Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)
وانبیاچون شبانی اند که رم گو سیف دارد » بر راست وی مرغزاری سیزست وبرچب وی غاری که دروی گر بسیارست » این شبان بر کنار غار پایستد و چوب میجنباند تا گوسپند ان بضرورت از هراس چوپ بازبس هیشو ند ومیجهند واز حانب غاریجانبمرغز ار میافتند ۰ معنی فرستادن پیغامبران اینست اما آنچه گفتی که: اگر شقادت حکم کسرده است حد چه سود دارد ؛ سخنی درستست و از ودحپی باطل اأست ) و ادن سخن درست سبب هلا کت نوست » که نشان آ نکه شقاوت ۹3 ی حکم کرده و ت آن بود ک۹ این سخن در دل وی انگند نکند و نکارد و ندرود » ونشان آنکه به مرگ کسی حکم کرده بود از ۳ #۳ کی آن بو د که این سخن دردل وی افکند که اگر درازل 4 کردست که از ۳2 بمیرم مرأنان چهسود دارد و نان نخوردتا بضرررت بمیرد » و گویدکها گر بدرویشی < کم ۳ دم است وو تخم باشیردنچه فادده باشد نکاردتاندرود و ۱ ا که سعادت وی ات ویرا فر احراات ودارت ونان خوردندارد » بساین حکم بپرزهنست تکاس باست وهر موز ا که کار ی را آفر: بدهاند اسراب 1 نویر اهیسر میکنندنه ین بدان کار میرسانند » و بر ای ین گفت ۰« اعملو افکل هدسر لما لتق له »۳ توازاعمال واحوال خویش کهبرتومیرانند بقهر بشارت عاقبت خویش می بر خوان» چون جهد وتگرار غالب شد برتو » بدان که این بشارتی است که میباید ترا بسعادت حکم کردهاند اگر تمام بسر بری ؛ و اگر بطالت و عطلت برتو غالب کردهاند و اين بیپوده در دل تو افنگندند که گویی که اگر در ازل بجهل من حکم کردهاند تکرار چه سود دارد ؟ ازینجا منشور حپالت خویش برخوان » و نشان نست که هرگز بدرحهای نخواهی رسید . ودر حمله تن بر دنبا قیاس کن «ماحلقکم وه-ابعنکمالا کنشی و احسدعج - وسواء محياهم ومماتهم» () وجون این بشناختی این هرسه اشکل برخیزد وتوحید قرار گیرد » و معلوم شود که مبان شرع وعقل و توحید هیچ تناقص نیستبنز درك کسی که ویر ا چشم بصير ت کشاده کردهاند. واندرین بیش ازین اطنابنکنيم» که این کتاباین چنین سخنهااحتمال نکند . عم رکنید » کهرا هر کس بر [ نچه برایاو ۲ فر یدهشده [سانست . ۰ آفرینش وانگیزش شبا چون یکتن است . ۰ وزیستن ومردن ایشان برابراست .
سبا"۰م [ بدا کردن ادم اندیگر که بناوتو کل بر افست ] دآنگه گفتيم که 5 را بنابردو ایمانست :یکی و <ید و 1 ۷ شرح گردیم ۳ دیگر 1 نکه بدا ۳ آفرید کار 2بست و م۵4 بوی یت ر ۳ این همه زرسمست و حکیم و لطیفست , وعنایت وشفقت وی در حق هر مورچهآیویشهای » تا بادمیزسد سشترست از عنات وشفقت مادر بر فرز ند 2 چنانکه درحبر امده اف ۵ و بدانی که عالم وهرجه در عالم ات بروحهی ۱ قر ده ات از کمال وحمال و (طلف وحکمت 2 که وراء این ت نمود » و بدان ی که وت چبر از رجمت 2 ابا باز نگرفته ات 4 وهرچه افریده است چنان میباید که آ فریده است " وا گرهمه لا روی زمینجمع شو ند و واشان را 1 علوزیر کی راهدهند 4 اندیشه کنند ی سر مویی 8 بریشهای هست که ره چنا نکه هی باید ۳ می باید یا هپدر با نیکو 7 بر نر یا زشتتر 4 این نبابد وبدانند که همه جدان 0 باید ۵5 نامسا ُ ۳ زحد۵ ی کمال در 1 اس ن که زشت بود واگر نبودی افص بودی ۶ حکمتی قوت شدی که اگر زشت نبودی مثاا ۳۹1 خود قدر نیگویی ندانستیو از أن راجت نیافتی 4 وا گر ناقصنبودی خود کال نبودی» که کامل وناقص باضافت توان شناخت جنانکه چون سر نبود ,در نبود وچونبدر بو د سیر سود ,که این جیز ها در مقابله مك دیگر ند 4 ومقابله میان دو چیز بود ر چون ددبی برخیزد یکی در مقابله نیایدو نگاهمقابله باطل شود . و بدانکهحکمت کار ها روا بود که بر خلق بوشیده بو ۵ »ولکن باید که ادمان بو د بدانکه خیرت در ان باشد که وی حکم کرده است وجنان میباید که هست ؛ بسهرجه در عالم ار ۶ عجزست بلکه معصبت و کفرست وهلاك و #صانست . وفقر ودرد ورنحست درهر یکی تست وچدانمی باید : که نر که درو ش آفرید از ان بود که صالاح ویدر دردسی بو ۵ » که 5۱ ۳۰ «دودی باه شدی ) و ۱ ترا که توانگر فریدهمچنین » د ین یز ۳ یت یی 0 داین 5 29 شود ِ اما سر حمله بمانو یاب سور بوک 1 نیز دادن ۳/۹ : ۱ فر و رفتن. ۷ ۱ بیدا کر دل یات و کل بدانگه تو کل حالتی است از احوال دل » و آن ثمره ایمانست بتوحید و کمال لعف أَفر بد کار ۱ ومعنی آن حالت اعتماد دلست برو کیل و استوار داشتن وی و آرام گرفتن با وی 7 دل دروی بندد وبسیب خال شدن ۳ اسیاب ظاهر شکسته دلنشود بلکه بر خداو ند اعتماد دارد کهروزی بویرساند . ومثل این آ نست که بر کسی دعوی باطل کنند بتلییس » و کیلی فرا کند تاآن تلییس دفع کند؛ اگر ویرابسه صفت و کیل ایمان بود دل وی برو کیل اعتماد کند وایمن بود ؟ یکی[ نکهعالم بود بوحوهتلییسات بعلمی تمام » دیگر آنکه قدرتدارد بر اظپار آ یحه دا ندیدو چیو : یکی بقوت دل که دلیر بود . ودیگر بنصاحت زبان » که کس باشد که داندولکن نکند از بددلی ۳ با از کند زبانی ؛ و سیم آنکه مشفق تمام بود بر مو کل تا حریص باشد بر نگاه داشت حق وی » چون این سه اعتقاد دارد بدلایمن بود واعتماد کند بروی واز جپتخویش حیله و ند بیر درباقی کند" ""؟
هم چنینهر کهمعنی «نعم المو لی و اعم الو کیل » بشناخت وایمان آورد که هر چیز که هست بخدای است دهیج فاعل دیگر نیست ؛ و بازاینیمه در علم و قدرت هیچ نقصان نیست ورحمت و عنات چندانست که و راء آن نتو اند » بو د بدلاعدماد کند برفصل خدایتعالیو حبلت و تدبیر دز باقی کند ؛ و بداند که روژی وی مقدر است و بوقتخویش بویمبرسد , و کار هاء وی چنانکه در خورفضلو کرم وبزد کی وخداو ندی ویاست ساخته کردهاند » و باشد که این بقین باشد بدینصفات» و لکن در طبع بددلی باشد که هر اسانباشد: که نه هر چهآدمی بقین داند طبعو یآن یقین را طاعت دارد » بلکه باشد که طاعت همی دارد که بیقین میداند که خطاست » چنانکه اگر حلو میخورد کسی بنحاست تشبیه کند چنان شود که نتواند خورده! گر جه میداند که دروعست » دا گر خواهد که با مردهای درخانه تحسید نتواند 4 اگرچه بیقین داند که که مرده چون حمادست و بر نخیزد؛ پس تو کل راهم قوت بقین باید رهم قوت دل » نا آنگاهآن اضطر ار از دل بشود و تاآراء و اعتقاد تمام حاصل شود توکل نبود: معنی تو کل اعتماد دلست برحق تعالی در کارها و خلیل - صلواتالهعلیه - خراب شدن . ترس ۰ درباقی کردن : تمام کردن دست برداشتن ۰ خوب قا و مولی وخوب و کیلی است (خداو ند. ) س۰۸م- ۰۰۹ ۰ب سسسسسسسسسسسسسسسسصسپسصدسسسپسسسو«سححح سس« ۱ را ایمان وین نمام بود » لک کت + اربارنی کیف تحیو الموتی ثال او دم توومی » قال بلی و لکن لبطمتن قلبی "۳ »گفت: یقین هست و لکن تادل آرام گیرده کهآراء دلتبع تخل <س باشد در یداه حال آنگاه جون پات رسری دلنیز هم ان شود ور بمشاهدت ظاهر حاحت نیاید. ۱ [ در جات و کل ] بدآنگهتو کل برسه درجتست: یکی آنکه حال وی چو ن حال آن مرد باشد که در خصوعت و کیل فراز کند جلد و هادی وفصیح و دلیر و مشفق که ایمن باشد بروی درجهدوم آنکه حالوی جون باشد که در هرجه فر اوی رسد ح<جز مادر نداند اکتا شود ویر خواند » وآن طبعوی باشد ونه بتکلیف اختیار کند » واین مت و کلی باشد از توکل خویش بیخبر » از مستفرقی که باشد بو کیل » اماآن اول را ازئو کل خویش خبر بود و تکلف واختبار خویشتن را فراتو کل آو رده باشدد رس سو 6 که حالو یجو ن هرده باشد بیش مرده شوی : خویشتنر ۱ هردهای بیندمتحر 4 بمّدرت از ط نهبخود » چنانکه مرده متحرك بر کت عاسل باشد گر کاری بشوی ]ی دعا نیزنکند » نهچون کودکی که مادر را خواند باکه چون کودکی بود کهداند که اگر مادر را نخواند ءادر خود دازد و تدبیر ویکند. پس در متام بازیسین هیچ اخبار نبود » ودرمقام دوم هیچ اختبار نبود ۳ ۱ و دعا ودستدرو کیلزدن و در مقام اول اختیار بود ولکن در تدبیر اسبایی که ازسنتوعادت و کیل معلومشده است. مثلا چو ن داند که عادت و کیل نست که تازی حاضر نیابد و سجل حاضر نکند وی خصو عت نکند لابد این سنت بجای و ر د.
انگاه همه انتظار گر دد او کی لجه 1 وچه کند» و آنجه رود همه از و کیل بسد و احضار سحل نیزهم ازوی داند که از اشارت وی شناخته است » پس سی که در تو کل درین مقام بود تجارت وحرات و اسباب ظاهر که از سنت خدای تعالی معلوم شده است دست ندارد ؛ و لکن بازان بهم متو کل بود» واعتماد برتجارت وحرات خویش ندارد بلکه برفضل خداو نددارد که از حرائت وتجارت بمقصود رساند » چنانکه حرکات و أسباب حراثت بروی بر اند )۱( خدایا یمن ینم که چگو نه مردگان را زندهٌ میسازی گفت دخدا مگرایمان نماوردهای ؟ گفت «ابراهیم» آری ولکن برایآنکه دلم آرام کیرد . تضرع وزاری ودعا. -4۸۰۹- ر کنچهارم زا ۱ سب« ا«(اآچ سس« «ط«۰«۰«9«9«9«ط«ط«9«ط1 9,((99ف9 ۰ ۰ بسچ سصسسصسصصسسسسسسسه۳ وچنانکه ویرا هدایت آن دارده پساين کارها میکند و آ نجه بیند از خدای تعالیبیند چنانکه شرح این بیاید » دعنی لاحول ولاقونالابالله اين بود که حول حرکت بود وقوت قدرت بود» چوت داند که حر کت وقدرت وی هردو بوی نبست بلکه بآفربد گارست آنحه بیندازویبیند . ودرجمله چون حوالتست کارها بااسباب از نظر وی برون شد تاهیچ چیز حزحق تعالی سید متو کل بود. اما اعلی مقامات وی آنست که بایزید بسطامی گفته است که! بوموسی دیلمی 1 بد ویرا بر سیدم که تو کل چیست؛؟ گفت تو چهمیگو بی؛ گفت مشایخ کفتهاند: آنکه اک چب وراست همه مار و که دم واژدها بود سردل ویحر کتنکنده» گفت ابنسپل است ولکن اگر اهل دوزخ را جمله درعذاب بیند و اهل بپشت را همه در نعمت» ومیان ایشال بدل تمیز کند متو کل نباشد. اما آنحه ابوموسی گفته است اعلیمقامات تو و ات : وشرط و ین نمست که حذر نکند: که صدیق ۱ در سور اج مار نراد نت وقت که در غار بوده و ویمتو کلبود ولکن هراس وی نهاز مار بودبلکه از آفرید کار مار بود که مار را وی قوت و حر کت دهد و لاحول و لاقوخ الابالزه درحق همه نمیند؛ اماا نچه ابو بز دد گفته است بدان ایمان که اصل تو کاستاشارت کرفه است: واین ایمان عزیزست و آنایمانست بمدلوحکمت وفطلورحمت که داند که هرچه کند چذانمیباید کهمیکندپسدرینمعنیمیان عذاب ونعمت فرق نکند . بیدا کردن اعمال متو کل بدانگه همه مقامات دین برسه اصل : علم وحال وعمل . اماعلم وحال تو کل شرح کرده ۳ » و عمل ماند : و باشد که کسی تخل کند که شرط تو کل آن باشد که همه کارها باخدایتعالی گذارد وباختیار خویش هیچ کار نکندالبته ؛ تاکسب نکند » وهیچ چیز فردا راننید واز مار و که دم وشیر نگریزد وا گر بیمار شود دارو نکنداین همه خطاست که«مه بر خلاف شرعست : وشر برتو کل ثنا کرده! ی نه مخالف باشد شر را 5 ۱ بلکهاختبر اد سرا ردن ملی یی د . بادر سای بود وازسوی دیگر 1 بررخدا با پاشنة پا این کار ی بو د. ۳ ِ_ِ بادز دفعضر ری ک4حاصل نیامدهاست » بادراز التضر ِ ی که حاصل مدهاست ,وتو کلدر هر بکیحکمیدارد ۰ واین چ,ارمقاملا بد شرحباید کرد ۳ مقام او ل در آسبو لب مه موبي ۱ و برسه درحه بو د : او لسبیی ؛ کهاز میت خن دانستهايم که بی ت ی حاصل نباید » دست بداشتن آن از حنون بود نه از تو کل » چنانکه ۳ دست بطعام ثبر دودر دهانننید تاخدای تعالی سیری بیافر بند یاطعام راحر ۳1 دهدتا بدهان وی شود » با دنبن نکاح و میت تک تاخدایتعالی فرزند ببافریند ۷ بندارد که این توکلست این حماقت بود » بلکه هر سبب که قطعی است توکل دردی بعمل و کردار نیست بلکه بعلم و حال بود .
آما علم آنکه بداند که دست و طعام وقدرت حرکت دهان و دندان هم خدای تعالی آفریده است ؛ وحال آنکه اعتماد دل دکبر فضل خدای تعالی بود نه بفر طعام و بر دست که باشد که در حال دست مفلو ج شود 9 عبت 5 ۵ پس باید که نظر وی مصل وی بود در 1 رش آنردر نکا» شت آننه برحول وقوت خویش . درسوه دو) اسبابی که قطعی نبود و لکن در غالب متصود بی آنحاصل نیاید و ننادر 7 ن برد که بی آن حاصل ا : چون بر گرفتن راد در سفر ؛ این دست بداشتن شرطتو کل نیست : که اينسنت رسول -صلواتاله علیه - است وسیرت_سلفه نکن متو کل بدان بود که اعتماد دل وی برزاد نبود » که باشد که ببر ند » بلکهاعتماد ۳ آفریننده و نگاه دارنده آن بود » لکن اگر ۳ ژاد در بیابان شود روا بود و از کمال توکل بود » نه چون طمام ناخوردن که آن توکل نیست» ولکن این کسی را روا بودکه در وی دو صفت باشد : یکی آنکه چندان قوت کسب کرده باشد کها گر رث هفته گرسنه ؛ بایث بودبتو زد ) ودبگر آنکه بخوردن کاه زندگانیتوا ند کرد که مدتیچونچنین بودغالب آنبو دکهبادیازان خالینبو دتا آنگاه که طعاماز جایی که آن تییوسید بدید أ ید . ۱ و خواص از متو کلان بود و بدین صفت بودی ودر بادیه رفتی تنها بیزاد» -4۱۱۰- ۵ اج با چم مدب جرب و ها هب ها ها چا و و و و ۵ ۵ ۵ ۵ تا 6 ۳ 5 اه ۵ 5 3 ۵ 8 و ۵ ۵ ۵ و 0 ۵ ۵ ۵ مب ۳ 0 نب ما ها ۵ ۵ ۵ ۵ ۱ ۵ با ۵ نینچ نا و با 5 با با بابلا بو سل نی اما همیشه سوزان و ناخن پیرای وحبل وداوبادی بودی » که این از اسباب قطعی - است : که آب بیدلو از چاه بیرون نیاید و در بادیه حبل و دلو نباشد » و چون حامه دزیده شود چیز دیگر بهای سوزن کار نکند » س تو کل در چدن اسیاب به ۳ آن نبود » بلکه اعتماد دل بر فضل خدای تعالی بود نه بران » بس ار کی در عاری نشیندکه آن راهگذر خلق نبود و آنجا گیاه نبود و گوید توکل میکنم ؛ اين حرام بود دخویشتن هلاك کر ده بودوسنتخدای تعالی ندانسته باشد » همحونهم و کلی بود درخصومت که سجل بنزديك و کیل نبرد » واز عادتوی دانسته باشد که بیسجل سخن نگوید .
و یکی اززهاد در ر وز کار گذشته از شهر برون شد ودرغاری نشستوتو کل کرد تأارودی بویرسد » يك هفته بر 1 مد و نزديكشدپپلا کت و چیزی بیدا نیامد ۲ وحی آهد برسول آن روزگار که ویرا #9 بعزت من که روزی ندهم تاباشهر نروی و در میان خلق نهایستی » چون باشپر شد از هر جابی چبزی آوردند » چیزی در دل وی افتاد » وحی آمد که وی را 9 خواستی که بزهد خویش حکم من باطل بکنی ندانستیکه چون روزی بندء خویش ازدست بندگان دیگر دهم دوستر دارم اژانکهاز دستقدرتخویش دهمحنن ا گر کسی در شهر پنپان شود ودرخانه در بندد و بو ول کنل این حرام بود ,که شأید که از راه استاب قطعی ان خیزد : اما چون درنبندد و بتو کل نشند روا بود » بشرط آنکه همه چشم ویبردر نبودتا کسی چیزی آورد و همه دل وی با مردمان نبود ؛ بلکه دل با خدای تعالی دارد و بعبادت مشذول باشد » وبحقیقت شناسد که چون از راه اسباب بجملگی بر نخاست از روزی درنماند » واینحا آن درست ید که گفتهاندکه ا گر بندهای از روزی کته روزی ویرا طلبکند » و اگر ازخدای تعالیسئوالکند تا ویرا روزی بدهد گوید :ای حاهل ترا بیافر یدیم رروزی ندهیم ؟ این هر گز نبود! بس تو کل بدان بود که از راه اسیاب بر نخیزد و آ نگاهروژی از اسیابنیند ؛ از مسیب الاسباب بیند ؛ که خلق همه روزی خدای تعالی هی<و رزد ؟ لکن ب#صی دمالت وسوال و بعصی بر نج وانتظارچو ن بازر گانان » و بعصی نگ ۳ ورنج کشیدن جون د. شه وران وب«صی بعزیزی جون -۸۱۲- ر کنچپارم صسصسصجج<<س<س<س<س<س<س«س<«س«س«سص«س«<«جصعسص-صصصص۳۳۳۳۳ع۰۳_۳-۳«««(«««س««بپبپبا(««باب«بببباباابباا 1۳۳۹ وتان بیان برحق تعلی دارند و آنچه بایشان رسد ازحق فر ستانند وخلقرا در میان نبینند . درجهٌ سوم اسبابی که نه قطعی باشد ونه در غالب بدان حاجت بود » بلکه آن از حمله حبلت و استقصا شناسند » و نیت وی با کسبهمجون نسبت فالدافسون ۱ وداغ بود با بسماری؛ که رسول - صلوات النه علیه - متو کلان را وصفبدان کرد که افسون وداغ نکنند » نه بدانکه کسبنکنند واز شپرها بیرون شوند و بیادبهشو ند ۱ پس درین مقام سه مرتبت است تو کل را : ول درحهٌ خواص که در بادية می گردید »این بلندتر ؛ واین بدان قوت بود که ره میباشد با گیاه میخورد و اگر نیاید با ندارد ؛ و بداند که خبرت وی در آ نست » که انس که زاد ۱ که از وی بستانند تا بمیرد » احتمال نادر همیشه برراه بو د واژ آن حذر واحب نیست دو) مرتبت آنست که کسب نکندو لکن در بادیه نیز نشود » بلکه در مسجدی در شپری می باشد دچشم برمردمان ندارد » بلکه بر لطف خدای تعالیدارد سوم مرتبت نست که بکسببیرون شودولکن کسب بسنت و ادب شرع کندچنانکه کر دتات کست بگفتهايم , واز استقصا وحبلت و تسدبیرهاء باريك واستادی در بدست آوردن رزق حذر کند ؛ اگر بحنینآسیاب مشغول شود دردرحه کسی بود که افسون خواند وداغ کند ومتو کل نبود .
ودلیل بر آنکهدست بداشتن سب شرط نو کلنیست] آنکه صد یق ازمتو کلان بود دازین درحه بپیچ حال محر وم نبود » و جون خلافت قبول کرد رزمة ۱" حامه بر گرفت و سازار شد تا حارت کند » گفتند درخلافت این چون کنی : گفت پس اگر عیال خویش را ضایم گذارم دیگرانرا زودتر ضایم گذارم ۰ پس ویراقوتیازیبتالمال پیدا کردند بس روز کار جمله بخارفت داد » پستو کل وی بدانبودکه برمالحریص ثبود و نچه حاصل آمدی از کفایت وسرمایةٌ خویش ندیدی » بلکه وت ۳9 ومال خود دوستر ازمال دیگران نداشتی و درحمله تو کل بیزهد راست نیاید » پس زهد شرط ترکلست اگرچهتو کل شرط ن بست ابو حفص حداد دير جنمد بود واز متو کلان بود » گفت سست سال ۱ سر 5 9 زر ری ی و تسوکل نان داشتم هرروز ببازار بث دیثار کسبکسردمی که مك قیراط از ۳1 ت مابهنشدمی ۱ بلکه همه بصدفه بدادمی . و جنید بحصور ویدرنو کلسخن ۳ 7 گفتی که شر م دارم که دربش ی <دبت و 1 کنم که آن مقام و ست ؛ اماصوفیان که درخانگاهپا نشینند وخادم بیردن شود توگل ایشان ضعیف بود : همحون تو کل کنر که یهن کتان و آن را شرط بسیار بود تا تو کل باز آن درست آید اما اگر برفتوح بنشیند این بتو کل نزدیکتر بود» اماچون جای معروف شد آن همچون بازاری باشد و بیم بودکه سکون دل بر آن بود » اما اگر دل را بدانالتفاتی نبودهم و دل کت باشد » واصل آنست که چشم بر مردمان ندارد و برهیج سیب اعتماد ندارد « بر مسیب الاسیاب . خدواص گوید : خضر را دیدم دبصحبت من راضی بود» و لکن و بر بگذاشتم کهدلبو ی اعتماد کند و آر ام گیر دو تو کل من نااصشود. و )ح<مد بو حنبل مزدوری داشت» شاک درا گفت از یادت ازمزدویجیزی بوی دهد » فر انستد » چون برون شد احمد کشت از بی3کا بمر که ستاند » گفت چر ۱ ؟ گفت آن وقت در باطر خویش طمع آن بدیده بود از آن نستد » چون طمم گسسته شد ستاند . ۱ ودرحمله تو کل مکتسبآن بود که اعتماد وی بر سرمایه نبود» و نشان آن بو د که که بدژدند دل وینگر دد و نومیدیاز ررق بدیدار نياید» چو ن اعتمادبرفضل خدای است داند که از حای که نییوسید ردید 1 واگر نباورد آن بود کهخیرت ویْ در آن بود. ۱ [علا ج "۳ ست آوردن آینحالت ] ودانگهاین سخت عزیز حالتی بود هکس بضاعتی دارد اگر بدزدندو بزیان آید دل وی بر حای میباشد ؛ لکن اگر چه عزیزست و نادرست محال نیست » و این بدان بو د که ابمانو بقّن حاصل 3 تتکمال فصل ورحمت و بکمال قدرت :تابداند. که بسیار کس را بیسرمایه روزی میدهد و بسیار سرمایه کهسبب هللا ۳۹ سب س خبرت باشد 5 در هلا شدن آن بود . رسول - صلو ات له علبه گفت که : بنده باشد که شب انديشة کاری میکند که هلا وی دران باشد » خدای ع-زو جل: -#۱ 2 ر کنچبار ازفوق عرش بنظر عنایت بوی نگرد و آن از وی صرف کند» بامداد و ۳ خیزد و کمان بدمییرد 45 این که کرد وچرا کرد ؛ واینقصدی بودکه همسایه گرد ؛ و اینعمرو کرد وفلان کرد » و آنرحمت خدایتعالیبود که بویرسیده است . واذینبود که عمر گفتی ِ رضی آننعنه - : باكندارم که بامداد درویش خیزم باتوانگر » کهندانم کهخبرت در کداهست .
۲ دیگر آنکه بداند که بیم دردیشیو کمان بدتلقین شیطان است که: ۱ (شیطان رود کم الفقر و اعتماد در چنان نظر حق کمال معر فدست ) خاصه که بدا سته است که روزی از اسباب خفی نیز که کسی را بدان نبرد بسیار است. و در جملهبراسباب خفی نیز اعتمادنکند باکهبر ضمان خداوند اسیاب کند . عابدیمتو کل درمسحدی بود » اماع چند بار گفت که تو چیزی نداری اگر کسب کنی فاضل تر » گفت جهودی درین غسا گر هر روز ضمان دو نان کر ده است که دمن مبرساند » گفت اگر چنان است اکنون روا بود اگر ۶ و ای حوانمرد تو باری اگر امامی نکنی اولیتر . که ضمان جپودی نزديك تو از ضمان حق تعالی قویترست ! امامی مسحدی بدیگری ده » گنت نان از کجا خوری + گفت صبر کن تا اول نمازی که از پس تو کردهام باز کنم » یعنی که ترا بضمان خدای تعالی یمان نیست . و کسانی که این آزمودهاند از حایکه نبیوسند فتوحپا دیده اند و ایمان ایشان بدین . که : « و ما می دابه فیالارض الا علیالل4 رز قها» محکم شده است . حذیفهمرعشی ر را برسیدند که چه عجبت دبدهای از 1 رهیم ادهم 4 لو خدمت وی کردهای ؛ گنت در راه مکه گر سنگیصعب کشيديم ۰ چون در کو فه آمدیم ثرآنبرمن بدید گفت ضعیف شدی از کرتنک هر ؛گفتم ون ۰ کفت کغن و دوات بیاور» یاو ردبنوشت بسم الله الر حمی الر حیم ای که همه مقصود در احوال توبی و اشارت همهبتوست من :نا گوی وشاکرم براکرام تو ولکن گرسنه وتشنه وبرهنهام » مناینسه که نصیب منست ضامن آنم » ات سهکه نصیب توست توضامن باش » ورقعه بمن داد و گفت ببرون شو و دل در هیچ خلق مبند جز در حق سالی ؛ و هر کر ال بینی بوی ده ) چون بیرون شدم یکی را دیدم بر اشتری نشسته بوی دادم برخواند و بگریست و سدق #۱ ار گت ۱ خداو ند رقعه ؟ گنتم در مسجد د کیسه ای زر بمن ۷ شحضان ۳۷ ۱ پرسیدم که این کی کیت ؟ گفتند ترسایی » نزديك ابر هیم آمدم وحکارت کردم : گفت دست وی ان هم کنون خداو ند این پیاید» در وقت ترسا بیامد ویریای ویبوسه داد و مسلمان شد : ابو هتوب گوید ده روز در حرم گرسنه بودم » بیطاقت شدم سردن تفه ۰ شلغمی انداخته دیدم گفتم بر گیرم , گفد ی از باطر میگوید که ده روز کته بودهای آنگاه نصیب تو شلخمی بوسیده ؟ ! دست وبا مسجد آمدم » شخصی را دیدم که قعطره شکر ومفز بادام پیش من بنهاد و گفت در دریا بودم بادی بر آمد نذر کر دم که ا گر سلامت پابم این باول دزدیش دهم که بینم» ازهریکی کفی بر گرفتم و گنتم باقی بو بخشیدم » و باخسود گفتم که باد را فرمودهاند در میان دریا که روزی توراست کند وتو ازجای دیگر طلب میکنی ؟ پس شداختن امثال اين نوا درایمان را قوی گر داند.
1 بیدا کر دن ۳1 کلمعیل ۱ بدانگه معیل را مسلم نیست که در بوادی شود و اسیاب کسب دست بدارد » بلکه تو کلمعیل جز بدرحه سیم نبودو آنتو کلمکتسب است جنانکه صدیقمیکرد برای نکه کمال تو کل بدومعنی مسلم بوددیکی آنکه ی صبر تو اند کردو بررچه بود قناعت تواند کرد ا کر چه گیاه بود و دیگر آنکه ابمان دارد که باشد که روری ویگر »1 هر کست وحبرت ویدر آانست , وعبال را بدین نتو ان داشت » يكلکه بحقیقت نشس وی نیز عبال ویست» ا گر قوت صبر ندارد بر 5 سنگی و اضط راب خواهدکرد ویرا توکل بترگ کسب نشایده واگر عیال نبژ قوت صبر دارد و بتو کل رضا دهد هم تركك کسب روا نبود ؛بس فرق بیشازین نست که خوه بشتن را بقهر فر 2 داشتنروا بود اما عیال راروا نبود ؛ وچون کسی راایمان تمام بود وستقوی مشغول گر دد» اکرچه کسب نکند اساب رزق وی ظاهر بود : چنانکه کوده دررخم مادر عاجز است از کسب روزیوی از راه ناف بویمپرسد » چون بیرون آید ازسينة مادر. می رساند » چون طعام دیگ؟ ز تواند خورد بوقت خویش دندان ببافریند» اگر مادر و پدر بمیر ند ویتیم ماند بچنانکه شفقت را برمادر توت ات تم در دل -۱1- خلق بدیدار آ ید » بیش آزین مشفق ۳ بود و دیگران بوی باز گذاشته بودند » جون مادر 2 بدر برقت صد هزاران را مشففعت بر انگیخت : حون مپتر شد وی را تفت کلمت داده و باست آنرا بروی مسلط کرد ناخود را نیماردارد بشفقتی کهبروی موکل است » چنانکه مادر تیمار میداشت بشففتی که بزوی موکل بود » اگر این بایست آژوی بر 1 د تااز کسبخویش بتیم شودوروی بتقوی آو ردهمه دلپاراازشفقت وی پر کند » تاهمه 1 ید این مردبخدای تعالی مشفولست هرچه بپتر ونیکو تر بوی باید داد» پیش ازین مشفقوی تنپابود برخویشتن » اکنون همهخلق برویشفقتبردن استند چتاتکه بریتیم » اما گر کسب تواند کرد وببطالت و کاها-ی مشغول بود این شفقترادر دلما بدیدنیاور د» ویرا تو کل بترك کسب روانبود » کهچون بنفس خویش مشفواستبابد که تممارخویشدارد » گرروی بسح و ردو آزخویشتن بتيم شو ده آ نگاه خدایتعالی دلهار ابر وی دحیمو مقر 5 دا ند » و بدینسیباست که هر گز هیچهنقیر ۱ ندیدند که از [ كِِ«- هالالك شد . بس هر 5 درینتدبیر محکم نگاه کندکه خداو ند هملکت کار ملك وملکو ت چون تدبیر کرده است وچگونه کال نپادهاست بضرورت این ایت ویرا مشاهد. - شود که گفت : «و ما می دابة فیالار ض الا علیالل4 ر زقها » ؛ وبداند که کار - مملکت چنانذیبا وبتدییر کرده است که هیچکس ضایمنماند ؛ مگر بنادر »و آن از آن باشد که خیرت ویدرانبود » وازان نباشد که کسب دستبداشت »۵-6 نکه مال نان کت کرده باشدنیز بنادر باشد که ضا بع شود وهلال گر دد . و <سن بصر ی 4-5 این حالبمشاهده بدید گفت که : خو اهم که همه بصر ه عیامن تماشتهتف داز گندم بدیناری بود . و هب بنالورد گنت که اگر آسمان آهنین شود ورمین ردو من اندر خویشتن اندوهروزی خودبینمهشر لك باشم ۱ وخدایتعالیردق با سمانحوالت کرد تایدا نند که هیجکس راهبداننیرد . حماعتیدر نز ديل جنید رفتند» گفتند روزیخویش راچکنيم ؛ گنت اگر دانید که کجاست طلبکنید » گفتنداز خدایتمالی روزیخویش راسوال کنيم ؛ گفت ! گردانید که فراموش کرده استبایادویدهید . گفتند ت و کل کنیمو مینگوييم ناخود چهبود. گفت تو کلبآزمایش شكبود گفتندپس حیلتچیست ؛ گفت دست ازحبلتبداشتن . پسدر حقیقت ضمان رزق کقایتست , هر که اورابشامن آورد باید کهروی بو ی آورد .
۱۷ ر کنچپارم جوا 1 اه و اه هد وج وه وی وا و وی واه و و ها اه ماو وه او هه و وا و و ها ها ها و و ها هه و ۵ 8 و ار ها ها ها اه هس و و او و اه هم و و اه وخ اه و و و ها سا و ها و و وا و و ها وا اد و و و و و را هه ماع ها ماو و و هو نگاهداشتن وادخار است بدانگه هر که يك ساله کفایت خویش بنهاد ازتو کل بیفتاد که اسبابخفیسپرد واعتماد بر اسیاب ظاهر کرد که هرسالی مکرر شود » اماانکه بصررورت وفقت قناعت 7 دِ ازطعام چندانکه سیر شود واز حامهچندانکه بوشیدهماند » ویبتو کلوفا کرد امااگر ادخار کند ۷" قدرچهل روزرا رواست» خواص میگوید که تو کلبدین باطل نشودهگر کهزیادتشود دسهل تستری میگویدادخارتو کل راباطل کند ») بو طالب مکی ور رد که اگر جهل زیادت شود تو 11 باطل نشود چون اعتماد بر ادخار نگند . و حسین مار لسی از مر بدان بشر بود » گفت نک ررزم. ردی 3 1 د مش بر [ » او یک کف سیم من داد و گفت بدین طعام خر هرچه خوشتر و 9 تر وه ۳ این ریش ۰ ن ازو ی نشینده بودم بر فتمر طعام ساو ردمتاوی بخورد » وه ۳-۳ ندیده بو دم که با کس ی چیزی خورده بود » جون بخورد بسیاریطمام بماند» آن مردکپل همه فر اهم کرد فت و بر داشت وببرد» ومراءجب امد که بیدستور یچنین کرد ,بشر گفت ترا عجب آمد ؛گفتم آری؛گفت این فتح موصلی بود؛ امروز از وصل بزیار تما مدهاست . طعامبر گرفت تاماراببآموزد که چونتو کلدرستشد ادخار ربان ندارد ۱ پسحقیقت آنست که اصلتوکل کوتاه است ؛ دحکم این آن است که آنشاز نکند س اور کت ومال در دست خوش هم جنان داند که در خزانه خدای تعالی و بدان اعتماد نکند تو کل باطل نشود و اینکه گفتيم حهم مرد تنهاست آما معبل بدان که رلک ساله بشید تو کل وی باطل نشود » مگر که زبادت کند . رسول - صلواتالهعلیه - برای عیال وضعف دل ایشان يك سال بنهادی وبرای خویش ازبامدادتا شباناهناه نداشتی ,واگر نگاه داشتی تو کل دیرا زیان نداشتی :که بو دن ندر دست وی ودر دست دیگری نزديك وی هردو بکیبودی ۰ لکنخلق را بیاموختبر در جه 9 ایشانودرخبرست ت که یکی از اصحاب صفه ! فرمان بافت » درمبانحامة )۱( ادخار . دخیره کردن . ۰ بر ۰ اصحاب صغه مومنان ۵ ی جدز ی بودند که در ۳ مخمیر (ص) از ی خانما نی در صفه مسحجدمنز لداشتند ۰ ۱۸ منجیاث ۲ ی ۳۹ دار رف ۱ بافتند » ردول صلو اتا له عا, رف کت نو وا بود » و #۷ دوو حدر ی است بیکی انکهخو بشتن رابمجردی فرانمودهباشد بتلییس این دو داغ بو دازا ۳ برسممل عذاب ۵ ۵ بگر آنکه تفش نگر ده باشد و نکن أ بنْ ادخار ویر ۱ ن#صاندرحه ۱ اد رد در آن حپان؛ جنانکه نشان دو داغ ۳ روی ازحمال قصان کند » چنانکه در حق درو ش دیگر گفت حون فر مان بات که درقیامت همی ید روی وی جون ماه شبچپارده ؛ واگريك خصلت نبودی چون آفتاب بودی :آ نکه جامهٌ زمستانی زمستان دیگر را بنهادی و تابستانی تابستان دیگر را و گفت که شما را هیچچیز کمترازیقین وصبر ندادهاند یعنی که نگاهداشتن جامه از نقصانیقین باشد . اعا هیچ خلاف نیست که در کوژه وسفره ومطهره و آنجه بر دوام کارا و .
ادخار روابود ۰ 4٩ سبت خدای تعالی بدان رفته است که هر سالی نان وحامه 2 ازو جی ۳ اما هرساعتی این خنورهاء تازه پدیدار نیاید ؛ وسنت خدای تعالی خلاف کردن را نبود ؛ اماجامه تابستان در زمستان ورستان در تناستان بکار نماد نگاهداشتن درین وقتازضءف یقین باشد . فصل [ ادخار بر ای سجه ان او لی ثر است ] بدآنگه اگر کسی چنانبودکه ادخار نکند دلدیمضطرب خواهد شدوچشم برخلق خواهد داشت » ویرا ادخار ادلی تر ؛ بلکه ۳ چنان بود 46 دل وی آرام 2 د وبذ کر وفکر مشغول نشود مگر که ضیاعی دارد که کنات وی در آید ؛ ویرا این او لیتر که نقدر کفایتضیاع دارد : که مقصو د ازین همهداست نا بذ کر خدایتعالی هستغرق شود . و بعشی از دلپا چنانست که بودن ال ویر مشغول دارد ودز دردیشی شا ؟ ر بود» 1 ن شر بف بود » بمعصی آنکه بی قدر کفات شاکر نود این کسراضياع اولیتر ۱ اما بی زیادنی وی شا کر ناشن این دل نه از حمله دلیاه اه دینست این خود درحساب نیاید . ۹ ر تنچپارم [ شا حوعنل اسیات ور دشح ضر و بدانکه هرسیب که قطعی با غالیست از راه ۳ خاستن شرط نیستدرتو کل» بلکه اگر متو کل درخانه ببندد وقفل بر نرد نادزد کالا نبرد تو کل باطل نشودوا گر سالاح بر گیردو از خصم حذر کند همچنین ؛ 2 اکر جبه بر کیرد تا در راه سرما نباید همحنین ؛ وا گر سیرخورد مثلا تا حرارت باطن در راه اثر سرا کمتر کند اینچنین اسساب دقبق مناقض تو کل بو 3۵ مجون داع و افسون 1 اما یه ار اساب ظاهرست وست بداشتن آن شرط نیست . اء عرأیبی درییش رسول - صلو اتالله علم۵ تن اشتر چه کردی ؛ گفت بگذاشتم وتوکل کردم » گفت ببند وت وکلکن . اما اگررنجی رسد اژ آدمی احتمال کردن ددئم نا کردن از تو کلست ۰ حنانکه خدایتعالی گفت: «و دعاذیبهم و تو کل علی ا(4» و گفت : « و لنصیرن علیما ۲ ذیتمو سا و علیالل4 فارتو کلالمتو کاون» / اما ۳3 د از مار و کخدم وسیاع نود صمر ونم دل 1 دفعباید 1 د : بس هر که سالاح بر در فت درحذر 13 دن از عدو » متو ۴ بدان بو د که اعتماد برقوتو سلاحنکندوچو نبر درففل نیاداعتمادیر قفل نکند ۰ 4 سار قثل باشد کهدزد را دفم نکند»ونشانمت و کل آنبود که گر باخانهشوددزدکالا بردهباشدراضی بود بقضاء خدایتعالیور نجور نشود» بلکه بیر ونشود بزبان حال می ۳1 بد که ققل نه بر ای آن بر مینهم تا قضاء تو دفعکند لکن تاسنت ترا موافقتکنم » بار خدایا اگر کسی را بدواین مالسلط کنیرا 2 ۱ ضیم پعک انکهندا: نم که این برای وین یا ین وبعاریت «منسبردی یابمن 1 فر بدیاس اگر #۷ نداد ورجون باژ آید ۱/3 درخانه نییند و رتجور شود قایده وی ست که فدانتیت 4 کل وی درستنسمت و ان عشوه بود که شس ویمیداد. اما اک خاموش بود و گلهنکند باریدرحه صير بیافت» ۱ وا گر در شکایت کردنایستدودر طلب قرو ان نماد از درحه صمر ثیز سفتاد ر بدانست کموی نیز نهاز صابراناست و زره از متو کلان 4 "اباری دعوی در باقی کند ک ۳ این فایده تمام باشد که از دزدحاصل ید ۱ ۳ 5 سئو ال کر کسی گویدکه اگر بدان محتاجنبودی در ابستی ونگاه نداشتی 4 چون نگاه داشت برای حاحت و بردند چگو زه ممکن گر دد که رئجور نشود؟
جر اب: نیت که بدان همکن گر دد که : تا خدای تعالی بدو داده بو د مان _ میبرد که مگر خیرت وی در آ نست که این با وی بود » و نشاناین [ نکه خدای تعالی بوی داده بود » و ا کنون خیرتوی در آنست که باوی نبود » ونشاناین آ نکهاز وی بازستد » بس بخیرت خویش در هردو حال شاد باشد و ایمان آورد بدانکه خداو ند نکرد در حق وی الا نکه خیرت وی بود؛ وی خیرت وی نداند خداو ند بپتر داند چون بمار کهبدر ی مشفق دارد وطییب 5 ر طعاءو 5 شت دهد وی شاد شود . و رن اگر ۳ نستی که بار تندرستی هی ند ندادی و 5 و شت باز ۳ د شاد شو ده گو, رد اگر نهآ نستی که میداندکه زیان مندر آ نست بازنگرفتی ۰ وتا اين ایمان نباشدتوکل درست نباشد وح<دیث بیاصل بود. [ داب همو کل جو ن کا(۷ا درد دار ۴ ودا لگهمتو کل باید شش ادبنگاهدارد: بکی آنکه ۱ گر چه در سندد تا و بند بسیار تنرد وا همسا ۳ پاسبانی نخواهد ل؟ ن اسان و راگیرد: : ما لك بن ۵اررشتهای بردر خانه بتتر و گر 5 از شنیت ها تتودش یخی : ادب دوم انکه هر چه داند که نیس بود ودرد بر آن حریص درخانه ننهد » که آن سیب ترغیب درد بود در معصبت: ما اك بن دینار را ز کوة فرستادند پیش آن ۹1 فر ستاد که باز بر 3 که شیطان وسواس بردلمن انکند که درد ببرد » نخو اشتت که او در وسواس بود و دزد در معصیت افتد : چون ابوسلیمان دارانی این بشنید گفت این از ضعف دل صوفیان است » وی در دنیا زاهد است ویرا اذان چه که دزد بیرد؟ بدین سبت آین نظر تمامترست. آدب سیم آنکه چون ببرو نآید ثبت کند که اک دزد ببرد بحل است:تاباشد که اک درویش باشدحاحت وی بدان بر ایده وا گر توانگر بود بدین شی: اباشتق 5 مال دیگری ندزدد ومال وی فداء مال دیگری باشده» واین شفقتی باشد بردزد دهمبر ۱ -۸۲۱- ر کنچبارم ۵ هه و وش مب و ۸ 0 و ۵ با مد اب اب ۵ و و و و و شا ها مر و و و و ۱ ۵ ان و سا و و اه سا اه و و و وا و و ان ها ها نا ها نا ۵ کب با ۵ 1 ۵ و مش نی ها اد ار و اه ۵ ۵ و و و و و وم و و و ۵ ها ۵ رز ها ها و و و اه و و و وا هار مال دیگر عتالمان ۳ تا بدین نیت صاء خدای تعاا ۳ دد » و همچنن وبر ۱ و اب صدفه حاصل بد بجای درمیهفتصد» ۳1 ببر ند و اگر نه که وک یت خویش بکرد چنانکه درخیرست که : کس ی درصحبت بازن عزل نکند و تخم بنهد» اگرفرزند 1 ید وا گر ن۵ )ویر امزد علامی نویسند که در راه خدای تعالی جنگ تون 3 ویرا بکشند» ۰ آین بدان شیتت آسبت. کون آنحه بوی بود بگرد؛ اما ا؟ ر فرزند ۳/0 خلق وحبات وی بوی بودی وئواب ویبرفعل وی بودی . آدب چهار 1 آنکه اندوهگین نشود و بداند که خبرت ویآن بود که بیردند و گر گو بد که در سبیل خدایتعالی ل دم طلب نگنده» و اک باوی دهد نیز باز نستاند وا گر باز ستاند ملك وی بودء که بمجر د نیت از ملك وی نشود ولکن ۰ در مقامتو کل محیوب نباشد.
الن عمر را اشتری بدزدیدند» بحست تا تابامداد آنگاه کشت فیسبیل ال وبا مسچد مد و نما ۹ ۵ یکی بیامد که اشتر فلان حایست » نملین در بای کر د و س گت استتفر 4و بنشست و گفت: گفته بودم که در سبیل خدای تعالی کردم کنون گردآن نگردم ۱ ویکی از مءشایخ گوید که برادری را بخواب دیدم در بپشت ولکن اندوهگینگفتم در بیشت چرا اندوهگینی؛ گفت این اندوه تاقيامت بامنخواهدبود که مقامات عظیم ؛ بمن نمودند در علیین که در همه هشت آن بو د» شاد شدم» جو نفصد آن کردم منادی مد که وبر باز گردانید که ین را بود که سبیل زانده نیود » . گفتم سبیل راندن کدام بود ؟ گفت : تو گفتی که فلان چیز در سبیل دای و آ نگاه بسر نبردی » اگر توتمام کردی ایننیز تمام بتودادندی. ویکی در مکه از خواببیدار شا هامیانی زر داشته بود ندید » یکی از بزر گان عابدان نجا بود ویر متهم کرد ۱ آنکس ویر بخانه برد و گفقت زرچندبو د گفت چندین , جندان که وی گفت بو یداد چونبیرون مد خبر شنید که هامیان وی یکی ازیارانویببازی بر گرفتست,باز گشت وزربانزديك وی برد هر چند گفت فبول نگ دگنت آن در نیت خوش سبیل دم » آخر بفر مود تاهمه بدرویشان دادند . وهمچنین اگر کسترثالی میبرد تابدرویشدهد درویش رفته باشد کراهیت داشتهاند باخانه بردن وبخور دن»بدرویش دیگردادهاند. آدب پزچم نکه «ردزد وظالم دءای بدنگورده کهپدینهم تو کل باطلشود ژهم زهد همیان- کيسة دراز چرمیجایپول که بر کم بندند . ۸۲۲ که هر که بر گذشته تاسف خورد زاهد نبود . ر بوٍع بن خیم را اسبی ببردند که چندین هز ار درم از زیده گفت میدبدم که میبردنده حاضران که بودند بروی دعای بد کردند . گفت مکنید که من ویرا بحل کر دم و رصدفه بوی دادهام یکی را گفتند ظالم خویش را دعایبد کن گفت ظلم بر خویشتن کرده است هبرمن ؛ویراآن شر کفایتست زبادت تو انم گفت بروی . و درخر 7 بنده بر ظالم دعاء بدمیکند ناحق خویش بتمامی قصاص کند» و باشد که ظالم را چیزی بروی بماند! » آدب ششم آ نکهاندو هکن شودیر ای دزد وشفقت آر د پروی که برویهعصیتی برفت و در عذاب آن گر فتار شود و ۳ کند که وی مظلو همست و ظالم سست» و آن صان که در مال افتاد در دین نیفتاده و اگر اندو 5 معصیتی ز حلال داشتدل را همشغو 5 کید اژ نصبیحت وشفعت بر خلق دست بداشته بود. فصیل بر را درد که ۱ کالاش ببرده بودند هبگریست گفت بر کالا می گریی ؟ گفت نه » برای آن مسکان که چنین کار ی ۳ د ودرفیامت 2در ۱ هیچ حجت نبود ! مق م چم رِ م در ولا چ وازالت ضرر ی 4 حاصل [ مده باشّد بدآنکه عللاج برسه درحه است : یکی قطعی : که علاج ۳ ی بثان و علاج مکی 1۳ و علاج آ تش که دز جابی افتد رد نکه 1 در وی زنی» دست بدأشتن ۱ 1 از تو کل 3 بلکه حر امست. دو 6 که ۵ قطعی باشد و نهظنی »9 لکن محتمل بود که اثر کند » چون افسونوثال و داغ قرط هگن دست بداشتن شست_چنانکه ۱ درخبر و چه کر دن نشان استقصا بود دراسیاب و اعتماد بران ؛ دفویترین ۱ ان داغ است ا نگاه افسون» وضعیفترین فااست که آنر ا طیر و۲ بذث.
درجةٌ سیم میان این هردو درجه است: نکه قطعی نبود ولکن غالبظن بود چون فصد وححجامت وسپلخوردن وعلاج گر هی بسردی وعلاج سردی ۳ میدست بداشتن » این حرام نیست وشرط تو کل نیز یست و بودکه در بعضی از احوال کردن آن از نا کردن اولیتر بود ودر بعضی نا کر دناو لیتره ودلیل بر آنکه شرط تو کلتر ( این نیست قول زسول - علبه السلم_- است وفعل وی: ۱ فال زدن بطیر ان و بریدن طیوز. -۸۲۳- ۵ و وا و و هر بر و ما هر و و و ها اب اک سا سر و و ۵ ۵ ۵ 5 و ات 5 و 8 ار ار و با ها ها ۸ و و و ها و اماقو لآ نکهگفت: «بایند گان خدای تعالی دار و بکار دارید» » و گفت: «هیچ علت نیست که نه نرا دارویی ۹ مرگ را » لکن باشد که دانند و باشد که ندانند» » ویر سیدند کهدارو و افسو نفدر خدای تعالی ۳ داند؛ گفت این نیز از در بو د» و گفت: «بپیچ فو مازملایکه بر نگذشتم که نگفتند امت خویش را ححامتفرمای را هلاك کند » بگفت کهخون سبب هللاکست بفرمان خدای تعالی» دفرق نیستمیان انکه خون ادتن ببرون کنیدیامار ازحامه باا نش ازخانه فرو کشد که ابنهمه اسیاب هلا کست ۱ و زر این شرط تو کل ات و گفت: ( حیحاهمت سه شنیه همدهم ماه علت بك بدال۵ مر د - این درخبری فطع )٩( روایت کردهاند زسعد ل معاف وا قصدفر مود ۱ ۱ دعلی را رضیالنه عبهچشم درد بوده گفت. ازین محور بعمی رطب» و ازین خور بعنی ار گ چفغیدر بکشكجو بون۵ زصه بر ۱ گفت: جر ما هیخو ری رجشم درد؟ کف تیگ جانب میخورم؛ بخندید. و اما فعل وی انت که «هرشبی سر هه در کردی وهرسالی دارو <وردی و چون وحی آمدی سر او بدردا مدی در سر حثا بسسنی؛ و چون جاگی رش شدی حد تا پر آننهادی و وقت بودی که خالك بر کردی و این بسیار است دطبالنبی کتابیاست که کر ده اند . دموسی را صلواتاله علیه علتی پدید امد » بنی اسرائیل گفتند که داروی این فلانست. گذت دارو نکنم تا ویعافیت فرستد » ان علت دراز بکشید گفتدد دارو این هعرووست محر ست ودرحال رف شود گفت نخواهم علت بماند وحی امد که : بعرت من ۳ دارو تحوری عاقبت نهر ستم «جورد وبمتر شده جیزی در دل وی افتاد 1 2حی ۱ مد 45 خواستی که حکمت من و کل خویش کنی؟ همفعتما در ۱ داروها که نپاد جزمن؛ دیکی از انبیا شکایت کرد ازضعف وحی مد که گوشت خورو شیر وقومی گله کردند آززشتیفرر ندان برسول روز کار وحی امد که 1 تار نان ۵ اه 1 ۰ . ۰ ۰ ۰ 0 ۰ هب ۱ ۰ اشان در بستنی بهی خور ند بخور دند وفرزندان نیو شدند » پس بعداز ان در ۱ بستثی بپی خور ند ودر ناس رطب. پس ازینجمات معلوم شد کهدارو سیب شفاستچنانکه نان و آب سیبسیری خبری که سلسله راویان آن دروسط قطع شده باشد. ۲۱( بپیهمان بهاست. - ۸۲۶ است وهمه بتدییر مسیب الاسیاب است. ۶ دزخبر سث که موسی - علیهالسلم گفت یا رب,ماری از نت رصعت از کشت گفت هردو از منست. گفت : س طمیب بچه کاز هی آید وت ایشان نان و روری هن میخور ند وبندگان مرا دل خوشی میدهند. یس :و کل درین نیز بعلم ژ بجا لس تج که اعتماد بر آفر ید گار دارو کند نهبردارو که تیا ۳3 دارو خورد وهللاك شد.
۱ فصل - [جرا ازدا غ نهی آ مده است ] بدانکه داغ نیز عادنستگروهی را ؛ ولکن کردن آن از توکل بیفکندبلکه ا در احتی باخطر ست واز سرایت آنبیم یود ) نجون فصد وححامت 4 ومتیت ان نبر جنانظاهر ازان خود نپی مده است » واز افسون نهینیست» یت نکه سوختن ی 15 منععت <حامت ۵ در کرک ی بتشاش ار باسبد . هر ان لن الحصین ر ۱ علتی افتاد » گفتند داغ کن نکرد چون الحاح کردند بکردو گفت پیش ازین نوری مردبدم و آو ازی میشنیدم و ملانکه برمن سلام می کردند تااین داغ بگر دم نیمه اژ من درحجاب شدند؛ آنگاه توبه و استغفار کرد دمطر ف ان عبد الله را گنت بعد از مدتی خدای تعالی آن کر امت بامن داد. [ بیدا کر دن [ زکه دار رناخو ردن در حطی از آحو ال فاضاتر و ن مخالشی رسو ل ب صلو ات اه عابه تبو د ود آفشگه بسیاری از بزر گان علاج نکردند ِ و باشد که کسی گوید: اگر این کمالی بودی رسول ت صاو ات اله علیه دارو ن<وردی ۱ بساین اشکال بدان برخیزد که بدانی که دارو ناخوردن را شش سب است : او ل آ که مکاشف بود و بداندته بود که احل فر رسیده است »۰ و آزین بود که صد یق را گفتند طبیبی را بخوانیم ۹ گفت طنیب هر دید و گفت : «افی افمل ماار بد» - من آنکنم که خواهم ه
بدیب) دو ) آنکه سمار بخوف أخرت مشغول بود ودل علاج ندارد 4 جنانکه ابو ! در دا را گفتند ازچه مینالی گفت از گناهان ؟ گفتند جه او داری ؛ گفت ۵ ر کنچمارم رحمت 2 تعالی ؛ گفتند طمیب را خوا یم + گفت مرا طبیب بیماز ۳ ده است. و ااو الدر دا را حه شم بدر د آ مد گفتند علاج نکنی گفت شغل دارم ازین مپمتر . ومتال اینچنان بو دک راید شملکی هی بر ند ترشیت ویک ویر ۳ ید ناننب#وری ۳3 بدچه بروای نان و 3 ۳9 نباشد در ۹ که نان خوردومخالفت وی ابود ؛ واین مستغرقی همحنانست که سپل را گفتند قوت چیست ؛ گفت دذ کر حی قبوم رن ترا از سوام هی پرسیم + گفت قوام عم است ؛ کگفتند از غفا هی بر سیم ؛ گفت غذا دکرست گفتند از طعام تن هیبرسیم ؛ گفت دست از تن بدار و بصانم تسلیم کن . سیب یل 1 ۳ علت مزمن بود» نزديث مار آن دارو چون افسون بود که هنفعت ۳ ن نادر بود و 05 طب نداند باشد که بیشتر داروهاچنین نی د ر بیع بن خثیم گو بد کهقصد کر دم کعلاج کنمعلت خو بش را لکن اندیشه کر دم که عادو مود و گذخیکان باطبیبان بسیار درمبانایشان همهبمردند وطبسود نداشت , ظاهر آنست کهوی طب را از اسباب ظاهر نمیشناختست. سیب هار ) آنکه بسماز بخواهد که سماری زابل شود » تانواب بیماری ویر میبود» وخویشتن در صبر بیازماید » که در خبرست که : « خدای تعالی بنده را بیلا ببازماید چنانکه زر باتش ببازماینده کس بودکه از اه نش خالصبیر ون آ بد و کسبود که تیاه رون آید» سهل دب رانرا دارو فرمودی وخود علتی ی ی دارو نکر دی گفت: بیمار نغسته بارضا بییماری فاضلتر از بیمار بریای باتن در رون سیب نجم آ که کناه بسبار دار دو خو اهد که سماز ی کفار ان باشد که دزخبر منت که : آب در بنده آو بزد تا آانگاه که ویر از گناهان باك کند که بروی هیچ تا بو د جنانکه بر ت کی هیچ گر د نبود . وعیسی - علیه السلم 5 عالم ننود هر که بر سماری ومصست آندز تن ومال شاد نبو د در اومید کفار ت گناهان و هو سی علیهالسلم در بیماری 9 ست و گفت : بارخدایا پروی رحمت نکنی؟ گفت : چگو ند رحمت کنم بروی در چبزی که رحمت بروی بدا خواهم کرد ؟ که گناه ویر کفارت ْ بدین کنم . ۱ ۱ صیب شم آنکه فان و نن درستی بطر وغفلت خیزد و طغیان ؛ خواهد 0 که بیماری بماند تاباسر غفات نیفتد؛ وهر که بوی خیر خواسته باشند همیشه وی را تنمیه 3 بمالا و بیماری؛ وازین گفته ند که موّمن خالی نبود از سهچیز: درویشی و سماری و خواری. ودر خبر مرت و خدای تعالی کت نیمار ی بند منست ودرویشی زندان من کسی را در بند وزندان کنم که دو شبت داز 6 »بس چون تن درستی بمعصیت گشد عافیت در بیمازی بود. امیرالموّمنین علی بن ابیطا لب ۹ رضیالنهعنه " قومی را دید آراسته ؛ گفت این چیست ؛ گفتند روز عید ایشانست گفت : آن روز که معصیت نکم روز عبد من است.
یکی از بزر گان کسی ر بر سید که چگو نهای گفت بعافیت گفت: آن روز کهمعصت نکنی بعاقیت باشی » وا ی ۳ آن کدامبیمار ی استصعبتر از آنو کنتهاند که فرءوندعوی خدایی از آن کرد کهچپارصدسال بزیست وبراهر گز نی تبی آهد و زد دردسری گرفت » و اگرویرا ركث شاغت درد شفیقه بگرفتی پرواء آن قضو ۳ نبودی و گفته ند که چون بده يك دو بار ببمار شود وتو به نکندملاك اموت 1 بد باغاقل » جندبار رسول خود فرستادم وسود نداشت ؛ او گفته ند نباید کهمومن چپل روز خالی باشد از رنجی یابیماریی یاخوفی بازبانی, رسول -صلواتلعلیه زنی را نکاح خو است کرد گفتند دیرا هر گز بیماری نبوده است » پنداشتند که این ثنایی است » گفت نخواهم ویرا. ويك روز درپیش سول - علیها! ملم- حدیث صداعمیرفت اغز ایس گنت صداع چه باشد که مرا هر گزنبوده الییت) گفت. دوراز هناهر کهخواهد که در اهل دورخ نگرد دروی وت و عااشه برسید از رسول - صلو اتالنه علیه که هیچ کس در درحه شرمدان باشد؟ گفت باشد» کسی کهدر روزی بستبار ازمر ک بادآ ور ۵ وک ناست 4٩ تمارک هر گ را بیشبا باد ور 3 شزس تاه میات گر وهی علاج تقهآنت اه وس لبضل اتاله علیه - بدین ِ نبود علاج از ان کر د. ودرحمله حذر از اسیاب ظاهر مخالف توکل نیست عمر رضی ال عذه بشام مرفت » خبر ژاشنک 5 1 نصا طاعونءفايم رت گروه ی گفتندنرویم و هی کفتند از قدر حذر نکنيم ۰ #هر گفت از و هدر یدای رقدر دای ت 01 م 4 و گفت! گر یکی را از شما دووادی بود یکی بر باه و یکی خشك بپر کدام که گو من برد در بردهباشد» دس عبدالر <من ار ءوف را طلب کرد تاوی چه گوید وی گفت که من از رسول - صلو اتاله عأیه - شنیدم که : چون بشنو بد که جایی وباست ی 4۲۷۰ ر کنچمارم هرود » وچون نجا باشرث هم آ نجا هام کنید و کر س عمر سر کرد که رای وی موافق خبر بود » و صحابه برین اتفاق گردند» اما نپیاز ببرون آمدنآ نست که چون تن درستان بیرو ۳ بیماران ضایم مانند و هلاك نشوند » و انگاه چون هوا درباطن اثر کرد بیرون آمدن سود ندارد . و در بعضی از اخبارست که گریختن ازین همچنانست که کسی از مصاف گاه بگریزد داینبآنست که دلهای بیماران تنگ شود و کس نبود که ایشان را طعام دشر اب دهد وببقان هللا شوند » وخلاص آ نکس که بگریزد درشك باشد. _ فصل - [ دنمان داشتن بیمادی شرطنئی کاست] بدآنکه نهان داشتن بیماری شرط توکل است بلکهاظپار و گله کردنهکروه ا لا بعذری» چنان کهطبیب راگوید و یاخوآهد کهضعف خویش اظپار کند ورعونت و جلدی را یکسو نید » چنانکه ءلی را بقض نز له عنه - برسیدند در بیماری که بپتر هستی و بخیر هستی؟ گفتنه » در بکدیگر نگاه کردند و عجب داشتند گفت س باخدای تعالی جلدی ومردی نمایم؛ ! این بحال وی لابق بودکه باآن قوت و بزدگی عجز خو بش مینماید»واذین بو د که گفت : بارپصبر روزی کن . ورسول. صلو اتاننهعلیه گفت: « از خدای تعالی عافیت خواه بلا مخواه» . پس چون عذری نبود اگر بیماری اظپار کند برسبیل شکایت حرام بود واگر شکایتنبود رواباشد» ولکن اولیتردست بداشتن بو د. که باشد که دروی زیادئی ۳ بد و باشد که کمان گلهافتد» و گفتهاند که ناله بر بیمار بنوسند , که آن اظپاری باشد. و ابلیس از ابوب -علییهالسلم - هیچ نیافت مگر ناله.
دفضیل بن عیاض و بشر و وهیببنالوره چون بیمار شدندی در سرای ببستندیتا ای ندانده و گفتندی نخو اهیم ی بعسادت ال "که آ ناه گله باید گر د از سماری. ۲۸ رگ ثایجنم شش ۵ خن با سر ح له هت ی وت صوتت ۳ ۳ ۷۳ [ در محبت وشوق ورضا] بدآنکه دوستی حقتعالی عالی ترین مقامات است » بلکه مقصود همه عقامات ۱ انیت چه ربع مپلکات برای طپارنست ازهرجه از دوستی حقتعالی مشغول کند و همه منحیات که پیشآزین گفتهايم مقدمات آینست » چون توبه وزهد وصبر و خوف و غبر آن و آنحه ساز بنست ثمرت وتبع اینست چون شوق درضا » وغایت کمالبنده آنست که دوستی حقتعالی بروی غالب شود جذانکه همگی وی فراگیرد 4 اگر نبود باری غالبتر بود از دوستی دیگر جیژها . وشناختن حقیقت میجمت چنانمش کل است که گردهی از متکلمان انکار کر دها ند و گفتهاند که : 3 از حذستو نبود وبر [دوست نتوان داشتن ومعنی دوستی دای و رمان بردارست و بس» وه ر کهچنن بندارد از اصل دین چیزی ندانسته بوده وشرح این مپمست وما اول شواهد شرع بر اثبات دوستی دای تعالی بکوییم] نگاه حقمقت واحکموی بگویم. [ فطیات دومتی دای تعالی] «دآنگههمه اهلاسلام را اتفاقست بر[ نکهدوست داشتن خدای عزوجلفریضه ۱ است وخدای تعالی مبگکوید :. «بحبهم و بحبو نه " » و رسول- صلو اتالنه علیه ِ می گو بد: «۱ یمان کسدر ست ست تا نگاه که خدای را ورسول ویرا ازهر جه هست دوستتر ندارد» و برسیدند که ابمان جمست + گفت: آنکه خدا ورسول را از هرجه جز آنست دوستر داری » و گفت» «بنده موّمن یست تا نگاه که خدایر ورسول رااز اهل ومال و حمله خلق دوستر ندارد» . وخدای تعالی مدید کرد و گفت + اگریدرو فرزند دهرچههستاز مسکنومال وتجارت ازخدای تعالیورسول دوست تر شنف ده ساخته باشید تافرمانمندر رسد «قلان کان] باق کم و ابناق کم واخوانکم. الابه» یکی رسول را -صلواتلله علیه _گفت ترا دوست دارم » گفت درویشی را ساختهباش گفت خدا را دوست دارم گفت بلاز ساخته باش و درخبرست که : ملك الموت - علیهالسلام - جان خلیل میستد» خلیل - ۶ السلام- گفت هر گز دبدی که خن ۷ ایشانرا دوست دارد (خدا) واو را ددست دارند (مومنان). دوست. -۸۲۹۰- 5 نچبار ۲ ناه ود و هچب بدا ها هه چا ها وا وا و ماو ماو او و هعموص ی دس ما و و اه ما ام و سا ما اس سم و و وا و ۵ و ها هد دا ما 5 وا ها ما ون و ما ها هه و و ها اه و دا و و مخ وخ مس سم وای جا ام ماج ما هط ما ها اما عم ماه ده ۱ ۷ ۳ 1 استاند؟ دحی آمدکه هر گزدیدی که خلیل دیدارخلیل را کاره ۷ اکنون <ان سر رضادارم. ودردءا رسول -صلو اتالهعلیه گفت که ِ «لاهم ارز نی سورلت و ویب مالك و سوب هن دشر ۱ ی الی ,لت و اجعل حبکت احپالی من (لما؛ آلبارد» گفت: «پارخدایا هر ۱ روزی کن " 9۵ مه ی خو؛ س و ی دوستان خوش و دوستی آنکه هر ید وس یتو نرديك گر داند » و دوس ور برء ن دوستر ۴ ردان از أ ب 3 در دشه۹ ٩ . واعر ابیی ۳۳9 9 0 بارسول الم و ات 5 ایوگ گفت [ ان 9 چهبنهادهای گفت نماز وروزه سار ندارم اما ۳ ورسول وت دارم »گنت فر دا قزر دس با 1 ن بود که ویرا دوست دارد.
دصداق -رضیالنهعنه- گفت هر 1 خو اهد که خااص مرت حق ۳ بت بدشد از دنبا قار ۶ شو و و ار خلق مپحور . <من بصر ی گفت: هر کهخدای تعالی را بدناخت ویرا دوست دارد » و هر که دبا را بشعاخت و بر دشمن دار ده ومومن تاغافل نشو د شاد نشود»جون اندیشه کند اندوهگن ۳ زد . و عسی -علمه لسالام موی بگذشت زار و طصت گنت شمارا چه ر شنت کمتتن ازییم حقتعالی بکداختيم گفت حقاست برخدای تعالی که شمارا ایمن کند ازعذاب » بعومی دیگر بگذشت از اشان زارتر ونزارتر تفت کت شمار چهرسیلهاست گفتند آرزوء بپشت مارا بگداخت» گفت حقاست برخدای تعالی که شما را بارزف خویش در رساند» بقومی دیگر بگذشت ازین هردو ضعیفتر ونزار تر ورویایشان چون نور میتافت » کت شم را چه رسیده اتیت گفتند دزسمی دای تعالی م۱ ر بگداخت با ۱ ات۶ گفتشماهقر بانیدمر أ۱ محالست شمافر مو دهاند. سر یسقصای 2 فردا هر ۳ را بانبیا بازخوانند و 3 بند: یاامتموسی» یا امتعیسی » یا امت مع<مد» مگر دوستان خدای ر اکه کویند : بااو لیاء الله ببایید نزديك خدای تعالیدلهای ایشان از شادی منخلم ی د. ودربعضی از کتبانبیاست که بنده منتراددست دارم بحق من که تومرا دوست داری. عقوت دو سای ۱ بدانکهاین جنان هشکلست که گروهی انکار کر دماند درحقخدای تعاا ی»شرح این مهم بود ؛ گرچه سخن دراین با بکست وهر کسی نداند دم نکند ولکن ما بت سس ۳ دوست. اذجاکنده شود. 4 ۱ و ار ۱ بمالبا جنان روشن کنیم که هر کسی که حبد کند ی گند : بدانکه اصل دو سمی سدر با ید شناخت که یسات: بدان کهمعنی دور سنیمیل طیعست بحیزی که خوش بود » ۳1 ان مرل فوی باشد آنرا عشق گوبند : و دشمنی نفرت طبع ات ازچیزی که ناخوش بود و انیجا که خوش و ناخوش نبود دوستی و دشنمد ی نبود اکنون بأید که 1 ی که خوشی جچه بود : بدان که چیزها تون ات پرسهسمست : بعصی آست که موافق ط چم بوست 2 را آن سازد 4 بلکه تماضا آن مسکند ۹ آن موأفق و وش وگ أِ_ معصی است که ۳ موأفق و ناساز کار است 9 برخلاف مقتضی طبعست » آنرا ناخوش گویند ؛ و انحه نه موافق بود و نه مخالف نه خو شگویم ور ره ناخوش . اکنون بابد که بدا ی که هیچ در ترا خوش 3 ۳ اران گاهی ۳ و کاه بودن ازچیزها بحواس بود و بعقلوحواس س پنج 9 را لذنی اتف نشف آن لذت ویر دوست دار ند » بعد ی که طبم دا میلکند :لت حاسه چشم درصوریپاء نیکوست ودرسیزه و آب روانومشل این الاحجرم این رادوست دار نر؛ ولذت گوش در 1 و ازهاء خوشاست ومورون ؛ ولذت شم دریویهاه خوش»و لذت دوق درمطعما ۳ و لذت لمس در ملموسات نرم ۰ واین همه محیو بست بعنی که طبع را بدان میاست واین همه بپایم را باشد . اکنون ,-دان که حاسة ششم هست در دل ده یکه ۳ عقل گویند و نور گویند رازه کون 4 8 رعبار که خواهی هی گوء؛ 1 نحه اآدمی بدا ممیر و از بايم ویر نهر مدر کات است که آندیر ۱ خوشآ: بد و آن محعبوب دی باشده چنانکه این رل لزات مواوق حواس : 2 اقا بو ۵. وارین بود که رسول 9 صلو اتالنهعلبه گفت : #سهچیر دردنیا دوست من کرد ه[ند:ژزنان 2 بو ی<و ش ۰ ورودشنائی چم من در نمازست», نهاز را ر بادت در حه نپاد .
و هر که چون بهایم بود واز دل بیخبر بود حز حواس نداند » هرگز باور نکن دکه نماز خوش بود » نظاره بحشم باطن درجمال حضرت البیت وعجایب صنم وی وجلال داتوصفات وی دوستر دارد از نظازه بجشم ظاهر درصورتهاء یکر و در سبزه و آب روان» بلکه این همه لذنها در چشم وی حقیر گردد جون حمال حصرت الست بوی مکشوفشود. ۸۳۱ و اج با لا شا مه اعدا 600 و بات الا وم :۱۹۳ و ی مس ر انچبار؟ ید[ کردن اسباب دوستی ا از [ تجا معلوم شود 1 مساععق دو سعی جر حعق وا ۳ اعسمت بدأنگهاساب دوستی پنج ار رش سیب اول انست که آدمی خود را دوست دارد و بقاء خود دوست دارد و هلا خوددشمن دارد - اگر چهعدمی باشد بیالم ورنج ,وچرا دوست ندارد؛وجچون علت دوستی موافقت طبم است » چهجیز بود ویر موافقتر وساز کارتر از هستی وی و دوام هستی وی و کمال صفات وی ؟ وجه بود مخالف تر و ناساز کار ثر از نیستی وی و نیستی سفات کمال وی؟ بدین سیب نیز فرزند را دوست دارد که با وی هم چونشاء خود داند چونار با خودعاحزست أ بچه برقاء وی ماند بوجپی ان نمزدوستدارد » و بحقیقات خود را دوست میدار د که آن آلت وی باشددرمقاء وی ودر شاء صفات وی واقارنرا دوست دارد و نیزمالرا دوستدار دک آلت وی باشد در مای وی ودربقاه صفات. و ایشان را بال و برخویس داند وخود را بایشان کامل شناسد . یپ دویم نیک و کاریست کههر که باوی نیکویی کردهباشد ویرا دوستدارد بطبع» وازین گفتهاند . «الافسان عبیدالاعسان > ورسول - صاو اتالهعلیه_ گفت : «بار ب هیچ فاحر را برمن شم 7 بامن تن شَ کید که آ نگاهدلمن ویر ادوست 9 " ۲ بحقیقت این نیز بازان آیدکه خود را دوست داشته باشد : که ا<سان آن بود که کاری کند که سبب بقاء وی بود با سیب کمال صفات وی بود #رلکن آدمی ۷ درستی دوست دارد نه بعلتی» وطبیب را دوست دارد بعلت تن درستی وبرای آنم چنان خویشتن را دوست دارد نه بعلتی تین را که باوی شیوی کران دوست دارد برای یکو ور گر دن . : سیب سیم آ نکه نیکو کار را دوست دارد اگرچه با وی نب بی نکر دهباشد؛ چه ۳1 ۳ «شخو د که درمغرب بادشاهی تّ کارست و عالم وعادل وهمهخلقازوی پر اختاند » طبع بوی میل گرد » اگرچه داند هر گز بمفرب نخواهد رسید واحسان وی نخواهد دید . آدمی بنهة تیکواری اسش ۰ ۳ سیب مارم نکه کسیر ادوست دارد که تِ وبود. نه برای چیزی که ازوی حاصل کند » ولکن برای دات ویو نیکوه ای وی : که حمال خود محبوبست بطبع در شس خوبش و روا بود که کسی صورت ثبکودوست دارد » نه برای شوت چنانکه سمزه ۳ روان دوست دارد , و نه بای نکه بخورد » دلکن چشم را خود حمال وی لذنی بو د وحمال و <سن محبوست ؛ ا گر حمال حق تعالی معلوم شود درست شود که ویرا دوست توان داشت » و معنی حمال پس ازين گفته آبدکه <یست . سیب نجم در دوستی مناسیت است مبان دوطبع > که کین بود که طبع وی با دیگری موافق بود و وبرا دهوست دارد نه از ۱ ۰ این هناستت کار بود که ظاهر بود » چنانکه کو ده تون بکوده بود و بازاری را سازاری دعالم را بعالم و هر کسی را با جنسخویش » و گاهبودکه بوشیده , ودراصل فطرت و درأسیابسماوی 1 در وقت ولادتهستولی باشدمناسیتی افتاده باشد که کس راه بدان نبر د.