Qur'an&Sunnah

Ferîdüddîn Attâr — Esrârnâme

عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۱ - المقاله الرابع عشر خوش است این کهنه دیر پرفسانه اگر نه مردنستی در میانه درین محنت سرا اینست ماتم که ما را می بنگذارند با هم خوشستی زندگانی و کیستی اگر نه مرگ ناخوش درپیستی نشاط ار هست بی دوران غم نیست وجود ار هست بی خوف عدم نیست خوشی جویی ز عالم سرکشی را ز عالم نیست دورانی خوشی را شراب خوش گوارش آتشی دان سراسر خوشی او ناخوشی دان گلاب و مشک عالم اشک و خونست خوشی جستن ز اشک و خون جنونست کسی کو بوی عودش خوش شنودست چه خوش است آنکه خود در اصل دودست ترا گر اطلس است اینجا گر اکسون لعاب کرمی است آن این چه افسون اگرچه انگبین خوش طعم و شیرینست ولیکن فضله زنبور مسکینست ترا اینجا سر بز می نماند که سگ در دیده قندز می نماید لعاب کرم را دادی به خون رنگ که آمد اطلس رومیم در چنگ گرت بادی خوش آید از زمانه کند پر خاکت آخر چشم خانه اگر تو زیرکی خواهی زمانی نیابی زیرکی را بی زیانی چو جوزی بشکنی بخت آزمایی نبینی هیچ مغز آنجا چرایی شوی صد بار در دریا نگوسار نیابی در و ریگ آری به خروار زنی صد گونه میتین گران سنگ که تا یک جو برون آری از آن سنگ چو تو از سنگ زر زین سان ستانی به مشتت خرج باید کرد دانی گرش گنجی بود هرگز نیابی که نتوان گشت عمری در خرابی درین گلشن اگر صد روی از بار شود چون خار پشتی دستت از خار ز جوشن دادنش در دست بادست که آن جوشن به ماهی نیز دادست چه سود ار آردت صد تیغ در بر که کبک کوه را تیغ است بر سر گرت بخشد کمر چه تو چه موری که هر دو زین کمر هستند عوری ورت بخشد کله چه تو چه آن باز که هر دو زین کله هستند جان باز کله بر فرق زان می داردت سوک که بس مرده دلی زنده شوی بوک برو بفکن کلاه و برگ ره گیر چو داری شعر سر ترک کله گیر اگر تاجت دهد آن هم فسوس است که یعنی او شریک آن خروس است چو تو پیکی کنی مانند هدهد کند صد ریش خندت تاج لابد مکن چندین عتاب ار تخت یابی که تختی نیز می باید عتابی ترا هم چون عتابی تخت چندست عتابی را چه تخت آن تخت بندست زهی شد در گلویت گر زهت کرد که آماسی بود گر فربهت کرد گر اینجا سرخ رویی آیدت خوش دمیدن بایدت چون زرگر آتش چو در آن آب از چشمت بریزد که تا برخیزد آتش یا نخیزد چو لاله سرخ رویی بایدت زود سیه دل تر ز لاله بایدت بود ز سیر و گرسنه جز غم ندیدی جهان گر سیر دیدی هم ندیدی ز عالم چشمه حیوان لذیذست ولی در ظلمت آن هم ناپدیدست بدین خوبی که می بینی تو طاووس فدای یک دو میویزیست افسوس همای عالم ار سلطان نشان است چو سگ باری کنون با استخوانست نیابی آتشش بی آب خیزی نبینی باد او بی خاک ریزی اگر تیغ است کان را گوهری هست گهر در آهنست آن چون دهد دست یکی خادم که کافورش بود نام سیه تر زو نیفتد زاغ در دام دگر خادم که عنبر گویی او را خوشت ناید ز ناخوش بویی او را دگر خادم که جوهر اسم دارد ز خردی نه عرض نه جسم دارد خوشی این جهان بر تو شمردم که من در زندگی زین قصه مردم

عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن مجنون پرغم که رمزی بازگوی از خلق عالم چنین گفتا که خلق این خرابه همه هستند کالوی قرابه بنادانی چو آن حجام استاد دمی خوش می کشند از خون وزباد سزد گر از جهان بسیار گویی که خوش وقتیست کز وی راز جویی سزد گر سینه پر آتش شوی زو که در وقت گرستن خوش شوی زو برو خوشی عالم سر فرو پوش سخن در پرده دل دار خاموش به شادی از تو گر یک دم برآید پی یک شادیت صد غم درآید وصالی بی فراقی قسم کس نیست که گل بی خار و شکر بی مگس نیست جهان بی وفا نوری ندارد دمی بی ماتمی سودی ندارد اگر سیمیت بخشد سنگ باشد وگر عذریت خواهد لنگ باشد هزاران حرف ناکامی بخوانیم که تا در عمر خودکامی برانیم اگر کامیست در کام بلاییست وگر گنجیست زیر اژدهاییست اگر تختست بس نااستواریست وگر عمرست بس ناپایداریست جهان بی وفا جای سپنج است ز مرکز تا محیط اندوه و رنج است نمی دانم کسی را بی غمی من که تا دستی درو مالم دمی من چو هست و نیز می آید غم و بار نه ونیزم همی آید غم کار اگر آدم نخوردی گندمی را کجا بودی جوی غم مردمی را به سیصد سال آدم مانده غم ناک ز بهر گندمی خون ریخت بر خاک پدر او بود و اصل او بود ما را به یک گندم هدف شد صد بلا را اگر تو لقمه ای خواهی به شادی محالست این که از آدم بزادی چو او را گندمی بی صد بلا نیست ترا هم لقمه بی غم روانیست برو تن در غم بارگران ده بسی جان کن چو جان خواهند جان ده نمی بینم ترا آن مردی و زور که بر گردون روی نارفته با گور اگر زیر و زبر گردانی افلاک نمی آرد کسی یاد از کفی خاک چه خیزد از تو ای افتاده در دام صبوری کن صبوری و بیارام که گفتت کآتشی درخویشتن زن مکن خاک از سر خود باز تن زن برو گر عاقلی نظارگی باش وگر دیوانه ای یک بارگی باش چو مقصودی نمی بینی ازین تو چنین تا کی زنی سر بر زمین تو مزن سر بر زمین ای مرد غمناک که سر بر خشت خواهی بود در خاک مزن بر روی این گردون ناساز که هم گردون بروی تو زند باز چخیدن هم چو آتش کی بود سود که بیرون آید از هر روزن این دود نچخ چندین چو ناکام اوفتادی فرو ده تن چو در دام اوفتادی جگرخواری دل مست جگرخوار که کس را برنیامد بی جگر کار عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل شنودم کز سلف درویش حالی هوای قلیه ای بودش به سالی چو سیمی دست داد آن مرد درویش سوی قصاب راه آورد در پیش مگر قصاب ناخوش زندگانی بدادش گوشتی چو نان که دانی چو پیر آن گوشت الحق نه چنان دید سراسر یا جگر یا استخوان دید جگر خود بود یکباره دگر خواست که کار ما نیاید بی جگر راست دل ما غرقه خون شد به یک بار چه می خواهند زین مشتی جگر خوار نه ما را طاقت بارگران است نه ما را برگ بی برگی جانست چنان غم یار ما شد در غم یار که نیست از کار غم ما را غم کار اگر گردون به مرگ ما کند ساز غم عشقش کفن از ما کند باز

عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل شنودم من که جایی بی دلی بود نه از دل هم چو ما بی حاصلی بود زدندش کودکان سنگی ز هر راه تگرگی نیز پیدا گشت ناگاه بسوی آسمان برداشت سر را که چون بردی دل این بی خبر را تگرگ و سنگ کردی بر تنم بار شدی تو نیز با این کودکان یار چه می گویم برو ای غافل مست که یار تو نیالاید بتو دست نیی تو اهل یار و یار دورست تو دور از کار وز تو کار دورست یقین می دان که خورشید سرافراز نخواهد شد بسوی کس سرانداز به پیش آفتاب نام بردار چه سارخک و چه پیل آید پدیدار فراغت بین که در بنیاد کارست مچخ کین کارساز استادکارست سخن در پرده گوی از پرده سازی رها کن این خیال و پرده بازی چو شادی نیست دل در غم فروبند چوهم دم نیست بر لب دم فروبند جوانمردا سخن در پرده می دار که با هر دون نشاید گفت اسرار مرا عمریست تا در بند آنم که تا با هم دمی رمزی برانم نمی یابم یکی هم دم موافق فغان زین هم نشینان منافق اگر این کار ما از هم نشین است عذاب دوزخ از بیس القرینست دلا خاموش چون محرم نیابی مزن دم زانک یک هم دم نیابی چو مردان خوی کن دایم سه طاعت خموشی و صبوری و قناعت طریق مرد عزلت جوی کن ساز اگر مردی ز مردم خوی کن باز ترا مردان دنیا ره زنانند مگر مردان نیند ایشان زنانند ز یک سو باده و یک سوی شاهد میان خلق چون مانی تو زاهد یکی در سور دیگر در مصیبت زفان و دل پر از تزویر و غیبت جهان از گفت بیهوده برآمد همه عالم درای استر آمد درین ره صد هزاران سر چو گوییست چه جای کار و بار و گفت و گوییست اگر جان گویم اندر خون بماندست وگر تن او ز در بیرون بماندست چو جان سر باز نشناسید از پای چه آید زین تن افتاده بر جای چو در خونابه می گردند جانها چه برخیزد ز بوده استخوانها بزرگان را رخی پر اشک خونیست چه جای خرده گیران کنونیست کسی کز عقل صد کل را کلاه است ز کوری همچو بی مغزان راهست چو موسی هرک کوران را عصا شد ز فرعونان ره پیرش خطا شد نه چندانست در ره ره زن تو که گر گویم بگرید دشمن تو ضرورت می بباید شد چه پیچی توکل کن که او داند که هیچی به راه عاشقان بر زن قدم تو چه باشی از سگی در راه کم تو که آن سگ چون ازین ره شمه یافت به سنگ و چوب زین ره سر نمی تافت نمی خورد و نه یک دم خواب می کرد نگهبانی آن اصحاب می کرد تو گر مرد رهی در ره فرو شو قدم در نه فدای راه او شو گرت گویند سر در راه ما باز بدین شادی تو دستاراند انداز به صد حمله سپر گر بفکنی تو چو آن دیوانه بس تر دامنی تو

عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل بدان دیوانه گفت آن مرد مؤمن که هر کو شد به کعبه گشت ایمن فراوان تن زد آن دیوانه در راه که تا در مکه آمد پیش درگاه هنوز از کعبه پای او بدر بود که بربودند دستارش ز سر زود یکی اعرابیی را دید بی نور که دستارش بتک می برد از دور زفان بگشاد آن مجنون به گفتار که اینک ایمنی آمد پدیدار چو دستارم ز سر بردند بر در میان خانه خود کی ماندم سر نشان ایمنی بر سر پدیدست به خانه چون روم بر در پدیدست ولی جایی که صد سر گوی راهست چه جای امن دستار و کلاه است هزاران سر برین در ذره ای نیست هزاران بحر اینجا قطره ای نیست هزاران جان نثار افتد بر آن سر که بربایند دستارش بر آن در تو تا بیرون نیایی از سرو پوست نیابی ایمنی بر درگه دوست ز تو تا هست باقی یک سر موی یقین می دان که نبود ایمنی روی نشان امن این ره بی شک اینست شب معراج واترک نفسک اینست اگر پیدا شوی حیران بمانی وگر پنهان شوی پنهان بمانی عطار » اسرارنامه » بخش چهاردهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل عزیزی گفت من عمری درین کار بعقد و جد در بودم گرفتار چو پنهان می شدم من خود نبودم چو پیدا می شدم بودم چه سودم عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۱ - المقاله الخامس عشر نکو باریست در دنیا و برگی که درخوردست سر باریش مرگی نکو جاییست گور تنگ و تاریک که در باید صراطی نیز باریک پلی نیکوست چون موی صراطی که دوزخ باید آن پل را رباطی تو گویی نیست چندین غم تمامت که در باید غم روز قیامت درین معنی مجال دم زدن نیست همه رفتند و کس را آمدن نیست نه کس از رفتگان دارد نشانی نه کس دیدست زین وادی کرانی جهانی جان درین محنت دو نیم است که داند کین چه گردابی عظیم است جهانی سر درین ره گوی راهست که داند کین چه وادی سیاه است جهانی خلق درغرقاب خونند که می داند که زیر خاک چونند جهان را کرده ناکرده ست جمله که بازییی پس پرده ست جمله چه مقصودست چندین رنج بردن که چون شمعی فرو خواهیم مردن جهان بی هیچ باقی خوش سراییست ولی چون نیست باقی این بلاییست جهان بگذار و بگذر زین سخن زود چو باقی نیست در باقیش کن زود تو تا بودی ز دنیا خسته بودی بهر ره جان کنی پیوسته بودی نه هرگز لقمه ای بی قهر خوردی نه هرگز شربتی بی زهر خوردی هزاران سیل خونین بر دلت بست که تا بادی ز عالم بر دلت جست تو خود اندیشه کن گر کاردانی که تا خود مرگ به یا زندگانی هزاران غم فرو آمد برویت که تا یک آب آمد در گلویت همه دنیا بیک جو غم نیرزد چه یک جو نیم ارزن هم نیرزد غم دنیا مخور ای دوست بسیار که در دنیا نخواهد ماند دیار چه می نازی بدین دنیای غدار که تو کرکس نیی گر اوست مردار همه تخم جهان برداشته گیر بدست آورده و بگذاشته گیر

عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل مگر بیمار شد آن تنگ دستی که دایم کونه هیزم شکستی بپرسش رفت غزالی بر او نشست از پای اما بر سر او بدو گفتا که بهتر گردی این بار مخور غم زین جوابش داد بیمار که بهتر گشته گیرم ای خردمند شکسته بار دیگر کونه ای چند چه برهم می نهی چون آخر کار فور خواهد فتاد از هم بیک بار ز سود خود مشو خشنود دنیا اگر مردی زیان کن سود دنیا یقین می دان که مرد راه آنست که سود این جهان او را زیانست ز بی هیچی خود پیچش نباشد نباشد هیچش از هیچش نباشد بزرگانی که دین مقصود ایشانست زیان کار دنیا سود ایشانست بدنیا ملک عقبی زان خردیدند که این صد ساله سختی سود دیدند تو نیز ای مانده در دنیای فانی چنین بیع و شری کن گر توانی زیان آمد همه سود من و تو فغان از زاد وز بود من و تو بزادن جمله در شوریم و آشوب بمردن جمله در زیر لگدکوب جهان تا بود ازو جان می برآمد یکی می رفت و دیگر می درآمد جهان را ماه شادی زیر میغ است همه کار جهان درد و دریغ است جهان با سینه پر درد ما را خوشی درخواب خواهد کرد ما را ز بیدادی جهان داند جهان سوخت نباید گرگ را دریدن آموخت چنان می جادوی سازد زمانه که کس دستش نبیند در میانه بدست چپ نماید این شگفتی تو پای راست نه در پیش و رفتی ترا با جادویی او چه کارست مقامت نیست دنیا ره گذارست جهان بر ره گذر هنگامه کردست تو بگذر زانک این هنگامه سردست اگر کودک نیی بنگر پس و پیش بهنگامه مه ایست ای دوست زین پیش چه می خواهی ز خود بیرون بمانده میان خاک دل پرخون بمانده برو جان گیر و ترک این جهان کن که او گیر و داوش در میان کن چه خواهی داو زین گردنده پرگار که خواهی شد بد او او گرفتار چه بخشد چرخ مردم را در آغاز که در انجام نستاند از او باز چو طاوسیست گردون پرگشاده جهانی خلق را بر پر نهاده بروز این آسمان دود کبودست بشب آب سیاه آخر چه بودست بماندی در کبودی و سیاهی بمردی در میان آخر چه خواهی برو زین گرد نای آبنوسی چه زین درنده درزی می بیوسی سخن تا چند گویی آسمان را که بی شک بر زمین اندازد آنرا زدست آسمان هر دل که جان داشت گرش دستست هم بر آسمان داشت فلک طشتیست پر اخگر ز اختر تو دل پر تفت زیر طشت و اخگر سزد گر پای بر آتش بماندی که زیر آتشین مفرش بماندی گر از خورشید فرق تو کله داشت کله نتوانی از گردون نگه داشت مرا باری دل از گردون فرومرد ز بس کس کو برآورد و فرو برد کرا این گنبد گردان بر آرد که نه در عاقبت از جان برآرد جهان خون بی حد و بی باک کردست بسی زین تیغ زیر خاک کردست فلک هر لحظه دیگر چیزت آرد بهر ساعت بلایی نیزت آورد عجب درمانده ام چون مبتلایی که دل چون می چخد با هر بلایی بگو تا چند گاه اندوه و گه غم فغان از روز و شب وز سال و مه هم نگردد هیچ صبحی روز نزدیک که تا بر ما نگردد روز تاریک نگردد هیچ شامی شب پدیدار که نه شب خوش کند شادی بیک بار نگردد هیچ ماهی نو درین باب که تا بر ما نپیمایند مهتاب نگردد هیچ سالی نو ز ایام که نه ده ساله از ماغم کند وام حدیث ماه و سال و روز و شب بین عجب بازی چرخ بوالعجب بین چو شب انگشت ریزندش ببردر بهر روزی ببایندش ز سر در تنوری تافتست این دیر ناساز کزو بی سوز ناید گرده باز بتر زین در زمانه فتنه ای نیست کزین چنبر رسن را رخنه ای نیست اگر خواهی که تو بیرون گریزی نه پایست و نه چنبر چون گریزی که گفتت گرد چرخ چنبری گرد که قد همچو سروت چنبری کرد سپهری را که دریاییست پرجوش شدی چون چنبر دف حلقه در گوش ترا چون چنبر گردون فرو بست چرا در گردنش چنبر کنی دست سپهر چنبری چنبر بسی زد چو حلقه بر در حق سربسی زد بسی چنبر بزد چون خاک بیزی نیامد بر سر غربال چیزی درین اندوه پشتش چنبری شد لباس او ز غم نیلوفری شد تو می خواهی که برخیزی ببازی ازین چنبر جهی بیرون چو غازی تو نشناسی الف از چنبری باز مکن سوی سپهر چنبری ساز گذر زین چنبر آن ساعت توانی که جان برچنبر حلقت رسانی اگر صد گز رسن باشد بناکام گذر بر چنبرش باشد سرانجام زهی افسوس و حیلت سازی ما زهی دوران چنبر بازی ما جهانا طبع مردم خوار داری که چندین خلق در پروار داری یکایک را میان نعمت و ناز بپروردی و خوردی عاقبت باز جهانا کیست کز دور تو شادست همه دور تو با جور تو بادست جهانا غولی و مردم نمایی که جو بفروشی و گندم نمایی جهانا با که خواهی ساخت آخر بکوری چند خواهی باخت آخر دلا ترک جهان گیر از جهان چند ترا هر دم ز دور او زیان چند ز دست نه خم پرپیچ ایام چه می پیچی بخواهی مرد ناکام جهان چون نیست از کار تو غم ناک چرا بر سر کنی از دست او خاک چه سود ار خاک بر افلاک ریزی که گر سنگی میان خاک ریزی جهان را بر کسی غم خوارگی نیست کسی را چاره جز بیچارگی نیست جهان چو تو بسی داماد دارد بسی عید و عروسی یاد دارد نه بتواند زمانی شاد دیدت نه یک دم از غمی آزاد دیدت بعمری می دهد رنج مدامت که تا کار جهان گیرد نظامت بعمری جز بلا حاصل نبینی که تا روزی بکام دل نشینی چو بنشستی برانگیزد بزورت بزاری می دواند تا بگورت تو تا بنشسته در دار فانی نشسته رفته و می ندانی مثالت راست چون گردست پیوست که گرد آنگه رود بی شک که بنشست ز دور نه سپهر یک ده آیت چه باید کرد چندینی شکاست فلک سرگشته تر از تست بسیار چه باید خواست زو یاری بهر کار فلک عمری دوید اندر تک و تاز که تا سرگشتگی دارد ز خود باز چو نتواند که از خود باز دارد ترا چون در میان ناز دارد

عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل مگر دیوانه ای می شد به راهی سر خر دید بر پالیزگاهی بدیشان گفت چون خر شد لگدکوب چراست این استخوانش بر سر چوب چنین گفتند کای پرسنده راز برای آنک دارد چشم بد باز چو شد دیوانه زان معنی خبردار بدیشان گفت ای مشتی جگرخوار گر آنستی که این خر زنده بودی بسی زین کار خر را خنده بودی شما را مغز خر دادست ایام از آنید این سر خر بسته بر دام نداشت او زنده چوب از کون خود باز چگونه مرده دارد چشم بد باز برو دم درکش و تن زن چه گویی چو چیزی می ندانی می چه جویی مشو چون سایه در دنبال این کار که ناید شمع را سایه پدیدار تو خود سایه برین مفکن که خورشید برای تو کند چون سایه جاوید اگر تو پیش کار خویش آیی ز خود خود را بلایی بیش آیی وگر تو دم زنی از پرده بیرون میان پرده دل افکنی خون مکش چندین کمان بر تیر تدبیر که از تو بر تو می آید همان تیر عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل مگر آن روستایی بود دلتنگ بشهر آمد همی زد مطربی چنگ خوشش آمد که مطرب چنگ بنواخت کشید او لالکا در مطرب انداخت سر مطرب شکست او چنگ بفکند بروت روستایی پاک برکند چو سوی ده شد آن بیچاره از قهر ز نادانی بروتی زد فرا شهر که نزد من ندارد شهر مقدار ولیکن بر بروتش بد پدیدار جهان پر شیشه بر هم نهادست اگر سنگی زنی بر تو فتادست چو در معنی نه اهل راز باشی بتاریکی چو مشت انداز باشی اگر اینجای یک دم می زنی تو هم اینجا بیخ عالم می زنی تو چو هفت اندام تو افتاد در دام چه گویی فارغم از هفت اندام اگر سر کژ کند یک موی بر تو هزاران درد آرد روی بر تو اگر گردد یک انگشتت بریده ز عجز خود شوی پرده دریده درین نه طشت خوان در گفت و گویی بماندی همچو منجی در سبویی تو خود در چه حسابی وز کجایی که تو چون شیشه زیر آسیایی نمی دانی که در بازار فطرت بجز حق نیست بازرگان قدرت تو پنداری که می آیی ز جایی زهی پندار تو ناخوش بلایی چو خفاشی که از روزن برآید ز کنج آستان بیشش درآید بگردد گرد باغ و راغ لختی نشیند بر سر هر سر درختی اگرموری سری یابد ز جایی چنان داند که گشت او پادشایی بجز خود را نبیند در میانه بمویی شاد گردد از زمانه ولی چون آفتاب آتشین روی نهد از آسمان سوی زمین روی نماید در دل خفاش دستان گریزان شیر می ریزد ز پستان الا ای روز و شب مانند خفاش شده هم رغم این یک مشت اوباش بمویی چند چون خفاش قانع ز کوری عمر شیرین کرده ضایع چو شب پر روز کوری بازمانده شبان روزی اسیر آز مانده نه روی آفتاب از دور دیده نه چشمت رشته تای نور دیده نیندیشی که چون خورشید جبار ز برج وحدتی آید پدیدار دلت شایستگی ناداده جان را چگونه تاب آرد نور آن را برو شایستگی خویش کن ساز چو ذره پیش آن خورشید شو باز برآ ای ذره زین روزن که داری که نیست این خانه بس روشن که داری ترا رفتن ازین روزن صوابست که صحرای جهان پر آفتابست تو می گویی که نور من چنانست که کس از نور من قدرم ندانست سخن از قدر خود تا چند رانی اگر خواهی که قدر خود بدانی کفی خاک سیه بر گیر از راه نقش کن پس ببادش ده هم آنگاه بدان کاغاز و انجام تو در کار کفی خاکست اگر هستی خبردار تو مشتی خاک و چندینی تغیر تفکر کن مکن چندین تکبر تکبر می کنی ای پاره خون ز چندین ره گذر افتاده بیرون برو از سر بنه کبر و بر اندیش که تا تو کیستی و چیست در پیش خوشی دل بر جهان بنهاده ای تو ببین تا خود کجا افتاده ای تو چنین چرخی که گردتست گردان چنین گویی که زیرتست میدان اگر تو رفع و خفض آن نبینی میان هر دو ساکن چون نشینی رهی جویی بفکرت همچو مردان بگردی در مضیق چرخ گردان بسوی آشیان خود کنی ساز درین عالم بجای خود رسی باز بگردی گرد این مردار خانه نترسی از طلسمات زمانه چه گر دریا همی بینی تو خاموش ولی می ترس کاید زود در جوش

عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل عزیزی بر لب دریا باستاد نظر از هر سوی دریا فرستاد یکی دریا همی دید آرمیده یکی فطرت بحدش نارسیده بدریا گفت ای بس بی نهایت ز آرام تو می ترسم بغایت که گرموجی برآید یک دم از تو بسی کشتی که افتد بر هم از تو عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۱ - المقاله السادسه عشر گرت ملک جهان زیر نگین است بآخر جای تو زیر زمین است نماند کس بدنیا جاودانی بگورستان نگر گر می ندانی جهان را چون رباطی با دو در دان کزین در چون درآیی بگذری زان تو غافل خفته وز هیچت خبرنه بخواهی مرد گر خواهی وگرنه کسی کش مرگ نزدیکی رسیدست چنین گویند کو رگ برکشیدست تو هم ای سست رگ بگشای دیده کز اول بوده رگ برکشیده ترا گر تو گدایی گر شهنشاه سه گز کرباس و ده خشتست هم راه اگر ملکت ز ماهی تا بماهست سرانجامت برین دروازه راهست چو بر بندند ناگاهت زنخدان همه ملک جهان آنجا زنخ دان ز هر چیزی که داری کام وناکام جدا می بایدت شد در سرانجام بسی کردست گردون دست کاری نخواهد بود کس را رستگاری بدین عمری که چندین پیچ دارد مشو غره که پی بر هیچ دارد عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل مگر می رفت استاد مهینه خری می برد بارش آبگینه یکی گفتش که بس آهسته کاری بدین آهستگی بر خر چه داری چه دارم گفت دل پر پیچ دارم که گر خر می بیفتد هیچ دارم چو پی بر باد دارد عمر هیچ است ببین کین هیچ را صد گونه پیچ است چنین عمری کزو جان تو شادست چو مرگ آید بجان تو که بادست اگر سد سکندر پیش گیری ز وقت خود نه پس نه پیش میری ترا این مرگ هم پیشت نهادست ولی روزی دو از پس اوفتادست چو شاخی را همی بری زدونیم دل شاخ دگر می لرزد از بیم ترا دور فلک چندی گذارد خود این مست استخوان چندی ندارد همه کار جهان از ذره تا شمس چه می پرسی کان لم تغن بالامس اگر اسکندری دنیای فانیت کند بر تو کفن اسکندرانیت وگر رویین تر از اسفندیاری بآخر نیز او را چشم داری نه کوه و گر کوه بلندی چو کاهی گردی از بس مستمندی نه دریا و گردریای آبی بپالایی و بپذیری خرابی نه شیر و گر شیر ژیانی تو روبه بازی گردون ندانی نه پیل و گر خود پیل گیری چو نمرودی بسارخکی بمیری نه خورشید و گرهست این کمالت چو در گردی پدید آید زوالت نه ماه و گر ماه منیری چو پیش عقده افتادی بگیری نه سندان و گر سندان و پتکی چو مرگ آید برهواری بلنگی نه آهن بسختی و بتیزی وگر هستی بیک سستی بریزی اگر تو شیر طبع و پیل زوری ز بهر طعمه کرمان گوری همی آن دم که از تن جان برندت میان زیره تا کرمان برندت چو خفتی در کفن گشتی لگدکوب تو خفته به خوری اما بسی چوب تو گر خاکی و گر آتش نژادی درین دولاب سیمابی چو بادی بسا گلبرگ کز تب ریخت از بار شد از تب ریزه تا کرمان بیک بار چو بزتاچند خواهی بر کمر جست که خواهی کام و ناکام این کمربست فرواندیش تا چندین زن و مرد کجا رفتند با دلهای پر درد همه صحرای عالم جای تا جای سراسر خفته می بینم سراپای همه روی زمین فرسنگ فرسنگ تن سیمینست زلفین سیه رنگ همه کوه و بیابان گام و ناگام قد چون سرو بینم چشم بادام همی در هیچ صحرا منزلی نیست که در خاک رهش پرخون دلی نیست زهر جایی که می روید گیاهی برون می آید از هر برگش آهی همه خاک زمین خاک عزیزانست عزیزان برگ و عالم برگ ریزانست

عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن دیوانه در ده که از کار خدا ما را خبر ده چنین گفت او که تا گشتم من آگاه خدا را کاسه گردیدم درین راه بحکمت کاسه سر را چو بربست ببادش داد و آنگه خرد بشکست اگر از خاک برگیری کفی خاک بپرسی قصه از خاک غمناک بصد زاری فرو گرید چو میغی ز یک یک ذره برخیزد دریغی ز اول روز این چرخ دل افروز دریغ خلق می ساید شب و روز تو گویی بر زمین هر ذره خاک ز فان حال بگشادند بی باک که ما را زیر خاک افکندی آخر تو هم زود این کمر بربندی آخر الا یا غافلان تا کی پسندید که ما را زیر پای خود فکندید در اول چون شما بودیم ما هم چو ما گردید در آخر شما هم

عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل یکی دیوانه ای را دید شاهی نهاده کاسه سر پیش راهی به مجنون گفت با این کاسه در بر چه سودا می پزی در کاسه سر به شه گفتا که شه اندیشه کردم ترا با خویشتن هم پیشه کردم ندانم کله چون من گدایی ست و یا خود آن چون تو پادشایی ست بپیمودم به عمری روی عالم ترا قسمت سه گز آمد مرا هم چه گر داری سپاه و ملک و کشور دو گرده تو خوری دو من برابر چو تو همچون منی چندین تک و تاز چه خواهی کرد از گردن بینداز همه ار نفکنی از گردنت کل همه فردا شود در گردنت غل فکندی همچو سقا آب در پوست نه آبست این که فردا آتشت اوست عزیزا غم نگر غم خواری ات کو چو بادی عمر شد بیداری ات کو به یک دم مانده ای چون دم نماند نمانی هیچ و هیچت هم نماند ز راه چشم خون دل بریزان که خواهی گشت خاک خاک بیزان اگر گردون نبودی نامساعد نگشتی خاک چندین سیم ساعد مخسب ای دل سخن بپذیر آخر ز چندین رفته عبرت گیر آخر بسی بر رفتگان رفتی به صد ناز بسی بر تو روند آیندگان باز چه می نازی اگر عمرت درازست به جان کندن ترا چندین نیازست اگر عمر تو صد سال است وگر بیست جزین دم کاندرویی حاصلت چیست نصیبت گر ترا صد سال داده ست دمی حالیست دیگرجمله بادست همه عمرت غمست و عمر کوتاه به مرگ تلخ شیرین کرد آنگاه فرو می کرد از غم خون برویم ندانم این سخن ها چون بگویم ز بیم مرگ در زندان فانی بمردم در میان زندگانی بسا جانا که همچو نیل در تن همی جوشد درین نیلی نهنبن چو دیگ عمر سربازست پیوست اگر چون گربه می یازد به جان دست چه سازم من که در دنیای ناساز ندارد گربه شرم و دیگ سرباز برو ای دل چو دیگی چند جوشی نهنبن ساز خود را از خموشی درین دیگ بلا پختی به صد درد که هستم چون نمک در دیگ درخورد سیه دل تر ز دیگی ای گنه کار فرو گیر ای سیه دل دیگت از بار برون شد دیگت از سر می ستیزی که در هر دیگ همچون کفچلیزی چه گویم طرفه مرغی تو به هر کار که از دیگم برآیی سرنگونسار به تو هر ساعتی جانی دگر نه ز لاف خویش دیگی نیز بر نه ز خوان و کاسه خود چند لافی ز سودا کاسه سر دار صافی همه ملک تو و ملک تو یک سر ز ملکی کم ز گاورس ست کمتر هر آن ملکی که از جان داری اش دوست نیرزد هیچ چون مرگ از پی اوست اگر ملک تو شد صحرای دنیا سرانجامت دو گز خاکست مأوا چو بهر خاک زاده ستی ز مادر برین پشتی چه سازی باغ و منظر کسی کاو خانه چندان ساخت کاو بود چو شهدش خانه شیرین و نکو بود چو جانت شیب خواهد بود در خاک سر منظر چه افرازی بر افلاک نیی ز آغاز و انجامت خبردار میان خاک و خون ماندی گرفتار نگه کن اول و آخر تو در خویش که تا از پس چه بود و چیست از پیش رحم بوده ست جای خون نخستت به خاک آیی ز خون چون خون بشستت به اول می شوی از خون پدیدار به آخر زیر خاک ره گرفتار میان خاک و خون شادی که جوید ترا عاقل درین معنی چه گوید زهی غفلت که با چندین تم و تار میان خاک وخون برساختی کار تو گر پاکی و گر ناپاک رفتی ز خونی آمدی با خاک رفتی میان خاک و خون شادی چه جویی نیی جز بنده آزادی چه جویی میان چون بندگان در بند محکم که نبود بی غمی فرزند آدم اگر آکنده ای از سیم و زر گنج نخواهی خورد یک دم آب بی رنج میان دربند کاین در بر گشاده ست مکن سستی که سختت اوفتاده ست کجا دارد ترا چندین سخن سود برو کاری به دست خود بکن زود که کاری کان به دست خویش کردی یکی را صد هزاران بیش کردی

عطار » اسرارنامه » بخش شانزدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل وصیت کرد مردی مال بسیار که چون مردم برند این پیش مختار که تا این را بدرویشان رساند که مهتر مستحق را به بداند چو بردند آن همه زر پیش مهتر بقدر نیم جو برداشت زان زر چنین گفت او که گر در زندگانی بدادی این قدر آن مرد فانی بدست خود بسی بودیش بهتر که بدهد این همه زر خاصه مهتر عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۱ - المقاله السابعه عشر الا یا غافل افتاده از راه بخواهی مرد غافل وار ناگاه به غفلت می گذاری زندگانی دریغا گر چنین غافل بمانی به بوی زندگی عمری دویدی ولیک از زندگی بویی ندیدی به حسرتها چو چشمت راه یابد نگونساری خویش آنگاه یابد مثال زنده دنیی بماندی تو بی معنی همه دعوی بماندی عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل یکی چندانک در ره ژنده دیدی جز آن کارش نبودی ژنده چیدی شبی چون پرشدش از ژنده خانه فتادش اخگری اندر میانه همه ژنده بسوخت او در میان هم کرا در هر دو عالم بود از آن غم الا یا ژنده چین ژنده چه چینی میان ژنده تا چندی نشینی چو بهر ژنده داری چشم بر راه بسوزی هم تو و هم ژنده ناگاه تو پنداری که چون مردی برستی کجا رستی که در سختی نشستی یقین می دان که چون جانت برآید به یک یک ذره طوفانت برآید نباشد از تو یک یک ذره بی کار بود در رنج جان کندن گرفتار چو ازگورت برانگیزند مضطر برهنه پا و سر در دشت محشر چو خوش آتش زدی در خرمن خویش ندانی آنچ کردی با تن خویش ترا این پس روی غول تا کی بدنیا دوستی مشغول تا کی بدادی رایگانی عمر از دست اگر بر خود بگریی جای آن هست دمی کان را بها آید جهانی پی آن دم نمی گیری زمانی گرفتی از سر غفلت کم خویش نمی دانی بهای یک دم خویش گهی معجز گهی برهان نمودند گهی توریت و گه قرآن نمودند ترا از نیک و بد آگاه کردند بسوی حق رهت کوتاه کردند بگفتندت چه کن چون کن چرا کن هوا را میل کش کار خدا کن نه زان بود این همه سختی و درخواست که تا دستار رعنایی کنی راست به بازار تکبر می خرامی نیارد گفت کس با تو چه نامی بپوشی جامه با صد شکن تو نیندیشی ز کرباس و کفن تو ترا تا نشکند در هم سر و پای نگردی سیرنان و جامه وجای تو تا سر داری و تا پای داری رگ سود و زیان بر جای داری تو خاکی طبع چندین باد پندار چو سر بنهی ز سر بنهی به یک بار خوشی خود را غروری می دهی تو سبد از آب زود آری تهی تو چو در خوابی سخن هیچی ندانی چو سر اندر کفن پیچی ندانی برو جهدی کن ار پیغمبری تو که تا توشه ازین عالم بری تو تو پنداری به یک طاعت برستی که از غفلت چنین فارغ نشستی ترا این سخته نیست این کار ای دوست برون می باید آمد پاک از پوست فغان و خامشی سودی ندارد که هستی تو بهبودی ندارد

عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل شنودم من که پیری را مقرب به سختی درد دندان خاست یک شب فغان می کرد تا وقت سحرگاه یکی هاتف زفان بگشاد ناگاه که یک امشب نداری سر به بالین چرا بر حق زنی تشنیع چندین دگر شب نیز از شرم خداوند به خاموشی زفان آورد در بند از آن دردش جگر می سوخت در بر ولی افکنده بود از شرم حق سر یکی هاتف دگر ره داد آواز که با یزدان صبوری می کنی ساز عجب کاری بفتادست ما را که چندینی پر استادست ما را نه بتوان گفت نه خامش توان بود نه آگه مند نه بیهش توان بود گر ازین گونه کاری سخت یادست که فرزندان آدم را فتادست بگو تا کیست مردم بی نوایی کفی خاکست و روزی ده بقایی فراهم کرده مشتی استخوان را کشیده پوستی در گرد آن را بهم گرد آمده مشتی رگ و پی که می ریزد گهی خلط و گهی خوی به دستی می خورد قوتی به صد ناز به دستی نیز می شوید ز خود باز اگر قولی کند بدقول باشد خوشیش از جایگاه بول باشد فراغت جای او باشد به مبرز چو فارغ شد بدان شیرین کند رز اگر صحبت کند با سریت وزن تو دانی کآب می کوبد به هاون کفن از کرم مرده می کند باز که من ابریشمین می پوشم از ناز به خون دل زر از بیرون درآرد اجل خود زر ستاند خون برآرد همه بیناییش پیهی نمک سود همه شنواییش لختی خراندود اگر خاری شود در پای او را بدارد مبتلا بر جای او را اگر یک بار افزون خورده باشد شکم را چار میخی کرده باشد وگر خود کم خورد از ضعف و سستی ببرد دل امید از تن درستی بمانده زنده و مرده به یک دم همه عمرش گرو کرده به یک دم نه یک دم طاقت سرماش باشد نه تاب و قوت گرماش باشد نه صبرش باشد اندر هیچ کاری نه طاقت آورد در انتظاری چو موری سست و زهر انداز چون مار چو کاهی در سرش کوهی ز پندار به صد سختی درین زندان بزاده بسی جان کنده آخر جان بداده

عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن مجنون معنی که کیست این خلق و چیست این کار دنیی چنین گفت او که دوغ است این همه کار مگس بر دوغ گرد آمد به یک بار چه وادی است این که ما در وی فتادیم ز دست خویش از سر پی فتادیم درین وادی همه غولان خویشیم ز اول روز مشغولان خویشیم چو درمانیم برداریم فریاد بلا چون رفت بگذرایمش از یاد دریغا رنج برد ما به دنیی غم بسیار و آنرا حاصلی نی اگر از دیده صد دریا بباری خدا داند که تو بر هیچ کاری عزیزا گر به دست آری کدویی پدید آری برو چشمی و رویی کدو پر یخ کنی و آنگه بداری که تا اشگی همی ریزی به زاری چو باران گرچه آن اشگ است بسیار به چشم کس ندارد هیچ مقدار همه در جنب قدرت هم چنانیم اگر خندیم وگر اشگی فشانیم هزاران دل برین آتش کباب است که را پروای این یک قطره آب است نگردد ز اشگ تو حکم خدایی چه گویی با که ای و در کجایی اگر هر دو جهان نابود باشد خدا را نه زیان نه سود باشد اگر روزیت بر گیرند از پیش قیاس حق نگیری نیز از خویش اگر نالی وگر نه کار رفته ست همه نقشی از آن پرگار رفته ست بنه تن تا نمالد روزگارت چنین رفته ست با دیگر چه کارت چرا هر چند کاری سخت افتاد ز حیرت بر تو افتاده ست فریاد همی پرسی که این چون و آن چگونه ست چرا این راست دیگر پاشکونه ست اگر تو چشم داری چشم کن باز چو کردی چشم باز اندیشه کن ساز دمی آرام موجودات بنگر ثبات نفس یک یک ذات بنگر ترا گر عقل و تمییزست رفته چه می پرسی همه چیزست رفته تو ای عطار ره در کوی جان گیر جهان کم گیر گو دشمن جهان گیر تو کرکس نیستی مردار بگذار جهان با دیو مردم خوار بگذار سلیمان را چو شد انگشتری گم برست از ریش مشتی دیو مردم قدم در نه به بازار عدم تو چه می جویی ز مشتی نوقدم تو هر آنچ آن باطل است از پیش برگیر ره حق گیر و دل از خویش برگیر ز حب مال و حب جاه برخیز حجاب خود تویی از راه برخیز چرا جانت ز عالم پر گزند است که از عالم ترا قوتی بسنده ست اگر این نفس فرتوتت نبودی غم و اندیشه قوتت نبودی ز خود بگذر قدم در راه دین زن بت است این نفس کافر بر زمین زن مکن در راه دین یک ذره سستی که نستانند در دین جز درستی

عطار » اسرارنامه » بخش هفدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل شنودم از یکی صاحب کرامات که شد روزی جهودی در خرابات درون می کده ویرانه ای بود که رندان را مقامر خانه ای بود گرفته هر دو تن راه قماری ببرده سیم و زر هر یک کناری جهود اندر قمار آمد به یک بار که تا در باخت آپخش بود دینار سرایی داشت و باغی هر دو در باخت نماندش هیچ با افلاس درساخت چو شد دستش ز زر و سیم خالی بشد یک دیده را در باخت حالی چنان از هرچه بودش عور شد او که چشمی را بباخت و کور شد او بدو گفتند ای مانده چنین باز مسلمان گرد و دین خویش درباز چو بشنید این سخن بی دین و پر خشم مسلمان را بزد یک مشت بر چشم که هر چیزی که می خواهی بکن تو مگوی از دین من با من سخن تو جهودی در جهودی این چنین است ندانم چونست او کاو اهل دین است هر آن خش بود تا یک دیده درباخت ولیکن دل ز دین خود نپرداخت الا یا در مقامر خانه خاک همه چیزی چنین در باخته پاک گهی روی چو مه در باختی تو گهی زلف سیه در باختی تو جوانی را و آن بالای چون تیر درین ره باختی و آمدی پیر دل پر نور خود را چشم روشن به غفلت باختی در کنج گلخن بیالودی به شهوت خویشتن را بیالودی به غفلت جان و تن را اگر وقت آمد ای مرد خرافات سری بیرون کن از کوی خرابات عطار » اسرارنامه » بخش هجدهم » بخش ۱ - المقاله الثامنه عشر دریغا دیده ره بین نداری بغفلت عمر شیرین می گذاری بسر بردی بغفلت روزگاری مگر در گور خواهی کرد کاری الا ای حرص در کارت کشیده چو شد قد الف وارت خمیده اگر طاعت کنی اکنون نه زانست که می ترسی که مرگت ناگهانست بسی شادی بکردی کام راندی کنون چون پیر گشتی بازماندی ز دارو کردنت ای پیر تا کی بمی باید شدن تدبیر تاکی نشد یک ذره کم ای پیر آزت نکردستند گوی از شیر بازت کنون زشتست حرص از مردم پیر گنه خود چون بود با موی چوی شیر چو مویت شیر شد ای پیرخیره مکن آلوده شیرت را بشیره بکف در آتشین داری نواله که در پیری بکف داری پیاله چو می شویی بآب تلخ تن را بشوی از اشگ شور خود کفن را مکن روباه بازی و بیارام که پیه گرگ در مالیدت ایام نمی ترسی که از کوی جهانت تو غافل در ربایند از میانت تو خوش بنشسته و گردون دونده تو مرغ دانه کش عمرت پرنده تو خفته عمر بر پنجاه آمد کنون بیدار شو که گاه آمد چو گر عمری بدنیا خون گرستی نه بس کاریست این کاکنون کرستی چه کارست این که در دنیاء فانیست جهانی کار کار آن جهانیست غم خود خور که کس را از تو غم نیست چه می گویم ترا حقا که هم نیست ترا افتاد اگر افتاد کاری که کس را نیست بر دل از تو باری ز مرگت گر کسی دل ریش دارد ز خود ترسد که آن در پیش دارد کسی کز مرگ تو بسیار گرید ز مرگ خود بترسد زار گرید زمانی لب زخندیدن ببندد بصد لب یک زمان دیگر بخندد ترا افتاد کار ای پیرخون خور به ایمان گر توانی جان برون بر نخواهی بود با کس در میانه تو خواهی بود با تو جاودانه نترسی زانک فرداهم درین سوز همه با خود گذارندت چو امروز کنون من گفتم و رفتم بزودی بکشتم می ندانم تا درودی کنون با گفت افتادست کارم که گر طاعت کنم طاقت ندارم کنون آن بادها از سر برون شد که زیر خاک می باید درون شد کنون چون زندگانی رخت دربست بسوی خاک رفتم باد در دست کنون گر شاد و گر غمناک رفتم دلی پر آرزو با خاک رفتم جهان پر غمم بسیار دم داد سپهر گوژ پشتم پشت خم داد غم من چند خواهد کرد بردار ندارم جز ز فانی هیچ بر کار بسی در دین و دنیا راز راندم بدین نرسیدم و زان باز ماندم دمم شد سرد و دل برخاست از دست که بر فرقم زپیری برف بنشست چو شد کافور موی مشگ بارم کفن باید که من کافور دارم همه مویم تا سپیدی جایگه کرد جهان بر من سر پستان سیه کرد چنان افتاده ام از پای پیری که از کس می نیابم دست گیری جوانان طعنه خوش می زنندم بطعنه در دل آتش می زنندم ولیکم هست صبر آنک ایشان چو من بیچاره گردند و پریشان

عطار » اسرارنامه » بخش هجدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل بدید از دور پیری را جوانی خمیده پشت او همچون کمانی ز سودای جوانی گفت ای پیر بچندست آن کمان پیش آی زرگیر جوان را پیر گفت ای زندگانی مرا بخشیده اند این رایگانی نگه می دار زر ای تازه برنا ترا هم رایگان بخشند فردا چو سالم شصت شد نبود زیانی اگر من شست را سازم کمانی مرا در شست افتادست هفتاد چنین صیدی کرا در شست افتاد ز شست آن کمان تیری شود راست ز شست من کمان گوژ برخاست از آن شست و کمان قوت شود بیش ازین شست و کمان دل می شود ریش ز پیری گرچه گشتم مبتلایی نشد جز پشت گوژم هیچ جایی اگرچه پر شدست اقلیم از من درستم شد که پر شد نیمی از من نشست اندر برم پیری چنان زود که هرگز برنخاست از سر چنان دود بسر دیوار عمر اندرز دم دست چه برخیزد از آن چون عمر بنشست چو آمد کوزه عمرم بدردی نه قوت ماند و نه نیرو نه مردی اگر گه گه بشهوت بردمی دست چو در پای آمدم با سردلم جست ازین پس نیز ناید کار از من که آمد مدتی بسیار از من بسی ناخوردنیها خوردم و رفت بسی ناکردنیها کردم و رفت برآمد ز آتش دل از جگر دود که رفتم زود و بس دیرم خبر بود اگرچه عقل بیش اندیش دارم چه دانم تا چه غم در پیش دارم برفت از دیده و دل خواب و آرام که تا چون خواهدم بودن سرانجام دلم از بیم مردن در گدازست که مرکب لنگ و راهم بس درازست چو از روز جوانی یاد آرم چو چنگ از هر رگی فریاد آرم اجل دانم که تنگم در رسیدست که دور عمر دوری در کشیدست دریغا من که از اسباب دنیا فرو رفتم بدین گرداب دنیا یکی گنجی طلب می کردم از خویش چو برخاست آن حجاب و گنج از پیش شبی چون دست سوی گنج بردم شدم بی جان دریغا رنج بردم برون رفتم بصد حسرت ز دنیا چه خواهد ماند جز حیرت ز دنیا زهی سودای بی حاصل که ما راست زهی اندیشه مشکل که ما راست زیان روزگار خویش ماییم حجاب خویشتن در پیش ماییم از آن آلودگان کار خویشیم که جمله عاشق دیدار خویشیم همه در مهد دنیا سیر خوابیم همه از مستی غفلت خرابیم خداوندا مرا پیش از قیامت از آن معنی کنی بویی کرامت

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱ - المقاله التاسعه عشر ترا در ره بسی ریگست ای دوست ز یک یک ریگ بیرون آی از پوست ز یک یک ریگ اگر تو می کشی بار بسی به زانک از کوهی بیک بار هوا و کبر و عجب و شهوت و آز دروغ و خشم و بخل و غفلت و ناز همه سر در کمینت می شتابند که تا چون بر تو ناگه دست یابند همه ریگیست اگر در هم زند دست شود کوهی و در زیرت کند پست بپرهیز ار دل تو مرد دین است که کوه آتشین دوزخ اینست یقین می دان که هرچ آرایش است آن همه جان ترا آلایش است آن چه خواهی آنچ ناپرورده تست چه جویی آنچ ناگم کرده تست اگر حق یک درم از داده خویش ز تو بستاند ای افتاده خویش چنان ناحق شناسی تو گیرد دو گیتی ناسپاسی تو گیرد تویی اینجا بیک جوزر چنین هست ولی صد ملک آنجا دادی از دست ترا چون جای اصلی این جهان نیست بدنیا غره بودن جای آن نیست جهان بی وفا جز ره گذر نیست ترا چندین تحمل در سفر نیست خردمندا تو جانی و تنی آی چراغی در میان گلخنی آی چو خواهد گشت گلخن بوستانت چراغی گو درین گلخن بمانت درین نه کاسه جان سوز دل گیر گرت روزی عروسی کرد تقدیر عروسی گر کنی بردار بانگی منادی کن که کاسه ده بدانگی اگر چون یونسی در قعر عالم چو جانت جوف ماهی شد مزن دم وگر چون یوسفی با روی چون ماه قناعت کن درین بیغوله چاه قناعت کن بآبی و بنانی حساب خود چه گیری باز یابی همه کار جهان ناموس و نام است اگر نه نیم نان روزی تمام است برو هر روز ساز نیم نان کن دگر بنشین و کار آن جهان کن فراغت در قناعت هرک دارد ز مهر و مه کلاهش ترک دارد عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل درآمد آن فقیر از خانقاهی نهاده بر سر از ژنده کلاهی یکی گفتش بطیبت ای خردمند کلاه ار می فروشی قیمتش چند جواب این بود آن درویش دین را بکل کون نفروشم من این را بسی خلقم خریدار کلاه اند بکل کون از من می بخواهند بنفروشم که دانم بهتر ارزد که یک نخ زو دو گیتی گوهر ارزد چه دانی تو که من در سر چه دارم چو من خود بی سرم افسر چه دارم دلا بیدار شو گر هست دردیت که ناوردند بهر خواب و خوردیت گرفتم جمله عالم بخوردی ندانی جستن از مردن بمردی ترا تا کی ز تو ای آفت خویش تویی آفت تو هم برخیز از پیش بگو تا کی ز بی شرمی و شوخی چه سنگین دل کسی گویی کلوخی بکن هرچت همی باید کژ و راست اگر این را نخواهد بود واخواست اگر چون خاک ره زر خواهدت بود ز خاک راه بستر خواهدت بود ترا چرخ فلک در چرخه انداخت که بر یک جو زرت صد نرخه انداخت

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل بسگ گفتند زر داری سگ از ننگ گهی فریاد می کرد و گهی جنگ چو سگ از ننگ زر فریاد دارد بیک جو خواجه چون دل شاد دارد سگ اندر ننگ زر در جنگ و بانگیست ترا زر می کند بانگ ارچه دانگیست ز جایی گر ترا دانگی درافتد ترا زان زر سقط بانگی درافتد اگر صد بدره زر برفشانی بود کم دانگی آن میزبانی الا ای مرد دنیا دار مستی چه خواهی دید زین دنیاپرستی چرا در بت پرستی ای هو جوی بسان کافران آورده روی چرا داری طریق کافران رت که تو زر می پرستی کافران بت بتی زر نیست صد من پیش کفار ترا یک جو زرست ای مرد دین دار برو دنیا بدنیا دار بگذار زر و بت در کف کفار بگذار نشاید زر به جز بت ساختن را نشاید بت به جز انداختن را اگر صد گنج زر در پیش گیری بروز واپسین درویش میری عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل سؤالی کرد آن دیوانه شه را که تو زر دوست داری یا گنه را شهش گفتا کسی کز زر خبرداشت شکی نبود که زر رادو ستر داشت بشه گفتا چرا گر عقل داری گناهت می بری زر می گذاری گنه با خویشتن در گور بردی همه زرها رها کردی و مردی ترا چون جان ببایدکرد تسلیم چه مقصود از جهانی پر زر و سیم تو با دنیا نخواهی بود انباز برو با لقمه و خرقه می ساز اگر بر خاک و گر بر بوریایی چو با دنیا نیفتی پادشایی چو تو بی محنتی نانی نیابی چو تو بی رنج خلقانی نیابی چرا خود را بسختی درفکندی بدست تیره بختی درفکندی ترا چون خرقه و نانی تمامست فزون جستن ز بهر ننگ و نامست چرا در بند خلقی باز مانده جگر پر خون و دل پر آزمانده شوی از یک جو زر دل بدونیم که تا گویند او مردیست با سیم برای نیم نان ای مرد غمناک چه ریزی آب روی خویش برخاک عزیزا کاه برگی بار منت گران تر آمد از صد کوه محنت عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن شوریده ایام که تو چه دوست داری گفت دشنام که هر چیزی که دیگر می دهندم بجز دشنام منت می نهندم چرا چندین تو اندر بند خلقی بدان ماند که حاجتمند خلقی که گر ناگاه سیمی بر تو بشکست نگیرد کس بیک جو زر ترا دست اگر از جوع گردی نیم مرده برای تکیه کردن نیم گرده اگر روزی بباشی بهر دو نان ترا از پای بنشانند دونان ببین تا از کرم پروردگارت نشاند اندر نمازی چند بارت ترا چون چشم برجانست وجانان دلت را کی سرجانست و جانان چو نان از خوان ستانی خوان بود شوم که بی شک خوان بیش از نان بود شوم چه گردی گرد خوان و شاه چندین که مشتی عاجزند و خوار و مسکین

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل بر دیوانه ای بی دل شد آن شاه که ای دیوانه از من حاجتی خواه چو خورشیدست تاجم چرخ و رخشم چرا چیزی نخواهی تا ببخشم به شه دیوانه گفت ای خفته در ناز مگس را دار امروزی ز من باز که چندان این مگس در من گزیدند که گویی در جهان جز من ندیدند شهش گفتا که این کار آن من نیست مگس در حکم و در فرمان من نیست بدو دیوانه گفتا رخت بردار که تو عاجزتری از من به صد بار چو تو بر یک مگس فرمان نداری برو شرمی بدار از شهریاری به گرد خواجه و شه چند گردی گریزی جوی زین خلقان به مردی چو می بینی که دایم خلق بسیار بماندند از پی دنیا طلب کار همه بنشسته یک یک دم به غم در همی بندند یک یک جو به هم بر کجا چون طبع مردم خوی گیرست ز هر کس آدمی عادت پذیرست چو ایشان حال ایشان باز دانی تو نیز از جهل خود در آز مانی تو را چه گر توانگر سیم دار است و یا درویش در صد اضطرار است ترا از هر دو چون سود و زیان نیست چرا پس در تنت زین غصه جان نیست ز درویش و توانگر در ره آز ببین تا خود چه می گردد به تو باز اگر کم گردد از عمر تو ده سال غمت نبود گر افزونت شود مال ترا مالت ز عمر و جان فزونست ندانم کاین چه سود او جنونست الا ای بی خبر تا کی نشینی قناعت کن اگر مرد یقینی چو بالش نیست با خشتی به سر بر چو خوبی نیست با زشتی به سر بر چو دادی نیم نان این نیم جان را فرا سر بر چنان کآید جهان را عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل شبی خفت آن گدایی در تنوری شهی را دید می شد در سموری زمستان بود و سرما بود بسیار گدا با شاه گفت ای شاه هشیار تو گرچه بی خبر بودی ز سرما فرا سرآمد این شب نیز بر ما عزیزا در بن این دیر گردان صبوری و قناعت کن چو مردان به مردی صبر کن بر جای بنشین به سر می در مدو وز پای بنشین حکیمی در مثل رمزی نمودست که صبر اندر همه کاری ستودست همه خذلان مردم از شتابست خرد را این سخن چون آفتابست شتاب ازحرص دارد جان مردم نگه کن حرص آدم بین و گندم اگر نه حرص در دل راه دادی کجا از جنت الماوی فتادی ز آدم حرص میراثست ما را درازا محنتا آشفته کارا عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل بگوش خود شنودستم ز هر کس که موری را بسالی دانه بس ز حرص خود کند در خاک روزن گهی گندم کشد گه جوگه ارزن اگر بادی برآید از زمانه نه او ماند نه آن روزن نه دانه چو او را دانه سالی تمام است فزون از دانه جستن حرام است مثال مردم آمد حال آن مور که نه تن دارد و نه عقل و نه زور شده در دست حرص خود گرفتار بنام و ننگ و نیک و بد گرفتار همی ناگاه مرگ آید فرازش کند از هرچ دارد خوی بازش هر آن چیزی که آنرا دوست تر داشت دلش باید ازو ناکام برداشت چو بستاند اجل ناگاه جانش سر آرد جمله کار جهانش نه او ماند نه آن حرصش که بیش است کدامین خواجه صد درویش پیش است

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل شنودم من که موشی تیز دیده ز چنگ گربگان خون ریز دیده برون آمد ز سوراخی چنان تنگ که با تنگی او بودی جهان تنگ به کنج خانه ای کاو را گمان بود قضا را خایه مرغی نهان بود بسوی بیضه آمد پای برداشت ولی دستش نداد از جای برداشت نه بر وی چنگل او را ظفر بود نه دندانش به بردن کارگر بود چو بسیاری به گرد بیضه درگشت عجایب حیله ای بر ساخت برگشت بیامد بانگ زد موشی دگر را به پیش او فرو گفت این خبر را درآمد موش زیر بیضه درشد دو دست و پای او گردش کمر شد گرفتش موش دیگر زود دنبال کشیدش تا به پیش خانه در حال ز بیرون گربه در پس کمین داشت مگر آن شیردل بر موش کین داشت بجست از پس بسوی موش گستاخ مگر بس تنگ بود آن موش سوراخ در آن تنگی ز بیم گربه ناگاه گرفت آن موش با آن بیضه در راه به چنگل گربه برکند از همش زود خلاصی داد از حرص و غمش زود ببین تا چند جان کند آن ستم کار که تا شد هم به بند خود گرفتار موافق گفت با هم مرد رهبر مثال موش با موش سیه سر الا ای روز و شب در حرص پویان به حیلت هم چو مور و موش جویان حریصی بر سرت کرده فساری ترا حرص است و اشتر را مهاری شبان روزی چو اختر روز کوری اسیر حرص روز و شب چو موری مدان خون خوردن خود را تنعم فغان از حرص موش و مور مردم فغان زین عنکبوتان مگس خوار همه چون کرکسان در بند مردار فغان از حرص موش استخوان رند همه سگ سیرتان زشت پیوند اگر نه معده خون خواره بودی کجا مردم چنین بیچاره بودی شبان روزی فتاده در تک و تاز که تا کار شکم را چون دهد ساز بمانده در غم آبی و نانی که تا پر گردد این دوزخ زمانی ز هر رنجی که مردم را ز خویش است تقاضای شکم از جمله بیش است شکم از تو برآورد آتش و دود ازین دوزخ بدان دوزخ رسی زود اگر صوفی ببیند زله تو نشیند بی شکی در پله تو همی پر کن که گر در تو دلی هست ز تو پهلو تهی کرده ست پیوست تو گاو نفس در پروار بستی به سجده کردنش زنار بستی به مکر آن گاو کز زر سامری کرد سجود آن گاو را خلق از خری کرد ترا تا گاو نفست سیر نبود اگر صد کار داری دیر نبود شکم چون پر شد و در ناز افتاد قوی باری ز پشتت باز افتاد ترا در چاه تن افتاد جانی بدست او ز جایی ریسمانی به حیلت گرگ نفست را زبون کن برآی از چاه او را سرنگون کن اگر در چاه مانی همچو روباه بدرد گرگ نفست در بن چاه

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل به راهی بود چاهی بس خجسته رسن را در دو سر در دلو بسته چو از بالا تهی دلوی درآمد ز شیب او یکی پر بر سرآمد مگر می شد یکی سرگشته روباه در آن چاه اوفتاد از راه ناگاه چو دید آن دلو شد در دلو تن زد به دستان دست محکم در رسن زد یکی گرگ کهن شد با سر چاه درون چاه دید افتاده روباه به روبه گفت اگر مشتاق مایی فرو آیم بگو یا تو برآیی اگر از چه برون آیی ترا به درین صحرا چو من گرگ آشنا به جوابش داد آن روباه دل تنگ که من لنگم تو به کآیی بر لنگ نشست آن گرگ در دلو روان زود روان شد دلو چون تیر از کمان زود همی چندان که می شد دلو در چاه به بالا می برآمد نیز روباه میان راه چون درهم رسیدند به ره هم روی یک دیگر بدیدند زبان بگشاد آن گرگ ستم کار که ای روبه مرا تنها بمگذار جوابش داد آن روباه قلاش که تو می رو من اینک آمدم باش امان کی یافت آن گرگ دغل باز که با روبه کند گرگ آشتی ساز چنان آن دلو او را زود می برد که گفتی باد صرصر دود می برد همی تا گرگ را در چه خبر بود نگه می کرد روبه بر زبر بود چه درمان بود آن گرگ کهن را که درمان نیست درد این سخن را چو در چاه اوفتاد آن گرگ بدخوی رهایی یافت روباه سخن گوی تنت چاهیست جان در وی فتاده ز گرگ نفس از سر پی فتاده بگو تا جان به حبل الله زند دست تواند بوک زین چاه بلا رست سگی ست این نفس در گلخن بمانده ز بهر استخوان در تن بمانده اگر با استخوان کیبویی تو مباش ایمن سگی در پهلویی تو عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۱ - الحکایه و التمثیل مگر آن گربه در بریانی آویخت ربود از سفره بریانی و بگریخت یکی شد تا ز پیشش ره بگیرد مگر آن گربه را ناگه بگیرد عزیزی آن بدید از دور ناگاه که می زد گربه را آن مرد در راه بدو گفت ای ز دل رفته قرارت بیفتادست با این گربه کارت تو آن سگ را زن ای سگ طبع ناساز که بریانی ستاند گربه را باز زهی خوش با سگی تازی نشسته بپیش سگ بدمسازی نشسته بپیش سگ بسوزن دادن آیند چو سوزن داده شد تیغ آزمایند بکار سگ بسی گردی تو شیری هنوز این سگ نیاوردست سیری تو سگ را بند کن روزی نهادست که گردن بسته با سگ گشادست فرو ماندی همی چون مبتلایی که چون قوتی بدست آری ز جایی تو بر رزاق ایمن باش آخر صبوری ورز وساکن باش آخر ز کافر می نگیرد رزق خود باز کجا گیرد ز مرد پر خرد باز

عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۲ - الحکایه و التمثیل حکایت کرد ما را نیک خواهی که در راه بیابان بود چاهی از آن چه آب می جستم که ناگاه فتاد انگشتری از دست در چاه فرستادم یکی را زیر چه سار که چندانی که بینی زیر چه بار همه در دلو کن تا برکشم من بود کانگشتری بر سر کشم من کشیدم چند دلو بار از چاه فراوان بار جستم بر سر راه یکی سنگ سیه دیدم در آن خاک چو گویی شکل او بس روشن و پاک برافکندم که تا سنگی گران هست ز دستم بر زمین افتاد وبشکست دو نیمه گشت و کرمی از میانش برآمد سبز برگی در دهانش زهی منعم که در پروردگاری میان سنگ کرمی را بداری بچاه تیره در راه بیابان میان سنگ کرمی را نگه بان حریصا لطف رزاقی او بین عطا و نعمت باقی او بین عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۳ - الحکایه و التمثیل زنی بد پارسا شویش سفر کرد نه شویی و نه برگی داشت در خورد یکی گفتش بتنهایی و خواری نه نانی نه زری چون می گذاری زنش گفتا که تنها نیستم من که اندر قربت مولیستم من مرا بی شوی روزی به شود راست که روزی خواره شد روزی ده اینجاست تو ای مرد از زنی کم می نمایی چنینی و آی تو در وا چرایی زناشایست و شایست من و تو بلاست این بیش وایست من و تو عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۴ - الحکایه و التمثیل من این نکته ز درویشی شنودم که گفت اندر طواف کعبه بودم یکی سرگشته بسرشته از نور شده تیرش کمان و مشک کافور مرا از هرچه باشد بیش یا کم یکی مسواک بود از مال عالم بدو گفتم که ای پیر کهن زاد گر این مسواک می خواهی ترا باد جوابم داد آن پیر سخن ساز که من وایست در را چون کنم باز که گر گردد در وایست بازم نیاید تا ابد دیگر فرازم فرو بستم من این در را به صد سال کنون چون برگشایم آخر حال تو نامرده نگردد حرص تو کم که درد حرص را خاکست مرهم نشیب حرص شیبی بی فراز است درازی امل کاری دراز است به کرم قز نگر کاندر جوانی کند زیر کفن خود را نهانی ز حرص خویش و سرگردانی خویش بسی چپ راست برگردد پس و پیش چو از گشتن نماند در تنش روز نهد خود را بدست خویش در گور به هر چیزی که گرد آورد صد بار به یک ره در میان گردد گرفتار مرا آید ز بوتیمار خنده لب دریا نشسته سرفکنده فرو افکنده سر در محنت خویش نشسته تشنه و دریاش در پیش همیشه با دلی تشنه در آن غم که گر آبی خورم دریا شود کم درین معنی تو بوتیمار خویشی کزین محنت ز بوتیمار بیشی تو بوتیمار با آبی در آتش بخور تو اینچ داری این زمان خوش دمی خوش باش غوغا را که دیده ست بخور امروز فردا را که دیده ست ز دنیا رشته تاری را بمگذار که شد از سوزنی عیسی گرفتار سخاوت کن که سرهای بخیلان نمی زیبد مگر در پای پیلان چنان بندی ست بر جانشان نهاده که ابروشان نبیند کس گشاده بخیلان را ز بخل خویش پیوست نه دنیا و نه دین در هم زند دست ز خر طبعی ست این کز چوب بسیار جوی ندهی و جان بدهی زهی کار

Ferîdüddîn Attâr — Esrârnâme · 3 · Qur'an & Sunnah