Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme
عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » بسم الله الرحمن الرحیم بنام کردگار هفت افلاک که پیدا کرد آدم از کفی خاک خداوندی که ذاتش بی زوالست خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست زمین و آسمان از اوست پیدا نمود جسم و جان از اوست پیدا مه و خورشید نور هستی اوست فلک بالا زمین در پستی اوست ز وصفش جانها حیران بمانده خرد انگشت در دندان بمانده صفات لایزالش کس ندانست هر آن وصفی که گویی بیش ازانست دو عالم قدرت بیچون اویست درون جانها در گفت و گویست ز کنه ذات او کس را خبر نیست بجز دیدار او چیزی دگر نیست طلب گارش حقیقت جمله اشیا ز ناپیدایی او جمله پیدا جهان از نور ذات او مزین صفات از ذات او پیوسته روشن ز خاکی این همه اظهار کرد او ز دودی زینت پرگار کرد او ز صنعش آدم از گل رخ نموده زوی هر لحظه صد پاسخ شنوده ز علمش گشته آنجا صاحب اسرار خود اندر دید آدم کرده دیدار نه کس زو زاده نه او زاده از کس یکی ذاتست در هر دوجهان بس ز یکتایی خود بیچون حقیقت درون بگرفته و بیرون حقیقت حقیقت علم کل اوراست تحقیق دهد آن را که خواهد دوست توفیق بداند حاجت موری در اسرار همان دم حاجتش آرد پدیدار شده آتش طلب گار جلالش دمادم محو گشسته ازوصالش ز حکمش باد سرگردان بهر جا گهی در تحت و گاه اندر ثریا ز لطفش آب هرجایی روانست ز فضلش قوت روح و روانست ز دیدش خاک مسکین اوفتاده ازان در عز و تمکین اوفتاده ز شوقش کوه رفته پای در گل بمانده واله و حیران و بی دل ز ذوقش بحر در جوش و فغانست ازان پیوسته او گوهر فشانست نموده صنع خود در پاره خاک درونش عرش و فرش و هفت افلاک نهاده گنج معنی در درونش بسوی ذات کرده رهنمونش همه پیغمبران زو کرده پیدا نموده علم او بر جمله دانا که بود آدم کمال قدرت او بعالم یافته بد رفعت او دوعالم را درو پیدا نموده ازو این شور با غوغا نموده تعالی الله یکی بی مثل و مانند که خوانندت خداوندان خداوند تویی اول تویی آخر تعالی تویی باطن تویی ظاهر تعالی هزاران قرن عقل پیر در تاخت کمالت ذره ای زین راه نشناخت بسی کردت طلب اما ندیدت فتاد اندر پی گفت و شنیدت تو نوری در تمام آفرینش بتو بینا حقیقت عین بینش عجب پیدایی و پنهان بمانده درون جانی و بی جان بمانده همه جانها زتو پیداست ای دوست تویی مغز و حقیقت جملگی پوست تو مغزی در درون جان جمله ازان پیدایی و پنهان جمله ازان مغزی که دایم در درونی صفات خود در آنجا رهنمونی ندیدت هیچکس ظاهر در اینجا از آنی اول و آخر در اینجا جهان پر نام تو وز تو نشان نه بتو بیننده عقل و تو عیان نه نهان از عقل و پیدا در وجودی ز نور ذات خود عکسی نمودی ز دیدت یافته صورت نشانه نماند او تو مانی جاودانه یکی ذاتی که پیشانی نداری همه جانها تویی جانی نداری دویی را نیست در نزدیک تو راه حقیقت ذات پاکت قل هو الله مکان و کون را مویی نسنجی همه عالم طلسمند و تو گنجی تویی در جان و دل گنج نهانی تو گفتی کنت کنزا هم تو دانی دو عالم از تو پیدا و تو درجان همی گویی دمادم سر پنهان حقیقت عقل وصف تو بسی کرد به آخر ماند با جانی پر از درد زهی بنموده رخ از کاف و از نون فکنده نور خود بر هفت گردون زهی گویا ز تو کام و زبانم تویی هم آشکارا هم نهانم زهی بینا ز تونور دو دیده ترا در اندرون پرده دیده زهی از نور تو عالم منور ز عکس ذات تو آدم مصور زهی در جان و دل بنموده دیدار جمال خویش را هم خود طلب گار تو نور مجمع کون و مکانی تو جوهر می ندانم کز چه کانی تو ذاتی در صفاتی آشکاره همه جانها به سوی تو نظاره برافگن برقع و دیدار بنمای بجزو و کل یکی رخسار بنمای دل عشاق پر خونست از تو ازان از پرده بیرونست از تو همه جویای تو تو نیز جویا درون جمله از عشق گویا جمالت پرتوی در عالم انداخت خروشی در نهاد آدم انداخت از اول آدمت اینجا طلب کرد که آدم بود ازتو صاحب درد چو بنمودی جمال خود به آدم ورا گفتی بخود سر دمادم کرامت دادیش در آشنایی ز نورت یافت اینجا روشنایی که داند سر تو چون هم تودانی گهی پیدا شوی گاهی نهانی گهی پیدا شوی در رفعت خود گهی پنهان شوی در قربت خود گهی پیدا شوی اندر صفاتت گهی پنهان شوی در سوی ذاتت گهی پیدا شوی چون نور خورشید گهی پنهان شوی در عشق جاوید گهی پیدا شوی از عشق چون ماه گهی پنهان شوی در هفت خرگاه ز پیدایی خود پنهان بمانی ز پنهایی خود یکسان بمانی بهر کسوة که می خواهی برآیی زهر نقشی که می خواهی نمایی تو جان جانی ای در جان حقیقت همان در پرده ات پنهان حقیقت چه چیزی تو که ننمایی رخ خویش چو دم دم می دهی مان پاسخ خویش تو آن نوری که اندر هفت افلاک همی گشتی بگرد کره خاک تو آن نوری که در خورشیدی ای جان ازان در جزو و کل جاویدی ای جان تو آن نوری که در ماهی وانجم ز نورت ماه و انجم می شود گم تو آن نوری که لم تمسسه نار درون جان و دل دردی و دارو تو آن نوری که از غیرت فروزی وجود عاشقان خود بسوزی تو آن نوری که اعیان وجودی ازان پیدا و پنهان وجودی تو آن نوری که چون آیی پدیدار بسوزانی ز غیرت هفت پرگار تو آن نوری که جان انبیایی نمود اولیا و اصفیایی تو آن نوری که شمع ره روانی حقیقت روشنی هر روانی ز نورت عقل حیران مانده اینجا ز شرم خویش نادان مانده اینجا چو در وقت بهار آیی پدیدار حقیقت پرده برداری ز رخسار فروغ رویت اندازی سوی خاک عجایب نقشها سازی سوی خاک بهار و نسترن پیدا نماید ز رویت جوش گل غوغا نماید گل از شوق تو خندان در بهارست از آنش رنگهای بی شمارست نهی بر فرق نرگس تاجی از زر فشانی بر سر او زابر گوهر بنفشه خرقه پوش خانقاهت فگنده سر ببر از شوق راهت چو سوسن شکر گفت از هر زبانت ازان افراخت سر سوی جهانت ز عشقت لاله هر دم خون دل خورد ازاین ماندست دل پر خون و رخ زرد همه از شوق تو حیران برآیند به سوی خاک تو ریزان درآیند هر آن وصفی که گویم بیش ازانی یقین دانم که بی شک جان جانی تویی چیزی دگر اینجا ندانم بجز ذات ترا یکتا ندانم همه جانا تویی چه نیست چه هست ندیدم جز تو در کونین پیوست ز تو بیدارم و از خویش غافل مرا یا رب توانی کرد واصل منم از درد عشقت زار و مجروح تویی جانا حقیقت قوة روح منم حیران و سرگردان ذاتت فرومانده به دریای صفاتت منم در وصالت را طلب گار درین دریا بماندستم گرفتار درین دریا بماندم ناگهی من ندارم جز بسوی تو رهی من رهم بنمای تا در وصالت بدست آرم ز دریای جلالت تویی گوهر درون بحر بی شک تویی در عشق لطف و قهر بی شک همه از بود تست ای جوهر ذات که رخ بنموده در جمله ذرات همه از عشق تو حیران و زارند بجز تو در همه عالم ندارند نهان و آشکارایی تودر دل همه جایی و بی جایی تو در دل دل اینجا خانه ذات تو آمد نمود جمله ذرات تو آمد دل اینجا خانه راز تو باشد ازان در سوز و در ساز تو باشد تو گنجی در دل عشاق جانا همه بر گنج تو مشتاق جانا نصیبی ده ز گنج خود گدا را نوایی ده بلطفت بی نوارا گدای گنج عشق تست عطار تو بخشیدی مر او را گنج اسرار تو می خواهد ز تو ای جان حقیقت که در خویشش کنی پنهان حقیقت تو می خواهد ز تو هر دم بزاری سزد گر کار او اینجا برآری تو می خواهد زتو در شادمانی که سیر آمد دلش زین زندگانی تو می خواهد ز تو در هر دو عالم ز تو گوید بتو راز او دمادم تو می خواهد ز تو تا رخ نمایی ورا از جان و دل پاسخ نمایی تو می خواهد ز تو اینجا حقیقت که بنمایی بدو پیدا حقیقت تو می خواهد ز تو تا راز بیند ترا در گنج جان او باز بیند تو می خواهد ز تو در کوی دنیا که بیند روی تو در سوی دنیا تو می خواهد ز تو در کل اسرار که بنمایی در انجامش تو دیدار تو می خواهد ز تو ای ذات بیچون که بیند ذاتت ای جان بی چه و چون چنان درمانده ام در حضرت تو ندارم تاب دید قربت تو شب و روزم ز عشقت زار مانده بگرد خویش چون پرگار مانده طلب گار توام در جان و در دل نباشم یک دم از یاد تو غافل تو درجانی همیشه حاضر ای دوست تویی مغز و منم اینجایگه پوست دل عطار پر خون شد درین راه که تا شد از وصال دوست آگاه کنون چون در یقینم راه دادی مرا اینجا دلی آگاه دادی بجز وصفت نخواهم کرد ای جان که تا مانم به عشقت فرد ای جان اگر کامم نخواهی داد اینجا ز دست تو کنم فریاد اینجا مرا هم داده امید فضلت که بنمایی مرا در عشق وصلت همان وصل تو می خواهم من از تو که گردانم دل و جان روشن از تو تو خورشیدی و من چون سایه باشم در اینجا با تو من همسایه باشم نه آخر سایه خود محو آری چو نور جاودانی را تو داری دلم خون گشت در دریای امید بماندم زار و ناپروای امید بوصل خود دمی بخشایشم ده ز دردم یک نفس آسایشم ده تو امید منی درگاه و بیگاه کنون از کردها استغفرالله تو امید منی در عین طاعت مرا بخشا ز نور خود سعادت تو امید منی اندر قیامت ندارم گرچه جز درد وندامت تو امید منی اندر صراطم به فضل خویشتن بخشی نجاتم تو امید منی در پای میزان بلطف خویش بخشی جرم و عصیان چنان در دست نفسم بازمانده چو گنجشکی بدست باز مانده مرا این نفس سرکش خوار کردست شب و روزم بغم افگار کردست مرا زین سگ امانی ده درین راه ز دید خویشتن گردانش آگاه غم عشق تو خوردم هم تودانی شب و روز اندرین دردم تودانی ز درد عشق تو زار و زبونم بمانده اندرین غرقاب خونم دوایی چاره کن زین درد ما را ز لطف خود مگردان فرد ما را در آن دم کین دمم از جان برآید مرا آن لحظه دیدار تو باید مرا دیدار خود آن لحظه بنمای گره یکبارگیم از کار بگشای بمردم پیش ازان کاینجا بمیرم درین سر باش یا رب دستگیرم چراغی پیش دارم آن زمان تو که خواهی بردم از روی جهان تو تو می دانی که جز تو کس ندارم بجز ذات تو ای جان بس ندارم تویی بس زین جهان و آن جهانم تویی مقصود کلی زین و آنم الهی بر همه دانای رازی بفضل خود ز جمله بی نیازی الهی جز درت جایی نداریم کجا تازیم چون پایی نداریم الهی من کیم اینجا گدایی میان دوستانت آشنایی الهی این گدا بس ناتوانست بدرگاه تو مشتی استخوانست الهی جان عطارست حیران عجب در آتش مهر تو سوزان دلم خون شد ز مشتاقی تو دانی مرا فانی کن و باقی تو دانی فنای ما بقای تست آخر تویی بر جزو و کل پیوسته ناظر تو باشی من نباشم جاودانی نمانم من در آخر هم تو مانی
عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » در نعت سید المرسلین صلی اللّه علیه و سلم ثنایی گو بر ارباب بینش سزای صدر وبدر آفرینش محمد آنکه نور جسم و جانست گزین و مهتر پیغامبرانست حبیب خالق بیچون اکبر درون جزو و کل او شاه و سرور ز نورش ذره خورشید و ماهست همه ذرات را پشت و پناهست فلک یک خرقه پوش خانقاهش بسر گردان شده در خاک راهش تمامت انبیا را پیشوا اوست حقیقت عاشقان را رهنما اوست ز نور اوست اصل عرش و کرسی چه کروبی چه روحانی چه قدسی طفیل اوست دنیا و آخرت هم جهان از نور ذات اوست خرم شده در نور پاکش عقل و جان گم ز عکس ذات او هر دو جهان گم حقیقت خاتم پیغمبرانست ز نورش ذره کون و مکانست ز بود آفرینش اوست مقصود ز لا در عین الا اوست موجود ز عکس ذات او دان آفرینش حقیقت اوست نور عین بینش هزار آدم طفیل اوست آنجا بمانده سوی خیل اوست آنجا طفیل خنده او آفتابست حقیقت ذره او ماهتابست مه از شرم رخش هر مه گذارد چو در راهش گذارد سر فرازد ندیده چشم عالم همچو او باز ازان آمد یقین شاه سرافراز زهی مثل ترا نادیده عالم نداده کس نشان از عهد آدم چو تو شاهی بگرد کره خاک که آمد سایه بانت هفت افلاک طفیل خاک پای تست دنیا حقیقت را نه جای تست دنیا تویی صاحب قران عین هستی که بت با بتکده در هم شکستی ازین سان دعوت کل کرده تو غم امت دمادم خورده تو تمام انبیا این عز ندیدند ز تو گفتند کل وز تو شنیدند تو اصل جوهری در اصل فطرت ترا دادست ایزد جاه و حرمت ز ذات خویش دیده لامکانت در آنجا بود کل عین العیانت زدی دم از عیان لامکانی یکی دیدی که گفتی من رآنی حقیقت واصل دو جهان تو باشی همه جانند و جان جان تو باشی خرد در راه تو طفلی بشیرست ز حکم شرع تو زار و اسیرست که دارد زهره تا گوید سخن باز ز سر شرعت ای شاه سرافراز در کلی گشادستی به تحقیق درین ره داد دادستی بتحقیق زهی مهتر که شاه انبیایی پناه اولیا و اصفیایی چو جبریل آمد ای جان چاکر تو شرف دارد ز نور گوهر تو طریق مصطفی گیر و دگر نه حقیقت را به جز او راهبر نه حقیقت جان پاکش راه بین دان دل پر نور او بحر یقین دان نباشد سایه را خورشید هرگز ولی خورشید او دارد چنین عز چو یک بین شد شب معراج در ذات ازان بر سر نهادش تاج از ذات دمادم کشف اسرارش عیان بود برون از کون جایش لامکان بود بمعجز کرد ماه آسمان شق نمود از ذات بیچون سر مطلق گهی در دست بد سنگش سخن گو گهی زنهار از وی خواست آهو گهی از سنگ نخلی کرد پیدا که آن در حال بار آورد خرما بوصف اندر نیاید معجزاتش به شرح اندر نیاید وصف ذاتش حقیقت گشت موسی امت او چو در توریت دیدش قربت او اگر نه او بدی عالم نبودی ملایک نامدی آدم نبودی زمین و آسمان معدوم بودی ز رحمت دوجهان محروم بودی چو نور پاک اوست از پرتو ذات نظر افکند سوی جمله ذرات ز نورش گشت پیدا کرسی و عرش یقین هم لوح و جنت نیز وهم فرش طلب می کرد ذات خویش آن نور چو شد مطلوب شد درجمله مشهور زهی صاحب قران دور گردون تویی نور دو عالم بی چه و چون یقین دانم که مغز کایناتی عیان اندر صفات نور ذاتی جمالت پرتوی در عالم انداخت خروشی در نهاد آدم انداخت کسی کو با تو اینجا آشنا شد در آخر بی شکی مرد خدا شد تویی واصل زوصل جاودانی ترا زیبد یقین صاحب قرانی شب معراج دیدی حق عیان تو رسیدی در خداوند جهان تو
عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » در معراج حضرت رسالت علیه الصلوة والسلام شبی آمد برش جبریل خرم که هان آگاه باش ای صدر عالم ازین تاریکدان خیز و گذر کن بدار الملک ربانی سفر کن بسوی لامکان امشب قدم زن بگیر آن حلقه را و بر حرم زن جهانی بهرت امشب در خروشند همه کروبیان حلقه به گوشند ستاده انبیا و مرسلینند که تا امشب جمالت را به بینند بهشت و آسمان در برگشادست بسی دلها ز دیدار تو شادست در امشب آنچه مقصودست ازو خواه که خواهی دید بی شک امشب الله غم امت در امشب خور که دانی حقیقت جمله اسرار نهانی براقی بود چون برق آوریده که حق ازنور پاکش آفریده سرا پایش ز نور حق بد آباد ز تیزی خود سبق می بردی از باد نبی بر وی سوار اندر زمان شد مکان بگذاشت سوی لامکان شد فتاده غلغلی در عرش اعظم که آمد صدر و بدر هر دو عالم ملایک با طبقهای نثارش ستاده جمله از جان دوستدارش تمام انبیا را دیده در راه مر او را کرده از اسرار آگاه نمود آدم ز اول کل جمالش حقیقت خلعتی داد ازوصالش دگر نوحش بکرد از کل خبردار که تا شد از عیانش صاحب اسرار ز ابرهیم دید او خلت کل که تا بر وی عیان شد قربت کل چو اسمعیل او را تربیت کرد دگر اسحاقش از جان تقویت کرد دگر یعقوب کردش از غم آزاد که تا شد ذات او از عشق آباد دگر یوسف بصدقی راز گفتش ز شوق دوست شرحی باز گفتش چو موسی بودش از انوارمشتاق مر او را کرد اندر عشق کل طاق دگر داود بس راز نهان گفت سلیمانش بسی شرح و بیان گفت دگر عیسی چو دیدش ذات والا مر او را کرد اندر فقر یکتا یکایک انبیا را دست جودش یقین تشریف داد و ره نمودش چو گشت آگاه او از قربت دوست گذر کرد او به سوی حضرت دوست چو سوی سدره بیرون تاخت احمد ز ذات دوست سر افراخت احمد رفیقش آنکه جبریل امین بود که یک پر ز آسمانش تا زمین بود در آنجا باز ماند و مصطفی شد به سوی قرب ذات پادشا شد سؤالی کرد از جبریل آن شاه چرا ماندی قدم نه اندرین راه جوابش داد کای سلطان اسرار اجازت بیش ازینم نیست رفتار مجالم بیشتر زین نیست یک دم ترا باید شدن ای شاه عالم سر مویی اگر برتر بأعلی پرم سوزد پرم نور تجلی ترا باید شدن تا حضرت یار ترا زیبد که داری قربت یار روان شد سید و او را رها کرد دل خود را ز دون حق جدا کرد بشد چندان که چون دید از فرود او برش جبریل گنجشکی نمود او همی شد تا ازین نیز او گذر کرد ورای پرده غیبی نظر کرد نه جا دید و جهت نه عقل و ادراک نه عرش و فرش ونه هم کره خاک عیان لامکان بی جسم و جان دید در آنجاخویشتن را او نهان دید زتن بگذشت و ز جان هم سفر کرد چو بیخود شد ز خود در حق نظر کرد چو در آغاز دید اعیان انحام ندای کل شنید از یار پیغام ندا آمد ز ذات کل که فان آی رها کن جسم و جان بی جسم و جان آی درآ ای مقصد و مقصود ما تو نظر کن ذات ما را با لقا تو دران دهشت زبانش رفت از کار محمد از محمد گشت بیزار محمد خود ندید و جان جان دید لقای خالق کون و مکان دید نبود احمد خدا بود اندر آنجا عیان عین لقا بود اندر آنجا خطابش کرد کای صدر دو عالم تو چونی گفت بی چونم درین دم تو بی چونی من اینجا خود که باشم چو تو هستی حقیقة من چه باشم تویی و جز تو چیزی نیست اعیان تویی عقل و تویی قلب و تویی جان خطاب آمد که ای بود همه تو امان جمله و سود همه تو تویی مقصود ما در آفرینش چه می خواهی بخواه ای عین بینش محمد گفت ای دانای بی چون تویی سر درون و راز بیرون تو می دانی حقیقت سر رازم که بهر امت خود با نیازم حقیقت امتی دارم گنه گار ولی از فضل تو جمله خبردار خبردارند از دریای فضلت چه باشد گر کنی بر جمله رحمت خطاب آمد ز حضرت بار دیگر که بخشیدم سراسر ای مطهر مخور غم از برای امت خویش که هست از جرم ایشان فضل ما بیش حقیقت رحمت ما بی شمارست ز مخلوقات ما را با تو کارست مرا با تست کار از کل آفاق ترا بگزیدم و کردم ترا طاق تویی یکتا میان آفرینش تویی مر جمله را چون چشم بینش پس آنگه سر کل با او بیان کرد سه باره سی هزارش سر عیان کرد خطابش کرد کای محبوب بی چون ازین سه سی هزاران در مکنون بگو سی و مگو سی پیش یاران دگر سی خواه گو خواه مگو آن بهر کو مصلحت دانی عیان کن وگرنه در درون خود نهان کن چو رفت این بازگشت از لامکان او به سوی عالم سفلی روان او چو باز آمد ازان حضرة با شتاب هنوزش گرم بود آن جامه خواب
عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » حکایت بأکافی یکی گفت ای سرافراز ز معراج نبی رمزی بگو باز بیان کن سر معراجش که چون بود بگفت او هم درون و هم برون بود یکی بد ذات او در بود آنجا یقین می دید او معبود آنجا مکانش در حقیقت لامکان بود چرا کاندر عیان او جان جان بود همه او بود لیکن در حقیقت شد او خاموش و دم زد از شریعت تو هم گر واقف اسرار گردی ز شرعش لایق دیدار گردی بقدر خود توانی دید جانان یکی گردی تو با توحید خوانان قدم از شرع او بیرون منه باز کزو گردی مگر تو صاحب راز ولی بر قدر هر کس راز باید نمودن تا دری او را گشاید زهی عطار کز نور محمد شدی مسعود و منصور و مؤید ازو در جان و در دل مغز داری ازان این درهای نغز داری زبان تو ازو آمد گهردار ز قعر بحر جان هردم گهربار یقین کز خدمت او کام یابی وزو در هر دو عالم نام یابی رسولا رهبر عطار از تست زسر عشق برخوردار از تست ز تو دارد گهرهای معانی بجز تو کس ندارد وین تو دانی یقین کز شاعرانم نشمری تو بچشم شاعرانم ننگری تو تو میدانی چه گویم بیش ازین من ترا می جستم اینجا پیش ازین من چو دیدم حضرت پاک تو اینجا شدم از عجز من خاک تو اینجا قبولم کن که تو از حق قبولی تو در سر یقین صاحب وصولی مران از حضرت پاکم حقیقت که من در حضرتت خاکم حقیقت چه باشد گر نهی پایی بدین خاک که بر سر داری از حق تاج لولاک منور کن دل عطار از خویش مر او را کن تو بر خوردار از خویش بحق چار یار برگزیده که دورم مفگن ای نور دو دیده عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » در فضیلت صدیق رضی الله عنه سر مردان دین صدیق اکبر امام صادق و سالار سرور مهین رحمت مهدات او بود که در دین سابق خیرات او بود شب خلوت قرین ویار غارست نثار راهش اول چل هزارست بدین بوبکر چون کردست آغاز بدو گردد همه اجر جهان باز ازان ایمان او در اصل خلقت همی چربد بر ایمانها ز سبقت مگر او درد دندان داشت ده سال پیمبر را نکرد آگه ازان حال چو حق گفت آن پیمبر را بتحقیق بدو گفت ای جهان حلم صدیق چرا با من نکردی این حکایت ز حق گفتا نکو نبود شکایت کسی کو دین حق زین سان نگه داشت بسر جان او جز حق که ره داشت همیشه بود سنگی در دهانش که تاگوهر نیفشاند زبانش میان سنگ در گوهر شنیدم ولی سنگی بگوهر در ندیدم چنان مستغرق حق بود جانش که کم رفتی حدیثی بر زبانش چو جانش بود مشغول اندر آیة ازو هجده حدیث آمد روایة سزد عالم اگر هجده هزارست که آن هجده حدیثش یادگارست حدیث او چو اصل عالم افتاد براهین حدوثش محکم افتاد ببین تا او چه عقل و چه بصر داشت که از آبستن و طفلی خبر داشت چو نابینای عاجز را دعا کرد به بیناییش حق حاجت روا کرد نفس هرگز در افزونی نمی زد که دم جز در اقیلونی نمی زد چو هنگام وفات آمد فرازش به پیش مصطفی بردند بازش ز صدیق آن کلید عالم راز درش بگشاد و قفل از پرده شد باز ز شوقش قفل چون زنجیر بگسست باستقبال او پرده برون جست کسی کاهن بصدقش مومن آید دل خصمش چرا چون آهن آید چو شد قفل از سر صدقش سرانداز چرا قفل دل خصمش نشد باز چو اصحاب اندر آن مشهد رسیدند فرو برده یکی خاکش بدیدند کسی کو در گزید مار یارست توان گفتن که این کس یار غارست چو پیغامبر ابوبکر و عمر را بصر خواند این یک و سمع آن دگر را نبی چون هر دو را سمع و بصر خواند کسی کین دو ندارد کور و کر ماند
عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » در فضیلت فاروق رضی الله عنه امام مطلق و شمع دو عالم امیرالمؤمنین فاروق اعظم چو حق را وفق نام او کلامست ز فرقانست فاروق این تمامست دلش چون دید حق را درحرمگاه بدل پیوست عین عدل آنگاه چو عین عدل ودل افتاد با هم ز عدلش موج زن شد هر دو عالم چو در دربست جاویدان ستم را گشاد از عدل خود ملک عجم را عرب از وی قوی شد اول کار همه خلق عجم زو گشت دین دار چو آهن گشت از صلبی او موم گشاده کرد قفل رومی روم دو پیراهن چنان خصم تنش بود که در اسلام یک پیراهنش بود چو در دین آمد او یک پیرهن داشت چو آن یک برکشید این یک کفن داشت ز بس کو پاره بر آن پیرهن دوخت رسید آنجا که دلق هفده من دوخت ز بار هفده او را آشکاره رسد هجده هزارش پاره پاره چو شد هجده هزارش گرد بر پاس چرا از هفده من پوشید کرباس چو آن یک پیرهن سامان اوداشت حلاوة لاجرم ایمان او داشت نکیر و منکر از مردی و زورش نیارستند گشتن گرد گورش چو باشد محتسب فاروق عالی نگردد هیچ منکر در حوالی چو باشد محتسب در امر معروف به نهی منکر آید نیز موصوف پیمبر چشم خود خواندش زهی قدر چراغ خلد هم گفتش زهی صدر چراغش کرده شرق و غرب روشن که نه شرقیست ونه غربیش روغن چو او چشم و چراغ آمد ز درگاه تو بی چشم و چراغش چون روی راه اگر نبود ترا چشم و چراغی ز گلخن فرق نتوان کرد باغی ترا پیوسته چشم خویش باید چراغی نیز دایم پیش باید که گر نبود چراغ و چشم در راه ندانی چاه از ره راه از چاه تو بی این هر دو گر در راه افتی ز کوری عقابت درچاه افتی چو او از مصطفی چشمی چنان یافت زبانش نطق جبار جهان یافت گر از کوران نه ای تو هوش می دار چنین چشم و زبان را گوش می دار کسی کان نور نبود در دماغش بهشتی گر بود نبود چراغش چراغ چرخ خورشید منیرست چراغ خلد فاروق کبیرست ز نفخ صور فردا جاودانی فرو میرد چراغ آسمانی ولیکن این چراغ جنت افروز بود رخشنده تر از نور هر روز
عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » در فضیلت ذی النورین رضی الله عنه اساسی کز حیا ایمان نهادست امیرالمؤمنین عثمان نهادست فلک از بحر علم او بخاری زمین از کوه حلم او غباری جهان معرفت جان مصور دو مغز آنگه ز دو نور پیمبر چه می گویم سه مغز آمد ز انوار ازان دو نور و از قرآن زهی کار کسی کو در حریم این سه نورست گرش روشن نه بیند خصم کورست که گر خورشید نقد عین دارد مدد از نور ذوالنورین دارد جز او کس را بنودست این تمامی ز پیغامبر در فرزند گرامی چو بر اندوه نازل گشت قرآن کسی را کاهل آنست اینست برهان که بر اندوه از دنیا شود دور چنین بودست آن خورشید ذوالنور کسی کو این کرامت از خدا یافت که دو چشم و چراغ مصطفی یافت چو ذوالنورین هم از خانه دان بود چگونه منکر صدقش توان بود کسی کز آسمانش این دو نورست مه و خورشید با او در حضورست دم از بغضش گر از دل می بر آری مه و خورشید را گل می برآری عصای او بزانو آنکه بشکست خوره در زانویش افتاد پیوست عصایی را که در معنی چنان شد که ثعبان وار خصم دشمنان شد گر او را دشمنی در کون باشد که باشد نایب فرعون باشد چنین گفت او که در بیعت مرا دست چو با دست نبی الله پیوست ز بهر حرمت دستش از آنگاه به مکروهی نبود آن دست را راه دلش دریای اعظم بود از علم تن او کوه راسخ بود از حلم حقیقت جامع قرآن دلش بود همه اسرار عالم حاصلش بود ز جامع بود جمعیت مدامش ز فرقان فرق کردن خاص و عامش چو در قرآن امام خاص و عامست چرا در حکم خویشان ناتمامت همه عمر او نخفتی و نخوردی که تا در هر شبی ختمی نکردی دران غوغا غلامانش بیکبار سلاح آور شدند از بهر پیگار بدیشان گفت هر بنده که امروز سلاح انداخت آزادست و پیروز چو شاهد بود قرآنش همیشه مدامش جمع جامع بود پیشه شهید قرب شاهد گشت آخر ز قرآن یافت خونش طشت آخر چو قرآن بود معشوقش ز آفاق شد آخر محو قرآن شمع عشاق اگرچه شمع جنت بود فاروق چو شمع او باخت سر در راه معشوق
عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » در فضیلت مرتضی رضی الله عنه ز مشرق تا به مغرب گر امامست امیرالمؤمنین حیدر تمامست گرفته این جهان زخم سنانش گذشته زان جهان وصف سه نانش چو در سر عطا اخلاص او راست سه نان را هفده آیة خاص او راست سه قرصش چون دو قرص ماه و خورشید دو عالم را بخوان بنشاند جاوید ترا گر تیر باران بر دوامست علی جنة جنة تمامست پیمبر گفتش ای نور دو دیده ز یک نوریم هر دو آفریده چنان در شهر دانش باب آمد که جنت را بحق بواب آمد چنان مطلق شد اودر فقر وفاقه که زر و نقره دادش سه طلاقه اگرچه سیم و زر با حرمت آمد ولی گوساله این امت آمد کجا گوساله هرگز رنجه گردد که با شیری چنین هم پنجه گردد چنین نقلست کورا جوشنی بود که پشت و روی جوشن روشنی بود ازان چون روی بودش پشت جوشن که بر بستش بدان اندام روشن چنین گفت او که گر منبر نهندم بدستوری حق داور دهندم میان خلق عالم جاودانه کنم حکم از کتاب چارگانه چو هرچ او گفت از بهر یقین گفت زبان بگشاد روزی وچنین گفت که لو کشف الغطا دادست دستم خدا را تا نبینم کی پرستم زهی چشم و زهی علم و زهی کار زهی خورشید علم و بحر زخار دم شیر خدا می رفت تا چین ز علمش ناف آهو گشت مشکین ازین گفتند مرد داد و دین شو ز یثرب علم جستن را به چین شو اسد کو ناف خانه آفتابست ازان آهو دمش چون مشک نابست خطا گفتم که ازمشک خطایست که او هم نافه و شیر خدایست اگر علمش شدی بحری مصور درو یک قطره بودی بحر اخضر چو هیچش طاقت منت نبودی ز همت گشت مزدور جهودی کسی گفتش چرا کردی بر آشفت زبان بگشاد چون تیغ و چنین گفت لنقل الصخر من قلل الجبال احب الی من منن الرجال یقول الناس لی فی الکسب عار فقلت العار فی ذل السؤال همیشه چار رکن عالم آباد ز سعی دو خسر بود و دو داماد عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » آغاز کتاب الا ای مشک جان بگشای نافه که هستی نایب دارالخلافه چو روح امر ربانی توداری سریر ملک روحانی تو داری جهان هر دو بهم یک مشت خاکست فضای قدس دارالملک پاکست همه عالم به کلی بسته تست زمین و آسمان پیوسته تست تویی پیوسته و أز ما بریده ز دیده دور و اندر عین دیده بهشت و دوزخ و روز قیامت همه از بهر نامت یک علامت ملایک را برمزی معرفت بخش خلایق را بصد صورت صفت بخش تو چون صد آفتابی گر بتابی کند هر ذره ات صد آفتابی چو نور آفتابت در مزیدست ز ذراتت یکی عرش مجیدست چه نقشیخاص قیومی همیشه چه گویم من که معلومی همیشه عجب مرغی نمی دانم که چونی که از اثبات و نفی ما برونی چو نه در آسمان نه در زمینی کجایی نزد رب العالمینی همه چیزی تویی و هیچ هم تو چه گویم راستی و پیچ هم تو برآر ازدل دمی مشکین باخلاص که شد عمر از دم تو مجمر خاص تویی شاه و خلیفه جاودانه پسر داری شش و هر یک یگانه پسر هر یک ترا صاحب قرانیست که اندر فن خود هر یک جهانیست یکی نفسست و در محسوس جایش یکی شیطان و درموهوم رایش یکی عقلست و معقولات گوید یکی علمست و معلومات جوید یکی فقرست و معدومات خواهد یکی توحید و کل یک ذات خواهد چو این هر شش بفرمان راه یابند حضور جاودان آنگاه یابند چو دایم تاابد هستی خلیفه ز لطفت گشت عالم پر لطیفه سیه پوش خلافت شو چوآدم سفر در سینه خود کن چو عالم قدم چون خضر نه در راه مردان که گردت در نیابد چرخ گردان مکانت کشتی نوحست ای صدر زمانت والضحی ولیلة القدر سلیمان وش به مسند باز نه پشت ولی انگشترین کرده در انگشت جمال یوسفی را جلوه گر باش چو ابرهیم هفت اعضا بصر باش چو داود نبی این پرده بنواز چو عیسی زن نفس در عشق دمساز چو همدستی تو با موسی عمران همی ازجام جان خور آب حیوان دو پر در سایه سیمرغ کن باز بر ادریس بنشین کیمیا ساز چو کردی جد و جهد بی عدد تو ز نور مصطفی یابی مدد تو چو در دین حاصل آمد این کمالت سخن گفتن کنون باشد حلالت به چشم خرد منگر در سخن هیچ که خالی نیست دو گیتی ز کن هیچ اساس هر دوعالم جز سخن نیست که از کن هست گشت از لاتکن نیست سخن ازحق تعالی منزل آمد که فخر انبیای مرسل آمد اگر موسی کلیم روزگارست کلیم او کلام کردگارست اگر عیسی نبودی کلمة حق کجا بودی ز عزت روح مطلق محمد نیز کو مقصود کن بود شب معراج سلطان سخن بود سخن نقد دوعالم بیش و کم هست نکاحست و طلاق و بیع هم هست بوقت عرض ذریات عشاق سخن بودست اصل عهد و میثاق اگر مبصر و گرمسموع جویی وگر محسوس وگر معقول گویی اگر ملموس وگر موهوم گیری وگر محسوس وگر معلوم گیری وگر قسمیست فکرت یا خیالت وگر چیزیست ممکن یا محالت همه محدود باشد جز که ملفوظ محیط از لفظ آمد لوح محفوظ اگر موجود و گر معدوم باشد در انگشت سخن چون موم باشد ازین هر قسم در ذوق و اشارت بصد گونه توان کردن عبارت ازین حجت شود بر عقل پیدا که او کل سخن آمد ز اسما چو اصل آمد سخن اکنون تو می گوی سخن خواه و سخن پرس و سخن گوی
عطار » الهی نامه » بخش اول » المقالة الاولی جهان گر دیده ای گم کرده یاری سراسیمه دلی آشفته کاری خبر داد از کسی کان کس خبر داشت که وقتی یک خلیفه شش پسر داشت همه همت بلند افتاده بودند ز سر گردن کشی ننهاده بودند بهر علمی که باشد در زمانه همه بودند در هر یک یگانه چو هر یک ذوفنون عالمی بود چو هر یک در دو عالم آدمی بود پدر بنشاندشان یک روز با هم که هر یک واقفید از علم عالم خلیفه زاده اید و پادشاهید شما هر یک ز عالم می چه خواهید اگر صد آرزو دارید و گر یک مرا فی الجمله برگویید هر یک چو از هر یک بدانم اعتقادش بسازم کار هر یک بر مرادش بنطق آورد اول یک پسر راز که نقلست از بزرگان سرافراز که دارد شاه پریان دختری بکر که نتوان کرد مثلش ماه را ذکر به زیبایی عقل و لطف جانست نکو روی زمین و آسمانست اگر این آرزو یابم تمامت مرادم بس بود این تا قیامت کسی با این چنین صاحب جمالی ورای این کجا جوید کمالی کسی کو قربت خورشید دارد بقرب ذره کی امید دارد مراد اینست وگر اینم نباشد بجز دیوانگی دینم نباشد عطار » الهی نامه » بخش اول » جواب پدر پدر گفتش زهی شهوت پرستی که از شهوت پرستی مست مستی دل مردی که قید فرج باشد همه نقد وجودش خرج باشد ولی هر زن که او مردانه آمد ازین شهوت بکل بیگانه آمد چنان کان زن که از شوهر جدا شد سر مردان درگاه خدا شد
عطار » الهی نامه » بخش اول » حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود زنی بودست با حسن و جمالی شب و روز از رخ و زلفش مثالی خوشی و خوبی بسیار بودش صلاح و زهد با آن یار بودش بخوبی در همه عالم علم بود ملاحت داشت شیرینیش هم بود بهر مویی که در زلف آن صنم داشت خم از پنجه فزون و شست هم داشت چو چشم و ابروی او صاد و نون بود دلیلش نص قاطع نه که نون بود چو بگشادی عقیق در فشان را به آب خضر کشتی سرکشان را صدف گویی لب خندان او بود که مرواریدش از دندان او بود چو مروارید زیر لعل خندانش گهر داری نمودی در دندانش زنخدانش چو سیمین سیب بودی ز سیبش قسم خلق آسیب بودی فلک از نقش روی او چنان بود که سرگردان چو عشاقش بجان بود کسانی کز سخن دری فشاندند بنام او را همی مرحومه خواندند زنی بودی که دور چرخ گردان شمردیش از شمار شیرمردان مگر شویی که آن زن داشت ناگاه برای حج روانه گشت در راه یکی کهتر برادر داشت آن مرد ولیکن بود مردی ناجوانمرد وصیت کرد از بهر عیالش که تا تیمار می دارد بمالش بحج شد عاقبت چون این سخن گفت برادر آنچه فرمودش پذیرفت برای حکم او بنهاد تن را بسی تیمارداری کرد زن را شبانروزی بکار او در استاد بنوهر ساعتش چیزی فرستاد نگاهی سوی آن زن کرد یک روز بدید از پرده روی آن دلفروز دلش از دست رفت و سرنگون شد غلط کردم چه گویم من که چون شد چنان در دام آن دلدار افتاد که صد عمرش بیک دم کار افتاد بسی با عقل خود زیر و زبر شد ولی هر لحظه عشقش گرمتر شد چو کار او ز زن می بر نیامد دمی با خویشتن می بر نیامد چوغالب گشت عشق و شد خرد زود گشاده کرد با زن کار خود زود بخود خواندش بزور و زر و زاری برون راند آن زن از پیشش بخواری بدو گفتا نداری ازخدا شرم برادر را چنین می داری آزرم ترا دین و دیانت داری اینست برادر را امانت داری اینست برو توبه گزین و با خدا گرد وزین اندیشه فاسد جدا گرد بزن آن مرد گفت این نیست سودت مرا خشنود باید کرد زودت وگرنه روی تابم از غم تو ترا رسواکنم گیرم کم تو هم اکنون در هلاک اندازمت من بکاری سهمناک اندازمت من زنش گفت از هلاکت نیست باکم هلاک این جهان به زان هلاکم مگر ترسید آن مرد بد افعال که بر گوید برادر را زن آن حال برفت آن شوم و دفع خویشتن را بزر بگرفت حالی چارتن را که تا دادند آن شومان گواهی که کردست از زنا این زن تباهی چو قاضی را قبول افتاد کارش معین کرد حالی سنگسارش ببردندش به صحرا بر سر راه روان کردند سنگ از چارسوگاه چو سنگ بی عدد بر زن روان شد گمان افتادشان کز زن روان شد برای عبرت خلق جهانش رها کردند آنجا هم چنانش زن بی چاره بر هامون بمانده میان خاک غرق خون بمانده چو شب بگذشت و روز افتاد آغاز زن آمد وقت صبح اندک بخود باز بزاری و نزاری ناله می کرد ز نرگس ارغوان پر لاله می کرد یک اعرابی بر اشتر صبح گاهی مگر آن روز می آمد ز راهی شنود آن ناله و بی خویشتن شد فرود آمد ز اشتر سوی زن شد بپرسیدش که ای زن کیستی تو که همچون مرده می زیستی تو زنش گفتا که من بیمار و زارم عرابی گفت من تیمار دارم نشاندش بر شتر بردش بتعجیل بسوی خانه خود کرد تحویل تعهد کرد بسیاری شب و روز که تا با حال خود شد آن دلفروز دگر ره دلبریش آغاز افتاد ز سر در همدم و همراز افتاد دگر ره تازه شد گلنار رویش ز سر در حلقه زد زنار مویش ز زیر سنگسار او آشکارا چنان آمد که لعل از سنگ خارا عرابی چون جمال او چنان دید بخون خویش حکم او روان دید ز عشق روی او بی خویشتن شد ز دردش پیرهن بر تن کفن شد بزن گفتا که شو جفت حلالم که مردم زنده گردان از وصالم زنش گفتا مرا چون شوی باشد چگونه شوی دیگر روی باشد چو از حد درگذشت آن مهربانی بخود خواند آخر آن زن را نهانی زنش گفت ای ز دین پیچیده سر تو نمی ترسی ز خشم دادگر تو مرا از بهر حق تیمار بردی کنون فرمان دیو خوار بردی چو خیری کرده بزیان میاور خلل در کعبه ایمان میاور که چون این را اجابت می نکردم بسی دیدم بلا و سنگ خوردم کنون تو نیز می خوانی بدینم نمی دانی که من چون پاک دینم اگر پاره کنی صد باره شخصم نیاید در تن پاکیزه نقصم برو از بهر یک شهوة که رانی مخر جان را عذاب جاودانی ز صدق آن زن پاکیزه گوهر گرفت آن مرد اعرابیش خواهر پشیمان گشت ازان اندیشه کردن که کار دیو بود آن پیشه کردن غلامی داشت اعرابی سیاهی درآمد آن سیه ناگه ز راهی چو دید او روی زن دل را بدو داد دل وجانش بسوخت و تن فرو داد دلش را وصل آن زن آرزو خاست ولیکن می نشد آن آرزو راست بزن گفتا شبم من تو چو ماهی چرا با من بهم بودن نخواهی زنش گفت این نگردد هرگزت راست که از من خواجه تو این بسی خواست چو او وصلم نیافت آنگاه مه روی کجا یابی تو آخر ای سیه روی غلامش گفت می گردانیم باز ز من نرهی تو تا نرهانیم باز وگر نه حیلتی سازم به مردی که حالی زین وثاق آواره گردی زنش گفت آنچه خواهی کن چه باکست که نندیشم اگر قسمم هلاکست غلام از وی بغایت خشمگین شد ز مهر او چنان بوده چنین شد شبی برخاست از کینی که اوداشت زن خواجه یکی طفل نکو داشت بکشت آن طفل را در گاهواره پس آنگه برد آن خونین کتاره بزیر بالش آن زن نهان کرد که یعنی خون زن نامهربان کرد سحرگه مادر آن کشته زار ز بهر شیردادن گشت بیدار بدید آن طفل را بریده سر باز برآورد از دل پر درد آواز فغانی و خروشی در جهان بست دو گیسو را بریده بر میان بست طلب کردند تاخود آن که کردست چنین بیچاره را بیجان که کردست ز زیر بالش زن آشکاره برون آمد یکی خونین کتاره همه گفتند زن کردست این کار بکشت این نابکار او را چنین زار غلام و مادر طفل آن جوان را نه چندان زد که بتوان گفت آن را عرابی آمد و گفت ای زن آخر چه بد کردم بجای تو من آخر که کشتی کودکی مانند ماهی نترسیدی ز خون بی گناهی زنش گفت این که در عالم نشان داد خدایت ای برادر عقل ازان داد که تا عقل و خرد را کار بندی که تا از عقل یابی بهره مندی ببین از چشم عقل ای پاک دامن تو چندینی نکویی کرده با من گرفته خواهر از بهر خدایم بسی انعامها کرده بجایم مکافات تو این باشد بیندیش ازین کشتن چه گردد حرمتم بیش عرابی چون خردمند جهان بود بدان گفتار زن هم داستان بود یقینش شد که آن زن بی گناهست ولی آنجا مقامش نه ز راهست بزن گفتا چو افتاد این چنین کار ترا دیدن بدل کرهست ازین بار زنم چون تهمت این بر تو افگند ز تو یاد آیدش هر دم ز فرزند بهر ساعت غم او تازه گردد مصیبت نیز بی اندازه گردد ترا بد گوید و نیکو ندارد وگر من دارمت نیک او ندارد ترا زینجا بباید رفت آزاد نهان سیصد درم حالی بوی داد که این را نفقه کن در راه برخویش درم بستد زن و آورد ره پیش چو لختی رفت آن غم دیده در راه پدید آمد دهی از دور ناگاه کنار راه داری دید بر پای برو گرد آمده مردم زهر جای جوانی را دلی پر خون جگرسوز مگر بر دار می کردند آن روز بپرسید آن زن از مردی که این کیست مرا آگاه کن تا جرم او چیست بدو گفتند ده خاص امیریست که در بیداد کردن بی نظیریست درین ده عادت آنست ای ممیز که هر کو از خراجی گشت عاجز کند بردارش این ظالم نگونسار کنون خواهد کشیدش بر سر دار زن او را گفت خود چندش خراجست که این ساعت بدانش احتیاجست بدو گفتند کین هر ساله پیداست خراج او بود سیصد درم راست بدل می گفت زن چون مهربانی که او را باز خر اکنون بجانی چو تو جستی بجان از سنگ وز دار بجان از دار شو او را خریدار بدیشان گفت اگر من بدهم این مال فروشندش بمن گفتند در حال بایشان داد آن سیصد درم زود که تا شد آن جوان فارغ ز غم زود درم چون داد زن حالی روان شد چو تیری از پی او آن جوان شد چو روی زن بدید از دور جانش بلب آمد بگردون شد فغانش سراسیمه شد و فریاد می کرد که از دارم چرا آزاد می کرد که گر جان دادمی بر دارناگاه نبودی هرگزم چون عشق این ماه بسی با زن بگفت و سود کی داشت که زن آتش نبود آن دود کی داشت بسی با زن برفت و کرد زاری نیاوردش ازان جز شرمساری زنش گفتا مراعات من اینست من این کردم مکافات من اینست جوان گفتش دلم بردی و جانی چگونه ازتو سر تابم زمانی زنش گفتا گر از من سر نتابی سر مویی ز وصل من نیابی بسی رفتند و گفتند و شنیدند که تا هر دو بدریایی رسیدند بدان ساحل یکی کشتی گران بود همه پر رخت و پر بازارگان بود چون از زن آن جوان نومید درماند یکی بازارگان را پیش خود خواند که دارم یک کنیزک همچو ماهی ندارد جز سرافرازی گناهی ندیدم کس به نافرمانی او مرا تا کی ز سرگردانی او اگرچه نیست کس مثلش پدیدار نیم خوی بدش را من خریدار بسی کوشیده ام تا چند کوشم کنونش گر تو خواهی می فروشم بدان بازارگان این گفت زنهار مرا از وی مشو هرگز خریدار که شوهر دارم وآزادم آخر رسید از دست او فریادم آخر سخن بازارگان نشنید از وی بدیناری صدش بخرید از وی بصد سختیش در کشتی نشاندند وزانجا در زمان کشتی براندند خرنده چون بدید آن قد و دیدار بزیر پرده از جان شد خریدار دران دریا دلش در شور آمد نهنگ شهوتش در زور آمد بزن نزدیک شد آن زن بیفتاد که فریادم رسید ای خلق فریاد مسلمانید و من هستم مسلمان بر ایمانید ومن هستم برایمان من آزادم مرا شوهر بجایست گواه صادقم این دم خدایست شما را مادر و خواهر بود نیز بزیر پرده در دختر بود نیز کسی این بد گر اندیشد بر ایشان شود حال شما بی شک پریشان چو نپسندید ایشان را درین کار مرا از چه پسندید این چنین بار غریب و عورة و درویش و خوارم ضعیف و عاجز و زار ونزارم مرنجانید این جان سوز را بیش که فرداییست مر امروز را پیش چو بود آن زن نکوگوی و نکو دل بسوخت آن اهل کشتی را بدو دل بیکبار اهل کشتی یار گشتند نگه دار زن غمخوار گشتند ولی هر کس که روی او بدیدی بصد دل عشق روی او خریدی بآخر اهل آن کشتی بیکبار شدند القصه بر وی عاشق زار بسی با یک دگر گفتند از وی بسی آن عشق بنهفتند از وی چو هر دل را بدو بود اشتیاقی بیک ره جمله کردند اتفاقی که آن زن را فرو گیرند ناگاه برآرند آرزوی خود باکراه چو زن از حال آن شومان خبر یافت همه دریا زخون دل جگر یافت زبان بگشاد کای دانای اسرار مرا از شر این شومان نگه دار ندارم از دو عالم جز تو کس را ازین سر ها برون بر این هوس را اگر روزی کنی مرگم توانی که مردن به بود زین زندگانی خلاصی ده مرا یا مرگ امروز که من طاقت ندارم اندرین سوز مرا تا چند گردانی بخون در نخواهی یافت از من سرنگون تر چو گفت این قصه و بی خویشتن شد ازان زن آب دریا موج زن شد برآمد آتشی زان آب سوزان که دریاگشت چون دوزخ فروزان بیک دم اهل کشتی را بیکبار بگردانید در آتش نگونسار همه خاکستری گشتند در حال ولیکن ماند باقی جمله را مال یکی بادی درآمد از کرانه به شهری کرد کشتی را روانه زن آن خاکستر از کشتی بینداخت چو مردان خویشتن را جامه ساخت که تا برهد ز دست عشق بازی کند بر شکل مردان سرفرازی بسی خلق آمدند از شهر در راه غلامی را همی دیدند چون ماه بتنهایی دران کشتی نشسته جهانی مال با وی تنگ بسته بپرسیدند ازان خورشید رخ حال که تنها آمدی با این همه مال بدیشان گفت تا شه نایدم پیش نگویم با دگر کس قصه خویش خبر دادند ازو شه را که امروز غلامی در رسید الحق دلفروز بتنهایی یکی کشتی پر از مال بیاورده نمی گوید دگر حال ترا می خواهد او تا حال گوید حدیث کشتی و آن مال گوید تعجب کرد شاه و شد روانه بیامد پیش آن ماه زمانه تفحص کرد حالش شاه هشیار چنین گفت او که ما بودیم بسیار به کشتی در نشستیم و بسی راه بپیمودیم دایم گاه و بیگاه چو بیکاران آن کشتیم دیدند بشهوة جمله مهر من گزیدند ز حق درخواستم تا حق چنان کرد که دفع شر مشتی بد گمان کرد درآمد آتشی و جمله را سوخت مرا برهاند و جانم را بر افروخت ببین اینک یکی برجایگاهست که مردم نیست انگشت سیاهست مرا زین عبرتی آمد پدیدار نیم من مال دنیا را خریدار همه برگیر مال بی شمارست ولی یک حاجتم از تو بکارست که سازی بر لب این بحرم امروز عبادت را یکی معبد دلفروز بکویی کز پلید و پاک دامن نباشد هیچ کس را کار با من که تا چون داد دست اینجا نشستم شبانروزی خدا را می پرستم شه و لشکر چو گفتارش شنیدند کرامات و مقاماتش بدیدند چنانش معتقد گشتند یکسر که از حکمش نه پیچیدند یک سر چنانش معبدی کردند بر پای که گفتی خانه کعبه ست بر جای در آنجا رفت و شد مشغول طاعت بسر می برد عمری در قناعت چو در دام اجل افتاد آن شاه وزیران و سپه را خواند آنگاه بدیشان گفت آن آید صوابم که چون من روی از دنیا بتابم شما را این جوان زاهد آنگاه بود بر جای من فرمان ده و شاه که تا آسوده گردد زو رعیت بجای آرید ای قوم این وصیت بگفت این و بر آمد جان پاکش فرو برد این زمین در زیر خاکش بیکبار آن وزیران جمع گشتند رعایا و امیران جمع گشتند بر آن زن شدند و راز گفتند ز شاهش آن وصیت باز گفتند بدو گفتند هر حکمی که خواهی توانی چون تراست این پادشاهی نکرد البته زن رغبت بدان کار که زاهد کی تواند شد جهاندار بدو گفتند ای عابد نشانه جهانداری گزین چند از بهانه بدیشان گفت زن چون نیست چاره مرا باید زنی چون ماه پاره یکی دختر بود جفت حلالم که می آید ز تنهایی ملالم بزرگانش چنین گفتند کای شاه ز ما هر کس که خواهی دختری خواه بدیشان گفت صد دختر فرستید ولیکن جمله با مادر فرستید که تامن نیز هر یک را ببینم ز جمله آنک خواهم بر گزینم بزرگانش بعشق دل همان روز فرستادند صد دختر دلفروز همه با مادر خود پیش رفتند ز شرم خویش بس بی خویش رفتند نمود آن زن بدیشان خویشتن را که شاهی چون بود شایسته زن را بگویید این سخن با شوهران باز رهانیدم ازین بار گران باز زنان سرگشته عزم راه کردند بزرگان را ازان آگاه کردند که و مه هرکسی کان می شنودند ز حال زن تعجب می نمودند فرستادند پیش او زنی باز که چون هستی ولیعهد سرافراز کسی را بر سر ما شاه گردان وگرنه پادشاهی کن چو مردان کسی را برگزید از جمله مقبول وزان پس شد بکار خویش مشغول بدست خویش شاهی کرد بر پای نجنبید از برای ملک از جای تو باشی ای پسر از بهر نانی کنی زیر و زبر حال جهانی نجنبید از برای ملک یک زن ز مردان این چنین بنمای یک تن شنید آوازه آن زن جهانی که هست اندر فلان جایی فلانی نظیرش مستجاب الدعوه کس نیست زنی کو را ز مردان هم نفس نیست بسی مفلوج از انفاسش چنان شد که با راه آمد و پایش روان شد بسی شد در جهان آوازه او نمی دانست کس اندازه او چو از حج باز آمد شوی آن زن ندید از هیچ سویی روی آن زن بیک ره کدخدایی دید ویران برادر گشته نابینا و حیران بر او نه دست می جنبید نه پای که مقعد گشته بود و مانده بر جای شب و روزش غم آن زن گرفته عذاب دوزخش دامن گرفته گه از حق برادر جانش می سوخت گهی از درد بی درمانش می سوخت برادر حال زن پرسید ازو باز سخن پیش برادر کرد آغاز که کرد آن زن زنا با یک سپاهی بدادند ای عجب قومی گواهی چو بشنید این سخن زان قوم قاضی بحکم سنگ سارش گشت راضی بزاری سنگ سارش کرد آنگاه تو باقی مان که او برخاست از راه چو بشنید این سخن آن مرد مهجور شد از مرگ و فسادش سخت رنجور چو هم بگریست هم بر خویشتن زد بکنجی رفت و ماتم کرد و تن زد برادر را چو می دید آنچنان زار نکردش هیچ عضو الا زبان کار بدو گفتا که ای بی دست و بی پای شنیدم من که این ساعت فلان جای زنی مشهور همچون آفتابست که پیش حق دعایش مستجابست بسی کور از دعایش دیده ور شد بسی مفلوج عاجز ره سپر شد اگر خواهی برم آنجایگاهت مگر باز آورد آن زن براهت دل آن مرد خوش شد گفت بشتاب شدم از دست اگر خواهیم دریاب مگر آن مرد نیک القصه خر داشت بران خر بست او را راه برداشت رسیدند از قضا روزی دران راه بر آن مرد اعرابی شبانگاه چو بود آن مرد اعرابی جوان مرد دران شب هر دو تن را میهمان کرد درآمد مرد اعرابی بگفتن کز اینجا تا کجا خواهید رفتن بدو گفتا شنیدم ماجرایی که می گوید زنی زاهد دعایی که نابینا بسی و مبتلا هم ازو به شد بتعویذ و دعا هم مرا نیز این برادر گشت بیمار به مفلوجی و کوری شد گرفتار بر آن زن برم او را مگر باز رونده گردد و صاحب بصر باز بدو گفت آنگه اعرابی که یک چند زنی افتاد اینجا بس خردمند غلام من برد او را بزوری ازان شومی شد او مفلوج و کوری کنون او را بیارم با شما نیز مگر به گردد او هم زان دعا نیز شدند آخر بسی منزل بریدند دران ده سوی آن منزل رسیدند که می کردند بر دار آن جوان را وثاقی بود بگرفتند آن را وثاقی لایق آن کاروان بود که ملک آن جفاپیشه جوان بود جوان بود ای عجب بر جای مانده نه بینایی نه دست و پای مانده بهم گفتند حال ما هم اینست که ما را این متاعست و غم اینست چو هم این نقد ما را حاصل آمد سزد کین جای ما را منزل آمد جوان را نیز مادر بود بر جای چو دید القصه دو بی دست و بی پای ز رنج و مبتلایی شان خبر خواست فرو گفتند حالی آن خبر راست بسی بگریست آن مادر که من نیز پسر دارم یکی چون این دو تن نیز بیایم با شما بر جست او هم پسر را بر ستوری بست محکم بهم هر سه روان گشتند در راه که تا رفتند پیش زن سحرگاه سحرگاهی نفس زد صبح دولت برون آمد زن زاهد ز خلوت بدید از دور شوی خویشتن را ز شادی سجده آمد کار زن را بسی بگریست زن گفتا کنون من ز خجلت چون توانم شد برون من چه سازم یا چه گویم شوی خود را که نتوانم نمودن روی خود را چو از پس تر نگه کرد آن سه تن دید سه خصم خون جان خویشتن دید بدل گفت او که اینم بس که شوهر گوا با خویش آوردست همبر بدین هر سه که بس صاحب گناهند دو دست و پای این هر سه گواهند چو چشم هر سه می بینم چه خواهم چه می گویم گواهم بس الهم زن آمد بس نظر بر شوی انداخت ولیکن برقعی بر روی انداخت بشوهر گفت بر گو خود چه خواهی جوابش داد آن مرد الهی که اینجا آمدم بهر دعایی که دارم کور چشمی مبتلایی زنش گفتا که مردیست این گنه کار اگر آرد گناه خود باقرار خلاصی باشدش زین رنج ناساز وگرنه کور ماند مبتلا باز بپرسید از برادر مرد حاجی که چون درمانده و پر احتیاجی گناه خود بگو تا رسته گردی وگرنه جفت غم پیوسته گردی برادر گفت درد و رنج صد سال مرا بهتر ازین بر گفتن حال بسی گفتند تا آخر به تشویر ز سر تا پای کرد آن حال تقریر منم زین جرم گفتا مانده برجای کنون خواهی بکش خواهی ببخشای برادر چون براندیشید لختی اگر چه آن برو افتاد سختی بدل گفتا چو زن شد ناپدیدار برادر را شوم باری خریدار ببخشید آخرش تا زن دعا کرد بیک ساعت ز صد رنجش رها کرد رونده گشت و پس گیرنده شد باز ز سر دو چشم او بیننده شد باز پس آنگه از غلام آن خواجه درخواست که برگوید گناه خویشتن راست غلامش گفت اگر قتلم کنی ساز نیارم گفت جرم خویشتن باز پس اعرابی بدو گفتا بگو راست که امروز از من این خوف تو برخاست ترا من عفو کردم جاودانه چه می ترسی چه می آری بهانه بگفت القصه آن راز آشکاره که طفلت کشتم اندر گاهواره نبود آن زن دران کشتن گنه کار ز فعل شوم خود گشتم گرفتار چو صدقش دید زن حالی دعا کرد همش بیننده هم حاجت روا کرد پسر را پیش برد آن پیرزن نیز بگفت آن مرد جرم خویشتن نیز بدو گفتا زنی شد چاره سازم که ناگاهی خرید از دار بازم خریده زن بجانم باز وانگاه منش بفروختم شد قصه کوتاه دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز بیک دم دیده ور گشت و روان نیز ازان پس جمله را بیرون فرستاد به شوهر گفت تا آنجا بایستاد به پیش او نقاب از روی برداشت بزد یک نعره شویش تا خبر داشت برفت از خویش چون با خویش آمد زن نیکو دلش در پیش آمد بدو گفتا چه افتادت که ناگاه شدی نعره زنان افتاده در راه بدو گفتا یکی زن داشتم من ترا این لحظه او پنداشتم من ز تو تا او همه اعضا چنانست که نتوان گفت مویی درمیانست بعینه آن زنی گویی بگفتار بدیدار و به بالا و برفتار اگر او نیستی ریزیده در خاک زن خود خواندیت این مرد غمناک زنش گفتا بشارت بادت ای مرد که آن زن نه خطا و نه زنا کرد منم آن زن که در دین ره سپردم نگشتم کشته از سنگ و نه مردم خداوند از بسی رنجم رهانید بفضل خود بدین گنجم رسانید کنون هر لحظه صد منت خدا را که این دیدار روزی کرد ما را به سجده اوفتاد آن مرد در خاک زبان بگشاد کای دارنده پاک چگونه شکر تو گوید زبانم که نیست آن حد دل یا حد جانم برفت و خواند همراهان خود را بگفت آن قصه و آن نیک و بد را علی الجمله خروشی و فغانی برامد تا فلک از هر زبانی غلام و آن برادر وان جوان نیز خجل گشتند اما شادمان نیز چو اول آن زن ایشان را خجل کرد به آخر مال شان داد و بحل کرد چو گردانید شوی خویش را شاه به اعرابی وزارت داد آنگاه چو بنهاد آن اساس بر سعادت هم آنجا گشت مشغول عبادت
عطار » الهی نامه » بخش دوم » المقالة الثانیة پسر گفتش گر این شهوت نباشد میان شوی و زن خلوة نباشد نباشد خلق عالم را دوامی نماند در همه گیتی نظامی اگر این حکمت و ترکیب نبود بساط ملک را ترتیب نبود یکی باید هزار و یک تن آراست که تا یک لقمه بنهی در دهان راست بحکمت کارفرمایان این راه ز ماهی کار می رانند تا ماه زمین از کف فلک تابد ز دودی که گر چیزی نبایستی نبودی اگر شهوة نبودی در میانه نه تو بودی و نه من در زمانه تو شهوة می براندازی ز مردان دلم را سر این معلوم گردان عطار » الهی نامه » بخش دوم » جواب پدر پدر گفتش تو زنهار این میندیش که برگیرم خیال شهوة از پیش ولی چون تو ز عالم این گزیدی هم این گفتی و هم این را شنیدی بدان مانست کز صد عالم اسرار نه تو جز ز یک شهوة خبردار منت زان این سخن گفتم بخلوت که تا بیرون نهی گامی ز شهوت چو با عیسی توان هم راز بودن که خواهد با خری انباز بودن چرا با خر شریک آیی به شهوت چو با عیسی توان بودن بخلوت چو یک دم بیش نیست این شهوة آخر ازان به جاودانی خلوة آخر چودایم می کند باقیست خلوت زمانی در گذر یعنی ز شهوت ز شهوة نیست خلوة هیچ مطلوب کسی کین سر ندارد هست معیوب ولیکن چون رسد شهوة بغایت ز شهوة عشق زاید بی نهایت ولی چون عشق گردد سخت بسیار محبت از میان آید پدیدار محبت چون بحد خود رسد نیز شود جان تو در محبوب ناچیز ز شهوة درگذر چون نیست مطلوب که اصل جمله محبوبست محبوب اگر کشته شوی در راه او زار بسی به زانکه در شهوة گرفتار
عطار » الهی نامه » بخش دوم » حکایت آن زن که بر شهزاده عاشق شد شهی را سیمبر شهزاده ای بود ز زلفش مه به دام افتاده ای بود ندیدی هیچ مردم روی آن شاه که روی دل نکردی سوی آن ماه چنان اعجوبه آفاق بودی که آفاقش همه عشاق بودی دو ابرویش که هم شکل کمان بود دو حاجب بر در سلطان جان بود چو چشمی تیر مژگانش بدیدی دلش قربان شدی کیشش گزیدی که دیدی ابروی آن دلستان را که دل قربان نکردی آن کمان را دهانش سی گهر پیوند کرده ز دو لعل خوشابش بند کرده خطش فتوی ده عشاق بوده به زیبایی چو ابرو طاق بوده زنخدانش سر مردان فگنده بمردی گوی در میدان فگنده زنی در عشق آن بت سرنگون شد دلش بسیار کرد افغان و خون شد چو هجرش دست برد خویش بنمود ازان سرگشته و دلریش بنمود بزیر خویش خاکستر فرو کرد چو آتش بود مأواگه ازو کرد همه شب نوحه آن ماه کردی گهی خون ریختی گه آه کردی اگر روزی به صحرا رفتی آن ماه دوان گشتی زن بیچاره در راه چو گویی پیش اسپش می دویدی دو گیسو چون دو چوگان می کشیدی نگه می کردی از پس روی آن ماه چو باران می فشاندی اشک بر راه ز صد چاوش پیاپی چوب خوردی که نه فریاد و نه آشوب کردی به نظاره جهانی خلق بودی که آن زن را به مردان می نمودی همه مردان ازو حیران بمانده زن بیچاره سرگردان بمانده به آخر چون ز حد بگذشت این کار دل شهزاده غمگین گشت ازین بار پدر را گفت تا کی زین گدایی مرا از ننگ این زن ده رهایی چنین فرمود آنگه شاه عالی که در میدان برید آن کره حالی به پای کره در بندید مویش بتازید اسپ تیز از چارسویش که تا آن شوم گردد پاره پاره وزین کارش جهان گیرد کناره کشد چون پیل مستش اسپ در راه پیاده رخ نیارد نیز در شاه به میدان رفت شاه و شاهزاده جهانی خلق بودند ایستاده همه از درد زن خون بار گشته وزان خون خاک چون گلنار گشته چو لشکر خویش را بر هم فگندند که تا مویش به پای اسپ بندند زن سرگشته پیش شاه افتاد به حاجت خواستن در راه افتاد که چون بکشیم و آنگه بزاری مرا یک حاجتست آخر برآری شهش گفتا ترا گر حاجت آنست که جان بخشم بتو خود قصد جانست وگر گویی مکن گیسو کشانم بجز در پای اسپت خون نرانم وگر گویی امانم ده زمانی زمانی نیست ممکن بی امانی ور از شهزاده خواهی همنشینی زمانی نیز روی او نه بینی زنش گفتا که من جان می نخواهم زمانی نیز امان زان می نخواهم نمی گویم که ای شاه نکوکار مکش در پای اسپم سرنگونسار مر اگر شاه عالم می دهد دست برون زین چار حاجت حاجتی هست مرا جاوید آن حاجت تمامست شهش گفتا بگو آخر کدامست که گر زین چار حاجت سر بتابی جزین چیزی که می خواهی بیابی زنش گفتا اگر امروز ناچار بزیر پای اسپم می کشی زار مرا آنست حاجت ای خداوند که موی من به پای اسپ او بند که تا چون اسپ تازد بهر آن کار بزیر پای اسپم او کشد زار که چون من کشته آن ماه گردم همیشه زنده این راه گردم بلی گر کشته معشوق باشم ز نور عشق بر عیوق باشم زنی ام مردیی چندان ندارم دلم خون گشت گویی جان ندارم چنین وقتی چو من زن را که اهلست برآور این قدر حاجت که سهلست ز صدق و سوز او شه نرم دل شد چه می گویم ز اشکش خاک گل شد ببخشید و بایوانش فرستاد چو نو جانی بجانانش فرستاد بیا ای مرد اگر با ما رفیقی در آموز از زنی عشق حقیقی وگر کم از زنانی سر فرو پوش کم از حیزی نه این قصه بنیوش
عطار » الهی نامه » بخش دوم » حکایت علوی وعالم ومخنّث که در روم اسیر شدند یکی علوی یکی عالم یکی حیز بسوی روم می بردند هر چیز گرفتند این سه تن را کافران راه بخواری پیش بت بردند ناگاه بدان هر سه چنین گفتند کفار که بت را سجده باید کرد ناچار وگرنه هر سه تن را خون بریزیم امان ندهیم بل کاکنون بریزیم بدان کفار گفتند آن سه استاد که ما را یک شبی باید امان داد که خواهیم امشبی اندیشه کردن که شاید بت پرستی پیشه کردن امان دادند یک شب آن سه تن را که تا بینند هر یک خویشتن را زبان بگشاد علوی گفت ناچار به پیش بت بباید بست زنار که از جدم تمامست استطاعت کند در حق من فردا شفاعت زبان بگشاد عالم گفت من نیز نیارم گفت ترک جان و تن نیز که گر بت را نهم سر بر زمین من برانگیزم شفیع از علم دین من مخنث گفت من گمراه ماندم که بی عون شفاعت خواه ماندم شما را چون شفیعیست و مرا نیست ز من این سجده کردن پس روا نیست چو شمعی گر برندم سر چه باکست نیارم سجده بت کان هلاکست نیارم سر به پیش بت فرو خاک ورم خود سر زتن برند بی باک چو جان آن هر دو را درخورد آمد چنین جایی مخنث مرد آمد عجب کارا که وقت آزمایش مخنث راست در مردی ستایش چو قارونان درین ره عور آیند هزبران در پناه مور آیند ز حیزی گر کمی در عشق دلخواه نه آخر ز موری کم درین راه عطار » الهی نامه » بخش دوم » حکایت سلیمان داود علیهما السلام با مور عاشق سلیمان با چنان کاری و باری به خیلی مور بگذشت از کناری همه موران به خدمت پیش رفتند به یک ساعت هزاران بیش رفتند مگر موری نیامد پیش زودش که تلی خاک پیش خانه بودش چو باد آن مور یک یک ذره خاک برون می برد تا آن تل شود پاک سلیمانش بخواند و گفت ای مور چو می بینم ترا بی طاقت و زور اگر تو عمر نوح و صبر ایوب به دست آری نگردد کار تو خوب به بازوی چو تو کس نیست این کار ز تو این تل نگردد ناپدیدار زبان بگشاد مور و گفت ای شاه به همت می توان رفتن درین راه تو منگر در نهاد و نبیت من نگه کن در کمال همت من یکی مورست کز من ناپدیدست به دام عشق خویشم در کشیده ست به من گفته ست گر تو این تل خاک ازینجا بفگنی و ره کنی پاک من این خرسنگ هجران تو از راه براندازم نشینم با تو آنگاه کنون این کار را بسته میانم بجز این خاک بردن می ندانم اگر این خاک گردد ناپدیدار توانم گشت وصلش را خریدار وگر از من برآید جان درین باب نباشم مدعی باری و کذاب عزیزا عشق از موری بیاموز چنین بینایی از کوری بیاموز کلیم مور اگرچه بس سیاهست ولیکن از کرداران راهست به چشم خرد منگر سوی موری که او را نیز در دل هست شوری درین ره می ندانم کین چه حالست که شیری را ز موری گوشمالست
عطار » الهی نامه » بخش دوم » حکایت امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه بامور علی می رفت روزی گرمگاهی رسید آسیب او بر مور راهی مگر آن مور می زد پا و دستی ز عجزش در علی آمد شکستی بترسید و بغایت مضطرب شد چنان شیری ز موری منقلب شد بسی بگریست و حیلت کرد بسیار که تا آن مور باز آمد برفتار شبانگه مصطفی را دید در خواب بدو گفت ای علی در راه مشتاب که دو روز از پی یک مور دایم ز تو بود آسمانها پر ملایم نباشی از سلوک خویش آگاه که موری را کنی آزرده در راه چنان موری که معنی دار بودست همه ذکر خدایش کار بودست علی را لرزه بر اندام افتاد ز موری شیر حق در دام افتاد پیمبر گفت خوش باش و مکن شور که پیش حق شفیعت شد همان مور که یارب قصد حیدر در میان نیست اگر خصمی بمن بود این زمان نیست جوانمردا بدان کز درد دین بود که با موری چنان شیری چنین بود چو حیدر در شجاعت شیر زوری که دیدی بسته بر فتراک موری خنک جانی که او از حق خبر داشت قدم بر امر حق بنهاد و برداشت تو گر بر جهل مطلق در سلوکی گدای مطلقی ور ازملوکی نظر باید فگند آنگه قدم زد که نتوان بی نظر در ره قدم زد اگر تو بی نظر در ره زنی گام نگونساریت بار آرد سرانجام چوبر عمیا روی همچون خران تو نه ممتازی بعقل از دیگران تو قدم بشمرده نه گر مرد راهی که بشمرده ست از مه تا به ماهی اگر گامی نهی بی هیچ فرمان بسی دردت رسد بی هیچ درمان گر اینجا گام برگیری زمانی نباید رفت در گورت جهانی همی هر کس که اینجا یک زمان رفت همان انگار کانجا صد جهان رفت اگرچه حیرت اینجا یک دم افتد ولی آنجایگه صد عالم افتد اگر امروز گامی می نهی پاک نباید رفت صد فرسنگ در خاک دریغا می نبینی سود بسیار که گر بینی دمی ننشینی از کار بهر گامی که برگیری تو امروز ز حضرت تحفه یابی دلفروز چنین سودی چو هر دم می توان کرد چرا از کاهلی باید زیان کرد عطار » الهی نامه » بخش دوم » حکایت نوشروان عادل با پیر بازیار فرس می راند نوشروان چو تیری به ره در چون کمانی دید پیری درختی چند می بنشاند آن پیر شهش گفتا چو کردی موی چون شیر چو روزی چند را باقی نمانی درخت اینجا چرا در می نشانی بشاه آن پیر گفتا حجتت بس چو کشتند از برای ما بسی کس که تا امروز ازینجا بهره داریم برای دیگران ما هم بکاریم بوسع خود بباید رفت گامی که در هر گام می باید نظامی خوش آمد شاه را گفتار آن پیر کفی پر کرد زر گفتا که این گیر بدو آن پیر گفت ای شاه پیروز درخت من ببار آمد هم امروز چه گر شد عمر من افزون ز هفتاد ازین کشتم تو دانی بد نیفتاد نداد این کشت ده سال انتظارم که هم امروز زر آورد بارم چو شه را خوشتر آمد این جوابش زمین وده بدو بخشید و آبش ترا امروز باید کرد کاری که بی کارت نخواهد بود باری قدم در راه دین باید نهادن رعونت بر زمین باید نهادن اگر مردی محاسن همچو مردان طهارت جای را جاروب گردان نداری شرم با این زور بازو نهادن سنگ خود را در ترازو تو کم باشی ز سگ بشنو سخن را گر از سگ بیش دانی خویشتن را
عطار » الهی نامه » بخش دوم » حکایت خواجۀ جندی با سگ یکی از خواجه جندی بپرسید که تو به یا سگی وز کس نترسید مریدانش دویدند آشکاره که تا آنجا کنندش پاره پاره بیک ره منع کرد آن جمله را پیر بدو گفتا نیم آگه ز تقدیر نشد معلومم ای جان پدر حال جوابت چون توان آورد در قال گر از اوباش راه ایمان برم من توانم گفت کز سگ بهترم من وگر ایمان نخواهم برد از اوباش چو مویی بود می از سگ من ای کاش چو پرده بر نیفتادست از پیش منه بر سگ بمویی منت از خویش که گر سگ را میان خاک راهست ولیکن با تو از یک جایگاهست عطار » الهی نامه » بخش دوم » حکایت معشوق طوسی با سگ و مرد سوار مگر معشوق طوسی گرمگاهی چو بی خویشی برون می شد براهی یکی سگ پیش او آمد دران راه ز بی خویشی بزد سنگیش ناگاه سواری سبزجامه دید از دور درآمد از پسش رویی همه نور بزد یک تازیانه سخت بروی بدو گفتا که هان ای بیخبر هی نمی دانی که بر که می زنی سنگ که با او نیستی در اصل همرنگ نه از یک قالبی با او بهم تو چرا از خویش می داریش کم تو چو سگ از قالب قدرة جدا نیست فزونی کردنت بر سگ روا نیست سگان در پرده پنهانند ای دوست ببین گر پاک مغزی بیش ازین پوست که سگ گرچه بصورت ناپسندست ولیکن در صفت جانش بلندست بسی اسرار با سگ در میانست ولیکن ظاهر او سد آنست عطار » الهی نامه » بخش دوم » مناظرۀ شیخ ابوسعید با صوفی و سگ یکی صوفی گذر می کرد ناگاه عصا را بر سگی زد در سر راه چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد سگ آمد در خروش و در تگ افتاد به پیش بوسعید آمد خروشان بخاک افتاد دل از کینه جوشان چو دست خود بدو بنمود برخاست ازان صوفی غافل داد می خواست بصوفی گفت شیخ ای بی وفا مرد کسی با بی زبانی این جفا کرد شکستی دست او تا پست افتاد چنین عاجز شد وأز دست افتاد زبان بگشاد صوفی گفت ای پیر نبود از من که از سگ بود تقصیر چو کرد او جامه من نانمازی عصایی خورد از من نه ببازی کجا سگ می گرفت آرام آنجا فغان می کرد و می زد گام آنجا بسگ گفت آنگه آن شیخ یگانه که تو از هر چه کردی شادمانه بجان من می کشم آنرا غرامت بکن حکم و میفگن با قیامت وگر خواهی که من بدهم جوابش کنم از بهر تو اینجا عقابش نخواهم من که خشم آلود گردی چنان خواهم که تو خشنود گردی سگ آنگه گفت ای شیخ یگانه چو دیدم جامه او صوفیانه شدم ایمن کزو نبود گزندم چه دانستم که سوزد بند بندم اگر بودی قباپوشی درین راه مرا زو احترازی بودی آنگاه چو دیدم جامه اهل سلامت شدم ایمن ندانستم تمامت عقوبت گر کنی او را کنون کن وزو این جامه مردان برون کن که تا از شر او ایمن توان بود که از رندان ندیدم این زیان بود بکش زو خرقه اهل سلامت تمامست این عقوبت تا قیامت چو سگ را در ره او این مقامست فزونی جستنت بر سگ حرامست اگر تو خویش از سگ بیش دانی یقین دان کز سگی خویش دانی چو افگندند در خاکت چنین زار بباید اوفتادن سر نگون سار که تا تو سرکشی در پیش داری بلاشک سرنگونی بیش داری ز مشتی خاک چندین چیست لافت که بهر خاک می برند نافت همی هر کس که اینجا خاک تر بود یقین می دان که آنجا پاکتر بود چو مردان خویشتن را خاک کردند بمردی جان و تن را پاک کردند سرافرازان این ره زان بلندند که کلی سرکشی از سرفگندند
عطار » الهی نامه » بخش دوم » حکایت ابوالفضل حسن و کلمات او در وقت نزع چو بوالفضل حسن در نزع افتاد یکی گفتش که ای شرع از تو آباد چو برهد یوسف جان تو از چاه فلان جایی کنیمت دفن آنگاه زبان بگشاد شیخ و گفت زنهار که آن جای بزرگانست و ابرار که باشد همچو من صد بی سر و پای که خود را گور خواهد در چنان جای بدو گفتند ای نیکو دل پاک کجا خواهی که آنجا باشدت خاک زبان بگشاد با جانی همه شور که بر بالای آن تل بایدم گور که آنجا هم خراباتی بسی هست هم از دزدان بی حاصل کسی هست مقامر نیز بسیارند آنجا همی جمله گنه گارند آنجا کنیدم دفن هم در جای ایشان نهید آنگه سرم بر پای ایشان که من درخورد ایشانم همیشه که در معنی چو دزدانم همیشه میان این گنه گارانست کارم که با آن کاملان طاقت ندارم چه گر این قوم بس تاریک باشند بنور رحمتش نزدیک باشند چو جایی تشنگی باشد بغایت کشد در خویشتن آبی نهایت که هر جایی که عجزی پیش آید نظر آنجا ز رحمت بیش آید عطار » الهی نامه » بخش سوم » المقالة الثالثة پسر گفتش که زن زانست مقصود که فرزندی شود شایسته موجود که چون کس راست فرزند یگانه بماند ذکر خیرش جاودانه اگر فرزند من آگاه باشد مرا فردا شفاعت خواه باشد چو فرزند خلف آید پدیدار بصد جانش توان گشتن خریدار همه کس را چنین فرزند باید به فرزندم چنین پیوند شاید عطار » الهی نامه » بخش سوم » جواب پدر پدر گفتش که فرزندست مطلوب ولی وقتی که نبود مرد معیوب کسی کو مبتدی باشد درین کار گر آید هیچ فرزندش پدیدار شود معیوب و پس مفعول گردد ز سر معرفت معزول گردد ترا گر دین ابراهیم باشد بقربان پسر تعلیم باشد عطار » الهی نامه » بخش سوم » سؤال ابراهیم ادهم از مرد درویش مگر یک روز ابراهیم ادهم بپرسید از یکی درویش پر غم که بودی با زن و فرزند هرگز چنین گفت او که نه گفتا زهی عز بدو درویش گفت ای مرد مردان چراگویی مرا آگاه گردان چنین گفت آنگه ابراهیم کای مرد هر آن درویش درمانده که زن کرد به کشتی در نشست او بی خور و خواب وگر فرزندش آمد گشت غرقاب دل از فرزند چون در بندت افتاد که شیرین دشمنی فرزندت افتاد اگرچه در ادب صاحب قرانی چو فرزندت پدید آمد نه آنی اگرچه زاهدی باشی گرامی چو فرزند آمدت رندی تمامی
عطار » الهی نامه » بخش سوم » حکایت شیخ گرگانی با گربه جهان صدق شیخ گورگانی که قطب وقت خود بود از معانی یکی گربه بدی در خانقاهش که دیدی شیخ روزی چند راهش مگر در دست و در پای از ادیمش غلافی کرده بودندی مقیمش که تا چون می رود هر لحظه از جای نه دست او شود آلوده نه پای زمانی در کنار شیخ رفتی زمانی بر سر سجاده خفتی چو بودی ساعتی در دادی آواز که تا خادم بر او آمدی باز بدست خود ببستی دستوانش وز آنجا آن زمان کردی روانش بمطبخ بود مأواگه گرفته نبودی گوشتی از وی نهفته نبردی هیچ چیز از پخته و خام مگر چیزی که دادندی بهنگام امین خانقاه و سفره بودی ندیدی کس که چیزی در ربودی مگر یک روز در مطبخ شبانگاه زتابه گوشتی بربود ناگاه به آخر خادم او را چون طلب کرد بسی گوشش بمالید و أدب کرد بیامد گربه پیش شیخ دیگر نشست از خشم در کنجی مجاور طلب کردش ز خادم شیخ آنگاه بگفتش خادم آنچ افتاد در راه بخواند آن گربه را شیخ وفادار بدو گفتا چرا کردی چنین کار مگر آن گربه بود آبستن آنگاه شد و آورد سه بچه به سه راه به پیش شیخشان بنهاد برخاک درختی دید آنجا سخت غمناک ز خشم خادم آنجا رفت و بنشست نظر بگشاد و لب از بانگ در بست چو شیخ آن دید از خادم برآشفت تعجب کرد شیخ و خویش را گفت که گربه بی شکی معذور بودست ز خورد خویشتن بس دور بودست ازو این که ترک ادب بود ولی از احتیاجش این طلب بود کسی را در ضرورة گر مقامست شود حالی مباحش گر حرامست برای بچه کم از عنکبوتی برآرد از دهان شیر قوتی ز گربه آنچه کرد او نه غریبست که پیوند بچه کاری عجیبست ترا تا بچه ظاهر نگردد غم یک بچه در خاطر نگردد بخادم گفت شیخ کار دیده که هست این بی زبان تیمار دیده ز چشم تو باستادست بر شاخ باستغفار گردد با تو گستاخ همی خادم ز سر دستار بنهاد بر گربه باستغفار استاد نه استغفار او را هیچ اثر بود نه در وی گربه را روی نظر بود به آخر شیخ شد حرفی برو خواند شفاعت کرد و از شاخش فرو خواند فرود آمد ز بالا گربه ناگاه به پای شیخ می غلطید در راه خروشی از میان جمع برخاست زهر دل آتشی چون شمع برخاست همه از گربه هم رنگ گشتند به شکر آن شکر هم تنگ گشتند اگر صد عالمت پیوند باشد نه چون پیوند یک فرزند باشد کسی کو فارغ از فرزند آمد خدای پاک بی مانند آمد
عطار » الهی نامه » بخش سوم » حکایت ترسا بچه یکی ترسای تاجر بود پر سیم که او را خواجگی بودی در اقلیم یکی زیبا پسر او را چنان بود که آن ترسا بچه شمع جهان بود بنفشه زلف مشک افشان ازو یافت گل نازک لب خندان ازو یافت نقابش چون ز رخ باز اوفتادی بشب در روز آغاز اوفتادی چو شست زلف مشکین تار بستی همه عشاق را زنار بستی ز بس کژی که زلف او نمودش سر یک راستی هرگز نبودش چو کردی حرب مژگانش بحربه فرو دادی دو گیتی را دو ضربه چو ابرویش بزه کردی کمان را ز تیرش بیم جان بودی جهان را شکر پاشیدن از لب مذهبش بود که دارالملک شیرینی لبش بود کنار عاشقان از لعل خندانش چو دریایی شده از در دندانش مگر بیمار شد آن زندگانی بمرد القصه در روز جوانی پدر از درد او می کشت خود را بدر افکند هم جان هم خرد را به آخر چون بشست و کرد پاکش مسلمان گشت و برد آنگه بخاکش چنین گفت او که گشت امروز ما را ز مرگ این پسر دین آشکارا که البته خدا را نیست فرزند مبراست از زن و از خویش و پیوند که گر او را یکی فرزند بودی بداغ من کجا خرسند بودی بدانستم که جز بی علتی نیست کسی کو نیست مؤمن دولتی نیست عطار » الهی نامه » بخش سوم » حکایت پیر که پسر صاحب جمال داشت یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت که با روی نکو خلق و هنر داشت پدر کو را چنان پنداشته بود حساب از وی بسی برداشته بود به آخر مرد و جان آن پدر سوخت چه می گویم جگر کو صد جگر سوخت پدر بی خود پی تابوت می شد که هم حیران و هم مبهوت می شد چو خاک افشاند بسیار و فغان کرد دلی پر درد سر بر آسمان کرد چنین گفت ای که پیوندت نبودست تو معذوری که فرزندت نبودست فراغت داری از درد من آنگه که هستی از پس پرده منزه گر استغفار بی پایان ندیدی حدیث کلبه احزان شنیدی پسر را چاه و زندانست آنجا پدر را بیت الاحزانست اینجا اگر همچون تو پیوندش نبودی نبودی شک که مانندش نبودی پسر را با پدر چل سال پیوست چرا سعی بدو ندهد دمی دست اگر خطی بود آن جز خطا نیست وگر حرفی بود آن هم روا نیست
عطار » الهی نامه » بخش سوم » حکایت یعقوب و یوسف علیهما السلام چو یعقوب و چو یوسف آن دو دلدار بهم دیگر رسیدند آخر کار پدر گفتش که ای چشم و چراغم چو از گریه بپالودی دماغم مرا در کلبه احزان نشاندی جهانی آتشم در جان فشاندی بچندین گاه خوش دم درکشیدی تو گویی هرگزم روزی ندیدی چرا کردی چنین بیدادی آخر بمن یک نامه نفرستادی آخر پدر در درد چندین گاه از تو دلت می داد بی آگاه از تو بخادم گفت یوسف ای تناور برو آن نامها نزد من آور شد آن مرد و برفتن کرد آهنگ هزاران نامه بیش آورد یکرنگ نوشته جمله بسم الله بر سر ولی چون برف آن باقی دیگر پدر را گفت ای شمع بهشتم من این جمله بسوی تو نوشتم ز شرح حال و احوال سلامت چو من بنوشتمی جمله تمامت بجز نام خدا بالای نامه نماندی خط ز سر تا پای نامه همه نامه برنگ برف گشتی که بی خط ماندی و بی حرف گشتی رسیدی جبرییل آنگه ز جبار که نفرستی بدو یک نامه زنهار که گر نامه فرستی سوی آن پیر شود خط چو قیر نامه چون شیر کنون عذر من مشتاق این بود که نامه نافرستادن چنین بود اگرچه خواستم من حق نمی خواست ازان کاری بدست من نشد راست اگر مهر پسر حاصل کنی تو چگر خوردن بسی در دل کنی تو پسر گرچه چو یوسف خوب باشد ترا غم خوردن یعقوب باشد که خواهد یافت فرزندی چو یوسف بسی یعقوب خورد از وی تأسف پدر هرگز نباشد همچو یعقوب بسی خون خورد بی آن یوسف خوب اگر هستی پسر جانت پدر سوخت وگر هستی پدر چشمت پسر دوخت ترا حجت درین کنه ولایت تمامست ای پسر این یک حکایت
عطار » الهی نامه » بخش سوم » حکایت یوسف و ابن یامین علیهما السلام چو پیش یوسف آمد ابن یامین نشاندش هم نفس بر تخت زرین نشسته بود یوسف در نقابی که نتوانی نهفتن آفتابی چه می دانست هرگز ابن یامین که دارد در بر خود جان شیرین گمان برد او که سلطان عزیزست چه می دانست کو جان عزیزست اگر او در عزیزی جان نبودی عزیز مصر جاویدان نبودی چه گر یوسف نشاندش در بر خویش ز حرمت بر نیاورد او سر خویش سخنها گفت یوسف خوب آنجا خبر پرسید از یعقوب آنجا یکی نامه بزیر پرده در داد ز سوز جان یعقوبش خبر داد چو یوسف نامه بستد نام زد شد وز آنجا پیش فرزندان خود شد چه گویم نامه بگشادند آخر بسی بر چشم بنهادند آخر دران جمع اوفتاد از شوق جوشی برآمد از میان بانگ و خروشی بسی خونابه حسرت فشاندند وزان حسرت بصد حیرت بماندند بآخر یوسف آنجا باز آمد بتخت خود بصد اعزاز آمد زمانی بود و خلقی در رسیدند میان صفه خوانی برکشیدند چنین فرمود یوسف شاه محبوب که جمع آیند فرزندان یعقوب ولی هر یک یکی را برگزینند بیک خوان دو برادر در نشینند چنان کو گفت بنشستند با هم نشاندند ابن یامین را بماتم چو تنها ماند آنجا ابن یامین ز یوسف یادش آمد گشت غمگین بسی بگریست از اندوه یوسف بسی خورد از فراق او تأسف ازو پرسید یوسف شاه احرار که ای کودک چرا گریی چنین زار چنین گفت او که چون تنها بماندم ازین اندوه خون باید فشاندم که بودست ای عزیزم یک برادر من و او هم پدر بودیم و مادر کنون او گم شدست از دیرگاهی بسوی او کسی را نیست راهی اگر او نیز با این خسته بودی بخوان با من بهم بنشسته بودی بگفت این و یکی خوان داشت در پیش همه پر آب کرد از دیده خویش نچندانی گریست از اشک دیده که هرگز دیده بود آن اشک دیده چو یوسف آنچنان گریان بدیدش چو جان خود دلی بریان بدیدش بدو گفتا که مگوی ای جوان تو مرا چون یوسفی گیر این زمان تو که تا هم کاسه باشم من عزیزت ز من هم کاسه بهتر چه چیزت زبان بگشاد خوانسالار آنگاه که این کاسه پر اشک اوست ای شاه بگو کین اشک خونین چون خوری تو روا داری که نان با خون خوری تو چنین گفت آنگهی یوسف که خاموش که خون من ازین غم می زند جوش دلم گویی ازین خون قوت جان یافت چنین خونی بخون خوردن توان یافت یتیمست او و جان می پرورم من اگر خونی یتیمی می خورم من چنین گفتند فرزندان یعقوب که خردست او اگرچه هست محبوب نداند هیچ آداب ملوک او بخدمت چون کند زیبا سلوک او ازان ترسیم ما و جای آنست که خردی پیش شاه خرده دانست چنین آمد جواب از یوسف خوب که شایسته بود فرزند یعقوب کسی کو را پدر یعقوب باشد ازو هرچیز کآید خوب باشد پس آنگه گفت هان ای ابن یامین چرا زردست روی تو بگو هین چنین گفت او که یوسف در فراقم بکشت وزرد کرد از اشتیاقم بدو گفتا که گر شد زرد رویت پشولیده چرا شد مشک مویت چنین گفت او که چون مادر ندارم پشولیدست موی و روزگارم پس آگه گفت چون دیدی پدر را که می گویند گم کرد او پسر را چنین گفت او که نابینا بماندست چو یوسف نیست او تنها بماندست جهانی آتشش بر جان نشسته میان کلبه احزان نشسته ز بس کز دیده او خوناب رانده ز خون و آب در گرداب مانده چو از یوسف فرا اندیش گیرد دران ساعت مرا در پیش گیرد چگویم من که آن ساعت بزاری چگونه گرید او از بیقراری اگر حاضر بود آن روز سنگی شود در حال خونی بی درنگی چو از یعقوب یوسف را خبر شد بیکره برقعش از اشک تر شد نهان می کرد آن اشک از تأسف که آمد پیگ حضرت پیش یوسف که رخ بنمای چندش رنجه داری که شیرین گویی و سر پنجه داری چو از اشک آن نقاب او بر آغشت ز روی خود نقاب آخر فرو هشت چو القصه بدیدش ابن یامین جدا شد زو تو گفتی جان شیرین چو دریایی دلش در جوش افتاد بزد یک نعره و بیهوش افتاد بصد حیلة چو باهوش آمد آنگاه ازو پرسید یوسف کای نکو خواه چه افتادت که بیهوش اوفتادی بیفسردی و در جوش اوفتادی چنین گفت او ندانم تو چه چیزی که گویی یوسفی گرچه غریزی بجای یوسفت بگزیده ام من تو گویی پیش ازینت دیده ام من به یوسف مانی از بهر خدا تو اگر هستی چه رنجانی مرا تو من بی کس ندارم این پر و بال نمی دانم تو می دانی بگو حال کسی کین قصه ام افسانه خواند خرد او را ز خود بیگانه داند ترا در پرده جان آشناییست که با او پیش ازینت ماجراییست اگر بازش شناسی یک دمی تو سبق بردی ز خلق عالمی تو وگر با او دلی بیگانه داری یقین طور مرا افسانه داری دل تو گر ندارد آشنایی نگیرد هیچ کارت روشنایی کسی کز آشنایی بوی دارد همو با قرب حضرت خوی دارد چو او با حق بود حق نیز جاوید ازان سایه ندارد دور خورشید
عطار » الهی نامه » بخش سوم » حکایت جوان گناه کار و ملایکۀ عذاب که برو موکّلند چنین خواندم که در محشر جوانی درآید وز خدا خواهد امانی بغایت جرم او بسیار باشد ولی قاضی فضلش یار باشد ملایک می کنند آنجا شتابش که پیش آرند در دوزخ عذابش همی حالی خطاب آید ز درگاه که از چه می کشید او را درین راه چنین گویند می تازیم او را که تا در دوزخ اندازیم او را خطاب آید دگر اما معما که هستیم ای عجب با او بهم ما شما را این نمی باید شنودن که ما هر دو بهم خواهیم بودن ملایک این سخن نشنیده باشند نه هرگز این کرامت دیده باشند ازین هیبت همه خاموش گردند بلرزند آنگهی بیهوش گردند خطاب آید جوان را کای پریشان چه می پایی هلا بگریز ازیشان جوان گوید خدایا در چنین جای که نه سر دارد این وادی ونه پای کجا یارم شدن از رستخیزی که نیست این جایگه راه گریزی خطاب آید که ای در عین مستی بیا در ما گریز از جمله رستی جوان گوید مرا این یارگی نیست که نقد من به جز بیچارگی نیست مگر تو فضل خود در کار آری مرا در پرده اسرار آری خداوندش بپوشد از کرامت کند پنهانش از خلق قیامت بدولت جای اسرارش رساند بخلوتگاه دیدارش رساند ملایک چون بهوش آیند آنگاه نه بینند آن جوان را بر سر راه بجویندش بسی اما نیابند بهر سویی بمردی می شتابند بحق گویند خصم ما کجا شد مگر در عالم باقی فنا شد بهشت و دوزخ این ساعت بجستیم نمی بینم و از وی دست شستیم تو میدانی الهی کو کجا شد اگر با ما نگویی جان ما شد خطاب آید که این از حکمت ماست که در پرده سرای عصمت ماست چو او را هست پیش ما قراری شما را نیست با او هیچ کاری کنون او داند و ما جاودانه شما را رفت باید از میانه عنایت چون ز پیشان یار باشد کجا اندر میان اغیار باشد ولی اول نبی را در هدایت نماید آفتابی در عنایت عنایت گر ترا با خاص گیرد همه نقصان تو اخلاص گیرد کند دیدار خویشت آشکاره که تا کارت نباشد جز نظاره عطار » الهی نامه » بخش سوم » حکایت جوان صاحب معرفت وبهشت و لقای حق تعالی چنین نقلست در اخبار کان روز که برخیزد قیامت وان همه سوز جوانی در میان آید مزین بگرد او هزاران مقرعه زن زهر سو راه می جویند آنگاه جهانی می دهند از بهر او راه بخازن پس خطاب آید ز جبار که او را در فلان قصری فرود آر دران قصرش فرود آرند دلشاد همه حوران ز شوق او بفریاد دریچه باشد آن قصر نکو را هزار و دو هزار از هر سو او را بهر درکان جوان می بنگرد راست خدای خویش را بیند که آنجاست هزاران درگشاید هر زمانی زهر دو ظاهرش گردد جهانی ولی در هر جهان از مرد و زن او نه بیند جز خدای خویشتن او دوعالم را تمنای وصالست ولیک آن جمله سودای محالست نه هر کس را رسد بویی از آنجا نه هر چوگان زند گویی از آنجا دلی باید ز حق ترسان و بریان زبانی از رهش پرسان و ترسان ترا گر با تویی آنست پیشه که می ترسی و می پرسی همیشه نهادت جمله این اندیشه گیرد همه شهر دلت این پیشه گیرد که تا یک لحظه بوی آن توان برد ولیکن از مشام جان توان برد ترا عمر حقیقی آن زمانست که جانت در حضور دلستانست وگر عمر تو بیرون زین حسابست بهر دم در حسابت صد حجابست