Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme
عطار » الهی نامه » بخش دهم » مناجاة دیوانه با حق تعالی بصحرا در یکی دیوانه بودی که چون دیوانگیش اندر ربودی بسوی آسمان کردی نگاهی بدرد دل بگفتی یا الهی ترا گر دوست داری نیست پیشه ولی من دوستت دارم همیشه ترا گرچه بود چون من بسی دوست بجز تو من نمی دارم کسی دوست چگونه گویمت ای عالم افروز که یک دم دوستی از من درآموز چنان می زی که هر دم صد جهان جمع ز شوق او چو پروانه ست زان شمع اگرچه نه بعلت می توان یافت ولیکن هم بدولت می توان یافت اگر یک ذره دولت کارگر شد به سوی آفتابت راهبر شد عطار » الهی نامه » بخش دهم » گفتار شیخ در درآمدن دولت به شیخی گفت مردی کای نکوکار چه خواهی کرد اگر دولت بود یار چنین گفت او که گر دولت درآید بگوید آنچه شاید و آنچه باید هر آنکس را که دولت یار باشد همان دولت درو در کار باشد عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » المقالة الحادی عشر پسر گفتش اگر در جاه باشم چرا آشفته و گمراه باشم چو من در اعتدالی جاه جویم مکن منعم اگر این راه جویم اگر اندک بود در جاه میلم غرور جاه نرباید چو سیلم عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » جواب پدر پدر گفتش چه گر اندک بود جاه کزان اندک بسی مانی تو در چاه دگر ره گر بطاعت بنگری باز ترا حالی حجابی افتد آغاز چو از طاعت حجابی پیشت آید حجاب از جاه جستن بیشت آید عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت آن مرد که در بادیه تجرید میکرد بزرگی بود از اصحاب توحید که شد در بادیه عمری بتجرید نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت نه آب و زاد ره با خویشتن داشت بآخر در ره آمد چون غریبان نهاده پاره نان در گریبان گهی بوییدی آن نان گه گرفتی گهی چون عاجزان لختی بخفتی یکی گفتش که چون بودت چنین زیست چنین بیچاره چون گشتی سبب چیست ببوی پاره نان هر زمان تو چنین چون گشتی آخر آنچنان تو چنین گفت او کزان شیوه بدردم کفارت می کنم آنرا که کردم که چون تجرید من پندار بودست غرور و غفلتم بسیار بودست ز من آن جمله دعوی بود دعوی کنون چون ذره در تافت معنی مرا داد از غرور خویش توبه کنون هر ساعت افزون بیش توبه برون حق بچیزی زنده بودن کجا باشد دلیل بنده بودن به چیزی دون حق گر زنده باشی بقطع آن چیز را تو بنده باشی بمویی گر ترا پیوند باشد هنوزت قدر مویی بند باشد تو می باید که کل برخیزی از پیش بهر دم می در افزایی تو در خویش چو می دانی که ناکامست مرگت چرا نبود بمرگ خویش برگت نه سر سبزتر از برگ برخیز بلرز وزرد شو وزهم فرو ریز بدین در گر بخواهی اوفتادن سرافرازیت ازین خواهد گشادن بدین در گر بیفتی چون خرابی چنان خیزی که گردی آفتابی
عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت آن دیوانه که تابوتی دید یکی تابوت می بردند بر دست بدید از دور آن دیوانه مست یکی را گفت این مرده که بودست که ناگه شیر مرگش در ربودست بدو گفتند ای مجنون پر شور جوانی بود کشتی گیر پر زور بدیشان گفت دیوانه که برنا اگرچه بود در کشتی توانا ولیکن می ندانست آن جگرسوز که ناگه باکه در کشتی شد امروز حریفی بس تواناش اوفتادست بقوت بی محاباش اوفتادست چنان در خاکش افکندست و در خون که دیگر برنخواهد خاست اکنون ولی الحمدلله می توان کرد که جایی می توان دید این جوانمرد چو چاره نیسب ز افتادن کسی را بدین دریا درافتادن بسی را تو گر اینجا در افتی جان نداری چو در برخاستن ایمان نداری خوش آمد عالمت افراختی بال فرو بردی بدین مردار چنگال تو این ده نه گرفتی نه خریدی همان انگار کین ده را ندیدی نیاید هیچ عاقل در جهانی که بر مردم سرآید در زمانی چرا جانت بعالم باز بستست که این عالم بیک دم باز بستست جهان آنست گر تو مرد آنی شوی آنجا که هستی آن جهانی عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت گفتار پیغامبر در طفل نوزاد چنین گفته ست با یاران پیمبر که آن طفلی که می زاید زمادر چو بر روی زمین افکنده گردد بغایت عاجز و گرینده گردد ولی چون روشنی این جهان دید فراخی زمین و آسمان دید نخواهد او رحم هرگز دگر بار نگردد نیز در ظلمت گرفتار کسی کز بند این تنگ آشیان رفت بصحرای فراخ آن جهان رفت بعینه حال آن کس همچنانست که او را از رحم قصد جهانست چنان کان طفل آمد در جهانی نخواهد با شکم رفتن زمانی ز دنیا هر که سوی آن جهان شد بگفتم حال طفلت همچنان شد دلا چون نیست جانت این جهانی بر آتش نه جهان گر مرد جانی اگر قلبت نخواهد برد ره پیش چگونه ره بری در قالب خویش که گر راهی به پیشان می توان برد یقین می دان که از جان می توان برد درون دیر دل خلوتگهی ساز وزان خلوة به سوی حق رهی ساز اگر کاری کنی همرنگ جان کن مکن آن بر سر چوبی نهان کن تو گر جامه بگردانی روا نیست که او دوزد بدست تو قبا نیست ولیکن گر توانی همچو مردان ز جامه درگذر جان را بگردان عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت حسن و حسین رضی الله عنهما حسن می شد حسینش بود همبر بجیحون چون رسیدند آن دو سرور حسن چون بنگریست او را نمی یافت گهی از پس گهی از پیش بشتافت بآخر زان سوی جیحونش می دید مقام از خویشتن افزونش می دید بدو گفت ای حبیب و مرد درگاه ز من آموختی آخر تو این راه چنین برآب چون بشتافتی تو بچه چیز این کرامت یافتی تو حسینش گفت ای استاد مطلق بدان این یافتم من در ره حق که دل کردن سفیدم بود پیشه ترا کاغذ سیه کردن همیشه اگر دل را بگردانی چو مردان شود خورشید عشقت چرخ گردان دلی فارغ ز تشبیه وز تعطیل مبرا از همه تبدیل و تمثیل زمانی کل شده در قدس پاکی زمانی آمده در قید خاکی گهی با خود گهی بیخود دو حالش که تا هم زین بود هم زان کالش
عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت شبلی با سائل رحمه الله مگر شبلی به مجلس بود یک روز یکی پرسید ازو کای عالم افروز بگو تا کیست عارف گفت آنست که گر در پیش او هر دو جهان است به یک موی مژه برگیرد از جای که عارف آورد هم بیش ازین پای یکی پرسید ازو روزی دگربار که عارف کیست ای استاد اسرار چنین گفت او که عارف ناتوانی که نارد تاب این دنیا زمانی یکی برجست و گفت ای عالم افروز تو عارف را چنین گفتی فلان روز کنون امروز می گویی چنین تو تناقض می نهی در راه دین تو جوابی داد شبلی روشن آن روز که ای سایل نبودم من من آن روز ولی چون من منم امروز عاشق ازین بهتر جوابت نیست صادق هر آنکو یک جهت بیند جمالی نباشد دیدن او را کمالی بباید دید نیکی و بدی هم مقامات خودی و بی خودی هم ولی چون آن همه پیوسته بینی بد و نیکش همه در بسته بینی اگر بینی بدی نیکو بود آن برای آنکه آن از او بود آن ز معشوقت مبین عضوی بریده به هم پیوسته بین چون اهل دیده ز یک عضوش مشو از دست زنهار که هفت اندام باید دید هموار که چون هم خانه و هم سقف بینی جهانی عشق بر خود وقف بینی عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه مگر روزی ایاز سیم اندام چو جانها سوخت تنها شد بحمام رفیقی گفت با محمود پیروز که محبوبت بحمامست امروز چو شه را این سخن در گوش آمد چو دریایی دلش در جوش آمد چو مردی حال کرده شاه عالی سوی حمام شد خالی و حالی بدید القصه روی آن پری وش وزو دیوار گرمابه پر آتش ز عکس صورتش دیوار حمام همه رقاص گشته از در و بام چو خسرو حسن سر تا پای او دید همه جان وقف یک یک جای او دید دلش چون ماهیی بر تابه افتاد وزان آتش دران گرمابه افتاد ایاز افتاد در پایش که ای شاه چه افتادت بگو امروز در راه که عقل تو که عقلی بود کامل چنان عقلی چو عقلی گشت زایل شهش گفتا چو رویت در نظر بود ز یک یک بند تو دل بیخبر بود کنون چون دیده آمد بنده بندت شدم چون بند بندت مستمندت مرا از عشق رویت جان همی سوخت کنون صد آتش دیگر برافروخت چو یک یک بندت آمد دلنوازم کنون من با کدامین عشق بازم دلا معشوق را در جان نشان تو نثارش کن ز چشم در فشان تو چو او بنشست بر تخت دل تو بینداخت آن همه رخت دل تو تو از شادی او از جای میرو گهی بر سر گهی بر پای میرو تماشا می کن و می خور جهانی که تو خوردی جهانی هر زمانی ولی گر خلق گرد آید هزاران کنند از جهل بر تو تیرباران چو معشوق تو با تو در حضورست اگر آهی کنی از کار دورست
عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ میزدند بکاری بایزید عالم افروز بصرافان گذر می کرد یک روز یکی قلاش را در پیش ره دید ز سر تا پای او غرق گنه دید چنان می زد کسی حدش بغایت که خون می ریخت بی حد و نهایت دران سختی نمی کرد آه قلاش که می خندید و پس می گفت ای کاش که دایم همچنینم می زدندی به تیغ آتشینم می زدندی چنان زان رند شیخ دین عجب ماند که در آن جایگه تا وقت شب ماند چو آخر حد او آمد بانجام ازو پرسید پنهان پیر بسطام که چندین زخم خورده خون برفته تو چون گل مانده خندان و شکفته نه آهی کرده نه اشکی فشانده منم در کار تو حیران بمانده مرا آگاه کن تا سر این چیست که در محنت توان خوش خوش چنین زیست چنین گفت آن زمان قلاش مهجور که بود ای شیخ معشوق من از دور ستاده بود جایی بر کناره نبودش هیچ کاری جز نظاره چو من می دیدمش استاده در راه نبودم آن زمان از درد آگاه مرا آن لحظه گر صد زخم بودی بچشمم چشم زخمی کی نمودی ستاده بهر من معشوق بر پای چگونه من نباشم پای بر جای چو بشنود این سخن مرد یگانه ز چشمش گشت سیل خون روانه بدل می گفت ای پیر سیه روز ازین قلاش راه دین بیاموز همه کار تو در دین باژگونه ست ببین تا خود تو چونی او چگونه ست ترا زین رند دین می باید آموخت گر آموزی چنین می باید آموخت بسی باشد که در دین اهل تسلیم ز کمتر بنده گیرند تعلیم عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت عبدالله مبارک با غلام مگر ابن المبارک بامدادی بره می رفت برفی بود و بادی غلامی دید یک پیراهن او را که می لرزید از سرما تن او را بدو گفتا چرا با خواجه این راز نگویی تا ترا جامه کند ساز غلامک گفت من با خواجه خویش چه گویم چون مرا بیند کم و پیش چو او می بیندم روشن چه گویم چو او به داند از من من چه جویم چو بشنید این سخن ابن المبارک برآمد آتش از جانش بتارک بزد یک نعره و بیهوش افتاد چنان گویا کسی خاموش افتاد زبان بگشاد چون با خویش آمد که ما را رهبری در پیش آمد الا ای راه بینان حقیقت درآموزید ازین هندو طریقت که می داند که در هر سینه چیست ز چندین خلق داغش بر دل کیست دلی کز داغ او آگاه گردد رهش در یک نفس کوتاه گردد که هر دل را که از داغش نشانست بیک دم پای کوبان جان فشانست چنان کان حبشی ازداغش خبر یافت بیک دم عمر ضایع کرده دریافت
عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمد یکی حبشی بر پیغامبر آمد که توبه می کنم وقتش درآمد اگر عفوست وگر توبه قبولست مرا بر پشتی چون تو رسولست پیمبر گفت چون تو توبه کردی یقین می دان که آمرزیده گردی دگر ره گفت آن حبشی که آنگاه که بودم در گناه خویش گمراه گناهم حق چو نپسندیده باشد میان آن گناهم دیده باشد پیمبر گفت پس تو می ندانی که بر حق ذره نبود نهانی گناهت ذره ذره دیده باشد ولیکن از کرم پوشیده باشد چو حبشی این سخن بشنید ناگاه برآورد از دل پر خون یکی آه چنان آن آهش از دل تاختن کرد که مرغ جانش را بیخویشتن کرد به پیش مصطفی بر خاک افتاد سوی حق پاک رفت و پاک افتاد صلا در داد یاران را پیمبر که بشتابید ای اصحاب یکسر که تا برکشته حق غرق تشویر بگویید و بپیوندید تکبیر کسی کو کشته شرم و حیا شد اگر مرد او تن او توتیا شد اگر تو ذره خاکش ببویی بود صد بحر پر تشویر گویی عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافت عروسی خواست مردی چون نگاری بمهر خود ندیدش برقراری چو آن شوهر بمهر خود ندیدش نشان دختر بخرد ندیدش همه تن چون گلاب آنجا عرق کرد چو گل جان را بجای جامه شق کرد چو مرد از شرم زن را آنچنان دید وزان دلتنگی او را بیم جان دید دل آن مرد خست از خجلت او بصحت برگرفت آن علت او بدو گفتا که من ایمان ندارم اگر این سر تو پنهان ندارم نگردد مادرت زین راز آگاه پدر را خود کجا باشد درین راه چو خالی نیست از عیب آدمی زاد اگر عیبی ترا در راه افتاد بپوشم تا بپوشد کردگارم که من بیش از تو در تن عیب دارم تو دل خوش دار و چندین زین مکن یاد دگر هرگز مبادت زین سخن یاد چو شد روز دگر بگذشت این حال بریخت آن مرغ زرین را پر وبال چنان در ورطه بیماری افتاد که در یک روز در صد زاری افتاد رگ و پی همچو چنگش در فغان ماند همه مغزش چو خرما استخوان ماند چو شوهر دید روی چون زر او طبیب آورد حالی بر سر او کجا یک ذره درمان را اثر بود که هر دم زرد رویی تازه تر بود زبان بگشاد شوهر در نهانی که کشتی خویشتن را در جوانی اگر آن خواستی تا من بپوشم بپوشیدم وزین معنی خموشم وگر آن بود رای تو کزین کار مرا نبود خبر نابوده انگار چرا زین غم بسی تیمار خوردی که تا خود را چینن بیمار کردی چنین گفت آنگه آن زن کای نکوجفت ز چون تو مرد ناید جز نکو گفت تو آنچ از تو سزد گفتی و کردی غم جان من بیچاره خوردی ولی من این خجالت را چه سازم که می دانم که میدانی تو رازم چو تو هستی خبردار از گناهم کجا برخیزد این آتش ز راهم بگفت این وز خجلت بیخبر گشت سیه شد روزش و حالش دگر گشت چو چیزی را که بودش آن ببخشید نماندش هیچ چیزی جان ببخشید اگر یک قطره شد در بحر کل غرق چرا ریزی ازین غم خاک بر فرق مشو چون قطره زین غم بی سر و پا که اولیتر بود قطره بدریا چرا زادی چو می مردی چنین زار ترا نازاده مردن به شرروار چرا برخاستی چون می بخفتی چرا می آمدی چون می برفتی
عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت اسکندر و کلمات حکیم بر سر او چو اسکندر بزاری در زمین خفت حکیمی بر سر خاکش چنین گفت که شاها تو سفر بسیار کردی ولیکن نه چنین کین بار کردی بسی گرد جهان گشتی چو افلاک کنون گشتی تو از گشت جهان پاک چرا چون می شدی می آمدی تو چرا می آمدی چون می شدی تو نه ازگنج آگهی اینجا که هستی نه آگه تا که آنجا می فرستی چرا بایست چندین بند آخر ازین آمد شدن تا چند آخر عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت دیوانه یکی دیوانه بی پا و سر بود که هر روزش زهر روزی بتر بود دلش بگرفته بود از خلق وز خویش نه از پس هیچ ره بودش نه از پیش زبان بگشاد کای داننده راز چو نیست این آفرینش را سری باز ترا تا کی ز بردن و آوریدن دلت نگرفت یا رب ز آفریدن مرا گویی چو رفتی زین جهان تو نشانی باز ده ما را بجان تو چو جانم بی جهان ماند از جهان باز کسی جوید نشان از بی نشان باز نمی دانم که درمانم چه چیزست دل من چیست یا جانم چه چیزست ندارد چاره این بیچاره خویش زناهمواری همواره خویش فرو رفتم بهر کویی وسویی ولی برنامدم از هیچ رویی بسی گرد جهان برگشته ام من برای این چنین سرگشته ام من ز بستان الستم باز کندند نگونسارم بدین زندان فکندند ازان سر گشته و گم کرده راهم که یک دم برکنار دایه خواهم از آنجا کامدم بی خویش و بی کس اگر آنجا رسم این دولتم بس اگر آنجا رسم ورنه درین سوز بسر می گردم از حیرت شب و روز دلم پر درد و جانم پر دریغست که روزم تیره ماهم زیر میغست اگر پایم درین منزل بماند دلم ناچیز گردد گل بماند ز کوری پشت بر اسرار کردیم بغفلت خرقه را زنار کردیم خرد دادیم و خر طبعی خریدیم ادب دادیم و گستاخی گزیدیم اگر دل هم درین سودا بماند تکاپویی بدست ما بماند چه سود از عمر چون سودی ندیدیم وگر دیدیم به بودی ندیدیم دلا چندم کشی چندم گدازی که نه سر می نهی نه می فرازی چو دردت هست مردی مرد بنشین بمردی بر سر این درد بنشین چو از دردی تو هردم سرنگون تر مرا تا چند گردانی بخون در چو شمعم هر زمان بر سر نهی گاز بدستی دیگرم جلوه دهی باز اگر از پای افتم گوییم خیز وگر در تگ دوم گویی مشو تیز اگر نزدیک وگر از دور باشم همی تا من منم مهجور باشم ندارم از ده و مه ده نشانی رهایی ده مرا زین ده زمانی چو بو ایوب خود را خانه ساز چو خانه ساختی در نه بهم باز که تا ناگاه مهد مصطفایی شود هم خانه چون تو گدایی اگر تو کافری ایمانت بخشد وگر درمانده درمانت بخشد ترا چون پیر رهبر دستگیرست مریدی کن که اصل مرد پیرست چو از حق پیر مرشد مطلق آمد بعینه کار او کار حق آمد
عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت حسن بصری و شمعون حسن در بصره استاد جهان بود یکی همسایه گبرش ناتوان بود مگر هشتاد سال آتش پرستی گرفته بود پیشه جور و مستی بنام آن گبر شمعون بود در جمع همه سر پیش آتش داشت چون شمع چو بیماری او از حد برون شد حسن را درد دل در دل فزون شد بدل گفتا که باید رفت امروز عیادت را و پرسیدن در آن سوز چه گر گبری ز بی سرمایگانست ولیکن آخر از همسایگانست شد القصه حسن نزدیک شمعون میان خاک دیدش خفته در خون سیه گشته ز دود آتشش روی نه جامه در برش پاکیزه نه موی زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر بترس آخر ز حق تا کی ز تقصیر همه عمر از هوس بر باد دادی میان آتش و دود اوفتادی بیازردی خدای خویشتن را گرو کردی بدوزخ جان و تن را تو پنداری کز آتش سود دیدی نمی دانی کز آتش دود دیدی مکن ای خفته تا یابی رهایی که گر شیری تو با حق برنیایی چرا از آتشی دل می فروزی که گر بربایدت حالی بسوزی دران آتش که یک ذره وفا نیست ازو مویی وفا جستن روا نیست گر آتش را وفا بودی زمانی ترا دادی دمی باری امانی تو کآتش می پرستی روزگاریست بسوزد آخرت وین طرفه کاریست ولی من کز دل و جان حق پرستم بر آتش در نگر این لحظه دستم که تا آگه شوی تو ای گنه کار که جز حق نیست در عالم نگهدار بگفت این و در آتش برد دستی که در موییش نامد زان شکستی چو دست شیخ دید آن گبر فرتوت ز دست شیخ شد حیران و مبهوت بتافت از پرده صبح آشنایی چو شمعی یافت شمعون روشنایی حسن را گفت شیخا این چه حالست که اکنون مدت هفتاد سالست که من آتش پرستی پیشه دارم کنون از حق بسی اندیشه دارم درین معرض که جان بر لب رسیدست دل تاریک را صبحی دمیدست چه سازم چاره کارم چه دانی که بسیاری نماند از زندگانی زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر مسلمان شو ترا اینست تدبیر پس آنگه گفت شمعون کای نکوکار بسی آزرده ام حق را بگفتار اگر تو این زمانم یار گردی خطی بدهی و پذرفتار گردی که حق عفوم کند بی هیچ آزار دهد در جنتم تشریف دیدار من ایمان آرم و با راه آیم ولی چون خط دهی آنگاه آیم حسن بنوشت خطی و نکو کرد پذیرفتاری مقصود او کرد دگرباره بگفت ای شیخ دین دار عدول بصره می باید بیکبار که بنویسند بر این خط گواهی که می ترسم من از قهر الهی حسن فرمان آن گبر کهن کرد بزرگان را گواه آن سخن کرد خط آورد و بشمعون دادآنگاه مسلمان گشت شمعون نکو خواه چو خط بستد حسن را گفت ای پیر چو جانم در رباید مرگ تقدیر مرا چون پاک شستی در کفن نه بدست خویش در خاک کهن نه بگفت این و برآمد جان پاکش جهانی خلق گرد آمد بخاکش نهادند آن خطش در دست آنگاه نشستند آن جماعت تا شبانگاه نخفت آن شب حسن در فکر می بود همه شب در نماز و ذکر می بود بدل می گفت زیرک اوستادم که نادانسته خطی باز دادم دلیری کردم و از جهل بود آن ندانم تا قوی یا سهل بود آن چو می ترسم که من خود غرقه می رم چگونه غرقه را دست گیرم چو محرومم ز ملک آب و گل من چگونه ملک حق کردم سجل من درین اندیشه بود او تا سحرگاه رسولی در رسید از خواب ناگاه چنان درخواب دید آن شمع ایمان که شمعون بود در جنت خرامان ز عز پادشاهی تاج بر سر ز تشریف الهی حله در بر لبی خندان رخی تابان چو خورشید مسلم کرده دارالمک جاوید حسن گفتش که هین چونی درین دار چنین گفتا چه می پرسی ببین کار سرای من بهشت جاودان کرد بفضل خویش دیدارم عیان کرد کنون تو از پذیرفتاری خویش شدی فارغ بگیر این خط میندیش حسن گفتا چو گشتم باز هشیار خطم در دست بود و دیده بیدار اگر درمان کنی درمان چنین کن پذیرفتاری ایمان چنین کن
عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » المقالة الثانی عشر پسر گفتش اگر جاهم حرامست بگو تا جام جم باری کدامست که گر وجدان جام جم عزیزست ندانم جام جم باری چه چیزست عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » جواب پدر پدر بگشاد الماس زبان را بسفت آنگه گهرهای بیان را پسر را گفت گر داری هدایت همه عمرت تمامست این حکایت عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت کیخسرو و جام جم نشسته بود کیخسرو چو جمشید نهاده جام جم در پیش خورشید نگه می کرد سر هفت کشور وز آنجا شد به سیر هفت اختر نماند از نیک و بد چیزی نهانش که نه در جام جم می شد عیانش طلب بودش که جام جم ببیند همه عالم دمی درهم ببیند اگرچه جمله عالم همی دید ولی در جام جام جم نمی دید بسی زیر و زبر آمد در آن راز حجابی می نشد از پیش او باز به آخر گشت نقشی آشکارا که در ما کی توانی دید ما را چو ما فانی شدیم از خویشتن پاک که بیند نقش ما در عالم خاک چو فانی گشت از ما جسم و جان هم ز ما نه نام ماند و نه نشان هم تو باشی هرچه بینی ما نباشیم که ما هرگز دگر پیدا نباشیم چو نقش ما به بی نقشی بدل شد چه جویی نقش ما چون با ازل شد همه چیزی به ما زان می توان دید که ممکن نیست ما را در میان دید وجود ما اگر یک ذره بودی هنوز آن ذره در خود غره بودی نبیند کس ز ما یک ذره جاوید که از ذره نگردد ذره خورشید اگر از خویش می جویی خبر تو بمیر از خود مکن در خود نظر تو اگرچه لعبتان دیده خردند ولی از خویشتن پیش از تو مردند ازان یک ذره روی خود ندیدند که تا بودند مرگ خود گزیدند ازان پیوسته خویش از عز نبینند که خود را مردگان هرگز نبینند اگر در مرگ خواهی زندگانی گمان زندگانی مرگ دانی اگر خواهی تو نقش جاودان یافت چنان نقشی به بی نقشی توان یافت کنون گر همچو ما خواهی چو ما شو به ترک خود بگو از خود فنا شو حصاری از فنا باید درین کوی وگرنه بر تو زخم آید ز هر سوی چو کیخسرو ازان راز آگهی یافت ز ملک خویش دست خود تهی یافت یقینش شد که ملکش جز فنا نیست که در دنیا بقا را هم بقا نیست چو صحرای خودی را سد خود دید قبای بی خودی بر قد خود دید چو مردان ترک ملک کم بقا گفت شهادت گفت و بر دست فنا خفت مگر لهراسپ آنجا بود خواندش بجای خویش در ملکت نشاندش به غاری رفت و برد آن جام با خویش به زیر برف شد دیگر میندیش کسی کاو غرق شد از وی اثر نیست وزو ساحل نشینان را خبر نیست تو هم در عین گردابی بمانده نمی دانی که در خوابی بمانده که تو با ما یخی بر آفتابی و یا کف گلی بر روی آبی چو بی کشتی تو در دریا نشستی بگوید با تو دریا آنچه هستی
عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت سنگ و کلوخ مگر سنگ و کلوخی بود در راه بدریایی در افتادند ناگاه بزاری سنگ گفتا غرقه گشتم کنون با قعر گویم سرگذشتم ولیکن آن کلوخ از خود فنا شد ندانم تا کجا رفت و کجا شد کلوخ بی زبان آواز برداشت شنود آواز او هر کو خبر داشت که از من در دو عالم من نماندست وجودم یک سر سوزن نماندست ز من نه جان و نه تن می توان دید همه دریاست روشن می توان دید اگر همرنگ دریا گردی امروز شوی در وی تو هم در شب افروز ولیکن تا تو خواهی بود خود را نخواهی یافت جان را و خرد را عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت شبلی با آن جوان در بادیه مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز به راه بادیه می رفت یک روز جوانی دید همچون شمع مجلس به دست آورده شاخی چند نرگس قصب بر سر یکی نعلین در پای خرامان با لباسی مجلس آرای قدم می زد به زیبایی و نازی چو کبکی کاو بود ایمن ز باز ی بر او رفت شبلی از سر مهر بدو گفت ای جوان مشتری چهر چنین گرم از کجا رفتی چنین شاد جوان ماه رو گفتش ز بغداد برون رفتم از آنجا صبحگاهی کنون در پیش دارم سخت راهی دو ساعت بود از بنگاه رفته برآمد پنج روز از راه رفته چو شد القصه شبلی تا حرم گاه یکی را دید مست افتاده در راه سته گشته ضعیف و ناتوان هم دلش رفته ز دست و بیم جان هم حکایت کرد شبلی نزد یاران که چون دید او مرا آهسته نالان مرا از پیش کعبه داد آواز که ای بوبکر می دانی مرا باز من آن نازک تن تازه جوانم که دیدی در فلان جایی چنانم مرا با صد هزاران ناز و اعزاز به پیش خویش خواند و کرد در باز به هر ساعت مرا گنجی دگر داد به هر دم آنچه جستم بیشتر داد کنون چون آمدم با خود به یکبار بگردانید بر فرقم چو پرگار دلم خون کرد و آتش در من انداخت ز صحن گلشنم در گلخن انداخت به بیماری و فقرم مبتلا کرد ز گردونم به یک ساعت جدا کرد نه دل ماند و نه دنیا و نه دینم چنین که امروز می بینی چنینم ازو پرسید شبلی کای جوانمرد چنین کت امر می آید چنان گرد جوابش داد کای شیخ یگانه که را این برگ باشد جاودانه نمی دانم من مست این معما که می گوید تو باشی جمله یا ما ازان می سوزم و زان می گدازم که مویی در نمی گنجد چه سازم تو خود در پیش چشم خود نشستی ز پیش چشم خود برخیز و رستی فرستادند بهر سودت اینجا ندیدم سود جز نابودت اینجا چو بهره از همه چیزیت هیچ است همه قسمت ز چندین پیچ پیچ است اگر تو ره روی عمری بسوزی که جز هیچت نخواهد بود روزی
عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت شوریده دل بر سر گور یکی شوریده می شد سحرگاه سر خاک بزرگی دید در راه بسی سنگ نکو بر هم نهاده یکی نقش قوی محکم نهاده زمانی نیک چون آنجا باستاد دل خود پیش جان او فرستاد چنین گفت او که این شخصی که خفتست ندارد هیچ ازان کارش نهفست چنین مردی قوی جان عزیزش نمی بینم درین ره هیچ چیزش جز این سنگی که بر گورش نهادند نصیبی از همه کونش ندادند بدو گفتند روشن کن تو ما را چنان کین راز گردد آشکارا چنین گفت او که این مردیست خفته بترک دنیی و عقبی گرفته نه دنیا دارد و نه آخرت نیز که او بودست خواهان دگر چیز ولی چه سود کان چیزیست کز عز بکس نرسید و نرسد نیز هرگز پس او گر راستی ور پیچ دارد همه از دست داده هیچ دارد جهانی را که چندین ضر و نفعست ببین تا حد او از خفض و رفعست بروز این جمله در چشمت نهد راست شبت در خشم گرداند کم و کاست بینداز این جهان پیچ بر پیچ چو بر خوان جهانی هیچ بر هیچ تو این بنهادن و برداشتن بین ز هیچی این همه پنداشتن بین طریقت چیست نقد جان فکندن که خود را در غلط نتوان فکندن چو چشمت نیست دایم در غلط باش که نقش راه زن آمد ز نقاش اگرچه درد بی اندازه هستست بکلی کی دهد معشوق دستست که تا عاشق بود پیوسته سوزان وزو پیوسته معشوقش فروزان همه کس را چو در خوردست معشوق بکلی کی رسد هرگز بمخلوق نباشد آگهی در خورد ما را ز شوق او بماند درد مارا تویی عاشق ترا به دل که سوزد تو دل می سوز تا او می فروزد اگر داری سر این گر نداری جز این ره هیچ ره دیگر نداری درو معدوم شو ای گشته موجود تو واو در نمی گنجد چه مقصود عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت دیوانه که رازی با حق گفت یکی دیوانه کو بود در بند بلب می گفت رازی با خداوند یکی بر لب نهادش گوش حالی که تا واقف شود زان سر عالی بحق می گفت این دیوانه تو که بود او مدتی هم خانه تو چو در خانه نگنجیدی تو با او که در خانه تو می بایست یا او بحکم تو کنون زین خانه رفتم چو توهستی من دیوانه رفتم درین مذهب که جز این هیچ ره نیست بترکه ما و من شرک و گنه نیست برون آ ای پسر زین خانه تنگ که بار تو گرانست و خرت لنگ ازینجا رخت سوی لامکان کش براق عشق را در زیر ران کش که بار عشق را جان بارگیرست ولی میدان خلدش ناگزیرست ملازم باش این در راه که ناگاه بقرب خویشتن خاصت کند شاه حضور تست اصل تو و گر هیچ حضور تو همی باید دگر هیچ اگر تو حاضر درگاه گردی ز مقبولان قرب شاه گردی
عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت سلطان ملکشاه با پاسبان شبی برفی عظیم افتاد در راه سراپرده زده سلطان ملکشاه ز سرما مرغ و ماهی آرمیده همه در کوشها سر درکشیده براندیشید سلطان گفت امشب غم سلطان که خواهد خورد یا رب بباید رفت تا بینم نهفته که در سرما بدین درکیست خفته چو سلطان سر ازان خیمه بدر کرد درو هم برف و هم سرما اثر کرد ندید ازهیچ سو یک پاسبان را مگر یک خفته بیدار جان را قبایی از نمد افکند در بر ز میخ خیمه بالش خاک بر سر همه شب لالکا در پای مانده ز دست برف بر یک جای مانده ندانم تا شبی از درد دین تو بدین درگاه بودستی چنین تو اگر یک ذره دلسوزیت بودی شبی آخر چنین روزیت بودی ز بانگ پای سلطان مرد از راه بجست از جای و بانگی زد بران شاه که هان تو کیستی شه گفت حالی منم ای مهربان سلطان عالی تو باری کیستی ای مرد کاری که سلطان را چنین شب پاس داری زبان بگشاد مرد و گفت ای شاه منم مردی غریب بی وطنگاه وطنگاهم به جز درگاه شه نیست مرا جز خدمت شه هیچ ره نیست مرا تا جان و تن همراه باشد سرم آنجا که پای شاه باشد شهش گفتا که فرمان دادمت من عمیدی خراسان دادمت من چو سلطان یک شب از مردی خبر یافت ازو آن مرد نام معتبر یافت اگر تو هم شبی بر درگه یار بروز آری زهی دولت زهی کار اگر یک شب به بیداری رسی تو به سرحد وفاداری رسی تو ز فقرت خلعتی بخشند جاوید که یک یک ذره می بینی چو خورشید گر آن دیده بدست آری زمانی اگر کوری شوی صاحب قرانی بزرگان را که شد کاری مهیا بچشم نیستی دیدند اشیا چو چشم نیستی درکارت آید شکر زهرت شود گل خارت آید عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت شیخ ابوسعید با معشوق خویش فرستادست شیخ مهنه سه چیز خلالی و کلاهی و شکر نیز بر معشوق چون معشوق آن دید بنپذیرفت کز مخلوق آن دید بخادم گفت با شیخت چنین گوی که ما را باز شد کلی ازین خوی خلال آن را بکار آید که پیوست بجز خون خوردنش چیزی دهد دست چو من خون خواره پیوسته باشم تو دانی کز خلالت رسته باشم شکر آن را بکار آید که از قهر نباید خوردنش یک شربتی زهر چو این تلخی نخواهد شد ز کامم تو دانی کین شکر باشد حرامم کلاه آن را بود لایق که سر داشت و یا از سر سرمویی خبر داشت کسی کو چون گریبان بی سر آید کجا هرگز کلاهش در خور آید سه چیز تو ترا ای زندگانی مرا یک چیز بس دیگر تو دانی کسی کو نقد خورشید الهی بدست آرد دگر داند ملاهی اگر تو برگ سر عشق داری به بی برگی تو دایم سردرآری که گر این سر همی خوانی جهانی نمی باید سر خویشت زمانی که چون از شمع سر یابد جدایی سواد جمع یابد روشنایی قلم را سر بریدن سخت زیباست وگرنه زو نه بیند کس خطی راست چو برخیزی ز باطل حق دهندت مقید بفگنی مطلق دهندت ز پیش خویشتن بر بایدت خاست که تا این کار بنشیند ترا راست که تا با خویش می آیی تو پیوست هم آنگاهی شود معشوق از دست
عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت ایاز با سلطان ایاز سیمبر در خواب خوش بود دلش چون دیده یک ساعت بیاسود ببالین آمدش محمود غازی که بود اندر سر او سرفرازی ز خواب خوش نکردش هیچ بیدار هزارش بوسه زد بر هر دو رخسار چو فارغ شد ز کار بوسه آن شاه همی مالید پایش تا سحرگاه بآخر چون زخواب خوش درآمد ز شرم شاه چون آتش برآمد چو شاهش دید گفت ای حسنت افزون چو تو باز آمدی من رفتم اکنون دران ساعت که تو بیخویش بودی زهر وصفت که گویم بیش بودی دران ساعت که دیدم جان فزایت نبودی تو که من بودم بجایت چو با خویش آمدی محبوب گم شد چو تو طالب شدی مطلوب گم شد مباش ای دوست تا محبوب باشی که گر باشی بخود محجوب باشی ز خود بگذر که بی خود جمله مایی چو بیخود خوش تری با خود چرایی چو معدومی همه موجود باشی چو بر هیچی همه محمود باشی همی تا با خودی از تو نگویند ولی تا بیخودی جز تو نجویند عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت ماه و شوق او با آفتاب قمر گفتا که من در عشق خورشید جهان پر نور خواهم کرد جاوید بدو گفتند اگر هستی درین راست شبانروزی بتگ می بایدت خاست که تا در وی رسی و چون رسیدی درو فانی شوی در ناپدیدی بسوزی آن زمان تحت الشعاعش وجودت خفض گردد زارتفاعش چو ازتحت الشعاع آیی پدیدار شود خلقی جمالت را خریدار بانگشتت بیکدیگر نمایند بدیدارت نظرها برگشایند چه افتادست تا نوری بیک بار ز پیش نور می آید پدیدار یکی سرگشته فانی گشته بی باک هویدا شد ز جرم باقی خاک یکی خود سوخته تحت الشعاعی وصالی یافت بعد از انقطاعی شب دو گفته با چندان جمالش مدد گیرد ز نقصان هلالش چو این شب خویش آراید یقینست بدو کس ننگرد کو خویش بینست ولی هر گه که بینی چون خلالش درو بینند یعنی در هلالش تو تا هستی خود در پیش داری بلای جاودان با خویش داری ز چرک شرکت آنگه دل بگیرد که دل در بیخودی منزل بگیرد زشیر شرک اگر خویت شود باز بلوغت افتد از توحید آغاز عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت بایزید با آن مرد سائل که او را در خواب دید شبی در خواب دید آن مرد بیدار که ناگه بایزید آمد پدیدار بدو گفتا که ای شیخ زمانه چه گفتی با خداوند یگانه چنین گفت او که امر آمد ز درگاه که ای سالک چه آوردیم از راه بحق گفتم که آوردم گناهت ولی شرکت نیاوردم ز راهت بدنیا خورده بودم شربتی شیر شبم درد شکم آمد گلوگیر چو آن شب درد را آهنگ جان خاست بدل گفتم چو خوردم شیر ازان خاست حقم گفتا که می گویی که از راه ترا شرکی نیاوردم بدرگاه بدین زودی فراموشت شد ای پیر که آوردی نو شرک آخر دران شیر چو تو از شرک درد از شیر دیدی خطی در دفتر وحدت کشیدی مکن دعوی وحدت آشکاره که تو از شرک هستی شیرخواره کجا بوید گل توحید جانت که بوی شرک آید از دهانت تو وقتی در حقیقت بالغ آیی که پاک از شیر خوردن فارغ آیی
عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » سؤال آن درویش از شبلی یکی پرسید از شبلی که در راه که بودت بدرقه اول به درگاه سگی را گفت دیدم بر لب آب که یک ذره نداشت از تشنگی تاب چو دیدی روی خود در آب روشن گمان بردی سگی دیگر معین نخوردی آب از بیم دگر سگ بجستی از لب آن آب در تگ چو گشت از تشنگی دل بی قرار ش ز اندازه برون شد انتظار ش به آب افکند خود را ناگهانی که تا شد آن سگ دیگر نهانی چو او از پیش چشم خویش برخاست خود او بود آن حجاب از پیش برخاست چو برخاست این چنین روشن حسابم یقینم شد که من خود را حجابم ز خود فانی شدم کارم برآمد سگی در راهم اول رهبر آمد تو هم از راه چشم خویش برخیز حجاب تو تویی از پیش برخیز گرت مویی خودی برجای باشد ترا بندی گران بر پای باشد ترا آن به بدی ای مرد فرتوت که از گهواره بردندی به تابوت ازان موسی ز حق ان پایگه یافت که از گهواره در تابوت ره یافت حضور او اگر باید مدامت میا با خود دگر این می نمامت میا با خود بیا بی خود ز خود دور که هست آن بی خودی نور علی نور اگر تو بالغ اسرار گردی ز یک یک عضو برخوردار گردی نه طفی ماندت نه احولی نیز ازو گویی وزو بینی همه چیز عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت ابراهیم ادهم مگر می رفت ابراهیم ادهم براهی در دو کس را دید با هم یکی چیزی بیک جو زان دگر خواست بیک جو می نیامد کار او راست دگر ره گفت بستان یک جو از من که هست این کار را بیرون شو از من پس آن یک گفت از تو من نپژهم بیک جو این بندهم این بندهم چو ابراهیم این بشنود درحال چو مرغی میزد از دهشت پر و بال گه از خود رفت و گه با خویش آمد ز مردانش یکی در پیش آمد ازو پرسید کای سلطان دین تو چه افتادت که افتادی چنین تو چنین گفتا که چون گفت این بندهم بدل گفتم مگر گفت ابن ادهم بیک جو این بندهم کرد آغاز بیک جو این ادهم آمد آواز اگر هر ذره دایم می خروشد دل بیدار خود آن را نیوشد گرفتم حالت مردان ندیدی حدیث نیک شان باری شنیدی اگر خواهی کمال حال مردان فنا شو در حدیث و قال مردان مباش ای ذره گر خواهی که جاوید بود قایم مقامت قرص خورشید اگر هستی تو حاصل نبودی ترا اینجایگه منزل نبودی که هر طفلی که درخردی بمرد او ره این چار چیز آسان سپرد او ترا پس این همه در پیش ازانست شب و روزت بلای خویش ازانست ولی گر جام خواهی تا بدانی بمیر از خویش اندر زندگانی شنیدم جام جم ای مرد هشیار که در گیتی نمایی بود بسیار بدان کان جام جم عقلست ای دوست که مغز تست و حس تست چون پوست هر آن ذره که در هر دوجهانست همه درجام عقل تو عیانست هزاران صنعت و اسرار و تعریف هزاران امر و نهی و حکم و تکلیف بنا بر عقل تست و این تمامست ازین روشن ترت هرگز چه جامست عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » المقالة الثالث عشر در آمد چارمین فرزند زیبا همه آرام و آسایش سراپا پدر را گفت تا در کایناتم بصد دل طالب آب حیاتم اگر دستم دهد آن آب رستم وگر نه همچنین بادی بدستم ز شوقم آتشین شد جان ازان آب نه خور دارم بروز و نه بشب خواب ازین اندیشه دل پر تاب دارم شدم تشنه هوای آب دارم
عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » جواب پدر پدر گفتش امل چون غالب آمد دلت عمر ابد را طالب آمد از آنی آب حیوان را خریدار که جانت را امل آمد پدیدار اگر یک ذره نور صدق هستت امل باید که گردد زیر دستت عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت اسکندر رومی با مرد فرزانه رسید اسکندر رومی بجایی طلب می کرد از آنجا آشنایی که تا چیزی ز حکمت یاد گیرد ز شاگردی یکی استاد گیرد رهت علمست اگر شاه جهانی تو ذوالقرنین گردی گر بدانی بدو گفتند اینجا هست مردی که در دین نیست او را هم نبردی گروهی مردمش دیوانه خوانند گروهی کامل و مردانه دانند وطن گه بر در دروازه دارد به عزلت در جهان آوازه دارد سکندر کس فرستاد و بخواندش کسی کانجا شد القصه براندش بدو گفتا رسول شه که برخیز ملک می خواندت منشین و مستیز اجابت کن چه گر بر تو گرانست که ذوالقرنین سلطان جهانست زبان بگشاد آن مرد یگانه که من آزادم از شاه زمانه که آن کس را که شاهت بنده اوست خداوندش منم کی دارمش دوست شهت از بندگان بنده ماست نباید رفت پیش او مرا راست رسول آمد بداد ازمرد پیغام بخشم آمد ازو شاه نکونام پس آنگه گفت یا دیوانه مردیست و یا از جاهلی بیگاه مردیست چو من هم بنده ام حق را و هم دوست که گوید حق تعالی بنده اوست نیارد خواند نه شاه و نه درویش مرا از بندگان بنده خویش بر او رفت و کرد آنگه سلامش جوابی داد درخورد مقامش شهش گفتا چرا گر کاردانی مرا از بندگان بنده خوانی جوابش داد مرد و گفت ای شاه بزیر پای کردی عالمی راه که تا بر آب حیوان دست یابی نمیری زندگی پیوست یابی کنون این را امل گویند ای شاه ترا چون بندگان افکنده در راه بهم آورده صد دست لشگر که تا مالک شوی بر هفت کشور کنون این حرص باشد گر بدانی که او را بنده بسته میانی چو در حرص و امل افکنده تن خداوند تو آمد بنده من چو از حرص و امل درنده باشی به پیش بنده من بنده باشی امل چون شاخ زد جاوید امان خواست ز تو آب حیات از بهر آن خواست ولی حرصت جهان می خواست ازتو سپه چندین ازان می خواست از تو کسی کو طالب جان و جهانست اگر جان و جهانش نیست زانست چو برجان و جهان خویش لرزی بر جان و جهان پس هیچ نرزی جهان و جان ترا بس جاودانی چو تو نه مرد این جان وجهانی زدو چشم سکندر خون روان شد دلش می گفت ازین غم خون توان شد سکندر گفت او دیوانه نیست که عاقل تر ازو فرزانه نیست بسا راحت که آمد زو بروحم تمامست از سفر این یک فتوحم ز بیم مرگ آب زندگانی سکندر جست و مرد اندر جوانی چه پرسی قصه سد سکندر تویی هم سد خویش از خویش بگذر وجود تو ترا سدیست در پیش تو پیوسته دران سد مانده در خویش تویی در سد خود یاجوج و ماجوج که طوق گردنت سدیست چون عوج تو گر برگیری از پیش این تتق را چو عوج بن عنق طوق عنق را اگر آزاد کردی گردن خویش برستی زین همه غم خوردن خویش وگرنه صد هزاران پرده بینی درون پرده جان مرده بینی وگر خواهی کز آتش بگذری تو بآتش گاه دنیا ننگری تو اگر مویی خیانت کرده باشی بکوهی آتشین در پرده باشی چو بر آتش گذشتن عین راهست چه پرسی گر سیاوش بی گناهست ترا گر حق محابا می نکردی بیک نفست تقاضا می نکردی نگونساری مردم از محاباست محابا گر نبودی کژ شدی راست ترا چندین بلا در پیش آخر چه می خواهی بگو از خویش آخر جهانی خصم گرد آورده تو بترس از مرگ آخر مرده تو
عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت یکی گفته ست از اهل سلامت که گر رسوا شود خلق قیامت عجب نیست این عجب آنست دایم که یک تن برهد از چندین مظالم عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت قحط و جواب دادن طاوس مگر شد آشکارا قحط سالی به پیش خلق آمد تنگ حالی سراسیمه جهانی خلق محبوس شدند از بهر باران پیش طاوس که باران می نیاید آشکارا دعایی کن زحق در خواه ما را پس آنگه گفت طاوس ای عزیزان نگردد ابر بر بیهوده ریزان شما را گرچه جز باران طلب نیست اگر باران نمی بارد عجب نیست عجب اینست کز چندین گنه کار نبارد سنگ بر مردم بیکبار اگرچه میغ ترک آسمان کرد تعجب گر کنی زان می توان کرد که نکشافد زمین از شومی ما خورد ما را ز نامعلومی ما تو پنداری که ازمردان راهی کدامین مرد سرگردان راهی چو پندار تو برگیرند از پیش کسی مرده سگی برخیزد از خویش عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت پیمبر در شب معراج پیمبر در شب معراج ناگاه یکی دریای اعظم دید در راه ملایک گرد آن استاده خیلی گشاده هر یکی از دیده سیلی پیمبر گفت ای پاکان بیکبار چرا گریید پیوسته چنین زار ز غیب الغیب چون فرمان بدادند زبان در پیش پیغامبر گشادند کز آنگه باز کین گردون خمیدست خدا از نور ما را آفریدست وز آنگه باز می گرییم از آنگاه بقومی ز امتت کایشان درین راه چنان دانند و در باری نباشند که درکارند و در کاری نباشند ندانند و ز پنداری که دارند دران پندار عمری می گذرانند بدین نقدی که تو داری و دانی چگونه می کنی بازارگانی اگر بودی غم دینت زمانی نبودی هر دمت در دین زیانی بکن کاری که اینجا مرد کاری که چون آنجا روی در زیر باری دریغا سود بسیارت زیان شد که راهت محو گشت و کاروان شد دریغا عمر خود بر باد دادی نه نیکو عمر خود را داد دادی دگر از حق چه خواهی زندگانی که قدر این قدر هم می ندانی کسی کو قدر یک جو عمر نشناخت بگنجی عمر نتواند سرافراخت مده بر باد عمرت رایگانی که بر بادست عمر و زندگانی چنین عمری که گر خواهی زمانی کسی نفروشدت هرگز بجانی
عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت مرد حریص و ملک الموت حریصی در میان مست و هشیار بسی جان کند و هم کوشید بسیار بروز و شب زیادت بود کارش که تا دینار شد سیصد هزارش فزون از صد هزارش بود املاک فزون از صد هزارش نقد در خاک فزون از صد هزار دیگرش بود که پیش مردمان کشورش بود چو مال خویش از حد بیش می دید سرای خویش و مال خویش می دید بدل گفتا که بنشین و همه سال بخور خوش تا ازان پس چون شود حال چو شد این مال خرج خورد و پوشم اگر باید دگر آنگه بکوشم چو خوش بنشست تا زر می خورد خوش بشادی نفس را می پرورد خوش چو با خود کرد این اندیشه ناگاه درآمد زود عزراییل جان خواه چو عزراییل را نزدیک دید او جهان بر چشم خود تاریک دید او زبان بگشاد و زاری کرد آغاز که عمری صرف کردم در تگ و تاز کنون بنشسته ام تا بهره گیرم روا داری که من بی بهره میرم کجا می گشت عزراییل ازو باز همی جان برگرفتن کرد آغاز بزاری مرد گفتا گر چنانست که ناچار این زمانت قصد جانست کنون دینار من سیصد هزارست دهم یک صد هزارت گر بکارست سه روزم مهل ده بر من ببخشای وزان پس پیش گیر آنچت بود رای کجا بشنید عزراییل این راز کشیدش عاقبت چون شمع در گاز دگر ره مرد گفتا دادم اقرار ترا دو صد هزار از نقد دینار دو روزم مهل ده چون هست این سهل نداد القصه عزراییل هم مهل مگر می داد خود سیصد هزاری که تا مهلش دهد یک روز باری بزاری گفت بسیارو شنید او نبودش مهل و مقصودی ندید او بآخر گفت می خواهم امانی که تا یک حرف بنویسم زمانی امانش داد چندانی که یک حرف نوشت از خون چشم خود بشنگرف که هان ای خلق عمر و روزگاری که می دادم بها سیصد هزاری که تا یک ساعتی دانم خریدن نبودم هیچ مقصود از چخیدن چنین عمری شما گر می توانید نکو دارید وقدر آن بدانید که گر از دست شد چون تیر از شست نه بفروشند و نه هرگز دهد دست کسی کو در چنین عمری زیان کرد بغفلت عمر شیرین را فشان کرد عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت کشته شدن پسر مرزبان حکیم حکیمی بود کامل مرزبان نام که نوشروان بدو بودیش آرام پسر بودش یکی چون آفتابی بهر علمی دلش را فتح بابی سفیهی کشت ناگه آن پسر را بخست از درد جان آن پدر را مگر آن مرزبان را گفت خاصی که باید کرد آن سگ را قصاصی جوابی داد او را مرزبان زود که الحق نیست خون ریزی چنان سود که من شرکت کنم با او دران کار بریزم زنده را خون چنان زار بدو گفتند پس بستان دیت را نخواهم گفت هرگز آن دیت را نمی یارم پسر را با بها کرد که خون خوردن بود از خون بها خورد نه آن بد فعل کاری بس نکو کرد که می باید مرا هم کار او کرد گر از خون پسر خوردن روا نیست چرا پس خون خود خوردن خطا نیست ز خون خویش آنکس خورده باشد که عمر خویش ضایع کرده باشد ترا از عمر باقی یک دو هفته ست دگر آن چیز کان به بود رفته ست گرفتم توبه کردی یک دو هفته چه سازی چاره آن عمر رفته
عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » موعظه چنین گفته ست آن داننده پاک که هر کو در مقامر خانه خاک چنان در پاک بازی سر بر افراخت که هرچش بود با یک دیده در باخت گرفته توبه کرد و نیز نشکست نه بر بیهوده چشمی داد از دست بتوبه گرچه در پیش صف آید ولی چشم شده کی با کف آید عزیزا هر دمی کز دل برآری که آن بی ذکر حق ضایع گذاری چو چشمی دان که در می بازی آن را تدارک کی توان کرد این زیان را مده ازدست چیزی را که از عز نیاید نیز با دست تو هرگز عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت بزرجمهر با انوشیروان چو از بوزرجمهر افتاد در خشم دل کسری کشیدش میل در چشم معمایی فرستادند از روم که گر آنجا کنند این راز معلوم خراجش می فرستیم واگرنه جفا بیند ز ما چیزی دگر نه حکیمان را بهم بنشاند کسری کسی زیشان نشد آگاه معنی همه گفتند این راز سپهرست چنین کار از پی بوزرجمهرست برون از وی کسی نشناسد این راز بپرسید این معما را ازو باز حکیم رانده را نوشیروان خواند بدان خواری عزیزش همچو جان خواند حکایت کرد حالی آن معماش که جز تو کس نیارد کرد پیداش حکیمش گفت یک حمام خواهم وزان پس ساعتی آرام خواهم تنم چون اعتدالی یافت یخ خواه به یخ بر من نویس این قصه آنگاه که گرچه چشم من کورست اما بدین حیلت بگویم این معما چنان کردند القصه که او گفت که تا گفت آن معما و نکو گفت بغایت شادمان شد زو دل شاه بدو گفتا که از من حاجتی خواه حکیمش گفت چون این روی دیدی که کورم کردی ومیلم کشیدی کنون آن خواهم از تو ای سرافراز که بس سرگشته ام چشمم دهی باز شهش گفتا که من این کی توانم تو خود دانی که من این می ندانم حکیمش گفت ای شاه سرافراز چو نتوانی که چشم من دهی باز مکن تندی ز کس چیزی ستان تو که گر خواهی توانی دادش آن تو چرا می بستدی چیزی که از عز عوض نتوانی آن را داد هرگز ترا هر یک نفس دری عزیزست وزین درت گرامی تر چه چیزست مده بر باد این گوهر ببازی که گر خواهی که بازآری چه سازی تو می باید که هر دم پیش آیی تو هر دم تا بکی با خویش آیی بنفشه چون نه نرگس نبودی چرا چون این و آن کور و کبودی همه چون رعد بانگی بی درنگی همه چون برج عقرب کور و لنگی ترا از تو هزاران پرده در پیش چگونه ره بری یک ذره در خویش تو بی خویشی اگر با خویش آیی ز خیل پس روان در پیش آیی نخواهندت بخود هرگز رها کرد ترا بس عمر می باید قضا کرد اگر روزی تو زینجا دور مانی چرا بیگانه و مهجور مانی یقین می دان که چون آن آشنایی پدید آید نماند این جدایی
عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت آن مرغ که در سالی چهل روز بیضه نهد یکی مرغیست اندر کوه پایه که در سالی نهد چل روز خایه به حد شام باشد جای او را به سوی بیضه نبود رای او را چو بنهد بیضه در چل روز بسیار شود از چشم مردم ناپدیدار یکی بیگانه مرغی آید از راه نشیند بر سر آن بیضه آنگاه چنان آن بیضها زیر پر آرد که تا روزی ازو بچه برآرد چنانشان پرورد آن دایه پیوست که ندهد هیچکس را آن قدر دست چو جوقی بچه او پر برآرند بیک ره روی در یکدیگر آرند درآید زود مادرشان بپرواز نشیند بر سر کوهی سرافراز کند بانگی عجب از دور ناگاه که آن خیل بچه گردند آگاه چو بنیوشند بانگ مادر خویش شوند از مرغ بیگانه برخویش بسوی مادر خود بازگردند وزان مرغ دگر ممتاز گردند اگر روزی دو سه ابلیس مغرور گرفتت زیر پر هستی تو معذور که چون گردد خطاب حق پدیدار بسوی حق شوی ز ابلیس ناچار چنان شو تو که گر آید اجل پیش تنت مانده بود جان رفته بی خویش اگر پیش از اجل مرگیت باشد ز مرگ جاودان برگیت باشد چراغی در بیابانست جانت که مشکات تن آمد سد آنت چو این مشکات برخاست آن بیابان شود جاوید چون خورشید تابان عجایب در دلت بیش از شمارست تو گر آگه شوی بسیار کارست بنو هر دم تو در دین پیش می آی ز خود میرو همی با خویش می آی که درهر بیخودی و در خودی تو کنی از پس جهانی پر بدی تو که تا از هر بدی اندر ره راز جهانی نیکویی یابی عوض باز بهرچت او دهد دلشاد می باش وگر ندهد خوش و آزاد می باش از آنجا هرچه آید باز ندهی وگر بد آیدت آواز ندهی عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت بهلول و حلوا و بریان چو غالب گشت بر بهلول سوداش ز بیده داد بریانی و حلواش نشست و شاد می خورد آن یکی گفت که می ندهی کسی را او برآشفت که حق چون این طعامم این زمان داد چگونه این زمان با او توان داد ترا هرچ او دهد راضی بدان باش وگر دستت دهد هم داستان باش که هر حکت که از پیشان روانست تو نشاسی و درخورد تو آنست عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » سؤال موسی از حق سبحانه و تعالی مگر پرسید موسی ازخداوند که ای داننده بی مثل و مانند ز خلقان کیست دشمن گیر یا دوست که هم محتاج و هم درویش تو اوست خدا گفت او رهین نعمت ماست کسی کو سرکشد از قسمت ماست کسی کز قسمت ما در نفیرست اگر روزست و گر شب در ز حیرست عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » پند کسری چنین گفته ست کسری باربد را که بی اندوه اگر خواهی تو خود را حسد بیرون کن از دل شاد گشتی ز حق راضی شو و آزاد گشتی
عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » مناجات آن بزرگ با حق تعالی سحرگاهی بزرگی در مناجات زبان بگشاد وگفت ای قایم الذات من از تو راضیم هم روز و هم شب تو از من نیز راضی باش یا رب چنین گفت او که آوازی شنیدم که در دعوی ترا کذاب دیدم اگر خود بودیی راضی ز ما تو زما کی جستیی هرگز رضا تو اگر راضی شدی از ما تو مجنون رضای ما چرا جستی تو اکنون کسی کو در رضا عین کمالست چو راضیست او رضا جستن محالست اگر تو راضیی از ما چه جویی وگرنه خویش را راضی چه گویی رضا ده صبر کن بنشین و مخروش چه سودا می پزی مستیز و کم جوش زمانی در تمنای محالی زمانی در جوال صد خیالی سخن می نشنوی یک ذره آخر که گشتی از محالی غره آخر عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت شعبی و آن مرد که صعوۀ گرفته بود چنین گفته ست شعبی مرد درگاه که شخصی صعوه بگرفت در راه بدو آن صعوه گفت ازمن چه خواهی وزین ساق و سر و گردن چه خواهی گرم آزاد گردانی ز بندت در آموزم سه حرف سودمندت یکی در دست تو گویم ولیکن دوم چو بر پرم بر شاخ ایمن سیم چون جای تیغ کوه جویم ز تیغ کوه آن با تو بگویم بصعوه گفت بر گوی اولین راز زبان بگشاد صعوه کرد آغاز که هرچ از دست شد گر هست جانی برو حسرت مخور هرگز زمانی رها کردش بقول خویش از دست که تا شد در زمان بر شاخ بنشست دوم گفتا محالی گر شنیدی مکن باور چون آن ظاهر ندیدی بگفت این و روان شد تا سر کوه بدو گفت ای ز بدبختی در اندوه درونم بود دو گوهر قوی حال که هر یک داشت وزن بیست مثقال مرا گر کشتیی گوهر ترا بود مرا از دست دادی بس خطا بود دل آن مرد خونین شد ز غیرت گرفت انگشت در دندان حیرت بصعوه گفت باری آن سیم حرف بگو چون گشت بحر حسرتم ژرف بدو گفتا نداری ذره هوش که شد دو حرف پیشینت فراموش چو زان دو حرف نشنیدی یکی راست سیم را ازچه باید کرد درخواست ترا گفتم مخور بر رفته حسرت مکن باور محال ای پاک سیرت تو بر رفته بسی اندوه خوردی محالی گفتمت تصدیق کردی دو مثقالم نباشد گوشت امروز چهل مثقال دو در شب افروز چگونه نقد باشد در درونم ترا دیوانه می آید کنونم بگفت این و بپرید از سر کوه بماند آن مرد در افسوس و اندوه کسی کو از محال اندیشه دارد شبانروزی تحیر پیشه دارد قدم نتوان نهاد آنجا که خواهی بفرمان رو بفرمان کن نگاهی که هر کو نه بامر حق قدم زد چو شمع از سر برآمد تا که دم زد
عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت زنبور با مور یکی زنبور می آمد ز خانه بغایت بیقرار و شادمانه مگر موری چنان دلشاد دیدش ز حکم بندگی آزاد دیدش بدو گفتا چرا شادی چنین تو که از شادی نگنجی در زمین تو جوابش داد آن زنبور کای مور چرا نبود ز شادی در دلم شور که هر جایی که می باید نشینم زهر خوردی که می خواهم گزینم بکام خویش می گردم جهانی چرا اندوهگین باشم زمانی بگفت این پاسخ و چون تیر پرتاب روان شد تا یکی دکان قصاب مگر از گوشت آنجا شهله بود در آن زنبور در زد نیش را زود همی زد از قضا قصاب ساطور ز زخم او دو نیمه گشت زنبور بخاک افتاد حالی تا خبر داشت درآمدمور ازو یک نیمه برداشت بزاری می کشیدش خوار در راه زبان برداشته می گفت آنگاه که هر کو آن خورد کو را بود رای نشیند بر مراد خویش هرجای همه آنچش نباید دید ناکام همه همچون تو آن بیند سرانجام کسی کو بر مراد خود کند زیست چو تو میرد ببین تا آخرت چیست چو گام از حد خود بیرون نهادی بنادانی قدم در خون نهادی غرور و کبر کم باید گرفتن ره خلق و کرم باید گرفتن کم از یک جو مر او را زور بازوست که وزن کوه قافش در ترازوست کم آزاری گزین و بردباری کزین نزدیکتر راهی نداری عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت پیغامبر و کنیزک حبشی چنین نقلست از سلمان که یک روز نشسته بود صدر عالم افروز یکی حبشی کنیزک روی چون نیل درآمد از در مسجد بتعجیل ردای مصطفی بگرفت ناگاه که بامن نه زمانی پای در راه مهمی دارم و اکنون توان کرد ندارم خواجه اینجا چون توان کرد تویی هر بی کسی را یار امروز منم بی کس فتاده کار امروز سخن می گفت و گرم آنگاه می رفت ردایش می کشید و راه می رفت پیمبر دم نزد با او روان شد وزو نستد ردا و همچنان شد ز خلق خود نپرسیدش پیمبر کز اینجا تا کجا آیم بره بر خوشی می رفت با او چون خموشی که تا بردش بر گندم فروشی زبان بگشاد و گفت ای سید امروز ز گرسنگی دلی دارم همه سوز من اکنون رشته ام این پشم اندک بده وز بهر من گندم خر اینک پیمبر بستد و گندم خریدش برآورد و بدوش اندر کشیدش ببرد آن تا وثاق آن کنیزک بقبله کرد پس روی مبارک که یا رب گر درین کار پرستار مقصر آمدم ناکرده انگار بفضل خود درین کار و درین رای اگر تقصیر کردم عفو فرمای برای بنده گندم خریدم ز خلق و حلم حمالی گزیدم ز بس خجلت زبان با حق گشاده برای عذر بر پای ایستاده جوانمردا کرم بنگر وفا بین نظر بگشای و خلق مصطفی بین درین موضع ز جان و تن چه خیزد زرعنایان تر دامن چه خیزد