Qur'an&Sunnah

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme

عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه سلیمان کوزه می خواست روزی که تا آبی خورد بی هیچ سوزی که آن کوزه نبوده باشد آنگاه ز خاک مردگان افتاده در راه چنین خاکی طلب کردند بسیار ندیدند ای عجب از یک طلب کار یکی دیوی درآمد گفت این خاک بیارم من ز خاک مردگان پاک بدریایی فرو شد سرنگون سار هزاران گز فرو برد او بیکبار ز قعر آن همه خاکی برانداخت ازان گل کرد و آخر کوزه ساخت سلیمان کوزه را چون آب در کرد ز حال خویشش آن کوزه خبر کرد که من هستم فلان بن فلانی بخور آبی چه می پرسی نشانی کز اینجا تا به پشت گاو و ماهی تن خلقست چندانی که خواهی ازان خاکی که شخص آن واین نیست اگر تو کوزه خواهی در زمین نیست ترا گر کوزه وگر تنوریست یقین می دان که آن از خاک گوریست خنک آن گل که گرچه یافت تابی ولیکن کوزه شد از بهر آبی بتر آن گل که سازندش تنوری که هر ساعت بتابندش بزوری بگورستان نگر تا درد بینی جهانی زن جهانی مرد بینی همه در خاک و در خون باز مانده درون ره نی ز بیرون باز مانده اگر بیناییت ازجان پاکست ببین تا خاک گورستان چه خاکست که هر ذره ز خاکش گر بجویی ز خسرة صد جهان یابی تو گویی چو گورستان نخستین منزل آمد ببین تا آخرین چه مشکل آمد اگر خواهی صفای آن جهانی بگورستان گذر تا می توانی که دل زنده شود از مرده دیدن شود نقدت بدان عالم رسیدن عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت پادشاه که از درویش در خشم شد شهی در خشم رفت از مرد درویش براندش با دلی پر درد از پیش بدو گفتا ترا ندهم امانی چو اندر ملک من باشی زمانی برفت از پیش او مرد تهی دست بگورستان شد و آزاد بنشست چو شه بشنود حالی داد پیغام که نه فرمودم ای شوریده ایام که بیرون شو ز ملکم می ستیزی مگر خواهی که خود را خون بریزی جوابش داد کین پذرفته ام من که از ملک تو بیرون رفته ام من قیامت را که راهی مشکل آمد نه گورستان نخستین منزل آمد نخستین منزل محشر نه آنست نه ملک تست ملک آن جهانست چو افتد زن بدرد زه از آغاز چنین گویند خلق از حال او باز که این زن در میان دو جهانست که یک پایش درین دیگر درآنست تو هم ای بی خبر تا درجهانی میان دو دمت دایم چنانی گر این دم شد دگر دم برنیاید نشان تو ز عالم برنیاید مزن بانگ و مکن نوحه بیارام که ناید باز مرغ رفته در دام چو تن شد مرغ جان را دامگاهی چرا زین دام کرد آرامگاهی عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد جوانی را زنی دادند چون ماه که عقل کس نبود از وصفش آگاه جمالش آیة دلخستگان بود لبش جان داروی لب بستگان بود قضا را آن عروس همچو مه مرد نبودش علتی در درد زه مرد چو القصه بخاکش کرد شویش بگل بنهفت آن خورشید رویش یکی شیشه گلابش بود آنگاه که شسته بود روزی پای آن ماه بدان شیشه سر آن گور گل کرد ولی با اشک خونین معتدل کرد چرا شد پای بند آن دلارام که باید شست دست از وی بناکام چرا اندر عروسی شست پایش چو دست از وی بشستن بود رایش چگویم از تو و از خود دریغا دریغا از شد و آمد دریغا

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » المقالة السابع عشر پسر گفتش بر محبوب و معیوب تو می دانی که ملکت هست مطلوب بزرگان و حکیمان زبردست بایشان قوت می جویند پیوست نه هرگز جمع دیدم نه پریشان که فارغ بود از درگاه ایشان عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » جواب پدر پدر گفتش عزیزا چند گویی ز غفلت ملک فانی چند جویی چو باقی نیست ملکت جز زمانی مکن در گردنت بار جهانی چو بار خود بتنها بر نتابی ببار خلق عالم چون شتابی ز درویشی چو مردن هست دشوار ز شاهی چون بمیری آخر کار چو می بینی زوال پادشاهی عجب می آیدم تا می چه خواهی عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت گوسفندان و قصّاب چنین گفت آن امیر دردمندان که نیست این بس عجب از گوسفندان که می آرند ایشان را بخواری که تا برند سرهاشان بزاری که بی عقلند و ایشان می ندانند ازان سوی مقابر چون روانند ازان قصاب می باید عجب داشت که او هم علم دارد هم طلب داشت چو می داند که او را نیز ناگاه بخواهندش بریدن سر درین راه چگونه فارغ و ایمن نشستست نمی جنبد خوشی ساکن نشستست نگه کن تا بآدم پشت بر پشت که چندین طفل عالم در شکم کشت بسی میرند جسم مور داده بسی شیرند تن در گور داده جهان را ذره در مغز هش نیست که او جز رستمی سهراب کش نیست چه می گویم خطا گفتم چو مستان که او زالیست سر تا پای دستان ترا می پرورد از بهر خوردن بنه این تیغ را ناکام گردن مکش گردن فلک سیلی زن تست که گر سیلی خوری در گردن تست بسیلی کردنت پرورده گردی که تا فربه شوی وخورده گردی عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت باز با مرغ خانگی ز مرغ خانگی بازی برآشفت بمرغ خانگی آنگه چنین گفت که مردم داردت تیمارخانه دمی نگذاردت بی آب و دانه نگه می دارد از اعدات پیوست که تابر تو نیابد دشمنی دست تو پیوسته ز مردم می گریزی چنین بد عهد از بهر چه چیزی وفای تست مردم را همیشه ترا جز بی وفایی نیست پیشه نیامیزی تو با مردم زمانی چو تو نشنیده ام نامهربانی مرا باری اگر مردم بصد بار ز پیش خویش بفرستد بصد کار درآیم عهد ایشان را بپرواز بزودی هم بر ایشان رسم باز وفایی نیست مرغ خانگی را که پیشه می کند بیگانگی را چو مرغ خانگی بشنید این راز جواب باز داد اندر زمان باز که ای بی دانش بی قدر و مقدار نه بینی باز کشته سر نگون سار ولی صد مرغ بینی سر بریده به پای آویخته سینه دریده وفای آدمی گر این چنینست ازان بیزار گشتم این یقینست چنین عهد و وفا را در زمانه چه بهتر خاک بر سر جاودانه چه گر این ساعتم می پرورد لیک برای کشتنم می پرورد نیک تو گر این را وفا دانی جفا به بسی کفر از چنین مهر و وفا به ز دیری گه ترا ای چرخ گردان روانست آسیا برخون مردان شگفتا کار تو ای چرخ ناساز که در خاک افکنی پرورده ناز جهانا حاصل پروردن ما چه خواهد بود جز خون خوردن ما کس از خون خوردن تو نیست آگاه که پنهان می کنی در خاک و در چاه جهانا چون حیات تو مماتست وفا ازتو طمع کردن وفاتست جفات اول مرا در شور انداخت وفات آخر مرا در گور انداخت نمی دانم که تا این بی در وبام برای چیست گردان بام تا شام عجایب نامه این هفت پرگار مرا در خون بگردانید صد بار ز سر تا پای رفتم هر زمان من نمی دانم سراپای جهان من چو گویی بی سر و بی پای ازانم که سر از پای و پای از سر ندانم چو جان اینجا نفس از خود نهان زد چگونه لاف دانش می توان زد

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر می‬داد یکی بیننده معروف بودی که ارواحش همه مکشوف بودی دمی گر بر سر گوری رسیدی در آن گور آنچه می رفتی بدیدی بزرگی امتحانی کرد خردش بخاک عمر خیام بردش بدو گفتا چه می بینی درین خاک مرا آگه کن ای بیننده پاک جوابش داد آن مرد گرامی که این مردیست اندر ناتمامی بدان درگه که روی آورده بودست مگر دعوی دانش کرده بودست کنون چون گشت جهل خود عیانش عرق می ریزد ازتشویر جانش میان خجلت و تشویر ماندست وزان تحصیل در تقصیر ماندست بر آن در حلقه چون هفت آسمان زد ز دانش لاف آنجا کی توان زد چو نه انجام پیداست و نه آغاز نیابد کس سر و پای جهان باز فلک گوییست و گر عمری شتابی چو گویش پای و سر هرگز نیابی که داند تا درین وادی منکر چگونه می روم از پای تا سر سراپای جهان صد باره گشتم ندیدم چاره بیچاره گشتم سراپای جهان درد و دریغست که گر وقتیت هست آن نیز تیغست مرا این چرخ چون صندوق ساعت ز بازیچه رها نکند بطاعت عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت جواب آن شوریده حال در کار جهان یکی پرسید آن شوریده جان را که چون می بینی این کار جهان را چنین گفت این جهان پر غم و رنج به عینه آیدم چون نطع شطرنج گهی آرایشی بیند بصف در گهی بر هم زنندش چون دو صفدر یکی را می برند از خانه خویش دگر را می نهند آن خانه در پیش گهی بر شه درآیند از حوالی به صد زاری کنندش خانه خالی چنین پیوسته تا آنگه که دانند که این نطع مزخرف برفشانند چنان لهو و لعب کردست مغرور شدی مشغول مال و ملک و منشور تو شهبازی گشاده کن پر و بال بپر زین دامگاه لعب اطفال عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت سؤال کردن آن مرد دیوانه از کار حق تعالی یکی پرسید ازان دیوانه ساری که ای دیوانه حق را چیست کاری چنین گفت او که لوح کودکان را اگر دیدی چنان می دان جهان را که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز گهی آن نقش کلی بسترد باز درین اشغال باشد روزگاری بجز اثبات و محوش نیست کاری فغان از خلق و فریاد از زمانه نفیر از نقش لوح کودکانه نگاری کان زنان بر دست دارند اگرچه زان نکویی چون نگارند دل آن بهتر کزان دربند نبود که آن هم بیش روزی چند نبود نگاری کان نخواهد ماند بر جای نه بر دستست زیبنده نه بر پای نگاری کان بسان درهم آید چو زهر جانست جان زو پر غم آید اگرچه ذوق دنیا بی شمارست ولیکن در بقا چون آن نگارست سر مردان عالم مصطفی بود ببین تا در ره دنیا کجا بود چو اندر ملک درویشی سرافراخت قبای مسکنت را در بر انداخت طعام جوع را صد خوان بگسترد بملک فقر شادروان بگسترد چنان بر ملک دنیا خاک انداخت که رخت از خاک بر افلاک انداخت کمال ملک درویشی چنان داشت که آن طاقت ندانم تا توان داشت

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها اسامه گفت سید داد فرمان که بوبکر و عمر را پیش من خوان چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز پیمبر گفت زهرا را دگر نیز برو بابا جهازت هرچه داری چنان خواهم که در پیش من آری اگرچه نور چشمی ای دلفروز بحیدر می کنم تسلیمت امروز شد و یک سنگ دست آس آن یگانه برون آورد در ساعت ز خانه یکی کهنه حصیر از برگ خرما یکی مسواک و نعلینی مطرا یکی کاسه ز چوب آورد با هم یکی بالش ز جلد میش محکم یکی چادر ولیکن هفت پاره همه بنهاد و آمد در نظاره پیمبر خواجه انواع و اجناس بگردن بر نهاد آن سنگ دست آس ابوبکر آن حصیر آنگاه برداشت عمر آن بالش اندر راه برداشت پس آنگه فاطمه نور پیمبر بشد بر سر فکند آن کهنه چادر پس آن نعلین را در پای خود بست پس آن مسواک را بگرفت در دست اسامه گفت من آن کاسه آنگاه گرفتم پس روان گشتم در آن راه به پیش حجره حیدر رسیدم ز گریه روی مردم می ندیدم پیمبر گفت ای مرد نکوکار چرا می گریی آخر این چنین زار بدو گفتم ز درویشی زهرا مرا جان و جگر شد خون و خارا کسی کو خواجه هر دو جهانست جهاز دخترش اینک عیانست ببین تا قیصر و کسری چه دارد ولی پیغمبر از دنیی چه دارد مرا گفت ای اسامه این قدر نیز چو باید مرد هست این هم بسی چیز چو پای و دست و روی و جسم و جانت نخواهد ماند گو این هم ممانت جگرگوشه پیمبر را عروسی چو زین سانست تو در چه فسوسی شنودی حال پیغمبر زمانی تو می خواهی که گرد آری جهانی چو کار این جهان خون خوردن تست چه گرد آری که بار گردن تست چو خورشیدت اگر باشد کمالی بود آن ملک را آخر زوالی اگرچه آفتاب عالم افروز بتخت سلطنت بنشست هر روز ز دست آسمان با روی چون ماه کله را بر زمین زد هر شبانگاه اگر این پرده نیلی نبودی نه کوژی یافتی کس نه کبودی فلک کوژست از سر تا به پایی نیابی راستش در هیچ جایی چو بگرفتست ازو کوژی جهانی نیابی راستی از وی زمانی فلک در خون مردان چرخ زن شد زدلوش حلق مردان در رسن شد زمین بر گاو افتادست مادام ولی گردون ندارد هیچ آرام نمی دانم چه کارست اوفتاده که گردون می دود گاو ایستاده فلک را قصد جان تو ازانست که با تو پای گاوش در میانست زمین بر گاو مانده دشمن تست که دایم گاو او درخرمن تست میان گاو چندینی چه خفتی لباده برفکن بر گاو و رفتی گوی گاوی درو گویی برین گاو فلک چوگان که یابد یک نفس داو ولی ازجسم دل مرده پریشان شکم پر کرده هم از پشت ایشان بچرخ چنبری ره نیست هیچی بخودبر چون رسن تا چند پیچی اگر مهر فلک عمری بورزی بدوزد یا بدرد همچو درزی تنوری تافته ست از قرص آتش که از خوانش نیابی گرده خوش کجا ازماه سنگت لعل گیرد که او هر ماه خود را نعل گیرد که می داند که این گردنده پرگار چه بازی می نهد هر لحظه در کار سپهرا عمر مشتی بی سر و پای بپیمای و بپیمای و بپیمای ازین پیمانه پیمودن بادوار نمی آرد ترا سرگشتگی بار نکوکاری نکردی ای نگون کار که در بازی کنی عالم نگونسار چو طشتی خون به سر سرپوش می باش پیاپی می کش و خاموش می باش چرا افسوس میداری همیشه چو جز کشتن نداری هیچ پیشه سپهر پیر چون شش روزه طفلی ز علو افکنده ناگاهت به سفلی تویی ای شصت ساله تیره حالی که این شش روزه کردت درجوالی نه چون بچه شش روزه آگاه که این شش روزه طفلت برد از راه چه گرامروز پیر ناتوانی ولی درگور طفل آن جهانی بنیروی اسد تا چند نازی که تو سرگشته گر سرفرازی چو طفلی و ترا نه تن نه زورست قماط تو کفن گهواره گورست چو پنبه گشت مویت ای یگانه که پنبه خواهدت کردن زمانه جوان چون آتشست ای پیر عاجز تو چون پنبه نسازد هر دو هرگز

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت آن پیر که دختر جوان خواست مگر پیری یکی دختر جوان خواست نیامد کار این با کار آن راست به خود می خواندش بهر بوسه آن پیر نمی آمیخت با او چون می و شیر رفیقی داشت پیر سال خورده بدو گفت ای بسی تیمار برده بگو تا حال تو با زن چه گونه ست تو پیر و او جوان این باژگونه ست چنین گفت او که گمراهم من از وی که هر ساعت که بوسی خواهم از وی مرا گوید ندارم موی تو دوست که پنبه در دهان مرده نیکوست چو تو در بوسه آیی هر زمانم نهی چون پنبه موی اندر دهانم برو پنبه خوشی از گوش برکش که پنبه گرد موی تو ترا خوش مگر پنبه ز گوشت برکشیدی که موی خویش همچون پنبه دیدی ازان پشتت به پیری چون کمان شد که چون تیر از گناهت سرگران شد ز حق پیش از اجل بیداری یی خواه چو مست غفلتی هشیاری یی خواه برافشان هرچه داری همچو مردان چه سازی چون زنان با چرخ گردان اگر داری گل اندر سر چه شویی سرت در گل نخواهد ریخت گویی حجابت از تن ویرانه بردار طبق پوش از طبق مردانه بردار که تا ویرانه جای شرک و علت شود معموره دین اینت دولت اگر در شرک میری وای بر تو که خون گریند سر تا پای بر تو کسی عمری در ایمان ره سپرده در آخر چون بود کافر بمرده عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت آن درویش با ابوبکر ورّاق شبی در خواب دید آن مرد مشتاق که بس گریانستی بوبکر وراق بدو گفتا که ای مرد خدایی بدین زاری چنین گریان چرایی چنین گفت او که چون گریان نباشم ز پای افتاده سر گردان نباشم که امروزی درین جایی نشستم درین یک پاره گورستان که هستم ز ده مرده که آوردند امروز یکی ایمان نبرد این بس بود سوز کسی را دین بود هفتاد ساله به کفرش چون توان دیدن حواله کنون هم گریه و هم سوزم اینست چه گویم نقد امروزم هم اینست عزیزا کار مشکل می نماید ولیکن خلق غافل می نماید ز خوف عاقبت هر کاو خبر یافت به نو هر لحظه اندوهی دگر یافت ز خوف ره میان کفر و ایمان نه کافر خواند خود را نه مسلمان میان کفر و دین بنشست ناکام که تا آن آب چون آید سر انجام

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت آن پیر که خواست که او را میان دو گورستان دفن کنند چو بود آن شیخ سالی شصت هفتاد ز بعد آن مگر در نزع افتاد یکی گفت ای بدان عالم قدم زن کجا دفنت کنم جایی رقم زن چنین گفت او که من شوریده ایمان نخواهم در بر جمعی مسلمان چو من نور مسلمانان ندارم به گورستان دین داران چه کارم نمی خواهم جهودان نیز هم بر که بیزار ست از ایشان پیمبر میان این دو گورستان زمینم به دست آور که من زان نه نه زینم مرا نه در مسلمانی قدم بود نه در راه جهودی نیز هم بود میان این و آن باید چنین کس که تا خود حال چون گردد ازین پس نرفتی یک قدم این راه آخر کجا بودی تو چندین گاه آخر نداری هیچ کاری کارت آنجاست به ره بر عقبه بسیارت آنجاست نه چندان عقبه در پیش ست آنجا که هرگز روی انجام ست آنجا ازین وادی که در وی بیم جان است اگر خونی شود جان جای آن است چه دریایی ست این در جان پدیدار نه سر پیدا و نه پایان پدیدار هزاران دل اگر خون شد درین راه ولی زان جمله جانی نیست آگاه که می داند که هر دل چون چراغی چه سودا می پزد در هر دماغی همی هر لحظه غم بیش ست ما را ازین راهی که در پیش ست ما را چراغ نور ایمان بر سر راه چه سازی گر فرو میرد به ناگاه عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت سفیان ثوری رحمه الله مگر سفیان ثوری چون جوان بود ز کوژی قامت او چون کمان بود یکی گفت ای امام آن جهانی چرا پشتت دو تا شد در جوانی به صورت وقت این پشت دو تا نیست که پشت تو چنین دیدن روا نیست چه افتاده ست ما را حال برگوی نشانی ده بیانی کن خبر گوی چنین گفت او که استادیم بوده ست که دایم راه رفته ست و نموده ست چو وقت مرگ او آمد پدیدار به بالینش شدم می دیدمش زار به غایت اضطرابی در درونش که می جوشید همچون بحر خونش همه جان و دلش پر آتش رشک به یک یک مژه صد صد دانه اشک میان جامه در لرزیده چون برگ دل او را امیدی بر در مرگ بدو گفتم که شیخا این چه حال است زبان بگشاد که ایمان در وبال است به پنجه سال در خون گشته ام من کنون از تیغ مرگ آغشته ام من خطاب آمد که تو مردود مایی تو زین در دور شو ما را نشایی چو زو بشنیدم این خود را بکشتم طراقی زان برون آمد ز پشتم چو قول او چنان وقتی چنین بود چنین شد پشت من چون روی این بود نصیب اوستادم چون چنین است کجا شاگرد را امید دین است چو شد انجام استاد این درستم من از شاگردی خود دست شستم چراغی را که ره بر باد باشد نمی دانم که چون آزاد باشد چراغ روح تو چون مرد ناگاه نیابی سوی او یا بوی او راه چراغ مرده را چندانکه جویی نیابی هیچ جایی چند پویی چراغ مرده را ماتم مکن تو که افسوس ست هین مشنو سخن تو خنک آن سگ که مر دور ست از غم ولی بیچاره این فرزند آدم ز مردن غم نصیب کس نبودی اگر انگیختن از پس نبودی ازین وادی خاموشان خبر خواه وگر داری خبر زیشان عبر خواه به دانش زنده شو یکبار آخر بمیر ای مرده دل ز اغیار آخر جهودی را که کارش اوفتاده ست به خوان مصطفی راهش گشاده ست ترا گر نیز کار افتد به زودی درین معنی نه کمتر از جهودی

عطار » الهی نامه » بخش هفدهم » حکایت مسلمان شدن یهودی وحال او یکی پیر معمر بود در شام که چون تورات می خواندی بهنگام چو پیش نام پیغامبر رسیدی از آنجا محو کردی یا بریدی چو مصحف باز کردی روز دیگر نوشته یافتی نام پیمبر دگر ره محو نامش کردی آغاز دگر روز آن نوشته یافتی باز دلش بگرفت یک روز و بدل گفت که نتوانم بگل خورشید بنهفت مگر حقست این رهبر که برخاست بیامد تا مدینه یک ره راست رسید آنجا بوقت گرمگاهی نمی دانست خود را روی و راهی چو پیش مسجد پیغمبر آمد دلی بریان انس را همبر آمد انس را گفت ای پاکیزه گوهر دلالت کن مرا پیش پیمبر انس او را به مسجد برد گریان بدید آن قوم را بنشسته حیران ردا افکنده در محراب صدیق نشسته گرد او اصحاب تحقیق چنان پنداشت آن مرد معمر که صدیقست در پیشان پیمبر بدو گفت ای رسول خاص درگاه سلامت می کند این پیر گمراه همه چون نام پیغمبر شنیدند چو مرغ نیم بسمل می طپیدند ز دیده اشک خون باران فشاندند زهی طوفان که آن یاران فشاندند خروشی از میان جمع برخاست زهر دل گفتیی صد شمع برخاست همی شد آن غریب پای بسته ازان زاری ایشان دل شکسته بایشان گفت من مردی غریبم جهودم وز شریعت بی نصیبم مگر ناگفتنی چیزی بگفتم که می بایست آن اندر نهفتم وگرنه از چه می گریید چندین که من آگه نیم زین شیوه دین عمر گفتش که این گریه نه زانست که از تو هیچ خرده درمیانست ولیکن هفته ایست ای مرد مضطر که تا رفتست از دنیا پیمبر چو بشنیدیم نامش از زبانت همه جانها بخست از غم چو جانت گهی در آتشیم از اشتیاقش گهی در زمهریریم از فراقش دریغا نور چشم عالم افروز که بی اوذره گشتیم امروز دریغا آنچنان دریای اعظم که بی او مانده ایم از قطره کم چو گشت آن پیر را راز آشکاره بیک ره کرد جامه پاره پاره نه چندان ریخت او از چشم باران که ابر از چشم ریزد در بهاران ز واشوقاه و واویلاه در سوز ز سر در ماتمی نو گشت آن روز علی الجمله چو آخر شور کم شد درآمد عقل و دلرا زور کم شد یهودی گفت یک کارم برآرید مرا یک جامه پیغامبر آرید که گر دستم نداد آن روی دیدن توانم بوی او باری شنیدن عمر گفتش که این جامه توان خواست ولیکن باید از زهرا نشان خواست علی گفتا که یارد شد بر او که شد یکبارگی بسته در او درین یک هفته سردر پیش دارد که او از جمله حسرت بیش دارد نمی گوید سخن از سوگواری زمانی می نیاساید ز زاری همه یاران در آن اندوه و محنت شدند آخر بر خاتون جنت کسی آن در بزد بانگی برآمد که ما را روز رفت و شب درآمد که می کوبد در چون من یتیمی بمانده در پس ژنده گلیمی که می کوبد در چون من اسیری نشسته بر سر کهنه حصیری که می کوبد در چون من حزینی گشاده مرگ بر جانم کمینی بگفتند آنچه بود القصه یکسر چنین گفت او که حق گوید پیمبر که آن ساعت که جان با دادگر داد بزیر لب ازین حالم خبر داد که ما را عاشقی می آید از راه ولی رویم نه بیند آن نکوخواه بدو ده این مرقع کین تمامش به نیکویی ز ما برسان سلامش مرقع چون بدو دادند پوشید چو بوی او بدو زد خوش بجوشید چو بوی آن بصدقش آشنا خواست مسلمان گشت وخاک مصطفی خواست ببردندش از آنجا تا بدان خاک دلی برخاسته بنشست آن پاک چو بشنود آن مسلمان بوی خاکش فرو رفت و بر آمد جان پاکش بزاری جان بداد آن پیر غم خور نهاده روی برخاک پیمبر اگر تو عاشقی مذهب چنین گیر چو شمع از شوق معشوق این چنین میر

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » المقالة الثامن عشر پسر گفتش چو آن خاتم عزیزست بگو باری که سر آن چه چیزست که گر دستم نداد آن خاتم امروز شوم از علم آن باری دلفروز عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » جواب پدر پدر بگشاد مهر از حقه لعل در افشان گشت و کرد این قصه را نقل عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت بلُقیا و عفّان برای خاتم ملک سلیمان بلقیا رفت و با او بود عفان میان هفت دریا بود غاری بدانجا راه جستن سخت کاری چو ماری یک پری آمد پدیدار زبان بگشاد با عفان بگفتار که آب برگ شاخی در فلان جای اگر جمع آری و مالی تو بر پای چنان گردی روان بر روی دریا که مرد تیز تگ بر روی صحرا بدان موضع شدند آن هر دو همراه به پای آن آب مالیدند آنگاه چنان رفتند هر دو بر سر آب که از شستی بقوة تیر پرتاب بآخر چون میان هفت دریا بکام دل رسیدند آن دو شیدا یکی غاری پدید آمد سرافراز بهیبت تیغ کوه او سرانداز اگرچه آن دو همره یار بودند ولی آنجا نه یار غار بودند نهاده بود پیش غار تختی جوانی خفته بر وی نیک بختی در انگشتش یکی انگشتری بود که نقدش بیشتر از مشتری بود به پای تخت خفته اژدهایی شده حلقه نه سر پیدا نه پایی چو دید آن مرد را بیدار گشت او دمی بدمید و آتش بارگشت او چنان عفان بترسید از نهیبش که پیدا گشت دردی ناشکیبش به یار خویشتن گفتا مرو پیش مخور زنهار بر جانت بیندیش مده جان د رغم مهر سلیمان چو مردی چه کنی ملک ای مسلمان نبردش هیچ فرمان و روان شد به پیش تخت سلطان جهان شد بدان انگشتری چون کرد آهنگ شد آن ثعبان چو انگشتی سیه رنگ بجست از بیم عفان و هم آنگاه تفکر کرد تا زان سر شد آگاه خطابش آمد از درگاه ایمان که گر می بایدت ملک سلیمان قناعت کن که آن ملکیست جاوید که زیر سایه دارد قرص خورشید سلیمان با چنان ملکی که اوداشت به نیروی قناعت می فرو داشت عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت سلیمان علیه السلام و شادروانش مگر یک روز می شد با سپاهی ولی بر روی شادروان براهی درآمد خاطرش از ملک ناگاه که کیست امروز در عالم چو من شاه فرو شد گوشه زان قصر عالی سلیمان بانگ زد بر باد حالی که شادروان چرا کردی چنین تو کرا افکند خواهی بر زمین تو نیم گفت ای سلیمان من گنه کار تو زان اندیشه کژ دل نگه دار چنین دارم من از درگاه فرمان که چون دل را نگه دارد سلیمان نگه می دار شادروان او را وگرنه سر منه فرمان او را بسوی ملک چون کردی دمی رای ز شادروانت شد یک گوشه از جای قناعت بایدت پیوسته حاصل که تا بر تو نگردد ملک زایل که مغز ملک و ملک استطاعت نخواهد بود چیزی جز قناعت ولی مغز قناعت فقر آمد تو شاهی گر بفقرت فخر آمد اگر خواهی تو هم ملک جهانی مکن کبر و قناعت کن زمانی قناعت بود آن خاتم که او داشت بخاتم یافت آن عالم که او داشت چنان ملکی عظیمش بود صافی که قانع بود در زنبیل بافی ازان خورشید سلطانی بلندست که از آفاق یک قرصش پسندست ازان در ملک مه را احترامست که او را گرده ماهی تمامست چو پای از دست دادی پی چه خواهی ملک چون هست ملک وی چه خواهی تراگر بی ملک ملک جهانست ازاین شومیت و هردم بیم جانست

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت مأمون خلیفه با غلام غلامی داشت مأمون خلیفه کزو مهمل نماندی یک لطیفه چو خورشیدی به نیکویی جمالش خلایق جمله مایل بر وصالش خم زلفش که دام عنبرین داشت همه هندوستان در زیر چین داشت بلی گر زلف او در چین نبودی نثارش نافه مشکین نبودی چه گویم ز ابروی همچون کمانش که زاغی بود زلف دلستانش ز عشق ثقبه لعلش ز لولو هزاران ثقبه در دل مانده هر سو در آن ثقبه چرا و چون نگنجد که از تنگی نفس بیرون نگنجد ز دیری گه مگر می خواست مأمون که آید آن غلام از پوست بیرون که تا مأمون بداند کان پری چهر قدم چون می زند با شاه در مهر دلش در مهر مامونست یا نه ز خط عهد بیرونست یا نه بمعشوقی وفای عشق دارد باستحقاق جای عشق دارد مگر قومی دلی پر درد و پر سوز به بغداد آمدند از بصره آن روز کامیر المؤمنین ما را دهد داد که ماراست از امیر بصره فریاد نه چندان ظلم کرد و ما کشیدیم که دیدیم از کسی یا ما شنیدیم اگر نستانی از وی داد ما تو مشوش گردی از فریاد ما تو نهان آن قوم را فرمود مأمون که خواهید این غلامم را هم اکنون مگر او در پذیرد این امیری کند زین پس شما را دستگیری ز شه درخواستند آن قوم آنگاه که ما را این غلامت گر بود شاه همه از حکم او دلشاد گردیم ز ظلم آن امیر آزاد گردیم نگه کرد آن زمان سوی غلام او که تا در عهد عشق آید تمام او غلام سیمبر را گفت مأمون درین منصب چه می گویی تو اکنون اگر مرکب سوی آن خطه رانی خطی بنویسمت در پهلوانی غلم آنجایگه می بود خاموش دلش آمد ز شوق بصره در جوش بدانست آن زمان مأمون که آن ماه بغایت فارغست از عشق آن شاه دل مأمون ازان دلبر بگردید ز کار آن نگارش سر بگردید ز عشق او پشیمانی برآورد وز آن حاصل پریشانی برآورد بدل می گفت عشق من غلط بود چه دانستم که معشوقی سقط بود به دست خویشتن در جای خالی بعامل نامه ای بنوشت حالی که چون آید غلام من بآنجا خطی آرد بنام خود بر آنجا چنان باید که کوی شهر و بازار همه بصره بیارایی بیکبار جلاب آرید و در وی زهر آنگاه برو ریزید و برگیریدش از راه منادی گر زهر سو برنشانید که می گویند واسپش می دوانید که هرکش بر ملک ملک اختیارست سزای او بتر زین صد هزارست چو حق از بهر خویشت آفریدست برای قرب خویشت آوریدست بنگذارد تو مرد بی خبر را که باشی یک نفس چیزی دگر را وگر بگذاردت کارت فتادست که صاعی خفیه در بارت نهادست چرا می آید این رفتن گرانت که می گوید خداوند جهانت که گر آیی به پیش من رونده باستقبالت آیم من دونده خدا می خواندت تو خفته آخر چرا می پایی ای آشفته آخر کم از اشتر نه ای مرد درگاه که بر بانگ درایی می رود راه

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت اصمعی با آن مرد صاحب ضیف و زنگی حادی چنین گفت اصمعی پیر یگانه که یک شب در عرب گشتم روانه کریمی کرد مهمانم دگر روز بر او زنگیی دیدم همه سوز کشیده پای تا فرقش بزنجیر بزاری ناله می کرد چون زیر دلی چون دیده موری ز تنگی همه زنگی دلی رفته ز زنگی بپرسیدم از آن زنگی خسته که از بهر چه گشتی پای بسته مرا گفتا گناهی کرده ام من که زین زنجیر و غل آزرده ام من بنزد خواجه من میهمان را بود حقی که نتوان گفت آن را اگر از وی بخواهی این زمانم ببخشد از برای میهمانم چو آوردند نان و خواجه بنشست بسوی نان نمی برد اصمعی دست که نتوانم که خون جان خورم من اگر او را ببخشی نان خورم من چنین گفت اصمعی را میزبانش که زنگی را پر آتش باد جانش بجانش نزد این دلخسته بیمست چه گویم چون گناه او عظیمست گناهش چیست گفت ای خواجه بر گو چنین گفتا که این زنگی بدخو براهی چارصد اشتری قوی حال همه در گرمگاه وزیر اثقال بعجلت کرم میراندست در راه حدایی زار می خواندست آنگاه که تا آن اشتران بی خورد و بی خواب سپس کردند ده منزل در آن تاب حدایی زار و زنگی خوش آواز همه آن اشتران را داده پرواز چو او قصد حدی پیوست کرده ز لذت اشتران را مست کرده چو در سختی چنین راهی سپردند بهم هر چار صد آنجا بمردند بزاری اشتران را بار بر پشت حدی می گفت تا در تشنگی کشت به بانگی چارصد اشتر چو جان داد منت زین غصه نتوانم نشان داد چو حیوان می بمرد از درد این راه چگونه گیرمت من مرد این راه جوانمردا شتر را گر حدی هست ترا از حضرت حق صد ندا هست چو حیوانی بمیرد از یک آواز تویی اندر دو عالم محرم راز پیاپی می رسد از حق پیامت ز حیوانی کمست آخر مقامت خدای از بهر خویشت آفریده ز تو هم نفس وهم مالت خریده تو مشغول وجود خویش گشته بخودبینی ز شیطان بیش گشته ترا صد گنج حق داده زهستی تو با شیطان بهم خورده زمستی خدا خوانده بخویشت جاودانه تو گشته از پی شیطان روانه خدا فعل تو یک یک ذره دیده تو چون ذره هوای خود گزیده زیان کردی همه عمر جهانی که قدر آن ندانستی زمانی ولیکن هست صبر آنکه ناگاه برافتد پرده از چشم تو در راه چو رسوایی خود گردد عیانت بسوزد آتش تشویر جانت

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام چو یوسف را در افکندند در چاه درآمد جبرییل از سدره ناگاه که دل خوش دار در درد جدایی که خواهد بود زین چاهت رهایی تو را برهاند از غم حق تعالی دهد از ملکت مصرت کمالی نهد تاجی ز عزت بر سر تو فرستد مصریان را بر در تو جهان در زیر فرمان تو آرد جهانی خلق مهمان تو آرد بیارد ده برادر را که داری برای نان به پیش تو بخواری علی الجمله بگو با من درین چاه که چون چشمت برایشان افتد آنگاه بزندان شان کنی یا دار سازی و یا از بهر کشتن کارسازی و یا از زخم چوب و تازیانه ز هر یک خون کنی جویی روانه چنین گفت آن زمان یوسف بجبریل که چون آیند خوانمشان بتعجیل نه از بفروختن گویم نه ازچاه براندازم نقاب از روی آنگاه اگر سازند پیشم خویش را خم چه گویم هل علمتم ما فعلتم شما آخر تأسف می نخوردید ز درد آنکه با یوسف چه کردید بر ایشان بر گشادن این کمین بس عذاب سخت ایشان را همین بس اگر دلهای ایشان خاره گردد ازین تشویر حالی پاره گردد دلت مرده ست اگر زین درد فردست که بی شک زنده را احساس در دست تو خامی زین حدیثت خوش نیفتد که جز در سوخته آتش نیفتد چو مومی روز و شب در سوختن باش که تا آتش کند افروختن فاش چو در غیری ندیدی هیچ خیری چرا مشغول می گردی بغیری چو کارت با خود افتادست پیوست سفر در خویش کن بی پای و بی دست اگر در خویشتن یک دم بگردی چو صد دل دان که در عالم بگردی ترا یک ذره در خود عیب دیدن به از صد نور غیب الغیب دیدن عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت پیر خالو سرخسی سرخسی بود پیری خالوش نام بسی بردی بسر با خضر ایام مگر جایی جوانی گرم رو بود که او نو بود و جانش نیز نو بود دلی بود از حقیقت غرق نورش نبودی هیچ کاری جز حضورش خضر می شد بر آن پیر درویش بره بر آن جوان را برد با خویش جوان بنشست و پیر از بهر یاری بدو گفت ای جوان تو در چه کاری جوان گفتش جوان اینجا کدامست که اکنون قرب ده سال تمامست که تا من لحظه ز اندیشه دوست نه از مغزم خبر دارم نه از پوست چو بشنید این سخن زو پیر دانا بدو گفت ای جوانمرد توانا مرا اندیشه کردن زو محالست من این دانم که اکنون شست سالست که تا دایم چنان در عیب خویشم که یکدم نر نمی خیزد ز پیشم چو خود را جمله ننگ و عیب بینم چگونه در نجاست غیب بینم مرا این گر نکو و گر نکو نیست دمی از ننگ خود پروای او نیست اگر مبرز بپردازم ز مردار روا باشد که یار آید پدیدار ولیکن با چنین مردار در بر نیاید دولت این کار در بر اگر پاکیت باید پاک گردی وگرنه خون خوری در خاک گردی چه خواهی کرد آخر این ریاست چو خورشیدی که تابد بر نجاست نخستین پاک گرد آنگاه بنگر مرو بر جهل چاه و راه بنگر کسی کو در نجاست مشک جوید میان بحر خاک خشک جوید جوان را این سخن در دل چنان شد که گفتی از دلش زان ننگ جان شد بلرزید و بغرید و نگون گشت چنان شد کین چنین سرگشته خون گشت خضر گفتش که ای پیر دلفروز مزن او را بدین تیغ جگرسوز که این کار بزرگان جهانست نه کار نازنینان جوانست بلا شک مست را باید امان داد کمان بر قوت بازو توان داد تو این دم مست عشق دلنوازی گهی سرمست و گاهی سرفرازی میی باید ز مخموران خاصت که تا از خود دهد کلی خلاصت همی هرچت کند از خویشتن دور می تو آن بود نه آب انگور کسی چون مستیی یابد برو دست چنانداند که فانی گشت هر هست چو از مستی فنا بشناختی باز تو مستی در فنا سر بر میفراز

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت شیخ یحیی معاذ با بایزید رحمهما الله ز یحیی بن المعاذ آن شمع اسلام خطی آمد به سوی پیر بسطام که شیخ دین چه می گوید در آنکس که خورد او شربتی پاک مقدس که سی سالست تا لیل و نهارش سری بودست بگرفته خمارش رسید از بایزید او را جوابی که اینجا هست مردی را شرابی که دریا و زمین و عرش و کرسی بیکدم خورد ازو دیگر چه پرسی هنوزش نعره هل من مزیدست گر او را می ندانی بایزیدست چرا ناخورده می از دست رفتی که هشیار آمدی و مست رفتی بسی خود را تهی دستی نمایی که ازجام تهی مستی نمایی هزاران بحر نقد این جهانست سراسر پر برای خاص جانست چو اینجا مست از یک می توان شد بدریا نوش کردن کی توان شد اگر تو مست عشق دلفروزی بیک فرمان بمیری و بسوزی وگرنه مست خویشی همچو مستان بره رفتن چه برخیزد ز مستان بفرمان رو اگر داری مقامی که گر مستی نیاری رفت گامی که هر عاشق که بر فرمان نباشد اگر دردش بود درمان نباشد عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت شیخ علی رودباری چنین گفتند جمعی هم دیاری ز لفظ بوعلی رودباری که در حمام رفتم من یکی روز جوانی تازه دیدم بس دلفروز برخساره چو ماه آسمان بود به بالا همچو سرو بوستان بود سر زلفش بپای افکنده دیدم بروی او جهانی زنده دیدم چو خورشید رخش تابنده گشتی نگشتی آسمان تا بنده گشتی بزلفش صد هزاران پیچ بودی اگر بودی درو جان هیچ بودی نظر می خواند بر رویش ز دو عین بلا و رنج خود چون از صحیحین ولی دل گفت ازان دو چشم بیمار صحیحت کی شود این رنج و تیمار چو بیماریش در عین اوفتادست صحیحینم سقیمین اوفتادست بجان و دل خطش را خط روان بود بلی باشد روان چون روی آن بود خطش سر سبزی باغ ارم داشت لب او سرخ رویی نیز هم داشت بدندان استخوانی لولوش بود که مروارید کمتر هندوش بود بکش آورده پای آن سیم اندام نشسته از تکبر سوی حمام یکی صوفی بخدمت ایستاده نظر بر روی آن برنا گشاده زمانی بر سرش می ریخت آبی زمانی سرد می کردش شرابی گهی دست و قفای او بمالید گهی بر سنگ پای او بمالید چو شد از شوخ پاک آن سیم اندام چو خورشیدی برون آمد ز حمام دوید آن صوفی و او را درآورد برای خشک کردن میزر آورد مصلی نماز آنگاه خرسند بزیر پای آن دلخواه بفکند پس آنگه جامه اندر بر فکندش بخور عود در مجمر فکندش گلاب آورد و پس بر روی او ریخت ذریره بر شکنج موی او بیخت بزودی باد بیزن هم روان کرد چو بادی بر سر آن گل فشان کرد اگرچه خدمتش هر دم فزون بود ولی درچشم آن زیبا زبون بود زبان بگشاد صوفی گفت ای ماه چه می خواهی تو زین صوفی گمراه چه باید تا پسندت آید از من بگو کین خشم چندت آید از من بمن می ننگری از ناز هرگز چه سازد با تو این مسکین عاجز چو از صوفی پسر بشنید این راز بدو گفتا بمیر ورستی از ناز چو بشنید این سخن صوفی ازان ماه یکی آهی بکرد و مرد ناگاه چنان مرد از کمال عشق زود او که گفتی در جهان هرگز نبود او تو گر نتوانی ای مسکین چنین رفت چگونه خواهی اندر آن زمین رفت اگر تو این چنین مردی برستی وگرنه تا قیامت پای بستی بآخر بوعلی او را کفن ساخت وز آنجا رفت و کار خویشتن ساخت مگر می رفت روزی بوعلی خوش میان بادیه تنها چو آتش جوان را دید با دلقی جگر خون رخی چون زعفران حالی دگرگون بر شیخ آمد و گفت آن جوانم که از دعوی کشنده آن فلانم بکشتم آن چنان مردی قوی را چنین گشتم کنون از بدخویی را کنون عهدیست با حق این جوان را که هر سالی کند حجی فلان را برای او کنم حجی پیاده دگر بر گور او باشم فتاده دریغا مرد زر و زور بودم کمال او ندیدم کور بودم کنون هر دم ازان دردم دریغست شبانروزی ازان مردم دریغست اگر تو ذره داری ازین درد زمان عشق بازی این چنین گرد چه می گویم تو چه مرد نبردی که تو در عاشق نه زن نه مردی درین مجلس نیاری جمع مردن مگو دل سوخته چون شمع مردن ز پیش خویشتن بر بایدت خاست نیاید عاشقی با عافیت راست

عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت سلطان محمود با مرد دوالک باز مگر محمود با اعزاز می شد بره مردی دوالک باز می شد شهش گفتا که ای طرار ره زن ترا می بیند اینجا چشم درمن که بنشینی میان خاک در راه دوالک بازی آموزی تو با شاه دوالک باز گفتش ای جهاندار برو بنشین چه می خواهی ازین کار نخواهد گشت چون پروانه با شمع دوالک بازی و کوس و علم جمع مجرد گرد و پس این پیشه می کن وگر نه همچنین اندیشه می کن درین منزل که کس نه دل نه جان یافت کمال از پاک بازی می توان یافت عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت شیخ ابوسعید با قمار باز بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه گروهی گرم رو را دید در راه که می رفتند بر یک شیوه یک جای ازار پای چرمین کرده در پای یکی را شاد بر گردن گرفته بسی رندانش پیرامن گرفته مگر پرسید آن شیخ زمانه که کیست این مرد گفتند ای یگانه امیر جمله اهل قمارست که او در پیشه خود مرد کارست ازو پرسید شیخ عالم افروز که از چه یافتی این میری امروز جوابش داد رند نانمازی که من این یافتم از پاک بازی بزد یک نعره شیخ و گفت دانی که دارد پاک بازی را نشانی امیرست و سرافراز جهانست که کژبازی بلای ناگهانست همه شیران که مرد راه بودند جهان عشق را روباه بودند بهش رو نیک بنگر با خبر باش بلا می بارد اینجا بر حذر باش اگر داری سر گردن نهادن برای جان فشانی تن نهادن مسلم باشدت این پاک بازی وگر نه ناقصی و نانمازی اگر چون پاک بازان میکنی کار چو عیسی سوزنی با خود بمگذار اگر جز سوزنی با تو بهم نیست جز آن سوزن حجابت بیش و کم نیست عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت مجنون و لیلی مگر یک روز مجنون فرصتی یافت بر لیلی نشستن رخصتی یافت ز مجنون کرد لیلی خواستاری که ای عاشق بیاور تا چه داری زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه نه آبم ماند در عشق تو نه چاه ندارم در جگر آبی که باشد نه در دیده شبی خوابی که باشد چو عشقت کرد نقد عقل غارت کنون جانیست وز تو یک اشارت اگر جان خواهی اینک می دهم من یقین می دان که بی شک می دهم من زبان بگشاد لیلی دلاور کز اینت کی خرم چیزی بیاور یکی سوزن بلیلی داد مجنون که از دو کون این دارم من اکنون مرا در جمله اقلیم هستی همین نقدست و دیگر تنگدستی من این نیز از برای آن نهادم که در صحرا بسی می اوفتادم بسی در جست و جوی چون تودلدار شکستی همچو گل در پای من خار بدین سوزن من افتاده بر جای برون می کردمی آن خار از پای چنین گفت آن زمان لیلی به مجنون که این می جستم از تو تا باکنون اگر در عشق صادق بوده ای تو بدین سوزن چه لایق بوده ای تو اگر در جستن چون من نگاری شود در پایت ای شوریده خاری بسوزن آن برون کردن روا نیست وگر بیرون کنی باری وفا نیست یکی خاری که چندانش کمالست که دایم چاوش راه وصالست بسوزن آن برون کردن دریغست ترا جز خون دل خوردن دریغست چو در پای تو خار از بهر ما شد گلی می دان که با تو در قبا شد کمی تو از درخت گل درین کار که سالی بر امید گل کشد خار ز لیلی خار در پایت شکسته به از صد گل ز غیری دسته بسته

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » المقالة التاسع عشر ششم فرزند آمد دل پر اسرار ز الماس زبان گشته گهربار پدر را گفت آن خواهم همیشه که باشد کیمیا سازیم پیشه اگر یابم بعلم کیمیا راه شوند از من جهانی کیمیا خواه گر آن دولت بیابم دین بیابم که چون آن یک دهد دست این بیابم جهان پر ایمن گردانم از خویش فقیران را غنی گردانم از خویش عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » جواب پدر پدر گفتش که حرصت غالب آمد دلت زان کیمیا را طالب آمد چه خواهی کرد دنیای دنی را سرای مکر و جای دشمنی را که دنیا هست زالی هفت پرده برای صید تو هر هفت کرده همی بینم ز حرصت رفته آرام بیارام ای چو مرغ افتاده در دام که مرغ حرص را خاکست دانه ز خاکش سیری آید جاودانه عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت آن حیوان که آن را هَلوع خوانند عطا گفته ست آن مرد خراسان که حیوانیست با صد کوه یکسان پس کوهی که آن را قاف نامست مگر آنجایگه او را مقامست بر او هفت صحرا پر گیاهست پس او هفت دریا پیش راهست در آنجا هست حیوانی قوی تن که او را نیست کاری جز که خوردن بیاید بامدادان پگاه او خورد آن هفت صحرا پر گیاه او چو خالی کرد حالی هفت صحرا بیاشامد بیک دم هفت دریا چو فارغ گردد از خوردن بیکبار نخفتد شب دمی از رنج و تیمار که من فردا چه خواهم خورد اینجا همه خوردم چه خواهم کرد اینجا دگر روز از برای او جهاندار کند صحرا و دریا پر دگر بار چو حرص آدمی دارد کمالی خود ایمان نیستش بر حق تعالی چگونه ذره آتش سرافراز چو در هیزم فتد از پس رسد باز ترا گر ذره حرصست امروز به پس می باز خواهد رفت از سوز ترا پس آن نکوتر گر بدانی که آبی بر سر آتش فشانی وگر نه تو نه هشیاری نه مستی بمانی جاودان آتش پرستی وگر یک جو حرامت در میانست بهر یک جو عذابی جاودانست عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت عیسی علیه السلام مگر روح الله آن شمع دلفروز به گورستان گذر می کرد یک روز ز گوری ناله ای آمد به گوشش دل از زاری آن آمد به جوشش دعا کرد آن زمان تا حق تعالی به یک دم زنده کردش چون خیالی یکی پیر خمیده چون کمانی سلامش گفت و ساکن شد زمانی مسیحش گفت پیرا کیستی تو چه وقتی مردی و کی زیستی تو پس آنگه گفت ای بحر پر اسرار منم حیان بن معبد چنین زار هزار و هشتصد سالست ای پاک که تا من مرده ام افتاده در خاک ازین سختی نیاسودم زمانی ندیدم خویش را یک دم امانی مسیحش گفت ای شوریده خوابت چرا کردند چندینی عذابت بدو گفت این عذاب من کالیمست برای دانگی مال یتیمست مسیحش گفت بی ایمان بمردی که از دانگی تو چندین رنج بردی چنین گفت او که بر اسلام مردم که چندین سال چندین رنج بردم دعا کرد آن زمان عیسی پاکش که تا خوش خفت و شد با زیر خاکش مسلمانان مسلمانی گر اینست ندانم کانچه می بینم چه دینست گرت یک جو حرام ناصوابست هزار و هشتصد سالت عذابست وگر خود مال سر تا سر حرامست چگویم خود عذابت بر دوامست عزیزا چون وفاداری نداری غم خود خور چو غم خواری نداری نداری هیچ گردن سر میفراز حساب خصم از گردن بینداز که چون بر سر نداری عیسی پاک بسی بینی عذاب از خصم بی باک ندانی هیچ کار خویش کردن بجز عمرت کم و زر بیش کردن نمی دانی که تا تو سیم کوشی بغفلت عمر زرین می فروشی مکن زر جمع چون سیماب درتاب که خواهی گشت ناگه همچو سیماب ازان زر بیشتر در زیر خاکست که از وی بیشتر مردم هلاکست زری کان سنگ در کوه و کمر داشت بخیل از سنگ آن زر سخت تر داشت بده از مردمی صد گنج پیوست ولی یک جو بمردی کم ده از دست خسی کو نان ده آمد از کسی به که یک نان ده ز فرمان ده بسی به ولی کشته شدن در پای پیلان به از نان خوردن از دست بخیلان

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت نوشروان عادل چنین گفته ست نوشروان عادل که گر میری ز درویشی قاتل ترا بهتر بود آن زخم شمشیر که از نان فرومایه شوی سیر مشو با اهل دنیا در ستیزه که مرداریست و مشتی کرم ریزه بیک ره اهل دنیا در ریاست چو کرمانند در عین نجاست زر و سیم و قبول و کار و بارت نیاید در دم آخر بکارت اگر اخلاص باشد آن زمانت بکار آید وگرنه وای جانت بهر چیزی که در دنیا کمالست یقین می دان که آن در دین وبالست عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت در ذمّ دنیا چنین دادست صاحب شرع فتوی که هر کو یک سخن گوید ز دنیی به پانصد سال ره کانرا شمارست ز جنت دور افتد این چه کارست ز دنیا یک سخن خود چون بود آن که گر افزون بود افزون بود آن کسی کو عمر در دنیی بسر برد قوی مردی بود در دین اگر مرد چو کشتی در ره دنیا تو خود را خری باشی که باشی گول و خود را ز دنیی جزپشیمانی چه خیزد نمی دانی ز نادانی چه خیزد عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت در ذمّ دنیا چنین گفته ست آن پاکیزه گوهر که دینی دوست از سگ هست کمتر چو مرداریست این دنیای غدار سگان هنگامه کرده گرد مردار چو سگ زان سیر شد بگذارد آنرا که تا یک سگ دگر بردارد آنرا ذخیره نهد او از هیچ رویی نیندیشد ز فردا نیز مویی ولی هر کس که دنیاجوی باشد همیشه در طلب چون گوی باشد چو گویی می دود دایم ز عادت که تا یک دم کند دنیا زیادت امید عمر یک روزش نه وانگاه غم صد ساله بر جانش بیک راه عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » گفتار عبّاسۀ طوسی در دنیا چنین گفته ست عباسه که دنیی چو مرداریست در گلخن به معنی چو زین مردار شیران سیر خوردند پلنگان آمدند و قصد کردند پلنگان چون بخوردند و رمیدند سگان کرد و گرگان در رسیدند چو اندک چیز از وی بر سر آمد کلاغ از هر سویی جوقی درآمد بخوردند آن کلاغان آن قدر نیز بماند آخر ازیشان اندکی چیز جعل نیز آمد و آن روث و آن خون بگردانید هر سویی دگرگون چو ماند استخوانی بی کبابی درو تابد بگرمی آفتابی ازو اندک قدر چربی برآید بسی مور از همه سویی درآید چو آن موران خورند آن چربی آنگاه بماند استخوانی خشک بر راه چنین گفت او که شاهانند شیران ز بعد او پلنگانند امیران سگ و گرگند اعوانان ایشان کلاغانند شاگردان اعوان جعل آن عامل مالست در کار ولیکن مور باشند اهل بازار عزیزا می ندانم تو چه نامی ببین تاتو ازینها خود کدامی همه دنیا چو مرداریست ای دوست وزو مردارتر آنک از پی اوست کسی کو از پی مردار باشد ز مرداری بتر صد بار باشد عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » گفتار جعفر صادق چنین کردند اصحاب ولایت ز لفظ جعفر صادق روایت که ویرانیست این دنیای مردار وزو ویران ترست آن دل بصد بار که او ویرانه دنیا گزیند که تا در مسند دنیا نشیند ولیکن هست عقبی جای معمور وزو معمورتر آن دل که از نور نخواهد جز بعقبی در عمارت شود قانع دهد دنیا بغارت عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت یحیی معاذ رازی مگر یحیی معاذ آن مرد محرم براهی بر دهی بگذشت خرم یکی گفتش که هست این ده دهی خوش زبان بگشاد یحیی همچو آتش کزین خوشتر دل مردیست بالغ که هست او از ده خوش سخت فارغ

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت در ذمّ دنیا یکی پرسید ازان دانای فتوی که چه بهتر بود از مال دنیی چنین گفت او که مالی کان نباشد که گر باشد به جز تاوان نباشد که گر مالی ز دنیا افتد آغاز ترا آن مال دارد از خدا باز ولی کی ارزد آن مال جهانی که از حق باز مانی تو زمانی چو از حق باز می دارد ترا مال پس آن بهتر که نبود در همه حال ترا چون عیش دنیا راه زن شد کجا در دین توانی بت شکن شد همه عمرت شبست ای خفته راه نه از روزی نه از بیداری آگاه چو روزت صبح گرداند بزودی که تو در عشق بازی با که بودی هر آن ساعت که نه در عشق دینی حریف اژدهای آتشینی عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت شاهزاده و عروس یکی شه زاده خورشید فر بود که بینایی دو چشم پدر بود مگر آن شاه بهر شاه زاده عروسی خواست داد حسن داده بخوبی در همه عالم مثل بود سر خوبان نقاش ازل بود سرایی را مزین کرد آن شاه سرایی نه بهشتی بهر آن ماه سرایی پای تا سر حور در حور ز بس مهر و ز بس مه نور در نور ز بس شمع معنبر روی در روی معین گشته آن شب موی در موی ز بحر شعر وصوت رود هر دم خروش بحر و رود افتاده در هم ز سوق سبع الوانش اتفاقا خجل سبع سموات طباقا عروسی این چنین جشنی چنین خوش چنین جمعی همه زیبا و دلکش نشسته منتظر یک خلد پر حور که تا شه زاده کی آید بدان سور مگر از شادیی آن شاه زاده نشسته بود با جمعی بباده ز بس کان شب بشادی کرد می نوش وجودش بر دل او شد فراموش بجست از جای سرافکنده در بر خیال آن عروس افتاده در سر دران غوغا ز مستی شد سواره براند او از در دروازه باره نه پیدا بود در پیشش طریقی نه همبر در رکاب او رفیقی مگر از دور دیری دید عالی منور از چراغ او را حوالی چنان پنداشت آن سرمست مهجور که آن قصر عروس اوست از دور ولی آن دخمه گبران کرده بودند که از هر سوی خیلی مرده بودند دران دخمه چراغی چند می سوخت دل آتش پرستان می بر افروخت نهاده بود پیش دخمه تختی بدان تخت اوفتاده شوربختی یکی زن بود پوشیده کفن را چو شه زاده بدید از دور زن را چنان پنداشت از مستی باده که اینست آن عروس شاه زاده ز مستی پای از سر می ندانست ره بام از ره در می ندانست کفن از روی آن نو مرده برداشت محل شهوتش را پرده برداشت چو زیر آهنگ را در پرده افکند زبان را در دهان مرده افکند شبی در صحبتش بگذاشت تا روز خوشی لب بر لبش میداشت تا روز همه شب منتظر صد ماه پیکر نشسته تا کی آید شاه از در چو ناپیدا شد آن شه زاد عالی پدر را زو خبر دادند حالی پدر بر خاست با خیلی سواران بصحرا رفت همچون بیقراران همه ارکان دولت در رسیدند ز دور آن اسپ شهزاده بدیدند پدر چون دید اسپ شاه زاده نهاد آنجا رخ آنگه شد پیاده پسر را دید با آن مرده بر تخت بدلداری کشیده در برش سخت چو خسرو با سپاه او را چنان دید تو گفتی آتشی در قعر جان دید پسر چون پاره با خویش آمد شهش با لشکری در پیش آمد گشاد از خواب مستی چشم حالی بدید آن خلوت و آن جای خالی گرفته مرده راتنگ در بر ستاده بر سر او شاه و لشکر بجای آورد آنچ افتاده بودش همی بایست مرگ خویش زودش چو الحق قصه ناکامش افتاد ز خجلت لرزه بر اندامش افتاد همه آن بود میلش از دل پاک که بشکافد زمین او را کند خاک ولیکن کار چون افتاده بودش نبود از خجلت و تشویر سودش مرا هم هست صبر ای مرد غم خور که تا آید ببالین تو لشکر دران ساعت بدانی و به بینی که با که کرده این هم نشینی چو ابرهیم در دین بت شکن باش بتان آزری را راه زن باش که ابرهیم چون آهنگ آن کرد خداوند جهانش امتحان کرد ترا گر امتحان خواهند کردن نگونسار جهان خواهند کردن

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت ابرهیم علیه السلام نوشته در قصص اینم عیان بود که ابرهیم پیغامبر چنان بود که بودی چل هزارش از غلامان سگی آن هر غلامی را بفرمان قلاده جمله را زرین ولیکن شمار گوسفندش نیست ممکن ملایک چشم بر کارش گشادند ز کارش در گمانی اوفتادند که او مشغول چندین گوسفندست خدا می گوید او پاک و بلندست گر او مستغرق رب جلیلست بنگذارد خلیلی چون خلیلست بجبریل امین حق گفت برخیز به پیش او زبان ز آواز کن تیز که تا چون بینی او را در ره ما چه زو بینی به پیش درگه ما چو مردی گشت روح القدس محسوس بآوازی خوش الحان گفت قدوس خلیل الله چون بشنیدش آواز ز پای افتاد گفتی آن سرافراز بدو بخشید ثلثی گوسفندان بدو گفت ای دوای دردمندان بگو یکبار دیگر نام یارم که این نامست دایم غم گسارم دگر ره گفت روح القدس آنگاه دگر ره اوفتاد از شوق در راه بدو بخشید آن تاج بلندان دوم ثلثی که بود از گوسفندان دگر ره گفت نام حق دگر بار بگو چون به ازین نبود دگر کار دگر ره گفت قدوسی بآواز دگر ره بی خودش افتاد آغاز بدو بخشید یکسر گوسفندان کم از میشی همی نگذاشت چندان درآمد جبرییل و گفت ای پاک منم روح القدس در عالم خاک مرا این گوسفندان نیست در خور تراست این جمله ای پاک مطهر که جبریل امین در هیچ بابی نبودست آرزومند کبابی خلیلش گفت آگاهی ازین راز که چیزی داده نستانم ز کس باز بدو جبریل گفت از من شبانی نیاید من کنون رفتم تو دانی خلیلش گفت من نیز این همه پاک رهاکردم رها کردی تو بی باک خطاب آمد ز حق سوی ملایک که هان چون بود ابرهیم مالک که چون جبریل نام ما ندا کرد بنام ما همه نقدی فدا کرد یقین تان شد که او جز بنده نبود بما زنده بمالی زنده نبود ملایک باز گفتند ای خداوند مگر دل زندگی دارد بفرزند پس آنگه کرد حق از راه خوابش بتسلیم پسر کشتن خطابش پسر را چون برای کشتن آورد زمین را چون فلک در گشتن آورد برآمد از ملایک بانگ و فریاد که او از مال و فرزندست آزاد ولیکن ایمنی او بخویشست بسی آن زندگی از جمله بیشست چنان تقدیر رفت از غیب دانش که در آتش کنند از امتحانش بآخر چون بآتش شد گرفتار درآمد جبرییل از اوج اسرار که هان در خواه هر حاجت که داری بتو گفتا ندارم چون نه یاری اگر از غیر حاجت خواه باشم پس از اغیار این درگاه باشم من از غم فارغم بشنو سخن راست خدا داند کند آنچش بود خواست ملایک چون مقام او بدیدند ز صدق او خروشی برکشیدند کالهی پاک جسم و پاک جانست بهر چش آزمودی بیش ازانست چنان در حکم تو دیدیم نرمش که آتش سرد شد از عشق گرمش بهشتی گشت دوزخ از دل او زهی خلت که آمد حاصل او گرش خوانی خلیل خویش شاید گرش جلوه دهی زین بیش شاید گر از دین خلیلت رهبری نیست ترا پس جز طریق آزری نیست گرت بی سیمیست و بی زری هم ترا نمرودیست و آزری هم عجب داری که نمرودی چنان شد که بهر حرب حق بر آسمان شد که گر کاریت ناگه کوژ گردد دلت نمرود ره آن روز گردد چنان در چشم آید خشم و کینه ت که بر گردون رسد صندوق سینه ت ترا چون کر گس و صندوق هم هست بنمرودیت در عالم علم هست چو هر دم می رسد صد تیر انکار چو نمرودت بدین گردنده پرگار تو پس در کار خود نمرود خویشی بنیک و بد زیان و سود خویشی تویی در بند افزونی بمانده ملایک غرق بی چونی بمانده چوعمرت رفت آخر چون کنی تو که بنشستی که زر افزون کنی تو همه عمرت زیان بودست ای دوست که تا یک جو زرت سودست ای دوست چو همت جای مردی یک قراضه ست بسی کم از زنان مستحاضه ست توانگر را پیمبر مرده خوانده ست کسی کو سیم دارد مرده مانده ست چو سگ از پس مکن چندین جهانی که این سگ را تمامست استخوانی ترا این نفس همچون گبر زردشت بزیر پای ناگه خواهدت کشت بکاری گر نمی داریش مشغول شوی از دست او از کار معزول

عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » حکایت حلّاج با پسر پسر را گفت حلاج نکوکار بچیزی نفس را مشغول میدار وگرنه او ترا معزول دارد بصد ناکردنی مشغول دارد که تو در ره نه مرد قوی ذات که تنها دم توانی زد بمیقات تو را تا نفس می ماند خیالی بود در مولشش دایم کمالی اگر این سگ زمانی سیر گردد عجب اینست کاینجا شیر گردد شکم چون سیر گردد یک زمانش به غیبت گرسنه گردد زبانش چو تیغی تیز بگشاید زبانی بغیبت می کشد خلق جهانی بسی گرچه فرو گویی بگوشش نیاری کرد یک ساعت خموشش عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » در معنی آن که غیبت گناهی بزرگ است چنین نقلست در توراة کان کس که او غیبت کند آنگاه ازان پس ازان توبه کند آخر کسی اوست که در صحن بهشتش ره دهد دوست وگر خود توبه نکند اولین کس که در دوزخ رود او باشد و بس اگر تیغ زبانش چون زبانه شود چون رمح خطی راست خانه نشان راستی دل بود آن که دل را اولین منزل بود آن درین مجلس بزرگان جهان را چو خاموشی شرابی نیست جان را عطار » الهی نامه » بخش نوزدهم » سخن گفتن آن مرد در غیبت بزرگی بود می گفت و شنود او بسی گرد جهان گردیده بود او یکی گفتش که ای دانای دمساز کرا دیدی کزو گویی سخن باز چنین گفت او که گشتم هفت اقلیم ندیدم در جهان جز یک کس و نیم یکی آن بود مانده در پسی او که نه نیک و نه بد گفت از کسی او ولکین نیمه آن بود کز عز بجز نیکو نگفت از خلق هرگز ترا تانیک و بد همراه باشد نه دل بینا نه جان آگاه باشد ولیکن چون نه این ماند نه آنت بسر قدس مشغولست جانت عطار » الهی نامه » بخش بیستم » المقالة العشرون پسر گفتش که درویشی بسیار بسی باشد که آرد کافری بار بزر چون دین و دنیا می شود راست ز حق هم کیمیا هم زر توان خواست عطار » الهی نامه » بخش بیستم » جواب پدر پدر گفتش که چون زر سایه افکند ترا از گوهر و از پایه افکند نیاید دنیی و دین راست هر دو ز حق می دان که نتوان خواست هر دو

عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت شیخ با ترسا یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار شبانگاهی برون آمد ببازار که لختی تره برچیند ز راهی که گر سنگیش می بد گاه گاهی یکی ترسا کمیتی بر نشسته بر او زینی مرصع تنگ بسته غلامان پیش و پس بسیار با او دو چاری خورد در بازار با او چو شیخ آن دید حالی گرم دل شد ز درویشی خویش الحق خجل شد خطابی کرد سوی حق کالهی چنین خواهی مرا او را نخواهی منم از دوستان وز دشمنان او چنین خواهی که من باشم چنان او یکی ترساست در ناز و زر و عز مسلمانی چنین بی برگ و عاجز محبت را نصیب از تو گدازش عدو را هم نواو هم نوازش ز تو نه نان نه جامه خوانده را ولی اسپ و عمامه رانده را چو گفت آن پیر در خون مانده این راز شنود از هاتفی در سینه آواز که ای مؤمن اگر خواهی همه چیز بدل کن تا کند ترسا بدل نیز تو زان خود بده چون تنگدستی وزان او همه بستان و رستی مسلمانی بترسایی بدل کن بده فقر و غنا گیر و عمل کن اگر او را درم دادیم و دینار ترا ای مرد دین دادیم ودیدار ز دین بیزار شو دینار بستان بیفکن خرقه و زنار بستان چو این سر در دل آن پاک افتاد ز خود بیخود شد و در خاک افتاد چو با خویش آمد آن از خویش رفته وجود از پس خرد از پیش رفته فغان در بست و گفتا ای الهم نخواهم این بدل هرگز نخواهم نخواهم این بدل من توبه کردم دگر هرگز بگرد این نگردم بصد صنعت نکو کردست دمساز میفکن آن نکویی را ز خود باز بخودرایی تو خودرای و مستی برآی از خود خدا را باش و رستی اگر یک مویت از ایشان نشان هست بیابی هرچه در هر دو جهان هست عطار » الهی نامه » بخش بیستم » گفتار بزرگی در شناختن حق بزرگی گفت از پیران این راه که تا بشناختم حق را از آنگاه مرا نه امن و نه ناایمنی هست نه با کس دوستی نه دشمنی هست کنون من گفتم اسراری که شاید تو هم زین پس بکن کاری که باید

عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت مرد صوفی که بر زبیده عاشق شد زبیده بود در هودج نشسته بحج می رفت بر فالی خجسته ز بادی آن سر هودج برافتاد یکی صوفی بدیدش بر سر افتاد چنان فریاد و شوری در جهان بست که نتوانست او را کس دهان بست ازان صوفی زبیده گشت آگاه نهفته خادمی را گفت آنگاه مرا از نعره او باز خر زود وگر خرجت شود بسیار زر زود یکی همیان زر خادم بدو داد ستد چون بدره شد تن را فرو داد زبیده گفت هان او را بدانید بسی سیلی بروی او برانید فغان می کرد کآخر من چه کردم که چندین زخم بی اندازه خوردم زبیده گفت ای عاشق تو برخویش چه خواهی کرد ای کذاب ازین بیش تو کردی دعوی عشق چو من کس چو زر دیدی بسی بودت ز من بس ز سر تا پا همه دعویت دیدم که در دعویت بی معنیت دیدم مرا بایست جست و چون نجستی یقینم شد که اندر کار سستی مرا گر جستتی اسباب و املاک زر و سیمم ترا بودی همه پاک ولیکن چون مرا بفروختی باز سزای همت تو کردم آغاز مرا بایست جست ای بی خبر یار که تا جمله ترا بودی بیکبار تو درحق بند دل تا رسته گردی چو دل در خلق بندی خسته گردی همه درها بگل بر خود فرو بند در او گیر و کلی دل در او بند که تا از میغ تاریک جدایی بتابد نور صبح آشنایی اگر آن روشنایی بازیابی طریق آشنایی بازیابی بزرگانی که سر بر ماه بردند بنور آشنایی راه بردند

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme · 6 · Qur'an & Sunnah