Qur'an&Sunnah

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۴ - الحكایة ‌و التمثیل پیش ذوالقرنین شد مردی دژم سیم خواست از شاه عالم یک درم شاه کان بشنود گفت ای بی خبر از چو من شاهی که خواهد این قدر گفت پس شهری ده و گنجی مرا تا براید کار بی رنجی مرا گفت چندینی بشاه چین دهند تو که باشی تا ترا چندین دهند سالک سرگشته چون اینجا رسید رخت همت هرچه بد اینجا کشید روی از پس رفتنش ممکن نبود ور ز پس میرفت دل ساکن نبود ره بپیشان بردنش امکان نداشت زانکه هیچ این ره سروپایان نداشت دید عالم عالم از خون موج زن گاه عرش و گاه گردون موج زن صد هزاران عالم پر شور بود جای زاری بد نه جای زور بود لاجرم انبان زاری برگرفت در بدر بی زور زاری درگرفت خویشتن را رسته دید اول ز بند لاجرم بر شد برین دود بلند پر شد از پندار وسودا در گرفت زان بدین زودی ز بالا درگرفت اول آغازی نهاد از جبرییل صدقه میجست او چو ابناء السبیل در بدر میرفت تا پایان کار بشنو اکنون قصه از پیشان کار عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۱ - المقالة الاولی سالک آمد تا جناب جبرییل همچو موری مرده پیش ژنده پیل گفت ای سلطان اسرار علوم نقش غیب الغیب را جان تو موم ای برادر خوانده خیل رسل مهدی اسلام و هادی سبل هم تو روح القدس و هم روح الامین هم امین وحی رب العالمین هم اولوالعزم از تو رفته پیش صف هم گرفته مرسلین از تو شرف حامل قرآن و تورات و زبور صد کتاب آورده از حق جمله نور خانه خاص تو خدر کبریا منزل پاک تو جان مصطفی صد هزاران پر طاوسی تراست در مقام قدس قدوسی تراست انبیا را ترجمانی کرده شرح صد عالم معانی کرده عاجزم وز خان و مان افتاده ام بی سرو بن در جهان افتاده ام در دلم دردیست ار درمانش هست چارهء کن چون رگی باجانش هست جبرییلش گفت راه خویش گیر در سلامت رو صلاحی پیش گیر ما درین دردیم همچون تو مدام تو برو خود درد ما ما را تمام یک مقام خاص دارم از هزار بیشتر زان نبودم یک ذره بار گر به انگشتی کنم زانجا گذر همچو انگشتم بسوزد بال و پر این دمم سدره ست باری منتها تا کیم آید خبر از مبتدا بر من از هیبت که آید هر نفس شرح نتوان داد آن با هیچکس زانکه کس طاقت ندارد آن سماع زان کند هر دوجهان جان را وداع تا که حمال کلام او شدم ذره ذره ز احترام او شدم نه توانم بار آن هرگز کشید نه توانم ذل بی آن عز کشید زین همه هیبت که بر جان منست آنچه بس پیداست پنهان منست من نیم از خوف شاد او هنوز می نیارم کرد یاد او هنوز تو سر خود گیر کاینجا راه نیست ورنه سر زن چون سرت آگاه نیست سالک آمد پیش پیر راهبر قصه خود بازگفتش سر بسر پیر گفتش هست جبریل امین روح یعنی امر رب العالمین ذره گر جبرییلی بایدت امر را جانی سبیلی بایدت مدتی جبریل طاعت کرد و کار سال آن هفتاد ره هر یک هزار تا خدا را یاد کردن زهره داشت پیش از آن دایم خموشی بهره داشت باز همچندان که اول کرد کار تا که حاجت خواه شد از کردگار عمرها در طاعت و در راه شد تا بنامش خواند و حاجت خواه شد این همه اورا چو میبایست کرد تو چه خواهی کرد ای فرتوت مرد جبرییل از بعد چندین ساله کار یافت گنج یاد کرد کردگار تو زننگ خویش نندیشی دمی بر تهور نام او گویی همی یاد او مغز همه سرمایهاست ذکر او ارواح را پیرایهاست گر ملایک را نبودی یاد او نیستندی بنده آزاد او

عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل ظالمان کردند مردی را اسیر ریختند آبی برو چون زمهریر میزدندش چوب و او میگفت زار دست من گیر ای خدای کامگار شیخ مهنه میگذشت آنجایگاه خادمی گفتش که ای سلطان راه گر از ایشانش شفاعت میکنی همچنان دانم که طاعت میکنی این شفاعت گفت چون آرم بجای کین زمان یاد آمد او را از خدای هر کرا این لحظه آید یاد ازو دل دریده سر بریده باد ازو یاد آن بهتر که آرام آورد مار را چون مور در دام آورد عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل مار افسایی یکی حربه بدست کرده بد بر مار سوراخی نشست هر زمان میساخت معجونی دگر هر نفس میخواند افسونی دگر ناگهی عیسی برانجا درگذشت مار آمد پیش او در سر گذشت گفت ای روح الله ای شمع انام هست سیصد سال عمر من تمام مرد سی ساله مرا افسون کند تا زسوراخم مگر بیرون کند رفت عیسی عاقبت زانجایگاه چون دگر باره فرود آمد براه مرد را گفتا چه کردی کار را گفت اندر سله کردم مار را شد سر آن سله عیسی برگرفت چون بدید او را سخن از سرگرفت گفت ای مار از چه طاعت داشتی خاصه چندانی شجاعت داشتی آن همه دعوی که کردی از نخست از چه افتادی چنین در دام سست گفت من نفریفتم ز افسون او میتوانستم که ریزم خون او لیک چون بسیار حق را نام برد نام حق خوش خوش مرا در دام برد چون بنام حق شدم در دام او صد چو جان من فدای نام او وصل همچون آتشی جان سوزدت یاد باید تا جهان افروزدت عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی درخواند مجنون را ز راه گفت اگر خواهی تو لیلی را بخواه گفت هرگز مینباید زن مرا بس بود این زاری و شیون مرا گفت او را چون نمیخواهی برت این همه سودا برون کن از سرت یاد خوشتر گفت از لیلی مرا سرکشی او را و واویلی مرا مغز عشق عاشقان یادی بود هرچه بگذشتی ازین بادی بود من نیم زان عاشقی شهوت پرست تا کنم خالی زیاد دوست دست تاکه باشد یاد غیری در حساب ذکر مولی باشد از تو در حجاب چون همه یاد تو از مولی بود همچو مجنونت همه لیلی بود

عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار روز و شب در شهر میگردید خوار گفت لیلی را کسی کان خیره مرد جمله گرد شهر میگردد بدرد گفت اگر در عشق باشد استوار یک دمش با شهر گردیدن چکار بعدازان شد سر بصحرا در نهاد پای ناکامی بسودا در نهاد گشت میکردی بصحرا ژاله بار از سرشکش گشته صحرا لاله زار گفت لیلی هست او در عشق سست نیست صحرا گشتن از عاشق درست بعدازان در ناتوانی اوفتاد مردن او را زندگانی اوفتاد بودش از بی طاقتی بیم هلاک زار میخفتی میان خار و خاک گفت لیلی نیست او در عشق زار یک نفس با خواب عاشق را چه کار بعدازان شد عشق لیلی غالبش گم شد از مطلوب جان طالبش یکدمش فریاد واویلی نماند از قدم تا فرق جز لیلی نماند تن فرو داد و چنان در کار شد کز وجود خویشتن بیزار شد دل ز دستش رفت و در خون محو گشت جمله لیلی ماند مجنون محو گشت گر همی بودیش میل صد طعام خواندی آن جمله لیلی را بنام از زفانش البته هرگز یکدمی نامدی بیرون به جز لیلی همی در نمازش ای عجب بی عمد او ذکر لیلی آمدی الحمد او در تشهد در رکوع و در سجود نام لیلی بودی او را در وجود گر نشستی هیچ و گر برخاستی زو همه لیلی و لیلی خواستی این خبر گفتند با لیلی مگر گفت اکنون عشقش آمد کارگر تا که در گنجید چیزی دیگرش می نیامد عشق لیلی در خورش چون کنون برخاست اوکلی ز دست عشق من کلی بجای او نشست گنجدی در عشق اگر درگنجدی عاشق این جاسنجدی کم سنجدی تا بود یک ذره از هستی بجای کفر باشد گر نهی در عشق پای عشق در خود محو خواهد هر که هست ورنه نتوان برد سوی عشق دست هرکه انگشتی برد آنجایگاه همچو انگشتی بسوزد پیش راه عشق از فانی توان آموختن فانی آنجا کی تواند سوختن گر تو پیش عشق فانی میروی غرق آب زندگانی میروی ور ز هستی میبری یک ذره تو تا ابد زان ذره مانی غره تو تا بود یک ذره هستی در میان برکناری از صفای صوفیان صوفیی نتوان بکسب اندوختن در ازل آن خرقه باید دوختن

عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیره زالی برد پیش بوسعید کودکی را تا بود او را مرید آن جوان در کار مرد آمد ولیک زرد گشت و ناتوان از ضعف نیک برگ بی برگی و بی خویشی نداشت طاقت خواری و درویشی نداشت خاست مرد و شیخ را گفت این زمان صوفیم ناکرده کردی ناتوان خواستم تا صوفیی گردانیم همچو خویش از خویشتن برهانیم تو مرا در دام مرگ انداختی کار من جمله ز برگ انداختی گفت چون صوفی نشاند بوسعید صوفی او چون تو باشد ای مرید لیک چون صوفی نشاند کردگار لاجرم چون بوسعید آید بکار هرچه آن از من رود چون من بود دوست از من گر رود دشمن بود راست ناید صوفیی هرگز بکسب خر کجاگردد بجد و جهد اسب لیک اگر دولت رسد ازجای خویش یک خر عیسی بود صد اسب بیش جد وجهدت را چو رای دیگرست صوفیی کردن ز جای دیگرست جد وجهدت بی ثوابی کی بود لیک گنجشگی عقابی کی بود گر همه عالم ثواب تو بود تا تو باشی تو عذاب تو بود صوفیی سنگیست مبهوت آمده سنگ رفته لعل و یاقوت آمده تا بذات اندر تبدل نبودت جزو باشی ذات تو کل نبودت در حقیقت گرچه توکل آمدی لیک این ساعت همه ذل آمدی گر شود ذل تودر کل ناپدید تو بکلی کل شوی ذل ناپدید ور بماند ذره از ذل تو پس بود آن ذره ذلت غل تو هست صوفی ذل در کل باخته ذل و کل در کل کل انداخته کل کل در کل کلات آمده بی صفت بی فعل و بی ذات آمده پای ناگاهی فرو رفتن بگنج پیشه نبود که آموزی برنج هست صوفی مرد بی رنج آمده پای او ناگاه در گنج آمده صوفیی باید ترا اندیشه کن تا که دانی گنج یابی پیشه کن لیک جد و جهد میباید ترا تادر این گنج بگشاید ترا زانکه در راهی که سلطانان گنج گنجها دیدند بی رنج و برنج صد نشان دادند ازان ره پیش تو تا بجنبد نفس کافر کیش تو سر بدان راه آور و مردانه وار گنج میجو با دلی پرانتظار زانکه در راهی که گنج آنجا نهند هیچ نبود شک که رنج آنجا نهند گر تو در راهی دگر پوینده گنج نیست آنجا که تو جوینده در رهی رو کان نشانت داده اند جهد کن تا سر بدانت داده اند جهد میکن روز و شب در کوی رنج بو که ناگاهی ببینی روی گنج هان و هان گر گنج دین بینی تو مست ظن مبر کز جهد تو آمد بدست زانکه آنجا جهد را مقدار نیست گنج را جز گنج کس بر کار نیست هرکرا بنمود آن محض عطاست وانکه را ننمود از حکم قضاست

عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل پادشاهی دختری دارد چو ماه تو درون خانه باشی قعر چاه کی توانی دید هرگز روی او پس چه کن لازم شواندر کوی او تو چو لازم باشی آن درگاه را برتو افتد یک نظر آن ماه را در دوعالم بس بود آن یک نظر ور دگر خواهی دگر باشد دگر آن نظر از جهد تو ناید بدست لیک بر درگاه میباید نشست تو نمازی دار دایم سوخته تادرافتد آتشت افروخته جد و جهد تو نمازی کردنست آتش آوردن نه بازی کردنست لیک آتش هر رکوعی را نخواست کی بود بر هر رکوعی رنگ راست ای رکوعی نانمازی چند ازین نیست این کار مجازی چند ازین آن رکوعی مستحاضه از توبه نیم جو زر یک قراضه از تو به رهروان رفتند پیش گنج باز در مقامر خانه تو شش پنج باز رهروان رفتند تو درمانده حلقه سر زن که بر در مانده راه زد مشغولی عالم ترا نیست پروای خدا یکدم ترا چون نمیآیی بسر از خویش تو چون توانی شد خدا اندیش تو آخر از خواب امل بیدار شو یکدم ای مست هوا هشیار شو پس بدین وادی فرو رو مردوار تا به بینی صد هزاران مرد کار سر بسر سرگشتگان در کار او تو چنین آزاد از اسرار او چند گویم هرکه مرد دین بود در دلش یک ذره درد این بود لیک چون تو مرد درد دین نه دین چه دانی تو که جز عنین نه دین ندارد کار با عنین بسی هیچ حاصل نیست گفتن زین بسی عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۱ - المقالة الثانیه سالک اسراف کرده در طلب پیش اسرافیل آمد جان به لب گفت ای در پرده همدم آمده هم مکرم هم معظم آمده ای به سر استاده قایم عرش را عرش کرده خاک پایت فرش را گه بمیرانی و گه زنده کنی گاه برداری گه افکنده کنی پرتو هفت آسمان از نور تست زندگی جسم و جان از صور تست صور اینست ازتو تنها نفخ نور کز نفخت فیه من روحیست صور چون دم رحمانست با صورت به هم میتوانی زد خوشی را صور دم چون در اول صبح صوری دردمی دیگر از عالم نیاید عالمی صعقه ای در جان عالم افکنی کل موجودات را بر هم زنی کوه برگیری به دریا درکشی گاو و ماهی را به بالا برکشی مهر و مه را روی گردانی سیاه اختران را افکنی در خاک راه هر دو عالم را به دامن درنهی در عدم افشانی و سر برنهی باز از صور دوم در هر دو کون جامه پوشی یک به یک را لون لون آنچه ازین صورت رود در کار و بار میکند شرحش قیامت آشکار ای به یک دم زنده کرده عالمی پس مرا هم زنده گردان از دمی یا مرا از یک دم خود زنده کن یا بمیران و به خاک افکنده کن زین سخن تفتی بر اسرافیل زد گفتی آن دم کرگدن بر پیل زد گفت ای از خویشتن سیر آمده همچو گربه در صف شیر آمده این طلب کز پرده جان تو خاست ای مخالف کی شود بر پرده راست من که عالم خردلیم آید مقیم هر نفس را خردلی آیم ز بیم تو که از عالم نباشی خردلی چون رسی آخر تو در بی اولی من که در پای دو کون افتاده ام صور بر لب منتظر استاده ام تا جهانی خلق را بی جان کنم بیت معمور از نفس ویران کنم این جهان و آن جهان با دم زنم چون دو شیشه هر دو را بر هم زنم چون شوم فارغ ز چندان رستخیز لرزه بر من افتد و من در گریز تا چو چندین کار بر عالم گذشت بر من عاجز چه خواهد هم گذشت تو برو تا نوحه ای فردا کنم بهر جانها ماتم تنها کنم سالک آمد پیش پیر پیشوا باز گفتش آنچه بودش ماجرا پیر گفتش هست اسرافیل پاک پرتو ایجاد و اعلام هلاک در عظیمی یک ملک همتاش نیست از شگرفی پا و سر پیداش نیست وی عجب هر روز از خوف اله کمتر از مرغی شود در پیشگاه ذره ای گر بیم او میبایدت تا ابد تسلیم او میبایدت

عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۲ - الحكایة ‌و التمثیل کرد در کشتی یکی گبری نشست موج برخاست و شد آن کشتی ز دست سخت میترسید گبر هیچ کس گفت ای آتش مرا فریاد رس گفت ملاحش خموش ای ژاژ خای آتش اینجا کی شناسد سر ز پای موج چون هم مردکش هم سرکش است در چنین موجی چه جای آتش است گر کند اینجایگه آتش قرار تا زند یک دم برآید زو دمار گبر گفت ای مرد پس تدبیر چیست گفت تسلیم است تا تقدیر چیست چون برآید بحر تقدیرش بجوش شیر گردد همچو مور آنجا خموش عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۳ - الحكایة ‌و التمثیل کشتیی آورد در دریا شکست تخته زان جمله بر بالا نشست گربه و موشی بر آن تخته بماند کارشان با یکدگر پخته بماند نه ز گربه بیم بود آن موش را نه بموش آهنگ آن مغشوش را هر دو تن از هول دریا ای عجب در تحیر باز مانده خشک لب زهره جنبش نه و یارای سیر هر دو بیخود گشته نه عین و نه غیر در قیامت نیز این غوغا بود یعنی آنجا نه تو و نه ما بود هیبت این راه کار مشکلست صد جهان زین سهم پرخون دلست هرکه او نزدیک تر حیران ترست کار دوران پاره آسان ترست عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل بود شاهی را غلامی سیمبر هم ادب از پای تا سر هم هنر چون بخندیدی لب گلرنگ او گلشکر گشتی فراخ از تنگ او ماه را خورشید رویش مایه داد مهر را زلف سیاهش سایه داد دام مشکینش چوشست انداختی جان بهای و دل ز دست انداختی راستی از بس کژی کان شست بود صیدش از هفتاد فرقت شست بود ابروی او در کژی طاق آمده راستی محراب عشاق آمده مردمی چشم او در جادویی ترک تازش در میان هندویی از میانش بود دل در هیچ و بس وز دهانش روح در ضیق النفس لعل او را وصف کردن راه نیست زانکه کس از آب خضر آگاه نیست این غلام دلربای جان فزای پیش شاه خویش استادی بپای از قضا روزی مگر در پیش شاه کرد بسیاری همی در خود نگاه شاه حالی دشنه زد بر دلش جان بداد و آن جهان شد منزلش پس زفان در خشم او بگشاد شاه گفت تا چندی کنی بر خود نگاه گه علم میبینی و بازوی خویش گه نظاره میکنی بر موی خویش گه کنی در پا و در موزه نگاه گه نهی از پیش و گاه از پس کلاه گه شوی مشغول در انگشتری خودپرستی تو و یا خدمت گری چون چنین تو عاشق خویش آمدی بهر خدمت از چه در پیش آمدی ترک خدمت گیر و خود را میپرست بعدازین برخیز و با خود کن نشست دعوی خدمت کنی با شهریار خود ز عشق خویش باشی بی قرار گرچه خود را سخت بخرد میکنی در حقیقت خدمت خود میکنی من ز تو بر مینگیرم یک نظر تو زخود دیدن نمیآیی بسر مردم دیده چو خود بینی نکرد جای خود جز دیده میبینی نکرد کار نزدیکان خطر دارد بسی چون تواند جست نزدیکی کسی

عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۵ - الحكایة ‌و التمثیل داشت آن سلطان که محمودست نام سرکش و بی باک و خونی یک غلام عاقبت راهی زد آن بیروی و راه حالیش گردن زدن فرمود شاه لیک اول گفت شاه حق شناس تا از آن مجلس رود بیرون ایاس گفت از ما لطف دیدست او مدام کی تواند دید قهرم این غلام هرکه او در لطف ما پرورده شد از خیال قهر ما آزرده شد ای عجب چون این سخن بشنید ایاس گفت فرخ آنکه شاه حق شناس گردنش یکبار زد یکبار رست تا قیامت از غم و تیمار رست کار من بنگر که روزی چندبار میشوم از تیغ هیبت کشته زار با ادب در پیش سلطان تن زدن سخت تر باشد ز صد گردن زدن روز و شب در قهر میسوزد مدام وانگهم پرورده لطفست نام لطف او در حق هرک افزون بود بی شک آنکس غرقه تر در خون بود عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۶ - الحكایة ‌و التمثیل گفت روزی شبلی افتاده کار در بردیوانگان شد سوکوار دید آنجا پس جوان دیوانه آشنا با حق نه چون بیگانه گفت شبلی را که مردی روشنی گر سحرگاهان مناجاتی کنی از زفان من بگو با کردگار کوفکندی در جهانم بی قرار دور کردی از پدر وز مادرم ژنده بگذاشتی اندر برم پرده عصمت ز من برداشتی در غریبی بی دلم بگذاشتی کردی آواره ز خان و مان مرا آتشی انداختی در جان مرا آتش تو گرچه در جانم خوشست برجگر بیآییم زان آتشست بستی از زنجیر سر تا پای من تا رهایی یابم ازتو وای من گر ترا گویم چه میسازی مرا در بلای دیگر اندازی مرا نه مرا جامه نه نانی میدهی نان چرا ندهی چو جانی میدهی چند باشم گرسنه این جایگاه گر نداری نان زجایی وام خواه این بگفت وپاره شد هوشیار بعد از آن بگریست لختی زار زار گفت ای شیخ آنچه گفتم بیشکی گر بگویی بو که درگیرد یکی رفت شبلی از برش گریان شده در تحیر مانده سرگردان شده چون برون رفت از در آن خانه زود دادش آواز از پس آن دیوانه زود گفت زنهار ای امام رهنمای تانگویی آنچه گفتم با خدای زانکه گر با او بگویی اینقدر زآنچه میکرد او کند صد ره بتر من نخواهم خواست از حق هیچ چیز زآنکه با او درنگیرد هیچ نیز او همه با خویش میسازد مدام هرچه گویی هیچ باشد والسلام دوستان را هر نفس جانی دهد لیک جان سوزد اگر نانی دهد هر بلا کین قوم راحق داده است زیر آن گنج کرم بنهاده است عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل سوی آن دیوانه شد مردی عزیز گفت هستت آرزوی هیچ چیز گفت ده روزست تا من گرسنه مانده ام لوتیم باید ده تنه گفت دل خوش کن که رفتم این زمانت از پی حلوا و بریانی و نانت گفت غلبه میمکن ای ژاژ خای نرم گو تا نشنود یعنی خدای گر نیم آهسته کن آواز را زانکه گر حق بشنود این راز را هیچ نگذارد که نانم آوری لیک گوید تا بجانم آوری دوست را زان گرسنه دارد مدام تا ز جان خویش سیر آید تمام چون زجان سیرآید او در درد کار گرسنه گردد بجانان بی قرار

عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۸ - الحكایة ‌و التمثیل بود مجنونی بغایت گرسنه سوی صحرا رفت سر پا برهنه نانش میبایست چون نانش نبود دردش افزون گشت درمانش نبود گفت یا رب آشکارا و نهان گرسنه تر هست از من در جهان هاتفی گفتش که میآیم ترا گرسنه تر از تو بنمایم ترا همچنان در دشت میشد یک تنه پیشش آمد پیر گرگی گرسنه گرگ کو را دید غریدن گرفت جامه دیوانه دریدن گرفت لرزه بر اندام مجنون اوفتاد در میان خاک در خون اوفتاد گفت یارب لطف کن زارم مکش جان عزیزست این چنین خوارم مکش گرسنه تر دیدم از خود این بسم وین زمان من سیر تر از هر کسم سیر شد امشب شکم بی نان مرا نیست نان در خورد ترازجان مرا بعد ازین جز جان نخواهم از تو من تا توانم نان نخواهم از تو من گرگ را تو بر سرم بگماشتی گر بفرمایی کند گرگ آشتی در چنین صحرا گرفتار بلا این چنین گرگیم باید آشنا این دمم با گرگ کردی در جوال هین رهایی ده مرا زین بد فعال این سخنها چون بگفت آن سرنگون گرگ از پیشش بصحرا شد برون گر تو خواهی تا بسر گرداندت چون فلک زیر و زبر گرداندت سرنگون نه پای در دریای او در شکن با شیوه و سودای او عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۹ - الحكایة ‌و التمثیل خواجه ای در شهر ما دیوانه شد وز خرد یکبارگی بیگانه شد نه لباسی بودش و نه طعمه کس ندادش لقمه بی لطمه بود پنجه سال تادیوانه بود در زفان کودکان افسانه بود سیم رفته روی چون زر مانده در به در در خاک هر در مانده دیده پرخون دل پر آتش آمده لب فرو بسته بلاکش آمده دید یک روزی جوانی تازه را خویشتن آراسته آوازه را پای در مسجد نهاد آن سرفراز کان جوان را بود هنگام نماز پیر دیوانه بدو گفت ای پسر در رو ودر رو هلا زین زودتر زانکه من دررفته ام بسیار هم کرده ام چون تو بسی این کار هم هم نمازی بودم وهم حق پرست تاثریدی این چنینم درشکست گر چو من شوریده دین میبایدت ور ثریدی این چنین میبایدت پای در نه زود تا دستت دهند نه بهر وقتی که پیوستت دهند

عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۱ - المقالة الثالثه سالک همچون موکل بر سری پیش میکاییل شد چون مضطری گفت ای فرمانده هر مخزنی بی تو نتوان خورد هرگز ارزنی ای مفاتیح جهان در دست تو حامل عرشی و کرسی پست تو ابر و باران قطره عمان تست رزق و روزی ریزه از خوان تست هر شبی ازتودل افروزی رسد باز هر روزی ز نو روزی رسد گر ترا نبود بروزی هیچ برگ کی نشیند شبنمی بر هیچ برگ ور عنان باد پیچی یک دمی کی نسیم خوش جهد در عالمی تا ابد سرسبزی خلقان ز تست رعد و برق و برف و هم باران ز تست طفل بستان را چو از پستان میغ تازه گردانی ز شیری بیدریغ بر رخ بستانش از بهر فرح برکشی آن طفل را قوس قزح تا چو با این قوس بتواند نشست قاب قوسینش مگر آید بدست طفل عشقم تربیت کن هم مرا تا برون آری ازین ماتم مرا چون شنود القصه میکاییل راز گفت ای بیچاره بر راهی دراز من که میکاییلم اینجا برچه ام شوق حق را عشق دین را خود که ام گه بباران بازمانده گه ببرق روز و شب مشغول کار غرب و شرق رعد بانگیست از دل پر درد من باد یک شمه ز باد سرد من برف و باران اشک بسیار منست برق از جان شرر بار منست گه ز آهم میغ پرده میشود گه زنومیدی فسرده میشود سوز و جوش و اشک بسیارم نگر سر برار آخر سر و کارم نگر من چو خود سرگشته کار خودم روز و شب در درد و تیمار خودم تو برو کاین در ز من نگشایدت جز درون خویشتن نگشایدت سالک آمد پیش پیرو راز گفت حال خود با پیر یک یک بازگفت پیر گفتش آنکه میکاییل اوست لطف را و رزق را دادن نکوست هر دو عالم را مدد زو میرسد رزق دادن تا ابد زو میرسد رزق را از پادشاه دادگر جان میکاییل میبینم ممر هر که رزاقی ندید از پیشگاه هست او در شرک نیست او مرد راه عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل کرد حاتم را سؤال آن مرد خام کز کجا آری تو هر روزی طعام گفت حاتم تا که جان دارم بجای هست قوت من ز انبان خدای مرد گفتش تو بسالوس و برنگ میکنی مال مسلمانان بچنگ روز و شب مال مسلمانان بری چون بخوردی عاقبت را ننگری حاتمش گفتا که ای مرد عزیز خورده ام زان تو هرگز هیچ چیز گفت نه گفتا مسلمان پس نه تن بزن چون این سخن را کس نه سایلش گفتا که حجت می میار گفت حجت خواهد از ما کردگار گفت میخواهی که چون کارت خطاست کاین خطاها را سخن بنهی تو راست گفت از هفت آسمان آمد سخن از خدا هم با میان آمد سخن مادرت چون شوهری کرد اختیار شدحلال از یک سخن آغاز کار سایلش گفتا تو کرده خوش نشست زآسمان ناید ترا روزی بدست گفت روزی همه خلق جهان همچو روزی من آید زآسمان کانکه او دارنده جان و جهانست گفت روزی همه در آسمانست گفت دایم پای در دامن ترا روزیی میناید از روزن ترا گفت بودم درشکم نه ماه من بردم از روزن بروزی راه من سایلش گفتا بخسب اکنون ستان تا درآید روزی تو در دهان گفت من قرب دو سال ای کوربین بوده ام در گاهواره همچنین من ستان خفته در آن مهد بزر در دهانم شیر میریخت از زبر سایلش گفتا که باید کشت زود هیچکس ناکشته هرگز چون درود حاتمش گفتا که ای سرگشته من موی سر میبدروم ناکشته من گفت ناپخته بخور تا بنگرم گفت ناپخته چو مرغان هم خورم گفت زیر آب شو روزی طلب گفت چون ماهی شوم نبود عجب مرد عاجز گشت ازو حیران بماند زان سخن انگشت در دندان بماند عاقبت بر دست حاتم بازگشت توبه کرد و همدم و همراز گشت لطف و رزق حق درین منزل طلب حل این مشکل درون دل طلب چون همه زآنجایگه بینی مدام کار تو زآنجایگه گردد تمام

عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود اندر عهد موسی کلیم برخ اسود بیدلی با دل دو نیم آنچنان سر سبزیی در برخ بود کز سوادش چهره دین سرخ بود شد تبه بر آل اسراییل کار زانکه آمد خشک سالی آشکار سایه می افکند قحطی سهمناک خواستند افتاد خلقی در هلاک خلقی آمد پیش موسی سر به سر تا به استسقا برون آید مگر رفت موسی سوی صحرا بی قرار خواست باران از خدای کامکار هم به استسقا نماز آغاز کرد هم ید بیضا دعا را باز کرد گرچه بسیاری دعا گفت آن زمان هیچ اثر پیدا نیامد در جهان رفت موسی بعد ازآن یک بار نیز برنیامد کار دیگر بار نیز خواست شد خلقی در آن تنگی هلاک رفت موسی گفت ای دانای پاک چیست دارو تا شود درمان پدید چیست فرمان تا شود باران پدید حق تعالی گفت با موسی به راز گر به بارانست قومت را نیاز بنده ای دارم که او گوید دعا از دعای او شود حاجت روا موسی آمد باز جست آن بنده را برخ دید آن بنده فرخنده را برخ را گفت ای لطیف نامدار چون جهان را قحطی آمد آشکار سوی صحرا رنجه شو فردا پگاه وز خدا از بهر باران ابر خواه زانکه گر زین سان بماند خشک سال عمر بر خلق جهان آید زوال روز دیگر برخ آمد سوی دشت پس جهانی خلق بر وی گرد گشت گفت یا رب خلق را در خون مکش هر زمان در رنج دیگرگون مکش خلق را از خاک چون برداشتی گرسنه آخر چرا بگذاشتی یا نبایست آفریدن خلق را یا نه بی شک لقمه باید حلق را لطف کم شد یا کرم گویی نماند وآن همه انعام و نیکویی نماند آن همه دریای بخشش کان تراست می نبخشی می نریزی آن کجاست گر تو زان می آوری این قحط سال تا دهی خلقان خود را گوشمال بعد ازین ترسی که نتوانی همی بل توانی کرد به آسانی همی لطف کن این خلق حیران را بدار جان چو دادی نان ده و جان را بدار تا بگفت این فصل را برخ سیاه مرد بالا گشت از باران گیاه جمله عالم ز باران تازه شد دل خوشی خلق بی اندازه شد روز دیگر موسی عمران مگر دید ناگه برخ را بر رهگذر گفت ای موسی بدیدی آن زمان با خدای تو چه گفتم آنچنان گرمی من دیدی و گفتار من مردی من دیدی و هنجار من زین سخن موسی چنان در تاب شد کآتش خشم آمدش وز آب شد جوش میزد خشم او چون بحر ژرف خواست تا او را برنجاند شگرف تا چنین شوریده نه سر نه بن اینچنین گستاخ چون گوید سخن جبرییل آمد که ای موسی متاب پس مرنجان برخ را از هیچ باب زانکه حق میگوید این برخ سیاه هست ما را بنده ای از دیرگاه لطف ما را او به هر روزی سه بار می بخنداند چو گلبرگ بهار لطف ما را خنده از گفتار اوست کار تو نیست این و لیکن کار اوست هر کسی خاصیتی یافت از اله بود این خاصیت برخ سیاه تو چه دانی سر عشق ای بی خبر چون نمیآیی ز خواب و خور به سر می نیاسایی ز خورد و خفت تو خود نداری کار جز برگفت تو شام خورد و بامدادان خفتنت هست پیشین تا دگر بد گفتنت چون خلیل آن یک دمی خفت ای عجب در پسر کشتن فتاد او زین سبب روز و شب میخسبی و خوش میخوری این خری باشد نه مردم پروری طبع خر داری نگویم مردمت جو خور ای خر ای دریغا گندمت مردم آخر خر چگونه اوفتاد قصه ای پس باشگونه اوفتاد تا به بازار جهانت خوانده اند باشگونه بر خرت بنشانده اند تا کی از کوری و تا چند از کری ای خر آخر باشگونه بر خری مانده ای دایم اسیر ننگ و نام وانگهی گویی که شد دوری تمام سال و مه خون میخوری در حرص و آز می نهی این را لقب عمری دراز روز و شب جان می کنی بی زاد و برگ زیستن می خوانی این را تو نه مرگ ای خضابت را جوانی کرده نام مرگ دل را زندگانی کرده نام وی ورم را نام کرده فربهی راست چون آزادی سرو سهی زرد را کرده ز گلگونه عزیز سرخ رویش خوانده و سر سبز نیز مشک را از باد رستی میدهی حیز را تعلیم کستی میدهی

عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست در راه خدای هست بی حد رنجهای دلربای وی عجب از هیبت این کار تو میگریزی در پس دیوار تو گر شراب لطف او خواهی بجام قطع کن وادی قهر او تمام زانکه تا این نبودت آن نبودت بی بلا ودرد درمان نبودت گر بلطفت یک نظر در میرسد هر دمت جانی دگر در میرسد عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت محمود از پگاه در میان راه خلقی دید شاه آن یکی را زار میآویختند سرنگون از دار میآویختند چون نظر افتاد بر وی شاه را خواست او مر عزم کردن راه را مرد حالی بانگ زد از زیر دار گفت میبینند خلقم ده هزار هم تو میبینی مرا ای دادگر نیست فرقی زین نظر تا آن نظر چون نظر از پادشاه آید پدید نیست ممکن گر گناه آید پدید آن سخن محمود را دلشاد کرد لاجرم دادش دیت و آزاد کرد چون کشنده گشت فارغ از گناه دست محکم کرد در فتراک شاه شاه گفتش چون برستی از خطر پای در ره نه چه میخواهی دگر گفت من زینجا کجادانم شدن یک زمان دور از تو نتوانم شدن گفت ای احمق ترا با من چکار گفت من خود با تودارم کار وبار زانکه من آزاد کرد خسروم از کرم تو داده جانی نوم از خودم گر دور گردانی بزور زنده انگارم که در کردی بگور ورنه گرمی دی بگو بخشیده خون تادر آویزند از دارم نگون هرکه شد آزاد کرد خاص تو بد نبیند نیز از اخلاص تو من کنون آزاد کرد این درم تا که جان دارم از این درنگذرم عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعه سالک سرکش سر گردن کشان پیش عزراییل آمد جان فشان گفت ای جان تشنه دیدار تو نفس گو سر میزن اندر کار تو طاقت هجران نداری اینت خوش جان بجانان میسپاری اینت خوش فالق الاصباح فی الاشباح تو باسط الید قابض الارواح تو اول نام تو از نام عزیز یافته عزت چه خواهد بود نیز چون جمالت ذره دید آفتاب گشت سرگردان نمیآورد تاب خلق عالم چون ببینند آن جمال جان برافشانند جمله کرده حال هرکه رویت دید جان افشاند و رفت دامن از هر دو جهان افشاند و رفت خلق گوید مرد زو گم شد نشان زنده است او بر تو کرده جان فشان میسزد گر جان بر افشانیش تو تا بجانان زنده گردانیش تو زندگی کردن بجان زیبنده نیست جز بجانان زنده بودن زنده نیست چون بدست تست جان را زندگی مانده ام دل مرده در افکندگی جان بگیر و زنده دل گردان مرا زانکه بی جانان نباید جان مرا تا که عزراییل این پاسخ شنید راست گفتی روی عزراییل دید گفت اگر از درد من آگاهیی این چنین چیزی ز من کی خواهیی صد هزاران قرن شد تا روز و شب جان یک یک میستانم در تعب من بهر جانی که بستانم ز تن می بریزم خون جان خویشتن دم بدم از بسکه جان برداشتم دل بکلی از جهان برداشتم با که کردند آنچه با من کرده اند صد جهان خونم بگردن کرده اند گر بگویم خوف خود از صد یکی ذره ذره گردی اینجا بیشکی چون نمیآیم ز خوف خود بسر کی توان کردن طلب چیزی دگر تو برو کز خوف کار آگه نه در عزا بنشین که مرد ره نه سالک آمد پیش پیر کاردان داد شرح حال با بسیار دان پیر گفتش هست عزراییل پاک راه قهر و معدن مرگ و هلاک مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت نه یکی نیک و یکی بد را گذاشت گر تو زین قومی و گر زان دیگری همچو ایشان بگذری تا بنگری هرکه مرد و گشت زیر خاک پست هر کسش گوید بیاسود و برست مرگ را زرین نهنبن مینهند مردنت آسایش تن مینهند الحقت دنیا چه پر برگ اوفتاد کاولین آسایشش مرگ اوفتاد چون ترا زرین نهنبن هست مرگ دیگ را سر برگرفتن نیست برگ خیز تا گامی بگردون بر نهیم پس سر این دیگ پرخون برنهیم

عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل دفن میکردند مردی را بخاک شد حسن در بصره پیش آن مغاک سوی آن گور و لحد میبنگریست بر سر آن گور برخود میگریست پس چنین گفت او که کاری مشکلست کاین جهان را گور آخر منزلست وان جهان را اولین منزل همیست اولین وآخرین زیر زمیست دل چه بندی در جهان جمله رنگ کاخرش اینست یعنی گور تنگ چون نترسی زان جهان صعبناک کاولش اینست یعنی زیر خاک چند ازین چون آخر این خواهد بدن وای ازان کاول چنین خواهد بدن هیچ مردم از پس این پرده نیست تا کسی او را بزاری مرده نیست گر دمی خواهی زدن در پرده با کسی زن کو ندارد مرده هر چراغی را که باشد باد پیش چون تواند برد راه آزاد پیش چون تو پرسودا دماغی میبری صرصری در ره چراغی میبری مینترسی کاین چراغ زود میر زود میری گر توانی زود گیر گر بمیرد این چراغت ناگهی ره بسر نابرده افتی در چهی ره بسر بر پیش ازان ای بی دماغ کز چنان بادت فرو میرد چراغ چون چراغ توبمرد ای بی خبر نه نشان ماند ازو و نه اثر گر چراغ مرده را جویی بسی در همه عالم نشان ندهد کسی هر چراغی را که بادی در ربود گر بسی بر سر زنی ازوی چه سود از چراغ مرده کس آگاه نیست چون بمرد او خواه هست و خواه نیست چون چراغ از جای بی جایی رسید چون بدانجا باز شد شد ناپدید راه بینا زین جهان تا آن جهان بیش یکدم نیست جان را بر میان از درونت چون برآید آندمی این جهانت آن جهان گردد همی زین جهان تا آن جهان بسیار نیست جز دمی اندر میان دیوار نیست چون برآید آن دمت از جان پاک سر نگونسارت در اندازد بخاک مرگ را بر خلق عزم جان مست جمله رادر خاک خفتن لازمست عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بر سر گوری مگر بهلول خفت همچنان خفته از آنجا مینرفت آن یکی گفتش که برخیز ای پسر چند خواهی خفت اینجا بی خبر گفت بهلولش که من آنگه روم کاین همه سوگند از وی بشنوم گفت چه سوگند با من باز گوی گفت شد این مرده با من راز گوی میخورد سوگند و میگوید براز من نخواهم کرد خاک از خویش باز تا همه خلق جهان را تن به تن در نخوابانم بخون چون خویشتن عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه بر گوری بخفت از سر آن گور یک دم می نرفت سایلی گفتش که تو آشفته ای جمله عمر از چه اینجا خفته ای خیز سوی شهر آی ای بی قرار تا جهانی خلق بینی بی شمار گفت این مرده رهم ندهد به راه هیچ -می گوید- مرو زین جایگاه زآنکه از رفتن رهت گردد دراز عاقبت اینجات باید گشت باز شهریان را چون به گورستانست راه من چه خواهم کرد شهری پرگناه می روم گریان چو میغ از آمدن آه از رفتن دریغ از آمدن

عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه را از اهل راز گشت وقت نزع جان کندن دراز از سر بی قوتی و اضطرار همچو ابری خون فشان بگریست زار گفت چون جان ای خدا آورده چون همی بردی چرا آورده گر نبودی جان من بر سودمی زین همه جان کندن ایمن بودمی نه مرا از زیستن مردن بدی نه ترا آوردن و بردن بدی کاشکی رنج شد آمد نیستی گر شد آمد نیستی بد نیستی چون ترا مرگست و آتش پیش در ظلم تا چندی کنی زین بیشتر مرگ گویی نیست جانت را تمام کاتشیش از ظلم در باید مدام عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل در زمستان یک شبی بهلول مست پای در گل میشد و کفشی بدست سایلی گفتش که سر داری براه تو کجا خواهی شدن زین جایگاه گفت دارم سوی گورستان شتاب زانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب میروم چون گور او پر آتش است گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است آن یکی را این چنین مرگی بود وان دگر را مرگ او برگی بود ظلم آتش در درونت افکند در میان خاک و خونت افکند گرچه راه ظلم از پیشان رود هرکه آن ره رفت سرگردان رود عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بیدلی را گفت آن پیر کهن حق بود ظالم روا هست این سخن گفت ظالم نیست اما دایم او صد هزاران بنده دارد ظالم او هرچه جمع آری بظلم این جایگاه جمله برخیزد بیک ساعت ز راه عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل آب بسیار آن یکی در شیر کرد حق تعالی گاو را تقدیر کرد چون بیامد سر بسوی آب برد تا که دم زد گاو را سیلاب برد هرچه او صد باره گرد آورده بود جمله در یکبار آبش برده بود آب چون بر شیر بیش از پیش کرد جمع کرد و گاه را در پیش کرد هرکه او یکدم ز مرگ اندیشه داشت چون تواند ظلم کردن پیشه داشت چون براندیشم ز مردن گاه گاه عالمم بر چشم میگردد سیاه لیک وقتی هست کز شادی مرگ پای میکوبم ز سر سبزی چو برگ زانکه میدانم که آخر جان پاک باز خواهد رست از زندان خاک عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل بر سر خاکی زنی خوش میگریست گفت مجنونیش کاین گریه زچیست گفت چشمم تر دلم غمناک ماند زین جوان من که زیر خاک ماند گفت تو در خاکی او در خاک نیست کو کنون جز نور جان پاک نیست تا که در تن بود جایش خاک بود چون بمرد از خاک رست و پاک بود گرچه تن را نیست قدری پیش دوست یوسف جان در حریم خاص اوست چون بغایت بود رتبت روح را کردتنبیه از پی او نوح را

عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل نوح پیغامبر چو از کفار رست با چهل تن کرد بر کوهی نشست بود یک تن زان چهل کس کوزه گر برگشاد او یک دکان پر کوزه در جبرییل آمد که می گوید خدای بشکنش این کوزه ها ای رهنمای نوح گفتش آن همه نتوان شکست کاین به صد خون دلش آمد به دست گرچه کوزه بشکنی گل بشکند در حقیقت مرد را دل بشکند باز جبریل آمد و دادش پیام گفت می گوید خداوندت سلام پس چنین می گوید او کای نیک بخت گر شکست کوزه ای چندست سخت این بسی زان سخت تر در کل یاب کز دعایی خلق را دادی به آب همتی را بر همه بگماشتی لاتذر گفتی و کس نگذاشتی یک دکان کوزه بشکستن خطاست یک جهان پر آدمی کشتن رواست خود دلت می داد ای شیخ کبار زان همه مردم برآوردن دمار کز پی آن بندگان بی قرار لطف ما چندان همی بگریست زار کاین زمانش در گرفت از گریه چشم تو مرو از کوزه چندین به خشم یا رب این خود چه عنایت کردن است این چه شکر اندر شکایت کردن است که به جان ها می کند چندین عتاب گاه جان ها می کند خون بی حساب صد هزاران بی سر و بن را بخواند جمله را در کشتی حیرت نشاند بعد از آن کشتی به دریا درفکند صد جهان جان را به غوغا درفکند بعد از آن باد مخالف روز و شب گرد کشتی می فرستاد ای عجب تا در آن دریای بی پایان همه سربه سر برخاستند از جان همه جمله را بگسست در دریا نفس از همه با سر نیامد هیچ کس گرچه فرض افتاد مردن پیشه کرد می ندارم زهره این اندیشه کرد عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل عیسی مریم که بودی شاد او چون زمرگ خویش کردی یاد او با چنان بسطی که بودی حاصلش آن چنان بیمی فتادی در دلش کز عرق آغشته گشتی جای او وان عرق خون بود سر تا پای او عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل چون برآمد جان باقی از خلیل باز پرسیدش خداوند جلیل کای ز کل خلق نیکو بخت تر در جهان چه چیز دیدی سخت تر گفت اگر کشتن پسر را سخت بود در سقر دیدن پدر را سخت بود در میان آتشم انداختی روزگاری با بلا درساختی گر بسی سختی و پیچاپیچ بود در بر جان دادن آنها هیچ بود حق تعالی کرد سوی او خطاب گفت اگر جان دادنت آمد عذاب از پس جان دادن و مردن ز خویش هست چندان سختی زاندازه بیش کانکه را شد نقد افتادن درو راحت روحست جان دادن درو چون چنین در کار مشکل مانده روز و شب بهر چه غافل مانده چاره این کار مشکل پیش گیر راه بر مرگست منزل پیش گیر ترک دنیا گیر و کار مرگ ساز راه بس دورست ره را برگ ساز زانکه دنیا گر همه بر هم نهی باز مانی عاقبت دستی تهی عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل چون سکندر را مسخر شد جهان وقت مرگ او درآمد ناگهان گفت تابوتی کنید از بهر من دخمه سازید پیش شهر من کف گشاده دست من بیرون کنید نوحه بر من هر زمان افزون کنید تا زمال و لشکر و ملک و شهی خلق میبینند دست من تهی گر جهان در دست من بودآن زمان در تهی دستی برفتم از جهان ملک و مال این جهان جز پیچ نیست گر همه یابی چو من جز هیچ نیست

عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۱ - المقالة الخامسه سالک آمد پشت بر فرش آورید حمله بر حمله عرش آورید گفت ای عرش خدا بر دوش تو عرش روشن ازدل پرجوش تو زیر بار عرش اعظم آمدی بارکش تر از دو عالم آمدی عرش بر تو در تو پیچاپیچ نیست وی عجب در زیر پایت هیچ نیست گر بخواهد گشت طی این هفت فرش برنخواهی داشت رو از ساق عرش تو بتن ساکن تری از کوه قاف لیک از دل همچو بحری در طواف تن ستاده دل رونده چون تو کیست بال و پر بسته پرنده چون تو کیست در ظهوری عرش را ظاهر شده در بطون ذوالعرش را حاضر شده هم مقیم و هم مسافر هردوی غایبی از خویش و حاضر هر دوی چون تو بار عرش اکبر میکشی هم توانی بار من گر میکشی روز عمر من نگر بیگه شده رفته همراهان و من گمره شده چون کنم گمره بیک کس بازگشت پیش نتوان رفت و ز پس بازگشت حمله عرش این سخن چون گوش کرد عرش را از دوش خود پرجوش کرد گفت من در زیر بارم مانده همچو تو در درد کارم مانده عرش بر دوش است و پایم بر هواست طاقت این در همه عالم کراست بیم لرزش باشدم از نور عرش ور بلرزم میفرو افتم بفرش آنچنان باری زبردر زیر هیچ چون توان استاد خوش بی پیچ پیچ زیر بارم گر نه چالاک اوفتم بیم آن باشد که بر خاک اوفتم در چنین معرض که هستم من بپا کژنشین و راست گو کو کیمیا زیر بار عرش در جان باختن کیمیای عشق نتوان ساختن چون ملایک در زمین و آسمان بسته دارند از پی مردم میان جمله دل در خدمت او باختند خویشتن را خادم او ساختند عشق چون خاصیت انسان بود گر ملک عاشق شود انس آن بود انس انسان را بود از ما مخواه آنچه اینجانیست زین جا وامخواه سالک آمد پیش پیر نامدار قصه خود کرد بر وی آشکار پیر گفتش حمله و خیل ملک عالم کارند وطاعت یک بیک دایما در طاعت حق حاضرند با دلی پرخون و جانی ناظرند چون شوند از شوق حضرت بیقرار جان کنند آخر برآن حضرت نثار عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل این سخن نقلست در قوت القلوب زان بزرگ پای دین پاک از عیوب گفت هر روز ازملایک عالمی سوخته گردد ز نور حق همی ز ابتداتا انتهای روزگار چند دانی نسل آدم را شمار راست هم چندان بهر روزی ملک از سماک انگشت گردد تا سمک میبسوزند این همه روحانیان پس دگر میآید آنگه در میان ای عجب هر روز چندین سوخته خیل دیگر خویشتن بر دوخته چون ملایک حاضر و جمع آمدند سر بسر پروانه شمع آمدند این همه هر روز میسوزند پاک دیگران در آرزوی آن هلاک تاملک کردند آدم را سجود عشقشان یک ذره آمد در وجود ره بحق چون جان آدم یافتند تا ابد در خدمتش بشتافتند

عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل چون ز دنیا شد جنید پاک دین پس جنازهش برگرفتند از زمین پر زنان مرغی سپید از آسمان بر جنازه او نشست اندر میان خلق چندان کاستین افشاندند مرغ را از نعش او میراندند مرغ یک ذره از آنجا بر نخاست لیک بگشاد او زفان در نطق راست گفت ای ارباب ذوق و اهل دین چند رنجانید خود را بیش ازین زانکه شد مسمار عشقی آشکار بر جنیدم دوخت تا روز شمار قالب او حصه کروبیانست لیک پای خلق این دم در میانست گر نبودی زحمت و شور شما قالبش با ما پریدی در هوا قالبش ماراست قلبش آن دوست مغز آن اوست وان ماست پوست گر شود یک ذره از قلبش پدید بس بود قفل دو عالم را کلید صد جهان پر فرشته هر نفس تشنه بویی شدند از پیش وپس تشنه میمیرند در دریا همه گوییا دارند استسقا همه عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گفت چون هاروت و ماروت از گناه اوفتادند از فلک در قعر چاه هر دو تن را سرنگون آویختند تادرون چاه خون میریختند هر دو تن را تشنگی در جان فتاد زانکه آتش در دل ایشان فتاد تشنگی غالب چنان شد هر دو را کز غم یک آب جان شد هردو را هر دو تن از تشنگی میسوختند همچوآتش تشنه میافروختند بود ازآب زلال آن قعر چاه تا لب آن هر دویک انگشت راه نه لب ایشان بر انجا میرسید نه ز چاه آبی به بالا میرسید سرنگون آویخته در تف و تاب تشنه میمردند لب بر روی آب تشنگیشان گر یکی بود از شمار در بر آن آب میشد صد هزار بر لب آب آن دو تن را خشک لب تشنگی میسوخت جانها ای عجب هر زمانی تشنگیشان بیش بود وی عجب آبی چنان در پیش بود تشنگان عالم کون و فساد پیش دارند ای عجب آب مراد جمله درآبند و کس آگاه نیست یا نمیبینند یا خود راه نیست عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست آن بیگانه را کاخر ای خر چند روبی خانه را چند داری روی خانه پاک تو خانه چاهی کن برافکن خاک تو تا چو خاک تیره برگیری ز راه چشمه روشن برون جوشد ز چاه آب نزدیکست چندینی متاب چون فرو بردی دو گز خاک اینت آب کار باید کرد مرد کار نیست ورنه تا آب از تو ره بسیار نیست ای دریغا روبهی شد شیر تو تشنه میمیری ودریا زیر تو تشنه ازدریا جدایی میکنی بر سر گنجی گدایی میکنی ای عجب چندان ملک در دردورنج بر سر گنجند و میجویند گنج تا نیامد جان آدم آشکار ره ندانستند سوی کردگار ره پدید آمد چو آدم شد پدید زو کلید هر دو عالم شد پدید آنچه حمله عرش میپنداشتند تا بتوفیق خدا برداشتند آن دل پر نور آدم بود و بس زانکه آدم هر دو عالم بود و بس

عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل دید بوموسی مگر یک شب بخواب بر سر خود عرش همچون آفتاب روز دیگر رفت سوی بایزید زانکه بوموسی ز جان بودش مرید گفت تا تعبیر خوابم او کند مرهم جان خرابم او کند چون بر او رفت خلق آشفته بود زانکه شیخ آن شب ز دنیا رفته بود چون کفن کردند و شستندش پگاه بر جنازه بر گرفتندش ز راه گفت بوموسی که چندانی که من میزدم بر خلق ماتم خویشتن کز جنازه گوشه آرم بدوش مینداد آنکس بمن گشتم خموش زیر آن در رفتم و کردم مقام تا جنازه بر سر آوردم تمام چون جنازه بر سرم شد استوار گشت حالی بایزیدم آشکار گفت ای بیننده خواب صواب نیک بنگر آنک آن تعبیر خواب شخص ما عرش است برگیر وبرو فهم کن زان خواب تعبیر و برو گر ملک نزدیک تو کاملترست جانت از دل دل ز جان غافلترست در ملک از دیده دل کن نظر زانکه عقل این قول دارد مختصر هر دو عالم از برای آدمیست از ملک بی آدمی مقصود چیست زانکه صد عالم ملک بنشانده اند تا همه در کار مردم مانده اند گرچه امروز این گهر در خاک بود باک نبود زانکه گنجی پاک بود باش تا فردا محک کردگار نقد مردان را پدید آرد عیار عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود اندر مطبخ جم ای عجب دیگ و کاسه در خصومت روز و شب دیگ سنگین بود قصد جنگ کرد کاسه زرین بود قصد سنگ کرد هر دو تن از خشم در شور آمدند سنگ وزر بودند در زور آمدند دیگ گفتش گر اباگر روغن است شور وشیرین هرچه هست آن منست کار تو بی من کجا گیرد نظام گر منت ندهم تهی مانی مدام تو ز سنگ آیی در اول آشکار باز بر سنگت زنند اندر عیار گر ترا سنگی نباشد در نهاد دایما بی سنگ خواهی اوفتاد تو چنین زیباو سنگین از منی تو بسنگ و هنگ رنگین ازمنی کس سیه دیگم نمیخواند بنام چون سیه کاسه تویی در هر مقام چون شنیدی این دلیل دلپذیر دست چون من دیگر در کاسه مگیر این سخن چون کاسه را آمد بگوش همچو دیگی خون او آمد بجوش گفت تو از هرچه گفتی بیش و کم فارغم من چون منم در پیش جم خیز تا خود را بصرافان بریم تا زما هر دو کدامین برتریم چون محک پیدا شود صراف را خود محک گوید جواب این لاف را تو ببین وقت گرو در سنگ و زر تا ازین هر دو کدام ارزنده تر در گرو کهنه ز نو آید پدید کار در وقت گرو آید پدید تا سفر در خود نیاری پیش تو کی به کنه خود رسی از خویش تو گر به کنه خویش ره یابی تمام قدسیان را فرع خود یابی مدام لیک تا در خود سفر نبود ترا در حقیقت این نظر نبود ترا

عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل رفت سوی آسیایی بوسعید آسیا را دید در گشتن مزید ساعتی استاد آخر بازگشت با گروه خویش صاحب راز گشت گفت هست این آسیا استاد نیک چشم نامحرم نمیبیند ولیک زانکه با من گفت این ساعت نهان کاین زمان صوفی منم اندر جهان در تصوف گر تو رنجی میبری من بسم پیر تو در صوفیگری روز و شب در خود کنم دایم سفر پای بر جایم ولیکن در گذر گرچه میجنبم نمیجنبم ز جای میروم از پا بسر از سر بپای میستانم بس درشت از هر کسی میدهم بس نرم و میگردم بسی گر همه عالم شود زیر و زبر نیست جز سرگشتگی کارم دگر لاجرم پیوسته در کار آمدم کار را همواره هموار آمدم همچو من شو گر تو هستی مرد کار ورنه بنشین چون نداری دردکار کار او پیوسته اندر جان نشست یک نفس بی کار مینتوان نشست او چو میداند که کار از بهر اوست گر برای او بخون گردم نکوست عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار روز و شب شد همچو گردون بی قرار خورد روز و خواب شب بدرود کرد دیده از دریای دل چون رود کرد پای در میدان رسوایی نهاد داغ دل بر عقل سودایی نهاد گفت یک روزش پدر کای بی خبر خویش را رسوا بکردی در بدر مانده در قید رسوایی مقیم هیچ کس نفروشدت نانی بسیم این سخن مجنون چو بشنود از پدر گفت چندینی غم و رنج و خطر کاین زمان من میکشم از بهر دوست دوست داند کاین همه از بهر اوست گفت داند گفت پس این میبسم تا قیامت هر نفس این میبسم گردلم را زین مصیبت خون کنند ازدلم این درد چون بیرون کنند عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل زین گدایی بر ایاز آشفته شد این سخن در پیش سلطان گفته شد پیش خویشش خواند حالی شهریار گفت ازین پس با ایازت نیست کار گر بود کاریت بیم کشتن است تو نمیدانی کایاز آن من است مرد گفت ای پادشاه حق شناس گر ازان تست این ساعت ایاس عشق نیست آن تو من اکنون شدم عشق بردم وز میان بیرون شدم گر کنی از وی فراقی حاصلم چون توانی برد عشقش از دلم

عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۱ - المقالة السادسه سالک آمد پیش عرش صعبناک گفت ای سر حد جسم و جان پاک هفت گلشن نقطه پرگار تو هشت جنت غرقه انوار تو اولین بنیاد در عالم تویی واپسین جسمی که ماند هم تویی جسم و جان را کار پرداز آمدی جزو و کل را قبه راز آمدی جمله ارواح را مرجع تویی جمله اشباح را مقطع تویی ای بقیومی حق قایم شده قدسیان را کعبه دایم شده صد هزاران جوهر کروبیند در محبی اند و در محبوبیند جمله ذاتت کعبه خود ساخته تاابد دل در طواف انداخته صد هزاران عنصر روحانیند در طواف تو بسر گردانیند رحمت از هر دو جهان قسمت تراست زانکه از رحمن همه رحمت تراست آنکه با چندین جلالت آید او میتواند گر رهی بنماید او عرش اعظم زین سخن از جای شد چون شفق از دیده خون پالای شد گفت بر من زین سخن جز نام نیست لاجرم یک ساعتم آرام نیست نیست از رحمن به جز نامی مرا چند الرحمن علی العرش استوی همچو گرگی گرسنه فرسوده ام در شکم هیچ ودهان آلوده ام چون زموت سعد لرزیدم ز جای چون توانم داشت طاقت با خدای گر ز پیشان آب روشن میرود تیره میگردد چو بر من میرود هر دمم دولت رسد صد قافله من نمیبینم یکی را حوصله لست ساقی روز میثاق آن مراست قصه والتفت الساق آن مراست هست اساس و اصل من برروی آب من برآبی مضطرب همچون حباب گرچه محراب ملایک گشته ام منصبی نیست این نه مالک گشته ام من از آن کرسی نهادم زیر پای تا رسد خود دست من بر هیچ جای خود ز زیر پای من کرسی برفت وز دماغم آنچه میپرسی برفت حال خود برگفتمت ای پاک مرد همچو من در خون نشین بر خاک درد سالک آمد پیش پیر خرده دان برگشاد از حال او با او زفان پیر گفتش هست عرش صعبناک عالم رحمت جهان نور پاک هرکجا در هر دو عالم رحمتست جمله را از عرش رحمن قسمتست منزل رحمت ز حق عرش آمدست پس زراه عرش در فرش آمدست هر که او امروز رحمت میکند حق ز عرشش نور قسمت میکند هرکه او بر زیردستان شد رحیم گشت دایم ایمن از خوف جحیم

عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل سوی اسپاهان براه مرغزار باز میآمد ملکشاه از شکار مرغزاری ودهی بد پیش راه کرد منزل وقت شام آنجایگاه از غلامان چند تن بشتافتند بر کنار راه گاوی یافتند ذبح کردند و بخوردندش بناز آمدند آنگه بلشگرگاه باز بود گاو پیر زالی دل دو نیم روز و شب درمانده با مشتی یتیم قوت او و آن یتیمان اسیر آن زمان بودی که دادی گاو شیر چند تن درگاو مینگریستند جمله بر پشتی او میزیستند پیرزن را چون خبر آمد ازان بی خبر گشت و بسر آمد ازان جمله شب در نفیر و آه بود پیش آن پل شد که پیش راه بود چون ملکشه بامداد آنجا رسید پیرزن پشت دوتا آنجا بدید موی همچون پنبه رویی چون زریر با یتیمان آمده آنجا اسیر با عصا در دست پشتی چون کمان گفت ای شهزاده الب ارسلان گر برین سر پل بدادی داد من رستی از درد دل و فریاد من ورنه پیش آن سر پل و ان صراط داد خواهم این زمان کن احتیاط گر ز ظلم تو زبون گردم ز تو پیش حق فردا بخون گردم ز تو من ز ظلمت میندانم سر ز پای گرچه شاهی بر نیایی با خدای هان و هان دادم برین پل ده تمام تا بران پل بر نمانی بر دوام از همه سود و زیان در پیش و پس مر یتیمان مرا این بود بس گرسنه بگذاشتی اطفال را پیش خلق انداختی این زال را در سحر یک ناله این پیر زال مردی صد رستم آرد در زوال این نه از شاه جهانم میرسد کاین ز دور آسمانم میرسد سخت کندم کرد چرخ تیز گرد چون توان با سرکشی آویز کرد این بگفت وهمچو باران بهار با یتیمان شد بزاری اشکبار هیبتی در جان شاه افتاد ازو سخت شوری در سپاه افتاد ازو گفت ای مادر مگردان دل ز شاه هرچه میخواهی برین سر پل بخواه تابراین پل بر تو برگویم جواب کان سر پل را ندارم هیچ تاب حال چیست ای زال گفت او حال خویش دادش او هفتاد گاو از مال خویش گفت این هفتاد گاو ای پیر زال در عوض بستان که هست این از حلال این بگفت وآن غلامان را بخواند زجر کرد و سبز خنگ از پل براند پیرزن را وقت چون شبگیر شد حق آن انعام دامن گیر شد غسل آورد و نماز آغاز کرد روی بر خاک ودر دل باز کرد گفت ای پروردگار دادگر چون ملکشه بادنیمی از بشر از کرم نگذاشت بر من مابقی تو که جاویدان کریم مطلقی فضل کن با او و در بندش مدار وانچه نپسندیده زو در گذار چون ملکشه رفت از آن جای خراب دیدش از عباد دین مردی بخواب گفت هان چون رفت حال ای پادشاه گفت اگر آن بیوه زال دادخواه از برای من نکردی آن دعا جز شقاوت نیستی دایم مرا نیک بختی گشت آن بدبختیم از دعای اونماند آن سختیم عالمی بار اوفتاد از گردنم تا ابد آزاد کرد آن زنم گرچه مرد ملک و مالی آمدم در پناه پیر زالی آمدم کس چه داند تا دعای پیر زن چون بود وقت سحرگه تیر زن آنچه زالی در سحر گاهی کند میندانم رستیم ماهی کند گر نبودی رحمت آن پادشاه باز ماندی تا ابد در قعر چاه ور نبودی آن دعای پیر زال دولت دین آمدی بروی زوال بود اول رحمت آن شهریار این دعا با او در آخر گشت یار لاجرم شه رستگار آمد مدام از رحیمی نیست برتر یک مقام