Qur'an&Sunnah

Necmeddîn Râzî (Dâye) — Mirsâdü'l-İbâd

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل یازدهم قال الله تعالی فان اتبعتنی فلا تسالنی عن شی حتی احدث لک منه ذکرا و قال انبی صلی الله علیه و سلم علیکم باسمع و الطاعه و ان کان عبدا حبشیا بدانک ارادت دولتی بزرگ است و تخم جمله سعادتها است و ارادت نه از صفات انسانیت است بلک پرتو انوار صفت مریدی حق است چنانک شیخ ابوالحسن خرقانی میگوید که اورا خواست که ما را خواست مریدی صفت ذات حق است و تا حق تعالی بدین صفت بر روح بنده تجلی نکند عکس نور ارادت در دل بنده پدید نیاید مرید نشود چون این تخم سعادت در زمین دل بموهبت الهی افتاد باید که آن را ضایع فرو نگذارد که ابتدا آن نور چون شرر آتش بود که در حراقه افتد اگر آن را بکبریتی بر نگیرند و بهیزمهای خشک مدد نکنند دیگر باره روی در تعزز نهد و با ممکن غیب رود و مدد او آن است که خود را بتصرف تربیت شیخی کامل صاحب تصرف نسلیم کند چون بیضه در زیر پر و بال مرغ چنانک شرح آن در فصل سابق برفت تا شیخ بشرایط تربیت آن قیام نماید و مرید زود بمقصود رسد و اگر کسی خواهد که خود را پرورش بنظر عقل و علم خویش دهد هرگز بجایی نرسد و خطر آن باشد که در ورطه هلاک و مزلات افتد و خوف زوال ایمان باشد که بغرور و پندار و عشوه نفس و تسویل شیطان خود را در بوادی و مهالک این راه بی پایان اندازد و اگر کسی را نفس و شیطان غرور دهد که دلیل این راه پیغامبر علیه السلام و لطف حق تعالی بس است و قرآن و علم شریعت جمله بیان راه خداست بشیخ چه حاجت است جواب او آن است که شک نیست که دلیل این راه پیغمبرست و لطف حق و قرآن و علم شریعت ولکین مثال این همچنان است که اطبای حاذق آمدند و الهام حق ایشان را مدد کرد تا بعمرهای دراز رنجها بردند وسعیها نمودند و انواع امراض و علل بشناختند و بر خواص ادویه اطلاع یافتند و معاجین و اشربه بساختند و در کتب شرح هر یک بدادند و تصانیف در علوم طب علمی و علمی بنهادند بعد ازان جمعی شاگردان ازان اطبای حاذق آن علوم در آموختند و در خدمت ایشان ممارست معالجات کردند و مباشرت آن شغل نمودند و تجربه ها حاصل کردند و بر قانون استادان بطبیبی مشغول شدند و جمعی دیگر را که استعداد تحصیل این علوم داشتند تربیت کردند و درین کار بکمال رسانیدند و همچنین قرنا بعد قرن از هر طایفه ای شاگردان میخاستند تا بدین وقت اگر کسی را درین روزگار بیماریی باشد و آرزوی صحت و داعیه معالجه پدید آید چه کند با کتب اطبا رجوع کند و در معاجین ساخته که در داروخانه ها نهاده است بنظر عقل خویش تصرف کند و باطبا التفات نکند و بی تجربتی و معرفتی در طب خود را بنظر عقل خود معالجه کند از کتاب طب یا بخدمت اطبا رجوع کند و اصحاب تجارب آن علم را خدمت کند و خود را بدیشان تسلیم کند و هر معجون که ایشان آمیزند و هر شربت که ایشان دهند اگر طلخ است اگر شیرین نوش کند و بهوای خود در خود تصرف نکند که جان شیرین بباد دهد همچنین در قرآن جمله علوم طب دینی که بمعالجت بیماری فی قلوبهم مرض تعلق دارد حاصل است که و ننزل من القرآن ماهو شفا و رحمه للمومنین و بل که داروخانه ای است جمله معاجین و اشربه درو جمع که ولا رطب و لایابس الا فی کتاب مبین و خواجه علیه السلام طبیب حاذق دین بود که هر بیماری را بشناسد و معالجه هر یک بصواب بفرماید که وانک لتهدی الی صراط مستقیم و صحابه شاگردان کافی که علم طب ازان حضرت حاصل کردند و در معالجت هر یک بکمال رسیدند که اصحابی کالنجوم بایهیم اقتدیتم اهتدیتم و همچنین قرنا بعد قرن تا بعین از صحابه این علوم میگرفتند و تبع تا بعین الی یومنا هذا و هر یک را درین علم نظرها میبخشید خداوند که در هر وقت مزاج آن قوم میشناختند و از قانون قرآن استخراج و استنباط معالجات بصواب میکردند که کل مجتهد مصیب و کتب فراوان در انواع علوم طب دینی که شریعت است علمی و عملی بساختند ولیکن چون بیماری صاحب واقعه پدید آید معالجت خود از کتاب بتصرف نظر عقل خود نتواند کرد اگرچه درین علم بکمال باشد که گفته اند رای العلیل علیل او را طبیبی حاذق تجربه باید که هم معرفت امزجه مختلف دارد و هم بر قانون طب علمی و عملی اطلاع تمام یافته باشد تا هر بیماری را معالجه خاص تواند فرمود که اگرچه یک نوع بیماری باشد اما پیر را معالجت دیگر باشد و جوان را دیگر و طفل را دیگر و مزاج طفل و مراهق و شاب و کهل و شیخ تفاوت بسیار دارد و باشخاص معین نیز تفاوت کند چنانک ده طفل باشند هر یک را در نبض و مزاج و قوت و ضعف تفاوتها باشد و در هر شهر و هر هوا و هر موسم هم تفاوت بود طبیب حاذق باید که آن همه بشناسد و رعایت آن دقایق کند تا بر قضیه تداووا فان الذی انزل الدا انزل الدواء مرض زایل شود و صحت روی نماید مع هذا اگر طبیب حاذق را بیماریی پدید آید معالجت خود نشاید که کند نظر او ببیماری تفاوت کرده باشد او را هم طبیبی سلیم النظر صحیح البدن باید تا معالجه او مفید بود و اگر نه از طبیب بیخمار معالجه بصواب نیابد طبیب یداوی و الطلبیب مریض بیت عالمت خفته است و تو خفته خفته را خفته چون کند بیدار چون این معنی محقق گشت باید که هیچ کس بغرور شیطان و هوای نفس مغرور نشود و بر خویشتن و علم خویشتن اعتماد نکند و چون تخم ارادت در زمین دل افتاد آن را غنیمتی بزرگ شمرد و آن مهمان غیبی را عزیز دارد و او را غذای مناسب او دهد و آن غذا بحقیقت جز در پستان ولایت مشایخ نیابد زیراکه تخم ارادت بر مثال طفلی است نوزاده غیب غذای او هم از پستان اهل غیب توان داد پس بطلب شیخی کامل برخیزد اگر در مشرق نشان دهند و اگر در مغرب برود و بخدمت او تمسک کند و باید که هر چ پا بند او باشد و مانع او آید از خدمت مشایخ جمله را بقوت بازوی ارادت بر یکدیگر گسلد و بهیچ عذر خود را بند نکند تا ازین دولت محوم نماند که دریغ بود بهرچ از دوست و امانی چه زشت آن حرف وچه زیبا و بحقیقت تا مرید از وجود خویش سیر نشود مرد این حدیث نبود چنانک این ضعیف گوید آمده ای ز خویشتن میباید بر خاسته ای ز جان و تن میباید در هر گامی هزار بند افزون است زین گر مروی بندشکن میباید هر چیز که مرید صادق درین راه برهم زند و بر اندازد حق تعالی بر قضیه ولنجز ینهم اجرهم با حسن ما کانوا یعملوندر دنیا و آخرت جبر زیانهای او بکند و آن جمع را از خویش و اقربا که ترک گفته بود و دلکهای ایشان مجروح کرده بمفارقت خویش هر کسی را حق تعالی درجتی و منزلتی و ثوابی کرامت کند که جبر شکستگی ایشان گردد چه یک صفت از صفات حق جباری است و جبار را یک معنی شکسته بندی است میگوید ای بیچاره هر چ در طلب خداوندی من بر هم شکستی من بکرم خداوندی درست کنم و هر دل که خسته کنی دیت آن من بدهم بیت جبرییل اینجا اگر زحمت دهد خونش بریز خونبهای جبرییل از گنج رحمت باز ده ولیکن اگر از من بازمانی و جمله موجودات ترا باشد جبر آن حرمان نکند بیت گر با همه ای چوبی منی بی همه ای وربی همه ای چو با منی با همه ای بیکی از بزرگان و مکاشفان حضرت خطاب رسید که انا بدک اللازم فالزم بدک از جان خودت گزیر است ازمن گزیر نیست پس ملازمت ناگزیر خود کن چون مرید بخدمت شیخ پیوست و عوایق و علایق براندخت باید که ببیست صفت موصوف باشد تا داد صحبت شیخ بتواند داد و سلوک این راه بکمال او را دست دهد اول مقام توبه است باید که توبتی تصوح کند از جملگی مخالفات شریعت و این اساس محکم نهد که بنای جمله اعمال برین اصل خواهد بود و از این اساس بخلل باشد در نهایت کار خلل آن ظاهر شود و جمله باطل گردد و آن همه رنجها حبط شود و توبه را در جمله مقامات کار فرماید زیراکه در هر مقام از مقامات سلوک گناهی است مناسب آن مقام دران مقام ازان نوع گناه توبه میکند چنانک خواجه علیه الصلوه در کمال مقام محبوبی و دولت لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر هنوز توبه را کار میفرمود و میگفت انه لیغان علی قلبی و انی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مره دوم زهدستباید که از دنیا بکلی اعراض کند نه اندک گذارد و نه بسیار و اگر خویشان و متعلقان دارد جمله برایشان علی فرایض الله قسمت کند و اگر خویشان ندارد جمله مال در راه شیخ نهد تا در مصالح مریدان صرف میکند و او بدان مقدار قوت و لباس که شیخ دهد قانع گردد سیم تجریدست باید که مجرد شود و قطع جمله تعلقات سببی و نسبی کند با حسن الوجه تا خاطر او بدیشان ننگرد که ان من ازواجکم و اولادکم عدوا لکم فاحذر و هم چهارم عقیدت است باید که بر اعتقاد اهل سنت و جماعت باشد و از بدعتها دور بود و بر مذهب ایمه سلف رود و از تشبیه و تعطیل و رفض و اعتزال مبرا بود و بتعصب آلوده نباشد و هیچ طایفه را از اهل قبله تکفیر نکند و لعنت روا ندارد پنجم تقوی است باید که پرهیزگار و ترسناک بود و در لقمه و لباس احتیاط کند ولیکن مبالغت ننماید تا در وسوسه نیفتد که آن هم مذموم است و تا تواند بعزایم کار کند و گرد رخصتها نگردد و در طهارت و نظافت کوشد بقدر وسع و در آن غلو نکند تا بوسوسه نینجامد و در همه احوال اشارت دع ما یریبک الی مالایریبکرا رعایت کند ششم صبرست باید که در تحت تصرفات او امر و نواهی شرع و اشارت شیخ بر قانون شرع صابر باشد و مقاسات شداید کند و ملالت و سآمت بطبع خویش راه ندهد و اگر ازاین معنی چیزی دروی پدید آید بتکلف از خویش دور کند و تجلد و تصبر مینماید که خواجه علیه الصلوه فرمود من تصبر صبر الله هفتم مجاهده است باید که پیوسته توسن نفس را بلجام مجاهده ملجم دارد و البته با او رفق نکند مگر بقدر ضرورت و تا تواند خوش آمد او بدو ندهد و درین باب نیک ثبات نماید که نفس همچون شیر گرسنه است اگر او را سیر کنی قوت یابد و ترا بخورد هشتم شجاعت است یابد که مرادانه و دلیر باشد تا با نفس و مکاید او مقاومت تواند نمود و از مکر و حیله شیطان نیندیشد که درین راه شیاطین الانس و الجن بسیار باشد دفع و قهر ایشان بشجاعت توان کرد نهم بذل است باید که درو بذل و ایثار باشد که بخل قیدی عظیم و حجابی بزرگ است و در بعضی مقامات باشد که دنیا و آخرت بذل باید کرد و گاه بود که از سر جان بر باید خاست دهم فتوت است باید که جوانمرد باشد چنانک حق هر کس در مقام خویش میگزارد بقدر وسع و حق گزاری از کس طمع ندارد یازدهم صدق است باید که بنای کار و معامله خویش بر صدق نهد و آنچ کند برای خدای کند و نظر از خلق بکلی منقطع گرداند دوازدهم علم است باید که آن قدر علم حاصل کند که از عهده فرایض که بروی واجب است از نماز و روزه و دیگر ارکان بقدر حاجت بیرون تواند آمد و در طلب زیادتی نکوشد که از راه باز ماند مگر وقتی که بکمال مقصود رسد اگر مقتدایی خواهد کرد و مرتبه پیشوایی یافته بود تحصیل مفید بود نه مضر از علوم کتاب و سنت سیزدهم نیازست باید که در هیچ مقام نیاز از دست ندهد و اگرچه در مقام ناز می افتد خود را بتکلف با عالم نیاز میآورد که نیاز مقام خاص عاشق است و ناز مقام خاص معشوق چهاردهم عیاری است بایدکه درین راه عیار وار رود که کارهای خطرناک بسیار پیش آید باید که لاابالی وار خود را در اندازد و هیچ عاقبت اندیشی نکند و از جان نترسد چنانک این ضعیف میگوید در عشق یار بین که چه عیار میرویم سر زیر نهاده چو شطار میرویم در نقطه مراد بدین دور ما رسیم زیرا بسر همیشه چوپر کار میرویم جانی که هست مان فدی یار کرده ایم ورحکم میکند بسر دار میرویم مرگ ار کسی بجان بفروشد همی خریم عیار وار زانک بر یار میرویم ما را چه غم ز دوزخ و با خلدمان چه کار دل داده ایم ما بر دلدار میرویم پانزدهم ملامت است باید که ملامتی صفت باشد و قلندر سیرت نه چنانک بیشرعی کند و پندارد که ملامت است حاشا و کلا آن راه شیطان و دلالت اوست و اهل اباحت را ازین مزله بدوزخ برده اند ملامتی بدان معنی باشد که نام و ننگ و مدح و ذم و رد و قبول خلق بنزدیک او یکسان باشد و بدوستی و دشمنی خلق فربه و لاغر نشود و این اضداد را یکرنگ شمرد این ضعیف گوید بیت زان روی که راه عشق راهی ننگ است نه با خودمان صلح و نه با کس جنگ است شد در سر نام و ننگ عمر همه خلق ای بیخبران چه جای نام و ننگ است شانزدهم عقل است باید که بتصرف عقل حرکات او مضبوط باشد تا حرکتی بر خلاف رضای شیخ و فرمان او و روش او ازو در وجود نیاید که جمله رنج و روزگار او در سرکوب خاطر و رد ولایت او شود هفدهم ادب است باید که مودب و مهذب اخلاق باشد و راه انبساط بر خد بسته دارد و در حضرت شیخ تا سخنی نپرسند نگوید و آنچ گوید بسکویت و رفق گوید و راست گوید و بظاهر و باطن اشارت شیخ را منتظر و متر صدباشد و اگر خرده ای برو برود یا تقصیری ازو در وجود آید در حال ظاهر و باطن استغفار کند و بطریقی احسن عذرها خواهد و غرامت کشد هژدهم حسن خلق است باید که پیوسته گشاده طبع و خوشخوی باشد و با یاران ضجرت و تنگخویی نکند و از تکبر و تفاخر و عجب و دعوی و طلب جاه دور باشد و بتواضع و شکستگی و خدمت با یاران بزرگ زندگانی کند و با یاران خرد برحمت و شفقت و دلداری و مراعات و لطف کارکند و بارکش و متحمل و بردبار باشد و بار بر یاران ننهد تاتواند خدمت یاران کند و ازیشان توقع خدمت ندارد و در موافقت یاران کوشد و از مخالفت دور باشد و نصیحتگر و نصیحت شنو باشد و راه مناظره و مجادله و خصومات و منازعات بسته دارد و بنظر حرمت و ارادت بدیشان نگرد و بچشم حقارت بخرد و بزرگ ننگرد و بخدمت و دلداری ایشان پیوسته بحضرت عزت تقرب میجوید و بر سفره حظ و نصیب خود ایثار میکند و در نصیب دیگران طمع نکند و در سماع خود را مضبوط دارد و بی حالتی و وجدی حرکت نکند و در وقت حالت از مزاحمت یاران محترز باشد و تا تواند سماع درخود فرو میخورد و چون غالب شود حرکت بقدر ضرورت کند و چون وجد کم شد خود را فرو گیرد و مبالغت نکند و یاران را درسماع نگاه دارد تا وقت برکسی نپوشولاند و وقت خود را بر دیگران ایثار کند و باصحاب حالات و مواجید بنیاز تقرب نماید و تواضع کند و بقدم شیخ بحرمت رود و آید و چون سر بر قدم کسی نهد گوش دارد تا بر شکل سجود نباشد که آن حرام است دستها با پس پشت گیرد و روی بر زمین نهد پیشانی ننهد و تا تواند در صحبت چنان کند که دلی ازو بیاساید و از رنج دلها اجتناب کند نوزدهم تسلیم است باید که بظاهر و باطن تسلیم تصرفات ولایت شیخ بود تصرفات خود از خود محو کند و بتصرف او او امر و نواهی و تادیب شیخ زندگانی کند بظاهر چون مرده تحت تصرف غسال باشد و بباطن پیوسته التجا بباطن شیخ میکند و در هر حرکت که در غیبت و حضور کند از ولایت شیخ باندرون اجازت طلبد اگر اجازت یابد بکند واگرنه ترک کند و البته بظاهر و باطن براحوال و افعال شیخ اعتراض نکند و هر چ در نظر او بد نماید آن بدی حوالت بنظر خود کند نه بنقصان شیخ و اگر او را بخلاف شرع نماید اعتقاد کند که اگرچه مرا خلاف مینماید اما شیخ خلاف نکند و نظر او درین باب کامل تر باشد و آنچ کند از سر نظر کند و او از عهده آن بیرون تواند آمد چنانک واقعه موسی و خضر علیهما السلام بود و شرط او این بود که فان اتبعتنی فلا تسیلنی عن شی حتی احدث لک منه ذکرا یعنی هر چ کنم بر من اعتراض مکن و مپرس چرا کردی تا آنگه که من گویم اگر صلاح دانم و چون اعتراض کرد سه بار در گذرانید بعد از ان گفت هذا فراق بینی و بینک تا بدانی که اعتراض سبب مفارقت حقیقی است و اگرچه بصورت مفارقت نباشد تا راه اعتراض بهمه وجه بسته دارد و اشارت علیکم بالسمع و الطاعه را مطاوعت نماید بیستم تفویض است مرید باید که چون قدم در راه طلب نهاد بکلی از سر وجود خویش برخیزد و خود را فدای راه خدای کند و از سر صدق بگوید و افوض امری الی الله و تعبد حق نه از بهر بهشت و دوزخ کند یا از بهر کمال و نقصان بل که از راه بندگی صرف کند و ضرورت محبت و بهرچ برو راند حضرت عزت راضی باشد و بهچ خوشی و ناخوشی روی از حضرت نگرداند شعر و کلت الی المحبوب امری کله فان شاءاحیانی و ان شاء اتلفا بگذاشته ام مصلحت خویش بدو گر بکشد و گر زنده کند او داند بر جاده بندگی ثابت قدم باشد و بشرایط صدق صلب قیام نماید و اگر هزار بار خطاب میرسد که مطلب نیابی یک ذره از کار فرو نایستد و بهیچ ابتلا و امتحان از قدم طلب فرو ننشیند و دست از کار ندارد این ضعیف گوید بیت تا دل رقم عشق تو بر جان دارد باران بلا بر سر دل می بارد جانا بسرت کز تو نگردانم روی ور عشق هزار ازین برویم آرد و از ملازمت خدمت شیخ بهیچ وجه روی نگرداند و اگر شیخ او را هزار باره براند و از خود دور کند نرود و درارات کم از مگسی نباشد که هر چندش می دانند باز میآیید او را ازینجا ذباب گفته اند یعنیذب آب یعنی براندندش باز آمد تا اگر از طاوسان این راه نتواند بود باری از مگسان باز نماند کاندرین ملک چو طاوس بکارست مگس چون مرید صادق بدین شرایط قیام نماید و شیخ بدان صفات بود که نموده آمد مقصود و مراد حقیقی هر چ زودتر از حجب حرمان بیرون آید و تتق عزت از پیش جمال بگشاید و قاصد بمقصود و طالب بمطلوب و عاشق بمعشوق رسد که الامن طلبنی وجدنی وصلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل دوازدهم قال الله تعالی فاذکرونی اذ کرکم و قوله واذکر وا الله کثیرا لعلکم تفلحون و قال النبی صلی الله علیه و سلم افضل الذکر لااله الاالله و افضل الدعاء الحمد لله بدانک حجب روندگان نتیجه نسیان است و نیستان بدان سبب بود که در بدایت فطرت چون وجود روح پدید آمد عین وجود او دو گانگی ثابت کرد میان او و حضرت تا اگرچه روح حق را دران مقام به یگانگی دانست اما به یگانگی نشناخت زیراک شناخت از شهود خیزد و شهود از وجود درست نیاید که شهود ضد وجودست وا لضدان لایجتمعان تعلق روح بقالب از برای آن بود تا دو خلف چون نفس و دل حاصل کند تا در مقام شهود چون روح بذل وجودکند که جا الحق و ز هق الباطل او را خلیفتی باشد که قایم مقامی او کند و این سری بزرگ است فهم هر کس اینجا نرسد پس چنانک روح دران عالم حق را به کمال وحدانیت نشناخت نیز دران مقام ذکر بی شرکت نتوانست کرد که هم ذاکر خویش بودهم ذاکر حق و این ذکر بشرکت بود و حق تعالی میفرماید واذکر ربک اذانسیت یعنی بعد از نسیان ماسوای من مرا یاد کن تا بشرکت نبود و چندانک روح بر عالم ملک و ملکوت گذر میکرد تا بقالب پیوست هر چیز که مطالعه میکرد ازان ذکری باوی میماند و بدان مقدار از ذکر حق باز میماند تا آنگه که جمعی را چندان حجب از ذکر اشیا مختلف پدید آمد که بکلی حق را فراموش کردند حق تعالی از یاد عنایت ایشان را هم فراموش کرد که نسوا الله فنسیهم پس چون حجب از نسیان پدید آمد و سبب بیماری فی قلوبهم مرض این بود لاجرم در مقام معالجت بحکم آنک گفته اند العلاج باضدادها از شفاخانه قرآن این شربت میفرماید که اذکروا الله ذکرا کثیرا تا باشد که از حجب نسیان و مرض آن خلاص یابند که لعلکم تفلحون اما اختصاص بذکر لااله الاالله آن است که میفرماید الیه یصعد الکم الطیب و آن کلمه لااله الاالله است یعنی این کلمه را بحضرت عزت راه تواند بود که درین کلمه نفی و اثبات است و مرض نسیان را بشربت نفی و اثبات دفع توان کرد زیرا که نسیان مرکب است از نفی و اثبات نفی ذکر حق و اثبات ذکر اغیار پس شربت سکنجبین وار از سرکه نفی و شکر اثبات میباید تا ماده صفرای نسیان را قلع کند به لا اله نفی ماسوای حق میکند و به الاالله اثبات حضرت عزت میکند تا چون برین مداومت و ملازمت نماید بتدریج تعلقات روح از ماسوای حق بمقراض لااله منقطع شود و جمال سلطان الاالله از پس تتق عزت متجلی گردد و بر حکم وعده واذکرو نی اذکرکم از لباس حرف و صوت مجرد شود و در تجلی نور عظمت الوهیت خاصیت کل شی هالک الا وجهه آشکار گردد ذکر روح با وجود روح در بحر ذاکری فاذکرونی مستهلک شود اذکرکم نیابت ذاکری روح کند ذکر بی شرکت اینجا دست دهد تا ز خود بشنود نه از من و تو لمن الملک واحد القهار حقیقت شهد الله انه لا اله الاهو اینجا ظاهر شود اشارت یوسف حسین رازی که گفت ما قال احد الله الا الله اینجا مفهوم گردد و معلوم شود که بنای مسلمانی چرا بر کلمات دیگر نیست الا برکلمه لااله الاالله از بهر آنک خلاص از شرک معنوی جز بتصرف معنی این کلمه حاصل نمیآید پس شرک صورتی هم جز بصورت این کلمه منتفی نگردد چنانک میگوید آفرینش را همه پی کن به تیغ لااله تا جهان صافی شود سلطان الا الله را صلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل سیزدهم قال الله تعالی فاذکروا الله کذکر کم آبایکم او اشد ذکرا و قال تعالی و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال و قال النبی صلی الله علیه و سلم سیر وا سبق المفردون قیل و من هم یا رسول الله قال الذین اهتز وا بذکر الله حتی و ضع اذکر او زارهم و ورد وا القیمه خفافا بدانک ذکر بی آداب و شرایط گفتن زیادتی مفید نبود اول بترتیب و آداب و شرایط قیام باید نمود و مرید صادق را چون درد طلب و داعیه سلوک این راه پدید نشانش آن است که باذکر انس گیرد و از خلق و حشت تا از همه روی بگرداند و در پناه ذکر گریزد که قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون و چون بر ذکر مواظبت خواهد نمود باید که اساس بر توبه ای نصوح نهد از جمله معاصی و بوقت ذکر گفتن اگر تواند غسل کند و الا وضویی تمام کند و جامه پاک پوشد بر سنت و خانه ای خالی و تاریک و نظیف راست کند و اگر قدری بوی خوش بسوزد اولیتر و روی بقبله نشیند مربع و مربع نشستن در جمله اوقات منهی است الا در وقت ذکر گفتن که خواجه علیه السلام چون نماز بامداد بگزاردی در مقام خویش بذکر گفتن بنشستی تا آفتاب بر آمدن و در وقت ذکر گفتن دستها برروی ران نهد و دل حاضر کند و چشم فراهم کند و بتعظیم تمام شروع کند در کلمه لااله الاالله گفتن بقوت تمام چنانک لااله از ناف برآورد والاالله بدل فروبرد بروجهی که اثر ذکر وقوت آن بجمله اعضا برسد ولیکن آواز بلند نکند و تا تواند در اخفا و خفض صوت کوشد چنانک فرمود وآذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهرمن القول و برین وجه ذکر سخت و دمادم میگوید و در دل معنی ذکر میاندیشد چنانک در معنی لااله هر خاطر که در دل میآید نفی میکند بدان معنی که هیچ چیز نمیخواهم نمیطلبم و هیچ مقصود و محبوب ندارم الاالله جز خدای جملگی خواطر به لااله نفی میکند وحضرت عزت را بمقصودی و محبوبی و مطلوبی اثبات میکند به الاالله و باید که در هر ذکر باول و آخر حاضر باشد بنفی و اثبات و هر وقت در اندرون دل نظر میکند هر چیز که دل را با آن پیوند بیند آن چیز را در نظر میآورد و دل با حضرت عزت میدهد و از ولایت شیخ بهمت مدد میطلبد و بنفی لااله آن پیوند باطل میکند و بیخ محبت آن چیز از دل برمیاندارد و بتصرف الاالله محبت حق را قایم مقام آن محبت میگرداند هم برین ترتیب مداومت مینماید تا بتدریج دل از جمله محبوبات و مالوفات فارغ و خالی کند که اهتتار در ذکر از مداومت خیزد و اهتتار آن باشد که بغلیات ذکر هستی ذاکر در نور ذکر مضمحل شود و ذکر ذاکر را مفرد گرداند و عوایق و علایق وجود از و بر دارد و او را از دنیای جسمانیات بآخرت روحانیات سبکبار در آورد چنانک فرمود سیروا سبق المفردون الحدیث و بدانک دل خلوتگاه خاص حق است که لایسعنی ارضی و لاسمایی و انما لایسعنی قلب عبدی المومن و تا زحمت اغیار در بارگاه دل یافته شود غیرت و عزت اقتضای تعزز کند از غیریت ولیکن چون چاوش لااله بارگاه دل از زحمت اغیار خالی کرد منتظر قدوم تجلی سلطان الاالله باید بود که فاذا فرغت فا نصب و الی ربک فا رغب جل خالی کن که شاه ناگاه آید چون خالی گشت شه به خرگاه آید و یقین شناسد که فایده کلی آنگه حاصل شود که ذکر از شیخی کامل صاحب تصرف تلقین ستاند که تیر وقتی حمایت کند که ازتر کش سلطان ستانند تیر که از دکان تیر تراش ستانند حمایت ولایت نکند اما دفع خصم را بشاید چنانک شرح آن بیاید ان شا ءالله تعالی صلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل چهاردهم قال الله تعالی یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سدیدا یعنی قولوا لا اله الا الله و قال النبی صلی الله علیه و سلم قولوا لا اله الا الله تفلحوا بدانک ذکر تقلیدی دیگرست و ذکر تحقیقی دیگر آنچ از راه افواه بدر سمع صورتی در آید آن ذکر تقلیدی باشد چندان کار گرنیاید همچنانک تخم تا پرورده نارسیده که در زمین اندازند نروید و ذکر تحقیقی آن است که بتصرف تلقین صاحب ولایت در زمین مستعد دل مرید افتد و ذکر که صاحب ولایت تلقین کند ثمره شجره ولایت اوست که هم تخم ذکر بتلقین صاحب ولایتان گرفته است در زمین دل بآب مدد همت شیخ پرورش داده تا آن تخم برسته است و بتدریج بمقام شجرگی ولایت رسیده و ثمره ذکر از شکوفه اذکرکم پدید آورده پس در کمال پختگی چون تخمی مقام شیخی تخمی در زمین دل مرید میاندازد چون تخم ذکر پرورده ولایت باشد و زمین دل شیار کرده ارادت بود و از گیاه طبیعت بدستکاری طریقت پاک کرده و از آفتاب اخلاص و آب همت شیخ مدد یابد سبزه ایمان حقیقی زود بروید که لااله الا الله ینبت الایمان فی القلب کماینبت الما البقله و روز بروز در تزاید باشد تا غرس احسان گردد و بتربیت شجره عرفان شود و شرط تلقین آن است که مرید بوصیت شیخ سه روز روزه دارد و درین سه روز دران کوشد تا پیوسته بروضو باشد و مدام ذاکر بود و اگرچه آمدشد کند با خود ذکر میگوید و با مردم اختلاط کم کند و سخن بقدر ضرورت گوید و بوقت افطار طعام بسیار نخورد و شبها بیشتر بذکر بیدار دارد بعد از سه روز بفرمان شیخ غسل کند ونیت غسل اسلام آرد چنانک ابتدا هر کس که در دین خواستی آمد اول غسل اسلام بکردی آنگه از خواجه علیه السلام تلقین کلمه یافتی اینجا بران سنت غسل اسلام حقیقی کند و در وقت آب فرو کردن بگوید خداوندا من تن را که بدست من بود بآب پاک کردم تو دل را که بامرتست بنظر عنایت پاک کن و چون غسل تمام کرد بعد از نماز خفتن بخدمت شیخ آید و شیخ او را روی بقبله بنشاند و شیخ پشت بقبله باز دهد و در خدمت شیخ بدو زانو بنشیند و دستها بر یکدیگر نهد و دل حاضر کند و شیخ وصیتی که شرط باشد بگوید و مرید دل را از همه چیزها بازستاند و در مقابله دل شیخ بدارد و بنیاز تمام مراقب شود تا شیخ یک بار بگوید لااله الاالله بآواز بلند وقوت تمام چون تمام گفت مرید همچنان بر آهنگ شیخ آغاز کند لااله الاالله بلند و بقوت بگوید شیخ دیگر باره بگوید و مرید باز گوید سیم بار شیخ بگوید مرید باز گوید پس شیخ دعا بگوید و مرید آمین کند چون تمام شد برخیزد و بخلوتخانه در رود و روی بتربیت تخم ذکر آرد چنانک شرح آن در فصل شرایط خلوت بیاید ان شاءالله تعالی و ابتدای ذکر در دل مرید ب مثال شجره ای است که بنشانند چنانک فرمود ضرب الله مثلا کلمه طیبه کشجره طیبه و باتفاق مفسران کلمه طیبه لااله الاالله است چون ملازمت پرورش این پرورش این شجره نماید بیخهای او از دل بجملگی اعضا و جوارح برسد تا از فرق سر تا بناخن پای هیچ ذره نماند که بیخ شجره ذکر آنجا نرسد چون بیخ چنین راسخ گشت در زمین قالب شجره ذکر شاخ سوی آسمان دل کشیدن گیرد که اصلها ثابت و فرعها فی اسماء درین مقام دل ذکر از زبان بستاند و صریح کلمه لااله الااللهمیگوید هر وقت که دل ذکر گفتن گرفت ذکر زبان در توقف باید داشت تا دل داد ذکر بدهد که ذکر زبان مشوش کننده بود و هر وقت که دل از ذکر فروایستد زبان را بر ذکر باید داشت تا دل بکلی ذاکر گردد و همچنین مدد میکند تا شجره ذکر پرورش می یابد و قصد علو میکند تا چون شجره بکمال خود رسید شکوفه مشاهدات بر سر شاخ شجره پدید آمدن گیرد و از شکوفه مشاهدات بتدریج ثمرات مکاشفات و علوم لدنی بیرون آید که توتی اکلها کل حین باذن ربها و اگر ابتدا تخم از ثمره رسیده ولایت نگرفته بودی شجره برین مثابت نرسیدی عبدالله بن عمر-رضی الله عنهما- روایت میکند که در خدمت خواجه علیه الصلوه و السلام نشسته بودیم با جمعی صحابه خواجه فرمود ان من اشجره شجره مثلها مثل المومن لایجف و رقها فاخبرونی ما هی فرمود که در میان درختها درختی است که مثل آن مثل مومن است که برگ او همیشه سبز باشد مرا خبر کنید تا آن کدام درخت باشد هر کس از صحابه بدختی از درختهای بادیه در افتادند این میگفت فلان درخت است و آن میگفت فلان درخت است خواجه علیه الصلوه می گفت این نیست و آن نیست عبدالله میگوید در خاطر من آمد که آن درخت خرماست اما دران قوم ابوبکر و عمر بودند رضی الله عنهما نخواستم بحضور ایشان گویم آنچ ایشان نگفتند پس پیغمبر علیه السلام فرمود هی النخله آن درخت خرماست و بحقیقت مناسبت مومن با درخت خرما ازان وجه است که درخت خرما را تا از درخت نرگشن ندهند و تلقیح و تابیر نکنند خرمای نیک نیاورد و این مشهورست که هر سال از طلع خرمای نر قدری بگیرند و در طلع درخت خرما پیوند کنند تا خرما نیک آورد والا ثمره بوجه خویش ندهد پس مومن را چون خواهند که ثمره ولایت حاصل شود تلقیح و تابیر او بتلقین شیخ صاحب ولایت تواند بود و چون تلقین حاصل شد مداومت و ملازمت خلوت و عزلت باید نمود بتصرف فرمان شیخ تا ثمره حقیقی حاصل آید چنانک شرح آن بیاید و از خواجه علیه السلام نقل است که وقتی جماعتی از خواص صحابه را جمع کرد در خانه ای و بفرمود تا در ببستند و سه بار کلمه لااله الااللهبآواز بگفت و صحابه را فرمود همچنین بگویید ایشان بگفتند آنگه دست برداشت و سه بار بگفت اللهم هل بلغت بعد از ان فرمود بشارت باد شما را که خداوند تعالی شما را بیامرزید پس مشایخ طریقت تلقین ذکر هم ازین سنت گرفته اند

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل پانزدهم قال الله تعالی و اذوا اعدنا موسی اربعین لیله قال النبی صلی الله علیه و سلم من اخلص لله اربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه بدانک بنای سلوک راه دین و وصول بمقامات یقین بر خلوت و عزلت است و انقطاع از خلق و جملگی انبیا و اولیا در بدایت حال داد خلوت داده اند تا به مقصود رسیده اند چنانک عایشه رضی الله عنها روایت میکند در حق خواجه علیه السلام کان حبب الیه الخلا اول خلوت و عزلت بر دل خواجه شیرین گردانیدند و در روایت میآید کان یتحبب الی حرا اسبوعا و اسبوعین یعنی در کوه حرا بخلوت و طاعت مشغول گشتی پیش از وحی یک هفته و دو هفته و نیز یک ماه در روایت آمده است و این ضعیف خلوتخانه خواجه را علیه السلام بر کوه حرا بمکه زیارت کرده است غاری است بران کوه سخت باروح و چون موسی را علیه السلام استحقاق استماع کلام بی واسطه کرامت میکردند بخلوت اربعین فرمودند که و اذ واعدنا اربعین لیله و عدد اربعین را خاصیتی است در استکمال چیزها که اعداد دیگر را نیست چنانک در حدیث صحیح آمده است ان خلق احد کم یجمع فی بطن امه اربعین یوما ثم یکون علقه مثل ذلک الحدیث بتمامه و خواجه علیه السلام ظهور چشمه های حکمت از دل بر زبان باختصاص اخلاص اربعین صباحا فرموده است و حوالت کمال تخمیر طینت آدم علیه السلام به اربعین صباحا کرد و ازین نوع بسیارست و نشستن اربعینات را شرایط و آداب بسی است اما آنچ مهم ترست هشت شرط است که اگر یک شرط ازین شرایط بخلل باشد مقصود کلی بحصول دشوار پیوندد اول تنها در خانه خالی نشستن است روی بقبله آورده مربع دستها بر روی ران نهاده غسل کرده بنیت غسل مرده و خلوت خانه را لحد خویش شمرده و از انجا جز بوضو و حاجت و نماز بیرون نیاید و خانه باید که تاریک بود و کوچک و پرده برروی در فرو کرده تا هیچ روشنی و آواز در نیاید تا حواس از کار فروافتد از دیدن و شنودن و گفتن و رفتن تا روح چون مشغول حواس و محسوسات نباشد با عالم غیب پردازد و نیز حجبی و آفاتی که روح را از دریچه های حواس پنجگانه در آمده است چون حواس از کار فروافتد بتصرف ذکر و نفی خواطر محو گردد و آن نوع حجاب نیز بنشیند و روح را با غیب انس پدید آید و انس او از خلق منتفی شود دوم پیوسته بروضو بودن است تا مسلح باشد و شیطان برو ظفر نیابد که الوضو سلاح المومن سیم مداومت نمودن بر کلمه لااله الاالله است چنانک فرمود الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم اشارت بدوام ذکرست چهارم مداومت بر نفی خاطرست باید که هر خاطر که آید از نیک و بد جمله به لااله نفی میکند بدان معنی که گوید هیچ چیز نمیخواهم الاخدای اشارت وان تبد وامافی انفسکم او نخفوه یحاسبکم به الله بنفی خاطرست و بحقیقت هر خاطر که در آید نقشی ازان بس صحیفه دل پدید آید یا نیک یا بد آن جمله شاغل دل باشد از قبول نقوش غیب تا آینه دل از جمله نقوش پاک و صافی نگردد پذیرای نقوش غیبی وعلوم لدنی نشود و قابل انوار مشاهدات و مکاشفات روحانی نیاید پنجم دوام صوم است باید که پیوسته روزه دارد که روزه را در قطع تعلقات بشری و خمود صفات حیوانی و بهیمی خاصیتی عظیم است که الصوم لی و انا اجزی به ششم دوام سکوت است باید که با هیچ کس سخن نگوید مگر باشیخ که واقعه بر رای او عرضه دارد بقدر ضرورت باقی من صمت نجا بر خواند و بغیر ذکر ز فان نجنباند هفتم مراقبت دل شیخ کردن است باید که پیوسته دل با دل شیخ دارد و از دل شیخ مدد میطلبد که فتوحات غیبی و نسیم نفحات الطاف ربانی ابتدا از دریچه دل شیخ بدل مرید رسد زیراک مرید اول حجب بسیار دارد و توجه بحضرت عزت بشرط نتواند کرد که او خو کرده عالم شهادت است چون پیوند ارادت محکم بود توجه او بدل شیخ آسان دست دهد و دل شیخ متوجه حضرت است و پرورده عالم غیب هر لحظه از غیب بدل شیخ فیضان فضل ربانی میرسد و از دل شیخ بحسب توجه دل مرید بدل شیخ مددهای غیبی بدل مرید میرسد تا دل مرید اول بواسطه از غیب مدد گرفتن خوی کند و پرورش یابد آنگه بتدریج بدل رسد که قابل فیض بی واسطه شود که وسقیهم ربهم شرابا طهورا ابتدا اگرچه همین شراب باشد و لیکن در جام ولایت شیخ بدو دهند که یسقون فیها کاسا کان مزاجها زنجیلا پس در جام نبوت محمد علیه الصلوه ساقی حق شراب طهور شهود بی واسطه در دهد که وسقیهم ربهم شرابا طهورابیت زان می خوردم که روح پیمانه اوست زان مست شدم که عقل دیوانه اوست دودی بمن آمد آتشی در من زد زان شمع که آفتاب پروانه اوست پیوسته همت شیخ را در راه دلیل و بدقه خویش شناسد و چون آفتی یا خوفی پدید آید یا خیالی هایل در نظر آید در حال پناه با ولایت شیخ دهد و از راه اندرون از دل شیخ مدد طلبد تا مدد همت و نظر ولایت شیخ دفع هر آفت اگرشیطانی است و اگر نفسانی میکند هشتم ترک اعتراض است هم بر خدای هم بر شیخ ترک اعتراض بر خدای چنانک بهر چ از غیب بدو فرستد از قبض و بسط و رنج و راحت و صحت و سقم و گشایش و فروبستگی راضی باشد و تسلیم کند و روی از حق نگرداند و ثابت باشد بیت در دل چو شراب وصل ما میریزی باید چو خمار گیردت نگریزی با وصل منت اگر نشستی باید با هر چ نشسته ای ازان برخیزی و بر شیخ بهر چ از قول و فعل و حال و صفت او بیند اعتراض نکند و تسلیم تصرفات ظاهر و باطن او باشد و در معاملات و احوال شیخ بنظر ارادت نگرد بنظر عقل کوته بین تصرف نکند که شرط بزرگترین تسلیم ولایت شیخ بودن است چنانک در صورت بیضه و مرغ نموده آمده است اگر بیضه قدری از تصرف مرغ و تسلیم او بیرون آید و مدد از و منقطع شود در حال خاصیت مرغی که در بیضه تعبیه بود باطل گردد و نه بیضه باشد و نه مرغ و هر بیضه که در تصرف مرغی فاسد شد اگر جمله مرغان جهان جمع شوند آن بیضه را بصلاح باز نتوانند آورد ازینجاست اگر مریدی مردود ولایت شیخی شود هیچ کس از مشایخ او را بکمال نتوانند رسانید و مردود جمله ولایات مشایخ گردد مگر مریدی که از خدمت شیخ بعذری بازماند بی آنک رد ولایت بدو رسد و متعذر بود او را بخدمت شیخ رسیدن و ازو استفادت کردن اما بواسطه وفات شیخ یا سفری دور که نتواند مرید آید آنجا رسیدن چون بدین عذرها بخدمت شیخی دیگر پیوندد معذور بود تصرف همت آن شیخ ممکن است که او را بمقام مرغی رساند زیرا که بیضه وجود مرید استعداد مرغی فاسد نکرده است دیگر آداب خلوت بسیارست اما شرایط این هشت بود که نموده آمد و ازآداب خلوت یکی تقلیل طعام است نه چندانک ضعیف و بی قوت شود آن مقدار باید که قوت مواظبت بر ذکر سخت و مدام گفتن باقی باشد مثلا بمقدار صد درم یا صد و پنجاه درم یا دویست درم طعام خورد هر کس بقدر قوت مزاج واشتها میافزاید و میکاهد فی الجمله باید که در شب سبک باشد تا خواب غلبه نکند و از ذکر بازنماند از قلت طعام یا کثرت و آن مقدار طعام که خورد با ذکر و حضور دل خورد و لقمه کوچک بر دارد و بشره نخورد و خرد بخاید با ذکر که در دل میگوید تا بنور ذکر ظلمت شهوت طعام مندفع میشود و چون نیم سیر شد دست بدارد تا اسراف نبود و در طعام تکلف نکند تا لذیذ باشد و از گوشت بسیار احتراز کند در هفته ای اگر یک بار دوبار خورد هر بار پنجاه درم روا باشد دیگر در قلت خواب کوشد تا بتواند باختیار پهلو بر زمین ننهد مگر از غلبات خواب بیخود بیفتد یا خوابش ببرد چون با خویش آمد برخیزد و وضو تازه کند و بذکر مشغول شود و اگر نیک مانده گردد و نتواند نشست یک ساعت پهلو بر زمین نهد یا سر برزانو نهد و خوابش ببرد تا ملالت از طبع و کلالت از حواس برود هم روا باشد و هر وقت که از ملازمت ذکر زبان باز ماند یک ساعت دل را بذکر مشغول کند و مراقب دل شود و منتظر باشد تا چه در نظر او آید و از هر خیال مخوف و آوازهایل که بیند یا شنود نترسد و دل بقوت دارد و در حال پناه باولایت شیخ دهد و نام شیخ بر زبان براند و از همت او مدد طلبد تا حق تعالی بلطف خویش مندفع گرداند و هر وقت که بوضو یا نماز جماعت یا نماز جمعه بیرون آید باید که چشم در پیش دارد و بجوانب ننگرد و دل را و زبان را بذکر مشغول گرداند تا متفرق نشود و صلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل شانزدهم قال الله تعالی انی رأیت احد عشر کوکبا والشمس والقمر و ایتهم لی ساجدین و قال النبی صلی الله علیه وسلم الرویاء الصالح جز من سته و اربعین جزء من النبوه بدانک سالک چون در مجاهدت و ریاضت نفس و تصفیه دل شروع کند او را بر ملک و ملکوت عبور و سلوک پدید آید و در هر مقام مناسب حال او وقایع کشف افتد گاه بود که در صورت خوابی صالح بود و گاه بود که واقعه غیبی بود و فرق میان خواب و واقعه بنزدیک این طایفه از دو وجه است یکی از صورت دوم از معنی از راه صورت چنانک واقعه آن باشد که میان خواب و بیداری بیند یا در بیداری تمام بیند و از راه معنی واقعه آن باشد که از حجاب خیال بیرون آمده باشد و غیبی صرف شده که روح در مقام تجرد از صفات بشری مدرک آن شود واقعه ای روحانی بود مطلق وگاه بود که نظر روح موید شود بنور الوهیت واقعه ربانی بود که المومن ینظر بنورالله خواب آن باشد که حواس بکل از کار بیفتاده بود و خیال بر کار آمده در غلبات خواب چیزی درنظر آید و آن بر دو نوع بود یکی اضغات احلام است و آن خوابی بود که نفس بواسطه آلت خیال ادراک کند از وساوس شیطانی و هواجس نفسانی که القای نفس و شیطان باشد و خیال آن را نقش بندی مناسب بکند و درنظر نفس آرد آن را تعبیری نباشد خوابهای آشفته و پریشان بود از آن استعاذت واجب بود و با کس حکایت نباید کرد دوم خواب نیک است که رویای صالح گویند و خواجه علیه السلام فرمود یک جزوست از چهل و شش جزو از نبوت بعضی ایمه آن را تفسیر کرده اند که مدت نبوت خواجه علیه السلام بیست و سه سال بود از آن جمله ابتدا شش ماه وحی بخواب میآمد پس خواب صالح بدین حساب یک جزو باشد از چهل و شش جزو از نبوت و بسیار انبیا بوده اند علیهم السلام که وحی ایشان جمله در خواب بوده است و بعضی بوده اند که وحی ایشان وقتی در خواب بوده است و وقتی در بیداری چنانک ابراهیم علیه السلام گفت انی اری فی النام انی اذبحک فانظر ماذا تری و خواجه علیه السلام میفرماید نوم الانبیاء وحی و خواب صالح هم بر سه نوع است یکی آنک هرچ بیند بتأویل و تعبیر حاجت نیفتد همچنان بعینه ظاهر شود چنانک خواب ابراهیم علیه الصلوه صریح بود انی اری فی امنام انی اذبحک دوم آنک بعضی بتأویل محتاج بود و بعضی همچنان باز خواند چنانک خواب یوسف علیه السلام بود انی رأیت احد عشر کوکبا والشمس والقمر رایتهم لی ساجدین یازده ستاره و ماه و آفتاب محتاج تأویل بود بیازده برادر و مادر و پدر اما سجده بعینه ظاهر شد بتأویل حاجت نیامد که و خسروا له سجدا و سیم محتاج بتأویل باشد بتمام چنانک خواب ملک بود که انی اری سبع بقرات سمان الایه جمله محتاج تأویل بود و همچنانک خواب زندانیان بود محتاج تأویل بود یا صاحبی السجن اما احد کما فیسقی ربه خمرا و اما الاخر فیصلب فتأکل الطیر من رأسه و بحقیقت رویای صالح نه آن است که آن را تأویلی راست باشد مطلقا و اثر آن ظاهر گردد که این خواب هم مومن را باشد و هم کافر را چنانک ملک مصر دیدو زندانیان دیدند و آن از نظر دل بود بتأیید روح بی تأیید نور الهی فاما آنچ موید بود بنور الهی جز مومن یا ولی یا نبی نبیند تا رویاء صالح بود و یک جزو از نبوت باشد و کافر را هیچ جزو نباشد از نبوت و تاکید این معنی آن است که خواجه علیه السلام فرمود لم یبق من النبوه الا المبشرات براها المومن او یری له پس این ضعیف رویا بر دو نوع مینهد رویا صالح و رویاء صادق صالح آن است که مومن یا ولی یا نبی بیند و راست بازخواند یا تأویلی راست دارد و آن نمایش حق بود و رویا صادق آن است که تأویلی راست دارد و باز خواند و باشد که بعینه ظاهر شود و اما از نمایش روح بود و این نوع کافر و مومن را بود و همچنین واقعه بر دو نوع مینهد یکی آنک محتمل است که رهابین و فلاسفه و براهمه را بود از کثرت ریاضت نفس و تصفیه دل و تربیت روح تا وقت باشد که ایشان را بعضی از مغیبات کشف افتد و وقایع میان خواب و بیداری مطلق پدید آید و گاه بود که از کثرت ریاضت غلبات روحانیت پدید آید و محو بیشتر صفات حیوانی و بهیمی کند و روح ایشان از حجب خیال قدری خلاص یابد و در تجلی آید و انوار روح بر نظر ایشان مکشوف گردد اما ایشان را بدان قربی و قبولی پدید نیاید و سبب نجات ایشان نشود بل که سبب غلو و مبالغت ایشان گردد درکفر و ضلالت و واسطه استدراج شود چنانک فرمود عزوجل و علا که سنستد رجهم من حیث لایعملون و املی لهم ان کیدی متین دوم واقعه آن است که حق تعالی در آینه آفاق و انفس جمال آیات بینات درنظر موحدان آرد که سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق موحدان را سبب ظهور حق شود و بالهام ربانی که در معرفت فجور و تقوی نفس بدل سالک میرسد در حالت مغلوبی حواس نظر دل یا روح بر صورت آن الهامات افتد که خیال آن را نقشبندی مناسب کرده باشد یا بی واسطه تصرف خیال بر حقیقت آن الهامات نظر می افتد تا سالک را بر صلاح و فساد نفس و ترقی و نقصان خویش اطلاع پدید میآید چنانک فرمود و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها و چنانک آنجا مشرک را سبب استدراج بود و زیادتی کفر اینجا موحد را سبب کرامات گردد و زیادتی ایمان که هوالذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و فرق میان واقعه مشرک و واقعه موحد آنک مشرک در حجب شرکت و اثنینیت بازمانده است هرگز از مشاهدات انوار صفات احدیت خبر نیابد و از هستی انسانیت بیرون نیاید و موحد بنور وحدانیت از ظلمت حجب شرکت خلاص یابد و هستی انسانیت در تجلی انوار صفات احدیت محو کند ودر ظهور عالم وحدانیت برخوردار مقام وحدت گردد بیت کی بود ما زما جدا مانده من و تو رفته وخدا مانده پس زبانی که راز مطلق گفت راست جنبید کو اناالحق گفت و بدانک کشف وقایع را در نظر سالک سه فایده است اول آنک بر احوال خویش از زیادت و نقصان و سیر و وقفه و فترت وجد و شوق و فسردگی و بازماندگی و رسیدگی اطلاع افتد و از منازل و مقامات راه و درجات و درکات و علو و سفل و حق و باطل آن باخبر شود زیرا که این هریک را خیال نقش بندی مناسب بکند تا سالک را وقوف افتد بر جمله وقایع نفسانی وحیوانی و شیطانی و سبعی و ملکی و دلی و روحی و رحمانی تا اگر صفات ذمیمه نفسانی بر وی غالب بود از حرص وحسد و شره و بخل و حقد و کبر و غضب و شهوت و غیر آن خیال هریک در صورت حیوانی که آن صفت بر وی غالب بود نقش بندی کند چنانک صفت حرص را در صورت موش و مور بنماید و دیگر حیوانات حریص و اگر صفت شره غالب بود در صورت خوک وخرس بنماید و اگر صفت بخل غالب بود در صورت سگ و بوزنه و اگر صفت حقد غالب بود در صورت مار واگر صفت کبر غالب بود در صورت پلنگ و اگر صفت غضب غالب بود در صورت یوز و اگر صفت شهوت غالب بود در صورت درازگوش و اگر صفت بهیمی غالب بود در صورت گوسپندان و اگر صفت سبعی غالب بود از هر نوع سباع درنظر آرد و اگر صفت شیطنت غالب بود در صورت شیاطین و مرده و غیلان درنظر آرد و اگر صفت غدر و مکر و حیلت غالب بود در صورت روباه و خرگوش درنظر آید و اگر اینها را بر خود مستولی بیند داند که این صفات بر وی غالب است و اگر اینها را مسخر بیند داند که ازین صفات عبور میکند و اگر اینها را بیند که میکشد و قهر میکند داند که ازین صفات میگذرد و خلاص مییابد و اگر بیند که با اینها با منازعت است داند که در معانده و مکایده است غافل نشود و ایمن نباشد و اگر آبهای روان و صافی بیند و دریاها و غدیرها و حوضها و سبزه های خوش و روضه ها و بستانها و قصرها و آینه های صافی و ماه و ستاره و آسمان صافی این جمله صورت صفات دلی است و اگر انوار بینهایت بیند و عالمهای نامتناهی و طیران و معاریج و عالم بیرنگی و بیچونی و طی زمین و آسمان و رفتن بر هوا و کشف معانی و علوم لدنی و ادراک بی آلات این جمله مقامات روحانی است و اگر مطالعه ملکوت و مشاهده ملایکه و هواتف و عرض افلاک و انجم ونفوس وملوک اشیا و عرش و کرسی بیند در سلوک صفات ملکی است و حصول صفات حمیده و اگر در مشاهدات انوار غیب الغیب افتد و مکاشفات صفات الوهیت و الهامات و وحیها و اشارات و تجلیهای صفات ربوبیت در مقام تخلق است باخلاق رحمانی از هر نوع شمه ای نموده آمدباقی هم برین قیاس می کند دوم فایده آنک وقایع دلی و روحی وملکی نیک با ذوق بود نفس را از آن شربی و قوتی و ذوقی و شوقی پدید آید که بدان شوق و ذوق انس از خلق و مألوفات طبع و مستلذات شهادتی و مشتهیات جسمانی باطل کند و با مغیبات وعالم روحانی و لطایف و معانی واسرار و حقایق انس پدید آورد و بکلی متوجه عالم طلب شود و مشرب او عالم غیب گردد قد علم کل اناس مشربهم و بحقیقت اطفال طریقت را در بدایت جز بشیر وقایع غیبی نتوان پرورد و غذای جان طلب از صورت و معنی وقایع تواند بود چنانک شخصی در خدمت خواجه امام یوسف همدانی بازمیگفت بتعجب که در خدمت شیخ احمد غزالی رحمه الله علیه بودم بر سفره خانقاه با اصحاب طعام میخورد در میانه آن از خود غایب شد چون با خود آمد گفت این ساعت پیغمبر را علیه السلام دیدم که آمد و لقمه در دهان من نهاد خواجه امام یوسف فرمود تلک خیالات تربی بها اطفال الطریقه گفت آن نمایشهایی باشد که اطفال طریقت را بدان پرورند سیم فایده آنک از بعضی مقامات این راه جز بتصرف وقایع غیبی عبور نتوان کرد و رکن اعظم در احتیاج به پیغامبر و شیخ از بهر این است که تا سالک سیر در وجود خویش میکند و سلوک او در صفات نفس ودل و روح بود ممکن است که بغیری حاجت نیفتد ولیکن چون بسرحد روحانیت رسید بخودی خود از آن مقام نتواند گذشت از بهر آنک هر تصرف که از سالک برخیزد هستی دیگر پدید آورد و او را بعد ازین راه بر نیستی است و نیستی بتصرف غیر تواند بود پس وقایعی که از فیض ولایت شیخ آید یا از حضرت نبوت یا از تجلیهای صفات خداوندی فنابخش بود و تا فنای حقیقی حاصل نشود ببقای حقیقی که مقصود و مطلوب از سلوک است نرسد والله اعلم بعد ازین طرفی از وقایع که بکشف و مشاهده و تجلی و وصول تعلق دارد هریک در فصل آن بجای خویش گفته آید ان شاءالله وحده و صلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل هفدهم قال الله تعالی ما کذب الفواد ما رای افتمارو نه علی ما یری و لقد رآه نزله اخری و قال النبی صلی الله علیه وسلم الا حسان ان تعبد الله کانک تراه بدانک چون آینه دل بتدریج از تصرف مصقل لا اله الاالله صقالت یابد و زنگار طبیعت و ظلمت صفات بشریت ازو محو شود که ان لکل شیء صقاله و صقاله القلوب ذکرالله پذیرای انوار غیبی گردد و سالک بحسب صقالت دل و ظهور انوار مشاهد آن انوار شود و در بدایت حال انوار بیشتر بر مثال بروق و لوامع و لوایح پدید آید یا ایها البرق الذی تلمع من ای اکناف الحمی تسطع و چندانک صقالت زیادت میشود انوار بقوت تر و زیاد ت تر می گردد بعد از بروق بر مثال چراغ و شمع و مشعله و آتشهای افروخته مشاهده شود و آنگه انوار علوی پدید آید ابتدا در صورت کواکب خرد و بزرگ و آنکه بر مثال قمر مشاهده افتد و بعد از آن در شکل شمس پیدا گردد پس انوار مجرد از محال پدید آید شرح این جمله درازنایی دارد اما شمه ای نموده آید ان شاءالله بدانک منشأ انوار متنوع است چون روحانیت سالک و ولایت شیخ و نبوت خواجه علیه السلام و ارواح انبیا و اولیا و مشایخ و حضرت عزت و ذکر لا اله الا الله و اذکار مختلف و قرآن و اسلام و ایمان و انواع عبادات و طاعات که هر یک را نوری دیگرست و از هر منشأ نوری دیگر برخیزد مناسب آن و هریک را ذوقی و لونی دیگرست و چون انوار بکل از حجب بیرون آید خیال را در آن تصرفی نماند الوان برخیزد و در بیرنگی و بی صورتی و بی محلی و بی شکلی و بی هییتی و بی کیفیتی مشاهده افتد و نور مطلق آن است که ازین همه پاک و منزه باشد و هر شکل و لون که خیال ادراک کند جمله از آلایش حجب صفات بشری است چون با روحانیت صرف افتد این صفات هیچ نماند وتلألوی بی رنگ و شکل پدید آید و شرح آنک هریک ازین انواع مختلف از کدام منشأ مشاهده میشود درین مختصر بتفصیل تعذری دارد اما بر سبیل اجمال بدانک هر چ در صورت بروق و لوامع آید بیشتر از منشأ ذکر و وضو نماز خیزد و گاه بود که از غلبات انوار روح حجب صفات بشری منخرق شود بر مثال ابر و پرتوی از روحانیت در صورت برق مشاهده افتد وقتی مریدی از آن شیخ ابوسعید رحمه الله علیه وضو ساخته بود در خلوتخانه رفت نعره ای بزد و بیرون دوید گفت خدای را بدیدم شیخ احوال دانست فرمود ای کار نادیده آن نور وضوی تو بود تو از کجا هنوز و آن حضرت از کجا و اما آنچ در صورت چراغ و شمع و مانند این بیند توری باشد مقتبس یا از ولایت شیخ یا از حضرت نبوت که و سراجا منیرا یا از استفادت علوم یا از نور قرآن یا از نور ایمان و آن چراغ و شمع دل بود که بدان مقدار نور منور شده است ازین عالمها که گفتیم و اگر در صورت قندیل و مشکات بیند همین معنی باشد که حق تعالی دل را بدان مثل زده است که مثل نوره کیمشکوه فیها مصباح و اما آنچ در صورت علویات بیند چون کواکب و اقمار و شموش از انوار روحانیت بود که بر آسمان دل بقدر صقالت آن ظاهر میشود چون آینه دل بقدر کوکبی صافی شود نور روح بقدر کوکبی پدید آید گاه بود که کوکب بر آسمان بیند و گاه بود که بی آسمان بیند چون بر آسمان بیند آسمان جرم دل بود و کوکب نور روح قدر صفای دل اگر خرد بود و اگر بزرگ واگر اندک بود و اگر بسیار وچون کوکب بی آسمان بیند عکس نور دل بود یا نور عقل یا نور ایمان که بر صفای هوای سینه ظاهر شود و گاه بود که نفس چنان صفایابد که آسمان وار درنظر آید ودل بر آنجا چون ماه بیند اگر ماه تمام بیند دل تمام صافی شده است و اگر نقصان دارد بقدر نقصان کدورت باقی است و چون آینه دل در صفا کمال گیرد و پذیرای نور روح شود بر مثال خرشید مشاهده افتد چنانک صفا زیادت بود خرشید درخشان تر تا وقت بود که در روشنی هزار باره از خرشید درخشان تر بود و اگر ماه و خرشید بیک بار مشاهده افتد ماه دل بود که از عکس نور روح منور شده است و خرشید روح باشد که مشاهده افتد اما هنوز از پس حجاب طالع است تاخیال آن را بصورت خرشید نقش بندی مناسب کرده است و الا نور روح بی شکل و لون وصورت است و گاه بود که خرشید و ماه و کواکب در حوض و دریا و چاه آب و جوی آب و آینه و مانند این مشاهده افتد آن جمله انوار روحانیت بود و آن محال مختلف دل باشد که خیال آن را چنین نقشبندی کرده است و گاه بود که پرتو انوار صفات حق عزو علا بر قضیه من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا استقبال کند و از پس حجب روحانی و دلی عکس بر آینه دل اندازد بقدر صفای آن چنانک ابراهیم را علیه السلام بود در ابتدا فلما جن علیه اللیل و رای کوکبا چون آینه دل بقدر کوکبی صفایافته بود آن نور بقدر کوکبی مشاهده افتاد و چون از زنگار طبع بتمام خلاص یافت در صورت قمر مشاهده افتاد که فلما رای القمر بازغا و چون آینه بکمال صافی شد در صورت خرشید مشاهده افتاد فلما رای الشمس بازغه و بحقیقت آنچ مشاهده نظر جان خلیل علیه السلام میشد عکس پرتو انوار صفات ربوبیت بود که در آینه دل مشاهده میافتاد ولیکن از پس حجاب روحانی و دلی درمقام تلوین لاجرم افول میپذیرفت او میگفت لا احب الا فلین بیان آنک از پس حجب بود آنک در صورتهای مختلف مینمود و آن حضرت منزه است از صورت و بیان آنک در مقام تلوین بود آنک افول میپذیرفت و او منزه است از افول و بیان آنک پرتو انوار صفات حق بود که مشاهده میافتد آنک بتعریف حق دل ذوق شهود مییافت و بر حقیقت آن حکم میکرد و دل حاکمی صادق القول است در آنچ بیند آفت کذب درو راه نیابد که ما کذب الفواد ما رای دل چون دل ببود دروغ نبیند حکم هذا ربی هم از آن پرتو خیزد که مشاهد دل است آنچ از انوار حق مشاهد دل شود همان نور معرف دل گردد و تعریف حال خود هم بخود کند ذوقی در جان پدید آیدحضرتی که بدان ذوق بداند آنچ دل می بیند از حضرت است نه از اغیار این معنی ذوقی است در عبارت دشوار گنجد و این ذوق متفاوت افتد اگر معرف از در سمع درآید چنان بودکه موسی را بود علیه السلام انی اناالله و متا معرف از پس حجب اید بواسطه بود که من الشجره ان یا موسی انی اناالله و چون حجب برخیزد بی واسطه شنود که و کلم الله موسی تکلیما و اگر معرف از در نظر درآید و حجب باقی بود بواسطه آید چنانک خلیل را علیه السلام بود فلما رای الشمس بازغه قال هذا ربی تابحقیقت ذوقی در جان پدید نیاید از تعریف انا ربک ترجمان زبان نگوید هذا ربی وچون حجب بکلی برخیزد ببواسطه آید چنانک خواجه را علیه السلام بودما کذب الفواد ما رای افتمارو نه علی مایری و عمر را رضی الله عنه هم ازین چاشنی بود که میگفت رای قلبی ربی و خواجه علیه السلام در بیان مقام احسان اشارت بحصول این ذوق می کرد ان تعبدالله کانک تراه و اگر کسی سوال کند که ابراهیم را علیه السلام آن خرشید و ماه و ستاره که مشاهده افتاد در عالم باطن بود یا در عالم ظاهر جواب گوییم تفاوت نکند چون آینه دل صافی ببود گاه بود که این مشاهدات در عالم غیب بیند از عالم دل بواسطه خیال و گاه بود ه در شهادت بیند از عالم ظاهر بواسطه حس در چیزی که مناسبتی دارد و محل ظهور انوار حق تواند بود چون خرشید و ماه وستاره که پذیرای عکس پرتو انوار حق اند که الله نور السموات والارض که بحقیقت ببننده آن دل است و نماینده حضرت عزت و چون ذوق هذاربی از معرف حق باشد غیب و شهادت و ظاهر وباطن یکسان بود و گاه بود که صفای دل بکمال رسد و حجب شفاف شود و ارایت سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم پدید آید اگر در خود نگرد همه حق بیند واگر در موجودات نگرد در هرچ نگرد در آن حق را بیند چنانک آن بزرگ گفت ما نظرت فی شیء الا و رأیت الله فیه و چون حجب برخیزد بکلی و مقام شهود بی واسطه میسر شود گوید ما نظرت فی شیء الا و رأیت الله قبله واگر در بحربی پایان شهود مستغرق شود و وجود مشاهدی متلاشی گردد وجود شاهد ماند و بس چنان بود که جنید قدس الله روحه میگفت ما فی الوجود سوی الله درین مقام شهود جمال شاهد در آینه انسان هم نظر شاهد را بود چنانک این ضعیف گوید بیت عمری است که در راه تو پای است سرم خاک قدمت بدیدگان میسپرم زان روی کنون آینه روی توم از دیده تو بروی تو مینگرم و اما الوان انوار در هر مقام آن انوار که مشاهده افتد رنگی دیگر دارد بحسب آن مقام چنانک در مقام لوامگی نفس نوری ازرق پدید آید و آن از امتزاج نور روح بود یا نور ذکر با ظلمت نفس از ضیای روح و ظلمت نفس نوری ازرق تولد کند و چون ظلمت نفس کمتر شود و نور روح زیادت گردد نوری سرخ مشاهده شود و چون نور روح غلبه گیرد نوری زرد پدید آید و چون ظلمت نفس نماند نوری سپید پدید آید و چون نور روح باصفای دل امتزاج گیرد نوری سبز پدید آید و چون دل تمام صافی شود نوری چون نور خرشید باشعاع پدید آید و چون آیینه دل در کمال صقالت بود نوری چون نور خرشید که در آینه صافی ظاهر شود پدید آید که نظر از قوت شعاع او برو ظفر نیابد البته و چون نور حق عکس بر نر روح اندازد مشاهده با ذوق شهود آمیخته شود و چون نور حق بی حجب روحی و دلی در شهود آید بی رنگی و بی کیفیتی و بی حدی و بی مثلی و بی ضدی آشکارا کند و تمکین و تمکن از لوازم او شود اینجا نه طلوع ماند نه غروب نه یمین ماند نه یسار نه فوق نه تحت نه مکان نه زمان نه قرب نه بعد نه شب نه روز لیس عندالله صباح و لامساء اینجا نه عرش است نه فرش نه دنیا نه آخرت نور یبدوا ذا بدا استمکن شمس طلعت ومن رآها آمن والقوم رضوا بظلمه ذات حزن کم قلت و کم اقول لکن مع من ابتدا انوار صفات جمال که از عالم لطف خداوندی است در مقام شهود ازین نوع تصرفات فنا آشکارا کند که نموده آمد اما انوار صفات جلال که از عالم قهر خداوندی است فنا الفنا و فناءفناءاقنا اقتضا کند و بیان از شرح آن عاجز و قاصرست اول نوری پدید آید محرق که خاصیت لا تبقی و لا تذر آشکارا کند که بحقیقت هفت دوزخ از پرتو آن نورست و ۱۰انوار صفات جمال مشرق است نه محرق و انوار صفات جلال محرق است نه مشرق و هر فهم و عقل ادراک این معانی نکند بل که گاه بود که نور صفات جلال ظلمانی صرف بود و عقل چگونه فهم کند نور ظلمانی که عقل الجمع بین الضدین محال شناسد و اگر فهم توانی کردن اشارت که خواجه علیه السلام میفرماید که دوزخ را چندین هزار سال میتافتند تاسرخ گشت چند هزار سال دیگر بتافتند تا سپید گشت چند هزار سال دیگر بتافتند تا سیاه گشت و اکنون سیاه است ازین قبیل است و آتش سیاه را عقل چگونه فهم کند و از آنجا که حقیقت وحدت و وحدانیت است چون نظر کنی هر کجا در دو عالم نور و ظلمت است از پرتو انوار صفات لطف وقهر اوست که الله نور السموات والارض از بهر این معنی بود که نور و ظلمت را بلفظ جعلیت اثبات فرمود نه بلفظ خلقیت گفت خلق السموات والارض و جعل الظلمات والنور خلقیت را دیگر نهاد و جعلیت را دیگر در ضمن این شارت معانی بسیارست فراخور هر حوصله ای نباشد اما صفات جلال چون در مقام فناء الفنا صولت هیبت الوهیت و سطوت عظمت دیمومیت آشکارا کند نوری سیاه مغنی مبقی ممیت محیی مشاهد شود که شکست طلسم اعظم و رفع رسوم مبهم از طلوع او پیدا گردد چنانک شیخ احمد غزالی رحمه الله علیه رمزی درین معنی میگوید بیت دیدیم نهان گیتی و اصل جهان وزعلت و عار برگذشتیم آسان آن نورسیه ز لانقط برتر دان زان نیز گذشتیم نه این ماند نه آن خواجه علیه السلام در استدعا ارنا الاشیاء کماهی ظهور انوار صفات لطف وقهر میطلبید زیرا که هر چیز را که در دو عالم وجودی است یا از پرتو انوار صفات لطف اوست یا از پرتو انوار صفات قهر او والا هیچ چیز را وجودی حقیقی که قایم بذات خود بود نیست و وجود حقیقی حضرت لایزالی و لم یزلی راست چنانک فرمود هوالاول والاخر والظاهر والباطن دل مغز حقیقت است تن پوست ببین در کسوت روح صورت دوست ببین هر چیز که آن نشان هستی دارد یا سایه نور اوست یا اوست ببین و صلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل هجدهم قال الله تعالی فکشفنا عنک غطایک فبصرک الیوم حدید و قال النبی صلی الله علیه وسلم حجابه النور لو کشفها لاحترقت سبحات وجهه ما انتهی الیه بصره بدانک حقیقت کشف از حجاب بیرون آمدن چیزی است بر وجهی که صاحب کشف ادراک آن چیز کند که پیش از آن ادراک نکرده باشد چنانک فرمود فکشفنا عنک غطایک یعنی حجاب از پیش نظر تور برداشتیم تامکشوف نظر تو گشت آنچ پیش از این نمیدیدی و حجاب عبارت از موانعی است که دیده بنده بدان از جمال حضرت جلت محجوب و ممنوع است و آن جملگی عوالم مختلف دنیا و آخرت است که بروایتی مژده هزار عالم گویند و بروایتی هفتاد هزار عالم و بروایتی سیصد و شصت هزار آنچ مناسب ترست هفتادهزارست که حدیث صحیح بدان ناطق است که ان لله سبعین الف حجاب من نور و ظلمه و این هفتاد هزار عالم در نهاد انسان موجودست و بحسب هر عالم انسان را دیده ای است که آن عالم بدان دیده مطالعه تواندکرد در حالت کشف آن عالم و این هفتاد هزار عالم در دو عالم مندرج است که از آن عبارت نور وظلمت کرد یعنی ملک و ملکوت و نیز غیب و شهادت گویند و جسمانی و روحانی خوانند ودنیا وآخرت هم گویند جمله یکی است عبارات مختلف میشود و انسان عبارت از مجموعه این دو عالم است که قدرت لایزالی جمع بین الضدین کرده است و هفتادهزار دیده که ادراک هفتاد هزار عالم کند در مدرکات دو عالم انسان مندرج گردانیده چون حواس پنجگانه که بجسمانیت انسان تعلق دارد و جملگی عوالم جسمانیات بدان پنج حس ادراک کند و چون مدرکات باطنی پنجگانه که بروحانیت انسان تعلق دارد و جملگی عوالم روحانیات بدان ادراک کند و آن را عقل ودل و سیر و روح و خفی خوانند اما در اصطلاح اهل سلوک مکاشفات اطلاق بر معانیی کنند که مدرکات پنجگانه باطنی ادراک کند نه بر آنچ حواس پنجگانه ظاهری ادراک کند یا قوای بشری که تبع حواس است پس چون سالک صادق بجذبه ارادت از اسفل سافلین طبیعت روی باعلی علیین شریعت آرد و بقدم صدق جاده طریقت بر قانون مجاهده و ریاضت در پناه بردقه متابعت سپردن گیرد از هر حجاب که گذر کند از آن هفتاد هزار حجاب او را دیده ای مناسب آن مقام گشاده شود و احوال آن مقام منظور نظر او گردد اول دیده عقل او گشاده گردد و بقدر رفع حجاب و صفای عقل معانی معقول روی نمودن گیرد و با سرار معقولات مکاشف می شود و این را کشف نظری گویند برین اعتمادی زیادت نباشد تاآنچ درنظر آمد در قدم نیاید اعتماد را نشاید نه هرچ تو بینی بتو بخشنده ای دل بیشتر حکما و فلاسفه درین مقام بماندند و همت بر تصفیه عقل و ادراک معقولات صرف کردند و آن را وصول بمقصد حقیقی شناختند و از فواید دیگر مدرکات محروم ماندند و بانکار پدید آمدند و در تیه ضلالت گم گشتند و خلق را گمراه کردند قدضلوا من قبل و اضلوا کثیرا و چون از کشف معقولات عبور افتاد مکاشفات دلی پدید آمد و آن را کشف شهودی گویند انوار مختلف کشف افتد چنانک شرح آن بعضی در فصل مشاهدات نموده آمد بعداز آن مکاشفات سری پدید آید وآن را کشف الهامی گویند اسرار آفرینش و حکمت وجود هر چیز ظاهر و مکشوف شود این ضعیف گوید بیت ای کرده غمت غارت هوش دل ما درد تو زده خانه فروش دل ما سری که مقدسان از آن محرومند عشق تو فرو گفت بگوش دل ما بعد از آن مکاشفات روحی پدید آید وآن را کشف روحانی گویند در مبادی این مقام کشف معاریج و عرض جنات و جحیم و رویت ملایکه و مکالمات ایشان پدید آید و چون روح بکلی صفا گرفت و از کدورات جسمانی پاک گشت عوالم نامتناهی مکشوف شود دایره ازل وابد نصب دیده گردد اینجا حجاب زمان و مکان برخیزد تاآنچ در زمان ماضی رفته است درین حال ادراک کند تاکسی باشد که ابتدا آفرینش موجودات و مراتب آن کشف نظر او شود و همچنین آنچ در زمان مستقبل خواهد بود ادراک کند چنانک حادثه میگفت کانی انظر الی اهل الجنه یتز اورون والی اهل النار یتعاورون و خواجه علیه السلام میفرمود عرضت علی الجنه فرأیت اکثر اهلها المساکین و عرضت علی النار فرأیت اکثر اهلها النساء چون حجاب زمان و مکان دنیاوی برخاسته بودزمان و مکان آخرتی کشف میافتاد و هم درین مقام باشد که حجاب جهات از پیش برخیزد از پس همچنان بیند که از پیش بیند خواجه علیه السلام میگفت ایها الناس انی امامکم فلا تسبقونی بالرکوع و لا بالسجود و لا ترفعوا روسکم فانی اریکم من امامی و خلفی یعنی از پس همچنان می بینم که از پیش می بینم و بشتر خرق عادات که آن را کرامات گویند درین مقام پدید آید از اشراف بر خواطر و اطلاع بر مغیبات و عبور بر آب و آتش وهوا و طی زمین و غیر آن و این جنس کرامات را اعتباری زیادتی نباشد زیرا که اهل دین و غیر اهل دین را بود چنانک خواجه علیه السلام از این صاید پرسید ما تری قال اری عرشا علی الماء فقال النبی صلی الله علیه و سلم ذاک عرش ابلیس و دیگر آنک جنس این خرق عادات دجال را خواهد بود تادر حدیث آمده است که مرد را بکشد و زنده کند اما آنچ آن را بحقیقت کرامات توان گفت و جز اهل دین را نبود آن است که بعد از کشف روحی در مکاشفات خفی پدید آید زیراک روح کافر و مسلمان را هست اما خفی روحی حضرتی است خاص که جز بخاصان حضرت ندهند چنانک فرمود کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه و جایی دیگر فرمود و یلقی الروح من امره علی یشاء من عباده و در حق خواجه علیه السلام فرمود وکذلک اوحینا الیک روحا من امر نا ما کنت تدری ما الکتاب و الا الایمان و لکن جعلناله نورا نهدی به من نشاء من عبادنا یعنی روحی نورانی حضرتی ببعضی بندگان دهیم دون بعضی تا بواسطه آن راه یابند بعالم صفات خداوندی که رستم را هم رخش رستم کشد تا چنانک دل واسطه دو عالم جسمانی و ملکوتی آمد یک روی در ملکوت و دیگر در جسم تا بدان روی که در ملکوت دارد قابل فیضان نور عقل گردد و بدین روی که در جسم داردآثار انوار ملکوتیات و معقولات بنفس و تن میرساند و سیر واسطه دو عالم دل و روح آمد تابدان روی که در روح دارد استفادت فیض روح میکند و بدان روی که در دل دارد حقایق فیض روح بدل میرساندف همچنین خفی واسطه عالم صفات خداوندی و عالم روحانیت آمد تا قابل مکاشفات صفات حضرتی گردد و عکس آن اخلاق بعالم روحانیت رساند تا بشرف تخلفو باخلاق الله مشرف گردد و این را کشف صفاتی گویند درین حال اگر بصفت عالمی مکاشف شود علم لدنی پدید آید و اگر بصفت سمیعی مکاشف شوداستماع کلام و خطاب پدید اید و اگر بصفت بصیری مکاشف شود رویت و مشاهده پدید آید و اگر بصفت جمال مکاشف شود ذوق شهود جمال حضرتی پدید آید و اگر بصفت جلال مکاشف شود فنای حقیقی پدید آید و اگر بصفت قیومی مکاشف شود بقای حقیقی پدید آید اگر بصفت وحدانیت مکاشف شود وحدت پدید آید باقی صفات هم برین قیاس فهم کند اما کشف ذاتی مرتبه ای بس بلندست عبارت و اشارت از بیان آن قاصر این ضعیف رمزی در بیتی میگوید تابر سر کوی عشق تو منزل ماست سر دو جهان بجمله کشف دل ماست وانجا که قدمگاه دل مقبل ماست مطلوب همه جهانیان حاصل ماست تمامی این رمز در فصل بیان تجلی گفته آید ان شاءالله و صلی الله علی محمد

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل نوزدهم قال الله تعالی فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان الله خلق آدم فتجلی فیه و قال اذا تجلی الله لشی خضع له بدانک تجلی عبارت از ظهور ذات و صفات الوهیت است جل و علا چنانک شرح آن بیاید ان شاء الله تعالی و روح را نیز تجلی باشد و درین معنی سالکان را غلط بسیار افتد گاه بود که صفات روح یا ذات روح تجلی کند سالک را ذوق تجلی حق نماید و بسی روندگان که درین مقام مغرور شوند و پندارند که تجلی حق یافتند و اگر شیخی کامل صاحب تصرف نباشد ازین ورطه خلاص دشوار توان یافت و هر چند در کشف این حقایق مشایخ متقدم- قدس الله ارواحهم- کمتر کوشیده اند و تا توانسته اند از نظر اغیار پوشیده اند اما چون این ضعیف بنابران نظر که بسی مدعیان بی معنی در میان این طایفه پدید آمده اند و بغرور شیطان و مکر نفس مغرور گشته و بحرفی چند پوسیده که از افواه گرفته اند پنداشته اند بکمال مقصد و مقصود این راه رسیده اند و ذوق مشارب مردان یافته و خود را در مملکت جایز التصرف دانسته و با باحت و زندقه در افتاده چنانک میگوید پوشیده مرقع اند ازین خامی چند بگرفته ز طامات الف لامی چند نا رفته ره صدق و صفا گامی چند بد نام کننده نکو نامی چند خواست تا از برای محک این مدعیان از مقامات و احوال سلوک شمه ای بیان کند تا خود را برین محک زنند اگر ازین احوال در خود چیزی نه بینند از جوال غرور شیطان و کمینگاه مکر نفس بیرون آیند و روی بصراط مستقیم که جاده متابعت است نهند و اگر دریشان درد طلب باقی باشد دست در دامن صاحب دولتی زنند که بر فتراک دولت او بمقصد و مقصود رسند چنانک میفرماید جل و علا واتوا البیوت من ابوابها و این ضعیف درین معنی گوید بیت تا زاغ صفت بجیفه بر آلایی کی چون شاهین در خورشاهان آیی چون صعوه اگر غذای بازی گردی بازی گردی که دست شه را شایی و نیز طالبان محق و مریدان صادق را دلیلی باشد بجاده صواب و مشوقی بود بمرجع و مآب اکنون شروع کنیم بتأیید ربانی و توفیق یزدانی در شرح تجلی و فرق میان تجلی روحانی و تجلی ربانی بدانک چون آینه دل از کدورت وجود ماسوای حضرت صقالت پذیرد و صفا بکمال رسد مشروقه آفتاب جمال حضرت گردد جام جهان نمای ذات متعالی الصفات شود ولیکن نه هر کرا دولت صقالت و صفا دست داد سعادت تجلی مساعدت نماید ذلک فضل الله یوتیه من یشاء اما بدین سعادت هم دلهای صافی مستسعد شود چنانک شیخ عبدالله انصاری رحمه الله علیه فرمود تجلی حق ناگاه آید اما بر دل آگاه آید و از شیخ علی بونانی شنیدم- قدس- الله روحه العزیز- که از شیخ خویش خواجه ابوبکر شانیان قزوینی رحمه الله روایت میکرد نه هر که بدوید گور گرفت اما گور آن گرفت که بدوید باشد که در ابتدا چون آینه دل از صفات بشریت و زنگار طبیعت صافی شود بعضی صفات روحانی بر دل تجلی کند و آن از غلبات انوار روجانیت بود و باشد که نور ذکر و نور طاعت بر انوار روح غلبه کند و دریای روحانیت در تموج آید و فوج موجی بساحل دل تاختن آرد بر صفای آینه دل تجلی پدید آید و گاهی بود که با نور ذکر ذاکر نور ذکر مذکور آمیخته شود ذوق تجلی مذکور بخشد و نه آن بود و گاه بود که روح بجملگی صفات در تجلی آید و این از محو کلی آثار صفات بشری بود و گاه بود که ذات روح که خلیفه حق است در تجلی آید و بخلافت حق دعوی انا الحق کردن گیرد و گاه بود که جمله موجودات را پیش تخت خلافت روح در سجود یابد در غلط افتد که مگر حضرت حق است قیاس برین حدیث که اذا تجلی الله لشی خضع له ازین جنس غلطها بسیار افتد و نفس از بهر شرب خویش آن غرور بخورد و هر رونده ای فرق و تمییز نتواند کرد میان حق و باطل جز منظوران نظر عنایت که محفوظ اند از کید نفس و مکر حق اما فرق میان تجلی روحانی و تجلی ربانی اول آن است که تجلی روحانی و صمت حدوث دارد آن را قوت افنا نباشد اگر چه در وقت ظهور ازالت صفات بشری کند اما افنا نتواند کرد چون تجلی در حجاب شد صفات بشری معاودت کند عاد المیشوم الی طبعه تا گاه بود که نفس را از تجلی روحانیت آلتی دیگر حاصل شود از علم و معرفت در مکر و حیلت و تحصیل مقاصد هوای خویش که پیش از ان نبوده باشد و در تجلی حق جل و علا این آفت نتواند بود زیراک از لوازم تجلی حق تد کدک طور نفس است و زهوق صفات باطل او که جاء الحق و زهق الباطل الایه دیگر آنک باحصول تجلی روحانی طمانینه دل پدید نیاید و از شوایب شک وریبت خلاص نیابد و ذوق معرفت تمام ندهد و تجلی حق بخلاف و ضداین باشد دیگر آنک از تجلی روحانی غرور پندار پدید آید و عجب و هستی بیفزاید و درد طلب نقصان پذیرد و خوف و نیاز کم شود و از تجلی حق این جمله برخیزد و هستی بنیستی مبدل شود و درد طلب بیفزاید و تشنگی زیادت شود چنانک عزیزی میگوید سوز دل خسته از وصالش ننشست وین تشنگی از آب زلالش ننشست نیرنگ وجود و نقش هستی بر خاست وز سرهوس عشق جمالش ننشست و اما تجلی حضرت خداوند ی بر دو نوع است تجلی ذات و تجلی صفات و تجلی ذات هم بر دو نوع است تجلی ربوبیت و تجلی الوهیت تجلی ربوبیت موسی را بود علیه السلام کوه طفیلی او بود نه او طفیلی کوه که فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا از تجلی نصیب کوه تد کدک بود و نصیب موسی صعقه چون حق تعالی بر بوبیت تجلی کرد هستی موسی و کوه بماند اگرچه کوه پاره پاره شد و موسی بیهوش بیفتاد ولیکن حضرت ربوبیت پرورنده و دارنده بود وجود ایشان باقی گذاشت و تجلی الوهیت محمد را بود علیه الصلوه تا جملگی هستی محمدی را بتاراج دارد و عوض وجود محمدی وجود ذات الوهیت اثبات فرمود که ان الذین ببا یعونک انما یبایعون الله ید الله فوق ایدیهم کمال این سعادت بهیچ کس دیگر از انبیا علیهم السلام ندادند اما خوشه چینان این خرمن را بدین تشریف مشرف گردانیدند و ازین خرمن بدین خوشه رسانیدند که لایزال العبد یتقرب الی بالنوافل حتی احبه فاذا احببته کنت له سمعا و بصرا ویدا و لسانا فبی یسمع و بی یبصر و بی یبطش و بی ینطق و این سعادت از خاصیت تجلی ذات الوهیت بود و اما تجلی صفات هم بر دو نوع است تجلی صفات جمال تجلی صفات جلال و تجلی صفات جمال هم بر دو نوع است صفات ذاتی و صفات فعلی و تجلی صفات ذاتی هم بر دو نوع است صفات نفسی و صفات معنوی صفات نفسی آن است که خبر مخبر ازان دلالت کند بر ذات باری جل و علا نه بر معنی زیادت بر ذات چنانک موجودی و واحدی وقایم بنفسی پس اگر بصفت موجودی متجلی شود آن اقتضا کند که جنید میگفت رحمه الله علیه مافی الوجود سوی الله و اگر بصفت واحدی متجلی شود آن اقتضا کند که ابوسعید رحمه الله علیه میگفت ما فی الجبه سوی الله و اگر بصفت قایم بنفسی متجلی شود آن اقتضا کند که ابویزید میگفت سبحانی ما اعظم شانی و صفات معنوی آن است که خبر مخبر از آن دلالت کند بر معنی زیادت بر ذات باری جل و علا چنانک گوییم او را علم است و قدرت و ارادت و سمع و بصر و حیات و کلام و بقا پس اگر بصفت عالمی متجلی شود چنانک خضر را بود علیه السلام وعلمناه من لدنا علما علوم لدنی پدید آید و اگر بقدرت متجلی شود چنان بود که محمد را بود علیه السلام که بیک مشت خاک لشکری را هزیمت کرد که و مار میت اذ رمیت ولکن الله رمی و اگر بصفت مریدی متجلی شود چنان بود که بوعثمان حیری را بود میگفت سی سال است تا حق تعالی همه آن میخواهد که ما مامیخواهیم و اگر بصفت سمیعی متجلی شود چنان بود که سلیمان را بود علیه السلام که آواز مورچه میشنید که وقالت نمله یا ایها النمل ادخلوا مسا کنکم و اگر بصفت بصیری متجلی شود چنان بود که مصنف میگوید بیت زان روی کنون آینه روی توم از دیده تو بر وی تو مینگرم و بحقیقت بدانک انسان آینه ذات و صفات حق است چون آینه صافی گشت بهر صفت که حضرت برو تجلی کند بدان صفت در و متجلی شود هر صفت که از آینه ظاهر شود تصرف صاحب تجلی بود نه از ان آینه او را پذیرای عکس آن بیش نیست چون صافی بود سر خلافت این است که او مظهر و مظهر ذات و صفات خداوندی باشد و اگر بصفت حیات متجلی شود چنان بود که خضر و الیاس را هست حیات باقی و اگر بصفت کلام متجلی شود چنان بود که موسی را بود علیه السلام و کلم الله موسی تکلیما و اگر بصفت بقا متجلی شود اقتضای رفع انانیت انسانی و ثبوت صفات ربانی کند که یمحواالله ما یشاء و ثیبت حسین منصور از اینجا میگفت ببینی و بینک انی یزاحمنی فارفع بجودک انی من البین اما صفات فعلی چون خالقی و رازقی و احیا و اماتت چون بصفت رازقی متجلی شود چنان بود که مریم را بود علیها السلام و هزی الیک بجذع النخله تساقط علیک رطبا جنیا چون بصفت خالقی متجلی شود چنان بود که عیسی را بود علیه السلام واذ تخلق من الطین کهیه الطیر باذنی و چون بصفت احیا متجلی شود چنان بود که ابراهیم را علیه السلام بود رب ارنی کیف تحیی الموتیو همچنین عیسی را بود علیه السلام که و اذتخرج الموتی باذنی و اگر بصفت اماتت تجلی کند چنان بود که مرید ابوتراب نخشبی را افتاد در حال که نظر بایزید بر وی افتاد نعره ای بزد و جان بداد چنین کس همت بر هر کس که گمارد هلاکش کند و این صفت اگرچه از صفات فعل است اما تعلق بصفت جلال دارد و صفات جلال هم بر دو نوع است صفات ذات و صفات فعل صفات فعل چنانک در صفت اماتت نموده آمد اما صفات ذات هم بر دو نوع است صفات جبروت و صفات عظموت چون بصفات جبروت متجلی شود نوری بی نهایت در غایت هیبت ظاهر شود بی لون و بی صورت و بی کیفیت ابتدا تلالوی مشاهده افتد که در حال فنای صفات انسانیت آشکارا کند و محو آثار هستی آرد گاه بود که شعوری بر فنا بماند و بس و اگر در جام تجلی ساقی وسقیهم ربهم شرابا طهورا یک قطره شراب جلال از قوت ولایت سالک زیادت فرا کند سطوت آن شراب جملگی ولایت چنان فرو گیرد که شعور بروجود و فنای وجود هم رخت بر گیرد صعقه عبارت ازین حالت بود چنانک گفته اند فلما استبان الصبح ادرج ضویه بانواره اضوا نور الکواکب تجر عهم کاسا لو ابتلیت لظی بتجریعه طارت کاسرع ذاهب مصنف گوید مناسب این حال زان باده نخورده ام که هشیار شوم وان مست نیم که باز بیدار شوم یک جام تجلی جلال تو بسم تا از عدم و وجود بیزار شوم و تجلی صفات عظموت هم بر دو نوع است صفت حیی و قیومی و صفت کبریا و عظمت و قهاری چون بصفت حیی و قیومی متجلی شود فنا الفنا پدید آید و بقا البقا روی نماید و حقیقت آن نور ظاهر گردد چنانک فرمود یهدی الله لنوره من یشا ظهوری که هرگز خفا نپذیرد و طلوعی که از غروب ایمن گرداند در تجلی صفات جمال گاه ستر بود و گاه تجلی زیراک مقام تلوین است اما اینجا که تجلی صفات جلال است مقام تمکین است دورنگی بر خاسته اگرچه سخت نادره باشد چنانک وقتی شیخ ابوسعید در مجلس شیخ ابو علی دقاق- قدس الله روحهما- حاضر بود شیخ ابو علی در مقام تجلی سخن میراند شیخ ابو سعید را حالت جوانی بود و غلبات وقت بر خاست و گفت ای شیخ این حدیث بر دوام باشد گفتا بنشین که نباشد دوم بار برخاست و گفت این حدیث بردوام باشد گفتا بنشین که نباشد ساعتی بنشست سیم بار بر خاست و گفت ای شیخ این حدیث بر دوام باشد گفت نباشد و اگر باشد نادره باشد شیخ ابو سعید نعره ای بزد و در چرخ آمد و میگفت این ازان نادره هاست این ازان نادره هاست درین مقام آنچ ایمان بود عیان گشت و عیان در عین نهان شد اعتبار از کفر و ایمان برخاست و دورنگی وصال و هجران نماند چنانک مولف گوید باروی تو روی کفر و ایمان بنماند با نور تجلیت دل و جان بنماند چون مایی ما ز ما تجلی بستد امید وصال و بیم هجران بنماند حقیقت لااله الا الله اینجا متجلی شود که بت وجود بکلی از پیش برخیزد و سلطنت الوهیت ولایت فروگیرد کی بود ما ز ما جدا مانده من و تو رفته و خدا مانده چون این حقیقت در ولایت محمدی علیه الصلوه پدید آمد حضرت ازو این عبارت فرمود که فا علم انه لااله الا الله تا این مقام مشاهده نشود علم بحقیقت لااله الا الله پدید نیاید و الستغفر لذنبک ای لذنب وجودک وجودک ذنب لا یقاس به ذنب آنچ خواجه علیه السلام میفرمود انه لیغان علی قلبی و انی لا ستغفر الله فی کل یوم سبعین مره یعنی از اختلاط خلق و تبلیغ رسالت و اشتغال بمعاملات بشری هر نفس وجودی میزاید و ابر کردار در پیش آفتاب حقیقی میآید من باستغفار نفی آن وجود میکنم روزی هفتاد بار دیگر چون بصفات کبریا و عظمت و قهاری خاص بر ولایت سالک متجلی شود باز آنچ یافته بود گم کند و دهشت و حیرت قایم مقام آن بنشیند و علم و معرفت بجهل و نکرت مبدل کند و میگوید بیت ای در بچنگ آمده در عمر دراز آورده ترا ز قعر دریا بفراز غواص نهاده بر کف دست نیاز غلتیده ز دست و باز دریا شده باز خواجه علیه السلام درین مقام بود که بعد از وظیفه وقل رب ز دنی علما ورد یا دلیل المتحیرین ز دنی تحیرا بر دست گرفت سالک درین مقام دریا صفت گردد همه وجود مستغرق این حدیث و از تشنگی جان بر لب آمد بد بخت اگر بر لب دریا باشد جز با لب خشک همچو دریا نبود و اگر بصفت کبریا و عظمت و قهاری تجلی عام کند عبارت ازان روز قیام کنند که در ظهور آثار تجلی قهاری رقم کل شی هالک الا وجهه بر ناصیه موجودات کشد و ندای لمن الملک در دهد بلاداع ولا مجیب تا هم بصفت الوهیت مجیب خطاب عزت گردد که لله اواحد القهار تا ز خود بشنود نه از من و تو لمن الملک واحد القهار و بدانک فرقی سخت دقیق است میان مشاهده و مکاشفه و تجلی هر کس از سالکان بران وقوف نیابد اینجا این قدر نموده میآید که مشاهده بی تجلی باشد و با تجلی باشد و تجلی با مشاهده باشد و بی مشاهده باشد و تجلی حقیقی آن است که شعور بر تجلی بی مشاهده زیراک مشاهده از باب مفاعله است اثنینیت اقتضا کند و تجلی حقیقی رفع اثنینیت کند و اثبات وحدت اما مشاهده و تجلی بی مکاشفه نبود و مکاشفه آن باشد که بی مشاهده و تجلی بود و الله اعلم و اما حدیث خواجه علیه السلام آنچ فرمودان الله خلق آدم فتجلی فیه آن تجلی بود درآدم بذات و جمیع صفات بمعنی اظهار نه بمعنی ظهور لاجرم مشاهده و شعور نبود اما اظهار صفات بود و در وقت نفخ روح که و نفخت فیه من روحی بتصرف نفخه و بتقید روح خاص مشرف بشرف اضافت روحی دو کرامت در نهاد آدم تعبیه افتاد یکی سر تجلی دوم علم اسما وعلم آدم الاسما کلها اشارت ولقد کرمنا بنی آدم باختصاص این دو تخم سعادت بود که در طینت آدم و دیعت نهادند و اشارت لها خلقت بیدی بدین دو اصل است و حقیقت خلافت هم ازین معنی است که بذات و جملگی صفات خداوندی در و متجلی بود تا دروی جمله صفات موجود شد و سر سجود ملایکه ازینجا بود چون حق در وی متجلی بود سجده بحقیقت آدم را نبود چنانک امروز سجده قبله را و کعبه را نیست صاحب البیت راست آنجا هم صاحب البیت را بود اما ابلیس یک چشم بود بدان چشم بیت میدید و بچشم دیگر صاحب البیت دیدن کور بود او را نتوانست دیدن لعین گشت زیراک کل ناقص ملعون اگرچه تخم تجلی ابتدا در طینت آدم تعبیه افتاد اما در ولایت موسی سبزه پدید آورد و در ولایت محمدی ثمره بکمال رسید تا منقرض عالم بلکه تا ابدا الاباد خوشه چینان خرمن این دولت ازین ثمره سعادت تناول می کنند که وجوه یومیذ ناضره الی ربها ناظره و صلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل بیستم قال الله تعالی ثم دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی و قال وان الی ربک المنتهی و قال النبی صلی الله علیه و سلم اوحی الله تعالی الی عیسی و قال تجوع ترنی تجرد تصل الی بدانک وصول بحضرت خداوندی نه از قبیل وصول جسم است بجسم یا عرض بجسم یا علم بمعلوم یا عقل بمعقول یا شی بشی تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا و دیگر آنک وصول بدان حضرت نه از طرف بنده است بل که از عنایت بی علت و تصرف جذبات الوهیت استشیخ ابوالحسن خرقانی قدس الله روحه گوید راه بحضرت عزت دو است یکی از بنده بحق و یکی از حق ببنده آن راه که از بنده بحق است همه ضلالت بر ضلالت است و آن راه که از حق ببنده است همه هدایت بر هدایت است موسی علیه السلام از راه خود رفت که ولما جا موسی لمیقا تنالاجرم چون گفت ارنی انظر الیک بنما تا ببینم گفتند لن ترانی ای موسی از راه خود آمدی نبینی ما را این حدیث بکسی ندهند که از در خود در آید بدان دهند که از خود بدر آید چنانک مولف گوید بیت با عشق جمال ما اگر همنفسی یک حرف بس است اگر برین در تو کسی تا با تو تویی تست درما نرسی درما تو گهی رسی که درما برسی اما خواجه را علیه السلام چون از راه حضرت بردند که سبحان الذی اسری بعبده لیلا از قاب قوسین در گذرانیدند و بمقام اوادنیرسانیدند و هرچ لباس هستی محمدی بود از سر وجود او بر کشیدند که ما کان محمد ابا احد من رجا لکم و خلعت صفت رحمت درو پوشانیدند و آن صورت رحمت ار بخلق فرستادند چون میرفت محمد بود و چون میآمد رحمت بود که و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین لاجرم در کمال وصول و رفع اثنینیت و اثبات وحدت این بشارت بپای بشکستگان امت و ضعفای ملت رسانیدند که اگر براق همت هر کس از سده آستانه بشریت بسدره المنتهی روحانیت نتواند بر آمد تا از وصول بحضرت خداوندی ما بر خوردار شود هم آنجا سر بر عتبه خواجه نهد و کمر مطاوعت او بر میان جان بندد که آنجا دو گانگی بر خاسته و یگانگی بنشسته هر که او را یافت ما را یافت من یطع الرسول فقد اطاع الله بیگانگیی نیست تو مایی ما تو ان الذین یبا یعونک انما یبایعون الله پس هر صاحب دولت را که در نهایت کار مرجع و منتهی حضرت خداوندی خواهد بود که وان الی ربک المنتهی در مبدا اولی و عهد الست بربکم بر طینت روحانیت و ذره انسانیت او خمیر مایه رشاش نور خداوندی نهاده اند که ان الله خلق الخلق فی ظلمه ثم رش علیهم من نوره و در تجرع جام الست ذوقی بکام جان ایشان رسانیده اند که اثر آن هرگز از کام جان ایشان بیرون نشود زندگی آن قوم بدان ذوق است و قصد آن نور همیشه بمرکز و معدن خویش است و با این عالم هیچ الفت نگیرد و یک دم بترک آن شرب و مشرب نگوید مولف گوید بیت عشاق تو از الست مست آمده اند سر مست ز باده الست آمده اند می مینوشند و پند می ننیوشند کایشان ز الست می پرست آمده اند همچنانک یک قطره روغن اگر در زیر دریا در میان گل تعبیه کنند بتدریج از ان گل جدایی جوید و با آن همه آب دریا الف نگیرد و هیچ با آن آب نیامیزد تا چون فرصت یابد و از گل خلاص پذیرد ساعت بر سر دریا آید و جمله آب دریا در زیر قدم آرد و بدان چندان جواهر که در دریاست التفات نکند و اگر قطره ای دیگر روغن یابد در حال دست موافقت درگردن مرافقت او آرد و اگر خود دولت وصال شرر آتشی دریابد بی توقف هستی خود بذل وجود او کند و اگر آن جمله دریا در پیش آتش نهی نه آتش در دریا آویزد و نه آب خود را با آتش آمیزد و چندانک تواند ازو گریزد همچنین نفوس انسانی اگرچه قطره دریای دنیاست با او زود آمیزد اما ارواح حضرتی روغن صفت اند هرگز در دریای دنیا نیامیزند اما چون قطره روغن آخرت یابند و نعیم بهشت که آن هم روحانی است درو آمیزند و اگر دولت شرر آتش تجلی جلال حق یا بند بهمگی وجود درو آویزند و وجود بذل وجود او کنند و هستی حقیقی در نیستی وجود شمرند مولف گوید هر کرا این عشقبازی در ازل آموختند تا ابد در جان او شمعی ز عشق افروختند و آن دلی را کز برای وصل او پرداختند همچو بازش از دو عالم دیده ها بردوختند پس درین منزل چگونه تاب هجر آرند باز بیدلانی کاندران منزل بوصل آموختند لاجرم چون شمع گاه تاز هجر او بگداختند گاه چون پروانه بر شمع وصالش سوختند در خرابات فنا ساقی چو جام اندر فکند هر چ بود اندر دو عالمشان بمی بفروختند نجم رازی را مگر رازی ازین معلوم شد هر چ غم بد در دو عالم بهر او اندوختند هر کرا کمند عنایت در گردن افتاد آنجا اوفتاد و هر کرا گردن بسلسله قهر بر بستند آنجا بستند السعید من سعد فی بطن امه والشقی من شقی فی بطن امه رقم کفر بر ناصیه ابلیس پیش از وجود او کشیده بودند که و کان من الکافرین داغ لعنت بر جبین او بی او نهادند که و ان علیک لعنتی الی یوم الدین در ازل حضرت عزت بدین کلام متکلم بود این واقعه امروزین نبود این رنگ گلیم ما بگیلان کردند مرغانی که امروز گرد دام محبت میگردند و دانه محبت میچینند گردن این دام و حوصله این دانه از عالمی دیگر آورده اند چنانک مولف گوید بیت اصل و گهر عشق زکانی دگر ست منزلگه عاشقان جهانی دگرست وان مرغ که دانه غم عشق خورد بیرون ز دو کون ز اشیانی دگرست شرر آتش عشق در دل سنگ صفت عاشقان در وقت رشاش تعبیه کردند که ثم رش علیهم من نوره فمن اصا به ذاک النور فقد اهتدی و من اخطاه فقد ضل اما در اظهار آن شرر از سنگ بآهن حاجت آمد آهن کلمه لااله الا الله را بفرستادند که امرت ان قاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا الله فرمودند که بتصرف و اذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون چندان این کلمه آهن صفت را بر سنگ دل زنید که شرر آتش عشق که در هر دو تعبیه است بظهور پیوندد و آنگه در ظلمت نفس اماره بچشم حقارت منگر همچو ملایکه که گفتند اتجعل فیها من یفسد فیها اطفال کار نا دیده انی اعلم مالا تعلمون بودند چون اسم خلیفه شنیدند در نگرستند ظلمت نفس دیدند از سیاهی بر میدند ندانستند که آب حیات معرفت دران ظلمات تعبیه است زیراک شرر آتش عشق چون از سنگ دل و آهن کلمه ظاهر شود اطلس روحانیت اگرچه بس گرانبهاست و لطیف است قابل آن شرر نیاید اینجا آن سوخته سیاهروی نفس انسانی باید تابی توقف بجان و دل بر باید وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا و میزبانی آن آتش غیبی تا مقیم عاللم شهادت گردد جز از صفات بشری نیاید که فاذکرونی اذکر کم و اگر یک دم ازین غذا نیابد آن مهمان غیبی نپاید که نسوا الله فنسیهم هر چند که از شجره انسانی شاخی از صفات بشری سر بر میزند عاشق صادق بدست صدق تبر لا اله دربن آن شاخ میزند و بر آتش الا الله میاندازد آن آتش بر قضیه اذکر کم در و میآویزد و چندانک وجود هیزمی ازو میستاند بدل آن وجود آتشی به وی میدهد تا جملگی شجره انسانی با شاخهای بشری و بیخهای ملکوتی روحانی بخورد آن آتش دهد و آتش در جملگی اجزای وجود آن شجره روشن کند تا وجود شجره جمله آتش صرف شود تا اکنون اگر شجره بود اکنون همه آتش است وصال حقیقی اینجا دست دهد چنانک مولف گوید بیت از عشق مهی چو بر لب آمد جانم گفتم بکنی بوصل خود در مانم گفتا اگرت وصال ما میباید رو هیچ ممان تو تا همه من مانم چون شجره اخضر نفس انسانی فدای آتش حقیقی گشت که الذی جعل لکم من الشجره الاخضر نارا آنگه آتش بر زبان شجره ندا میکند که ای بیخبران من آتشم نه شجره نودی من شاطی الوادی الایمن فی البقعه المبارکه من الشجره ان یا موسی انی انا الله مسکین حسین منصور را چون آتش همگی شجره فرو گرفت شجره هنوز تمام نا سوخته شعله های انا الحقازو بر آمد اغیار بر حوالی بودند از شعله انا الحقبخواستند سوخت لطف ربوبیت ایشان را دستگیری کرد گفت خاصیت این آتش آن است که هر که در آن باشد و هر که بر حوالی آن باشد بر هر دو مبارک بود که ان بورک من فی النار و من حولها ای حسین این آتش بر تو مبارک است اما آنها را که بر حوالی اند بخواهد ساخت باید که بر ایشان هم مبارک باشد بر دوست مبارکیم و بر دشمن هم آخر برین آتش کم از عود نتوان بود که چون آتش در اجزای وجود او تصرف کند نفس خوش زدن گیرد آتش بر عود مبارک است که بوی نهفته او را آشکارا میکند و اگر آتش نبودی فرقی نبودی میان عود و چوبهای دیگر عزت عود بواسطه آتش بود چون آتش بر عود مبارک آمد عود بشکرانه وجود در میان نهاد گفتن من تمام بسوزم تا آتش بر اهل حوالی من هم مبارک باشد تار ستی نکرده باشم که راه جوانمردان نیست لاجرم هر چند عود بیش میسوخت اهل حوالیش را بیش میساخت بر آتش عشق تو بسوزم گر سوختن منت بسازد گفتی که بباز جان چو مردان عاشق چه کند که جان نبازد حسین نیز صوفیانه بقدم استغفار بایستاد وجود بشری بخرقه در میان نهاد گفت الهی افنیت ناسوتیتی فی لا هو تیتک فبحق نا سوتیتی علی لاهوتیتک ان ترحم علی من سعی فی قتلی ما بکلی شجره وجود انسانی را چون عود فدای آتش عشق تو کردیم تو بلطف خویش مشام ساعیان این سعادت را که بر حوالی این آتش اند بطیب رحمت معطر گردان تا بریشان هم مبارک باشد ای حسین اگرچه آتش عشق ما در شجره انسانی تو افتاده بود و شعله های آتش انا الحق ازو بر میخاست اما چون تمام نسوخته بود آن شعله ها از دود انانیت خالی نبود چون جملگی شجره وجود فدای این آتش کردی و صورت قالب که دود انانیت ازو بر میخاست درباختی و بآتش ابتلای ما بسوختی خاکستر قالب ترا بفرماییم تا بر آب اندازند و نقاب حجاب از جمال کمال تو برداریم تا بر روی آب آتش وجود بی دود در جلوه گری الله الله آید و عنایت بی علت ما معلوم خاص و عام جهانیان گردد که ان الله لایظلم مثقال ذره الایه پروانه صفتان جانباز عالم عشق که کمند جذبه الوهیت در گردن دل ایشان در عهد الست افتاده است امروز چندان بپر و بال درد طلب گرد سرادقات جمال شمع جلال حضرت پرواز کنند که بر قضیه من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا یک شعله از شعله های آن شمع و نحن اقرب الیه من حبل الورید استقبال کند و بدست جذبه من جذبات الحق توازی عمل الثقلین او را در کنار وصال کشد که یا ایتها النفس المطمینه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه تا چند بپر و بال پروانگی و خلق الانسان ضعیفا گرد در فضای سر اوقات جمال ما گردی تو بدین پر و بال هوای هویت طیران نتوانی کرد بیا این پر و بال در میدان والذین جاهدو افینا درباز تا برسنت لنهد ینهم سبلنا پرو بالی از شعله انوار خویش ترا کرامت کنیم که یهدی الله لنوره من یشاه ای دل این ره بقیل وقالت ندهند جز بر در نیستی وصالت ندهند و آنگاه دران هوا که مرغان وی اند تا با پر و بالی پر و بالت ندهند تا اکنون که بپر و بال خویش میپریدی پروانه ای دیوانه بودی اکنون که بپر و بال ما میپری یکدانه ای یگانه شدی اکنون ازمایی نه بیگانه بلکه همه مایی از میان بر گیر بهانه هم دری و هم در دانه هم جانی و هم جانانانه تو جانی و پنداشتستی که شخص تو آبی وانگا شتستی سبویی بد ازین تو بتو نیستی زیرا که از تو بر تو جز نامی نیست عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست اجزای وجود من هم دوست گرفت نامی است ز من بر من و باقی همه اوست

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب چهارم » باب چهارم در بیان معاد نفوس سعدا و اشقیا و آن مشتمل است بر چهار فصل تبرک به قوله تعالی فخذ اربعه من الطیر فصل اول در معاد نفس ظالم و آن نفس لوامه است قال الله تعالی کما بداکم تعودون فریقا هدی و فریقا حق علیهم الضلاله و قال ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن الله و قال النبی صلی الله علیه و سلم کما تعیشون تموتون و کما تموتون تحشرون بدانک حقیقت معاد باز گشتن نفوس انسانی است با حضرت خداوندی یا باختیار چنانک نفوس سعدا یا با ضطرار چنانک نفوس اشقیا و بازگشت همه با آن حضرت است که ان الینا ایابهمو فرمود کما بداکم تعودون و اینجا از نفوس انسانی ذوات میخواهیم که مجموعه روح و دل و نفس است و بلفظ نفس اینجا ازان وجه گفتیم که حق تعالی در وقت مراجعت او را هم بلفظ نفس میخواند که یا ایتها النفس المطمینه ارجعی و بحقیقت خطاب با ذات انسانی است که مجموعه ای است نه با یک جزو در وقت تعلق او بقالب او را روح خواند که و نفخت فیه من روحی زیرا که اصل او بود و دل و نفس بعد از ازدواج روح و قالب حاصل خواست آمد چنانک شرح آن داده ایم و در وقت مراجعت آن مجموعه را بلفظ نفس خواند زیراک نفس اطلاق کنند و بدان ذات خواهند نفس الشی و ذاته یکی باشد حق تعالی ذات خود را نفس خواند که تعلم ما فی نفسی و ولا اعلم ما فی نفسک یعنی فی ذاتک باغبان بوقت زراعت تخم بباغ برد تا بنشاند ولیکن چون بکمال رسد ثمره بخانه برد و تخم خود در ثمره داخل باشد تخم نفس انسانی ثمره روح انسانی آمد چون تخم میانداختند بلفظ روح خواندند چون ثمره بر میدارند بلفظ نفس میخوانند اما میان محققان و ارباب سلوک خلاف است تا هر نفس از مقام خویش که در ابتدا داشته است در تواند گذشت و بمقامی دیگر تواند رسید یا نه بعضی گفته اند که بتربیت ترقی یابد و از مقام اول در گذرد و بعضی گفته اند چون بمقام معلوم خویش باز رسید بماند و بمقامی دیگر که استعداد آن نداشته است نتواند رسید چنانک تخم گندم از مقام گندمی بتربیت در نگذرد و بمقام نخودی نرسد و فروتر نیاید وجو نشود و تخم جو همچنین گندم نشود اما هر یک در مقام خویش چون تربیت یابد کمال مرتبه خویش رسد و اگر در تربیت تقصیر رود نقصان یابد و ضعیف و بی مغز شود اما آنچ نظر این ضعیف اقتضا میکند و در کشف معانی و حقایق اشیا مشاهده افتاده است آن است که بعضی نفوس از مقام خویش بتربیت ترقی یابند و بمقامی دیگر رسند و بعضی دیگر اگرچه ترقی یا بند اما بمقامی دیگر نرسند و آن چنان است که در بدایت فطرت صفوف ارواح چهار آمد که الارواح جنود مجنده صف اول ارواح انبیا علیهم السلام و ارواح خواص اولیا بود در مقام بی واسطگی صف دوم ارواح عوام اولیا و خواص مومنان بود صف سیم ارواح عوام مومنان و خواص عاصیان بود صف چهارم ارواح عوام عاصیان بود و ارواح منافقان و کافران پس اهل صف چهارم بمقام سیم نرسند و اهل صف سیم بمقام صف دوم نرسند و اهل صف دوم بمقام صف اول نرسند اما اهل صف اول که در مقام بی واسطگی افتاده اند و در تابش انوار صفات حضرت الوهیت پرورش یافته مستحق جذبات الوهیت اند تا از مقام روحانیت بعالم صفات خداوندی رسند چون حراقه که از تصرف پرورش آتش یافته است در نهاد او قبول شرر تعبیه افتاده است تا اگر برقی بجهد یا سنگی بر آهنی زنند یا شعله آتشی تاختن آورد اگر هزار نوع امتعه و اقمشه شریف و جواهر لطیف حاضر باشد در هیچ نگیرد الا دران سوخته بیت باری دگر آتش زده ای در دل من در سوخته آتش زدن آسان باشد جان سوخته صفت بزبان شوق با شرر آتش جذبات میگوید بیت قدر سوز توچه دانند ازین مشتی خام هم مرا سوز که صد بار دگر سوخته ام چون آن سوختگان آتش اشتیاق از بادیه فراق بشریت خلاص یا بند و بسرحد کعبه وصال باز رسند بخودی خود از ان مقام در نتوانند گذشت اما مستقبلان کرم از راه لطف در صورت جذبات الهی پیش باز روند و بمناسبت آن استعداد که در بدایت تعبیه افتاده است او را در پناه دولت آرند که سبعه یظلم الله فی ظله ازین معنی میفرماید جذبه من جذبات الحق توازی عمل الثقلین زیرا که معامله جمله ملا اعلی و جن و انس اگر جمع کنند یک بنده را بر خوردار تجلی حضرت خداوندی نتوانند کرد الا جذبه حق که بنده را بر بساط قرب اوادنی نشاند لاجرم یک جذبه بهتر آمد از معامله جمله خلایق و آن بندگانی که ایشان از خودی خود خلاص یافته اند و بتصرفات جذبات در عالم الوهیت سیر دارند یک نفس ایشان بمعامله اهل هر دو عالم براید و بران بچربد بیت صوفیان در دمی دوعید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند هر دم صوفی فانی را وجودی نو می زاید و بتصرف جذبه محو میشود و ازان محو قدیمی دیگر سیر میافتد در عالم الوهیت بتصرف جذبه که یمحواالله ما یشا و یثبت پس هر دم محوی و اثباتی حاصل میشود که صوفی دران دو عید میکند یک عید از محو و دوم از اثبات و این آن مقام است که وجود سالک وجود کلمه لااله الا الله ببود در عین نفی و اثبات او را اگر درین مقام روح الله و کلمه الله خوانند بر وی بزیبد و این قبا بر قد او چست آید اهل صفوف دیگر از دولت این کمال محرومند اما در مقام خویش چون پرورش بکمال یا بند هر طایفه ای بمقام خویش باز رسند با ترقی کمال که اول نداشته اند چون تخم گندم که اول بکارند اگرچه اول ضعیف باشد چون پرورش بشرط یابد یکی هفتصد شده و بقوت گشته با انبار آید همچنین ارواح اهل هر صف چون حسن استعداد و صفا حاصل کرده باشد در مقابله آن صف دیگر افتد که فوق اوست پذیرای عکس کمالات ایشان گردد اگرچه ازیشان نباشد با ایشان باشد که المر مع من احب و چنانک فرمود اولیک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین الی قوله من الله یعنی این مرتبه که با ایشان باشد نه در اصل فطرت و استعداد او بود محض فضل الهی است که او را کرامت کردیم اشارت للذین احسنوا الحسنی و زیاده بدین معنی است حسنی نعیم بهشت است که ثمره تخم احسنوا آمد و آنچ از دولت رویت و مشاهده صفات خداوندی مییابند زیادت فضل و کرم است پس خداوند تعالی اهل صفوف اربعه را در چهار صنف بیان فرمود سه صنف اهل اصطفا و قبول و یک صنف از اهل شقا ورد چنانک فرمود اور ثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق با لخیرات باذن الله این سه طایفه از اهل قبولند زیراک بلفظ اصطفا ذکر ایشان کرد یعنی بر گزیدیم ایشان را از بندگان ما و مردودان را در یک سلک کشید که لا یصلیها الا الا شقی الذی کذب و تولی و مرجع و معاد آن سه طایفه بهشت فرمود با تفاوت درجات ایشان که ان الابرار لفی نعیم و مرجع و معاد مردودان از کافر و منافق دوزخ فرمود که ان الله جامع المنافقین و الکافرین فی جهنم جمیعا و چون شخص انسانی مجموعه دو عالم روحانی و جسمانی آمد هر چ در هر دو عالم بود در وی نموداری ازان باشد چنانک در عالم ارواح چهار صف پدید آورد در عالم شخص انسانی چهار مرتبه نفس را ظاهر کرد اماره و لوامه و ملهمه و مطیمنه تا هر صنف از ان ارواح که در صفی بودند صف دوم را نفس ملهمه باشد و اهل صف سیم را نفس لوامه باشد و اهل صف چهارم را نفس اماره باشد و هر یک از مقام خویش نتواند گذشت زیرا که دران تخم ازین استعداد ننهاده بودند مگر اهل صف اول را چنانک شرح دادیم اگر کسی سوال کند که چون بهمان مقام باز خواهد رفت که آمد سبب آمدن و فایده آن چه بود جواب گوییم اگرچه با همان مقام شوند اما نه چنان شوند که آمدند بعضی با درجه سعادت باز گردند و بعضی با درکه شقاوت چنانک فرمود و العصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات مثال این چون تخم است که در زمین اندازند اول تخم بفساد آید و نیست شدن گیرد آنگه بعضی که پرورش بشرط یابد و از آفات محفوظ ماند یکی ده یا صد یا هفتصد شود و آنچ پرورش نیابد بکلی باطل شود نه تخم باشد نه ثمره و نیز تخمها متفاوت است بعضی آن است که تخم چون پرورش یابد ثمره آن هم آن تخم باشد بعینه چنانک گندم وجو و نخود و عدس و باقلی و امثال این چون بکمال خود رسد آن را پوستی و مغزی نباشد و بعضی تخمها آن است که بعینه باز آید اما پوستی دارد نا منتفع انتفاع آن مغز آن باشد چنانک جوز و لوز و پسته و مانند این پوستی سبز دارد اما نامنتفع بود و بعضی تخمها آن است که بعینه باز آید و پوستی آورد که ثمره آن پوست بود و مغز آن نامنتفع بود چنانک خرما و سنجد و زیتون و مانند این پوست آن منتفع بود و استخوان نبود و بعضی تخمها آن است که بعینه باز آید و ثمره آورد و ثمره و تخم جمله منتفع بود چون زردآلو و شفتالو و انجیر و امثال این و میوه ها ازین چها نوع بیرون نیست و ارواح انسان که دران چهار صف بوده اند همین مناسبت دارند چون بتخمی بزمین قالب میرسند ثمره بر چهار نوع میدهند یکی تخم ارواح کافران است که صاحب نفس اماره اند همچنانک رفت باز آید بی پوست و مغز چون گندم وجو دوم تخم ارواح مومنان ظالم است که صاحب نفس لوامه اند با پوست لوامگی باز آید اما پوست آن منتفع نبود چون جوز و لوز و مغز آن منتفع بود سیم تخم ارواح مومنان مقتصد است که صاحب نفس ملهمه اند با پوست الهامات ربانی باز آمده است لاجرم ثمره این شیرین است چون رطب اما مغزی ندارد که حقیقتا منتفع بود چهارم تخم ارواح سابقان است که صاحب نفس مطمینه اند با پوست و مغز شیرین باز آمده است چون زرد آلو و شفتالو و انجیر هم پوست آن منتفع است هم مغز چنانک شرح احوال هر یک در فصل آن گفته آید ان شاء الله تعالی درین فصل شرح حال نفس لوامه میباید داد که عبارت ازان فمنهم ظالم لنفسه آمد و بیان معاد او میباید کرد چنانک حق تعالی ابتدا بدو کرد بدانک ظالم اهل صف سیم است در عالم ارواح و درین عالم هم در مرتبه سیم افتاده است از مراتب نفوس زیراکه صاحب نفس لوامه است که چون از مطمینه و ملهمه فرو آیی در سیم درجه لوامه باشد و در قرآن هم در سیم درجه است چون از سابق و مقتصد درگذری ظالم است و آن نفس عوام مومنان و خواص عاصیان است و نام ظالمی بر وی ازان افتاد که با نور ایمان که در دل دارد بصورت معامله اهل کفر میکند پس ظالم آمد که حقیقت ظلم وضع الشی فی غیر موضعه باشد دیگر آنک نور ایمان را بظلمت ظلم معصیت میپوشاند الجرم ظالم خواندش عادل کسی است که نور ایمان را بظلمت ظلم معصیت نپوشاند که الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولیک لهم الامن دیگر آنک ظالم نفس خویش آمد که گناه بیش از طاعت میکند و چون در قیامت کفه معصیت او بر کفه طاعت بچربد استحقاق دوزخ یابد چنانک فرمود و اما من خفت موازینه فامه هاویه و بحقیقت بدانک اهل هر صف از صفوف مقبولان دیگر باره بر سه صنف باشند یکی آنها که بر جانب راست بوده اند دوم آنک بر جانب چپ بوده اند سیم آنک در پیشگاه صف در میانه بوده اند چنانک میفرماید وکنتم ازواجا ثلثه تا آنجا که المقربون در هر صف مناسب آن صف اصحاب یمین و اصحاب شمال و سابقان باشد اصحاب یمین کسانی اند که تخم روحانیت ایشان چون بزمین قالب تعلق گرفت اگرچه پرورش بکمال نیافت تا یکی صد و هفتصد شود باری در زمین قالب بتصرف صفات بشری بند نشد بر آمد و باز بمقام تخمی رسید و اگر زیادت نشد نقصان نپذیرفت این طایفه را صفت ملکی غالب بود اهل طاعت باشند و میل ایشان بمعصیت کمتر بود ارباب نجات اند بر یمین سعادت راه بهشت گیرند و بمقام روحانیت خویش باز رسند بی توقف و اصحاب شمال کسانی اند که بر تخم روحانیت زیان کرده اند و اگرچه تخم بکلی باطل نکرده اند اما بتصرف معاملات صفات بشری خلل و نقصان در وی پدید آمده است میل این طایفه بمعصیت بیشتر باشد اینها را بر شمال شقاوت بدوزخ برند و بر درکات آن گذر میدهند تا آن آلایش ازیشان محو شود پس بمقام معلوم خویش باز رسند با نقصانی و سابقان کسانی اند که تخم روحانیت را پرورش داده اند و بکمال مرتبه خود رسانیده تا یکی صد و هفتصد کرده اند و اینها نیز دو صنف باشند یکی آنها که از ابتدا تا انتها صفات روحانیت بر یشان غالب بوده است هرگز ملوث آفات معاصی نگشته اند و بر قضیه ان الذین سبقت لهم منا الحسنی اولیک عنها مبعدون از موافقت نفس و متابعت هوا دور بوده اند دوم طایفه اگرچه ابتدا بر وفق مراد نفس قدمی چند نهاده اند و بر مقتضای طبع دمی زده باز بکمند عنابت و جذبه الوهیت روی از مراتع بهیمی و مراتب حیوانی بگردانیده اند و باکسیر شریعت معاملات مس صفت طبیعت را زر خالص عبودیت کرده که اولیک یبدل الله سیاتهم حسنات این هر دو طایفه را مراجعت با مقام خویش ازان صفوف که آمده اند بقدم سلوک باشد باختیار در حیال حیات نام سابقی بر ایشان ازین سبب است که بر اصحاب یمین و اصحاب شمال مسابقت نمایند ایشان بعد از وفات با مقام خویش رسند و اینها در حال حیات چنانک خواجه علیه السلام فرمود سیروا سبق المفردون اما اصحاب نفس لوامه را که اهل صف سیم اند اصحاب الیمین ایشان را طاعت بر معصیت غالب بود اهل نجات باشند که فاما من ثقلت موازینه فهوفی عیشه راضیه اصحاب الشمال ایشان را معصیت بر طاعت غالب بود چون اینجا متابعت هوا کردند جای ایشان هاویه باشد زیراکه چون حق تعالی دل را بیافرید عقل را بر یمین او بداشت و هوا را بر شمال او بداشت و عشق را در سابقه او بداشت اصحاب الیمین آنها بودند که متابعت عقل کردند و اصحاب الشمال آنها بودند که متابعت هوا کردند و سابقان آنها بودند که متابعت عشق کردند پس عقل عاقل را بمعقول رساند و هوا هاوی را بهاویه رساند و عشق عاشق را بمعشوق رساند هر که امروز متابعت هوا کند بر قضیه کما تعیشون تموتون و کما تمو تون تحشرون فردا معاد او هاویه باشد که فامه هاویه بلفظ ام فرمود یعنی مادر او هاویه است اشارت بدان معنی است که او در وجود نفس لوامه بند است درین جهان هنوز از خود نزاده است اما حامله بود بطفل ایمان اگر بزاده بودی از رحم صفات حیوانی و سبعی بیرون آمده بودی از هاویه خلاص یافتی ولیکن چون حامله بود و اینجا بنزاد در عبور بر درکات دوزخ چندان بماند که آنچ نصیبه آتش است از صفات حیوانی وسبعی و شیطانی ازو بستانند و آنچ طفل ایمان است در رحم دل از مادر هاویه بزاید و استحقاق بهشت گیرد که یخرج من النار من کان فی قلبه مثقال ذره من الایمان او بر مثال جوز بود که در وی مغز ایمان بود اما پوست طلخ اعمال فاسده داشت ضربتی چند بران پوست دوم زنند که حامل پوست اول بود و آن طفل مغز را از رحم پوست خلاص دهند پوست را غذای آتش کنند که کلما نضجت جلو دهم آلایه و مغز را در پوست قطایف لطایف حق پیچند و بر صحن بهشت نهند و بخوان اخوانا علی سرر متقابلین آرند این صفت آن طایفه است که در حق ایشان فرمود و آخرون مرجون لامر الله اما یعذ بهم و اما یتوب علیهم و اگر فضل ربانی و تأیید آسمانی او را دریابد و پیش از مرگ اگر همه بیک نفس باشد نسیم نفحات الطاف خود بمشام جان او رساند تا از دل شکسته و جان خسته او این نفس بر آید و از سر درد این دو بیت بسراید بیت باد آمد و بوی زلف جانان آورد وان عشق کهن ناشده ما نو کرد ای باد تو بوی آشنایی داری زنهار بگرد هیچ بیگانه گرد در حال دردی در نهاد وی پدید آید و آتش ندامت در خرمن معامله او زند تا آنچ بسالهای فراوان دوزخ ازو بخواست سوخت آتش ندامت بیک نفس بسوزد و او را از رحم مادر هوا که هاویه صفت بود بزاید که الندم توبه و آن توبه نصوح او را بیک دم چنان پاک کند که گویی هرگز بدان آلایش ملوث نبوده است که التایب من الذنب کمن لاذنب له چون در وی نصیبه دوزخ نماند چون بر در دوزخ گذر کند از دوزخ فریاد بر خیزد که جز یا مومن فقد اطفا نورک لهبی این چه اشارت است دوزخ بحقیقت در تست و آن صفات ذمیمه نفس اماره است چون نسیم صبای عنایت بر تو وزید و آتش صفات ذمیمه تو فرو مرد و نور توبه که از انوار صفت توابی است در دل تو جای گرفت فریاد بر درکات دوزخ وجود بشری افتاد که جزیا تایب که تو اکنون محبوب حضرتی که ان الله بحب التوابین و یحب المتطهرین و محبوبان را هشت بهشت بر نتابد دوزخ تنک حوصله هفت در که چه تاب آرد چنانک این ضعیف گوید بیت عشاق ترا هشت بهشت نتگ آید وز هر چ بدون تست شان ننگ آید اندر دهن دوزخ از ان سنگ آید کز پرتو نار نور بیرنگ آید و نفس لوامه اگرچه در صف سیم افتاده بود در عالم ارواح اما از آثار شراب طهور فیضان فضل حق که جامهای مالامال ساقی و سقیهم ربهم شرابا طهورا بدوستگانی در مجلس انس با روح انبیا و خواص اولیا میداد در صف اول و ایشان بر مشاهده جمال صمدی نوش میکردند جرعه ای ازان بر ارواح اهل صف دوم میریختند که و للارض من کاس الکرام نصیب بویی ازان جرعه باهل صف سیم میرسید از سطوت بوی آن شراب مست میشدند بیت بویی بمن آمد و ببومست شدم بویی دگر ار بشنوم از دست شدم با آن بوی چون بدین عالم پیوستند بر بوی آن بوی گرد خرابات دنیا بر گشتند و از خمخانه لذات و شهوات آن برامید آن بوی از هر خم چاشنیی میکردند چون از هیچ ذوق آن بوی نیافتند گرد خم خانه های طاعات هم بر گشتند بویی بردندکه اگر ما را رنگی پدید آید هم از اینجا باشد ازان بوی بردن عبارت ایمان آمد نور آن ایمان نگذاشت که از خم دنیا یکباره مست شوند و با لذات و شهوات آن آرام گیرند چون دیگر بیخبران که بمزخرفات دنیا مغرور شدند و بزندگانی پنجروزه دنیا راضی گشتند و با نعیم فانی دنیا آرام گرفتند که رضوا بالحیوه الدنیا و اطمینوا بها گاه جامی از مرادات نفسانی در میکشیدند و گاه ساغری از خمخانه طاعات روحانی میچشیدند خلطوا عملا صالحا و آخر سییا هر وقت که از خمخانه شهوات دنیاوی جامی نوشیدی نفس لوامه با خود جوشن ملامت پوشیدی خمار آن خمر سر او بر کار دنیا گران کردی روی بکار آخرت آوری تا عنایت بی علت از کمال عاطفت یکبارگی بدستگیری عسی الله ان یتوب علیهم برخیزد و نقد معامله عمر او را در بوته نهد و بآتش شوق بگدازد و یک جو کیمیای محبت بروی اندازد و ابریز خالص محبوبی گرداند که ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین بیت غم با لطف تو شادمانی گردد عمر از نظر تو جاودانی گردد گرباد بدوزخ برداز کوی تو خاک آتش همه آب زندگانی گردد اینجا نفص لوامه محل حضرت خداوندی گردد که لا اقسم بیوم القیامه ولا اقسم بالنفس اللوامه و صلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب چهارم » فصل دوم قال الله تعالی کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیا کم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون و قال النبی صلی الله علیه و سلم موتوا قبل ان تموتوا بدانک نفس ملهمه آن است که مشرف گشته بود بشرف الهامات حق و رتبت مرتبه قسم حق یافته باشد چنانک فرمود و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها و او آن است که در عالم ارواح در صف دوم بوده است و ذکر او در قرآن هم در مرتبه دوم است که فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و اسم مقتصدی بر وی ازان وجه افتاد که او متوسط دو عالم است نه یک جهت عالم سابقان است که در صف اول بودند و نه یک جهت عالم ظالمان که صف سیم بودند و او نفس عوام اولیا و خواص مومنان است و او شرف الهام حق بدان استعداد یافته است که در عالم ارواح میان او و حضرت عزت واسطه ارواح انبیا و خواص اولیا بود امداد فیض ربانی که بارواح اهل صف اول میرسید پرتو آن باهل صف دوم میرسید نصیبه ای ازان الطاف مییافتند و ذوق مخاطبات حق از پس حجاب حاصل داشتند چون بدین عالم پیوستند اگرچه بصفت امارگی مبتلا شدند اما ذوق فیض حق از کام جان ایشان نرفته بود و لذت استماع خطاب الست بربکم در سمع دل ایشان باقی بود ولست حدیث العهد شوقاو لوعه حدیث هواکم فی حشای قدیم و ما دمت حیا لست انسی و داد کم و فی اللحد میتا و العظام رمیم هرگز نشودای بت بگزیده من مهرت ز دل و خیالت از دیده من گر از پس مرگ من بجویی یابی مهر تو در استخوان پوسیده من پس باثر آن شوق که در تخم روحانیت باقی بود دل بر جهان فانی ننهادند و از اسفل سافلین طبیعت روی بذروه اعلی علیین عبودیت آوردند و بر قضیه قد افلح من زکیها در تزکیه نفس کوشیدند و تربیت آن تخم بآب اعمال صالحه شریعت و تقویت قوت طریقت میدادند تا اثر تربیت در تخم نفس اماره صفت ظاهر گشت و نور شریعت بر ظلمت نفس تافت و آن تخم را که نسبت دانه خرما داده ایم در فصل مقدم بر خود بجنبید و سبزه سر بیرون کرد چون قدری از بند و حجاب وجود خویش رهایی یافت و از زندان وجود دانگی دریچه ای بر فضای هوای عبودیت و مقام شجر گیش گشاده شد خود را در حبس وجود دانه بودن ملامت کرد و گفت چون میتوانی که بتربیت و تزکیت ازین حبس خلاص و فلاح یابی چرا توقف روا داری و کمر جد و اجتهاد بر میان نبندی و چون لییمان بدین حضیض و اسفل راضی باشی او را درین مقام نفس لوامه خوانند که بملامت خویش برخاست پس تاثیر عنایت ازلی او را در کار بندگی هر ساعت مجدتر میگرداند و شوق عشق او بغایت تر میرساند و او بغلبات شوق و رغبات ذوق در کثرت مجاهده وجودت معامله میافزاید و از هر حرکتی که بر قانون فرمان میکند نوری دیگر تولد میکند و مدد قوت ایمان میشود که لیز داد وا ایمانا مع ایمانهم و آن شجره عبودیت هر روز طراوتی دیگر میگیرد و از عالم سفلی بعالم علوم ترقی میکند تا شجره تمام از دانه بیرون آید که و کنتم امواتا فاحیا کم اول دانه مرده بود چون سبزه ازو بیرون آمد فاحیا کم زنده ببود ثم یمیتکم یعنی دانه را بکلی در شجره محو کنند ثم یحییکم یعنی دیگر باره آن دانه را در کسوت شکوفه از درخت بیرون آرد اگرچه در دخت محو شده بود و مرده گشته دیگر باره بر سر شاخ زنده گشت و از گور شاخ سر بیرون کرد کفن شکوفه در دوش بسته بیت فردا که مقدسان خاکی مسکن چون روح شوند راکب مرکب تن چون لاله بخون جگر آلوده کفن از خاک سر کوی تو بر خیزم من نفس درین حالت بمقام اصلی خویش باز رسید که شکوفه وار بر سر دخت عبودیت آمد اما چون ثمره بکمال نرسیده است هنوز یک قدم در مقام درختی دارد و از انجا غذا میکشد استکمال خویش را و یک قدم در مقام ثمرگی دارد و در خطر آنک باندک سرمایی یا ببادی سخت تر فجعلناه هبا منثورا بر رنجبرد چندین ساله او خوانند و او درین مقام استحقاق آن یافته که صلاح و فساد خویش مشاهده میکند و ترسان و هراسان میباشد و مدد الهامات ربانی بدو متصل میشود که تقوی و فجور او با او مینماید درین حال در خطری عظیم است زیراک مخلص است یعنی از جنس دانه شجره خلاص یافته و بر سر شاخ اخلاص آمده والمخلصون علی خطر عظیم پیش ازین که در شجره بند بود یا در دانه محبوس بود این خطر نداشت که بهر بادی و سرمایی باطل شود بیت زلف تو نه ایم تا بکمتر بادی دور از رویت شویم دور از رویت اما اکنون که از رحم شجره بزاد و در قماط لطیف شکوفه پیچیدندش طفل نو عهدست باندک آسیبی باطل شود اگر مراقبت احوال او بشرط نرود نفس درین مقام که ذوق الهامات حق یافته است و با عالم غیب آشنا گشته خطر آن دارد که بباد وسوسه شیطانی یا بسرمای عجب نفسانی از شجره عبودیت بلعام وار در افتدحضرت جلت درین حالت یازده قسم یاد کرده است تاکید را تا سالک غفلت نبرزد و نموده که اگر نفس پرورش یابد درین مقام فلاح یافت یعنی از شکوفه ملهمگی بثمره مطمینگی رسد و اگر از تربیت محروم ماند بخسارت گرفتار شود یعنی در شکوفگی پژمرده شود و ناچیز گردد چنانک فرمود والشمس و ضحیها تا آنجا که قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها و در هیچ موضع از قرآن چندین قسم بیک جا یاد نکرده است که درین موضع و سرش آن که هیچ چیز از مخلوقات شریف تر از نفس انسان نیست و نفس را در هیچ مقام آن نازکی نیست و آن خطر که در مقام ملهمگی چه از خویش تمام خلاص نیافته است و ذوق غیب و الهامات باز یافته غرور آن تواند بود که مگر مقام کمال است دم و عشوه شیطان بخورد و بنظر عجب و خوش آمد و بزرگی و خیریت بخود بازنگرد ابلیس وقت شود و به تند باد لعنت شکوفه وار از درخت قبول بر خاک مذلت افتد و نفس را درین مقام بعد از آنک چون شکوفه اول از دانه بزاد و در شجره مدتی بند بود و دیگر باره از شجره بزاد و بر سر شاخ آفرینش آمد تا ذوق الهامات حق باز یافت دیگر باره از شکوفه بمیباید زاد تا ثمره شود و در ثمره بکمال پختگی رسیدن تا کامل این مقام شود زیراکه در هر مقام از مقامات نفس را ابتدا و انتهایی هست در مقام ملهمگی ابتدای او آن است که در خود ذوق الهامات حق یابد بر هر تقوی و فجور که بسر آن رسد تا حق از باطل باز شناسد و باطل از حق بداند و تتبع حق کند و از باطل اجتناب نماید خواجه علیه السلام درین مقام دعا میکرد اللهم ارناالحق حقا و ارزقنا اتباعه و ارنا الباطل باطلا و ارزقنا اجتنابه در بدایت حق و باطل دیدن و شناختن است و در نهایت توفیق و قوت یافتن برترک باطل و اتباع حق و این معنی در مردگی نفس از صفات ذمیمه و زندگی دل بصفات حمیده میسر شود که موتوا قبل ان تموتوا و مرید صادق را سماع درین مقام حلال شود از چند وجه یکی آنک چون نفس از صفات ذمیمه بمرد عرس او را سماع باید کرد از اینجاست که چون صوفیان را عزیزی وفات کند بعرس او سماع کنند دوم برای تهنیت دل که او را بامعانی غیب ازدواجی پدید آمده است و معاقده با صفات حمیده کرده در اعلان نکاح سماع سنت است که اعلنوا النکاح ولوبضرب دف سیم چون نفس را دیده حق بینی و گوش حق شنوی پدید آمد و ذوق الهامات بازیافت در هر چ مناسبتی باشد ازان ذوق الهامات غیب یابد و جنبش او سوی حق بود چنانک فرمود الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه پس هر قول که از قوال شنود در کسوت و وزنی موزون ازان قول ذوق خطاب الست یابد و بدان صوت خوش جنبش شوق سوی حق پدید آورد آخر کم از شتری نیست که بصوت حدی جنبش شوق بوطن مالوف و مرعی معروف خود پدید میآورد احن و للانضا بالغور حنه اذا ذکرت اوطانها بربی نجد و تصبوا الی رند الحمی و عراره ومن این تدری ما العرار من الرند و بدان وزن موزون مرغ روحانیت قصد مرکز اصلی و آشیان حقیقی کند و چون خواهد که در پرواز آید قفص قالب که مرغ روح درو بپنج قید حواس مقیدست مزاحمت نماید چون ذوق خطاب یافته است مرغ روح آرام نتواند کرد در اضطراب آید خواهد که قفص قالب بشکند و با عالم خویش رود بیت آن بلبل محبوس که نامش جان است دستش بشکستن قفص می نرسد قفص قالب بتبعیت در اضطراب آید رقص و حالت عبارت ازان اضطراب است رقص آن نبود که هر زمان بر خیزی بی درد چو گرد از میان برخیزی رقص آن باشد کز دو جهان بر خیزی دل پاره کنی وز سر جان برخیزی چون مرید صاحب ریاضت درین حالت و این مقام باشد شاید که وقت وقتی بسماع دف ونی حاضر شود بشرط آنک در خدمت شیخ خویش باشد یا در صحبت جمعی یاران که همدرد او باشند و از صحبت اغیار تا تواند احتراز کند مگر کسانی که از سر نیاز و اعتقادی تمام حاضر شوند و صحبت به ادب و حرمت دارند و مرید باید که در سماع حرکت بتکلف نکند و دل خویش بامعانی بیت و اشارات نغمات نی حاضر دارد و بهر وارد که بر دل آید یا بهر حالت که روی نماید در حرکت نیاید تا تواند سماع بدل فرو میخورد اگر بروی غالب شود و بی اختیار او را در حرکت آورد آنگه روا بود و در موافقت یاران تو اجد هم روا داشته اند چون از رعونت نفس خالی باشد و در سماع آداب بسیارست که این موضع تحمل آن نکند اما تا تواند حرمت یاران گوش دارد تا دلی از حرکات او نخراشد و سماع از سر شرب نکند و در کتمان معنی و ترک دعاوی کوشد و در کل احوال منتظر الهامات حق باشد تا آنچ کند بنور الهام کند نه از ظلمت طبع و ابتدا درین مقام صلاح و فساد احوال خویش بالهام توان دانست و در وسط مقام باشارت حق و فرق میان الهام حق و اشارت و کلام آن است که الهام خطابی باشد از حق به دل با ذوق ولیکن بی شعور و اشارت خطابی باشد با ذوق و شعور ولیکن بر مز نه صریح و کلام خطابی باشد با ذوق و شعور و صریح ولیکن در مقام ملهمگی نفس کلام پدید نیاید کلام در مقام مطمینگی نفس پدید آید که یا ایتها النفس المطمینه ارجعی الی ربک این خطاب صریح است و نهایت مقام ملهمگی آن است که نور حق در دل متمکن شود تا بهر چ نگرد بنور حق نگرد که المومن ینظر بنور الله ازان وقت که الهام پدید آید مرتبه خواص مومنان است تا آن وقت که نورالله در دل متمکن گردد آنگه مرتبه عوام اولیاست که الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور چون بدین مقام رسید کمال معاد این طایفه است که مقتصدان اند و در عالم ارواح اهل صف دوم بوده اند انوار الطاف و فیض حق از پس حجاب صف ارواح انبیا و خواص اولیا بدیشان میرسیده است پس هر کسی را از اهل صف دوم بقدر اصابت نور فیض اینجا در متابعت انبیا و اولیا سعی وجد و طلب پدید آید و چنانک در هر صف تفاوت قرب و بعدی و یمین و یساری بوده است بعضی ارواح را بر بعضی اثر آن در سعی و طلب هر کس ظاهر شود و دریافت و نایافت هم موثر باشد و چون در صف دوم هر روحی در مقابله روحی دیگر افتاده باشد از صف اول که صف ارواح انبیا و خواص اولیاست اینجا بهمان مناسبت این کس را با آن نبی یا ولی ارادت و محبت زیادت باشد از دیگران چنانک خواجه علیه السلام فرمود الارواح جنود مجتده فما تعارف منها ایتلف و ما تناکر منها اختلف هر که آنجا یکدیگر را شناخته باشد یا د رمقابله یا در جوار افتاده بدان نسبت اینجا معرفت و الفت و مودت پدید آید و اگر آن شخص را بصورت در نیابد باشد که در خواب یا در واقعه او را بیند و ازوی مدد یابد و این طایفه را که اهل صف دوم اند در مثال تخم ارواح ایشان را ثمره خرما نهاده بودیم در فصل مقدم و خرما را اگر چه ذوقی و حلاوتی هست اما پوست اوست دانه آن مغزی ندارد که منتفع باشد اشارت بدان معنی است که معاد این طایفه اگرچه اعلی علیین بهشت باشد و قربت وجوار انبیا و خواص اولیا که اولیک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین الایه و با ایشان باشند و ازیشان نباشند در مقام عندیت فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر خواجه علیه السلام این تشریف معیت جمله مریدان و محبان را ثابت میکرد المر مع من احب اما دولت اختصاص اهلیت و منت منیت به سلمان سوخته رسید که السلمان منا اهل البیت شرح این مقام و اهل این مقام در فصل موخر بیاید ان شاءالله و صلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب چهارم » فصل سیم قال الله تعالی یا ایتها النفس المطمینه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه و قال النبی صلی الله علیه و سلم جذبه من جذبات الحق توازی عمل الثقلین بدانک نفس مطمینه نفس انبیا و خواص اولیاست که در صف اول بوده اند در عالم ارواح اگرچه هر نفسی را در اطمینان درجه ای دیگرست از انبیا و اولیا چنانک شرح داده آمده است از اصحاب الیمین و اصحاب الشمال و سابقان اهل هر صف و بحقیقت بدانک از مقام امارگی نفس بمقام مطمینگی نتوان رسید جز بتصرف جذبات حق و اکسیر شرع چنانک فرمود ان النفس لاماره بالسوء الامارحم ربی و ابتدا جمله نفوس بصفت امارگی موصوف باشند اگر نفس نبی باشد و اگر نفس ولی تا بتربیت شریعت بمقام اطمینان رسد که نهایت استعداد جوهر انسانی است آنگاه مستحق خطاب ارجعی گردد و اگرچه در بدایت که روح را از عالم ارواح با عالم اجساد تعلق میساختند بر جمله ممالک ملک و ملکوت گذر دادند تا بر افلاک و انجم و عناصر بگذشت و از نباتی و حیوانی در گذشت و بمرتبه انسانی که اسفل سافلین موجودات است رسید چنانک شرح داده آمده است و اشارت ثم رد دناه اسفل سافلین بدین معنی است دیگر باره بواسطه نور ایمان و اعمال صالحه روی با علی نهد که الا الذین امنوا اما تا ذوق خطاب ارجعی باز نیابد محال باشد که دروی نور ایمان پدید آید تا بعمل صالح در آویزد ولیکن نفس را بران شعوری نباشد که بحس باز داند آن خطابی باشد سری در کسوت جذبه حق بسر روح رسد و نفس او را روی از صفت امارگی بگرداند و بقبول ایمان و استعمال شرع آرد چنانک خطاب یا نار کونی بردا و سلاما بسر آتش رسید و بی شعور آتش روی آتش از صفت محرقی بگردانید و بصفت بردا و سلامارسانید از آن وقت که نفس بتصرف خطاب ارجعی روی از اسفل طبیعت امارگی همی گرداند در مراجعت است با معاد خویش تا آنگه که بکمال مرتبه معاد خاص فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی رسد و این جنت که تشریف اضافت حضرت یافته است که جنتی بر جنات دیگر چندان شرف دارد که کعبه بر مساجد دیگر که شرف اضافت بیتی یافته است و این سری بزرگ است فهم هر کس بدین معنی نرسد و بیان این اشارت در عبارت نگنجد و اسم امارگی بر نفس بدان معنی است که امیر قالب او باشد و اماره لفظ مبالغت است از امیر و آمر یعنی بغایت فرماینده و فرمانرواست فرماینده است بموافقات طبع خویش و مخالفات شرع حق و فرمانرواست برجملگی جوارح و اعضا تا بر وفق طبع و فرمان او کار کنند و تا نفس سر بر خط فرمان حق ننهد و منقاد شرع نشود از صفت امارگی خلاص نیابد که این دو صفت ضد یکدیگرند تا اماره است ماموره نتواند بود و چون ماموره گشت از امارگی خلاص یافت فلاسفه را اینجا غلطی عظیم افتاد پنداشتند که امارگی نفس را صفات ذمیمه حیوانی است و پس در تهذیب اخلاق و تبدیل صفات رنج بردند بر امید آنک نفس را چون صفات ذمیمه بصفات حمیده مبدل شود از امارگی بمطمینگی رسد ندانستند که از مجرد این معاملات امارگی بر نخیزد تا آنگه که ماموره شرع نشود ایشان پنداشتند شرع از برای تهذیب اخلاق میباید پس گفتند چون ما تهذیب اخلاق بنظر عقل حاصل کنیم ما را بشرع و انبیا چه حاجت باشد شیطان ایشان را ازین مزله بدوزخ برد نور ایمان حقیقی نداشتند تا بازبینند که از حجاب طبع بطبع بیرون نتوان آمد که اگر کسی هزار سال بنظر عقل خویش نفس را ریاضت فرماید تا در نفس هزارگونه صفا و بینایی و روشنایی پدید آید و بعضی حجب صفات بشری برخیزد این جمله تقویت حجاب طبع دهد و کدورت و نابینایی حقیقی زیادت کند زیراکه چون پیش ازین صفا و بینایی نداشت طالب آن بود و میدانست که در کدورت و نابینایی است اکنون که قدرت اثر صفا و بینایی در نفس باز یافت پندارد صفا و بینایی حقیقی است از طلب فروماند و آن پندار حجابی معظم تر از جمله حجب شود و در نا بینایی حقیقی بیفزاید و این معنی جز دلی فهم نکند که موید بود بتأیید الهی و دیده سر او از نورالله بینایی یافته بود که المومن ینظر بنور الله بحقیقت بدانک از اسفل طبیعت بکمند شریعت خلاص توان یافت که در شریعت جذبه حق تعبیه است و طبع ظلمت است و شرع نور از ظلمت بنور خلاص توان یافت که گفته اند و بضدها تتبین الاشیاء و هر کرا نور شرع که صورت جذبه حق است و سر رحمت حق از ورطه امارگی خلاص ندهد هیچ چیز نتواند داد که الاما رحم ربی با خواجه علیه السلام با کمال مرتبه نبوت و رسالت میگفتند انک لا تهدی من احببت تو بطبع خویش هیچکس را از چاه طبع خلاص نتوانی داد ولکن الله یهدی من یشاء نور هدایت ما که حقیقت جذبه است باید تا بجاذبه عنایت اهل طبع را از سفل طبیعت بر باید و بعلو قربت رساند که ارجعی الی ربک و نفس را درین حالت که بتصرف جذبه ارجعی بمرجع و معاد خویش خواهند رسانید بر جملگی عوالم مختلف که ابتدا گذر کرده است و آمده گذر باید کرد و باز گشتن و حکمت درین آمد و شد آنک مطالعه سیصد و شصت هزار عالم حق بکند و در هر عالمی گنجی که تعبیه است بردارد و سری که مودع است بداند که وعلم آدم الاسما کلها چه در بدایت روحانیت عالم کلیات بود ازان جزویات نبود و عالم غیب بود ازان شهادت نبود چون بدین عالم پیوست و داد روش و پرورش خویش بداد عالم کلیات و جزویات گشت و عالم الغیب و الشهاده ببود در خلافت حق زیراکه در عالم ارواح بر معاملات خلافت ربوبیت قدرت و آلت نداشت اینجا قدرت و آلت بدست آورد و بکمال مرتبه خلافت رسید و در ابتدا که برین عوالم مختلف گذر میکرد در هر عالم چیزی به وام می ستد و از خود آنجا چیزی گرو مینهاد در وقت مراجعت تا وام هر مقام بنگزارد و رهن خویش باز نستاند نگذارند که بگذرد چنانک میگوید بیت گرت باید کزین قفص برهی باز ده وام هفت و پنج و چهار اول از منزل خاکی قدم بیرون باید نهاد و آن آخرین منزلی است از منازل دنیا روح را در وقت تعلق بدنیا و اولین منزلی است از منازل آخرت در وقت مراجعت ازینجاست که چون شخص را در خاک مینهند میگویند هذا آخر منزل من منازل الدنیا و اول من منازل الاخره اما مرده را بی اختیار میبرند رونده زنده آن است که بقدم خود از صفات خاکی بگذرد نه از صورت خاک و صفات خاک ظلمت و کدورت و کثافت و ثقل است از خاصیت ظلمت آن جهل و نابینایی خیزد و از خاصیت کدورت تعلق و آویزش و آمیزش بهر چیز تولد کند و تفرقه آرد و از خاصیت کثافت بی رحمتی و بی شفقتی و سخت دلی پدید آید و از خاصیت ثقل خست طبع و رکاکت و فرومایگی و دنایت و بی همتی و خواری و کسل و گرانی ظاهر شود سالک این جمله صفات ذمیمه از خاک به وام گرفته است و کرم و مروت و فتوت و علو همت و رافت و رحمت و شفقت و علم و یقین و صفا و صدق و جمعیت و رقت و نورانیت و خفت جمله آنجا رهن نهاده پس بر مقام خاکی نتواند گذشت تا این جمله رد نکند و به عالم خویش راه نیابد تا آن صفات که از انجا آورده بود و اینجا رهن کرده باز نستاند و نبرد و همچنین از هر سه عنصر آب و آتش و باد دیگر صفات ذمیمه وام کرده است و بدل هر یک صفتی حمیده گرو نهاده و از افلاک و انجم و دیگر عالمها هم برین قیاس چون جمله وامها رد کند و رهنها بازستاند و بمقر اصلی باز آید او را بسلطنت خلافت نصب کنند و با خلعت نیابت و منشور سیادت بر جملگی ممالک غیب و شهادت مالک گردانند و زمام مملکت بدست جهانداری او دهند قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء چون مالک ممالک گشت هر چ آن وقت به وام ستده بود تا رد بایست کرد اکنون ملک او شود و او بمالکیت دران تصرف کند و بنیابت و خلافت حق جملگی عوالم غیب و شهادت را ببندگی بر کار دارد و بر عتبه توحید با قرار در آرد بیت حلقه در گوش چرخ و انجم کن تا دهندت ببندگی اقرار آفرینش نثار فرق تو اند بر مچین چون خسان زراه نثار چون خاصگی حضرت ببود و ذوق قربت باز یافت و عزت خلافت دید گوید و یبدو لی من الصنعاء برق یخبرنی بها قرب المزار فلا ارضی الاقامه فی فلاه و فوق الفرقدین رایت داری و کیف اکون للدیدان عبدا و اربعه العنا صرلی جواری روندگان این راه دو قسم اند سالکان و مجذوبان و مجذوبان کسانی اند که ایشان را بکمند جذبه بر بایند و برین مقامات بتعجیل بگذرانند در غلبات شوق و اطلاعی زیادتی ندهند بر احوال راه و شناخت مقامات و کشف آفات و آنچ بر راه باشد از خیر و شر و نفع و ضر اینها شیخی و مقتدایی را نشایند وسالک کسی باشد که او را اگرچه بکمند جذبه برند اما بسکونت و آهستگی در هر مقام داد و انصاف آن مقام از وی می ستانند و احوال خیر و شر و صلاح و فساد راه برو عرضه میکنند و گاه بر راه و گاه در بیراه میبرند تا بر راه و بیراه وقوفی تمام یابد تا دلیلی و رهبری جماعتی دیگر را بشاید و هر چند علم شناخت این راه بی نهایت است و مقامات نامحصور ولیکن از هر مقام آنچ در وقایع عرض افتد نموداری و رمزی بگوییم تا رهرو را در شناخت راه و امارات و علامات آن دلیلی و محکی و انموذجی باشد ابتدا که بر مقام صفات خاک عبور افتد در وقایع چنان بیند که از نشیبها و کوچه ها و چاهها و مواضع ظلمانی بیرون میآید و بر خرابه ها و شکستها و تلها و کوهها میگذرد و ثقل و کثافت بر میخیزد و خفت و لطافت در وی پدید میآید در دوم مرتبه که بر صفات آبی گذر کند سبزه ها و مرغزارها و درختان و کشتزارها و آبهای روان و چشمه و حوض و دریا و مانند این بیند که بر همه میگذرد در سیم مرتبه که بر صفات هوایی گذر کند بر هوا رفتن و پریدن و دویدن و بر بلند یها رفتن و بر وادیها طیران کردن و امثال این بیند در مرتبه چهارم که بر صفات آتشی گذر کند چراغها و شمعها و مشعله ها و برقها و خرمنهای آتش و وادیهای آتش و سوخته ها و شعله های آتش و جنس این می بیند در پنجم مرتبه چون بر صفات افلاک و اجرام سماوی گذر کند خود را بر آسمانها رفتن و پریدن و عروج کردن از آسمان بآسمان و گردانیدن چرخ و فلک و اشباه آن بیند در ششم مرتبه چون بر ملکوت کواکب و انجم گذ افتد ستاره و ماه و خرشید و انوار و آنچ بدان ماند بیند و در هفتم مرتبه که بر صفات حیوانی عبور افتد هر صفت که از وی عبره خواهد کرد از بیهمی یا سبعی بدان نوع حیوانی بیند از حیوانات مختلف اگر خود را بران حیوان قادر و مستولی بیند عبور و استیلای اوست بران صفت و اگر خود را اسیر آن حیوان بیند یا ازان ترسان باشد نشان استیلا و غلبه آن صفت است بر نفس او و این همه مرتبه عالمی بود از عوالم مختلف که بیان افتاد باقی چندین هزار عالم دیگر سالک را عبره میباید کرد و در هر عالم مناسب آن مشاهدات و وقایع پدید میآید و گاه بود که یک نوع واقعه در چندین مقام دیده شود و هر جای مناسب آن مقام اشارت بمعنی دیگر باشد و این اختلافات و تفاوتات هر کسی فرق نتواند کرد و باز نتواند شناخت جز شیخی کامل و چون سالک وقایع شناس نبود در وقایع بند شود و راه نتواند رفت یکی از ضرورات احتیاج بشیخ این است مثلا آتش را در چند مقام بینند و در هر مقام آن را معنی دیگر باشد گاه باشد که نشان عبور بر صفت آتشی باشد و گاه بود که نشان گرمی طلب باشد و گاه بود که نشان غلبه صفت غضب بود و گاه بود که نشان غلبه صفت شیطنت بود و گاه بود که نور ذکر بود بر مثال آتش و گاه بود که آتش شوق بود که هیمه صفات بشری محو میکند و گاه بود که آتش قهر بود و گاه بود که آتش هدایت بود چنانک موسی را بودعلیه السلام که انس من جانب الطور نارا و گاه بود که آتش محبت باشد تا ماسوای حق بسوزد و گاه بود که آتش معرفت باشد که و لولم تمسسه نار نور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء و گاه بود که آتش ولایت بود که الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و گاه بود که آتش مشاهده بود که ان بورک من فی النار و من حولها و جز ازین آتشها بود که فرق میان هر یک جز شیخی صاحب تجربه نتواند کرد و باقی دیگر وقایع و تفاوت آن برین جمله قیاس کند اما نفوس انسانی چون برین مقامات گذر کردن گیرد هر نفسی بحسب استعداد و تأیید ربانی در حق او بمقامی میرسد که مستحق آن بوده است و مرتبتی که در عالم ارواح اهلیت آن داشته است چون لوامگی و ملهمگی و مطمینگی دران مقام بند میشود و میگوید و ما منا الا له مقام معلوم و فریاد میکند که لود نوت انمله لاحترقت زیراکه که مقام هر مرغی قله کوه قاف نباشد آن را سیمرغی باید و هر مرغ بر فرق شمع آشیانه نتواند ساخت آن را پروانه ای دیوانه باید و هر مردار خوار نشیمن دست شاهان را نشاید آن را بازی سپید باید تا زاغ صفت بجیفه پر آلایی کی چون شاهین در خورشاهان آیی چون صعوه اگر غذای بازی گردی بازی گردی که دست شه را شایی طاوس اگرچه جمال بکمال دارد و بلبل اگرچه الحان هزار دستان دارد و طوطی اگرچه زبان انسان دارد اما اینها نظر را شایند یا نظارگی را آنجا که بر جمال مشعله جانبازی باید کرد جز پروانه دیوانه بکار نیاید که عاقل جز نظاره را نشاید بیت در دام میا که مرغ این دانه نه ای در شمع میاز چونک پروانه نه ای دیوانه کسی بود که گردد بر ما کم گرد بگرد ما که دیوانه نه ای ای جان و جهان آنها که ایشان را از برای منادمت مجلس انس و ملازمت مقام قرب آفریده اند و اصحاب وصول و وصال اند و ارباب فضل و نوال اینجا در زیر قباب غیرت متواری اند که اولیایی تحت قبابی لا یعرفهم غیری ایشان بس شوریده حال و بشولیده مقالند بس بی سر و سامان و بسی بی پر و بالند رب اشعث اغبر ذی طمر ین ایشانند ایشان دارند دل من ایشان دارند ایشان که سر زلف پریشان دارند الفقرا الصبر هم جلسا الله یوم القیامه در حق ایشان است که با دل پریشانند خود حال دلی بود پریشان تر ازین یا واقعه ای بی سر و سامان تر ازین هرگز بجهان که دید محنت زده ای سر گشته روزگار حیران تر ازین ایشانند کسانی که شان ایشان را ازیشانی ایشان بکمند جذبات بستده اند و جملگی لذات و شهوات نفسانی و هوسات و مرادات انسانی بر کام جان ایشان طلخ گردانیده و از مشربی دیگر چاشنی چشانیده بیت ما که از دست روح قوت خوریم کی نمک سود عنکبوت خوریم اطمینان دل ایشان بهر چ در کونین و خافقین است پدید نیاید اطمینان دل ایشان هم بذکر این حدیث بود که الابذکر الله تطمن القلوب چه گفته اند می زده را هم بمی ایشان هنوز سر مست ذوق شراب خطاب الست بربکم مانده اند و آیت قل الله ثم ذرهم برکاینات خوانده ما مست زباده الستیم هنوز وز عهد الست باز مستیم هنوز در صومعه با سجاده و مصحف و ورد دردی کش ورند و می پرستیم هنوز مقام ایشان پیوسته در خرابات وجودست و جام ایشان مداوم مالامال شراب شهود هرچ نعیم هشت بهشت است نقل مجلس این خراباتیان را نمیشاید چه این جمله را چرب علف آخر نفس ملهمه و نفس لوامه ساخته اند که ولکم فیها ما تشتهی الانفس و تلذالاعین نفس مطمینه را با آن اطمینان نیست او را از خوان ابیت عند ربی و یطعمنی و یسقینی نواله ارجعی الی ربک میفرستند بیت بازی که همی دست ملک را شاید منقار بمردار کجا آلاید بر دست ملک نشیند آزاد ز خویش در بند اشارتی که او فرماید نه نه چه جای این حدیث است ان الذین سبقت لهم منا الحسنی اولیک عنها مبعدون مرغان او سر بمرتبه بازی فرو نیارند و این مقام را بازی شمارند باز اگر همه سپید بازست کجا چون پروانه جان باز است باز صیاد جان شکارست پروانه را با جان چه کارست باز صیادی است که صید از و جان نبرد پروانه عاشقی است که تحفه معشوق جز جان نبرد جبرییل و میکاییل سپید باز ان شکارگاه ملکوت بودند صید مرغان تقدیس و تنزیه کردندی که و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک چون کار شکار بصفات جمال و جلال صمدیت رسید پر و بال فرو گذاشتند و دست از صید و صیادی بداشتند که لودنوت انمله لاحترقت بیت مرغ کانجا پرید پر نهاد دیو کانجا رسید سر بنهاد با ایشان گفتند ما صیادی را در شکارگاه ازل بدام یحبهم صید کرده ایم بدین دامگاه خواهیم آورد انی جاعل فی الارض خلیفه تا با شما نماید که صیادی چون کنند بیت در بحر عمیق غوطه خواهم خوردن یا غرقه شدن یا گهری آوردن کار تو مخاطره ست خواهم کردن یا سرخ کنم روی ز تو یا گردن جمله گفتند اگر این صیاد بصیاد بر ما مسابقت نماید و درین میدان گوی دعوی بچوگان معنی بر باید و کاری کند که ما ندانیم کرد و شکاری کند که ما نتوانیم کرد جمله کمر خدمت او بر میان جان بندیم و سجود اورا بدل و جان خرسندیم از حضرت جلت خطاب آمد که زنهار اگر او را با پرکهای ضعیف و خلق الانسان ضعیفا بینید بچشم حقارت درو منگرید اگرنه افاعیل ما را منکرید و بپر و بال ملکی خویش مغرور مشوید که بحقیقت پر و بال او ماییم و جز ما پر و بال او را نشاییم که وحملنا هم فی البر و البحر او ببرما میپرد زان بپر ما میپرد جز دست تو زلف تو نیارست کشید جز پای تو سوی تو ندانست دوید از روی تو دیده ام طمع زان ببرید جز دیده تو روی تو نتواند دید هر که ببرما پرواز کند لاجرم بپر ما پرواز کند بنگرکه چه صید کند چون پر باز کند آن پشه که در کوی تو پرواز کند صیدی کند او که باز نتواند کرد چون نفس مطمینه را که از سابقان و منهم سابق بالخیرات بود بصیادی ارجعی پرواز دادند و گرد کایناتش بطلب صید فرستادند در فضای هفت اقلیم آهویی نیافت که مخلب او را شاید و در هوای هشت بهشت کبکی ندید که شایسته منقار او آید چنانک این ضعیف گوید بازی بودم پریده از عالم ناز تا بوک برم ز شب صیدی بفر از اینجا چو نیافتم کسی محرم راز زان در که در آمدم بدر رفتم باز چون پروانه دیوانه بر همه گذر کرد و روی سوی صید وصال شمع جلال او آورد و بهستی مجازی خود سر فرو نیاورد از وجود خود ملول شده و از جان بجان آمده بیت هر دم ز وجود خود ملالم گیرد سودای وصال آن جمالم گیرد پروانه دل چو شمع روی تو بدید دیوانه شود کم دو عالم گیرد بیت شک نیست چو پروانه کم سر گیرد شمعش بهزار لطف در خور گیرد پروانه نخست جان نهد بر کف دست پس قصد کند که شمع در بر گیرد او همچنان لاابالی وار میرفت تا از هفت فلک و هشت بهشت در گذشت جمله ملا اعلی را انگشت تعجب در دندان تحیر مانده که آیا این چه مرغ است بدین ضعیفی و بر خود بدین ستمکاری انه کان ظلوما جهولا و او بزبان حال با ایشان میگفت من آن مرغم که هنوز از آستان آشیان نفخه پرواز نکرده بودم و بقفص قالب گرفتار نشده که شما از کمان ملامت مرغ اندازهای اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء برمن انداختند و بصیادی و نحن نسبح بحمدک مینازیدید ندانسته بودید که فراز کنگره کبریاش مرغانند فرشته صید و پیمبر شکار و سبحان گیر اکنون تماشای صیادی من کنید و نظاره خون ریختن و فساد کردن من باشید من خون ریزی کنم ولیکن از حلق وجود خویش بر آستانه عزت و فساد کنم ولیکن بوجود براندازی و جانبازی بر جمال حضرت بیت آن روز که دوختی مرا دلق وجود گفتند بطعنه مر ترا خلق وجود خونریزی را چه میکنی راست بدان من خونریزم ولیکن از حلق وجود و او همچنان در گرمروی طیران میکرد تا بسر حد لامکان رسید ملا اعلی گفتند او مکانی است در لامکان سیر نتواند کرد اینجا بضرورت سرش بدیوار عجز در آید و حضرت عزت با سر ایشان میگفت نه با شما گفته ام انی اعلم ما لا تعلمون هنوز تیغ انکار میکشید و سپر عجز نمی اندازید بیت منکر چه شوی بحالت سوختگان نه هر چ ترا نیست کسی را نبود و آن پروانه جانباز وجود بر انداز میگفت بریشان مگیر که الجاهل معذور بیت در عشق تو از ملامتم ننگی نیست با بیخبران درین سخن جنگی نیست این شربت عاشقی همه مردان راست نامردان را درین قدح رنگی نیست ایشان ندانستند که آیین پروانه قلندروش چه چیز باشد بیت آیین قلندری و آیین قمار در شهر من آورده ام ای زیبا یار چون پروانه بحوالی سرادقات اشعه شمع جلال رسید یکی شعله را بحاجبی پروانه فرستادند چون پروانه حاجب را بدید دیگرش بخود پروا نبود دست در گردن حاجب آورد تا در نگرست پر و بال وی را نبود چون آن پر و بال مجازی فانی درباخت بر قضیه من جا بالحسنه فله عشر امثالها حاجب شعله که زبان شمع بود از زبانه شمع او را پر و بال حقیقی باقی کرامت کرد تا در فضای هوای هویت شمع طیرانی کرد و مرغ دوگانگی را خون بیگانگی بر آستان یگانگی بریخت و از هستی خویش بافساد هستی در هستی شمع گریخت که ففروا الی الله از خود بگریخت و در و آویخت درو نیست شد و نیستی در هستی آمیخت چون هستی خویش در هستی او باخت هم خوف دوزخ هم امید بهشت برانداخت این هفت سپهر در نوشتیم آخر وز دوزخ و فردوس گذشتیم آخر هم شد فدی تویی تو مایی ما وی دوست تو ما و ما تو گشتیم آخر خاصیت جذبه و اشارت وادخلی جنتی بدین معنی باشد این صفت طایفه ای است که پیش از مرگ صورتی باشارت موتوا قبل ان تمو توا بمرگ حقیقی بمرده اند و چون پیش از مرگ بمردند حق تعالی ایشان را پیش از حشر زنده کرد معاد مرجع ایشان حضرت خداوندی ساخت که ثم یحییکم ثم الیه ترجعون درین عالم بصورت نشسته اند و از هشت بهشت بمعنی گذشته وتری الجبال تحسبها جامده وهی تمر مر السحاب صنع الله این است معاد نفس مطمینه و معنی اشارت ارجعی الی ربک و صلی الله علی محمد و اله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب چهارم » فصل چهارم قال الله تعالی فاما من طغی و آثر الحیوه الدنیا فان الجحیم هی الماوی و قال تعالی لا یصلیها الا الا شقی الذی کذب و تولی و قال النبی صلی الله علیه و سلم حفت الجنه با لمکاره و حفت النار بالشهوات بدانک روندگان راه معاد دو طایفه اند سعدا و اشقیا و هر طایفه را قدمی است که بدان قدم میروند و جاده ای است که بران جاده سیر میکنند و هر یک را معادی است که بدان قدم بران جاده بدان معاد میرسند فاما سعدا دو طایفه اند خواص و عوام عوام بقدم مخالفت نفس و هوا و ترک شهوات و لذات بر جاده طاعت و فرمان شریعت و متابعت سنت بمعاد بهشت و درجات آن میرسند که فاما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی الماوی و خواص بقدم یحبهم بر جاده یحبونه بمعاد مقعد صدق میرسند در مقام عندیت که ان المتقین فی جنات و نهر آلایه چنانک شرح آن برفته است و اما اشقیا هم دو طایفه اند یکی شقی و دوم اشقی شقی بعضی عاصیان امت اند که بر موافقت هوای نفس ثابت قدم اند و بر مخالفت فرمان حق مصر و بقدم استیفای لذات و شهوات نفسانی بر جاده عصیان حق بمعاد دوزخ و درکات آن میرسند که فاما من طغی و خواجه هم ازینجا فرمود که حفت النار بالشهوات و جایی دیگر فرمود که اکثر ما یدخل امتی النار الا جوفان الفم و الفرج گفت بیشتر چیزی که امت مرا بدوزخ برد دهان و فرج است یعنی بدهان حرام خوردن و در خوردن حلال اسراف کردن و بفرج شهوت حرام راندن و از بهر شهوت حلال در حرام و ظلم و فساد گوناگون افتادن و اما اشقی صفت کافر و منافق است که بکلی روی بطلب دنیا و تمتعات آن آورده است و چون بهیمه همگی همت بر استیفای لذات و شهوات و تمتعات نفسانی و حیوانی مصروف گردانیده و پشت بر دین و کار دین و آخرت کرده و نعیم باقی را در تنعم فانی باخته دنیا تمام بدست نیامده و از آخرت برآمده که من کان یرید حرث الدنیا نوته منها و ماله فی الاخره من نصیب فرق میان شقی واشقی آن است که شقی را اگرچه نفس او بشقاوت عصیان حق و مخالفت فرمان گرفتارست اما دلش بسعادت قبول ایمان و بسلیم فرمان حق بر کارست گرچه بسر کوی تو بر نگذشتم هرگز ز سر کوی تو در نگذشتم دولت اقرارا لسان و تصدیق جنان حاصل دارد اگر چه معامله عمل ارکان بجای نیاورد چون بوعید حق بدوزخ در رود که فاما الذین شقوا ففی النار الایه اما کلمه لااله الا الله و شفاعت محمد رسول الله او را بدانجا در بنگذارد بدین استثنا که فرمود الا ما شاء ربکه هم عاقبت خلاص یابد و معاد اصلی او هم بهشت باشد در حدیث صحیح میآید که جمعی را از دوزخ بیرون آرند چون انگشت سوخته و ایشان را بنهر الحیات فرو برند گوشت و پوست بریشان بروید و از آنجا بر آیند رویهای ایشان چون ماه شب چهارده بر پیشانی ایشان نبشته که هولا عتقاء الله من النار اما اشقی آن است که در دوزخ موبد و مخلد بماند و درو نور کلمه لا اله الا الله نباشد که بدان خلاص یابد و اهلیت شفاعت محمد رسول الله ندارد خلود ابد جز چنین کس را نباشد چنانک میفرماید لا یصلیها الا الا شقی الذی کذب و تولی مومن را ورود باشد و ان منکم الا واردها ولکن صلی نباشد صلی اشقی را باشد که لا یصلیها الا الا شقی الذی کذب و تولی و جایی دیگر میفرماید سیصلی نارا ذات لهب و هر طایفه را از اهل فسق و عصیان و کفر و خذلان مناسب روش او در دوزخ و درکات آن مقامگاهی و مرجعی و معادی باشد بر تفاوت چنانک خواجه علیه السلام در حق ابو طالب فرمود ان ابا طالب لفی ضحضاح من النار فرمود که ابو طالب در درکه اول باشد از دوزخ و کف پای او بیش بر آتش نباشد اما مغز در سر او از حرارت بر جوشد و در حق منافقان فرمود ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار و کفر بر کفر تفاوت دارد و نفاق بر نفاق همچنین و هر یک را راهی معین و معادی روشن است کافران مقلد دیگرند و کافران محقق دیگر چنانک مومنان محقق دیگرند و مومنان مقلد دیگر چندانک ایمان محقق فضلیت دارد بر ایمان مقلد عذاب کافر محقق زیادت باشد بر عذاب کافر مقلد کفر بتقلید آن است که از مادر و پدر بتقلید یافته اند که انا وجدنا آباینا علی امه آنچ از اهل شهر و ولایت و مادر و پدر دیدند و شنودند از ادیان مختلف بتقلید فرا گرفتند و بخذلان دران بماندند ایشان در درکه اولین دوزخ باشند و کفر بتحقیق آن است که بر آنچ از مادر و پدر بتقلید یافتند قناعت نکنند و رنج برند و مشقت کشند و بطلب دلیل بر خیزند و عمرها در تحصیل علوم کفر بسر برند و کتب تکرار کنند و بمجاهده و ریاضت مشغول شوند و در تصفیه نفس کوشند از بهر تفکر در ادله و براهین عقلی تا شبهتها بدست آورند که بدان نفی صانع کنند یا اثبات صانعی ناقص چنانک گویند مختار نیست و بجزویات عالم نیست و خالق جهان نیست بمبدعی و موجدی بل که موجب و موثرست و جهان اثر اوست و تقدم موثر بر اثر نه تقدمی زمانی است و بدین ان خواهند که جهان قدیم است و باقی است و فنا پذیر نیست و حق تعالی بر افنای آن قادر نیست و بآفریدن عالمی دیگر عاجزست و مانند این کفرها شیطان بر نظر ایشان آراید و نفس ایشان را غرور دهد که کمال معرفت و حکمت درین معنی است و هر کس که نه برین اعتقادست از اهل تقلیدست و نابیناست تا بتقلید بعصا کشان داده است یعنی انبیا علیهم السلام و گویند انبیا حکما بودند و هرچ گفتند از حکمت گفتند اما با جاهلان سخن بقدر حوصله و فهم ایشان گفتند ایشان را چنان نمودند که مارسولان خداییم و جبرییل نزدیک ما میآید و پیغام حق میآورد و کتاب از خدای بما آورده است و کتابها ساخته ایشان بود و احکام شرع انبیا نهادند از بهر مصلحت معاش خلق بر قانون حکمت و ایشان هر چ با خلق گفتند رمزی بود که کردند و بدان معنی دیگر خواستند جبرییل عبارت از عقل فعال بود و میکاییل عبارت از عقل مستفاد که از عقل کل فیض میگرفتند و استفادت معانی معقول میکردند و خبر با نفس مدرکه و نفس ناطقه میدادند و هم ازین جنس خیالات فاسد و موهومات و مشبهات انگیزند و از انگیخته دیگران قبول کنند زیراک موافق هوای نفس است و نفس خود در اصل جبلت کافر است که ان النفس لاماره بالسو چون این شبهات بادله و براهین معقول نمای بشنود بجان و دل در آویزد وافق شن طبقه چندانک در نفس اقرار بدین کفرها پدید میآید انکار دردین و شرع زیادت میشود پس اقرار بر کفر و انکار بر دین نفس را دو قدم است که بغایت نهایت اسفل سالفین دوزخ بدان توان رسید که خطوتان و قد وصلت و این آفت امروز در میان مسلمانی بسیار شده است که بسی جهال خود را بتحصیل این علوم مشغول کرده اند و آن را علم اصول دین نام کرده تاکسی بر خبث عقیدت و فسق معامله ایشان واقف نشود و بسی طالب علمان غمر که نظری ندارند در علوم دین یا نوری زیادت از عالم یقین در تمنی طلب علم برمیخیزند و سفرها میکنند و از اتفاق بد و خذلان حق با صحبت مفلسفی میافتند و از ان نوع علم در پیش ایشان مینهند و بتدریج آن کفرها بر نظر ایشان میآرایند و در دل ایشان تحصیل آن علم و اعتقاد بدان کفر و ضلالت که حکمت و اصول نام نهاده اند شیرین میگردانند و آن بیچارگان کار ناآزموده و از حقایق دین و مقامات اهل یقین بیخبر بوده دران میآویزند و نفس ایشان بدان مغرور میشود و شرب میخورد که ما محققان خواهیم بود و از تقلید خلاص خواهیم یافت محقق خواهند بود اما در کفر و از تقلید بیرون آیند اما از تفلید ایمان و هر عامی بیچاره که با یکی ازینها صحبت میگیرد از دمها و نفسهای مرده این قوم هزار گونه شک و شبهت و نقصان و خلل در ایمان او پدید میآید و بسیارست که نفسی مستعد آن کفرها دارند بتقلید آن کفرها قبول میکنند و بکلی از دایره اسلام بیرون میافتند و شومی آن اعتقاد بد ایشان در دیگران سرایت میکند چون شتر گروک که در میان شتران افتد هر روز دیگری گروک میشود و هیچ پادشاه را درد دین دامن جان نمیگیرد که در دفع این آفت کوشد تا جبر این خلل کند و این آفت درین بیست سال کمابیش ظاهر شد و قوت گرفت والا در عهدهای پیشین کس را ازین طایفه زهره نبودی که افشای این معنی کردی کفر خویش پنهان داشتندی که دردین ایمه متقی بسیار بودند و پادشاهان دیندار که دین را از چنین آلایشها محفوظ میداشتند درین عهد ایمه متقی کم ماندند که غمخوارگی دین کنند و جنس این خللها در حضرت پادشاهان عرضه دارند تا بجبر آن مشغول باشند لاجرم خوف آن است که از دین قال و قیلی که در بعضی افواه مانده است از پیش برخیزد و جهان قال و قیل کفر گیرد آنچ حقیقت مسلمانی بود در دلها بنماند الا ماشاءالله در زبانها نیز نخواهد ماند و از شومی چنین احوال است که حق تعالی قهر و غضب خویش را در صورت کفار تتار فرستاده است تا چنانک حقیقت مسلمانی بر خاسته است این صورت های بی معنی بر اندازد این کار کجا رسید خواهد گویی حال را هرچ روزست حیلت و مکر و استیلای آن ملاعین زیادت است و غفلت و معصیت اهل اسلام زیادت که مایه این مفسدت بود ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس باقی است شراب طلخ در جام هنوز تا خود بکجا رسد سرانجام هنوز الحکم لله انا لله رضینا بقضاء الله اما نفاق هم بر تفاوت آمد نفاقی است در اسلام و نفاقی است در کفر اما نفاقی در اسلام آن است که خواجه علیه السلام در حدیث صحیح فرمود ثلث من کن فیه فهو منافق و من کانت فیه خصله منها ففیه خصله من النفاق حتی یدعها و ان صام وصلی و زعم انه مسلم اذا حدث کذب و اذا و عد اخلف و اذا ایتمن خان فرمود که سه خصلت است که در هر آنک این سه خصلت باشد او منافق است و در هر که یک خصلت ازان باشد دو دانگ از نفاق در وی باشد تا آنگه که آن خصلتها ترک نکند از نفاق بیرون نیاید اگر چه نماز کند و روزه دارد و گوید که من مسلمانم و این خصلتها آن است که چون سخن گوید دروغ گوید و چون وعده دهد خلاف کند و چون امانتی به وی دهند خیانت کند و در روایتی دیگر و خصلت دیگر را هم از نفاق نهاده است اذاعا هد غدر و اذا خاصم فجر اگر عهد کند با مسلمانی دران عهد غدر کند و خلاف آرد و اگر با کسی خصومت کند بزبان فحش گوید و دشنام دهد این معاملات از نفاق اهل اسلام است و آنچ حقیقت است این احادیث تهدیدی و وعیدی تمام است اهل اسلام را زیراکه کم کسی ازین خصلتها خلاص مییابد و خواجه علیه السلام در دعا میفرمود اللهم انی اعوذ بک من الشقاق و النفاق و سوء الاخلاق بر ما واجب تر است که پیوسته این دعا گوییم بر ما نفاق در کفر چنان است که این فلسفیان و دهریان و طبایعیان و تناسخیان و مباحیان و اسماعیلیان میکنند چون در میان مسلمانان باشند گویند ما مسلمانیم و اعتقاد ایشان آن کفرها و شبهتها باشد که نموده آمد و چون با بنای جنس خویش رسند اعتقاد خویش آشکارا کنند و گویند ما بدین مقلدان استهزا میکنیم حق تعالی از احوال ایشان خبر میدهد واذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا الی یعمهون و هر کافر که کفر پنهان دارد و دعوی مسلمانی کند بزبان هم ازین جمله باشد و مرجع و معاد منافقان آن است که فرمودان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار ولن تجد لهم نصیرا قدر دولت اسلام که شناسد و شکر نعمت ایمان که تواند کرد ای قبله هر که مقبل آمد کویت روی دل جمله بختیاران سویت امروز کسی کز تو بگرداند روی فردا بکدام دیده بیند رویت با چندین هزار آفات که در راه آدمی نهاده اند و بچندین گونه ابتلا که او را مبتلا گردانیده اند اگر نه نظر عنایت خداوندی فریادرسی و دستگیری او کند از دامگاه دنیا که آراسته زین للناس است و ببندهای محکم بسته حب الشهوات است چگونه خلاص یابد خصوصا سر تا سر این دامگاه هفت دانه من النساء البنین و القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه و الخیل المسومه و الانعام و الحرث پاشیده که اگر ازین هفت نوع دانه یک بودی نفس بهیمه صفت آدم دانه خوار آن آمدی آدم را علیه السلام با آن همه شرف و مرتبه از یک دانه بیش منع نکردند که و لا تقر با هذره الشجره چون توفیق امتناع رفیق او نشد در دام عصیان و نسیان افتاد که و عصی آدم ربه فغوی چون او را بخود بازگذاشت صفت او و عصی آدم بود چون بلطف خودش برداشت سمت او اصطفی ادم شد بهشت گامگاه او بود که ولکم فیها ما تشتهی الا نفس چون با آدم توفیق رفیق نبود کامگاه او را دامگاه گشت ابلیس بیک دانه دوصید میکرد که فاز لهما الشیطان دنیا دامگاه بود چون توفیق با آدم رفیق شد او را کامگاه آمد بیک کلمه ربنا ظلمنا بکام ثم اجتباه میرسید یک ساعت مدد لطف بآدم کمتر رسید برای دم بنماند چون مدد لطف در رسید بدان ندم بنماند للشیخ شیخنسا مجدالمله والدین قدس الله روحه العزیز بیت از لطف تو هیچ بنده نومید شد مقبول تو جز مقبل جاوید نشد لطفت بکدام ذره پیوست دمی کان ذره به از هزار خرشید نشد و بحقیقت هر سلاصل واغلال که شقی و اشقی را درین دامگاه ساختند مایه همه از آن هفت متاع ذلک متاع الحیوه الدنیا بود و هر درکه از درکات دوزخ که در حق این طایفه پرداختند سرمایه همه هم از دکان زین للناس بود از هفت شهوت حب الشهوات هفت در بر دوزخ گشادند که لها سبعه ابواب و هفت جاده از انواع شهوات بر درکات آن نهادند که حفت النار بالشهوات تخم این هفت شهوت در هفت عضو انسانی بکاشتند و پنج حس را بتربیت آن فرو داشتند تا بمدت پانزده سال بر شجره هر تخمی ثمره شهوتی پدید آمد بعد از آن صاحب شرع را بمعاملی آن فرستادند و بر هر عضوی خراج سجودی نهادند که امیرت ان اسجد علی سبعه آراب و فرمودند که اثمار آن اشجار را تخم سعادت آخرت سازند و در زمین عبودیت بدست شریعت اندازند که الذنیا مزرعه الاخره عاطفت ذوالجلالی و عنایت لایزالی طایفه ای را هم از بدایت فطرت بر صوب درجات بزمام کشی وسیق الذین اتفوآ بر جاده و اما من خاف مقام ربه بقدم و نهی النفس عن الهوی بمعاد فان اجنه هی المأوی رسانید و عزت متعالی از سطوت لاابالی طایفه ای هم از مبدأ خلقیت برجهت درکات بتازیانه قهر وسیق الذین کفروا بر جاده فاما من طغی بقدم و آثر الحیوه الدنیا بمعاد و فان الجحیم هی الماوی دوانید که هولا فی الجنه و لاابالی و هولاء فی النار و لاابالی اگر نه عنایت بی علت سربگریبان جانی برآورد از کمد قهر او و سلاسل مکر او چکونه توان جست و بند طلسمات اعظم او کدام قوت توان شکست سیر آمده ای از خویشتن میباید بر خاسته ای ز جان و تن میباید در هر گامی هزار بند افزون است زین گرمروی بندشکن میباید سودای تمنای سلوک سرهای ملوک را شاید از دست و پای هر گدای بینوا ابن فتح اعظم و کار معظم بر نیاید اما اگر از تصرف ابلیس پر تلبیس خلاص توان یافت و با لباس اسلام و کسوت ایمان ازین جهان جان توان برد اینت دولتی تمام و سعادتی مستدام اللهم اختم لنابخاتمه الاسلام بیت گر روز پسین چراغ عهدم نکشی جانی بدهم براحت و خوش منشی ور جامه اسلام ز من بر نکشی مرگی که در اسلام بود اینت خوشی اما آنچ حکمت در میرانیدن بعد از حیات و زنده کردن بعد از ممات چه بود تا جواب آن سرگشته غافل و گمگشته عاطل گفته آید که میگوید بیت دارنده چو ترکیب طبایع آراست باز از چه قبل فکندش اندر کم و کاست گر زشت آمد بس این صور عیب کراست ورنیک آمد خرابی از بهر چراست بدانک آدمی را پنج حالت است اول حالت عدم چنانک فرمود هل انی علی الاحسان حین من الدهر لم یکن شییا مذکورا یعنی در کتم عدم انسان را بمعلومی در علم حق وجودی بود اما بر وجود خویش شعوری نداشت ذاکر خویش نبود و مذکور خویش نبود دوم حالت وجود در عالم ارواح چنانک خواجه علیه السلام فرمود الارواح جنود مجنده فما تعارف منها ایتلف و ماتناکر منها اختلف یعنی چون ازکتم عدم بعالم ارواح پیوست او را برخود شعوری پدید آمد ذاکر و مذکور خویش ببود سیم حالت تعلق روح بقالب چنانک فرمود ونفخت فیه من روحی چهارم حالت مفارقت روح از قالب چنانک فرمود کل نفس ذایقه الموت پنجم حالت اعادت روح بقالب چنانک فرمود ثم یمیتکم ثم یحییکم و فرمود قل یحییها الذی انشا ها اول مره و این پنج حالت انسان را بضرورت میبایست تا در معرفت ذات و صفات خداوندی بکمال خویش تواند رسید و آنچ حکمت خداوندی بود در آفرینش موجودات بحصول پیوندد که کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف اول حالت عدم میبایست تا چون در عالم ارواح او را وجودی حادث پدید آید و او را بر هستی خویش شعور افتد بحدوث خویش عالم شود بمعرفت قدم صانع خویش عارف شود دوم حالت وجود در عالم ارواح میبایست تا پیش از آنک بعالم اجسام پیوندد ذوق شهود بی واسطه بازیابد در صفای روحانیت و مستفیض فیض بی حجاب گردد واستحقاق استماع خطاب الست بربکم گیرد و استعداد سعادت بلی یابد و چون دولت مکالمه بی واسطه یافت حضرت عزت را بربوبیت باز داند و بصفات مریدی و حیی و متکلمی و سمیعی و بصیری و عالمی و قادری و باقیی که صفات ذات است بشناسد و اگر او را در عالم ارواح وجود نبودی پیش از آنک باجسام پیوندد نه معرفت حقیقی بدان صفات حاصل داشتی و نه آن استحقاق بودی او را که در عالم اجسام دیگر باره بتربیت بصفای روحانیت باز رسیدی تا مقام مکالمه حق حاصل کردی سیم حالت تعلق روح بقالب میبایست تا آلات کمالات معرفت اکتساف کند که بر جزویات و کلیات غیب و شهادت بدان وقوف توان یافت و حق را بصفات رازقی و رحمانی و رحیمی و غفاری و ستاری و منعمی و منعمی و محسنی و وهابی و توابی درین حالت توان شناخت و در تربیت روح بمدد این آلات بمقاماتی توان رسید در معرفت که در عالم ارواح حاصل نشدی از مشاهدات و مکاشفات و علوم لدنی و انواع تجلی و تصرفات جذبات و وصول بحضرت خداوندی و اصناف معارف که در بیان نگنجد چهارم حالت مفارقت روح از قالب میبایست از دو وجه یکی آنک تا آلایشی که روح از صحبت اجسام حاصل کرده است در مفارقت آن بتدریج از و برخیزد وانسی و الفی که باجسمانیات گرفته است بروزگار بگذارد دیگرباره با صفای روحانیت افتد و بصفاتی که از آلت قالب حاصل کرده است بی مزاحمت قالب از حضرت عزت برخوردار معرفت و قربت شود بی شوایب بشریت و کدورت خلقیت دوم آنک ذوقی از معارف غیبی بواسطه آلات مکتسب قالبی در حالت بی قالبی حاصل کند که آن ذوق در عالم ارواح نداشت زیراک آلت ادراک آن نداشت و در عالم اجسام هم نداشت زیرا که آنچ می یافت از پس حجاب قالب مییافت اکنون بی مزاحمت قالب یابد شخص انسانی بر مثال شجره ای است تخم آن شجره روح پاک محمدی صلی الله علیه وسلم که اول ما خلق الله روحی و چنانک ابتدا از تخم بیخهای درخت در زمین پدید آید آنگه شجره بر روی زمین ظاهرر شود آنگه بر شجره ثمره پدید آید همچنین از تخم روح محمدی صلی الله عیه بیخهای عالم ارواح ملکوت پدید آمد پس شجره جسمانیات ازین بیخها بر روی زمین عالم محسوس ظاهر شد و از شجره جسمانیات برگهای حیوانات برخاست پس ثمره انسانیت بر سر شاخ شجره کاینات پدید آید و ثمره تا بر درخت باشد ذوقی دیگر دهد چون انگور و زردآلو چون از درخت باز کنی و مدتی در آفتاب بگذاری تا بتصرف آفتاب انگور مویز شود و زردآلود کشته گردد ذوقی دیگر دهد اگرچه بر درخت هم تصرف آفتاب مییافت اما تا پای در طینت شجره داشت از خاصیت طینت شجره چیزی بامدد آفتاب جمع میشد در انگور رطوبتی وحموضتی باقی می بود اکنون که تصرف شجره ازو منقطع شد مویز حلاوتی دیگر دهد که تربیت آفتاب بی زحمت شجره یافته است ابتدا انگور در تربیت یافتن بشجره محتاج بود اگر شجره نبودی بمجرد تصرف آفتاب انگور پدید نیامدی وچون انگور پخته شد بر درخت بمقام میویزی نرسیدی اینجا انگور از درخت باز باید کرد و با آفتاب مجرد آن را پرورش دادن تا میویز شیرن شود پس روح را ثمره کردار از شجره قالب مفارقت باید داد تا یک چندی تصرف آفتاب نظر الهی بی واسطه مزاحمت طینت قالب بیابد که ابتدا چون بکمال درجه انسانیت نرسیده بود در عالم ارواح قابل تصرف آن نظرها نیامدی و بصفت ممیتی حق عارف حقیقی جز بواسطه مرگ صورتی نتوان شد ودر اینجا اسرار و دقایق بسیار است که کتب بشرح آن وفا نکند پنجم حالت اعادت روح بقالب میبایست از آن سبب که کمال انسان در آن است که در جملگی ممالک غیب و شهادت دنیا و آخرت بخلافت خداوندی متصرف باشد و از انواع تنعمات که در هر دو عالم از برای او ساخته اند که اعددت لعبادی الصالحین ما لا عین و رأت و لا أذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر برخورداری بکمال یابد و این تنعمات بعضی روحانی است و بعضی جسمانی آنچ از تنعمات جسمانی است جز بواسطه آلات جسمانی در آن تصرف نتوان کرد پس قالب جسمانی دنیاوی فانی را برنگ آخرت نورانی باقی حشر کنند که یوم تبدل الارض غیرالارض اگر چه همان قالب باشد اما نه بدان صفت دنیاوی بود قالب دنیاوی را از چهار عنصر خاک و باد و آب و آتش ساخته اند اما آب و خاک بر وی غالب بود که من طین لارب و این هر دو محسوس و کثیف است که حاسه بصر ادراک آن کند و با دو آتش که هر دو لطیف و نامحسوس است که حاسه بصر ادراک آن نکند در قالب مغلوب و متمکن کرده این قالب را در آخرت که عالم لطافت است هم ازین چهار عنصر سازند اما باد و آتش را غالب کنند که هر دو لطیف است و خاک و آب را مغلوب کنند و متمکن گردانندتا در غایت لطافت باشد و مومن را آن نور که امروز در دل او متمکن است بر صورت او غالب کنند که یسعی نورهم بین ایدیهیم اشارت یوم تبیض وجوه و تسود وجوه هم بدین معنی است پس چون قالب لطیف و نورانی باشد مزاحمت روح ننماید زیراک آنچ ازو زحمت تولد کردی بتصرف و نزعنا ما فی صدورهم من غل از وی بیرون برده اند همچنانک آبگینه گر از جوهر آبگینه خاک و کدورت بیرون برده است و او را شفاف و صافی گردانیده تا ظاهر و باطن او یکرنگ شده است از ظاهر آن باطن میتوان دید و از باطن آن ظاهر آن میتوان دید یوم تبلی الرایر اشارت بدین معنی است که آنچ در باطنهاست بر ظاهرها پیدا شود رق الزجاج و رقت الخمر فتشا بها فتشا کل الامر تا در حدیث میآید که مغز در استخوان بهشتیان بتوان دید از غایت لطافت پس قالب را بدین لطافت حشر کنند تا از تنعمات هشت بهشت استیفای حظ خویش میکند و از آن هیچ کدورت تولد نکند که مزاحمت روح تواند نمود و بصفت محییی حق جز بواسطه احیای صورتی عارف حقیقی نتوان شد که قل یحییهاالذی انشأها اول مره و روح را بعد از انک در صحبت قالب پرورش بکمال یافته بود و آلات معرفت تمام حاصل کرده و از قالب مفارقت داده و مدتها در عالم غیب بتابش نظر عنایت تربیت یافته و آلایش جسمانی ازو بتدریج محو شده و از فیض حق رزقهای بی واسطه گرفته که یرزقون فرحین بما آتیهم الله من فضله وقوتی تمام حاصل کرده با عالم قالب فرستند تا بواسطه آن آلات جسمانی در کل ممالک بمالکیت و ملکیت تصرف میکند و در مقام بیواسطگی از تنعمات روحانی بی مزاحمت آلات جسمانی استیفای حظ او فر میکند و ذوق کمال معرفت و قربت در مقام عندیت فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر مییابد چنانک نه روح جسم را از کار خویش شاغل بود و نه جسم روح را از کار خویش شاغل بود لا یشغله شأن عن شأن لاجرم عنوان نامه حق بدو این بود که من الملک الحی الذی لایموت الی الملک الحی الذی لایموت و فرق میان بندگی و خداوندی آنک او سبحانه و تعالی درین ممالک باستقلال و اصالت متصرف بود بی احتیاج بآلت و بنده بنیابت و خلافت متصرف بودف بواسطه آلت والله علیه بالصواب این قدر اشارت بس بودف باقی اسرار الهی را اجازت افشا نیست که افشاء سر الربوبیه کفر عرفها من عرفها وجهلها من جهلها و صلی الله علی محمد و آله اجمعین

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » باب پنجم در بیان سلوک طوایف مختلف و آن مشتمل است بر هشت فصل تبرکا بقوله تعالی ثمانیه ازواج فصل اول در بیان سلوک ملوک و از باب فرمان قال الله تعالی یا داود انا جعلناک خلیفه فی الارض فاحکم آلایه و قال النبی صلی الله علیه وسلم السلطان ظل الله فی الارض یأوی الیه کل مظلوم بدانک سلطنت خلافت و نیابت حق تعالی است در زمین و خواجه علیه السلام سلطان را سایه خدا خواند و این هم بمعنی خلافت است زیراک در عالم صورت چون شخصی بر بام باشد و سایه او بر زمین افتد آن سایه او خلیفت ذات او باشد در زمین و آن سایه را بدان شخص باز خوانند گویند سایه فلان است و چون حق تعالی در همان که مرغی است سری از اسرار لطف خویش ودیعت نهاد بنگر چه اثر ظاهر شد و چه خاصیت پدید آمد تا اگر سایه همای بر سر شخصی میافتد آن شخص عزت سلطنت و دولت مملکت مییابد چون خداوند تعالی از کمال عاطفت بنده ای را برگزیند و بعنایت ظل اللهی مخصوص گرداند و بسعادت پذیرایی عکس ذات وصفات خداوندی مستسعد کند ببین تا چه اقبال و دولت و عز و کرامت دران ذات مشرف و گوهر مکرم تعبیه سازد کمیته خاصیتی دران ذات شریف و گوهر لطیف آن باشد که هر اهل و نااهل را که بنظر عنایت ملحوظ گرداند مقبل ومقبول همه جهان گردد و بهر آنک بنظر قهر نگرد مدبر و مردود جمله جهان گردد یکی ازملوک متقدم را میآورند که گفت نحن الزمان من رفعنا ارتفغ و من وضعناه اتضع این سخن معنوی است اما نظر کامل نبود تا خود را بهتر بشناختی آنک گفت نحن الزمان گفتی نحن خلفاء الرحمن اما ملوک دو طایفه اند ملوک دنیا و ملوک دین آنها که ملوک دنیا اندیشان صورت صفات لطف و قهر خداوندی اند ولیکن در صورت خویش بندند از شناخت صفات خویش محرومند صفات لطف و قهر خداوندی بدیشان اشکارا میشود اما بریشان آشکارا نمیشود همچون ماهرویی که از جمال خویش بیخبر بود و برخورداری از جمال او دیگران بود خوش باشد عشق خوبرویی کز خوبی خود خبر ندارد و آنها که ملوک دین اندیشان مظهر و مظهر صفات لطف و قهر خداوندی اند طلسم اعظم صورت را از کلید شریعت بدست طریقت بگشوده اند و خزاین و دفاین احوال و صفات را که مخزون و مکنون بنیاد نهاد ایشان بود بچشم حقیقت مطالعه کرده اند و بسر گنج من عرف نفسه فقد عرف ربه رسیده و بر تخت مملکت ابدی و سریر سلطنت سرمدی و اذا رأیت ثم رأیت نعیما و ملکا کبیرا بمالکیت نشسته که ان لله ملوکا تحت اطمار شادروان همت ایشان از سفر غدوها شهر ورواحها شهر ننگ دارد که در یک نفس گرد ممالک دو عالم برمیاید هر کجا شهری است قطاع من است گر به ایران گر به توران می روم صدهزاران ترک دارم در ضمیر هرکجا خواهم چو سلطان می روم ولیکن سعادت عظمی و دولت کبری دران است که صاحب همتی را سلطنت مملکت دین و دنیا کرامت کنند که بخلافت و ان لنا للاخره و الاولی متصرف هر دو مملکت گردد چنانک داود را علیه اسلام این مرتبه ارزانی داشتند که یا داود انا جعلناک خلیفه فی الارض الی عن سبیل الله حضرت جلت درین یک آیت ده حکم ثابت کرده است و ملوک را تنبیه کرده در رسوم جهانداری و حکومت گزاری و آداب سلطنت و آیین معدلت اول فرمود انا جعلناک خلیفه ما ترا خلیفت گردانیدیم اشارت است بدانچ پادشاه باید که پادشاهی خویش عطای حق شناسد و مملکت بخشیده او داند که توتی الملک من تشاء دوم آنک انتباهی بود پادشاه را ازین اشارت که ما ملک بتو دادیم داند که از کسی دیگر بستد که بدو داد ازو هم بستاند روزی و بدیگری دهد که و تنزع الملک ممن تشاء دران کوشد که بواسطه این ملک عاریتی فانی ملک حقیقی باقی بدست آورد و خود را از ذکر جمیل و ثواب جزیل محروم نگرداند سیم آنک بداند که پادشاهی خلافت خداست چهارم فرمود فاحکم بین الناس بالحق اشارت است بدانچ پادشاه باید که حکومت گزاری میان رعایا بنفس خود کند و تا تواند احکام رعیت بدیگران بازنگذارد که نواب حضرت و امرا دولت را آن شفقت رافت و رحمت بر رعایا که پادشاه را بادش نتوان بود زیرا که آن رحمت و شفقت که پنج کس را بر پنج قوم باشد غیر ایشان را نباشد چنانک رحمت خدا بر بنده و رأفت نبی بر امت و شفقت پادشاه بر رعیت و مهر مادر و پدر بر فرزند و غیرت شیخ بر مرید پنجم فرمود که حکومت بحق کند یعنی براستی و عدل کند میل و جور نکند ششم آنک چون بحق کند بفرمان حق کند اگر چه عدل کند بطبع نکند بشرع کند و برای حق کند نه برای خلق هفتم فرمود که ولا تتبع الهوی متابعت هوامکن که هر کس که متابعت هوا کند نتواند که کار بفرمان خدا کند در ممالک خویش و نتواند که آنچ کند برای خدای کند زیراک چون هوا بر شخص غالب شود متصرف و آمر و ناهی او هوا گردد و هوا همه خلاف خدای فرماید و هیچ چیز بضدیت آن حضرت پدید نتواند آمد و دعوی خدایی نکرد الا هوا چنانک فرمود افرأیت من اتخذ الهه هواه اگر فرعون دعوی خدایی کرد بهوا کرد و اگر بنی اسراییل گوساله پرستیدند بهوا پرستیدند واگر جمعی بتان را خدا گرفتند بهوا گرفتند خواجه علیه السلام میفرماید ما عبد اله ابغض علی الله من الهوی و بحقیقت هواست که خدای انگیزست چنانک گفت ای هواهای تو خدای انگیز وی خدایان تو خدای آزار هشتم باز نمود که متابعت هوا کردن از راه خدای افتادن است که فیضلک عن سبیل الله و مخالفت هوا کردن راه خدای رفتن است که و نهی النفس عن الهوی فأن الجنه هی المأوی نهم فرمود ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب اشارت بدان معنی است که هر که از راه خدای بیفتاد بتصرف هوا و بران اصرار نمود مودی است بکفر و عذاب شدید زیراک کفر عبارت از فراموشی آخرت است و فراموشی خدای و فراموشی غایت شدت عذاب است که نسوالله فنسیهم دهم حق تعالی باز نمود که پادشاهی خلق با مقام و مرتبه نبوت میتوان کرد چنانک هم رعایت حقوق جهانداری و جهانگیری و عدل گستری و رعیت پروری کند و هم حق سلوک راه دین و حفظ معاملات شرع بجای آرد و بمراسم ولایت و شرایط نبوت قیام نماید تا اصحاب حکم و ارباب فرمان را هیچ عذر و بهانه نماند که گویند با صورت مملکت دنیا و اشتغال بمصالح خلق از منافع دینی و فواید سلوک بازماندیم بل که مملکت تمام ترین آلتی است تعبد حق را و سلطنت بزرگ ترین وسیلتی است تقرب حضرت را و سلیمان علیه السلام ازین نظر ملک خواست و علم نبوت نخواست گفت رب اغفرلی و هب لی ملکا لا ینبغی لا حد من بعدی انک انت الوهاب و درین چند حکمت بود اول آنک دانست که چون مملکت تمام شد نبوت و علم دران داخل باشد چنانک آدم را بود علیه السلام چون او را ملک خلافت تمام داد نبوت و علم دران داخل بود فرمود انی جاعل فی الارض خلیفه گفت من در زمین خلیفتی میآرم و در مملکت جهان نایبی میگمارم نفرمود پیغمبری یا عالمی یا عابدی میآفرینم و همچنین با داود علیه السلام فرمود انا جعلناک خلیفه فی الارض نفرمود نبیا یا رسولا یا عالما زیراک در خلافت این جمله داخل باشد دوم آنک نبوت و علم را چون قوت سلطنت و شوکت مملکت یار بود تصرف و تاثیر آن یکی هزار بود و عزت دین بتیغ آشکارا گردد خواجه علیه السلام ازینجا فرمود اللهم اعزالاسلام بعمر او بابی جهل و نبوت را بتیغ نسبت درست میکرد که انا نبی السیف سیم آنک چون پادشاه در جهانداری با رعیت بعدل گستری و انصاف پروری زندگانی کند و ظالمان را از ظلم و فاسقان را از فسق منع فرماید و ضعفا را تقویت و اقویا را تربیت دهد و علما را موقر دارد تا بر تعلم علم شریعت حریص کردند و بصلحا تبرک و تیمن جوید تا در صلاح و طاعت راغب تر شوند و اقامت امر معروف ونهی از منکر فرماید تا در کل ممالک رعایا بشرع برزی و دین پروری مشغول توانند بود و بر صادر و وارد راهها ایمن گرداند تا هر خیر و طاعت و تعلم و تعبد و آسایش و رفاهیت که اهل مملکت او کنند و یابند حق تعالی جمله در دیوان معامله صلاح او نویسد و از هر ظلم و فسق و فجور و مناهی و ملاهی که منع فرماید و بسیاست او ازان منزجر شوند جمله وسایل تقرب او شود بحضرت الهی بل که هر یک قدمی گردد او را تا اگر دیگری بیک قدم خویش بحضرت عزت سالک باشد سلوک پادشاه بچندین هزار قدم باشد و این سعادت بهر کس ندهند ذلک فضل الله یوتیه من یشاء چهارم آنک مملکت و سلطنت آلتی تمامترین است تحصیل مرادات نفس و استیفاء لذات و شهوات او را آن را که مکنت هوای نفس راندن نباشد هوای نفس نراند و طاعت کند اگرچه ثواب باشد ولیکن نه چون آنکس را که اسباب هوا راندن بانواع میسر باشد قدم بر سر جمله نهد و خالصا مخلصا برای تقرب بحق ترک شهوت و لذت و هوای نفس کند او را بعدد هر آلتی و قوتی که در هوا راندن باشد چون تراند و بدان تقرب جوید قربتی و درجتی و مرتبتی در حضرت حاصل شود در حدیث صحیح است که درویشان صحابه بخدمت خواجه علیه السلام آمدند و گفتند یا رسول الله ذهب اهل الدثور و الاهوال بالفوز التام و النعیم فی الدنیا والاخره یعنی این توانگران رستگاری و ثواب و نعیم دو جهانی بودند گفت چگونه گفتند ما نماز میکنیم و ایشان میکنند و ما روزه میداریم و ایشان میدارند ولیکن ایشان زکوه و صدقه میدهند و ما نمی توانیم داد و حج و غزا و بنده آزاد می کنند و ما نمی توانیم کرد خواجه علیه السلام فرمودشما را چیزی بیاموزم که چون آن بکنید شمارا بهتر باشد از انک جمله دنیا از ان شما باشد و در راه خدای صرف کنید و طاعت هیچکس بطاعت شما نرسد مگر طاعت آنکس که همین کند گفتند بلی یا رسول الله فرمود که بعد از هر نماز فریضه سی و سه بار بگویید سبحان الله سی و سه بار الحمدالله و سی و سه بار الله اکبر و تمامی صدبار بگویید لااله الا الله بعد از آن یکی صحابی از انصار بخواب دید که او را گفتند اگر بیست و پنج بار بگوید سبحان الله و بیست و پنج بار الحمدلله و بیست و پنج بار لااله الا الله و بیست و پنج بار الله اکبر بهتر باشد انصاری بیامد و با خواجه علیه السلام باز گفت خواجه فرمود افعلو کماقال الانصاری بعد ازان درویشان این ذکرها میگفتند بعد از هر نماز فریضه توانگران صحابه این خبر بشنیدند ایشان نیز همچنین میگفتند درویشان دیگر بار ببخدمت خواجه آمدند گفتند یا رسول الله توانگران آنچ ما می گوییم از تسبیحات ایشان نیز میگویند و آنچ ایشان میکنند از خیرات ما نمیتوانیم کرد خواجه علیه السلام فرمود ذلک فضل الله یوتیه من یشاء یعنی این فضلی است که خدای تعالی با ایشان کرده است که هم بنفس عبودیت میکنند و هم بمال پس سلیمان علیه السلام خواست که بنفس و مال و ملک و رعیت از جن وانس و وحوش و طیور و سوام و هوام و دیگر آلات مملکت و اسباب سلطنت عبودیت حضرت عزت کند و بدین همه تقرب و توسل جوید تا چندانک اسباب تقرب زیادت بود قربت و درجت زیادت بود پنجم آنک مملکت و سلطنت پرورش صفات ذمیمه و حمیده را کامل ترین آلتی است و عظیم ترین عدتی تا نفس را اگر بدین الات پرورش دهند در صفات ذمیمه بمقامی رسد که دعوی خدایی کند و این نهایت صفات ذمیمه است و بدین در که جز بدین آلات نتوان رسید زیرا که هیچ درویش عاجز دعوی خدایی نکرد زیرا که نفس او آلت پرورش صفت تکبر و تجبر و انانیت نداشت فرعون راچون این آلت بکمال بود پرورش نفس در صفت تکبر و انانیت بکمالی رسانید که این ثمره پدید آورد فحشر فنادی فقال انا ربکم الاعلی و تمسک بمملکت و سلطنت کرد که الیس لی ملک مصر و هذه الانهار تجری من تحتی همچنین نفس را اگر بدین آلات در صفات حمیده پرورش دهند بمقامی رسد که متخلق باخلاق حق شود ومتصف بصفات و ربوبیت گردد واین نهایت صفات حمیده و کمال دین است چنانک خواجه علیه السلام فرمود بعثت لأتمم مکارم الاخلاق و به کمال این اخلاق جز بآلت مملکت و سلطنت نتوان رسید تا اگر کسی خواهد که صفت جود و کرم را پرورش دهد که از صفات حق است و بدان متخلق شود باخلاق حق بر مقتضای خطاب تخلقوا باخلاق الله که امری است از همه امرها واجب تر بلکه سر بعثت انبیا علیهم الصلوه و جملگی شرایع ادیان مختلف و تنزیل کتب این معنی بود جود و کرم را بمال و جاه فراوان که بذل میکنند پرورش توان داد و اگر صفت حلم را خواهد که پرورش دهد باید که قوت و شوکت و سلطنت باشد آنگه تحمل اذی و رنج خلق کند تا حلم غالب شود که اگر قوت و قدرت نباشد و تحمل کند اضطراری بود نه اختیاری آنگه آن حلم نباشد عجز باشد وحلم صفت حق است و عجز صفت خلق و چون خواهد که صفت عفو را پرورش دهد که صفت حق است باید که قوت و قدرت تمام بود بر مکافات اهل جرایم تا چون ازیشان درمیگذارد و عفو میکند بصفت حق موصوف میشود و محبوب حق میگردد که ان الله عفو یحب العفو این جمله از صفات لطف حق است و اگر خواهد که بصفات قهر حق متصف شود آلت مملکت و سلطنت تمام باید تا بقمع و قهر کفار و اهل نفاق و بدعت و تعذیب ایشان بکمال قیام تواندنمود که آن صفات حق است چنانک فرمود یا ایهالنبی جاهدالکفار و المنافقین و اعلظ علیمهم و گفت لیعدب المنافقین والمنافقات والمشرکین والمشرکات و این معنی در غزوات کردن و در فتح دیار کفر کوشیدن و لشکر باطراف کشیدن و اهل ظلم و فسق و فساد را مالیده داشتن و انصاف مظلوم ضعیف از ظالم قوی ستدن و دزدان و قطاع الطریق را دفع کردن و بر اهل جنایات حدود خدای راندن و بر اهل قصاص بفرمان خدا قصاص واجب شمردن و در ممالک سیاست های بی محابا راندن و امثال این دست دهد و اگر خواهد که بصفت رحمت و رأفت و عاطفت متصف شود مملکتی فراوان باید تا رعایای بسیار باشند و بر هر طایفه ای بقدر استحقاق ایشان رحمت و رأفت و عاطفت میفرماید تا درین صفات بکمال خود رسید و آنچ بهترین آلتی است بنده را در عبودیت حق و یافت درجات و تحصیل قربات و سلوک مقامات همت انسانی است که اگر بواسطه آن صفات دیگر بحضرت سیر توان کرد بواسطه همت طیران توان کرد المره یطیربهمته کالطایر بجناحیه و همت را بکمال پرورش در سلطنت توان داد که مال و نعمت و ثروت و ظفر بر مرادات و انواع تنعمات جمله او را حاصل باشد بدین هیچ التفات نکند و از هیچ تمتع بشری و حیوانی و بهیمی و سبعی نگیرد و در هیچ بمقتضای طبع و هوا تصرف نکند و روی از جمله بگرداند و جمله را در راه حق صرف کند بر فرمان شرع و قانون متابعت و همت را از التفات و خوش آمد این جمله مبرا گرداند تا ابراهیم وار از آفت شرک این جمله خلاص یابد که انی بری مما تشرکون و بچشم عداوت بهمه نگرد که فانهم عدولی الا رب العالمین و همت عالی گرداند و دل درین همه نبندد و در آفریدگار این همه بندد که انی وجهت وجهی للذی فطر السموات والارض الایه خواهم که مرا با غم او خو باشد گر دست دهد عمش چه نیکو باشد هان ای دل غمکش غم او در برکش تا درنگری خود غم او او باشد چون بهمت پرورش بکمال یافت غنای حق روی نماید که شریف ترین مقامی است ارباب سلوک را و تا خواجه علیه السلام در علو همت بصفت مازاغ البصر و ماطغی موصوف نگشت استحقاق مرتبه غنای و وجدک عایلا فاغنی نیافت سلیمان علیه السلام هم بدین جهت تاهمت را پرورش دهد با آن همه سلطنت و مملکت و مکنت ونعمت بدست مبارک زنبیل میبافت و از بهای آن لقمه ای بی تکلف حاصل میکرد و درویشی شکسته را بدست میاورد و با او آن لقمه بکار میبرد و میگفت مسکین جالس مسکینا اگر کسی سوال کند که چون ملک و سلطنت را چندین فوایدست وموجب تقرب و قربت چرا خوجه را علیه السلام مملکت دنیا بدان کمال ندادند که سلیمان را علیه السلام یا زیادت ازآن تا بدان تقرب جستی و صفات و اخلاق پروردی جواب از دو وجه است اول آنک خواص حق دو طایفه اند نازنینان و نیازمندان نازنین راناخواسته مقصود درکنار نهادند و کلفت اسباب تحصیل آن برو ننهادند و نیازمند را به حاجتی خواست باز دادند و کلفت اسباب تحصیل آن برو نهادند مثال این چنان باشد که شخصی تیر و کمان طلبد چون بیافت بشکار رود چندین تیر بر مرغان اندازد تا مرغی صید کند شخصی دیگر را بی اسباب و رنج و مشقت کسی مرغی بخشد پس خواجه علیه السلام نازنین حضرت بود حضرت عزت سوگندگران بجان و سر او میخورد که لعمرک آنچ مقصود بود از مملکت و سلطنت دنیاوی بی منت درخواست و زحمت باز خواست در کنار او نهادند و کان فضل الله علیک عظیما آن مقصود چه بود که فضل عظیمش میخواند تخلق باخلاق حق و خواجه را علیه السلام این معنی بکمال داده بودند و بصد نازش مینواختند که و انک لعلی خلق عظیم مرغ وصال را که موسی علیه السلام خواست تا بتیر و کمان ارنی انظر الیک صید کند نتوانست که از تعزز اوج کبریا لن ترانی گرفته بودف بصدهزار لطف و اعزاز بشست خواجه علیه السلام میدادندکه الم ترالی ربک آنچ حقیقت است خواجه هم صید بود و هم صیاد و بحقیت مرغی بود از آشیان انا من الله برخاسته در صورت صیادی گرد کاینات پرواز میکرد نه چنانک پر باز میکرد زیرا که پر و بال او در کاینات کجا گنجیدی همو مرغ بود و همو دانه هم او شمع بود و هم او پروانه شیخ احمد غزالی فرماید قدس الله روحه مادر غم عشق غمگسار خویشیم شوریده و سرگشته کار خویشیم محنت زدگان روزگارخویشیم صیادانیم و هم شکار خویشیم سلیمان را در اول با صدهزار منت درخواست رت هب لی ملکا زمام نافه مملکت بدست نیازمندی او دادند و درمیانه بزحمت بازخواست و القینا علی کرسیه جدا گرفتار کردند و بآخر بآفت انی احببت حب الخیر عن ذکر ربی حتی توارت بالحجاب مبتلا گردانیدند این چه اشارت است آری او نیازمند بود چون از درخواستش درآوردند بر چندین عقبه بازخواستش گذر بایست کرد خواجه علیه السلام چون نازنین اسری بعبده بود در مقام سدره مملکت هر دو جهان بکمال بروعرضه کردند او بگوشه چشم همت از سر ناز و کرشمه بهیچ باز ننگریست که مازاغ البصر و ماطغی لاجرم بی درخواست و بازخواست مقصود دو جهانی در کنارش نهادند که لقد رای من آیات ربه الکبری جواب دوم آنک خواجه علیه السلام گرمرو نحن الاخرون السابقون بود بمقاماتی که جمله انبیا علیهم السلام در مدت عمرهای دراز خویش عبره کرده بودند و مع هذا هر یک در مقامی بمانده چنانک آدم در صفوت و نوح در دعوت و ابراهیم در خلت و موسی درمکالمت و عیسی در کلمت و داود در خلافت و سلیمان در مملکت خواجه را علیه السلام بر جمله عبور دادند بمدتی اندک که اولیک الذین هدی الله فبهدیهم اقتد واز همه در گذرانیدند که نحن الاخرون السابقون و بمقاماتی رسانیدند که کس نرسیده بود و فضیلت هایی دادند که کس را نداده بودند چنانک فرمود فضلت علی الانبیاء بست و بحقیقت این بیت در حق او درست میآید آنم که چو من منم بگیتی در و بس تا بوده مقیم درمقامی دو نفس پیمودم راهی که نپیماید کس جایی که نه جای بود نه پیش ونه پس چنانک در گرمروی خواجه علیه السلام در هیچ مقام بند نمیشد و در حال عبور میکرد مقام ملک هم بدو دادند که خیرت بین ان اکون نبیا ملکا و بین ان اکوان نبیا فقیرا فاخترت ان اکون نبیا فقیرا اجوع یوماو اشبع یوما حدیثی مشهورست که خواجه علیه السلام فرمود که اوتیت بمفاتیح خزاین الارض جمله خزاین را کلید بنزدیک من آوردند و گفتند اگر خواهی چنان کنیم که کوههای مکه هم زر شود و هر کجا خواهی با تو روان گردد و امثال این بسیارست در حدیث و فرمود انا سید و ولد آدم و لافخر مملکت ازین عظیمتی چگونه باشد ولیکن مقصود از مملکت آن بود که مملکت میسر گردد آنگه از سر آن در تواند گذشت و جمله در راه خدای بذل تواندکرد آنچ مغز و خلاصه آن است بردارد و آنچ پوست آن است بیندازد و خواجه علیه السلام همچنین کرد دیگر جوابها بسیارست بدین قدر اقتصار میافتد تا باطناب نینجامد پس محقق گشت که پادشاهی و مملکت وسیلتی بزرگ است در تقرب بحضرت عزت و سلطنت خلافت حق است و از ینجاست که سلطان ظل الله باشد زیرا که سایه هر چیز خلیقه آن چیز باشد فاما این سایگی و خلافت وقتی درست شود که از صفات مستخلف نموداری در خلیفه یافته شود ازین معنی در تفسیر ظل الله فرمود یأوی الیه کل مظلوم یعنی پناهگاه جمله مظلومان باشد که تا بریشان ظلمی و حیفی نرود از هیچ ظالمی ولیکن هر وقت که این حیف و ظلم از سلطان رود ظل اللهی چگونه تصور توان کردف و خلافت کجا میسر شود دارو سبب درد شد اینجا چه امیدست زایل شدن عارضه و صحت بیمار مقصود آنک چون پادشاه بفرمان حق قیام نماید واز متابعت هوا اجتناب کند و رعایا را در پناه دولت و حسن حراست و کنف سیاست سلطنت خویش آورد و و داد بندگی در پادشاهی بدهد شایستگی خلافت حق گیرد و خلاصه آفرینش گرددکه مقصود از آفرینش سر خلافت بود که انی جاعل فی الارض خلیفه و اگر بظلم و جور و متابعت هوا و مخالفت خدای مشغول شود صورت قهر و غضب خدای باشد و ابلیس وقت خویش بود مستوجب لعنت ابدی گردد که الا لعنه الله علی الظالمین و صلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل دوم قال الله تعالی ان الله یأمر بالعدل والاحسان و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان افضل عبادلله عندالله منزله یوم القیامه امام عادل رفق و ان شر عبادالله عندالله منزله یوم القیامه امام جایر خرق بدانک پادشاه را سه حالت است اول حالت او با نفس خویش دوم حالت او با رعایا سیم حالت او با خدای خویش و او در هر حالتی مأمورست از حضرت عزت بسه چیز و منهی به چیز مأمورست بعدل و احسان و ابتاء ذی القربی و منهی است از فحشا و منکر و بغی و در هر حالتی اینهارا معنی دیگرست مناسب آن حالت اما حالت اول که پادشاه را با نفس خویش است عدل به حاصل کردن توحیدست نفس خویش را و احسان از عهده فرایض بیرون آمدن است و ایتاء ذی القربی رعایت حقوق جوارح و اعضاست و معانده نفس و مراقبت دل و حفظ حواس ظاهر و حواس باطن تا هر یک را بدانچ مأمورست استعمال فرماید و از آنچ منهی است ممنوع دارد که فحشا و منکر و بغی افعال و اقوال واحوال ناپسند وناشایست و نابایست است که از آن ظلمت و حجاب و بعد خیزد و صفات ذمیمه تولد کند چون دروغ و غیبت و بهتان و دشنام و زنا و فسق و فجور و ظلم ومانند این و تا پادشاه اول داد پادشاهی خاص ندهد بحق پادشاهی عام قیام نتواند نمود چنانک بران زیان نکند با آنک بسیار کس داد پادشاهی خاص تواند داد وداد پادشاهی عام نتواند داد زیرا که آن نیابت و خلافت حق است و تلو نبوت است و ازآن معظم تر کار نیست چنانک خواجه علیه السلام فرمود ان افضل عبادالله الحدیث و حق تعالی طاعت پادشاه عادل را باطاعت خویش و طاعت رسول خویش در یک سلک کشیده است که اطیعواالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم اما بحقیقت بدانک تا داد پادشاهی خاص ندهد هرگز داد پادشاهی عامبر قانون فرمان نتواند داد مثال این چنان بود که کسی در دریا چنان شناوبر نیست که خود را غرقاب خلاص دهد خواهد که دیگری را از غرقاب بیرون آرد این محال بود فاما پادشاهی خاص آن است که جوارح و اعضا و نفس ودل و حواس ظاهر و باطن که رعایای حقیقی اوست جمله را در قید فرمان شرع کشد و هر یک را در بندگی حق خدمتی که مامورست بدان بر کار کند و بسیاست شرع از منهیات ممتنع گرداند ون نفس را با کسیر شرع از امارگی بمأمورگی باز رساند چنانک در فصل تزکیت نفس شرح آن رفته است و دل را از مألوفات طبع و مستحسنات هوا نظام دهد و متوجه حضرت خداوندی گرداند تا قابل فیضان فیض حق گردد و موید بتأیید الهی شود آنگه بقوت ربانی و تأیید آسمانی در پادشاهی شروع کند و بنیابت حق در بندگان او متصرف شود و در مملکت احکام سلطنت بر قانون فرمان میراند تا بهر حرکت وسعی و جد و جهد که درین باب نماید او را قربتی و رفعتی و درجتی در حضرت عزت میافزاید اما حالت دوم که میان پادشاه و رعیت است اینجا عدل و انصاف گستردن است و جور ناکردن و سویت میان رعایانگاه داشتن تاقوی بر ضعیف ستم نکند و محتشم بر درویش بار ننهد و احسان آثار کرم و مروت خویش بر رعایا رسانیدن است چنانک تقویت ضعفا کردن و با اقویا مدارا نمودن و درویشان و عیالمندان را بصدقات و نفقات دستگیری کردن و صادر و وارد را تعهد فرمودن و علما را موقر داشتن و مکفی المونه گردانیدن و طلبه علم را بر تحصیل محرض بودن و معاونت ایشان بمایحتاج ضروری نمودن و صلحا و زهاد و عباد را محترم و متبرک داشتن و با حوال ایشان بر رسیدن و اگر محتاج باشند دفع حاجت ایشان مغتنم شمردن و گوشه نشینان و منزویان را باز طلبیدن و اگرچه ایشان نخواهند و نطلبند از وجوهات حلال مدد کردن و ایشان را فارغ البال داشتن تا بخدای مشغول باشند از سر فراغت و جمعیت چه جهان ببرکت انفاس واخلاص ایشان قایم است و این جمله را در بیت المال حق و نصیبه است نصیب ایشان بدیشان رسانیدن واجب است اگرچه ایشان نخواهند و نطلبند از سر عزت و علو همت واگر حق ایشان نرسانند ظالم و عاصی باشند و ایتاء ذی القربی حق گزاری عموم رعایاست چه رعیت پادشاه ابمثابت قرابت اند بلکه بجای اهل وعیال اند وصیت خواجه علیه السلام در آخر حیات حالت ممات این بود که الصلوه و ما ملکت ایمانکم فرمود نماز بپای دارید و زیردستان رانیکو دارید هر انعام و احسان و انصاف و معدلت و ایادی و مکرمت و مدارا و مواسا و سیاست و حراست که پادشاه فرماید از صله رحم و مروت و سلطنت است و او تاد ثبات و دوام مملکت که خواجه علیه السلام چنین فرمود که العدل و الملک توأمان هر سنت حسنه که در تخفیف رعایا و آسایش خلق در مملکت نهاده آید و هر بدعت سییه که برداشته شود هم ازان قبیل بود و تا منقرض عالم هر پادشاه که بدان سنت حسنه کار کند و آن تخفیفات را مقرر و معین دارد ثواب آن همه در دیوان این پادشاه نویسند و اگر بضد این عیاذا بالله ظالمی بدعتی نهدبد و قانونی سازد که پیش ازان نبوده باشد و اگر بوده باشد و پادشاهی دیگر برداشته باشد او بازجای نهد تا منقرض عالم هر کس که بران بدعت رود و بدان قانون کار کند عقاب آن جمله در دیوان این ظالم مبتدع نویسند چنانک خواجه علیه السلام فرمود من سن سنه حسنه فله اجرها اجر من عمل بها الی یوم القیامه و من سن سنه سییه فعلیه وزرها و وزرمن عمل بها الی یوم القیامه و بحقیقت بر پادشاه عادل واجب است که اگر در عهدهای دیگر قانونی بد نهاده باشند و حیفی و جوری بر رعیت کرده یا خراجی گران بر موضعی وضع کرده که فراخور آن نباشد برداشتن و دفع کردن و تخفیف نمودن و او را آن عذر مقبول نیفتد که گوید من چنین یافتم یا و بال آن بر گردن آنکس بود که نهاد چه و بال برانکس باشد و او نیز مأخوذ بود که آن ظلم و بدعت مقرر داشت و بدان رضا داد دیگر پادشاه چون شبان است و رعیت چون رمه بر شبان واجب است که رمه را از گرگ نگاه دارد و در دفع شر او کوشد و اگر در رمه بعضی قوچ یا قرن باشد و بعضی میش و بی قرن صاحب قرن خواهد که بر بی قرن حیفی کند و تعدی نماید آفت او نایل کند پس گرگ رمه اسلام کفار ملاعین اند و درین عهد سخت مستولی شده اند و در دفع شر ایشان پادشاه و امرا و اجناد را بجان کوشیدن واجب است چه نان و آب آنگه برایشان حلال شود که با کفار تیغ زنند و دفع شر ایشان کنند و اگر نیز کافر زحمت ننماید بر پادشاه واجب است بغزا رفتن و دیار کفر گشودن و اسلام آشکارا کردن و در اعلا کلمه دین کوشیدن لتکون کلمه الله هی العلیا و همچنین قوچ صاحب قرن ظالمان قویدست اند از امرا و اجناد و اصحاب دیوان و ارباب مناصب و نواب و گماشتگان حضرت و عمال و روسا و قضاه و رنود و اوباش که هریک چون فرصت یابد مناسب قوت و شوکت و آلت وعدت خویش دربند ایذا و استیلای دیگری باشد رعایا را بکلی باینها باز نباید گذاشت و پیوسته متفحص احوال هر طایفه باید بود که روز قیامت بنقیر و قطمیر از احوال رعایا و خیر و شر ایشان از پادشاه باز پرسند چنانک خواجه علیه السلام فرمود کلکم راع و کلکم مسیول عن رعیته فالامیر راع علی رعیته وهو مسیول عنهم و اما فحشا و منکر و بغی پادشاه با رعیت آن است که درمیان ایشان بفسق و فجور زندگانی کند و ایشان را بر فساد دارد و عیاذبالله بفرزندان ایشان طمع فساد داردو خاندانها را بدنام کند و در عهد او اهل فساد قوت گیرند و کار امر معروف و نهی از منکر مختل شود و کس امر معروف نتواند کرد و بازار اهل دین و علم و صلاح کسادی یابد و بازار اهل فسق و ظلم و فساد روایی گیرد و عوانان و مردم فرومایه و بی اصل و غماز و نمام و مفسد و ظالم و غاشم و محتال در حضرت پادشاه بر کار شوند و ظلم و فساد را در نظر پادشاه در کسوت مصلحت آرایش دهند باغراض فاسد خویش تا فرانمایند که ما دوستدار و مشفق بر احوال پادشاهیم و دربند توفیر دیوان و خزانه اوییم در مملکت بدعتها نهند و رسوم وضع کنند و بر خرابها بیفزایند و عملها را قباله کنند و عملهای نو درافزایند و در بعضی چیزها که قباله نبوده باشد قباله نهند و بر مردم بهانه گیرند و مصادره کنند و شنقصه ها جویند و بر بیگناهان تهمتها نهند و جنایتها ستانند و قسمات و توزیعات بناحق و ناواجب کنند و درمال مواریث و ایتام تصرف فاسد نمایند و بر بازرگانان باجها و بیاعیها نهند و در راهها باجها گیرند و در اوقاف تصرفات فاسد کنند و حق از مستحق بازگیرند و در ادارات و انظار ومعاش ایمه و سادات و زهاد و عباد و فقرا و صلحا طعن زنند و در ابطال آن خیرات سعی نمایند و ارباب حوایج را از درگاه دور دارند و احوال ایشان عرضه ندارند و خیرات و مبرات و صلات و صدقات پادشاه را از مستحقان بریده گردانند این جمله آن باشد که بدنامی دین و دنیای پادشاه آرد و آوازه ظلم و فسق و بخل پادشاه در اطراف و اکناف جهان منتشر کند و در میان خلق ببدسیرتی و ظالمی معروف گردد و تا منقرض عالم این اسم بد بروبماند و در دعاهای بد و لعنت خلق درحال حیات و بعد از ممات برو گشاده شود و هرچ آن مفسدان بدوستی و تقرب بحضرت او بر وی آراسته باشند و اغراض فاسد خویش حاصل کرده فردا روز قیامت که یوم العرض الاکبر خواهد بود حساب آن بنقیر و قطمیر ازو باز خواهند و بهر مثقال ذره ای از خیر و شر جزا و پاداش او بدهند که فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره ومن یعمل مثقال ذره شرایره افراز ملوک را نشیبی است مکن در هر دلکی از تو نهیبی است مکن بر خلق ستم اگر بسیبی است مکن کز هر سیبی با تو حسیبی است مکن و بحقیقت هر کس از مقربان حضرت ملوک که ایشان را بر ظلم دلیر میگردانند و دوستی مال وجمع ان بر نظر ایشان میآرایند تا ایشان بحلال و حرام در جمع مال میکوشند و خون درویشان میریزند و وزر و بال میاندوزند و ناگاه با بحادثه ای یا بمرگ آن جمله تلف میشود و بدنامی دین و دنیا با ایشان میماند آن طایفه اگر چه دعوی دوستی میکنند اما دشمن جان ایشانند و اگر پادشاه مقبل و صاحبنظر افتد یکی ازین مفسدان و بدسیرتان رابحضرت خود راه ندهد اما هر کس را این نظر نیست از غایت حرص دنیا و دوستی مال اهل روزگار بیشتر چنین عوانان و بداصلان را بخود راه میدهند واز صحبت هرنمندان وآزادگان و اهل معنی و ارباب فضل و اصحاب بیوتات و رایزنان و ناصحان بخیر محروم میمانند و اگر نیز ازین نوع بنادره کسی درحضرت ملوک باشد ناملتفت و منکوب و نامقبول بود از بهر آنک جمعی از بدگویان و بدخواهان فرانمایند که او در بند توفیر دیوان نیست و در تقصیر خزانه میکوشد و جلادتی و کفایتی ندارد پادشاه خردمند صاحب سعادت موید از حضرت جلت آن است که بنور فراست شاهانه نظر کند اندر احوال زمانه که این گنده پیر عذار و این بیوفای مکار از ابتدای عهد فلک دوار تا انتهای کار روز گار چندین هزار بر نای چون نگار و جوان چون نوبهار را شوهر گرفت و بیک دست هریک را بهزاران نشاط و ناز در برمیکشد و بدیگر دست خنجر قهرباز برمیکشد کدامین سر بر بالین خود یافت که نبرید کدام شکم پر کرد که ندرید آنک او را بشناخت گفت کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد که جز بی معنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد اگر تو کیسه عشقی را تو از شوخی بدست آری قباها کز تو بر دوزد کمرها کز تو بربندد اگر تو خود نه ای جز جان چنان بستانم از تو دل که یک چشمت همی گرید دگر چشمت همی خندد کدام دوست را بخواند که نه بدر دشمنی بیرون راند کدام عزیز را بنواخت که نه بمذلتش بگداخت کدام بیچاره را امیر کرد که نه عاقبتش اسیر کرد کرا در مملکت وزیر گردانید که نه چون مملکتش زبرو زیر گردانید کرا بشهر یاری بر تخت شاهی نشاند که نه چون تخته شطرنجش با شاه برافشاند تا چون بدیده اعتبار بدعهدی دنیای ناپایدار و بیوفایی سپهر مکار مشاهده کند بر سن غرور او فراچاه نشود و بزخارف جاه و مال و تنعم دو روزه فانی گمره نگردد و یقین شناسد که چون با دیگران وفا نکرد با او هم نکند پس بر خود و بر خلق خدای از بهر جهان عاریتی ستم نکند که دنیای بیوفا سربسر آزار موری نیرزد چرا عاقل از بهر او آزار خدای و خلق بر زد خسروا بشنو فزونی از چون من کام کاستی راستی بتوان شنود آخر هم از ناراستی شرم دار آخر مجو زین بیشتر ازار خلق از برای بیوفایی تاکسی کم کاستی زشت باشد بهر دنیا موری آزردن ولیک چون بدست آید اگر پا داردی زیباستی گرنه دنیا بیوفا بودی ومردم کش چنین در جهان حاکم کنون هم آدم و حواستی چون جهان بگرفت اسکندر زدارا هم نداشت گر جهان داراستی شه در جهان داراستی آن همه شاهان ایرانی و تورانی کجاست کز نهیب تیغ شان بسته کمر جوزاستی ور نظر کردی ببزم و رزم شان گفتی خرد کز سپاه و گنج هر شاهی جهان دریاستی خاک تیره باز گفتی حال هر شه روشنت تا شدی معلوم رایت خاک اگر گویاستی آنک نیکی کرد نام نیک ازو باقی بماند ور بدی کردی بگیتی هم ببد رسواستی بر گرفتی عبرت از حال ملوک باستان چون شنیدی داستان شان گر کسی داناستی آنچ فردا دید خواهد غافلی امروز هم باز دیدی عاقلی کش چشم دل بیناستی هر کسی فردا چو کشت خویشتن خواهد درود کشت خود امروز بهتر کشتیی گر خواستی اینک خلق از کار دنیا گشت ناپروار چنین ای دریغ ار خلق را با کار دین پرواستی اما حالت سیم که پادشاه را با خدای خویش است اینجا عدل راست داشتن ظاهر و باطن خویش است با خدای و سر و علانیه با خدای یکرنگ کردن و سلطنت و مملکت همچون کمربندگی بر میان بستن چنانک خود را و مملکت را برای خدای دارد نه چنانک خدای را و مملکت را برای خود خواهد و احسان آن است که خواجه فرمود علیه السلام الاحسان ان تعبدالله کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک و تعبد پادشاه آن نیست که بطاعت نافله مشغول شود چون نماز و روزه و تلاوت قرآن و بیشتر اوقات بعزلت و انقطاع و خلوت مشغول باشد و مصالح خلق فرو گذارد و اصحاب حوایج را محروم گرداند و از صلاح و فساد ملک بیخبر ماند و رعایا را بدست ظلمه فرو گذارد که این معصیتی بود از جمله معاصی زیادت تر ولیکن تعبد پادشاه آن است که بعد از ادای فرایض و سنن روایت روی بمصالح ملک آرد و از احوال بلاد و عباد متفحص شود و برعایت حقوق مسلمانی و مسلمانان قیام نماید و دربندگان خدای و احکام پادشاهی چنان تصرف کند که گویی در خدای مینگرد و اگر آن قوت نظر ندارد یقین داند که خدای در وی مینگرد تا هرچ کند بفرمان کند و از آلایش هوا و طبع پاک دارد تا آن هریک او را قدمی شود سلوک راه حق را و موجب قربتی و رفعتی گردد حضرت ربوبیت را و ایتاء ذی القربی جمله صله رحم عبودیت است که طرفه العین سر از آستانه بندگی برندارد و بپادشاهی مجازی دنیا مغرور نشود فلا تعزنکم الحیوه الدنیا و لا یغرنکم الله الغرور و بنظر عجب بخود و مملکت خود ننگرد چون فرعون که میگفت الیس لی ملک مصر و هذه الانهار تجری من تحتی بلک بعجز و انکسار و بیچارگی پیوسته ملازمت عتبه عبودیت نماید چنانک میگوید ز کویش ای دل پر درد پای باز مکش اگر چه دانم کین بادیه بپای تو نیست بر آستانه سر درد بر زمین میزن که پیشگاه سرای جلال جای تو نیست تکیه بر سلطنت محمودی نکند ایاز وقت خویش باشد بپیوستن عجز در مینگرد اما فحشا و منکر و بغی درین حالت کبر و نخوت پادشاهی و ترفع و تفوق سلطنت است که بی اختیار در دماغ ملوک پدید آید و آن نتیجه دید استغنا و کثرت احتیاج خلق بخود است و این مرضی است روحانی که اطبای حاذق آن را علاج کنند که بر مزاج جان و دل واقف اند و اگر این آفت را معالجت نکنند ازین مرض طغیان حق تولد کند چنانک حق تعالی فرمود ان الانسان لیطغی ان راه استغنی و جایی دیگر فرمود و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فی الارض یقین شناسد که در وقت آنک بنده بچشم غنا و استغنا و عزت سلطنت بخود نگرد مرض تکبر و تجبر دردماغ او پدید آید و چون بچشم حقارت و مذلت در خلق خدای نگرد درحال از نظر عنایت حق بیفتد خواجه علیه السلام میفرماید لا یدخل الجنه من کان فی قلبه مثقال ذره من الکبیر پرسیدند که یا رسول الله کبرچه باشد فرمود غمض الناس و سفه الحق گفت کبر آن است که بچشم حقارت بمردمان نکرد و حق باز نتواند دید و معالجت این آفت آن است که چون طاوس هر وقت کسه نفس بپر و بال سلطنت و مملکت خود درنگرد و خوش آمد آن در وی پدیدآید خواهد که در عالم تکبر و تجبر پرواز کند بپای سیاه عجز و فنا در نگرد که اول اصل او از چه بود الم نخلقکم من ماء مهین باز بیند که اول قطره ای آب خوار بود و در آخر مشتی خاک خوار خواهد بود و درین حالت اسیر یک لقمه و یک قطره و عاجز آنک آن لقمه و آن قطره چون بگذرد که اگر درو بند شود راضی باشد که ملک هر دو جهان بدهد تا از آن خلاص یابد و مع هذا لحظه فلحظه منتظر آنک سیلاب اجل در رسد و رسم و طلل خانه عمر که گردش افلاک بدست شب و روز یک یک خشت او بر کنده است بکلی خراب کند درین چنین حالتی چه مغرور باید شد و ازین چنین دولتی چه حساب بر شاید گرفت عاقل بچه امید درین شوم سرای بر دولت او دل نهد از بهر خدای چون راست که خواهد که نشیند از پای گیرد اجلش دست که بالا بنمای اما سیرت ملوک با هر طایفه ای از رعایا و شفقت بر احوال خلق بدانک پادشاه در جهان بمثابت دل است در تن که چون پادشاه بصلاح بازآید همه جهان بصلاح بازآید و اگر پادشاه بفساد آید همه جهان به فساد آید چنانک خواجه علیه السلام در حق دل فرمود ان فی جسد ابن آدم لمضغه اذا صلحست صلح بها سایر الجسد و اذا فسدت فسد بها سایر الجسد الاوهی القلب و ازینجا میفرماید الناس علی دین ملوکهم و وزیر پادشاه را بمثابت عقل است دل را چنانک دل را از عقلی کامل ناگزیر است تا بمشاورت او در ممالک بدن تصرف کند و مصالح کلی و جزوی بدین رعایت کند پادشاه را از وزیری عالم عادل منصف متمیز کافی امین واقف جهاندیده کاردان صاحب همت صاحب رای با مروت نیکو خلق دیندار متدین پاک اعتقاد مشفق ناگریزست که در جمله احوال درخصوص و عموم با او مشاورت کند و جملگی ارکان دولت و نواب حضرت و عامه رعیت را مراجعت با او بود بدانای فرمای همواره کار چو خواهی که کارت بود چون نگار که دانا بهر کار باشد تمام بدانا سپارد زمانه لگام ز دانا توان یافت آرام دل ز نادان نیابد کسی کام دل چنین خواندم از دفتر زردهشت که دانا بود بیگمان در بهشت چون وزیر چنین بود پادشاه بفراغت و رفاهیت به جهانگیری و آنچ شرایط و آداب سلطنت است مشغول تواندبود والا پادشاه را چون بجهانداری و احکام وزارت قیام باید نمود از جهانگیری وشرایط و ناموس سلطنت بازماند و احوال مملکت و رعیت مختل شود خواجه علیه السلام از اینجا فرمود اذا ارادالله بملک خیرا جعل له وزیرا صالحا فان نسی ذکره و ان ذکر اعانه و چون وزیر شایسته باشد باید که او را محترم و موقر دارد و حکم او درمملکت نافذ گرداند ولیکن مشرف احوال او باشد تا آنچ در ممالک رود با وضیع و شریف پادشاه بران وقوف دارد و همچنین دیگر ارکان دولت چون مستوفی و مشرف و ناظر و عارض ومنشی و حاجب و خازن و استادالدار و جملگی عمله بمثابت حواس خمسه اند و حس مشترک و قوای بشری چون چشم و گوش و زبان و بینی و لمس و فکر و خیال و فهم و حافظه و ذاکره دیگر قوا و امرا بمثابت سر و دست و پای و اعضای رییسه اند چون جگر و شش و سپرز و زهره و غیر آن و نواب و عمال و نقبا و دیگر گماشتگان بمثابت اصابع و مفاصل و امعا و غیر آن و باقی عموم اجناد و رعایا مع تفاوت درجاتهم بمثابت عروق واعصاب و عظام و شعور و عضلات و تمامی بدنچنانک شخص انسانی بدین جمله محتاج است و اگر ازینها یکی عضو نباشد شخص ناقص بود همچنین پادشاه بدین جمله محتاج است و اگر ازینها یکی نباشد کار مملکت بدان مقدار نقصان پذیرد و اگر چه حال را بننماید پس پادشاه باید که هریک ازین اصحاب مناصب را بعد از اهلیت تمام و امانت و دیانت و نیکوسیرتی که معلوم کرده باشد و یقین شناخته در منصب و مقام خویش نصب فرماید و تمکین دهد و از احوال ایشان باوقوف باشد تا جرأت و تجاسر ننمایند و طامع نگردندو آنچ نان پاره و اقطاع ومعیشت ایشان باشدتمام برساندتا از احتیاج ضروری در خیانت نیفتند و سخن بعضی در حق بعضی بی بینت و احتیاط تمام نشنود که جمعی بحسد امینان رادر صورت خیانت فرا نمایند و مشفقان را بخیانت منسوب گردانند و بر مخلصان تهمتها نهند و اگر از مخلصی خرده ای دروجود آید که خللی زیادتی نخواهد بود عفو پادشاهانه را کار فرماید و بهر چیز در خشم نشود و سیاستهای بافراط نفرماید واگر جرمی باشد که ازان در نتوان گذشت و جزاء سییه سییه مثلها برخواند و پیوسته آیت ولاکاظمین الغیظ و العافین عن الناس والله یحب المحسنین را نصب دیده دارد ولیکن نه چنانک بسهل حبابی و سلس العنانی و سست مزاجی منسوب گردد و اهل فتنه و فساد دلیر گردند و در دماغها فسادها پدید آید بلک پادشاه باید که بسیاست و انتقام و رجولیت و حمیت مشهور باشد اگر جرمهای خرد باشد تخویف کند و تهدید نماید و حجت گیرد و نصیحت فرماید و حلم برزد و عفو کند و اگر جرمی بود که موجب قصاص باشد یا بخلل ملک تعلق دارد البته ازان در نگذرد و بفرمان شرع تیغ بی دریغ را کار فرماید این معنی حاشا چون علت آکله باشد که در عضوی پدید آید البته اهمال نتوان کرد آن عضو را بتیغ جدا باید کرد تا آن علت بجملگی اعضا سرایت نکند در کارها دو طرف تفریط و افراط نگه باید داشت که خیر الامور اوسطها و در سیاست نه چندان مبالغت باید نمود که مردم هراسان و نفور شود و خوف و نفرت بر طباع مستولی گردد و نفوس متشرد شود و مکرها و حیلتها سازند که موجب تشویش مملکت باشد چنان شان مگردان ز بیچارگی که جان را بکوشند یکبارگی و نیز چندان حلم نباید برزیدکه وقع پادشاهی و هیبت سلطنت از دلها برخیزد و مفسدان واراذل دلیر گردند و ظلمه مستولی شوند و کار بر مصلحان و مخلصان و ضعفا و غربا تنگ آید و از جوانب خلل عظیم تولد کند و در سخاوت نه چندان غلو باید کرد که باسراف و اتلاف و تبذیر انجامد که آن مذموم است حق تعالی فرمود ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین و فرمود انه لایحب المسرفین و در حفظ مال تا بحدی نباید کوشید که ببخل و ضنت منسوب گردد که آن مذمت و خسارت دنیا و آخرت است چنانک فرمود و لا یحسبن الذین یبخلون بما آتیهم الله من فضله هو خیر الهم بل هوشر لهم سیطوفون مایخلوا به یوم القیامه بل که فضل خدای از خلق خدای دریغ ندارد و نیکنامی دنیا و ثواب آخرت حاصل کند پیش از آنک ناگاه امیر اجل کمین برگشاید و او را از سر تخت مملکت برباید و رنج بردچندین ساله او بدست دشمنان دهد و آتش حسرت و ندامت و غرامت آن چنان در جان او مشتعل گردد که نایره آن بهیچ آبی جز آب رحمت منطقی نشود دولت این جهان اگرچه خوش است دل مبند اندرو که دوست کش است هرکرا همچو شاه بنوازد چون پیاده بطرح بندازد هست دنیا و دولتش چو سراب در فریبد ولیک ندهد آب بس که آورد چرخ شاه و وزیر ملکشان داد و گنج وتاج و سریر کارها را بکام ایشان کرد خلق را جمله رام ایشان کرد تاچون نمرود مایه دار شدند همه فرعون روزگار شدند خون درویشکان مکیدندی مغز بیچارگان کشیدندی همه مشغول ماه و سال شده همه مغرور جاه و مال شده ناگهان تندباد قهر وزید وز سر تخت شان بتخته کشید تنشان را بخاک ریمن داد ملکشان را بدست دشمن داد وزر اینها بدان جهان بردند مالشان دیگران همی خوردند وانک حقش بلطف خود بنواخت نیک و بد را بنورحق بشناخت باز دانست نار را از نور دل نبست اندرین سرای غرور باقی عمر خویشتن دریافت بصلاح معاد خویش شتافت غم آن خورد کو ازین منزل چون کند کوچ شادمان خوشدل هرچ از ملک و گنج و شاهی داشت برد با خویشتن جوی نگذاشت لاجرم چون رسید کار بکار رفت با صدهزار استظهار هرکرا دیده بصیرت بنور الهی منورست او را گذاشتن جاه و مال فانی مصور است باقیات صالحات که دستگیر و فریادرس مومن است اعمال صالحه بدنی است و خیرات باقیه مالی خواجه علیه السلام فرمود اذامات الانسان انقطع عمله الا عن ثلث صدقه جاریه او علم ینتفع به او ولد صالح یدعو له بالخیر چه دولت باشد شگرف تر از ان که بنده در گور خفته واز اعمال فرومانده هر نفس و هر لحظه طبقهای رحمت و کرامت از حضرت عزت ملایکه مقرب بدو میرسانند که این ثواب لقمه ای است که در مدرسه و خانقاه تو بفلان فقیه و درویش رسید یا ثواب استراحت و آسایشی که از بقاع خیرات تو بفلان بنده رسید که بر فلان پل بگذشت یا در فلان رباط در سایه دیواری نشست یا در فلان مسجد دو رکعت نماز گزارد هر پادشاهی را در ایام دولت خویش چنین سعادتها از خود دریغ نباید داشت که آن خیرات ناکرده نماند ولیکن چون او از خواب خوش دولت در آید مال و ثروت از دست رفته بود و او ازان سعادت محروم مانده باری اگر ازین سعادت محروم ماند زنهار و زنهار خودرا در معرض شقاوت ابطال خیرات دیگران نیندازد و بمثقال ذره ای سعی در تغییر و تبدیل اوقاف ننماید و از رایزنان بدسیرت فاسد عقیدت تقریر این معنی قبول نکند که ایشان بجهل و غفلت در خون و جان و ایمان خویش سعی میکنند و خبر ندارند که دعای بد چندین هزار مستحق مظلوم که همه اهل خیر و صلاح باشند کدام عاقل اختیار کند و همت ارواح چندین هزار بانی خیر کدام معتقد در عقب خویش روا دارد باشدکه در بقعه ای بخیری مقبول افتاده باشدو روح بانی آن خیر را در حضرت عزت بدان وسیلت قربتی پدید آمده پیوسته دران حضرت مظلمه خویش عرضه میدارد که خداوندا من مال خود از نفس خود بازگرفتم وفرزندان را محروم گردانیدم واز بهر رضای توبر بندگان تو وقف کردم فلان ظالم آن خیر من باطل میکند و بندگان ترا محروم میگذارد و با حضرت تو این دلیری مینماید چه گویی از عهده این واقعه که بیرون تواند آمد خصوصا چون اوقاف بسیار بود و مطالبان بسیار نعوذبالله من عذاب النار وزنهار اگر جاهلی یا عالمی مداهن رخصت دهد که مال اوقاف را در چیزی دیگر صرف شاید کرد یا بلشکر توان داد که بدان غزا کند یا بعمارت پلی یا رباطی یا ثغری یا سدی توان کرد بدان مغرور نشود حاشا و کلا این هیچ روا نبود الا بمصرف خویش هر وقف بمصب استحقاق صرف کنند بشرط واقف و الا آنک فتوی دهد و آنک فرماید و آنک مباشر آن شغل بود و آنک تواند و دفع نکند جمله در وزر و بال و مظلمه آن باشند و فردا جمله مستحقان اوقاف خصم ایشان گردند و داد خویش طلبند بر پادشاه واجب است که هر وقف که درممالک او بود بشرط واقف بر مستحقان ان مقرر دارد و بر اوقاف امینی صاحب دیانت مشفق که اهل آن کار باشد گمارد تا در عمارات اوقاف کوشد و دست ظلمه و مستأکله ازان کوتاه دارد و حق بمستحقان رساند چون چنین کند چندانک واقفان را ثواب دهد حق تعالی آن پادشاه را ثواب دهد این ضعیف وقتی در شام چنان شنید که ملک صلاح الدین رحمه الله علیه را عادت چنان بودی که چون شهری بگرفتی در انجا بنای خیری کردی چون دیار مصر گرفت با قاضی فاضل رحمه الله علیه که وزیر او بود گفت میخواهم که در اینجا خانقاهی بسازم قاضی گفت من میخواهم که در دیار مصر ملک اسلام هزار بقعه خیر بنا کند گفت چگونه میسر شود قاضی گفت در دیار مصر هزار بقعه خیر بیش بناکرده اند و خللی عظیم بدان اوقاف راه یافته اگر ملک اسلام بفرماید تا آن اوقاف بحال عمارت باز آرند و از تصرف مستأکله بیرون آورند و بامینی متدین سپارند تا بمصرف میرساند ثواب آن جمله او را باشد و چنان بود که آن خیرات او بنا فرموده بفرمود تا چنان کردند و یقین بباید دانست که هر خلل که درعهد پادشاهی در اوقاف پدیدآید حق تعالی جمله ازان پادشاه بازخواست کند تا این کار معظم را خوار نشمرند و خود را از وبال آن نگه دارند و همچنین از بهر شفقت بر احوال خلق باید که پادشاه بر درگاه حاجبی یا قصه داری معتمد دیندار نیکو عقیدت نصب فرماید تا احوال مظلومان و حاجتمندان بقصه یا بپیغام عرضه میدارد و پادشاه قضای حوایج ایشان از مهمات و واجبات خویش شناسد و غنیمتی بزرگ شمرد و بر پادشاه واجب است که هر کجا ثغر کافر باشد امیر مردانه شجاع دلاور کارآزموده مصاف دیده دیندار باحمیت و غیرت اسلام نشاند با لشکری تمام و نان و اقطاع تمام دهد و آنگه بفرماید تا یک شب نیاسایند همه روز بتاختن و جهاد مشغول باشند و اگر محتاج مدد شوند مدد فرماید تا پیوسته قوی دست و چیره و خوشدل باشند و بهر فتحی که براید نواخت و تشریف و استمالت تازه فرستد تا بدان دلیری و استظهار جان فدا کنند ودر قهر و قمع اعدای دین کوشند نه چنانک غفلت بر زند و مهمل گذارند تا کافر مستولی شود بر بلاد اسلام تاختن کند و هر وقت چندین هزار مسلمان بقتل آورد و اسیر برد و برده گیرد از اهل و عیال و اطفال مسلمانان که این جمله عهده در ذمت پادشاه وقت باشد واز عهده جواب آن او را بیرون باید آمد و دیگر بر پادشاه واجب است که چون بشهری یا ولایتی شحنه ای یا والیی فرستد کسی عاقل متمیز دیندار فرستد که دروی سیاست و دیانت و مروت بود تا بشرایط آن شغل بوجه خویش قیام تواند نمود ظالمی نباید که همه خون رعیت ریزد و غافلی نباید که مصالح رعیت مهمل گذارد و دیگر چون قاضیی بشهری و ولایتی فرستد باید که عالم و عاقل و دیندار و صالح فرستد که دست کشیده دارد از مال ایتام و مواریث و اوقاف ورشوت و امثال این و خدمتکاران مصلح معتمد و متدین دارد که در دعاوی میل و حیف نکنند و بطمع حق باطل و باطل حق نکنند این معنی درین روزگار دشوارتر دست دهد زیرا که بیشتر قضا بخدمتی میدهند نه باهلیت بضرورت هر که خدمتی دهد خدمتی گیرد فی الجمله چون پادشاه تتبع احوال هر طایفه ای کند و از معاملات هر صاحب عمل و صاحب حکم باخبر باشد و درد مسلمانی دامن جان او گرفته باشد تا درممالک او حیفی و ظلمی نرود کارها زود بصلاح باز آید و نااهلان اهل گردند که الناس علی دین ملو کهم و اگر عمر بغفلت گذارد و دربند هوا و شهوت و لذت وقت خویش باشد و غم رعیت نخورد ظالمان زود مستولی شوند و اصحاب مناصب تطاول کنند و مستحقان را محروم گردانند و کفار استیلا یابند و مسلمانان را مشوش دارند و خونهای بناحق ریخته شود مالهای غربا و تجار در معرض تلف افتد و فساد آشکارا گردد و چندان انواع بلا و فتنه پدید آید که در عبادت نگنجد و وبال جمله در گردن پادشاه ظالم فاسق باشد خواجه علیه السلام ازینجا فرمود ان شر عبادالله یوم القیامه امام جایر حرق هزارباره گدایی بر چنین پادشاهی فضیلت دارد زیرا که خواجه علیه السلام میفرماید ما من راع لایحوط رعیته بنصیحته الا اکبه الله بمنخره فی النار و همچنین میفرماید ما من امیر عشیره الا یوتی به یوم القیامه مغلوله یده الی عنقه اطلقه الحق او ابقه الجور هر فرازی را مناسب آن نشیبی بود چنانک هیچ مرتبه ای بلندتر و شریفتر از مرتبه پادشاهی نیست چون بوجه خویش بود سودش آنک خواجه علیه السلام فرمود مامن احد افضل منزله من امام ان قال صدق وان حکم عدل و ان استرحم رحم زیانش هم مناسب آن بود و صلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل سیم قال الله تعالی و اجعل لی وزیرا من اهلی الایه و قال النبی صلی الله علیه و سلم اذا ارادالله بملک خیرا جعل له وزیرا صالحا فان نسی ذکره و ان ذکر اعانه بدانک وزارت تلو سلطنت ورکن اعظم مملکت است و هیچ پادشاه را از وزیر صالح صاحب رای مشفق کافی داهی عالم عامل چاره نیست پادشاهی خداست جل جلاله که محتاج وزیر و مشیر نیست زیرا که حضرت جلت او را مثل و شبیه و نظیر نیست باقی همه انبیا علیهم السلام محتاج وزیر و مشیر بودند چنانک حق تعالی خبر میدهد از حال موسی علیه السلام که از حضرت عزت وزیر میخواهد واجعل لی وزیرا مرا وزیری کرامت کن که پشت من بدو قوی بود و خواجه علیه السلام فرمود که لی وزیران فی السماء و وزیران فی الارض فاما وزیران فی اسماء جبرییل و میکاییل و اما وزیران فی الارض ابوبکر و عمر و چون در مملکت وزیری کامل محترم نبود مملکت را شکوه وزیب نبود مثال مملکت بر مثال خیمه ای است ستون آن خیمه وزیر صاحب رای است و طنابهای آن امرا اند خرد و بزرگ چنانک طناب بعضی بزرگتر و بعضی خردتر بود و دیگر اجناد آن طنابهای خرد که در دامن خیمه بود حلقه کرده و نواب و عمال و دیگر اصحاب چون آن طنابها که در شرجه خیمه بود و بحقیقت میخهای آن خیمه تا پایدار تواند بود عدل و انصاف پادشاه است که اگرچه امرا و وزرا و اجناد بسیار باشند و قوت و شوکت و آلت وعدت بیشمار بود مملکت جز بعدل قرار نگیرد و ثابت نشود چنانک خیمه را اگر چه ستون و طناب تمام بود ولیکن جز بمیخ قرار نگیرد و تا در گوشه ای یک میخ درمیباید خلل آن در خیمه ظاهر میشود و خواجه علیه السلام ازینجا فرمود الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم و چون وزیر بمثابت ستون است خیمه مملکت را چندانک با رفعت تر وعالی قدرتر بود خیمه مملکت ازو بشکوه تر و بازیب تر باشد ولیکن وزیر باید که چون ستون چهار خصلت درو باشد راستی و بلندی و ثبات و تحمل و وزیر را سه حالت است اول حالت میان او و خدای دوم حالت میان او و پادشاه سیم حالت میان او و اجناد و رعیت در هر سه حالت باید که آن چهار خصلت را کار بندد در هر حالتی بمعنی مناسب آن حالت چنانک در حالت اول که میان او و خدای است راستی پیشه کند بدان معنی که حق تعالی میفرماید فاستقم کما امرت راست باش چنانک ترا فرموده اند یعنی بر جاده شریعت راست رو باش که صراط مستقیم آن است چنانک فرمود و ان هذا صراطی مستقیما فأتبعوه و پیوسته در هر کار که باشد جانب خدای نگه دارد و از ان احتراز کند که کار بصورت باخق راست کند و جانب خدای مهمل گذارد که سر همه کژیها این است ولیکن با خدای کار راست دارد اگر جانب خلق کژ گردد ازان غم من کان لله کان الله و له و اما بلندی گوش دارد بدان معنی که بلندهمت باشد و بزخارف جاه و مال دنیا فریفته نگردد و سر بدین جیفه دنیا فرو نیارد چیست دنیا و خلق و استظهار خاکدانی پر از سگ و مردار درغرورش توانگر و درویش شاد همچون خیال گنج اندیش جاه و مال دنیا بر مثال زاد و راحله شناسد و امتداد ایام عمر را بر مثال اشهر حج و اجل محتوم را بر مثال موسم و روز وقفه و خود را قاصد بیت الله دارند و یقین شناسد که زاد و راحله بدان جهت بوی داده اندتا بادیه صفات نفس اماره بدان قطع کند که حجاب میان او و کعبه حضرت که مقصد و مقصودست جز بادیه نفس نیست پس اگر او را کار شط هوا خوش آید ببغداد طبیعت فرود اید و هر روز شتران را میآراید واز آلت و عدت سفر تجملات حضر میسازد و از شراب شهوات خود را مست غفلات میگرداند و قافله ها بر وی میگذرد تاناگاه موسم درآید و دیگران حج گزارند و او را در دست جز باد حرمان و بر سر خاک خجلت و در دیده آب حسرت و در دل آتش ندامت نماند این واقعه کسی است که جاه و مال دنیا را که وسیلت سعادت ابدی میتوان ساخت مهمل و ضایع فروگذارد و ازان بتنعم و تجمل قانع شود اماآنها که جاه و مال دنیا را که وسیلت درجات بهشت و قربات حق است زاد و راحله سفر هندوستان هوای نفسانی کنند و وسیلت شهوات و تمتعات حیوانی سازند از راه مقصد و مقصود پشتاپشت افتند و هرگز جمال کعبه وصال نبینند و در مرتبه اولیک کالا نعام بل هم اضل فرومانند نصیبه ایشان این بود که ذرهم یاکلوا و یتمتعوا و یلههم الا مل فسوف یعلمون پس چون مرد بلندهمت بود بدین مزخرفات فانی مغرور نشود و نظر بر درجات آخرت و مقامات عالی نهد وجاه و مال دنیاوری را وسیلت قربت وقبول حق سازد و اما نبات بدان معنی است که در کار دین درست یقین و ثابت قدم باشد و کاری که از برای نظر خلق و ملامت و تغییر ایشان از آن روی نگرداند و از کس نترسد که خاصیت خاصگان حق این است که یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لایم و اما تحمل بدان معنی است که در کشیدن بار امانت تکالیف شرع که اهل آسمان و زمین از تحمل آن عاجز آمدند که انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها تجلد و تصبر و تحمل نماید و در امانت خیانت نکند تا قدم او برسلوک جاده راه حق راسخ گردد تا آن روز که خطاب در رسد که ان الله یأمرکم ان تودوا الامانات الی اهلها او ببهانه رد امانت سرخ روی بحضرت صاحب امانت در رود بار امانتش بدل و جان کشیده پس در بارگاه عزت بی بار میرویم با ظلمت نفوس و طبایع درآمدیم در جان هزار گونه ز انوار میرویم زان پس که بوده ایم بسی در حریم جهل این فضل بین که محرم اسرار میرویم عمری اگرچه در ظلمات هوا بدیم آب حیات خورده خضروار میرویم گرچه چو چرخ کور و کبود آمدیم لیک با صدهزار دیده فلک سار میرویم در نقطه مراد بدین دور ما رسیم زیرا بسر همیشه چو پرگار میرویم اما حالت دوم که میان وزیر و پادشاه بود همان چهار خصلت را کار بندد اول راستی بدان معنی که ظاهر و باطن با پادشاه یکی دارد و اندرون خویش را از آلایش خیانت وغل و غش صافی کند و در خدمت او بنفاق زندگانی نکند چنانک در حضور خوش آمد او گوید و بهر نیک و بد که کند یا گوید صدق الامیر زند و مزاج او نگاه دارد و چون بیرون آید مساوی او گوید و یا هر کس شکایت او آغاز کند تا او را در زبان خلق اندازد ببدی و نادانی و ظالمی یا چون خواهد که از بهر طمع خویش بر کسی حیفی کند بهانه بر پادشاه نهد که او چنین میفرماید و خویشتن را بری الساحه فرا نماید این جمله کژی و نفاق و خیانت بود راستی و اخلاص وامانت آن است که آنچ صلاح وقت دران باشد و رای صایب آن اقتضا کند آن را در حضرت پادشاه دیباچه ای نیکو نهد و درکسوت عبارتی هرچ لطیف تر بعد از رعایت آداب سلطنت بوقت فرصت عرضه دارد واگر نیز پادشاه را بران سخن اعتراضی یا استدراکی افتد آن را نهی ننهد و تخطیه سخن او نکند که پادشاهان را بفر یزدانی فراستی ملوکانه باشد و گفته اند کلام الملوک ملوک الکلام سخن او بسمع رضا اصغا کند و عاشق سخن خویش نباشد و درآن سخن تأملی شافی واجب شمرد اگر بران مزیدی روی نماید از سر تأنی عرضه دارد فی الجمله کلمه الحق باز نگیرد اما وقت و فرصت و حالت پادشاه گوش داردتا در وقت ملالت او نیفتد یا در وقت خشم که حجاب نظر حق بین شود بقدر وسع آنچ حق و صواب و صلاح باشد در نهاد او مینشاند بلطایف الحیل تا طریق راستی و اخلاص برزیده باشد خصلت دوم و آن بلندی است در حضرت پادشاه بهمت بلند زندگانی کند و بر کاکت و خست طبع طمعهای فاسد نکند و نظر بر هیچ چیز نیندازد و در التماسات پراکنده بسته دارد و خود را عزیز النفس و قانع و کوتاه دست دارد که پادشاه چون بنور فراست این اخلاق مشاهده کند مقبول و محبوب نظر او افتد در توقیر و احترام او بیفزاید و آنچ مقصود باشد زیادت از آن با حسن الوجه حاصل شود و آب روی بیفزاید و نام نیکو منتشر گردد خصلت سیم و آن ثبات است باید که در خدمت پادشاه وفادار و نیکو عهد و ثابت قدم باشد تا اگر معارضان و معاندان پادشاه خواهند که او را بفریبند بهیچ نوع نتوانند فریفت و اگرچه بسی جاه و مال برو عرضه کنند بهیچ از راه نرود خصلت چهارم تحمل است باید که حمول و بردبار باشد و برانچ پادشاه در حالت غضب وحدت و سورت گوید یا کند با او یا با دیگری بتلطف و سکون بپیش باز اید و کلماتی گوید که اطفاء نایره آتش غضب او کند و از کلماتی که خشم انگیز و حقد آمیز باشد احتراز نماید و چون پادشاه را واقعه ای افتد یا جاذبه ای پیش آید از قبل خصم اگر بمصابرت و سکونت و تدبیر صالح و رای صایب آن کار را تدارکی تواند کرد که پادشاه را حرب و قتال نبایدکرد و در معرض خطر نباید افتاد بکند که والصلح خیر واگر معرضی باشد که معالجت آن بتیغ آبدار توان کرد و مرهم موافقت و مرافقت نافع نیفتد و پادشاه میل بقتال کند او را درآن قاتر نگرداند و بددلی ندهد که دل شکستگی آرد لاسیما که با کفار باشد او را بران حریص و دلیر گرداند و مدد و معاونت نماید و اگر او هراسان و مخوف بود آن خوف از دل او بردارد و او را بخدای امیدوار و مستظهر گرداند ودل او بفتح و نصرت حق قوی گرداند که الا ان حزب الله هم الغالبون و اگر لشکر اندک بود دل در خدای بندد که کم من فیه قلیله غلبت فیه کثیره باذن الله الایه و در کل احوال باید که آنچ صلاح دین و ملک و رعیت دران باشد در پیش اونهد و مداهنه نکند و آنچ بمفسدت تعلق دارد او را دلسردی دهد و بهخیرات دلالت و اعانت میکند تا بر قضیه اشارت نص ان نسی ذکره وان ذکر اعانه کار کرده باشدو چون وزیر بدین آداب واخلاق که نموده شد آراسته باشد پشت پادشاه بدو قوی بود و از ان جمله باشد که حق تعالی منت نهاد بر موسی علیه السلام بوزارت هرون چنانک فرمودسنشد عضدک باخیک و نجعل لکما سلطانا فاما حالت سیم که میان وزیر و حشم و رعیت است باید که همان چهار خصلت را نگه دارد و رعایت کند اول راستی و راستی با حشم و رعیت بدان وجه باشد که بر احوال ایشان مشفق بود و پیوسته بغمخوارگی و تیمار داشت ایشان مشغول باشد چنانک خشم بابرگ و نوا و آلت وعدت بود و رعیت آسوده و مرفه باشند و بر ایشان باری نبود و این معنی وقتی دست دهد که وزیر در عمارت و زراعت ولایت کوشد و پادشاه در بند جمع مال نباشد که اگر در نهاد پادشاه آفت حرص جمع مال پدید آید بضرورت ظلم و بدعت نهادن آغلز کند و جامگی لشکر در نقصان اندازد هم رعیت خراب شود و هم حشم بی برگ ماند و چون رعیت خراب شود ولایت خراب گردد و چون حشم بی برگ ماند ملک در تزلزل افتد و توقع آفات و فتن و خللهای عظیم توان داشت که بعد از آن خز این روی زمین دفع آن نتواند کرد در بند آبادانی ولایت و رعیت باید بود که حشم را ازان ببرگ توان داشت و چون حشم با برگ و دلخوش بود در مملکت توان فزود و چون ملک بر جا باشد همه جهان خزانه پادشاه بود و وزیر نباید که از بهر تقرب بپادشاه در مملکت بدعتها نهد که دوستی نباشد بلک دشمنی تمام بود پادشاه را بدنامی دنیا و عقاب آخرت و خشم خدای اندوختن بلکه دران کوشد تا در ادرارات و معایش و انظار افزاید و صدقات و صلات او بصادر و وارد و ایمه وزهاد و عباد و اهل دین میرسد پیوسته که آن پشتیوان مملکت و استدامت سلطنت بود و موجب قربات و درجات آخرت و وزیر از خاصه خود همچنین باید که در خیرات کوشد و در گاه خود بر اصحاب حوایج گشاده دارد و تنگساری و تنگ خویی و تکبر با خلق خدای نکند و بخلق خوش و کرم و مروت با خلق زندگانی کند اما خصلت دوم و آن بلندی است باید که با حشم و رعیت ببلند همتی تعیش کند چنانک طمع بخدمتی ورشوت ایشان ندارد و پیوسته نتیجه کرم و مروت خود بدیشان میرساند خصلت سیم و آن ثبات است باید که با حشم و رعیت ثبات برزد بدان وجه که چون امیری را اقطاعی تربیت فرمود یا عاملی را بعملی نصب کرد یا منصبی بکسی تفویض فرمود از گزاف تغییر و تبدیل بدان راه ندهد و سخن اصحاب اغراض مسموع ندارد بی بینتی چنانک میفرماید یا ایها الذین آمنوا ان جایکم فاسق بنبا فتبینوا الایه و چون خیانت و جنایت کسی محقق شود البته دران مواسا و مدارا نکند و در مکافات اهمال نبرزد و گوش دارد تا بر درگاه جمعی را بر شوت و خدمت از راه نبرند و که ایشان حق بپوشانند و بشفاعت و دفع برخیزند که دیگران را جرات افزاید و دست ظلم و تطاول بر رعیت گشاده شود و بر وزیر واجب است که چون کسی را بشغلی یا منصبی یا عملی نصب خواهد کرد احتیاط کند و باستحقاق کار فرماید که جمله خلل در مناصب دینی و دنیاوی ازین وجه پدید آمد که اشغال و مناصب بمستحقان آن ندادند بکسانی دادند که خدمتی دادند و بر درگاه مربی بدست آوردند در اهلیت ایشان ننگریستند و آنها که اهلیت کارها و مناصب داشتند از تعزز نفس و عزت دین روا نداشتند که بر درگاه ملوک گردند و هراهل و نااهل را خدمت کنند و و طال بقا زنند و پادشاهان را کمتر همت آن بود که اهل هر شغل را طلب کنند و بقدر استحقاق او او را اشغال فرمایند لاجرم بیشتر مناصب دینی بدست نااهلان افتاد و هر چه دران باب نه بر وجه استحقاق میرود از تقصیر وزرا و حجاب و نواب حضرت بود که متفحص احوال نباشند و اهل هنر و فضل و دیانت را طلب نکنند و هنرمندان را در گوشه ها ضایع گذارند و با طماع فاسده اعمال و مناصب بنا اهلان فرمایند اما خصلت چهارم تحمل است باید که وزیر همچون ستون خیمه که با جملگی خیمه میکشد بار جملیگ حشم و رعیت و مملکت بر سفت همت و شفقت میکشد و بنظر رحمت بر رعیت مینگرد و اگر ازیاشن بسی خرده ها در وجود آید که بخاصه او تعلق دارد در گذارد و عفو کند و حلم و تحمل نماید مگر آنچ بخلل ملک باز گردد که تدارک واجب بود و باید که ملالت را بطبع خود راه ندهد که مصالح ملک و رعیت بدان مختل و مهمل ماند و باید که از احوال ملک و رعیت و دوست و دشمن و ملوک و ممالک دیگر جمله متفحص و مستخبر باشد تا از هر نوع که خللی دینی یا دنیاوی روی نماید قبل الوقوع بتدارک مشغول شود که چون واقعه حادث شد تدارک دشوار دست دهد یقین شناسد که بدین خصال که نموده آمد با خدای و پادشاه و رعیت اگر زندگانی کند و در همه احوال نیتی مخلصانه با آن ضم کند چنانک در ضمیر خود چنان اندیشد که این جمله خدمت پادشاه را و رعیت را از برای رضای خدای و تقرب بحضرت او میکنم و در آن میکوشم تا راحتی و آسایشی از من بمومنی رسد و دفع شری از مظلومی بکنم و ظالمی را از ظلم باز دارم و بدان تقرب جویم بحق که خواجه علیه السلام میفرماید انصر اخاک ظالما او مظلوما قیل یا رسول الله انصره مظلوما فکیف انصر ظالما فقال تمنعه من الظلم فذلک نصرک ایاه پس هر حرکت و سعی و تحمل و صبر و راستی و سکون و ثبات و امر و نهی و عدل و انصاف و خدمت و تواضع و رنج و مشقت و داد و ستد و دخل و خرج و گفت و شنید که با دوست و دشمن و خاص و عام و پادشاه و رعیت کرده و نموده باشد هر یک موجب قربتی و رفعت درجتی شود در حضرت عزت بشرط آنک از آلایش متابعت هوا و رعونت نفس و کبر و نخوت خواجگی و بطر تنعم و بارنامه حاکمی و ارارت خلق پاک و محفوظ باشد تا قبول حق را شاید که ان الله طیب لا یقبل الا الطیب و همچنین دیگر نواب و عمال و اصحاب چون در کار خویش هر کسی امانت و دیانت بحای آورد و خود را بقدر حال خویش بدین خصال که نموده آمد متحلی گرداند و جانب خدای گوش دارد و در تخفیف رعایا کوشد مستوجب درجات و قربات گردد و باید که وزیر را واین جماعت را او رادی و اوقاتی نیز باشد چنانک از شب قدری بر خاستن و بذکر مشغول بودن بدان شرایط که در فصل ذکر رفته است و با مداد و نماز دیگر ساعتی هم بذکر و قرآن خواندن مشغول شدن تا از جمله آنها باشند که مدح ایشان میفرماید یدعون ربهم بالغدوه و العشی یریدون و جهه و اگر همه روزه زفان بذکر لا اله الا الله مشغول تواند داشت در آمدن و رفتن و نشستن و وقت خفتن الا بوقت ضرورت این خود دولتی تمام بود و ازانها باشد که الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و صلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل چهارم قال الله تعالی و الذین اوتوا العلم درجات و قال النبی صلی الله علیه و سلم العلما و رثه الانبیاء و قال علما امتی کانبیاء بنی اسراییل بدانک علم شریف ترین و سیلتی است قربت حق را و صفت حق است و بوسیلت علم بدرجات علی میتوان رسید که والذین او توا العلم درجات ولیکن بدان شرط که با علم خوف و خشیت قرین بود زیراک سر همه علمها خدای ترسی است و حق تعالی عالم کسی را میخواند که او خشیت دارد و خدای ترس بود که انما یخشی الله من عباده العلماء و هر چند که علم بیافزاید خشیت میافزاید چنانک خواجه علیه الصلوه فرمود انا اعلمکم بالله و اخشیکم منه و نشان خشیت آن است که بدان علم کار کند و آن را وسیلت درجات آخرت سازد نه وسیلت جمع مال و اکتساب جاده دنیاوی و تمتعات بهیمی و هر کس که بدان عمل نکند و وسیلت مال و جاه دنیاوی سازد او جاهل است بحقیقت نه عالم و حق تعالی مثل او حاشا بدر از گوش زده است که مثل الذین حملوا التوریه ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفارا و علم میراث انبیاست علیهم السلام و ان الانبیا لم یور ثوا دینارا و لا درهما و لکنهم یورثوا العلم فمن اخذ به فقد اخذ بحظ وافر و انبیا علیهم اسلام دو نوع علم میراث گذاشتند علم ظاهر و علم باطن علم ظاهر آن علم نافع است که صحابه رضی الله عنهم از قول و فعل خواجه علیه السلام گرفته اند تا بعین وایمه سلف تتبع آن کرده وخوانده و آموخته و بدان عمل کرده از علم کتاب وسنت و تفسیر و اخبار و آثار وقفه و آنچ از توابع اینهاست و علم باطن معرفت آن معانی است که بی واسطه جبرییل از غیب الغیب در مقام اوادنی در حالت لی مع اله وقت زقه جان خواجه علیه الصلوه میکردند که فاوحی الی عبده ما اوحی و از ولایت نبوت جرعه آن جامهای مالامال بر سنت کرام بر جان و جگرسوختگان عالم طلب میریختند که ماصب الله فی صدری شییا الا و صبیته فی صدر ابی بکر و همچنانک علم ظاهر انواع بسیار است تنوع علم باطن زیادت است چون علم ایمان و علم اسلام و علم احسان و علم ایقان و علم عیان و علم عین و علم توبت و علم زهد و علم ورع و علم تقوی و علم اخلاص و علم معرفت نفس وعلم صفات و آفات نفس و علم معرفت دل و علم صفات واطوار و احوال دل و علم تزکیت و تربیت نفس و علم تصفیه و پرورش دل و علم فرق میان خواطر نفسانی و شیطانی ودلی و عقلی و ایمانی و ملکی و روحانی و رحمانی و علم فرق میان اشارت و الهام و خطاب وندا و هاتف و کلام حق و علم تهذیب اخلاق وعلم تبدیل صفات و علم تخلق باخلاق حق وعلم مشاهدات وانواع آن و علم مکاشفات و تفاوت آن و علم توحید و تفاوت آن و علم صفات جلال وعلم معانی صفات و علم تجلی صفات و علم تجلی ذات و علم مقامات و علم احوال و علم قرب و بعد و علم وصول و علم فنا و علم بقا و علم سکر و علم صحو و علم معرفت و انواع آن و غیر این از علوم غیبی که برشمردن آن اطنابی دارد و این جمله آن است که سالکان این راه را بتعلم علم و علم آدم الاسماء کلها حاصل شود اما آنها که ازین سعادت محرومند چون ازین نوع علوم چیزی بشنوند بانکار پدید آیند چنانک خواجه علیه الصلوه میفرماید ان من العلم کهییه المکنون لایعلماها الا العملماء بالله فاذا نطقوا بها لاینکرها الااهل العزه بالله و ابوهریره رضی الله عنه ازینجا میگفت حفظت من رسول الله صلی الله علیه وسلم و عایین من العلم اما احد هما فقط بثثته و اما الآخر لوبثثته لقطع هذا البلعوم و علما سه طایفه اند یکی آنک علم ظاهر داند دوم آنک علم باطن داند سیم آنک هم علم ظاهر و هم علم باطن داند و این نادره بود در هر عصر اگر پنج کس در جمله جهان باشند بسیار بود بلکه برکت یکی از ایشان شرق و غرب عالم را فرا رسد و قطب وقت بود و عالمیان در پناه دولت و سایه همت او باشند و او آن عالم است که خواجه علیه السلام بدو تفاخر میکند که علما امتی کانبیاء بنی اسراییل ومیراث خواران انبیاء علیهم السلام ازین علمااند علی الحقیقه که میراث علوم ظاهر و علوم باطن ایشان یافته اند که ان العلما ورثه الانبیاء و علمای ظاهر هم سه طایفه اند مفتیان و مذکران و قضاه اما مفتیان اهل دراست و نظر و فتوی اند و اینها دو طایفه اند یکی آنک عالم دل و عالم زبان اند دریشان خوف و خشیت است با علم عمل دارند و با فتوی تقوی ورزند و تحصیل علم و نشر آن برای نجات و درجات کنند و نظر از جاه و مال دنیا منقطع دارند ایشان آنهااند که میفرماید انما یخشی الله من عباده العلماء دوم آنک عالم زبان جاهل دلند در دل ایشان از خدای خوف و حیا نبود و در علم آموختن و نشر کردن نیت تحصیل ثواب آخرت و قربت حق نبود بفرض تحصیل جاه و مال و قبول خلق ویافت مناصب تتبع علم کنند لاجرم هوا برایشان غالب شود و علم ایشان متابع هوا گردد و کار بهوا کنند و بعلم عمل نکنند و بر علمای متقی و دیندار حسد برند ودر پوستین ایشان افتند و برایشان افترا کنند و در مقام بحث بجدل با دید آیند و ایذا کنندو سخن بتوجیه نگویند و حق را گردن ننهند و خواهند که بجلدی و زبان آوری حق را باطل کنند و باطل رادر کسوت حق فرانمایند و اظهار فضل کنند ازین جنس علما از آنهااند که خواجه علیه الصلوه میفرماید اتقو کل منافق علیم اللسان یقول ما تعرفون و یفعل ماتنکرون و بحقیقت آن آفت که در دین ومیان امت بواسطه چنین عالم فاجر و زاهد جاهل پدید آمده است به هیچ چیز پدید نیامده است چنانک امیرالمومنین علی رضی الله عنه میگوید ما قطع ظهری فی الاسلام الارجلان عالم فاجرو ناسک مبتدع فالعالم الفاجر یزهد الناس فی علمه لمایرون من فجوره والمبتدع الناسک یرغب الناس فی بدعته لما یرون من نسکه لا جرم بشومی علما سوء و زاهدان مرایی و درویشان گدایی که از حریضی دین بدنیا میفروشند و پیوسته بر درگاه ملوک بمذلت میگردند و بدر امیران خواجگان باستخفاف درمیروند و بخواری و اهانت ایشان را خدمت میکنند و مدح و فضل میگویند و بنفماق ایشان را بدانج در ایشان نیست ستایش میکنند و بمداهنه بهر باطل که ایشان می کنند یا میگویند صدق الامیر میزنند و بطمع فاسد ترک امر معروف و نهی ممنکر می کنند تا حاصل کار یا درمی چند حرام ازیشان بستانند یا رشوتی دیگر بدهند و عملی و منصبی بگیرند اعتقاد امرا و خواجگان و لشکریان واردات پادشاهان فاسد ببود و قیاس کردند که جمله علما و مشایخ همین سیرت بد و خصال مذموم دارند تا بچشم حقارت بخواص حق و اولیای عزت نگرستند و بکلی روی از اینها بگردانیدند و از فواید خدمت و صحبت ایشان محروم ماندند و از نور علم و پرتو ولایت ایشان بی نصیب شدند در حدیث میآید که چنین عالمی که غرض او از علم دنیا باشد او را از ثواب علم نصیبه بیش از آن نیست که در دنیا از مال و جاه بیابد و در آرت اول آتش افروز دوزخ او بود از چنین علم که نافع باشد استعاذت واجب است چنانک خواجه علیه الصلوه فرمود اعوذبک من علم لا ینفع و علم لاینفع دو نوع است یکی علم شریعت چون بدان کار نکنند نافع نباشد اگرچه آن فی نفسه نافع بود و دوم علم نجوم و کهانت و انواع علوم فلسفه که آن را حکمت میخوانند و بعضی با کلام برآمیخته اند و آنرا اصول نام کرده تا بنام نیک کفر و ضلالت در گردن خلق عاجز کنند واین نوع غیرنافع است فی ذاته و اگر بدان عمل کنند مهلک و مفوی و مضل بوند و بسی سرگشتگان بدین علم از راه دین و جاده استقامت بیفتادند بغرور آنک ما علم معرفت و شناخت حقیقت حاصل میکنیم و ندانستند که معرفت حق بقرایت و روایت حاصل نشود الا برروش متابعت ظاهر و باطن محمد علیه السلام چنانک حق تعالی خبر میدهد که و ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لانتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله الایه پس مفتی متقی باید که ازین انواع علوم و آفات آن احتراز کند و در تخلیص نیت کوشد تا فتوی که دهد و درسی که گوید و مناظره ای که کند نظر بر ثواب آخرت و قربت حق ونشر علم و اظهار حق و بیان شرع و تقویت دین نهد و نفس را از رعونات علم پاک گرداند و از آلایش حرص و طمع تطهیر دهد که مذلت علما درحرص و طمع است چنانک میگوید آلوده شد بحرص درم جان عالمان وین خواری از گزاف بدیشان نمیرسد دردا و حسرتا که بپایان برسد عمر وین حرص مرد ریگ بپایان نمیرسد و در فتوی دادن احتیاط تمام بجای آرد تا بمیل نفس و غرض و علت فتوی ندهد و اگر وقفی در دست او باشد در آن تصرف فاسد نکند و مال حرام نستاند که چون لقمه آشفته ببود حرص و شهوت و حسد و ریا پدید آید آنگه هرچ در مدت عمر رنج برده باشد هباء منثور شود و از بدعتها بایدکه محترز باشد و بر جاده سنت و متابعت ثابت قدم بود و بر سیرت و اعتقاد سلف صالح رود و مذهب اهل سنت و جماعت دارد و اوقات و ساعات خویش موظف گرداند چنانک عمر عزیز هیچ در بطالت و هزل و لغو صرف نکند بامداد چون نماز صبح بگزارد بذکرو قرایت قرآن مشغول شود تا بر آمدن آفتاب و بعد از نماز دیگر ساعتی تا بشب هم بذکر مشغول شود تا باشارت واذکر اسم ربک بکره واصیلا عمل کرده باشد که در آن خیر بسیارست و چون آفتاب طلوع کرد دورکعتی بگزارد و بتدریس و افادت و استفادت علم مشغول شود و چون از آن بپرداخت نماز چاشت بپای دارد آنقدر که تواند از دو رکعت تا دوازده رکعت بعد از آن به مصالح معاش خویش و فرزندان و آسایش و رعایت حق ضروری نفس مشغول شود تا بین الصلوتین دیگر باره ببحث علمی یا مطالعه یا افادت مشغول بود تاآخر روز که به ذکر مشغول شود تا نماز شام گزارد و اگر بین العشایین احیا تواند کرد به ذکر و قرایت و اوراد سعادتی شگرفت بود و چون نماز خفتن گزارد سخن نگوید که سنت این است پس بمطالعه یا تکرار مشغول شود تا دانگی شب بگذرد پس ساعتی روی بقبله و نشیند بذکر مشغول شود چون خواب غلب کند از سر جمعیت و ذکر بر پهلوی راست روی بقبله بخسبد و بدل و زبان این دعا که سنت است میخواند که اللهم انی اسلمت نفسی الیک و وجهت وجهی الیک و الجأت ظهری الیک و فوضت امری الیک رهبه منک و رغبه الیک لاملجا و لامنجأ و لامفر منک الا الیک آمنت بکتابک الذی انزلت و بنبیک الذی ارسلت پس بدل و زبان ذکر میگوید تا با ذکر در خواب شود در خبر است که هر که بر وضو و ذکر خسبد روح او را بزیر عرش برند تا بطاعت حق مشغول بود و هر خواب که بیند صدق و حق بود که نوم العالم عباده این چنین خوابی است پس جهد کند که در میانه شب ساعتی برخیزد و بنماز تهجد که سنت خواجه است علیه السلام مشغول شود و آن سیزده رکعت نمازست با وتر وهر چند قراعت درازتر خواند فاضل تر بود و دیگر باره اگر خواهد بخسبد تا بوقت صبح برخیزد و تجدید وضو کند وبذکر مشغول شود تا وقت نماز و باید که ازین تعبدات بصورت بی معنی قانع نشود و پیوسته نفس را از نوعی مجاهده فارغ نگذارد و دل خویش را باز طلبد و از آنچ در فصول باب معاش از تزکیه نفس وتصفیه دل و تحلیه روح شرح داده ایم بقدر وسع حاصل میکند تا بتدریج بعضی حقایق او را روی مینماید و اسرار کشف میشود اندرین راه اگرچه آن نکنی دست وپایی بزن زیان نکنی اما مذکران سه طایفه اند یکی آنهااند که فصلی چند از سخنان مصنوع مسجع بی معنی یاد گیرند که از علم دینی دران هیچ نباشد و زفان بدان جاری کنند و آن نوع برزند و بغرض قبول خلق وجمع مال در جهان میگردند و بصدگونه تصنع و تسلس و شیادگری و بلعجبی پدید ایند تا چگونه مقصود دنیاوی حاصل کنند و بر سر منبر بمدح و مداحی ملوک و سلاطین و امرا و وزرا و صدور و اکابر و اصحاب مناسب و قضاه و حکام مشغول شوند تا بر جای پیغمبر علیه السلام چندین دروغ و بدعت روا دارند که بگویند و بکنند و بر سر منبر گداییها کنند و از ظالمان مال ستانند و توزیع خواهند تا گاه بود که از درویشان بحکم بستانند به دل ناخوشی و بیشتر آن بود که بریشان زکوه واجب نبود و از مردم زکوه ستانند حرام خورند و حرام پوشند و حکایتهای دروغ افترا کنند و احادیث موضوع و مطعون روایت کنند و گویند حدیثی صحیح است و خلق و جاهای مذموم کنند و بر خوش آمد ایشان سخن رانند و خلق را در بدعت و ضلالت اندازند و گاه بود که تعصبها کنند و فتنه ها انگیزند و عوام را بر تعصب اغرا و اغوا کنند اینها از قبیل علمای عالم زبان جاهل دلند و آتش افروز دوزخ دوم طایفه ایمه صالح اند که سخن از بهر خدای و ثواب آخرت گویند و ازبدعت و ضلالت دور باشند و از تفسیر و اخبار و آثار و سیر صلحا گویند بر جاده سنت و سیرت سلف صالح وخلق را بوعظ و نصحیت و حکمت با خدای و جاده شریعت و نوبت و زهد و ورع و تقوی خوانند چنانک حق تعالی میفرماید ادع الی سبیل ربک بالحکمه والموعظه الحسنه و خلق را نه به رجای مذموم دلیر گردانند و نه درمبالغت تخویف از کرم حق نومید کنند که آن هم مذموم است وخود را بآلایش طمع دنیاوی ملوث نکنند تاکلمه الحق توانند گفت و سخن بی طمع موثر آید که چون بحب دنیا و طمع آلوده بود سخن هم آلوده بود و از منشأ نفس آید نه آنچ آید حق بود ونه بر دل موثر آید و اگر نیز آنچ گوید حق گوید ولیکن از حق نیاید از سر باطل و هوا آید بر دل نیاید بزرگان گفته اند آنچ از دل آیدبر دل آید و در روایت آمده است که اوحی الله تعالی الی داود فقال یا داود لا تسألن عن عالم قد اسکرته حب الدنیا فاولیک قطاع الطریق علی عبادی و عبدالله بن عباس رضی الله عنهما روایت می کند از خواجه علیه الصلوه که فرمود علماء هذه الامه رجلان فرجل اتاه الله علما فبذله للناس و لم یأخذ علیه طمعا و لم یشتر به ثمنا فذلک یصلی علیه طیر السماء وحیتان الماء و دواب الارض و الکرام الکاتبین یقدم علی الله عزوجل یوم القیمه سیدا شریفا حتی یرافق المرسلین و رجل اتاه الله علما فی الدنیا فضن به عن عبادالله و اخذ علیه طمعا و اشتری به ثمنا یعذب حتی یفرغ الله من حساب الخلایق و در قوت القلوب شیخ ابوطالب مکی رحمه الله آورده است که و من اغلظ ماسمعت فیمن اتباع الدنیا بالعلم ماحدثونا عن عبیدبن واقد عن عثمان بی ابی سلیمان قال کان رجل یخدم موسی صلی الله علیه فجعل یقول حدثنی موسی صفی الله حدثنی موسی نجی الله حدثنی موسی کلیم الله حتی اثری و اکثر ماله وفقده موسی صلی الله علیه فجعل یسأل عنه فلایحس منه اثرا حتی جاءه رجل ذات یوم و فی یده خنزیر فی عنقه حبل اسوده فقال له موسی صلی الله علیه تعرف فلانا فقال نعم هو هذا الخنزیر فقال موسی یا رب اسالک ان ترده الی حاله حتی اسأله فیمااصابه هذا فاوحی الله تعالی الیه لودعوتنی بالذی دعانی به آدم فمن دونه ما اجیبک فیه ولکن اخبرک لم صنعت هذا به لا نه کان یطلب الدنیا بالدین تااین جمله حقیقت شناسند علمای دین و از حرص دنیا و طلب آن بدین احتراز نمایند که درین باب و عید بسیارست برین اقتصار نمودیم چون مذکر دنیاطلب بود و بدان شرایط و آداب و اوراد که مفتی رانموده آمد قیام نماید از آنها بود که یرفع الله الذین آمنو منکم والذین اوتو العلم درجات در روایت میآید از ابن عباس – رضی الله عنه – که علما را بر مومنان فضیلت است بهفتصد درجه میان هر درجه ای پانصد ساله راه است هر نصیحت و وعظ که چنین عالم فرماید بهر حرفی اورا قربتی و درجتی حاصل میشود و هر کس که بواسطه وعظ او توبه کند و بطاعت مشغول شود و روی بحق آرد جمله در کفه حسنات او باشد روز قیامت سیم طایفه مشایخ اند که بجذبات عنایت حق سلوک راه دین و سیر بعالم یقین حاصل کرده اند و از مکاشفات الطاف خداوندی علوم لدنی یافته اند و در پرتو انوار تجلی صفات حق بینای معانی و حقایق و اسرار گشته اند و بر احوال مقامات و سلوک راه حق وقوفی تمام یافته اند و از حضرت عزت و ولایت مشایخ بدلالت و تربیت خلق و دعوت بحق مأمور گشته بعد از انک عمری واعظ نفس خویش بوده اند که عظ نفسک فان اتعظت فعظ الناس والا فاستحی من الله و از واعظ والله فی قلب کل مومن قبول وعظ کرده اند و کمینگاه مکر وحیلت نفس نگاه داشته اند و بحکم فرمان بدعوت خلق مشغول شده و خلق را از خرابات دنیا و خمر شهوات و مستی غفلات باحظایر قدس و مجلس انس فی مقعد صدق و شراب طهور و تجلی جمال ساقی و سقیهم ربهم میخوانند و ذکرهم بایام الله و ایشان را از ذوق مشارب مردان میچشانند و سلسله شوق و محبت دل ایشان میجنبانند و بحسب عقل و شناخت و ذوق و شوق هر طایفه ای از شریعت و طریقت و حقیقت بیان میکنند تا هر کس حظ و نصیب خویش بقدر همت خویش برمیدارند که قد علم کل اناس مشربهم و اگر مرغ جانی که از آشیانه یحبهم پریده است بر شبکه ارادت میافتد و بدانه یحبونه در دام بلای عشق بند میشود آن شهباز سپید را که سخت بدیع و غریب افتاده است در کریز خلوت خانه می کنند و چشم هوای نفس او از جهان مرادات دو جهانی برمیدوزند و بطعمه ذکر پرورش میدهند تا آنگه که آن وحشت التماس بماسوای حق ازو منقطع شود و مقام انس حاصل کند مستعد و مستحق آن شود که نشیمن دست ملک سازد اینها خلاصه آفرینش و خلیفه حق نایب و میراث دار انبیااند که علما امتی کانبیاء بنی اسراییل دیده هر کس بر جمال کمال ایشان نیفتد که در زیر قباب غیرت حق متواری اند مردان رهش زنده بجانی دگرند مرغان هواش ز اشیانی دگرند منگر تو بدین دیده بدیشان کایشان بیرون زدو کون در جهانی دگرند خلق ازیشان همین سروریش بینند که از خویش قیاس احوال ایشان بر خویش ودیگران کنند و ایشان را واعظی از واعظان یا عالمی از عالمان ظاهر شمرند و ندانند که لا یقاس الملایکه بالحدادین اما قضاه هم سه طایفه اند چنانک خواجه علیه الصلوه میفرماید القضاه ثلث قاضیان فی النار و قاض فی الجنه فرمود قاضیان سه اند دو در دوزخ اند و یکی در بهشت آن دو که در دوزخ اند یکی آن است که بعلم قضا جاهل باشد و از سر جهل و هوا و میل نفس قضا کند دوم آنک بعلم قضا عالم بود اما بعلم کار نکند بجهل و هوا کار کند و میل ومحابا کند و جانب خلق بر جانب خدای ترجیح نهد و رشوت ستاند و کتابت سجلات و عقودانکحه بقباله دهد و از آن مال و خدمتی ستاند و نیابتها در ولایت بمال و رشوت دهد و خدمتکاران را مستولی کند تا رشوتها ستانند و در ابطال حقوق کوشند و در اموال مواریث و ایتام تصرف فاسد کنند و تزویرات بردارند و باطلها را بحق فرانمایند و حق را بپوشانند و باطل کنند و امثال این چنانک تصرف در اوقاف بنا واجب نمایند ومناصب ومساجد و مدارس و خانقاهات بعلتها و غرضها و رشوتها بنااهلان و مستأکله دهند وتقویت اهل دین نکنند و کار احتساب وامر معروف و نهی منتکر مهمل گذارند و آنچ بابواب البر تعلق دارد که بر قاضی واجب بود غمخوارگی آن کردن ضایع گذارند این جمله آن است که بدان مستوجب دوزخ گردند و اما آن قاضی که در بهشت است مگر اشارت بدان است که خود در بهشت قاضی است و الا آنک در دنیا قاضی باشد رعایت این حقوق بر وجه خویش کجا تواندکرد خواجه علیه السلام ازینجا فرمود من جعل قاضیا فقد ذبح بغیر سکین تا این ضعیف در بلاد جهان شرق و غرب قرب سی سال است تا میگردد هیچ قاضی نیافت که از این آفات مبرا و مصون بود الا ماشاالله مع هذا اگر کسی از این خصال ناپسند پاک و مبرا بود و بضد این بخصال حمیده موصوف بر جاده شریعت و بدان سیرت و سریرت که شرح داده آمد عالم عامل در را متصف گردد و اوقاف خویش را بدان اوراد آراسته دارد و میان مسلمانان حکومت بر سنت و سیرت سلف صالح تواند کرد ولی من اولیاءالله باشد و خاص و گزیده حق بود و بهر حکومتی که بحق بگزارد و شفقتی که بر احوال خلق ببرد واقامت حدود شرع که بجای آرد درجتی و قربتی و رفعتی شریف یابد و از نادره جهان بود و بچنین قاضی تبرک نمودن و تقرب جستن واجب بود و صلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل پنجم قال الله تعالی و ابتغ فیما آتاک الله الدار الاخره الایه و قال النبی صلی الله علیه وسلم من اصاب مالا حلالا فکف به وجهه و وصل به رحمه و قضی به دینه و اقام به علی جاره لقی الله یوم القیامه و وجهه علی ضوء القمر لیله البدر ومن اصاب مالا حراما و کان مکاثرا و مفاخرا و مراییا لقی الله یوم القیامه و هو علیه عضبان بدانک مال ونعمت و جاه و دولت دنیا بر مثال نردبان است که بدان بر علو توان رفت و هم بدان بسفل فرو توان رفت پس مال و جاه را هم وسیلت درجات بهشت و قربت حق میتوان ساخت و هم وسیلت درکات دوزخ و بعدحضرت میتوان کرد چنانک حق تعالی بدین کیمیاگری سعادت اشارت کرد فرمود واتبغ فیما آتیک الله الدار الاخره یعنی بدانچ خدای ترا داده است از مال دنیا درجات اخروی را بطلب و آنچ نصیبه تست از دنیا فراموش مکن اشارت بدان است که از مال دنیا نصیبه تو آن است که در راه خدای صرف کنی نه آنچ بهوا خرج کنی یا بنهی که ما عندکم ینفد و ما عندالله باق و شرح آنچ در راه خدای صرف کنند آن است که مبین آیات بینات خواجه علیه الصلوه بیان فرمود که من اصاب مالا حلالا فکف به وجهه میفرماید هر که مالی حلال یابد و بدان آب روی و دین خویش نگاه دارد که از خلق استغنا جوید و مذلت طمع نکشد و با عزت قناعت بسازد و وصل به رحمه و با خویشان بدان مال صلت رحم بجای آورد و خویشان دو نوع اند بکی دنیاوی و ایشان را بمال مدد و معاونت کردن واجب است چنانک فرمود و آتی المال علی حبه ذوی القربی و جایی دیگر فرمود و ایتاء ذی القربی و دوم خویشان دینی اند چنانک فرمود انما المومنون اخوه صلت رحم اخوت دینی هم واجب است و تفصیل آن اخوت آن است که میفرماید دوی القربی و التیامی و المساکین و ابن السبیل و السایلین و فی الرقاب و دیگر فرمود وقضی به دینه و بدان مال قضای حقوق و دیون کند اگر کسی را در ذمه او مظلمه ای باشد یا بروی حقی بود یا دینی دارد بگزارد و زکوه بدهد بمستحقان آن چنانک از آفت ریا و سمعه و تفاخر و مباهات و تکبر و ترفع و ایذا و منت و توقع ثنا وصیت و شهرت و لاف و صلف و حیلت و مکر خدیعت محفوظ باشد که این جمله مبطل ثواب زکوه و صدقه است چنانک میفرماید یا ایهاالذین آمنوا لا تبیطلوا صدقاتکم بالمن و لاذی کالذی ینفق ما له ریاء الناس و بزرگان گفته اند در مال بیرون از زکوه حقوق است چنانک میفرماید و فی اموالهم حق للسایل والمحروم و در روایت از خواجه علیه السلام میآید انه قال فی المال حق سوی الزکوه و دیگر فرمود و اقام به علی جاره بمال خویش بادای حقوق همسایگان قیام نماید که همسایه را حق بسیار متوجه است خواجه علیه الصلوه میفرماید که پیوسته جبرییل مرا وصیت میکرد از بهر همسایه تا گمانم آمد که هسمایه را میراث خوار گردانید و در حدیثی دیگر میآید که من کان یومن بالله و الیوم الاخر فلیکرم جاره و بحقیقت بدانک مال وجاه دنیا بمثابت مس است اکسیر را چون کسی را علم اکسیر حاصل باشد هر چند مس بیش یابد زر بیش حاصل تواند کرد و علم اکسیر آن است که از مس سیاهی و کدورت و خفت و بی ثباتی بیرون برند و سرخی و صفا و ثقل و ثبات در وی پدید آورند چون بدین صفت گشت زر خالص باشد یکی هفتصد یا بیشتر شده در مال و جاه دنیاوی نیز چند صفت ذمیمه و آفت مودع است که اگر آن از ان بیرون کنند و چند صفت دیگر درآن افزایند اکسیری کرده باشند که سعادت ابدی و دولت سرمدی بدان حاصل شود اما صفات ذمیمه و آفات که در مال و جاه دنیا حاصل است ده است اول طغیان است که ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی و طغیان غفلت و بعد است از حق دوم بغی است که و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فی الارض و بغی فساد و ظلم است بر بلاد و عباد سیم اعراض است که و اذا انعمنا علی الانسان اعرض و نای بجا نبه و اعراض روی از خدای گردانیدن است و بهوا مشغول شدن و کفران نعمت کردن چهارم کبر و عجب است چنانک فرعون را بود بواسطه مال و جاه میگفت الیس لی ملک مصر و هذه الانهار تجری من تحتی پنجم تفاخرست و تفاخر بینکم و تکاثر فی الاموال و تفاخر فخر و خیلا کردن است بر اقران و تکبر و ترفع جستن براخوان و فراموش کردن حق ششم تکاثرست که الهیکم التکاثر و تکاثر مباهات نمودن و لاف زدن است بسیاری مال و از خدای غافل شدن هفتم مشغولی است که سیقول لک المخلفون من الاعراب شغلتنا اموالنا و اهلونا و مشغولی تضییع عمرست در جمع و حفظ مال و صرف و خرج آن در تحصیل مرادات دنیاوی و مستلذات نفسانی و تمتعغات حیوانی هشتم بخل است ولا یحسبن الذین یبخلون بما اتیهم الله من فضله هو خیرا بل هو شر لهم الایه و بخل منع حقوق مال است از ز کوه و صدقه و مدداخوان وصله رحم و اجابت سایل و اکرام ضعیف و اکرام جار و توسع نفقه بر عیال و خدم و حول تعهد علما و صلحا و تفقد غربا و ضعفا و امثال این نهم تبذیرست که ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین و تبذیر اسراف است در انفاق بر خلاف رضای خدای و فرمان حق و تصنییع مال در طلب جاه و منصب و سخاوت برای شهرت وصیت و ثنای خلق و نفقه کردن بر سفها و فاق و ظلمه و غلو و مبالغت نمودن در اتلاف بر ماکول و ملبوس و عمارت سرای و مسکن و مواضع فساد از کوشک و باغ و ایوان و در گاه و تکلف در اوانی فرشها و پرده ها و ایزار دیوارها و دیگر امتعه و آلات خانه و صرف مال در غلامان و کنیزکان و چهارپایان زیادت از حاجب ضروری و شرعی و مانند این اخراجات دهم غرورست که فلا تغر نکم الحیوه الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور غرور دل بر دنیا نهادن است و بمزخرفات او فریفته شدن و از آخرت و مرگ و حساب و ترازو و صراط و ثواب و عقاب فراموش کردن و از هیبت و عظمت و قهاری و جباری حق بیخبر ماندن و بکرم و لطف و رحمت خدای مغرور گشتن بی آنک طاعت او دارد یا از معصیت توبه کند این جمله آفاتی است که از مال و جاه دنیا تولد کند و سبب فتنه صاحب مال شود چنانک حق تعالی میفرماید انما اموالکم و اولادکم فتنه پس هر صاحب دولت را که سعادت مساعدت نماید و توفیق رفیق گردد تا اکسیر شریعت را بدستکاری طریقت بر مال و جاه مس صفت اندازد بعد از انک تنقیه آن ازین ده آفت که گفته آمد کرده باشد و ده خاصیت که ضد آن آفت است حاصل کرده جمله عین قربت و قبول حضرت و رفع درجت و مزید مرتبت و یافت حقیقت گردد که نعم المال الصالح للرجل الصالح و آن ده خاصیت اول علو همت است تا اگر جمله جهان مال و ملک او باشد بدان بر نشود و بدان بازننگرد و همه خدای و ازان خدای بیند و بچشم خوش آمد دران ننگرد تا طاغی نگردد تا متابعت خواجه علیه السلام کرده باشد اذ یغشی السدره ما یغشی مازاغ البصر و ما طغی دوم عفت است چون عفیف النفس بود ظلم و فساد بر خود و دیگران روا ندارد سیم توجه بحق است که انی وجهت و جهی للذی فطر السموات و الارض خود را و مال و ملک را همه از برای حق دارد و از دوستی همه روی بگرداند و روی بدوستی حق آرد و جمله را دشمن شناسد و دشمن را در دوست بازد که فا نهم عدو لی الا رب العالمین چهارم شکرست که و اشکر وا نعمه الله ان کنتم ایاه تعبدون بدین اشارت شکر مجرد الحمدلله گفتن نیست شکر حقیقی انفاق مال خدای است در راه خدای برای خدای بفرمان خدای بادید توفیق از خدای و شناخت عجز خویش از گزارد شکر خدای از بهی نهایتی نعمت خدای پنجم تواضع است که من تواضع لله رفعه الله و تواضع خویشتن شناسی است که باول حالت خویشتن نظر کند یک قطره آب مهین بود هر چه بران قطره زیادت بیند از قوت و شوکت و آلت و عدت و مال و نعمت و جاه و حرمت و عقل و کیاست و علم و معرفت جمله فضل و کرم و عاطفت و رافت و رحمت و نعمت حق شناسد بدان مفاخرت و مکاثرت و مباهات و تکبر و ترفع بر خلق خدای نکند تا بدین کفران آن عاریت بازنستاند که ولین کفر تم ان عذابی لشدید ششم سخاوت است السخاء شجره تنبت فی الجنه و حقیقت سخاوت آن است که مال خویش از خویش دریغ ندارد و مال او آن است که بدهد نه آنک بنهد چنانک درین معنی گفته اند منه مال کان ترا نیست ترا گردد چو در دادن شتابی اگر خواهی بنه تا باز یابند وگر خواهی بده تا باز یابی خواجه علیه الصلوه وقتی صحابه را گفت ایکم احب الیه ما له من مال وارثه فرمود کیست از شما که مال خویش از مال وارث خویش دوستر دارد جمله گفتند مامال خویش از مال وارث خویش دوست تر داریم خواجه علیه السلام فرمود مال شما آن است که بآخرت فرستید و مال وارث شما این است که اینجا بگذارید هفتم فراغت است که رجال لا تلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکر الله فراغت آن است که مال و ملک در دست دارد نه در دل و دل را خاص بذکر حق مشغول دارد تا بدان از حق باز نماند غیرت سلطان عشقش چون ز سر معلوم شد حجره دل خاص با سودای او پرداختند در گذشتند از زمان و از مکان مرغان او در هوای بی نیازی آشیانها ساختند اگر صاحب مال و جاه از مشغولی بدین مقامات و درجات نتوانست رسید باری بمال و جاه خویش طایفه ای را که اهل سلوک این مقامانند مدد و معاونت و تربیت فرماید و اسباب جمعیت و فراغت ایشان ساخته کند تا هر درجه که ایشان بمدد او حاصل کنند ثواب آن در دیوان او نویسند و ببرکت خدمت و محبت ایشان او را ازیشان گردانند و با ایشان برانگیزانند که المرء مع من احب هشتم تقوی است که ان اکرمکم عندالله اتقیکم تقوی آن است که از مال حرام و لقمه باشبهت و شهوات حرام و رعونات نفس و اخلاق بد و مخالفت فرمان اجتناب کند و در ادای او امر و واجبات و مفترضات جد بلیغ نماید و در اخلاص نیت کوشد تا آنچ کند از ریا و سمعت و مکر و حلیت پاک باشد نهم قوام است و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما قوام آن است که اعتدال نگاه دارد تا در وقت انفاق اسراف نکند و اسراف آن باشد که بر خلاف رضای حق بحظ نفس خرج کند اگر همه یک لقمه باشد وقتر آن بود که آنجا که نفقه باید کرد بروفق فرمان و رضای حق بازگیرد و نکند و قوام و اعتدال آن باشد که بانفاق در راه خدای مبالغت نماید اگر خود بجملگی مال بود چون ابوبکر رضی الله عنه و بدانچ بخاصه خود تعلق دارد ترک تکلف و رعونت کند در ماکول و ملبوس و مسکن و مرکوب و آلات خانه و اقمشه و امتعه میانه نگاه دارد تا بدان محجوب نشود دهم تسلیم و رضاست که الرضاء بالقضاء باب الله الاعظم تسلیم آن است که نفس و مال را چنانک در میثاق الست بربکم بخداوند فروخته است و بهشت خریده امروز تسلیم کند که وقت تسلیم امروز است تا فردا که وقت تسلیم بهشت باشد حق تعالی بهشت تسلیم کند که ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه و تسلیم نفس و مال بدان وجه باشد که نفس و مال ازان خود نداند ازان حق داند و خود را وکیل خرج حق بیند و خلق را بندگان حق داند تا تواند بنفس خویش بقول و فعل بمصالح ایشان قیام نماید و مال را برایشان بامر حق نفقه کند و بچشم حقارت بکس ننگرد و خود راتبع ایشان بیند و لقمه و خرقه بتبعیت بنفس فروخته میدهد و او را یکی بنده کمینه از بندگان خدای شناسد و منت بر کس ننهد و هر کس که ازو احسانی قبول کند او را برخود حقی واجب داند و منت دار او بود و بحکمی که خدای بر نفس و مال او راند راضی بود و در بلای او صابر باشد و دل بر جهان ننهد و بعشوه نفس و غرور شیطان مغرور نگردد و جان در معرض تسلیم دارد تا چه وقت طلب کنند و در حال تسلیم کند و دران کوشد که ازو مالی و ملکی که باز خواهد ماند وقف باشد بر بقاع خیر تا بعد از وفات او هر طاعت که دران بقاع میرود در دیوان او مینویسند همچنان بود که زنده باقی که هر کرا در حال حیات طاعت نیست او مرده است و هر کرا بعد از وفات طاعت است او زنده است پس اصحاب اموال و ارباب نعم چون مال و جاه دنیا را ازان ده آفت که نمودیم پاک گردانند و بدین ده خاصیت و خصلت مخصوص گردانند بکیمیای سعادت ابدی رسیده باشند و مال و جساه دنیای فانی را یکی صد و هفتصد و اضعاف مضاعفه درجات و مثوبات آخرت باقی و قربت و جوار حق گردانیده که مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله مایه حبه و الله یضاعف لمن یشاء و اگر در مدت عمر که بدست نیاز دام ارادت نهاده است و دانه مال و جاه پاشیده سپید بازی از خاصگان و محبوبان حق ازان دام دانه ای بر دارد و آن دانه اگر همه یک لقمه بود که جزوی از وی گردد و بهر تعبد که او حق را کند آن جزو دران شریک باشد ثواب آن نصیبه بصاحب این لقمه میرسد و آن صاحب دولتان را بعضی اوقات است که دران وقت قابل تصرفات جذبات الوهیت گردند دران حالت یک نفسه طاعت ایشان بمعامله اهل زمین و آسمان براید جذبه من جذبات الحق توازی عمل آلثقلین آنچ ازین حالت نصیبه آن صیاد آید اهل شرق و غرب محاسبه آن نتوانند کرد زیراک از عالم بی نهایتی الطاف حق مآید نظر هر کوته بین بر جمال کمال این حدیث نرسد و صلی الله علی محمد و آله

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل ششم قال الله تعالی من کان یرید حرث الاخره نزد له فی حرثه و من کان یرید حرث الدنیا الایه و قال النبی صلی الله علیه و سلم من یزرع زرعا او یغرس غرسا فما اکل منه الطیور و الدواب یکتب فی دیوان حسناته و قال اطلبوا الرزق فی خبایا الارض بدانک دهقنت و زراعت بازرگانی است با خدای و بهترین جمله و صنایع و مکاسب است اگر کسی بوجه خویش کند و اگر کسی را نظر معرفت بخشند باز بیند که خلافت حق است در صفت رزاقی و چون از سر نظر و بصیرت کسی بدین کار مشغول شود ثواب او را نهایت نبود و مراتب و درجات بلند یابد و اینها سه طایفه اند هر طایفه را آداب و شرایط است که چون بدان قیام نمایند بدرجه صدیقان و شهدا و صلحا برسند طایفه اول دهقانان اند که مال و ملک دارند و محتاج مزارعان و مزدوران و شاگردان باشند تا از بهر ایشان بزراعت و عمارت مشغول شوند شرایط و آداب ایشان آن است که اول بمال و ملک خویش مغرور نشوند و دل بران ننهند و دردست خود عاریت و امانت شناسند و بجملگی هر چ هست ازان خدای دانند که ولله ملک السموات و الارض و در بند جمع و ادخار و استکثار نباشند و بچشم حقارت بشاگردان و مزدوران درویش ننگرند و در مزارعت و دهقنت خویش نظر بر زراعت آخرت نهند که الدنیا مزرعه الاخره و چون دهقان تخم از انبار بیرون دهد بدان نیت دهد که تخم آخرت میکارم نه تخم دنیا و این بدان معنی بود که نیت کند که چون حق تعالی این تخم را پرورش دهد و ارتفاعی حاصل شود هر کس از آدمی و غیر آن که از آن بخورد جمله را حلال کردم بلکه آن نیت کندکه خلق خدای بقوت محتاج اند از انسان و حیوان و هر کس انی دهقنت نتوانند کرد من از برای رضای حق بخدمت ایشان مشغول میشوم تا بعبودیت حق در صورت خدمت خلق او قیام نمایم و باید که بر مزارع و شاگرد و مزدور هیچ حیف نکند و مزد و نصیب ایشان تمام برساند و اول ارتفاع که از کشت و باغ و غیر آن حاصل آید و نصاب تمام بود زکوه آن بیرون هم بر خرمن وجدا در خانه ای کند و بزودی بمستحقاق زکوه برساند بر قانون شرع که اگر از مال زکوه چیزی در مال او آمیخته بماند جمله مال باشبهت شود و باقی آنچ از ارتفاع بماند در بند آن نشود که چیزی ذخیره کند برای سال دیگر توکل بر خدای کند که دهقانی خود عین توکل است زیراک در تحصیل ارتفاع امید بکرم و لطف حق میباید داشت که هیچ مخلوق را دران هیچ مدخل و مجال نیست و باید که پیوسته در خانه خویش بر صادر و وارد درویش و توانگر گشاده دارد و به روی گشاده و دلی خوش و اعتقادی خوب و نیتی خالص خدمت خلق خدای کند بر قدر دخل و ارتفاع خویش و منت بر خود نهد و اگر سالی ارتفاع کم باشد یا خشک سال بود و بارانها نیاید بار بر دل ننهد و بجهت روزی غمناک نشود و بحرص مال کفران نعمت حق نکند و بدل و زبان انکار و اعتراض برا افاعیل حق نکند و بیندیشد که دران حکمتها باشد و برضا و تسلیم پیش آید و روزی از خدای داند وکم از گنده پیری نباشد زالکی کرد سر برون ز نهفت کشتک خویش خشک دید بگفت کای هم آن نو وهم آن کهن رزق بر تست هرچ خواهی کن چون دهقان دهقنت برین وجه کند و تخم بدین نیت کارد و غرس باین و اخلاص نشاند و در آب و زمین دیگران تصرف فاسد نکند و پاس اوامر و نواهی شرع باز دارد هر لقمه و هر دانه و هر ثمره که از مال و ملک و کشت و باغ او بآدمیی یا بمرغی یا حیوانی رسد جمله در دیوان حسنات او نویسند و وسیلت قربت و درجت او گردد بلکه چون نیت او آن باشد که این کار از بهر مسلمانان میکنم تا ازین نفعی یا بند از هر دانه و ثمره ای که از رنج برد او بخلایق رسد اگرچه ببها خرند ازان جمله ثواب حاصل شود او را بزرگان گفته اند بر یک لقمه نان تا پخته شود سیصد و شصت کس کار میکنند از کارنده و درونده و درودگر و آهنگر و دیگر حرفتها چون آن یک لقمه طعمه ولیی از اولیای حق گردد آن جمله را حق تعالی بدان ولی بخشد و از آتش دوزخ آزاد کند ان شاء الله تعالی طایفه دوم روسا و مقدمان اند و شرایط ایشان آن است که بدین جمله که نمودیم کار کنند و دیگر میان رعیت سویت نگاه دارند و جانب قوی بر ضعیف ترجیح ننهند ورشوت نستانند و یار حق باشند و تقویت دین و اهل دین کنند و رعایا را آسوده و مرفه دارند و در دفع ظلم ازیشان جد بلیغ نمایند و از مال ملک و اسباب رعیت طمع بریده دارند و کوتاه دست و قانع باشند و زندگانی بصلاح کنند و از اسباب فساد دور باشند و مفسدان را مالیده دارند و امر معروف و نهی منکر کنند و اگر در کسی از رعیت فضولی یا فسادی بینند او را تادیب کنند و توبه دهند و بشرایط ریاست و مقدمی خود بوجه خویش قیام نمایند و یقین شناسند که هرچ امروز بریشان و بر رعیت ایشان میرود جمله ازیشان پرسند که رییس و مقدم باشند که کلکم راع و کلکم مسوول عن رعیته چون بدین شرایط قیام نمودند حق تعالی بهر طاعتی و خیری و صلاحی و راحتی که دران بقاع ازان رعایا در وجود آمده باشد روسا و مقدمان را ثوابی و درجتی کرامت کند ان شاء الله تعالی طایفه سیم مزارعان و مزدوران اند که مال و ملک کمتر دارند ملک دیگران کارند و برزگری ایشان کنند باید که بقدر وسع خویش بشرایط طایفه اول قیام نمایند و امانت و دیانت بجای آرند و از خیانت و تصرفات فاسد اجتناب کنند و شفقت دریغ ندارند و در غیبت و حضور مالکان راستی و پاکی ورزند و در حفظ مال و ملک ایشان کوشند و در عمارت و زراعت جد بلیغ نمایند و بر چهارپایان ظلم نکنند و بار گران ننهند و کار بسیار نفرمایند و بسیار نزنند که از هر چ بریشان رود زیادت از وسع ایشان حق تعالی فردا باز خواست کند و انصاف بستاند و انتقام بکشد که والله عزیز ذوانتقام و چون بکار کشاورزی و جفت راندن مشغول باشند باید که پیوسته ذکر میگویند و چون وقت نماز دراید حالی بنماز مشغول شوند و اگر بجماعت نتوانند باری بخویشتن نیت جماعت کنند که ثواب بیابند و بهیچ وجه نماز فرو نگذارند و بدیگر شرایط که نموده آمده است قیام نمایند و زراع بحقیقت خود را ندانند حضرت خداوندی را دانند که ا انتم تزرعو نه ام نحن الزارعون چون دست و پای و بینایی و شنوایی و قوت و قدرت جمله از حضرت عزت است تا مزارع تخم تواند انداخت یا غرس تواند نشاند و آنگه در تخم هیچ تصرف دیگر نتواند کرد تا حضرت خداوندی بکمال قدرت تخم را در زمین از یکدیگر بشکافد و سبزه بیرون آورد و بتدریج تخم را در زمین نیست کند بعد از ان بروزگار بر سر شاخ دیگر باره هست کند یکی را صد تا هفتصد و اضعاف آن پس بحقیقت زراع حضرت خداوندی بوده است ارزاق بندگان را در زوایای زمین او پنهان کرده است تا خواجه علیه السلام خلق را بطلب آن میفرستد که اطلبوا الرزق فی خبایا الارض پس مزارع باید که خود را بنیابت بر کار کرده حق داند و زراع و رزاق حقیقی او را شناسد و روزگار خویش بدان او راد و اوقات که شرح رفته است در فصول متقدم آراسته دارد تا بهر آنچ از زراعت او به آدمی و حیوان و طیور رسد حق تعالی حسنه ای در دیوان او نویسد و درجتی و قربتی او را کرامت کند چنانک خواجه علیه الصلوه و السلام بشارت داد که من یزرع زرعا او یغرس غرسا فما اکل منه الصیور و الدواب یکتب فی دیوان حسناته وصلی الله علی محمد و آله