Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Bahâristân

جامی » بهارستان » دیباچه چو مرغ امر ذی بالی ز آغاز نه از نیروی حمد آید به پرواز به مقصد نارسیده پر بریزد فتد زانسان که هرگز برنخیزد هزاران داستان حمد و ثنا از زبان مرغان بهارستان عشق و وفا که از منابر اغصان فضل و احسان به حسن اصوات و طیب الحان علی الدوام خوانند و به مسامع حاضران مجامع قدس و ناظران مناظر انس علی مرالشهور و الاعوام رسانند صانعی را که گلستان سپهر باشد از گلشن حسنش ورقی یا بود بهر ثنا خوانانش پر نثار در و گوهر طبقی جلت عظمة جلاله و علت کلمة کماله و هزار درود و تحیت و سرود از گلوی عندلیبان بستانسرای فضل وجود که مطربان بزم شهود و مغنیان عشرتخانه وجد و وجودند هر گل روضه ابلاغ که هست گل این باغ ز رویش ورقی نیست زاوراق چمن مرغان را بجز اوصاف جمالش سبقی و علی صحبه و آله المقتبسین من مشکاة علومه و احواله امابعد نموده می آید که چون در این وقت دلپسند فرزند ارجمند ضیاء الدین یوسف - عصمه الله عما یفضیه الی التلهف و التأسف - به آموختن مقدمات کلام عرب و اندوختن قواعد فنون ادب اشتغال نمود و پوشیده نماند که طفلان نورسیده و کودکان رنج نادیده را از تعلم اصطلاحاتی که مأنوس طباع و مألوف استماع ایشان نیست بر دل بار وحشتی و در خاطر غبار دهشتی می نشیند از برای تلطیف سر و تشحیذ خاطر وی گاه گاهی از کتاب گلستان که از انفاس متبرکه شیخ نامدار و استاد بزرگوار مصلح الدین سعدی شیرازی است رحمه الله تعالی سطری چند خوانده می شد نه گلستان که روضه ای ز بهشت خاک و خاشاک او عبیر سرشت بابهایش بهشت را درها فیض ده قصه هاش کوثرها نکته هایش نهفته در پرده رشک حوران ناز پرورده دلکش اشعار او بلند اشجار از نم لطف تحتهاالانهار در آن اثنا چنان در خاطر آمد که - تبرکا با نفاسه الشریفة و تتبعا لا شعاره اللطیفة - ورقی چند بر آن اسلوب ساخته شود و جزوی چند بر آن منوال پرداخته گردد تا حاضران را داستانی باشد و غایبان را ارمغانی و چون این معنی به انجام رسید و این صورت به اتمام انجامید با خرد گفتم چه سازم زیور این نوعروس تا به چشم خواستگارانش فزاید زیب و زین گفت درهای ثنای شهریار کامگار نصرة الدینا معز الدوله کهف الخافقین اختر برج جلالت گوهر درج شرف شمع بزم دوده تیمورخان سلطان حسین آسمان قدری که چون خور حال ذرات جهان باشد از چشم عنایت دیدن او را فرض عین دین دان در ذمه جودش همه حاجات خلق کم پسندد جود او در گردن خود عار دین اعز الله تعالی انصاره و ضاعف اقتداره و ادام اولاده الکرام تحت ظلال ملکه و سلطانه و انام کافة الانام فی کنف عدله و احسانه گلستان گرچه سعدی کرد از این پیش به نام سعد بن زنگی تمامش بهارستان من نام از کسی یافت که شاید سعد بن زنگی غلامش گذری کن درین بهارستان تا ببینی در او گلستانها وز لطایف به هر گلستانی رسته گلها دمیده ریحانها و ترتیب این بهارستان بر هشت روضه اتفاق افتاده است هر روضه ای بهشت آیین مشتمل بر رنگ دیگر از شقایق و بوی دیگر از ریاحین نه شقایقش را از پایمال باد خزان پژمردگی و نه ریاحینش را از دستبرد برد دی افسردگی دمیده مرغزارش بر جوانب شکفته لاله زارش در نواحی ز شبنم لاله را خوی در بناگوش ز باران غنچه را می در صراحی غزیر الدمع من عین السواقی کثیرالضحک عن ثغر الاقاحی اشارت می کند نرگس که می نوش فان العفو للزلات ماحی همی ترسم که از لطف اشارت کند پرهیزگاران را مباحی التماس از تماشاییان این ریاض خالی از خار ملاحظه اعراض و خاشاک مطالبه اعواض آنکه چون به قدم اهتمام بر اینان بگذرند و به نظر اعتبار در اینها بنگرند باغبان را که در تربیت شان خون جگر خورده است و در تنمیت شان جان شیرین بر لب آورده به دعایی یاد کنند و به ثنایی شاد گردانند هر کس ز نیک بختان زین تازه رس درختان در سایه ای نشیند یا میوه ای بچیند آن به که پیش گیرد آیین حق گزاری راه کرم سپارد رسم دعا گزیند گوید که بنده جامی کین روضه ساخت یا رب همواره از خدا پر وز خود تهی نشیند جز راه او نپوید جز وصل او نجوید جز نام او نگوید جز روی او نبیند

جامی » بهارستان » خاتمهٔ کتاب در دل چنان می گشت و در خاطر چنان می گذشت که این نامه به زودی به آخر نه انجامد و خامه در طی مقاصد آن حالیا از جنبش نیارامد اما چون آیینه طبع گوینده زنگ ملالت گرفت و به صیقل صدق رغبت شنونده صقالت نپذیرفت بدینقدر اقتصار افتاد بسط کن جامیا بسیط سخن که ازان خوبتر بساطی نیست لیک خامش نشین و دم درکش طبع را گر در آن نشاطی نیست نیست کافی نشاط طبع تو نیز اگر از سامع انبساطی نیست و هرچه از مقوله نظم گذشته و به ناظمی منسوب نگشته زاده طبع محرر این رساله است و نتیجه فکر مقرر این مقاله جامی هرجا که نامه ای انشاء آراست از گفته کس به عاریت هیچ نخواست آن را که ز صنع خود دکان پرکالاست دلالی کالای کسانش نه سزاست امید به مکارم اخلاق مطالعه کنندگان آنکه چون بر خللی مطلع شوند به ذیل عفو و اغماض بپوشند و در افشای آن به زبان عیب و اعتراض نکوشند چون ببینی ز آشنا عیبی گر به بیگانگان نگویی به زانکه در کیش آخراندیشان عیب پوشی ز عیب جویی به قطعه تاریخ قطع اطناب اطناب و طی اسباب اسهاب تک و پوی خامه درین طرفه نامه که جامی بدو کرد طبع آزمایی به وقتی شد آخر که تاریخ هجرت شود نهصد ار هشت بر وی فزایی و مسیول من الله ذی الجلال و الاکرام الظفر بنیل المرام الفوز بحسن الاختتام و الصلاة و السلام علی محمد و آله البررة الکرام جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱ سیدالطایفه جنید - قدس سره - می گوید حکایات المشایخ جند من جنودالله یعنی سخنان مشایخ در علم و معرفت راسخ لشکریست از لشکرهای خدای تعالی به کشور هردل که عزیمت تابد مخالفان نفس و هوا را روی در هزیمت یابد هجوم نفس و هوا گر سپاه شیطانند چو زور بر دل مرد خداپرست آرند بجز جنود حکایات رهنمایان را چه تاب آنکه بر آن رهزنان شکست آرند جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲ خدای تعالی با رسول خود - صلی الله علیه و سلم - خطاب می کند که و کلا نقص علیک من انباء الرسل مانثبت به فؤادک یعنی می خوانیم بر تو قصه های پیغمبران تا دل تو را ثابت گردانیم بر آنچه هستی در آن چو صورتی به دلت سازی از ارادت راست ز نفخ صور دم عارفان حیاتش ده و گر شود متزلزل دلت ز جنبش طبع به شرح قصه صاحبدلان ثباتش ده جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳ پیر هرات - رضی الله عنه - اصحاب خود را وصیت کرده است که از هر پیری سخنی یاد گیرید و اگر نتوانید نام ایشان را به یاد دارید تا بهره یابید آنی تو که از نام تو می بارد عشق وز نامه و پیغام تو می بارد عشق عاشق گردد هر که به کویت گذرد آری ز در و بام تو می بارد عشق جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۴ در خبر است که خدای تعالی فردای قیامت با بنده از مفلسی و بی مایگی شرمنده می گوید که فلان دانشمند یا عارف را در فلان محله می شناختی گوید آری می شناختم فرمان رسد تو را به وی بخشیدم قدر من در صف عشاق تو زان پستتر است که زنم گام ارادت به مقامات وصول در دلم نقش شده نام گدایان درت بس بود نامه احوال مرا مهر قبول

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۵ سری سقطی - قدس الله تعالی سره - جنید را کاری فرمود و به موجب دلخواه وی به آن قیام نموده کاغذپاره ای به وی انداخت در وی نوشته که سمعت حادیا یحد فی البادیة یقول ابکی و مایدریک ما یبکینی ابکی حذار ان تفارقینی و تقطعی حبلی و تهجرینی می گوید خون می گریم از تو چه پنهان دارم کز بهر تو این دو چشم گریان دارم هر چند دلی ز وصل شادان دارم صد داغ بر آن ز بیم هجران دارم و هم - جنید قدس سره - گوید که روزی به خانه سری درآمدم این بیت می خواند و می گریست لا فی النهار و لا فی اللیل لی فرح فلا ابالی أطال اللیل ام قصرا نی شب تهی ام نه روز از ناله و آه خواهی شب من دراز خواهی کوتاه جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۶ حلاج را - قدس سره - پرسیدند که مرید کیست گفت مرید آن است که از نخست بار که حضرت حق را نشانه قصد خود سازد تا به وی نرسد به هیچ نیارامد و به هیچ کس نپردازد بهر تو به بر و بحر بشتافته ام هامون ببریده کوه بشکافته ام از هر چه رسیده پیش رو تافته ام تا ره به حریم وصل تو یافته ام جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۷ ابوهاشم صوفی - قدس سره - گفته است که کوه را به نوک سوزن از بیخ کندن آسان تر است از زنگ کبر از دل بیفکندن لاف بی کبری مزن کان از نشان پای مور در شب تاریک بر سنگ سیه پنهان تر است وز درون کردن برون آسان مگیر آن را کزان کوه را کندن به سوزن از زمین آسان تر است جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۸ ذوالنون - قدس سره - پیش یکی از مشایخ مغرب رفت به جهت مسیله ای گفت بهر چه آمدی اگر آمده ای که علم اولین و آخرین بیاموزی آن را روی نیست این همه خالق داند و اگر آمده ای که او را جویی آنجا که اول گام برگرفتی او خود آنجا بود زین پیش برون ز خویش پنداشتمت در غایت سیر خود گمان داشتمت اکنون که تو را یافتم آنی دانم کاندر قدم نخست بگذاشتمت جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۹ پیر هرات گوید او با جوینده خود همراه است دست او گرفته در طلب خود می تازاند آن که نی نام به دست است مرا زو نه نشان دست بگرفته مرا در عقب خویش کشان اوست دست من و پا نیز به هر جا که رود پایکوبان ز پیش می روم و دست فشان

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۰ فضیل عیاض - رضی الله عنه - گوید که من حق را سبحانه به دوستی پرستم که نشکیبم که نپرستم بعضی ازین طایفه را پرسیدند که سفله کیست گفت آن که حق را بر بیم و امید پرستد پس گفتند تو چون پرستی گفت به مهر و دوستی که مهر و دوستی وی مرا بر خدمت و طاعت دارد جانا ز در تو دور نتوانم بود قانع به بهشت و حور نتوانم بود سر بر در تو به حکم عشقم نه به مزد زین در چه کنم صبور نتوانم بود کی شود سوز قتیلت کشته زیر تیره خاک زانکه این آتش ز جان روشن او خاسته ست چون تواند عاشق از طوق وفایت سر کشید قمری آسا طوق او از گردن او خاسته ست جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۱ معروف کرخی - قدس الله سره - گفته است که صوفی اینجا مهمان است تقاضای مهمان بر میزبان جفاست مهمان که باادب بود منتظر بود نه متقاضی مهمان توام در صف ارباب ارادت بنشسته به هر چیز که آید ز تو راضی بنهاده به خوان کرمت دیده امید انعام تو را منتظرم نه متقاضی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۲ بایزید را - قدس الله تعالی سره - پرسیدند که سنت کدام است و فرض کدام فرمود که سنت ترک دنیا است و فرض صحبت مولا ای که در شرع خداوندان حال می کنی از سنت و فرضم سؤال سنت آمد رخ ز دنیا تافتن فرض راه قرب مولا یافتن جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۳ شبلی را - قدس الله تعالی سره - شوری افتاد به بیمارستان بردند جمعی به نظاره وی رفتند پرسید که شما کیانید گفتند دوستان تو سنگ برداشت و بر ایشان حمله کرد جمله بگریختند بخندید گفت بازآیید ای مدعیان که دوستان از دوستان نگریزند و از سنگ جفایشان نپرهیزند آن است دوستدار که هر چند دشمنی بیند ز دوست بیش شود دوستدارتر بر سر هزار سنگ ستم گر خورد ازو گردد بنای عشقش ازان استوارتر و هم از وی آرند که وقتی بیمار شد خلیفه طبیب ترسا به معالجت وی فرستاد از وی پرسید که خاطر تو چه می خواهد گفت آنکه تو مسلمان شوی گفت اگر من مسلمان شوم تو نیک می شوی و از بستر بیماری برمی خیزی گفت آری پس ایمان بر وی عرضه کرد و وی ایمان آورد و شبلی از بستر برخاست و بر وی از بیماری اثری نه پس هر دو همراه پیش خلیفه رفتند و قصه را باز گفتند خلیفه گفت پنداشتم که طبیب پیش بیمار فرستاده ام من خود بیمار پیش طبیب فرستاده بوده ام هر کس که از هجوم محبت مریض شد داند طبیب خویش لقای حبیب را چون بر سرش طبیب بهشتی نهد قدم بخشد شفا ز علت هستی طبیب را جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۴ سهل عبدالله تستری - قدس سره - می گوید که هر که بامداد کند و همت وی آن باشد که چه خورد دست از وی بشوی هرکه خیزد بامداد از خواب و نبود در سرش جز خیال خورد ازو آیین بیداری مجوی وانکه شوید دست چون پای از سر بستر کشید تا به خوان و سفره آرد دست دست از وی بشوی

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۵ ابوسعید خراز - قدس الله سره - گوید که در اوایل حال ارادت محافظت سر وقت خود می کردم روزی به بیابانی درآمدم و می رفتم از قفای من آواز چیزی برآمد دل خود از التفات به آن و چشم خود را از نظر به آن نگاه داشتم به سوی من آمد تا به من نزدیک شد دیدم که دو سبع عظیم به دوش من بالا آمدند من به ایشان نظر نکردم نه در وقت برآمدن و نه در وقت فرود آمدن کیست دانی صوفی صافی ز رنگ تفرقه آن که دارد رو به یکرنگی درین کاخ دو رنگ نگسلد سر رشته سرش ز جانان گر بفرض ره بر او گیرد ز یک سو شیر و دیگر سو پلنگ و هم وی گفته - قدس سره - هر که گمان برده به کوشش توان رسید رنجی کشیده بیهوده و هرکه تصور کرده که بی کوشش توان رسید جز راه آرزو نپیموده از رنج کسی به گنج وصلت نرسید وین طرفه که بی رنج کس آن گنج ندید هرکس که دوید گور نگرفت به دشت لیکن نگرفت گور جز آن کس که دوید جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۶ ابوالحسن نوری - قدس الله تعالی سره - گوید هر که خدای تعالی خود را از وی بپوشاند هیچ دلیل و خبر او را به وی نرساند چون دلبر ما ز پرده رو ننماید کس نتواند که پرده زو بگشاید ور جمله جهان پرده شود باکی نیست آنجا که پی جلوه جمال آراید جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۷ ابوبکر واسطی - قدس سره - گوید آن که گوید نزدیکم دور است و آن که گوید دورم به نیستی خود در هستی او مستور است هر که گوید که به آن جان جهان نزدیکم باشد آن دعوی نزدیکی او از دوری وان که گوید که ازو دورم آن دوری او هست در پرتو نزدیکی او مستوری جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۸ ابوالحسن فوشنجی - قدس سره - گفته است که در دنیا هیچ چیز ناخوشتر نیست از دوستی که دوستی وی از برای غرضی یا عوضی باشد عاشق که ز هجر دوست دادی خواهد یا بر در وصلش ایستادی خواهد ناکس تر ازو کس نبود در عالم کز دوست بجز دوست مرادی خواهد جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۱۹ ابوعلی دقاق - قدس سره - گوید در آخر عمر چندان درد بر وی پدید آمده بود که آخر هر روز به بام برآمدی و روی بر آفتاب کردی و گفتی ای سرگردان مملکت امروز چون بودی و چون گذرانیدی هیچ جای بر اندوهگین این حدیث تافتی هیچ جای از زیر و زبر شدگان این واقعه خبر یافتی هم از این جنس می گفتی تا آفتاب فرو شدی ای مهر که نیست چون تو عالم گردی زین رهرویم ببخش راه آوردی امروز که را دیدی کاندر ره عشق بر رخ بودش گردی و در دل دردی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۰ شیخ ابوالحسن خرقانی - قدس سره - روزی به اصحاب خود گفت که چه بهتر بود گفتند شیخا هم تو بگوی گفت دلی که در وی همه یاد کرد او بود دارم دلکی که با هر اندیشه که داشت جز یاد تو بر صفحه خاطر ننگاشت یاد تو چنان فرو گرفتش که در او گنجایی هیچ چیز دیگر نگذاشت

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۱ شیخ ابو سعید ابوالخیر را - قدس سره - پرسیدند که تصوف چیست گفت آنچه در سر داری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و از آنچه بر تو آید نجهی خواهی که به صوفیگری از خود برهی باید که هوا و هوس از سر بنهی وان چیز که داری به کف از کف بدهی صد زخم بلا خوری و از جا نجهی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۲ رویم - قدس سره - گفته است جوانمردی آن است که برادران خود را معذور داری و بر زلتی که از ایشان واقع شود با ایشان چنان معامله نکنی که از ایشان عذر باید خواست جوانمردی دو چیز است ای جوانمرد به سویم گوش کن تا گویمت راست یکی آن کز رفیقان درگذاری اگر هر لحظه بینی صد کم و کاست دویم آن کز تو ناید هیچگاهی چنان کاری که باید عذرشان خواست جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۳ بشر حافی را - رحمة الله علیه - مریدی با وی گفت چون نان به دست آورم نمی دانم که به کدام نان خورش خورم فرمود که نعمت عافیت را فرا یاد آر و آن را نان خورش خویش انگار چو نان خشک نهد پیش خویش ناداری که روح را دهد از خوان فقر پرورشی به نان خورش چو شود طبعش آن زمان مایل چو ذکر عافیتش نیست هیچ نان خورشی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۴ شقیق بلخی - قدس الله تعالی سره - گفته است بپرهیز از صحبت توانگر زیرا که چون دلت بدو پیوند گرفت و به داده وی خرسند شدی پروردگاری گرفتی غیر خدای تعالی گر درآید توانگری با تو بهر روزی بدو مکن پیوند ممسکی را کفیل خود مشمار مدبری را خدای خود مپسند جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۵ یوسف بن الحسین - قدس الله سره - گفته است همه نیکوییها در خانه ایست و کلید آن تواضع و فروتنی و همه بدیها در خانه ایست و کلید آن مایی و منی جمع است خیرها همه در خانه و نیست آن خانه را کلید بغیر از فروتنی شرها بدین قیاس به یک خانه است جمع وان را کلید نیست بجز مایی و منی هان احتیاط کن که نلغزی ز راه خیر خود را به معرض خطر شر نیفکنی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۶ سمنون المحب - قدس سره - گفته است بنده را محبت خداوند صافی شود تا زشتی بر همه عالم نیفکند گر کند جای به دل عشق جمال ازلت چشم امید به حوران بهشتی ننهی کی مسلم شودت عشق جمال ازلی تا بر آفاق همه تهمت زشتی ننهی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۷ ابوبکر وراق - قدس سره - گفته است اگر طمع را پرسند که پدرت کیست گوید شک در مقدرات کردگاری و اگر گویند پیشه تو چیست گوید اکتساب مذلت و خواری و اگر گویند غایت تو چیست گوید به محنت حرمان گرفتاری اگر پرسی طمع راکت پدر کیست بگوید شک در اقدار الهی و گر گویی که کارت چیست گوید به محنتهای حرمان عمر کاهی

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۸ ابراهیم خواص - قدس سره - گفته است رنج مکش در طلب آنچه در قسمت ازلی برای تو کفایت کرده اند و آن روزیست و ضایع مگردان آنچه از تو طلب کفایت آن کرده اند و آن انقیاد احکام الهیست از اوامر و نواهی قسمت رزقت ز ازل کرده اند چند پی رزق پراکندگی فایده زندگیت بندگیست سر مکش از قاعده بندگی جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۲۹ ابوعلی رودباری - قدس سره - گفته است تنگترین زندانها معاشرت اضداد است گرچه زندان است بر صاحبدلان هر کجا بویی ز وصل یار نیست هیچ زندان عاشق مشتاق را تنگتر از صحبت اغیار نیست جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۰ شیخ ابوالعباس قصاب - قدس سره - درویشی را دید که جامه خود را می دوخت هر درزی را که راست نیامدی بگشادی و باز بدوختی شیخ فرمود آن بت توست صوفی که به خرقه دوزیش بازاریست گر بخیه فقر می زند خوش کاریست ور جنبش طبع دست او جنباند هر بخیه و رشته اش بت و زناریست جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۱ حصری - قدس الله تعالی سره - گفته است الصوفی هوالذی لایوجد بعد عدمه و لایعدم بعد وجوده یعنی صوفی آن است که چون از وجود طبیعی خود فانی شود دیگر به آن باز نگردد که الفانی لا یرد و بعد از آن چون به وجود حقانی و بقای بعد الفنا محقق گردد دیگر فانی نشود خوش آن که چون نیست شد از این نقش مجاز دیگر به وجود خویشتن نامد باز زان پس چو وجود یافت زان مایه ناز جاوید بر او در عدم گشت فراز جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۲ خواجه یوسف همدانی - قدس سره - وقتی در نظامیه بغداد وعظ می گفت فقیهی معروف به ابن السقا برخاست و مسیله پرسید گفت بنشین که در کلام تو رایحه کفر می بینم شاید که مرگ تو نه بر دین اسلام بود بعد از آن به مدتی آن فقیه نصرانی شد و بر نصرانیت بمرد هر که بینی که پس از پرورش فقر او را در صف زنده دلان نام به ارشاد رود باد دعوی به سر او مبر ای خواجه مباد که از این بی ادبی دین تو بر باد رود جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۳ خواجه عبدالخالق غجدوانی را - قدس سره - روزی درویشی پیش او گفت اگر خدای تعالی مرا مخیر گرداند میان بهشت و دوزخ من دوزخ را انتخاب کنم زیراکه بهشت مراد نفس است و دوزخ مراد خدای تعالی خواجه او را رد کردند و فرمودند که بنده را به اختیار چه کار هر جا گوید رو رویم و هرجا گوید باش باشیم کار بی اختیار خواجه مکن ای که داری به بندگی اقرار هرکجا اختیار خواجه بود بندگان را به اختیار چه کار جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۴ خواجه علی رامتینی را - قدس الله سره - پرسیدند که ایمان چیست فرمودند که کندن و پیوستن هر که ایمان تو را کندن و پیوستن گفت باید آن قول پسندیده ازو بپسندی حاصل معنی آن کندن و پیوستن چیست یعنی از خلق کنی دل به خدا پیوندی

جامی » بهارستان » روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه) » بخش ۳۵ خواجه بهاء الدین نقشبند را - قدس سره - پرسیدند که سلسله شما به کجا می رسد فرمودند که از سلسله کسی به جایی نرسد از دلق و عصا صدق و صفایی نرسد وز سبحه بجز بوی ریایی نرسد هردم به کجا رسد مگو سلسله ات کز سلسله هیچ کس به جایی نرسد جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱ حکیم کسی را گویند که حقیقت چیزها را به آن قدر که تواند بداند و عمل به مقتضای آنچه تعلق به عمل دارد ملکه نفس خود گرداند خوش آنکه به ترک حظ فانی بکنی تدبیر بقای جاودانی بکنی کوشش بکنی و هر چه بتوان دانست دانی پس ازان هر چه بدانی بکنی اسکندر رومی در اوان جهانگیری به حیله تمام حصاری را بگشاد و به ویران کردن آن فرمان داد گفتند در آنجا حکیمی است دانا و بر حل مشکلات حکمت توانا وی را طلب داشت چون بیامد شکلی دید از قبول طبع دور و طبع اهل قبول از وی نفور گفت این چه صورت غریب و هیکل مهیب است حکیم از آن سخن برآشفت و خندان خندان در آن آشفتگی گفت طعنه بر من مزن به صورت زشت ای تهی از فضیلت و انصاف تن بود چون غلاف و جان شمشیر کار شمشیر می کند نه غلاف دیگر گفت هر که را خلق با خلق نه نیکوست پوست بر بدن زندان اوست چنان از وجود خود در تنگنایی است افتاده که زندان در جنب آن بزمگاهی است گشاده کسی که با همه کس خوی بد به کار برد همیشه در کف صد غصه ممتحن دانش مرو به شحنه که زندان مقام او گردان که پوست بر تن بدخو بس است زندانش و دیگر گفت حسود همیشه در رنج است و با پروردگار خویش ستیزه سنج هر چه دیگران را دهد وی نپسندد و هر چه نه نصیب وی دل در آن بندد اعتراض است بر احکام جهاندار حکیم عادت مرد حسد پیشه که خاکش به دهن هر چه بیند به کف غیر فغان بردارد که چرا داد به وی بی سبب آن را نه به من دیگر گفت خردمندان کریم مال بر دوستان شمارند و بی خردان لییم از برای دشمنان بگذارند هرچه آمد به دست مرد کریم همه در پای دوستان افشاند وانچه اندوخت سفله طبع لییم بعد مرگ از برای دشمن ماند دیگر گفت با خردان در هزل و فسوس آویختن آبروی بزرگی ریختن است و غبار ذلت و خواری انگیختن ای که بر سفله می دری جامه نام ترسم به گرگیت برود مشو افسوس پیشه با خردان ور نه فر بزرگیت برود دیگر گفت هر که با زیردستان شیوه مشت زنی بر دست گیرد در لگدکوب زبردستان بمیرد دلا گوش کن از من این نکته خوش که مانده ست در گوشم از نکته دانان که هرکس کشد تیغ نامهربانی شود کشته تیغ نامهربانان چون اسکندر گوش خویش از آن جواهر حکمت پر یافت دهانش را چون گوش خود پر جواهر کرد و عنان از خرابی آن حصار برتافت جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۲ افریدون که در زمین شفقت جز تخم نصیحت نکشت به فرزندان خود این توقیع نوشت که صفحات ایام صفحه اعمار است در آن منویسید جز آنچه بهترین اعمال و آثار است صفحه دهر بود دفتر عمر همه خلق اینچنین گفت خردمند چو اندیشه گماشت خرم آن کس که درین دفتر پاک از همه حرف رقم خیر کشید و اثر خیر گذاشت

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۳ یکی از حکما گفته است چهل دفتر در حکمت نوشتم و به آن منتفع نگشتم چهل کلمه از آن اختیار کردم از آن نیز بهره به دست نیاوردم چهار کلمه از آن برگزیدم در آن یافتم آنچه می طلبیدم اول آن که زنان را چون مردان محل اعتماد نگردان زیرا که زن اگر چه از قبیله معتمدان آید از آن قبیل نیست که معتمدی را شاید عقل زن ناقص است و دینش نیز هرگزش کامل اعتقاد مکن گر بد است از وی اعتبار مگیر ور نکو بر وی اعتماد مکن دویم آن که به مال مغرور مشو اگر چه بسیار بود زیرا که عاقبت پایمال حوادث روزگار شود مغرور مشو به مال چون بی خبران زیرا که بود مال چو ابر گذران ابر گذران اگر چه گوهر بارد خاطر ننهد مرد خردمند بر آن سیم آن که اسرار نهان داشتنی خود را به هیچ دوست در میان منه زیراکه بسیار باشد که در دوستی خلل افتد و به دشمنی بدل گردد ای پسر سری کش از دشمن نهفتن لازم است به که از افشای آن با دوستان کم دم زنی دیده ام بسیار از سیر سپهر کج نهاد دوستان دشمن شوند و دوستیها دشمنی چهارم آن که جز علمی را فرانگیری که به ترک آن بزهمند میری از فضولی بگریز و آنچه ضروریست در آن آویز علمی که ناگزیر تو باشد بدان گرای وان را کز آن گزیر بود جستجو مکن وان دم که حاصل تو شود علم ناگزیر غیر از عمل به موجب آن آرزو مکن جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۴ ابن مقفع گوید کتبخانه حکمای هند را بر صد شتر می کشیدند ملک ایشان استدعای اختصار کرد به دو شتر باز آوردند و به تکرار استدعا بر چهار کلمه قرار گرفت کلمه نخستین در دلالت پادشاهان به عدالت و رعیت پروری چو گردد شاه عالم عدل پیشه شود آسایش گه گه همیشه چو نالد بیدلی از سینه ریشی بود یکسر ز نیش ظلم کیشی خلاصی را ز دهر پیچ بر پیچ ز شاهان عدل می باید دگر هیچ کلمه دویم در وصیت رعیت به نیکوکاری و فرمانبرداری تخم ظلم شاه نافرمانی مردم بود جو چو کاری حاصل آن کشته کی گندم بود کلمه سیوم در محافظت صحت ابدان که تا گرسنه نشوند دست به طعام نیارند و چون بخورند پیش از آنکه سیر شوند دست از طعام بدارند آن به که ز اسباب مرض پرهیزی وز ننگ طبیبان دغل بگریزی ناگشته تهی معده به خوان ننشینی زان پیش که معده پرکنی برخیزی کلمه چهارم در نصیحت زنان که چشم از روی بیگانگان دور دارند و روی از چشم نامحرمان مستور زن آن بود که به هرکس که نیست محرم او اگر چه مردم چشم است روی ننماید به روی هر که نه جفت ویست گرچه به حسن بود چو ماه فلک طاق چشم نگشاید

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۵ چهار کلمه است که چهار پادشاه پرداخته اند که گویا یک تیر است که از چهار کمان انداخته اند کسری گفته است هرگز پشیمان نشدم از آنچه نگفته ام و بسا گفته که از پشیمانی ان در خاک و خون خفته ام خامش نشین که جمع نشستن به خامشی بهتر ز گفتنی که پریشانی آورد از سر سر به مهر پشیمان نشد کسی بس فاش گشته سر که پشیمانی آورد قیصر فرموده است که قدرت من بر ناگفته بیش از آن است که بر گفته یعنی آنچه نگفته ام بتوانم گفت و آنچه گفته ام نتوانم نهفت هر چه افشای آن بود دشوار با حریفان مگو به آسانی کانچه داری نهفته بتوان گفت وانچه گفتی نهفت نتوانی خاقان چین در این معنی سخن چنین رانده است که بسیار باشد که پریشانی گفتن سختر باشد از پشیمانی نهفتن هر سر سر به مهر که در خاطر افتدت سرعت مکن به لوح بیانش نگاشتن ترسم شود غرامت اظهار آن تو را مشکل تر از ندامت پوشیده داشتن ملک هند بدین نکته زبان گشاده است که هر حرف که از زبان جسته است دست تصرف مرا از خود بسته است و هر چه نگفته ام مالک اویم اگر خواهم بگویم و اگر خواهم نگویم بخردی را ز راز فاش و نهان مثلی نیک بر زبان رفته کین چو تیر است مانده در قبضه وان چو تیر است از کمان رفته جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۶ ملک هند به خلیفه بغداد تحفه ها فرستاد همراه طبیبی فیلسوف به مهارت در طب و حکمت موصوف پیش خلیفه به پای خاست که سه چیز آورده ام که جز ملوک را نباید و جز سلاطین را نشاید فرمود که آن کدام است گفت اول خضابی که موی سفید را سیاه گرداند به وجهی که هرگز متغیر نشود و سفید نگردددویم معجونی که هر چند طعام خورد معده گران نگردد و مزاج از اعتدال نیفتد سیوم ترکیبی که پشت را قوی گرداند و رغبت مباشرت آرد و از تکرار آن نه ضعف بصر خیزد و نه نقصان قوت خلیفه لحظه ای تأمل کرد و گفت من تو را ازین داناتر گمان داشتم و زیرکتر می پنداشتم اما آن خضاب که گفتی سرمایه غرور و پیرایه کذب و زور است سیاهی مو ظلمت و سفیدی آن نور است زهی نادان کسی که در آن کوشد که نور را به ظلمت بپوشد ابلهی کو می کند موی سفید خود سیاه از پی پیری جوانی را همه دارد امید پیش دانایان که در بند شکار دولتند کی بود زاغ سیه را رونق باز سفید و اما آن معجون که ذکر کردی من از آن قبیل نیستم که طعام بسیار خورم و به آن لذت گیرم چه از آن ناخوشتر که هر لحظه به جایی باید رفت که در او نادیدنی را باید دید و ناشنیدنی را باید شنید و نابوییدنی را باید بویید حکما گفته اند گرسنگی بیماریست در مزاج و شراب و طعام آن را ماده علاج نادان کسی است که خود را به اختیار بیمار سازد تا به اضطرار تیمار کند می کند کسب اشتها خواجه تا به آن رخنه در مزاج کند وانگه آن رخنه را ز پخته و خام هر چه یابد به آن علاج کند و اما آن ترکیب که فرمودی مباشرت با زنان شعبه ایست از جنون از قاعده خرد دور است که خلیفه روی زمین پیش دخترکی به دو زانو درآید و چاپلوسی نماید ای زده لاف خرد چند به شهوت گیری گیسوی شاهد و زنجیر جنون جنبانی چه جنون باشد ازین بیش که پیش زنکی بنشینی به سر زانو و کون جنبانی

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۷ در مجلس کسری سه تن از حکما جمع آمدند فیلسوف روم و حکیم هند و بزرجمهر سخت ترین سخن به آنجا رسید که سخت ترین چیزها چیست رومی گفت پیری و سستی با ناداری و تنگدستی هندی گفت تن بیمار با اندوه بسیار بزرجمهر گفت نزدیکی اجل با دوری از حسن عمل همه به قول بزرجمهر بازآمدند پیش کسری ز خردمند حکیمان می رفت سخن از سخت ترین موج درین لجه غم وان یکی گفت که بیماری و اندوه دراز وان دگر گفت که ناداری و پیریست به هم سومین گفت که قرب اجل و سؤ عمل عاقبت رفت به ترجیح سیوم حکم حکم جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۸ حکیمی را پرسیدند که آدمیزاد کی به خوردن شتابد گفت توانگر هرگاه گرسنه شود و درویش هرگاه که بیابد بخور چندانکه ننهد خانه تن ز بیشی و کمی رو در خرابی اگر دارنده ای هرگاه خواهی و گر نادار هرگاهی که یابی جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۹ حکیمی با پسر خود گفت باید که بامداد از خانه بیرون نیایی تا نخست به طعامی لب نگشایی زیرا که سیری تخم حلم و بردباریست و گرسنگی مایه خشک مغزی و سبکساری خوی خود را ز روزه تیره مکن کز همه حلم و بردباری به چون شود روزه مایه آزار روزه خواری ز روزه داری به چون گرسنه باشی هر آش یا نان که بینی از طبیعت تو شهوت آن خیزد و به آشنایان که نشینی طامعه تو در ایشان آویزد هرچه یابی به خانه از تر و خشک به کز آن تا حد شبع بخوری تا طعام کسان هوس نکنی وز عطای خسان طمع ببری چون میزبان بر کنار خوان نشیند و خود را در میان بیند طعمه از جگر خود خوری به که از نان او و شربت از خون خود آشامی به که از خوان او هرکه گوید خوان و نان من بکش پای خویش از خوان و دست از نان او تره ای کز بوستان خود خوری خوشتر است از بره بریان او جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۰ پنج چیز است که به هر کس دادند زمام زندگانی خوش در دست او نهادند اول صحت بدن دویم ایمنی سیوم وسعت رزق چهارم رفیق شفیق پنجم فراغت هر که را ازین محروم کردند در زندگانی خوش به روی وی برآوردند به پنج می رسد اسباب زندگانی خوش به اتفاق حکیمان شهره در آفاق فراغ و ایمنی و صحت و کفاف معاش رفیق خوب سیر همدم نکو اخلاق جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۱ هر نعمت که به مرگ زوال پذیرد آن را خردمند در حساب نعمت نگیرد عمر اگر چه دراز بود چون مرگ روی نمود از آن درازی چه سود نوح علیه السلام هزار سال در جهان به سر برده است امروز پنج هزار سال است که مرده است قدر نعمتی را بود که جاودانه باشد و از آفت زوال برکرانه بود به نزد مرد دانا نعمت آنست کزو جانت بود جاوید مسرور نه سیم و زر که چون گورت بود جای بماند همچو سنگت بر سر گور جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۲ بزرجمهر را پرسیدند که کدام پادشاه پاکیزه تر گفت آن که پاکیزگان از وی ایمن باشند و گناهکاران از وی ترسند شاه آن باشد که روشن خاطر و بخرد بود نیکوان را حال ازو نیکو بدان را بد بود

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۳ حجاج را گفتند از خدای بترس و با مسلمانان ظلم مکن به منبر برآمد و وی بغایت فصیح بود و گفت خدای تعالی مرا بر شما مسلط کرده است اگر من بمیرم شما بعد از من از ظلم نخواهید رست به این فعل که شما راست خدای تعالی را جز من بندگان بسیارند اگر من بمیرم یکی بتر از من بیاید خواهی که شاه عدل کند عدل پیشه باش در کار خود که معرکه گیر و دار توست شاه آینه ست و هرچه همی بینی اندر او پرتو فکنده قاعده کار و بار توست جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۴ پادشاهی از حکیمی طلب نصیحت کرد حکیم گفت از تو مسیله ای پرسم بی نفاق جواب گوی زر را دوستتر می داری یا خصم را گفت زر را گفت چونست که آن را دوستتر می داری - یعنی زر را - اینجا می گذاری و آنچه دوست نمی داری - یعنی خصم را - با خود می بری پادشاه بگریست و گفت نیکو پندی دادی که همه پندها در این درج است هزار گونه خصومت کنی به خلق جهان ز بس که در هوس سیم و آرزوی زری تو راست دوست زر و سیم خصم صاحب آن که گیری از کفش آن را به ظلم و حیله گری نه مقتضای خرد باشد و نتیجه عقل که دوست را بگذاری و خصم را ببری جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۵ اسکندر یکی از کارداران را از عملی شریف عزل کرد و عملی خسیس به وی داد روزی آن مرد بر اسکندر درآمد گفت چگونه می بینی عمل خویش را گفت زندگانی پادشاه دراز باد نه مرد به عمل بزرگ و شریف گردد بلکه عمل به مرد بزرگ و شریف شود در هر عملی که هست نیکو سیرتی می باید و داد و انصاف اسکندر را خوش آمد عمل وی را به وی باز داد بایدت منصب بلند بکوش تا به فضل و هنر کنی پیوند نه به منصب بود بلندی مرد بلکه منصب شد به مرد بلند جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۶ سه کار از سه گروه زشت آید تندی از پادشاه و حرص بر مال از دانایان و بخل از توانگران این سه کار است کش نگارد زشت از سه کس خامه نگارنده تندی خوی پادشاه قوی حرص دانا و بخل دارنده جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۷ حکیمان گفته اند که همچنان که به عدل جهان آبادان گردد به جور ویران شود عدل از ناحیت خویش به هزار فرسنگ روشنایی بخشد و جور از جای خود به هزار فرسنگ تاریکی دهد به عدل کوش که چون صبح آن طلوع کند فروغ آن برود تا هزار فرسنگی ظلام ظلم چو ظاهر شود برآرد پر جهان ز تیرگی و تلخ عیشی و تنگی

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۸ درویشی قوی همت با پادشاهی صاحب شوکت طریقه اختلاطی و سابقه انبساطی داشت روزی از وی نسبت به خودگرانی تفرس کرد هر چند تجسس نمود جز کثرت تردد و بسیاری آمد شد آن را سببی نیافت دامن از اختلاط او درچید و بساط انبساط او درنوردید روزی آن پادشاه را با وی در ممری اتفاق ملاقات افتاد زبان به مقالات بگشاد که ای درویش موجب چیست که از ما ببریدی و قدم از آمد شد ما درکشیدی گفت موجب آنکه دانستم که از سبب ناآمدن سؤال به که از جهت آمدن اظهار ملال به درویش گفت آن توانگر چرا به پیشم پس از دیرها آمدی بگفتا چرا نامدی پیش من بسی خوشتر است از چرا آمدی جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱ حکمت در وجود سلاطین ظهور نصفت و عدالت است نه ظهور به صفت عظمت و جلالت نوشیروان با آنکه از دین بیگانه بود در عدل و راستی یگانه بود لاجرم سرور کاینات - علیه افضل الصلوات - تفاخر کنان می گفت ولدت انا فی زمن السلطان العادل پیمبر که در عهد نوشیروان به رخ گشت چشم و چراغ جهان همی گفت از ظلم ازان ساده ام که در عهد نوشیروان زاده ام چه خوش گفت آن ناصح نیکخواه به گوش دل آن ستمکاره شاه که از ظلمت ظلم اندیشه کن پی آزمون عدل را پیشه کن اگر عدلت از ظلم ناید فره دگر باره پا در ره ظلم نه جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۲ در تواریخ چنان است که پنج هزار سال سلطنت عالم تعلق به گبران و مغان داشت و این دولت در خاندان ایشان بود زیرا که با رعایا عدل می کردند و ظلم روا نمی داشتند در خبر است که خدای تعالی به داوود علیه السلام وحی کرد که قوم خویش را بگوی که پادشاهان عجم را بد نگویند و دشنام ندهند که ایشان جهان را به عدل آبادان کردند تا بندگان من در وی زندگانی کنند عدل و انصاف دان نه کفر و نه دین آنچه در حفظ ملک در کار است عدل بی دین نظام عالم را بهتر از ظلم شاه دیندار است جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۳ قرین پادشاه حکیم فکرت پیشه باید نه ندیم هزل اندیشه زیراکه از آن به درجات کمال برآید و از این به درکات نقصان گراید هر نکته کاید از لب داننده گوهریست خوش آن که ساخت گنج گهر درج سینه را دانا دل از جواهر حکمت خزینه ایست از خویشتن مدار جدا این خزینه را جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۴ بامدادی موبد موبدان با قباد همعنان می رفت مرکب وی به دفع فضلات قوایم خود را از دم تا سم بیالود و تشویر تمام به وی راه یافت در آن اثنا قباد وی را از آداب همرکابی ملوک و همعنانی سلاطین سؤال کرد گفت یکی آن است که در شبی که بامداد آن با پادشاه سواری خواهد کرد مرکب خود را چندان علف ندهد که بامداد موجب تشویر راکب گردد قباد استحسان وی کرد و گفت بدین حسن کیاست و صدق فراست که رسیده ای به آنچه رسیده ای ناخردمند که بر قاعده طبع رود همه آداب وی افتد ز ره صدق و صواب لیک بخرد که به دستور خرد کار کند شود از حسن کیاست ادب آموز دواب

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۵ مقربان سلاطین چون گروهی اند که به کوه بلند بالا می روند اما عاقبت به زلازل قهر و نوازل دهر از آن کوه به زیر خواهند افتاد شک نیست که افتادن بلندتران سخت تر خواهد بود به زیر آمدن فروتران سهل تر بود ایوان قرب شاه والا به آن ایوان مرو بسیار بالا که ترسم چون ازان ایوان درافتی ز هر افتاده ای محکمتر افتی جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۶ می باید که شاه را منهیان راست کردار راست گفتار بر کار باشند که احوال رعایا و گماشتگان بر ایشان را به وی رسانند گویند اردشیر پادشاهی آگاه بود و چون ندیمان بامداد بیامدندی بگفتی که فلان کس چه خورده است و با فلان زن یا کنیز صحبت داشته است و هر چه کرده بودی بگفتی تا مردمان گمان بردندی که مگر از آسمان به وی فرشته ای آید و آگاهی دهد و محمود سبکتگین نیز از این قبیل بوده است چو شاه را نبود آگهی ز حال سپاه کجا سپاه ز قهر وی احتراز کنند به قصد ظلم هزاران بهانه پیش آرند به چنگ فسق هزاران ترانه ساز کنند جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۷ ارسطاطالیس گوید بهترین پادشاهان آن است به کرگس ماند گرداگرد او مردار نه آن که به مردار ماند گرداگرد او کرگس یعنی می باید که وی از حال حوالی خود آگاه باشد و حوالی وی غافل نه وی از حال حوالی خود غافل باشد و حوالی وی از حال وی آگاه پادشه باید که باشد همچو کرگس با خبر زانچه افتاده ست گرداگرد او مردارها نی چو مرداری که گردش صف کشیده کرگسان تیز کرده بهر نفع خود بر او منقارها جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۸ نوشیروان روز نوروز یا مهرجان مجلس می داشت دید یکی از حاضران که با وی نسبت خویشی داشت جام زرین در بغل نهاد تغافل کرد و هیچ نگفت چون مجلس برشکست شرابدار گفت هیچ کس بیرون نرود تا تجسس کنیم که یک جام زرین درمی باید نوشیروان گفت بگذار آن کس که گرفت باز نخواهد داد و آن کس که گرفت باز دید نمامی نخواهد کرد بعد از چند روز آن شخص درآمد جامه های نو پوشیده و موزه نو در پا کرده نوشیروان اشارت به جامه های وی کرد که اینها از آن است وی دامن از موزه برداشت که این نیز از آن است نوشیروان بخندید دانست که آن را به ضرورت احتیاج کرده بود بفرمود تا هزار مثقال زر به وی دهند از گناه تو چو آگاه شود شاه کریم معترف باش به آن وز کرمش عذر بخواه مکن انکار گنه زانکه گناه دگر است بلکه بسیاری ازان هم بتر انکار گناه جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۹ مأمون غلامی داشت که ترتیب آب طهارت به عهده وی بود در هر چند روز آفتابه یا سطلی گم می شد یک روز مأمون با وی گفت کاش آن آفتابه و سطلی که از ما می بری هم به ما فروشی گفت همچنان کنم این سطل حاضر را بخر فرمود که به چند می فروشی گفت به دو دینار فرمود تا دو دینار به وی دادند پس گفت این سطل از تو در امان شد گفت آری سیم بر زر خریده تنگ مگیر تا بدان نفس او بیارامد تن به اتلاف مال ازو درده تا به اتلاف جان نینجامد

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۰ میان معاویه و عقیل بن ابی طالب دوستی تمام بود و مصاحبت بر دوام روزی در راه محبتشان خاری افتاد و بر چهره مودتشان غباری نشست عقیل از معاویه ببرید و از آمد و شد مجلس او پای درکشید معاویه عذرخواهان به وی نوشت که ای مطلب اعلای بنی عبدالمطلب و ای مقصد اقصای آل قصی و ای آهوی نافه گشای عبدمناف و ای منبع مکارم بنی هاشم آیت نبوت در شأن شماست و عز رسالت در خاندان شما کجا شد آن همه بزرگواری و حلم و بردباری باز آی که از رفته پشیمانم و از گذشته پریشان تا کی هدف ناوک کین خواهم بود وز دوری تو بی دل و دین خواهم بود بر روی زمین پیش توام رو به زمین در زیر زمین نیز چنین خواهم بود عقیل به وی نوشت که صدقت و قلت حقا غیر انی اری ان لا اراک و لا ترانی و لست اقول سؤ فی صدیق و لکنی اصد اذا جفانی یعنی چون کریم از دوستی برنجد باید که کنج مفارقت گیرد و به کوی مهاجرت گراید نه آنکه به بدی میان بندد و به بدگویی زبان گشاید چون شود با تو یار جنگ اندیش جز جدایی مگیر با او پیش جد مکن در خصومت بسیار اندکی روی آتشی بگذار باز معاویه اعتذار معاودت و التماس صلح کرد و صد هزار درم بذل صلح فرستاد و بنیاد عهد نهاد عذرخواهی بکن و عفو طلب شو چو فتد رخنه در قاعده یاری یاران قدیم ور نیاید به هم آن رخنه به گفتار زبان در عمارتگریش کوش به خشت زر و سیم جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۱ حجاج در شکارگاهی از لشکریان جدا افتاد و به تلی برآمد دید که اعرابی نشسته و از خرقه خود جنبندگان می چیند و شتران گرد او می چرند چون شتران حجاج را بدیدند برمیدند اعرابی سر بالا کرد خشمناک و گفت کیست که از این بیابان با جامه های درخشان برآمد که لعنت خدای بر وی باد حجاج هیچ نگفت و پیش آمد که السلام علیکم یا اعرابی در جواب گفت لا علیک السلام و لا رحمة الله و لا برکاته از وی آب طلبید گفت فرود آی و به ذلت و خواری آب بخور که والله من رفیق و نوکر کسی نیستم حجاج فرود آمد و آب خورد و پس گفت ای اعرابی بهترین مردمان کیست گفت رسول خدای - صلی الله علیه و سلم - بر رغم تو باز گفت چه می گویی در حق امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب گفت از کرم و بزرگواری نام وی در دهان نمی گنجد پس گفت چه می گویی در حق عبدالملک بن مروان هیچ نگفت گفت جواب من بگوی ای اعرابی گفت بد مردیست پرسید که چرا گفت خطایی از وی در وجود آمده است که از مشرق تا مغرب از آن پر بر آمده پرسید که آن کدام است گفت آن که این فاسق فاجر حجاج را بر مسلمانان گماشته است حجاج هیچ نگفت ناگاه مرغی بپرید و آوازی کرد اعرابی روی به حجاج کرد و گفت تو چه کسی ای مرد گفت این چه سؤال است که می کنی گفت این مرغ مرا خبر داد که لشکری می رسد که سردار ایشان تویی در این سخن بود که لشکریان وی رسیدند و بر وی سلام گفتند اعرابی چون آن را بدید رنگ او متغیر شد حجاج فرمود تا وی را همراه ببرند چون روز دیگر بامداد کرد و مایده ای بنهاد و مردمان جمع آمدند اعرابی را آواز دادند چون درآمد گفت السلام علیک ایهاالامیر و رحمة الله و برکاته حجاج گفت من چنان نمی گویم که تو گفتی و علیک السلام پس گفت طعام می خوری گفت طعام توست اگر اجازت دهیمی خورم گفت اجازت دادم اعرابی پیش نشست و دست دراز کرد و گفت بسم الله انشاء الله که آنچه بعد از طعام آید خیر باشد حجاج بخندید و گفت هیچ می دانید که دیروز از این بر من چه گذشت اعرابی گفت اصلح الله الامیر سری که دیروز میان من و تو گذشته است امروز در افشای آن مکوش بعد از آن حجاج گفت ای اعرابی یکی از دو کار اختیار کن یا پیش من باش که تو را از خواص خود گردانم یا تو را پیش عبدالملک مروان فرستم و به آنچه او را گفته ای اخبار کنم تا هرچه خواهد آن کند اعرابی گفت صورت دیگر هم می تواند بود پرسید آن کدام است گفت آن که مرا بگذاری که سلامت به بلاد خود باز روم و دیگر نه تو مرا بینی و نه من تو را حجاج بخندید فرمود تا وی را ده هزار درم دادند و به بلاد وی فرستادند مرد باید که به لطف سخن و حسن خطاب طبع ارباب ستم را ز ستم باز آرد هر لییمی که ز احسان و کرم رو کرده ست به فسون سخن او را به کرم باز آرد

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۲ یزدجرد پسر خود بهرام را در موضعی دید از حرم خود که مناسب نبود وی را فرمود که بیرون رو و حاجب را سی تازیانه بزن و از در پرده سرا دور کن و کسی دیگر را نام برد که وی را به جای او بنشان بهرام به موجب فرموده پدر عمل کرد اما هنوز سیزده ساله بیش نبود ندانست که سبب غضب وی بر حاجب چه بود بعد از آن روزی به در پرده سرای آمد و خواست که درآید حاجب دوم دست بر سینه وی زد و نگذاشت که درآید و گفت اگر بعد از این تو را در این موضع ببینم سی تازیانه ات بزنم از جهت خیانتی که با حاجب پیشین کردی و سی دیگر از جهت خیانتی که می خواهی با من کنی این خبر به یزدجرد رسید حاجب دویم را بخواند و تحسین کرد و احسان نمود و خلعت پوشانید حفظ شه باید چنان کز آستان او عبور در ضمیر بنده و آزاد نتواند گذشت در حریم حرمت عزش که ستر دولت است باز نتواند پرید و باد نتواند گذشت جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۳ وزیر هرمز بن شاپور به وی نامه نوشت که بازرگانان دریابار جواهر بسیار آورده اند و آن را به صد هزار دینار برای پادشاه خریده ایم شنیده ام که آن را پادشاه نمی خواهد اگر راست است فلان بازرگان به صد هزار دینار سود می خردو هرمز در جواب نوشت که هزار دینار و صد هزار دینار چندان پیش ما قدری ندارد و چون ما بازرگانی کنیم پادشاهی که کند و بازرگانان چه کنند نه طور منصب شاهان بود که بیع و شری به قصد کسب معاش خود اختیار کنند چو شاه پیشه کند کار تاجران جهان تو خود بگو که دگر تاجران چه کار کنند جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۴ امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه در وقت خلافت خود در مدینه دیواری گل می کرد یهودیی پیش وی تظلم کرد که حاکم بصره متاعی از من به صدهزار درم خریده است و در ادای ثمن آن تعلل می کند فرمود که کاغذ پاره ای داری گفت نی سفالی برداشت و بر آنجا نوشت که شکایت کنندگان از تو بی حسابند و شکرگزارندگان نایاب از موجبات شکایت بپرهیز یا از مسند حکومت برخیز و در آخر نوشت که کتبه عمر بن الخطاب نه بر آن مهر زد و نه طغرایی رقم کرد اما چندان صولت عدالت و هیبت سیاست وی در خاطرها نشسته بود که چون یهودی آن سفال را به حاکم بصره داد وی سوار بود از اسب فرود آمد و زمین ببوسید وجه یهودی را تمام ادا کرد و وی سوار ایستاده بود چو نبود شاه را عز و سیاست کشد از دست گستاخان ذلیلی چو ریزد شیر را دندان و ناخن خورد از روبهان لنگ سیلی

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۵ جوانی را به دزدی گرفتند خلیفه حکم کرد که دستش ببرند تا از مال مسلمانان کوتاه شود جوان بنالید و گفت ای خلیفه مرا به دست چپ و راست چون خدا آراست روا مدار که ماند چپم جدا از راست خلیفه فرمود که دستش ببرید که این حدیست از حدود خدای تعالی مساهله در آن از مسلمانی نیست مادرش همراه بود برخاست که ای خلیفه این فرزند من است به دستیاری وی روز به شب می آورم و از دسترنج او روزی می خورم فرزند بود چو جان ببخشای بر جان من ستم رسیده سر رشته روزیم کف اوست مپسند که آن شود بریده خلیفه گفت دستش ببرید که من این گناه از وی در نمی گذرانم و گناهکاری ترک این حد بر خود روا نمی دارم مادرش گفت ای خلیفه این را هم دیگری از آن گناهان شمار و از آن معاصی انگار که همواره از آن استغفار می کنی و آمرزش می خواهی خلیفه را این سخن خوش آمد گفت بگذاریدش ای خوش آن دانا که پیش شاه دم گاه قهر از نکته خوش می زند نکته ای چون آب می آرد لطیف شاه را آبی بر آتش می زند جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۶ گناهکاری را پیش خلیفه آوردند خلیفه به عقوبتی که مستحق آن شده بود فرمان داد گفت ای امیرالمؤمنین انتقام بر گناه عدل است و تجاوز از آن فضل و پایه همت امیرالمؤمنین از آن عالیتر است که از آنچه بلندتر است تجاوز نماید و به آنچه فروتر است فرود آید خلیفه را سخن وی خوش آمد گناه وی را عفو فرمود عفو گناه فضل بود انتقام عدل زان تا به این ز چرخ برین تا زمین ره است کی فضل را گذارد و آرد به عدل روی دانا که از تفاوت این هر دو آگه است جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۷ کودکی از بنی هاشم با یکی از ارباب مکارم بی ادبی کرد شکایت به عمش بردند خواست تا وی را ادب کند گفت ای عم من کردم آنچه کردم و عقل من با من نبود تو بکن آنچه می کنی و عقل تو با توست گر سفیهی به حکم نفس و هوا نه به وفق خرد کند کاری بر تو نفس و هوا چو غالب نیست جز به راه خرد مرو باری جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۸ زنی را از جماعتی که بر حجاج خروج کرده بودند پیش وی آوردند حجاج با وی سخن می گفت و وی سر در پیش انداخته بود و نظر بر زمین دوخته نه جواب وی می داد و نه نظر به وی می کرد یکی از حاضران با وی گفت امیر سخن می گوید و تو از وی اعراض می کنی گفت من از خدای تعالی شرم می دارم به مردی نظر کنم که خدای تعالی به وی نظر نمی کند روی ظالم مبین که بر رویت آن ز دوزخ دریست بگشاده سوی او تا گشاده شد ز خدای نظر رحمتی نیفتاده جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۹ اسکندر را گفتند به چه سبب یافتی آنچه یافتی از دولت سلطنت و وسعت مملکت با صغر سن و حداثت عهد گفت به استمالت دشمنان تا از غایله دشمنی زمام تافتند و از تعاهد دوستان تا در قاعده دوستی استحکام یافتند بایدت ملک سکندر چون وی از حسن سیر دشمنان را دوست گردان دوستان را دوستر

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۲۰ روزی اسکندر با سرهنگان خویش برنشسته بود یکی از ایشان گفت خداوند - سبحانه - تو را ملک بزرگ داده است زنان بسیار کن تا فرزندان تو بسیار گردند و یادگار تو اندر جهان بماند جواب داد که یادگار مرد نه فرزندان اوست بلکه سنتهای خوب و سیرتهای نیکوست نیکو نبود آن کس که بر مردان جهان غلبه کرده است زنان بر وی غلبه کنند چو نیست پیش پدر اینقدر یقین که پسر ز خیل بی خردان است یا خردمندان بس است سیرت نیکو حکیم را فرزند زبون زن چه شود بر امید فرزندان جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱ جود بخشیدن چیزیست بایستی بی ملاحظه غرضی و مطالبه عوضی اگر چه آن غرض یا عوض ثنای جمیل یا ثواب جزیل باشد کیست کریم آن که نه بهر جزاست هر کرمی کاید ازو در وجود هر چه بود بهر ثنا و ثواب بیع و شری گیر نه احسان و جود هر که مقصودش از کرم آنست که برآرد به عالم آوازه باشد از مصر جود و شهر کرم خانه او برون دروازه جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۲ جوادی را پرسیدند که از آنچه به محتاجان می دهی و بر سایلان می ریزی هیچ در باطن خود رعونتی و بر فقیران بار منتی باز می یابی گفت هیهات حکم من در کوشش و بخشش حکم آن کفلیز است که در دست طباخ است اگرچه طباخ می دهد بر کفلیز می گذرد اما کفلیز به خود گمان دهندگی نمی برد گرچه روزی از کف خواجه ست روزی ده خداست بر سر روزی خوران خوش نیست زو منت نهی نیست او جز کاسه و کفلیز دیگ رزق را به که باشد کاسه و کفلیز از منت تهی جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۳ صوفی دگری را صفت کرده و صفتی از روی شناسایی و معرفت آورده فرموده که فلان کس سفره آرست نه سفره دار و خود را شریک سفره می دارد نه ملیک سفره می شمارد با سایر خورندگان یکسان است بلکه در نظر خود طفیلی ایشان است چون به مهمانسرای خویش نهد خواجه خوان از برای درویشان طفل راه است اگر نمی داند خویشتن را طفیلی ایشان جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۴ اعرابی بر امیرالمؤمنین علی - کرم الله تعالی وجهه - درآمد و خاموش بنشست ذل فقر و فاقه بر جبین او ظاهر بود حضرت امیر از وی پرسید که چه حاجت داری شرم داشت که به زبان گوید بر زمین نوشت که من مردی فقیرم حضرت امیر وی را دو حله عطا داد و غیر از آن مالک هیچ چیز نبود اعرابی یکی را ردا ساخت و دیگری را ازار و بایستاد و چند بیت مناسب حال در کمال بلاغت و فصاحت بر بدیهه انشا کرد حضرت امیر را بسیار خوش آمد سی دینار دیگر از حق امیرالمؤمنین حسن و امیرالمؤمنین حسین رضی الله عنهما پیش وی بود عطا دادش اعرابی آن را گرفت و گفت ای امیرالمؤمنین مرا توانگرترین اهل بیت من گردانیدی و برفت

جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۵ حضرت امیر گفت شنیدم از حضرت رسالت صلی الله علیه و سلم که فرمود قیمة کل امرء مایحسنه یعنی قیمت هرکس به قدر آن چیزیست که وی را می آراید از محاسن افعال و بدایع اقوال قیمت مرد نه از سیم و زر است قیمت مرد به قدر هنر است ای بسا بنده که از کسب هنر قدرش از خواجه بسی بیشتر است وی بسا خواجه که از بی هنری در ره بنده خود پی سپر است جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۶ از عبدالله بن جعفر - رضی الله عنه - آورده اند که روزی عزیمت سفری کرده بود در نخلستان قومی فرود آمد که غلامی سیاه نگاهبان آن بود دید که سه قرص نان به جهت قوت وی آوردند سگی آنجا حاضر شد آن غلام یک قرص را پیش وی انداخت بخورد پس دیگری را بینداخت آن را هم بخورد و پس دیگری را بینداخت آن را هم بخورد عبدالله رضی الله عنه از وی پرسید که هر روز قوت تو چیست گفت آنچه دیدی فرمود چرا وی را بر نفس خود ایثار نکردی گفت وی در این زمین غریب است چنین گمان می برم که از مسافت دور آمده است و گرسنه است نخواستم که وی را گرسنه گذارم پس گفت امروز چه خواهی خورد گفت روزه خواهم داشت عبدالله با خود گفت همه خلق مرا در سخاوت ملامت می کنند و این غلام از من سخی تر است آن غلام را و نخلستان را و هر چه در آنجا بود همه را بخرید پس غلام را آزاد کرد و آنها را به او بخشید نفس سگ را به یک دو لقمه نان بر سگ نفس هر که کرد ایثار گر بود بنده فی المثل شاید خواجگان را به بندگیش اقرار جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۷ در مدینه عالمی بود عامل و در جمیع علوم دینی کامل روزی گذرش بر دار نخاسین افتاد کنیزکی دید مغنیه که به حسن صوت غیرت ناهید بود و به جمال صورت حیرت خورشید شیفته جمال و فریفته زلف و خال او شد از سماع غنایش رخت هستی به صحرای نیستی برد و به استماع نوایش از مضیق بخردی راه فسحت سرای بیخودی سپرد خوبی روی و خوبی آواز می برد هر یکی به تنها دل چون شود هر دو جمع در یکجای کار صاحبدلان شود مشکل لباس دانایی بیفکند و پلاس رسوایی پوشید و خلیع العذار در کوی و بازار مدینه می گردید دوستان بر ملامت او برخاستند اما هیچ سود نداشت زبان حالش به این کلمه متکلم بود و به این ترانه مترنم زین گونه که جلوه آن دلاویز کند عاشق ز بلا چگونه پرهیز کند باد است ملامت کسان در گوشم لیکن بادی که آتشم تیز کند این قصه را به عبدالله جعفر رضی الله عنه باز گفتند صاحب کنیزک را طلبید و به چهل هزار درم کنیزک را بخرید و بفرمود تا به همان صوت که آن عالم به سماع آن گرفتار شده بود تغنی کرد پرسید که این را از که آموخته ای گفت از فلان مغنیه او را نیز طلب داشت بعد از آن آن عالم را بخواند و گفت می خواهی که آن صوت را که شیفته آن شده ای از استاد آن کنیزک بشنوی گفت بلی آن مغنیه را فرمود تا به آن تغنی کرد عالم بی خود بیفتاد چنانکه تصور کردند مگر که بمرد عبدالله جعفر گفت دیدید که ما به کشتن این مرد در گناه افتادیم بعد از آن بفرمود که آب بر روی او زدند به خود باز آمد با وی گفت ما ندانسته بودیم که تو در عشق آن کنیزک بدین مرتبه رسیده باشی گفت والله آنچه پنهان است بیش از آن است که آشکار شد پرسید که می خواهی که این صوت را از آن کنیزک بشنوی گفت دیدی که چون آن را از دیگری شنیدم که عاشق او نیستم بر من چه گذشت حال من چگونه شود اگر آن را از لب و دهان معشوقه خود بشنوم پرسید که اگر وی را بینی بشناسی بگریست و گفت گفتی که شناسی که که برد از تو دل و دین والله که در آفاق جز او را نشناسم بفرمود تا کنیزک را بیرون آوردند و تسلیم وی کردند و گفت مر توراست این والله که در وی جز به گوشه چشم نگاه نکرده ام آن عالم در دست و پای عبدالله جعفر افتاد و گفت آبم ز کرم به روی کار آوردی وز موج فراقم به کنار آوردی صبرم به دل ز غم فگار آوردی خوابم به دو چشم اشکبار آوردی پس دست کنیزک را بگرفت و به خانه خود روان شد عبدالله غلامی را فرمود که چهل هزار درم دیگر بگیر و همراه ایشان ببر تا به جهت فکر معیشت غباری بر خاطر ایشان ننشیند و به فراغت خاطر از یکدیگر تمتع توانند گرفت

جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۸ عبدالله جعفر را در عهد معاویه از خزانه بیت المال هر سال هزار درم می دادند چون نوبت به یزید رسید آن را به پنج هزار درم رسانید ملامتش کردند که این حقوق همه مسلمانان است چرا به یک کس می دهی گفت من این را به همه محتاجان اهل مدینه می دهم زیرا که وی هیچ از ارباب حاجات دریغ نمی دارد و پنهان از وی کسی را همراه وی به مدینه فرستادند و در مدت یک ماه همه را صرف کرد چنانچه به قرض محتاج شد اگر به دست کریم اوفتد جهان یکسر جهان چه باشد صدبار از جهان هم بیش چرا شود دل درویش ریش ازان حسرت چو هست کیسه جودش خزینه درویش جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۹ خلیفه بغداد در موکب حشمت و شوکت خود می راند دیوانه ای پیش وی رسید و گفت ای خلیفه عنان کشیده دار که در مدیح تو سه بیت گفته ام گفت بخوان بخواند خلیفه را خوش آمد دیوانه چون آن را بدید گفت مرا سه درم عنایت کن تا روغن و خرما خرم و سیر بخورم خلیفه فرمان داد تا به هر بیتی وی را هزار درم بدهند چون ذل فاقه زور کند بر سخنوری گر مدح پادشاه سخاور کند سزاست ممدوح چون کریم بود مزد شعر او هر بیت را خزینه گوهر کند رواست جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۰ ابراهیم بن سلیمان بن عبدالملک بن مروان گوید که در آن وقت که نوبت خلافت از بنی امیه به بنی عباس انتقال یافت و بنی عباس بنی امیه را می گرفتند و می کشتند من بیرون کوفه بر بام سرایی که بر صحرا مشرف بود نشسته بودم که دیدم علمهای سیاه از کوفه بیرون آمد در خاطر من چنان افتاد که آن جماعت به طلب من می آیند از بام فرود آمدم و متنکروار به کوفه درآمدم و هیچ کس را نمی شناختم که پیش وی پنهان شوم به در سرایی بزرگ رسیدم درآمدم دیدم که مردی خوب صورت سوار ایستاده و جمعی از غلامان و خادمان گرد او درآمده اند سلام کردم گفت تو کیستی و حاجت تو چیست گفتم مردی ام گریخته که از خصمان خود می ترسم به منزل تو پناه آورده ام مرا به منزل خود درآورد و در حجره ای که نزدیک به حرم وی بود بنشاند چند روز آنجا بودم به بهترین حالی هر چه دوستتر می داشتم از مطاعم و مشارب و ملابس همه پیش من حاضر بود از من هیچ نمی پرسید هر روز یک بار سوار می شد و باز می آمد یک روز از او پرسیدم که هر روز تو را می بینم که سوار می شوی و زود می آیی به چه کار می روی گفت ابراهیم بن سلیمان پدر مرا کشته است شنیدم که پنهان شده است هر روز می روم به امید آنکه شاید که او را بیابم و به قصاص پدر خود برسانم چون این را شنیدم از ادبار خود در تعجب ماندم که قضا مرا به منزل کسی انداخته است که طالب قتل من است از حیات خود سیر آمدم آن مرد را از نام وی و نام پدر وی پرسیدم دانستم که راست می گوید گفتم ای جوانمرد تو را در ذمه من حقوق بسیار است واجب است بر من که تو را بر خصم تو دلالت کنم و این راه شد آمد را بر تو کوتاه گردانم ابراهیم بن سلیمان منم خون پدر خود را از من بخواه از من باور نکرد و گفت همانا از حیات خود به تنگ آمده ای می خواهی از محنت خلاص شوی گفتم لا والله که من او را کشته ام و نشانیها گفتم دانست که راست می گویم رنگ او افروخته شد و چشمان او سرخ گردید زمانی سر در پیش انداخت بعد از آن گفت زود باشد که به پدر من رسی و خون خود از تو خواهد من زنهاری که داده ام تو را باطل نکنم برخیز و بیرون رو که بر نفس خود ایمن نیستم مبادا که گزندی به تو رسانم و هزار دینار عطا فرمود نگرفتم و بیرون آمدم جوانمردا جوانمردی بیاموز ز مردان جهان مردی بیاموز درون از کین کین جویان نگه دار زبان از طعن بدگویان نگه دار نکویی کن به آن کو با تو بد کرد کزان بد رخنه در اقبال خود کرد چو آیین نکوکاری کنی ساز نگردد با تو جز آن نیکویی باز