Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۹ - اشارة حرفیة الی الباء با که از بسمله ست حرف نخست بر بواقی ازان ترفع جست که ز رفعت گذشت و خفض گزید به چنین رفعتی ز خفض رسید به تواضع چو ساخت خود را پست حق گرفتش بدان ترفع دست پست شو پست تا بلند شوی بهره بفکن که بهره مند شوی دانه اول فتاد پست به خاک تا ازان سر کشید بر افلاک چون خود از جیب کسر بر زد سر آن صفت شد به جار او منجر زانکه مجرور خویش را جار است خو گرفتن ز جار ناچار است هر که دارد ز خصلتی مایه اثر آن رسد به همسایه کرد گویی بدین حیث اشعار آن که الجار گفت ثم الدار فقر خواهی به اهل فقر نشین همنشینی به اهل فقر گزین تا کنی کسب ازان فریق اثری گرچه زان کسب نبودت خبری طبع دزدد ز یار بهتر خوی نافه گیرد ز مشک اذفر بوی عامل اندر حروف بسمله نیست غیر بی از حروف عامله نیست از عمل نیست یک نفس خالی از عمل یافت منصب عالی درجات رفیع در دو سرا مبتنی بر عمل فتاد تو را رو ز قرآن الیه یصعد خوان کش بود تا به یرفعه میدان تا بدانی که طیب از کلمات یعنی ارواح ناجی از ظلمات چون به اوج بقا کنند صعود جز به قدر عمل نخواهد بود بی که بنشست در مقام الف چون خلیفه به جای مستخلف آنچه مستخلف از ترفع شان داشت بنمود در خلیفه عیان طول قد الف ازین معنی می نماید کنون ز صورت بی ور نه بی در مواضع دیگر منخفض بود و نافراخته سر پادشاهان خلیفگان حق اند در خلافت همه بر این نسق اند هر چه دارند اتصاف بدو ز اقتدار و نفاذ امر علو وصف های حق است عز و جل گشته ظاهر ولی به قدر محل جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۰ - اشارة حرفیة الی الالف الف اسم پیشتر از با بود بسیار ظاهر و پیدا بی چو آمد پدید الف در بسم مختفی گشت همچو جان در جسم بود پیش از وجود خلق جهان سر وحدت چنانکه بود عیان حکم کثرت چو یافت وصف ظهور سر وحدت شد اندر آن مستور نور وحدت ز کثرت ظاهر گرچه بس ظاهر است و بس قاهر لیک شیطان به مکر و زرق و حیل پوشد آن را ز دیده احول اینست آن سر که سایلی آگه از نبی در حروف بسم الله چون ز نا بودن الف پرسید گفت شیطانش از میان دزدیدن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۱ - در بیان معنی اسم الله هر تعین که گشت لا حق ذات هست معدود در عداد صفات ذات با هر تعین تنها اسم آمد ز جمله اسما ور بود با تعینات تمام اسم جامع همی نهندش نام لفظ الله و صورت کامل اسم این اسم دان و زین مگسل فابتداء الکلام بسم الله کان بالکامل الذی حاذاه ابتدا و انتها که قرآن راست هر دو شرح کمال انسان راست ختم بر ناس و ابتدا از ناس قدر انسان ازین میان بشناس وصف او لایزال و لم یزل است اول الفکر و آخرالعمل است این بود شأن علت غایی جهد کن کین مقام را شایی

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۲ - در بیان معنی اسم الرحمان و اسم الرحیم هست اسم وجود حق رحمان باعتبار العموم للاعیان رحمتی در کمال بسط و سعت مستفاد از و رحمتی و سعت نیست غیر از وجود عام مفاض بر حقایق ز واهب فیاض اسم رحمان ازان بود مشتق لفظ او خاص و معنیش مطلق لفظ او بی وقوع سهو و غلط می شود بر خدا مقول فقط لیک معنیش شامل و عام است کون را گشته خوان انعام است عکس اینست حکم اسم رحیم باعتبار الخصوص و التعمیم هست اسم وجود حق اما متخصص به موجب اشیا بخشد از خوان رحمت القصه طالبان وجود را حصه لفظش افتاد بی خلاف و شقاق بر حق و خلق جایزالاطلاق جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۳ - در انتقال از بسمله به تلاوت کلام الله به تعوذ چو پاک کردی راه متوسل شدی به بسم الله وقت آن شد که شاهد لاریب بر تو جولان کند ز حجله غیب بینی آن شاهد نگارین را کرده در بر شعار مشکین را آفتاب بلند از سایه بسته بر روی خویش پیرایه از اولواالایدی اش رسیده شعار بهر نظاره اولواالابصار وز پی خلعت بنی العباس از حریر حروف کرده لباس تا در آن کسوتش ببیند هوش چشم بنهاده بر دریچه گوش چون کشی از سرش حریر حروف ظهر و بطنش شود تو را مکشوف ظهر و بطن است جمله قرآن را از پی یکدیگر بجوی آن را ظهر و بطن است و بطن بطن یقین همچنین تا به سبع یا سبعین لفظ را چون کنی به ظهر قیاس قشر و مغزند پیش خرده شناس ظهر را هم به بطن چون نگری همچنین قشر و مغزشان شمری بطن سابق چو قشر لاحق را بطن لاحق چو مغز سابق را تا به پای عمل ز قشر عبور نکنی نفتدت به مغز عثور هست ماندن به قشر دأب دواب مغز جو مغز چون اولواالالباب ای بسا کس که هم به قشر نخست باز ماند و به مغز راه نجست چون بهایم به پوست شد خرسند آدمی سان ز مغز پوست نکند از کلام خدا به لفظ رسید لفظ دانست و لفظ خواند و شنید ظهر قرآن بر او نکرد ظهور بطن ها ماند در بطون مستور یافت گنجی طلسم او نشکست جز به نقش طلسم او ننشست دیده از گنج خشت بر دیوار خشت دیوار گنج کرده شمار نور عقلش نگشته راهنمای که یکی خشت برکند از جای بگشاید رهی به جانب گنج شود از نقد گنج گوهر سنج حق ازان حبل خواند قرآن را تا بگیری به سان حبل آن را بدرآیی ز چاه نفس و هوا کنی آهنگ عالم بالا نه که آیی به مال و جاه فرو از بلندی روی به چاه فرو رسن آمد کزین نشیمن پست به در آیی در آن رسن زده دست تو بدان دست و پای خود بستی واندر این تنگ جای بنشستی

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۴ - فی بیان قوله علیه السلام رب تال للقرآن و القرآن یلعنه رب تال یفوه بالقرآن و هو یفضی به الی الخذلان خواجه را نیست جز تلاوت کار لیکن آن طرد و لعنت آرد بار لعنت است اینکه بهر لهجه و صوت شود از تو حضور خاطر فوت فکر حسن غنا برد هوشت متکلم شود فراموشت نشود بر دل تو تابنده کین کلام خداست یابنده باده نوشی مدام با اوباش تا شود صاف حلق تو ز خراش حلق باید ز خلط بلغم پاک گر بود معده پر حرام چه باک لعنت است اینکه سازدت پی سیم روز و شب با امیر و خواجه ندیم مجلس ناکسان بیارایی تا بدان یک دو خرده بربایی خانه شان مزبله ست و قرآن نور دار این نور را ز مزبله دور شرم بادت که بهر مزبله ای سازی از نور قدس مشعله ای لعنت است اینکه همت تو تمام گشت مصروف لفظ و حرف کلام نقد عمرت ز فکرت معوج خرج شد در رعایت مخرج صرف کردی همه حیات سره در قراآت سبعه و عشره گر شود مدی از ادای تو کم حرف غم در دلت شود مدغم فوت کردی سعادت سرمد غم نخوردی برابر یک مد همچنین هر چه از کلام خدا جز خدا قبله دل است تو را موجب لعن و مایه طرد است جبذا مقبلی کز آن فرد است معنی لعن چیست مردودی به مقامات بعد خوشنودی هر که ماند از خدا به یک سر مو آمد اندر مقام بعد فرو گرچه ملعون نشد ز حق مطلق هست ملعون به قدر بعد از حق زانکه اندر مقام یکتایی نیست مو را مجال گنجایی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۵ - حکایت عاشق و معشوقی که شب در خلوتی نشسته بودند و در بر همه اغیار بسته ناگاه غلام آن عاشق که باریک نام داشت حلقه بر در زد عاشق گفت کیست گفت منم غلام تو باریک عاشق گفت باز گرد که اگر در باریکی مویی شده ای امشب تو را درین خلوت گنجایی نیست مبتلایی به عشق بدخویی داشت باریک نام هندویی بعد عمری شبی ز بخت بلند آمد آن صید وحشی اش به کمند بود با او به هم خوش و خندان کامد آواز حلقه بر سندان کیست گفتار درین شب تاریک گفت کمتر غلام تو باریک گفت روز کز کمال نزدیکی گرچه مویی شوی ز باریکی نیست امکان آنکه ره یابی زین در آن به که روی برتابی

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۶ - در بیان آنکه حکم لعنت مخصوص به تالیان قرآن نیست بلکه هر عملی ناشی از عجب و ریا و سایر محبطات عمل می شود از این قبیل است حکم لعنت ز فعل بی اخلاص نیست با قاریان قرآن خاص بس مصلی که در میان نماز می کند بر خدای عرض نیاز چون در صدق نیست باز بر او می کند لعنت آن نماز بر او این بود حال سایر قربات چون صیام و قیام و حج و زکات هر چه اخلاص نیست اکسیرش گر زر ناب کم ز مس گیرش چیست اخلاص آنکه کسب و عمل پاک سازی ز شوب نفس دغل نه در آن صاحب غرض باشی نه ازان طالب عوض باشی کیسه خود ازو بپردازی سایه خود بر او نیندازی حول خود از میانه برداری قوت خود تمام بگذاری حول و قوت ز فضل حق بینی گل حکمت ز باغ حق چینی بخشش محض بینی اش ز خدا بر تو جاری شده ز وهب عطا لیک با این همه خجل باشی فعل ناکرده منفعل باشی زانکه آن فعل گرچه فضل حق است مبتنی بر قضای ما سبق است مظهر آن تویی و در ظاهر ساری احکام مظهر و سایر گرچه خالیست فعل حق ز خلل ناقص آمد عمل ز نقص محل آب باران که فصل فروردین آمد از آسمان به سوی زمین بود شیرین ولی به عرصه دشت شور شد چون به خاک شوره گذشت بود جان بخش بوی باد شمال که وزید از مهب لطف و جمال بر بیابان گرم کرد مرور یافت اسم سموم و نعت حرور جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۷ - در بیان آنکه مخلص مکسور اللام مادام که اخلاص را مضاف به خود می بیند در عین اشراک است و المخلصون علی خطر عظیم اشارت بدین تواند بود و چون به فضل حق سبحانه خلاصی از خودش دست داد و آن اخلاص را مضاف به حق سبحانه مشاهده کرد مخلص باشد بفتح اللام بلکه مخلص باشد و هم مخلص مخلص مفتوح اللام به اعتبار اضافت فعل اخلاص به حق و مخلص مکسوراللام به اعتبار مظهریت خودش مر فعل حق را سبحانه و لهذا مخلصین در شأن انبیا علیهم السلام به روایتی کسر و فتح لام نازل شده است مرد مخلص نگشته از خود پاک باشد اخلاص او همه اشراک نفسش از چرک شرک ناشده صاف دارد اخلاص را به خویش مضاف نیست پیش محقق آگاه مخلصان را جز این خطر در راه چون رهاند حقش ز نفس دغل کسر لامش شود به فتح بدل بود مخلص کنون شود مخلص دهدش مخلصی ز خود مخلص بلکه چون خود ز نفس ناکس رست کسر او فتح و فتح او کسر است گر به اخلاص خود شود حاضر بیند اخلاص حق ز خود ظاهر مخلص آید ولی به حق نه به خود به حق آموزد این سبق نه به خود مخلص مخلصی که در قرآن انبیا راست نازل اندر شان در عبارت بود دو صیغه ولی در حقیقت بود به یک معنی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۸ - تمثیل خس و خاشاک بین که در تگ پا می رود لحظه لحظه جای به جا جنبش خس اگر ز خس دانی رخش در کوی شرک می رانی ور نبینی به غیر جنبش باد وز خس و جنبشی نیاری یاد غرقه موج بحر توحیدی خسرو بارگاه تفریدی ور همی بینی اش ز باد اما دانی از جنبش خسش پیدا عارف کاملی ز اهل طریق کرده منزل به ذوره تحقیق

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۹۹ - در بیان آنکه چون تالی کلام حق را سبحانه به واسطه دوام مراقبه متکلم عز شأنه دولت جمیعت خاطر و سعادت مشاهده دست دهد می باید که به ملاحظه تفاصیل معانی مشغول نشود تا ازدولت مشاهده باز نماند بلکه به ملاحظه اجمالی اکتفا کند و اگر نعوذبالله آن معنی در حجاب شود و خواطر پراکنده مستولی گردد به تأمل و تدبر در تفاصیل معانی بر وجهی که موافق شرع و سنت و مطابق اشارت کبراء امت باشد دفع آن خواطر بکند و در مذمت آنان که نه به این طریق در معانی آن غور کنند بار دیگر چو برد حضرت شاه از خراسان سوی عراق سپاه گفت من بعد شاه فرخنده به خراسان نمی رسد زنده شاه آمد به تخت بار دگر مرد شهزاده پیشتر ز پدر بعد ازو شاه سالهای دراز زیست بر تختگاه حشمت و ناز هر دو حکمش خلاف واقع شد محنت و رنج خواجه ضایع شد این و امثال این بسی احکام منعکس شد ز گردش ایام لیک قطعا خجل نمی گردند زین صفت منفعل نمی گردند شد مبین ز جریت اینان کالحیاء شعبه من الایمان جفر اگر هست حکمت نبویست مقتبس از چراغ مصطفویست جز به نور متابعت حاشا که شود از جمال پرده گشا جفر دان زمانه مست و جنب پیش بنهاده زین مقوله کتب نه ز احوال عاقبت ترسان نه ز اسباب عافیت پرسان چند حرفی نوشته پهلوی هم وز عدد زیرشان نهاده رقم بسته بر خود تخیلی باطل یکسر از حیله خرد عاطل مر ورا دقت اهل دل را دق چیست این جفر جعفر صادق جعفر صادق از تو بیزار است صادقان را ز کاذبان عار است صدق زین است و کذب شین و چه شین هر دو ضدین غیر مجتمعین طرفه تر آنکه اهل جاه و جلال که ندارند در زمانه مثال به خرد گرچه در جهان سمراند این زخارف ازین خران بخرند آن جواهر که فاضلان سفتند وان معارف که عارفان گفتند همه در گوش هوششان باد است طبعشان ز اجتناب ازان شاد است کهنه خوانند جمله را و قدید کی بود در قدید ذوق جدید چند خاییدن قدید کسان لب به نوباوه جدید رسان من ندانم که این جدید کجاست ذوق نوباه جدید که راست مدعی کز جدید می لافد تار و پود جدید می بافد کهنه بگذاشت نا رسیده به نو کهنه را ریخت نو نکرده درو بی نو و کهنه بر زمین مانده هم ازان رانده هم ازین مانده در تلاوت اگر به چشم شهود متکم تو را شود مشهود مده از نفس ضال و دیو مضل به تفاصیل لفظ و معنی دل بلکه چشم شهود بر حق دوز وز فروغش چراغ جان افروز خوش نباشد که یار پیش نظر تو نظر افکنی به جای دگر با تو معشوق خفته در آغوش تو سپاری به نامه او هوش نامه در هجر نزهت بصر است لیک یوم التلاق درد سر است چون رسد روز وصل دست به یار نامه را جای به سر دستار ور شوی از جمال او محجوب فکر در نامه کردن آید خوب لیک فکری که در سراچه روح بگشاید هزار باب فتوح از عهود قدیم یاد دهد صد در فیض را گشاد دهد یوسف جانت را به رفع حجب برهاند از این غیابه جب شوق دیرینه را بجنباند رویت از ماسوا بگرداند بر تو تابد سرایر توحید بر تو ریزد جواهر تفرید گنج اسرار را شوی گنجور دست احرار را شوی دستور پی به دروازه نجات بری می ز پیمانه حیات خوری نه که از نهر عذب دور افتی مرغ کوری به آب شور افتی همچو این ابلهان بی فرجام که به زرق فسون درین ایام دم خبرت ز علم جفر زنند تار تزویر گرد جفر تنند می دهند از کمال بی عونی صد خبر از حوادث کونی همه مستنبط از کتاب خدای همه مستخرج از بواطن آی نه بر آنها ز روی عقل دلیل نه بدان ها ز کوی نقل سبیل سر به سر ز اقتضای فهم ردی مبتنی بر قواعد عددی ابتنایی تهی ز جزم و ز ظن بلکه از بیت عنکبوت اوهن هیچ از آنها به وفق واقع نه وز یکی نور صدق لامع نه قدوه این فریق بی توفیق که سپرده ست شیوه تحقیق سالها محنت و عنا برده واندر این فن کتابها کرده از کلام مجید کرد آگاه که فلان شاهزاده بعد از شاه وارث ملک و مال خواهد بود عمر او دیر سال خواهد بود بلکه گیرد به طالع میمون چند کشور دگر ز شاه فزون واندر این باب فصلی آماده کرد و آورد پیش شهزاده

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۰ - تمثیل سگکی می شد استخوان به دهان کرده ره بر کنار آب روان بس که آن آب صاف و روشن بود عکس آن استخوان در آب نمود برد بیچاره سگ گمان که مگر هست در آب استخوان دگر لب چو بگشاد سوی آن به شتاب استخوانش از دهان فتاد در آب نیست را هستی توهم کرد بهر آن نیست هست را گم کرد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۱ - قصه کلنگی که او را چون باز شکار کردن کبوتر هوس کرد و به واسطه این هوس از گرفتن کرم های آبی باز ماند و به شکار کبوتر نرسید بلکه خود شکاری دیگری شد گازری در در نواحی بغداد بود در کار گازری استاد بر لب دجله گازری کردی روزی خود ز گازری خوردی بر لب آب دایما می دید که کلنگی بزرگ می گردید کرمکی چون ز آب بنمودی نول کردی دراز و بربودی به همان از جهان قناعت داشت غیر آن جمله باد می پنداشت داشت با عز من قنع پیوند بود پروازگاهش اوج بلند خوار ناکرده ذل من طمعش بود بی ذلت طمع شبعش ناگهان روزی از هوا بازی تیز پری بلند پروازی کرد سوی کبوتری آهنگ نای او را گرفت سخت به چنگ از سر همت بلند که داشت اندکی خورد و بیشتر بگذاشت از کرم نیست مدخلی کردن خوان نهادن تمام خود خوردن به ازان سفره حفره آتش که نشد زو گرسنه ای دل خوش چون بدید آن کلنگ ساده نهاد آتشی در نهاد او فتاد گفت من خود به جثه زو بیشم شیوه او چرا نیندیشم باد ازین کار و بار خویشم شرم که به کرمی شوم چنین دلگرم همه عالم پر از وحوش و طیور چند باشم به کرمکی مغرور بعد ازین همتی به کار کنم لایق خویشتن شکار کنم به جهان در دهم صلای کرم خود خوردم طعمه و خورانم هم این بگفت و گشاد بال چو باز از زمین کرد بر هوا پرواز از قضا دید کز میان هوا شد مطوق حمامه ای پیدا کرد بر وی به سان باز کمین تا فرو گیردش به چنگل کین سرنگون شد ز بخت بد فرمای در غدیری فتاد پر گل و لای ماند در لای و گل پر و بالش شد به ادبار مبدل اقبالش دید گازر و شکاریی بی فخ گفت به به که نیک شد مطبخ بر گرفتش روان و با دل شاد رو به خلوتسرای خویش نهاد کرد شخصی سؤال ازو به شگفت کین چه مرغ است در جوابش گفت این کلنگیست کرده شهبازی خورده زین صنعت تبه بازی ساخته از پی شکار فنی کرده خود را شکار همچو منی هر که افزون کشد قدم ز گلیم افکند خویش را به ورطه بیم باز را در شکار بودن به جغد را جغدوار بودن به

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۲ - رحم اللاه مرئا عرف قدره و لم یتجاوز طوره فرخ آن کس که وار خود بشناخت کار خود را به وار خود پرداخت شد به حکمت بلند آوازه گام بیرون نزد ز اندازه متقارب نهاد در ره گام متجانب ز طفره نظام هر که زد طفره از سر صرفه تا به مقصد رسد به یک طرفه نرسیدش به پای مقصد دست گردن و پشت هر دو خرد شکست مرغ نورس نگشته نیرومند می پرد ز اوج آشیان بلند می زند پر شر و بال و بال می کند چرب گربه را چنگال ور تو گویی که همت عالی کز هوا و هوس بود خالی طلب مقصد بلند کند میل مقصود ارجمند کند از امور دنی به بیهوده نکند دامن خود آلوده خوش نباشد که باز شه پرور به هوای مگس گشاید پر بد نماید که شیر آهو جوی به شکار شکال آرد روی گویم آری ولی حکیم ازل که بود حکم او بری ز خلل بهر هر مقصدی رهی بنمود سوی هر خانه ای دری بگشود طالبان را به لطف کرد خطاب گفت فأتوا البیوت من ابواب گر تو از در روی مبارک باد تاج فضلت کلاه تارک باد ور گذاری در و ز بام روی هدف طعن خاص و عام شوی طشت رسواییت فتد از بام دیگ اندیشه تو ماند خام من نمی گویمت به کعبه مرو همت خود مکن به کعبه گرو می روی زادگیر و راحله جوی روز و شب در قفای قافله پوی ور نه غولی شوی بیابانی هم ز کعبه هم از وطن مانی بلکه فرسوده پای و خونین دل باز گردی ز اولین منزل جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۳ - قصه غوری و حج رفتن او به یک تگ و بازگشتن او از منزل اول به تمنای سیر و نیت گشت واعظی بر حدود غور گذشت بامدادان به مسجدی برخاست بهر حضار مجلسی آراست صفت کعبه و فضیلت حج به براهین بیان نمود و حجج نکته ها گفت جمله عشق آمیز بیتها خواند جمله شوق انگیز غوریی کش ز عشق لم یزلی بود سری درون جان ازلی چون ز واعظ شنید آن سخنان جست از جای خویش نعره زنان وصف خانه شنید و مستانه خاست بر یاد صاحب خانه چند باشی تو نیز افسرده جنبشی کن اگر نه ای مرده جنبشی نی که آب و گل جنبد بل کز آب و گل تو دل جنبد پای بیرون نهد ازین گل و آب روی در مستقر حسن ماب شعله برزد ز سینه آتش او جانب کعبه شد عنان کش او کهنه گرگاو در برابر داشت گرد در پا و کرک در بر داشت در کفش زاد نی و راحله نی همرهش کاروان و قافله نی پرس پرسان که کعبه کو و کجاست وز ره او نشان راست کراست دو سه فرسنگ رفت بس بی سنگ وین جهان فراخ بر وی تنگ پایدان پاره پای آبله شد معده از رنج جوع در گله شد آتش شوق او نشست فرو شست از وصل کعبه دست فرو ای بسا آتشی که ناگه جست پرورش چون نیافت زود نشست شرری را که جست ز آهن و سنگ بی فروزینه مشکل است درنگ وز فروزینه چون مدد یابد بهره ای از بقای خود یابد ور تو با هیمه اش دهی پیوند شعله گردد به قدر هیمه بلند تا به حدی که عالم افروزد هر چه یابد ز خشک و تر سوزد گیرد آنسان زبانه او زور که نماند نشاندنش مقدور همچنین جذبه کز درون خیزد به گریبان جان درآویزد گرچه باشد ضعیف و زود زوال یابد از تربیت جمال و کمال باید اول که بر خبر باشی تا که آن جذبه از چه شد ناشی منشأش را ز دست نگذاری روی همت به سوی او آری گوش داری ز شر اضدادش کنی از اهل جذبه امدادش هر که یابی ازان نمد کلهش تاج سازی به فرق خاک رهش خانه گیری به کوی و برزن او نگذاری ز چنگ دامن او یار از یار خلق دزدد و خوی میوه از میوه رنگ گیرد و بوی پهلوان باش و داد کار بده یا نه پهلو به پهلوانی نه پهلوانی که از زبردستی باشدش پای بر سر هستی افکند از فغان و شیون تو بار هستی ز دوش و گردن تو

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۴ - قصه آن پهلوانی که مخنثی را دید که در جوار کعبه خود را بر خاک انداخته و از خوف گناهان خود فریاد و زاری برگفته گفت خداوندا این مخنث را بیامرز یا بار گناهان او را بر گردن من نه که از بیم تو بخواهد مرد پهلوانی ز پر دلان عجم می زد اندر طواف کعبه قدم دید گریان مخنثی بر خاک روی بنهاده پیرهن زده چاک نوحه ای برگرفته عالم سوز کای گنه بخش معذرت آموز از گنه گرچه کوه البرزم به کمال کرم بیامرزم پهلوان را بسوخت دل گفتا کای خداوند مکه و بطحا لطف کن داد این مخنث ده یا گناهش به گردن من نه ور نه از بیم تو بخواهد مرد داغ حرمان به گور خواهد برد گر چنین پهلوان نباشد یافت روی از همرهان نشاید تافت هر که یابی ز طور او بویی کش بود جذب حق سر مویی رشته صحبتش ز کف مگذار زانکه موییست در رسن بسیار هر که تنها رود چو آن غوری باز گردد به درد و رنجوری جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۵ - تتمه قصه غوری مرد غوری گرسنه و تشنه رمقی در تن از حیاتش نه لنگ لنگان به خانه روی نهاد هر که پرسید ازو جوابش داد که زدم گام تا توانستم بازگشتم همینکه دانستم که به کعبه نمی رسم امروز تا به کعبه بسی رهست هنوز از سه فرسنگ شد درونم خون چون توانم هزار رفتن چون بعد ازین کنج عزلتی گیرم رو به دیوار محنتی میرم چون نیامد به دست صحبت یار واکشم پا ز صحبت اغیار جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۶ - در بیان آنکه چون پیری غالب یا یاری طالب یافت نشود عزلت بهتر از صحبت نماید چنانکه درین روزگار اختیار عزلت و ترک صحبت باید کرد کل من کان یوثر العزله حصل العزلت بلا مهله چون بود عزلتت ز صحبت به پا ز صحبت به کنج عزلت نه عزلت آمد کلید گنج شهود عزلت آمد علاج رنج وجود اندر او عز و لت که متصل است آن لت نفس عز جان و دل است عینش از علم و ز ز زهد شناس یعنی او راست علم و زهد اساس نیست بی عین علم جز زلت نست بی زای زهد جز علت یافتن عز زین دو حرف عزلت تو نیست بی این دو حرف جز لت تو جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۷ - اشارت به آنکه عزلت بر دو قسم است عزلت مریدان و هی بالاجسام عن مخالطة الاغیار و عزلت محققان و هی بالقلوب عن ملاحظة الاکوان عزلت سالکان بود به جسد عزلت عارفان به هوش و خرد آن بود عزلت جسد که مدام بگسلی از همه چه خاص و چه عام در بر اهل زمانه در بندی جا به جز کنج خانه نپسندی پا نفرسایی از خروج و دخول لب نیالایی از کلام فضول به مقالات خلق دم نزنی به ملاقاتشان قدم نزنی خسرشان عین سود انگاری بخلشان محض جود پنداری پیش ازان کت برد اجل ز همه ببری رشته امل ز همه عزلت هوش آنکه غیر خدای در حریم دلت نیابد جای واکنی اندک اندک اندیشه از همه تا شوی یک اندیشه چون یک اندیشگیت پیشه شود دولت گه گهت همیشه شود هر چه بند تو بندگی گردد بندگی جمله زندگی گردد بی نشان بنده ای شوی احدی جان فشان زنده ای شوی ابدی بی نشانی و جانفشانی تو گردد اسباب زندگانی تو

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۸ - در بیان آنکه ارباب عزلت و اصحاب خلوت بر سه طبقه اند طبقه اول آنکه نیت ایشان در عزلت و خلوت اجتناب از شر انام و اتقا از ضر خواص و عوام باشد آن یکی از همه جهان بجهد تا ز آسیب گمرهان برهد کند از نفع و ضرشان حذری تا نبیند ز شرشان شرری رمد از خلق در سرار و جهار تا زید ایمن از شرار و شرار ای بسا کس که خرمنی اندوخت جست ناگاه یک شرار و بسوخت دوستداران که نیکخواهانند روز دزدان و عمر کاهانند روز عمر تو را به حیله و ریو آلت دد کنند و عدت دیو گاه هم پنجه ددت سازند گاه در دام دیوت اندازند بخردی گوهر خرد سفته است مار بد به که یار بد گفته است مار بد جز به گرد تن نتند یار بد عقل و دین ز بن بکند مار بد گر بیفکنی سنگی جهد از خانه تو فرسنگی رستن از یار بد بود دشوار در ببندی در آید از دیوار مار بد جز به عمرهای مدید ناید اندر سرا و خانه پدید باشد آسان ازو حذر کردن نقد جان از کفش بدر بردن یار بد از فسون و افسانه با تو همخوابه است و همخانه کی دهد دست رستن از کیدش یا بدین پای جستن از قیدش مار بد چون بینی اش دانی یار بد را شناخت نتوانی بس که خون جگر بباید خورد تا شود آشکار جوهر مرد مار بد خصم این جهان باشد یار بد خصم جاودان باشد آن تخاصم که اهل نار کنند همه از جهد و جهل یار کنند جهد کرده قوی ز جهل و عما تا نگیرد ضعیف راه وفا برده فرمان ضعیف و مانده قوی بهر فرمانبریش ضال و غوی شاید ار آن خلاف این کردی به وفاق این هوای دین کردی هر دو با یکدگر چو یار شدند جاودان خوار و خاکسار شدند چون شود دور این جهان سپری همه از یکدگر شوند بری غرق آتش جوارح و اعضا یلعن البعض منهم بعضا سروران رنج پیروان جویان قول لامرحبا بهم گویان پیروان در عتاب با آنان ورد لامرحبا بکم خوانان ظلم جو دست خود گزان کای کاش رفتمی بر ره پیمبر فاش یار نگرفتمی فلانی را دل نیازردمی جهانی را صافی است این سخن ز شوب غرض رو ز قرآن بخوان و یوم یعض دور باش از در خدا دوران راه هجرت گزین ز مهجوران زانکه آسان ز شرشان دوری ندهد دست جز به مهجوری جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۰۹ - تمثیل گفت روباه بچه با روباه کای ز مکر سگان ده آگاه بازیی کن مراکنون تعلیم که بدان از سگم نباشد بیم گفت ازان بازیی نبینم به که تو در دشت باشی او در ده چشم وی بر تو چشم تو بر وی نفتد ور نه افتدت در پی بکشد ور نه حق شود یاور پوستینت ز پشت و پوست ز سر

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۰ - طبقه ثانی آنکه نیت ایشان اجتناب از آنست که شر ایشان متعدی به غیر شود و هذا ارفع من الاول فان فی الاول سوء الظن بالناس و فی الثانی سؤ الظن بنفسه و سؤ الظن بنفسک اولی لأنک بنفسک اعرف وان دگر رخت و بار برده به غار وز صغار و کبار کرده کنار نیتش آنکه هیچ آسوده زو نگردد به هرزه فرسوده به حدیث رسول صدق اندیش هست هفتاد شعبه ایمان بیش هست ازان جمله شعبه ادنی کردن از راه خلق دفع اذی هیچ اذایی به راه خلق خدای نیست بدتر ز نفس بدفرمای منصف متصف به هوش و خرد خلق را نیک دید و خود را بد همه کس را ز خویش بهتر دید بد خود را به خلق نپسندید تا کسی کم کشد ازو باری در دلی کم خلد ازو خاری بار خود را به دوششان نگذاشت خار خود را ز راهشان برداشت جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۱ - سؤال و جواب راهب راهبی راه بی غبار گرفت دامن کوه و کنج غار گرفت نگشادش گره ز هیچ گروه از قناعت نهاد پشت به کوه مرد را کوه خوش هم آوازیست پر دل و بردبار همرازیست تیغ تیزش اگر نهند به سر ننهد پا ز جای خویش بدر نقد کان بسته بر کمر دایم در مقام کرم بود قایم همچو اوتاد بس قوی حال است روز و شب مستقر ابدال است حق تعالی که کرد خلق جبال پی اظهار کبریا و جلال قال فیها هدی و ارشادا و جعلنا الجبال اوتادا راهب القصه به کوه فشرد نقد اوقات خود به کوه سپرد ننهادی ز کوه بیرون پای بلکه بودی چو کوه پا بر جای روزی از صوب شهر عرصه دشت راز جویی به سوی کوه گذشت گفت کای کان حلم و کوه شکوه چند باشی چو کان نهان در کوه قدم از کان خویش بیرون نه گوهر خویش را رواجی ده تا گهر جای کرده در کان است قیمت او ز خلق پنهان است چون ز کان جلوه گر شود به دکان قیمت او شود به شهر عیان گفت دارم کشیده تنگ به بر سگکی خویش از پلنگ بتر نا معلم سگی که روز شکار کند از بهر خویش ورزشکار می کند پوست از وفاکیشان می درد پوستین درویشان کرده ام بند در بن غارش تا رهد عالمی ز آزارش خورد این سگ به کوه زخم پلنگ به که آرد به زخم خلق آهنگ نیست اندر اصول دینداری هیچ بدتر ز مردم آزاری باشد آزار خلق غم فرسود خار و خاشاک کشتزار وجود پاک شو پاک کین خس و خاشاک ندمد جز ز طینت ناپاک گفت با سگ کسی که ای ز جهان گشته قانع به یک دو لقمه نان خیر و شر جهان شناخته ای با بد و نیک خلق ساخته ای به چه خصلت حرامزاده تو را می شود از حلالزاده جدا گفت چون در رهیم پیش آید بی سبب دست جور بگشاید از چپ و راست چوب و سنگ کند گه به چوبم گهی به سنگ زند ای که همت به سوی آن داری که شوی شهره در نکوکاری غیر ازینت مباد اندیشه که کم آزاریت شود پیشه نه کم آزاریی بدان آیین که به بی غیرتی کشد در دین حکم خلاق را نهی یک سوی به رضای خلایق آری روی شوی اندر جریده اشرار بنده راضی کند خدا آزار بل کم آزاریی طبیعت کوب به خرد نیک و در شریعت خوب اگر آزار ور کم آزاریست چون به وفق شریعت باریست برساند به گنج امیدت برهاند ز رنج جاویدت ور نباشد به وفق شرع خدای باشد انده فزای و محنت زای اندهی موجب هزار ندم محنتی مثمر هزار الم

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۲ - در مذمت آنان که بنای مذهب خود بر کم آزاری نهاده اند و در ورطه اباحت و الحاد افتاده هر که درویش ازو بود بیزار کی ز درویش آید این کردار نیست درویشی این که زندقه است نیست جمعیت این که تفرقه است اصطلاحات عارفان از بر کرده و می کند بیان فر فر دلش از سر کار واقف نه معرفت بی شمار و عارف نه همچو جوز تهی نماید نغز لیک چون بشکنی نیابی مغز کرده وهم و خیال بیباکان مندرج در عبادت پاکان لفظ ها پاک و معنیش گرگین نافه چین لفافه سرگین نافه نگشاده مشک افشاند ور گشایی جهان بگنداند ترک آزار کردن خواجه دفتر کفر راست دیباچه منکر آمد به پیش او معروف شد به منکر عنان او مصروف تنفس محنت گریز راحت جوی داردش در ره اباحت روی شد یکی پیش او حرام و حلال می نیندیشد از نکال و وبال می شود مرتکب مناهی را می فتد در عقب ملاهی را گاه لافش ز مذهب تجرید که گزافش ز مشرب توحید اینست لاف و گزاف آن غاوی لیک او را چو نیک واکاوی مذهبش جمع فضه و ذهب است مشربش شرب باده عنب است نه ز احوال سابقش عبرت نه ز احوال لاحقش خبرت از علامات عقل و دین عاری مذهبش حصر در کم آزاری ورد او از مباحیان کهن کس میازار و هر چه خواهی کن نسبت خود کند به درویشان دم زند از ارادت ایشان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۳ - در مذمت آنان که شرع را بهانه آزار مسلمانان سازند و کارهای باطل را در صورت حق بپردازند آن که شرع خدای ازوست تباه نیست گویا ز سر شرع آگاه کرده در کوی و خانه و بازار شرع و دین را بهانه آزار کار باطل کند به صورت حق برد از شرع مصطفی رونق می کند پایه شریعت پست تا دهد مایه طبیعت دست میر بازار و شحنه شهر است شرع ازو او ز شرع بی بهر است شرع را تیره ساخت از توره قند را شیره ریخت در شوره کرده اسلام را وقایه کفر شد ز سعیش بلند پایه کفر ساخت یکسان ز نفس شورانگیز دین حق را به توره چنگیز فی المثل گر یکی ز عام الناس بفروشد سه چار گز کرباس خالی از داغ صاحب تمغا در همه شهر افکند غوغا اول از شرع دست موزه کند زو سؤال نماز و روزه کند سازد او را نکرده هیچ گناه پشت و پهلو به ضرب دره سیاه کاله اش را به گردنش ماند گرد بازارها بگرداند بعد از آنش سوی عسس خانه بفرستد برای جرمانه تا ستاند عسس به چوب از وی بهر شحنه بهای شاهد و می این و امثال این فراوان است که بر آن بد نهاد تاوان است خصم دین شد به حیله و دستان ای خدا داد دین ازو و بستان شرع را خوار کرد خوارش کن شرم بگذاشت شرمسارش کن خود چه حاجت که من دعا کنمش بر جگر ناوک دعا زنمش پیشتر زین به هشتصد و هفتاد به دعایش رسول دست گشاد کای خدا هر که کرد نصرت دین در دو کونش نصیر باش و معین وان که خذلان شرع خواست امروز دل و جانش به تیر خذلان دوز خود چه خذلان ازان بتر که کسی باغ رضوان بدل کند به خسی روی در خلق و پشت بر مولا دین فروشی کند پی دنیا بدهد دین و دنیی اندوزد شمع دین بهر دنیی افروزد

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۴ - قصه زاهد و عارف زاهدی می گذشت در راهی فاسقی را بدید ناگاهی در گناه عظیم افتاده ره به سوی جحیم بگشاده گفت یارب بگیر سخت او را ده به سیلاب فتنه رخت او را کشتی اش را فکن به موج خطر تا نپیچد ز خط حکم تو سر عارفی آن دعا شنید از دور با دعا گوی گفت کای مغرور چه گرفتاریش ازین افزون که نهد پا ز شرع و دین بیرون چه بلا زین بتر تواند بود که بود زو خدای ناخشنود گشته مسکین به موج دریا غرق تو چه سنگش همی زنی بر فرق گر تو را دست هست دستش گیر دست جان هوا پرستش گیر ور نه باری میفکن از پایش جان به تیر دعا مفرسایش جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۵ - طبقه ثالثه آنکه نیت ایشان در عزلت ایثار صحبت حق است سبحانه و تعالی بر صحبت خلق وان دگر آن که صحبت مولا کرد ایثار بر همه دنیا روز و شب صحبت خدای گزید دل ز پیوند ماسوا ببرید کرد خالی ز ما خلق خود را داد یکبارگی به حق خود را دست و دل از هر آرزو بگسست هر چه شد قید او ازو بگسست صحبتی در گرفت تنگ بسی که نگنجید در میانه کسی مگر آن کس که محو خود کرده ست ترک پیوند نیک و بد کرده ست کرده بر خویش جیب هستی شق بر زده سر ز جیب هستی حق خاک بر حرف خویش پاشیده بل کزین دفترش تراشیده از من و ما نهاده بیرون پای سر مویی نمانده زو بر جای یکسر از موی هستی خود رست موی را نیست جای و او را هست بس که خود را ز موی سنجد کم گنجد آنجا که مو نگنجد هم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۶ - قصه کلی که در خانه معشوق خود بکوفت گفتند باز گرد که صحبتی تنگ است موی در نمی گنجد گفت بهانه مجوی و در باز کن که من خود کلم و موی ندارم کلکی بود عاشق گلکی شوخکی مشکبار کاکلکی داشت معشوق از قضا روزی خلوتی با چو خود دل افروزی هر دو تنها به عیش بنشسته بر رخ غیر در فرو بسته کلک از حالشان شنید خبر رفت و گستاخ حلقه زد بر در زد یکی از دورنه بانگ که کیست بانگ بی وقت کردن از پی چیست نیست این در گشادنی برگرد گر نه سردی مکوب آهن سرد خلوت خاص و صحبتی تنگ است حلقه زلف یار در چنگ است هر که در کوفت باد می سنجد زانکه مو در میان نمی گنجد گفت در باز کن بهانه مجوی زانکه من خود کلم ندارم موی موی را در میانه نبود راه من ز مو عاریم بحمدالله

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۷ - در بیان آنکه عزلت و اقسامش که مذکور شد یکی از آن چهار رکن است که ابدال به سبب مداومت بر آن به مقام خود رسیده اند و آن سه رکن دیگر صحت و جوع و سهر است چنانکه خواهد آمد قدوه عارفان به سر قدم قطب حق صاحب فصوص حکم قدس الله سره الأصفی و هدانا لقسطه الأوفی کرده نقل از زبان معتمدی در حکایات اهل دل سندی که شبی در درون خلوت خاص بودم از گفت و گوی خلق خلاص در خانه بر این و آن بسته بر مصلای خویش بنشسته چشم جان در شهود شاهد غیب پا به دامن کشیده سر در جیب ناگه آمد کسی درون و ربود آن مصلا که زیر پایم بود زیر من یک دو گز حصیر افکند که مصلا به غیر ازین مپسند زو هراسی فتاد در دل من زانکه در بسته بود منزل من گفت ای ساده بهر چیست هراس نهراسد ز کس خدای شناس ثم قال اتق الله المتعال فی جمیع الأمور و الأحوال بود ز ابدال و در دلم افتاد آندم از ملهم سداد و رشاد که بپرم ازو به وجه سؤال کز چه ابدال گشته اند ابدال گفت ازان چار خصلت مشهور که به قوت القلوب شد مسطور عزلت و خامشی و جوع و سهر کین بود عمده خصال و سیر این سخن گفت و زد به رفتن رای در فرو بسته و حصیر به جای خارج آمد ز حد فهم عقول که چه سان بود آن خروج و دخول گر تو گویی تمثل ارواح بود آن نی تحول اشباح آید از حول و قوت کمل که مجرد شوند ازین هیکل چون ملایک به خلع و لبس صور متمثل شوند جای دگر گویم آری ولی بدین تقریر نشود راست انتقال حصیر هست جسمی کثیف و ظلمانی نیست چیزی لطیف و روحانی به تمثل چه سان شوی قابل تا بدان قول حل شود مشکل گر تو گویی که کاملان را هست از خدا بر وجود اشیا دست شاید آن را به قوت ایجاد داخل خانه وصف هستی داد خارج خانه اش وجود نبود داخل خانه اش وجود فزود گویم این نیست خود بکلی رد لیک باشد عظیم مستعبد زانکه هر چه آفریندش کامل گر شود لحظه ای ازان غافل کشد از عرصه وجود قدم رخت هستی برد به کوی عدم این نشاید که کامل از همه سوی آورد جانب حصیری روی عمرها روی ازان نگرداند چشم همت ازو نپوشاند تا کند روزگار دور و دراز تو نیازی بر آن ادای نماز گر تو گویی سزد ز صاحب دید که کند نقل آن به خلق جدید دل برون زو وجود برباید در درون مثل آن بیفزاید عرش بلقیس و نقل آن ز سبا اینچنین گفت عارف دانا در سبا کرد آصفش اعدام داد جای دگر به هستی نام ور نه یک ماهه راه در یک آن قطع کردن برون بود ز امکان زانکه تحریک جسم و جسمانی امر تدریجی است نی آنی گویم این وجه بس قویم و قویست گرچه بیرون ز حد وهم غویست لیک کار خدا و خاص خدا نیست محصور در مدارک ما ای بسا کار کاید از ابدال که بود پیش عقل خلق محال باشد از خالق قوی و قدر کارشان خارق قوای بشر هر چه فهم تو زان بود قاصر مشو آن را ز ابلهی منکر هر چه عقلت کند بر آن اقبال مبر آن را برون ز حد محال معنی استحالت و امکان باشد از اکثر عقول نهان بس که باشی مصدق و موقن کان بود مستحیل و این ممکن لیک نسبت به قدرت صانع نبود هیچ یک ازان واقع تا نورزی طریقت ابدال کی شناسی حقیقت این حال عزلت و صمت و جوع و کم خوابی پیشه کن تا مقامشان یابی شرح عزلت گذشت و اسرارش نیست حاجت دگر به تکرارش زان سه رکن دگر سخن بشنو ترک انکار کن بدان بگرو

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۸ - اشارت به رکن دوم از ارکان مقام ابدال که دوام صمت است چون نشستن خموش نتوانم باری از خامشی سخن رانم چون سخن لله و مع الله نیست شیوه عارفان آگه نیست با خدا گوی یا برای خدای ور نه لب را ببند و ژاژ مخای دل احرار گنج اسرار است راه آن گنج چیست گفتار است هر که این ره به سوی گنج گشاد داد بیهوده نقد گنج به باد تا زبان از سخن نفرسوده ست مایه اش بی سخن همه سود است چون بر او نقطه ای ز نطق افزود شد زیان گرچه بود یکسر سود بر دو قسم است صمت اگر دانی صمت پیدا و صمت پنهانی هست قسم نخست صمت لسان که ببندی زبان ز همنفسان وان دگر صمت دل بود که حدیث نکند در درونه نفس خبیث هر که را لب خموش و دل گویاست خفت وزر خویش را جویاست گرچه بردش حدیث نفس ز راه کم نویسد بر او فرشته گناه وان که برعکس این گرفت قرار جز به حکمت نمی کند گفتار نزند جز به طبق صدق نطق هر چه گوید صواب گوید و حق هر که را شد زبان و دل خاموش معدن حکمت است و مخزن هوش جان او در تجلیات قدم یافته جاودان ثبات قدم با خدا گوید از خدا شنود یک نفس از خدا جدا نشود هر که را زین دو صمت حرمان است سخره حکم نفس و شیطان است قول او منحرف ز سمت سداد فعل او متصف به نعت فساد نرود جز ره خطا و غلط نزند جز در بلا و سخط چون دهد جای در دل اندیشه نبودش غیر باطل اندیشه ور زبان را دهد ز نطق فروغ سر به سر باشد افترا و دروغ شده سر خیل اهل خذلان را گشته نایب مناب شیطان را بلکه بگذشته کارش از شیطان مانده شیطان به کار او حیران جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۱۹ - قصه مفسدی که در تحصیل مشت های نفس حیله ای انگیخت که شیطان سوگند یاد کرد که هرگز این حیله به خاطر من خطور نکرده است گشت پرباد مفسدی را بوق برد نفسش نفیر بر عیوق شد پی میل خویش مکحله جوی کرد صحرا و دشت در تک و پوی اشتری یافت ناگهان ماده بهر مقصود خویش آماده خواست با او شود به زودی جفت اشتر از کار سرکشید و نخفت چون میسر نشد تمنایش بست چوبی به عرض بر پایش پا بر آنجا نهاد و پیش خزید مرده ریگش به آنچه خواست رسید بود در کار خود بدان تلبیس شد مصور به پیش او ابلیس گفت ای بد سیر چه کار است این مایه صد هزار عار است این هر که می بیند از شریف و وضیع از تو این صورت رکیک و شنیع پیش ازان کاندر آن زند طعنت بر من از جهل می کند لعنت به خدا تا من از عناد و جحود ز آدم و آدمی شدم مردود هرگز این حیله در دلم نخلید وین قباحت به خاطرم نرسید خود زنی در چنین مکاید گام من به تلقین آن شوم بدنام

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۰ - در بیان آنکه انسان را قابلیت جمیع صفات متقابله هست به هر کدام که میل می کند و ورزش آن پیش می گیرد در آن به کمال می رسد آدمی ز اصل فطرت آمد صاف از صفا قابل همه اوصاف هر صفت را که می شود طالب می شود بر نهاد او غالب گر به خوی فرشته آرد روی زود گردد فرشته سیرت و خوی ور زند فعل دیو از وی سر شود از فعل بد ز دیو بتر ای نگشته ز فطرت اول فطرت خویش را مکن مبدل جهد کن جهد تا به عالم دل ملکات ملک کنی حاصل نسپاری عنان به حیله و رید نشوی کارخانه دد و دیو ور نمانده ست فطرت تو سلیم بل کز آفات نفس گشته سقیم از هواهای نفس خود وا کن هر صفت را به ضد مداوا کن گر بخیلی به جود کوش و کرم بذل دینار پیشه ساز و درم ور حریصی به داده شو خرسند جز قناعت شعار خود مپسند نفس تو گر ز نطق یابد قوت لب ببند از سخن به مهر سکوت ور ز خاموشی اش نصیب افتاد بایدت لب به گفت و گوی گشاد گفت و گویی کلید صدق و صواب نه که گردد مزید بعد و حجاب گر کند عقل و شرع حکم سخن تو به طبع و هوا خموش مکن ور نباشد سخن فروشی خوش رخت بر ساحل خموشی کن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۱ - اشارة الی قوله علیه السلام من کان یؤمن بالله و الیوم الاخر فلیقل خیرا او لیصمت مصطفی کش جوامع الکلم است که بدان سلک شرع منتظم است بعد من کان مؤمنا بالله و بیوم ینال فیه جزاه گوهر صدق بی تفاوت سفت فلیقل خیرا او لیصمت گفت خیر گو خیر ور نه خامش کن هر چه جز خیر ازان فرامش کن هر که دانا بود به آنکه خدا هست بینا به هر کس و شنوا و گر از خیر دم زند یا شر کند او را سؤال در محشر هر چه گوید به عقل گوید و هوش ور نباشد ز گفت و گوی خموش جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۲ - در بیان آنکه قول خیر کدام است که به آن اشتغال نمایند و قول شر کدام است که از آن اجتناب کنند قول صادر ز فاعل مختار چار نوع است گوش با من دار یا بود خیر سامع و قاتل که ازان قرب حق شود حاصل قایل از وی به رفعت درجات رسد و مستمع به فوز و نجات همچو قول رسول یا اصحاب که گرفتند ازو طریق صواب یا گزارنده را بود نافع گرچه باشد وبال بر سامع همچو تبلیغ وحی با کفار که نمودند بر جحود اصرار اجر تبلیغ یافت پیغمبر کافران را فزود کفر و بطر یا بود خیر مستمع را لیک مر گزارنده را نیفتد نیک همچو وعظ مراییان زمان که نرستند از خیال و گمان ماند واعظ به وزر عجب و ریا مستمع کار بست و یافت جزا یا نه گوینده نی نیوشنده باشد از وی به خیر کوشنده چون مقالات خاص و عام امروز که بود زین قبل تمام امروز نکند بر زبانشان جریان غیر قلماش و هرزه هذیان بلکه کذب و نمیمه و غیبت هزل نامش کنند یا طیبت نیست زین چار جز دو قسم نخست کاید از مرد هوشیار درست زان دو قسم دگر ببند زبان ور نه بینی ادب چو بی ادبان

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۳ - بر تحریص و تحریض بر پاس داشتن انفاس و منع و زجر از تضییع و اهمال آن هر نفس نورسیده مهمانیست پاس او دار اگر تو را جانیست واجب آمد به موجب اسلام حسب مقدور ضیف را اکرام خاصه اکرام این گرامی ضیف که بود حیف غفلت از وی حیف هست ضیفی ز فیض خانه غیب آمده خالی از نشانه غیب جهد آن کن کزین نشیمن آز به ازان کامده ست گردد باز قوتش ده ز سجن این سجین تا برآید به اوج علیین قدرش از ذکر حق بلند شود کنگر عرش را کمند شود بکشد جانت را به جذبه حب سوی بالا ازین غیابه جب کرد این ضیف پاک بر تو نزول مکن او را به عیب ها معلول ای بسا میهمان که بر تو فرو آمد از آسمان قدس و علو تو ز غیبت جنیبتش بستی وز نمیمه تمیمه پیوستی هم ز حرص و هواش آلودی هم به عجب و ریاش فرسودی بس که گفتی دریغ بر ما فات یا دروغ از برای ما هو آت از بخار دریغ و دود دروغ بردیش ز آفتاب چهره فروغ دامن افشان ازین معامله زود که نبینی درین معامله سود هر نفس چون خزینه ایست تهی تا تو نقدی در آن خزینه تهی گر به یاد خدا ز گوهر و در سازی آن مخزن تهی را پر چون به بازارحشر بگشایند که در آن آنچه هست بنماید صحن بازار ازان شود گلشن چشم بازاریان ازان روشن حور و غلمان برند ازان مایه حسن خود را کنند پیرایه ملک احسنت گوید و شاباش شود از مدح بر تو گوهر پاش ور ز قبح خصال و سؤ فعال نهی آنجا ز جهل سنگ و سفال کشد آن سنگ تخت تو زادبار تحت نار وقودها الأحجار وان سفالت به سفل سازد جا درک اسفلت کند مأوا ور گذاری ز سست اقبالی همچنان آن خزینه را خالی پر شود چشم تو ز اشک ندم وآتشت سر زند ز سینه علم که چرا قدر کم شناختمش گنج در و گهر نساختمش تا کنون کردمی ثمن آن را مر مثمن سرای رضوان را بود صد گنج گوهر آماده همه در دست و پایم افتاده من نچیدم ز فرط نادانی لاجرم می برم پشیمانی

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۴ - رفتن اسکندر در ظلمات و رسیدن بر زمینی پر سنگریزه و گفتن مر سپاه را که این جواهر گرانسنگ است و قبول کردن بعضی و برداشتن ایشان و انکار کردن بعضی و بگذاشتن آن چون سکندر به قصد آب حیات کرد عزم عبور بر ظلمات بر زمینی رسید پهن و فراخ راند خیل و حشم در آن گستاخ هر کجا می شد از یسار و یمین بود پر سنگریزه روی زمین کرد روی سخن به سوی سپاه کای همه کرده گم ز ظلمت راه راه و رسم ستیزه بگذارید بهره زین سنگریزه بردارید این همه گوهر است بی شک و ریب کیسه زان پر کنید دامن و جیب هر که برداشت تخم حسرت کاشت کز چه تقصیر کرد و کم برداشت وان که بگذاشت آتشی افروخت که بدان جاودانه خود را سوخت هر که را بود شک در اسکندر آن حکایت نیامدش باور گفت هیهات این چه بیهوده ست هر که گفته ست باد پیموده ست زیر نعل ستور لعل که دید در و گوهر به رهگذر که شنید زان محل برگذشت دست تهی جحد و انکار را رهین و رهی وان که آیینه سکندر بود سر جانش در او مصور بود هر چه از وی شنید باور داشت وانچه مقدور بود ازان برداشت زود ازان سنگپاره های نفیس کرد بر آستین و دامن و کیس چون بریدند راه تاریکی تافت خورشیدشان ز نزدیکی شد جدا رنگ ها ز یکدیگر گهر از سنگ و سنگ از گوهر در مساس آنچه سنگریزه نمود چون بدیدند لعل و مرجان بود برگرفتند آه و واویلی ز اشک حسرت به هر مژه سیلی آن یکی دست می گزید که چون زین گهر بر نداشتم افزون بود خرج و جوال و مشک و جراب بر ستوران پی طعام و شراب کاشکی کردمی تهی یکسر کردمی پر ازین در و گوهر بود ظلمت هنوز سایه فکن گفت اسکندر این خبر با من گرچه بود آن خبر پسندیده لیک نبود شنیده چون دیده وان دگر خون همی گریست که آه نفس و شیطان زدند بر من راه خاک انباشتم به دیده هوش سخن راست را نکردم گوش کاشکی بهر امتحان باری کردمی زان ذخیره مقداری تا کنون نقد وقت من گشتی وقتم این سان به مقت نگذشتی کاشکی گر گهر نکردم بار بر سکندر نکردمی انکار تا نیفتادمی ازان تقصیر در حجاب خجالت و تشویر

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۵ - در بیان آنکه نسبت حال مؤمنان و کافران با انبیا علیهم السلام همچون نسبت حال سپاه اسکندر است با اسکندر چون رسید از خدا کتاب و رسول آن برد پیشرفت وین به قبول نزدند از سر فساد و غلو کافران جز در عناد و عتو و لقد جایهم من الانباء کذبوها و صدقوا الاهواء نیست گفتند صدق این روشن پیش ما ان نظن الا الظن هست اساطیر اولین به یقین بلکه افک قدیم و سحر مبین مؤمنان کرده در پیمبر روی هم سمعنا و هم اطعنا گوی به همه گفته هاش گرویده حکم هایش همه پسندیده آمنوا نقش لوح خاطرشان عملوا الصالحات ظاهرشان کرده ز آتواالزکاة سرمایه وز اقیمواالصلاة پیرایه توسن نفس را گرفته لگام وز اتمواالصیام ساخته دام کرده طی وادی لعل و لیت گشته جازم به عزم حج البیت حرکات همه موافق نقل سکنات همه مطابق عقل دایما فی السکون و الحرکه کرده اخلاق نیک را ملکه روز حشر از رسوخ آن ملکات همه خیرات دیده و برکات درجات بهشت و حور قصور شربت زنجبیل یا کافور طلح و سدر منضد و مخضود ماء مسکوب و سایه ممدود آن فرش وان نمارق و اکواب وان سرر وان کواعب اتراب فاکهات کثیر نامقطوع که نباشد ز مستحق ممنوع وان معد کرده چیزهای دگر که نکرده گذر به قلب بشر همچنین کل ما ینافیها از درکهای نار و مافیها همه اخلاق بوده و احوال اثر فعل صادر از عمال کرده آن را خدای عز و جل در سرای دگر جزای عمل بوده اینجا معانی پنهان گشته آنجا ز جمله اعیان بوده اینجا عوارض زایل گشته آنجا جواهر کامل داری اینجاش سنگریزه گمان یابی آنجاش لؤلؤ و مرجان اندر این نشیه سنگ خرد و خسیس واندر آن گوهر بزرگ نفیس این بود حال کافر و مسلم که درین تنگ موطن مظلم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۶ - سؤال و جواب گر تو گویی به حکم عقل روا نیست قلب حقایق اشیا عرض آخر چه سان شود جوهر یا معانی بدل به ذات و صور گویم این نیست از مقوله قلب تاتو نفیش کنی بزودی و سلب بلکه چون بر حقیقت واحد در مراتب وجود شد وارد زو به هر مرتبه نمود اثری که ندارد نمود در دگری در همه ذهن ها به قول اصح عین اشیا بود نه ظل و شبح لیکن اندر وجود ذهنی شان نیست ز احکام نفس الامر نشان جوهر اندر وجود ذهنی خود هست قایم به ذهن اهل خرد لیکن اندر وجود نفس الامر نیست در ذهن کس چه زید و چه عمرو در وجودین خویشتن دایم گاه لا قایم است و گه قایم حکم اثبات لاقیام و قیام ز اختلاف مراتب است و مقام همچنین در وجود فی الاعیان که وجودیست خارج اذهان متعدد مواطن است و رتب که بود زان ذهول مستغرب آن رتب چیست حس و روح و خیال هر یکی عالمی به استقلال وان مواطن چو دنیی و برزخ نشات بهشت یا دوزخ یک حقیقت ز اختلاف ظهور چون بر اینها کند مرور و عبور نیست پوشیده بر ذوی الافهام که بر او مختلف شود احکام در یکی از مقوله هییات باش گو و اندر آن دگر ز ذوات در یکی از معانی و اوصاف که بر اعیان بود مفاض و مضاف در دگر از شماره اعیان که بود در مراتب امکان بنگر اندر حقیقت هستی کوست اصل بلندی و پستی که چه سان در مراتب و اطوار مختلف می نمایدش آثار گاه تابع بود گهی متبوع گاه سامع شود گهی مسموع گه کند جلوه بالتبع چو صفات گه کند بالاصاله همچو ذوات اهست یک جا به غیر خود قایم جای دیگر به ذات خود دایم وین تغیر به فهم اهل ادب در اضافات واقع است و نسب پایه عز ذات ازان اعلاست کش تو گویی فزود یا خود کاست جاودان در مقر اجلال است وز ازل تا ابد به یک حال است دامن قدس او کجا شاید کز خیال تغیر آلاید

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۷ - التفات من الغیبة الی الخطاب بلسان المناجات یا جلی الظهور و الاشراق کیست جز تو در انفس و آفاق لیس فی الکاینات غیرک شی انت شمس الضحی و غیرک فی فی چه باشد به فارسی سایه سایه از روشنی برد مایه سایه را در مواقع تعلیم ضؤ ثانی رقم زده ست حکیم نور چون از صرافتش نازل گشت نامش کنند فی یا ظل دو جهان سایه است و نور تویی سایه را مایه ظهور تویی این و آن صورت است و معنی تو نیست موجود صورتی بی تو پرده صورت از میان بردار بیش ازین بند صورتم مگذار بلکه بیرون ز صورت و معنی روی بنما که طی شود دعوی چیست دعوی توهم من و ما رؤیت غیر و اعتبار سوا حرف ما و من از دلم بتراش محو کن غیر را و جمله تو باش خود چه غیر و کدام غیر اینجا هم ز تو سوی توست سیر اینجا در بدایت ز توست سیر رجال در نهایت به سوی توست مال اول ره تویی و آخر هم بلکه سیر و مسیر و سایر هم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۸ - اشارة الی معنی قوله تعالی: قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیرة انا و من اتبعنی و سبحان الله و ما انا من المشرکین شاه این راه کز سر معنی بود ادعوا الی الله ش دعوی یافت ادعو چو استناد به وی کرد قید علی بصیره ز پی یعنی این دعوتم نه بر عمیاست بینم آن را که از خدا به خداست بلکه مدعو وی است داعی نیز در هدی و ضلال ساعی نیز خود ز خود خویش را به خود خواند خود کند هر چه خواهد و داند گمرهان را درین نشیمن بیم خوانم از اسم منتقم به رحیم من کیم مر خدای را سایه اسم هادی دهد مرا مایه کیست گمراه ظل اسم مضل ظل بود فی الحقیقه عین مظل گرچه ما در شمار اسماییم لیکن از روی ذات یکتاییم من و هر کس گرفته است سبق ز من اندر شهود وحدت حق خلق را سوی حق چنین خوانیم سر این کار را چنین دانیم دانم او را ز نقص شرکت پاک لست ممن یقول بالاشراک جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۲۹ - جواب دیگر بر سبیل تنزل از سؤال لزوم انقلاب حقایق زان سخن گوش کن جواب دگر که جز این نیست عین فعل و اثر بلکه چون از تکرر اعمال اثری ماند در دل عمال روز محشر به قدرت قادر در لباس صور شود ظاهر نیست صورت بعینها معنی ره ز صورت بسی ست تا معنی آن به این منقلب نگردد لیک کسوتی باشدش مناسب و نیک ملک خواب را نگر که چه سان کند اظهار در خیال کسان بهر هر معنیی ز جنس صور کسوتی بس مناسب و در خور چون شوی حرص و آز را مقهور موش بینی رفیق خود یا مور چون شود فرج و بطن را مغلوب از خر و گاو بر تو آید کوب دید در خواب صاحب خردی که فم و فرج خلق مهر زدی خواب خود را به ابن سیرین گفت ابن سیرین جواب شیرین گفت گفت ماه صیام قبل الفجر گفته ای فجر را اذان پی اجر بانگ بی وقت تو ز اکل و جماع گشته اهل محله را مناع از تو آن منع چون مقرر شد در خیالت چنین مصور شد همچنین هر صفت ز نقص و کمال که شود در تو راسخ از افعال رو نماید به قدرت خالق در قیامت به صورت لایق معنی عارضی بود اینجا صورتی جوهری شود فردا

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۳۰ - در بیان آنکه مرویست از حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و سلم که گفت لقیت ابراهیم لیلة اسری بی فقال یا محمد اقراء امتک منی السلام و اخبر هم ان الجنة طیبة التربة عذبة الماء و انها قیعان و ان غراسها سبحان الله و الحمدلله و لااله الا الله و الله اکبر، رواه الترمذی یاد کن آنکه در شب اسرا با حبیب خدا خلیل خدا گفت گوی از من ای رسول کرام امت خویش را ز بعد سلام که بود پاک و خوش زمین بهشت لیکن آنجا کسی درخت نکشت خاک او پاک و طیب افتاده لیک هست از درختها ساده غرس اشجار آن به سعی جمیل سبحله حمد له ست پس تهلیل هست تکبیر نیز ازان اشجار خوش کسی کش جز این نباشد کار عرض فانی اند این کلمات نیست شان در دو آن بقا و ثبات لیک حق از کمال خلاقی سازد آن را جواهر باقی هر یکی را به صورت شجری بنماید گرفته بار و بری باغ جنات تحتهاالانهار سبز و خرم شود ازان اشجار جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۳۱ - اشارت به رکن سوم از ارکان ولایت که جوع است چون سوم رکن از ولایت جوع باشد اکنون بدان کنیم رجوع جوع باشد غذای اهل صفا محنت و ابتلای کرم هوا مرده ره راست جوع رأس المال زان کند اکتساب حسن مال مصطفی گفت می رود شیطان همچو خون در مجاری انسان باید اندر گرسنگی زد چنگ تا شود بر وی آن مجاری تنگ کرد گویی نبی بدین گفتار به عموم تصرفش اشعار زانکه چون معده پر شود ز طعام یکسر اعضا فتند در آثام از ممر همه زند ابلیس ره بر انسان به حیله و تلبیس دست حکم خدای نپذیرد آنچه نبود گرفتنی گیرد پای راهی رود ز جهل و غرور به مراحل ز صوب مقصد دور باصره از دو دیده روشن در حریم سخط کند روزن سامعه هوش بر دریچه گوش کذب و غیبت شنو نمیمه نیوش ذایقه دایما چه چاشت چه شام چاشنی گیرد از حلال و حرام لامسه بالعشی و الاشراق شاهدان را بسوده ساعد و ساق باشد القصه در همه اندام فعل ابلیس را تصرف عام آدمی را ز بس فریب و فسون در رگ و پی بود رونده چو خون چون شود معده از طعام تهی زان لعین و تصرفش برهی تنگ گردد همه مجاری او شوی ایمن ز حیله کاری او معده سیر است هر یک از اعضا جوید از مشتهای خویش غذا ور بود معده جایع و عطشان بود آن عین سیری ایشان باش بر جوع و صوم معده دلیر تا شود مابقی اعضا سیر گرسنه سر به جیب صبر و ثبات به که در کسب کردن شهوات بدری همچو گرگ دیوانه پوست بر آشناو بیگانه گرسنه پا به دامن ادبار پشت بر خلق و روی در دیوار به که همچون سگان کهدانی بهر لقمه دمی بجنبانی جوع تنویر خانه دل توست اکل تعمیر خانه گل توست خانه دل گذاشتی بی نور خانه گل چه می کنی معمور