Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۷ - داستان اسکندر که خود را بر خاک تواضع انداخت و از خاک تواضع سر بر اوج ترفع افراخت چنین گفت دانشور روم و روس که چون رخت بست از جهان فیلقوس سکندر برآمد به تخت بلند صلایی به بالغ دلان درفکند که ای واقفان از معاد و معاش که هستیم با یکدگر خواجه تاش سفر کرد ازین ملک شاه شما به هر نیک و بد نیکخواه شما نباشد شما را ز شاهی گزیر که باشد به فرمان او دار و گیر ندارم ز کس پایه برتری که باشد مرا وایه سروری ز خیل شما من یکی دیگرم خیال سری نبود اندر سرم مرا با شما نیست رای خلاف ازین تیرگی دارم آیینه صاف پسند شماها پسند من است گزند شما هم گزند من است به پاتان اگر زخم خاری فتد مرا در جگر خار خاری فتد بجویید از بهر خود مهتری کرم پروری معدلت گستری بود او چو چوپان شما چون رمه به روز و به شب مهربان همه اگر روز باشد شبانی کند وگر شب رسد پاسبانی کند بود از خداوند خود ترسگار به احسان و افضالش امیدوار کف دوستان را چو بارنده میغ صف دشمنان را چو برنده تیغ کند پست از همت عرش سای سر شهوت و آز را زیر پای دهد آب از چشمه بخردی بدان را کند شست و شوی از بدی بود با رعایا همه چرب و نرم نگهدار ایشان ز هر سرد و گرم ز شرش نکوکار ایمن بود ز خیرش بد اندیش ساکن بود سکندر چو شد زین حکایت خموش ز جان خموشان برآمد خروش که شاها سر و سرور ما تویی ز شاهان مه و مهتر ما تویی ندیده چو تو هیچ جا هیچ گاه پسندیده تر هیچ کس هیچ شاه وز آن پس به بیعت گشادند دست به سر تاج بر تخت شاهی نشست زبان را به تحسین مردم گشاد که نقد حیات از شما گم مباد چو مهرم به گردون سرافراختید چو سایه به خاکم نینداختید ز اقبال سکه به نامم زدید دم از خطبه احترامم زدید امیدم چنانست از کردگار کزان گونه کز شاهیم ساخت کار ز الهام عدلم کند بهره مند نیفتد به جز عدل هیچم پسند نتابم پی وایه خویشتن چو دونان سر از وایه مرد و زن رهانم ز غم هر غم اندیش را کنم مرهمی هر دل ریش را چو شاه از رعیت بود کامخواه گدا باشد اندر حقیقت نه شاه ز دانندگان داستانیست راست که خواهنده هر کس که باشد گداست نرسته دل از ننگ حاجتوری چه حاصل از اورنگ اسکندری سکندر زیان خود و سود خلق همی خواست از بهر بهبود خلق ازین سود هرگز زیانی نداشت ز دست زیان داستانی نداشت گر او شاه بود این گدایان که اند ور او روشن این تیره رایان که اند بر او ختم شد شیوه خسروی ندید این کهن شیوه از کس نوی

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۸ - حکایت پسر مهتر ده که چون با پدر مشاهده حشمت و شوکت پادشاه شهر کرد گفت اگر اینست رسم مهتری منصب ما نیست جز لولیگری یکی روستایی پسر کش پدر به ده بودی از مه دهی بهره ور دماغی پر از نخوت و جاه داشت دلی خالی از حشمت شاه داشت پدر روزی از ده کمتر تنگ کرد به رفتن سوی شهر آهنگ کرد پسر نیز با او قدم زد به راه که از شهر سازد چو ده جلوه گاه چو در عرصه شهر مأوا گرفت به هر کوی راه تماشا گرفت یکی بارگه دید سر بر سماک به گردون رسیده ازو قدر خاک ز کیوان بسی برتر ایوان او زحل پیکران گشته دربان او برآمد ز در نعره کره نای زمین و زمان کرد جنبش ز جای برون آمد از در هزاران سوار قبا و کله زر و گوهر نگار وزیشان یکی افسر زر به فرق ز زر و گهر اسب و زین هر دو غرق نقیبان به کف حربه نور پاش زده هر طرف نعره دور باش پسر کز پدر کس نپنداشت مه ندانست ازو هیچ مهتر فره بپرسید ازان کش به سر افسر است بگفتند کو شاه این کشور است فرومانده حیران و آورد سر به گوش پدر کای گرامی پدر گر اینست اندازه مهتری بود کار ما و تو لولیگری بیا ساقی آبی چو آذر بیار نه می بلکه کبریت احمر بیار که بر مس ما کیمیایی کند به نقد خرد رهنمایی کند بیا مطرب آغاز کن زیر و بم که کرد از دلم مرغ آرام رم پی حلق این مرغ ناگشته رام ز ابریشم چنگ کن حلقه دام

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۹ - خردنامه ارسطاطالیس دبیر خردمند دانش پژوه نویسنده قصه هر گروه نوشت از سکندر شه نامدار که چون سلطنت یافت بر وی قرار چو نور خرد بودش اندر سرشت خردنامه های حکیمان نوشت ز هر حرف حکمت که شد بهره یاب نوشتش به حل یافته زر ناب بلی نقد بحر خرد گوهر است به زر نظم سلک گهر خوشتر است به هر لحظه کردی در آنجا نظر شدی از سوادش مکحل بصر گرفتی به دستور آن کار پیش به آن راست کردی همه کار خویش نخست از ارسطو کش استاد بود به شاگردی او دلش شاد بود خردنامه ای نغز عنوان گرفت که مغز از قبول دل و جان گرفت ز نام خدایش سر آغاز کرد وز آن پس نوای دعا ساز کرد که شاها دلت چشمه راز باد به روی تو چشم رضا باز باد زبانی که باشد به فرمان گرو نباشد به از گوش فرمان شنو فضیلت بود در قبول سخن نه اندر فضولی کن یا مکن ز سوسن گل باغ ازان بهتر است که این جمله گوش آن زبان آور است خدای آنچه با بندگان می کند ازیشان توقع همان می کند کند لطف تا لطف خویی کنند کند نیکویی تا نکویی کنند بپرورد در لجه جودشان به جودی که پرورد فرمودشان گناه همه از نم عفو شست به جرم کسان از همه عفو جست ازان با همه زد دم از راستی که تابد عنانشان ز کم کاستی به هر کس ز داد و ستد ره گشاد نمی خواهد از وی به جز آنچه داد میفکن به کار رعیت گره خدا آنچه دادت به ایشان بده ترحم کن و عفو و بخشش نمای که اینها رسیدت ز فضل خدای جهان کوه و فعل تو آمد ندا جزای تو بر فعل باشد صدا ازین کوه کز فعل تو پر نداست صدا جز به وفق ندا برنخاست به کوه آنچه گویی جز آن نشنوی به خاک آنچه کاری جز آن ندروی نهالی که کاری درین تیره خاک چنان کار کز وایه طبع پاک دهد نام نیکوت امروز بار به فردات خشنودی کردگار اگر واگذاری به او کار خویش نیاید تو را هیچ دشوار پیش ز کار تو دشمن هراسان شود همه کارها بر تو آسان شود وگر جز بدو افکنی کار را نشانه شوی تیر ادبار را بماند تو را کار ناساخته دل از نقد اقبال پرداخته نیاورده روی دل اندر صلاح ز تو قصد اصلاح نبود مباح ز گم کرده ره رهنمایی که یافت ز دود سیه روشنایی که یافت ز سرچشمه چون تلخ و شور آید آب ز لب تشنگان کی برد تف و تاب گر اصلاح خلق جهان بایدت دل از هر بدی بر کران بایدت نشسته ز خود حرف عیب از نخست ز تو عیب شویی نیاید درست چو ناپاک آید به تو آب جوی مجو پاکی جامه از شست و شوی مشو غره حسن گفتار خویش نکو کن چو گفتار کردار خویش چو کردار ناصح بود ناپسند نصیحت کی افتد ز وی سودند خرد عیب آن بی خرد می کند که منع کس از کار خود می کند نشد مانع طفل قول پدر که خود خورد حلوا و گفتش مخور پی زجر نادان بی باک کیش بود قوت فعل از قول بیش ودیعت نهادت فلک در سرشت بسی خوی نیک و بسی خوی زشت هلاک تو در خوی زشت است لیک نجات تو بخشد ازان خوی نیک چو غالب شود خوی بد بر مزاج نباشد به جز خوی نیکش علاج بزن شیشه خشم را سنگ حلم بشو ظلمت جهل را زآب علم به فکرت ز دل زنگ نسیان ببر به شکر از درون داغ کفران ببر چو باری ز گردونت آید به دوش در افکندن آن مشو حیله کوش به پشت تحمل کش آن بار را مکن حیله گر نفس مکار را مبادا شود سخت تر کار تو به پشت تو گردد فزون بار تو

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۰ - حکایت آن اشتر که به مشورت روباه در آب خسبید و در آخر بار وی گران تر گردید کمان گردنی از پی و استخوان کلاغش پی طعمه زاغ کمان بدل گشته او را ز بار درشت چو گردن به تقعیر تحدیث پشت شده پیر و چون شاهد خودپرست هم آیینه هم شانه او را به دست نموده ز آیینه اش مرگ روی ز بس محنت از شانه اش رفته موی ز بی گوشتی ایمن از گرگ و شیر چریدی به هر دشت و وادی دلیر ز بس بوده کوهان او بارسنج به پشتش ازان آمده کوه رنج دوچارش فتاد از قضا روبهی ز حالات حیلتگران آگهی بدو گفت کای قانع سربلند ازین باغ کرده به خاری پسند ز گیتی نوردان چه کهنه چه نو چو تو کیست کم خوار و بسیار رو خرد کشتی خشک دریات خواند کسی چون تو کشتی به خشکی نراند چرایی چنین لاغر و پشت ریش چرا آمد این پشت ریشیت پیش نیازرده موری ز تو ماه و سال چو مورت که کرد اینچنین پایمال بگفتا چه گویم به تو حال خویش خبرهای ادبار و اقبال خویش گرفتار سنگین دلی گشته ام که از وی به خون دل آغشته ام به پشتم نهد از نمکسار بار کشد زیر بارم به بینی مهار نسنجیده باری به آنسان ثقیل که از ثقل آن بشکند پشت پیل ازان بار هر جا درافتم ز پای بجنباند از زخم چوبم ز جای چنین پشت و پهلوی من ریش ازوست به هر ریش من آمده نیش ازوست به ناله زبان کرده ام چون جرس مرا هیچ کس نیست فریادرس چو روبه شنید این حدیث دراز پی چاره کاریش شد حیله ساز بگفتا میان نمکسار و شهر بود رودی از موج دریاش بهر چو آنجا رسی زن در آن آب جک که گردد نمک از گدازش سبک وز آن پس برون نه ازان رود گام سبک بار تا شهر خوش می خرام شتر چون ز روبه شنید این سخن بدان حیله شد خویش را چاره کن پیاپی در آن دجله نیک تک به یک نیمه آورد بار نمک شتربان چو زان حیله آگاه شد به چالاکی او را جزا خواه شد به یکبار ترک نمکسار کرد بدو جمله پشم و نمد بار کرد ازان حیله مسکین شتر در حجاب به دستور خود خفت در رود آب ز بس آب برداشت پشم و نمد یکی ده شده آن باز و ده گشت صد به سختی همی رفت آن راه را به نفرین همی گفت روباه را که بادش ز روی زمین نام گم که بر من روا داشت این اشتلم من از یک نمک داشتم دل دو نیم به آبم درافکند پشمین گلیم گلیم خود از آب گر برکشم ز شادی بر اوج فلک سرکشم بیا ساقیا فکر آن باده کن که دل را بود از حیل ساده کن به یک جرعه ام ساز ازان شیر گیر خلاصی ده از مکر روباه پیر بیا مطربا نقشی از نو ببند بزن این نوا را به بانگ بلند که آنست شیر این گذرگاه را که از سر کشد پوست روباه را یکی اشتر از ضعف چون عنکبوت سوی دشت شد تار تن گرد قوت

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۱ - خردنامه افلاطون فلاطون که فر الهیش بود ز دانش به دل گنج شاهیش بود گشاد از دل و جان یزدان شناس زبان را به تمهید شکر و سپاس وز آن پس به هر زیرک تیزهوش شد از گنج اسرار گوهرفروش که ای اولین تخم این کشتزار پسین میوه باغ هفت و چهار رصد دان این هفت گنبد تویی کله دار این چار مسند تویی به پای فراست برآ گرد خویش به چشم کیاست ببین گرد خویش درین بقعه بنگر که یار تو کیست بر این رقعه بشمر که کار تو چیست خوری روزی از خوان فضل خدای چرا ناوری طاعت او به جای به کوی وفا سست اساسی مکن ببین نعمت و ناسپاسی مکن به نعمت رسیدی مکن چون خسان فراموش از انعام نعمت رسان ز بس می رسد فیض انعام ازو برد بهره هم خاص و هم عام ازو نه شاه است تنها ازو بهره مند گدایان ز نابهره مندی نژند ز خوان نوالش زمان در زمان گدا را همانست و شه را همان چه بودی گدا را بتر زانکه شاه رهیدی ز آفات بر تخت جاه ز نیلی کمان چرخ زرین سپر گدا گشتی آماج تیر خطر بسا شه که در ضعف و سستی بود نصیب گدا تندرستی بود بسا لاله داغ بر دل به باغ که باشد ز داغش گیا را فراغ مکن این همه فکر دور و دراز پی آنچه نبود به آنت نیاز به افتد به هر حال دوری تو را ز فکری که نبود ضروری تو را به شهباز فکرت ازین آشیان به هر دم دو صد صید دولت توان مکن همچو جغدش به صد رنج و درد پی گنج موهوم ویرانه گرد ز ایزد که جان و تنت داده است تو را هر چه می باید آماده است ز تو این همه جهد و کوشش که چه ز تاب و تف حرص جوشش که چه متاعیست دنیا پی این متاع مکن با حریصان گیتی نزاع مکن بهر پیکارشان نیفه تنگ که کار سگان است بر جیفه جنگ ز سیمش چه داری سفیدی امید که گردد سیاه از مساسش سفید چو باشد زرش قفل فرج ستور چه جویی ازان فتح باب سرور بود روشن این نکته بر اهل دید که می ناید از قفل کار کلید بت اند این دو خوش آن که زین بت برست به بت کیست لایق به جز بت پرست جهانی شده زین بتان خاکسار بتان را به آن بت پرستان گذار کن از سجده بت رخ خویش پاک اگر دیگری بت پرستد چه باک به دل ناشده میل دنیات سخت بکش از حریم تمناش رخت نشاید به جان مهر آن داشتن که می بایدش زود بگذاشتن به عبرت ز پیشینیان یاد کن دل از یاد پیشینیان شاد کن بخوان دفتر کهنگان و نوان به هر کشوری بین که چون خسروان به میدان شاهی فرس تاختند در آن عرصه نرد هوس باختند ز صد گام نارفته یک گام را ز صد کام نارانده یک کام را فرود آمدند از فرس عاقبت عنان تافتند از هوس عاقبت تهی تارک از تاج فرماندهی فتادند بر بستر جاندهی نهادند بر تخت از تخت پای گرفتند در ورطه سخت جای مکن همنشینی به هر بد سرشت که دزدد ازو طبع تو خوی زشت شوی از بدی پر ز نیکی تهی وز آن نبودت ذره ای آگهی چه خوش گفت دهقان صافی ز رنگ که انگور گیرد ز انگور رنگ چو دشمن به دست تو گردد اسیر ازو سایه دوستی وامگیر اگر چند خصم تو بود از نخست چو آمد به دست تو از خیل توست مران اسب بداد بر خیل خویش بگردان ز بنیادشان سیل خویش نه آنست شه کش بود در سپاه هزاران غلام مرصع کلاه شه آن دان که رسم کرم زنده کرد صد آزاد را از کرم بنده کرد دلت را به دانشوری دار هوش چو دانستی آنگاه در کار کوش بود حال شریر دانا به خیر که گردد سوی خیر دلال غیر چو اعمی که باشد چراغش به کف فروغ چراغش فتد هر طرف بود روشن از وی ره دیگران ره وی ازان روشنی بر کران به هر کس ره آشنایی مپوی ز هر آشنا روشنایی مجوی جفایی که بر تو ز عالم رسد جز از جانب آشنا کم رسد هر آن جور کز دور این آسیاست همه ز آشنا رفته بر آشناست بود داوری ها دو همخانه را که هرگز نباشد دو بیگانه را چو ز آیینه کردی کدورت زدای شود صورت خوب شاهد نمای سخن را ز بیهود صافی گذار که گردد جمال خرد آشکار به کم عقلی آن سفله اقرار کرد که بر هرزه گفتار بسیار کرد مگو تا نپرسد ز تو نکته جوی چو پرسد تأمل کن آنگه بگوی سخن بی تأمل کم افتد صواب زبان را عنان از خطا بازتاب سخن شاهد جلوه گاه دل است خلاصی ازان جلوه گر مشکل است چو آراید آن را سخن گستری نباشد به از راستی زیوری میارا رخش را به نیل دروغ کزان نیل گردد رخش بی فروغ مگو راستی هم که صاحب خرد به روی قبولش نهد دست رد چرا راستی گوید آن راست مرد که باید به صد خجلتش راست کرد

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۲ - حکایت آن راستگوی که از ناراستی کج اندیشان به مسافرت بسیار سخن خود را راست کرد شنیدم که شاهی به هندوستان برافروخت بزم از رخ دوستان چو طوطی به هر نکته گویا شدند به نادر خبرها شکرخا شدند یکی گفت کاندر دیار عرب یکی جانور دیده ام بس عجب شتر پیکری رسته زو بال و پر ولیکن نه پرنده نی باربر پی طعمه سوزنده اخگر خورد چو عنقای مغرب که اختر خورد بود در دهان وی آتش چو آب نسوزد گلویش ازان تف و تاب ز وی هر کس آن قصه را کرد گوش بر او بانگ زد کای برادر خموش شتر را به روی زمین پر که دید و یا طعمه مرغ از اخگر که دید به دل کی کند خانه مرغ مقال چو آید فرو ز آشیان محال چو گوینده انکار ایشان بدید به سوگند بسیار افغان کشید ولیکن چو برهان دیگر نداشت کس آن را به سوگند باور نداشت ازان جمع فرخنده شرمنده ماند چو شمع از خجالت سرافکنده ماند شد آتش ز اندوه و برخاست زود برون رفت بر خویش پیچان چو دود ز پا راحله وز جگر زاد کرد نهان از همه رو به بغداد کرد شتر مرغی آورد آنجا به دست به عزم دیار خود احرام بست پس از سالی آورد سوی شهش بدان ساخت از صدق خویش آگهش شه آن را چو دید آفرین کرد و گفت که ای قول تو بوده با صدق جفت بود صبح کاذب سخن بی فروغ نیاید ز صادق زبانان دروغ ولی کی سزد حرفی از نکته سنج که باید در اثبات آن برد رنج لب از دعویی به که داری نگاه که آری دلیلش ز یکساله راه بیا ساقیا در ده آن جام صاف که شوید ز دل رنگ و بوی گزاف به هر جا که افتد ز عکسش فروغ به فرسنگ ها رخت بندد دروغ بیا مطربا زانکه وقت نواست بزن این نوا را در آهنگ راست که کج جز گرفتار خواری مباد به جز راست را رستگاری مباد

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۳ - خردنامه سقراط زهی گنج حکمت که سقراط بود مبرا ز تفریط و افراط بود شد از جودت فکر ظلمت زدای همه نور حکمت ز سر تا به پای سرانجام خلعت پرستان شناخت ز بی خلعتی خلعت خویش ساخت ز خمخانه چرخ پر اشتلم به خانه درون داشت یک کهنه خم به فصل زمستان در آن سرزمین به شبها ز سرما شدی خم نشین چو خورشید خیمه به گردون زدی ز تدویر خم خیمه بیرون زدی نشستی ز عریان تنی بی حجاب شدی گرم در پرتو آفتاب یکی روز تن عور خورشیدوار رسیدش به سر شاه آن روزگار بدو گفت کای پیر دانش پذیر بدینسان چرایی ز ما گوشه گیر قدم باز می داری از راه ما نمی آوری رو به درگاه ما بگفتا که تنگ است بر من مجال ز شغلی که باشد مرا ماه و سال بگفتش که چندین تورا شغل چیست که بی آن نیاری یکی لحظه زیست بگفتا پی دولت زندگی همی سازم اسباب پایندگی بگفتش که اسباب آن پیش ماست رساندن به حاجتوران کیش ماست بگفت ار بدانم که آن پیش توست ببندم کمر در رضای تو چست به دست تو برگ حیات تن است که آن سد راه نجات من است حیات دل و جان بود کام من که آن بندد از راه تو گام من بگفتش به هر چیز داری نیاز بگو تا کنم از برای تو ساز بگفتا نیاز من خاکسار به تو غیر ازین نیست ای شهریار که این خلعت گرم کز عکس مهر به دوشم کشیده ست اکنون سپهر به تاراج سایه نگیری ز من به لطف این توقع پذیری ز من گذاری که یکدم به بی پردگی برد مهر چرخ از من افسردگی چو بشنید شاه از وی این گفت و گوی شد از خاصگان بهر او جامه جوی یکی جامه دادند او را عطا ز مویینه چین و خز خطا بگرداند حالی ازان جامه پشت به نرمی فرو خواند حرفی درشت که کی زندگان را کشیدن نکوست ز مرده کفن یار ز مردار پوست ز سردی دی چون شوم رنج یاب شبم خم پسند است و روز آفتاب هزار آفرین بر حکیمی چنین برون پایه اش زآسمان و زمین نه بر جانش از دور افلاک درد نه بر طبعش از عالم خاک گرد درین کار شاگرد بودش هزار فلاطون از آنها یکی در شمار فلاطون فلاطونی از وی گرفت فلاطونی افزونی از وی گرفت به حکمت چو در ثمین سفته است به دانا فلاطون چنین گفته است که ای رسته از تنگنای خیال زده در هوای خرد پر و بال بر آن دار همت ز آغاز کار که گردی شناسای پروردگار بدانی حق دولت بندگیش نهی پا به راه پرستندگیش روی راه خوشنودیش صبح و شام به کسب رضایش کنی اهتمام ز حکمت به معراج عزت برآی بنه بر سر چرخ گردنده پای بسا دست کوته ز بی مایگی که دارد ز حکمت فلک پایگی اگر بودی از جهل هر سینه صاف برافتادی از خلق رسم خلاف ره مرد دانا یکی بیش نیست به جز طبع نادان دو اندیش نیست نبینی درین ششدر دیولاخ ز شادی دل شش نفر را فراخ یکی آن حسدور به هر کشوری که رنجش بود راحت دیگری چو حال کسی بیند از خویش به فتد بر رگ جانش از غم گره دوم کینه ورزی که از خلق زشت بود کینه خلقش اندر سرشت چو نتواند از کس شدن کینه کش نباشد ز کینداریش سینه خوش سیم نو توانگر که بهر درم بود روز و شب بر دل او دو غم یکی آنکه چون چیزی آرد به کف دوم آنکه ناگه نگردد تلف چهارم لییمی که با گنج سیم بود همچو نام زرش دل دو نیم که ناگه نیابد بدو فقر راه نگردد بدان روز عیشش تباه بود پنجمین طالب پایه ای که در خورد آن نبودش مایه ای کند آرزوی مقام بلند که نتواند آنجا فکندن کمند ششم از ادب خالی اندیشه ای که باشد حریف ادب پیشه ای چو طبعش بود از ادب بی نصیب کشد نو به نو مالشی از ادیب بود سیم و زر رنج دین پروران طبیبان آن رنج دانشوران کشد رنج را چون سوی خود طبیب کجا باشدش از مداوا نصیب ازان کس بپرهیز و فعل و فنش که دارد دلت بی سبب دشمنش اگر ره نگرداند از گرگ و میش بود یاور او در آزار خویش زبان را چه داری به گفتن گرو ز هر سو گشا گوش حکمت شنو خدا یک زبانت بداد و دو گوش که کم گوی یعنی و افزون نیوش خموشی بود دولت ایزدی دلیل هنرمندی و بخردی ز بسیار دانان فراست گواست که بسیار گوی از کیاست جداست سخن را کزان بسته داری نفس یکی مرغ دان پایبند قفس چو گفتی قفس یافت بر وی شکست طمع بگسل از وی که آید به دست مکش زیر ران مرکب حرص و آز ز گیتی به قدر کفایت بساز به هر روز تا شب ز خوان سپهر بسنده ست یک خشت نانت چو مهر بیفکن ز کف کاسه زر ناب کف خویش را کاسه کن بهر آب ز زربفت هستی مشو خودفروش کهن خرقه نیستی کش به دوش مکش بهر معموری خانه رنج به ویرانه خود را نهان کن چو گنج به خود بند در خدمت خود کمر به مخدومی از کس مکش درد سر ز چوبت کف پای نعلین سای به از نعل زر بر سم بادپای چراغ شبت بس بود ماهتاب ادیم زمین بهر تو نطع خواب بدین حال با حکمت اندوزیت سلوک عمل گر شود روزیت بری گوی دولت ز همپیشگان شوی سرور حکمت اندیشگان رهانی ز سود و زیان خویش را رسانی به پیشینیان خویش را حذر کن ز آسیب جادو زنان به دستان سران را ز پای افکنان به روی زمین دام مردان مرد بساط وفا و مروت نورد ازیشان در درج حکمت به بند وزیشان نگون قدر هر سربلند ازیشان خردمند را پایه پست وزیشان سپاه خرد را شکست دهد طعم شهد و شکر زهرشان مخور زهر را چون شکر بهرشان مشو غره حلم مرد حلیم که بر حلم عمری نشیند مقیم درختیست صندل خنک در مزاج پی علت گرم طبعان علاج به هم در شده شاخه ها زان درخت چو در اصطکاک افتد از باد سخت زند آتشی شعله زان اصطکاک که ریزد ازان شاخ و برگش به خاک اگر پیر باشد عوان ور جوان به هر حال نبود عوان جز عوان تنش گرچه از ضعف پیریست سست بود سیرت بد در او تندرست درونش سیاه از دل تیره خوی کیش سود دارد سفیدی موی به سال و مه ار گرگ گردد بزرگ نیاید برون هرگز از خوی گرگ به پیمان مشو بند فرمان او که دام فریب است پیمان او مبادا به آن دامت اندر کشد به تزویر جانت ز تن برکشد

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۴ - حکایت آن مرغ ماهیگیر که حیله ای ساخت و آن ماهی ساده را در دام انداخت به عمان یکی مرغ فرتوت بود که از ماهیش قوت و قوت بود به جز ساحل بحر منزل نداشت به جز ماهی از صید حاصل نداشت به قصدش همه چشم بودی چو دام که چون شست از وی رسیدی به کام چنان شد بر او ضعف پیری درست که اسباب صیادیش گشت سست ز هر طعمه روزی تهی حوصله وز آن ضعف و بی حاصلی در گله ز صید غرض چشم امید بست به نظاره بر طرف دریا نشست دو صد جوق ماهی در آن آبگیر همی دید چون نقش چین بر حریر رخ آب ازان ماهیان جا به جای چو پولاد مصقول جوهرنمای به حرمان دلی داشت زانها دو نیم چو محروم مفلس ز خوان لییم شکم گرسنه لقمه از کام دور ز طبع غذا جوی آرام دور ز ناگه یکی ماهی او را بدید بدو کرد آغاز گفت و شنید که ای آفت جان دلخستگان دل آزار خیل زبان بستگان رسد از تو تیر بلا فوج فوج زره پوش از آنیم دایم ز موج کنون رفته از کار می بینمت به سستی گرفتار می بینمت چرا ریخت زینسان پر و بال تو ز قوت فرو ماند چنگال تو بگفتا شدم پیر و بیماریم درافکند از پا به سرباریم بدیم از ضمیر بداندیش رفت پشیمانم از هر چه زین پیش رفت ز من هر که را زخم جانی رسید همه از غرور جوانی رسید بر این ساحل امروز دارم قرار ز آزار هر جانور توبه کار مرا یک دو شاخ گیاه است بس چرا جویم از حرص آزار کس دلم چون شد از وایه طبع پاک گرم لقمه ماهی نباشد چه باک خود آن لقمه آسیب جان و تن است که در وی نهان کرده صد سوزن است بیا تا ز هر تیرگی خم زنیم زمانی به هم از صفا دم زنیم دل از ظلمت ظلم صافی کنیم به آیین عدلش تلافی کنیم بر این قول گر اعتمادیت نیست وز این نکته در دل گشادیت نیست بگیر این گیاه به هم تافته ز بس تافته محکمی یافته دهانم به آن رشته محکم ببند که تا باشی ایمن ز هر ناپسند چو بیچاره ماهی شنید آن فریب نماند از فریبنده هیچش نهیب گرفت آن گیا را و سویش شتافت گذرگاه خود جز گلویش نیافت به یک جستن او را ز جا در ربود فکندش به جایی که گویی نبود ربود از کف بحر مشتی درم نهان ساخت در غله دان عدم بیا ساقی آن جام گیتی فروز که شب را نهد راز بر روی روز بده تا ز مکر آوران جهان نماند ز ما هیچ مکری نهان بیا مطربا همچو دانا حکیم که می داند از نبض حال سقیم بنه بر رگ چنگ انگشت خویش بدان درد پنهان هر سینه ریش

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۵ - خردنامه بقراط ز هر تار حکمت که او تافته ست دو صد خرقه تن رفو یافته ست ز نقشی که در خاطر آورده است بسی صورت نادر آورده است شنیدم که بود اندر آن روزگار یکی پادشه بختش آموزگار ازین چار مادر وز این نه پدر ندادش خداوند جز یک پسر رخش بود بدر سپهر جمال ولی شد ز کاهش تنش چون هلال حکیمان سپردند راه علاج نشد دورش آن انحراف از مزاج شه نامور خواند بقراط را سبب دان تعدیل اخلاط را سر و زر همه زیر پایش فشاند به بالین آن دلربایش نشاند چو خنیاگر چست پیشش نشست سوی ساعدش برد چون عود دست بر اوتار نبضش شد انگشت مال نوایی نیامد برون زاعتدال ز قاروره اش جست ازان پس دلیل ندیدش تن از هیچ علت علیل بدانست کان رنج و درد از دل است تنش لاغر و چهره زرد از دل است دگر باره دستش سوی نبض برد به افسانه عشق نبضش فشرد به نوعی دگر جنبش آغاز کرد بر آن لحن رقصی عجب ساز کرد یقین شد که عشقش ره دل زده ست قدم در ره سخت مشکل زده ست به خلوت درون دایه اش را بخواند ز شهزاده با وی بسی قصه راند در آن نکته از وی بیانی نیافت وز آن راز با وی نشانی نیافت به شه گفت تا پرده داران راز که بودند بر راز او پرده ساز گشایند پرده ز هر پردگی چو برگ گل از نازپروردگی کنیزان پوشیده رخ چون پری در آیند در عرض جولانگری به کف نبض شهزاده بقراط راد نظر بر بتان پریرخ نهاد بسا سرو گلرخ که بر وی گذشت که نبض وی از جنبش خود نگشت ز ناگه یکی ماه مشکین نقاب برون آمد از پرده چون آفتاب نگاری ز سر تا قدم جان پاک ز هر تن مخاطب به روحی فداک چو شهزاده را چشم بر وی فتاد تو گویی مگر شعله در نی فتاد به پهلوی او دل طپیدن گرفت ز رخسار او خون چکیدن گرفت ز نبضش قرار از دل آرام رفت به همراهی آن گل اندام رفت بدانست بقراط کان مهوش است که شهزاده زو سینه در آتش است از آنجا قدم جانب شاه زد که شهزاده را دلبری راه زد ز خورشیدرویی در آفاق طلق فتاده ست همچون مه اندر محاق بدان شوخ دارد گرفتاریی جز این نبودش هیچ بیماریی بپرسید شه کان دلارام کیست مر او را نشیمن کجا نام چیست بگفتا به جایی دل از دست داد که انگشت نتوان بر آنجا نهاد به صیدی کمند امید افکن است که همخوابه مهد ناز من است درین کهنه ویرانه گنج من اوست سرور سرای سپنج من اوست بدو گفت شه کای گرامی حکیم دلی بهر فرزند دارم دو نیم فرود آی ازین نیکرو بارگی رهان خاطرم را ز غمخوارگی ازین بارگی گر بتابی عنان کشم مرکبی بهترت زیر ران به شه گفت بقراط کای شهریار کس از جان خود می نگیرد کنار مر او چو جان است و جان را خلل چو افتد نیابد کس آن را بدل میانشان ازینسان جواب و سؤال بسی رفت و کوته نشد قیل و قال چو شه را برون نامد آن مه ز میغ چو خورشید آهیخت رخشنده تیغ که کام پسر زان سمنبر بده و یا زیر شمشیر من سر بنه بگفتا که عمری به هر داوری کنی دعوی معدلت گستری نباشد درین معدلت بوی خیر که خود ندهی انصاف و جویی ز غیر اگر قبله میل آن سرو بن کنیز تو باشد همین حکم کن شهش آفرین گفت کای رهنمون که عقل تو از علمت آمد فزون وجودت ز هر آفت آزاد باد ز عقلت جهان حکمت آباد باد گذشتم من از صحبت آن کنیز اگر چه مرا بود چون جان عزیز دل از صورت مهر او ساده کرد فرستاد و تسلیم شهزاده کرد چو شهزاده از لعل او کام یافت ز بی صبری خویش آرام یافت شب وی ازان مه شب قدر گشت هلالش به یک چند شب بدر گشت بیا ای تو را دل به حکمت گرو دمی برگشا گوش حکمت شنو بنه گوش دل را به فهم سلیم بدان نکته هایی که گفت این حکیم چه خوش گفت کای مانده در تاب و پیچ قناعت کن از خوان گیتی به هیچ کشش های حاجت ز خود دور کن ز بی حاجتی سینه پر نور کن چو بی حاجت است آن که مقصود توست بدین نسبت خود به او کن درست کسی را که بی حاجتی بیشتر قدمگاه قربش بود پیشتر به قوت کم از خوان گیتی بساز مکن رنجت از بیش خوردن دراز کم ناگوار اندک پر گزند به از بیش اگر خود بود سودمند چرا بیمت از فقر و بی سیمی است که بی سیمیت عین بی بیمی است تهیدست با ایمنی خفته جفت به از مالداری که ایمن نخفت مزن پشت پا بخت فیروز را به قسمت سه کن هر شبانروز را به بقراط شد علم طب آشکار به او گشت قانون آن استوار یکی را به تحصیل دانش گذار که بی دانشی نیست جز عیب و عار به دانش شو اندر دوم کارگر سوم را به بی دانشان بر سپر بدین نکته دانا و بخرد شدم که دانا به نادانی خود شدم نگویم ندانم که این اعتراف ز دانایی خود بود محض لاف بود پیش دانای مشکل گشای تو مهمان جهان همچو مهمانسرای بخور هر چه پیشت نهد میزبان همه تن به شکرانه اش شوزبان وگر هیچ ندهد تقاضا مکن خیال طلب را به دل جا مکن نعیمیست دنیا که پاینده نیست به جز رنج و محنت فزاینده نیست چو دستت دهد خیر می کن در او نوابخشی غیر می کن در او و گر نی ز ناداری خود منال بود عرصه شکر واسع مجال نبیند یکی حال یزدان شناس که واجب نباشد بر آنش سپاس ز ادبار شر رو نه اندر گریز به اقبال هر خیر شو زود خیز مرو روی در شغل شر چون خسان وگر خیر باشد به غایت رسان همی دار ازان طرف دامان نگاه وز این بر سر خویش می نه کلاه برآور به کار نکو در جهان به عرض زمین نام و طول زمان به صد نام اگر مرد نام آور است طلبگار خیر از همه بهتر است به هر لقمه زین خوان که دست آوری تو را او خورد یا تو او را خوری تو را او خورد چون بود ناگوار تو او را خوری چون فتد سازگار نترسد ز مرگ آن که تسلیم اوست اگر تلخیی هست در بیم اوست مبر چیزها را برون زاعتدال مکن تارک طبع را پایمال گر آبت زلال است و نقلت شکر به اندازه نوش و به اندازه خور فراش ار حریر است و همخوابه حور منه پای بیرون خیر الامور میان دو کس معنی زیرکی بود مایه اتحاد و یکی همه زیرکان زان به هم دوستند یکی مغز را گشته صد پوستند ولی هست در دیده اعتبار طریق جهالت هزاران هزار دو جاهل به هم متحد نیستند ره عقل را معتقد نیستند ز عاقل بسی تا به جاهل ره است ره هر یکی زان دگر کوته است کی آید به هم راست پیوندشان به هم هست پیوندشان بندشان

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۶ - حکایت اعراض پدر حکیم از تربیت پسر لئیم به یونان حکیمی فلاطون محل که در علم حکمت نبودش بدل ز گیتی یکی سفله فرزند داشت که با مردم سفله پیوند داشت نمی زد به راه پدر نیم گام بدر بود از آیین حکمت تمام ز حرف ادب دور انگشت او ز نقد مروت تهی مشت او ز اقبال او عار همخانه را ز ادبار او بار بیگانه را حریفان ازو رنجه در میکده به مستان قوی پنجه در عربده ز خوی بدش مادر آمد به تنگ به پیش پدر کوفت بر سینه سنگ که ای پیر تعلیم فرزانگان ز خوی نکو خویش بیگانگان یکی جزو از دفتر عقل کل فروغ ضمیرت چراغ سبل به شاگردیت عقل فعال شاد کمالاتش از عقل تو مستفاد ز فکر تو حل مشکل هندسی محرر براهین اقلیدسی مؤدب به تأدیب تو خاکیان مباهی به آدابت افلاکیان به تو هست فرزندت از جمله پیش بدو هست پیوندت از جمله بیش به تعلیم آداب او لب گشای ز لوح دلش حرف علت زدای نیند از تو بیرونیان بی نصیب چرا جزو خود را نباشی ادیب بگفتا گل او ز کان من است ولی جان او نی ز جان من است چو جانش نباشد ز من بهره ناک چه سودش کند نسبت آب و خاک بیا ساقیا در ده آن جام خاص که سازد مرا یکدم از من خلاص ببرد ز من نسبت آب و گل به ارواح قدسم کند متصل بیا مطربا در نی افکن خروش که باشد خروشش پیام سروش کشد شایدم جذبه آن پیام ازین دون نشیمن به عالی مقام

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۷ - خردنامه فیثاغورس چنین است در سفرهای قدیم ز فیثاغرس آن الهی حکیم که چون قفل درج سخن باز کرد جهان را گهر ریز این راز کرد که ای چون صدف جمله تن گشته گوش گشا یک نفس گوش حکمت نیوش خدایی که آغاز هر هستی اوست بلندی ده قدر هر پستی اوست ازو شد به ما فتح باب جود و زو یافت نور آفتاب وجود ز آلودگی داد جانیت پاک کزو زندگی دارد این آب و خاک چنان پاک کامد بدو باز ده رهش در سرا پرده راز ده ز آلایش طبع پاکش بشوی وز آن پس کنش سوی آن پاک روی سزاوار آن پاک جز پاک نیست به گردون شدن قوت خاک نیست چو گشتی شناسای یزدان پاک کسی گر نه بشناسدت زان چه باک به قربش توانی رسیدن ولیک به کردار نیکو نه گفتار نیک چو کردار همراه گفتار نیست به گفتار کس را بدو بار نیست نگهدار خود را ز هر کار زشت که ناید ز پاکان نیکو سرشت مشو غره کان را ندانست کس تو دانستی آن را به تنها و بس تو را دیده بینا و دل هوشیار ز خود از همه بیشتر شرم دار اگر لب گشایی به حکمت گشای مشو همچو بی حکمتان ژاژخای و گر نی ز گفتار خاموش باش پی فهم حکمت همه گوش باش چو بندد شب تیره مشکین نقاب ازان پیش کافتی ز پا مست خواب زمانی چراغ خرد برفروز ببین در فروغش عمل های روز که روز تو در نیک و بد چون گذشت در اشغال روح و جسد چون گذشت کجا کامت از استقامت فتاد ز سر حد راه سلامت فتاد تلافی کن آن را به عجز و نیاز به آمرزش از ایزد کارساز کجا پا نیفتادت از ره برون عنایت به طاعت شدت رهنمون زیادت کن آن را به شکرآوری فزایش ده آن را به خدمتگری اگر هر شب این صورت آری به جای شوی خاص درگاه قرب خدای اگر چون شکوفه ز باران غیب درم های سیمت بروید ز جیب چو شاخ شکوفه مباش از کرم که بر خاک و خاشاک ریزی درم چنان هم مشو ممسک و زرپرست که چون افتدت تنگه زر به دست به ضرب طپانچه تو را آن ز کف نگردد جدا چون جلاجل ز دف مزی ناخوش و خوش ز نابود و بود طریق وسط ورز در بخل و جود هر آن کس که در دوستی راست نیست بدو دشمنی جز کم و کاست نیست چو در عقل و دین نیستش روشنی حذر کن که با وی کنی دشمنی تهی کن ز اندیشه اش مغز و پوست نه با خویش دشمن شمارش نه دوست مکن چون فرومایگان دل گران ز حاجت روایی حاجتوران چو باشد دو صد حاجتت با خدای بر ارباب حاجت مزن پشت پای درین پر دغا گنبد نیلگون چو خواهی که کس را کنی آزمون مشو غره حسن گفتار او نظر کن که چونست کردار او بسا کس که گفتار او دلکش است ولی فعل و خویش همه ناخوش است چو زاید ز فعلش همه درد و رنج چه حاصل که دارد زبان سحر سنج گرفتم که بر خلق شاهی کنی نشاید ز تو کانچه خواهی کنی بکن آنچه باید وگر فی المثل در ارکان جاهت فتد صد خلل نه از خرده دانیست جان کاستن به آن گنج و مال جهان خواستن مخواه آنچه کم داد بی بخت دست به خست توان پای او سخت بست به هر جا وزد باد احسان و جود فرو ریزدش شاخ و برگ وجود منه دیده بر گرد خوان سپهر بگردان رخ از گرده ماه و مهر مکن نیش دندان بر آن لقمه تیز که ناخورده یک لقمه گویند خیز مشو چو خسان سخره حرص و آز به چیزی که امروز داری بساز مخور غم که فردا چه پیش آیدت در زرق بر رو که بگشایدت زهی طفل نادان که در دست نان بود بهر نان دگر خون فشان

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۸ - حکایت آن طفل خرد که نان بزرگ در دست داشت، می خورد و می گریست که این نان اندک است و اشتهای من بسیار به بغداد شد گامزن زیرکی دوچارش فتاد از قضا کودکی ز دور رخش قرص مه را شکست چو روی خودش گرده نان به دست همی خورد ازان گرده و می گریست بدو گفت زیرک که این گریه چیست بگفتا منم کودک یک تنه ز خوان امل معده گرسنه بسی اشتها سخت و این گرده خرد کجا راه سیری توانم سپرد ز گریه از آنم چنین تلخکام که می دانم این زود گردد تمام بمانم ز بی توشگی سر به زیر نه در دست من نان و نی معده سیر بیا ساقی آن می که سیری دهد درین بیشه ام زور شیری دهد بده تا درآیم چو شیر ژیان به هم بر زنم کار سود و زیان بیا مطربا وز کمان رباب که از رشته جان زهش برده تاب ز هر نغمه زیر تیری فکن به من چون شکاری نفیری فکن جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۹ - خردنامه اسقلینوس خرد جمله لب شد زمین بوس را زمین بوسی اسقلینوس را حکیمی که چون لب به حکمت گشاد ز طبع گهربارش این نکته زاد که ای غرقه نعمت ایزدی گرفتار کفران ز نابخردی ببین نعمت و شکر نعمت بگوی ببین زلت و دل ز زلت بشوی ز شکر است نعمت فزایش پذیر اگر مرد راهی ره شکر گیر مبادا رود پای نعمت ز جای فروبندش از رشته شکر پای عبادتگران خدا ناشناس چو گردنده گاوند گرد خراس که هر چند خالی ز گردش نزیست نمی داند آن گردش از بهر چیست به صد وایه محتاج جان کاستن به از حاجت از ناکسان خواستن به خواهش ازیشان مریز آبروی مدار آبرو را کم از آب جوی نه زر ده به گستاخ فاجر نه زور مددگاری او مکن در فجور می و شاهدش را که آمادگیست ز تو می فروشی و قوادگیست مکن ضایع انعام خود زینهار به حق ناشناسان حق ناگزار به بحر اندرون به گهر ریختن که در کیسه سفله زر ریختن به تعلیم ناکس زبان کم گشای که تعلیم او نیست دانش فزای ز دانش دلش کی منور شود به سگ آب ریزی نجس تر شود سلامت اگر بایدت گوش باش ز گفتار بیهوده خاموش باش وگر زانکه گویی سخن راست گوی به جز راستی زیور آن مجوی نداند دل هیچ دانشوری سخن را به از راستی زیوری به صنعت سخن را که آراستی چه حاصل چو خالیست از راستی نه تنها شعار زبان است صدق حصار تن و حرز جان است صدق درین کهنه بیشه دورنگی مکن ز شیری زنی دم پلنگی مکن درون و برون را به هم راست ساز ز کج باز بهتر بود راست باز درون را بیارای همچون برون و یا کن برون را به رنگ درون

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۰ - حکایت آن نوخاسته تن به جامه آراسته که جامه هایش نغز و سخن هایش بی مغز بود یکی تازه برنای نوخاسته به شاهانه خلعت تن آراسته درآمد بر آزادمردی حکیم به خلوتسرای قناعت مقیم حکیمش چو دید آنچنان بگذراند به بالا و بر صدر مجلس نشاند چو برنا نوای سخن ساز کرد در گفت و گو پیش او باز کرد ز هر جا سخن های بسیار گفت ولی جمله بیرون ز هنجار گفت نه لفظش فصیح و نه معنی صحیح به هر لفظ و معنی خطایی صریح به بیهوده چون شد زبانش روان بدو گفت پیر کهن کای جوان به دیگ سخن چون نیی نغز پز مکن جامه نغز از اکسون و خز برون می دهی از زبان عیب خویش ز جامه چه می گیری این پرده پیش چو جامه سخن بی کم و کاست کن و یا جامه را با سخن راست کن بیا ساقیا بین به دلتنگیم ببخش از می لعل یکرنگیم چو جام بلور از می لاله گون برونم برآور به رنگ درون بیا مطربا برکش آهنگ را ره صلح کن نوبت جنگ را ز ترکیب های موافق نغم شود صد مخالف موافق به هم

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۱ - خردنامه هرمس ز هرمس که هر مس زر ناب کرد جهان پر گهرهای نایاب کرد به ما درس حکمت چنین آمده ست سزاوار صد آفرین آمده ست که ای مهبط فضل جان آفرین نمودار صنع جهان آفرین به دانشوری شکر نعمت گزار گه شکر بر نعمت کردگار نباشد چنان هیچ شکری شگرف که نعمت شود در حق خلق صرف نهد لقمه از خوان فضل خدای به کام فقیران بی دست و پای تمنای دنیا و سودای دین به یک سینه با هم نگردد قرین چو دین بایدت رخ ز دنیا بتاب کز آبادی این شود آن خراب به هر پیشه آن کس که دانا بود به جمع همه کی توانا بود چو گیرد به کف دوک ریسندگی کشد نوک کلک از نویسندگی ور آغاز نامه نوشتن کند کی آهنگ پشمینه رشتن کند نیاید ز یک دست کردن دو کار نشاید به یک دل گرفتن دو یار چو پرهیزگاری شود پیشه ات بود خیرخواهی در اندیشه ات حذر کن ز راهی که رو در شر است که آن ره سوی چه تو را رهبر است قدم را نگهدار ازین تیره راه مبادا که ناگه در افتی به چاه به سوگند ناراست مگشا زبان که دل را گزند است و جان را زیان به هر سفله اش نیز تلقین مکن وز آن خویش را رخنه در دین مکن همی دانم از خوی ناساز او که گردی به بشکستن انباز او به راه جهالت مشو تیز گام مبر دست مکنت به کسب حرام که گر کیسه ات را دهد فربهی کند سینه ات را ز ایمان تهی مکن میل دنیا و لذات او که نعت خوشی نیست در ذات او گرفتار دنیا به دریاست غرق گران سنگ باری نهاده به فرق به ساحل نیفکنده زان موج رخت دهد جان شیرین در آن موج سخت به اخلاق اهل کرم روی کن به اکرام هر نیک و بد خوی کن به اکرام نیکان به نیکی گرای که خشنود باشد ز نیکان خدای به تعظیم شو با بدان سازگار بدی شان به نیکی ز خود باز دار اگر یابی آگاهی از عیب کس به هر کس ازان بر نیاور نفس تو هستی بشر دیگران هم بشر نباشد بشر پای تا سر هنر ز خیر بشر شرش افزون تر است حروف بشر بیشتر زان شر است مبادا که چو عیبی از جیب تو زند سر کند دیگری عیب تو تهیدستی و زهد و طاعتوری به از مال بسیار و جرم آوری چو آید به سر نوبت مال و جاه رود مالت از دست و ماند گناه دو مردن بود آدمیزاد را گرفتار این محنت آباد را یکی مردن از شهرت حرص و آز ز بایست ها داشتن دست باز دوم رشته جان بریدن ز تن گسستن کشش های روح از بدن کسی کو به مرگ نخستین شتافت ز مرگ دوم عمر جاوید یافت درین موج زن لجه رنج و بیم ندارد جز این بهره مرد حکیم که خود را کشیده ست بر ساحلی گرفته ز موجش برون منزلی گشاده ز دل دیده اعتبار به نظاره بنشسته لیل و نهار که چون دیگران غرق دریا شوند به موج اندرون زیر و بالا شوند متاع خود آخر به طوفان دهند جگر تشنه و خشک لب جان دهند چو با تو شود مدعی سخت گوی به جز راه حلم و مدارا مپوی شود چون ز انصاف خیزد خطاب خطاپیشگان را دلیل صواب اگر نرم خواهی حریف درشت بود راحت کف به از رنج مشت خشونت ز پولاد مردآزمای به سوهان توان سود نی چوب سای نیاراسته دل به فضل و ادب مکن زینت جامه و جا طلب چو نقش ادب از درون کاستی برون را چه حاصل که آراستی تو در بند زیور پی دیگران تف افکن به روی تو دانشوران

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۲ - حکایت آن زشت روی خانه آرای که حکیمی در خانه وی منزل ساخت و در وقت حاجت آب دهان بر وی انداخت یکی سفله با شکلی از طبع دور ز دیدار او چشم مردم نفور ز زر بفت جامه تنش بهره مند به مصری عمامه سر او بلند بیاراست بس دلگشا خانه ای به از غرفه حور کاشانه ای زمینش چو فردوس عنبر سرشت مزین چو گردون به فیروزه خشت همه سقف و دیوار او پر نگار ز هر چه آن نه زیبا درش استوار حکیمی که از حکمت آگاه بود و زو جهل را دست کوتاه بود بر آن سفله افتاد ناگه رهش شد آن خانه یک لحظه منزلگهش سخن را نوایی ز نو ساز کرد به حکمت نواسازی آغاز کرد چنان شد گره در گلو بلغمش که در گفت و گو برنیامد دمش ز راه گلو آن گره را چو کند نشد یافت جایی که بتوان فکند بپیچید رخ زان همه سرخ و زرد فکندش به رخسار آن سفله مرد ازو تافت رو کای پسندیده خوی چنینم چرا تف فکندی به روی بگفتا در این خانه کردم نظر نبود از تو چیزی در او زشت تر نشاید ز دانای نیکو سرشت که تف بر نکو افکند پیش زشت بیا ساقی ای یار بیچارگان ده آن می که در چشم میخوارگان درین زرکش آیینه نقره کوب ازو بد نماید بد و خوب خوب بیا مطرب از زخمه زخم درشت بزن بر رگ پیر خم گشته پشت که هر حرف دشوار و آسان که هست رساند به گوش من آنسان که هست جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۳ - داستان جهانگیری اسکندر و عمارت شهرها و اختراع کارهای وی بر سبیل اجمال گهرسنج این گنج گوهرفشان چنین می دهد از سکندرنشان که چون این خردنامه ها را نوشت به دل تخم اقبال جاوید کشت به ملک عدالت علم برکشید به حرف ضلالت قلم درکشید به کشور ستانی عنان تاب داد ز کشور ستانان سنان آب داد نخستین چو خور سوی مغرب شتافت فروغ جمالش بر آن ملک تافت به کف تیغ آتشفشان صبح وار سپه تاخت بر لشکر زنگبار زدود از پی رستن از ننگشان ز آیینه مصریان زنگشان وز آنجا سپه سوی دارا کشید و زو کین خود بی مدارا کشید لباس بقا بر تنش چاک کرد ز ظلمات ظلمش جهان پاک کرد وز آن پس به تأیید عز و جلال سراپرده زد بر بلاد شمال شمالش چو در سلک ملک یمین درآمد علم زد به مشرق زمین به مشرق زمین مطلع نور شد وز آن ناحیت تیرگی دور شد ولی چون خور آنجا نه دیر آرمید جنیبت به حد جنوبی کشید وز آنجا به مغرب زمین بازگشت سرانجام کارش چو آغاز گشت در آخر نهاد اندرین تنگنای چو پرگار بر اولین نقطه پای شد این چار دیوار با چار حد به ملکیت دولتش نامزد به محدود آورد روی از حدود فرو ریخت باران احسان و جود ز سر حد چین تا در روم و روس جهان را رهاند از دریغ و فسوس گهی آخت بر هند شمشیر عزم گهی ساخت بر دشت خوارزم رزم گه از نور آهنگ ظلمات کرد بدو نور ظلمت مباهات کرد صنمخانه ها را ز بنیاد کند به زردشت و زردشتی آتش فکند ز هر دین به جز دین یزدان پاک فرو شست یکباری لوح خاک بنا کرد بس شهرها در جهات به سان سمرقند و مرو و هرات پی بستن سد به مشرق نشست در فتنه بر روی یأجوج بست چو طی کرد یکسر بساط بسیط ز خشکی درآمد به اخضر محیط تهی گشته از خویش بر روی آب همی رفت گنبد زنان چون حباب تو گویی مگر گوهرافشان قلم به لوح زمرد همی زد قلم چو ملک جهان یافت بر وی قرار چه نادر اثرها که گشت آشکار زر و سیم نقش روایی گرفت که با سکه اش آشنایی گرفت به آهن چو ره یافت زو روشنی به آیینگی آمد از آهنی ازو زرگران زرگری یافتند و زو سیم و زر زیوری یافتند به هر ره که زد کوس بهر رحیل ازو گشت پیموده فرسنگ و میل ازو نوبتی نوبت آغاز کرد ز نام وی این زمزمه ساز کرد به لفظ دری هر چه بر عقل تافت به یونانی الفاظ ازو نقل یافت بسی از حکیمان و دانشوران نه تنها حکیمان که پیغمبران در آن خوش سفر همدمش بوده اند به تدبیر ره محرمش بوده اند یکی زان حکیمان بلیناس بود ز پیغمبران خضر و الیاس بود چو پیش آمدی مشکلی در رهش برون از وقوف دل آگهش ز هر یک در آن خواستی یاوری به فکرت گزاری و حیلتگری به خود هم دل حکمت اندیش داشت که حکمتوری از همه بیش داشت چو از دیگران کار نگشادیش گشادی ز تدبیر خود دادیش بلی حکمت آن به که زاید ز دل زهاب درایت گشاید ز دل زمین دل مرد را در سرشت بود از حکیم ازل دست کشت نه تاراج مرگش تواند ربود نه تیغ هلاکش تواند زدود ز دستش درین دیر دیرینه پای رود هر چه هست آن بماند به جای

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۴ - حکایت آن قاضی غریب که پادشاه بر وی غضب کرد و گفت که خانه اش را به غارت از هر چه دارد بپردازند و خایه اش را بیرون کرده خصی سازند غریبی ز فضل و هنر بهره ور تن از جامه خالی کف از سیم و زر به شهر دگر شد ز تنگی مقیم که بود اندر او شهریاری حکیم به خلق کریمانه بنواختش به شغل قضا محترم ساختش به سر برد یکچند مشغول کار ز ناگه بر او تیره شد روزگار شد از تهمت حسد پر ستیز به ناکرده جرمی بر او شاه نیز به غراتگران گفت اشارت کنند کش از سیم و زر خانه غارت کنند چو بیند تهی خانه خویشتن ببرند تصحیف آنش ز تن چو مسکین دلی با دو صد غصه جفت شنید از لب شاه این قصه گفت نرنجم که بر خانه آید شکست ز تصحیف آنم بدارید دست من این را ز شهر خود آورده ام نه حاصل به شهر شما کرده ام ز شهر شما هر چه اندوختم ازان چشم امید بردوختم شما هم ره لطف گیرید پیش بدوزید از آورده ام چشم خویش چو شه لطف گفتار او را شنید ز خشمی که بودش فرو آرمید بفرمود تا دست ازو داشتند چنانش که می خواست بگذاشتند ز سیم و زر خانه دامن فشاند بشد عارضی ها و ذاتی بماند بیا ساقی آن آتشین می بیار که سوزد ز ما آنچه ناید به کار زر ناب ما گردد افروخته شود هر چه نی زر بود سوخته بیا مطرب و باد در دم به نی که از خرمن هستیم باد وی بدور افکند کاه بیگانه را گذارد پی مرغ جان دانه را

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۵ - خردنامه اسکندر سکندر که گنجینه راز بود در گنج حکمت بدو باز بود ز حکمت بسی گوهر شب فروز کزو مانده پیداست بر روی روز بیا گوش را قاید هوش کن وز آن گوهر آویزه گوش کن چو داری دل و هوش حکمت گرو بکش پنبه از گوش حکمت شنو ارسطو کش استاد تعلیم بود بدو نقد خود کرده تسلیم بود بدو گفت روزی که ای خرده جوی به دانش ز اقران خود برده گوی چو ملک جهانت مسلم شود در آن پایه پای تو محکم شود چه باشد به پیش تو مقدار من چه رونق پذیرد ز تو کار من بگفتا که باشد تو را برتری بر من به مقدار فرمانبری به طاعت تو را تا قدم پیشتر بود قدر تو پیش من بیشتر ارسطو چو از وی شنید این جواب به معیار حکمت نمودش صواب بگفتا شد اکنون یقینم درست که این جامه بر قامت توست چست به تاج کیانی شوی سربلند ز تخت جم و ملک او بهره مند همی بود دایم به فرهنگ و رای به تعظیم استاد کوشش نمای کسی گفت چونی چنین رنجبر به تعظیم استاد بیش از پدر بگفتا زد این نقش آب و گلم وز آن تربیت یافت جان و دلم ازین شد تن من پذیرای جان وز آن آمدم زنده جاودان ازین یافتم یک دو روزه وجود وز آن یک شدم بحر افضال و جود ازین بهر گفتن زبان ور شدم وز آن در سخن کان گوهر شدم ز شهوت شد این یک زمان کامیاب پی تخم من ریخت یک قطره آب ز فکرت شد آن سالها سحر کار که در علم و حکمت شدم نامدار ازین پا گشادم ز قید عدم وز آن رو نهادم به ملک قدم یکی روز بر تخت شاهی بسی به سر برد و بیگانه نامد کسی بگفتا که امروز را کز درم نیامد کس از عمر خود نشمرم در آن روز شه را چه آسایش است که از وی نه بخشش نه بخشایش است نریزد به دامان خواهنده سیم نشوید ز جان پناهنده بیم عنایت نبیند نکوکار ازو سیاست نبیند دل آزار ازو چه خوش گفت روزی که قول حکیم بود آینه پیش مرد کریم که بیند در او سیرت و خوی را بدانسان که در آینه روی را خرد را اثر در دل عاقلان فزون باشد از تیغ بر جاهلان بماند مدام آن اثر در ضمیر شود این به یکچند درمان پذیر کمان اجل گر خدنگ افکن است میازار کآزار آن بر تن است چو سالم زید مرغ شیرین نفس چه غم گر شکستی رسد بر قفس چو مجرم شود از گنه عذرخواه گنه دان تغافل ز عذر گناه بترس از عقاب شدیدالعقاب مکن در عقوبتگرایی شتاب توان زندگان را فکندن ز پای ولی کشته هرگز نخیزد ز جای فراوان همی بخش و کم می شمار ز منت نهادن همی کن کنار همی گیر کم لیک می بین بسی کزین شکر پیوند گردد کسی چو دارا به آن رای و فرهنگ خویش شد آزرده تیغ سرهنگ خویش ازان زخم در خاک و خون اوفتاد ز ملک سلامت برون اوفتاد پس پرده پوش یکی طرفه دخت ز پاکیزگی میوه سایه پخت وصیت چنین کرد کان در پاک ز فر سکندر شود تابناک نگردد جز او هیچ کس جفت او گشاینده درج ناسفت او سکندر چو کرد آن وصیت قبول ولی از قبول وصیت ملول بدو گفت کس کین ملالت ز چیست ازو بهترت در جهان جفت کیست بگفتا ازان باشد اندیشه ام که بر پا زند عشق او تیشه ام ز سودای عشقش در افتم ز پای شود بر سرم شاه فرمانروای نیارم ز کس کردن آن را نهان بگویند فرزانگان جهان سکندر ز دارا جهان را گرفت ولی دخترش از وی آن را گرفت زبون ساز مردان صاحب نگین زبون شد زنی را نه عقل و نه دین

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۶ - حکایت سبب نارسیدن خلیفه به آن کنیزک نورسیده خلیفه که سلطان آفاق بود به فرماندهی در جهان طاق بود یکی نوش لب بودش اندر حرم همه جان شیرین ز سر تا قدم بدو خاطرش میل بسیار داشت ولی زاجر عقل بر کار داشت به وی محرمی گفت کای کامگار ازین نوش لب کام خاطر برار بگفتا که تاج خلافت به فرق همه زیر فرمان من غرب و شرق نشاید که در پیش این عشوه ساز درآیم به زانوی عجز و نیاز ز طفلی هم آغوش بستر کنم به وی خویشتن را برابر کنم بیا ساقی آن طلق محلول را که زیرک کند غافل گول را بده تا نشینم ز هر جفت طاق دهم جفت و طاق جهان را طلاق بیا مطرب و تاب ده گوش عود به گوش حریفان رسان این سرود که رندان آزاده را در نکاح نباشد به جز دختر رز مباح جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۷ - در نصیحت مجردان که به صحبت زنان آب خود نریزند و وصیت کدخدایان که از فرمانبرداری زنان بپرهیزید بیا ای چو عیسی تجرد نهاد تو را زین تجرد تمرد مباد چو عیسی عنان از تجرد نتافت سوی آسمان از تجرد شتافت تعلق به زن دست و پا بستن است تجرد ازان بند وارستن است کسی را که بند است بر دست و پای چه امکان که آسان بجنبد ز جای ز شهوت اگر مرد دیوانه نیست ز رسم و ره عقل بیگانه نیست چرا بند بر دست و پا می نهد دل و دین به باد هوا می دهد چه خوش گفت دانا حکیمی که گفت که دارم ز خواهنده زن شگفت پدر زن که دختر به چشمش نکوست دل و دیده اش هر دو روشن به اوست بود بر دلش دختر آنسان گران که صد گونه اندوه بر دیگران کند سیم و زر وام بهر جهیز که سویش شود رغبت شوی تیز دو صد حیله در خاطر آویزدش که تا از دل آن بار برخیزدش ز ناگه سلیمی ز تدبیر پاک نهد پا در آن تنگنای هلاک ز جان پدر گیرد آن بار را شود طوق کش غل ادبار را یکی شادکانش ز گردن فتاد یکی خوش که آن را به گردن نهاد خرد نام آن کس نه بخرد نهد که این بار بیهوده بر خود نهد دو زن چون به هم همنشینی کنند به کار جهان خرده بینی کنند بشو دست امید از خیرشان که در وادی شر بود سیرشان زن از زن چو در مشورت یافت کام گرفت افعیی ز افعیی زهر وام ز زهر مکرر حذر کن حذر وگر نه ز جان و جهان در گذر مکن زن وگر زن کنی زینهار زنی کن بری از همه عیب و عار چو در گرانمایه روشن گهر صدف وار بر تیرگان بسته در جمال وی از چشم بیگانه دور ز نزدیکی آشنایان نفور ز حنای کس بر کفش رنگ نی چو طفلان به هر رنگش آهنگ نی به جز سبحه نپسوده انگشت او نخاریده جز ناخنش پشت او ز گلگونه عصمتش سرخ روی رخش از خوی شرم گلگونه شوی ز گردندگانش به خلوتسرای نکرده به جز چرخ گردنده جای ز تاب کفش رشته خیط الشعاع ز آواز چرخش فلک در سماع نکرده به پیوند کس سرنگون نرفته چو سوزن درون و برون چنین زن نیابی به جز در خیال وگر زانکه یابی به فرض محال غنیمت شمر دامن پاک او که از خون صد مرد به خاک او ولی آنچنان هم زبونش مشو که داری به فرمان او دل گرو همی زن بدو رای و می کن خلاف که اینست رای درونهای صاف برای زنان کار بهبود نیست ورای زیان هیچ ازان سود نیست

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۸ - حکایت پرویز با آن ماهیگیر که چون ماهی درم ریزش کرد و به نصیحت تلخ شیرین که آن درم ریزی مضاعف شد یکی روز پرویز و شیرین به هم نشسته چو خورشید و پروین به هم ز ناگه به رسم هواخواهیی برآورد دریایی ماهیی نه ماهی که زیبا طلسمی ز سیم نموداری از صنع دانا حکیم تر و تازه چون ساعد نیکوان ربوده دل از دست پیر و جوان چو روز جزا ممسک بی کرم همه پشت و پهلوی او پر درم خوش آمد بسی طبع پرویز را بیفشاند دست گهر ریز را که تا خازنش راه احسان سپرد هزاران درم در کنارش شمرد چو شیرین بدید آن کرم گستری بدو گفت کای قبله سروری به ماهی فروشی بدینسان عطا بود پیش ارباب احسان خطا به هر کس که بخشش کنی اینقدر کجا آیدش اینقدر در نظر بگوید که این نرخ یک ماهی است چه لایق به جود شهنشاهی است وگر کم از آنش دهی گوید آه کم از نرخ یک ماهیم داده شاه شهش گفت اکنون چه درمان کنم که رد درمهاش فرمان کنم بگفتا بپرسش که ای خودپرست شکار تو ماده ست یا خود نر است به هر یک که گوید ازین دو جواب بگو نیست خوردن از آنم صواب بیا فسخ این بیع را ساز ده درم های سنجیده را باز ده چو بشنید ماهی فروش این سؤال بدانست از زیرکی سر حال بگفتا برون زین دو معنی ست این نه نر است و نی ماده خنثی ست این بخندید پرویز و دادش مثال که گردد مضاعف بر او آن نوال یک انبان درم شد گرفتش به پشت پی نرمی روزگار درشت چو برداشت از بهر رفتن قدم فتادش ز انبان فرو یک درم فکند از سر دوش انبان و زود نهاد آن درم را به جایی که بود به شه گفت شیرین ببین کان لییم چها می کند بهر یک قطعه سیم چو شد ظاهر این بخل پنهان ازو سزد گر ستانیم انبان ازو سوی خویش پرویز از ره بخواند وز آن بخل ورزی بدو قصه راند زمین را ببوسید کای شهریار ز نام تو بود آن درم سکه دار گرفتم که ناگه یکی تیره رای نساید بر آن بی ادب وار پای چو بشنید حسن ادب داریش نکوکاری و نغز گفتاریش دگر باره رسم کرم فاش کرد ز گنج نوالش درم پاش کرد وز آن پس بگفتا که کارآگهان منادی کنند این سخن در جهان که باشد به فرموده زن عمل زیان بر زیان و خلل بر خلل ز گفتار ایشان ببندید گوش مباشید از زن نصیحت نیوش بیا ساقی و جام مردانه ده بزن جام بر سنگ و پیمانه ده زن آمد جهان سخره زن مباش برای زن اینسان فروتن مباش بیا مطرب و زیر و بم ساز جفت بزن آشکار این نوای نهفت که بر بخرد این نکته روشن بود که مأمور زن کمتر از زن بود

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳۹ - داستان خاقان چین که تحفه حقیر به اسکندر فرستاد و به حکمتی شریفش آگاهی داد سکندر ز اقصای یونان زمین سپه راند بر قصد خاقان چین چو آوازه او به خاقان رسید ز تسکین آن فتنه درمان ندید ز لشگرگه خود به درگاه او رسولی روان کرد و همراه او کنیزی فرستاد و یک تن غلام یکی دست جامه یکی خوان طعام سکندر چو آن تحفه ها را بدید سرانگشت حیرت به دندان گزید به خود گفت کین تحفه های حقیر نمی افتد از وی مرا دلپذیر فرستادن آن بدین انجمن نه لایق به وی باشد و نی به من همانا نهان نکته ای خواسته ست که در چشمش آن را بیاراسته ست حکیمان که در لشکر خویش داشت کز ایشان دل حکمت اندیش داشت به خلوتگه خاص خود خواندشان به صد گونه تعظیم بنشاندشان فرو خواند راز دل خویش را که تا حل کند مشکل خویش را یکی زان میان گفت کز شاه چین پیامیست پوشیده سوی تو این که چون آدمی را مرتب بود کنیزی که همخوابه شب بود غلامی توانا به خدمتگری که در کار سختت دهد یاوری یکی دست جامه به سالی تمام پی طعمه هر روز یک خوان طعام چرا هر زمان رنج دیگر کشد به هر کشور از دور لشگر کشد نهد رو به هر ملک تاراج را رباید ز فرق شهان تاج را گرفتم که گیتی بگیرد تمام به دستش دهد ملک و ملت زمام به کوشش برآید به چرخ بلند نخواهد شدن بیش ازین بهره مند همان به که کوس قناعت زند در رستگاری و طاعت زند سکندر چو از وی شنید این سخن درخت انانی شکستش ز بن بگفت آن که رو در هدایت بود نصیحت همینش کفایت بود وز آن پس به خاقان در صلح کوفت ز راهش غبار خصومت بروفت شد از خاطر صافی انصاف ده که از هر چه جوید شه انصاف به جهان پادشاها در انصاف کوش ز جام عدالت می صاف نوش به انصاف و عدل است گیتی به پای سپاهی چو آن نیست گیتی گشای اگر ملک خواهی ره عدل پوی وگر نی ز دل این هوس را بشوی تهی قبضه از تیر تدبیر باش به تیغ عدالت جهانگیر باش چنان زی که گر باشدت شرق جای کنندت طلب اهل غرب از خدای نه زانسان که در ری شوی جایگیر به نفرینت از روم خیزد نفیر شد از دست ظلم تو کشور خراب به ملک دگر پا مکن در رکاب به ملک خودت نیست جز ظلم خوی چه آری به اقلیم بیگانه روی رعیت به ظلم تو چون عالمند ز ظلم تو بر یکدگر ظالمند به عدل آر رو تا که عادل شوند همه با تو در عدل یکدل شوند دل شه چو میل عنایت کند عنایت به مردم سرایت کند وگر شیوه ظلم گیرد به پیش شوند اهل عالم همه ظلم کیش