Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۹ امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد وان چشم کجا خسپد کاو چون تو شهی یابد ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد من بنده آن عاشق کاو نر بود و صادق کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد در خدمت شه باشد شب همره مه باشد تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو می گردد در خرمن تا مشت کهی یابد بالش چو نمی یابد از اطلس روی تو باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد زان نعل تو در آتش کردند در این سودا تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۰ جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد جامست تن خاکی جانست می پاکی جامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد ساقی وفاداری کز مهر کله دارد ساقی که قبای او از حلم تگل دارد شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد عقلی که بر این روزن شد حارس این خانه خاک در او گردد گر علم و عمل دارد شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیند کی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد از آب حیات او آن کس که کشد گردن در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد اما کر و فر خود در برج حمل دارد جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدم نیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقص از غایت بی مثلی صد گونه مثل دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۱ آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می گوید بنگر که چه دم دارد گر جسم تنک دارد جان تو سبک دارد هر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد گر مانده ای در گل روی آر به صاحب دل کو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد ای دل که جهان دیدی بسیار بگردیدی بنمای که را دیدی کز عشق رقم دارد ای مرکب خود کشته وی گرد جهان گشته بازآی به خورشیدی کز سینه کرم دارد آن سینه و چون سینه صیقل ده آیینه آن سینه که اندر خود صد باغ ارم دارد این عشق همی گوید کان کس که مرا جوید شرطیست که همچون زر در کوره قدم دارد من سیمتنی خواهم من همچو منی خواهم بیزارم از آن زشتی کو سیم و درم دارد القاب صلاح الدین بر لوح چو پیدا شد انصاف بسی منت بر لوح و قلم دارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۲ آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو هر چند که جور تو بس تند قدم دارد ای نازش حور از تو وی تابش نور از تو ای آنک دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد ور خود حشمش نبود خورشید بود تنها آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته در سایه آن زلفی کو حلقه و خم دارد گفتم به نگار من کز جور مرا مشکن گفتا به صدف مانی کو در به شکم دارد تا نشکنی ای شیدا آن در نشود پیدا آن در بت من باشد یا شکل بتم دارد شمس الحق تبریزی بر لوح چو پیدا شد والله که بسی منت بر لوح و قلم دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۳ گویند به بلاساغون ترکی دو کمان دارد ور زآن دو یکی کم شد ما را چه زیان دارد ای در غم بیهوده از بوده و نابوده کاین کیسه ی زر دارد وآن کاسه و خوان دارد در شام اگر میری زینی به کسی بخشد جانت ز حسد این جا رنج خفقان دارد جز غمزه ی چشم شه جز غصه ی خشم شه والله که نیندیشد هر زنده که جان دارد دیوانه کنم خود را تا هرزه نیندیشم دیوانه من از اصلم ای آنک عیان دارد چون عقل ندارم من پیش آ که توی عقلم تو عقل بسی آن را کاو چون تو شبان دارد گر طاعت کم دارم تو طاعت و خیر من آن را که توی طاعت از خوف امان دارد ای کوزه گر صورت مفروش مرا کوزه کوزه چه کند آن کس کاو جوی روان دارد تو وقف کنی خود را بر وقف یکی مرده من وقف کسی باشم کاو جان و جهان دارد تو نیز بیا یارا تا یار شوی ما را زیرا که ز جان ما جان تو نشان دارد شمس الحق تبریزی خورشید وجود آمد کآن چرخ چه چرخ است آن کآن جا سیران دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۴ هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد غم نیست اگر ماهش افتاد در این چاهش زیرا رسن زلفش در دست رسن دارد نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد گر راستیی خواهی آن سرو چمن دارد صد مه اگر افزاید در چشم خوشش ناید با تنگی چشم او کان خوب ختن دارد از عکس ویست ای جان گر چرخ ضیا دارد یا باغ گل خندان یا سرو و سمن دارد گر صورت شمع او اندر لگن غیرست بر سقف زند نورش گر شمع لگن دارد گر با دگرانی تو در ما نگرانی تو ما روح صفا داریم گر غیر بدن دارد بس مست شدست این دل وز دست شدست این دل گر خرد شدست این دل زان زلف شکن دارد شمس الحق تبریزی شاه همه شیرانست در بیشه جان ما آن شیر وطن دارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۵ ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد ای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد بگذار شکرها را بگذار قمرها را او چیز دگر داند او چیز دگر سازد در بحر عجایب ها باشد به جز از گوهر اما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد جز آب دگر آبی از نادره دولابی بی شبهه و بی خوابی او قوت جگر سازد بی عقل نتان کردن یک صورت گرمابه چون باشد آن علمی کو عقل و خبر سازد بی علم نمی تانی کز پیه کشی روغن بنگر تو در آن علمی کز پیه نظر سازد جان ها است برآشفته ناخورده و ناخفته از بهر عجب بزمی کو وقت سحر سازد ای شاد سحرگاهی کان حسرت هر ماهی بر گرد میان من دو دست کمر سازد می خندد این گردون بر سبلت آن مفتون خود را پی دو سه خر آن مسخره خر سازد آن خر به مثال جو در زر فکند خود را غافل بود از شاهی کز سنگ گهر سازد بس کردم و بس کردم من ترک نفس کردم خود گوید جانانی کز گوش بصر سازد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۶ با تلخی معزولی میری بنمی ارزد یک روز همی خندد صد سال همی لرزد خربندگی و آنگه از بهر خر مرده بهر گل پژمرده با خار همی سازد زنهار نخندی تو تا اوت نخنداند زیرا که همه خنده زین خنده همی خیزد ای روی ترش بنگر آن را که ترش کردت تا او شکری شیرین در سرکه درآمیزد ای خسته افتاده بنگر که که افکندت چون درنگری او را هم اوت برانگیزد گر زانک سگی خسبد بر خاک سر کویش شیر از حذر آن سگ بگدازد و بگریزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۷ ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد بی سر شو و بی سامان یعنی بنمی ارزد چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدی برخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد در عشق چنان چوگان می باش به سر گردان چون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد بی پا شد و بی سر شد تا مرد قلندر شد شاباش زهی ارزان یعنی بنمی ارزد چون آتش نو کردی عقلم به گرو کردی خاک توام ای سلطان یعنی بنمی ارزد بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من آن عید بدین قربان یعنی بنمی ارزد چون مردم دیوانه ویران کنم این خانه آن وصل بدین هجران یعنی بنمی ارزد تا دل به قمر دادم از گردش او شادم چون چرخ شدم گردان یعنی بنمی ارزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۸ ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد سیمرغ فلک پیما پیش تو مگس باشد آب حیوان ایمان خاک سیهی کفران بر آتش تو هر دو ماننده خس باشد جان را صفت ایمان شد وین جان به نفس جان شد دل غرقه عمان شد چه جای نفس باشد شب کفر و چراغ ایمان خورشید چو شد رخشان با کفر بگفت ایمان رفتیم که بس باشد ایمان فرسی دین را مر نفس چو فرزین را وان شاه نوآیین را چه جای فرس باشد ایمان گودت پیش آ وان کفر گود پس رو چون شمع تنت جان شد نی پیش و نی پس باشد شمس الحق تبریزی رانی تو چنان بالا تا جز من پابرجا خود دست مرس باشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۹ در خانه غم بودن از همت دون باشد و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد بر هر چه همی لرزی می دان که همان ارزی زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد آن را که شفا دانی درد تو از آن باشد وان را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد آن جای که عشق آمد جان را چه محل باشد هر عقل کجا پرد آن جا که جنون باشد سیمرغ دل عاشق در دام کجا گنجد پرواز چنین مرغی از کون برون باشد بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تاری آن دل که چنین گردد او را چه سکون باشد جام می موسی کش شمس الحق تبریزی تا آب شود پیشت هر نیل که خون باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۰ نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد آواره عشق ما آواره نخواهد شد آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد آن را که منم منصب معزول کجا گردد آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد از اشک شود ساقی این دیده من لیکن بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد بیمار شود عاشق اما بنمی میرد ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۱ ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد وی نفس جفاپیشه هنگام وفا آمد بنگر به سوی روزن بگشای در توبه پرداخته کن خانه هین نوبت ما آمد از جرم و جفاجویی چون دست نمی شویی بر روی بزن آبی میقات صلا آمد زین قبله به یاد آری چون رو به لحد آری سودت نکند حسرت آنگه که قضا آمد زین قبله بجو نوری تا شمع لحد باشد آن نور شود گلشن چون نور خدا آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۲ بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمد شد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفت هر چند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد از لذت جام تو دل ماند به دام تو جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد بس توبه شایسته بر سنگ تو بشکسته بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد باغ از دی نامحرم سه ماه نمی زد دم بر بوی بهار تو از غیب دمید آمد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۳ ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد وان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمد ور چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد آن میوه یعقوبی وان چشمه ایوبی از منظره پیدا شد هنگام نظر آمد خضر از کرم ایزد بر آب حیاتی زد نک زهره غزل گویان در برج قمر آمد آمد شه معراجی شب رست ز محتاجی گردون به نثار او با دامن زر آمد موسی نهان آمد صد چشمه روان آمد جان همچو عصا آمد تن همچو حجر آمد زین مردم کارافزا زین خانه پرغوغا عیسی نخورد حلوا کاین آخور خر آمد چون بسته نبود آن دم در شش جهت عالم در جستن او گردون بس زیر و زبر آمد آن کو مثل هدهد بی تاج نبد هرگز چون مور ز مادر او بربسته کمر آمد در عشق بود بالغ از تاج و کمر فارغ کز کرسی و از عرشش منشور ظفر آمد باقیش ز سلطان جو سلطان سخاوت خو زو پرس خبرها را کو کان خبر آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۴ آن بنده آواره بازآمد و بازآمد چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سر بر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد هر شمع گدازیده شد روشنی دیده کان را که گداز آمد او محرم راز آمد زهراب ز دست وی گر فرق کنم از می پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد آب حیوانش را حیوان ز کجا نوشد کی بیند رویش را چشمی که فرازآمد من ترک سفر کردم با یار شدم ساکن وز مرگ شدم ایمن کان عمر دراز آمد ای دل چو در این جویی پس آب چه می جویی تا چند صلا گویی هنگام نماز آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۵ خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه آن چیز که او دارد او داند و او داند از گردش گردون شد روز و شب این عالم دیوانه آن جا را گردون بنگر داند گر چشم سرش خسپد بی سر همه چشم است او کز دیده جان خود لوح ازلی خواند دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند شب رو شو و عیاری در عشق چنان یاری تا باز شود کاری زان طره که بفشاند دیوانه دگر سان ست او حامله جان است چشمش چو به جانان است حملش نه بدو ماند زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی تبریز همه عالم زو نور نو افشاند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۶ چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند جز پادشه بی چون قدر تو کجا داند عالم ز تو پرنور ست ای دلبر دور از تو حق تو زمین داند یا چرخ سما داند این پرده نیلی را بادی ست که جنباند این باد هوایی نی بادی که خدا داند خرقه غم و شادی را دانی که که می دوزد وین خرقه ز دوزنده خود را چه جدا داند اندر دل آیینه دانی که چه می تابد داند چه خیال است آن آن کس که صفا داند شقه علم عالم هر چند که می رقصد چشم تو علم بیند جان تو هوا داند وان کس که هوا را هم داند که چه بیچاره ست جز حضرت الاالله باقی همه لا داند شمس الحق تبریزی این مکر که حق دارد بی مهره تو جانم کی نرد دغا داند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷ چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند سر از پی آن باید تا مست بتی باشد پا از پی آن باید کز یار تعب بیند عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد عقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند بیرون سبب باشد اسرار و عجایب ها محجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند عاشق که به صد تهمت بدنام شود این سو چون نوبت وصل آید صد نام و لقب بیند ارزد که برای حج در ریگ و بیابان ها با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند بر سنگ سیه حاجی زان بوسه زند از دل کز لعل لب یاری او لذت لب بیند بر نقد سخن جانا هین سکه مزن دیگر کان کس که طلب دارد او کان ذهب بیند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۸ چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید چون سیر خورد مردم کی بوی پیاز آید چون افتد شیر نر از حمله حیز و غر وز زخمه کون خر کی بانگ نماز آید پای تو شده کوچک از تنگی پاپوچک پا برکش ای کوچک تا پهن و دراز آید بگشای به امیدی تو دیده جاویدی تا تابش خورشیدش از عرش فراز آید چنگا تو سری بر کن در حلقه  سر اندر کن تو خویش تهی تر کن تا چنگ به ساز آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۹ آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید خور نور درخشاند پس نور برافشاند تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید مسکین دل آواره آن گمشده یک باره چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید جان به قدم رفته در کتم عدم رفته با قد به خم رفته در حین به میان آید دل مریم آبستن یک شیوه کند با من عیسی دوروزه تن درگفت زبان آید دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد این رقص کنان باشد آن دست زنان آید شمس الحق تبریزی هر جا که کنی مقدم آن جا و مکان در دم بی جا و مکان باشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰ از سرو مرا بوی بالای تو می آید وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می آید هر نی کمر خدمت در پیش تو می بندد شکر به غلامی حلوای تو می آید هر نور که آید او از نور تو زاید او می مژده دهد یعنی فردای تو می آید گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شد زیرا که از آن خنده رعنای تو می آید هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم اندر سرم از شش سو سودای تو می آید چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی در گوش من آن جا هم هیهای تو می آید اندر دل آوازی پرشورش و غمازی آن ناله چنین دانم کز نای تو می آید روزست شبم از تو خشکست لبم از تو غم نیست اگر خشکست دریای تو می آید زیر فلک اطلس هشیار نماند کس زیرا که ز پیش و پس می های تو می آید از جور تو اندیشم جور آید در پیشم بینم که چنان تلخی از رای تو می آید شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش جان تازه کند زیرا صحرای تو می آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۱ در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید شد حامله هر ذره از تابش روی او هر ذره از آن لذت صد ذره همی زاید در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی تا ذره شود خود را می کوبد و می ساید گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا زیرا که در این حضرت جز ذره نمی شاید در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن کز دست گران جانی انگشت همی خاید چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی عمری برود در خون موییش نیالاید جز تا به چه بابل او را نبود منزل تا جان نشود جادو جایی بنیاساید تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۲ جان پیش تو هر ساعت می ریزد و می روید از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید هر جا که نهی پایی از خاک بروید سر وز بهر یکی سر کس دست از تو کجا شوید روزی که بپرد جان از لذت بوی تو جان داند و جان داند کز دوست چه می بوید یک دم که خمار تو از مغز شود کمتر صد نوحه برآرد سر هر موی همی موید من خانه تهی کردم کز رخت تو پر دارم می کاهم تا عشقت افزاید و افزوید جانم ز پی عشق شمس الحق تبریزی بی پای چو کشتی ها در بحر همی پوید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۳ عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی ای زاهد فردایی فردات مبارک باد کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد حلوا شده ای کلی حلوات مبارک باد در خانقه سینه غوغاست فقیران را ای سینه بی کینه غوغات مبارک باد این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد دریاش همی گوید دریات مبارک باد ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد ای طالب بالایی بالات مبارک باد ای جان پسندیده جوییده و کوشیده پرهات بروییده پرهات مبارک باد خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی کالای عجب بردی کالات مبارک باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۴ هر ذره که بر بالا می نوشد و پا کوبد خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد آن را که بخنداند خوش دست برافشاند وان را که بترساند دندان به دعا کوبد مستست از آن باده با قامت خم داده این چرخ بر این بالا ناقوس صلا کوبد این عشق که مست آمد در باغ الست آمد کانگور وجودم را در جهد و عنا کوبد گر عشق نه  مست استی یا باده پرست استی در باغ چرا آید انگور چرا کوبد تو پای همی کوبی و انگور نمی بینی کاین صوفی جان تو در معصره ها کوبد گویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدم چون باغ تو را باشد انگور که را کوبد همخرقه ایوبی زان پای همی کوبی هر کو شنود ارکض او پای وفا کوبد از زمزمه یوسف یعقوب به رقص آمد وان یوسف شیرین لب پا کوبد پا کوبد ای طایفه پا کوبید چون حاضر آن جویید باشد که سعادت پا در پای شما کوبد این عشق چو بارانست ما برگ و گیا ای جان باشد که دمی باران بر برگ و گیا کوبد پا کوفت خلیل الله در آتش نمرودی تا حلق ذبیح الله بر تیغ بلا کوبد پا کوفته روح الله در بحر چو مرغابی با طایر معراجی تا فوق هوا کوبد خاموش کن و بی لب خوش طال بقا می زن می ترس که چشم بد بر طال بقا کوبد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵ گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد گیرم که بپوشد رو بو را چه دوا دارد گر نیز بپوشد رو ور نیز ببرد بو از خنبش روحانی صد گونه گوا دارد آن مه چو گریزانه آید سپس خانه لیکن دل دیوانه صد گونه دغا دارد غم گرچه بود دشمن گو  بد سر او با من با مرغ دلم گوید کو دام کجا دارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۶ هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد ور راستیی خواهی آن سرو چمن دارد جانیست تو را ساده نقش تو از آن زاده در ساده جان بنگر کان ساده چه تن دارد آیینه جان را بین هم ساده و هم نقشین هر دم بت نو سازد گویی که شمن دارد گه جانب دل باشد گه در غم گل باشد ماننده آن مردی کز حرص دو زن دارد کی شاد شود آن شه کز جان نبود آگه کی ناز کند مرده کز شعر کفن دارد می خاید چون اشتر یعنی که دهانم پر خاییدن بی لقمه تصدیق ذقن دارد مردانه تو مجنون شو و اندر لگن خون شو گه ماده و گه نر نی کان شیوه زغن دارد چون موسی رخ زردش توبه مکن از دردش تا یار نعم گوید گر گفتن لن دارد چون مست نعم گشتی بی غصه و غم گشتی پس مست کجا داند کاین چرخ سخن دارد گر چشمه بود دلکش دارد دهنت را خوش لیکن همه گوهرها دریای عدن دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷ عاشق به سوی عاشق زنجیر همی درد دیوانه همی گردد تدبیر همی درد تقصیر کجا گنجد در گرم روی عاشق کز آتش عشق او تقصیر همی درد تا حال جوان چه بود کان آتش بی علت دراعه تقوا را بر پیر همی درد صد پرده در پرده گر باشد در چشمی ابروی کمان شکلش از تیر همی درد مرغ دل هر عاشق کز بیضه برون آید از چنگل تعجیلش تأخیر همی درد این عالم چون قیرست پای همه بگرفته چون آتش عشق آید این قیر همی درد شمس الحق تبریزی هم خسرو و هم میرست پیراهن هر صبری زان میر همی درد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۸ ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد ای باغ تویی خوشتر یا گلشن گل در تو یا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابی چیزی ست که از آتش بر عشق کمر سازد بیخود شده ی آنم سرگشته و حیرانم گاهی م بسوزد پر گاهی سر و پر سازد دریای دل از لطفش پر خسرو و پر شیرین وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد آن جمله گهر ها را اندر شکند در عشق وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد شمس الحق تبریزی چون شمس دل ما را در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۹ عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد ور نی مثل کودک تا کعب همی بازد مه رو چو تویی باید ای ماه غلام تو تا بر همه مه رویان می چربد و می نازد عاشق چو منی باید کز مستی و بی خویشی با خلق نپیوندد با خویش نپردازد فارس چو تویی باید ای شاه سوار من کز وهم و گمان زان سو می راند و می تازد عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن ای شاه که او خود را در عشق دراندازد چون شاخ زرست این جان می کش به خودش می دان چندان که کشش بیند سوی تو همی یازد باری دل و جان من مستست در آن معدن هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه او در بر کشدت شیرین بی واسطه بنوازد آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۰ گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشد چون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد بر هر چه امیدستت کی گیرد او دستت بر شکل عصا آید وان مار دوسر باشد وان غصه که می گویی آن چاره نکردم دی هر چاره که پنداری آن نیز غرر باشد خودکرده شمر آن را چه خیزد از آن سودا اندر پی صد چون آن صد دام دگر باشد آن چاره همی کردم آن مات نمی آمد آن چاره لنگت را آخر چه اثر باشد از مات تو قوتی کن یا قوت شو او را تو تا او تو شوی تو او این حصن و مفر باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۱ نومید مشو جانا کاومید پدید آمد اومید همه جان ها از غیب رسید آمد نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت کآن نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان کآن شاه که یوسف را از حبس خرید آمد یعقوب برون آمد از پرده مستوری یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد ای روزه گرفته تو از مایده بالا روزه بگشا خوش خوش کآن غره عید آمد خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۲ عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد برگیر و دهل می زن کآن ماه پدید آمد عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون کآن معتمد سدره از عرش مجید آمد عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان کآن قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی کآن خوبی و زیبایی بی مثل و ندید آمد زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد عید آمد و ما بی او عیدیم بیا تا ما بر عید زنیم این دم کآن خوان و ثرید آمد زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گردد زو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد غم هاش همه شادی بندش همه آزادی یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۳ شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد مستی سرم آمد نور نظرم آمد چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد امروز به از دینه ای مونس دیرینه دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد آن کس که همی جستم دی من به چراغ او را امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد امروز سلیمانم کانگشتریم دادی وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم یا رب چه سعادت ها که زین سفرم آمد وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد وقتست که درتابم چون صبح در این عالم وقتست که برغرم چون شیر نرم آمد بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۴ نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند وز سوختگان ره گرمی و طلب بیند گر سجده کنان آید در امن و امان آید ور بی ادبی آرد سیلی و ادب بیند حکمی که کند یزدان راضی بود و شادان ور سر کشد از سلطان در حلق کنب بیند گر درخور عشق آید خرم چو دمشق آید ور دل ندهد دل را ویران چو حلب بیند گوید چه سبب باشد آن خرم و این ویران جان خضری باید تا جان سبب بیند آمد شعبان عمدا از بهر برات ما تا روزی و بی روزی از بخشش رب بیند ماه رمضان آمد آن بند دهان آمد زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند آمد قدح روزه بشکست قدح ها را تا منکر این عشرت بی باده طرب بیند سغراق معانی را بر معده خالی زن معشوقه خلوت را هم چشم عزب بیند با غره دولت گو هم بگذرد این نوبت چون بگذرد این نوبت هم نوبت تب بیند نوبت بگذار و رو نوبت زن احمد شو تا برف وجود تو خورشید عرب بیند خامش کن و کمتر گو بسیار کسی گوید کو جاه و هوا جوید تا نام و لقب بیند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۵ مستان می ما را هم ساقی ما باید با آن همه شیرینی گر ترش کند شاید با آن همه حسن آن مه گر ناز کند گه گه والله که کلاه از شه بستاند و برباید پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرم تا شینم و می میرم کاین چرخ چه می زاید فرمای تو ساقی را آن شادی باقی را تا باد نپیماید تا باده بپیماید صد سر ببرد در دم از محرم و نامحرم نی غم خورد از ماتم نی دست بیالاید چون شمع بسوزاند پروانه مسکین را چون جعد براندازد چون چهره بیاراید پروانه چو بی جان شد جانیش دهد نسیه وان جان چو آتش را زان رطل بفرماید رطلی ز می باقی کز غایت راواقی هر نقش که اندیشی در دل به تو بنماید ای عشق خداوندی شمس الحق تبریزی چندانک بیفزایی این باده بیفزاید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۶ بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید کز این خاک برآیید سماوات بگیرید بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید خموشید خموشید خموشی دم مرگست هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۷ برانید برانید که تا بازنمانید بدانید بدانید که در عین عیانید بتازید بتازید که چالاک سوارید بنازید بنازید که خوبان جهانید چه دارید چه دارید که آن یار ندارد بیارید بیارید در این گوش بخوانید پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد بگویید بگویید اگر مست شبانید شرابیست شرابیست خدا را پنهانی که دنیا و شما نیز ز یک جرعه آنید دوم بار دوم بار چو یک جرعه بریزد ز دنیا و ز عقبی و ز خود فرد بمانید گشادست گشادست سر خابیه امروز کدوها و سبوها سوی خمخانه کشانید صلا گفت صلا گفت کنون فالق اصباح سبک روح کند راح اگر سست و گرانید رسیدند رسیدند رسولان نهانی درآرید درآرید برونشان منشانید دریغا و دریغا که در این خانه نگنجند که ایشان همه کانند و شما بند مکانید مبادا و مبادا که سر خویش بگیرید که ایشان همه جانند و شما سخره نانید بکوشید بکوشید که تا جان شود این تن نه نان بود که تن گشت اگر آدمیانید زهی عشق و زهی عشق که بس سخته کمانست در آن دست و در آن شست و شما تیر مکانید سماعیست سماعیست از آن سوی که سو نیست عروسی همه آن جاست شما طبل زنانید خموشید خموشید خموشانه بنوشید بپوشید بپوشید شما گنج نهانید به دیدار نهانید به آثار عیانید پدید و نه پدیدیت که چون جوهر جانید چو عقلید و چو عقلید هزاران و یکی چیز پراکنده به هر خانه چو خورشید روانید در این بحر در این بحر همه چیز بگنجد مترسید مترسید گریبان مدرانید دهان بست دهان بست از این شرح دل من که تا گیج نگردید که تا خیره نمانید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۸ ملولان همه رفتند در خانه ببندید بر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید به معراج برآیید چو از آل رسولید رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید چو او ماه شکافید شما ابر چرایید چو او چست و ظریفست شما چون هلپندید ملولان به چه رفتید که مردانه در این راه چو فرهاد و چو شداد دمی کوه نکندید چو مه روی نباشید ز مه روی متابید چو رنجور نباشید سر خویش مبندید چنان گشت و چنین گشت چنان راست نیاید مدانید که چونید مدانید که چندید چو آن چشمه بدیدیت چرا آب نگشتید چو آن خویش بدیدیت چرا خویش پسندید چو در کان نباتید ترش روی چرایید چو در آب حیاتید چرا خشک و نژندید چنین برمستیزید ز دولت مگریزید چه امکان گریزست که در دام کمندید گرفتار کمندید کز او هیچ امان نیست مپیچید مپیچید بر استیزه مرندید چو پروانه جانباز بسایید بر این شمع چه موقوف رفیقید چه وابسته بندید از این شمع بسوزید دل و جان بفروزید تن تازه بپوشید چو این کهنه فکندید ز روباه چه ترسید شما شیرنژادید خر لنگ چرایید چو از پشت سمندید همان یار بیاید در دولت بگشاید که آن یار کلیدست شما جمله کلندید خموشید که گفتار فروخورد شما را خریدار چو طوطیست شما شکر و قندید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۹ آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد امسال در این خرقه زنگار برآمد آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی آنست که امسال عرب وار برآمد آن یار همانست اگر جامه دگر شد آن جامه به در کرد و دگربار برآمد آن باده همانست اگر شیشه بدل شد بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد ای قوم گمان برده که آن مشعله ها مرد آن مشعله زین روزن اسرار برآمد این نیست تناسخ سخن وحدت محضست کز جوشش آن قلزم زخار برآمد یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیست کآدم ز تک صلصل فخار برآمد رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید امروز در این لشکر جرار برآمد گر شمس فروشد به غروب او نه فنا شد از برج دگر آن مه انوار برآمد گفتار رها کن بنگر آینه عین کان شبهه و اشکال ز گفتار برآمد شمس الحق تبریز رسیدست مگویید کز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۰ تا باد سعادت ز محمد خبر افکند زان مردی و زان حمله شقاوت سپر افکند از حال گدا نیست عجب گر شود او پست تیغ غم تو از سر صد شاه سر افکند روزی پسر ادهم اندر پی آهو مانند فلک مرکب شبدیز برافکند دادیش یکی شربت کز لذت و بویش مستیش به سر برشد و از اسب درافکند گفتند همه کس به سر کوی تحیر مسکین پسر ادهم تاج و کمر افکند از نام تو بود آنک سلیمان به یکی مرغ در ملکت بلقیس شکوه و ظفر افکند از یاد تو بود آنک محمد به اشارت غوغای دو نیمه شدن اندر قمر افکند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۱ در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن تا قصه خوبان که بنامند برافتاد بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشید بس باده کز آن نادره در چشم و سر افتاد مه با سپر و تیغ شبی حمله او دید بفکند سپر را سبک و بر سپر افتاد ما بنده آن شب که به لشکرگه وصلش در غارت شکر همه ما را حشر افتاد خونی بک هجران به هزیمت علم انداخت بر لشکر هجران دل ما را ظفر افتاد گفتند ز شمس الحق تبریز چه دیدیت گفتیم کز آن نور به ما این نظر افتاد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۲ در خانه نشسته بت عیار که دارد معشوق قمرروی شکربار که دارد بی زحمت دیده رخ خورشید که بیند بی پرده عیان طاقت دیدار که دارد گفتی به خرابات دگر کار ندارم خود کار تو داری و دگر کار که دارد رندان صبوحی همه مخمور خمارند ای زهره کلید در خمار که دارد ما طوطی غیبیم شکرخواره و عاشق آن کان شکرهای به قنطار که دارد یک غمزه دیدار به از دامن دینار دیدار چو باشد غم دینار که دارد جان ها چو از آن شیر ره صید بدیدند اکنون چو سگان میل به مردار که دارد چون عین عیانست ز اقرار که لافد اقرار چو کاسد شود انکار که دارد ای در رخ تو زلزله ی روز قیامت در جنت حسن تو غم نار که دارد با غمزه ی غمازه ی آن یار وفادار اندیشه ی این عالم غدار که دارد گفتی که ز احوال عزیزان خبری ده با مخبر خوبت سر اخبار که دارد ای مطرب خوش لهجه شیرین دم عارف یاری ده و برگو که چنین یار که دارد بازار بتان از تو خرابست و کسادست بازار چه باشد دل بازار که دارد امروز ز سودای تو کس را سر سر نیست دستار که دارد سر دستار که دارد شمس الحق تبریز چو نقد آمد و پیدا از پار که گوید غم پیرار که دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۳ در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد من در پی آن دلبر عیار برفتم او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد من در عجب افتادم از آن قطب یگانه کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد ناگاه یک آهو به دو صد رنگ عیان شد کز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشت بغداد جهان را به بصیرت همدان کرد آن کس که ورا کرد به تقلید سجودی فرخنده و بگزیده و محبوب زمان کرد آن ها که بگفتند که ما کامل و فردیم سرگشته و سودایی و رسوای جهان کرد سلطان عرفناک بدش محرم اسرار تا سر تجلی ازل جمله بیان کرد شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشق جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۴ تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد هر جا که نشینیم چو فردوس برین شد آن فکر و خیالات چو یأجوج و چو مأجوج هر یک چو رخ حوری و چون لعبت چین شد آن نقش که مرد و زن از او نوحه کنانند گر بیس قرین بود کنون نعم قرین شد بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج آخر تو چه چیزی که جهان از تو چنین شد زان روز که دیدیمش ما روزفزونیم خاری که ورا جست گلستان یقین شد هر غوره ز خورشید شد انگور و شکر بست وان سنگ سیه نیز از او لعل ثمین شد بسیار زمین ها که به تفصیل فلک شد بسیار یسار از کف اقبال یمین شد گر ظلمت دل بود کنون روزن دل شد ور رهزن دین بود کنون قدوه دین شد گر چاه بلا بود که بد محبس یوسف از بهر برون آمدنش حبل متین شد هر جزو چو جندالله محکوم خداییست بر بنده امان آمد و بر گبر کمین شد خاموش که گفتار تو ماننده نیلست بر قبط چو خون آمد و بر سبط معین شد خاموش که گفتار تو انجیر رسیدست اما نه همه مرغ هوا درخور تین شد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۵ بار دگر آن آب به دولاب درآمد وآن چرخه گردنده در اشتاب درآمد بار دگر آن جان پر از آتش و از آب در لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد بار دگر آن صورت پنهانی عالم از روزن جان دوش چو مهتاب درآمد خورشید که می درد از او مشرق و مغرب از لطف بود گر به سطرلاب درآمد بار دگر آن صبح بخندید و بتابید تا خفته صد ساله هم از خواب درآمد بار دگر آن قاضی حاجات ندا کرد خیزید که آن فاتح ابواب درآمد بار دگر از قبله روان گشت رسالت در گوش محمد چو به محراب درآمد چون رفت محمد به در خیبر ناسوت نقبی بزد از نصرت و نقاب درآمد از بیم ملک جمله فلک رخنه و در شد وز بیم مسبب همه اسباب درآمد آری لقبش بود سعادت بک عالم زآن پیش که اشخاص به القاب درآمد بگشاد محمد در خم خانه غیبی بسیار کسادی به می ناب درآمد از بهر دل تشنه و تسکین چنین خون آن جام می لعل چو عناب درآمد خاموش کن امروز که این روز سخن نیست زحمت مده آن ساقی اصحاب درآمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۶ بار دگر آن مست به بازار درآمد وان سرده مخمور به خمار درآمد سرهای درختان همه پربار چرا شد کان بلبل خوش لحن به تکرار درآمد یک حمله دیگر همه در رقص درآییم مستانه و یارانه که آن یار درآمد یک حمله دیگر همه دامن بگشاییم کز بهر نثار آن شه دربار درآمد یک حمله دیگر به شکرخانه درآییم کز مصر چنین قند به خروار درآمد یک حمله دیگر بنه خواب بسوزیم زیرا که چنین دولت بیدار درآمد یک حمله دیگر به شب این پاس بداریم کان لولی شب دزد به اقرار درآمد یک حمله دیگر برسان باده که مستی در عربده ویران شده دستار درآمد یک حمله دیگر به سلیمان بگراییم کان هدهد پرخون شده منقار درآمد این شربت جان پرور جان بخش چه ساقیست از دست مسیحی که به بیمار درآمد اکنون بزند گردن غم های جهان را کاقبال تو چون حیدر کرار درآمد دارالحرج امروز چو دارالفرجی شد کان شادی و آن مستی بسیار درآمد بربند لب اکنون که سخن گستر بی لب بی حرف سیه روی به گفتار درآمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۷ تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند حیلت بکند لیک خدایی بنداند گامی دو چنان آید کو راست نهادست وان گاه که داند که کجاهاش کشاند استیزه مکن مملکت عشق طلب کن کاین مملکتت از ملک الموت رهاند شه را تو شکاری شو کم گیر شکاری کاشکار تو را باز اجل بازستاند خامش کن و بگزین تو یکی جای قراری کان جا که گزینی ملک آن جات نشاند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸ ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید گر صورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برآیید آن خانه لطیفست نشان هاش بگفتید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۹ بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد چون باز که برباید مرغی به گه صید بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد در خود چو نظر کردم خود را بندیدم زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم تا سر تجلی ازل جمله بیان شد نه چرخ فلک جمله در آن ماه فروشد کشتی وجودم همه در بحر نهان شد آن بحر بزد موج و خرد باز برآمد و آوازه درافکند چنین گشت و چنان شد آن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کف نقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد هر پاره کف جسم کز آن بحر نشان یافت در حال گدازید و در آن بحر روان شد بی دولت مخدومی شمس الحق تبریز نی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۰ آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد امسال در این خرقه زنگار برآمد آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی آنست که امسال عرب وار برآمد آن یار همانست اگر جامه دگر شد آن جامه بدل کرد و دگربار برآمد آن باده همانست اگر شیشه بدل شد بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد شب رفت حریفان صبوحی به کجایید کان مشعله از روزن اسرار برآمد رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید امروز در این لشکر جرار برآمد شمس الحق تبریز رسیدست بگویید کز چرخ صفا آن مه انوار برآمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۱ مهتاب برآمد کلک از گور برآمد وز ریگ سیه چرده سقنقور برآمد آنک از قلمش موسی و عیسیست مصور از نفخه او دمدمه صور برآمد در هاون اقبال عنایت گهری کوفت صد دیده حق بین ز دل کور برآمد از تف بهاری چه خبر یافت دل خاک کز خاک سیه قافله مور برآمد از بحر عسل هاش چه دید آن دل زنبور با مشک عسل گله زنبور برآمد در مخزن او کرم ضعیفی به چه ره یافت کز وی خز و ابریشم موفور برآمد بی دیده و بی گوش صدف رزق کجا یافت تا حاصل در گشت و چو گنجور برآمد نرم آهن و سنگی سوی انوار چه ره یافت کز آهن و سنگی علم نور برآمد بنگر که ز گلزار چه گلزار بخندید وز سرمه چون قیر چه کافور برآمد بی غازه و گلگونه گل آن رنگ کجا یافت کافروخته از پرده مستور برآمد در دولت و در عزت آن شاه نکوکار این لشگر بشکسته چه منصور برآمد یک سیب بنی دیدم در باغ جمالش هر سیب که بشکافت از او حور برآمد چون حور برآمد ز دل سیب بخندید از خنده او حاجت رنجور برآمد این هستی و این مستی و این جنبش مستان زان باده مدان کز دل انگور برآمد شمس الحق تبریز چو این شور برانگیخت از مشرق جان آن مه مشهور برآمد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۲ تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند نماند بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند حیله بکند لیک خدایی نتواند گامی دو چنان آید کو راست نهادست وان گاه که داند که کجاهاش کشاند استیزه مکن مملکت عشق طلب کن کاین مملکتت از ملک الموت رهاند باری تو بهل کام خود و نور خرد گیر کاین کام تو را زود به ناکام رساند اشکاری شه باش و مجو هیچ شکاری کاشکار تو را باز اجل بازستاند چون باز شهی رو به سوی طبله بازش کان طبله تو را نوش دهد طبل نخواند از شاه وفادارتر امروز کسی نیست خر جانب او ران که تو را هیچ نراند زندانی مرگند همه خلق یقین دان محبوس تو را از تک زندان نرهاند دانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیست تا هر که مخنث بود آن اش برماند حاشا ز سواری که بود عاشق این راه که بانگ سگ کوی دلش را بطپاند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۳ چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید بر چهره ما خاک چو گلگونه نماید خواهم که ز زنار دوصد خرقه نماید ترسابچه گوید که بپوشان که نشاید اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار چون نه مهه گشتست ندانی که بزاید شاهیست دل اندر تن ماننده گاوی وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید وان دانه که افتاد در این هاون عشاق هر سوی جهد لیک به ناچار بساید از خانه عشق آنک بپرد چو کبوتر هر جا که رود عاقبت کار بیاید آیینه که شمس الحق تبریز بسازد زنگار کجا گیرد و صیقل به چه باید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۴ هر نکته که از زهر اجل تلختر آید آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید در چاه زنخدان تو هر جان که وطن ساخت زود از رسن زلف تو بر چرخ برآید هین توشه ده از خوشه ابروی ظریفت زان پیش که جان را ز تو وقت سفر آید از دعوت و آواز خوشت بوی دل آید لبیک زنم نفخه خون جگر آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۵ از بهر خدا عشق دگر یار مدارید در مجلس جان فکر دگر کار مدارید یار دگر و کار دگر کفر و محالست در مجلس دین مذهب کفار مدارید در مجلس جان فکر چنانست که گفتار پنهان چو نمی ماند اضمار مدارید گر بانگ نیاید ز فسا بوی بیاید در دل نظر فاحشه آثار مدارید آن حارس دل مشرف جان سخت غیورست با غیرت او رو سوی اغیار مدارید هر وسوسه را بحث و تفکر بمخوانید هر گمشده را سرور و سالار مدارید یاقوت کرم قوت شما بازنگیرد خود را گرو نفس علف خوار مدارید العزه لله جمیعا چو شنیدیت خاطر به سوی سبلت و دستار مدارید چون اول خط نقطه بد و آخر نقطه خود را تبع گردش پرگار مدارید در مشهد اعظم به تشهد بنشینید هش را به سوی گنبد دوار مدارید انکار بسوزد چو شهادت بفروزد با شاهد حق نکرت انکار مدارید یک نیم جهان کرکس و نیمیش چو مردار هین چشم چو کرکس سوی مردار مدارید آن نفس فریبنده که غرست و غرورست هین عشق بر آن غره غرار مدارید گه زلف برافشاند و گه جیب گشاید گلگونه او را به جز از خار مدارید او یار وفا نبود و از یار ببرد آن ده دله را محرم اسرار مدارید او باده بریزد عوضش سرکه فروشد آن حامضه را ساقی و خمار مدارید ما حلقه مستان خوش ساقی خویشیم ما را سقط و بارد و هشیار مدارید گر ناف دهی پشک فروشد عوض مشک آن ناف ورا نافه تاتار مدارید چون روح برآمد به سر منبر تذکیر خود را سپس پرده گفتار مدارید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۶ مرغان که کنون از قفس خویش جدایید رخ باز نمایید و بگویید کجایید کشتی شما ماند بر این آب شکسته ماهی صفتان یک دم از این آب برآیید یا قالب بشکست و بدان دوست رسیدست یا دام بشد از کف و از صید جدایید امروز شما هیزم آن آتش خویشید یا آتشتان مرد شما نور خدایید آن باد وبا گشت شما را فسرانید یا باد صبا گشت به هر جا که درآیید در هر سخن از جان شما هست جوابی هر چند دهان را به جوابی نگشایید در هاون ایام چه درها که شکستید آن سرمه دیدست بسایید بسایید ای آنک بزادیت چو در مرگ رسیدید این زادن ثانیست بزایید بزایید گر هند وگر ترک بزادیت دوم بار پیدا شود آن روز که روبند گشایید ور زانک سزیدیت به شمس الحق تبریز والله که شما خاصبک روز سزایید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۷ گر یک سر موی از رخ تو روی نماید بر روی زمین خرقه و زنار نماند آن را که دمی روی نمایی ز دو عالم آن سوخته را جز غم تو کار نماند گر برفکنی پرده از آن چهره زیبا از چهره خورشید و مه آثار نماند در خواب کنی سوختگان را ز می عشق تا جز تو کسی محرم اسرار نماند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۸ بگو دل را که گرد غم نگردد ازیرا غم به خوردن کم نگردد نبات آب و گل جمله غم آمد که سور او به جز ماتم نگردد مگرد ای مرغ دل پیرامن غم که در غم پر و پا محکم نگردد دل اندر بی غمی پری بیابد که دیگر گرد این عالم نگردد دلا این تن عدو کهنه تست عدو کهنه خال و عم نگردد دلا سر سخت کن کم کن ملولی ملول اسرار را محرم نگردد چو ماهی باش در دریای معنی که جز با آب خوش همدم نگردد ملالی نیست ماهی را ز دریا که بی دریا خود او خرم نگردد یکی دریاست در عالم نهانی که در وی جز بنی آدم نگردد ز حیوان تا که مردم وانبرد درون آب حیوان هم نگردد خموش از حرف زیرا مرد معنی بگرد حرف لا و لم نگردد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۹ دلم امروز خوی یار دارد هوای روی چون گلنار دارد که طاووس آن طرف پر می فشاند که بلبل آن طرف تکرار دارد صدای نای آن جا نکته گوید نوای چنگ بس اسرار دارد بگه برخیز فردا سوی او رو که او عاشق چو من بسیار دارد چو بگشاید رخان تو دل نگهدار که بس آتش در آن رخسار دارد ولیکن عقل کو آن لحظه دل را که دل ها را لبش خمار دارد ز ما کاری مجو چون داده ای می که می مر مرد را بی کار دارد دلم افتان و خیزان دوش آمد که می مستی او اظهار دارد دویدم پیش و گفتم باده خوردی نمی ترسی که عقل انکار دارد چو بو کردم دهانش را بدیدم که بوی آن پری دیدار دارد خداوندی شمس الدین تبریز که بوی خالق جبار دارد ز بو تا بوی فرقی بس عظیمست و او بی حد و بی مقدار دارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۰ نثرنا فی ربیع الوصل بالورد حنانینا فنعم الزوج و الفرد ز رویت باغ و عبهر می توان کرد ز زلفت مشک و عنبر می توان کرد ز روی زرد همچون زعفرانم جهانی را مزعفر می توان کرد به یک دانه ز خرمنگاه ماهت فلک ها را مسخر می توان کرد تو آن خضری که از آب حیاتت گدایان را سکندر می توان کرد در آن حالی که حالم بازجویی محالی را میسر می توان کرد نخاف العین ترمینا بسو فیا داود قدر حلقه السرد به خود واگرد ای دل زانک از دل ره پنهان به دلبر می توان کرد جهان شش جهت را گر دری نیست چو در دل آمدی در می توان کرد درآ در دل که منظرگاه حقست وگر هم نیست منظر می توان کرد چو دردی ماند جان ما در این زیر اگر زیرست از بر می توان کرد ز گولی در جوال نفس رفتی وگر نی ترک این خر می توان کرد الا یا ساقیا هات الحمیا لتکفینا عناء الحر و البرد دل سنگین عشق ار نرم گردد دل ار سنگست جوهر می توان کرد بیار آن باده حمرا و درده کز احمر عالم اخضر می توان کرد از آن باده که پر و بال عیش است ز هر جزوم کبوتر می توان کرد از آن جرعه که از دریای فضل است بهشت و حور و کوثر می توان کرد چو تیرانداز گردد باده در خم ز تیر باده اسپر می توان کرد و اسکرنا به کاسات عظام فان السکر دفع الهم و الحرد چو باده در من آتش زد بدیدم که از هر آب آذر می توان کرد بیا ای مادر عشرت به خانه که جان را فرش مادر می توان کرد وگر در راه تو نامحرمانند تو را از جام چادر می توان کرد چو گشتی شیرگیر و شیرآشام سزای شیر صفدر می توان کرد بزن گردن امل ها را به باده کز آن هر قطره خنجر می توان کرد سقاهم ربهم برخوان و می نوش که هر دم عیش دیگر می توان کرد وگر ساغر نداری می بیاور دهان را همچو ساغر می توان کرد و اعتقنا به خمر من هموم و جازی همنا بالدفع و الطرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۱ بیا ای زیرک و بر گول می خند بیا ای راه دان بر غول می خند چو در سلطان بی علت رسیدی هلا بر علت و معلول می خند اگر بر نفس نحسی دیو شد چیر برو بر خاذل و مخذول می خند چو مرده مرده ای را کرد معزول تو خوش بر عازل و معزول می خند مثال محتلم پندار عزلش تو هم بر فاعل و مفعول می خند یکی در خواب حاصل کرد ملکی برو بر حاصل و محصول می خند سؤالی گفت کوری پیش کری دلا بر سایل و مسول می خند وگر گوید فروشستم فلان را هلا بر غاسل و مغسول می خند چو نقدت دست داد از نقل بس کن خمش بر ناقل و منقول می خند

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 11 · Qur'an & Sunnah