Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۳ قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش بدان هاروت و ماروتت لجوجان را به بابل کش سلیمانا بدان خاتم که ختم جمله خوبانی همه دیوان و پریان را به قهر اندر سلاسل کش برای جن و انسان را گشادی گنج احسان را مثال نحن اعطیناک بر محروم سایل کش جسد را کن به جان روشن حسد را بیخ و بن برکن نظر را بر مشارق زن خرد را در مسایل کش چو لب الحمد برخواند دهش نقل و می بی حد چو برخواند و لا الضالین تو او را در دلایل کش سوی تو جان چو بشتابد دهش شمعی که ره یابد چو خورشید تو را جوید چو ماهش در منازل کش شراب کاس کیکاووس ده مخمور عاشق را دقیقه دانی و فن را به پیش فکر عاقل کش به اقبال عنایاتت بکش جان را و قابل کن قبول و خلعت خود را به سوی نفس قابل کش اسیر درد و حسرت را بده پیغام لاتأسوا قتول عشق حسنت را از این مقتل به قاتل کش اگر کافردلست این تن شهادت عرضه کن بر وی وگر بی حاصلست این جان چه باشد توش به حاصل کش کنش زنده وگر نکنی مسیحا را تو نایب کن تو وصلش ده وگر ندهی به فضلش سوی فاضل کش زمین لرزید ای خاکی چو دید آن قدس و آن پاکی اذا ما زلزلت برخوان نظر را در زلازل کش تمامش کن هلا حالی که شاه حالی و قالی کسی که قول پیش آرد خطی بر قول و قایل کش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۴ پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش الا ای شحنه خوبی ز لعل تو بسی گوهر بدزدیدست جان من برنجانش برنجانش گر ایمان آورد جانی به غیر کافر زلفت بزن از آتش شوقت تو اندر کفر و ایمانش پریشان باد زلف او که تا پنهان شود رویش که تا تنها مرا باشد پریشانی ز پنهانش منم در عشق بی برگی که اندر باغ عشق او چو گل پاره کنم جامه ز سودای گلستانش در آن گل های رخسارش همی غلطید روزی دل بگفتم چیست این گفتا همی غلطم در احسانش یکی خطی نویسم من ز حال خود بر آن عارض که تا برخواند آن عارض که استادست خط خوانش ولیکن سخت می ترسم از آن زلف سیه کاوش که بس دل در رسن بستست آن هندو ز بهتانش به چاه آن ذقن بنگر مترس ای دل ز افتادن که هر دل کان رسن بیند چنان چاهست زندانش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۵ ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش همه مهرست و دلداری همه عیش است و آسایش هر آنچ از فقر کار آید به باغ جان به بار آید به ما از شهریار آید و باقی جمله آرایش همه دیدست در راهش همه صدرست درگاهش وگر تن هست در کاهش ببین جان را تو افزایش ببین تو لطف پاکی را امیر سهمناکی را که او یک مشت خاکی را کند در لامکان جایش بسی کوران و ره شینان از او گشتند ره بینان بسی جان های غمگینان چو طوطی شد شکرخایش بسی زخمست بی دشنه ز پنج و چار وز شش نه ز عشق آتش تشنه که جز خون نیست سقایش زهی شیرین که می سوزم چو از شمعش برافروزم زهی شادی امروزم ز دولت های فردایش چرا من خاکی و پستم ازیرا عاشق و مستم چرا من جمله جانستم ز عشق جسم فرسایش به پیش عاشقان صف صف برآورده به حاجب کف ز زخم اوست دل چون دف دهان از ناله سرنایش از او چونست این دل چون کز او غرقست ره ره خون وز او غوغاست در گردون و ناله جان ز هیهایش دلا تا چند پرهیزی بگو تو شمس تبریزی بنه سر تو ز سرتیزی برای فخر بر پایش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۶ آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش زین ساغر خندان رو جامی بچشانیدش زین باده نخوردست او زان بارد و سردست او با این همه بدهیدش جامی بپزانیدش او سرکه چرا آرد غوره ز چه افشارد زان زهر همی بارد تا جمله بدانیدش آن باده انگوری نفزاید جز کوری پهلوی چنین باده بالله منشانیدش باشد بودش سکته در گور نباید کرد زین آب خضر یک کف در حلق چکانیدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۷ رویش خوش و مویش خوش و آن طره جعد ینش صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد شیرین تر و نادر تر ز آن شیوه پیشینش آن طره پرچین را چون باد بشوراند صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش بر روی و قفا ی مه سیلی زده حسن او بر دبدبه قارون تسخر زده مسکین ش آن ماه که می خندد در شرح نمی گنجد ای چشم و چراغ من دم درکش و می بینش صد چرخ همی گردد بر آب حیات او صد کوه کمر بندد در خدمت تمکین ش گولی مگر ای لولی این جا به چه می لولی رو صید و تماشا کن در شاهی شاهین ش گر اسب ندارد جان پیشش برود لنگان بنشاند آن فارس جان را سپس زینش ور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهد مانند طبیب آید آن شاه به بالین ش عشق ست یکی جانی دررفته به صد صورت دیوانه شدم باری من در فن و آیین ش حسن و نمک نادر در صورت عشق آمد تا حسن و سکون یابد جان از پی تسکین ش بر طالع ماه خود تقویم عجب بست او تقویم طلب می کن در سوره والتین ش خورشید به تیغ خود آن را که کشد ای جان از تابش خود سازد تجهیز ش و تکفین ش فرهاد هوای او رفته ست به که کندن تا لعل شود مرمر از ضربت میتین ش من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این را بشنو ز پس پرده کر و فر تحسین ش خامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینه لوزینه دعا گوید حلوا کند آمین ش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۸ ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش ای خسرو و ای شیرین ای نقش و خیالت خوش ای چهره تو مه وش آب است و در او آتش هم آتش تو نادر هم آب زلالت خوش ای صورت لطف حق نقش تو خوش است الحق ای نقش تو روحانی وی نور جلالت خوش ای مستی هوش آخر در مهر بجوش آخر در وصل بکوش آخر ای صبح وصالت خوش ای روز ز روی تو شب سایه موی تو چون ماه برآ امشب ای طالع و فالت خوش گر لطف و وصال آری ور جور و محال آری آمیخته ای با جان ای جور و محالت خوش دل گفت مرا روزی سالی گذرد زان مه جان گفت به گوش دل کای دل مه و سالت خوش تبریز بگو آخر با غمزه شمس الدین کای فتنه جادویان ای سحر حلالت خوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۹ زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش بس مشک نهان دارد زنهار بشوریدش در شام دو زلف او صد صبح نهان بیشست هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوریدش آن دولت عالم را وان جنت خرم را کز وی شکفد در جان گلزار بشوریدش آن باده همی جوشد وز خلق همی پوشد تا روی شود از وی خمار بشوریدش چشم و دل مریم شد روشن از آن خرما نخلیست از آن خرما پربار بشوریدش گم گشت دل مسکین اندر خم زلف او باشد که بدید آید بسیار بشوریدش شمس الحق تبریزی در عشق مسیح آمد هر کس که از او دارد زنار بشوریدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۰ جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش صحت به چه دریابد بیمار به آمیزش هر چند به بر گیری او را نبود سیری دانی به چه بنشیند این بار به آمیزش آن تشنه ده روزه کی به شود از کوزه الا که کند آبش خوش خوار به آمیزش در وصل تو می جوید وز شرم نمی گوید کامسال طرب خواهد چون پار به آمیزش کاری که کند بنده تقدیر زند خنده کای خفته بجو آخر این کار به آمیزش زیرا که به آمیزش یک خشت شود قصری زیرا که شود جامه یک تار به آمیزش اندر چمن عشقت شمس الحق تبریزی صد گلشن و گل گردد یک خار به آمیزش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۱ وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش جمشید تو را چاکر خورشید تو را مفرش بخرام بیا کاین دم والله که نمی گنجد نی میوه و نی شیوه نی چرخ و مه و مه وش جز ما و تو و جامی دریا کف خوش نامی چون دیگ مجوش از غم چون ریگ بیا درکش زان سوی چو بگذشتم شش پنج زنش گشتم یا رب که چه ها دارد زان جانب پنج و شش ناساخته افتادم در دام تو ای خوش دم ای باده در باده ای آتش در آتش نی بس کن و نی بس کن خود را همه اخرس کن کاین نیست قرایاتی کش فهم کند اخفش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۲ هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش با زهره درآ گویان در حلقه مستانش هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دم وان کو نبود محرم تا حشر بخسبانش می گو سخنش بسته در گوش دل آهسته تا کفر به پیش آرد صد گوهر ایمانش یک برق ز عشق شه بر چرخ زند ناگه آتش فتد اندر مه برهم زند ارکانش آن جا که عنایت ها بخشید ولایت ها آن جا چه زند کوشش آن جا چه بود دانش آن جا که نظر باشد هر کار چو زر باشد بی دست برد چوگان هر گوی ز میدانش شمس الحق تبریزی کو هر دل بی دل را می آرد و می آرد تا حضرت سلطانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۳ درون ظلمتی می جو صفاتش که باشد نور و ظلمت محو ذاتش در آن ظلمت رسی در آب حیوان نه در هر ظلمتست آب حیاتش بسی دل ها رسد آن جا چو برقی ولی مشکل بود آن جا ثباتش خنک آن بیدق فرخ رخی را که هر دم می رساند شه به ماتش بسی دل ها چو شکر شد شکسته نگشته صاف و نابسته نباتش بپوشیده ز خود تشریف فقرش هم از یاقوت خود داده زکاتش اگر رویش به قبله می نبینی درون کعبه شد جای صلاتش شب قدرست او دریاب او را امان یابی چو برخوانی براتش ز هجران خداوند شمس تبریز شده نالان حیاتش از مماتش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۴ قضا آمد شنو طبل نفیرش نفیرش تلختر یا زخم تیرش چو دایه این جهان پستان سیه کرد گلوگیر آمدت چون شهد شیرش خنک طفلی که دندان خرد یافت رهد زین دایه و شیر و زحیرش بشارت های غیبی شد غذااش ز شیرش وارهانید از بشیرش چو هر دم می رسد تلقین عشقش چه غم دارد ز منکر یا نکیرش چو آن خورشید بر وی سایه انداخت ز دوزخ ایمنست و زمهریرش به اقبال جوان واگشت جانی که راه دین نزد این چرخ پیرش بدان دارالامان و اصل خود رفت رهید از دامگاه و دار و گیرش رهید از بند شحنه حرص و آزی که کرده بود بیچاره و حقیرش رو ای جان کز رباط کهنه جستی ز غصه آجر و حجره و حصیرش نثارش آید از رضوان جنت کنارش گیرد آن بدر منیرش تماشا یافت آن چشم عفیفش سعادت یافت آن نفس فقیرش خجسته باد باغستان خلدش مبارک باد آن نعم المصیرش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۵ نگاری را که می جویم به جانش نمی بینم میان حاضرانش کجا رفت او میان حاضران نیست در این مجلس نمی بینم نشانش نظر می افکنم هر سو و هر جا نمی بینم اثر از گلستانش مسلمانان کجا شد نامداری که می دیدم چو شمع اندر میانش بگو نامش که هر کی نام او گفت به گور اندر نپوسد استخوانش خنک آن را که دست او ببوسید به وقت مرگ شیرین شد دهانش ز رویش شکر گویم یا ز خویش که کفو او نمی بیند جهانش زمینی گر نیابد شکل او چیست که می گردد در این عشق آسمانش بگو القاب شمس الدین تبریز مدار از گوش مشتاقان نهانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۶ برفتم دی به پیشش سخت پرجوش نپرسید او مرا بنشست خاموش نظر کردم بر او یعنی که واپرس که بی روی چو ماهم چون بدی دوش نظر اندر زمین می کرد یارم که یعنی چون زمین شو پست و بی هوش ببوسیدم زمین را سجده کردم که یعنی چون زمینم مست و مدهوش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۷ شنو پندی ز من ای یار خوش کیش به خون دل برآید کار درویش یقین می دان مجیب و مستجابست دعای سوخته درویش دل ریش چو آن سلطان بی چون را بدیدی غنی گشتی رهیدی از کم و بیش چو اسماعیل قربان شو در این عشق ولی را بنده شو گر نیستی میش چو پختی در هوای شمس تبریز از این خامان بیهوده میندیش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۸ امروز خوش است دل که تو دوش خون دل ما بخورده ای نوش ای دوش نموده روی چون ماه و امروز هزار شکل و روپوش دل سجده کنان به پیش آن چشم جان حلقه شده به پیش آن گوش هر لحظه اشارتی که هش دار هش می خواهی ز مرد بی هوش سرنای توام مرا تو گویی من در تو فرودمم تو مخروش از بیم تو گشته شیر گربه در خاک خزیده صبر چون موش هر ذره کنار اگر گشاید خورشید نگنجد اندر آغوش خورشید چو شد تو را خریدار ای ذره به نقد نسیه بفروش باقی غزل مگو که حیفست ما در گفتار و دوست خاموش لیکن چه کنم که رسم کهنه ست دریا خاموش و موج در جوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۹ ای خواجه تو عاقلانه می باش چون بی خبری ز شور اوباش آن چهره که رشک فخر فقرست با ناخن زشت خویش مخراش آن بت به خیال درنگنجد بت ها به خیال خانه متراش جمله بت و بت پرست چون اوست غیر کل و جمله چیست جز لاش نی فهم کنند خلق این را نی دستوری که دم زنم فاش این ماش برنج احولانست ور نی نه برنج هست و نی ماش پایان ها را کجا شناسند چون پوشیدست رشک روهاش گر می دزدی ز زندگان دزد ای دزد کفن به شب چو نباش اما ز قضاست مات من مات هم حکم قضاست عاش من عاش خامش که ز شب خبر ندارد آن کس که به روز خورد خشخاش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۰ آن مطرب ما خوشست و چنگش دیوانه شود دل از ترنگش چون چنگ زند یکی تو بنگر کز لطف چگونه گشت رنگش گر تنگ آیی ز زندگانی برجه به کنار گیر تنگش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۱ ما نعره به شب زنیم و خاموش تا درنرود درون هر گوش تا بو نبرد دماغ هر خام بر دیگ وفا نهیم سرپوش بخلی نبود ولی نشاید این شهره گلاب و خانه موش شب آمد و جوش خلق بنشست برخیز کز آن ماست سرجوش امشب ز تو قدر یافت و عزت بر دوش ز کبر می زند دوش یک چند سماع گوش کردیم بردار سماع جان بی هوش ای تن دهنت پر از شکر شد پیشت گله نیست هیچ مخروش ای چنبر دف رسن گسستی با چرخه و دلو و چاه کم کوش چون گشت شکار شیر جانی بیزار شد از شکار خرگوش خرگوش که صورتند بی جان گرمابه پر از نگار منقوش با نفس حدیث روح کم گوی وز ناقه مرده شیر کم دوش از شر بگریز یار شب باش کاندر سر شب نهند شب پوش تا صبح وصال دررسیدن درکش شب تیره را در آغوش از یاد لقای یار بی خواب از خواب شدستمان فراموش شب چتر سیاه دان و با وی نعره دهلست و بانک چاووش این فتنه به هر دمی فزونست امشب بترست عشق از دوش شب چیست نقاب روی مقصود کای رحمت و آفرین بر آن روش هین طبلک شب روان فروکوب زیرا که سوار شد سیاووش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۲ گر لاش نمود راه قلاش ای هر دو جهان غلام آن لاش ای دیده جهان و جان ندیده جانست جهان تو یک نفس باش گردیست جهان و اندر این گرد جاروب نهان شدست و فراش این مشعله از کجاست بینی آن روز که بشکنی چو خشخاش عشقی که نهان و آشکارست خون ریز و ستمگرست و اوباش چون کشته شوی در او بمانی من مات من الهوی فقد عاش عشقست نه زر نهان نماند العاشق کل سره فاش لا حسن یلد حیث لا عشق شاباش زهی جمال شاباش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۳ اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش اندرآ ای آب آب زندگانی شاد باش گرت بیند زندگانی تا ابد باقی شود ورت بیند مرده هم داند که جانی شاد باش همچنین تو دم به دم آن جام باقی می رسان تا شویم از دست و آن باقی تو دانی شاد باش بر نشانه خاک ما اینک نشان زخم تو ای نشانه شاد زی و ای نشانی شاد باش ای هما کز سایه ات پر یافت کوه قاف نیز ای همای خوش لقای آن جهانی شاد باش هم ظریفی هم حریفی هم چراغی هم شراب هم جهانی هم نهانی هم عیانی شاد باش تحفه های آن جهانی می رسانی دم به دم می رسان و می رسان خوش می رسانی شاد باش رخت ها را می کشاند جان مستان سوی تو می چشان و می کشان خوش می کشانی شاد باش ای جهان را شاد کرده وی زمین را جمله گنج تا زمین گوید تو را کای آسمانی شاد باش گر سر خوبی بخارد دلبری در عهد تو پرچمش آرند پیشت ارمغانی شاد باش گوهر آدم به عالم شمس تبریزی توی ای ز تو حیران شده بحر معانی شاد باش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۴ ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش حسن فانی می دهند و عشق فانی می خرند زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش می کشندت دست دست این دوستان تا نیستی دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور غره آن روی بین و هوشیار خویش باش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۵ آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش و آنک می کرد او کرانه در میان آوردمش آنک عشوه کار او بد عشوه ای بنمودمش و آنک از من سر کشیدی کشکشان آوردمش آنک هر صبحی تقاضا می کند جان را ز من از تقاضا بر تقاضا من به جان آوردمش جان سرگردان که گم شد در بیابان فراق از بیابان ها سوی دارالامان آوردمش گفت جان من می نیایم تا بننمایی نشان کو نشان کو مهر سلطان من نشان آوردمش مهربانی کردن این باشد که بستم دست دزد دست بسته پیش میر مهربان آوردمش چونک یک گوشه ردای مصطفی آمد به دست آنک بد در قعر دوزخ در جنان آوردمش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۶ دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خدا پر کنی پیمانه ای و نشکنی پیمان خویش خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم حرمتت دارم به حق و حرمت ایمان خویش ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم پرمی رخشنده همچون چهره رخشان خویش سجده کردم پیش او و درکشیدم جام را آتشی افکند در من می ز آتشدان خویش چون پیاپی کرد و بر من ریخت زان سان جام چند آن می چون زر سرخم برد اندر کان خویش از گل رخسار او سرسبز دیدم باغ خویش ز ابروی چون سنبل او پخته دیدم نان خویش بخت و روزی هر کسی اندر خراباتی روید من کیم غمخوارگی را یافتم من آن خویش بولهب را دیدم آن جا دست می خایید سخت بوهریره دست کرده در دل انبان خویش بولهب چون پشت بود و رو نبیند هیچ پشت بوهریره روی کرده در مه و کیوان خویش بولهب در فکر رفته حجت و برهان طلب بوهریره حجت خویش است و هم برهان خویش نیست هر خم لایق می هین سر خم را ببند تا برآرد خم دیگر ساقی از خمدان خویش بس کنم تا میر مجلس بازگوید با شما داستان صد هزاران مجلس پنهان خویش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۷ عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش هر کسی اندر جهان مجنون لیلیی شدند عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش لنگری از گنج مادون بسته ای بر پای جان تا فروتر می روی هر روز با قارون خویش یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی چون خویش باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش باده گلگونه ست بر رخسار بیماران غم ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان هر زمانم عشق جانی می دهد ز افسون خویش در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریر عشق نقدم می دهد از اطلس و اکسون خویش دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش مه که باشد با مه ما کز جمال و طالعش نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۸ ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش ساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مده وان کز این میدان بترسد گو برو در خانه باش چون ز خود بیگانه گشتی رو یگانه مطلقی بعد از آن خواهی وفا کن خواه رو بیگانه باش درهای باصدف را سوی دریا راه نیست گر چنان دریات باید بی صدف دردانه باش بانگ بر طوفان بزن تا او نباشد خیره کش شمع را تهدید کن کای شمع چون پروانه باش کاسه سر را تهی کن وانگهی با سر بگو کای مبارک کاسه سر عشق را پیمانه باش لانه تو عشق بودست ای همای لایزال عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۹ شده ام سپند حسنت وطنم میان آتش چو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآرد چه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش بمسوز جز دلم را که ز آتشت به داغم بنگر به سینه من اثر سنان آتش که ستاره های آتش سوی سوخته گراید که ز سوخته بیابد شررش نشان آتش غم عشق آتشینت چو درخت کرد خشکم چو درخت خشک گردد نبود جز آن آتش خنک آنک ز آتش تو سمن و گلش بروید که خلیل عشق داند به صفا زبان آتش که خلیل او بر آتش چو دخان بود سواره که خلیل مالک آمد به کفش عنان آتش سحری صلای عشقت بشنید گوش جانم که درآ در آتش ما بجه از جهان آتش دل چون تنور پر شد که ز سوز چند گوید دهن پرآتش من سخن از دهان آتش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۰ به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش وگر از غمزه جادو برد ایمان رسدش لشکر دیو و پری جمله به فرمان ویند با چنین عز و شرف ملک سلیمان رسدش صد هزاران دل یعقوب حزین زنده بدوست کر و فر شرف یوسف کنعان رسدش لب عیسی صفتش مرده به دم زنده کند گر پرد با پر جان جانب کیوان رسدش نوح وقتیست که عشق ابدی کشتی اوست گر جهان زیر و زبر کرد به طوفان رسدش عشق او گرد برانگیخت ز دریای عدم ید بیضا و عصایی شده ثعبان رسدش جملگی تشنه دلان قوت از او می یابند با چنین لقمه دهی شهرت لقمان رسدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۱ گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش ور رخش طعنه زند بر گل تر می رسدش گر فلک سجده برد بر در او می سزدش ور ستاند گرو از قرص قمر می رسدش ور شه عقل که عالم همگی چاکر اوست جهت خدمت او بست کمر می رسدش شاه خورشید که بر زنگی شب تیغ کشید گر پی هیبتش افکند سپر می رسدش گر عطارد ز پی دایره و نقطه او همچو پرگار دوانست به سر می رسدش آن جمالی که فرشته نبود محرم او گر ندارد سر دیدار بشر می رسدش کار و بار ملکانی که زبردست شدند نکند ور بکند زیر و زبر می رسدش می شمردم من از این نوع شنودم ز فلک که از این ها بگذر چیز دگر می رسدش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۲ آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش بوک این همت ما جانب بستان کشدش گرچه جان را نبود قوت این گستاخی آنک جان از مدد رحمت جانان کشدش هر دم از یاد لبش جان لب خود می لیسد ور سقط می شنود از بن دندان کشدش جانب محو و فنا رخت کشیدند مهان تا بقا لطف کند جانب ایشان کشدش ای بسا جان که چو یعقوب همی زهر چشد تا که آن یوسف جان در شکرستان کشدش هر کسی کو بتر از وی خرد فخر کند گرچه چون ماه بود چرخ به میزان کشدش هر که در دیده عشاق شود مردمکی آن نظر زود سوی گوهر انسان کشدش کافر زلف وی آن را که ز راهش ببرد کفر آید بر او جانب ایمان کشدش شمس تبریز مرا عشق تو سرمست کند هر کی او باده کشد باده بدین سان کشدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۳ بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش نفس اگر سر بکشد گوش کشان می کشدش جان دل اصل دل و اصل دلت فصل دلست وگرش او ندهد جان ز کی باشد مددش دل ز دردش چه خوشی ها و طرب ها دارد تو مگیر آن کرم وان دهش بی عددش ملک الموت برید از دلم آن روز طمع که مشرف شدم از طوق حیات ابدش برد سود دو جهان و آنچ نیاید به زبان کاروانی که غم عشق خدا راه زدش سوسن استایش او کرد کز او یافت زبان سرو آزادی او کرد که بخشید قدش بلبل آن را بستاید که زبانش آموخت گل از او جامه دراند که برافروخت خدش کیست کو دانه اومید در این خاک بکاشت که بهار کرمش بازنبخشید صدش میوه تلخ و ترش خام طمع بود ولی آفتاب کرم تو به کرم می پزدش آفتاب از پی آن سجده که هر شام کند چه زیان کرد از آن شاه که جان شد جسدش همه شب سجده کنان می رود و وقت سحر روش بخشد که بمیرد مه چرخ از حسدش هر که امروز کند شهوت خود را در گور هر یکی حور شود مونس گور و الحدش هر کی او اسب دواند به سوی گمراهی کند آن اسب لگدکوب نکال از لگدش بهل ابتر تو غزل را به ازل حیران باش که تمامش کند و شرح دهد هم صمدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۴ من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش خویش را غیر مینگار و مران از در خویش سر و پا گم مکن از فتنه بی پایانت تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم مکش ای دوست تو بر سایه خود خنجر خویش ای درختی که به هر سوت هزاران سایه ست سایه ها را بنواز و مبر از گوهر خویش سایه ها را همه پنهان کن و فانی در نور برگشا طلعت خورشید رخ انور خویش ملک دل از دودلی تو مخبط گشته ست بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش عقل تاج است چنین گفت به تثمیل علی تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۵ اندک اندک راه زد سیم و زرش مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش عشق گردانید با او پوستین می گریزد خواجه از شور و شرش اندک اندک روی سرخش زرد شد اندک اندک خشک شد چشم ترش وسوسه و اندیشه بر وی در گشاد راند عشق لاابالی از درش اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت چون بریده شد رگ بیخ آورش اندک اندک دیو شد لاحول گو سست شد در عاشقی بال و پرش اندک اندک گشت صوفی خرقه دوز رفت وجد و حالت خرقه درش عشق داد و دل بر این عالم نهاد در برش زین پس نیاید دلبرش زان همی جنباند سر او سست سست کآمد اندر پا و افتاد اکثرش بهر او پر می کنم من ساغری گر بنوشد برجهاند ساغرش دست ها زان سان برآرد کآسمان بشنود آواز الله اکبرش میر ما سیرست از این گفت و ملول درکشان اندر حدیث دیگرش کشته عشقم نترسم از امیر هر کی شد کشته چه خوف از خنجرش بترین مرگ ها بی عشقی است بر چه می لرزد صدف بر گوهرش برگ ها لرزان ز بیم خشکی اند تا نگردد خشک شاخ اخضرش در تک دریا گریزد هر صدف تا بنربایند گوهر از برش چون ربودند از صدف دانه گهر بعد از آن چه آب خوش چه آذرش آن صدف بی چشم و بی گوش است شاد در به باطن درگشاده منظرش گر بماند عاشقی از کاروان بر سر ره خضر آید رهبرش خواجه می گرید که ماند از قافله لیک می خندد خر اندر آخرش عشق را بگذاشت و دم خر گرفت لاجرم سرگین خر شد عنبرش ملک را بگذاشت و بر سرگین نشست لاجرم شد خرمگس سرلشکرش خرمگس آن وسوسه ست و آن خیال که همی خارش دهد همچون گرش گر ندارد شرم و واناید از این وانمایم شاخ های دیگرش تو مکن شاخش چو مرد اندر خری گاو خیزد با سه شاخ از محشرش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۶ آنک جانش داده ای آن را مکش ور ندادی نقش بی جان را مکش آن دو زلف کافر خود را بگو کای یگانه اهل ایمان را مکش آفتابا روی خود جلوه مکن چند روزی ماه تابان را مکش چون تو سیمرغی به قاف ذوالجلال بازگرد و جمله مرغان را مکش در میان خون هر مسکین مرو جز قباد و شاه خاقان را مکش گر مرا دربان عشقت بار داد از سر غیرت تو دربان را مکش گر فضولم من که مهمان توام شرط نبود هیچ مهمان را مکش مست میدانم ز می دانم خراب شیشه مشکن مست میدان را مکش شمس تبریزی توی سلطان من بازگشتم باز سلطان را مکش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۷ چون تو شادی بنده گو غمخوار باش تو عزیزی صد چو ما گو خوار باش کار تو باید که باشد بر مراد کارهای عاشقان گو زار باش شاه منصوری و ملکت آن توست بنده چون منصور گو بر دار باش اشتر مستم نجویم نسترن نوشخوارم در رهت گو خار باش نشنوم من هیچ جز پیغام او هر چه خواهی گفت گو اسرار باش ای دل آن جایی تو باری که ویست از جمال یار برخوردار باش او طبیبست و به بیماران رود ای تن وامانده تو بیمار باش بر امید یار غار خلوتی ثانی اثنین برو در غار باش بر امید داد و ایثار بهار مهرها می کار و در ایثار باش خرمنا بر طمع ماه بانمک گم شو از دزد و در آن انبار باش بهر نطق یار خوش گفتار خویش لب ببند از گفت و کم گفتار باش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۸ آن مایی همچو ما دلشاد باش در گلستان همچو سرو آزاد باش چون ز شاگردان عشقی ای ظریف در گشاد دل چو عشق استاد باش گر غمی آید گلوی او بگیر داد از او بستان امیر داد باش جان تو مست است در بزم احد تن میان خلق گو آحاد باش گاه با شیرین چو خسرو خوش بخند گه ز هجرش کوه کن فرهاد باش گه نشاط انگیز همچون گلشنش گه چو بلبل نال و خوش فریاد باش پیش سروش چون خرامد خاک باش چون گلش عنبر فشاند باد باش حاصل اینست ای برادر چون فلک در جهان کهنه نوبنیاد باش در میان خارها چون خارپشت سر درون و شادمان و راد باش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۹ عقل آمد عاشقا خود را بپوش وای ما ای وای ما از عقل و هوش یا برو از جمع ما ای چشم و عقل یا شوم از ننگ تو بی چشم و گوش تو چو آبی ز آتش ما دور شو یا درآ در دیگ ما با ما بجوش گر نمی خواهی که خردت بشکند مرده شو با موج و با دریا مکوش گر بگویی عاشقم هست امتحان سر مپیچ و رطل مردان را بنوش می خروشم لیکن از مستی عشق همچو چنگم بی خبر من از خروش شمس تبریزی مرا کردی خراب هم تو ساقی هم تو می هم می فروش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۰ اندرآمد شاه شیرینان ترش جان شیرینم فدای آن ترش چشم کژبین را بگفتم کژ مبین کس کند باور گل خندان ترش در هر آن زندان که درتابد رخش کس نماند در همه زندان ترش گرد باغش گشتم و والله نبود میوه ای اندر همه بستان ترش در حرم خندان بود سلطان ولیک می نماید خویش در دیوان ترش گر تو مرد مؤمنی باور مکن انگبین و شکر و ایمان ترش منکر ار باشد ترش نبود عجب نسبتی دارد به بادنجان ترش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۱ روی تو جان جانست از جان نهان مدارش آنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش ای قطب آسمان ها در آسمان جان ها جان گرد توست گردان می دار بی قرارش همچون انار خندان عالم نمود دندان در خویش می نگنجد از خویشتن برآرش نگذارد آفتابش یک ذره اختیارم تا اختیار دارم کی باشم اختیارش از خاک چون غباری برداشت باد عشقم آن جا که باد جنبد آن جا بود غبارش در خاک تیره دانه زان رو به جنبش آمد کز عشق خاکیان را بر می کشد بهارش هم بدر و هم هلالش هم حور و هم جمالش هم باغ و هم نهالش چون من در انتظارش جامش نعوذبالله دامش نعوذبالله نامش نعوذبالله والله که نیست یارش من همچو گلبنانم او همچو باغبانم از وی شکفت جانم بر وی بود نثارش چون برگ من ز بالا رقصان به پستی آیم لرزان که تا نیفتم الا که در کنارش حیله گریست کارش مهره بریست کارش پرده دریست کارش نی سرسریست کارش می خارد این گلویم گویم عجب نگویم بگذار تا بخارد بی محرمی مخارش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۲ گر جان به جز تو خواهد از خویش برکنیمش ور چرخ سرکش آید بر همدگر زنیمش گر رخت خویش خواهد ما رخت او دهیمش ور قلعه ها درآید ویرانه ها کنیمش گر این جهان چو جانست ما جان جان جانیم ور این فلک سر آمد ما چشم روشنیمش بیخ درخت خاکست وین چرخ شاخ و برگش عالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش چون عشق شمس تبریز آهن ربای باشد ما بر طریق خدمت مانند آهنیمش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۳ سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو آن کس که مست گردد خود این بود نشانش چشمش بلای مستان ما را از او مترسان من مستم و نترسم از چوب شحنگانش ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه برجه بگیر زلفش درکش در این میانش اندیشه ای که آید در دل ز یار گوید جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش آن روی گلستانش وان بلبل بیانش وان شیوه هاش یا رب تا با کیست آنش این صورتش بهانه ست او نور آسمانست بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد پس این جهان مرده زنده ست از آن جهانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۴ می گفت چشم شوخش با طره سیاهش من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش ما شاخ ارغوانیم در آب و می نماییم با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش روباه دید دنبه در سبزه زار و می گفت هرگز کی دید دنبه بی دام در گیاهش وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد از دام بی خبر بد آن خاطر تباهش ابله چو اندرافتد گوید که بی گناهم بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد خود حلق کی گشاید بی آه غصه کاهش تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش تا چه جمال دارد آن نادره مطرز که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش ز اندیشه می گذارم تا خود چه حیله سازم با او که مکر و حیله تلقین کند الهش آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش مستی فزود خامش تا نکته ای نرانی ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۵ آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان ها وین اختیارها را بشکسته اختیارش من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش عشقش بلای توبه داده سزای توبه آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش چون دوست و دشمن او هستند رهزن او ماییم و دامن او بگرفته استوارش از عشق جام و دورش شاید کشید جورش چون گوش دوست داری می بوس گوشوارش من حلقه های زلفش از عشق می شمارم ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش لطفش همی شمارم دل با دم شمرده جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۶ روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش روحیست بی مکان و سر تا قدم مکانش خواهی که تا بیابی یک لحظه ای مجویش خواهی که تا بدانی یک لحظه ای مدانش چون در نهانش جویی دوری ز آشکارش چون آشکار جویی محجوبی از نهانش چون ز آشکار و پنهان بیرون شدی به برهان پاها دراز کن خوش می خسب در امانش چون تو ز ره بمانی جانی روانه گردد وانگه چه رحمت آید از جان و از روانش ای حبس کرده جان را تا کی کشی عنان را درتاز درجهانش اما نه در جهانش بی حرص کوب پایی از کوری حسد را زیرا حسد نگوید از حرص ترجمانش آخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونان و آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۷ در عشق آتشینش آتش نخورده آتش بی چهره خوش او در خوش هزار ناخوش دل از تو شرحه شرحه بنشین کباب می خور خون چون میست جوشان بنشین شراب می چش گوشی کشد مرا می گوشی دگر کشد وی ای دل در این کشاکش بنشین و باده می کش هفت اخترند عامل در شش جهت ولیکن ای عشق بردریدی این هفت را از آن شش گاهی چو آفتابم سرمایه بخش صد مه گه چون مهم گذاران در عشق یار مه وش گر منکری گریزد از عشق نیست نادر کز آفتاب دارد پرهیز چشم اعمش صدغ الوفاء حقاء من فقدکم مشوش وجه الولاء حقاء من عبرتی منقش القلب لیس یلقی نادیک کیف یصبر الاذن لیس یلقن حادیک کیف ینعش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۸ صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش برهم زنیم کار تو را همچو کار خویش مگریز که ز چنبر چرخت گذشتنیست گر شیر شرزه باشی ور سفله گاومیش تن دنبلیست بر کتف جان برآمده چون پر شود تهی شود آخر ز زخم نیش ای شاد باطلی که گریزد ز باطلی بر عشق حق بچفسد بی صمغ و بی سریش گز می کنند جامه عمرت به روز و شب هم آخر آرد او را یا روز یا شبیش بیچاره آدمی که زبونست عشق را زفت آمد این سوار بر این اسب پشت ریش خاموش باش و در خمشی گم شو از وجود کان عشق راست کشتن عشاق دین و کیش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۹ آینه ام من آینه ام من تا که بدیدم روی چو ماهش چشم جهانم چشم جهانم تا که بدیدم چشم سیاهش چرخ زمین شد چرخ زمین شد جنت مأوی راحت جان ها تا که برآمد تا که برآمد بر که جودی خیل و سپاهش پشت قوی شد پشت قوی شد اختر دولت عدل و عنایت چون نشود شه چون نشود شه آنک تو باشی پشت و پناهش شوره زمینی شوره زمینی کز تو کشد او آب بهاری سبزتر آمد سبزتر آمد از همه جاها کشت و گیاهش روی چو ماهت روی چو ماهت بست گرو دی با مه و اختر گشت گروگان گشت گروگان ماه و سما را زلف سیاهش سلسله جنبان سلسله جنبان گشت برادر این دل مجنون چون بنشورد چون بنشورد آن مجنون کش شد سر ماهش دم مزن ای جان دم مزن ای جان برخور کآمد روز مبارک کیست مبارک کیست مبارک آن که ببیند هم ز پگاهش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۰ مستی امروز من نیست چو مستی دوش می نکنی باورم کاسه بگیر و بنوش غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش این دل مجنون مست بند بدرید و جست با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش گفت زحل زهره را زخمه آهسته زن وی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور شیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگ جلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش چشم گشا شش جهت شعشعه نور بین گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش بشنو از جان سلام تا برهی از کلام بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو صافم و آزاد نو بنده دردی فروش ترس و امید تو را هست حواله به عقل دانه و دام تو را هست شکاری وحوش دردی دردش مرا چون به حمایت گرفت با من از این ها مگو کار تو است آن بکوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۱ باز درآمد طبیب از در رنجور خویش دست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش بار دگر آن حبیب رفت بر آن غریب تا جگر او کشید شربت موفور خویش شربت او چون ربود گشت فنا از وجود ساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش نوش ورا نیش نیست ور بودش راضیم نیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش این شب هجران دراز با تو بگویم چراست فتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتست ور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل در دل و جان ها فکند پرورش نور خویش شکر که موسی برست از همه فرعونیان باز به میقات وصل آمد بر طور خویش عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید عازر از افسون او حشر شد از گور خویش باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد بر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام باده گویا بنه بر لب مخمور خویش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۲ باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش بازگشادیم خوش بال و پر جان خویش باز سعادت رسید دامن ما را کشید بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش دیده دیو و پری دید ز ما سروری هدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش ساقی مستان ما شد شکرستان ما یوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش دوش مرا گفت یار چونی از این روزگار چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خواب شکر که من یافتم در بن دندان خویش بی زر و سر سروریم بی حشمی مهتریم قند و شکر می خوریم در شکرستان خویش تو زر بس نادری نیست کست مشتری صنعت آن زرگری رو به سوی کان خویش دور قمر عمرها ناقص و کوته بود عمر درازی نهاد یار به دوران خویش دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دین رو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۳ ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش هست درست دلم مهر تو ای حاصلم جان زرینم بس است مهر زری گو مباش عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش برکن از کار تو دست به یک بار تو خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش جان من از جان عشق شد همگی کان عشق همره مردان عشق ماده نری گو مباش سایه تو پیش و پس جان مرا دسترس سایه آن نخل بس باروری گو مباش جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۴ خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش زین شکرستان برو هست کس این جا ترش در شکرستان دل قند بود هم خجل تو ز کجا آمدی ابرو و سیما ترش بر فلک آن طوطیان جمله شکر می خورند گر نپری بر فلک منگر بالا ترش رستم میدان فکر پیش عروسان بکر هیچ بود در وصال وقت تماشا ترش هر کی خورد می صبوح روز بود شیرگیر هر کی خورد دوغ هست امشب و فردا ترش مؤمن و ایمان و دین ذوق و حلاوت بود تو به کجا دیده ای طبله حلوا ترش این ترشی ها همه پیش تو زان جمع شد جنس رود سوی جنس ترش رود با ترش والله هر میوه ای کاو نپزد ز آفتاب گرچه بود نیشکر نبود الا ترش سوزش خورشید عشق صبر بود صبر کن روز دو سه صبر به مذهب تو با ترش هر کی ترش بینی اش دانک ز آتش گریخت غوره که در سایه ماند هست سر و پا ترش دعوه دل کرده ای وعده وفا کن مباش در صف دعوی چو شیر وقت تقاضا ترش بنگر در مصطفی چونک ترش شد دمی کرده عتابش عبس خواند مر او را ترش خامش و تهمت منه خواجه ترش نیست لیک گه گه قاصد کند مردم دانا ترش او چو شکر بوده است دل ز شکر پر ولیک در ادب کودکان باشد لالا ترش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۵ چون بزند گردنم سجده کند گردنش شیر خورد خون من ذوق من از خوردنش هین هله شیر شکار پنجه ز من برمدار هین که هزاران هزار منت آن بر منش پخته خورد پخته خوار خام خورد عشق یار خام منم ای نگار که نتوان پختنش ای تو دهلزن به قل بنده تو را چون دهل در تو درآویخته همچو دهل می زنش گوش همه سرخوشان عشق کشد کش کشان عشق تو داوود توست موم شده آهنش دل همه مال و عقار خرج کند در قمار چونک برهنه شود چرخ دهد مخزنش دل ز سخن مال مال خواست زدن پر و بال پرتو نور کمال کرد چنین الکنش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۶ باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش توبه کنان توبه را سیل ببردست دوش گرز برآورد عشق کوفت سر عقل را شد ز بلندی عشق چرخ فلک پست دوش دولت نو شد پدید دام جهان را درید مرغ ظریف از قفس شکر که وارست دوش آنچ به هفت آسمان جست فرشته و نیافت نک به زمین گاه خاک سهل برون جست دوش آنک دل جبرییل از کف او خسته بود مرغ پراشکسته ای سینه او خست دوش عقل کمالی که او گردن شیران شکست عاشق بی دست و پا گردن او بست دوش از شرر آفتاب شیشه گردون نکفت سایه بی سایه ای دید دراشکست دوش ماه که چون عاشقان در پی خورشید بود بعد فراق دراز خفیه بپیوست دوش آنک در او عقل و وهم می نرسد از قصور گشت عیان تا که عشق کوفت بر او دست دوش هر چه بود آن خیال گردد روزی وصال چند خیال عدم آمد در هست دوش خامش باش ای دلیل خامشیت گفتنست شد سر و گوشت بلند از سخن پست دوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۷ خواجه غلط کرده ای در صفت یار خویش سست گمان بوده ای عاقبت کار خویش در هوس گلرخان سست زنخ گشته ای های اگر دیدیی روی چو گلنار خویش راه زنان عشق را مرگ لقب کرده اند تا تو بلنگی ز بیم از ره و رفتار خویش گوش بنه تا که من حلقه به گوشت کنم هستم از آن حلقه من سیر ز گفتار خویش پیش من آ که خوشم تا به برت درکشم چون ز توام می رسد تحفه دلدار خویش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۸ یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوش توبه کنان توبه را سیل ببردست دوش عاشق صدساله ام توبه کجا من کجا توبه صدساله را یار دراشکست دوش باده خلوت نشین در دل خم مست شد خلوت و توبه شکست مست برون جست دوش ولوله در کو فتاد عقل درآمد که داد محتسب عقل را دست فروبست دوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۹ باز درآمد طبیب از در ایوب خویش یوسف کنعان رسید جانب یعقوب خویش بهر سفر سوی یار خانه برانداخت دل دید که خود بود دل خانه محبوب خویش دل چو فنا شد در او ماند وی او کشف شد آنچ بگفت او منم طالب و مطلوب خویش شکر که عیسی رسید عازر ما زنده شد شکر که موسی نمود معجزه خوب خویش شکر که موسی برست از همه فرعونیان شکر که عاشق رسید در کنف خوب خویش شکر که خورشید عشق از سوی مشرق بتافت در دل و جان ها فکند آتش و آشوب خویش شکر که ساقی غیب شست به می جمله عیب شکر که طالب رهید از غم دلکوب خویش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۰ جان من ست او هی مزنیدش آن من ست او هی مبریدش آب من ست او نان من ست او مثل ندارد باغ امیدش باغ و جنانش آب روانش سرخی سیبش سبزی بیدش متصل ست او معتدل ست او شمع دل ست او پیش کشیدش هر که ز غوغا وز سر سودا سر کشد این جا سر ببریدش هر که ز صهبا آرد صفرا کاسه سکبا پیش نهیدش عام بیاید خاص کنیدش خام بیاید هم بپزیدش نک شه هادی زان سوی وادی جانب شادی داد نویدش داد زکاتی آب حیاتی شاخ نباتی تا به مزیدش باده چو خورد او خامش کرد او زحمت برد او تا طلبیدش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۱ ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش مراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش پری و دیو نداند ز تختگاه بلندش که تخت او نظرست و بصیرتست جهانش زبان جمله مرغان بداند او به بصیرت که هیچ مرغ نداند به وهم خویش زبانش نشان سکه او بین به هر درست که نقدست ولیک نقد نیابی که بو بری سوی کانش مگر که حلقه رندان بی نشان تو ببینی که عشق پیش درآید درآورد به میانش ز تیر او بود آن دل که برپرید از آن سو وگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش کسی که خورد شرابش ز دست ساقی عشقش همان شراب مقدم تو پر کن و برسانش از آنک هیچ شرابی خمار او ننشاند دغل میار تو ساقی مده از این و از آنش ز شمس مفخر تبریز باده گشت وظیفه چگونه بنده نباشد به هر دمی دل و جانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۲ تمام اوست که فانی شدست آثارش به دوستگانی اول تمام شد کارش مرا دلیست خراب خراب در ره عشق خراب کرده خراباتیی به یک بارش بگو به عشق بیا گر فتاده می خواهی چنان فتاد که خواهی بیا و بردارش میا به پیش ز درش ببین که می ترسم ز شعله ها که بسوزی ز سوز اسرارش وگر بگیردت آتش به سوی چشم من آ که سیل سیل روانست اشک دربارش حدیث موسی و سنگ و عصا و چشمه آب ز اشک بنده ببینی به وقت رفتارش برآر بانگ و بگو هر کجا که بیماریست صلای صحت و دولت ز چشم بیمارش برآ به کوه و بگو هر کجا که خفته دلیست صلای بینش و دانش ز بخت بیدارش که نور من شرح الله صدره شمعیست که در دو کون نگنجد فروغ انوارش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۳ ندا رسید به عاشق ز عالم رازش که عشق هست براق خدای می تازش تبارک الله در خاکیان چه باد افتاد چو آب لطف بجوشید ز آتش نازش گرفت شکل کبوتر ز ماه تا ماهی ز عشق آنک درآید به چنگل بازش گرفت چهره عشاق رنگ و سکه زر ز عشق زرگر ما و ز لذت گازش در آن هوا که هوا و هوس از او خیزد چه دید مرغ دل از ما ز چیست پروازش گهی که مرغ دل ما بماند از پرواز که بست شهپر او را کی برد انگازش مگو که غیرت هر لحظه دست می خاید که شرم دار ز یار و ز عشق طنازش ز غیرتش گله کردم به خنده گفت مرا که هر چه بند کند او تو را براندازش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۴ سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش دمی چو جان مجرد رویم در بر عیش ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابد زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش به نام عیش بریدند ناف هستی ما به روز عید بزادیم ما ز مادر عیش بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیش که عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش درون پرده ز ارواح عیش صورت هاست ز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش وجود چون زر خود را به عیش ده نه به غم که خاک بر سر آن زر که نیست درخور عیش بگویمت که چرا چرخ می زند گردون کیش به چرخ درآورد تاب اختر عیش بگویمت که چرا بحر موج در موجست کیش به رقص درآورد نور گوهر عیش بگویمت که چرا خاک حور و ولدان زاد که داد بوی بهشتش نسیم عنبر عیش بگویمت که چرا باد حرف حرف شدست که تا ورق ورق آیی سبک ز دفتر عیش بگویمت که چرا شب تتق فروآویخت که گرد کست و عروسی بگیرد جا در عیش بگفتمی سر پنج و چهار و هفت ولیک به یک دو لعب فرومانده ام به شش در عیش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۵ شکست نرخ شکر را بتم به روی ترش چه باده هاست بتم را در آن کدوی ترش به قاصد او ترشست و به جان شیرینش که نیست در همه اجزاش تای موی ترش هزار خمره سرکه عسل شدست از او که هست دلبر شیرین دوای خوی ترش زهای و هوی ترش های ماش خنده گرفت حلاوت عجبی یافت های و هوی ترش ترش چگونه نخندد به زیر لب چو شنید که جوی شیر و شکر شد روان به سوی ترش ربود سیل ویم دوش و خلق نعره زنان میان جوی عسل چیست آن سبوی ترش پریر یار مرا جست کان ترش رو کو خمار نیست چرا بودش آرزوی ترش شتاب و تیز همی رفت کو به کو پی من چرا کند شکرقند جست و جوی ترش گرفته طبله حلوا و بنده را جویان که تا ز جایزه شیرین کند گلوی ترش عجب نباشد اگر قصد او فنای منست همیشه شیرین باشد یقین عدوی ترش غلط مکن ترشی نی برای دفع توست ز رشک چون تو شکاریست رنگ و بوی ترش ز رشک جاه امیرست روترش دربان ز رشک روی عروس است روی شوی ترش هزار خانه چو زنبور پرعسل داری به جان تو که گذر کن ز گفت و گوی ترش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۶ شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش دل خراب طپیدن گرفت از آغازش به بر گرفت رباب و ز سر نهاد کله ز دست رفت دل من چو دید سر بازش دل از بریشم او چون کلابه گردانست کلابه ظاهر و پنهان ز چشم قزازش دو سه بریشم از این ارغنون فروتر گیر که تند می رسد آواز عقل پردازش بدانک تن چو غبارست و جان در او چون باد ولیک فعل غبار تنست غمازش غبار جان بود و می رسد دگر جانی که ذره ذره به رقص آمدست از آوازش جهان تنور و در آن نان های رنگارنگ تنور و نان چه کند آنک دید خبازش ز سینه نیست سماع دل و ز بیرون نیست فدات جانم هر جا که هست بنوازش شبی به طنز بگفتم دلا به مه بنگر که هست مه را چیزی ز لطف پروازش چو آفتاب نهان شد به جای او بنهند چراغکی که بود شب شراراندازش به هر دو دست دل از ماه چشم خود بگرفت که دل ز غیرت شه واقفست و از نازش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۷ مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش که هر دو آب حیاتست پخته و خامش خمار باده او خوشترست یا مستی که باد تا به ابد جان های ما جامش ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمش مرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش جفای او که روان گریزپای مرا حریف مرغ وفا کرد دانه و دامش بسی بهانه روانم نمود تا نرود کشید جانب اقبال کام و ناکامش طرب نخواهد آن کس که درد او بشناخت نشان نماند او را که بشنود نامش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۸ چو رو نمود به منصور وصل دلدارش روا بود که رساند به اصل دل دارش من از قباش ربودم یکی کلهواری بسوخت عقل و سر و پایم از کلهوارش شکستم از سر دیوار باغ او خاری چه خارخار و طلب در دلست از آن خارش چو شیرگیر شد این دل یکی سحر ز میش سزد که زخم کشد از فراق سگسارش اگر چه کره گردون حرون و تند نمود به دست عشق وی آمد شکال و افسارش اگر چه صاحب صدرست عقل و بس دانا به جام عشق گرو شد ردا و دستارش بسا دلا که به زنهار آمد از عشقش کشان کشان بکشیدش نداد زنهارش به روز سرد یکی پوستین بد اندر جو به عور گفتم درجه به جو برون آرش نه پوستین بود آن خرس بود اندر جو فتاده بود همی برد آب جوبارش درآمد او به طمع تا به پوست خرس رسید به دست خرس بکرد آن طمع گرفتارش بگفتمش که رها کن تو پوستین بازآ چه دور و دیر بماندی به رنج و پیکارش بگفت رو که مرا پوستین چنان بگرفت که نیست امید رهایی ز چنگ جبارش هزار غوطه مرا می دهد به هر ساعت خلاص نیست از آن چنگ عاشق افشارش خمش بس است حکایت اشارتی بس کن چه حاجتست بر عقل طول طومارش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۹ دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش چو تشنه تو باشد که باشد سقایش چو بیمار گردد به بازار گردد دکان تو جوید لب قندخایش توی باغ و گلشن توی روز روشن مکن دل چو آهن مران از لقایش به درد و به زاری به اندوه و خواری عجب چند داری برون سرایش مها از سر او چو تو سایه بردی چه سود و چه راحت ز سایه همایش چو یک دم نبیند جمال و جلالت بگیرد ملالی ز جان و ز جایش جهان از بهارش چو فردوس گردد چمن بی زبانی بگوید ثنایش جواهر که بخشد کف بحر خویش فزایش که بخشد رخ جان فزایش جهان سایه توست روش از تو دارد ز نور تو باشد بقا و فنایش منم مهره تو فتاده ز دستت از این طاس غربت بیا درربایش بگیرم ادب را ببندم دو لب را که تا راز گوید لب دلگشایش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۰ مست گشتم ز ذوق دشنامش یا رب آن می به است یا جامش طرب افزاترست از باده آن سقط های تلخ آشامش بهر دانه نمی روم سوی دام بلک از عشق محنت دامش آن مهی که نه شرقی و غربی ست نور بخشد شبش چو ایامش خاک آدم پر از عقیق چراست تا به معدن کشد به ناکامش گوهر چشم و دل رسول حقست حلقه گوش ساز پیغامش تن از آن سر چو جام جان نوشد هم از آن سر بود سرانجامش سرد شد نعمت جهان بر دل پیش حسن ولی انعامش شیخ هندو به خانقاه آمد نی تو ترکی درافکن از بامش کم او گیر و جمله هندوستان خاص او را بریز بر عامش طالع هند خود زحل آمد گرچه بالاست نحس شد نامش رفت بالا نرست از نحسی می بد را چه سود از جامش بد هندو نمودم آینه ام حسد و کینه نیست اعلامش نفس هندوست و خانقه دل من از برون نیست جنگ و آرامش بس که اصل سخن دو رو دارد یک سپید و دگر سیه فامش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۱ توبه من درست نیست خموش من بی توبه را به کس مفروش بنده عیب ناک را بمران رحمت خویش را از او بمپوش تو سمیع ضمیر و فکری و ما لب ببسته همی زنیم خروش هر غم و شادی یی که صورت بست پیش تصویر توست خدمت کوش نقش تسلیم گشته پیش قلم گه پلنگش کنی و گاهی موش می نماید فسرده هر چیزم همچو دیگ ند هر یکی در جوش می زند نعره های پنهانی ذره ذره چو مرغ مرزنگوش وقت آمد که بشنوید اسرار می گشاید خدا شما را گوش وقت آمد که سبزپوشان نیز در رسند از رواق ازرق پوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۲ آمد آن خواجه سیماترش وان شکرش گشته چو سرکا ترش با همگان روترش است ای عجب یا که به بیرون خوش و با ما ترش از کرم خواجه روا نیست این با همه خوش با من تنها ترش زین بگذشتیم دریغست و حیف آن رخ خوش طلعت زیبا ترش ای ز تو خندان شده هر جا حزین وی ز تو شیرین شده هر جا ترش شاد زمانی که نهان زیر لب یار همی خندد و لالا ترش گر ترشی این دم شرطی بنه که نبود روی تو فردا ترش بهر خدا قاعده نو منه هیچ بود قاعده حلوا ترش این ترشی در چه و زندان بود دید کسی باغ و تماشا ترش یوسف خوبان چو به زندان بماند هیچ نگشت آن گل رعنا ترش تا به سخن آمد دیوار و در کز چه نه ای ای شه و مولا ترش گفت اگر غرقه سرکا شوم کی هلدم رحمت بالا ترش می دهدم عشق و ندیمی کند غرقه شود در می و صهبا ترش دست فشان روح رود مست تا میمنه که نیست بدان جا ترش بس کن و در شهد و شکر غوطه خور که ت نهلد فضل موفا ترش