Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۴ سماع چیست ز پنهانیان دل پیغام دل غریب بیابد ز نامه شان آرام شکفته گردد از این باد شاخه های خرد گشاده گردد از این زخمه در وجود مسام سحر رسد ز ندای خروس روحانی ظفر رسد ز صدای نقاره بهرام عصیر جان به خم جسم تیر می انداخت چو دف شنید برآرد کفی نشان قوام حلاوتی عجبی در بدن پدید آید که از نی و لب مطرب شکر رسید به کام هزار کزدم غم را کنون ببین کشته هزار دور فرح بین میان ما بی جام فسون رقیه کزدم نویس عید رسید که هست رقیه کزدم به کوی عشق مدام ز هر طرف بجهد بی قرار یعقوبی که بوی پیرهن یوسفی بیافت مشام چو جان ما ز نفخت است فیه من روحی روا بود که نفختش بود شراب و طعام چو حشر جمله خلایق به نفخ خواهد بود ز ذوق زمزمه بجهند مردگان ز منام که خاک بر سر جان کسی که افسرده ست اثر نگیرد از آن نفخ و کم بود ز اعدام تن و دلی که بنوشید از این رحیق حلال بر آتش غم هجران حرام گشت حرام جمال صورت غیبی ز وصف بیرون است هزار دیده روشن به وام خواه به وام درون توست یکی مه کز آسمان خورشید ندا همی کندش کای منت غلام غلام ز جیب خویش بجو مه چو موسی عمران نگر به روزن خویش و بگو سلام سلام سماع گرم کن و خاطر خران کم جو که جان جان سماعی و رونق ایام زبان خود بفروشم هزار گوش خرم که رفت بر سر منبر خطیب شهدکلام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۵ به گوش من برسانید هجر تلخ پیام که خواب شیرین بر عاشقان شده ست حرام بکرد بر خور و بر خواب چارتکبیری هر آن کسی که بر او کرد عشق نیم سلام به من نگر که بدیدم هزار آزادی چو عشق را دل و جانم کنیزک است و غلام عظیم نور قدیم است عشق پیش خواص اگر چه صورت و شهوت بود به پیش عوام دلم چو زخم نیابد رود که توبه کند مخند بر من و بر خود کدام توبه کدام زهی گناه که کفر است توبه کردن از او نه پس طریق گریز و نه پیش جای مقام به چار مذهب خونش حلال و ریختنی از آنک عشق نریزد به غیر خون کرام بکش مرا که چو کشتی به عشق زنده شدم خموش کردم و مردم تمام گشت کلام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۶ به گرد تو چو نگردم به گرد خود گردم به گرد غصه و اندوه و بخت بد گردم چو نیم مست من از خواب برجهم به صبوح به گرد ساقی خود طالب مدد گردم به گرد لقمه معدود خلق گردانند به گرد خالق و بر نقد بی عدد گردم قوام عالم محدود چون ز بی حدی است مگیر عیب اگر من برون ز حد گردم کسی که او لحد سینه را چو باغی کرد روا نداشت که من بسته لحد گردم لحد چه باشد در آسمان نگنجد جان ز پنج و شش گذرم زود بر احد گردم اگر چه آینه روشنم ز بیم غبار روا بود که دو سه روز بر نمد گردم اگر گلی بده ام زین بهار باغ شوم وگر یکی بده ام زین وصال صد گردم میان صورت ها این حسد بود ناچار ولی چو آینه گشتم چه بر حسد گردم من از طویله این حرف می روم به چرا ستور بسته نیم از چه بر وتد گردم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۷ بیار باده که اندر خمار خمارم خدا گرفت مرا زان چنین گرفتارم بیار جام شرابی که رشک خورشید است به جان عشق که از غیر عشق بیزارم بیار آنک اگر جان بخوانمش حیف است بدان سبب که ز جان دردهای سر دارم بیار آنک نگنجد در این دهان نامش که می شکافد از او شقه های گفتارم بیار آنک چو او نیست گولم و نادان چو با ویم ملک گربزان و طرارم بیار آنک دمی کز سرم شود خالی سیاه و تیره شوم گوییا ز کفارم بیار آنک رهاند از این بیار و میار بیار زود و مگو دفع کز کجا آرم بیار و بازرهان سقف آسمان ها را شب دراز ز دود و فغان بسیارم بیار آنک پس مرگ من هم از خاکم به شکر و گفت درآرد مثال نجارم بیار می که امین میم مثال قدح که هر چه در شکمم رفت پاک بسپارم نجار گفت پس مرگ کاشکی قومم گشاده دیده بدندی ز ذوق اسرارم به استخوان و به خونم نظر نکردندی به روح شاه عزیزم اگر به تن خوارم چه نردبان که تراشیده ام من نجار به بام هفتم گردون رسید رفتارم مسیح وار شدم من خرم بماند به زیر نه در غم خرم و نی به گوش خروارم بلیس وار ز آدم مبین تو آب و گلی ببین که در پس گل صد هزار گلزارم طلوع کرد از این لحم شمس تبریزی که آفتابم و سر زین وحل برون آرم غلط مشو چو وحل در رویم دیگربار که برقرارم و زین روی پوش در عارم به هر صبوح درآیم به کوری کوران برای کور طلوع و غروب نگذارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۸ به گوشه ای بروم گوش آن قدح گیرم که عاشق قدح و درد و خصم تدبیرم خوش است گوشه و یا گوشه گشته ای چون من به هر چه باشد از این دو چو شهد و چون شیرم چو آب و روغن با هر کی مرغ آبی نیست که زهره طالعم و شکر سکرتأثیرم ز خلق من آن خواهم که شکر سکر کند دگر همه به تو بخشیدم ای بک و میرم روم سری بنهم کان سری است باده جان که خفته به سر پراحتیال و تزویرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۹ زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم مثال چنگ بود آدمی نه بیش و نه کم چنانک گر شکم چنگ پر شود مثلا نه ناله آید از آن چنگ پر نه زیر و نه بم اگر ز روزه بسوزد دماغ و اشکم تو ز سوز ناله برآید ز سینه ات هر دم هزار پرده بسوزی به هر دمی زان سوز هزار پایه برآری به همت و به قدم شکم تهی شو و می نال همچو نی به نیاز شکم تهی شو و اسرار گو به سان قلم چو پر شود شکمت در زمان حشر آرد به جای عقل تو شیطان به جای کعبه صنم چو روزه داری اخلاق خوب جمع شوند به پیش تو چو غلامان و چاکران و حشم به روزه باش که آن خاتم سلیمان است مده به دیو تو خاتم مزن تو ملک به هم وگر ز کف تو شد ملک و لشکرت بگریخت فرازآید لشکرت بر فراز علم رسید مایده از آسمان به اهل صیام به اهتمام دعاهای عیسی مریم به روزه خوان کرم را تو منتظر می باش از آنک خوان کرم به ز شوربای کلم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۰ خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم به خواب دوش که را دیده ام نمی دانم ز خوشدلی و طرب در جهان نمی گنجم ولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم درخت اگر نبدی پا به گل مرا جستی کز این شکوفه و گل حسرت گلستانم همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش کشد کنون کف شادی به خویش دامانم ز بامداد کسی غلملیج می کندم گزاف نیست که من ناشتاب خندانم ترانه ها ز من آموزد این نفس زهره هزار زهره غلام دماغ سکرانم شکرلبی لب ما را به گاه شیرین کرد که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم صلا که قامت چون سرو او صلا درداد که من نماز شما را لطیف ارکانم صلا که فاتحه قفل های بسته منم بدان چو فاتحه تان در نماز می خوانم به دار ملک ملاحت لبش چو غماز است که بنگرید نصیب مرا که دربانم چنانک پیش جنونم عقول حیرانند من از فسردگی این عقول حیرانم فسرده ماند یخی که به زیر سایه بود ندید شعشعه آفتاب رخشانم تبسم خوش خورشید هر یخی که بدید سبال مالد و گوید که آب حیوانم بیار ناطق کلی بگو تو باقی را ز گفتنم برهان من خموش برهانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۱ به کوی عشق تو من نامدم که بازروم چگونه قبله گذارم چو در نماز روم به جز که کور نخواهد که من به هیچ سبب به سوی ظلمت از آن شمع صد طراز روم کدام عقل روا بیند این که من تشنه به غیر حضرت آن بحر بی نیاز روم براق عشق گزیدم که تا به دور ابد به سوی طره هندو به ترکتاز روم شب چو باز و بط روز را بسوزد پر چو در سحر به مناجات او به راز روم چو چشم بند قضا راه چشم بسته کند به بوی عنبریش چشم ها فرازروم به خاک پای خداوند شمس تبریزی که چون شدم ز وی از دست سرفراز روم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۲ ببسته است پری نهانیی پایم ز بند اوست که من در میان غوغایم ز کوه قافم من که غریب اطرافم به صورتم چو کبوتر به خلق عنقایم کبوترم چو شود صید چنگ باز اجل از آن سپس پر عنقای روح بگشایم ز آفتاب خرد گرچه پشت من گرم است برای سایه نشینان چو خیمه برپایم چو ابن وقت بود دامن پدر گیرد چه صوفیم که به سودای دی و فردایم مرا چو پرده درآویختی بر این درگاه هم از برای برآویختن نمی شایم ز لطف توست که از جغدیم برآوردی چو طوطیان ز کف تو شکر همی خایم اگر ز جود کف تو به بحر راه برم تمام گوهر هستی خویش بنمایم شکار درک نیم من ورای ادراکم به پای وهم نیم من درازپهنایم سخن به جای بمان خویش بین کجایی تو مرا بجوی همان جا که من همان جایم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۳ اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم ز بیضه سر کن و بنگر که ما کیان داریم به آفتاب حقایق به هر سحر گوییم تو جمله جانی و ما از تو نیم جان داریم گر از صفات تو نتوان نشان نمود ولی ز بی نشانی اوصاف او نشان داریم دل چو شبنم ما را به بحر بازرسان که دم به دم ز غریبی دو صد زیان داریم چو یوسف از کف گرگان دریده پیرهنم ولی ز همت یعقوب پاسبان داریم به دام تو که همه دام ها زبون ویند که هر قدم ز قدم دام امتحان داریم ولیک بندگشا هر دم آن کند با ما که مادر و پدر و عم مگر که آن داریم بنوش کردن زهر این چه جرات است مگر ز کان فضل تو تریاق بی کران داریم به خرج کردن این نقد عمر مبتشریم ز عمربخش مگر عمر جاودان داریم نگیرد آینه زنگار هیچ اگر گیرد ز عین زنگ بدان روی دیدمان داریم یقین بنشکند آن نردبان وگر شکند ز عین رخنه اشکست نردبان داریم رهین روز چرایی چو شب کند روزی مکان بهل که مکانی ز لامکان داریم بهار حله دریدی ز رشک و زرد شدی اگر بدیش خبر کاین چنین خزان داریم دهان پر است و خموشم که تا بگویی تو کز آن لب شکرینت شکرفشان داریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۴ بیار مطرب بر ما کریم باش کریم به کوی خسته دلانی رحیم باش رحیم دلم چو آتش چون در دمی شود زنده چو دل مباش مسافر مقیم باش مقیم بیامد آتش و بر راه عاشقان بنشست که ای مسافر این ره یتیم باش یتیم ندا رسید به آتش که بر همه عشاق چو شعله های خلیلی نعیم باش نعیم گلیم از آب چو خواهی که تا برون آری به زیر پای عزیزان گلیم باش گلیم چو بایدت که تو را بحر دایه وار بود مثال دانه در رو یتیم باش یتیم درست و راست شد ای دل که در هوا دل را درست راست نیاید دو نیم باش دو نیم الف مباش ز ابجد که سرکشی دارد مباش بی دو سر تو چو جیم باش چو جیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۵ فضول گشته ام امروز جنگ می جویم منوش نکته مستان که یاوه می گویم تنا بسوز چو هیزم که از تو سیر شدم دلا برو تو ز پیشم تو را نمی جویم لگن نهاد خیالش به چشمه چشمم بهانه کرد کز این آب جامه می شویم بگفتمش که به خونابه جامه چون شویی بگفت خون همه زان سوست و من از این سویم به سوی تو همه خون است و سوی من همه آب نه قبطیم که در این نیل موسوی خویم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۶ بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانم که هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم کمان عشق بدرم که تا بداند عقل که بی نظیرم و سلطان بی نظیرانم که رفت در نظر تو که بی نظیر نشد مقام گنج شده ست این نهاد ویرانم من از کجا و مباهات سلطنت ز کجا فقیر فقرم و افتاده فقیرانم من آن کسم که تو نامم نهی نمی دانم چو من اسیر توام پس امیر میرانم جز از اسیری و میری مقام دیگر هست چو من فنا شوم از هر دو کس نفیرانم چو شب بیاید میر و اسیر محو شوند اسیر هیچ نداند که از اسیرانم به خواب شب گرو آمد امیری میران چو عشق هیچ نخسبد ز عشق گیرانم به آفتاب نگر پادشاه یک روزه ست همی گدازد مه نیز کز وزیرانم منم که پخته عشقم نه خام و خام طمع خدای کرد خمیری از آن خمیرانم خمیرکرده یزدان کجا بماند خام خمیرمایه پذیرم نه از فطیرانم فطیر چون کند او فاطرالسموات است چو اختران سماوات از منیرانم تو چند نام نهی خویش را خمش می باش که کودکی است که گویی که من ز پیرانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۷ اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم میان حلقه عشاق ذوفنون باشم منم به عشق سلیمان زبان من آصف چرا ببسته هر داروی فسون باشم خلیل وار نپیچم سر خود از کعبه مقیم کعبه شوم کعبه را ستون باشم هزار رستم دستان به گرد ما نرسد به دست نفس مخنث چرا زبون باشم به دست گیرم آن ذوالفقار پرخون را شهید عشقم و اندر میان خون باشم در این بساط منم عندلیب الرحمان مجوی حد و کنارم ز حد برون باشم مرا به عشق بپرورد شمس تبریزی ز روح قدس ز کروبیان فزون باشم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۸ می گریزد از ما و ما قوامش داریم زن زنانش آریم کش کشانش آریم می دود آن زیبا بر گل و سوسن ها گو بیا ما را بین ما از آن گلزاریم می کند دلداری وان همه طراری حق آن طره او که همه طراریم دام دل بگشاییم بوسه زو برباییم تا نپندارد که ما تهی گفتاریم هوش ما چون اختر یار ما خورشیدی زین سبب هر صبحی کشته آن یاریم گر بگوید فردا از غرور و سودا نقد را نگذاریم پا بر این افشاریم بحر او پرمرجان مشرب محتاجان تا بود در تن جان ما بر این اقراریم هر چه تو فرمایی عقل و دین افزایی هین بفرما که ما بنده و اشکاریم ای لبانت شکر گیسوانت عنبر وی از آن شیرینتر که همی پنداریم ساربان آهسته بهر هر دلخسته کن مدارا آخر کاندر این قطاریم اندر این بیشه ستان رحم کن بر مستان گر نی ما چون شیریم هم نی چون کفتاریم هین خمش کان مه رو وان مه نازک خو سر بپوشد چون ما کاشف اسراریم با همو گوید سر خالق هر مخبر ما هنوز از خامی سخت ناهمواریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۹ گه چرخ زنان همچون فلکم گه بال زنان همچون ملکم چرخم پی حق رقصم پی حق من زان ویم نی مشترکم چون دید مرا بخرید مرا آن کان نمک زان بانمکم شیر است یقین در بیشه جان بدرید یقین انبان شکم آن کو به قضا داده ست رضا قاضی کندش روزی ملکم یأجوج منم مأجوج منم حد نیست مرا هر چند یکم بربند دهان در باغ درآ تا کم نکنی خط های چکم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۰ تلخی نکند شیرین ذقنم خالی نکند از می دهنم عریان کندم هر صبحدمی گوید که بیا من جامه کنم در خانه جهد مهلت ندهد او بس نکند پس من چه کنم از ساغر او گیج است سرم از دیدن او جان است تنم تنگ است بر او هر هفت فلک چون می رود او در پیرهنم از شیره او من شیردلم در عربده اش شیرین سخنم می گفت که تو در چنگ منی من ساختمت چونت نزنم من چنگ توام بر هر رگ من تو زخمه زنی من تن تننم حاصل تو ز من دل برنکنی دل نیست مرا من خود چه کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۱ تشنه خویش کن مده آبم عاشق خویش کن ببر خوابم تا شب و روز در نماز آیم ای خیال خوش تو محرابم گر خیال تو در فنا یابم در زمان سوی مرگ بشتابم بر امید خیال گوهر تو جاذب هر مسی چو قلابم بر امید مسبب الاسباب رهزن کاروان اسبابم رحمتی آر و پادشاهی کن کاین فراق تو بر نمی تابم زان همی گردم و همی نالم که بر آب حیات دولابم زان چو روزن گشاده ام دل و چشم که توی آفتاب و مهتابم آن زمانی که نام تو شنوم مست گردند نام و القابم آن زمانی که آتش تو رسد بجهد این دل چو سیمابم بس کن از گفت کز غبار سخن خود سخن بخش را نمی یابم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۲ کون خر را نظام دین گفتم پشک را عنبر ثمین گفتم اندر این آخر جهان ز گزاف بس چمن نام هر چمین گفتم طوق بر گردن کپی بستم نام اعلا بر اسفلین گفتم عجز خواهید روح را که ز عجز صفت روح بهر طین گفتم حلیه آدم و خلیفه حق بهر ابلیس و هر لعین گفتم زاغ را بلبل چمن خواندم خار را سرو و یاسمین گفتم دیو را جبرییل کردم نام ژاژ را حجت مبین گفتم ای دریغا که کان نفرین را از طمع چند آفرین گفتم از خری بود آن نبد ز خرد که خر ماده را تکین گفتم توبه کردم از این خطا گفتن همه عمرم بس ار همین گفتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۳ آمدم باز تا چنان گردم که چو خورشید جمله جان گردم سر خم رحیق بگشایم سرده بزم سرخوشان گردم عشرت اکنون علم به صحرا زد من چو فکرت چرا نهان گردم باغ خلدست جان من تا من قرةالعین باغبان گردم برنگردم به گرد خود چون قطب گرد قطبان چو آسمان گردم چون شبم روز گشت ای سلطان فارغ از بام و پاسبان گردم کان زرم نیم زر محدود که پی سنگ امتحان گردم تن زن از هی هی شبانانه پادشاهم چرا شبان گردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۴ آتشی از تو در دهان دارم لیک صد مهر بر زبان دارم دو جهان را کند یکی لقمه شعله هایی که در نهان دارم گر جهان جملگی فنا گردد بی جهان ملک صد جهان دارم کاروان ها که بار آن شکرست من ز مصر عدم روان دارم من ز مستی عشق بی خبرم که از آن سود یا زیان دارم چشم تن بود درفشان از عشق تا کنون جان درفشان دارم بند خانه نیم که چون عیسی خانه بر چارم آسمان دارم شکر آن را که جان دهد تن را گر بشد جان جان جان دارم آنچ داده ست شمس تبریزی ز من آن جو که من همان دارم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۵ در طریقت دو صد کمین دارم لیک صد چشم خرده بین دارم این نشان ها که بر رخم پیداست دانک از شاه هم نشین دارم آن یکی گنج کز جهان بیش است در دل و جان خود دفین دارم ظلمت شک جای من بادا گر از آن رو سر یقین دارم من نهانی ز جبرییل امین جبرییل دگر امین دارم نقش چین مر مرا چه کار آید چونک بر رخ ز عشق چین دارم اسپ اقبال را ببرم پی زانک بر پشت عشق زین دارم پای دار است جان من در عشق چونک پاهای آهنین دارم از دمم بوی باغ می آید کز درون باغ و یاسمین دارم از فرح پایم از زمین دور است چونک در لامکان زمین دارم رو به تبریز شرح این بطلب زانک من این ز شمس دین دارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۶ تا به جان مست عشق آن یارم سرده باده های انوارم هر دمی گر نه جان نو دهدم ای دل از جان خویش بیزارم گرد آن مه چو چرخ می گردم پس دگر چیست در زمین کارم بر سر کارگاه خوبی بود سوزنش کرده ست چون تارم سوزنم چنگ شد از او در تار تا به آواز زیر می زارم تا من این کارگاه عالم را کو حجاب حقست بردارم تا بسوزم حجاب غفلت و خواب ز آتش چشم های بیدارم تا بیابم ز شمس تبریزی صحت این ضمیر بیمارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۷ همتم شد بلند و تدبیرم جز به پیش تو من نمی میرم تو دهانم گرفته ای که خموش تو دهان گیر و من جهان گیرم زان ز عالم ربوده ام حلقه که به دست توست زنجیرم پیر ما را ز سر جوان کرده ست لاجرم هم جوان و هم پیرم چون گشاد من از کمان تو است راست رو خصم دوز چون تیرم با گشادت چه جای تیر و کمان هر دو را بشکنم بنپذیرم دیدن غیر تو نفاق بود من نه مرد نفاق و تزویرم با من آمیختی چو شکر و شیر چون شکر در گداز از آن شیرم طاقتم طاق شد ز جفتی خویش در میفکن دگر به تأخیرم درد تأخیر چون برآرد دود بر رود تا اثیر تأثیرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۸ در وصالت چه را بیاموزم در فراقت چه را بیاموزم یا تو با درد من بیامیزی یا من از تو دوا بیاموزم می گریزی ز من که نادانم یا بیامیز یا بیاموزم پیش از این ناز و خشم می کردم تا من از تو جدا بیاموزم چون خدا با تو است در شب و روز بعد از این از خدا بیاموزم در فراقت سزای خود دیدم چون بدیدم سزا بیاموزم خاک پای تو را به دست آرم تا از او کیمیا بیاموزم آفتاب تو را شوم ذره معنی والضحی بیاموزم کهربای تو را شوم کاهی جذبه کهربا بیاموزم از دو عالم دو دیده بردوزم این من از مصطفی بیاموزم سر مازاغ و ماطغی را من جز از او از کجا بیاموزم در هوایش طواف سازم تا چون فلک در هوا بیاموزم بند هستی فروگشادم تا همچو مه بی قبا بیاموزم همچو ماهی زره ز خود سازم تا به بحر آشنا بیاموزم همچو دل خون خورم که تا چون دل سیر بی دست و پا بیاموزم در وفا نیست کس تمام استاد پس وفا از وفا بیاموزم ختمش این شد که خوش لقای منی از تو خوش خوش لقا بیاموزم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۹ اه چه بی رنگ و بی نشان که منم کی ببینم مرا چنان که منم گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم کی شود این روان من ساکن این چنین ساکن روان که منم بحر من غرقه گشت هم در خویش بوالعجب بحر بی کران که منم این جهان و آن جهان مرا مطلب کاین دو گم شد در آن جهان که منم فارغ از سودم و زیان چو عدم طرفه بی سود و بی زیان که منم گفتم ای جان تو عین مایی گفت عین چه بود در این عیان که منم گفتم آنی بگفت های خموش در زبان نامده ست آن که منم گفتم اندر زبان چو درنامد اینت گویای بی زبان که منم می شدم در فنا چو مه بی پا اینت بی پای پادوان که منم بانگ آمد چه می دوی بنگر در چنین ظاهر نهان که منم شمس تبریز را چو دیدم من نادره بحر و گنج و کان که منم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۰ به خدایی که در ازل بوده ست حی و دانا و قادر و قیوم نور او شمع های عشق فروخت تا بشد صد هزار سر معلوم از یکی حکم او جهان پر شد عاشق و عشق و حاکم و محکوم در طلسمات شمس تبریزی گشت گنج عجایبش مکتوم که از آن دم که تو سفر کردی از حلاوت جدا شدیم چو موم همه شب همچو شمع می سوزیم ز آتشش جفت وز انگبین محروم در فراق جمال او ما را جسم ویران و جان در او چون بوم آن عنان را بدین طرف برتاب زفت کن پیل عیش را خرطوم بی حضورت سماع نیست حلال همچو شیطان طرب شده مرحوم یک غزل بی تو هیچ گفته نشد تا رسید آن مشرفه مفهوم بس به ذوق سماع نامه تو غزلی پنج شش بشد منظوم شام ما از تو صبح روشن باد ای به تو فخر شام و ارمن و روم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۱ ما همه از الست همدستیم عاقبت شکر بازپیوستیم ما همه همدلیم و همراهیم جمله از یک شراب سرمستیم ما ز کونین عشق بگزیدیم جز که آن عشق هیچ نپرستیم چند تلخی کشید جان ز فراق عاقبت از فراق وارستیم آفتابی درآمد از روزن کرد ما را بلند اگر پستیم آفتابا مکش ز ما دامن نی که بر دامن تو بنشستیم از شعاع تو است اگر لعلیم از تو هستیم ما اگر هستیم پیش تو ذره وار رقصانیم از هوای تو بند بشکستیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۲ آمدستیم تا چنان گردیم که چو خورشید جمله جان گردیم مونس و یار غمگنان باشیم گل و گلزار خاکیان گردیم چند کس را نییم خاص چو زر بر همه همچو بحر و کان گردیم جان نماییم جسم عالم را قره العین دیدگان گردیم چون زمین نیستیم یغماگاه ایمن و خوش چو آسمان گردیم هر کی ترسان بود چو ترسایان همچو ایمان بر او امان گردیم هین خمش کن از آن هم افزونیم که بر الفاظ و بر زبان گردیم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۳ ما که باده ز دست یار خوریم کی چو اشتر گیاه و خار خوریم ایمنیم از خمار مرگ ایرا می باقی بی خمار خوریم جام مردان بیار تا کامروز بی محابا و مردوار خوریم به دم ناشمرده زنده شویم اندر آن دم که بی شمار خوریم ساقیا پای دار تا ز کفت می سرجوش پایدار خوریم پی این شیر مست می پوییم تا کباب از دل شکار خوریم زان دیاریم کز حدث پاک است روزی پاک از آن دیار خوریم نه چو کرکس اسیر مرداریم نه چو لک لک ز حرص مار خوریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۴ ناله بلبل بهار کنیم تا بدان بلبلان شکار کنیم کار او ناز و کار ما لابه است گر ننالیم پس چه کار کنیم در گلستان رویم و گل چینیم بر سر عاشقان نثار کنیم اندرآییم مست در بازار همه را مست و بی قرار کنیم سیم با یار خوش عذار خوریم خدمت چشم پرخمار کنیم کس نداند خدای داند و بس عیش هایی که با نگار کنیم تو اگر رازدار ما باشی راز را با تو آشکار کنیم می گریزند خلق از تاتار خدمت خالق تبار کنیم بار کردند اشتران بگریز رختمان نیست ما چه بار کنیم خلق خیزان کنند و ما بر بام اشتر مردمان شمار کنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۵ عاشق روی جان فزای توییم رحمتی کن که در هوای توییم تو به رخسار آفتابی و مه ما همه ذره در هوای توییم تا تو زین پرده روی بنمایی منتظر بر در سرای توییم ای که ما در میان مجلس انس بیخود از شربت لقای توییم خیره چون دشمنان مکش ما را کآخر ای دوست آشنای توییم تو رضا می دهی به کشتن ما ما همه بنده رضای توییم گرچه با خاتم سلیمانیم ای پری زاده خاک پای توییم شمس تبریز جان جان هایی ما همه بنده و گدای توییم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۶ خیز تا فتنه ای برانگیزیم یک زمان از زمانه بگریزیم بر بساط نشاط بنشینیم همه از پیش خویش برخیزیم جز حریف ظریف نگزینیم با کسان خسان نیامیزیم غم بیهوده در جهان نخوریم می آسوده در قدح ریزیم ما گرفتار شادی و طربیم نه گرفتار زهد و پرهیزیم گر ستیزه کند فلک با ما بر مرادش رویم و نستیزیم چون نداریم هیچ دست آویز چند با هر کسی درآویزیم عیش باقی است شمس تبریزی مست جاوید شاه تبریزیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۷ تو چه دانی که ما چه مرغانیم هر نفس زیر لب چه می خوانیم چون به دست آورد کسی ما را ما گهی گنج گاه ویرانیم چرخ از بهر ماست در گردش زان سبب همچو چرخ گردانیم کی بمانیم اندر این خانه چون در این خانه جمله مهمانیم گر به صورت گدای این کوییم به صفت بین که ما چه سلطانیم چونک فردا شهیم در همه مصر چه غم امروز اگر به زندانیم تا در این صورتیم از کس ما هم نرنجیم و هم نرنجانیم شمس تبریز چونک شد مهمان صد هزاران هزار چندانیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۸ چند قبا بر قد دل دوختم چند چراغ خرد افروختم پیر فلک را که قراریش نیست گردش بس بوالعجب آموختم گنج کرم آمد مهمان من وام فقیران ز کرم توختم حاصل از این سه سخنم بیش نیست سوختم و سوختم و سوختم بر مثل شمعم من پاکباز ریختم آن دخل که اندوختم بس که بسی نکته عیسی جان در دل و در گوش خر اسپوختم بس که اذا تم دنا نقصه تا بنگوید صنم شوخ تم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۹ ای دل صافی دم ثابت قدم جیت لکی تنذر خیر الامم سر ننهی جز به اشارات دل بر ورق عشق ازل چون قلم از طرب باد تو و داد تو رقص کنانیم چو شقه علم رقص کنان خواجه کجا می روی سوی گشایشگه عرصه عدم خواجه کدامین عدم است این بگو گوش قدم داند حرف قدم عشق غریب است و زبانش غریب همچو غریب عربی در عجم خیز که آورده امت قصه ای بشنو از بنده نه بیش و نه کم بشنو این حرف غریبانه را قصه غریب آمد و گوینده هم از رخ آن یوسف شد قعر چاه روشن و فرخنده چو باغ ارم قصر شد آن حبس و در او باغ و راغ جنت و ایوان شد و صفه حرم همچو کلوخی که در آب افکنی باز شود آب در آن دم ز هم همچو شب ابر که خورشید صبح ناگه سر برزند از چاه غم همچو شرابی که عرب خورد و گفت صل علی دنتها و ارتسم از طرب این حبس به خواری و نقص می نگرد بر فلک محتشم ای خرد از رشک دهانم مگیر قد شهد الله و عد النعم گرچه درخت آب نهان می خورد بان علی شعبته ما کتم هر چه بدزدید زمین ز آسمان فصل بهاران بدهد دم به دم گر شبه دزدیده ای وگر گهر ور علم افراشتی وگر قلم رفت شب و روز تو اینک رسید سوف یری النایم ماذا احتلم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۰ آمد سرمست سحر دلبرم بیخود و بنشست به مجلس برم گرم شد و عربده آغاز کرد گفت که تو نقشی و من آزرم تو به دو پر می پری و من به صد تو ز دو کس من ز دو صد خوشترم گرچه فروتر بنشستم ز لطف من ز حریفان به دو سر برترم یک قدحم بیست چو جام شماست تا همه دانند که من دیگرم ساغر من تا لب و باقی به نیم جان و دلم زفت و به تن لاغرم صورت من ناید در چشم سر زان که از این سر نیم و زان سرم من پنهان در دل و دل هم نهان زانک در این هر دو صدف گوهرم گر قدحی بیشتر از من خوری من دو سبو بیشتر از تو خورم گر به دو صد کوه چو بز بردوی من که و بز را دو شکم بردرم چون بدوم مه نبود همتکم چون بجهم چرخ بود چنبرم چون ببرم دست به سوی سلاح دشنه خورشید بود خنجرم خشک نماید بر تو این غزل چون نشدی تر ز نم کوثرم کور نه ام لیک مرا کیمیاست این درم قلب از آن می خرم جزو و کلم یار مرا درخور است نی خوردم غم و نه من غم خورم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۱ شد ز غمت خانه سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم در طلب زهره رخ ماه رو می نگرد جانب بالا دلم فرش غمش گشتم و آخر ز بخت رفت بر این سقف مصفا دلم آه که امروز دلم را چه شد دوش چه گفته است کسی با دلم از طلب گوهر گویای عشق موج زند موج چو دریا دلم روز شد و چادر شب می درد در پی آن عیش و تماشا دلم از دل تو در دل من نکته هاست اه چه ره است از دل تو تا دلم گر نکنی بر دل من رحمتی وای دلم وای دلم وا دلم ای تبریز از هوس شمس دین چند رود سوی ثریا دلم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۲ چند گهی فاتحه خوانت کنم از پس آن شاه جهانت کنم پیر شدی در غم ما باک نیست پیر بیا تا که جوانت کنم هیچ غم جان مخور ار جان برفت بگلر لشکرگه جانت کنم آنچ محال است تصور دهم وجه محالیش بیانت کنم ره دهمت تا به اصول اصول راه چه باشد که چنانت کنم گرچه کلیمی همه در اعتراض کشف کنم خضر زمانت کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۳ بار دگر جانب یار آمدیم خیره نگر سوی نگار آمدیم بر سر و رو سجده کنان جمله راه تا سر آن گنج چو مار آمدیم نافه آهو چو بزد بر دماغ دام گرفتیم و شکار آمدیم دام بشر لایق آن صید نیست پس تو بگو ما به چه کار آمدیم پار دل پاره رفوی تو دید بر طمع دولت پار آمدیم ای همه هستی مکن از ما کنار زانکه ز هستی به کنار آمدیم همچو ستاره سوی شیطان کفر نفط زنانیم و شرار آمدیم همچو ابابیل سوی پیل گبر سنگ زنانیم و دمار آمدیم باز چو بینیم رخ عاشقان با طبق سیم نثار آمدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۴ ما به تماشای تو بازآمدیم جانب دریای تو بازآمدیم سیل غمت خانه دل را ببرد زود به صحرای تو بازآمدیم چون سر ما مطبخ سودای توست بر سر سودای تو بازآمدیم از سر چه صد رسن انداختی تا سوی بالای تو بازآمدیم ناله سرنای تو در جان رسید در پی سرنای تو بازآمدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۵ گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم گر تو میی من قدحم ور ترشی من کبرم عبس وجها سندی کان سناه مددی کل هوی یهویه ذاک جمیل و کرم زنده نباشد دل من گر به مهش دل ندهم عقل ندارد سر من گر ز نباتش نچرم مبسمه بلبلنی عابسه زلزلنی ما شطه شیبنی غیبته الف هرم گر کژی آرم سوی او همچو کمان تیر خورم ور هنر آرم سوی او عرضه کنم بی هنرم بارحتی فکرته هیجنی قلقلنی قمت اطوف سکرا مغتنما حول حرم گر پی رایش نروم باد گسسته رگ من ور سوی بحرش نروم باد شکسته گهرم ظلت به مقتنیا مرتزقا مجتنیا نخله خلد نبتت وسط ریاض و ارم چونک شکارش نشوم خواجه یقین دان که سگم چون پی اسپش ندوم خواجه یقین دان که خرم کنت ثقیلا کسلا خففنی جذبته نمت علی قارعه عاصفنی سیل عرم گفتم بسته ست دلم گفت منم قفل گشا گفتم کشتی تو مرا گفت من از تو بترم رو سخن کار مگو کز همه آزاد شدم رو سخن خار مگو چون همه گل می سپرم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۶ منم آن بنده مخلص که از آن روز که زادم دل و جان را ز تو دیدم دل و جان را به تو دادم کتب العشق بانی بهوی العاشق اعلم فالیه نتراجع و الیه نتحاکم چو شراب تو بنوشم چو شراب تو بجوشم چو قبای تو بپوشم ملکم شاه قبادم قمر الحسن اتانی و الی الوصل دعانی و رعانی و سقانی هو فی الفضل مقدم ز میانم چو گزیدی کمر مهر تو بستم چو بدیدم کرم تو به کرم دست گشادم نصر العشق اجیبوا و الی الوصل انیبوا طلع البدر فطیبوا قدم الحب و انعم چه کنم نام و نشان را چو ز تو گم نشود کس چه کنم سیم و درم را چو در این گنج فتادم لمع العشق توالی و علی الصبر تعالی طمس البدر هلالا خضع القلب و اسلم چو توی شادی و عیدم چه نکوبخت و سعیدم دل خود بر تو نهادم به خدا نیک نهادم خدعونی نهبونی اخذونی غلبونی وعدونی کذبونی فالی من اتظلم نه بدرم نه بدوزم نه بسازم نه بسوزم نه اسیر شب و روزم نه گرفتار کسادم ملک الشرق تشرق و علی الروح تعلق غسق النفس تفرق ربض الکفر تهدم چه کساد آید آن را که خریدار تو باشی چو فزودی تو بهایم که کند طمع مزادم نفس العشق عتادی و عمیدی و عمادی فمن العشق تدثر و من العشق تختم روش زاهد و عابد همگی ترک مراد است بنما ترک چه گویم چو توی جمله مرادم لک یا عشق وجودی و رکوعی و سجودی لک بخلی لک جودی و لک الدهر منظم چو مرا دیو ربودی طربم یاد تو بودی تو چنانم بربودی که بشد یاد ز یادم الف الدهر بعادی جرح البعد فؤادی فقد النوم وسادی و سعاداتی نوم به صفت کشتی نوحم که به باد تو روانم چو مرا باد تو دادی مده ای دوست به بادم فاری الشمل تفرق و اری الستر تمزق و اری السقف تخرق و اری الموج تلاطم من اگر کشتی نوحم چه عجب چون همه روحم من اگر فتح و فتوحم چه عجب شاه نژادم و اری البدر تکور و اری النجم تکدر و اری البحر تسجر و اری الهلک تفاقم چو به بحر تو درآیم به مزاج آب حیاتم چو فتم جانب ساحل حجرم سنگ و جمادم فقد اهدانی ربی و اتی الجد بحبی نهض الحب لطبی و تدارک و ترحم به خدا باز سپیدم که به شاه است امیدم سوی مردار چه گردم نه چو زاغم نه چو خادم نزل العشق بداری معه کاس عقاری هو معراج سواری و علی السطح کسلم چو بسازیم چو عیدم چو بسوزیم چو عودم ز تو گریم ز تو خندم ز تو غمگین ز تو شادم بک احیی و اموت بک امسک و افوت بک فی الدهر سکوت بک قلبی یتکلم چو ز تبریز بتابد مه شمس الحق والدین بفروزد ز مه او فلک جهد و جهادم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۷ انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم لا تییسوا من غابکم لا تدنسوا اثوابکم الحمد لله الذی من علینا بالثنا فی ظل دین مسند لا تغلقوا ابوابکم یا اولیا لا تحزنوا اربحتکم لا تغبنوا اشجعتکم لا تجبنوا لا تحقروا القابکم یا رب اشرح صدرنا یا رب ارفع قدرنا یا رب اظهر بدرنا لا تعبدوا اربابکم ما لی اله غیره نال البرا یا خیره طاب الموافی سیره لا تخسرو اعقابکم بوی دل آید از سخن دل حاصل آید از سخن تا مقبل آید از سخن لا تهتکوا جلبابکم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۸ رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم لا تغفلوا عن حینکم لا تهدموا دارینکم اخواننا اخواننا ان الزمان خاننا لا تنسؤا هجراننا لا تهدموا دارینکم قد فاتنا اعمارنا و استنسیت اخبارنا و استثقلت اوزارنا لا تهدموا دارینکم استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکم و استعشقوا ایمانکم لا تهدموا دارینکم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۹ اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکم و لو لاکم و لقیاکم لما کنا بودایکم دخلنا دارکم سکری فشکرا ربنا شکرا ذکرتم عهدنا ذکرا و نادانا منادیکم خرجنا من قری الوادی دخلنا القصر یا حادی توافیتم بمیعادی و باح الراح ساقیکم فاخف القصر لا تبدی و من یسیلک لا تهدی فانت الغوث و المجدی اذا ناجی مناجیکم و تسقینا و تشفینا و مثل السر تخفینا و هذا کله فضل فانا لا نکافیکم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۰ اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام فاشربوا من کاس خلد و اترکوا کل الطعام اشبعوا من غیر اکل و اسمعوا من غیر اذن و انطقوا من غیر حرف و اسکتوا تم الکلام ایها العشاق طیبوا و اسکروا من کأسنا و ارکبوا ظهر المعالی و ادخلوا بین الزحام انهضوا نادی المنادی الصلا این الرجال جاء کم نادی القیامه فی الهوی نعم القیام اشربوا سقیا لکم ثم اطربوا غنما لکم ان هذا یوم عید عیدوا بعد الصیام وافقونا وافقونا فی طریق الاتحاد انما نحن کنهر فرقوه و السلام یا ندیمی سل سبیلا نحو عین السلسبیل قم لنا نفتح جنانا من جنان یا غلام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۱ قد رجعنا قد رجعنا جاییا من طورکم انظرونا انظرونا نقتبس من نورکم کل من یرجو وجودا یغتنم من جودکم کل من ارداه عسر نال من میسورکم لیس یشقی بالرزایا من یکن محفوظکم لا یبالی بالبرایا خاضعی منصورکم حارت ابصار البرایا فی بدیهیاتکم من یلاقی من یسوق الخیل فی مستورکم لیس یهدی قلبنا الا نسیم منکم لیس یجلی طرفنا الا بقربی دورکم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۲ ظننتم ایا عذال ان قد عدلتم تظنون ان الحق فیما عذلتم و ما ضاء ذاک البدر الا لاهله و غادرکم انواره فضللتم فما مل من ذاق الصبابه و الهوی و انکم ما ذقتم فمللتم و ان ذقتموا ما ذقتموه بحقها و لا مشرب العشاق یوما وصلتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۳ فان وفق الله الکریم وصالکم و عاین روحی حسنکم و جمالکم تصدقت بالروح العزیز لشکرها فبالله ارحموا ذلی و عشقی فما لکم الی کم اقاسی هجرکم و فراقکم الی کم اؤانس طیفکم و خیالکم تناقص صبری بازدیاد ملالکم فیالیتنی افننی کصبری ملالکم عمی العین من تذکارها حرکاتکم و غنجاتها ویلاکم و دلالکم رآنی الهوی یوما الاعب غفلتی فصاح علینا صیحه العشق والکم لقد جاء من تبریز روح مجسم الا فانثروا فی حب نعلیه ما لکم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۴ علی اهل نجد الثنا و سلام و عیشتنا فی غیرهم لحرام فضیلته للفاضلین بصیره ملاحته للعاشقین قوام بصیره اهل الله منه مکحل و عشره اهل الحق فیه مدام ایا ساکنیها من فضیله سیدی لکم عیشه مرضیه و دوام و لو لا حجاب العز ارخی ملیکنا لکان علی باب الملیک زحام ملیک اذا لاحت شعاشع خده لا صبح حیا صخره و رخام سقی الله وقتا انطقانا کلامه ففی الروح من ذاک الکلام کلام غدا آلفا قلبی یقوم لامره وقدی من عذل العواذل لام

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۵ بیا بیا دلدار من دلدار من درآ درآ در کار من در کار من تویی تویی گلزار من گلزار من بگو بگو اسرار من اسرار من بیا بیا درویش من درویش من مرو مرو از پیش من از پیش من تویی تویی هم کیش من هم کیش من تویی تویی هم خویش من هم خویش من هر جا روم با من روی با من روی هر منزلی محرم شوی محرم شوی روز و شبم مونس تویی مونس تویی دام مرا خوش آهویی خوش آهویی ای شمع من بس روشنی بس روشنی در خانه ام چون روزنی چون روزنی تیر بلا چون دررسد چون دررسد هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی صبر مرا برهم زدی برهم زدی عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی دل را کجا پنهان کنم پنهان کنم در دلبری تو بی حدی تو بی حدی ای فخر من سلطان من سلطان من فرمان ده و خاقان من خاقان من چون سوی من میلی کنی میلی کنی روشن شود چشمان من چشمان من هر جا توی جنت بود جنت بود هر جا روی رحمت بود رحمت بود چون سایه ها در چاشتگه در چاشتگه فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود فضل خدا همراه تو همراه تو امن و امان خرگاه تو خرگاه تو بخشایش و حفظ خدا حفظ خدا پیوسته در درگاه تو درگاه تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۶ دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو وز چشم من بیرون مشو ای شعله ی تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من بی پا و سر کردی مرا بی خواب وخور کردی مرا سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو ای شاخ ها آبست تو ای باغ بی پایان من یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من ای جان پیش از جان ها وی کان پیش از کان ها ای آن پیش از آن ها ای آن من ای آن من منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی اندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من بر بوی شاهنشاه من شد رنگ وبو حیران من جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۷ گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون بنوشت توقیعت خدا کالآخرون السابقون زرین شده طغرای او ز انا فتحناهای او سر کرده صورت های او از بحر جان آبگون آدم دگربار آمده بر تخت دین تکیه زده در سجده شکر آمده سرهای نحن الصافون رستم که باشد در جهان در پیش صف عاشقان شبدیز می رانند خوش هر روز در دریای خون هر سو دو صد ببریده سر در بحر خون زان کر و فر رقصان و خندان چون شکر ز انا الیه راجعون گر سایه عاشق فتد بر کوه سنگین برجهد نه چرخ صدق ها زند تو منکری نک آزمون بر کوه زد اشراق او بشنو تو چاقاچاق او خود کوه مسکین که بود آن جا که شد موسی زبون خود پیش موسی آسمان باشد کمینه نردبان کو آسمان کو ریسمان کو جان کو دنیای دون تن را تو مشتی کاه دان در زیر او دریای جان گرچه ز بیرون ذره ای صد آفتابی از درون خورشیدی و زرین طبق دیگ تو را پخته است حق مطلوب بودی در سبق طالب شدستی تو کنون او پار کشتی کاشته امسال برگ افراشته سر از زمین برداشته بر خویش می خواند فسون جان مست گشت از کاس او ای شاد کاس و طاس او طاسی که بهر سجده اش شد طشت گردون سرنگون ای شمس تبریز از کرم ای رشک فردوس و ارم تا چنگ اندر من زدی در عشق گشتم ارغنون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۸ تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون تا کی زنی بر خانه ها تو قفل با دندانه ها تا چند چینی دانه ها دام اجل کردت زبون شد اسب و زین نقره گین بر مرکب چوبین نشین زین بر جنازه نه ببین دستان این دنیای دون برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون دزدیده چشمک می زدی همراز خوبان می شدی دستک زنان می آمدی کو یک نشان ز آن ها کنون ای کرده بر پاکان زنخ امروز بستندت زنخ فرزند و اهل و خانه ات از خانه کردندت برون کو عشرت شب های تو کو شکرین لب های تو کو آن نفس کز زیرکی بر ماه می خواندی فسون کو صرفه و استیزه ات بر نان و بر نان ریزه ات کو طوق و کو آویزه ات ای در شکافی سرنگون کو آن فضولی های تو کو آن ملولی های تو کو آن نغولی های تو در فعل و مکر ای ذوفنون این باغ من آن خان من این آن من آن آن من ای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون کو آن دم دولت زدن بر این و آن سبلت زدن کو حمله ها و مشت تو وان سرخ گشتن از جنون هرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تو نابوده مهراندوز تو از خالق ریب المنون امروز ضربت ها خوری وز رفته حسرت ها خوری زان اعتقاد سرسری زان دین سست بی سکون زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدا زان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چون چون آینه باش ای عمو خوش بی زبان افسانه گو زیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۹ ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان نک ساربان برخاسته قطارها آراسته از ما حلالی خواسته چه خفته اید ای کاروان این بانگ ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس هر لحظه ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان زین شمع های سرنگون زین پرده های نیلگون خلقی عجب آید برون تا غیب ها گردد عیان زین چرخ دولابی تو را آمد گران خوابی تو را فریاد از این عمر سبک زنهار از این خواب گران ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش کشان اندر کشاکش های او نوش است ناخوش های او آب است آتش های او بر وی مکن رو را گران در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او از حیله بسیار او این ذره ها لرزان دلان ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان تخم دغل می کاشتی افسوس ها می داشتی حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان ای خر به کاه اولی تری دیگی سیاه اولی تری در قعر چاه اولی تری ای ننگ خانه و خاندان در من کسی دیگر بود کاین خشم ها از وی جهد گر آب سوزانی کند زآتش بود این را بدان در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من با کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بود این رمز گفتی بس بود دیگر مگو در کش زبان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۰ دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن صد حور خوش داری ولی بنگر یکی داری چو من گفتم صلای ماجرا ما را نمی پرسی چرا گفتا که پرسش های ما بیرون ز گوش است و دهن گفتم ز پرسش تو بحل باری اشارت را مهل گفت از اشارت های دل هم جان بسوزد هم بدن گفتم که چونی در سفر گفتا که چون باشد قمر سیمین بر و زرین کمر چشم و چراغ مرد و زن گشتن به گرد خود خطا الا جمال قطب را او را روا باشد روا کو ره رو است اندر وطن هم ساربان هم اشتران مستند از آن صاحب قران ای ساربان منزل مکن جز بر در آن یار من ای عشرت و ای ناز ما ای اصل و ای آغاز ما آخر چه داند راز ما جان حسن یا بوالحسن ای عشق تو در جان من چون آفتاب اندر حمل وی صورتت در چشم من همچون عقیق اندر یمن چون اولین و آخرین در حشر جمع آید یقین از تو نباشد خوبتر در جمله آن انجمن مجنون چو بیند مر تو را لیلی بر او کاسد شود لیلی چو بیند مر تو را گردد چو مجنون ممتحن در جست و جوی روی تو در پای گل بس خارها ای یاس من گوید همی اندر فراقت یاسمن گر آفتاب روی تو روزی ده ما نیستی ذرات کونین از طمع کی باز کردندی دهن حیوان چو قربانی بود جسمش ز جان فانی بود پس شرحه های گوشتش زنده شود زین بابزن آتش بگوید شرحه را سر حیاتات بقا کای رسته از جان فنا بر جان بی آزار زن نعره زنند آن شرحه ها یا لیت قومی یعلمون گر نعره شان این سو رسد نی گبر ماند نی وثن نی ترس ماند در دلی نی پای ماند در گلی لبیک لبیک و بلی می گوی و می رو تا وطن هست این سخن را باقیی در پرده مشتاقیی پیدا شود گر ساقیی ما را کند بی خویشتن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۱ بویی همی آید مرا مانا که باشد یار من بر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من کی یاد من رفت از دلش ای در دل و جان منزلش هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من خاصه کنون از جوش او زان جوش بی روپوش او رحمت چو جیحون می رود در قلزم اسرار من پرده ست بر احوال من این گفتن و این قال من ای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار من کو نعره ای یا بانگی اندر خور سودای من کو آفتابی یا مهی ماننده انوار من این را رها کن قیصری آمد ز روم اندر حبش تا زنگ را برهم زند در بردن زنگار من نظاره کن کز بام او هر لحظه ای پیغام او از روزن دل می رسد در جان آتشخوار من لاف وصالش چون زنم شرح جمالش چون کنم کان طوطیان سر می کشند از دام این گفتار من اندرخور گفتار من منگر به سوی یار من سینای موسی را نگر در سینه افگار من امشب در این گفتارها رمزی از آن اسرارها در پیش بیداران نهد آن دولت بیدار من آن پیل بی خواب ای عجب چون دید هندستان به شب لیلی درآمد در طلب در جان مجنون وار من امشب ز سیلاب دلم ویران شود آب و گلم کآمد به میرابی دل سرچشمه انهار من بر گوش من زد غره ای زان مست شد هر ذره ای بانگ پریدن می رسد زان جعفر طیار من یا رب به غیر این زبان جان را زبانی ده روان در قطع و وصل وحدتت تا بسکلد زنار من صبر از دل من برده ای مست و خرابم کرده ای کو علم من کو حلم من کو عقل زیرکسار من این را بپوشان ای پسر تا نشنود آن سیمبر ای هر چه غیر داد او گر جان بود اغیار من ای دلبر بی جفت من ای نامده در گفت من این گفت را زیبی ببخش از زیور ای ستار من ای طوطی هم خوان ما جز قند بی چونی مخا نی عین گو و نی عرض نی نقش و نی آثار من از کفر و از ایمان رهد جان و دلم آن سو رود دوزخ بود گر غیر آن باشد فن و کردار من ای طبله ام پر شکرت من طبل دیگر چون زنم ای هر شکن از زلف تو صد نافه و عطار من مهمانیم کن ای پسر این پرده می زن تا سحر این است لوت و پوت من باغ و رز و دینار من خفته دلم بیدار شد مست شبم هشیار شد برقی بزد بر جان من زان ابر با مدرار من در اولین و آخرین عشقی بننمود این چنین ابصار عبرت دیده را ای عبرة الابصار من بس سنگ و بس گوهر شدم بس مؤمن و کافر شدم گه پا شدم گه سر شدم در عودت و تکرار من روزی برون آیم ز خود فارغ شوم از نیک و بد گویم صفات آن صمد با نطق در انبار من جانم نشد زین ها خنک یا ذاالسماء و الحبک ای گلرخ و گلزار من ای روضه و ازهار من امشب چه باشد قرن ها ننشاند آن نار و لظی من آب گشتم از حیا ساکن نشد این نار من هر دم جوان تر می شوم وز خود نهان تر می شوم همواره آن تر می شوم از دولت هموار من چون جزو جانم کل شوم خار گلم هم گل شوم گشتم سمعنا قل شوم در دوره دوار من ای کف زنم مختل مشو وی مطربم کاهل مشو روزی بخواهد عذر تو آن شاه باایثار من روزی شوی سرمست او روزی ببوسی دست او روزی پریشانی کنی در عشق چون دستار من کرده ست امشب یاد او جان مرا فرهاد او فریاد از این قانون نو کاشکست چنگش تار من مجنون که باشد پیش او لیلی بود دل ریش او ناموس لیلییان برد لیلی خوش هنجار من دست پدر گیر ای پسر با او وفا کن تا سحر کامشب منم اندر شرر زان ابر آتشبار من زان می حرام آمد که جان بی صبر گردد در زمان نحس زحل ندهد رهش در دید مه دیدار من جان گر همی لرزد از او صد لرزه را می ارزد او کو دیده های موج جو در قلزم زخار من من تا قیامت گویمش ای تاجدار پنج و شـش حیرت همی حیران شود در مبعث و انشار من خواهی بگو خواهی مگو صبری ندارم من از او ای روی او امسال من ای زلف جعدش پار من خلقان ز مرگ اندر حذر پیشش مرا مردن شکر ای عمر بی او مرگ من وی فخر بی او عار من آه از مه مختل شده وز اختر کاهل شده از عقده من فارغ شده بی دانش فوار من بر قطب گردم ای صنم از اختران خلوت کنم کو صبح مصبوحان من کو حلقه احرار من پهلو بنه ای ذوالبیان با پهلوان کاهلان بیزار گشتم زین زبان وز قطعه و اشعار من جز شمس تبریزی مگو جز نصر و پیروزی مگو جز عشق و دلسوزی مگو جز این مدان اقرار من

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۲ این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این آن جان جان افزاست این یا جنت المأواست این ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این مست و پریشان توام موقوف فرمان توام اسحاق قربان توام این عید قربانی است این رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این گل های سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کند داور سلیمان می کند یا حکم دیوانی است این ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است این هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود چون گوی شو بی دست و پا هنگام وحدانی است این گویی شوی بی دست و پا چوگان او پایت شود در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۳ این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین از آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین بی هوشی جان هاست این یا گوهر کان هاست این یا سرو بستان هاست این یا صورت روح الامین سرمستی جان جهان معشوقه چشم و دهان ویرانی کسب و دکان یغماجی تقوا و دین خورشید و ماه از وی خجل گوهر نثار سنگ دل کز بیم او پشمین شود هر لحظه کوه آهنین خورشید اندر سایه اش افزون شده سرمایه اش صد ماه اندر خرمنش چون نسر طایر دانه چین بسم الله ای روح البقا بسم الله ای شیرین لقا بسم الله ای شمس الضحا بسم الله ای عین الیقین هین روی ها را تاب ده هین کشت دل را آب ده نعلین برون کن برگذر بر تارک جان ها نشین ای هوش ما از خود برو وی گوش ما مژده شنو وی عقل ما سرمست شو وی چشم ما دولت ببین ایوب را آمد نظر یعقوب را آمد پسر خورشید شد جفت قمر در مجلس آ عشرت گزین من کیسه ها می دوختم در حرص زر می سوختم ترک گدارویی کنم چون گنج دیدم در کمین ای شهسوار امر قل ای پیش عقلت نفس کل چون کودکی کز کودکی وز جهل خاید آستین چون بیندش صاحب نظر صدتو شود او را بصر دستک زنان بالای سر گوید که یا نعم المعین در سایه سدره نظر جبریل خو آمد بشر درخورد او نبود دگر مهمانی عجل سمین بر خوان حق ره یافت او با خاصگان دریافت او بنهاده بر کف ها طبق بهر نثارش حور عین این نامه اسرار جان تا چند خوانی بر چپان این نامه می پرد عیان تا کف اصحاب الیمین

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۴ ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن نوحه کنان از هر طرف صد بی زبان صد بی زبان هرگز نباشد بی سبب گریان دو چشم و خشک لب نبود کسی بی درد دل رخ زعفران رخ زعفران حاصل درآمد زاغ غم در باغ و می کوبد قدم پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان کو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمن کو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوان کو میوه ها را دایگان کو شهد و شکر رایگان خشک است از شیر روان هر شیردان هر شیردان کو بلبل شیرین فنم کو فاخته کوکوزنم طاووس خوب چون صنم کو طوطیان کو طوطیان خورده چو آدم دانه ای افتاده از کاشانه ای پریده تاج و حله شان زین افتنان زین افتنان گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان جمله درختان صف زده جامه سیه ماتم زده بی برگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان ای لک لک و سالار ده آخر جوابی بازده در قعر رفتی یا شدی بر آسمان بر آسمان گفتند ای زاغ عدو آن آب بازآید به جو عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان ای زاغ بیهوده سخن سه ماه دیگر صبر کن تا دررسد کوری تو عید جهان عید جهان ز آواز اسرافیل ما روشن شود قندیل ما زنده شویم از مردن آن مهر جان آن مهر جان تا کی از این انکار و شک کان خوشی بین و نمک بر چرخ پرخون مردمک بی نردبان بی نردبان میرد خزان همچو دد بر گور او کوبی لگد نک صبح دولت می دمد ای پاسبان ای پاسبان صبحا جهان پرنور کن این هندوان را دور کن مر دهر را محرور کن افسون بخوان افسون بخوان ای آفتاب خوش عمل بازآ سوی برج حمل نی یخ گذار و نی وحل عنبرفشان عنبرفشان گلزار را پرخنده کن وان مردگان را زنده کن مر حشر را تابنده کن هین العیان هین العیان از حبس رسته دانه ها ما هم ز کنج خانه ها آورده باغ از غیب ها صد ارمغان صد ارمغان گلشن پر از شاهد شود هم پوستین کاسد شود زاینده و والد شود دور زمان دور زمان لک لک بیاید با یدک بر قصر عالی چون فلک لک لک کنان کالملک لک یا مستعان یا مستعان بلبل رسد بربط زنان وان فاخته کوکوکنان مرغان دیگر مطرب بخت جوان بخت جوان من زین قیامت حاملم گفت زبان را می هلم می ناید اندیشه دلم اندر زبان اندر زبان خاموش و بشنو ای پدر از باغ و مرغان نو خبر پیکان پران آمده از لامکان از لامکان

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۵ هین دف بزن هین کف بزن کاقبال خواهی یافتن مردانه باش و غم مخور ای غمگسار مرد و زن قوت بده قوت ستان ای خواجه بازارگان صرفه مکن صرفه مکن در سود مطلق گام زن گر آب رو کمتر شود صد آب رو محکم شود جان زنده گردد وارهد از ننگ گور و گورکن امروز سرمست آمدی ناموس را برهم زدی هین شعله زن ای شمع جان ای فارغ از ننگ لگن درسوختم این دلق را رد و قبول خلق را گو سرد شو این بوالعلا گو خشم گیر آن بوالحسن گر تو مقامرزاده ای در صرفه چون افتاده ای صرفه گری رسوا بود خاصه که با خوب ختن صد جان فدای یار من او تاج من دستار من جنت ز من غیرت برد گر درروم در گولخن آن گولخن گلشن شود خاکسترش سوسن شود چون خلق یار من شود کان می نگنجد در دهن فرمان یار خود کنم خاموش باشم تن زنم من چون رسن بازی کنم اندر هوای آن رسن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۶ دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن صد حور کش داری ولی بنگر یکی داری چو من قدر لبم نشناختی با من دغاها باختی اینک چنین بگداختی حیران فی هذا الزمن ای فتنه ها انگیخته بر خلق آتش ریخته وز آسمان آویخته بر هر دلی پنهان رسن در بحر صاف پاک تو جمله جهان خاشاک تو در بحر تو رقصان شده خاشاک نقش مرد و زن خاشاک اگر گردان بود از موج جان از جا مرو سرنای خود را گفته تو من دم زنم تو دم مزن بس شمع ها افروختی بیرون ز سقف آسمان بس نقش ها بنگاشتی بیرون ز شهر جان و تن ای بی خیال روی تو جمله حقیقت ها خیال ای بی تو جان اندر تنم چون مرده ای اندر کفن بی نور نورافروز او ای چشم من چیزی مبین بی جان جان انگیز او ای جان من رو جان مکن گفتم صلای ماجرا ما را نمی پرسی چرا گفتا که پرسش های ما بیرون ز گوش است و دهن ای سایه معشوق را معشوق خود پنداشته ای سال ها نشناخته تو خویش را از پیرهن تا جان بااندازه ات بر جان بی اندازه زد جانت نگنجد در بدن شمعت نگنجد در لگن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۷ ای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار من ای دل نمی ترسی مگر از یار بی زنهار من ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من نشنیده ای شب تا سحر آن ناله های زار من یادت نمی آید که او می کرد روزی گفت گو می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی جام تو بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 29 · Qur'an & Sunnah