Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵ از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا او مسیح روزگار و درد چشمم بی دوا گرچه درد عشق او خود راحت جان منست خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتش است می بسوزد هر دو عالم را ز آتش های لا گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار تا کند پاکت ز هستی هست گردی ز اجتبا عاقبت بینی مکن تا عاقبت بینی شوی تا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی تا ببینی هستی ات چون از عدم سر برزند روح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دید گشته در هستی شهید و در عدم او مرتضی آن عدم نامی که هستی موج ها دارد از او کز نهیب و موج او گردان شد صد آسیا اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از این تو بگویی صوفیم صوفی بخواند مامضی از میان شمع بینی برفروزد شمع تو نور شمعت اندرآمیزد به نور اولیا مر تو را جایی برد آن موج دریا در فنا دررباید جانت را او از سزا و ناسزا لیک از آسیب جانت وز صفای سینه ات بی تو داده باغ هستی را بسی نشو و نما در جهان محو باشی هست مطلق کامران در حریم محو باشی پیشوا و مقتدا دیده های کون در رویت نیارد بنگرید تا که نجهد دیده اش از شعشعه آن کبریا ناگهان گردی بخیزد زان سوی محو فنا که تو را وهمی نبوده زان طریق ماورا شعله های نور بینی از میان گردها محو گردد نور تو از پرتو آن شعله ها زو فروآ تو ز تخت و سجده ای کن زانک هست آن شعاع شمس دین شهریار اصفیا ور کسی منکر شود اندر جبین او نگر تا ببینی داغ فرعونی بر آن جا قد طغی تا نیارد سجده ای بر خاک تبریز صفا کم نگردد از جبینش داغ نفرین خدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶ ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف تو ای گشاد مشکلم بیا بیا بیا بیا از ره منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو ای تو راه و منزلم بیا بیا بیا بیا درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل در میان آن گلم بیا بیا بیا بیا تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم از جمالت غافلم بیا بیا بیا بیا تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی ای عجوبه واصلم بیا بیا بیا بیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷ ای هوس های دلم باری بیا رویی نما ای مراد و حاصلم باری بیا رویی نما مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف تو ای گشاد مشکلم باری بیا رویی نما از ره و منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو ای تو راه و منزلم باری بیا رویی نما درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل در میان آن گلم باری بیا رویی نما تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم از جمالت غافلم باری بیا رویی نما تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی ای عجوبه واصلم باری بیا رویی نما
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸ امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها با کسی باید که روحش هست صافی صفا چون تغیر هست در جان وقت جنگ و آشتی آن نه یک روحست تنها بلک گشتستند جدا چون بخواهد دل سلام آن یکی همچون عروس مر زفاف صحبت داماد دشمن روی را باز چون میلی بود سویی بدان ماند که او میل دارد سوی داماد لطیف دلربا از نظرها امتزاج و از سخن ها امتزاج وز حکایت امتزاج و از فکر آمیزها همچنانک امتزاج ظاهرست اندر رکوع وز تصافح وز عناق و قبله و مدح و دعا بر تفاوت این تمازج ها ز میل و نیم میل وز سر کره و کراهت وز پی ترس و حیا آن رکوع باتأنی وان ثنای نرم نرم هم مراتب در معانی در صورها مجتبا این همه بازیچه گردد چون رسیدی در کسی کش سما سجده اش برد وان عرش گوید مرحبا آن خداوند لطیف بنده پرور شمس دین کو رهاند مر شما را زین خیال بی وفا با عدم تا چند باشی خایف و امیدوار این همه تأثیر خشم اوست تا وقت رضا هستی جان اوست حقا چونک هستی زو بتافت لاجرم در نیستی می ساز با قید هوا گه به تسبیع هوا و گه به تسبیع خیال گه به تسبیع کلام و گه به تسبیع لقا گه خیال خوش بود در طنز همچون احتلام گه خیال بد بود همچون که خواب ناسزا وانگهی تخییل ها خوشتر از این قوم رذیل اینت هستی کو بود کمتر ز تخییل عما پس از آن سوی عدم بدتر از این از صد عدم این عدم ها بر مراتب بود همچون که بقا تا نیاید ظل میمون خداوندی او هیچ بندی از تو نگشاید یقین می دان دلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹ ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار را داد گلزار جمالت جان شیرین خار را ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو در سجودافتادگان و منتظر مر بار را عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها کس ندیدی خالی از گل سال ها گلزار را محو می گردد دلم در پرتو دلدار من می نتانم فرق کردن از دلم دلدار را دایما فخرست جان را از هوای او چنان کو ز مستی می نداند فخر را و عار را هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد ای وصال موسی وش اندرربا این مار را ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو رشک نور باقی ست صد آفرین این نار را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰ مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را که سزا نیست سلح ها به جز از تیغ زنان را چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر که وی از سنگ کشیدن بشکستست میان را زر و سیم و در و گوهر نه که سنگیست مزور ز پی سنگ کشیدن چو خری ساخته جان را منشین با دو سه ابله که بمانی ز چنین ره تو ز مردان خدا جو صفت جان و جهان را سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی که در آن چشم بیابی گهر عین و عیان را تو در آن سایه بنه سر که شجر را کند اخضر که بدان جاست مجاری همگی امن و امان را گذر از خواب برادر به شب تیره چو اختر که به شب باید جستن وطن یار نهان را به نظربخش نظر کن ز میش بلبله تر کن سوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را بپران تیر نظر را به مؤثر ده اثر را تبع تیر نظر دان تن مانند کمان را چو عدواید تو گردد چو کرم قید تو گردد چو یقین صید تو گردد بدران دام گمان را سوی حق چون بشتابی تو چو خورشید بتابی چو چنان سود بیابی چه کنی سود و زیان را هله ای ترش چو آلو بشنو بانگ تعالوا که گشادست به دعوت مه جاوید دهان را من از این فاتحه بستم لب خود باقی از او جو که درآکند به گوهر دهن فاتحه خوان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱ چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را که بدر پرده تن را و ببین مشعله ها را تو چرا منکر نوری مگر از اصل تو کوری وگر از اصل تو دوری چه از این مشعله ها را خردا چند به هوشی خردا چند بپوشی تو عزبخانه مه را تو چنین مشعله ها را بنگر رزم جهان را بنگر لشکر جان را که به مردی بگشادند کمین مشعله ها را تو اگر خواب درآیی ور از این باب درآیی تو بدانی و ببینی به یقین مشعله ها را تو صلاح دل و دین را چو بدان چشم ببینی به خدا روح امینی و امین مشعله ها را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲ تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را به سلاح احدی تو ره ما را بزدی تو همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را بطلب امن و امان را بگزین گوش گران را بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳ بروید ای حریفان بکشید یار ما را به من آورید آخر صنم گریزپا را به ترانه های شیرین به بهانه های زرین بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را به مبارکی و شادی چو نگار من درآید بنشین نظاره می کن تو عجایب خدا را چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان که رخ چو آفتابش بکشد چراغ ها را برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من برسان سلام و خدمت تو عقیق بی بها را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴ چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد که فکند در دماغم هوسش هزار سودا همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نی چه روم چه روی آرم به برون و یار این جا که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا نظری به سوی خویشان نظری برو پریشان نظری بدان تمنا نظری بدین تماشا چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو دارد به میان حبس بستان و که خاصه یوسف ما بدود به چشم و دیده سوی حبس هر کی او را ز چنین شکرستانی برسد چنین تقاضا من از اختران شنیدم که کسی اگر بیابد اثری ز نور آن مه خبری کنید ما را چو بدین گهر رسیدی رسدت که از کرامت بنهی قدم چو موسی گذری ز هفت دریا خبرش ز رشک جان ها نرسد به ماه و اختر که چو ماه او برآید بگدازد آسمان ها خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندم چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵ اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا بستان ز من شرابی که قیامت است حقا چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول دومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را غم و مصلحت نماند همه را فرو دراند پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگی بجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا بده آن می رواقی هله ای کریم ساقی چو چنان شوم بگویم سخن تو بی محابا قدحی گران به من ده به غلام خویشتن ده بنگر که از خمارت نگران شدم به بالا نگران شدم بدان سو که تو کرده ای مرا خو که روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶ چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا ز بگاه میر خوبان به شکار می خرامد که به تیر غمزه او دل ما شکار بادا به دو چشم من ز چشمش چه پیام هاست هر دم که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین که برو که روزگارت همه بی قرار بادا نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاری که به خون ماست تشنه که خداش یار بادا تن ما به ماه ماند که ز عشق می گدازد دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا به گداز ماه منگر به گسستگی زهره تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا چه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویش چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزد به عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد که قوام بندگانت به جز این چهار بادا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷ کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا دست خود بر سر رنجور بنه که چونی از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زده ست گستران بر سر او سایه احسان و رضا این مقصر به دو صد رنج سزاوار شده ست لیک ز آن لطف به جز عفو و کرم نیست سزا آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا تا تو برداشته ای دل ز من و مسکن من بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی سپه رنج گریزند و نمایند قفا به طبیبش چه حواله کنی ای آب حیات از همان جا که رسد درد همان جاست دوا همه عالم چو تنند و تو سر و جان همه کی شود زنده تنی که سر او گشت جدا ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگان جوی ما خشک شده ست آب از این سو بگشا جز از این چند سخن در دل رنجور بماند تا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸ ای بروییده به ناخواست به مانند گیا چون تو را نیست نمک خواه برو خواه بیا هر که را نیست نمک گرچه نماید خدمت خدمت او به حقیقت همه زرقست و ریا برو ای غصه دمی زحمت خود کوته کن باده عشق بیا زود که جانت بزیا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹ رو ترش کن که همه روترشانند این جا کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی ور نه بدنام کنی آینه را ای مولا تا که هشیاری و با خویش مدارا می کن چونک سرمست شدی هر چه که بادا بادا ساغری چند بخور از کف ساقی وصال چونک بر کار شدی برجه و در رقص درآ گرد آن نقطه چو پرگار همی زن چرخی این چنین چرخ فریضه ست چنین دایره را بازگو آنچ بگفتی که فراموشم شد سلم الله علیک ای مه و مه پاره ما سلم الله علیک ای همه ایام تو خوش سلم الله علیک ای دم یحیی الموتی چشم بد دور از آن رو که چو بربود دلی هیچ سودش نکند چاره و لا حول و لا ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده ایم ماه را از رخ پرنور بود جود و سخا ماه بشنود دعای من و کف ها برداشت پیش ماه تو و می گفت مرا نیز مها مه و خورشید و فلک ها و معانی و عقول سوی ما محتشمانند و به سوی تو گدا غیرتت لب بگزید و به دلم گفت خموش دل من تن زد و بنشست و بیفکند لوا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰ تا به شب ای عارف شیرین نوا آن مایی آن مایی آن ما تا به شب امروز ما را عشرتست الصلا ای پاکبازان الصلا درخرام ای جان جان هر سماع مه لقایی مه لقایی مه لقا در میان شکران گل ریز کن مرحبا ای کان شکر مرحبا عمر را نبود وفا الا تو عمر باوفایی باوفایی باوفا بس غریبی بس غریبی بس غریب از کجایی از کجایی از کجا با که می باشی و همراز تو کیست با خدایی با خدایی با خدا ای گزیده نقش از نقاش خود کی جدایی کی جدایی کی جدا با همه بیگانه ای و با غمش آشنایی آشنایی آشنا جزو جزو تو فکنده در فلک ربنا و ربنا و ربنا دل شکسته هین چرایی برشکن قلب ها و قلب ها و قلب ها آخر ای جان اول هر چیز را منتهایی منتهایی منتها یوسفا در چاه شاهی تو و لیک بی لوایی بی لوایی بی لوا چاه را چون قصر قیصر کرده ای کیمیایی کیمیایی کیمیا یک ولی کی خوانمت که صد هزار اولیایی اولیایی اولیا حشرگاه هر حسینی گر کنون کربلایی کربلایی کربلا مشک را بربند ای جان گرچه تو خوش سقایی خوش سقایی خوش سقا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱ چون نمایی آن رخ گلرنگ را از طرب در چرخ آری سنگ را بار دیگر سر برون کن از حجاب از برای عاشقان دنگ را تا که دانش گم کند مر راه را تا که عاقل بشکند فرهنگ را تا که آب از عکس تو گوهر شود تا که آتش واهلد مر جنگ را من نخواهم ماه را با حسن تو وان دو سه قندیلک آونگ را من نگویم آینه با روی تو آسمان کهنه پرزنگ را دردمیدی و آفریدی باز تو شکل دیگر این جهان تنگ را در هوای چشم چون مریخ او ساز ده ای زهره باز آن چنگ را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲ در میان عاشقان عاقل مبا خاصه اندر عشق این لعلین قبا دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا گر درآید عاقلی گو راه نیست ور درآید عاشقی صد مرحبا مجلس ایثار و عقل سخت گیر صرفه اندر عاشقی باشد وبا ننگ آید عشق را از نور عقل بد بود پیری در ایام صبا خانه بازآ عاشقا تو زوترک عمر خود بی عاشقی باشد هبا جان نگیرد شمس تبریزی به دست دست بر دل نه برون رو قالبا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳ از یکی آتش برآوردم تو را در دگر آتش بگستردم تو را از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن آخر فروخوردم تو را با منی وز من نمی داری خبر جادو ام من جادویی کردم تو را تا نیفتد بر جمالت چشم بد گوش مالیدم بیازردم تو را دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داد این کف دست جوانمردم تو را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴ ز آتش شهوت برآوردم تو را و اندر آتش بازگستردم تو را از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن من هم فروخوردم تو را با منی وز من نمی دانی خبر چشم بستم جادوی کردم تو را تا نیازارد تو را هر چشم بد از برای آن بیازردم تو را رو جوامردی کن و رحمت فشان من به رحمت بس جوامردم تو را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵ از ورای سر دل بین شیوه ها شکل مجنون عاشقان زین شیوه ها عاشقان را دین و کیش دیگرست اصل و فرع و سر آن دین شیوه ها دل سخن چینست از چین ضمیر وحی جویان اندر آن چین شیوه ها جان شده بی عقل و دین از بس که دید زان پری تازه آیین شیوه ها از دغا و مکر گوناگون او شیوه ها گم کرده مسکین شیوه ها پرده دار روح ما را قصه کرد زان صنم بی کبر و بی کین شیوه ها شیوه ها از جسم باشد یا ز جان این عجب بی آن و بی این شیوه ها مرد خودبین غرقه شیوه خودست خود نبیند جان خودبین شیوه ها شمس تبریزی جوانم کرد باز تا ببینم بعد ستین شیوه ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶ روح زیتونیست عاشق نار را نار می جوید چو عاشق یار را روح زیتونی بیفزا ای چراغ ای معطل کرده دست افزار را جان شهوانی که از شهوت زهد دل ندارد دیدن دلدار را پس به علت دوست دارد دوست را بر امید خلد و خوف نار را چون شکستی جان ناری را ببین در پی او جان پرانوار را گر نبودی جان اخوان پس جهود کی جدا کردی دو نیکوکار را جان شهوت جان اخوان دان از آنک نار بیند نور موسی وار را جان شهوانی ست از بی حکمتی یاوه کرده نطق طوطی وار را گشت بیمار و زبان تو گرفت روی سوی قبله کن بیمار را قبله شمس الدین تبریزی بود نور دیده مر دل و دیدار را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷ ای بگفته در دلم اسرارها وی برای بنده پخته کارها ای خیالت غمگسار سینه ها ای جمالت رونق گلزارها ای عطای دست شادی بخش تو دست این مسکین گرفته بارها ای کف چون بحر گوهرداد تو از کف پایم بکنده خارها ای ببخشیده بسی سرها عوض چون دهند از بهر تو دستارها خود چه باشد هر دو عالم پیش تو دانه افتاده از انبارها آفتاب فضل عالم پرورت کرده بر هر ذره ای ایثارها چاره ای نبود جز از بیچارگی گرچه حیله می کنیم و چاره ها نورهای شمس تبریزی چو تافت ایمنیم از دوزخ و از نارها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸ می شدی غافل ز اسرار قضا زخم خوردی از سلحدار قضا این چه کار افتاد آخر ناگهان این چنین باشد چنین کار قضا هیچ گل دیدی که خندد در جهان کو نشد گرینده از خار قضا هیچ بختی در جهان رونق گرفت کو نشد محبوس و بیمار قضا هیچ کس دزدیده روی عیش دید کو نشد آونگ بر دار قضا هیچ کس را مکر و فن سودی نکرد پیش بازی های مکار قضا این قضا را دوستان خدمت کنند جان کنند از صدق ایثار قضا گرچه صورت مرد جان باقی بماند در عنایت های بسیار قضا جوز بشکست و بمانده مغز روح رفت در حلوا ز انبار قضا آنک سوی نار شد بی مغز بود مغز او پوسید از انکار قضا آنک سوی یار شد مسعود بود مغز جان بگزید و شد یار قضا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹ گر تو عودی سوی این مجمر بیا ور برانندت ز بام از در بیا یوسفی از چاه و زندان چاره نیست سوی زهر قهر چون شکر بیا گفتنت الله اکبر رسمی است گر تو را آن اکبری اکبر بیا چون می احمر سگان هم می خورند گر تو شیری چون می احمر بیا زر چه جویی مس خود را زر بساز گر نباشد زر تو سیمین بر بیا اغنیا خشک و فقیران چشم تر عاشقا بی شکل خشک و تر بیا گر صفت های ملک را محرمی چون ملک بی ماده و بی نر بیا ور صفات دل گرفتی در سفر همچو دل بی پا بیا بی سر بیا چون لب لعلش صلایی می دهد گر نه ای چون خاره و مرمر بیا چون ز شمس الدین جهان پرنور شد سوی تبریز آ دلا بر سر بیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰ ای تو آب زندگانی فاسقنا ای تو دریای معانی فاسقنا ما سبوهای طلب آورده ایم سوی تو ای خضر ثانی فاسقنا ماهیان جان ما زنهارخواه از تو ای دریای جانی فاسقنا از ره هجر آمده و آورده ما عجز خود را ارمغانی فاسقنا داستان خسروان بشنیده ایم تو فزون از داستانی فاسقنا در گمان و وسوسه افتاده عقل زانک تو فوق گمانی فاسقنا نیم عاقل چه زند با عشق تو تو جنون عاقلانی فاسقنا کعبه عالم ز تو تبریز شد شمس حق رکن یمانی فاسقنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱ دل چو دانه ما مثال آسیا آسیا کی داند این گردش چرا تن چو سنگ و آب او اندیشه ها سنگ گوید آب داند ماجرا آب گوید آسیابان را بپرس کاو فکند اندر نشیب این آب را آسیابان گویدت ک ای نان خوار گر نگردد این که باشد نانبا ماجرا بسیار خواهد شد خمش از خدا واپرس تا گوید تو را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲ در میان عاشقان عاقل مبا خاصه در عشق چنین شیرین لقا دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا گر درآید عاقلی گو راه نیست ور درآید عاشقی صد مرحبا عقل تا تدبیر و اندیشه کند رفته باشد عشق تا هفتم سما عقل تا جوید شتر از بهر حج رفته باشد عشق بر کوه صفا عشق آمد این دهانم را گرفت که گذر از شعر و بر شعرا برآ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳ ای دل رفته ز جا باز میا به فنا ساز و در این ساز میا روح را عالم ارواح به است قالب از روح بپرداز میا اندر آبی که بدو زنده شد آب خویش را آب درانداز میا آخر عشق به از اول اوست تو ز آخر سوی آغاز میا تا فسرده نشوی همچو جماد هم در آن آتش بگداز میا بشنو آواز روان ها ز عدم چو عدم هیچ به آواز میا راز که آواز دهد راز نماند مده آواز تو ای راز میا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴ من رسیدم به لب جوی وفا دیدم آن جا صنمی روح فزا سپه او همه خورشید پرست همچو خورشید همه بی سر و پا بشنو از آیت قرآن مجید گر تو باور نکنی قول مرا إنى وجدت ٱمرأة تملکهم وأوتيت من کل شىءۢ ولها چونک خورشید نمودی رخ خود سجده دادیش چو سایه همه را من چو هدهد بپریدم به هوا تا رسیدم به در شهر سبا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵ از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا هر ذره خاک ما را آورد در علالا سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی اشکوفه ها شکفته وز چشم بد نهفته غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا ابرت نبات بارد جورت حیات آرد درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا ای عشق با توستم وز باده تو مستم وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد سروت اگر بخوانم آن راستست الا سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد جز اصل اصل جان ها اصلی ندارد اصلا خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا گویند جمله یاران باطل شدند و مردند باطل نگردد آن کاو بر حق کند تولا این خنده های خلقان برقی ست دم بریده جز خنده ای که باشد در جان ز رب اعلا آب حیات حق است وان کاو گریخت در حق هم روح شد غلامش هم روح قدس لالا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶ ای میرآب بگشا آن چشمه روان را تا چشم ها گشاید ز اشکوفه بوستان را آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند کاندر شکم ز لطفت رقص است کودکان را اندر شکم چه باشد و اندر عدم چه باشد کاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را بر پرده های دنیا بسیار رقص کردیم چابک شوید یاران مر رقص آن جهان را جان ها چو می برقصد با کندهای قالب خاصه چو بسکلاند این کنده گران را پس ز اول ولادت بودیم پای کوبان در ظلمت رحم ها از بهر شکر جان را پس جمله صوفیانیم از خانقه رسیده رقصان و شکرگویان این لوت رایگان را این لوت را اگر جان بدهیم رایگانست خود چیست جان صوفی این گنج شایگان را چون خوان این جهان را سرپوش آسمانست از خوان حق چه گویم زهره بود زبان را ما صوفیان راهیم ما طبل خوار شاهیم پاینده دار یا رب این کاسه را و خوان را در کاسه های شاهان جز کاسه شست ما نی هر خام درنیابد این کاسه را و نان را از کاسه های نعمت تا کاسه ملوث پیش مگس چه فرق است آن ننگ میزبان را وان کس که کس بود او ناخورده و چشیده گه می گزد زبان را گه می زند دهان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷ از سینه پاک کردم افکار فلسفی را در دیده جای کردم اشکال یوسفی را نادر جمال باید کاندر زبان نیاید تا سجده راست آید مر آدم صفی را طوری چگونه طوری نوری چگونه نوری هر لحظه نور بخشد صد شمع منطفی را خورشید چون برآید هر ذره رو نماید نوری دگر بباید ذرات مختفی را اصل وجودها او دریای جودها او چون صید می کند او اشیاء منتفی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸ اینجا کسی ست پنهان خود را مگیر تنها بس تیز گوش دارد مگشا به بد زبان را بر چشمه ضمیر ت کرد آن پری وثاقی هر صورت خیالت از وی شده ست پیدا هر جا که چشمه باشد باشد مقام پریان با احتیاط باید بودن تو را در آنجا این پنج چشمه حس تا بر تنت روان است ز اشراق آن پری دان گه بسته گاه مجری وان پنج حس باطن چون وهم و چون تصور هم پنج چشمه می دان پویان به سوی مرعی هر چشمه را دو مشرف پنجاه میرابند صورت به تو نمایند اندر زمان اجلا زخمت رسد ز پریان گر باادب نباشی کاین گونه شهره پریان تندند و بی محابا تقدیر می فریبد تدبیر را که برجه مکر ش گلیم برده از صد هزار چون ما مرغان در قفس بین در شست ماهیان بین دل های نوحه گر بین زان مکرساز دانا دزدیده چشم مگشا بر هر بت از خیانت تا نفکند ز چشمت آن شهریار بینا مانده ست چند بیتی این چشمه گشت غایر برجوشد آن ز چشمه چون برجهیم فردا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹ آمد بهار جان ها ای شاخ تر به رقص آ چون یوسف اندر آمد مصر و شکر به رقص آ ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر ای شیر جو ش در رو جان پدر به رقص آ چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی از پا و سر بریدی بی پا و سر به رقص آ تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ از عشق تاج داران در چرخ او چو باران آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته رقعه ی فنا رسیده بهر سفر به رقص آ در دست جام باده آمد بتم پیاده گر نیستی تو ماده ز آن شاه نر به رقص آ پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد یوسف ز چاه آمد ای بی هنر به رقص آ تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی کای بی خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ طاووس ما در آید وان رنگ ها برآید با مرغ جان سراید بی بال و پر به رقص آ کور و کران عالم دید از مسیح مرهم گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین ا ست اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰ با آن که می رسانی آن باده بقا را بی تو نمی گوارد این جام باده ما را مطرب قدح رها کن زین گونه ناله ها کن جانا یکی بها کن آن جنس بی بها را آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را آن چاه بابلت را وان کان سحرها را باز آر بار دیگر تا کار ما شود زر از سر بگیر از سر آن عادت وفا را دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را در نورت ای گزیده ای بر فلک رسیده من دم به دم بدیده انوار مصطفا را چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را از شمس دین چون مه تبریز هست آگه بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱ بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی کز چهره می نمودی لم یتخذ ولد را چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را جام چو نار درده بی رحم وار درده تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را درده میی ز بالا در لا اله الا تا روح اله بیند ویران کند جسد را از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش چندانک خواهی اکنون می زن تو این نمد را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲ بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان ها تا وا شود چو کاسه در پیش تو دهان ها بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردها تا وارهد به گیجی این عقل ز امتحان ها ناقوس تن شکستی ناموس عقل بشکن مگذار کآن مزور پیدا کند نشان ها ور جادویی نماید بندد زبان مردم تو چون عصای موسی بگشا برو زبان ها عاشق خموش خوش تر دریا به جوش خوش تر چون آینه ست خوش تر در خامشی بیان ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳ جانا قبول گردان این جست و جوی ما را بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله تا گل سجود آرد سیمای روی ما را مخمور و مست گردان امروز چشم ما را رشک بهشت گردان امروز کوی ما را ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را ای آب زندگانی ما را ربود سیلت اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو همخوی خویش کرده ست آن باده خوی ما را گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را مهمان دیگر آمد دیگی دگر به کف کن کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را نک جوق جوق مستان در می رسند بستان مخمور چون نیاید چون یافت بوی ما را ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید گر بشنود عطارد این طرقوی ما را سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان زخمه به چنگ آور می زن سه توی ما را بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴ خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را دامی نهاده ام خوش آن قبله نظر را دیوار گوش دارد آهسته تر سخن گو ای عقل بام بر رو ای دل بگیر در را اعدا که در کمینند در غصه همینند چون بشنوند چیزی گویند همدگر را گر ذره ها نهانند خصمان و دشمنانند در قعر چه سخن گو خلوت گزین سحر را ای جان چه جای دشمن روزی خیال دشمن در خانه دلم شد از بهر رهگذر را رمزی شنید زین سر زو پیش دشمنان شد می خواند یک به یک را می گفت خشک و تر را زان روز ما و یاران در راه عهد کردیم پنهان کنیم سر را پیش افکنیم سر را ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم بی زخم های میتین پیدا نکرد زر را دریای کیسه بسته تلخ و ترش نشسته یعنی خبر ندارم کی دیده ام گهر را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵ شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را چون با زنی برانی سستی دهد میان را زیرا جماع مرده تن را کند فسرده بنگر به اهل دنیا دریاب این نشان را میران و خواجگانشان پژمرده است جانشان خاک سیاه بر سر این نوع شاهدان را دررو به عشق دینی تا شاهدان ببینی پرنور کرده از رخ آفاق آسمان را بخشد بت نهانی هر پیر را جوانی زان آشیان جانی اینست ارغوان را خامش کنی وگر نی بیرون شوم از این جا کز شومی زبانت می پوشد او دهان را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶ در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را در رقص اندرآور جان های صوفیان را خورشید و ماه و اختر رقصان به گرد چنبر ما در میان رقصیم رقصان کن آن میان را لطف تو مطربانه از کمترین ترانه در چرخ اندرآرد صوفی آسمان را باد بهار پویان آید ترانه گویان خندان کند جهان را خیزان کند خزان را بس مار یار گردد گل جفت خار گردد وقت نثار گردد مر شاه بوستان را هر دم ز باغ بویی آید چو پیک سویی یعنی که الصلا زن امروز دوستان را در سر خود روان شد بستان و با تو گوید در سر خود روان شو تا جان رسد روان را تا غنچه برگشاید با سرو سر سوسن لاله بشارت آرد مر بید و ارغوان را تا سر هر نهالی از قعر بر سر آید معراجیان نهاده در باغ نردبان را مرغان و عندلیبان بر شاخه ها نشسته چون بر خزینه باشد ادرار پاسبان را این برگ چون زبان ها وین میوه ها چو دل ها دل ها چو رو نماید قیمت دهد زبان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷ ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا بشنو ز آسمان ها حی علی الصلا درهای گلستان ز پی تو گشاده ایم در خارزار چند دوی ای برهنه پا جان را من آفریدم و دردیش داده ام آن کس که درد داده همو سازدش دوا قدی چو سرو خواهی در باغ عشق رو کاین چرخ کوژپشت کند قد تو دوتا باغی که برگ و شاخش گویا و زنده اند باغی که جان ندارد آن نیست جان فزا ای زنده زاده چونی از گند مردگان خود تاسه می نگیرد از این مردگان تو را هر دو جهان پر است ز حی حیات بخش با جان پنج روزه قناعت مکن ز ما جان ها شمار ذره معلق همی زنند هر یک چو آفتاب در افلاک کبریا ایشان چو ما ز اول خفاش بوده اند خفاش شمس گشت از آن بخشش و عطا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸ ای صوفیان عشق بدرید خرقه ها صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا کز یار دور ماند و گرفتار خار شد زین هر دو درد رست گل از امر ایتیا از غیب رو نمود صلایی زد و برفت کاین راه کوتهست گرت نیست پا روا من هم خموش کردم و رفتم عقیب گل از من سلام و خدمت ریحان و لاله را دل از سخن پر آمد و امکان گفت نیست ای جان صوفیان بگشا لب به ماجرا زان حال ها بگو که هنوز آن نیامده ست چون خوی صوفیان نبود ذکر مامضی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹ ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا شاد آمدیت از سفر خانه خدا روز از سفر به فاقه و شب ها قرار نی در عشق حج کعبه و دیدار مصطفا مالیده رو و سینه در آن قبله گاه حق در خانه خدا شده قد کان آمنا چونید و چون بدیت در این راه باخطر ایمن کند خدای در این راه جمله را در آسمان ز غلغل لبیک حاجیان تا عرش نعره ها و غریوست از صدا جان چشم تو ببوسد و بر پات سر نهد ای مروه را بدیده و بررفته بر صفا مهمان حق شدیت و خدا وعده کرده است مهمان عزیز باشد خاصه به پیش ما جان خاک اشتری که کشد بار حاجیان تا مشعرالحرام و تا منزل منا بازآمده ز حج و دل آن جا شده مقیم جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا از شام ذات جحفه و از بصره ذات عرق باتیغ و باکفن شده این جا که ربنا کوه صفا برآ به سر کوه رخ به بیت تکبیر کن برادر و تهلیل و هم دعا اکنون که هفت بار طوافت قبول شد اندر مقام دو رکعت کن قدوم را وانگه برآ به مروه و مانند این بکن تا هفت بار و باز به خانه طواف ها تا روز ترویه بشنو خطبه بلیغ وانگه به جانب عرفات آی در صلا وانگه به موقف آی و به قرب جبل بایست پس بامداد بار دگر بیست هم به جا وان گاه روی سوی منی آر و بعد از آن تا هفت بار می زن و می گیر سنگ ها از ما سلام بادا بر رکن و بر حطیم ای شوق ما به زمزم و آن منزل وفا صبحی بود ز خواب بخیزیم گرد ما از اذخر و خلیل به ما بو دهد صبا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰ نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا نام بچه ش چه باشد او خود پیش دوا ما زاده قضا و قضا مادر همه ست چون کودکان دوان شده ایم از پی قضا ما شیر از او خوریم و همه در پیش پریم گر شرق و غرب تازد ور جانب سما طبل سفر زده ست قدم در سفر نهیم در حفظ و در حمایت و در عصمت خدا در شهر و در بیابان همراه آن مهیم ای جان غلام و بنده آن ماه خوش لقا آنجاست شهر کان شه ارواح می کشد آنجاست خان و مان که بگوید خدا بیا کوته شود بیابان چون قبله او بود پیش و سپس چمن بود و سرو دلربا کوهی که در ره آید هم پشت خم دهد کای قاصدان معدن اجلال مرحبا همچون حریر نرم شود سنگلاخ راه چون او بود قلاوز آن راه و پیشوا ما سایه وار در پی آن مه دوان شدیم ای دوستان همدل و همراه الصلا دل را رفیق ما کند آن کس که عذر هست زیرا که دل سبک بود و چست و تیزپا دل مصر می رود که به کشتیش وهم نیست دل مکه می رود که نجوید مهاره را از لنگی تن ست و ز چالاکی دل ست کز تن نجست حق و ز دل جست آن وفا اما کجاست آن تن همرنگ جان شده آب و گلی شده ست بر ارواح پادشا ارواح خیره مانده که این شوره خاک بین از حد ما گذشت و ملک گشت و مقتدا چه جای مقتدا که بدان جا که او رسید گر پا نهیم پیش بسوزیم در شقا این در گمان نبود در او طعن می زدیم در هیچ آدمی منگر خوار ای کیا ما همچو آب در گل و ریحان روان شویم تا خاک های تشنه ز ما بر دهد گیا بی دست و پاست خاک جگر گرم بهر آب زین رو دوان دوان رود آن آب جوی ها پستان آب می خلد ایرا که دایه اوست طفل نبات را طلبد دایه جا به جا ما را ز شهر روح چنین جذب ها کشید در صد هزار منزل تا عالم فنا باز از جهان روح رسولان همی رسند پنهان و آشکار بازآ به اقربا یاران نو گرفتی و ما را گذاشتی ما بی تو ناخوشیم اگر تو خوشی ز ما ای خواجه این ملالت تو ز آه اقرباست با هر کی جفت گردی آنت کند جدا خاموش کن که همت ایشان پی توست تأثیر همت ست تصاریف ابتلا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱ شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما ناچار گفتنی ست تمامی ماجرا والله ز دور آدم تا روز رستخیز کوته نگشت و هم نشود این درازنا اما چنین نماید کاینک تمام شد چون ترک گوید اشپو مرد رونده را اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلی تا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را چون راه رفتنی ست توقف هلاکت ست چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ صاحب مروتی ست که جانش دریغ نیست لیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا بر ترک ظن بد مبر و متهم مکن مستیز همچو هندو بشتاب همرها کان جا در آتش است سه نعل از برای تو وان جا به گوش تست دل خویش و اقربا نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوش اندر گلوی تو رود ای یار باوفا گر در عسل نشینی تلخت کنند زود ور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا خاموش باش و راه رو و این یقین بدان سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲ هر روز بامداد سلام علیکما آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش تا دست شاه بخشد پایان زر و عطا جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهی بر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما تا زان نصیب بخشد دست مسیح عشق مر مرده را سعادت و بیمار را دوا برگ تمام یابد از او باغ عشرتی هم بانوا شود ز طرب چنگل دوتا در رقص گشته تن ز نواهای تن به تن جان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا زندان شده بهشت ز نای و ز نوش عشق قاضی عقل مست در آن مسند قضا سوی مدرس خرد آیند در سؤال کاین فتنه عظیم در اسلام شد چرا مفتی عقل کل به فتوی دهد جواب کاین دم قیامت ست روا کو و ناروا در عیدگاه وصل برآمد خطیب عشق با ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا از بحر لامکان همه جان های گوهری کرده نثار گوهر و مرجان جان ها خاصان خاص و پردگیان سرای عشق صف صف نشسته در هوسش بر در سرا چون از شکاف پرده بر ایشان نظر کند بس نعره های عشق برآید که مرحبا می خواست سینه اش که سنایی دهد به چرخ سینای سینه اش بنگنجید در سما هر چار عنصرند در این جوش همچو دیک نی نار برقرار و نه خاک و نم هوا گه خاک در لباس گیا رفت از هوس گه آب خود هوا شد از بهر این ولا از راه روغناس شده آب آتشی آتش شده ز عشق هوا هم در این فضا ارکان به خانه خانه بگشته چو بیذقی از بهر عشق شاه نه از لهو چون شما ای بی خبر برو که تو را آب روشنی ست تا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا زیرا که طالب صفت صفوت ست آب وان نیست جز وصال تو با قلزم ضیا ز آدم اگر بگردی او بی خدای نیست ابلیس وار سنگ خوری از کف خدا آری خدای نیست ولیکن خدای را این سنتی ست رفته در اسرار کبریا چون پیش آدم از دل و جان و بدن کنی یک سجده ای به امر حق از صدق بی ریا هر سو که تو بگردی از قبله بعد از آن کعبه بگردد آن سو بهر دل تو را مجموع چون نباشم در راه پس ز من مجموع چون شوند رفیقان باوفا دیوارهای خانه چو مجموع شد به نظم آن گاه اهل خانه در او جمع شد دلا چون کیسه جمع نبود باشد دریده درز پس سیم جمع چون شود از وی یکی بیا مجموع چون شوم چو به تبریز شد مقیم شمس الحقی که او شد سرجمع هر علا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳ آمد بهار خرم آمد نگار ما چون صد هزار تنگ شکر در کنار ما آمد مهی که مجلس جان زو منورست تا بشکند ز باده گلگون خمار ما شاد آمدی بیا و ملوکانه آمدی ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما پاینده باش ای مه و پاینده عمر باش در بیشه جهان ز برای شکار ما دریا به جوش از تو که بی مثل گوهری کهسار در خروش که ای یار غار ما در روز بزم ساقی دریاعطای ما در روز رزم شیر نر و ذوالفقار ما چونی در این غریبی و چونی در این سفر برخیز تا رویم به سوی دیار ما ما را به مشک و خم و سبوها قرار نیست ما را کشان کنید سوی جویبار ما سوی پری رخی که بر آن چشم ها نشست آرام عقل مست و دل بی قرار ما شد ماه در گدازش سوداش همچو ما شد آفتاب از رخ او یادگار ما ای رونق صباح و صبوح ظریف ما وی دولت پیاپی بیش از شمار ما هر چند سخت مستی سستی مکن بگیر کارزد به هر چه گویی خمر و خمار ما جامی چو آفتاب پرآتش بگیر زود درکش به روی چون قمر شهریار ما این نیم کاره ماند و دل من ز کار شد کار او کند که هست خداوندگار ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴ سر به گریب اندرست صوفی اسرار را تا چه برآرد ز غیب عاقبت کار را می که به خم حقست راز دلش مطلق ست لیک بر او هم دق ست عاشق بیدار را آب چو خاکی بده باد در آتش شده عشق به هم برزده خیمه این چار را عشق که چادرکشان در پی آن سرخوشان بر فلک بی نشان نور دهد نار را حلقه این در مزن لاف قلندر مزن مرغ نه ای پر مزن قیر مگو قار را حرف مرا گوش کن باده جان نوش کن بی خود و بی هوش کن خاطر هشیار را پیش ز نفی وجود خانه خمار بود قبله خود ساز زود آن در و دیوار را مست شود نیک مست از می جام الست پر کن از می پرست خانه خمار را داد خداوند دین شمس حق ست این ببین ای شده تبریز چین آن رخ گلنار را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵ چند گریزی ز ما چند روی جا به جا جان تو در دست ماست همچو گلوی عصا چند بکردی طواف گرد جهان از گزاف زین رمه پر ز لاف هیچ تو دیدی وفا روز دو سه ای زحیر گرد جهان گشته گیر همچو سگان مرده گیر گرسنه و بی نوا مرده دل و مرده جو چون پسر مرده شو از کفن مرده ایست در تن تو آن قبا زنده ندیدی که تا مرده نماید تو را چند کشی در کنار صورت گرمابه را دامن تو پرسفال پیش تو آن زر و مال باورم آنگه کنی که اجل آرد فنا گویی که زر کهن من چه کنم بخش کن من به سما می روم نیست زر آن جا روا جغد نه ای بلبلی از چه در این منزلی باغ و چمن را چه شد سبزه و سرو و صبا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶ ای همه خوبی تو را پس تو که رایی که را ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا از کف تو ای قمر باغ دهان پرشکر وز کف تو بی خبر با همه برگ و نوا سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسید نرگس اگر چشم داشت هیچ ندید او تو را مرغ اگر خطبه خواند شاخ اگر گل فشاند سبزه اگر تیز راند هیچ ندارد دوا شرب گل از ابر بود شرب دل از صبر بود ابر حریف گیاه صبر حریف ضیا هر طرفی صف زده مردم و دیو و دده لیک در این میکده پای ندارند پا هر طرفی ام بجو هر چه بخواهی بگو ره نبری تار مو تا ننمایم هدی گرم شود روی آب از تپش آفتاب باز همش آفتاب برکشد اندر علا بر بردش خرد خرد تا که ندانی چه برد صاف بدزدد ز درد شعشعه دلربا زین سخن بوالعجب بستم من هر دو لب لیک فلک جمله شب می زندت الصلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷ ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا آنچه نبرده ست وهم عقل ندیده ست و فهم از تو به جانم رسید قبله از آنی مرا از کرمت من به ناز می نگرم در بقا کی بفریبد شها دولت فانی مرا نغمت آنکس که او مژده ی تو آورد گرچه به خوابی بود به ز اغانی مرا در رکعات نماز هست خیال تو شه واجب و لازم چنانک سبع مثانی مرا در گنه کافران رحم و شفاعت تو راست مهتری و سروری سنگ دلانی مرا گر کرم لایزال عرضه کند ملک ها پیش نهد جمله ای کنز نهانی مرا سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاک گویم از این ها همه عشق فلانی مرا عمر ابد پیش من هست زمان وصال زانک نگنجد در او هیچ زمانی مرا عمر اوانی ست و وصل شربت صافی در آن بی تو چه کار آیدم رنج اوانی مرا بیست هزار آرزو بود مرا پیش از این در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا از مدد لطف او ایمن گشتم از آنک گوید سلطان غیب لست ترانی مرا گوهر معنی اوست پر شده جان و دلم اوست اگر گفت نیست ثالث و ثانی مرا رفت وصالش به روح جسم نکرد التفات گرچه مجرد ز تن گشت عیانی مرا پیر شدم از غمش لیک چو تبریز را نام بری بازگشت جمله جوانی مرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸ از جهت ره زدن راه درآرد مرا تا به کف رهزنان بازسپارد مرا آنک زند هر دمی راه دو صد قافله من چه زنم پیش او او به چه آرد مرا من سر و پا گم کنم دل ز جهان برکنم گر نفسی او به لطف سر بنخارد مرا او ره خوش می زند رقص بر آن می کنم هر دم بازی نو عشق برآرد مرا گه به فسوس او مرا گوید کنجی نشین چونک نشینم به کنج خود به درآرد مرا ز اول امروزم او می بپراند چو باز تا که چه گیرد به من بر کی گمارد مرا همت من همچو رعد نکته من همچو ابر قطره چکد ز ابر من چون بفشارد مرا ابر من از بامداد دارد از آن بحر داد تا که ز رعد و ز باد بر کی ببارد مرا چونک ببارد مرا یاوه ندارد مرا در کف صد گون نبات بازگذارد مرا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹ ای در ما را زده شمع سرایی درآ خانه دل آن توست خانه خدایی درآ خانه ز تو تافته ست روشنیی یافته ست ای دل و جان جای تو ای تو کجایی درآ ای صنم خانگی مایه دیوانگی ای همه خوبی تو را پس تو کرایی درآ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰ گر نه تهی باشدی بیشتر این جوی ها خواجه چرا می دود تشنه در این کوی ها خم که در او باده نیست هست خم از باد پر خم پر از باد کی سرخ کند روی ها هست تهی خارها نیست در او بوی گل کور بجوید ز خار لطف گل و بوی ها با طلب آتشین روی چو آتش ببین بر پی دودش برو زود در این سوی ها در حجب مشک موی روی ببین اه چه روی آنک خدایش بشست دور ز روشوی ها بر رخ او پرده نیست جز که سر زلف او گاه چو چوگان شود گاه شود گوی ها از غلط عاشقان از تبش روی او صورت او می شود بر سر آن موی ها هی که بسی جان ها موی به مو بسته اند چون مگسان شسته اند بر سر چربوی ها باده چو از عقل برد رنگ ندارد رواست حسن تو چون یوسفی ست تا چه کنم خوی ها آهوی آن نرگسش صید کند جز که شیر راست شود روح چون کژ کند ابروی ها مفخر تبریزیان شمس حق بی زیان توی به تو عشق توست باز کن این توی ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱ باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا باز گل لعل پوش می بدراند قبا بازرسیدند شاد زان سوی عالم چو باد مست و خرامان و خوش سبزقبایان ما سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفت وز سر که رخ نمود لاله شیرین لقا سنبله با یاسمین گفت سلام علیک گفت علیک السلام در چمن آ ای فتا یافته معروفیی هر طرفی صوفیی دست زنان چون چنار رقص کنان چون صبا غنچه چو مستوریان کرده رخ خود نهان باد کشد چادرش کای سره رو برگشا یار در این کوی ما آب در این جوی ما زینت نیلوفری تشنه و زردی چرا رفت دی روترش کشته شد آن عیش کش عمر تو بادا دراز ای سمن تیزپا نرگس در ماجرا چشمک زد سبزه را سبزه سخن فهم کرد گفت که فرمان تو را گفت قرنفل به بید من ز تو دارم امید گفت عزبخانه ام خلوت توست الصلا سیب بگفت ای ترنج از چه تو رنجیده ای گفت من از چشم بد می نشوم خودنما فاخته با کو و کو آمد کان یار کو کردش اشارت به گل بلبل شیرین نوا غیر بهار جهان هست بهاری نهان ماه رخ و خوش دهان باده بده ساقیا یا قمرا طالعا فی الظلمات الدجی نور مصابیحه یغلب شمس الضحی چند سخن ماند لیک بی گه و دیرست نیک هر چه به شب فوت شد آرم فردا قضا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲ اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را بریز خون دل آن خونیان صهبا را ربوده اند کلاه هزار خسرو را قبای لعل ببخشیده چهره ما را به گاه جلوه چو طاووس عقل ها برده گشاده چون دل عشاق پر رعنا را ز عکسشان فلک سبز رنگ لعل شود قیاس کن که چگونه کنند دل ها را درآورند به رقص و طرب به یک جرعه هزار پیر ضعیف بمانده برجا را چه جای پیر که آب حیات خلاقند که جان دهند به یک غمزه جمله اشیاء را شکرفروش چنین چست هیچ کس دیده ست سخن شناس کند طوطی شکرخا را زهی لطیف و ظریف و زهی کریم و شریف چنین رفیق بباید طریق بالا را صلا زدند همه عاشقان طالب را روان شوید به میدان پی تماشا را اگر خزینه قارون به ما فروریزند ز مغز ما نتوانند برد سودا را بیار ساقی باقی که جان جان هایی بریز بر سر سودا شراب حمرا را دلی که پند نگیرد ز هیچ دلداری بر او گمار دمی آن شراب گیرا را زهی شراب که عشقش به دست خود پخته ست زهی گهر که نبوده ست هیچ دریا را ز دست زهره به مریخ اگر رسد جامش رها کند به یکی جرعه خشم و صفرا را تو مانده ای و شراب و همه فنا گشتیم ز خویشتن چه نهان می کنی تو سیما را ولیک غیرت لالاست حاضر و ناظر هزار عاشق کشتی برای لالا را به نفی لا لا گوید به هر دمی لالا بزن تو گردن لا را بیار الا را بده به لالا جامی از آنک می دانی که علم و عقل رباید هزار دانا را و یا به غمزه شوخت به سوی او بنگر که غمزه تو حیاتی ست ثانی احیا را به آب ده تو غبار غم و کدورت را به خواب درکن آن جنگ را و غوغا را خدای عشق فرستاد تا در او پیچیم که نیست لایق پیچش ملک تعالی را بماند نیم غزل در دهان و ناگفته ولی دریغ که گم کرده ام سر و پا را برآ بتاب بر افلاک شمس تبریزی به مغز نغز بیارای برج جوزا را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳ اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا بگیر خنجر تیز و ببر گلوی حیا بدانک سد عظیم است در روش ناموس حدیث بی غرض است این قبول کن به صفا هزار گونه جنون از چه کرد آن مجنون هزار شید برآورد آن گزین شیدا گهی قباش درید و گهی به کوه دوید گهی ز زهر چشید و گهی گزید فنا چو عنکبوت چنان صیدهای زفت گرفت ببین چه صید کند دام ربی الاعلی چو عشق چهره لیلی بدان همه ارزید چگونه باشد اسری بعبده لیلا ندیده ای تو دواوین ویسه و رامین نخوانده ای تو حکایات وامق و عذرا تو جامه گرد کنی تا ز آب تر نشود هزار غوطه تو را خوردنی ست در دریا طریق عشق همه مستی آمد و پستی که سیل پست رود کی رود سوی بالا میان حلقه عشاق چون نگین باشی اگر تو حلقه به گوش تکینی ای مولا چنانک حلقه به گوش است چرخ را این خاک چنانک حلقه به گوش است روح را اعضا بیا بگو چه زیان کرد خاک از این پیوند چه لطف ها که نکرده ست عقل با اجزا دهل به زیر گلیم ای پسر نشاید زد علم بزن چو دلیران میانه صحرا به گوش جان بشنو از غریو مشتاقان هزار غلغله در جو گنبد خضرا چو برگشاید بند قبا ز مستی عشق تو های و هوی ملک بین و حیرت حورا چه اضطراب که بالا و زیر عالم راست ز عشق کوست منزه ز زیر و از بالا چو آفتاب برآمد کجا بماند شب رسید جیش عنایت کجا بماند عنا خموش کردم ای جان جان جان تو بگو که ذره ذره ز عشق رخ تو شد گویا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴ درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا نه رنج اره کشیدی نه زخم های جفا نه آفتاب و نه مهتاب نور بخشیدی اگر مقیم بدندی چو صخره صما فرات و دجله و جیحون چه تلخ بودندی اگر مقیم بدندی به جای چون دریا هوا چو حاقن گردد به چاه زهر شود ببین ببین چه زیان کرد از درنگ هوا چو آب بحر سفر کرد بر هوا در ابر خلاص یافت ز تلخی و گشت چون حلوا ز جنبش لهب و شعله چون بماند آتش نهاد روی به خاکستری و مرگ و فنا نگر به یوسف کنعان که از کنار پدر سفر فتادش تا مصر و گشت مستثنا نگر به موسی عمران که از بر مادر به مدین آمد و زان راه گشت او مولا نگر به عیسی مریم که از دوام سفر چو آب چشمه حیوان ست یحیی الموتی نگر به احمد مرسل که مکه را بگذاشت کشید لشکر و بر مکه گشت او والا چو بر براق سفر کرد در شب معراج بیافت مرتبه قاب قوس او ادنی اگر ملول نگردی یکان یکان شمرم مسافران جهان را دو تا دو تا و سه تا چو اندکی بنمودم بدان تو باقی را ز خوی خویش سفر کن به خوی و خلق خدا