Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۵ عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان میان راه پیش آمد نوازش کرد چون شاهان گرفته جام چون مستان در او صد عشوه و دستان به پیشم داشت جام می که گر میخواره ای بستان منور چون رخ موسی مبارک چون که سینا مشعشع چون ید بیضا مشرح چون دل عمران هلا این لوح لایح را بیا بستان از این موسی مکش سر همچو فرعونان مکن استیزه چون هامان بدو گفتم که ای موسی به دستت چیست آن گفت این یکی ساعت عصا باشد یکی ساعت بود ثعبان ز هر ذره جدا صد نقش گوناگون بدید آید که هر چه بوهریره را بباید هست در انبان به دست من بود حکمش به هر صورت بگردانم کنم زهراب را دارو کنم دشوار را آسان زنم گاهیش بر دریا برآرم گرد از دریا زنم گاهیش بر سنگی بجوشد چشمه حیوان گه آب نیل صافی را به دشمن خون نمودم من نمودم سنگ خاکی را به عامه گوهر و مرجان به چشم حاسدان گرگم بر یعقوب خود یوسف بر جهال بوجهلم محمد پیش یزدان دان گلاب خوش نفس باشد جعل را مرگ و جان کندن جلاب شکری باشد به صفرایی زیان جان به ظاهر طالبان همراه و در تحقیق پشتاپشت یکی منزل در اسفل کرد و دیگر برتر از کیوان مثال کودک و پیری که همراهند در ظاهر ولیک این روزافزون است و آن هر لحظه در نقصان چه جام زهر و قند است این چه سحر و چشم بند است این که سرگردان همی دارد تو را این دور و این دوران جهان ثابت است و تو ورا گردان همی بینی چو برگردد کسی را سر ببیند خانه را گردان مقام خوف آن را دان که هستی تو در او ایمن مقام امن آن را دان که هستی تو در او لرزان چو عکسی و دروغینی همه برعکس می بینی چو کردی مشورت با زن خلاف زن کن ای نادان زن آن باشد که رنگ و بو بود او را ره و قبله حقیقت نفس اماره ست زن در بنیت انسان نصیحت های اهل دل دوی نحل را ماند پر از حلوا کند از لب ز فرش خانه تا ساران زهی مفهوم نامفهوم زهی بیگانه همدل زهی ترشی به از شیرین زهی کفری به از ایمان خمش کن که زبان دربان شده ست از حرف پیمودن چو دل بی حرف می گوید بود در صدر چون سلطان بتاب ای شمس تبریزی به سوی برج های دل که شمس مقعد صدقی نه چون این شمس سرگردان

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۶ حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن می چون ارغوان هشتن ز بانگ ارغنون رفتن برون زرق است یا استم هزاران بار دیده ستم از این پس ابلهی باشد برای آزمون رفتن مرو زین خانه ای مجنون که خون گریی ز هجران خون چو دستی را فروبری عجایب نیست خون رفتن ز شمع آموز ای خواجه میان گریه خندیدن ز چشم آموز ای زیرک به هنگام سکون رفتن اگر باشد تو را روزی ز استادان بیاموزی چو مرغ جان معصومان به چرخ نیلگون رفتن بیا ای جان که وقتت خوش چو استن بار ما می کش که تا صبرت بیاموزد به سقف بی ستون رفتن فسون عیسی مریم نکرد از درد عاشق کم وظیفه درد دل نبود به دارو و فسون رفتن چو طاسی سرنگون گردد رود آنچ در او باشد ولی سودا نمی تاند ز کاسه سر نگون رفتن اگر پاکی و ناپاکی مرو زین خانه ای زاکی گناهی نیست در عالم تو را ای بنده چون رفتن توی شیر اندر این درگه عدو راه تو روبه بود بر شیر بدنامی از این چالش زبون رفتن چو نازی می کشی باری بیا ناز چنین شه کش که بس بداختری باشد به زیر چرخ دون رفتن ز دانش ها بشویم دل ز خود خود را کنم غافل که سوی دلبر مقبل نشاید ذوفنون رفتن شناسد جان مجنونان که این جان است قشر جان بباید بهر این دانش ز دانش در جنون رفتن کسی کو دم زند بی دم مباح او راست غواصی کسی کو کم زند در کم رسد او را فزون رفتن رها کن تا بگوید او خموشی گیر و توبه جو که آن دلدار خو دارد به سوی تایبون رفتن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۷ خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن زهی چشم وچراغ دل زهی چشمم به تو روشن زهی دریای پر گوهر زهی افلاک پر اختر زهی صحرای پر عبهر زهی بستان پر سوسن ز تو اجسام را چستی ز تو ارواح را مستی ایا پر کرده گوهرها جهان خاک را دامن چه می گویم من ای دلبر نظیر تو دو سه ابتر چه تشبیهت کنم دیگر چه دارم من چه دانم من بگو ای چشم حیران را چو دیدی لطف جانان را چه خواهی دید خلقان را  چه گردی گرد آهرمن شکار شیر بگذاری شکار خوک برداری زهی تدبیر و هشیاری زهی بیگار و جان کندن مرا باری عنایاتش خطابات و مراعاتش شعاعات و ملاقاتش یکی طوقی است در گردن حلاوت های آن مفضل قرار و صبر برد از دل که دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکن به غیر آن جلال و عز که او دیگر نشد هرگز همه درمانده و عاجز ز خاص و عام و مرد و زن منم از عشق افروزان مثال آتش از هیزم ز غیر عشق بیگانه مثال آب با روغن بسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دل به هر ساعت همی سازی ز کر و فر خود گلشن غلام زنگی شب را تو کردی ساقی خلقان غلام روز رومی را بدادی دار و گیر و فن وآنگه این دو لالا را رقیب مرد و زن کردی که تا چون دانه شان از که گزینی اندر این خرمن همه صاحب دلان گندم که بامغزند و با لذت همه جسمانیان چون که که بی مغزند در مطحن درخت سبز صاحب دل میان باغ دین خندان درخت خشک بی معنی چه باشد هیزم گلخن خیالت می رود در دل چو عیسی بهر جان بخشی چنانک وحی ربانی به موسی جانب ایمن خیالت را نشانی ها زر و گوهرفشانی ها کز او خندان شود دندان کز او گویا شود الکن دو غماز دگر دارم یکی عشق و دگر مستی حریفان را نمی گویم یکی از دیگری احسن ز تو ای دیده و دینم هزاران لطف می بینم ولیکن خاطر عاشق بداندیش آمد و بدظن ز چشم روز می ترسم که چشمش سحرها دارد ز زلف شام می ترسم که شب فتنه است و آبستن مرا گوید چه می ترسی که کوبد مر تو را محنت که سرمه نور دیده شد چو شد ساییده در هاون همه خوف از وجود آید بر او کم لرز و کم می زن همه ترس از شکست آید شکسته شو ببین مأمن ز ارکان من بدزدیدم زر و در کیسه پیچیدم ز ترس بازدادن من چو دزدانم در این مکمن سبوس ار چه که پنهان شد میان آرد چون دزدان کشاند شحنه دادش ز هر گوشه به پرویزن چو هیزم بی خبر بودی ز عشق آتش به تو درزد بجه چون برق از این آتش برآ چون دود از این روزن چه خنجر می کشی این جا تو گردن پیش خنجر نه که تا زفتی نگنجی تو درون چشمه سوزن در جنت چو تنگ آمد مثال چشمه سوزن اگر خواهی چو پشمی شو لتغزل ذاک تغزیلا بود کان غزل در سوزن نگنجد کاین دمت غزل است که می ریسی ز پنبه تن که بافی حله ادکن لباس حله ادکن ز غزل پنبگی ناید مگر این پنبه ابریشم شود ز اکسیر آن مخزن چو ابریشم شوی آید وریشم تاب وحی او تو را گوید بریس اکنون بدم پیغام مستحسن چه باشد وحی در تازی به گوش اندر سخن گفتن دهل می نشنود گوشت به جهد و جد نوبت زن گران گوشی و آنگه تو به گوش اندر کنی پنبه چنانک گفت واستغشوا بپیچی سر به پیراهن گران گوشی گران جسمی گران جانی نذیر آمد که می گوید تو را هر یک الا یا علج لا تأمن سبک گوشی سبک جسمی سبک جانی بشیر آمد که می گوید تو را هر یک الا یا لیث لا تحزن بهاری باش تا خوبان به بستان در تو آویزند که بگریزند این خوبان ز شکل بارد بهمن بهار ار نیستی اکنون چو تابستان در آتش رو که بی آن حسن و بی آن عشق باشد مرد مستهجن اگر خواهی که هر جزوت شود گویا و شاعر رو خمش کن سوی این منطق به نظم و نثر لاترکن که برکنده شوی از فکر چون در گفت می آیی مکن از فکر دل خود را از این گفت زبان بر کن قضا خنبک زند گوید که مردان عهدها کردند شکستم عهدهاشان را هلا می کوش ما امکن ستیزه می کنی با خود کز این پس من چنین باشم ز استیزه چه بربندی قضا را بنگر ای کودن نکاحی می کند با دل به هر دم صورت غیبی نزاید گرچه جمع آیند صد عنین و استرون صور را دل شده جاذب چو عنین شهوت کاذب ز خوبان نیست عنین را به جز بخشیدن وجکن بیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خون ریزی قضا را گو که از بالا جهان را در بلا مفکن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۸ چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردن چه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردن ز هر ذره بیاموزید پیش نور برجستن ز پروانه بیاموزید آن مردانگی کردن چو شیر مست بیرون جه نه اول دان و نه آخر که آید ننگ شیران را ز روبه شانگی کردن سرافراز است که لیکن نداند ذره باشیدن چه گویم باز را لیکن کجا پروانگی کردن به پیش تیر چون اسپر برهنه زخم را جستن میان کوره با آتش چو زر همخانگی کردن گر آب جوی شیرین است ولی کو هیبت دریا کجا فرزین شه بودن کجا فرزانگی کردن توی پیمانه اسرار گوش و چشم را بربند نتاند کاسه سوراخ خود پیمانگی کردن اگر باشد شبی روشن کجا باشد به جای روز وگر باشد شبه تابان کجا دردانگی کردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۹ چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن بسی صنعت نمی باید پریشان را فریبیدن بدریدی همه هامون ز نقش لیلی و مجنون ولی چشمش نمی خواهد گران جان را فریبیدن نمی آید دریغ او را چو دریا گوهرافشانی ولیکن تو روا داری بدین آن را فریبیدن معلم خانه چشمش چه رسم آورد در عالم که طمع افتاد موران را سلیمان را فریبیدن دلم بدرید ز اندیشه شکسته گشته چون شیشه که عقل از چه طمع دارد نهان دان را فریبیدن برآمد عالم از صیقل چو جندرخانه شد گیتی که بشنیدند کو خواهد ملیحان را فریبیدن هر اندیشه که برجوشد روان گردد پی صیدی نمک ها را هوس چه بود نمکدان را فریبیدن پلیدی را بیاموزد بر آب پاک افزودن کلیدی را بیاموزد کلیدان را فریبیدن چو لونالون می داند شکنجه کردن آن قاهر چه رغبت دارد آن آتش سپندان را فریبیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۰ چراغ عالم افروزم نمی تابد چنین روشن عجب این عیب از چشم است یا از نو یا روزن مگر گم شد سر رشته چه شد آن حال بگذشته که پوشیده نمی ماند در آن حالت سر سوزن خنک آن دم که فراش فرشنا اندر این مسجد در این قندیل دل ریزد ز زیتون خدا روغن دلا در بوته آتش درآ مردانه بنشین خوش که از تأثیر این آتش چنان آیینه شد آهن چو ابراهیم در آذر درآمد همچو نقد زر برویید از رخ آتش سمن زار و گل و سوسن اگر دل را از این غوغا نیاری اندر این سودا چه خواهی کرد این دل را بیا بنشین بگو با من اگر در حلقه مردان نمی آیی ز نامردی چو حلقه بر در مردان برون می باش و در می زن چو پیغامبر بگفت الصوم جنه پس بگیر آن را به پیش نفس تیرانداز زنهار این سپر مفکن سپر باید در این خشکی چو در دریا رسی آنگه چو ماهی بر تنت روید به دفع تیر او جوشن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۱ نشانی هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن ز من بشنو که وقت آمد کشانش کن کشانش کن برآمد آفتاب جان فزون از مشرق و مغرب بیا ای حاسد ار مردی نهانش کن نهانش کن از این نکته منم در خون خدا داند که چونم چون بیا ای جان روزافزون بیانش کن بیانش کن بیانش کرده گیر ای جان نه آن دریاست وان مرجان نیارامد به شرحش جان عیانش کن عیانش کن عیانش بود ما آمد زیانش سود ما آمد اگر تو سود جان خواهی زیانش کن زیانش کن یکی جان خواهد آن دریا همه آتش نهنگ آسا اگر داری چنین جانی روانش کن روانش کن هر آن کو بحربین باشد فلک پیشش زمین باشد هر آن کو نی چنین باشد چنانش کن چنانش کن برون جه از جهان زوتر درآ در بحر پرگوهر جهنده ست این جهان بنگر جهانش کن جهانش کن اگر خواهی که بگریزی ز شاه شمس تبریزی مپران تیر دعوی را کمانش کن کمانش کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۲ چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من چو زاید آفتاب جان کجا ماند شب آبستن چه باشد خار گریان رو که چون سور بهار آید نگیرد رنگ و بوی خوش نگیرد خوی خندیدن چه باشد سنگ بی قیمت چو خورشید اندر او تابد که از سنگی برون ناید نگردد گوهر روشن چه باشد شیر نوزاده ز یک گربه زبون باشد چو شیر شیر آشامد شود او شیر شیرافکن یکی قطره منی بودی منی انداز کردت حق چو سیمابی بدی وز حق شدستی شاه سیمین تن منی دیگری داری که آن بحر است و این قطره قراضه است این منی تو و آن من هست چون معدن منی حق شود پیدا منی ما فنا گردد بسوزد خرمن هستی چو ماه حق کند خرمن گرفتم دامن جان را که پوشیده ست تشریفی که آن را نی گریبان است و نی تیریز و نی دامن قبای اطلس معنی که برقش کفرسوز آمد گر این اطلس همی خواهی پلاس حرص را برکن اگر پوشیدم این اطلس سخن پوشیده گویم بس اگر خود صد زبان دارم نگویم حرف چون سوسن چنین خلعت بدش در سر که نامش کرد مدثر شعارش صورت نیر دثارش سیرت احسن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۳ چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من از آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر ناگاهان شود جان خصم جان من کند این دل سزای من سحرگاهی دعا کردم که جانم خاک پای او شنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهان چگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من یکی جامی به پیشم داشت و من از ناز گفتم نی بگفتا نی مگو بستان برای من برای من چو یک قطره چشیدم من ز ذوق اندرکشیدم من یکی رطلی که شد بویش در این ره رهنمای من

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۴ چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون خرابات قدیم است آن و تو نو آمده اکنون نباشد مرغ خودبین را به باغ بیخودان پروا نشد مجنون آن لیلی به جز لیلی صد مجنون هزاران مجلس است آن سو و این مجلس از آن سوتر که این بی چونتر است اندر میان عالم بی چون ببین جان های آن شیران در آن بیشه ز اجل لرزان کز آن شیر اجل شیران نمی میزند الا خون بسی سیمرغ ربانی که تسبیحش اناالحق شد بسوزد پر و بال او اگر یک پر زند آن سون وزیر و حاجب و محمود ایازی را شده چاکر که آن جا کو قدم دارد بود سرهای مردان دون تو معذوری در انکارت که آن جا می شود حیران جنید و شیخ بسطامی شقیق و کرخی و ذالنون ازیرا راه نتوان برد سوی آفتاب ای جان مگر کان آفتاب از خود برآید سوی این هامون مگر هم لطف شمس الدین تبریزیت برهاند وگر نی این غزل می خوان و بر خود می دم این افسون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵ چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فروریزد ز گردش های گوناگون نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۶ مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین به هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین زهی بوسه زهی بوسه زهی حلوا و سنبوسه برآرد شیر از سنگی که عاجز گشت از او میتین تو بوسه عشق را دیدی مگر ای دل که پریدی که هر جزوت شده ست ای دل چو لب نالان و بوسه چین چو تلقین گفت پیغامبر شهیدان ره حق را تو هم مر کشته خود را بیا برخوان یکی تلقین به تلقین گر کنی نیت بپرد مرده در ساعت کفن گردد بر او اطلس ز گورش بردمد نسرین بکن پی مرکب تن را دلا چون تو نیاسایی چه آسایی از آن مرکب که لنگ است او ز علیین بکن پی اشتری را کاو نیاید در پی ات هرگز به خارستان همی گردد که خار افتاد او را تین چو او را پی کنی در دم چو کشتی ره رود بی پا ز موج بحر بی پایان نبرد بادبان دین

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۷ توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآیین درون مدرسه حجره به پهلوی شهاب الدین پیاده قاضیم می خوان درون محکمه قاصد و یا خود داعی سلطان دعاها را کنم آمین بدین حیله بگنجانی در آن خانه ربابی را که نامم را بگردانی نهی نامم فلان الدین که خلقان صورت و نامند مثال میوه خامند کی از جانشان خبر باشد که آن تلخ است یا شیرین وگر حال آورد قاضی سماعش آرزو آید رباب خوب بنوازم سماعی آرمش شیرین ز آواز سماع من اقنجی هم شود زنده سر از تربت برون آرد بکوبد پا کند تحسین کفن را اندراندازد قوال انداز مستانه از آن پس مردگان یک یک برون آیند هم در حین عجب نبود که صورت ها بدین آواز برخیزند که صورت های عشق تو درونت زنده شد می بین ز مردم آن به کار آید کی زنده می شود در تو و باقی تن غباری دان که پیدا می شود از طین دلت را هر زمان نقشی تنت یک نقش افسرده از آن افسرده ای که تو بر آنی نه ای با این مرا گوید یکی صورت منم اصل غزل واگو خمش کردم نشاید داد این خاتم به هر گرگین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۸ چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من از آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر چون خامان شود دل خصم جان من کند هجران سزای من سحرگاهان دعا کردم که این جان باد خاک او شنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهان چگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من یکی جامی به پیش آورد من از ناز گفتم نی بگفتا نی مگو بستان برای اقتضای من چو از صافش چشیدم من مرا درداد یک دردی یکی دردی گران خواری که کامل شد صفای من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۹ منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین دلم پرنیش هجران است بهر نوش شمس الدین چو آتش های عشق او ز عرش و فرش بگذشته ست در این آتش ندانم کرد من روپوش شمس الدین در آغوشم ببینی تو ز آتش تنگ ها لیکن شود آن آب حیوان از پی آغوش شمس الدین چو دیکی پخت عقل من چشیدم بود ناپخته زدم آن دیک در رویش ز بهر جوش شمس الدین در این خانه تنم بینی یکی را دست بر سر زن یکی رنجور در نزع و یکی مدهوش شمس الدین زبان ذوالفقار عقل کاین دریا پر از در کرد زبانش بازبگرفت و شد او خاموش شمس الدین

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۰ الا ای باد شبگیرم بیار اخبار شمس الدین خداوندم ولی دانی تو از اسرار شمس الدین کسی کز نام او بر بحر بی کشتی عبر یابی چو سامندر ز مهر او روی در نار شمس الدین کرامت ها که مردان از تفاخر یاد آن آرند به ذات حق کز آن دارد هماره عار شمس الدین یکی غاری است کاندر وی ز سر سرها وحی است برون غار حق حارس درون غار شمس الدین ز جسم و روح ها بگذر حجاب عشق هم بردر دو صد منزل از آن سوتر ببین بازار شمس الدین ایا روحی ترفرف فی فضاء العشق و استشرف و طرفی جنه الاسرار من انوار شمس الدین قلایدهای در دارد بناگوش ضمیر من از آن الفاظ وحی آسای شکربار شمس الدین ایا ای دل تو آن جایی که نوشت باد وصل او ولیکن زحمتش کم ده مکن آزار شمس الدین بصر در دیده بفزاید اگر در دیده ره یابد به جای توتیا و کحل ناگه خار شمس الدین به هر سویی چو تو ای دل هزاران زار دارد او مپندار از سر نخوت توی بس زار شمس الدین به لطف خویش یک چندی مهار اشترش دادت وگر نه خود کی یارد آن که باشد یار شمس الدین زهی فرقی از آن روزی که پیشش سجده می کردم که آن روزی که می گفتم بد این جا پار شمس الدین خرابی دین و دنیا را نباشد هیچ اصلاحی مگر از لطف بی پایان وز هنجار شمس الدین شب تاریک تو ای دل نبیند روز را هرگز مگر از نور و از اشراق آن رخسار شمس الدین عجب باشد که روزی من بگیرم جام وصل او شوم مست و همی گویم که من خمار شمس الدین که بخت من چنان خفته ست که بیداری ندارد رو مگر از بخت و اقبال چنان بیدار شمس الدین نبودت پیش از این مثلش نباشد بعد از این دانم ز لوح سرها واقف و زان هشیار شمس الدین بزد خود بر در امکان که مانندش برون ناید ز اوصاف بدیع خویش خود مسمار شمس الدین یکی جوبار روحانی است که جان ها جان از او یابند شده حاکم به کلیه بر آن جوبار شمس الدین سمعت القوم کل القوم اعلاهم و اصفاهم علی تفضیله جدا علی الاخیار شمس الدین و ان کانت ایادیه و افضالا اتانیه و احیی الروح مجانا لمن ادرار شمس الدین فروحی خط اقرارا برق الف اقرار و ان کان قد استغنی من الاقرار شمس الدین هدی قلبی الی واد کثیر خصبه جدا علیه الغیث موصولا لمن مدرار شمس الدین ایا تبریز سلمنا علی نادیک تسلیما فبلغ صبوتی و الهجر بالاعذار شمس الدین

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۱ ای قاعده مستان در همدگر افتادن استیزه گری کردن در شور و شر افتادن عاشق بتر از مست است عاشق هم از آن دست است گویم که چه باشد عشق در کان زر افتادن زر خود چه بود عاشق سلطان سلاطین است ایمن شدن از مردن وز تاج سر افتادن درویش به دلق اندر و اندر بغلش گوهر او ننگ چرا دارد از در به در افتادن مست آمد دوش آن مه افکنده کمر در ره آگه نبد از مستی او از کمر افتادن گفتم که دلا برجه می بر کف جان برنه کافتاد چنین وقتی وقت است درافتادن با بلبل بستانی همدست شدن دستی با طوطی روحانی اندر شکر افتادن من بی دل و دل داده در راه تو افتاده والله که نمی دانم جای دگر افتادن گر جام تو بشکستم مستم صنما مستم مستم مهل از دستم و اندر خطر افتادن این قاعده نوزاد است وین رسم نو افتاده ست شیشه شکنی کردن در شیشه گر افتادن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۲ چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن صد جان به عوض بستان وان شیوه تو با ما کن عیسی چو توی ما را همکاسه مریم کن طنبور دل ما را هم ناله سرنا کن دستی بنه ای چنگی بر نبض چنین پیری وان خون دل زر را در ساغر صهبا کن جمعیت رندان را بر شاهد نقدی زن ور زهد سخن گوید تو وعده به فردا کن دیوانه و مستی را خواهی که بشورانی زنجیر خودم بنما وز دور تماشا کن دیدم ز تو من نقشی بر کالبدی بسته جان گفت علی الله گو دل گفت علالا کن زان روز من مسکین بی عقل شدم بی دین زان زلف خوش مشکین ما را تو چلیپا کن زنار ببند ای دل در دیر بکن منزل زان راهب پرحاصل یک بوسه تقاضا کن در چهره مخدومی شمس الحق تبریزی گر رغبت ما بینی این قصه غرا کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۳ ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین یا رب چه سبک روحی بر چشم و سرم بنشین ای تاج هنرمندی معراج خردمندی تعریف چه می باید چون جمله توی تعیین هر ذره که می جنبد هر برگ که می خنبد بی کام و زبان گفتی در گوش فلک بنشین جان همه جانا ای دولت مولانا جان را برهانیدی از ناز فلان الدین از نفخ تو می روید پر ملاء الاعلی وز شرق تو می تفسد پشت فلک عنین از عشق جهان سوزت وز شوق جگردوزت بی هیچ دعاگویی عالم شده پرآمین ناگاه سحرگاهی بی رخنه و بیراهی آورد طبیب جان یک خمره پرافسنتین تا این تن بیمارم وین کشته دل زارم زنده شد و چابک شد برداشت سر از بالین گفتم که ملیحی تو مانا که مسیحی تو شاد آمدی ای سلطان ای چاره هر مسکین پیغامبر بیماران نافعتری از باران در خمره چه داری گفت داروی دل غمگین حرز دل یعقوبم سرچشمه ایوبم هم چستم و هم خوبم هم خسرو و هم شیرین گفتم که چنان دریا در خمره کجا گنجد گفتا که چه دانی تو این شیوه و این آیین کی داند چون آخر استادی بی چون را گنجاند در سجین او عالم علیین یوسف به بن چاهی بر هفت فلک ناظر و اندر شکم ماهی یونس ز بر پروین گر فوقی وگر پستی هستی طلب و مستی نی بر زبرین وقف است این بخت نه بر زیرین خامش که نمی گنجد این حصه در این قصه رو چشم به بالا کن روی چو مهش می بین

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۴ در پرده دل بنگر صد دختر آبستان زان گنجگه دل ها زان سجده گه مستان بشنو چه به اسرارم می آید از آن طارم یک دم که از این سو آ یک دم که قدح بستان در عربده افتاده از عشق چنین خوبان هم لشکر ترکستان هم لشکر هندستان از عقل بپرسیدم کاین شهره بتان چونند گفتا پنهان صورت پیدا به فن و دستان در شرق خداوندی شمس الحق تبریزی آیند و روند این ها در هر چمن و بستان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۵ ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان نانی ده و صد بستان هاده چه به درویشان بشنو تو ز پیغامبر فرمود که سیم و زر از صدقه نشد کمتر هاده چه به درویشان یک دانه اگر کاری صد سنبله برداری پس گوش چه می خاری هاده چه به درویشان کم کن تو فزایش بین بنواز و ستایش بین بگشا و گشایش بین هاده چه به درویشان صدقه تو به حق رفته و اندر شب آشفته او حارس و تو خفته هاده چه به درویشان هر لطف که بنمایی در سایه آن آیی بسیار بیاسایی هاده چه به درویشان حرمت کن و حرمت بین نعمت ده و نعمت بین رحمت کن و رحمت بین هاده چه به درویشان ای مکرم هر مسکین و ای راحم هر غمگین ای مالک یوم الدین هاده چه به درویشان آمد به تو آوازم واقف شدی از رازم محروم میندازم هاده چه به درویشان سرگشته تحویلم در قالم و در قیلم بنگر تو به زنبیلم هاده چه به درویشان دانی که دعا گویم هر جا که ثنا گویم بین کز تو چه واگویم هاده چه به درویشان رنجیت مبا آمین دور از تو قضا آمین یار تو خدا آمین هاده چه به درویشان ای کوی شما جنت وی خوی شما رحمت خاصه که در این ساعت هاده چه به درویشان گفتیم دعا رفتیم وز کوی شما رفتیم خوش باش که ما رفتیم هاده چه به درویشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۶ ای کار من از تو زر ای سیمبر مستان هم سیم به یادم ده هم سیم و زرم بستان در عین زمستانی چون گرم کنی مرکب از گرمی میدانت برسوزد تابستان گر طفلک یک روزه شب های تو را بیند از شیر بری گردد وز مادر وز پستان ای وای از آن ساعت کاین خاطر چون پیلم سرمست شما گردد یاد آرد هندستان روزی که تب مرگم یک باره فروگیرد هر پاره ز من گردد از آتش تب سستان تو از پس پرده دل ناگاه سری درکن تا هر سر موی من گردند چو سرمستان هر خاطر من بکری بر بام و در از عشقت چندان بکند شیوه چندان بکند دستان تا تابش روی تو درپیچد در هر یک وز چون تو شهی گردد هر خاطرم آبستان شمس الحق تبریزی هر کس که ز تو پرسد می بینم و می گویم از رشک کدام است آن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۷ ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان یک تنگ شکر خواهم زان شکرقند ای جان ای جانک خندانم من خوی تو می دانم تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان من مرد خریدارم من میل شکر دارم ای خواجه عطارم دکان بمبند ای جان بر نام و نشان او رفتم به دکان او گفتم که سلام علیک ای سرو بلند ای جان هر چند که عیاری پرحیله و طراری این محنت و بیماری بر من مپسند ای جان از بهر دل ما را در رقص درآ یارا وز ناز چنین می کن آن زلف کمند ای جان ای پیش رو خوبان ای شاخ گل خندان بنمای که دلبندان چون بوسه دهند ای جان من بنده بر این مفرش می سوزم من خوش خوش می رقصم در آتش مانند سپند ای جان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۸ دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان این نکته شیرین را در جان بنشان ای جان زیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سر ذوق پدر و مادر کردت مهمان ای جان هر جا که بود ذوقی ز آسیب دو جفت آید زان یک شدن دو تن ذوق است نشان ای جان هر حس به محسوسی جفت است یکی گشته هر عقلی به معقولی جفت و نگران ای جان گر جفت شوی ای حس با آنک حست کرد او وز غیر بپرهیزی باشی سلطان ای جان ذوقی که ز خلق آید زو هستی تن زاید ذوقی که ز حق آید زاید دل و جان ای جان کو چشم که تا بیند هر گوشه تتق بسته هر ذره بپیوسته با جفت نهان ای جان آمیخته با شاهد هم عاشق و هم زاهد وز ذوق نمی گنجد در کون و مکان ای جان پنهان ز همه عالم گرمابه زده هر دم هم پیر خردپیشه هم جان جوان ای جان پنهان مکن ای رستم پنهان تو را جستم احوال تو دانستم تو عشوه مخوان ای جان گر روی ترش داری دانیم که طراری ز احداث همی ترسی وز مکر عوان ای جان در کنج عزبخانه حوری چو دردانه دور از لب بیگانه خفته ست ستان ای جان صد عشق همی بازد صد شیوه همی سازد آن لحظه که می یازد بوسه بستان ای جان بر ظاهر دریا کی بینی خورش ماهی کان آب تتق آمد بر عیش کنان ای جان چندان حیوان آن سو می خاید و می زاید چون گرگ گرو برده پنهان ز شبان ای جان خنبک زده هر ذره بر معجب بی بهره کآب حیوان را کی داند حیوان ای جان اندر دل هر ذره تابان شده خورشیدی در باطن هر قطره صد جوی روان ای جان خاموش که آن لقمه هر بسته دهان خاید تا لقمه نیندازی بربند دهان ای جان

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۹ رو مذهب عاشق را برعکس روش ها دان کز یار دروغی ها از صدق به و احسان حال است محال او مزد است وبال او عدل است همه ظلمش داد است از او بهتان نرم است درشت او کعبه ست کنشت او خاری که خلد دلبر خوشتر ز گل و ریحان آن دم که ترش باشد بهتر ز شکرخانه وان دل که ملول آید خوش بوس و کنار است آن وان دم که تو را گوید والله ز تو بیزارم آن آب خضر باشد از چشمه گه حیوان وان دم که بگوید نی در نیش هزار آری بیگانگیش خویشی در مذهب بی خویشان کفرش همه ایمان شد سنگش همه مرجان شد بخلش همه احسان شد جرمش همگی غفران گر طعنه زنی گویی تو مذهب کژ داری من مذهب ابرویش بخریدم و دادم جان زین مذهب کژ مستم بس کردم و لب بستم بردار دل روشن باقیش فرو می خوان شمس الحق تبریزی یا رب چه شکرریزی گویی ز دهان من صد حجت و صد برهان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۰ ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان گریانی و پرزهری با خلق چه باقهری مانند سر بریان گشته که منم خندان من صوفی باصوفم من آمر معروفم چون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان معذوری خود دیده در خویش ترنجیده عذر دگران خواهد از باب هنرمندان بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآن وان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان آب حیوان یابی گر خاک شوی ره را وز باد و بروت آیی در نار تو دربندان بگریز از این دربند بر جمله تو در دربند جز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۱ دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان از عاشق حق توبه وز باد هوا انبان گر توبه شود دریا یک قطره نیابم من ور خاک درآیم من آن خاک شود سوزان در خاک تنم بنگر کز جان هواپیشه هر ذره در این سودا گشته ست چو دل گردان خاصیت من این است هر جا که روم اینم چه دوزد پالان گر هر جا که رود پالان گویند که هر کی هست در گور اسیر آید در حقه تنگ آن مشک نگذارد مشک افشان در سینه تاریکت دل را چه بود شادی زندان نبود سینه میدان بود آن میدان اندر رحم مادر چون طفل طرب یابد آن خون به از این باده وان جا به از این بستان گر شرح کنم این را ترسم که مقلد را آید به خیال اندر اندیشه سرگردان

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۲ ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان وی حرص تو افزوده رو کم ترکوا برخوان از اسپک و از زینک پربادک و پرکینک وز غصه بیالوده رو کم ترکوا برخوان در روده و سرگینی باد هوس و کینی ای غافل آلوده رو کم ترکوا برخوان ای شیخ پر از دعوی وی صورت بی معنی نابوده و بنموده رو کم ترکوا برخوان منگر که شه و میری بنگر که همی میری در زیر یکی توده رو کم ترکوا برخوان آن نازک و آن مشتک آن ما و من زشتک پوسیده و فرسوده رو کم ترکوا برخوان رخ بر رخ زیبایان کم نه بنگر پایان رخسار تو فرسوده رو کم ترکوا برخوان گر باغ و سرا داری با مرگ چه پا داری در گور گل اندوده رو کم ترکوا برخوان رفتند جهان داران خون خواره و عیاران بر خلق نبخشوده رو کم ترکوا برخوان تابوت کسان دیده وز دور بخندیده وان چشم تو نگشوده رو کم ترکوا برخوان بس کن ز سخن گویی از گفت چه می جویی ای بادبپیموده رو کم ترکوا برخوان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۳ دانی که کجا جویی ما را به گه جستن در گردش چشم او آن نرگس آبستن در دل چو خیال او تابد ز جمال او دل بند بدراند او را نتوان بستن طفل دل پرسودا آغاز کند غوغا پستان کریم او آغاز کند جستن دل ز آتش عشق او آموخت سبک روحی از سینه بپریدن هر ساعت برجستن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۴ از آتش روی خود اندر دلم آتش زن و آتش ز دلم بستان در چرخ منقش زن ای جان خوش ساده از اصل ملک زاده هر جا که روی خوش رو هر دم که زنی خوش زن ای جسم تو را از جان گر فرق کند جانم شمشیر به کف داری بر تارک فرقش زن ای طره پربندت بگشاده گره ها را این یک گره دیگر بر زلف مشوش زن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۵ ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن ازواج موافق را شربت ده و دم دم ده امشاج منافق را درهم زن و برهم زن اکسیر لدنی را بر خاطر جامد نه مخمور یتیمی را بر جام محرم زن در دیده عالم نه عدلی نو و عقلی نو وان آهوی یاهو را بر کلب معلم زن اندر گل بسرشته یک نفخ دگر دردم وان سنبل ناکشته بر طینت آدم زن گر صادق صدیقی در غار سعادت رو چون مرد مسلمانی بر ملک مسلم زن جان خواسته ای ای جان اینک من و اینک جان جانی که تو را نبود بر قعر جهنم زن خواهی که به هر ساعت عیسی نوی زاید زان گلشن خود بادی بر چادر مریم زن گر دار فنا خواهی تا دار بقا گردد آن آتش عمرانی در خرمن ماتم زن خواهی تو دو عالم را همکاسه و هم یاسه آن کحل اناالله را در عین دو عالم زن من بس کنم اما تو ای مطرب روشن دل از زیر چو سیر آیی بر زمزمه بم زن تو دشمن غم هایی خاموش نمی شایی هر لحظه یکی سنگی بر مغز سر غم زن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۶ بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن هر سر که دوی دارد در گردن ترسا کن اندر قفس هستی این طوطی قدسی را زان پیش که برپرد شکرانه شکرخا کن چون مست ازل گشتی شمشیر ابد بستان هندوبک هستی را ترکانه تو یغما کن دردی وجودت را صافی کن و پالوده وان شیشه معنی را پرصافی صهبا کن تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشی ما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن اندر حیوان بنگر سر سوی زمین دارد گر آدمیی آخر سر جانب بالا کن در مدرسه آدم با حق چو شدی محرم بر صدر ملک بنشین تدریس ز اسما کن چون سلطنت الا خواهی بر لالا شو جاروب ز لا بستان فراشی اشیاء کن گر عزم سفر داری بر مرکب معنی رو ور زانک کنی مسکن بر طارم خضرا کن می باش چو مستسقی کو را نبود سیری هر چند شوی عالی تو جهد به اعلا کن هر روح که سر دارد او روی به در دارد داری سر این سودا سر در سر سودا کن بی سایه نباشد تن سایه نبود روشن برپر تو سوی روزن پرواز تو تنها کن بر قاعده مجنون سرفتنه غوغا شو کاین عشق همی گوید کز عقل تبرا کن هم آتش سوزان شو هم پخته و بریان شو هم مست شو و هم می بی هر دو تو گیرا کن هم سر شو و محرم شو هم دم زن و همدم شو هم ما شو و ما را شو هم بندگی ما کن تا ره نبرد ترسا دزدیده به دیر تو گه عاشق زناری گه قصد چلیپا کن دانا شده ای لیکن از دانش هستانه بی دیده هستانه رو دیده تو بینا کن موسی خضرسیرت شمس الحق تبریزی از سر تو قدم سازش قصد ید بیضا کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۷ ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من وان حرف نمی گنجد در صحن بیان من می گردد تن در کد بر جای زبان خود در پرده آن مطرب کو زد ضربان من هم ساغر و هم باده سرمست از آن ساقی هم جان و جهان حیران در جان و جهان من از غیب یکی لعلی در غار جهان آمد وان لعل شده حیران در عزت کان من ما را تو کجا یابی گر موی به مو جویی چون در سر زلف او گشته ست مکان من جان دوش مر آن مه را می گفت دلم خستی پیکان پر از خون بین ای سخته کمان من گفتا که شکار من جز شیر کجا باشد جز لعل بدخشانی کی یافت نشان من جز دلق دو صدپاره من پاره کجا گیرم باقی قماشت کو ای دلق کشان من شمس الحق تبریزی از دور زمان برتر و افزوده ز هر دوری از وی دوران من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۸ من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون آن می کشدم زان سو وین می کشدم زین سون یک گوش به دست این یک گوش به دست آن این می کشدم بالا وان می کشدم هامون از دست کشاکش من وز چرخ پرآتش من می گردم و می نالم چون چنبره گردون آن لحظه که بی هوشم ز ایشان برهد گوشم می غلطم چون شاهان در اطلس و در اکسون من عاشق آن روزم می درم و می دوزم بر خرقه بی چونی می زن تگلی بی چون

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۹ آرایش باغ آمد این روی چه روی است این مستی دماغ آمد این بوی چه بوی است این این خانه جنات است یا کوی خرابات است یا رب که چه خانه ست این یا رب که چه کوی است این در دل صفت کوثر جویی ز می احمر دل پر شده از دلبر یا رب که چه جوی است این ای بر سر هر پشته از درد تو صد کشته تو پرده فروهشته ای دوست چه خوی است این جان ها که به ذوق آمد در عشق دو جوق آمد در عشق شراب است آن در عشق سبوی است این مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۰ در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین یاران بشوریده با جان بسوزیده بگشاده دل و دیده در شاهد بی کابین چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی در دیده هر هستی از دیده زنگی بین آن چرخ فرومانده کآبش بنگرداند این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۱ از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین ماننده کاریزی بی تیشه و بی میتین دل روی سوی جان کرد کای عاشق و ای پردرد بر روزن دلبر رو در خانه خود منشین ای خواجه سودایی می باش تو صحرایی در گلشن شادی رو منگر به غم غمگین چون پوست بود این دل چون آتش باشد غم وین پوست از آن آتش چون سفره بود پرچین چون دیده دل از غم پرخاک شود ای غم تبریز کجا یابی با حضرت شمس الدین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۲ آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن ز آیینه ندیده ست او الا سیهی آهن از آب حیات تو دور است به ذات تو کز کبر برآید او بالا مثل روغن پای تو چو جان بوسد تا حشر لبان لیسد از لذت آن بوسه ای روت مه روشن گفتم به دلم چونی گفتا که در افزونی زیرا که خیالش را هستم به خدا مسکن در سینه خیال او وان گاه غم و غصه در آب حیات او وانگه خطر مردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۳ بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن بی او نتوان شستن بی او نتوان خفتن ای حلقه زن این در در باز نتان کردن زیرا که تو هشیاری هر لحظه کشی گردن گردن ز طمع خیزد زر خواهد و خون ریزد او عاشق گل خوردن همچون زن آبستن کو عاشق شیرین خد زر بدهد و جان بدهد چون مرغ دل او پرد زین گنبد بی روزن این باید و آن باید از شرک خفی زاید آزاد بود بنده زین وسوسه چون سوسن آن باید کو آرد او جمله گهر بارد یا رب که چه ها دارد آن ساقی شیرین فن دو خواجه به یک خانه شد خانه چو ویرانه او خواجه و من بنده پستی بود و روغن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۴ آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن بر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن سرمست شدم ای جان وز دست شدم ای جان ای دوست خمارم را از لعل لبت بشکن ای ساقی هر نادر این می ز چه خم داری من بنده ظلم تو از بیخ و بنم برکن هم پرده من می در هم خون دلم می خور آخر نه توی با من شاباش زهی ای من از دوست ستم نبود بر مست قلم نبود جز عفو و کرم نبود بر مست چنین مسکن از معدن خویش ای جان بخرام در این میدان رونق نبود زر را تا باشد در معدن با لعل چو تو کانی غمگین نشود جانی در گور و کفن ناید تا باشد جان در تن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۵ ای سرده صد سودا دستار چنین می کن خوب است همین شیوه ای دوست همین می کن فرمانده خوبانی ابرو چو بجنبانی این بنده تو را گوید آن می کن و این می کن از خون مسلمانان در ساغر رهبان کن وز کافر زلفینت ویرانی دین می کن مأمون امین را تو می ران که رو ای خاین وان غیرت رهزن را بر روح امین می کن آن حکم که از هیبت در عرش نمی گنجد بر پشت زمان می نه بر روی زمین می کن آن را که ندارد جان جان ده به دم عیسی وان را که ندارد زر ز اکسیر زرین می کن تا دور ابد شاها شمس الحق تبریزی حکمی است به دور تو آری هله هین می کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۶ نی نی به از این باید با دوست وفا کردن نی نی کم از این باید تقصیر و جفا کردن زخمی که زند دستت بر عاشق سرمستت نتواند غیر تو تدبیر دوا کردن مرغی که چشد یک دم از دانه دام تو در خاطر او ناید آهنگ هوا کردن ای کار دو چشم تو بی جرم و گنه کشتن وی کار دو لعل تو حاجات روا کردن خوش واقعه ای دارد دل با غم عشق تو نی روی فروخوردن نی رای رها کردن دعوی صفا کردن در عشق تو نیکو نیست با جان صفا چه بود تفسیر صفا کردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۷ گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان وگر عاشق شاهی روان باش به میدان صلا روز وصال است همه جاه و جمال است همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان کجایی تو کجایی نه از حلقه مایی وگر خود به بهشتی چه خوش باشد بی جان یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی از او بوسه به جانی زهی کاله ارزان اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشق چو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کین زهی لذت نوشین زهی لقمه دندان بیا پیش و مپرهیز و زین فتنه بمگریز بمستیز بمستیز هلا ای شه مردان زهی روز زهی روز زهی عید دل افروز از آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان بجو باده گلگون از آن دلبر موزون که این دم مه گردون روان گشت به میزان بنوش از می بالا لب و ریش میالا شنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاش دریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۸ بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن اگر بوسه به جانی است فریضه است خریدن چو آن بوسه پاک است نه اندرخور خاک است شوم جان مجرد برون آیم از این تن مرا بحر صفا گفت که کامی نرسد مفت گر آن گوهر با توست صدف را هله بشکن پی بوسه گل را که فر بخشد مل را جهانی است زبان ها برون کرده چو سوسن غلط گر همه شاهید چو مریخ و چو ماهید هلا بوسه مخواهید از آن دلبر توسن درآ ای مه آفاق که روزن بگشادم شبی بر رخ من تاب لبی بر لب من زن در گفت فروبند و گشا روزن دل را ز مه بوسه نیابید مگر از ره روزن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۹ دل دل دل تو دل مرا مرنجان چرا چرا چه معنی مرا کنی پریشان بیا بیا و بازآ به صلح سوی خانه مرو مرو ز پیشم کتف چنین مجنبان تو صد شکرستانی ترش چه کردی ابرو سبکتر از صبایی چرا شوی گران جان منم کنون ز عشق رخ چو گلشن تو فراز سرو و گلشن چو صد هزاردستان بیا بیا دمم ده که دمدمه لطیفت حیات دل فزاید مرا چو آب حیوان بیار عشوه اینک بهای عشوه صد جان هزار جان به ارزد زهی متاع ارزان تو عقل عقل مایی چرا ز ما جدایی سری که عقل از او شد نه گیج ماند و حیران ستون این سرایی ز در برون چرایی سرا که بی ستون شد نه پست گشت ویران تو ماه آسمانی و ما شبیم تاری شبی که مه نباشد غلس بود فراوان تو پادشاه شهری و ما کنار شهری چو شهر ماند بی شه چه سر بود چه سامان مها توی سلیمان فراق و غم چو دیوان چو دور شد سلیمان نه دست یافت شیطان توی به جای موسی و ما تو را عصایی بجز به کف موسی عصا نیافت برهان مسیح خوش دمی تو و ما ز گل چو مرغی دمی بدم تو بر ما بر اوج بین تو جولان تو نوح روزگاری و ما چو اهل کشتی چو نوح رفت کشتی کجا رهد ز طوفان توی خلیل ای جان همه جهان پرآتش که بی خلیل آتش نمی شود گلستان تو نور مصطفایی و کعبه پربتان شد هلا بیا برون کن بتان ز بیت رحمان تو یوسف جمالی و چشم خلق بسته نظر ز تو گشاید چو چشم پیر کنعان تو گوهر صفایی و ما صدف به گردت صدف چه قیمت آرد چو رفت گوهر کان تو جان آفتابی که او است جان عالم سزد گرت بگویم که جان جان کیهان به غیب باشد ایمان تو غیب را عیانی که عین عین عینی و اصل اصل ایمان خمش که تا قیامت اگر دهی علامت جوی نموده باشی به ما ز گنج پنهان

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۰ با روی تو کفر است به معنی نگریدن یا باغ صفا را به یکی تره خریدن با پر تو مرغان ضمیر دل ما را در جنت فردوس حرام است پریدن اندر فلک عشق هر آن مه که بتابد آن ابر تو است ای مه و فرض است دریدن دشتی که چراگاه شکاران تو باشد شیران بنیارند در آن دست چریدن هر عشق که از آتش حسن تو نخیزد آن عشق حرام است و صلای فسریدن در باطن من جان من از غیر تو ببرید محسوس شنیدم من آواز بریدن در خواب شود غافل از این دولت بیدار از پوست چه شیره بودت در فشریدن رنجور شقاوت چو بیفتاد به یاسین لاحول بود چاره و انگشت گزیدن جز عشق خداوندی شمس الحق تبریز آن موی بصر باشد باید ستریدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۱ ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن هر چند شب غفلت و مستیت دراز است ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن در پرده ناموس و دغل چند گریزی نزدیک رسیده ست تو را پرده دریدن هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن رحم آر بر این جان که طپان است در این دام نشنود مگر گوش تو آواز طپیدن چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد است پس چیست غم تو به جز آن چشم خلیدن چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمان تا بازرهی از خلش و آب دویدن داروی دل و دیده نبوده ست و نباشد ای یوسف خوبان به جز از روی تو دیدن هین مخلص این را تو بفرما به تمامی که گفت تو و قول تو مزد است شنیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۲ هر شب که بود قاعده سفره نهادن ما را ز خیال تو بود روزه گشادن ای لطف تو را قاعده بر روزه گشایان مانند مسیحا ز فلک مایده دادن چون قوت دل از مطبخ سودای تو باشد باید به میان رفتن و در لوت فتادن ما را هم از آن آتش دل آب حیات است بر آتش دل شاد بسوزیم چو لادن کار حیوان است نه کار دل و جان است در خاک بپوسیدن و از خاک بزادن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۳ صد گوش نوم باز شد از راز شنودن بی بوددهنده نتوان زادن و بودن استودن تو باد بهار آمد و من باغ خوش حامله می گردد اجزا ز ستودن بر همدگر افتادن مستان چه لطیف است وز همدگر آن جام وفا را بربودن ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق است آیینه دل را ز خرافات زدودن آواز صفیر تو شنیدیم و فریضه است این هدهد جان را گره از پای گشودن تا چند در این ابر نهان باشد آن ماه جان ها به لب آمد هله وقت است نمودن ای گلشن روی تو ز دی ایمن و فارغ وی سنبل ابروی تو ایمن ز درودن ساقی چو توی کفر بود بودن هشیار وان شب که توی ماه حرام است غنودن چون آمد پیراهن خوش بوی تو یوسف بس بارد و سرد است کنون لخلخه سودن گفتم که ببوسم کف پای تو مرا گفت آن جسم بود کش بتوانند بسودن پس تا شه ما گوید کو راست مسلم پر کردن افهام و بر افهام فزودن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۴ گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران این سلسله بگذار و کسی را بمشوران در کوچه کوران تو یکی روز گذشتی افتاد دو صد خارش در دیده کوران در خواب نمودی تو شبی قامت خود را بر سرو بیفزود ز تو قد قصوران ای آنک تو را جنبش این عشق نبوده ست حیران شده بر جای تو چون تازه حضوران از لحن عرابی چو شتر بادیه کوبد زین لحن چه بیگانه ای ای کم ز ستوران عشقا تو سلیمان و سماع است سپاهت رفتند به سوراخ خود از بیم تو موران شمس الحق تبریز چو خورشید برآید زیرا که ز خورشید بود جامه عوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۵ بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان دی عهد نکردی بروم بازبیایم سوگند نخوردی که بجویم دل مستان گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان ای عشوه تو گرمتر از باد تموزی وی چهره تو خوبتر از روی گلستان دانی که دغل از چو تو یاری به چه ماند در عین تموزی بجهد برق زمستان گر زانک تو را عشوه دهد کس گله کم کن صد شعبده کردی تو یکی شعبده بستان بر وعده مکن صبر که گر صبر نبودی هرگز نرسیدی مدد از نیست بهستان ور نه بکنم غمز و بگویم که سبب چیست زان سان که تو اقرار کنی که سبب است آن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۶ نشاید از تو چندین جور کردن نشاید خون مظلومان به گردن مرا بهر تو باید زندگانی وگر نی سهل دارم جان سپردن از آن روزی که نام تو شنیدم شدم عاجز من از شب ها شمردن روا باشد که از چون تو کریمی نصیب من بود افسوس خوردن خداوندا از آن خوشتر چه باشد بدیدن روی تو پیش تو مردن مثال شمع شد خونم در آتش ز دل جوشیدن و بر رخ فسردن در این زندان مرا کند است دندان از این صبر و از این دندان فشردن از این خانه شدم من سیر وقت است به بام آسمان ها رخت بردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۷ در این دم همدمی آمد خمش کن که او ناگفته می داند خمش کن ز جام باده خاموش گویا تو را بی خویش بنشاند خمش کن مزن تشنیع بر سلطان عشقش که او کس را نرنجاند خمش کن اگر در آینه دم را بگیری تو را از گفت برهاند خمش کن ز گردش های تو می داند آن کس که گردون را بگرداند خمش کن هر اندیشه که در دل دفن کردی یکایک بر تو برخواند خمش کن ز هر اندیشه مرغی آفریند در آن عالم بپراند خمش کن یکی جغد و یکی باز و یکی زاغ که یک یک را نمی ماند خمش کن گر آن مه را نمی بینی ببینی چو چشمت را بپیچاند خمش کن از این عالم و زان عالم مگو زانک به یک رنگیت می راند خمش کن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۸ ندا آمد به جان از چرخ پروین که بالا رو چو دردی پست منشین کسی اندر سفر چندین نماند جدا از شهر و از یاران پیشین ندای ارجعی آخر شنیدی از آن سلطان و شاهنشاه شیرین در این ویرانه جغدانند ساکن چه مسکن ساختی ای باز مسکین چه آساید به هر پهلو که گردد کسی کز خار سازد او نهالین چه پیوندی کند صراف و قلاب چه نسبت زاغ را با باز و شاهین چه آرایی به گچ ویرانه ای را که بالا نقش دارد زیر سجین چرا جان را نیارایی به حکمت که ارزد هر دمش صد چین و ماچین نه آن حکمت که مایه گفت و گوی است از آن حکمت که گردد جان خدابین تو گوهر شو که خواهند و نخواهند نشانندت همه بر تاج زرین رها کن پس روی چون پای کژمژ الف می باش فرد و راست بنشین چو معنی اسب آمد حرف چون زین بگو تا کی کشی بی اسب این زین کلوخ انداز کن در عشق مردان تو هم مردی ولی مرد کلوخین عروسی کلوخی با کلوخی کلوخ آرد نثار و سنگ کابین به گورستان به زیر خشت بنگر که نشناسی تو سارانشان ز پایین خدایا دررسان جان را به جان ها بدان راهی که رفتند آل یاسین دعای ما و ایشان را درآمیز چنان کز ما دعای و از تو آمین عنایت آن چنان فرما که باشد ز ما احسان اندک وز تو تحسین ز شهوانی به عقلانی رسانمان بر اوج فوق بر زین لوح زیرین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۹ دل خون خواره را یک باره بستان ز غم صدپاره شد یک پاره بستان بکن جان مرا امروز چاره وگر نی جان از این بیچاره بستان همه شب دوش می گفتم خدایا که داد من از آن خون خواره بستان دل سنگین او چون ریخت خونم تو خون من ز سنگ خاره بستان به دست دل فرستادم دو سه خط یکی خط را از آن آواره بستان در آن خط صورت و اشکال عشق است برای عبرت و نظاره بستان دلم با عشق هم استاره افتاد نخواهی جرم از استاره بستان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۰ بیا ای مونس جان های مستان ببین اندیشه و سودای مستان بیا ای میر خوبان و برافروز ز شمع روی خود سیمای مستان نمی آیی سر از طاقی برون کن ببین این غلغل و غوغای مستان بیا ای خواب مستان را ببسته گشا این بند را از پای مستان همه شب می رود تا روز ای مه به اهل آسمان هیهای مستان همی گویند ما هم زو خرابیم چنین است آسمان پس وای مستان فرشته و آدمی دیوان و پریان ز تو زیر و زبر چون رای مستان کلاه جمله هشیاران ربودند در این بازارگه چه جای مستان میفکن وعده مستان به فردا توی فردا و پس فردای مستان چو مستان گرد چشمت حلقه کردند کی بنشیند دگر بالای مستان شنیدم چرخ گردون را که می گفت منم یک لقمه از حلوای مستان شنیدم از دهان عشق می گفت منم معشوقه زیبای مستان اگر گویند ماه روزه آمد نیابی جام جان افزای مستان بگو کان می ز دریاهای جان است که جان را می دهد سقای مستان همه مولای عقلند این غریب است که عقل آمد که من مولای مستان چو فرمان موقع داشت رویش کشید ابروی او طغرای مستان همه مستان نبشتند این غزل را به خون دل ز خون پالای مستان

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 31 · Qur'an & Sunnah