Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۵ سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره دلم بردی نمی دانم چه آوردی دگرباره فغان از چشم مکارت کز اول بود این کارت که پاره پاره پیش آیی و بربایی دل پاره برای ماه بی چون را کشیدی جور گردون را مسلم گشت مجنون را که عاقل نیست این کاره بیار آن جام پرآتش که تا ما درکشیمش خوش به عشق روی آن مه وش برون از چرخ و استاره بزن آتش به کشت من فکن از بام طشت من که کار عشق این باشد که باشد عاشق آواره اگر زخمی زنی از کین به قصد این دل مسکین بزن که زخم بردارد چه باید کرد بیچاره دلم شد جای اندیشه و یا دکان پرشیشه بگو ای شمس تبریزی دلت سنگ است یا خاره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۶ مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه مثال حسن و احسانت برون از حد و اندازه خوش آن باشد که می راند به سوی اصل شیرینی در آن سیران سقط کرده هزاران اسب و جمازه همی کوشم به خاموشی ولیکن از شکرنوشی شدم همخوی آن غمزه که آن غمزه ست غمازه دلا سرسخت و پاسستی چنین باشند در مستی ولی بشتاب لنگانه که می بندند دروازه بدان صبح نجاتی رو بدان بحر حیاتی رو بزن سنگی بر این کوزه بزن نفطی در آن کازه بهل می را به میخواران بهل تب را به غمخواران که این را جملگی نقش است و آن را جمله آوازه که کنزا کنت مخفیا فاحببت بان اعرف برای جان مشتاقان به رغم نفس طنازه تعالوا یا موالینا الی اعلی معالینا فان الجسم کالاعمی و ان الحس عکازه الی نور هو الله تری فی ضؤ لقیاه کمال البدر نقصانا و عین الشمس خبازه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۷ چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه میان بگشاد اسرار و میان بربست اندیشه به پیش جان درآمد دل که اندر خود مکن منزل گران جان دید مر جان را سبک برجست اندیشه رسید از عشق جاسوسش که بسم الله زمین بوسش در این اندیشه بیخود شد به حق پیوست اندیشه خرابات بتان درشد حریف رطل و ساغر شد همه غیبش مصور شد زهی سرمست اندیشه برست او از خوداندیشی چنان آمد ز بی خویشی که از هر کس همی پرسد عجب خود هست اندیشه فلک از خوف دل کم زد دو دست خویش بر هم زد که از من کس نرست آخر چگونه رست اندیشه چنین اندیشه را هر کس نهد دامی به پیش و پس گمان دارد که درگنجد به دام و شست اندیشه چو هر نقشی که می جوید ز اندیشه همی روید تو مر هر نقش را مپرست و خود بپرست اندیشه جواهر جمله ساکن بد همه همچون اماکن بد شکافید این جواهر را و بیرون جست اندیشه جهان کهنه را بنگر گهی فربه گهی لاغر که درد کهنه زان دارد که نوزاد است اندیشه که درد زه ازان دارد که تا شه زاده ای زاید نتیجه سربلند آمد چو شد سربست اندیشه چو دل از غم رسول آمد بر دل جبرییل آمد چو مریم از دو صد عیسی شده ست آبست اندیشه چو شهد شمس تبریزی فزاید در مزاجم خون از آن چون زخم فصادی رگ دل خست اندیشه

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۸ زهی بزم خداوندی زهی می های شاهانه زهی یغما که می آرد شه قفجاق ترکانه دلم آهن همی خاید از آن لعلین لبی که او کنار لطف بگشاید میان حلقه مستانه هر آن جانی که شد مجنون به عشق حالت بی چون کجا گیرد قرار اکنون بدین افسون و افسانه چو او طره برافشاند سوی عاشق همی داند که از زنجیر جنبیدن بجنبد شور دیوانه به عشق طره های او که جعد و شاخ شاخ آمد دل من شاخ شاخ آید چو دندان در سر شانه چه برهم گشته اند این دم حریفان دل از مستی برای جانت ای مه رو سری درکن در این خانه اگر ساقی ندادت می دلا در گل چه افتادی وگر آن مشک نگشاد او چرا پر گشت پیمانه خداوندا در این بیشه چه گم گشته ست اندیشه تنی تن کجا ماند میان جان و جانانه بیا ای شمس تبریزی که در رفعت سلیمانی که از عشقت همه مرغان شدند از دام و از دانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۹ سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده فسونگرم می خوانی حکایت های شوریده به دم در چرخ می آری فلک ها را و گردون را چه باشد پیش افسونت یکی ادراک پوسیده گناه هر دو عالم را به یک توبه فروشویی چرایی زلت ما را تو در انگشت پیچیده تو را هر گوشه ایوبی به هر اطراف یعقوبی شکسته عشق درهاشان قماش از خانه دزدیده خرامان شو به گورستان ندایی کن بدان بستان که خیز ای مرده کهنه برقص ای جسم ریزیده همان دم جمله گورستان شود چون شهر آبادان همه رقصان همه شادان قضا از جمله گردیده گزافه این نمی لافم خیالی بر نمی بافم که صد ره دیده ام این را نمی گویم ز نادیده کسی کز خلق می گوید که من بگریختم رفتم صدق گو گر گریبانش پس پشت است بدریده خمش کن بشنو ای ناطق غم معشوق با عاشق که تا طالب بود جویان بود مطلب ستیزیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۰ با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به چون راهروی باری راهی که برد تا ده بشنو سخن یاران بگریز ز طراران از جمع مکش خود را استیزه مکن مسته آدم ز چه عریان شد دنیا ز چه ویران شد چون بود که طوفان شد ز استیزه که با مه تا شمع نمی گرید آن شعله نمی خندد تا جسم نمی کاهد جان می نشود فربه خوی ملکی بگزین بر دیو امیری کن گاو تو چو شد قربان پا بر سر گردون نه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۱ من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به دل می ده و بر می خور از دلبر و دل بر به عالم همه چون دریا تن چون صدف جویا جان وصف گهر گویا زین ها همه گوهر به صورت مثل چادر جان رفته به چادر در بی صورت و بی پیکر وز هر چه مصور به تو پرده تن دیدی از سینه بنشنیدی آن زخمه که دل می زد کان پرده دیگر به از چهره تو زر می زن با چهره زر می گو با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۲ هشیار شدم ساقی دستار به من واده یا مشک سقا پر کن یا مشک به سقا ده نیمی بخور ای ساقی ما را بده آن باقی والله که غلط گفتم نی نی همه ما را ده ای فتنه مرد و زن امشب در من بشکن رخت من و نقد من بردار و به یغما ده خواهی که همه دریا آب حیوان گردد از جام شراب خود یک جرعه به دریا ده خواهی که مه و زهره چون مرغ فرود آید زان می که به کف داری یک رطل به بالا ده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۳ ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده در قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده دنیا نبود عیدم من زشتی او دیدم گلگونه نهد بر رو آن روسپی زرده گلگونه چه آراید آن خاربن بد را آن خار فرورفته در هر جگر و گرده با تارک گل آمد موبند فروهشته ابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده منگر تو به خلخالش ساق سیهش را بین خوش آید شب بازی لیک از سپس پرده رو دست بشو از وی ای صوفی روشسته دل را بستر از وی ای مرد سراسترده بدبخت و گران جانی کو بخت از او جوید دربند بزرگی شد می سوزد چون خرده فریاد رس ای جانان ما را ز گران جانان ای از عدمی ما را در چرخ درآورده خاموش سخن می ران زان خوش دم بی پایان تا چند سخن سازی تو زین دم بشمرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۴ هر روز پری زادی از سوی سراپرده ما را و حریفان را در چرخ درآورده صوفی ز هوای او پشمینه شکافیده عالم ز بلای او دستار کشان کرده سالوس نتان کردن مستور نتان بودن از دست چنین رندی سغراق رضا خورده دی رفت سوی گوری در مرده زد او شوری معذورم آخر من کمتر نیم از مرده هر روز برون آید ساغر به کف و گوید والله که بنگذارم در شهر یک افسرده ای مونس و ای جانم چندانت بپیچانم تا شهد و شکر گردی ای سرکه پرورده خستم جگرت را من بستان جگری دیگر همچون جگر شیران ای گربه پژمرده همرنگ دل من شو زیرا که نمی شاید من سرخ و سپید ای جان تو زرد و سیه چرده خامش کن و خامش کن دررو به حریم دل کاندر حرمین دل نبود دل آزرده شمس الحق تبریزی بادا دل بدخواهت بر گرد جهان گردان در طمع یکی گرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۵ کی باشد من با تو باده به گرو خورده تو برده و من مانده من خرقه گرو کرده در می شده من غرقه چون ساغر و چون کوزه با یار درافتاده بی حاجب و بی پرده صد نوش تو نوشیده تشریف تو پوشیده صد جوش بجوشیده این عالم افسرده از نور تو روشن دل چون ماه ز نور خور وز بوی گلت خوشدل چون روغن پرورده تا خود چه فسون گفتی با گل که شد او خندان تا خود چه جفا گفتی با خارک پژمرده یک لحظه بخندانی یک لحظه بگریانی ای نادره صنعت ها در صنع درآورده عاقل ز تو نازارد زان روی که زشت آید ظلمت ز مه آشفته خاری ز گل آزرده بس غصه رسول آمد از منعم و می گوید ده مرده شکر خوردی بگذار یکی مرده پس فکر چو بحر آمد حکمت مثل ماهی در فکر سخن زنده در گفت سخن مرده نی فکر چو دام آمد دریا پس این دام است در دام کجا گنجد جز ماهی بشمرده پس دل چو بهشتی دان گفتار زبان دوزخ وین فکر چو اعرافی جای گنه و خرده

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۶ ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره تا مرد نظر باشی نی مردم نظاره ای عاشق الاهو ز استاره بگیر این خو خورشید چو درتابد فانی شود استاره آن ها که قوی دستند دست تو چرا بستند زیرا تو کنون طفلی وین عالم گهواره چون در سخن ها سفت و الارض مهادا گفت ای میخ زمین گشته وز شهر دل آواره ای بنده شیر تن هستی تو اسیر تن دندان خرد بنما نعمت خور همواره تا طفل بود سلطان دایه کندش زندان تا شیر خورد ز ایشان نبود شه میخواره از سنگ سبو ترسد اما چو شود چشمه هر لحظه سبو آید تازان به سوی خاره گوید که اگر زین پس او بشکندم شادم جان داد مرا آبش یک باره و صد باره گر در ره او مردم هم زنده بدو گردم خود پاره دهم او را تا او کندم پاره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۷ بربند دهان از نان کآمد شکر روزه دیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه آن شاه دو صد کشور تاجیت نهد بر سر بربند میان زوتر کآمد کمر روزه زین عالم چون سجین برپر سوی علیین بستان نظر حق بین زود از نظر روزه ای نقره باحرمت در کوره این مدت آتش کندت خدمت اندر شرر روزه روزه نم زمزم شد در عیسی مریم شد بر طارم چارم شد او در سفر روزه کو پر زدن مرغان کو پر ملک ای جان این هست پر چینه و آن هست پر روزه گر روزه ضرر دارد صد گونه هنر دارد سودای دگر دارد سودای سر روزه این روزه در این چادر پنهان شده چون دلبر از چادر او بگذر واجو خبر روزه باریک کند گردن ایمن کند از مردن تخمه اثر خوردن مستی اثر روزه سی روز در این دریا پا سر کنی و سر پا تا دررسی ای مولا اندر گهر روزه شیطان همه تدبیرش و آن حیله و تزویرش بشکست همه تیرش پیش سپر روزه روزه کر و فر خود خوشتر ز تو برگوید دربند در گفتن بگشای در روزه شمس الحق تبریزی هم صبری و پرهیزی هم عید شکرریزی هم کر و فر روزه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۸ یا رب چه کس است آن مه یا رب چه کس است آن مه کز چهره بزد آتش در خیمه و در خرگه اندر ذقن یوسف چاهی چه عجب چاهی صد یوسف کنعانی اندر تک آن خوش چه آخر چه کند یوسف کز چاه بپرهیزد کو دیده ربودستش و آن چاه میان ره آن کس که ربود از رخ مر کاه ربایان را انصاف بده آخر با او چه کند یک که زنهار نگهدارید زان غمزه زبان ها را کو مست بود خفته از حال همه آگه شطرنج همی بازد با بنده و این طرفه کاندر دو جهان شه او وز بنده بخواهد شه جان بخشد و جان بخشد چندانک فناها را در خانه و مان افتد هم ماتم و هم آوه او جان بهاران است جان هاست درختانش جان ها شود آبستن هم نسل دهد هم زه هر آینه کو بیند شمس الحق تبریزی هم آینه برسوزد هم آینه گوید خه

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹ من بی خود و تو بی خود ما را که برد خانه من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه ای لولی بربط زن تو مست تری یا من ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه من بی دل و دستارم در خانه خمارم یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه در حلقه لنگانی می بایدت لنگیدن این پند ننوشیدی از خواجه علیانه سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی برخاست فغان آخر از استن حنانه شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۰ ای غایب از این محضر از مات سلام الله وی از همه حاضرتر از مات سلام الله ای نور پسندیده وی سرمه هر دیده احسنت زهی منظر از مات سلام الله ای صورت روحانی وی رحمت ربانی بر مؤمن و بر کافر از مات سلام الله چون ماه تمام آیی و آن گاه ز بام آیی ای ماه تو را چاکر از مات سلام الله ای غایب بس حاضر بر حال همه ناظر وی بحر پر از گوهر از مات سلام الله ای شاهد بی نقصان وی روح ز تو رقصان وی مستی تو در سر از مات سلام الله ای جوشش می از تو وی شکر نی از تو وز هر دو توی خوشتر از مات سلام الله شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی هم مشکی و هم عنبر از مات سلام الله مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۱ از انبهی ماهی دریا به نهان گشته انبه شده قالب ها تا پرده جان گشته از فرقت آن دریا چون زهر شده شکر زهر از هوس دریا آب حیوان گشته در عشرت آن دریا نی این و نه آن بوده بر ساحل این خشکی این گشته و آن گشته اندر هوس دریا ای جان چو مرغابی چندان تو چنین گفته کز عشق چنان گشته دوش از شکم دریا برخاست یکی صورت و آن غمزه اش از دریا بس سخته کمان گشته دل گفت به زیر لب من جان نبرم از وی سوگند به جان دل کان کار چنان گشته از غمزه غمازی وز طرفه بغدادی دل گشته چنان شادی جانم همدان گشته در بیشه درافتاده در نیم شبی آتش در پختن این شیران تا مغز پزان گشته از شعله آن بیشه تابان شده اندیشه تا قالب جان پیشه بی جا و مکان گشته گرمابه روحانی آوخ چه پری خوان است وین عالم گورستان چون جامه کنان گشته از بهر چنین سری در سوسن ها بنگر دستوری گفتن نی سر جمله زبان گشته شمس الحق تبریزی درتافته از روزن تا آنچ نیارم گفت چون ماه عیان گشته

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۲ دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته هم خلوت و هم بی گه در دیر صفا رفته با آن مه بی نقصان سرمست شده رقصان دستی سر زلف او دستی می بگرفته در رسته بازاری هر جا بده اغیاری در جانش زده ناری آن خونی آشفته و آن لعل چو بگشاید تا قند شکر خاید از عرش نثار آید بس گوهر ناسفته دل دزدد و بستاند وز سر دلت داند تا جمله فروخواند پنهانی ناگفته از حسن پری زاده صد بی دل و دل داده در هر طرف افتاده هم یک یک و هم جفته نوری که از او تابد هر چشم که برتابد بیدار ابد یابد در کالبد خفته از هفت فلک بیرون وز هر دو جهان افزون وین طرفه که آن بی چون اندر دل بنهفته از بهر چنین مشکل تبریز شده حاصل و اندر پی شمس الدین پای دل من کفته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۳ ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده اندیشه تو هر دم در بنده اثر کرده ای هر چه بیندیشی در خاطر تو آید بر بنده همان لحظه آن چیز گذر کرده از شیوه و ناز تو مشغول شده جانم مکر تو به پنهانی خود کار دگر کرده بر یاد لب تو نی هر صبح بنالیده عشقت دهن نی را پرقند و شکر کرده از چهره چون ماهت وز قد و کمرگاهت چون ماه نو این جانم خود را چو کمر کرده خود را چو کمر کردم باشد به میان آیی ای چشم تو سوی من از خشم نظر کرده از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردی تا این دل آواره از خویش سفر کرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۴ ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده اجزای مرا چشمت اصحاب نظر کرده باد تو درختم را در رقص درآورده یاد تو دهانم را پرشهد و شکر کرده دانی که درخت من در رقص چرا آید ای شاخ و درختم را پربرگ و ثمر کرده از برگ نمی نازد وز میوه نمی یازد ای صبر درختم را تو زیر و زبر کرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۵ دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده انگشت برآورده اندر دهنم کرده دل از سر غمازی یک وعده از او گفته درخواسته من از وی او نیز کرم کرده عشقش ز پی غیرت گفتا که عوض جان ده این گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده از بعد چنان شهدی وز بعد چنان عهدی لشکرکش هجرانت بر بنده ستم کرده از هجر عجب نبود این ظلم و ستم کردن کو پرچم عشاقان صد گونه علم کرده ای آنک ز یک برقی از حسن جمال خود این جمله هستی را در حال عدم کرده وآنگه ز وجود تو برساخته هستی را تا جمله حوادث را انوار قدم کرده ده چشم شده جان ها چون نای بنالیده چون چنگ شده تن ها هم پشت به خم کرده بس شادی در شادی کان را تو به جان دادی وز بهر حسودان را در صورت غم کرده اندر پی مخدومی شمس الحق تبریزی کی باشد تن چون دل از دیده قدم کرده

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۶ امروز بت خندان می بخش کند خنده عالم همه خندان شد بگذشت ز حد خنده پیوسته حسد بودی پرغصه ولیک این دم می جوشد و می روید از عین حسد خنده در من بنگر ای جان تا هر دو سلف خندیم کان خنده بی پایان آورد مدد خنده بربسته و بررسته غرقند در این رسته تا با همگان باشد از عین ابد خنده تا چند نهان خندم پنهان نکنم زین پس هر چند نهان دارم از من بجهد خنده ور تو پنهان داری ناموس تو من دانم کاندر سر هر مویت درجست دو صد خنده هر ذره که می پوید بی خنده نمی روید از نیست سوی هستی ما را کی کشد خنده خنده پدر و مادر در چرخ درآوردت بنمود به هر طورت الطاف احد خنده آن دم که دهان خندد در خنده جان بنگر کان خنده بی دندان در لب بنهد خنده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۷ ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده جان من و جان تو در اصل یکی بوده در خانه نقشینی دیدم صنم چینی خون خواره صد آدم جان ملکی بوده صد ماه یقینم شد اندر دل شب پنهان صد نور یقین دیدم مشتاق شکی بوده گفتم به ایاز ای حر محمود شدی آخر در شاه چه جا کردی ای آیبکی بوده ای سگ که ز اصحابی در کهف تو در خوابی چون شیر خدا گشتی اول سگکی بوده ای ماهی در آتش تو جانب دریا کش ای پیشتر از عالم در وی سمکی بوده شمس الحق تبریزم همرنگ تو می خیزم من مرده تو گرد من بحر نمکی بوده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۸ مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره تو دلبر و استادی ما عاشق و این کاره ما بر سر هر پشته گم کرده سر رشته بیچاره تو گشته تو چاره بیچاره صد چشمه بجوشانی در سینه چون مرمر ای آب روان کرده از مرمر و از خاره ای سنگ سیه را تو کرده مدد دیده وی از پس نومیدی بشکفته گل از ساره ای نور روان کرده از پیه دو چشم ما و اندیشه روان کرده از خون دل پاره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۹ آن یار غریب من آمد به سوی خانه امروز تماشا کن اشکال غریبانه یاران وفا را بین اخوان صفا را بین در رقص که بازآمد آن گنج به ویرانه ای چشم چمن می بین وی گوش سخن می چین بگشای لب نوشین ای یار خوش افسانه امروز می باقی بی صرفه ده ای ساقی از بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه پیمانه و پیمانه در باده دوی نبود خواهی که یکی گردد بشکن تو دو پیمانه من باز شکارم جان دربند مدارم جان زین بیش نمی باشم چون جغد به ویرانه قانع نشوم با تو صبر از دل من گم شد رو با دگری می گو من نشنوم افسانه من دانه افلاکم یک چند در این خاکم چون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه تو آفت مرغانی زان دانه که می دانی یک مشت برافشانی ز انبار پر از دانه ای داده مرا رونق صد چون فلک ازرق ای دوست بگو مطلق این هست چنین یا نه بار دگر ای جان تو زنجیر بجنبان تو وز دور تماشا کن در مردم دیوانه خود گلشن بخت است این یا رب چه درخت است این صد بلبل مست این جا هر لحظه کند لانه جان گوش کشان آید دل سوی خوشان آید زیرا که بهار آمد شد آن دی بیگانه

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۰ بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه خوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه زردی رخ بستان کز فرقت آن خوبان بستان شده گورستان زندان شده کاشانه ترکان پری چهره نک عزم سفر کردند یک یک به سوی قشلق از غارت بیگانه کی باشد کاین ترکان از قشلق بازآیند چون گنج بدید آید زین گوشه ویرانه کی باشد کاین مستان آیند سوی بستان سرسبز و خوش و حیران رقصان شده مستانه ز انبار تهی گردد پر گردد پیمانه آن عالم انبار است وین عالم پیمانه پیمانه چو شد خالی ز انبار بباید جست ز انبار نهان کان جا پوسیده نشد دانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۱ ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه از سر تو برون کن هی سودای گدایانه در بزم چنان شاهی در نور چنان ماهی خط در دو جهان درکش چه جای یکی خانه در دولت سلطانی گر یاوه شود جانی یک جان چه محل دارد در خدمت جانانه گر جان بداندیشت گوید بد شه پیشت ده بر دهن او زن تا کم کند افسانه یک دانه به یک بستان بیع است بده بستان و آن گاه چو سرمستان می گو که زهی دانه شاهی نگری خندان چون ماه و دو صد چندان بی ناز خوشاوندان بی زحمت بیگانه شمس الحق تبریزی آن کو به تو بازآید آن باز بود عرشی بر عرش کند لانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۲ هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه نی عید کهن گشته آدینه دیگینه عیدانه بپوشیده همچون مه عید ای جان از نور جمال خود نی خرقه پشمینه ماننده عقل و دین بیرون و درون شیرین نی سیر درآکنده اندر دل گوزینه درپوش چنین خرقه می گرد در این حلقه مانند دل روشن در پیشگه سینه در جوی روان ای جان خاشاک کجا پاید در جان و روان ای جان چون خانه کند کینه در دیده قدس این دم شاخی است تر و تازه در دیده حس این دم افسانه دیرینه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۳ ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه کاستیزه همی گیرد او را مگر از لابه نی نی تو بنال ای دل زیرا که من مسکین بی صورت او هستم چون صورت گرمابه شد خانه چو زندانم شب خواب نمی دانم تا او نشود با من همخانه و همخوابه حسن تو و عشق من در شهر شده شهره برداشته هر مطرب آن بر دف و شبابه ای در هوست غرقه هم صوفی و هم خرقه هم بنده بیچاره هم خواجه نسابه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۴ روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده دستار گرو کرده بیزار ز سجاده من مست و حریفم مست زلف خوش او در دست احسنت زهی شاهد شاباش زهی باده لب نیز شده مستک گم کرده ره بوسه من مستک و لب مستک و آن بوسه قواده این دلبر پرفتنه با جمله دستان ها خوش خفته و جمله شب این عشرت آماده این صورت ها جمله از پرتو او باشد و آن روح قدس پاک است از صورت ها ساده شمس الحق تبریزی شرحی است مر این ها را آن خسرو روحانی شاهنشه شه زاده

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۵ امروز من و باده و آن یار پری زاده احسنت زهی خرم شاباش زهی باده بازیم یکی عشقی در زیر گلیمی به بر حلقه هر جمعی بر رسته هر جاده این حلقه زرین را در گوش درآویزم یعنی که از این خدمت آزادم و آزاده عشق من و روی تو از عهد قدم بوده ست روی من از اول بد بر روی تو بنهاده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۶ ای بر سر بازاری دستار چنان کرده رو با دگران کرده ما را نگران کرده ما را بگزیده لب کیم بر تو امشب و آن خلوت چون شکر یا لب شکران کرده با صدق ابوبکری چون جمله همه مکری کو زهره که بشمارم این کرده و آن کرده زهد از تو مباحی شد تسبیح صراحی شد جان را که فلاحی شد با رطل گران کرده جان شد چو کبوتر جان زوتر هله زوتر جان ای تن تنتن کرده تن را همه جان کرده از عشق شب زلفت آن ماه گدازیده وز پرتو رخسارت خورشید فغان کرده ای دفتر هر سری شمس الحق تبریزی ای طرفه بغدادی ما را همدان کرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۷ ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه هر کس ز دگر جامی مستک شده کالیوه در پرده دو صد خاتون رخساره دریدستند بر روی زنان هر یک از جفت دگر بیوه در کامه هر ماهی شستی است ز صیادی آن ناله کنان آوه وین ناله کنان ای وه جبریل همی رقصد در عشق جمال حق عفریت همی رقصد در عشق یکی دیوه ای مطرب مشتاقان شمس الحق تبریزی می نال در این پرده زنهار همین شیوه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۸ چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله پیروز تو واگردی فی لطف امان الله ای شادکن دل ها اندر همه منزل ها در حسن و وفا فردی فی لطف امان الله هم رایت احسان را هم آیت ایمان را تا عرش برآوردی فی لطف امان الله تو بیش کنی کم را از دل ببری غم را از رخ ببری زردی فی لطف امان الله از آتش رخسارت وز لعل شکربارت در دی نبود سردی فی لطف امان الله آگاه توی در ده احسنت زهی سرده هم دادی و هم خوردی فی لطف امان الله در عشق خداوندی شمس الحق تبریزی چون عشق جوان کردی فی لطف امان الله مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۹ هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته هر عضو من از ذوقت خم عسلی گشته خورشید حمل رویت دریای عسل خویت هر ذره ز خورشیدت صاحب عملی گشته این دل ز هوای تو دل را به هوا داده وین جان ز لقای تو برج حملی گشته

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۰ آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه ای بارخدا بر ما نرمش کن و رحمش ده روزی که نریزد خون رنجیش بدید آمد جز از جگر عاشق آن رنج نگردد به تیر نظرت دیدم جان گفت زهی دولت پرم چو کمان پرم من از کشش آن زه من خاک دژم بودم در کتم عدم بودم آمد به سر گورم عشقت که هلا برجه از بانگ تو برجستم در عهد تو بنشستم ما را تو تعاهد کن سالار توی در ده بیخود بنشین پیشم بیخود کن و بی خویشم تا هیچ نیندیشم نی از که نی از مه بر نطع پیادستم من اسپ نمی خواهم من مات توام ای شه رخ بر رخ من برنه ای یوسف عیسی دم با زر غم و بی زر غم پیش آر تو جام جم والله که توی سرده زان می که از او سینه صافی است چو آیینه پیش آر و مده وعده بر شنبه و پنجشنبه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۱ ای دلبر بی صورت صورتگر ساده وی ساغر پرفتنه به عشاق بداده از گفتن اسرار دهان را تو ببسته و آن در که نمی گویم در سینه گشاده تا پرده برانداخت جمال تو نهانی دل در سر ساقی شد و سر در سر باده صبحی که همی راند خیال تو سواره جان های مقدس عدد ریگ پیاده و آن ها که به تسبیح بر افلاک بنامند تسبیح گسستند و گرو کرده سجاده جان طاقت رخسار تو بی پرده ندارد وز هر چه بگوییم جمال تو زیاده چون اشتر مست است مرا جان ز پی تو بر گردن اشتر تن من بسته قلاده شمس الحق تبریز دلم حامله توست کی بینم فرزند بر اقبال تو زاده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۲ ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده بگذاشته ما را تو و در خود نگریده تو شرم نداری که تو را آینه ماییم تو آینه ناقص کژشکل خریده ای بی خبر از خویش که از عکس دل تو بر عارض جان ها گل و گلزار دمیده صد روح غلام تو و هر دم چو کنیزک آراسته خود را و به بازار دویده بر چرخ ز شادی جمال تو عروسی است ای همچو کمان جان تو در غصه خمیده صد خرمن نعمت جهت پیشکش تو وز بهر یکی دانه در این دام پریده ای آنک شنیدی سخن عشق ببین عشق کو حالت بشنیده و کو حالت دیده در عشق همان کس که تو را دوش بیاراست امشب تو به خلوتگه عشق آی جریده چون صبر بود از شه شمس الحق تبریز ای آب حیات ابد از شاه چشیده

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۳ این کیست چنین مست ز خمار رسیده یا یار بود یا ز بر یار رسیده یا شاهد جان باشد روبند گشاده یا یوسف مصری است ز بازار رسیده یا زهره و ماه است درآمیخته با هم یا سرو روان است ز گلزار رسیده یا چشمه خضر است روان گشته بدین سو یا ترک خوش ماست ز بلغار رسیده یا برق کله گوشه خاقان شکاری است اندر طلب آهوی تاتار رسیده یا ساقی دریادل ما بزم نهاده ست یا نقل و شکرهاست به قنطار رسیده یا صورت غیب است که جان همه جان هاست یا مشعله از عالم انوار رسیده شاه پریان بین ز سلیمان پیمبر اندر طلب هدهد طیار رسیده خوبان جهان از پی او جیب دریده قاضی خرد بی دل و دستار رسیده از هیبت خون ریزی آن چشم چو مریخ مریخ ز گردون پی زنهار رسیده وز بهر دیت دادن هر زنده که او کشت همیان زر آورده به ایثار رسیده اول دیت خون تو جامی است به دستش درکش که رحیق است ز اسرار رسیده خاموش کن ای خاسر انسان لفی خسر از گلشن دیدار به گفتار رسیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۴ ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده وی رخت از این جای بدان جای کشیده ای نرگس چشم و رخ چون لاله کجایی از گور تو آن نرگس و آن لاله دمیده اندر لحد بی در و بی بام مقیمی ای بر در و بر بام به صد ناز دویده کو شیوه ابروی تو کو غمزه چشمت ای چشم بد مرگ بدان هر دو رسیده ای دست تو بوسه گه لب های عزیزان در دست فنا مانده تو با دست بریده این ها همه سهل است اگر مرغ ضمیرت بر چرخ پریده بود و دام دریده صورت چه کم آید چه برد جان به سلامت موزه چه کم آید چو بود پای رهیده صد شکر کند جان چو رهد از تن و صورت ای بی خبر از چاشنی جان جریده کو لذت آب و گل و کو آب حیاتی کو قبه گردونی و کو بام خمیده یا رب چه طلسم است کز آن خلد نفوریم ما در تک این دوزخ امشاج خزیده محسود فلک بوده و مسجود ملایک وز همت ناپاک ز ما دیو رمیده باغ آی و ز باران سخن نرگس و گل چین نرگس ندهد قطره ای از بام چکیده بربند دهان از سخن و باده لب نوش تا قصه کند چشم خمار از ره دیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۵ رندان همه جمعند در این دیر مغانه درده تو یکی رطل بدان پیر یگانه خون ریزبک عشق در و بام گرفته ست و آن عقل گریزان شده از خانه به خانه یک پرده برانداخته آن شاهد اعظم از پرده برون رفته همه اهل زمانه آن جنس که عشاق در این بحر فتادند چه جای امان باشد و چه جای امانه کی سرد شود عشق ز آواز ملامت هرگز نرمد شیر ز فریاد زنانه پر کن تو یکی رطل ز می های خدایی مگذار خدایان طبیعت به میانه اول بده آن رطل بدان نفس محدث تا ناطقه اش هیچ نگوید ز فسانه چون بند شود نطق یکی سیل درآید کز کون و مکان هیچ نبینی تو نشانه شمس الحق تبریز چه آتش که برافروخت احسنت زهی آتش و شاباش زبانه

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۶ این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده پیغمبر عشق است ز محراب رسیده آورده یکی مشعله آتش زده در خواب از حضرت شاهنشه بی خواب رسیده این کیست چنین غلغله در شهر فکنده بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده این کیست بگویید که در کون جز او نیست شاهی به در خانه بواب رسیده این کیست چنین خوان کرم باز گشاده خندان جهت دعوت اصحاب رسیده جامی است به دستش که سرانجام فقیر است زان آب عنب رنگ به عناب رسیده دل ها همه لرزان شده جان ها همه بی صبر یک شمه از آن لرزه به سیماب رسیده آن نرمی و آن لطف که با بنده کند او زان نرمی و زان لطف به سنجاب رسیده زان ناله و زان اشک که خشک و تر عشق است یک نغمه تر نیز به دولاب رسیده یک دسته کلید است به زیر بغل عشق از بهر گشاییدن ابواب رسیده ای مرغ دل ار بال تو بشکست ز صیاد از دام رهد مرغ به مضراب رسیده خاموش ادب نیست مثل های مجسم یا نیست به گوش تو خود آداب رسیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۷ هلا ساقی بیا ساغر مرا ده زرم بستان می چون زر مرا ده به حق آن که در سر دارم از تو چو خم را وا کنی سر سر مرا ده به دیگر کس مده آنچم نمودی مرا ده آن و آن دیگر مرا ده سرش مگشا مگو نامش که آن چیست اگر زهر است اگر شکر مرا ده از آن می جعفر طیار خورده ست شدم بی دست چون جعفر مرا ده بپیما آن شرابی را که بویش به از مشک است و از عنبر مرا ده سقاهم ربهم رطلی شگرف است نهان از مؤمن و کافر مرا ده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۸ بیا دل بر دل پردرد من نه بیا رخ بر رخان زرد من نه تویی خورشید وز تو گرم عالم یکی تابش بر آه سرد من نه چو مهره توست مهر جمله دل ها بر این نطع هوای نرد من نه بیار آن معجز هر مرد و زن را به پیش دشمن نامرد من نه به هر شرطی که بنهی من مطیعم ولیکن شرط من درخورد من نه کلاه لطف خود با تارک من برای بوش و بردابرد من نه از آن گردی که از دریا برآری بیار آن گرد را بر گرد من نه به هر باده نمی گردد سرم مست به پیشم باده خوکرد من نه خمش ای ناطقه بسیارگویم سخن را پیش شاه فرد من نه

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۹ ایا گم گشتگان راه و بیراه شما را باز می خواند شهنشاه همی گوید شهنشه کان مایید صلا ای شهره سرهنگان به درگاه به درگاه خدای حی قیوم دعا کردن نکو باشد سحرگاه بپیوندید پیوند قدیمی چو هی چفسیده بر دامان الله چو یوسف با عزیز مصر باشید برون آیید از زندان و از چاه دلا بی گاه شد بازآ به خانه که ترک آید شبانگه سوی خرگاه صلا اکنون میان بسته ست ساقی صلا کز مهر سرمست است دلخواه به مغناطیس آید آخر آهن به سوی کهربا آید یقین کاه کنون درهای گردون برگشادند که عاجز شد فلک از ناله و آه بیا سجده کنان چون سایه ای دوست که بر منبر برآمد امشب آن ماه مثال صورتی پوشیده گرچه منزه بود از امثال و اشباه چو گنج جان به کنج خانه آمد به گردش می تنیدم همچو جولاه خمش کن تا که قلماشیت گویم ولکن لا تطالبنی بمعناه ولیک آن به که آن هم شیر گوید کجا اشکار شیر و صید روباه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۰ چنین می زن دو دستک تا سحرگاه که در رقص است آن دلدار و دلخواه همی گو آنچ می دانم من و تو ولی پنهان کنش در ذکر الله فغان کردن ز شیر حق بیاموز نکردی آه پرخون جز که در چاه درآ چون شیر و پنجه بر جهان زن چه جنبانی به دستان دم چو روباه ز بس پیوستگی بیگانه باشیم سلامم زان نکردی بر سر راه چو قرآن را نداند جز که قربان بیا قربان شو اندر عید این شاه شبی که عشق باشد میهمانم ببینم بدر را بی اول ماه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۱ سماع آمد هلا ای یار برجه مسابق باش و وقت کار برجه هزاران بار خفتی همچو لنگر مثال بادبان این بار برجه بسی خفتی تو مست از سرگرانی چو کردندت کنون بیدار برجه هلا ای فکرت طیار برپر تو نیز ای قالب سیار برجه هلا صوفی چو ابن الوقت باشد گذر از پار و از پیرار برجه به عشق اندرنگنجد شرم و ناموس رها کن شرم و استکبار برجه وگر کاهل بود قوال عارف بدو ده خرقه و دستار برجه سماح آمد رباح از قول یزدان که عشقی به ز صد قنطار برجه به عشق آنک فرشت گوهر آمد چو موج قلزم زخار برجه چو زلفین ار فروسو می کشندت تو همچون جعد آن دلدار برجه صلایی از خیال یار آمد خیالانه تو هم ز اسرار برجه بسی در غدر و حیلت برجهیدی یکی از عالم غدار برجه بسی بهر قوافی برجهیدی خموشی گیر و بی گفتار برجه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۲ خدایا مطربان را انگبین ده برای ضرب دست آهنین ده چو دست و پای وقف عشق کردند تو همشان دست و پای راستین ده چو پر کردند گوش ما ز پیغام توشان صد چشم بخت شاه بین ده کبوتروار نالانند در عشق توشان از لطف خود برج حصین ده ز مدح و آفرینت هوش ها را چو خوش کردند همشان آفرین ده جگرها را ز نغمه آب دادند ز کوثرشان تو هم ماء معین ده خمش کردم کریما حاجتت نیست که گویندت چنان بخش و چنین ده

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۳ ایا خورشید بر گردون سواره به حیله کرده خود را چون ستاره گهی باشی چو دل اندر میانه گهی آیی نشینی بر کناره گهی از دور دور استاده باشی که من مرد غریبم در نظاره گهی چون چاره غم ها را بسوزی گهی گویی که این غم را چه چاره تو پاره می کنی و هم بدوزی که دل آن به که باشد پاره پاره گهی دل را بگریانم چو طفلان مرا گویی بجنبان گاهواره گهی بر گیریم چون دایگان تو گهی بر من نشینی چون سواره گهی پیری نمایی گاه دومو زمانی کودک و گه شیرخواره زبونم یا زبونم تو گرفتی زهی عیار و چست و حیله باره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۴ مبارک باد آمد ماه روزه رهت خوش باد ای همراه روزه شدم بر بام تا مه را ببینم که بودم من به جان دلخواه روزه نظر کردم کلاه از سر بیفتاد سرم را مست کرد آن شاه روزه مسلمانان سرم مست است از آن روز زهی اقبال و بخت و جاه روزه بجز این ماه ماهی هست پنهان نهان چون ترک در خرگاه روزه بدان مه ره برد آن کس که آید در این مه خوش به خرمنگاه روزه رخ چون اطلسش گر زرد گردد بپوشد خلعت از دیباه روزه دعاها اندر این مه مستجاب است فلک ها را بدرد آه روزه چو یوسف ملک مصر عشق گیرد کسی کو صبر کرد در چاه روزه سحوری کم زن ای نطق و خمش کن ز روزه خود شوند آگاه روزه بیا ای شمس دین و فخر تبریز توی سرلشکر اسپاه روزه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۵ چو بی گاه است و باران خانه خانه صلای جمله یاران خانه خانه چو جغدان چند این محروم بودن به گرداگرد ویران خانه خانه ایا اصحاب روشن دل شتابید به کوری جمله کوران خانه خانه ایا ای عاقل هشیار پرغم دل ما را مشوران خانه خانه به نقش دیو چند این عشقبازی لقبشان کرده حوران خانه خانه بدیدی دانه و خرمن ندیدی بدین حالند موران خانه خانه مکن چون و چرا بگذار یارا چرا را با ستوران خانه خانه در آن خانه سماع ختنه سور است ولیکن با طهوران خانه خانه بنا کرده ست شمس الدین تبریز برای جمع عوران خانه خانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۶ مکن راز مرا ای جان فسانه شنیدستی مجالس بالامانه شنیدستی که الدین النصیحه نصیحت چیست جستن از میانه شنیدستی که الفرقه عذاب فراقش آتش آمد با زبانه چو لا تاسو علی ما فات گفته ست نمی ارزد به رنج دام دانه چو فرموده ست حق کالصلح خیر رها کن ماجرا را ای یگانه هلا برجه که ان الله یدعوا غریبی را رها کن رو به خانه رها کن حرص را کالفقر فخری چرا می ننگ داری زین نشانه چو ره بگشاد ابیت عند ربی چه باشد گر کم آید خشک نانه تجلی ربه نی کم ز کوهی بخوان بر خود مخوان این را فسانه خدا با توست حاضر نحن اقرب در آن زلفی و بی آگه چو شانه ولی زان زلف شانه زنده گردد بخوان قرآن نسوی تا بنانه چو گفته ست انصتو ای طوطی جان بپر خاموش و رو تا آشیانه

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۷ خدایا رحمت خود را به من ده دریدی پیرهن تو پیرهن ده مرا صفرای تو سرگشته کرده ست ز لطف خود مرا صفراشکن ده اگر عالم به غم خوردن به پای است مده غم را به من با بوالحزن ده خدایا عمر نوح و عمر لقمان و صد چندان بدان خوب ختن ده سهیل روی تو اندر یمن تافت مرا راهی به سوی آن یمن ده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۸ فریاد ز یار خشم کرده سوگند به خشم و کینه خورده برهم زده خانه را و ما را حمال گرفته رخت برده بر دل قفلی گران نهاده او رفته کلید را سپرده ای بی تو حیات تلخ گشته ای بی تو چراغ عیش مرده ای بی تو شراب درد گشته ای بی تو سماع ها فسرده ای سرخ و سپید بی تو ماندم من زرد و شبم سیاه چرده ای عشق تو پرده ها دریده سر بیرون کن دمی ز پرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۹ ای دیده راست راست دیده چون دیده تو کجاست دیده آن قطره بی وفا چه دیده ست بحر گهر وفاست دیده اجری خور توتیا چه بیند اجری ده توتیاست دیده ای آنک ز روز و شب برونی روز و شب مر تو راست دیده در پرتو آفتاب رویت در رقص چو ذره هاست دیده بد بی تو دو دیده دشمن جان اکنون ز تو جان ماست دیده ای دیده تان چو دل پریشان در عین دل شماست دیده هر دیده جدا جدا از آن است کز دیده ما جداست دیده چون دیده خدای را ببیند گویی که مگر خداست دیده چون دیده کوه بر حق افتاد از هر سنگیش خاست دیده زر شد همه کوه از تجلی یعنی همه کیمیاست دیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۰ آمد مه و لشکر ستاره خورشید گریخت یک سواره آن مه که ز روز و شب برون است کو چشم که تا کند نظاره چشمی که مناره را نبیند چون بیند مرغ بر مناره ابر دل ما ز عشق این مه گه گردد جمع و گاه پاره چون عشق تو زاد حرص تو مرد بی کار شوی هزارکاره چون آخر کار لعل گردد بی کار نبوده ست خاره گر بر سر کوی عشق بینی سرهای بریده بر قناره مگریز درآ تمام بنگر زنده شده گشتگان دوباره

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۱ دیدی که چه کرد آن یگانه برساخت پریر یک بهانه ما را و تو را کجا فرستاد او ماند و دو سه پری خانه ما را بفریفت ما چه باشیم با آن حرکات ساحرانه آن سلسله کو به دست دارد بربندد گردن زمانه از سنگ برون کشید مکری شاباش زهی شکر فسانه بست او گرهی میان ابرو گم گشت خرد از این میانه بر درگه او است دل چو مسمار بردوخته خویش بر ستانه بر مرکب مملکت سوار او است در دست وی است تازیانه گر او کمر کهی بگیرد که را چو کهی کند کشانه خود آن که قاف همچو سیمرغ کرده ست به کویش آشیانه از شرم عقیق درفشانش درها بگداخت دانه دانه بادی که ز عشق او است در تن ساکن نشود به رازیانه عشاق مذکرند وین خلق درمانده اند در مثانه ساقی درده قدح که ماییم مخمور ز باده شبانه آبی برزن که آتش دل بر چرخ همی زند زبانه در دست همیشه مصحفم بود وز عشق گرفته ام چغانه اندر دهنی که بود تسبیح شعر است و دوبیتی و ترانه بس صومعه ها که سیل بربود چه سیل که بحر بی کرانه هشیار ز من فسانه ناید مانند رباب بی کمانه مستم کن و برپران چو تیرم بشنو قصص بنی کنانه چون مست بود ز باده حق شهباز شود کمین سمانه بی خویش گذر کند ز دیوار بر روی هوا شود روانه باخویش ز حق شوند و بی خویش می ها بکشند عاشقانه دیدم که لبش شراب نوشد کی دید ز لب می مغانه و آن گاه چه میمی خدایی نه از خنب فلان و یا فلانه ماهی ز کنار چرخ درتافت گم گشت دلم از این میانه این طرفه که شخص بی دل و جان چون چنگ همی کند فغانه مشنو غم عشق را ز هشیار کو سردلب است و سردچانه هرگز دیدی تو یا کسی دید یخدان ز آتش دهد نشانه دم درکش و فضل و فن رها کن با باز چه فن زند سمانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۲ یک جام ز صد هزار جان به برخیز و قماش ما گرو نه ما از خود خویش توبه کردیم ما هیچ نمی رویم از این ده یک رنگ کند شراب ما را تا هر دو یکی شود که و مه درویش ز خویشتن تهی شد پر ده تو شراب فقر پر ده برخیز و به زه کن آن کمان را ماییم کمان و باده چون زه برجای بماند عقل پرفعل این است سزای پیر فربه ما غم نخوریم خود کی دیده ست تو بار کشی و او کند عه بگریز ز غم به سوی شه رو وز خانه عاریت برون جه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۳ جان آمده در جهان ساده وز مرکب تن شده پیاده سیل آمد و درربود جان را آن سیل ز بحرها زیاده جان آب لطیف دیده خود را در خویش دو چشم را گشاده از خود شیرین چنانک شکر وز خویش بجوش همچو باده خلقان بنهاده چشم در جان جان چشم به خویش درنهاده خود را هم خویش سجده کرده بی ساجد و مسجد و سجاده هم بر لب خویش بوسه داده کای شادی جان و جان شاده هر چیز ز همدگر بزاید ای جان تو ز هیچ کس نزاده می راند سوی شهر تبریز جان چون شتر و بدن قلاده

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۴ ای بی تو حیات ها فسرده وی بی تو سماع مرده مرده ما بر در عشق حلقه کوبان تو قفل زده کلید برده هر آتش زنده از دم توست رحم آر بر این دم شمرده خامیم بیا بسوز ما را در آتش عشق همچو خرده چون موسی شیر کس نگیریم با شیر توایم خوی کرده در پرده مباش ای چو دیده خوش نیست به پیش دیده پرده کم گوی ز عشق و عشق می خور گفتن نبود چنانک خورده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۵ ای دوش ز دست ما رهیده امشب نرهی به جان و دیده در پنجه ماست دامن تو ای دست در آستین کشیده حیلت بگذار و آب و روغن ماییم هریسه رسیده چشم من و چشم تو حریفند ای چشم ز چشم تو چریده ای داده مرا شراب گلگون گل از رخ زرد من دمیده زلف چو رسن چو برفشاندی از عشق چو چنبرم خمیده رفتی و ز چشم من بریدی خون آید لاشک از بریده بر گرد خیال تو دوانیم ای بر سر ما غمت دویده بر روزن تو چرا نپرد مرغی ز قفس به جان رهیده خامش کردم که جمله عیبیم ای با همه عیبمان خریده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۶ ماییم قدیم عشق باره باقی دگران همه نظاره نظارگیان ملول گشتند ماند این دم گرم شعله خواره چون چرخ حریف آفتابیم پنهان نشویم چون ستاره انگشت نما و شهره گشتیم چون اشتر بر سر مناره از ما بنماند جز خیالی و آن نیز برفت پاره پاره مردان طریق چاره جستند با هستی خود نبود چاره در آتش عشق صف کشیدند چون آهن و مس و سنگ خاره مردانه تمام غرق گشتند اندر دریای بی کناره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۷ ای گشته دلت چو سنگ خاره با خاره و سنگ چیست چاره با خاره چه چاره شیشه ها را جز آنک شوند پاره پاره زان می خندی چو صبح صادق تا پیش تو جان دهد ستاره تا عشق کنار خویش بگشاد اندیشه گریخت بر کناره چون صبر بدید آن هزیمت او نیز بجست یک سواره شد صبر و خرد بماند سودا می گرید و می کند حراره خلقی ز جدایی عصیرت بر راه فتاده چون عصاره هر چند شده ست خون جگرشان چستند در این ره و چه کاره بیگانه شدیم بهر این کار با عقل و دل هزارکاره العشق حقیقه الاماره و الشعر طباله الاماره احذر فامیرنا مغیر کل سحر لدیه غاره اترک هذا وصف فراقا تنشق لهوله العباره بگریخت امام ای مؤذن خاموش فرورو از مناره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۸ ماییم و دو چشم و جان خیره بنگر تو به عاشقان خیره تو چون مه و ما به گرد رویت سرگشته چو آسمان خیره عقل است شبان به گرد احوال فریاد از این شبان خیره در دیده هزار شمع رخشان وین دیده چو شمعدان خیره از شرق به غرب موج نور است سر می کند از نهان خیره بیرون ز جهان مرده شاهی است وز عشق یکی جهان خیره گویی که مرا از او نشان ده خیره چه دهد نشان خیره از چشم سیه سپید پرخون کز چشم بود زبان خیره در روی صلاح دین تو بنگر تا دریابی بیان خیره

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۹ آن سفره بیار و در میان نه و آن کاسه به پیش عاشقان نه انبوه بریز نان که زشت است کآواز دهد کسی که نان نه تن را چو به نان شکار کردی جان را برگیر و پیش جان نه امروز قیامت تو برخاست برخیز قدم بر آسمان نه از آتش عشق نردبان ساز بر گنبد چرخ نردبان نه ای زهره ز چشم های هندو ترکانه تو تیر در کمان نه گر سینه زیان کند ز زخمت زخمی دیگر بر آن زیان نه چون نکته ز راه چشم گویی ما را همه مهر بر دهان نه ای اشک چو رفتی از در چشم آنجا رو و سر بر آستان نه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۰ ای نقد تو را زکات نسیه بازآ ز خدا جزات نسیه آید ز خدا جزای خیرت در نقد بلا نجات نسیه پیش از تو جهات نقد بوده ست از شومی تو جهات نسیه این دولت تازه بی تو بادا ای طلعت تو بیات نسیه زیرا که به فال نحس هستت مرگ نقد و حیات نسیه بر تو همه چیز نسیه بادا الا نبود ممات نسیه چون جرم تو نقد و توبه نسیه ست دادت امشب برات نسیه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۱ ای روز مبارک و خجسته ما جمع و تو در میان نشسته ای همنفس همیشه پیش آ تا زنده شود دمی شکسته پیغام دل است این دو سه حرف بشنو سخن شکسته بسته یک بار بگو که بنده من کزاد شوم ز رنج و رسته آن دست ز روی خویش برگیر تا گل چینیم دسته دسته یک بار دگر شکرفشان کن طوطی نگر از قفس برسته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۲ ای دو چشمت جاودان را نکته ها آموخته جان ها را شیوه های جان فزا آموخته هر چه در عالم دری بسته ست مفتاحش توی عشق شاگرد تو است و درگشا آموخته از برای صوفیان صاف بزم آراسته وانگهانی صوفیان را الصلا آموخته وز میان صوفیان آن صوفی محبوب را سر معشوقی مطلق در خلاء آموخته و آن دگر را ز امتحان اندر فراق انداخته سر سر عاشقانش در بلا آموخته عشق را نیمی نیاز و نیم دیگر بی نیاز این اجابت یافته و آن خود دعا آموخته پیش آب لطف او بین آتشی زانو زده همچو افلاطون حکمت صد دوا آموخته با دعا و با اجابت نقب کرده نیم شب سوی عیاران رند و صد دغا آموخته پرجفایانی که ایشان با همه کافردلی مر وفا را گوش مالیده وفا آموخته زخم و آتش های پنهانی است اندر چشمشان کاهنان را همچو آیینه صفا آموخته جمله ایشان بندگان شمس تبریزی شده در تجلی های او نور لقا آموخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۳ ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته نعره از مردان مرد و از زنان برخاسته آتش رخسار تو در بیشه جان ها زده دود جان ها برشده هفت آسمان برخاسته جوی های شیر و می پنهان روان کرده ز جان وز معانی ساقیان همچو جان برخاسته کفر را سرمه کشیده تا بدیده کفر نیز شاهد دین را میان مؤمنان برخاسته تن چو دیوار و پس دیوار افتاده دلی در بیان حال آن دل این زبان برخاسته رو خرابی ها نگر در خانه هستی ز عشق سقف خانه درشکسته آستان برخاسته گرچه گوید فارغم از عاشقان لیکن از او بر سر هر عاشقی صد مهربان برخاسته شمس تبریزی چو کان عشق باقی را نمود خون دل یاقوت وار از عکس آن برخاسته

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۴ ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته چون به عالم نیست یک کس مر مکانت را عوض در عزای تو مکان و لامکان بگریسته جبرییل و قدسیان را بال و پر ازرق شده انبیا و اولیا را دیدگان بگریسته اندر این ماتم دریغا تاب گفتارم نماند تا مثالی وانمایم کان چنان بگریسته چون از این خانه برفتی سقف دولت درشکست لاجرم دولت بر اهل امتحان بگریسته در حقیقت صد جهان بودی نبودی یک کسی دوش دیدم آن جهان بر این جهان بگریسته چو ز دیده دور گشتی رفت دیده در پیت جان پی دیده بمانده خون چکان بگریسته غیرت تو گر نبودی اشک ها باریدمی همچنین به خون چکان دل در نهان بگریسته مشک ها باید چه جای اشک ها در هجر تو هر نفس خونابه گشته هر زمان بگریسته ای دریغا ای دریغا ای دریغا ای دریغ بر چنان چشم عیان چشم گمان بگریسته شه صلاح الدین برفتی ای همای گرم رو از کمان جستی چو تیر و آن کمان بگریسته بر صلاح الدین چه داند هر کسی بگریستن هم کسی باید که داند بر کسان بگریسته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۵ ای ز گلزار جمالت یاسمن پا کوفته وز صواب هر خطایت صد ختن پا کوفته ای بزاده حسن تو بی واسطه هر مرد و زن وآنگه اندر باغ عشقت مرد و زن پا کوفته ای رخ شاهانه ات آورده جان پروانه ای صد هزاران شمع دل اندر لگن پا کوفته ای دماغ عاشقان پرباده منصوریت تا دو صد حلاج عشقت بر رسن پا کوفته لاغری جان ز ذوقت آن چنان فربه شده می نگنجد در جهان در خویشتن پا کوفته هدهدان اندر قفس چون زان سلیمان خوش شدند راه پریدن نبد تا در وطن پا کوفته جان عاشق لامکان و این بدن سایه الست آفتاب جان به رقص و این بدن پا کوفته قهقهه شادان عشقش کرد مجلس پرشکر بوالحزن شادان شده با بوالحسن پا کوفته روی و چشم شمس تبریزی گل و نسرین بکاشت در میان نرگس و گل جسم من پا کوفته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۶ ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته گوهر جان همچو موسی روی دریا کوفته زیر این هفت آسیا هستی ما را خوش بکوب روشنایی کی فزاید سرمه ناکوفته عاشقان با عاقلان اندرنیامیزد از آنک درنیامیزد کسی ناکوفته با کوفته عاقلان از مور مرده درکشند از احتیاط عاشقان از لاابالی اژدها را کوفته مردم چشم از خیالت چون شود پی کوب عشق فرق ها پیدا شود از کوفته تا کوفته از شکار تو به بیشه جان شیران خون شده در هوای قاف قربت پر عنقا کوفته عشق چون خورشید دامن گستریده بر زمین عاشقان چون اخترانش راه بالا کوفته لا چو لالایان زده بر عاشقانش دست رد غیرت الا شده بر مغز لالا کوفته حاجیان راه جان خسته نگردند از نشاط اشترانشان زیر بار از راه اعضا کوفته ساربان این غزل گو تا ز بعد خستگی اشتران را مست بینی راه بطحا کوفته

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۷ تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده هر زمان گوید که چونی ای دل بی چون شده دم به دم او کف خود را از دلم پرخون کند تا ز دست دست او خون دلم جیحون شده نام عاشق بر من و او را ز من خود صبر نیست عشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده چونک کردم رو به بالا من بدیدم یک مهی فتنه خورشید گشته آفت گردون شده ذره ها اندر هوا و قطره ها در بحرها در دماغ عاشقانش باده و افیون شده واعظ عقل اندرآمد من نصیحت کردمش خیز مجلس سرد کردی ای چو افلاطون شده پیش شمس الدین تبریزی برو کز رحمتش مردگان کهنه بینی عاشق و مجنون شده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۸ ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی تا در اسرار جهان تو صد جهان پرداخته ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گر بر درخت جسم جان نالان شده چون فاخته از برای ما تو آتش را چو گلشن داشته وز برای ما تو دریا را چو کشتی ساخته شمس تبریزی جهان را چون تو پر کردی ز حسن من جهان روح را از غیر عشقت آخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۹ چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریخته جان قفس را درشکسته دل ز تن بگریخته صد هزاران عقل ها بین جان ها پرداخته صد هزاران خویشتن بی خویشتن بگریخته گر گریزد صد هزاران جان و دل من فارغم چون درآمد مست و خندان آن ز من بگریخته صد هزاران تشنه ز استسقا بگفته ترک جان صد هزاران بلبل آن سو از چمن بگریخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۰ این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده صد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شده مخلص کشتی ز باد و غرقه کشتی ز باد هم بدو زنده شده ست و هم بدو بی جان شده باد اندر امر یزدان چون نفس در امر تو ز امر تو دشنام گشته وز تو مدحت خوان شده بادها را مختلف از مروحه تقدیر دان از صبا معمور عالم با وبا ویران شده باد را یا رب نمودی مروحه پنهان مدار مروحه دیدن چراغ سینه پاکان شده هر که بیند او سبب باشد یقین صورت پرست و آنک بیند او مسبب نور معنی دان شده اهل صورت جان دهند از آرزوی شبه ای پیش اهل بحر معنی درها ارزان شده شد مقلد خاک مردان نقل ها ز ایشان کند و آن دگر خاموش کرده زیر زیر ایشان شده چشم بر ره داشت پوینده قراضه می بچید آن قراضه چین ره را بین کنون در کان شده همچو مادر بر بچه لرزیم بر ایمان خویش از چه لرزد آن ظریف سر به سر ایمان شده همچو ماهی می گدازی در غم سرلشکری بینمت چون آفتابی بی حشم سلطان شده چند گویی دود برهان است بر آتش خمش بینمت بی دود آتش گشته و برهان شده چند گشت و چند گردد بر سرت کیوان بگو بینمت همچون مسیحا بر سر کیوان شده ای نصیبه جو ز من که این بیار و آن بیار بینمت رسته از این و آن و آن و آن شده بس کن ای مست معربد ناطق بسیارگو بینمت خاموش گویان چون کفه میزان شده

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 39 · Qur'an & Sunnah