Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۶ ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی تا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی من گرد ره را کاستم آفاق را آراستم وز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو را آیینه ای دادم تو را باشد که با ما خو کنی ای گوهری از کان من وی طالب فرمان من آخر ببین احسان من باشد که با ما خو کنی شرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شو با درد من همخانه شو باشد که با ما خو کنی ای شاه زاده داد کن خود را ز خود آزاد کن روز اجل را یاد کن باشد که با ما خو کنی مانند تیری از کمان بجهد ز تن سیمرغ جان آن را بیندیش ای فلان باشد که با ما خو کنی ای جمع کرده سیم و زر ای عاشق هر لب شکر باری بیا خوبی نگر باشد که با ما خو کنی تخم وفاها کاشتم نقشی عجب بنگاشتم بس پرده ها برداشتم باشد که با ما خو کنی استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکم و استعشقوا ایمانکم باشد که با ما خو کنی شه شمس تبریزی تو را گوید به پیش ما بیا بگذر ز زرق و از ریا باشد که با ما خو کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۷ ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی همرهی مسکل ز یعقوب خرد تا درنیفتی در چهی آن سگ بود کاو بیهده خسپد به پیش هر دری و آن خر بود کز ماندگی آید سوی هر خرگهی در سینه این عشق و حسد بین کز چه جانب می رسد دل را کی آگاهی دهد جز دلنوازی آگهی مانند مرغی باش هان بر بیضه همچو پاسبان کز بیضه ی دل زایدت مستی و وصل و قهقهی دامن ندارد غیر او جمله گدااند ای عمو درزن دو دست خویش را در دامن شاهنشهی مانند خورشید از غمش می رو در آتش تا به شب چون شب شود می گرد خوش بر بام او همچون مهی بر بام او این اختران تا صبحدم چوبک زنان والله مبارک حضرتی والله همایون درگهی آن انبیا کاندر جهان کردند رو در آسمان رستند از دام زمین وز شرکت هر ابلهی بربوده گشتند آن طرف چون آهن از آهن ربا زان سان که سوی کهربا بی پر و پا پرد کهی می دانک بی انزال او نزلی نروید در زمین بی صحبت تصویر او یک مایه را نبود زهی ارواح همچون اشتران ز آواز سیروا مستیان همچون عرابی می کند آن اشتران را نهنهی بر لوح دل رمال جان رمل حقایق می زند تا از رقومش رمل شد زر لطیف ده دهی خوشتر روید ای همرهان کآمد طبیبی در جهان زنده کن هر مرده ای بیناکن هر اکمهی این ها همه باشد ولی چون پرده بردارد رخش نی زهره ماند نی نوا نی نوحه گر را وه وهی خاموش کن گر بلبلی رو سوی گلشن بازپر بلبل به خارستان رود اما به نادر گه گهی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۸ دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده ای در هیچ مسجد مکر او نگذاشته سجاده ای خرقه فلک ده شاخ از او برج قمر سوراخ از او وای ار بیفتد در کفش چون من سلیمی ساده ای زد آتش اندر عود ما بر آسمان شد دود ما بشکست باد و بود ما ساقی به نادر باده ای در کار مشکل می کند در بحر منزل می کند جان قصه دل می کند کو عاشقی دل داده ای دل داده آن باشد که او در صبر باشد سخت رو نی چون تو گوشه گشته ای در گوشه ای افتاده ای در غصه ای افتاده ای تا خود کجا دل داده ای در آرزوی قحبه یا وسوسه قواده ای شرمی بدار از ریش خود از ریش پرتشویش خود بسته دو چشم از عاقبت در هرزه لب گشاده ای خوب است عقل آن سری در عاقبت بینی جری از حرص وز شهوت بری در عاشقی آماده ای خامش که مرغ گفت من پرد سبک سوی چمن نبود گرو در دفتری در حجره ای بنهاده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۹ دامن کشانم می کشد در بتکده عیاره ای من همچو دامن می دوم اندر پی خون خواره ای یک لحظه هستم می کند یک لحظه پستم می کند یک لحظه مستم می کند خودکامه ای خماره ای چون مهره ام در دست او چون ماهی ام در شست او بر چاه بابل می تنم از غمزه ی سحاره ای لاهوت و ناسوت من او هاروت و ماروت من او مرجان و یاقوت من او بر رغم هر بدکاره ای در صورت آب خوشی ماهی چو برج آتشی در سینه ی دلبر دلی چون مرمری چون خاره ای اسرار آن گنج جهان با تو بگویم در نهان تو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره ای روزی ز عکس روی او بردم سبو تا جوی او دیدم ز عکس نور او در آب جو استاره ای گفتم که آنچ از آسمان جستم بدیدم در زمین ناگاه فضل ایزدی شد چاره ی بیچاره ای شکر است در اول صفم شمشیر هندی در کفم در باغ نصرت بشکفم از فر گل رخساره ای آن رفت کز رنج و غمان خم داده بودم چون کمان بود این تنم چون استخوان در دست هر سگساره ای خورشید دیدم نیم شب زهره درآمد در طرب در شهر خویش آمد عجب سرگشته ای آواره ای اندر خم طغرای کن نو گشت این چرخ کهن عیسی درآمد در سخن بربسته در گهواره ای در دل نیفتد آتشی در پیش ناید ناخوشی سر برنیارد سرکشی نفسی نماند اماره ای خوش شد جهان عاشقان آمد قران عاشقان وارست جان عاشقان از مکر هر مکاره ای جان لطیف بانمک بر عرش گردد چون ملک نبود دگر زیر فلک مانند هر سیاره ای مانند موران عقل و جان گشتند در طاس جهان آن رخنه جویان را نهان وا شد در و درساره ای بی خار گردد شاخ گل زیرا که ایمن شد ز ذل زیرا نماندش دشمنی گل چین و گل افشاره ای خاموش خاموش ای زبان همچون زبان سوسنان مانند نرگس چشم شو در باغ کن نظاره ای

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۰ ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طرب یا همچو یاران کرم با خاکدان آمیختی یا همچو عشق جان فدا در لاابالی ماردی با عقل پرحرص شحیح خرده دان آمیختی ای آتش فرمانروا در آب مسکن ساختی وی نرگس عالی نظر با ارغوان آمیختی چندان در آتش درشدی کآتش در آتش درزدی چندان نشان جستی که تو با بی نشان آمیختی ای سر الله الصمد ای بازگشت نیک و بد پهلو تهی کردی ز خود با پهلوان آمیختی جان ها بجستندت بسی بویی نبرد از تو کسی آیس شدند و خسته دل خود ناگهان آمیختی از جنس نبود حیرتی بی جنس نبود الفتی تو این نه ای و آن نه ای با این و آن آمیختی هر دو جهان مهمان تو بنشسته گرد خوان تو صد گونه نعمت ریختی با میهمان آمیختی آمیختی چندانک او خود را نمی داند ز تو آری کجا داند چو تو با تن چو جان آمیختی پیرا جوان گردی چو تو سرسبز این گلشن شدی تیرا به صیدی دررسی چون با کمان آمیختی ای دولت و بخت همه دزدیده ای رخت همه چالاک رهزن آمدی با کاروان آمیختی چرخ و فلک ره می رود تا تو رهش آموختی جان و جهان بر می پرد تا با جهان آمیختی حیرانم اندر لطف تو کاین قهر چون سر می کشد گردن چو قصابان مگر با گردران آمیختی خوبان یوسف چهره را آموختی عاشق کشی و آن خار چون عفریت را با گلستان آمیختی این را رها کن عارفا آن را نظر کن کز صفا رستی ز اجزای زمین با آسمان آمیختی رستی ز دام ای مرغ جان در شاخ گل آویختی جستی ز وسواس جنان و اندر جنان آمیختی از بام گردون آمدی ای آب آب زندگی از بام ما جولان زدی با ناودان آمیختی شب دزد کی یابد تو را چون نیستی اندر سرا بر بام چوبک می زنی با پاسبان آمیختی اسرار این را مو به مو بی پرده و حرفی بگو ای آنک حرف و لحن را اندر بیان آمیختی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۱ آخر مراعاتی بکن مر بی دلان را ساعتی ای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی ای آن که هستت در سخن مستی می های کهن دلداریی تلقین بکن مر ترجمان را ساعتی تن چون کمانم دل چو زه ای جان کمان بر چرخ نه سوی فراز چرخ نه آن نردبان را ساعتی پیر از غمت هر جا فتی زان پیش کید آفتی بنما که بینم دولتی بس جاودان را ساعتی ای از کفت دریا نمی محروم کردی محرمی در خواب کن جانا دمی مر پاسبان را ساعتی عشقت می بی چون دهد در می همه افیون نهد مستت نشانی چون دهد آن بی نشان را ساعتی از رخ جهان پرنور کن چشم فلک مخمور کن از جان عالم دور کن این اندهان را ساعتی ای صد درج خوشتر ز جان وصف تو ناید در زبان الا که صوفی گوید آن پیش آر آن را ساعتی استغفرالله ای خرد صوفی بدو کی ره برد هر مرغ زان سو کی پرد درکش زبان را ساعتی ای کرده مه دراعه شق از عشقت ای خورشید حق از بهر لعلش ای شفق بگذار کان را ساعتی جز عشق او در دل مکن تدبیر بی حاصل مکن اندر مکان منزل مکن لا کن مکان را ساعتی ای امن ها در خوف تو ای ساکنی در طوف تو جان داده طمع سوف تو امن و امان را ساعتی بنگر در این فریاد کن آخر وفا هم یاد کن برتاب شاها داد کن این سو عنان را ساعتی یک دم بدین سو رای کن جان را تو شکرخای کن در دیده ما جای کن نور عیان را ساعتی تیرم چو قصد جه کنم پرم بده تا به کنم ابرو نما تا زه کنم من آن کمان را ساعتی ای زاغ هجران تهی چون زاغ از من کی رهی کی گوید آن نور شهی خواهم فلان را ساعتی ای نفس شیر شیررگ چون یافتی زان عشق تک انداز تو در پیش سگ این لوت و خوان را ساعتی ای از می جان بی خبر تا چند لافی از هنر افکن تو در قعر سقر آن دام نان را ساعتی کو شهریار این زمن مخدوم شمس الدین من تبریز خدمت کن به تن آن شه نشان را ساعتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۲ بانگی عجب از آسمان در می رسد هر ساعتی می نشنود آن بانگ را الا که صاحب حالتی ای سر فروبرده چو خر زین آب و سبزه بس مچر یک لحظه ای بالا نگر تا بوک بینی آیتی ساقی در این آخر زمان بگشاد خم آسمان از روح او را لشکری وز راح او را رایتی کو شیر مرد ی در جهان تا شیرگیر او شود شاه و فتی باید شدن تا باده نوشی یا فتی بیچاره گوش مشترک کاو نشنود بانگ فلک بیچاره جان بی مزه کز حق ندارد راحتی آخر چه باشد گر شبی از جان برآری یاربی بیرون جهی از گور تن و اندر روی در ساحتی از پا گشایی ریسمان تا برپری بر آسمان چون آسمان ایمن شوی از هر شکست و آفتی از جان برآری یک سری ایمن ز شمشیر اجل باغی درآیی کاندر او نبود خزان را غارتی خامش کنم خامش کنم تا عشق گوید شرح خود شرحی خوشی جان پرور ی کان را نباشد غایتی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۳ ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی آخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی بر تو زیانی کی شود از تو عدم گر شیء شود معدوم یابد خلعتی گیرد ز هستی رایتی یا مستحق مرحمت یابد مقام و مرتبت برخواند اندر مکتبت از لوح محفوظ آیتی ای رحمة للعالمین بخشی ز دریای یقین مر خاکیان را گوهر ی مر ماهیان را راحتی موجش گهی گوهر دهد لطفش گهی کشتی کشد چندین خلایق اندر او مر هر یکی را حالتی خود پیشتر اجزا ی او در سجده همچون شاکر ان وز بهر خدمت موج او گه گه نماید قامتی در پیش دریای نهان این هفت دریای جهان چون واهب اندر بخششی چون راهب اندر طاعتی دریای پر مرجان ما عمر دراز و جان ما پس عمر ما بی حد بود ما را نباشد غایتی ای قطره گر آگه شوی با سیل ها همره شوی سیلت سوی دریا برد پیشت نباشد آفتی ور سرکشی غافل شوی آن سیل عشق مستوی گوش تو گیرد می کشد کاو بر تو دارد رافتی مستفعلن مستفعلن اکنون شکر پنهان کنم کز غیب جوقی طوطیان آورده اندم غارتی شکر نگر تو نو به نو آواز خاییدن شنو نی این شکر را صورتی نی طوطیان را آلتی دارد خدا قندی دگر کان ناید اندر نیشکر طوطی و حلقوم بشر آن را ندارد طاقتی چون شمس تبریزی که او گنجا ندارد در فلک کان مطلع خورشید او دارد عجایب ساحتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۴ چون در شو ی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی چون بر پر ی سوی فلک همچون ملک مه رو شوی گر همچو روغن سوزدت خود روشنی گردی همه سرخیل عشرت ها شوی گرچه ز غم چون مو شوی هم ملک و هم سلطان شوی هم خلد و هم رضوان شوی هم کفر و هم ایمان شوی هم شیر و هم آهو شوی از جای در بی جا روی وز خویشتن تنها روی بی مرکب و بی پا روی چون آب اندر جو شوی چون جان و دل یکتا شوی پیدا ی نا پیدا شوی هم تلخ و هم حلوا شوی با طبع می هم خو شوی از طبع خشکی و تر ی همچون مسیحا برپر ی گرداب ها را بر دری راهی کنی یک سو شوی شیرین کنی هر شور را حاضر کنی هر دور را پرده نباشی نور را گر چون فلک نه تو شوی شه باش دولت ساخته مه باش رفعت یافته تا چند همچون فاخته جوینده و کوکو شوی خالی کنی سر از هوس گردی تو زنده بی نفس یا هو نگویی زان سپس چون غرقه یاهو شوی هر خانه را روزن شوی هر باغ را گلشن شوی با من نباشی من شوی چون تو ز خود بی تو شوی سر در زمین چندین مکش سر را برآور شاد کش تا تازه و خندان و خوش چون شاخ شفتالو شوی دیگر نخواهی روشنی از خویشتن گردی غنی چون شاه مسکین پرور ی چون ماه ظلمت جو شوی تو جان نخواهی جان دهی هر درد را درمان دهی مرهم نجویی زخم را خود زخم را دارو شوی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۵ از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ای چون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پاره ای آن نرگس سرمست او و آن طره چون شست او و آن ساغری در دست او هر چاره بیچاره ای چنگ از شمال و از یمین اندر بر حوران عین در گلشنی پر یاسمین بر چشمه ای فواره ای ای ساقی شیرین صلا جان علی و بوالعلا بر کف بنه ساغر هلا بر رغم هر غم باره ای چون آفتاب آسمان می گرد و جوهر می فشان بر تشنگان و خاکیان در عالم غداره ای ای ساحر و ای ذوفنون ای مایه پنجه جنون هنگام کار آمد کنون ما هر یکی آن کاره ای چون ساغری پرداختم جامه حیا انداختم عشقی عجب می باختم با غره غراره ای افلاکیان بر آسمان زان بوی باده سرگران ماه مرا سجده کنان سرمست هر فراره ای انهار باده سو به سو در هر چمن پنجاه جو بر سنگ زن بشکن سبو بر رغم هر خشم آره ای رحمت به پستی می رسد اکسیر هستی می رسد سلطان مستی می رسد با لشکر جراره ای خیمه معیشت برکنی آتش به خیمه درزنی گر از سر بامی کنی در سابقان نظاره ای مستی چو کشتی و عمد هر لحظه کژمژ می شود بر موج ها بر می زند در قلزمی زخاره ای می گویم ای صاحب عمل و ای رسته جانت از علل چون رستی از حبس اجل بی روزن و درساره ای زین عالم تلخ و ترش زین چرخ پیر طفل کش هم قصه گو و هم خمش هم بنده هم اماره ای گفتا مرا شاه جهان درداد یک ساغر نهان خود را بدیدم ناگهان در شهر جان سیاره ای پنهان بود بر مرد و زن در رفتن و در آمدن راه جهان ممتحن از غیرت ستاره ای چون معبرم خیره نگر نی رخنه پیدا و نه در چون چشمه ای برکرده سر بی معدنی از خاره ای ای چاشنی شکران درده همان رطل گران شیرم بده چون مادران بیرون کش از گهواره ای ای ساز و ناز ناکسان حیرت فزای نرگسان ای خاک را روزی رسان مقصود هر آواره ای زان باده همچون عسس ایمن کن هر دزد و خس سجده کنانند این نفس هر فکر دل افشاره ای ای جام راح روح جو آسایش مجروح جو ای ساقی خورشیدرو خون ریز هر استاره ای ای روزی دل ها رسان جان کسان و ناکسان ترکاری و یاغی به سان هموار و ناهمواره ای چون نفخ صوری در صور شورنده حشر و حشر زنجیر تو چون طوق زر تشریف هر جباره ای بردی ز جان معقول را وین عقل چون معزول را کردی دماغ گول را از علم تو عیاره ای تا گردن شک می زند بر میر و بر بک می زند بر عقل خنبک می زند یا بر فن مکاره ای بس کن درآ در انجمن در انخلاق مرد و زن می ساز و صورت می شکن در خلوت فخاره ای چون گل سخن گوی و خمش هرگز نباشد روترش در صدر دل مانند هش بر اوج چون طیاره ای

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۶ ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختی میخانه ها برهم زدی تا سوی میدان تاختی چون ساکنان آسمان خود گوش ما برتافتند تو سبلتان برتافتی هم سوی ایشان تاختی ای تو نهاده یک قدم بگذشته از هر دو جهان آه پس کدامین عرصه بد تا تو بر اسبان تاختی خود پرده ها و قافیه وآنگه خراب عشق تو تو پرده ای نگذاشتی چون سوی انسان تاختی عقل از تو بی عقلی شده عشق از تو هم حیران شده مر جسم را خود اسم شد تو چونک بر جان تاختی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۷ یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی این عقل ما آدم بدی این نفس ما حواستی ور آدم از ایوان دل درنامدی در آب و گل تدریس با تقدیس او بالاتر از اسماستی ور لانسلم گوی ظن اسلمت گفتی چون خلیل نفس چو سایه سرنگون خورشید سربالاستی ور هستی تن لا شدی این نفس سربالا شدی بعد از تمامی لا شدن در وحدت الاستی گر ضعف و سستی نیستی در دیده خفاش تن بر جای یک خورشید صد خورشید جان افزاستی گر نیک و بد نزد خدا یک سان بدی در ابتلا با جبرییل ماه رو ابلیس هم سیماستی ور رازدارستی بشر پیدا نکردی خیر و شر هر چه که ناپیداستش بر وی همه پیداستی این حس چون جاسوس ما شد بسته و محبوس ما چون می نبیند اصل را ای کاشکی اعماستی بنشسته حس نفس خس نزدیک کاسه چون مگس گر کاسه نگزیدی مگس در حین مگس عنقاستی استاره ها چون کاس ها مانند زرین طاس ها آراستش بر طامعان ای کاشکی ناراستی خاموش باش اندیشه کن کز لامکان آید سخن با گفت کی پردازیی گر چشم تو آن جاستی از شمس تبریزی ببین هر ذره را نور یقین گر ذوق در گفتن بدی هر ذره ای گویاستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۸ ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی خوشتر ز مستی ابد بی باده و بی آلتی یک ساعتی تشریف ده جان را چنان تلطیف ده آن ساعتی پاک از کی و تا کی عجایب ساعتی شاهنشه یغماییی کز دولت یغمای تو یاغی به شادی منتظر تا کی کنی تو غارتی جان چون نداند نقش خود یا عالم جان بخش خود پا می نداند کفش خود کان لایق است و بابتی پا را ز کفش دیگری هر لحظه تنگی و شری وز کفش خود شد خوشتری پا را در آن جا راحتی جان نیز داند جفت خود وز غیب داند نیک و بد کز غیب هر جان را بود درخورد هر جان ساحتی جانی که او را هست آن محبوس از آن شد در جهان چون نیست او را این زمان از بهر آن دم طاقتی چون شاه زاده طفل بد پس مخزنش بر قفل بد خلعت نهاده بهر او تا برکشد او قامتی تو قفل دل را باز کن قصد خزینه راز کن در مشکلات دو جهان نبود سؤالت حاجتی خمخانه مردان دل است وز وی چه مستی حاصل است طفلی و پایت در گل است پس صبر کن تا غایتی تا غایتی کز گوشه ای دولت برآرد جوشه ای از دور گردی خاسته تابان شده یک رایتی بنوشته بر رایت که این نقش خداوند شمس دین از مفخر تبریز و چین اندر بصیرت آیتی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۹ من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری و اکنون همی خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری بت ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری آمد بتی بی رنگ و بو دستم معطل شد بدو استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم قدر جنون بشناختم ز اندیشه ها گشتم بری گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل ترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری کی درخور لیلی بود آن کس کز او مجنون شود پای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۰ در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری و آن لطف بی حد زان کند تا هیچ از حد نگذری با صوفیان صاف دین در وجد گردی همنشین گر پای در بیرون نهی زین خانقاه شش دری داری دری پنهان صفت شش در مجو و شش جهت پنهان دری که هر شبی زان در همی بیرون پری چون می پری بر پای تو رشته خیالی بسته اند تا واکشندت صبحدم تا برنپری یک سری بازآ به زندان رحم تا خلقتت کامل شدن هست این جهان همچون رحم این جمله خون زان می خوری جان را چو بررویید پر شد بیضه تن را شکست جان جعفر طیار شد تا می نماید جعفری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۱ دریوزه ای دارم ز تو در اقتضای آشتی دی نکته ای فرموده ای جان را برای آشتی جان را نشاط و دمدمه جمله مهماتش همه کاری نمی بینم دگر الا نوای آشتی جان خشم گیرد با کسی گردد جهانش محبسی جان را فتد یا رب عجب با جسم رای آشتی با غیر اگر خشمین شوی گیری سر خویش و روی سر با تو چون خشمین شود آن گاه وای آشتی گر دستبوس وصل تو یابد دلم در جست و جو بس بوسه ها که دل دهد بر خاک پای آشتی هر نیکوی که تن کند از لطف داد جان بود من هر سخا که کرده ام بود آن سخای آشتی چون ابر دی گریان شدم وز برگ و بر عریان شدم خواهم که ناگه درغژم خوش در قبای آشتی سلطان و شاهنشه شوم اجری فرست مه شوم نیکولقا آنگه شود کید لقای آشتی ای جان صد باغ و چمن تشریف ده سوی وطن هر چند بدرایی من نگذاشت جای آشتی از نوبهار لم یکن این باد را تلطیف کن تا بی بخار غم شود از تو فضای آشتی آلایش ما چیست خود با بحر جان و جر و مد یا کبر و شیطانی ما با کبریای آشتی خاموش کن ای بی ادب چیزی مگو در زیر لب تا بی ریا باشد طلب اندر دعای آشتی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۲ ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدم ای مطرب شیرین قدم می زن نوا تا صبحدم گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام می نی نی رها کن نام می مستان نگر بی جام می تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشی در من زدی تو آتشی خوشی خوشی خوشی خوشی ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزن دل بر دل مستی بزن دستی بزن دستی بزن گفتم مها در ما نگر در چشم چون دریا نگر آن جا مرو این جا نگر گفتا که خه سودا نگر ای بلبل از گلشن بگو زان سرو و زان سوسن بگو زان شاخ آبستن بگو پنهان مکن روشن بگو آخر همه صورت مبین بنگر به جان نازنین کز تابش روح الامین چون چرخ شد روی زمین هر نقش چون اسپر بود در دست صورتگر بود صورت یکی چادر بود در پرده آزر بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۳ بویی ز گردون می رسد با پرسش و دلداریی از دام تن وا می رهد هر خسته دل اشکاریی هر مرغ صدپر می شود سوی ثریا می پرد هر کوه و لنگر زین صلا دارد دگر رهواریی مرغان ابراهیم بین با پاره پاره گشتگی اجزای هر تن سوی سر برداشته طیاریی ای جزو چون بر می پری چون بی پری و بی سری گفتا شکفته می شوم اندر نسیم یاریی در شهر دیگر نشنوی از غیر سرنا ناله ای از غیر چنگی نشنوی در هیچ خانه زاریی طنبور دل برداشته لا عیش الا عیشنا زنبور جان آموخته زین انگبین معماریی امروز ساقی کرم دریاعطای محتشم آمیخته با بندگان بی نخوت و جباریی امروز رستیم ای خدا از غصه آنک قضا در گوش فتنه دردمد هر لحظه ای مکاریی راقی جان در می دمد چون پور مریم رقیه ای ساقی ما هم می کند چون شیر حق کراریی گر درک بت را بشکند صد بت تراشد در عوض ور بشکند دو سه سبو کم نیستش فخاریی ای بلبل ار چه یافتی از دولت گل لحن خوش زینهار فراموشت شود در انس کم گفتاریی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۴ عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی عاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی چونک سپید است و سیه روز و شب عمر همه عمر دگر جو که بود ساده چو نور صمدی ای تو فرورفته به خود گاه از آن گور و لحد غافل از این لحظه که تو در لحد بود خودی دیدن روزی ده تو رزق حلال است تو را گرم به دکان چه روی در پی رزق عددی نادره طوطی که توی کان شکر باطن تو نادره بلبل که توی گلشنی و لعل خدی لیلی و مجنون عجب هر دو به یک پوست درون آینه هر دو توی لیک درون نمدی عالم جان بحر صفا صورت و قالب کف او بحر صفا را بنگر چنگ در این کف چه زدی هیچ قراری نبود بر سر دریا کف را ز آنک قرارش ندهد جنبش موج مددی ز آنک کف از خشک بود لایق دریا نبود نیک به نیکی رود و بد برود سوی بدی کف همگی آب شود یا به کناری برود ز آنک دورنگی نبود در دل بحر احدی موج برآید ز خود و در خود نظاره کند سجده کنان کای خود من آه چه بیرون ز حدی جمله جان هاست یکی وین همه عکس ملکی دیده احول بگشا خوش نگر ار باخردی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۵ برگذری درنگری جز دل خوبان نبری سر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضا تا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسد تا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری سر ننهد چرخ تو را تا که تو بی سر نشوی کس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبری تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا تا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری تا تو ایازی نکنی کی همه محمود شوی تا تو ز دیوی نرهی ملک سلیمان نبری نعمت تن خام کند محنت تن رام کند محنت دین تا نکشی دولت ایمان نبری خیره میا خیره مرو جانب بازار جهان ز آنک در این بیع و شری این ندهی آن نبری خاک که خاکی نهلد سوسن و نسرین نشود تا نکنی دلق کهن خلعت سلطان نبری آه گدارو شده ای خاطر تو خوش نشود تا نکنی کافریی مال مسلمان نبری هیچ نبرده ست کسی مهره ز انبان جهان رنجه مشو ز آنک تو هم مهره ز انبان نبری مهره ز انبان نبرم گوهر ایمان ببرم گو تو به جان بخل کنی جان بر جانان نبری ای کشش عشق خدا می ننشیند کرمت دست نداری ز کهان تا دل از ایشان نبری هین بکشان هین بکشان دامن ما را به خوشان ز آنک دلی که تو بری راه پریشان نبری راست کنی وعده خود دست نداری ز کشش تا همه را رقص کنان جانب میدان نبری هیچ مگو ای لب من تا دل من باز شود ز آنک تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبری گرچه که صد شرط کنی بی همه شرطی بدهی ز آنک تو بس بی طمعی زر به حرمدان نبری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۶ هم نظری هم خبری هم قمران را قمری هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری هم سوی دولت درجی هم غم ما را فرجی هم قدحی هم فرحی هم شب ما را سحری هم گل سرخ و سمنی در دل گل طعنه زنی سوی فلک حمله کنی زهره و مه را ببری چند فلک گشت قمر تا به خودش راه دهی چند گدازید شکر تا تو بدو درنگری چند جنون کرد خرد در هوس سلسله ای چند صفت گشت دلم تا تو بر او برگذری آن قدح شاده بده دم مده و باده بده هین که خروس سحری مانده شد از ناله گری گر به خرابات بتان هر طرفی لاله رخی است لاله رخا تو ز یکی لاله ستان دگری هم تو جنون را مددی هم تو جمال خردی تیر بلا از تو رسد هم تو بلا را سپری چونک صلاح دل و دین مجلس دل را شد امین مادر دولت بکند دختر جان را پدری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۷ ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی چند بگفتم که مده دل به کسی بی گرو ی بر سر شطرنج بتی جامه کنی کیسه بری با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن آن کهنی کاو دهدم هر نفسی جان نوی آن کهنی نو صفتی همچو خدا بی جهتی خوش گهر ی خوش نظر ی خوش خبر ی خوش شنو ی خرمن گل گشت جهان از رخت ای سرو روان دشمن تو جو دروی یار تو گندم دروی جذب کن ای باد صفت آب وجود همه را برکش خورشید صفت شبنمه ای را ز گوی ای تو چو خورشید ولی نی چو تفش داغ کنی ای چو صبا با لطفی نی چو صبا خیره دوی گر صفتی در دل من کژ شود آن را تو بکن شاخ کژی را بکند صاحب بستان به خوی گرچه شود خانه دین رخنه ز موش حسدی موش کی باشد برمد از دم گربه به موی سبز شود آب و گلی چون دهدش وصل دلی دلبر و دل جمع شدند لیک نباشند دوی پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخن ظلمت هستی چه زند پیش صبوح چو توی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۸ سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گر ی زخم مزن بر جگر خسته خسته جگر ی بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبین زخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری باز رهان جمله اسیر ان جفا را جز من تا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشم نی به وفا نی به جفا بی تو مباد م سفر ی چونک خیالت نبود آمده در چشم کسی چشم بز کشته بود تیره و خیره نگر ی پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی کاش بر این دام گه م هیچ نبودی گذری چند بگفتم که خوشم هیچ سفر می نروم این سفر صعب نگر ره ز علی تا به ثری لطف تو بفریفت مرا گفت برو هیچ مرم بدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطر ی چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شوی باز بیایی به وطن با خبر ی پر هنر ی گفتم ای جان خبر بی تو خبر را چه کنم بهر خبر خود که رود از تو مگر بی خبر ی چون ز کفت باده کشم بی خبر و مست و خوشم بی خطر و خوف کسی بی شر و شور بشر ی گفت به گوشم سخنان چون سخن راه زنان برد مرا شاه ز سر کرد مرا خیره سر ی قصه دراز است بلی آه ز مکر و دغلی گر ننماید کرمش این شب ما را سحر ی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵۹ عارف گوینده اگر تا به سحر صبر کنی از جهت خسته دلان جان و نگهبان منی همچو علی در صف خود سر نبری از کف خود بولهب وسوسه را تا نکنی راهزنی راه زنان را بزنی تا که حقت نام نهد غازی من حاجی من گرچه به تن در وطنی ساقی جام ازلی مایه قند و عسلی بارگه جان و دلی گنج گه بوالحسنی جنبش پر ملکی مطلع بام فلکی جمع صفا را نمکی شمع خدا را لگنی باده دهی مست کنی جمله حریفان مرا عربده شان یاد دهی با من شان درفکنی از یک سوراخ تو را مار دوباره نگزد گر نری و پاکدلی مؤمنی و مؤتمنی خامش باش ای دل من نام مرا هیچ مگو نام کسی گو که از او چون گل تر خوش دهنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۰ تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی من همه در حکم توام تو همه در خون منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی چون همه جان روید و دل همچو گیا خاک درت جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما لیک مرا زهره کجا تا بجهانم که تویی چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم بر سر آن منظره ها هم بنشانم که تویی مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۱ چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی بی دل من بی دل من راست شدی هر چه بدی گر کژ و گر راست شدی ور کم ور کاست شدی فارغ و آزاد بدی خواجه ز هر نیک و بدی هیچ فضولی نبدی هیچ ملولی نبدی دانش و گولی نبدی طبل تحیات زدی خواجه چه گیری گروم تو نروی من بروم کهنه نه ام خواجه نوم در مدد اندر مددی آتش و نفتم نخورد ور بخورد بازدهد چون عددی را بخورد بازدهد بی عددی بر سر خرپشته من بانگ زن ای کشته من دانک من اندر چمنم صورت من در لحدی گرچه بود در لحدی خوش بودش با احدی آنک در آن دام بود کی خوردش دام و ددی و آنک از او دور بود گرچه که منصور بود زارتر از مور بود ز آنک ندارد سندی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۲ طوطی و طوطی بچه ای قند به صد ناز خوری از شکرستان ازل آمده ای بازپری قند تو فرخنده بود خاصه که در خنده بود بزم ز آغاز نهم چون تو به آغاز دری ای طربستان ابد ای شکرستان احد هم طرب اندر طربی هم شکر اندر شکری یوسف اندر تتقی یا اسدی بر افقی یا قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمری ساقی این میکده ای نوبت عشرت زده ای تا همه را مست کنی خرقه مستان ببری مست شدم مست ولی اندککی باخبرم زین خبرم بازرهان ای که ز من باخبری پیشتر آ پیش که آن شعشعه چهره تو می نهلد تا نگرم که ملکی یا بشری رقص کنان هر قدحی نعره زنان وافرحی شیشه گران شیشه شکن مانده از شیشه گری جام طرب عام شده عقل و سرانجام شده از کف حق جام بری به که سرانجام بری سر ز خرد تافته ام عقل دگر یافته ام عقل جهان یک سری و عقل نهانی دوسری راهب آفاق شدم با همگان عاق شدم از همگان می ببرم تا که تو از من نبری با غمت آموخته ام چشم ز خود دوخته ام در جز تو چون نگرد آنک تو در وی نگری داد ده ای عشق مرا وز در انصاف درآ چون ابدا آن توام نی قنقم رهگذری من به تو مانم فلکا ساکنم و زیر و زبر ز آنک مقیمی به نظر روز و شب اندر سفری ناظر آنی که تو را دارد منظور جهان حاضر آنی که از او در سفر و در حضری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۳ آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای در خم گردون فکنم هر نفسی غلغله ای زیر قدم می سپرم هر سحری بادیه ای خون جگر می سپرم در طلب قافله ای آه از آن کس که زند بر دل من داغ عجب بر کف پای دل من از ره او آبله ای هم به فلک درفکند زهره ز بامش شرری هم به زمین درفکند هیبت او زلزله ای هیچ تقاضا نکنم ور بکنم دفع دهد صد چو مرا دفع کند او به یکی هین هله ای چونک از او دفع شوم گوشگکی سر بنهم آید عشق چله گر بر سر من با چله ای

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۴ هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری می برمد از او دلم چون دل تو ز مقذری هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی نیست به پیش همتم زو طربی و مفخری گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمک کان همه است مشترک می نبود ورا فری آنچ بداد عامه را خلعت خاص نبود آن سور سگان کافران می نخورد غضنفری مجلس خاص بایدم گرچه بود سوی عدم شربت عام کم خورم گرچه بود ز کوثری لاف مسیح می زنی بول خران چه بو کنی با حدثی چه خو کنی همچو روان کافری گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خر جان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کند شاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری زر تو بریز بر گهر چونک بماند زیر زر برنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشتر بیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحان بر سر زر برآ که لا گر تو نه ای محقری شهوت حلق بی نمک شهوت فرج پس دوک با سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری نیست سزای مهتری نیست هوای سروری همت شاه و سنجری قبله گه پیمبری عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی در طلب تجلیی در نظری و منظری آب حیات جستنی جامه در آب شستنی بر در دل نشستنی تا بگشایدت دری در طرب و معاشقه در نظر و معانقه فرض بود مسابقه بر دل هر مظفری نیست روش طرنطران بنگر سوی آسمان در تک و پوی اختران هر یک چون مسخری روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین سیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق در تک و پوی و در سبق بی قدمی و بی پری گرم روی خور نگر شب روی قمر نگر ولوله سحر نگر راست چو روز محشری جان تقی فرشته ای جان شقی درشته ای نفس کریم کشتیی نفس لییم لنگری رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبین عمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کو همچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا لذت عمر در کمین رحم به زیر چادری خلق شده شکار او فرجه کنان کار او در پی اختیار او هر یک بسته زیوری شب به مثال هندوی روز مثال جادوی عدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگیی عشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسی گفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری جنگ میان بندگان کینه میان زندگان او فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خنده اش گفت به ابر نکته ای کرد دو چشم او تری گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به هیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزن گفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شو گفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کش گفته به باد درربا پرده ز روی عبهری گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کن گفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتی تا نکنی ملامتی گر شده ام سخنوری بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق صبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری این همه آب و روغن است آنچ در این دل من است آه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری لاح صبوح سره فاح نسیم بره جاء اوان دره برزه لمن یری انزله من العلی انشأه من الولا املاه من الملا فهمه لمن دری زینه لوصله الحقه باصله نوره بنوره ایقظه من الکری لیس لهم ندیده کلهم عبیده عز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری اکرمنا ابرنا طیبنا و سرنا حدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری طاب جوار ظله من علی مقله عز وجود مثله فی البلدان و القری از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کرد ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۵ آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی و آن شه بی نشانه را جلوه دهی نشان کنی دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش گفتم می نمی خورم گفت مکن زیان کنی گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی دید که ناز می کنم گفت بیا عجب کسی جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی رنگ رخت که داد رو زرد شو از برای او چون ز پی سیاهه ای روی چو زعفران کنی همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه ای نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی ور دو سه روز چشم را بند کنی به اتقوا چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۶ ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای ای که چو آفتاب و مه دست کرم گشاده ای صبح که آفتاب خود سر نزده ست از زمین جام جهان نمای را بر کف جان نهاده ای مهدی و مهتدی توی رحمت ایزدی توی روی زمین گرفته ای داد زمانه داده ای مایه صد ملامتی شورش صد قیامتی چشمه مشک دیده ای جوشش خنب باده ای سر نبرد هر آنک او سر کشد از هوای تو ز آنک به گردن همه بسته تر از قلاده ای خیز دلا و خلق را سوی صبوح بانگ زن گرچه ز دوش بیخودی بی سر و پا فتاده ای هر سحری خیال تو دارد میل سردهی دشمن عقل و دانشی فتنه مرد ساده ای همچو بهار ساقیی همچو بهشت باقیی همچو کباب قوتی همچو شراب شاده ای خیز دلا کشان کشان رو سوی بزم بی نشان عشق سواره ات کند گرچه چنین پیاده ای ذره به ذره ای جهان جانب تو نظرکنان گوهر آب و آتشی مونس نر و ماده ای این تن همچو غرقه را تا نکنی ز سر برون بند ردا و خرقه ای مرد سر سجاده ای باده خامشانه خور تا برهی ز گفت و گو یا حیوان ناطقی جمله ز نطق زاده ای لطف نمای ساقیا دست بگیر مست را جانب بزم خویش کش شاه طریق جاده ای

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۷ کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتی این چه بتی است ای خدا این چه بلا و آفتی ماه درست پیش او قرص شکسته بسته ای بر شکرش نبات ها چون مگسی است زحمتی جمله ملوک راه دین جمله ملایک امین سجده کنان که ای صنم بهر خدای رحمتی اهل هزار بحر و کف گوهر عشق را صدف زان سوی عزت و شرف سخت بلندهمتی او است بهشت و حور خود شادی و عیش و سور خود در غلبات نور خود آه عظیم آیتی بشنو این خطاب را ساخته شو جواب را ذره مر آفتاب را گشت حریف و بابتی ای تبریز محرمت شمس هزار مکرمت گشته سخن سبوصفت بر یم بی نهایتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۸ نیست به جز دوام جان ز اهل دلان روایتی راحت های عشق را نیست چو عشق غایتی شکر شنیدم از همه تا چه خوشند این رمه هان مپذیر دمدمه ز آنک کند شکایتی عشق مه است جمله رو ماه حسد برد بدو جز که ندای ابشروا این است ورا قرایتی هر سحری حلاوتی هر طرفی طراوتی هر قدمی عجایبی هر نفسی عنایتی خوبی جان چو شد ز حد و آن مدد است بر مدد هست برای چشم بد نیک بلا حمایتی پشت فلک ز جست و جو گشته چو عاشقان دوتو ز آنک جمال حسن هو نادره است و آیتی پرتو روی عشق دان آنک به هر سحرگهان شمس کشید نیزه ای صبح فراشت رایتی عشق چو رهنمون کند روح در او سکون کند سر ز فلک برون کند گوید خوش ولایتی ایزد گفت عشق را گر نبدی جمال تو آینه وجود را کی کنمی رعایتی گرچه که میوه آخر است ورچه درخت اول است میوه ز روی مرتبت داشت بر او بدایتی چند بود بیان تو بیش مگو به جان تو هست دل از زبان تو در غم و در نکایتی خلوتیان گریخته نقل سکوت ریخته ز آنک سکوت مست را هست قوی وقایتی گرچه نوای بلبلان هست دوای بی دلان خامش تا دهد تو را عشق جز این جرایتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۹ آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی پاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی آن سر زلف سرکشت گفته مرا که شب خوشت زین سفر چو آتشت کی تو بدین وطن رسی کی بود آفتاب تو در دل چون حمل رسد تا تو چو آب زندگی بر گل و بر سمن رسی همچو حسن ز دست غم جرعه زهر می کشم ای تریاق احمدی کی تو به بوالحسن رسی گرچه غمت به خون من چابک و تیز می رود هست امید جان که تو در غم دل شکن رسی جمله تو باشی آن زمان دل شده باشد از میان پاک شود بدن چو جان چون تو بدین بدن رسی چرخ فروسکل تو خوش ننگ فلک دگر مکش بوک به بوی طره اش بر سر آن رسن رسی زن ز زنی برون شود مرد میان خون شود چون تو به حسن لم یزل بر سر مرد و زن رسی حسن تو پای درنهد یوسف مصر سر نهد مرده ز گور برجهد چون به سر کفن رسی لطف خیال شمس دین از تبریز در کمین طالب جان شوی چو دین تا به چه شکل و فن رسی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۰ جان به فدای عاشقان خوش هوسی است عاشقی عشق پرست ای پسر باد هواست مابقی از می عشق سرخوشم آتش عشق مفرشم پای بنه در آتشم چند از این منافقی از سوی چرخ تا زمین سلسله ای است آتشین سلسله را بگیر اگر در ره خود محققی عشق مپرس چون بود عشق یکی جنون بود سلسله را زبون بود نی به طریق احمقی عشق پرست ای پسر عشق خوش است ای پسر رو که به جان صادقان صاف و لطیف و صادقی راه تو چون فنا بود خصم تو را کجا بود طاقت تو که را بود کآتش تیز مطلقی جان مرا تو بنده کن عیش مرا تو زنده کن مست کن و بیافرین بازنمای خالقی یک نفسی خموش کن در خمشی خروش کن وقت سخن تو خامشی در خمشی تو ناطقی بی دل و جان سخنوری شیوه گاو سامری راست نباشد ای پسر راست برو که حاذقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۱ سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی صورت این طلسم را هیچ کسی بدید نی می کشدم به هر طرف قوت کهربای او ای عجبا بدید کس آنک مرا کشید نی هست سماع چنگ نی هست شراب رنگ نی صد قدح است بر قدح آنک قدح چشید نی عشق قرابه باز و من در کف او چو شیشه ای شیشه شکست زیر پا پای کسی خلید نی در قدم روندگان شیخ و مرید بی عدد در نفس یگانگی شیخ نه و مرید نی آنک میان مردمان شهره شد و حدیث شد سایه بایزید بد مایه بایزید نی مژده دهید عاشقان عید وصال می رسد ز آنک ندید هیچ کس خود رمضان و عید نی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۲ چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی نی به خدا که از دغل چشم فراز می کنی چشم ببسته ای که تا خواب کنی حریف را چونک بخفت بر زرش دست دراز می کنی سلسله ای گشاده ای دام ابد نهاده ای بند که سخت می کنی بند که باز می کنی عاشق بی گناه را بهر ثواب می کشی بر سر گور کشتگان بانگ نماز می کنی گه به مثال ساقیان عقل ز مغز می بری گه به مثال مطربان نغنغه ساز می کنی طبل فراق می زنی نای عراق می زنی پرده بوسلیک را جفت حجاز می کنی جان و دل فقیر را خسته دل اسیر را از صدقات حسن خود گنج نیاز می کنی پرده چرخ می دری جلوه ملک می کنی تاج شهان همی بری ملک ایاز می کنی عشق منی و عشق را صورت شکل کی بود اینک به صورتی شدی این به مجاز می کنی گنج بلانهایتی سکه کجاست گنج را صورت سکه گر کنی آن پی گاز می کنی غرق غنا شو و خمش شرم بدار چند چند در کنف غنای او ناله آز می کنی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۳ آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا توی بار تو ده شکسته را بارگه وفا توی برج نشاط رخنه شد لشکر دل برهنه شد میمنه را کله توی میسره را قبا توی می زده مییم ما کوفته دییم ما چشم نهاده ایم ما در تو که توتیا توی روی متاب از وفا خاک مریز بر صفا آب حیاتی و حیا پشت دل و بقا توی چرخ تو را ندا کند بهر تو جان فدا کند هر چه ز تو زیان کند آن همه را دوا توی خیز بیار باده ای مرکب هر پیاده ای بهر زکات جان خود ساقی جان ما توی این خبر و مجادلی نیست نشان یک دلی گردن این خبر بزن شحنه کبریا توی گردن عربده بزن وسوسه را ز بن بکن باده خاص درفکن خاصبک خدا توی وقت لقای یوسفان مست بدند کف بران ما نه کمیم از زنان یوسف خوش لقا توی از رخ دوست باخبر وز کف خویش بی خبر این خبری است معتبر پیش تو کاوستا توی پر کن زان می نهان تا بخوریم بی دهان تا که بداند این جهان باز که کیمیا توی باده کهنه خدا روز الست ره نما گشته به دست انبیا وارث انبیا توی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۴ ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی لایق خرکمان من نیست در این جهان زهی بحر کمینه شربتم کوه کمینه لقمه ام من چه نهنگم ای خدا بازگشا مرا رهی تشنه تر از اجل منم دوزخ وار می تنم هیچ رسد عجب مرا لقمه زفت فربهی نیست نزار عشق را جز که وصال داروی نیست دهان عشق را جز کف تو علف دهی عقل به دام تو رسد هم سر و ریش گم کند گرچه بود گران سری گرچه بود سبک جهی صدق نهنده هم توی در دل هر موحدی نقش کننده هم توی در دل هر مشبهی نوح ز اوج موج تو گشته حریف تخته ای روح ز بوی کوی تو مست و خراب و والهی خامش باش و بازرو جانب قصر خامشان باز به شهر عشق رو ای تو فکنده در دهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۵ باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای دست جفا گشاده ای پای وفا کشیده ای دوش ز درد دل مها تا به سحر نخفته ام ز آنک تو مکر دشمنان در حق من شنیده ای ای دم آتشین من خیز توی گواه دل ای شب دوش من بیا راست بگو چه دیده ای آینه ای خریده ای می نگری به روی خود در پس پرده رفته ای پرده من دریده ای عقل کجا که من کنون چاره کار خود کنم عقل برفت یاوه شد تا تو به من رسیده ای لعبت صورت مرا دوخته ای به جادوی سوزن های بوالعجب در دل من خلیده ای بر در و بام دل نگر جمله نشان پای توست بر در و بام مردمان دوش چرا دویده ای هر کی حدیث می کند بر لب او نظر کنم از هوس دهان تو تا لب کی گزیده ای تهمت دزد برنهم هر کی دهد نشان تو کاین ز کجا گرفته ای وین ز کجا خریده ای

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۶ هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی شرح نمی کنم که بس عاقل را اشارتی فهم کنی تو خود که تو زیرک و پاک خاطری باده بیار و دل ببر زود بکن تجارتی نای بنه دهان همی آرد صبح ناله ای چنگ ز چنگ هجر تو کرد حزین شکایتی درده بی دریغ از آن شیره و شیر رایگان شیر و نبید خلد را نیست حدی و غایتی درده باده ای چو زر پاک ز خویشمان ببر نیست بتر ز باخودی مذهب ما جنایتی باده شاد جان فزا تحفه بیار از سما تا غم و غصه را کند اشقر می سیاستی عقل ز نقل تو شود منتقل از عقیله ها دانش غیب یابد و تبصره و فراستی جام تو را چو دل بود در سر و سینه شعله ای مست تو را چه کم بود تجربه یا کفایتی دست که یافت مشربی ماند ز حرص و مکسبی سر که بیافت آن طرب کی طلبد ریاستی شست تو ماهی مرا چله نشاند مدتی دام تو کرکس مرا داد به غم ریاضتی قطره ز بحر فضل تو یافت عجب تبدلی پاکدلی و صفوتی توسعه و احاطتی نفس خسیس حرص خو عاشق مال و گفت و گو یافت به گنج رحمتت از دو جهان فراغتی ترک زیارتت شها دان ز خری نه بی خری ز آنک به جان است متصل حج تو بی مسافتی هیچ مگو دلا هلا طاقت رنج نیستم طاق شو از فضول خود حاجت نیست طاقتی طاقت رنج هر کسی داری و می کشی بسی طاقت گنج نیستت این چه بود خساستی سر دل تو جز ولا تا نبود که بی گمان بر سر بینیت کند سر دلت علامتی حشر شود ضمیر تو در سخن و صفیر تو نقد شود در این جهان عرض تو را قیامتی از بد و نیک مجرمان کند نشد وفای تو ز آنک تو راست در کرم ثابتی و مهارتی جان و دل مرید را از شهوات ما و من جز ز زلال بحر تو نیست یقین طهارتی متقیان به بادیه رفته عشا و غادیه کعبه روان شده به تو تا که کند زیارتی روح سجود می کند شکر وجود می کند یافت ز بندگی تو سروری و سیادتی بر کرم و کرامت خنده آفتاب تو ذره به ذره را بود نوع دگر شهادتی جمله به جست و جوی تو معتکفان کوی تو روی به کعبه کرم مشتغل عبادتی پنج حس از مصاحف نور و حیات جامعت یاد گرفته ز اوستا ظاهر پنج آیتی گاه چو چنگ می کند پیش درت رکوع خوش گاه چو نای می کند بهر دم تو قامتی بس کن ای خرد از این ناله و قصه حزین بوی برد به خامشی هر دل باشهامتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۷ سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی خاربنان خشک را از گل او طراوتی جان و دل فسرده را از نظرش گشایشی سنگ سیاه مرده را از گذرش سعادتی از گذری که او کند گردد سرد دوزخی وز نظری که افکند زنده شود ولایتی مرده ز گور برجهد آید و مستمع شود گر بت من ز مرده ای یاد کند حکایتی آنک ز چشم شوخ او هر نفسی است فتنه ای آنک ز لطف قامتش هر طرفی قیامتی آه که در فراق او هر قدمی است آتشی آه که از هوای او می رسدم ملامتی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۸ باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری همچو دعای صالحان دی سوی اوج می شدی باز چو نور اختران سوی حضیض می پری کشت مرا به جان تو حیله و داستان تو سیل تو می کشد مرا تا به کجام می بری از رحموت گشته ای در رهبوت رفته ای تا دم مهر نشنوی تا سوی دوست ننگری گر سبکی کند دلم خنده زنی که هین بپر چونک به خود فروروم طعنه زنی که لنگری خنده کنم تو گوییم چون سر پخته خنده زن گریه کنم تو گوییم چون بن کوزه می گری ترک توی ز هندوان چهره ترک کم طلب ز آنک نداد هند را صورت ترک تنگری خنده نصیب ماه شد گریه نصیب ابر شد بخت بداد خاک را تابش زر جعفری حسن ز دلبران طلب درد ز عاشقان طلب چهره زرد جو ز من وز رخ خویش احمری من چو کمینه بنده ام خاک شوم ستم کشم تو ملکی و زیبدت سرکشی و ستمگری مست و خوشم کن آنگهی رقص و خوشی طلب ز من در دهنم بنه شکر چون ترشی نمی خوری دیگ توام خوشی دهم چونک ابای خوش پزی ور ترشی پزی ز من هم ترشی برآوری دیو شود فرشته ای چون نگری در او تو خوش ای پرییی که از رخت بوی نمی برد پری سحر چرا حرام شد ز آنک به عهد حسن تو حیف بود که هر خسی لاف زند ز ساحری ای دل چون عتاب و غم هست نشان مهر او ترک عتاب اگر کند دانک بود ز تو بری ای تبریز شمس دین خسرو شمس مشرقت پرتو نور آن سری عاریتی است ای سری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۹ پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری بی مه و سال سال ها روح زده ست بال ها نقطه روح لم یزل پاک روی قلندری آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان گوهر فقر در میان بر مثل سمندری خود خورد و فزون شود آنک ز خود برون شود سیمبری که خون شود از بر خود خورد بری کوره دل درآ ببین زان سوی کافری و دین زر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری چهره فقر را فدا فقر منزه از ردا کز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثری مست ز جام شمس دین میکده الست بین صد تبریز را ضمین از غم آب و آذری