Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۱ به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی که پیاله هاست مردم تو شراب بخش خنبی هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدان سر اسب را مگردان که تو سر نه ای تو سنبی که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانی چو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی ز جهان گریز و وابر تو ز طاق و از طرنبش چو ز خویش طاق گشتی ز چه بسته طرنبی تو بدان خدای بنگر که صد اعتقاد بخشد ز چه سنی است مروی ز چه رافضی است قنبی بفرست سوی بینش همه نطق را و تن را که تو را یکی نظر به که همیشه می غرنبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۲ بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی به مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگز که درآمد و برون شد صفتی بود جمادی غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شد تو چگونه ای ولیکن تو ز بی چگونه زادی چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم را نگر اولین قدم را که تو بس نکو نهادی همه بیخودی پسندم همه تن چو گل بخندم به طرب میان ببندم که چنین دری گشادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۳ هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی سفری دراز کردی به مسافران رسیدی تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایر که عجب در آن چمن ها که ملک بود پریدی بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی که به جز عنایت شه نکند برو کلیدی چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم که چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او را که درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا او که هزار جوحی این جا نکند به جز مریدی هله عشق عاشقان را و مسافران جان را خوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری به چنین گشاد گویی که روان بایزیدی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۴ تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی تو که نکته جهانی ز چه نکته می جهانی تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم تو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت صفتیش می نگاری صفتیش می ستانی چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی قلم تو صفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است بنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق است به چه ماند این زبانه به فسانه زبانی گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان ها به چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان به چه ماند این دو فانی به جلالت معانی بفروز آتشی را که در او نشان بسوزد به نشان رسی تو آن دم که تو بی نشان بمانی هجر الحبیب روحی و هما بلامکان حجبا عن المدارک لنهایه التدانی و هوایه ربیع نضرت به جنان و جنانه محیط و جنانه جنانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۵ بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم چو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی شده ام خراب لیکن قدری وقوف دارم که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است بدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی کرم تو است این هم که شراب برد عقلم که اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی قدحی به من بدادی که همی زنم دو دستک که به یک قدح برستم ز هزار بی مرادی به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی که تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۶ چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی دل همچو آتشم را به هزار باد دادی چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آید که چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشد دل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی تو اگر ز خار گفتی دو هزار گل شکفتی تو اگر چه تلخ گفتی همگی مراد دادی تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داری که دکان این جهان را تو چنین کساد دادی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۷ دل بی قرار را گو که چو مستقر نداری سوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گردد تو چگونه دلستانی که دم سحر نداری تو چگونه گلستانی که گلی ز تو نروید تو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری تو دلا چنان شدستی ز خرابی و ز مستی سخن پدر نگویی هوس پسر نداری به مثال آفتابی نروی مگر که تنها به مثال ماه شب رو حشم و حشر نداری تو در این سرا چو مرغی چو هوات آرزو شد بپری ز راه روزن هله گیر در نداری و اگر گرفته جانی که نه روزن است و نی در چو عرق ز تن برون رو که جز این گذر نداری تو چو جعد موی داری چه غم ار کله بیفتد تو چو کوه پای داری چه غم ار کمر نداری چو فرشتگان گردون به تو تشنه اند و عاشق رسدت ز نازنینی که سر بشر نداری نظرت ز چیست روشن اگر آن نظر ندیدی رخ تو ز چیست تابان اگر آن گهر نداری تو بگو مر آن ترش را ترشی ببر از این جا ور از آن شراب خوردی ز چه رو بطر نداری وگر از درونه مستی و به قاصدی ترش رو بدر اندر آب و آتش که دگر خطر نداری بدهد خدا به دریا خبری که رام او شو بنهد خبر در آتش که در او اثر نداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۸ سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری سر خنب برگشای و برسان شراب ناری چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان همه رخت خود فروشان خوششان همی فشاری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۹ ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری ز شکوفه هات دانم که تو هم ز وی خماری بشکف که من شکفتم تو بگو که من بگفتم صفت صفا و یاری ز جمال شهریاری اثری که هست باقی ز ورای وهم اکنون برود به آفتابی که فزود از شراری چو رسید نوبهاران بدرید زهره دی چو کسی به نزع افتد بزند دم شماری همه باغ دام گشته همه سبزفام گشته گل و لاله جام بر کف که هلا بیا چه داری گل و لاله ها چو دام اند و نظاره گر چو صیدی که شکوفه ها چو دام و همه میوه ها شکاری به سمن بگفت سوسن به دو چشم راست روشن که گذاشت خاک خاکی و گذاشت خار خاری صنما چه رنگ رنگی ز شراب لطف دنگی بر شاه عذرت این بس که خوشی و خوش عذاری رخ لاله برفروزان و رمان ز چشم نرگس که به چشم شوخ منگر به بتان به طبل خواری چو نسیم شاخه ها را به نشاط اندرآرد بوزد به دشت و صحرا دم نافه تتاری چو گذشت رنج و نقصان همه باغ گشت رقصان که ز بعد عسر یسری بگشاد فضل باری همه شاخه هاش رقصان همه گوشه هاش خندان چو دو دست نوعروسان همه دستشان نگاری همه مریمند گویی به دم فرشته حامل همه حوریند زاده ز میان خاک تاری چو بهشت جمله خوبان شب و روز پای کوبان سر و آستین فشانان ز نشاط بی قراری به بهار ابر گوید بدی ار نثار کردم جهت تو کردم آن هم که تو لایق نثاری به بهار بنگر ای دل که قیامت است مطلق بد و نیک بردمیده همه ساله هر چه کاری که بهار گوید ای جان دم خود چو دانه ها دان بنشان تو دانه دم که عوض درخت آری چو گشاد رازها را به بهار آشکارا چه کنی بدین نهانی که تو نیک آشکاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۰ ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی صنما در انتظارم هله تا تو شاد باشی تو مرا چو خسته بینی نظر خجسته بینی دل و جان به غم سپارم هله تا تو شاد باشی ز غم دلم چه شادی به جفا چه اوستادی دم شاد برنیارم هله تا تو شاد باشی صنما چو تیغ دشنه تو به خون بنده تشنه ز دو دیده خون ببارم هله تا تو شاد باشی تو مرا چو شاد بینی سر و سینه پر ز کینی سر خویش را نخارم هله تا تو شاد باشی ز تو بخت و جاه دارم دل تو نگاه دارم صنما بر این قرارم هله تا تو شاد باشی توی جان این زمانه تو نشسته پربهانه ز زمانه برکنارم هله تا تو شاد باشی تن و نفس تا نمیرد دل و جان صفا نگیرد همه این شده ست کارم هله تا تو شاد باشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۱ شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی به میان سرو و سوسن گل خوش عذار باشی به طرب هزار چندان که بوند عیش مندان به میان باغ خندان مثل انار باشی نشوی چو خارهایی که خلند دست و پا را به مثال نیشکرها که شکرنثار باشی به مثال آفتابی که شهیر شد به بخشش به میان پاکبازان به عطا مشار باشی هله بس که تا شهنشه بگشاید و بگوید چو خمش کنی نگویی و در انتظار باشی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۲ چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی بگشا در عنایت که ستون صد جهانی چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش به قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر همه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی به حمل رسید آخر به سعادت آفتابت که جهان پیر یابد ز تو تابش جوانی چه سماع هاست در جان چه قرابه های ریزان که به گوش می رسد زان دف و بربط و اغانی چه پر است این گلستان ز دم هزاردستان که ز های و هوی مستان تو می از قدح ندانی همه شاخه ها شکفته ملکان قدح گرفته همگان ز خویش رفته به شراب آسمانی برسان سلام جانم تو بدان شهان ولیکن تو کسی به هش نیابی که سلامشان رسانی پشه نیز باده خورده سر و ریش یاوه کرده نمرود را به دشنه ز وجود کرده فانی چو به پشه این رساند تو بگو به پیل چه دهد چه کنم به شرح ناید می جام لامکانی ز شراب جان پذیرش سگ کهف شیرگیرش که به گرد غار مستان نکند به جز شبانی چو سگی چنین ز خود شد تو ببین که شیر شرزه چو وفا کند چه یابد ز رحیق آن اوانی تبریز مشرقی شد به طلوع شمس دینی که از او رسد شرارت به کواکب معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۳ تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی تو به گوش دل چه گفتی که به خنده اش شکفتی به دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی به خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی ز تو خاک ها منقش دل خاکیان مشوش ز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شد کرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی سخنی به درد گویی که همو کند دوایی ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان ز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۴ برسید لک لک جان که بهار شد کجایی بشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآرد همه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته بگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی خضر و سمن چو رندان بشکسته اند زندان گل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی همه مریمان کامل همه بکر و گشته حامل بنموده عارفان دل به جناب کبریایی چو شکوفه کرد به بستان ز ره دهن چو مستان تو نصیب خویش بستان ز زمانه گر ز مایی به مثال گربه هر یک به دهان گرفته کودک سوی مادران گلشن به نظاره چون نیایی بنگر به مرغ خوش پر چو خطیب فوق منبر به ثنا و حمد داور بگرفته خوش نوایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۵ هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی شب و روز در نمازی به حقیقت و غزالی مه بدر نور بارد سگ کوی بانگ دارد ز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهد دل همچو بحر باید که گهر کند گدایی اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا بستان میی که یابی ز تفش ز خود رهایی به خدا به ذات پاکش که میی است کز حراکش برهد تن از هلاکش به سعادت سمایی بستان مکن ستیزه تو بدین حیات ریزه که حیات کامل آمد ز ورای جان فزایی بهلم دگر نگویم که دریغ باشد ای جان بر کور یوسفی را حرکات و خودنمایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۶ صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی که چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه تو به کف آورند زاغان همه خلعت همایی کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالم تو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی توی گوهری که محو است دو هزار بحر در تو توی بحر بی کرانه ز صفات کبریایی به وصال می بنالم که چه بی وفا قرینی به فراق می بزارم که چه یار باوفایی به گه وصال آن مه چه بود خدای داند که گه فراق باری طرب است و جان فزایی دل اگر جنون آرد خردش تویی که رفتی رخ توست عذرخواهش به گهی که رخ گشایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۷ چه جمال جان فزایی که میان جان مایی تو به جان چه می نمایی تو چنین شکر چرایی چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابی تو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی غم عشق تو پیاده شده قلعه ها گشاده به سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی همه زنگ را شکسته شده دست جمله بسته شه چین بس خجسته تو چنین شکر چرایی تو چراغ طور سینا تو هزار بحر و مینا بجز از تو جان مبینا تو چنین شکر چرایی تو برسته از فزونی ز قیاس ها برونی به دو چشم مست خونی تو چنین شکر چرایی به دلم چه آذر آمد چو خیال تو درآمد دو جهان به هم برآمد تو چنین شکر چرایی تو در آن دو رخ چه داری که فکندی از عیاری دو هزار بی قراری تو چنین شکر چرایی چو بدان لطیف خنده همه را بکرده بنده ز دم تو مرده زنده تو چنین شکر چرایی چو صفات حسن ایزد عرقت به بحر ریزد دو هزار موج خیزد تو چنین شکر چرایی چو دو زلف توست طوقم ز شراب توست شوقم بنگر که در چه ذوقم تو چنین شکر چرایی ز گلت سمن فنا شد همه مکر و فن فنا شد من و صد چو من فنا شد تو چنین شکر چرایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۸ صنما تو همچو آتش قدح مدام داری به جواب هر سلامی که کنند جام داری ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپارد ز خداش وحی آید که هنوز وام داری چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهان به درون جان چاکر چه پدید نام داری چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم صنما هزار آتش تو در آن سلام داری ز پی غلامی تو چو بسوخت جان شاهان به کدام روی گویم که چو من غلام داری تو هنوز روح بودی که تمام شد مرادت بجز از برای فتنه به جهان چه کام داری توریز بخت یارت به خدا که راست گویی که میان شیرمردان چو ویی کدام داری تبریز شاد بادا که ز نور و فر آن شه دو هزار بیش چاکر چو یمن چو شام داری نظر خدای خواهم که تو را به من رساند به دعا چه خواهمت من که همه تو رام داری نظر حسود مسکین طرقید از تفکر نرسید در تو هر چند که تو لطف عام داری چه حسود بلک عاشق دو هزار هر نواحی نه خیالشان نمایی نه به کس پیام داری تو خدای شمس دین را به من غلام بخشی چو غلامیی ورا تو به شهان حرام داری لقبت چو می بگویم دل من همی بلرزد تو دلا مترس زیرا که شه کرام داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۹ برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای توبه و توبه کنان را همه گردن زده ای کی شود با تو معول که چنین صاعقه ای کی کند با تو حریفی که همه عربده ای نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست نه در این شش جهتی پس ز کجا آمده ای هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا رویی هفت دوزخ ز تو لرزان تو چه آتشکده ای دوزخت گوید بگذر که مرا تاب تو نیست جنت جنتی و دوزخ دوزخ بده ای چشم عشاق ز چشم خوش تو تردامن فتنه و رهزن هر زاهد و هر زاهده ای بی تو در صومعه بودن به جز از سودا نیست ز آنک تو زندگی صومعه و معبده ای دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشق که خراج از ده ویران دلم بستده ای ای دل ساده من داد ز کی می خواهی خون مباح است بر عشق اگر زین رده ای داد عشاق ز اندازه جان بیرون است تو در اندیشه و در وسوسه بیهده ای جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق تو گرفتار صفات خر و دیو و دده ای بس کن و سحر مکن اول خود را برهان که اسیر هوس جادویی و شعبده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۰ هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی قمری باخبری درد دوایی عجبی هست در صفه ما صف شکنی کز نظرش تابد از روزن دل نور ضیایی عجبی این چه جام است که از عین بقا سر برزد تا زند جان منش طال بقایی عجبی هر کی از ظلمت غم بر دل او بند بود یابد از دولت او بندگشایی عجبی این چه سحر است که خلق از نظرش محرومند یا چه ابر است بر آن ماه لقایی عجبی از کجا تافت چنان ماه در این قالب تن تا ز جا رفت دل و رفت به جایی عجبی چون دل از خانه وهم حدثان بیرون شد ز یکی دانه در دید سرایی عجبی می نمود از در و دیوار سرا در تابش هشت جنت ز یکی روح فزایی عجبی شمس تبریز از این خوف و رجا بازرهان تا برآید ز عدم خوف و رجایی عجبی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۱ چند روز است که شطرنج عجب می بازی دانه بوالعجب و دام عجب می سازی کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی کی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی صفت حکم تو در خون شهیدان رقصد مرگ موش است ولیکن بر گربه بازی بدگمان باشد عاشق تو از این ها دوری همه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی همچو نایم ز لبت می چشم و می نالم کم زنم تا نکند کس طمع انبازی نای اگر ناله کند لیک از او بوی لبت برسد سوی دماغ و بکند غمازی تو که می ناله کنی گر نه پی طراری است از گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی نه هر آواز گواه است خبر می آرد این خبر فهم کن ار همنفس آن رازی ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو زیرا نی تهی گشت از آن یافت ز وی دمسازی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۲ هله هشدار که با بی خبران نستیزی پیش مستان چنان رطل گران نستیزی گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانی چون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردرد چون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی عجمی وار نگویی تو شهان را که کیید چون نمایند تو را نقش و نشان نستیزی از میان دل و جان تو چو سر برکردند جان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتی ظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود شودت عین چو با اهل عیان نستیزی در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات گر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خود چو زمان برگذری و چو مکان نستیزی مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه الله الله که تو با شاه جهان نستیزی هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۳ وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی مرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهار ز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی به شکرخنده معنی تو شکر شو همگی در صفات ترشی خواجه چرا بستیزی زیر دیوار وجود تو توی گنج گهر گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی آن قراضه ازلی ریخته در خاک تن است کو قراضه تک غلبیر تو گر می بیزی تیغ جانی تو برآور ز نیام بدنت که دو نیمه کند او قرص قمر از تیزی تیغ در دست درآ در سر میدان ابد از شب و روز برون تاز چو بر شبدیزی آب حیوان بکش از چشمه به سوی دل خود ز آنک در خلقت جان بر مثل کاریزی ور نتانی بگریز آ بر شه شمس الدین کو به جان هست ز عرش و به بدن تبریزی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۴ به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی می دهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منم بیدقی گر ببری من برم از تو فرسی طوطیانند که خود را بکشند از غیرت گر به سوی شکرش راه برد خرمگسی پاره پاره کند آن طوطی مسکین خود را گر یکی پاره شکر زو ببرد مرتبسی در رخ دشمن من دوست بخندید چو برق همچو ابر این دل من پر شد و بگریست بسی در دل عارف تو هر دو جهان یاوه شود کی درآید به دو چشمی که تو را دید خسی جیب مریم ز دمش حامل معنی گردد که منم کز نفسی سازم عیسی نفسی مجمع روح توی جان به تو خواهد آمد تو چو بحری همه سیل اند و فرات و ارسی ای که صالح تو و این هر دو جهان یک اشتر ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی نعره زنگله از جنبش اشتر باشد که شتر نقل کند از کنسی تا کنسی هر چراغی که بسوزد مطلب زو نوری نور موسی طلبی رو به چنان مقتبسی بس کن این گفت خیال است مشو وقف خیال چونک هستت به حقیقت نظر و دسترسی ای ضیاء الحق ذوالفضل حسام الدین تو عارف طب دلی بی رگ و نبض و مجسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۵ در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت کار آن است که با عشق تو هم درد شوی چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکند چونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کند تو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۶ گر گریزی به ملولی ز من سودایی روکشان دست گزان جانب جان بازآیی زین خیالی که کشان کرد تو را دست بکش دست از او گر نکشی دست پشیمان خایی رو بدو آر و بگو خواجه کجا می کشیم کآسمان ماه ندیده ست بدین زیبایی رایگان روی نموده ست غلط افتادی باش تا در طلب و پویه جهان پیمایی گنده پیر است جهان چادر نو پوشیده از برون شیوه و غنج و ز درون رسوایی چو بدان پیر روی بخت جوانت گوید سرخر معده سگ رو که همان را شایی لا یغرنک سد هوس عن رایی کم قصور هدمت من عوج الا رآ اشتهی انصح لکن لسانی قفلت اننی انصح بالصمت علی الاخفا این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست نه که در سایه و در دولت این مولایی بیم از آن می کندت تا برود بیم از تو یار از آن می گزدت تا همه شکر خایی شمس تبریز نه شمعی است که غایب گردد شب چو شد روز چرا منتظر فردایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۷ نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای در فروبند و همان گنده کسان را می گای کار بوزینه نبوده ست فن نجاری دعوی یافه مکن یافه مگو ژاژ مخای عاشقی را تو کیی عشق چه درخورد توست شرم دار ای سگ زن روسبی آخر ز خدای

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۸ در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی دوش شب با کی بدی که چو سحر می خندی ای بهاری که جهان از دم تو خندان است در سمن زار شکفتی چو شجر می خندی آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی و اندر آتش بنشستی و چو زر می خندی مست و خندان ز خرابات خدا می آیی بر شر و خیر جهان همچو شرر می خندی همچو گل ناف تو بر خنده بریده ست خدا لیک امروز مها نوع دگر می خندی باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند ز چه باغی تو که همچون گل تر می خندی تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر می خندی بوی مشکی تو که بر خنگ هوا می تازی آفتابی تو که بر قرص قمر می خندی تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند نظری جمله و بر نقل و خبر می خندی در حضور ابدی شاهد و مشهود توی بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر می خندی از میان عدم و محو برآوردی سر بر سر و افسر و بر تاج و کمر می خندی چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده ست توی آن شیر که بر جوع بقر می خندی آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده ست رحمت است آنک تو بر خون جگر می خندی آهوان را به گه صید به گردون گیری ای که بر دام و دم شعبده گر می خندی دو سه بیتی که بمانده ست بگو مستانه ای که تو بر دل بی زیر و زبر می خندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۹ هست اندر غم تو دلشده دانشمندی همچو نقره ست در آتشکده دانشمندی بر امید کرم و رحمت بخشایش تو از ره دور به سر آمده دانشمندی هست ز اوباش خیالات تو اندر ره عشق خسته و شیفته و ره زده دانشمندی چه زیان دارد خوبی تو را دوست اگر قوت یابد ز چنین مایده دانشمندی با چنین جام جنونی که تو گردان کردی کی بماند به سر قاعده دانشمندی کی روا دارد انصاف و جوانمردی تو که به غم کشته شود بیهده دانشمندی کی روا دارد خورشید حق گرمی بخش که فسرده شود از مجمده دانشمندی جانب مدرسه عشق کشیدش لطفت تا ز درس تو برد فایده دانشمندی نحس تربیع عناصر بگرفتش رحمی تا منور شود از منقده دانشمندی بس سخن دارد وز بیم ملال دل تو لب ببسته ست در این معبده دانشمندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۰ ای دریغا در این خانه دمی بگشودی مونس خویش بدیدی دل هر موجودی چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی ساقی وصل شراب صمدی پیمودی رو نمودی که منم شاهد تو باک مدار از زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببرد هر کسی در چمن روح به کام آسودی نیست روزی که سپاه شبش آرد غارت نیست دینار و درم یا هوس معدودی حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنی کی بود در خضر خلد غم امرودی صد هزاران گره جمع شده بر دل ما از نصیب کرمش آب شدی بگشودی صورت حشو خیالات ره ما بستند تیغ خورشید رخش خفیه شده در خودی طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی عابد جمله وی است و لقبش معبودی خادم و مؤذن این مسجد تن جان شماست ساجدی گشته نهان در صفت مسجودی ای ایازت دل و جان شمس حق تبریزی نیست در هر دو جهان چون تو شه محمودی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۱ به دغل کی بگزیند دل یارم یاری کی فریبد شه طرار مرا طراری کی میان من و آن یار بگنجد مویی کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری عنکبوتی بتند پرده اغیار شود همچو صدیق و محمد من و او در غاری گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه درید حال گل چونک چنین است چه باشد خاری هم بگویم دو سه بیتی که ندانی سر و پاش لیک بهر دل من ریش بجنبان کآری بس طبیب است که هشیار کند مجنون را وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم که نخواهیم به جز دیدن او ادراری ما چو خورشیدپرستیم بر این بام رویم تا نپوشد رخ خورشید ز ما دیواری کیست خورشید بگو شمس حق تبریزی که نگنجد صفتش در صحف گفتاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۲ مرغ اندیشه که اندر همه دل ها بپری به خدا کز دل و از دلبر ما بی اثری آفتابی که به هر روزنه ای درتابی از سر روزن آن اصل بصر بی بصری باد شبگیر که چون پیک خبرها آری ز آنچ دریای خبرهاست چرا بی خبری دیدبانا که تو را عقل و خرد می گویند ساکن سقف دماغی و چراغ نظری بر سر بام شدستی مه نو می جویی مه نو کو و تو مسکین به کجا می نگری دل ترسنده که از عشق گریزان شده ای ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری رهزنانند به هر گام یکی عشوه دهی وای بر تو گر از این عشوه دهان عشوه خری ای مه ار تو عسسی الحذر از جامه کنان که کلاهت ببرند ار چه که سیمین کمری به حشر غره مشو این نگر ای مه کز بیم می گریزی همه شب گرچه شه باحشری می گریزی تو ولی جان نبری از کف عشق تیرت آید سه پری گرچه همه تن سپری گر همه تن سپری ور ره پنهان سپری ور دو پر ور سه پری در فخ آن دام وری مردم چشم که مردم به تو مردم بیند نظرت نیست به دل گرچه که صاحب نظری در درون ظلمات سیهی چشمان همچو آب حیوان ساکنی و مستتری خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد آنک از چشمه او جوش کند دیده وری گر شکر را خبری بودی از لذت عشق آب گشتی ز خجالت ننمودی شکری چشم غیرت ز حسد گوش شکر را کر کرد ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری شیر گردون که همه شیردلان از تو برند جگر و صف شکنی حمیت و استیزه گری جگر باجگران آب ظفر از تو خورند به کمینگاه دل اهل دلان بی جگری شیر ز آتش برمد سخت و دل آتشکده ای است جان پروانه بود بر شرر شمع جری پر پروانه بسوزد جز پروانه دل که پرش ده پره گردد ز فروغ شرری شاه حلمی ز خلاء زیر پر دل می رو تا تو را علم دهد واهب انسان و پری رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل تا که خنجر بنهی هیچ سری را نبری گر توانی عوض سر سر دیگر دادن سزد ار سر ببری حاکم و وهاب سری سر ز تو یافت سری پر ز تو دزدید پری ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم که نبود و نبود سیمبری سیم بری مشتری بود زلیخا مه کنعانی را سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل بتری غره مشو چنگ کنندت بتری چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست وای بر مادر تو گر نکند دل پدری ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی ور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می رو که اثرهاست نهان در عدم و بی صوری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۳ رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری سوی دریای معانی که گرامی گهری برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک پی یاران پریده چه کنی که نپری هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو که از این کوه نیاید تن کس را کمری بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۴ سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری که گریزید ز خود در چمن بی خبری رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش که دهد خاک دژم را صفت جانوری همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شوی پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان که نشاید که خسان را به یکی خس بخری حیله می کرد دلم تا ز غمش سر ببرد گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۵ نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری سنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری دل نهادم که به همسایگیت خانه کنم که بسی نادر و سبز و تر و عالی شجری سبزه ها جمله در این سبزی تو محو شوند من چه گویم که تری تو نماند به تری گرچه چون شیر و شکر با همه آمیخته ای هیچ عقلی نپذیرد ز تو که زین نفری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۶ شکنی شیشه مردم گرو از من گیری همه شب عهد کنی روز شکستن گیری شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری بی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را خوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری هین مترس ای دل از آن جور که مؤمن آن جاست ای دل ار عاقلی آرام به مؤمن گیری ترک یک قطره کنی ماهی دریا باشی ترک یک حبه کنی ملکت مخزن گیری دور از آبی تو چو روغن چو همه او نشوی چون شدی او پس از آن آب ز روغن گیری ننگ مردانی اگر او به جفا نیزه کشد به سوی او نروی و پی جوشن گیری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۷ بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی ز آنک جان است و پی دادن جان می لرزی از دم و دمدمه آیینه دل تیره شود جهت آینه بر آینه دان می لرزی این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است چونک تو جان جهانی تو جهان می لرزی چون قماشات تو اندر همه بازار که راست سزدت گر جهت سود و زیان می لرزی تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد که تو صیادی و با تیر و کمان می لرزی تو به صورت مهی اما به نظر مریخی قاصد کشتن خلقی چو سنان می لرزی گه پی فتنه گری چون می خم می جوشی گه چو اعضای غضوب از غلیان می لرزی دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد تو چرا همچو دل اندر خفقان می لرزی به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ باز چون برگ تو از باد خزان می لرزی خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند ظاهرا صف شکنی و به نهان می لرزی قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کند سقف صبری تو که از بار گران می لرزی چون که قاف یقین راسخ و بی لرزه بود در گمانی تو مگر که چو کمان می لرزی دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمش کز دم فال زنان همچو زنان می لرزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۸ هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی جان شیرین تو در قبضه و در دست من است تن بی جان چه کند گر تو ز تن بگریزی گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت پس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی چون کدو بی خبری زین که گلویت بستم بستم و می کشمت چون ز رسن بگریزی بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنند جغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی چون گرفتار منی حیله میندیش آن به که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی تو که قاف نه ای گر چو که از جا بروی تو زر صاف نه ای گر ز شکن بگریزی جان مردان همه از جان تو بیزار شوند چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوش وثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی من تو را ماه گرفتم هله خورشید توی در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار است خود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۹ ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی تو به هر نیت خود مسخره ابلیسی از برای علف دیو تو قربان تنی بز دیوی تو مگر یا بره ابلیسی سره مردا چه پشیمان شده ای گردن نه که در این خوردن سیلی سره ابلیسی شلغم پخته تو امید ببر زان تره زار ز آنک در خدمت نان چون تره ابلیسی نان ببینی تو و حیزانه درافتی در رو عاشق نطفه دیو و نره ابلیسی نیت روزه کنی توبره گوید کای خر سر فروکن خر باتوبره ابلیسی از حقیقت خبرت نیست که چون خواهد بود تو بدان علم و هنر قوصره ابلیسی در غم فربهی گوشت تو لاغر گشتی ناله برداشته چون حنجره ابلیسی کفر و ایمان چه می خور چو سگان قی می کن ز آنک تو مؤمنه و کافره ابلیسی تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکه بد ترش و گنده تو چون غرغره ابلیسی گرد آن دایره گرده و خوان پر چو مگس تا قیامت تو که از دایره ابلیسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۰ به حق و حرمت آنکه همگان را جانی قدحی پر کن از آنکه صفتش می دانی همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیر تا بدانند که امروز در این میدانی آتش باده بزن در بنه شرم و حیا دل مستان بگرفت از طرب پنهانی وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری عقل ها را چو کبوتر بچگان پرانی نکته می گویی در حلقه مستان خراب خوش بود گنج که درتابد در ویرانی می جوشیده بر این سوختگان گردان کن پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی چه شدم من تو بگو هم که چه دانم شده ام کی بگوید لب تو حرف بدین آسانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۱ گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی شکم گرسنگان را تو به نان ترسانی و به دشنام بتم آیی و تهدید دهی مردگان را بنشانی و به جان ترسانی ور به مجنون سقطی از لب لیلی آری همچو مخمورکش از رطل گران ترسانی من که چون دیگ بر آتش ز تبش خشک لبم گوش آنم کم از آن چرب زبان ترسانی گرگ هجران پی من کرد و مرا ننگ آورد گرگ ترسد نه من ار تو به شبان ترسانی باده ای گر تو ز تلخی ویم بیم دهی ساده ای گر مگسان را تو بخوان ترسانی پاکبازند و مقامر که در این جا جمعند نیست تاجر که تو او را به زیان ترسانی چون خیالات لطیفند نه خونند و نه گوشت که تو تیری بزنی یا به کمان ترسانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۲ تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی بر سر و سبلت این خنده زنان خنده زنی ژنده پوشیدی و جامه ملکی برکندی پاره پاره دل ما را تو بر آن ژنده زنی هر کی بندی است از این آب و از این گل برهد گر تو یک بند از آن طره بر این بنده زنی ساقیا عقل کجا ماند یا شرم و ادب زان می لعل چو بر مردم شرمنده زنی ماه فربه شود آن سان که نگنجد در چرخ گر تو تابی ز رخت بر مه تابنده زنی ماه می گوید با زهره که گر مست شوی ز آنچ من مست شدم ضرب پراکنده زنی ماه تا ماهی از این ساقی جان سرمستند نقد بستان تو چرا لاف ز آینده زنی خیز کامروز همایون و خوش و فرخنده ست خاصه که چشم بر آن چهره فرخنده زنی سر باز از کله و پاش از این کنده غمی است برهد پاش اگر تیشه بر این کنده زنی هله ای باز کله بازده و پر بگشا وقت آن شد که بر آن دولت پاینده زنی همچو منصور تو بر دار کن این ناطقه را چو زنان چند بر این پنبه و پاغنده زنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۳ چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی درکشی روی و مرا روی به محراب کنی آب را در دهنم تلخ تر از زهر کنی زهره ام را ببری در غم خود آب کنی سوی حج رانی و در بادیه ام قطع کنی اشتر و رخت مرا قسمت اعراب کنی گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنی گه به بارانش همی سخره سیلاب کنی چون ز دام تو گریزم تو به تیرم دوزی چون سوی دام روم دست به مضراب کنی باادب باشم گویی که برو مست نه ای بی ادب گردم تو قصه آداب کنی گر بباری تو چو باران کرم بر بامم هر دو چشمم ز نم و قطره چو میزاب کنی گه عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتی گه صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی گر قصب وار نپیچم دل خود در غم تو چون قصب پیچ مرا هالک مهتاب کنی در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست در تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی باز جان صید کنی چنگل او درشکنی تن شود کلب معلم تش بی ناب کنی زرگر رنگ رخ ما چو دکانی گیرد لقب زرگر ما را همه قلاب کنی من که باشم که به درگاه تو صبح صادق هست لرزان که مباداش که کذاب کنی همه را نفی کنی بازدهی صد چندان دی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشید بازشان هم تو فروز رخ عناب کنی چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفت گویی اش پس تو چرا فتح چنین باب کنی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۴ به شکرخنده بتا نرخ شکر می شکنی چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمرو تا ز شرم تو نریزد گل سرخ چمنی گل چه باشد که اگر جانب گردون نگری سرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی حق تو را از جهت فتنه و شور آورده ست فتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی روی چون آتش از آن داد که دل ها سوزی شکن زلف بدان داد که دل ها شکنی دل ما بتکده ها نقش تو در وی شمنی هر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی برمکن تو دل خود از من ازیرا به جفا گر که قاف شود دل تو ز بیخش بکنی در تک چاه زنخدان تو نادر آبی است که به هر چه که درافتم بنماید رسنی در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردند زان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی زیرکان را رخ تو مست از آن می دارد تا در این بزم ندانند که تو در چه فنی کافری ای دل اگر در جز او دل بندی کافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی بی وی ار بر فلکی تو به خدا در گوری هر چه پوشی به جز از خلعت او در کفنی شمس تبریز که در روح وطن ساخته ای جان جان هاست وطن چونک تو جان را وطنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۵ هله آن به که خوری این می و از دست روی تا به هر جا که روی خوشدل و سرمست روی چرخ گردان به تو گردد که تو آب اویی ماه چرخی چه زیان دارد اگر پست روی ماهیی لیک چنان مست توست آن دریا همه دریا ز پی آید چو تو در شست روی صدقات همه شاهان که سوی نیست رود رو سوی هست نهد چون تو سوی هست روی سابق تیزروانی تو در این راه دراز وز ره رفق تو با این دو سه پابست روی کسب عیش ابد آموز ز شمس تبریز تا در آن مجلس عیشی که جنان است روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۶ اگر امشب بر من باشی و خانه نروی یا علی شیر خدا باشی یا خود علوی اندک اندک به جنون راه بری از دم من برهی از خرد و ناگه دیوانه شوی کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریز تا بهار تو نماید گل و گلزار نوی به خیالی به من آیی به خیالی بروی این چه رسوایی و ننگ است زهی بند قوی به ترازوی زر ار راه دهندت غلط است بجوی زر بنه ارزی چو همان حب جوی پیک لابد بدود کیک چو او هم بدود پس کمال تو در آن نیست که یاوه بدوی بهر بردن بدو از هیبت مردن بمدو بهر کعبه بدو ای جان نه ز خوف بدوی باش شب ها بر من تا به سحر تا که شبی مه برآید برهی از ره و همراه غوی همه کس بیند رخساره مه را از دور خنک آن کس که برد از بغل مه گروی مه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشد که ببرم سر تو گر تو از این جا نروی چون ببیند که سر خویش نمی گیرد او گوید او را که حریفی و ظریفی و روی من توام ور تو نیم یار شب و روز توام پدر و مادر و خویش تو به منهاج سوی چه شود گر من و تو بی من و تو جمع شویم فرد باشیم و یکی کوری چشم ثنوی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۷ بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی کف دریا چه کند خواجه به جز دریایی چون تو خواهی که شکرخایی غلط اندازی ز پی خشم رهی ساعد و کف می خایی صنما مغلطه بگذار و مگو تا فردا چون توی پای علم نقد که را می پایی ترشم گفتی و پیش شکر بی حد تو عسل و قند چه دارند به جز سرکایی گرچه من روترشم لیک خم سرکه نیم ورچه هر جا بروم لیک نیم هرجایی گر تو خوبی و منم آینه روی خوشت پیش رو دار مرا چونک جهان آرایی نی غلط گفتم سرمست بدم زفت زدم کی بود آینه را با رخ تو گنجایی نو فسونی است مرا سخت عجب پیشتر آ تا به گوش تو فروخوانم ای بینایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۸ به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی می دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدی گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثار گه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی گه مدرس شود و درس کند بر سر صدر تا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازد تا گواه نفسش باشد عیسی نفسی گه خسی را بکشد سرمه جان در دیده گه نماید دو جهان در نظرش همچو خسی متزمن نظری داری و هرچ آید پیش هم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشتر ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۹ ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی چو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی من شبم تو مه بدری مگریز از شب خویش مه کی باشد که تو خورشید دو صد انجمی پاسبان در تو ماه برین بام فلک تو که در مقعد صدقی چو شه اندر وطنی ماه پیمانه عمر است گهی پر گه نیم تو به پیمانه نگنجی تو نه عمر زمنی هر کی در عهد تو از جور زمانه گله کرد سزد ار کفش جفا بر دهن او بزنی کاین زمانه چو تن است و تو در او چون جانی جان بود تن نبود تن چو تو جان جان تنی سجده کردند ملایک تن آدم را زود پرتو جان تو دیدند در آن جسم سنی اهرمن صورت گل دید و سرش سجده نکرد چوب رد بر سرش آمد که برو اهرمنی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۰ سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری کوه ها را جهت ذره شدن می سایی چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری چه نهانی و عجب این که در این غوغایی گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی صورت عشق توی صورت ما سایه تو یک دمم زشت کنی باز توام آرایی می نماید که مگر دوش به خوابت دیدم که من امروز ندارم به جهان گنجایی ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست همرهان پیش شدستند که را می پایی هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند شعله دم می زند این دم تو چه می فرمایی شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد تابش روز شود از وی نابینایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۱ هر کی از نیستی آید به سوی او خبری اندر او از بشریت بنماید اثری التفاتی نبود همت او را به علل گر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری هر کسی که متلاشی شود و محو ز خویش به سوی او کند از عین حقیقت نظری جوهری بیند صافی متحلی به حلل متمکن شده در کالبد جانوری تو به صورت چه قناعت کنی از صحبت او رو دگر شو تو به تحقیق که او شد دگری بشنو شکر وی از من که به جان و سر تو که بدان لطف و حلاوت نچشیدم شکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۲ ای شه جاودانی وی مه آسمانی چشمه زندگانی گلشن لامکانی تا زلال تو دیدم قصه جان شنیدم همچو جان ناپدیدم در تک بی نشانی عاشق مشک خوش بو می کند صید آهو می رود مست هر سو یا تواش می دوانی ای شکر بنده تو زان شکرخنده تو ای جهان زنده از تو غرقه زندگانی روز شد های مستان بشنوید از گلستان می کند مرغ دستان شیوه دلستانی شیوه یاسمین کن سر بجنبان چنین کن خانه پرانگبین کن چون شکر می فشانی نرگست مست گشته جنیی یا فرشته با شکر درسرشته غنچه گلستانی با چنین ساقی حق با خودی کفر مطلق می زند جان معلق با می رایگانی روز و شب ای برادر مست و بی خویش خوشتر مست الله اکبر کش نبوده است ثانی نام او جان جان ها یاد او لعل کان ها عشق او در روان ها هم امان هم امانی چون برم نام او را دررسد بخت خضرا اسم شد پس مسما بی دوی بی توانی چند مستند پنهان اندر این سبز میدان می روم سوی ایشان با تو گفتم تو دانی جان ویسند و رامین سخت شیرین شیرین مفخر آل یاسین وز خدا ارمغانی تو اگر می شتابی سوی مرغان آبی آب حیوان بیابی قلزم شادمانی چرب و شیرین بخوردی عیش و عشرت بکردی سوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی ما هم از بامدادان بیخود و مست و شادان ای شه بامرادان مستمان می کشانی با ظریفان و خوبان تا به شب پای کوبان وز می پیر رهبان هر دمی دوستگانی این قدح می شتابد تا شما را بیابد در دل و جان بتابد از ره بی دهانی ای که داری تو فهمی قبض کن قبض اعمی غیر این نیست چیزی تو مباش امتحانی غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهی غیر این نیست ماهی غیر این جمله فانی نی خمش کن خمش کن رو به قاصد ترش کن ترک اصحاب هش کن باده خور در نهانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۳ قدر غم گر چشم سر بگریستی روز و شب ها تا سحر بگریستی آسمان گر واقفستی زین فراق انجم و شمس و قمر بگریستی زین چنین عزلی شه ار واقف شدی بر خود و تاج و کمر بگریستی گر شب گردک بدیدی این طلاق بر کنار و بوسه بربگریستی گر شراب لعل دیدی این خمار بر قنینه و شیشه گر بگریستی گر گلستان واقفستی زین خزان برگ گل بر شاخ تر بگریستی مرغ پران واقفستی زین شکار سست کردی بال و پر بگریستی گر فلاطون را هنر نفریفتی نوحه کردی بر هنر بگریستی روزن ار واقف شدی از دود مرگ روزن و دیوار و در بگریستی کشتی اندر بحر رقصان می رود گر بدیدی این خطر بگریستی آتش این بوته گر ظاهر شدی محتشم بر سیم و زر بگریستی رستم ار هم واقفستی زین ستم بر مصاف و کر و فر بگریستی این اجل کر است و ناله نشنود ور نه با خون جگر بگریستی دل ندارد هیچ این جلاد مرگ ور دلش بودی حجر بگریستی گر نمودی ناخنان خویش مرگ دست و پا بر همدگر بگریستی وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدی ماده بز بر شیر نر بگریستی مادر فرزندخوار آمد زمین ور نه بر مرگ پسر بگریستی جان شیرین دادن از تلخی مرگ گر شدی پیدا شکر بگریستی داندی مقری که عرعر می کند ترک کردی عر و عر بگریستی گر جنازه واقفستی زین کفن این جنازه بر گذر بگریستی کودک نوزاد می گرید ز نقل عاقلستی بیشتر بگریستی لیک بی عقلی نگرید طفل نیز ور نه چشم گاو و خر بگریستی با همه تلخی همین شیرین ما چاره دیدی چون مطر بگریستی زان که شیرین دید تلخی های مرگ زان چه دید آن دیده ور بگریستی که گذشت آن من و رفت آنچ رفت کو خبر تا زین خبر بگریستی تیر زهرآلود کآمد بر جگر بر سپر جستی سپر بگریستی زیر خاکم آن چنانک این جهان شاید ار زیر و زبر بگریستی هین خمش کن نیست یک صاحب نظر ور بدی صاحب نظر بگریستی شمس تبریزی برفت و کو کسی تا بر آن فخرالبشر بگریستی عالم معنی عروسی یافت زو لیک بی او این صور بگریستی این جهان را غیر آن سمع و بصر گر بدی سمع و بصر بگریستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۴ با چنین رفتن به منزل کی رسی با چنین خصلت به حاصل کی رسی بس گران جانی و بس اشتردلی در سبک روحان یک دل کی رسی با چنین زفتی چگونه کم زنی با چنین وصلت به واصل کی رسی چونک اندر سر گشادی نیستت در گشاد سر مشکل کی رسی همچو آبی اندر این گل مانده ای پس به پاک از آب و از گل کی رسی بگذر از خورشید وز مه چون خلیل ور نه در خورشید کامل کی رسی چون ضعیفی رو به فضل حق گریز ز آنک بی مفضل به مفضل کی رسی بی عنایت های آن دریای لطف از چنین موجی به ساحل کی رسی بی براق عشق و سعی جبرییل چون محمد در منازل کی رسی بی پناهان را پناه خود کنی در پناه شاه مقبل کی رسی پیش بسم الله بسمل شو تمام ور نه چون مردی به بسمل کی رسی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۵ چاره ای کو بهتر از دیوانگی بسکلد صد لنگر از دیوانگی ای بسا کافر شده از عقل خویش هیچ دیدی کافر از دیوانگی رنج فربه شد برو دیوانه شو رنج گردد لاغر از دیوانگی در خراباتی که مجنونان روند زود بستان ساغر از دیوانگی اه چه محرومند و چه بی بهره اند کیقباد و سنجر از دیوانگی شاد و منصورند و بس بادولتند فارسان لشکر از دیوانگی برروی بر آسمان همچون مسیح گر تو را باشد پر از دیوانگی شمس تبریزی برای عشق تو برگشادم صد در از دیوانگی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۶ قره العین منی ای جان بلی ماه بدری گرد ما گردان بلی صد هزاران آفرین بر روی تو می فرستد حوری و رضوان بلی ای چراغ و مشعله هفت آسمان خاکیان را آمدی مهمان بلی از کمال رحمت و شاهنشهی گنج آید جانب ویران بلی سرو رحمت چون خرامان شد به باغ یابد ابلیس لعین ایمان بلی چون شکستی شیشه درویش را واجب آید دادن تاوان بلی ملک بخشد مالک الملک از کرم علم بخشد علم القرآن بلی آفتابی چون ز مشرق سر زند ذره ها آیند در جولان بلی جاء ربک و الملایک چون رسید هر محال اکنون شود امکان بلی در فتوح فتحت ابوابها گرددت دشوارها آسان بلی امشب ای دلدار خواب آلود من خواب را رانی ز نرگسدان بلی چشم نرگس چون به ترک خواب گفت بر خورد از فرجه بستان بلی مغز خود را چون ز غفلت پاک روفت بو برد از گلبن و ریحان بلی روز تا شب مست و شب تا روز مست سخت شیرین باشد این دوران بلی بلبلا بر منبر گلبن بگو هست محسن درخور احسان بلی چون فزون شد اشتهای مستمع سنگ آرد منطق لقمان بلی از دیار مصر مر یعقوب را ریح یوسف شد سوی کنعان بلی گر خمش باشی و سر پنهان کنی سر شود پیدا از آن سلطان بلی خامشی صبر آمد و آثار صبر هر فرج را می کشد از کان بلی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۷ بوی باغ و گلستان آید همی بوی یار مهربان آید همی از نثار جوهر یارم مرا آب دریا تا میان آید همی با خیال گلستانش خارزار نرمتر از پرنیان آید همی از چنین نجار یعنی عشق او نردبان آسمان آید همی جوع کلبم را ز مطبخ های جان لحظه لحظه بوی نان آید همی زان در و دیوارهای کوی دوست عاشقان را بوی جان آید همی یک وفا می آر و می بر صد هزار این چنین را آن چنان آید همی هر که میرد پیش حسن روی دوست نابمرده در جنان آید همی کاروان غیب می آید به عین لیک از این زشتان نهان آید همی نغزرویان سوی زشتان کی روند بلبل اندر گلبنان آید همی پهلوی نرگس بروید یاسمین گل به غنچه خوش دهان آید همی این همه رمز است و مقصود این بود کان جهان اندر جهان آید همی همچو روغن در میان جان شیر لامکان اندر مکان آید همی همچو عقل اندر میان خون و پوست بی نشان اندر نشان آید همی وز ورای عقل عشق خوبرو می به کف دامن کشان آید همی وز ورای عشق آن کش شرح نیست جز همین گفتن که آن آید همی بیش از این شرحش توان کردن ولیک از سوی غیرت سنان آید همی تن زنم زیرا ز حرف مشکلش هر کسی را صد گمان آید همی

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 48 · Qur'an & Sunnah