Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۲ گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای گفتم نی گفت نک رنگ ترش کرده ای دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد عکس برون می زند گرچه تو در پرده ای خاک تو گر آب خوش یابد چون روضه ایست ور خورد او آب شور شوره برآورده ای سبز شوند از بهار زرد شوند از خزان گر نه خزان دیده ای پس ز چه رو زرده ای گفتمش ای غیب دان از تو چه دارم نهان پرورش جان تویی جان چو تو پرورده ای کیست که زنده کند آن که تو اش کشته ای کیست که گرمش کند چون تو اش افسرده ای شربت صحت فرست هم ز شرابات خاص زانک تو جوشیده ای زانک تو افشرده ای داد شراب خطیر گفت هلا این بگیر شاد شو ار پرغمی زنده شو ار مرده ای چشمه بجوشد ز تو چون ارس از خاره ای نور بتابد ز تو گرچه سیه چرده ای خضربقایی شوی گر عرض فانیی شادی دل ها شوی گرچه دل آزرده ای کی بشود این وجود پاک ز بیگانگان تا نرسد خلعتی دولت صدمرده ای گفت درختی به باد چند وزی باد گفت باد بهاری کند گرچه تو پژمرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۳ قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای همدم ما یار ما نی دم بیگانه ای بادیه ای هایلست راه دل و کی رسد جز که دل پردلی رستم مردانه ای نی دل خصم افکنی بل دل خویش افکنی نی دل تن پروری عاشق جانانه ای چونک فروشد تنش در تک خاک لحد رست درخت قبول از بن چون دانه ای عاشق آن نور کیست جز دل نورانیی فتنه آن شمع چیست جز تن پروانه ای مسرح روح الله است جلوه روح القدس زانک ورا آفتاب هست عزبخانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۴ بستگی این سماع هست ز بیگانه ای ز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانه ای آنک بود همچو برف سرد کند وقت را چون بگدازد چو سیل پست کند خانه ای غیر برونی بدست غیر درونی بتر از سبب غیریست کندن دندانه ای باد خزانست غیر زرد کند باغ را حبس کند در زمین خوبی هر دانه ای پیش تو خندد چو گل پای درآید چو خار ریش نگه دار از آن دوسر چون شانه ای از سبب آنک بد در صف ترسنده ای گشت شکسته بسی لشکر مردانه ای خسرو تبریزیی شمس حق و دین که او شمع همه جمع هاست من شده پروانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۵ جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای آب دگر خورده ای زانک گل آلوده ای مست دگر باده ای کاحمق و بس ساده ای دل چه بدو داده ای رو که نیاسوده ای گنج روان در دلت بر سر گنج این گلت گیرم بی دیده ای آخر نشنوده ای چیست سپیدی چشم از اثر نفس و خشم چون پی دارو ز یشم سرمه دهی سوده ای از نظر لم یزل دارد جانت تگل پرتو خورشید را تو به گل اندوده ای گنج دلت سر به مهر وین جگرت کان مهر ای تو شکم خوار چند در هوس روده ای از اثر شمس دینست این تبش عشق تو وز تبریزست این بخت که پرورده ای
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۶ خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی کاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی کاش بدانستیی بر چه در استاده ای کاش بدانستیی بر چه قمر عاشقی چشمه آن آفتاب خواب نبیند فلک چشمت از او روشنست تیزنظر عاشقی شیر فلک زین خطر خون شده استش جگر راست بگویم مرنج سخته جگر عاشقی ای گل تر راست گو بر چه دریدی قبا ای مه لاغرشده بر چه سحر عاشقی ای دل دریاصفت موج تو ز اندیشه هاست هر دم کف می کنی بر چه گهر عاشقی آنک از او گشت دنگ غم نخورد از خدنگ ور تو سپر بفکنی سسته سپر عاشقی جمله اجزای خاک هست چو ما عشقناک لیک تو ای روح پاک نادره تر عاشقی ای خرد ار بحریی دم مزن و دم بخور چون هنرت خامشیست بر چه هنر عاشقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۷ نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری صف سلیمان نگر پیش رخ آن پری آن پریی کز رخش گشت بشر چون ملک یافت فراغت ز رنج وز غم درمان پری تربیت آن پری چشم بشر باز کرد یافته دیو و ملک گوهر جان زان پری ما و منی پاک رفت ماء منی خشک شد گشت پری آدمی هم شد انسان پری دیده جان شمس دین مفخر تبریز و جان شاد ز عشق رخش شادتر از جان پری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۸ ای صنم گلزاری چند مرا آزاری من چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری چند مرا بفریبی هر چه کنی می زیبی چند به دل آموزی مغلطه و طراری آن که از آن طراری باز بر او برشکنی افتد و سودش نکند در دغلی هشیاری ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مرا تا رهم از لطف فنا زین قرح و زین زاری هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفین هر کی بخندد بود او در حجب ستاری من که ز دور آمده ام با شر و شور آمده ام بازبنگشاده ام این دان خبر سرباری بار که بگشاده شود از پی سرمایه بود مایه نداری تو ولی خایه خود می خاری بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدو مشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۹ آه که دلم برد غمزه های نگاری شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری هیچ دلی چون نبود خالی از اندوه درد و غم چون تو یار و دلبر باری از پی این عشق اشک هاست روانه خوب شهی آمد و لطیف نثاری چشم پیاپی چو ابر آب فشاند تا ننشیند بر آن نیاز غباری کان شکر آن لبست باد بقایش تا که نماند حزین و غوره فشاری نک شب قدرست و بدر کرد عنایت بر دل هر شب روی ستاره شماری بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بود ماهی بی آب را کی دید قراری خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن از تن بی عقل کی بیاید کاری خلعت نو پوش بر زمین و زمانه خلعت گل یافت از جناب تو خاری گر نبدی خوی دوست روح فشانی خود نبدی عاشقی و روح سپاری خرقه بده در قمارخانه عالم خوب حریفی و سودناک قماری بهر کنارش همی کنار گشایم هیچ کس آن بحر را ندید کناری تن بزنم تا بگوید آن مه خوش رو آنک ز حلمش بیافت کوه وقاری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۰ سلمک الله نیست مثل تو یاری نیست نکوتر ز بندگی تو کاری ای دل گفتی که یار غار منست او هیچ نگنجد چنین محیط به غاری عاشق او خرد نیست زانک نخسبد بر سر آن گنج غیب هر نره ماری ذره به ذره کنار شوق گشادست گرچه نگنجد نگار ما به کناری آن شکرستان رسید تا نگذارد سرکه فروشنده ای و غوره فشاری جوی فراتی روان شدست از این سو کاین همه جان ها ز آب اوست بخاری از سر مستی پریر گفتم او را کار مرا این زمان بده تو قراری خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت ماه غریب از چو من غریب شماری گفت مخور غم که زرد و خشک نماند باغ تو با این چنین لطیف بهاری هفت فلک ز آتش منست چو دودی هفت زمین در ره منست غباری دام جهان را هزار قرن گذشتست درخور صیدم نیامدست شکاری هم به کنار آمد این زمانه و دورش عاشق مستی ز ما نیافت کناری این مه و خورشید چون دو گاو خراسند روز چرایی و شب اسیر شیاری جمع خرانی نگر که گاوپرستند یاوه شدستند بی شکال و فساری رو به خران گو که ریش گاو بریزاد توبه کنید و روید سوی مطاری تا که شود هر خری ندیم مسیحی وحی پذیرنده ای و روح سپاری از شش و از پنج بگذرید و ببینید شهره حریفان و مقبلانه قماری چون به خلاصه رسید تا که بگویم سوخت لبم را ز شوق دوست شراری ماند سخن در دهان و رفت دل من جانب یاران به سوی دور دیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۱ خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی جان پرانوار همچنانک تو دیدی از چمن یار صد روان مقدس در گل و گلزار همچنانک تو دیدی هر کی دلی داشت زین هوس تو ببینش بی دل و بی کار همچنانک تو دیدی هر نظری کو بدید روی تو را گشت خواجه اسرار همچنانک تو دیدی صورت منصور دانک بود بهانه برشده بر دار همچنانک تو دیدی هست بر اومید گلستان تو جان ها ساخته با خار همچنانک تو دیدی عشق چو طاووس چون پرید شود دل خانه پرمار همچنانک تو دیدی عشق گزین عشق بی حیات خوش عشق عمر بود بار همچنانک تو دیدی در دل عشاق فخر و ملک دو عالم ننگ بود عار همچنانک تو دیدی عشق خداوند شمس دین که به تبریز جان کند ایثار همچنانک تو دیدی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۲ از پگه ای یار زان عقار سمایی ده به کف ما که نور دیده مایی زانک وظیفه ست هر سحر ز کف تو دور بگردان که آفتاب لقایی هم به منش ده مها مده به دگر کس عهد و وفا کن که شهریار وفایی در تتق گردها لطیف هلالی وز جهت دردها لطیف دوایی دور بگردان که دور عشق تو آمد خلق کجااند و تو غریب کجایی بر عدد ذره جان فدای تو کردی چرخ فلک گر بدی مه تو بهایی با همه شاهی چو تشنگان خماریم ساقی ما شو بکن به لطف سقایی بهر تو آدم گرفت دبه و زنبیل بهر تو حوا نمود نیز حوایی آدم و حوا نبود بهر قدومت خالق می کرد گونه گونه خدایی در قدح تو چهار جوی بهشتست نه از شش و پنجست این سرورفزایی جمله اجزای ما شکفته کن این دم تا به فلک بررود غریو گوایی غبغب غنچه در این چمن بنخندد تا تو به خنده دهان او نگشایی طلعت خورشید تو اگر ننماید یمن نیاید ز سایه های همایی خانه بی جام نیست خوب و منور راه رهاوی بزن کز اوست رهایی مشک که ارزد هزار بحر فروریز کوه وقاری و بحر جود و سخایی هر شب آید ز غیب چون گله بانی جان رهد از تن چو اشتران چرایی در عدمستان کشد نهان شتران را خوش بچراند ز سبزه های عطایی بند کند چشمشان که راه نبینند راه الهیست نیست راه هوایی چون بنهد رخ پیاده در قدم شاه جست دواسبه ز نیستی و گدایی کژ نرود زان سپس به راه چو فرزین خواب ببیند چو پیل هند رجایی مات شو و لعب گفت و گوی رها کن کان شه شطرنج راست راه نمایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۳ چند دویدم سوی افندی شکر که دیدم روی افندی در شب تاری ره متواری رهبر ما شد بوی افندی شادی جان ها ذوق دهان ها اصل مکان ها کوی افندی صحن گلستان عشرت مستان آب حیات و جوی افندی عیش معظم جام دمادم بزم دو عالم طوی افندی کام من آمد دام افندی های من آمد هوی افندی گرگ ز بره دست بدارد چون شنود او قوی افندی گنج سبیلی خوان خلیلی نیست بخیلی خوی افندی کله شاهان سکه ماهان در خم چوگان گوی افندی خامش و کم گو هی کی بود او قبله اوها اوی افندی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۴ می رسد ای جان باد بهاری تا سوی گلشن دست برآری سبزه و سوسن لاله و سنبل گفت بروید هر چه بکاری غنچه و گل ها مغفرت آمد تا ننماید زشتی خاری رفعت آمد سرو سهی را یافت عزیزی از پس خواری روح درآید در همه گلشن کب نماید روح سپاری خوبی گلشن ز آب فزاید سخت مبارک آمد یاری کرد پیامی برگ به میوه زود بیایی گوش نخاری شاه ثمارست آن عنب خوش زانک درختش داشت نزاری در دی شهوت چند بماند باغ دل ما حبس و حصاری راه ز دل جو ماه ز جان جو خاک چه دارد غیر غباری خیز بشو رو لیک به آبی کرد گل را خوب عذاری گفت به ریحان شاخ شکوفه در ره ما نه هر چه که داری بلبل مرغان گفت به بستان دام شما راییم شکاری لابه کند گل رحمت حق را بر ما دی را برنگماری گوید یزدان شیره ز میوه کی به کف آید تا نفشاری غم مخور از دی وز غز و غارت وز در من بین کارگزاری شکر و ستایش ذوق و فزایش رو ننماید جز که به زاری عمر ببخشم بی ز شمارت گر بستانم عمر شماری باده ببخشم بی ز خمارت گر بستانم خمر خماری چند نگاران دارد دانش کاغذها را چند نگاری از تو سیه شد چهره کاغذ چونک بخوانی خط نهاری دود رها کن نور نگر تو از مه جانان در شب تاری بس کن و بس کن ز اسب فرود آ تا که کند او شاه سواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۵ دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام افندی آخر شب شد آخر شب شد خوردم می از جام افندی شیر و شکر را شمس و قمر را مایه ببخشد نام افندی نور دو عالم عشق قدیمی دولت مرغان دام افندی شیر روان شد خوش ز بیانش شیر سیه شد رام افندی کام ملوکان جایزه گیری جایزه بخشی کام افندی کعبه جان ها روی ملیحش پخته عالم خام افندی گر الفی و سابق حرفی محو شو اندر لام افندی نور بود او نار نماید خاص بود خود عام افندی بس کن بس کن کس نتواند که بگزارد وام افندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۶ گاه چو اشتر در وحل آیی گه چو شکاری در عجل آیی کجکنن اغلن چند گریزی عاقبت آخر در عمل آیی در سوی بی سو می رو و می جو تا کی ای دل در علل آیی در طلبی تو در طرب افتی در نمدی تو در حلل آیی دردسر آید شور و شر آید عاشق شو تا بی خلل آیی نفخ کند جان در دل ترسان مطرب جویی در غزل آیی چونک قویتر دردمد آن نی در رخ دلبر مکتحل آیی چنگ بگیری ننگ پذیری فاعل نبوی مفتعل آیی از غم دلبر در برش افتی در کف اویی در بغل آیی فکر رها کن ترک نهی کن زانک ز حیرت با دول آیی فکر چو آید ضد ورا بین زین دو به حیرت محتمل آیی زانک تردد آرد حیرت زین دو تحول در محل آیی ز اول فکرت آخر ره بین چند به گفتن منتقل آیی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۷ به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی به جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغی مسافران فلک را تو آتشی و تو آبی در این منازل گردون در این طواف همایون گر از قضا مه ما را به اتفاق بیابی اگر چه روح جهانست و روح سوی ندارد ثواب کن سوی او رو اگر چه غرق ثوابی بگو به تست پیامی اگر چه حاضر جانی جواب ده به حق آنک بس لطیف جوابی هزار مهره ربودی هنوز اول بازیست هزار پرده دریدی هنوز زیر نقابی چه ناله هاست نهان و چه زخم هاست دلم را زهی رباب دل من به دست چون تو ربابی دلم تو را چو ربابی تنم تو را چو خرابی رباب می زن و می گرد مست گرد خرابی همه ز جام تو مستند هر یکی ز شرابی ز جام خویش نپرسی که مست از چه شرابی کجاست ساحل دریا دلا که هر دم غرقی کجاست آتش غیبی که لحظه لحظه کبابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۸ ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی یکی دمیم امان ده که عقل من به من آید بگویمت صفت جان تو گوش دار که جانی ولیک پیشتر آ خواجه گوش بر دهنم ده که گوش دارد دیوار و این سریست نهانی عنایتیست ز جانان چنین غریب کرامت ز راه گوش درآید چراغ های عیانی رفیق خضر خرد شو به سوی چشمه حیوان که تا چو چشمه خورشید روز نور فشانی چنانک گشت زلیخا جوان به همت یوسف جهان کهنه بیابد از این ستاره جوانی فروخورد مه و خورشید و قطب هفت فلک را سهیل جان چو برآید ز سوی رکن یمانی دمی قراضه دین را بگیر و زیر زبان نه که تا به نقد ببینی که در درونه چه کانی فتاده ای به دهان ها همی گزندت مردم لطیف و پخته چو نانی بدان همیشه چنانی چو ذره پای بکوبی چو نور دست تو گیرد ز سردیست و ز تری که همچو ریگ گرانی چو آفتاب برآمد به خاک تیره بگوید که چون قرین تو گشتم تو صاحب دو قرانی تو بز نه ای که برآیی چراغپایه به بازی که پیش گله شیران چو نره شیر شبانی چراغ پنج حست را به نور دل بفروزان حواس پنج نمازست و دل چو سبع مثانی همی رسد ز سموات هر صبوح ندایی که ره بری به نشانی چو گرد ره بنشانی سپس مکش چو مخنث عنان عزم که پیشت دو لشکرست که در وی تو پیش رو چو سنانی شکر به پیش تو آمد که برگشای دهان را چرا ز دعوت شکر چو پسته بسته دهانی بگیر طبله شکر بخور به طبل که نوشت مکوب طبل فسانه چرا حریف زبانی ز شمس مفخر تبریز آفتاب پرستی که اوست شمس معارف رییس شمس مکانی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۹ هزار جان مقدس هزار گوهر کانی فدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی چه روح ها که فزایی چه حلقه ها که ربایی چو ماه غیب نمایی ز پرده های نهانی چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآری هزار بحر بجوشد چو قطره ای بچکانی توی ز کون گزیده توی گشایش دیده به یک نظر تو ببخشی سعادت دوجهانی کژی که هست جهان را چو تیر راست کن آن را بکش کمان زمان را که سخت سخته کمانی نه چرخ زهر چشاند نه ترس و خوف بماند چو دل ثنای تو خواند که شاه امن و امانی به چرخ سینه برآیی هزار ماه نمایی یکی بدان که تو اینی یکی بدان که تو آنی تو راست چرخ چو چاکر تو مه نباشی و اختر هزار ماه منور ز آستین بفشانی تو شمس مفخر تبریز به خواجگی چو نشینی صد آفتاب زمان را چو بندگان بنشانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۰ چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی درون روزن عالم چو روز بخت فتادی هزار سوسن نادر ز روی گل بشکفتی هزار رسم دل افزا بدان چمن بنهادی هزار اطلس کحلی بنفشه وار دریدی که پر و بال مریدی و جان جان مرادی در آن زمان که به خوبی کلاه عقل ربایی نه عقل پره کاه ست و تو به لطف چو بادی چه عقل دارد آن گل که پیش باد ستیزد نه از نسیم ویستش جمال و نیک نهادی میی که کف تو بخشد دو صد خمار به ارزد چگونه گیج نگردد سر وجود ز شادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۱ اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری شب است محرم عاشق گواه ناله و زاری چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشق کمینه اشک و رخ زرد و لاغری و نزاری چو ابر ساعت گریه چو کوه وقت تحمل چو آب سجده کنان و چو خاک راه به خواری ولیک این همه محنت به گرد باغ چو خاری درون باغ گلستان و یار و چشمه جاری چو بگذری تو ز دیوار باغ و در چمن آیی زبان شکر گزاری سجود شکر بیاری که شکر و حمد خدا را که برد جور خزان را شکفته گشت زمین و بهار کرد بهاری هزار شاخ برهنه قرین حله گل شد هزار خار مغیلان رهیده گشت ز خاری حلاوت غم معشوق را چه داند عاقل چو جوله ست نداند طریق جنگ و سواری برادر و پدر و مادر تو عشاقند که جمله یک شده اند و سرشته اند ز یاری نمک شود چو درافتد هزار تن به نمکدان دوی نماند در تن چه مرغزی چه بخاری مکش عنان سخن را به کودنی ملولان تو تشنگان ملک بین به وقت حرف گزاری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۲ چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی چو تنگ شکرقندی توام درون کناری طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو چو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری چه کیمیای زری تو چه رونق قمری تو چو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم چو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری بسوخت عشق تو خرمن نه جان بماند نه این تن جوی نیابی تو از من اگر هزار فشاری برون ز دور زمانی مثال گوهر کانی نشسته ایم چو جانی اگر کشی و بداری ز جام شربت شافی شدم به عشق تو لافی بیامدم زر صافی اگر تو کوره ناری کف از بهشت بشوید چو باغ عشق تو گوید کز او جواهر روید اگر چه سنگ بکاری دلی که عشق نوازد در این جهان بنسازد ازانک می نگذارد که یک زمانش بخاری تو شمس خسرو تبریز شراب باقی برریز براق عشق بکن تیز که بس لطیف سواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۳ ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی ز عشق جیب دریدی در ابتدای جنونی شکست کشتی صبرم هزار بار ز موجت سری برآر ز موجی که موج قلزم خونی که خون بهینه شرابست جگر بهینه کبابست همین دوم تو فزون کن که از فزونه فزونی چو از الست تو مستم چو در فنای تو هستم چو مهر عشق شکستم چه غم خورم ز حرونی برون بسیت بجستم درون بدیدم و رستم چه میل و عشق شدستم به جست و جوی درونی دلی ز من بربودی که دل نبود و تو بودی چه آتشی و چه دودی چه جادوی چه فسونی نمای چهره زیبا تو شمس مفخر تبریز که نقش ها تو نمایی ز روح آینه گونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۴ گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی گهی جمال بتانی گهی ز بت شکنانی گهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی بشر به پای دویده ملک به پر بپریده به غیر عجز ندیده چه آفتی چه بلایی چو پر و پاش نماند چو او ز هر دو بماند تو را به فقر بداند چه آفتی چه بلایی مثال لذت مستی میان چشم نشستی طریق فهم ببستی چه آفتی چه بلایی در آن دلی که گزیدی خیال وار دویدی بگفتی و بشنیدی چه آفتی چه بلایی چه دولتی ز چه سودی چه آتشی و چه دودی چه مجمری و چه عودی چه آفتی چه بلایی غم تو دامن جانی کشید جانب کانی به سوی گنج نهانی چه آفتی چه بلایی چه سوی گنج کشیدش ز جمله خلق بریدش دگر کسی بندیدش چه آفتی چه بلایی چه راحتی و چه روحی چه کشتیی و چه نوحی چه نعمتی چه فتوحی چه آفتی چه بلایی بگفتمت چه کس است این بگفتیم هوس است این خمش خمش که بس است این چه آفتی چه بلایی هوس چه باشد ای جان مرا مخند و مرنجان رهم نما و بگنجان چه آفتی چه بلایی تو عشق جمله جهانی ولی ز جمله نهانی نهان و عین چو جانی چه آفتی چه بلایی مرا چو دیک بجوشی مگو خمش چه خروشی چه جای صبر و خموشی چه آفتی چه بلایی بجوش دیک دلم را بسوز آب و گلم را بدر خط و سجلم را چه آفتی چه بلایی بسوز تا که برویم حدیث سوز بگویم به عود ماند خویم چه آفتی چه بلایی دگر مگوی پیامش رسید نوبت جامش ز جام ساز ختامش چه آفتی چه بلایی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۵ من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی تو جز خیال نبینی که مست خواب و نعاسی مرا بپرس که چونی در این کمی و فزونی چگونه باشد یوسف به دست کور نخاسی به چشم عشق توان دید روی یوسف جان را تو چشم عشق نداری تو مرد وهم و قیاسی بهای نعمت دیده سپاس و شکر خدا دان مرم چو قلب ز کوره که کان شکر و سپاسی وگر ز کوره بترسی یقین خیال پرستی بت خیال تراشی وزان خیال هراسی بت خیال تو سازی به پیش بت به نمازی چو گبر اسیر بتانی چو زن حریف نفاسی خیال فرع تو باشد که فرع فرع تو را شد تو مه نه ای تو غباری تو زر نه ای تو نحاسی به جان جمله مردان اگر چه جمله یکی اند که زیر چرخه گردون تنا چو گاو خراسی وگر ز چنبر گردون برون کشی سر و گردن ز خرگله برهیدی فرشته ای و ز ناسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۶ چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی چو صیقلی غم ها را ز آینه رندیدی چه جامه ها دردادی چه خرقه ها دزدیدی چه گوش ها بگرفتی به عیش دان بکشیدی چه شعله ها برکردی چه دیک ها بپزیدی چه جس ها بگرفتی چه راه ها پرسیدی ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدی گشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستی قلم چرا بشکستی ورق چرا بدریدی چه شاخه ها افشاندی چه میوه ها برچیدی ترش چرا بنشستی چه طالب تهدیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۷ به جان تو ای طایی که سوی ما بازآیی تو هر چه می فرمایی همه شکر می خایی برآ به بام ای خوش خو به بام ما آور رو دو سه قدم نه این سو رضای این مستان جو اگر ملولی بستان قنینه ای از مستان که راحت جانست آن بدار دست از دستان ایا بت جان افزا نه وعده کردی ما را که من بیایم فردا زهی فریب و سودا ایا بت ناموسی لب مرا گر بوسی رها کنی سالوسی جلا کنی طاووسی سری ز روزن درکن وثاق پرشکر کن جهان پر از گوهر کن بیا ز ما باور کن نهال نیکی بنشان درخت گل را بفشان بیا به نزد خویشان دغل مکن با ایشان دو دیده را خوابی ده زمانه را تابی ده به تشنگان آبی ده به غوره دوشابی ده بگیر چنگ و تنتن دل از جدایی برکن بیار باده روشن خمار ما را بشکن از این ملولی بگذر به سوی روزن منگر شراب با یاران خور میان یاران خوشتر ز بیخودی آشفتم به دلبر خود گفتم که با غمت من جفتم به هر سوی که افتم به ضرب دستش بنگر به چشم مستش بنگر به زلف شستش بنگر به هر چه هستش بنگر چو دامن او گیرم عظیم باتوفیرم چو انگبین و شیرم به پیش لطفش میرم مزن نگارا بربط به پیش مشتی خربط مران تو کشتی بی شط بگیر راه اوسط بکار تخم زیبا که سبز گردد فردا که هر چه کاری این جا تو را بروید ده تا اگر تو تخمی کشتی چرا پشیمان گشتی اگر به کوه و دشتی برو که زرین طشتی ملول گشتی ای کش بخسب و رو اندرکش ز عالم پرآتش گریز پنهان خوش خوش ببند از این سو دیده برو ره دزدیده به غیب آرامیده به پر جان پریده نشسته خسبد عاشق که هست صبرش لایق بود خفیف و سابق برای عذرا وامق مگو دگر کوته کن سکوت را همره کن نظر به شاهنشه کن نظاره آن مه کن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۸ تو آسمان منی من زمین به حیرانی که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی زمین خشک لبم من ببار آب کرم زمین ز آب تو باید گل و گلستانی زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته ای ز توست حامله و حمل او تو می دانی ز توست حامله هر ذره ای به سر دگر به درد حامله را مدتی بپیچانی چه هاست در شکم این جهان پیچاپیچ کز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمش عصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی رسول گفت چو اشتر شناس مؤمن را همیشه مست خدا کش کند شتربانی گهیش داغ کند گه نهد علف پیشش گهیش بندد زانو به بند عقلانی گهی گشاید زانوش بهر رقص جعل که تا مهار به درد کند پریشانی چمن نگر که نمی گنجد از طرب در پوست که نقش چند بدو داد باغ روحانی ببین تو قوت تفهیم نفس کلی را که خاک کودن از او شد مصور جانی چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوشست ز آفتاب جلالت که نیستش ثانی از آفتاب قدیمی که از غروب بری است که نور روش نه دلوی بود نه میزانی یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموش که حامله ست صدف ها ز در ربانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۹ ربود عقل و دلم را جمال آن عربی درون غمزه مستش هزار بوالعجبی هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه کنون چو مست و خرابم صلای بی ادبی مسبب سبب این جا در سبب بربست تو آن ببین که سبب می کشد ز بی سببی پریر رفتم سرمست بر سر کویش به خشم گفت چه گم کرده ای چه می طلبی شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرب أتیت أطلب في حیکم مقام أبي جواب داد کجا خفته ای چه می جویی به پیش عقل محمد پلاس بولهبی ز عجز خوردم سوگندها و گرم شدم به ذات پاک خدا و به جان پاک نبی چه جای گرمی و سوگند پیش آن بینا و کیف یصرع صقر بصولة الخرب روان شد اشک ز چشم من و گواهی داد کما یسیل میاه السقا من القرب چه چاره دارم غماز من هم از خانه ست رخم چو سکه زر آب دیده ام سحبی دریغ دلبر جان را به مال میل بدی و یا فریفته گشتی به سیدی چلبی و یا به حیله و مکری ز ره درافتادی و یا که مست شدی او ز باده عنبی دهان به گوش من آرد به گاه نومیدی چه می کند سر و گوش مرا به شهد لبی غلام ساعت نومیدیم که آن ساعت شراب وصل بتابد ز شیشه ای حلبی از آن شراب پرستم که یار می بخشست رخم چو شیشه می کرد و بود رخ ذهبي برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست که خویش عشق بماند نه خویشی نسبی خمش که مفخر آفاق شمس تبریزی بشست نام و نشان مرا به خوش لقبی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۰ خدایگان جمال و خلاصه خوبی به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی بیا بیا که حیات و نجات خلق توی بیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی ز تاب تو برسد سنگ ها به یاقوتی ز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی بیا بیا که جمال و جلال می بخشی بیا بیا که دوای هزار ایوبی بیا بیا تو اگر چه نرفته ای هرگز ولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی به جای جان تو نشین که هزار چون جانی محب و عاشق خود را تو کش که محبوبی اگر نه شاه جهان اوست ای جهان دژم به جان او که بگویی چرا در آشوبی گهی ز رایت سبزش لطیف و سرسبزی ز قلب لشکر هیجاش گاه مقلوبی دمی چو فکرت نقاش نقش ها سازی گهی چو دسته فراش فرش ها روبی چو نقش را تو بروبی خلاصه آن را فرشتگی دهی و پر و بال کروبی خموش آب نگهدار همچو مشک درست ور از شکاف بریزی بدانک معیوبی به شمس مفخر تبریز از آن رسید دلت که چست دلدل دل می نمود مرکوبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۱ به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی عجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی بسی زدی پر و بال و قفس دراشکستی هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی چو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی بدی تو بلبل مستی میانه جغدان رسید بوی گلستان به گل ستان رفتی بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش به عاقبت به خرابات جاودان رفتی پی نشانه دولت چو تیر راست شدی بدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی نشان های کژت داد این جهان چو غول نشان گذاشتی و سوی بی نشان رفتی تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدی کمر چرا طلبی چونک از میان رفتی دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگرد چرا به جان نگری چون به جان جان رفتی دلا چه نادره مرغی که در شکار شکور تو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی که پیش باد خزانی خزان خزان رفتی ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاک به هر طرف بدویدی به ناودان رفتی خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسب که در پناه چنان یار مهربان رفتی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۲ چه باده بود که در دور از بگه دادی که می شکافد دور زمانه از شادی نبود باده به جان تو راست گو که چه بود بهانه راست مکن کژ مگو به استادی چه راست می طلبی ای دل سلیم از او که راست نیست به جز قد او در این وادی تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان چو تیر زه به دهان گیر چون درافتادی ازانک راستی تو غلام آن کژی است اگر تو تیری بهر کمان کژ زادی بیار بار دگر تا ببینم آن چه می است که جان عارف مستی و خصم زهادی نکو ندیدم آن بار سخت تشنه بدم بیار بار دگر چون مطیع و منقادی نمی فریبمت این یک بیار و دیگر بس کی با تو حیله کند حیله را تو بنیادی فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم را ولی مرا مددی ده چو خنب بگشادی چو جمع روزه گشادند خیک را بمبند که عیش را تو عروسی و هم تو دامادی اگر به خوک از آن خیک جرعه ای بدهی به پیش خوک کند شیر چرخ آحادی چو نام باده برم آن توی و آتش تو وگر غریو کنم در میان فریادی چنان نه ای تو که با تو دگر کسی گنجد ولی ز رشک لقب های طرفه بنهادی گهی سبو و گهی جام و گه حلال و حرام همه توی که گهی مهدیی و گه هادی به نور رفعت ماهی به لطف چون گلزار ولی چو سرو و چو سوسن ز هر دو آزادی ولی چو ای همه گویم نداندت اجزا که فرد جزو نداند به غیر افرادی مثل به جزو زنم تا که جزو میل کند چو میل کرد کشانیش تو به آبادی بیار مفخر تبریز شمس تبریزی مثال اصل که اصل وجود و ایجادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۳ ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی ز حسرت و ز فراقت همه بمردندی ز جان خویش اگر بوی تو نیابندی چو استخوان دل و جان را به سگ سپردندی اگر نه پرتو لطفت بر آب می تابید به جای آب همه زهر ناب خوردندی اگر نه جرعه آن می بریختی بر خاک ستارگان ز چه رو گرد خاک گردندی گر آفتاب ازل گرمیی نبخشیدی تموز و جمله نباتان او فسردندی منزهی و درآمیختن عجب صفتی است دریغ پرده اسرار درنوردندی اگر نه پرده بدی ره روان پنهانی ز انبهی همه پاهای ما فشردندی ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودی عقول و جان بشر را بدن شمردندی گر آن بدی که تو اندیشه کرده ای ز زحیر بتان و لاله رخان جمله زار و زردندی چو صورتی نبدی خوب جز تصور تو شراب های مروق ز درد دردندی اگر خمش کنمی راز عشق فهم شدی وگرچه خلق همه هند و ترک و کردندی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۴ منم که کار ندارم به غیر بی کاری دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری فروگذاشته ای شست دل در این دریا نه ماهیی بگرفتی نه دست می داری تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت گلی به دست نداری چه خار می خاری کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست برو برو که گرفتار ریش و دستاری چگونه برقی آخر که کشت می سوزی چگونه ابری آخر که سنگ می باری چو صید دام خودی پس چگونه صیادی چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی خیال یار مرا دیده ای نکو یاری به ذات پاک خدایی که کارساز همه ست چو مست کار امیر منی نکوکاری اگر دو گام پیاده دویدی از پی او تو یک سواره نه ای تو سپاه سالاری بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری به یاد عشق شب تیره را به روز آور چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین برآوریده دو کف در دعا و در زاری اگر بگویم باقی بسوزد این عالم هلا قناعت کردم بس است گفتاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۵ بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی تو همچو شهر خرابی و ما چو معماری به غیر خدمت ما که مشارق شادیست ندید خلق و نبیند ز شادی آثاری هزار صورت جنبان به خواب می بینی چو خواب رفت نبینی ز خلق دیاری ببند چشم خر و برگشای چشم خرد که نفس همچو خر افتاد و حرص افساری ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرین که طبع سرکه فروشست و غوره افشاری بیا به جانب دارالشفای خالق خویش کز آن طبیب ندارد گریز بیماری جهان مثال تن بی سرست بی آن شاه بپیچ گرد چنان سر مثال دستاری اگر سیاه نه ای آینه مده از دست که روح آینه توست و جسم زنگاری کجاست تاجر مسعود مشتری طالع که گرمدار منش باشم و خریداری بیا و فکرت من کن که فکرتت دادم چو لعل می خری از کان من بخر باری به پای جانب آن کس برو که پایت داد بدو نگر به دو دیده که داد دیداری دو کف به شادی او زن که کف ز بحر ویست که نیست شادی او را غمی و تیماری تو بی ز گوش شنو بی زبان بگو با او که نیست گفت زبان بی خلاف و آزاری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۶ خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری فرشته ای کنمت پاک با دو صد پر و بال که در تو هیچ نماند کدورت بشری نمایمت که چگونه ست جان رسته ز تن فشانده دامن خود از غبار جانوری در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند تو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری قضا که تیر حوادث به تو همی انداخت تو را کند به عنایت از آن سپس سپری روان شده ست نسیم از شکرستان وصال که از حلاوت آن گم کند شکر شکری ز بامداد بیاورد جام چون خورشید که جزو جزو من از وی گرفت رقص گری چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهم که تا میان من و تو نماند این دگری بده بده هله ای جان ساقیان جهان کرم کریم نماید قمر کند قمری به آفتاب جلال خدای بی همتا نیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری تمام این تو بگو ای تمام در خوبی که بسته کرد مرا سکر باده سحری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۷ اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری دلت بمیرد و خوی فسردگان گیری گر آفتاب جهانی چو ابر تیره شوی وگر بهار نوی مذهب خزان گیری چو کاسه تا تهیی تو بر آب رقص کنی چو پر شدی به بن حوض و جو مکان گیری خدای داد دو دستت که دامن من گیر بداد عقل که تا راه آسمان گیری که عقل جنس فرشته ست سوی او پوید ببینیش چو به کف آینه نهان گیری بگیر کیسه پرزر باقرضواالله آی قراضه قرض دهی صد هزار کان گیری به غیر خم فلک خم های صدرنگ است به هر خمی که درآیی از او نشان گیری ز شیر چرخ گریزی به برج گاو روی خری شوی به صفت راه کهکشان گیری وگر تو خود سرطانی چو پهلوی شیری یقین ز پهلوی او خوی پهلوان گیری چو آفتاب جهان را پر از حیات کنی چو زین جهان بجهی ملک آن جهان گیری برآ چو آب ز تنور نوح و عالمگیر چرا تنور خبازی که جمله نان گیری خموش باش و همی تاز تا لب دریا چو دم گسسته شوی گر ره دهان گیری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۸ ز بامداد درآورد دلبرم جامی به ناشتاب چشانید خام را خامی نه باده اش ز عصیر و نه جام او ز زجاج نه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی به باد باده مرا داد همچو که بر باد به آب گرم مرا کرد یار اکرامی بسی نمودم سالوس و او مرا می گفت مکن مکن که کم افتد چنین به ایامی طریق ناز گرفتم که نی برو امروز ستیزه کرد و مرا داد چند دشنامی چنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نی کی گوید این نه مگر جاهلی و یا عامی هزار می نکند آنچ کرد دشنامش خراب گشتم نی ننگ ماند و نی نامی چگونه مست نگردی ز لطف آن شاهی که او خراب کند عالمی به پیغامی دلی بیابد تا این سخن تمام کنم خراب کرد دلم را چنان دلارامی سری نهادم بر پای او چو مستان من پدید شد سر مست مرا سرانجامی سر مرا به بر اندرگرفت و خوش بنواخت غریب دلبریی و بدیع انعامی وانگه از سر دقت به حاضران می گفت نه درخورست چنین مرغ با چنین دامی به باغ بلبل مستم صفیر من بشنو مباش در قفسی و کناره بامی فروکشیدم و باقی غزل نخواهم گفت مگر بیابم چون خویش دوزخ آشامی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۹ چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی که عشق سلطنت است و کمال و خودکامی پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان نهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی چگونه باشد عاشق ز مستی آن می که جام نیز ز تیزیش گم کند جامی چه جای خاک که بر کوه جرعه ای برریخت هزار عربده آورد و شورش و خامی تو جام عشق چه دانی چو شیشه دل باشی تو دام عشق چه دانی چو مرغ این دامی ز صاف بحر نگویم اگر کفش بینی مثال زیبق بر هیچ کف نیارامی ملول و تیره شدی مر صفاش را چه گنه نبات را چه جنایت چو سرکه آشامی که خاک بر سر سرکا و مرد سرکه فروش که شهد صاف ننوشد ز تیره ایامی به من نگر که در این بزم کمترین عامم ز بیخودی نشناسم ز خاص تا عامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۰ نهان شدند معانی ز یار بی معنی کجا روم که نروید به پیش من دیوی کی دید خربزه زاری لطیف بی سر خر که من بجستم عمری ندیده ام باری بگو به نفس مصور مکن چنین صورت از این سپس متراش این چنین بت ای مانی اگر نقوش مصور همه از این جنس اند مخواه دیده بینا خنک تن اعمی دو گونه رنج و عذابست جان مجنون را بلای صحبت لولی و فرقت لیلی ورای پرده یکی دیو زشت سر برکرد بگفتمش که توی مرگ و جسک گفت آری بگفتم او را صدق که من ندیدستم ز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداست چه کار دارد قهر خدا در این مأوی به روز حشر که عریان کنند زشتان را رمند جمله زشتان ز زشتی دنیی در این بدم که به ناگاه او مبدل شد مثال صورت حوری به قدرت مولی رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونه کفی ظریف و مبرا ز حیله حنی چنانک خار سیه را بهارگه بینی کند میان سمن زار گلرخی دعوی زهی بدیع خدایی که کرد شب را روز ز دوزخی به درآورد جنت و طوبی کسی که دیده به صنع لطیف او خو داد نترسد ار چه فتد در دهان صد افعی به افعیی بنگر کو هزار افعی خورد شد او عصا و مطیعی به قبضه موسی از آن عصا نشود مر تو را که فرعونی چو مهره دزدی زان رو به افعیی اولی خمش که رنج برای کریم گنج شود برای مؤمن روضه ست نار در عقبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۱ اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی وگر رفیق نسازد چرا تو او نشوی وگر رباب ننالد چراش ادب نکنی وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست عجب توی که هوای چنان عجب نکنی تو آفتاب جهانی چرا سیاه دلی که تا دگر هوس عقده ذنب نکنی مثال زر تو به کوره از آن گرفتاری که تا دگر طمع کیسه ذهب نکنی چو وحدتست عزبخانه یکی گویان تو روح را ز جز حق چرا عزب نکنی تو هیچ مجنون دیدی که با دو لیلی ساخت چرا هوای یکی روی و یک غبب نکنی شب وجود تو را در کمین چنان ماهیست چرا دعا و مناجات نیم شب نکنی اگر چه مست قدیمی و نوشراب نه ای شراب حق نگذارد که تو شغب نکنی شرابم آتش عشقست و خاصه از کف حق حرام باد حیاتت که جان حطب نکنی اگر چه موج سخن می زند ولیک آن به که شرح آن به دل و جان کنی به لب نکنی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۲ اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی وگر شراب نداری چرا خبر نکنی وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی ز آسمان چهارم چرا گذر نکنی از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی وز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی ز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی چو آفتاب جمال قدیم تیغ زند چو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم او چرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی وگر چو ابر تو حامل شدی از آن دریا چرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی ز گلشن رخ تو گلرخان همی جوشند چرا چو حیز و محنث نه ای نظر نکنی نگر به سبزقبایان باغ کآمده اند به سوی شاه قبابخش چون سفر نکنی چو خرقه و شجره داری از بهار حیات چرا سر دل خود جلوه چون شجر نکنی چو اعتبار ندارد جهان بر درویش به بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۳ به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی بجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی کلید حاجت خلقان بدان شده ست دعا که جان جان دعایی و نور آمینی دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی در آن الست و بلی جان بی بدن بودی تو را نمود که آنی چه در غم اینی تو را یکی پر و بالیست آسمان پیما چه در پی خر و اسپی چه در غم زینی بگو بگو تو چه جستی که آنت پیش نرفت بیا بیا که تو سلطان این سلاطینی تو تاج شاه جهان را عزیزتر گهری عروس جان نهان را هزار کابینی چه چنگ درزده ای در جهان و قانونش که از ورای فلک زهره قوانینی به روز جلوه ملایک تو را سجود کنند بنشنوند ز ابلیسیان که تو طینی میان ببستی و کردی به صدق خدمت دین کنند خدمت تو بعد از این که تو دینی ستاره وار به انگشت ها نمودندت چو آفتاب کنون نامشار تعیینی اگر چه درخور نازی نیاز را مگذار برای رشک ز ویسه خوشست رامینی خمش به سوره اقرا بسی عمل کردی ز قشر حرف گذر کن, کنون که والتینی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۴ ز بامداد دلم می پرد به سودایی چو وام دار مرا می کند تقاضایی عجب به خواب چه دیده ست دوش این دل من که هست در سرم امروز شور و صفرایی ولی دلم چه کند چون موکلان قضا همی رسند پیاپی به دل ز بالایی پرست خانه دل از موکل عجمی که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی گریز نیست وگر هست کو مرا پایی جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه روان و رقص کنانیم تا به دریایی اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار قدم قدم بودش در سفر تماشایی چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان خبر ندارد کو را نماند فردایی غلام عشقم کو نقد وقت می جوید نه وعده دارد و نه نسیه ای و نی رایی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۵ شدم به سوی چه آب همچو سقایی برآمد از تک چه یوسفی معلایی سبک به دامن پیراهنش زدم من دست ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی به چاه در نظری کردم از تعجب من چه از ملاحت او گشته بود صحرایی کلیم روح به هر جا رسید میقاتش اگر چه کور بود گشت طور سینایی زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی کسی که زنده شود صد هزار مرده از او عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی هزار گنج گدای چنین عجب کانی هزار سیم نثار لطیف سیمایی جهان چو آینه پرنقش توست اما کو به روی خوب تو بی آینه تماشایی سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو نه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۶ رسید ترکم با چهره های گل وردی بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی بگفتمش که یکی نامه ای به دست صبا بدادمی عجب آورد گفت گستردی بگفتمش که چرا بی گه آمدی ای دوست بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن ز آفتاب درآموختی جوامردی بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را تو چون مرا تبع او کنی زهی سردی بقای من چو بدید و زوال خود خورشید گرفت در طلبم عادت جهان گردی سجود کردم و مستغفرانه نالیدم بدید اشک مرا در فغان و پردردی بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی به عشق گفت من و گفتنم درآوردی بگفتمش گل بی خار و صبح بی شامی که بندگان را با شیر و شهد پروردی ز لطف های توست آنک سرخ می گویند به عرف حیله زر را بدان همه زردی بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش که زرد گفتی زر را به فن و آزردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۷ تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری چگونه رطل گران خوار را به دست آری به جان من به خرابات آی یک لحظه تو نیز آدمیی مردمی و جان داری بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست که پیش از آب و گلست از الست خماری فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار مجاز بود چنین نام ها تو پنداری سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست زیان و سود کم و بیش کار بازاری بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری سری که درد ندارد چراش می بندی چرا نهی تن بی رنج را به بیماری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۸ فرست باده جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بی نشان همی داری بدان نشان که همه شب چو ماه می تابی درون روزن دل ها برای بیداری بدان نشان که دمم داده ای از می که خویش تهی و پر کنمت دم به دم قدح واری بگرد جمع مرا چون قدح چه گردانی چو باده را به گرو برده ای نمی آری از آن میی که اگر بر کلوخ برریزی کلوخ مرده برآرد هزار طراری از آن میی که اگر باغ از او شکوفه کند ز گل گلی بستانی ز خار هم خاری چو بی تو ناله برآرم ز چنگ هجر تو من چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری گره گشای خداوند شمس تبریزی که چشم جادوی او زد گره به سحاری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۹ نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری نگاه دار نظر از رخ دگر یاری وگر به سینه درآید به غیر آن دلبر بگو برو که همی ترسم از جگرخواری هلا مباد که چشمش به چشم تو نگرد درون چشم تو بیند خیال اغیاری به من نگر که مرا یار امتحان ها کرد به حیله برد مرا کشکشان به گلزاری گلی نمود که گل ها ز رشک او می ریخت بتی که جمله بتان پیش او گرفتاری چنین چنین به تعجب سری بجنبانید که نادرست و غریبست درنگر باری چنانک گفت طراریم دزد در پی توست چو من سپس نگریدم ربود دستاری ز آب دیده داوود سبزه ها بررست به عذر آنک به نقشی بکرد نظاری براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشت نظر به سنبله تر یکی ستمکاری حذر ز سنبل ابرو که چشم شه بر توست هلا که می نگرد سوی تو خریداری چو مشتری دو چشم تو حی قیومست به چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری دهی تو کاله فانی بری عوض باقی لطیف مشتریی سودمند بازاری خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی ریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری ولیک مفخر تبریز شمس دین با توست چه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۰ اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری به جان من که نترسی و هیچ غم نخوری اگر دلت به بلا و غمش مشرح نیست یقین بدانک تو در عشق شاه مختصری ز رنج گنج بترس و ز رنج هر کس نی که خشم حق نبود همچو کینه بشری چو غیر گوهر معشوق گوهری دانی تو را گهر نپذیرد ازانک بدگهری وگر چو حامله لرزان شوی به هر بویی ز حاملان امانت بدانک بو نبری پسند خویش رها کن پسند دوست طلب که ماند از شکر آن کس که او کند شکری ز ذوق خویش مگو با کسی که همدل نیست ازانک او دگرست و تو خود کسی دگری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۱ دلا همای وصالی بپر چرا نپری تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری تو دلبری نه دلی لیک بهر حیله و مکر به شکل دل شده ای تا هزار دل ببری دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری روان چرات نیابد چو پر و بال ویی نظر چرات نبیند چو مایه نظری چه زهره دارد توبه که با تو توبه کند خبر کی باشد تا با تو ماندش خبری چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آید که او فنا نشود از مسی به وصف زری کیست دانه مسکین چو نوبهار آید که دانگیش نگردد فنا پی شجری کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار بدل نگردد هیزم به شعله شرری ستاره هاست همه عقل ها و دانش ها تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری کیم بگو من مسکین که با تو من مانم فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری کمال وصف خداوند شمس تبریزی گذشته ست ز اوهام جبری و قدری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۲ به من نگر که به جز من به هر کی درنگری یقین شود که ز عشق خدای بی خبری بدان رخی بنگر کو نمک ز حق دارد بود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری تو را چو عقل پدر بوده ست و تن مادر جمال روی پدر درنگر اگر پسری بدانک پیر سراسر صفات حق باشد وگرچه پیر نماید به صورت بشری به پیش تو چو کفست و به وصف خود دریا به چشم خلق مقیمست و هر دم او سفری هنوز مشکل مانده ست حال پیر تو را هزار آیت کبری در او چه بی هنری رسید صورت روحانیی به مریم دل ز بارگاه منزه ز خشکی و ز تری از آن نفس که در او سر روح پنهان شد بکرد حامله دل را رسول رهگذری ایا دلی که تو حامل شدی از آن خسرو به وقت جنبش آن حمل تا در او نگری چو حمل صورت گیرد ز شمس تبریزی چو دل شوی تو و چون دل به سوی غیب پری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری بیا به دعوت شیرین ما چه می شوری حیات موج زنان گشته اندر این مجلس خدای ناصر و هر سو شراب منصوری به دست طره خوبان به جای دسته گل به زیر پای بنفشه به جای محفوری هزار جام سعادت بنوش ای نومید بگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری هزار گونه زلیخا و یوسفند این جا شراب روح فزای و سماع طنبوری جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف به پیش مؤمن و کافر نهاده کافوری میان بحر عسل بانگ می زند هر جان صلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری فتاده اند به هم عاشقان و معشوقان خراب و مست رهیده ز ناز مستوری قیامت ست همه راز و ماجراها فاش که مرده زنده کند ناله های ناقوری برآر باز سر ای استخوان پوسیده اگر چه سخره ماری و طعمه موری ز مور و مار خریدت امیر کن فیکون بپوش خلعت میری جزای مأموری تو راست کان گهر غصه دکان بگذار ز نور پاک خوری به که نان تنوری شکوفه های شراب خدا شکفت بهل شکوفه ها و خمار شراب انگوری جمال حور به از بردگان بلغاری شراب روح به از آش های بلغوری خیال یار به حمام اشک من آمد نشست مردمک دیده ام به ناطوری دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی چه عار دارد سیاح جان از این عوری درخت شو هله ای دانه ای که پوسیدی توی خلیفه و دستور ما به دستوری کی دیده ست چنین روز با چنان روزی که واخرد همه را از شبی و شب کوری کرم گشاد چو موسی کنون ید بیضا جهان شده ست چو سینا و سینه نوری دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان ها که کدخدای مقیمان بیت معموری مباش بسته مستی خراب باش خراب یقین بدانک خرابیست اصل معموری خراب و مست خدایی در این چمن امروز هزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری به دست ساقی تو خاک می شود زر سرخ چو خاک پای ویی خسروی و فغفوری صلای صحت جان هر کجا که رنجوریست تو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری غلام شعر بدانم که شعر گفته توست که جان جان سرافیل و نفخه صوری سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی است که دیر و دور دهد دست وای از این دوری ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جان اگر غفار نباشد بس است مغفوری کز آن طرف شنوااند بی زبان دل ها نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری بیا که همره موسی شویم تا که طور که کلم الله آمد مخاطبه طوری که دامنم بگرفته ست و می کشد عشقی چنانک گرسنه گیرد کنار کندوری ز دست عشق کی جسته ست تا جهد دل من به قبض عشق بود قبضه قلاجوری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۴ مسلم آمد یار مرا دل افروزی چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست رهیدم از کله و از سر و کله دوزی دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی چو جان جان شده ای ننگ جان و تن چه کشی چو کان زر شده ای حبه ای چه اندوزی به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی شراب لعل رسیده ست نیست انگوری شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی بپر گزاف پر و بال را چه می سوزی خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا توی که دانی پیروزه را ز پیروزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۵ بیا بیا که تو از نادرات ایامی برادری پدری مادری دلارامی به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد گزاف نیست برادر چنین نکونامی تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت قبول می کنیش با کژی و با خامی همی زیم به ستیزه و این هم از گولی ست که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا اگر به نقش درآیی عجب گل اندامی گهی فراق نمایی و چاره آموزی گهی رسول فرستی و جان پیغامی درون روزن دل چون فتاد شعله شمع بداند این دل شب رو که بر سر بامی مرادم آنکه شود سایه و آفتاب یکی که تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی محال جوی و محالم بدین گناه مرا قبول می نکند هیچ عالم و عامی تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی برو برو که مرید عقول و احلامی اگر ز خسرو جان ها حلاوتی یابی محال هر دو جهان را چو من درآشامی ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۶ بلندتر شده ست آفتاب انسانی زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی تو طلسم دلبری یی یا تو گنج جانانی زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت که نامه همه را نانبشته می خوانی برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان را چو جان نماند بر جاش عشق بنشانی دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو را تو ترجمان بگ سر زبان مرغانی چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغی که آفت نظر جان صد سلیمانی درید چارق ایمان و کفر در طلبت هزارساله از آن سوی کفر و ایمانی به هر سحر که درخشی خروس جان گوید بیا که جان و جهانی برو که سلطانی چو روح من بفزوده ست شمس تبریزی به سوی او برم از باغ روح ریحانی