Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۴ تو جان مایی ماه سمایی فارغ ز جمله اندیشهایی جویی ز فکرت داروی علت فکرست اصل علت فزایی فکرت برون کن حیرت فزون کن نی مرد فکری مرد صفایی فکرت درین ره شد ژاژ خایی مجنون شو ای جان عاقل چرایی بد نام مجنون رست از کشاکش باهوش کرمی مست اژدهایی کرم بریشم اندیشه دارد زیرا که جوید صنعت نمایی صنعت نماید چیزی بزاید از خود برآید زان خیره رایی صنعت رها کن صانع بس استت شاهد همو بس کم ده گوایی او نیستها را دادست هستی او قلبها را بخشد روایی داد او فلک را دوران دایم نامد زیانش بی دست و پایی خامش برآن باش که پر نگویی هرچند با خود بر می نیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۵ با چرخ گردان تیره هوایی دارد همیشه قصد جدایی هذا محمد قتلی تغمد انا معود حمد الجفایی هذا حبیبی هذا طبیبی هذا ادیبی هذا دوایی هذا مرادی هذا فؤادی هذا عمادی هذا لوایی پر کن سبویی بی گفت و گویی باهای و هویی گر یار مایی هان ای صفورا بشکن سبو را مفکن عمو را در بی نوایی گر شد سبویی داریم جویی در شهره کویی تو گر سقایی این عیش باقی نبود گزافی بی پر نپرد مرغ هوایی بنمای جان را قولنجیان را تنهاروی کن رسم همایی از بهر حس شان جسم نجس شان ز ایشان چه خیزد گند گدایی زین رز برون بر گنده بغل را پهلوی نعنع کن گندنایی بسیار کوشی تا دل بپوشی هر جزوت این جا بدهد گوایی ننوشته خواند ناگفته داند تو سخت رویی بس بی حیایی چون نیست رختت چون نیست بختت ز آن روی سختت ناید کیایی جنس سگانی وغ وغ کنانی می گرد در کو در خانه نایی در خانه بلبل داریم صلصل کز سگ نیاید زیبانوایی نک بلبل حر نک بلبله پر برخیز سنقر تا چند پایی عمری چو نوحی یاری چو روحی گاهی غدایی گاهی عشایی نوشیست و می نوش وز گفت خاموش وین طبل کم زن بس ای مرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۶ خواهی ز جنون بویی ببری ز اندیشه و غم می باش بری تا تنگ دلی از بهر قبا جانت نکند زرین کمری کی عشق تو را محرم شمرد تا همچو خسان زر می شمری فوق همه ای چون نور شوی تا نور نه ای در زیر دری هیزم بود آن چوبی که نسوخت چون سوخته شد باشد شرری وانگه شررش وا اصل رود همچون شرر جان بشری سرمه بود آن کز چشم جداست در چشم رود گردد نظری یک قطره بود در ابر گران در بحر فتد یابد گهری خار سیهی بد سوختنی گردش گل تر باد سحری یک لقمه نان چون کوفته شد جان گشت و کند نان جانوری خون گشت غذا در پیشه وری آن لقمه کند هم پیشه وری گر زانک بلا کوبد دل تو از عین بلانوشی بچری ور زانک اجل کوبد سر تو دانی پس از آن که جمله سری در بیضه تن مرغ عجبی در بیضه دری ز آن می نپری گر بیضه تن سوراخ شود هم پر بزنی هم جان ببری سودای سفر از ذکر بود از ذکر شود مردم سفری تو در حضری وین وهم سفر پنداشت توست از بی هنری یا رب برهان زین وهم کژش تو وهم نهی در دیو و پری چون در حضری بربند دهان در ذکر مرو چون در حضری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۷ سلطان منی سلطان منی و اندر دل و جان ایمان منی در من بدمی من زنده شوم یک جان چه بود صد جان منی نان بی تو مرا زهرست نه نان هم آب منی هم نان منی زهر از تو مرا پازهر شود قند و شکر ارزان منی باغ و چمن و فردوس منی سرو و سمن خندان منی هم شاه منی هم ماه منی هم لعل منی هم کان منی خاموش شدم شرحش تو بگو زیرا به سخن برهان منی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۸ آن به که مرا تمکین نکنی تا همچو خودم گرگین نکنی بر روی منه تو دست مرا تا مست مرا غمگین نکنی تو رنگرزی تو نیل پزی هان کینه را زنگین نکنی ای خواجه بهل فتراک مرا تا خنگ مرا بی زین نکنی از دور ترک زانو بزنی زانوی مرا بالین نکنی تو هرچه کنی داعی توم هرچند که تو آمین نکنی دل را بروم ملک تو کنم تا تو دل خود پرکین نکنی رخساره کنم وقف قدمت تا تو رخ خود پرچین نکنی خاموش کنم طبلک نزنم تا از دل و جان تحسین نکنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۹ صنما خرگه توم که بسازی و برکنی قلمی ام به دست تو که تراشی و بشکنی منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی و گهی بر فراز کوه برآری و برزنی منم آن ذره هوا که در این نور روزنم سوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مرا دو جهان بی تو آفتاب کجا یافت روشنی همگی پوستم هله تو مرا مغز نغز گیر همه خشک اند مغزها چو نبخشی تو روغنی اگرم شاه و بی توام چه دروغست ما و من و گرم خاک و با توام چه لطیفست آن منی به تو نالم تو گوییم که تو را دور کرده ام که ببینم در این هوا که تو ذره چه می کنی به یکی ذره آفتاب چرا مشورت کند تو بکش هم تو زنده کن بکن ای دوست گردنی تو چه می داده ای به دل که چپ و راست می فتد و گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۰ صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری قمرا می رسد تو را که به خورشید بنگری همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد چو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری چو سحر پرده می درد تو پس پرده می روی چو به شب پرده می کشد تو به شب پرده می دری صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام ده که نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهی سر شاهان این جهان همه پایست و تو سری چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفت چه عجب گر تو روشنی که از او آب می خوری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۱ ای خجل از تو شکر و آزادی لایق آن وصال کو شادی عشق را بین که صد دهان بگشاد چون تو چشمان عشق بگشادی ای دلا گرد حوض می گشتی دیدی آخر که هم درافتادی ز آب و آتش چو باد بگذشتی ای دل ار آتشی و ار بادی دل و عشق اند هر دو شاگردش خورد شاگرد را به استادی اولا هر چه خاک و خاکی بود پیش جاروب باد بنهادی تا همه باد گشت آبستن تا از آن باد عالمی زادی زاده باد خورد مادر را همچو آتش ز تاب بیدادی کرمکی در درخت پیدا شد تا بخوردش ز اصل و بنیادی عشق آن کرم بود در تحقیق در دل صد جنید بغدادی نی جنیدی گذاشت و نی بغداد عشق خونی به زخم جلادی چون خلیفه بکوفت طبل بقا کرد خالق اساس ایجادی یک وجودی بزرگ ظاهر شد همه شادی و عشرت و رادی شمس تبریز چهره ای بنما تا نمایم سخن بعبادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۲ حکم نو کن که شاه دورانی سکه تازه زن که سلطانی حکم مطلق تو راست در عالم حاکمان قالب اند و تو جانی آن چه شاهان به خواب می جستند چون مسلم شدت به آسانی همه مرغان چو دانه چین تواند تو همایی میان مرغانی بر سر آمد رواق دولت تو ز آن که تو صاف صاف انسانی برتر آید ز جان ملک و ملک گر دهی دل به روح حیوانی شرط ها را ز عاشقان برگیر که تو احوال شان همی دانی دام ها را ز راه شان بردار خواه تقدیر و خواه شیطانی تا شوم سرخ رو در این دعوی که تو چون حق لطیف فرمانی شمس تبریز رحمت صرفی ز آن که سر صفات رحمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۳ مستی و عاشقانه می گویی تو غریبی و یا از این کویی پیش آن چشم های جادوی تو چون نباشد حرام جادویی پیش رویت چو قرص مه خجلست به چه رو کرد زهره بی رویی عاشقان را چه سود دارد پند سیل شان برد رو چه می جویی تو چه دانی ز خوبی بت ما ما از آن سو و تو از این سویی ما ز دستان او ز دست شدیم دست از ما چرا نمی شویی رو به میدان عشق سجده کنان پیش چوگان عشق چون گویی پیش آن چشم های ترکانه بنده ای و کمینه هندویی به ستیزه در این حرم ای صبر گاه لاله و گاه لولویی آفتابا نه حد تو پیداست که نه در خانه ترازویی هله ای ماه خویش را بشناس نی به وقت محاق چون مویی هله ای زهره زیر چادر رو رو نداری وقیحه بانویی تو بیا ای کمال صورت عشق نور ذات حقی و یا اویی اندر این ره نماند پای مرا زانوم را نماند زانویی همچو کشتی روم به پهلو من ای دل من هزارپهلویی مست و بی خویش می روی چپ و راست سوی بی چپ و راست می پویی نی چپست و نه راست در جانست بو ز جان یابی ار بینبویی ز آن شکر روی اگر بگردانی گر نباتی بدان که بدخویی ور تو دیوی و رو بدو آری الله الله چه ماه ده تویی دلم از جا رود چو گویم او همه اوها غلام این اویی هین ز خوهای او یکی بشنو گاه شیری کند گه آهویی هین خمش که ار دیده کف نکند نکند سیب و نار آلویی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۴ بحر ما را کنار بایستی وین سفر را قرار بایستی شیر بیشه میان زنجیرست شیر در مرغزار بایستی ماهیان می طپند اندر ریگ راه در جویبار بایستی بلبل مست سخت مخمورست گلشن و سبزه زار بایستی دیده ها از غبار خسته شده ست دیده اعتبار بایستی همه گل خواره اند این طفلان مشفقی دایه وار بایستی ره به آب حیات می نبرند خضر را آبخوار بایستی دل پشیمان شده ست ز آنچ گذشت دل امسال پار بایستی اندر این شهر قحط خورشیدست سایه شهریار بایستی شهر سرگین پرست پر گشته ست مشک نافه تتار بایستی مشک از پشک کس نمی داند مشک را انتشار بایستی دولت کودکانه می جویند دولت بی عثار بایستی مرگ تا در پی ست روز شبست شب ما را نهار بایستی چون بمیری بمیرد این هنرت زین هنرهات عار بایستی چنگ در ما زده ست این کمپیر چنگ او تار تار بایستی طالب کار و بار بسیارند طالب کردگار بایستی دم معدود اندکی مانده ست نفسی بی شمار بایستی نفس ایزدی ز سوی یمن بر خلایق نثار بایستی مرگ دیگی برای ما پخته ست آن خورش را گوار بایستی یاد مردن چو دافع مرگست هر دمی یادگار بایستی هر دمی صد جنازه می گذرد دیده ها سوگوار بایستی ملک ها ماند و مالکان مردند ملکتی پایدار بایستی عقل بسته شد و هوا مختار عقل را اختیار بایستی هوش ها چون مگس در آن دوغست هوش را هوشیار بایستی زین چنین دوغ زشت گندیده این مگس را حذار بایستی معده پردوغ و گوش پر ز دروغ همت الفرار بایستی گوش ها بسته است لب بربند از خرد گوشوار بایستی از کنایات شمس تبریزی شرح معنی گذار بایستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۵ آوخ آوخ چو من وفاداری در تمنای چون تو خون خواری آوخ آوخ طبیب خون ریزی بر سر زار زار بیماری آن جفاها که کرده ای با من نکند هیچ یار با یاری گفتمش قصد خون من داری بی خطا و گناه گفت آری عشق جز بی گناه می نکشد نکشد عشق او گنه کاری هر زمان گلشنی همی سوزم تو چه باشی به پیش من خاری بشکستم هزار چنگ طرب تو چه باشی به چنگ من تاری شهرها از سپاه من ویران تو چه باشی شکسته دیواری گفتمش از کمینه بازی تو جان نبرده ست هیچ عیاری ای ز هر تار موی طره تو سرنگون سار بسته طراری گر ببازم وگر نه زین شه رخ ماتم و مات مات من باری آن که نخرید و آن که او بخرید شد پشیمان غریب بازاری و آن که بخرید گوید آن همه را کاش من بودمی خریداری و آن که نخرید دست می خاید ناامید و فتاده و خواری فرع بگرفته اصل افکنده جان بداده گرفته مرداری پا بریده به عشق نعلینی سر بداده به عشق دستاری با چنین مشتری کند صرفه از چنین باده مانده هشیاری خر علف زار تن گزید و بماند خر مردار در علف زاری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۶ ای دلزار محنت و بلا داری بر خدا اعتمادها داری اینچنین حضرتی و تو نومید مکن ای دل اگر خدا داری رخت اندیشه می کشی هرجا بنگر آخر جز او کرا داری لطفهایی که کرد چندین گاه یاد آور اگر وفاداری چشم سر داد و چشم سر ایزد چشم جای دگر چرا داری عمر ضایع مکن که عمر گذشت زرگری کن که کیمیا داری هر سحر مر ترا ندا آید سو ما آ که داغ ما داری پیش ازین تن تو جان پاک بدی چند خود را ازان جدا داری جان پاکی میان خاک سیاه من نگویم تو خود روا داری خویشتن را تو از قبا بشناس که ازین آب و گل قبا داری می روی هر شب از قبا بیرون که جز این دست دست و پا داری بس بود این قدر بدان گفتم که درین کوچه آشنا داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۷ ساقیا ساقیا روا داری که رود روز ما به هشیاری گر بریزی تو نقل ها در پیش عقل ها را ز پیش برداری عوض باده نکته می گویی تا بری وقت ما به طراری درد دل را اگر نمی بینی بشنو از چنگ ناله و زاری ناله نای و چنگ حال دلست حال دل را تو بین که دلداری دست بر حرف بی دلی چه نهی حرف را در میان چه می آری طوق گردن توی و حلقه گوش گردن و گوش را چه می خاری گفته را دانه های دام مساز که ز گفته ست این گرفتاری گه کلیدست گفت و گه قفلست گاه از او روشنیم و گه تاری گفت بادست گر در او بوییست هدیه تو بود که گلزاری گفت جامست گر بر او نوریست از رخ تو بود که انواری مشک بربند کوزه ها پر شد مشک هم می درد ز بسیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۸ تا شدستی امیر چوگانی ما شدستیم گوی میدانی ما در این دور مست و بی خبریم سر این دور را تو می دانی چون به دور و تسلسل انجامد نکته ابتر بود به ربانی لیک دور و تسلسل اندر عشق شرط هر حجتست و برهانی گوش موشان خانه کی شنود نعره بلبل گلستانی چشم پیران کور کی بیند شیوه شاهدان روحانی هر کی کورست عشق می سازد بهر او سرمه سپاهانی هر کی پیرست هم جوان گردد چون دهد عشق آب حیوانی جمله یاران ز عشق زنده شدند تو چنین مانده ای چه می مانی خرسواری پیاده شو از خر خر به میدان نباشد ارزانی خرسواره چرا شدی شاها خسروی وز نژاد سلطانی لایق پشت خر نباشی تو تو معود به پشت اسپانی در جنود مجنده بودی ای که اکنون تو روح انسانی گفتنی ها بگفتمی ای جان گر نترسیدمی ز ویرانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۹ مستم از باده های پنهانی وز دف و چنگ و نای پنهانی مر چنین دلربای پنهان را واجب آمد وفای پنهانی می زند سال ها در این مستی روح من های های پنهانی گفتم ای دل کجایی آخر تو گفت در برج های پنهانی بر چپم آفتاب و مه بر راست آن مه خوش لقای پنهانی مشتری درفروخت آن مه را دادمش من بهای پنهانی ظلمتم کی بقا کند که بر او تابد از کبریای پنهانی آتشم چون بمرد دودم چیست آیتی از بلای پنهانی ز آن بلا جان های ما مرهاد تا برد تحفه های پنهانی شمس تبریز شوربایی پخت صوفیان الصلای پنهانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۰ من مرید توم مراد توی من غلامم چو کیقباد توی دل مرید تو و تو را خواهد کاین در بسته را گشاد توی خاک پای توام ولی امروز گردم اندر هوا که باد توی زهد من می جهاد من ساغر چو مرا زهد و اجتهاد توی گرچه من بدنهاد و بدگهرم شاکرم چون در این نهاد توی ور نهادی که تو کنی برداشت خوش بود چون همه مراد توی زهر باده شود چو جام توی ظلم احسان شود چو داد توی بس کنم ذکر تو نگویم بیش ذکر هر ذکر و یاد یاد توی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۱ چند اندر میان غوغایی خوی کن پاره پاره تنهایی خلوتی را لطیف سوداییست رو بپرسش که در چه سودایی خلوت آن است در پناه کسی خوش بخسپی و خوش بیاسایی زیر سایه درخت بخت آور زود منزل کنی فرود آیی ور تو خواهی که بخت بگشاید زیر هر سایه رخت نگشایی سوی انبان ما و من نروی گرچه او گویدت که از مایی رو به خود آر هر کجا باشی روسیاه ست مرد هرجایی خود تو چیست بیخودی زان کس که از او در چنین تماشایی چون رسیدی به شه صلاح الدین گر فسادی سوی صلاح آیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۲ گرچه تو نیم شب رسیدستی صبح عشاق را کلیدستی ناپدیدی چو جان در این عالم در جهان دلم پدیدستی همه شب جان تو را شود قربان ز آن که تو بامداد عیدستی ز آدمی چون پری رمیدم من تا ز من ای پری رمیدستی در مزیدم چو دولت منصور چون مرا تو ابایزیدستی ای بسا نازکان و خامان را چون من سوخته پزیدستی شمس تبریز سرمه دیگر در دو دیده خرد کشیدستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۳ ز اول بامداد سر مستی ورنه دستار کژ چرا بستی به خدا دوش تا سحر همه شب باده بی صرفه صرف خوردستی در رخ و رنگ و چشم تو پیداست که ازان بازی و ازان دستی نانچ خوردی بده به مخموران ای ولی نعمت همه هستی شیر امروز در شکار آمد لرزه در که فتاد در پستی بدویدن ازو نخواهی رست سر بند عاشقانه و رستی تا که پیوسته در امان باشی چون بدار الامانش پیوستی شصت فرسنگ از سخن بگریز که ز دام سخن درین شستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۴ ز اول بامداد سرمستی ور نه دستار کژ چرا بستی سخت مستست چشم تو امروز دوش گویی که صرف خوردستی جان مایی و شمع مجلس ما السلام علیک خوش هستی باده خوردی و بر فلک رفتی مست گشتی و بند بشکستی صورت عقل جمله دلتنگیست صورت عشق نیست جز مستی مست گشتی و شیرگیر شدی بر سر شیر مست بنشستی باده کهنه پیر راه تو بود رو که از چرخ پیر وارستی ساقی انصاف حق به دست توست که جز آن شراب نپرستی عقل ما برده ای ولیک این بار آن چنان بر که بازنفرستی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۵ در غم یار یار بایستی یا غمم را کنار بایستی به یکی غم چو جان نخواهم داد یک چه باشد هزار بایستی دشمن شادکام بسیارند دوستی غمگسار بایستی در فراقند زین سفر یاران این سفر را قرار بایستی تا بدانستیی ز دشمن و دوست زندگانی دوبار بایستی شیر بیشه میان زنجیرست شیر در مرغزار بایستی ماهیان می طپند اندر ریگ چشمه یا جویبار بایستی بلبل مست سخت مخمورست گلشن و سبزه زار بایستی دیده را عبرت نیست زین پرده دیده اعتبار بایستی همه گل خواره اند این طفلان مشفقی دایه وار بایستی ره بر آب حیات می نبرند خضری آبخوار بایستی دل پشیمان شده ست زانچ گذشت دل امسال پار بایستی اندر این شهر قحط خورشیدست سایه شهریار بایستی شهر سرگین پرست پر گشته ست مشک نافه تتار بایستی مشک از پشک کس نمی داند مشک را انتشار بایستی دولت کودکانه می جویند دولتی بی عثار بایستی چون بمیری بمیرد این هنرت زین هنرهات عار بایستی طالب کار و بار بسیارند طالب کردگار بایستی مرگ تا در پی است روز شبست شب ما را نهار بایستی دم معدود اندکی ماندست نفسی بی شمار بایستی نفس ایزدی ز سوی یمن بر خلایق نثار بایستی ملک ها ماند و مالکان مردند ملکت پایدار بایستی عقل بسته شد و هوا مختار عقل را اختیار بایستی هوش ها چون مگس در آن دوغست هوش ها هوشیار بایستی زین چنین دوغ زشت گندیده پوز دل را حذار بایستی معده پردوغ و گوش پر ز دروغ همت الفرار بایستی گوش ها بسته است لب بربند از خرد گوشوار بایستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۶ در غم یار یار بایستی یا غمم را کنار بایستی زانچ کردم کنون پشیمانم دل امسال پار بایستی دل من شیر بیشه را ماند شیر در مرغزار بایستی تا بدانستیی ز دشمن و دوست زندگانی دو بار بایستی دشمن عیب جوی بسیارست دوستی غمگسار بایستی ماهی جان ما که پیچانست بر لب جویبار بایستی چون رضای دل تو در غم ماست یک چه باشد هزار بایستی یار لاحول گوی را چه کنم یار شیرین عذار بایستی خوک دنیاست صید این خامان آهوی جان شکار بایستی همره بی وفا همی لنگد همره راهوار بایستی صد هزاران سخن نهان دارم گوش را گوشوار بایستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۷ آنکه چون ابر خواند کف ترا کرد بیداد بر خردمندی او همی گرید و همی بخشد تو همی بخشی و همی خندی همچو یوسف گناه تو خوبیست جرم تو دانش است و خرسندی او چو سرکه ست و می کند ترشی دوست قندست و می کند قندی چشم مریخ دارد آن دشمن تو چو مه دست زهره می بندی ای دل اندر اصول وصل گریز که بسی در فراق جان کندی قطره باز رو سوی دریا بنگر تا به پیش او چندی قوت یاقوت گیر از خورشید تا در اخلاق او به پیوندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۸ رو مسلم تراست بی کاری چونک اندر عنایت یاری نقش را کار نیست پیش قلم آن قلم را چه حاجت از یاری همچو بت باش پیش آن بتگر که همه نقش و رنگ ازو داری گر بپرسد چه صورتت باید گو همان صورتی که بنگاری گر مرا تن کنی تو جان منی ور مرا دل کنی تو دلداری لطف گل خار را تو می بخشی چه کند شاخ خار جز خاری باده ده باده خواهمان کردی که حرامست با تو هشیاری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۹ زندگانی مجلس سامی باد در سروری و خودکامی نام تو زنده باد کز نامت یافتند اصفیا نکونامی می رسانم سلام و خدمت ها که رهی را ولی انعامی چه دهم شرح اشتیاق که خود ماهیم من تو بحر اکرامی ماهی تشنه چون بود بی آب ای که جان را تو دانه و دامی سبب این تحیت آن بودست که تو کار مرا سرانجامی حاصل خدمت از شکرریزت دارد اومید شربت آشامی ز آن کرم ها که کرده ای با خلق خاص آسوده است و هم عامی بکشش در حمایتت کامروز توی اهل زمانه را حامی تا که در ظل تو بیارامد که تو جان را پناه و آرامی که شوم من غریق منت تو کابتدا کردی و در اتمامی باد جاوید بر مسلمانان سایه ات کآفتاب اسلامی این سو ار کار و خدمتی باشد تا که خدمت نمای و رامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۰ جان جانی و جان صد جانی می زنی نعره های پنهانی هر کی کر نیست بشنود وصفت نعل معکوس و خفیه می رانی غیر احمق به فهم این نرسد عارت آید از این لت انبانی سد پیش و پس تو این عارست که سرافراز و قطب خلقانی چون گریزی از این فزون گردد کای فلان فارغست زین فانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۱ خامشی ناطقی مگر جانی می زنی نعره های پنهانی تو چو باغی و صورتت برگی باغ چه صد هزار چندانی بی تو باغ حیات زندانیست هست مردن خلاص زندانی چون تو بحری و صورتت ابرست فیض دل قطره های مرجانی ای یکی گو شده یکی گویان پیش حکمت که شاه چوگانی تا یکی گو نشد اگرچه زرست گرچه نیکوست نیست میدانی پهلوی اعتراض را بتراش گر تو چون گوی چست و گردانی پهلوی اعتراض در ابلیس گشت مردود رد ربانی پس به خراط خویش را بسپار تا یکی گو شوی اگر آنی مانعست اعتراض ابلیسی از یکی گویی و یکی دانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۲ ای که مستک شدی و می گویی تو غریبی و یا از این کویی مست و بی خویش می روی چپ و راست بی چپ و راست را همی جویی نی چپست و نه راست در جانست آن که جان خسته از پی اویی ز آن شکر روی اگر بگردانی اگر نباتی بدانک بدخویی ور تو دیوی و رو بدو آری الله الله چه خوب مه رویی دلم از جا رود چو گویم او می برد جان و دل زهی اویی هین ز خوهای او یکی بشنو گاه شیری کند گه آهویی در ره او نماند پای مرا زانوام را نماند زانویی جز به چوگان او مغلطان سر گر به میدان او یکی گویی هین خمش کن حدیث باز مپیچ آسمان وار اگر یکی تویی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۳ عشق در کفر کرد اظهاری بست ایمان ز ترس زناری بانگ زنهار از جهان برخاست هیچ کس را نداد زنهاری هیچ کنجی نبود بی خصمی هیچ گنجی نبود بی ماری نی که یوسف خزید در چاهی نه محمد گریخت در غاری پای ذاالنون کشید در زنجیر سر منصور رفت بر داری جز به کنج عدم نیاسایی در عدم درگریز یک باری جهت خرقه ای چنین زخمی این چنین درد سر ز دستاری کفن از خلعت و قبا خوشتر گور از این شهر به به بسیاری کی بود کز وجود باز رهم در عدم در پرم چو طیاری کی بود کز قفس برون پرد مرغ جانم به سوی گلزاری بچشد او غریب چاشت خوری بگشاید عجیب منقاری چون دل و چشم معده نور خورد ز آن که اصل غذا بد انواری بل هم احیاء عند ربهم بخورد یرزقون در اسراری آهوی مشک ناف من برهد ناگه از دام چرخ مکاری جان بر جان های پاک رود در جهانی که نیست پیکاری مشت گندم که اندر این دامست هست آن را مدد ز انباری باغ دنیا که تازه می گردد آخر آبش بود ز جوباری خاکیان را کی هوش می بخشد پادشاهی قدیم و جباری گر نکردی نثار دانش و هوش کی بدی در زمانه هشیاری خاک خفته نداشت بیداری شاه کردش ز لطف بیداری خون و سرگین نداشت زیبایی پرده اش داد حسن ستاری جانب خرمن کرم بگریز هین قناعت مکن به ایثاری جامه از اطلسی بساز که هست بر سر عقل از او کله واری این کله را بده سری بستان کان سرت دارد از کله عاری ای دل من به برج شمس گریز زو قناعت مکن به دیداری شمس تبریز کز شعاع ویست شمس همراه چرخ دواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۴ مست و خوشی باده کجا خورده ای این مه نو چیست که آورده ای ساغر شاهانه گرفتی به کف گلشکر نادره پرورده ای پرده ناموس که خواهی درید کآفت عقل و ادب و پرده ای می شکفد از نظرت باغ دل ای که بهار دل افسرده ای آتش در ملک سلیمان زدی ای که تو موری بنیازرده ای در سفر ای شاه سبک روح من زیر قدم چشم و دل اسپرده ای دارد خوبی و کشی بی شمار روی کسی کش بک اشمرده ای بنده کن هر دل آزاده ای زنده کن هر بدن مرده ای می کندت لابه و دریوزه جان جان ببر آنجا که دلم برده ای جان دو صد قرن در انگشت تست چونت بگویم که توده مرده ای بس کن تا مطرب و ساقی شود آنکه می از باغ وی افشرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۵ جان و جهان دوش کجا بوده ای نی غلطم در دل ما بوده ای دوش ز هجر تو جفا دیده ام ای که تو سلطان وفا بوده ای آه که من دوش چه سان بوده ام آه که تو دوش کرا بوده ای رشک برم کاش قبا بودمی چونک در آغوش قبا بوده ای زهره ندارم که بگویم ترا بی من بیچاره چرا بوده ای یار سبک روح به وقت گریز تیزتر از باد صبا بوده ای بی تو مرا رنج و بلا بند کرد باش که تو بند بلا بوده ای رنگ رخ خوب تو آخر گواست در حرم لطف خدا بوده ای رنگ تو داری که ز رنگ جهان پاکی و همرنگ بقا بوده ای آینه ای رنگ تو عکس کسیست تو ز همه رنگ جدا بوده ای

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۶ ای دل سرمست کجا می پری بزم تو کو باده کجا می خوری مایه هر نقش و ترا نقش نی دایه هر جان و تو از جان بری صد مثل و نام و لقب گفتمت برتری از نام ولقب برتری چونک ترا در دو جهان خانه نیست هر نفسی رخت کجا می بری نقد ترا بردم من پیش عقل گفتم قیمت کنش ای جوهری صیر فی نقد معانی توی سرمه کش دیده هر ناظری گفت چه دانم ببرش پیش عشق عشق بود نقد ترا مشتری چون به سر کوچه عشق آمدیم دل بشد و من بشدم بر سری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۷ از مه من مست دو صد مشتری غمزه او سحر دو صد سامری هر نفسی شعله زند دین از او سوز نهد در جگر کافری آتش دل بر شده تا آسمان وز تف او گشته افق احمری دوش جمال تو همی شد شتاب در کف او مشعله آذری گفتم هین قصد کی داری بگو شیر خدا حمله کجا می بری ای تو سلیمان به سپاه و لوا خاتم تو افسر دیو و پری جان و روان سخت روان می روی سوی من کشته دمی ننگری نعره مستان میت نشنوی هیچ کسی را به کسی نشمری تیز همی کرد خیالش نظر محو شدم در تف آن ناظری نیست شدم نیست از آن شور نیست رفت ز من مهتری و کهتری مفخر تبریز شهم شمس دین شرح دهد حال من ار منکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۸ یا ملک المغرب والمشرقی مثلک فی العالم لم یخلقی باده ده ای ساقی هر متقی باده شاهنشهی راوقی جان سخن بخش که از تف او گردد هر گنگ خرف منطقی بر در حیرت بکش اندیشه را حاکم ارواح و شه مطلقی جنت حسنت جو تجلی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی چون بگریزی نرسد در تو کس ور بگریزیم ز تو سابقی ظلمت و نور از تو تحیر درند تا تو حقی یا که تو نور حقی گشت شب و روز کنون غرق نور نیست مهت مغربی و مشرقی لابه کنی باده دهی رایگان ساقی دریا صفت مشفقی مرده همی باید و قلب سلیم زیرکی از خواجه بود احمقی فکرت اگر راحت جانها بدی باده نجستی خرد و موسقی فرد چرایی تو ز من گر منی از چه تو عذرایی اگر وامقی غنچه صفت چشم ببستی ز گل رو بهمان خار کشی لایقی خار کشانند همه گر شهند جز تو که بر گلشن جان عاشقی خامش باش و بنگر فتح باب چند پی هر سخن مغلقی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۹ گر نه شکار غم دلدارمی گردن شیر فلک افشارمی دست مرا بست وگر نی کنون من سر تو بهتر ازین خارمی گر نبدی رشک رخ چون گلش بلبل هر گلشن و گلزارمی گر گل او در نگشادی چرا خار صفت بر سر دیوارمی نیست یکی کار که او آن نکرد ورنه چرا کاهل و بی کارمی عشق طبیبست که رنجور جوست ورنه چرا خسته و بیمارمی کشت خلیل از پی او چار مرغ کاش به قربانیش آن چارمی تا پی خوردن به شکر خوردنش طوطی با صد سر و منقارمی وز جهت قوت دگر طوطیان چون لب او جمله شکر کارمی گر نه دلی داد چو دریا مرا چون دگران تند و جگر خوارمی در سر من عشق بپیچید سخت ورنه چرا بی دل و دستارمی بر لب من دوش ببوسید یار ورنه چرا با مزه گفتارمی بر خط من نقطه دولت نهاد ورنه چه گردنده چو پرگارمی گر نه امی پست که دیدی مرا ورنه امی مست بهنجارمی چونک ز مستی کژ و مژ می روم کاش که من بر ره هموارمی یا مثل لاله رخان خوشش معتزلی بر سر کهسارمی بس که گرین بانگ دهل نیستی همچو خیالات در اسرارمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۰ ای که تو از عالم ما می روی خوش ز زمین سوی سما می روی ای قفس اشکسته و جسته ز بند پر بگشادی به کجا می روی سر ز کفن بر زن و ما را بگو که ز وطن خویش چرا می روی نی غلطم عاریه بود این وطن سوی وطنگاه بقا می روی چون ز قضا دعوت و فرمان رسید در پی سرهنگ قضا می روی یا که ز جنات نسیمی رسید در پی رضوان رضا می روی یا ز تجلی جلال قدیم مضطرب و بی سر و پا می روی یا ز شعاعات جمال خدا مست ملاقات لقا می روی یا ز بن خم جهان همچو درد صاف شدی سوی علا می روی یا به صفاتی که خموشان کنند خامش و مخفی و خفا می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۱ خشم مرو خواجه پشیمان شوی جمع نشین ورنه پریشان شوی طیره مشو خیره مرو زین چمن ورنه چو جغدان سوی ویران شوی گر بگریزی ز خراجات شهر بارکش غول بیابان شوی گر تو ز خورشید حمل سر کشی بفسری و برف زمستان شوی روی به جنگ آر و به صف شیروار ورنه چو گربه تو در انبان شوی کم خور ازین پاچه گاو ای ملک سیر چریدی خر شیطان شوی کافر نفست چو زبون تو شد گر همه کفری همه ایمان شوی روی مکن ترش ز تلخی یار تا ز عنایت گل خندان شوی دست و دهان را چو بشویی ز حرص صاحب و همکاسه سلطان شوی ای دل یک لحظه تو دیوانه ای باز دمی خواجه دیوان شوی گاه بدزدی ره ایران زنی گاه روی شحنه توران شوی گه ز سپاهان و حجاز و عراق مطرب آن ماه خراسان شوی بوقلمونی چه شود گر چو عقل یک صفت و یک دل و یکسان شوی گر نکنی این همه خاموش باش تا به خموشی همگی جان شوی روی به شمس الحق تبریز کن تا ملک ملک سلیمان شوی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۲ ای که ازین تنگ قفس می پری رخت به بالای فلک می بری زندگی تازه ببین بعد ازین چند ازین زندگی سرسری در هوس مشتریت عمر رفت ماه ببین و بره از مشتری دلق شپشناک درانداختی جان برهنه شده خود خوشتری در عوض دلق تن چار میخ بافته اند از صفتت ششتری جامه این جسم غلامانه بود گیر کنون پیرهن مهتری مرگ حیاتست و حیاتست مرگ عکس نماید نظر کافری جمله جانها که ازین تن شدند حی و نهانند کنون چون پری گشت سوار فرس غیب جان باز رهید از خر و از خرخری سوخت درین آخر دنیا دلت بهر وجوه جو این لاغری پرده چو برخاست اگر این خرت گردد زرین تو درو ننگری بر سر دریاست چو کشتی روان روح که بود از تن خود لنگری گرچه جدا گشت ز دست و ز پا فضل حقش داد پر جعفری خانه تن گر شکند هین منال خواجه یقین دان که به زندان دری چونک ز زندان و چه آیی برون یوسف مصری و شه و سروری چون برهی از چه و از آب شور ماهیی و معتکف کوثری باقی این را تو بگو زانک خلق از تو کنند ای شه من باوری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۳ باده ده ای ساقی هر متقی باده شاهنشهی راوقی جام سخن بخش که از تف او گردد دیوار سیه منطقی بردر و بشکن غم و اندیشه را حاکم و سلطان و شه مطلقی چون بگریزی نرسد در تو کس ور بگریزیم تو خود سابقی جنت حسنت چو تجلی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی ظلمت و نور از تو تحیر درند تا تو حقی یا که تو نور حقی گشت شب و روز ز تو غرق نور نیست مهت مغربی و مشرقی لابه کنی باده دهی رایگان ساقی دریا صفت مشفقی مست قبول آمد قلب و سلیم زیرکی اینجاست همه احمقی زیرکی ار شرط خوشیها بدی باده نجستی خرد و موسقی فرد چرایی تو اگر یار کی از چه تو عذرایی اگر وامقی غنچه صفت خویش ز گل درکشی رو بکش آن خار بدان لایقی خار کشانند اگر چه شهند جز تو که بر گلشن جان عاشقی خامش باش و بنگر فتح باب چند پی هر سخن مغلقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۴ صد دل و صد جان بدمی دادمی وز جهت دادن جان شادمی ور تن من خاک بدی این نفس جمله گل و عشق و هوس زادمی از جهت کشت غمش آبمی وز جهت خرمن او بادمی گر ندمیدی غم او در دلم چون دگران بی دم و فریادمی گر نبدی غیرت شیرین من فخر دو صد خسرو و فرهادمی گر نشکستی دل دربان راز قفل جهان را همه بگشادمی ور همدانم نشدی پای گیر همره آن طرفه بغدادمی بس که همه سهو و فراموشیم گر نبدی یاد تو من یادمی بس که برد سر و پی این زبان حسره که من سوسن آزادمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۵ کار به پیری و جوانیستی پیر بمردی و جوان زیستی بانگ خر نفست اگر کم شدی دعوت عقل تو مسیحیستی گر نبدی خنده صبح کذوب هیچ دلی زار بنگریستی گر بت جان روی نمودی به ما جمله ذرات چو ما نیستی گر توی تو نفسی کاستی همچو تو اندر دو جهان کیستی گر نبدی غیرت آن آفتاب ذره به ذره همه ساقیستی دانه من از کاه جدا کردمی گر کفه را هیچ تناهیستی مار اگر آب وفا یافتی در دل آن بحر چو ماهیستی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۶ کردم با کان گهر آشتی کردم با قرص قمر آشتی خمره سرکه ز شکر صلح خواست شکر که پذرفت شکر آشتی آشتی و جنگ ز جذبه حق است نیست ز دم هست ز سر آشتی رفت مسیحا به فلک ناگهان با ملکان کرد بشر آشتی ای فلک لطف مسیح توم گر بکنی بار دگر آشتی جذبه او داد عدم را وجود کرده بدان پیه نظر آشتی شاه مرا میل چو در آشتیست کرد در افلاک اثر آشتی گشت فلک دایه این خاکدان ثور و اسد آمد در آشتی صلح درآ این قدر آخر بدانک کرد کنون جبر و قدر آشتی بس کن کین صبح مرا دایمست نیست مرا بهر سپر آشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۷ آدمیی آدمیی آدمی بسته دمی زانک نه آن دمی آدمیی را همه در خود بسوز آن دمیی باش اگر محرمی کم زد آن ماه نو و بدر شد تا نزنی کم نرهی از کمی می برمی از بد و نیک کسان آن همه در تست ز خود می رمی حرص خزانست و قناعت بهار نیست جهان را ز خزان خرمی مغز بری در غم نغزی ببر بر اسد و پیل زن ار رستمی همچو ملک جانب گردون بپر همچو فلک خم ده اگر می خمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۸ در دل من پرده نو می زنی ای دل و ای دیده و ای روشنی پرده توی وز پس پرده توی هر نفسی شکل دگر می کنی پرده چنان زن که بهر زخمه پرده غفلت ز نظر برکنی شب منم و خلوت و قندیل جان خیره که تو آتشی یا روغنی بی من و تو هر دو توی هر دو من جان منی آن منی یا منی نکته چون جان شنوم من ز چنگ تنتن تنتن که تو یعنی تنی گر تنم و گر دلم و گر روان شاد بدانم که توم می تنی از تو چرا تازه نباشم که تو تازگی سرو و گل و سوسنی از تو چرا نور نگیرم که تو تابش هر خانه و هر روزنی از تو چرا زور نیابم که تو قوت هر صخره و هر آهنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۹ این طریق دارهم یا سندی و سیدی اهد الی وصالهم ذبت من التباعد ای که به قصد نیمشب بسته نقاب آمدی آن همه حسن و نیکوی نست مناسب بدی یافیتی فدیتکم فی امل اتیتکم قد قطعت وسایلی حیلة قول حاسد جان شهان و حاجبان چشم و چراغ طالبان بی تو ز جان و جا شدم تو ز برم کجا شدی یا ملک الا یا من یا شرف الاماکن جتک کی تعیذنی سطوة کل معتدی یار سرور و دولتم خواجه هر سعادتم لیک تو با همه جفا خوشتر ازین همه بدی رحمتکم محیطة رافتکم بسیطة سادتنا تقبلو توبة کل عابد مست میی نمی شوم جز ز شراب اولین ده قدحی چه کم شود از خم فضل ایزدی طلعتکم بدورنا بهجتنا و نورنا ظل خیال طیفکم دولة کل ماجد ای دل خسته هان و هان تا نرمی ز سرخوشان پا نکشی ز عاشقان ورنه جهود و مرتدی قبلتنا خیالهم لذتنا دلالهم یا سندی جمالهم فتنة کل زاهد قدر وصالشان بدان یاد کن آنک پیش ازین همچو زنان تعزیت بر سر و رو همی زدی خادعنی و غرنی هیجنی و جرنی نور هلال وصلکم من افق مشید ای دل مست جست وجو صورت عشق را بگو بر دو جهان خروج کن هرچه کنی مؤیدی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۰ اخلایی اخلایی صفونی عند مولایی و قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی اخلایی اخلایی مرا جانیست سودایی چو طوفان بر سرم بارد غم و سودا ز بالایی و قولوا ایها المولی الا یا نظرةالدنیا فجدلی نظرة احیا اذا ما شت ابقایی اخلایی اخلاییبشویید از دل من دست کزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا فاه فمالم تأت لقیاه متی تفرح بلقایی اخلایی اخلایی خبر آن کارفرما را که سخت از کار رفتم من مرا کاری بفرمایی فجد بالروح یا ساقی و رو منه اشواقی ولا تبق لنا باقی سوی تصویر مولایی اخلایی اخلایی امانت دست من گیرید که مستم ره نمی دانم بدان معشوق زیبایی فجد بالراح لی شکرا ولا تبق لنا فکرا فها ان لم تکن صرفا فما زجه ببلوایی اخلایی اخلایی به کوی او سپاریدم بران خاکم بخسبانید کن سرمه ست و بینایی الا یا ساقی الواهب ادر من خمرة الراهب فلا ندری من الذاهب ولا ندری من الجایی اخلایی اخلایی خبر جان را که می دانم که تو بر راه اندیشه حریفان را همی پایی مغانی الروح غنوالی وبالاوتار طنوالی و بالالحان حنوالی غنا کم صفو مغنایی اخلایی اخلایی که هر روزی یکی شوری به کوی لولیان افتد ازان لولی سرنایی و تبریزا صفوالیها و شمس الدین تالیها فهو مولی موالیها و مولا کل علیایی اخلایی اخلایی زبان پارسی می گو که نبود شرط در حلقه شکر خوردن به تنهایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۱ ما انصف ندمانی لو انکر ادمانی فالقهوة من شرطی لاالتوبة من شانی ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی آن جام سفالین کو وان راوق ریحانی لو تمزجها بالدم من ادمع اجفانی یزداد لها صبغ فی احمر القانی صف های پری رویان در بزم سلیمانی با نغمه داودی مرغ خوش الحانی یا یوسف عللنی لو لامک اخوانی کم من علل یشفی من علة احزانی شو گوش خرد برکش چون طفل دبستانی تا پیر مغان بینی در بلبله گردانی اقبلت علی وصلی راحلت لهجرانی این القدم الاول این النظر الثانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۲ بغداد همانست که دیدی و شنیدی رو دلبر نوجوی چو دربند قدیدی زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی باقی همه دیک آن مزه دارد که چشیدی الله مراد لی والله مریدی فرقت علی الله عتیقی و جدیدی من فرش شدم زیر قدم های قضاهاش خود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی لا خیر ولا میر سوی الله تعالی فالغیبة عنه نفسا غیر سدید از راحت و دردش نکشم خویش و ندزدم قفلی دهدم حکم حق و گاه کلیدی لا ارفع عنه بصری طرفة عین لا امنع عن رب ظریقی و تلیدی مرا هو العین و بالعین تطری روحی و عمادی و عتادی و عتیدی رو خویش درانداز چو گوی ارچه زنندت شه را تو به میدان نه که بازیچه عیدی این خلق چو چوگان و زننده ملک و بس فاعل همه او دان به قریبی و بعیدی از ناز برون آی کزین ناز به ارزی تو روشنی چشم حسینی نه یزیدی صالحت و بایعت مع العشق علی ان یاتینی محیاه نصیری و شهیدی لا اقسم بالوعد و بالصادق فیه ان قد ملاء العشق مرادی بمریدی هرجای که خشکیست درین بحر در آرید تا تر شود و تازه و غرقاب مجیدی الغصة والصحو جزاء لشحیح والقهوة والسکر وفاق لسعید العزةلله تعالی فتعالوا فالعز من الله نثار لعبید یا خامد یا جامد یا منکر سکری یا قایم فی الصورة یا شر حسیدی ارواح درین گلشن چون سرو روانند تو همچو بنفشه به جوانی چه خمیدی لا حول ولا قوة الا بملیک یجعلک ملیکا وسنا کل ولید ای آهوی خوش ناف بران ناف عبر باف کز سوسن و از سنبل آن پار چریدی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۳ ای جان چندان خوبی نوباوه یعقوبی خرخاشی آشوبی جانها را مطلوبی جان جان مایی معنی اسمایی هستی اشیایی سر فتنه غوغایی چون جامی در خوردم برخیزم برگردم از شاخ آن وردم گر سرخم گر زردم یا مولی یا مولی اخبرنی عن لیلی لا ترجه لاترجه فاللیل ذا حبلی مولانا مولانا قد صرنا حیرانا غفرانا غفرانا سبحانا سبحانا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۴ کسی کو را بود خلق خدایی ازو یابند جانهای بقایی به روزی پنج نوبت بر در او همی کوبند کوس کبریایی اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس بیابند جملگان از خود رهایی زمین خود کی تواند بند کردن هر آنکس را که روحش شد سمایی عنایت چون ز یزدان برتو باشد چه غم گر تو به طاعت کمتر آیی در آن منزل چه طاعت پای دارد که جان بخشت کند از دلربایی به جای راستی و صدق گیرند خیانتها که کردی یا دغایی اگر تو از دل و جان دوستداری کسی کو گوهرش نبود بهایی خداوند خداوندان اسرار همایان را همی بخشد همایی ترا گردید رویش رزق باشد به صد لابه بهشت اندر نیایی قرار جان شمس الدین تبریز که جانم را مباد از وی جدایی جدایی تن مرا خود بند کردست هم از وی چشم می دارم رهایی که دست جان او چندان درازست که عقل کل کند یاوه کیایی هزاران شکر ایزد را که جانم به عشق چشم او دارد روایی فحمدا ثم حمدا ثم حمدا بما اروانی خلاق السماء من النور الممدد کل نور من الکنز المکنز فی الخفاء وآتاهم من الاسرار فضلا و نجاهم بها کل البلاء و احیاهم بروح عاشقی طلیق من هجومات الوباء طلب منی بشیرالوصل یوما قباء الروح انزعت قبایی لقیت من فضایلهم مرادا و اوصافا تجلت بالبهاء وجاد الصدر شمس الدین یوما حیوتیا دوامیا جزایی رایت البخت یسجدنی اذاما تکرم سیدی بالالبهاء وآتانی علامته بعشق دوام سرمدی فی بقایی علمت بابتداء حال عشقی تمامة دولة فی الانتهاء فلا اخلالة ظلا علینا فذاک جمیع طمعی وارنجایی فحاشا بل عنایته بحور غریق منه بغیی وابتغایی معانی روحنا ماء زلال و بالا لفاظ ما زج بالدماء مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۵ عزیزی و کریم و لطف داری ولیکن دور شو چون هوشیاری نشاید عاشقان را یار هشیار ز هشیاران نیاید هیچ یاری مرا یکدم چو ساقی کم دهد می بگیرم دامن او را به زاری صراحی وار خون گریم به پیشش بجوشم همچو می در بی قراری که از اندیشه بیزارم بده می مرا تا کی به اندیشه سپاری چه حیله سازم ای ساقی چه حیله که حیله آفرین و حیله کاری به حجت هر دمم بیرون فرستی که بس باغیرتی و تنگ باری برون و اندرون و جام و می نیست ولیکن در سخن اینست جاری قفی یا ناقتی هذا مناخ ولا تسرین من هذاالدیار فدیت العشق ما احلی هواه تقطع فی هواه اختیاری فلا تشغلنی یا ساقی بلهو واسکرنی بکاسات کبار ایا بدرالتمام اطلع علینا بحق العشق اسمع لاتمار وخلصنی من الدنیا واسکر فلا ادری یمینی من یساری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۶ بگو ای تازه رو کم کن ملولی که تو رو تازه از اصل اصولی خیالی گول گیری گر بیاید چنین داند که تو مغرور و گولی به زخم سیلیش از دل برون کن که تا عبرت بگیرد هر فضولی خیال بد رسول دیو باشد تو او را توبه ای ده از رسولی خیالی در تو آویزد بیفتی ترا وهمی پژولاند پژولی خیالی هست چون خورشید روشن خیالی چون شب تاریک لولی اگر مردانه گوش او بمالی ترا کافر کند وهم حلولی برای تو مهان در انتظارند سبکتر رو چرا در مول مولی خیالات اتتکم کالخیول فدسوها ثقاتی فی السقول خیالات مضلات کذاب لحاها الله ربی بالافول فطوبی للذی یعلو علاه و یقطع عرقها قبل الحصول الهی قدیمی علی صفی القلب من غش الغلول علی الله بیان ما نظمنا مفاعیلن مفاعیلن فعولی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۷ اتی النیروز مسرورالجنان یحاکی لطفه لطف الجنان بهار از پرده غم جست بیرون به کف بر جام های شادمانی سقوا من نهره روض الامالی خذوا من خمره کاس الامانی هوا شد معتدل هنگام آنست که می سوری خوری و کام رانی فللاشجار اصناف المعالی وللانوار انواع المعانی درین دفتر بسی رمزست موزون چه باشد گر تو زین رمزی بدانی لین ضیعت عمرا قبل هذا تدارک ما مضی فی ذاالزمان مران از گوش صوت ارغنون مده از دست جام ارغوانی لتغدوا روحک فی کل یوم باصوات المثالث والمسانی ازین خوش تر بهاری دیر یابی فرو مگذار این را تا توانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۸ ادر کاسی و دعنی عن فنونی جننت فلا تحدث من جنونی نه چون ماندست ما را نی چگونه ندانم تو دلاراما که چونی رایت الناس للدنیا زبونا و ذقت العشق فالدنیا زبونی مترس از خصم و تو فارغ همی باش که عاشق هست آن بحر فزونی فما للخلق یا صاحی ظهوری و ما للخلق یا صاحی کنونی اگر عشقم درون آرام گیرد کجا بیندم این خلق برونی و مادام الهوی تغلی فؤادی فلا تطمع قراری اوسکونی ایا نفس ملامت گر خمش کن که هم تو در ضلالت رهنمونی ضلال العشق یا صاحی حلالی خراب العشق یا صاحی حصونی زهی کشتی شاهانه که عشق است که رانندش درین دریایی خونی فتبریز و شمس الدین قصدی انادیهم خدونی اوصلونی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۹ یا ساقی اسقنی براح عجل فقد استضا صباحی واستنور جملة النواحی یا معتمدی و یا شفایی یا ساقیتی و نور عینی یا راحة مهجتی وزینی یا بدر اما تقل من این یا معتمدی و یا شفایی چون از رخ او نظر ربودی هر لحظه که با خودی جهودی بی آتش عشق دانک دودی یا معتمدی و یا شفایی قد جء قلندر مباحی یا ساقی اقبلی براح وأسقیه کذا الی الصباح یا معتمدی و یا شفایی زان روی که جان و جان فزایی از یک نظری تو دلربایی حقست ترا که بی وفایی یا معتمدی و یا شفایی سر دست بر آن قرار بودن با فصل خزان بهار بودن با یار رمیده یار بودن یا معتمدی و یا شفایی زان رو که ز هر خسیم خسته اسرار تو ای مه خجسته گوییم ولیک بسته بسته یا معتمدی و یا شفایی در عشق درآمدی بچستی وانگاه تو لوح ما بشستی بستیم و تو بسته را شکستی یا معتمدی و یا شفایی زین آتش در هزار داغیم وز داغ چو صد هزار باغیم وز ذوق تو چشم وهم چراغیم یا معتمدی و یا شفایی گویند که در جفاست اسرار باور کردم ز عشق آن یار نی نی نه حد جفاست این کار یا معتمدی و یا شفایی ای دل تو به عشق چند جوشی تا کی تو ز عاشقی خروشی در عشق خوش است هم خموشی یا معتمدی و یا شفایی ای نقش خیال شهرهاری از دیده ما مرو تو باری ای از رخ دوست یادگاری یا معتمدی و یا شفایی ای باغ بمانده از بهاری گل رفت و بمانده سبزه زاری می کن تو به صبر دار داری یا معتمدی و یا شفایی من بند تو یار می گزینم لیک از تبریز شمس دینم در آتش عاشقی چنینم یا معتمدی و یا شفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۰ سلب العشق فادی حصل الیوم مرادی بزن ای مطرب عارف که زهی دولت و شادی اذن العشق تعالوا لتذوقوا و تنالوا هله ای مژده شیرین چه نسیمی و چه بادی کتب الروح سراحی الکاس صیاحی ز تو اندر دورانم که ره دور گشادی لخلیلی دورانی لحبیبی سیرانی چو جهت نیست خدا را چه روم سوی بوادی نه که بر کعبه اعظم دورانست و طوافی دورانی و طوافی لک یا اهل ودادی فتح العشق رواقا فاجیبوه سباقا هله در گلشن جان رو چو مریدی و مرادی لتری فیه خمورا و نشاطا و سرورا که چنان عیش ندیدی تو از آن روز که زادی انا قصرت کلامی فتفضل بتمامی بگشا شرح محبت هله بر رغم اعادی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۱ کالی تیشی آینو سوای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی تا کرا می طلبی گه سیه پوش و عصایی که منم کالویروس گه عمامه و نیزه در کف که غریبم عربی چون عرب گردی بگویی فاعلاتن فاعلات ابصروالدنیا جمیعا فی قمیصی تختبی علت اولی نمودی خویش را با فلسفی چه زیان دارد ترا تو یاربی و یاربی گر چنینی گر چنانی جان مایی جان جان هر زبان خواهی بفرما خسروا شیرین لبی ارتمی اغاپسودی کایکا پرا ترا نور حقی یا تو حقی یا فرشته یا نبی با نه اینی و نه آنی صورت عشقی و بس با کدامین لشکری و در کدامین موکبی چون غم دل می خورم یا رحم بر دل می برم کای دل مسکین چرا اندر چنین تاب و تبی دل همی گوید برو من از کجا تو از کجا من دلم تو قالبی رو رو همی کن قالبی پوست ها را رنگ ها و مغزها را ذوق ها پوست ها با مغزها خود کی کند هم مذهبی کالی میراسس نزیتن بوستن کالاستن شب شما را روز گشت و نیست شب ها را شبی من خمش کردم فسونم بی زبان تعلیم ده ای ز تو لرزان و ترسان مشرقی و مغربی شمس تبریزی برآ چون آفتاب از شرق جان تا گشایند از میان زنار کفر و معجبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۲ لا یغرنک سد هوس عن رایی کم قصور هدمت من عوج الارآء اشتهی انصح لکن لسانی قفلت اننی انصح بالصمت علی الاخفاء این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست نه که در سایه و در دولت این مولایی بیم ازان می کندت تا برود بیم از تو یار ازان می گزدت تا همه شکرخایی شمس تبریز شمعیست که غایب گردد شب چو شد روز چرا منتظر فردایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۳ غدرالعشق فزلت قدمی مزج الفرقة دمعی بدمی و حنی القلب بما اورثنی ندما فی ندم فی ندم کرة الحجب وجودی و نی اسفا لیت وجودی عدمی و سقی الصب و قد اسکرنی شرب القلب و ماذاق فمی ای صنم لطف ترا می دانم نیم ای دوست بدان حد عجمی ز لطیفی تو گر شکر ترا بدل اندیشم ترسم برمی من کی باشم که تو بر تخت جمال حسرت شاه و سپاه و حشمی منه انگشت تو بر حرف کژم من اگر حرف کژم تو قلمی سبق الجود وجودی قدما منک یا انت ولی النعم به حق جود وجودت که مبر ز من بی دل و هذا قسمی لا تبح قتلی بالصد وصل و اجرنی انا صید الحرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۴ وقتت خوش ای حبیبی بشنو به حق یاری ارحم حنین قلبی لا تسع فی ضراری دل را مکن چو خاره مگزین ز ما کناره یا منیة الفاد دار ولا تمار ساقی خاص روحی در ده می صبوحی اللیل قد تولی و البدر فی التواری ای برده هوش ما را یاد آر دوش ما را اسقیتنا کسا صرفا علی الخمار مار را خراب کردی غرق شراب کردی حتی بدا و افشا ما کان فی سراری سلطان خیل مایی لیلی لیل مایی یا لدةاللیالی یا بهجةالنهار ای سر طور سینا وی نور چشم بینا انت الکبیر فینا فارحم علی اصغار هین نوبت جنون شد مستی ما فزون شد یا مسکرالعقول یا هادم الوقار شاه سخن ور آمد موج سخن درآمد نحن الصدا نصدی والله خیر قاری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۵ درهم شکن چو شیشه خود را چو مست جامی بد نام عشق جان شو اینست نیکنامی پرذوق چون صراحی بنشین اگر نشینی کن کالقدح مذیقا للقوم فی القیام عقل تو پای بندی عشق تو سربلندی العقل فی الملام والعشق فی المدام الدیک فی صیاح واللیل فی انهزام والصبح قد تبدی فی مهجةالضلام معشوق غیر ما نی جز که خون ما نی هم جان کند رییسی هم جان کند غلامی دل را کباب کردی خون را شراب کردی یا من فداک روحی یا سیدالانام ز اندیشه شو پیاده تا بر خوری ز باده من راوق قدیم مستکمل القوام مستفعلن فعولن آتش مکن مجوشان زیرا کمال آمد دیگر نماند خامی می گو تو هرچه خواهی فرمان روا و شاهی سلمت یا عزیزی یا صاحب السلام باده چو با خیزان چون پشه غم گریزان لا تعذلوا السکارا افدیکم کرامی تبریز شاد بادا ز اشراق شمس دینم فالشمس حیث تجری للمشرقین حامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۶ بار منست او بچه نغزی خواجه اگرچه همه مغزی چون گذری بر سر کویش پای نکو نه که نلغزی حدثنی صاحب قلبی طهر لی جلدة کلبی اضحکنی نور فوادی اسکرنی شربة ربی وز در بسته چو برنجی شیوه کنی زود بقنجی شیوه مکن قنج رها کن پست کن آن سر که بگنجی طاب لحبی حرکاتی صار خساری برکاتی انت حیاتی و تعدی طال حیاتی بحیاتی جان دل تو دل جانی قبله نظاره کنانی چونک شود خیره نظرشان از ره دلشان بکشانی عمرک یا عمرو تولی زادک یا زید تجلی کم تنم اللیل تنبه قد ظهرالصبح تجلی خانه دل را دو دری کن جانب جان راه بری کن طالب دریای حیاتی سنگ دلا رو گهری کن یا سندی انت جمالی انت دلیلی و دلالی کیف تجوز و ترجی تعرض عنی لملالی جان و روان خیز روان کن با شه شاهان سیران کن هیچ بطی جوید کشتی جان شده ترک مکان کن قد طلع البدر علینا قد وصل الوصل الینا یا فیتی وافق بدر فیه نذرنا و الینا ای طربستان چه لطیفی ای سر مستان چه ظریفی ده بخوری تو بدهی یک کی بود این شرط حریفی کل مساء و صباح یسکرنا العشق براح قد ییس المحزن منا التحق الحزن بصاح بس کن گفتار رها کن باز شهی قصد هوا کن باز رو ای باز بدان شه با شه خود عهد و وفا کن بسکم الهجر فعودوا فی طلب الوصل سعود امتنع الوصل بشح اجتنبوا الشح وجودوا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۷ سیدی ایم هو کی خذیدی ایم هو کی ارنی وجهک ساعة نقتدی ایم هو کی من ردا اکرامکم نرتدی ایم هو کی فی سناسیمایکم نهتدی ایم هو کی خوش بود از جام تو بیخودی ایم هو کی در صبوح از نقل تو نغتدی ایم هو کی همچو مه در شهرها شاهدی ایم هو کی از همه بیندت مقتدی ایم هو کی حاضر و آواره را مسندی ایم هو کی کعبه وار آفاق را مسجدی ایم هو کی برد عشقت از دلم زاهدی ایم هو کی اسکتوا ذاک الخیال قایدی ایم هو کی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۸ گهی پرده سوزی گهی پرده داری تو سر خزانی تو جان بهاری خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین توی قهر و لطفش بیا تا چه داری بهاران بیاید ببخشی سعادت خزان چون بیاید سعادت بکاری ز گل ها که روید بهارت ز دل ها به پیش افکند گل سر از شرمساری گرین گل ازان گل یکی لطف بردی نکردی یکی خار در باغ خاری همه پادشاهان شکاری بجویند توی که به جانت بجوید شکاری شکاران به پیشت گلوها کشیده که جان بخش ما را سزد جان سپاری قراری گرفته غم عشق در دل قرار غم الحق دهد بی قراری دلا معنی بی قراری بگویم بنه گوش یارانه بشنو که یاری فدیت لمولی به افتخاری بطی الاجابة سریع الفرار و منذ سبانی هواه ترانی اموت و احیی بغیر اختیاری اموت بهجر و احیی بوصل فهذاک سکری وذاک خماری عجبت بانی اذرب بشمس اذا غاب عنی زمان التواری اذا غاب غبنا و ان عاد عدنا کذا عادةالشمس فوق الذراری بمایین یحیی بحس و عقل فذوا الحس راکد وذوا العقل جاری فماالعقل الا طلاب المواقب و ماالحس الاخداع العواری فذو العقل یبصر هداه و یخضع و ذوالحس یبصر هواه یماری گهی آفتابی ز بالا بتابی گهی ابرواری چو گوهر بباری زمین گوهرت را به جای چراغی نهد پیش مهمان به شب های تاری ز من چون روی تو ز من من رود هم برم چون بیایی مرا هم بیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۹ الام طماعیة العاذل ولا رأی فی الحب للعاقل برادر مرا در چنین بی دلی ملامت رها کن اگر عاقلی یراد من الطبع نسیانکم و یا بی الطباع علی الناقل تو عاقل ازانی که عاشق نه ترا قبله عشقست اگر مقبلی و انی لا عشق من عشقکم نحولی و کل فتی ناحل به صورت فریبی مرا روز و شب ز جان برنخیزی که بس کاهلی و لوزلتم ثم لم ابککم بکیت علی حبی الزایل منم مرغ آبی توی مرغ خاک ازین منزلم من تو زان منزلی اینکر خدی دموعی و قد جری منه فی مسلک سابل لکم دینکم خوان ولی دین برو وگر نی به وصل آ اگر واصلی اول دمع جری فوقه و اول حزن علی راحل بر آفتابست مه در کمی ازو دور ماند گه کاملی وهبت السلو لمن لا منی و بت من العشق فی شاغل چو جان ولی شد قرین قمر ببارد چو باران بلا بر ولی ولو کنت فی اسر غیرالهوی ضمنت ضمان الی وایل فلا استغیث الی ناصر ولا اتضعضع من خاذل ازین در برد جمله عالم مراد برین در بمیرم چو تو سایلی کان الجفون علی مقلتی ثیاب شققن علی ثاکل برین در چو دری درون صدف چو دوری چو ریمی که در دملی