Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سیزدهم پیکان آسمان که به اسرار ما درند ما را کشان کشان به سماوات می برند روحانیان ز عرش رسیدند بنگرید کز فر آفتاب سعادت چه با فرند ما سایه وار در پی ایشان روان شویم تا سایها ز چشمه خورشید برخورند زیرا که آفتاب پرستند سایها چون او مسافر آمد اینها مسافرند از عقل اولست در اندیشه عقلها تدبیر عقل اوست که اینها مدبرند اول بکاشت دانه و آخر درخت شد نی چشم باز کن که نه اول نه آخرند خورشید شمس دین که نه شرقی نه غربی است پس سیر سایهاش در افلاک دیگرند مردان سفر کنند در آفاق همچو دل نی بسته منازل و پالان و استرند از آفتاب آب و گل ما چو دل شدست اجزای ما چو دل ز بر چرخ می پرند خود چرخ چیست تا دل ما آن طرف رود این جسم و جان و دل همه مقرون دلبرند لب خشک بود و چشم تر از درد آن فراق اکنون ز فر وصل نه خشکند و نه ترند رفتند و آمدند به مقصود و دیگران در آب و گل چو آب و گل خود مکدرند بیرون ز چار طبع بود طبع عاشقی از چار و پنج و هفت دو صد ساله برترند چون طبع پنجمین بکشد روح را مهار ترجیع کن بگو هله بگریز زین چهار رو سوی آسمان حقایق بدان رهی کان سوی راه رو نه پیاده ست نه سوار بر گرد گرد عشق خود او را کجاست گرد می تاز گرم و روشن و خوش آفتاب وار تقلید چون عصاست بدستت در این سفر وز فر ره عصات شود تیغ ذوالفقار موسی برد عصا و بجوشید آب خوش آن ذوالفقار بود ازان بود آبدار امروز دل درآمد بی دست و پا چو چرخ از بادهای لعل برفته ز سر خمار گفتم دلا چه بود که گستاخ می روی گفتا شراب داد مرا یار برنهار امروز شیر گیرم و بر شیر نر زنم زیرا که مست آمدم از سوی مرغزار در مرغزار چرخ که ثورست با اسد یک آتشی زنم که بسوزد در آن شرار سنگست و آهنست به تخلیق کاف و نون حراقه ایست کون و عدم در ستاره بار استارهای سعد جهد سوی عاشقان حراقه شان شودز ستاره چو صد نگار استارهای نحس به نحسان سعدرو در وقت وعده چون گل و وقت وفا چو خار قومی اگر ز سعد و ز نحسش گذشته اند همچون ستاره مجو به خورشید حسن یار نی خوف و نی رجا و نی هجران و نی وصال نی غصه نی سرور نی پنهان نه آشکار ترجیع ثالثم چو مثلث طرب فزاست گر سر گران شوی ز مثلث بشو سزاست از عقل و عشق و روح مثلث شدست راست هر زخم را چو مرهم و هر درد را دواست در مغز علتیست اگر این مثلثم خورد و گران نشد که نه در خورد این عطاست از جام آفتاب حقایق بهر زمان خارا عقیق و لعل شد و خاک بانواست آن لعل نی که از رخ خود بی خبر بود نی آن عقیق کو بر تحقیق کهرباست آن لعل کو چو بعل حریفست و با نشاط وین شاه با عروس نه جفتست و نه جداست بنده خداست خاص ولیکن چو بنده مرد لا گشت بنده و سپس لا همه خداست بس جهد کرد عقل کزین نفی بو برد بویی نبرد عقل همه جهد او هباست آن هست بوی برد که او نیست شد تمام آن را بقا رسید که کلی او فناست در حسن کبریا چو فنا گشت از وجود موجود مطلق آمد و بی کبر و بی ریاست وصف بشر نماند چو وصف خدا رسید کان آفتاب نیر و این شعله سهاست آیینه جمال الهیست روح او در بزم عشق جسمش جام جهان نماست زین جام هرکه باده اسرار درکشید محو وصال دلبر و مستغرق لقاست هر مس چو کیمیا شود از نور ذوالجلال این بوالعجب صناعت و این طرفه کیمیاست اکسیر عشق را به طلب در وجود او تا آن شوی تو جمله به انعام جود او

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهاردهم ای قد و بالای تو حسرت سرو بلند خنده نمی آیدت بهر دل من بخند ای ز تو عالم بجوش لطف کن ارزان فروش خنده شیرین نوش راست بفرما بچند خنده زند آفتاب گیرد عالم خضاب صدمه وصد آفتاب خنده ز تو می برند لاله و گلبرگها عکس تو آمد مها نیشکر از قند تو پر شده بین بند بند طلعتت ای آفتاب تیغ طرب برکشید گردن تلخی بزد بیخ غم و غصه کند دور قمر درگذشت زهرء زهرا رسید گشت جهان گلستان خار ندارد گزند بزم ابد می نهد شه جهت عاشقان نعل زرین می زند بهر سم هر سمند این همه بگذشت نیز پیشتر آ ای عزیز پیش لب نوش تو حلقه بگوش است قند پیشتر آ پیشتر تا بدهم جان وسر تا شکفد همچو گل روی زمین نژند ما و حریفان خوشیم ساغر حق می کشیم از جهت چشم بد آتش و مشتی سپند بوی وصالت رسید روضه رضوان دمید صلح کن الصلح خیر کوری دیو لوند تازه شو و چست شو از پی ترجیع را گوش نوی وام کن تا شنوی ماجرا شاه هم از بامداد سرخوش و سرمست خاست طبل به خود می زند در دل او تا چهاست منتظرست آسمان تا چه کند قهرمان هرچه کند گو بکن هرچه کند جان ماست هر نفسی روضه از تو به پیش دلست حاتم طی با سخاش طی شد اگر این سخاست ای چو درخت بلند قبله هر دردمند برگ و برش خیره کن شاخ ترش باوفاست یک نفری بخت ور از تو خوش و میوه خور یک نفری خیره سر گشته که آخر کجاست چشم بمالید تا خواب جهد از شما کشف شود کان درخت پهلوی فکر شماست فکرتها چشمهاست گشته روان زان درخت پاک کن از جو وحل کاب ازو بی صفاست آب اگر منکر چشمه خود می شود خاک سیه بر سرش باد کهبس ژاژخاست ای طمع ژاژخا گنده تر از گندنا تات نگیرد بلا هیچ نگویی خداست خر ز زدن گشت فرد کژروی آغاز کرد راه رها کرد و رفت آن طرفی که گیاست آن طرفی که گیاست امن و امان از کجاست غره به سبزی مشو گرگ سیه در قفاست گوش به ترجیع نه جانب ره کن رجوع زانک ملاقات گرگ تلختر آمد ز جوع ای ز در رحمتت هر نفسی نعمتی زان همه رحمت فرست جانب ما رحمتی ای به خرابات تو جام مراعات تو داده بهر ذره نوع دگر عشرتی هر نفسی روح نو بنهد در مرده هر نفسی راح نو بخشد بی مهلتی خنب تو آمد بجوش جوش کند نای و نوش جان سر و پا گم کند چون بخورد شربتی عفو کن از جام مست خنب و سبو گر شکست مست شد و مست را چون نفتد زلتی قاعده خوش نهاد در طرب و در گشاد چشم بدش دور باد والله خوش سنتی بوی تو ای رشک باغ چون بزند بر دماغ پر شود از راح روح بی گره و علتی روح و ملک مست شد از می پوشیده چرخ فلک پست شد از پنهان صورتی بلبله پر زمی می رسدم هر دمی عربده می آورم عشق تو هر ساعتی آنک ره دین بود پر ز ریاحین بود هر قدمی گلشنی هر طرفی جنتی خط سقبنا بکش بر رخ هر مست خوش تا که بدانند کو غرقه شد از لذتی ساغر بر ساغرم می دهد او هر نفس نعره زنان من که های پر شدم از باده بس

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » پانزدهم ای یار گرم دار و دلارام گرم دار پیش آ به دست خویش سر بندگان بخار خاک تویم و تشنه آب و نبات تو در خاک خویش تخم سخا و وفا بکار تا بردمد ز سینه و پهنای این زمین آن سبزهای نادر و گلهای پرنگار وز هر چهی برآید از عکس روی تو سرمست یوسفی قمرین روی خوش عذار این قصه را رها کن تا نوبتی دگر پیغام نو رسید پیش آ و گوش دار پیری سوی من آمد شاخ گلی به دست گفتم که از کجاست بگفتا از آن دیار گفتم از آن بهار به دنیا نشانه نیست کاینجا یکی گلست و دوصد گونه زخم خار گفتا نشانه هست ولیکن تو خیره ای کانکس که بنگ خورد دهد مغز او دوار ز اندیشه و خیال فرو روب سینه را سبزک بنه ز دست و نظر کن به سبزه زار ترجیع کن که آمد یک جام مال مال جان نعره می زند که بیا چاشنی حلال گر تو شراب باره و نری و اوستاد چون گل مباش کو قدحی خورد و اوفتاد چون دوزخی درآی و بخور هفت بحر را تا ساقیت بگوید که ای شاه نوش باد گر گوهریست مرد بود بحر ساغرش دنیا چو لقمه ای شودش چون دهان گشاد دنیا چو لقمه ایست ولیکن نه بر مگس بر آدمست لقمه بر آنکس کزو بزاد آدم مگس نزاید تو هم مگس مباش جمشید باش و خسرو و سلطان و کیقباد چون مست نیستم نمکی نیست در سخن زیرا تکلفست و ادیبی و اجتهاد اما دهان مست چو زنبور خانه ایست زنبور جوش کرد بهر سوی بی مراد زنبورهای مست و خراب از دهان شهد با نوش و نیش خود شده پران میان باد یعنی که ما ز خانه شش گوشه رسته ایم زان خسروی که شربت شیرین به نحل داد ترجیع بندخواهد بر مست بند نیست چه بند و پند گیرد چون هوشمند نیست پیش آر جام لعل تو ای جان جان ما ما از کجا حکایت بسیار از کجا بگشا  دو دست خویش کمر کن بگرد من جام بقا بیاور و برکن ز من قبا صد جام درکشیدی و بر لب زدی کلوخ لیکن دو چشم مست تو در می دهد صلا آن می که بوی او بدو فرسنگ می رسد پنهان همی کنیش تو دانی بکن هلا از من نهان مدار تو دانی و دیگران زیرا که بنده توم آنگاه با وفا این خود نشانه ایست نهان کی شود شراب پیدا شود نشانش بر روی و در قفا بر اشتری نشینی و سر را فرو کشی در شهر می روی که مبینید مر مرا تو آنچنانک دانی و آن اشتر تو مست عف عف همی کند که ببینید هر دو را بازار را بهل سوی گلزار ران شتر کانجاست جای مستان هم جنس و هم سرا ای صد هزار رحمت نوبر جمال تو نیکوست حال ما که نکو باد حال تو

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » شانزدهم بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول که جان را می کند فارغ ز هر ماضی و مستقبل بپوشد از تفش رویم به شادی حله اطلس بجوشد مهر در جانم مثال شیر در مرجل روان کن کشتی جان را دران دریای پر گوهر که چون ساکن بود کشتی ز علتها شود مختل روان شو تا که جان گوید روانت شاد باد و خوش میان آب حیوانی که باشد خضر را منهل چه ساغرها که پیونده به جان محنت آگنده اگر نفریبدش ساقی به ساغرهای مستعجل توی عمر جوان من توی معمار جان من که بی تدبیر تو جانها بود ویران و مستأصل خیالستان اندیشه مدد از روح تو دارد چنان کز دور افلاکست این اشکال در اسفل فلکهاییست روحانی به جز افلاک کیوانی کز آنجا نزلها گردد در ابراج فلک منزل مددها برج خاکی را عطاها برج آبی را تپشها برج آتش را ز وهابی بود اکمل مثال برج این حسها که پر ادراکها آمد ز حس نبود بود از جان و برق عقل مستعقل خمش کن آب معنی را بدلو معنوی برکش که معنی در نمی گنجد درین الفاظ مستعمل دو سه ترجیع جمع آمد که جان بشکفت از آغازش ولی ترسم که بگریزد سبکتر بندها سازش بیار آن می که غم جان را بپخسانید در غوغا بیار آن می که سودا را دوایی نیست جز حمرا پر و بالم ز جادویی گره بستست سر تا سر شراب لعل پیش آر و گره از پر من بگشا منم چون چرخ گردنده که خورشیدست جان من یکی کشتی پر رختم که پای من بود دریا به صد لطفم همی جویی به صد رمزم همی خوانی بهر دم می کشی گوشم که ای پس مانده هی پیش آ ندیدم هیچ مرغی من که بی پری برون پرد ندیدم هیچ کشتی من که بی آبی رود عمدا مگر صنع غریب تو که تو بس نادرستانی که در بحر عدم سازی بهر جانب یکی مینا درون سینه چون عیسی نگاری بی پدر صورت که ماند چون خری بر یخ ز فهمش بوعلی سینا عجایب صورتی شیرین نمکهای جهان در وی که دیدست ای مسلمانان نمک زیبنده در حلوا چنان صورت که گر تابش رسد بر نقش دیواری همان ساعت بگیرد جان شود گویا شود بینا نه ز اشراق جان آمد کاوخ جسمها زنده زهی انوار تابنده زهی خورشید جان افزا بهر روزن شده تابان شعاع آفتاب جان که از خورشید رقصانند این ذرات بر بالا زهی شیرینی حکمت که سجده می کند قندش بنه از بهر غیرت را دگر بندی بر آن بندش بیار از خانه رهبان میی همچون دم عیسی که یحیی را نگه دارد ز زخم خشم بویحیی چراغ جمله ملتها دوای جمله علتها که هردم جان نو بخشد برون از علت اولی ملولی را فرو ریزد فضولی را برانگیزد بهشت بی نظیرست او نموده رو درین دنیا بهار گلشن حکمت چراغ ظلمت وحشت اصول راحت و لذت نظام جنت و طوبی درین خانه خیال تن که پرحورست و آهرمن بتی برساخت هرمانی ولی همچون بت ما نی بدیدی لشکر جان را بیا دریاب سلطان را که آن ابرست و او ماهی و آن نقش و او جانی هلا ای نفس کدبانو منه سر بر سر زانو ز سالوس و ز طراری نگردد جلوه این معنی تو کن ای ساقی مشفق جهان را گرم چون مشرق که عاشق از زبان تو بسی کردست این دعوی به من ده آن می احمر به مصر و یوسفانم بر که سیرم زین بیابان و ازین من و ازین سلوی جهانی بت پرست آمد ز صورتهاش مست آمد بتی کانجا که باشد او نباشد بی نباشد تی خموش این بی و این تی را به جادویی مده شکلی رها کن تا عصای خود بیندازد کف موسی دهان بربند چون غنچه که در ره طفل نوزادی شنو از سرو و از سوسن حکایتهای آزادی مه دی رفت و بهمن رفت و آمد نوبهار ای دل جهان سبزست و گل خندان و خرم جویبار ای دل فروشد در زمین سرما چو قارون و چو ظلم او برآمد از زمین سوسن چو تیغ آبدار ای دل درفش کاویانی بین تصورهای جانی بین که می تابد بهر گلشن ز عکس روی یار ای دل گل سوری که عکس او جوانان را کند غوصه چو بر پیران زند بویش نماندشان قرار ای دل فرشته داد دیوان را زیرپوشی ز حسن خود برآمد گل بدان دستی که خیره ماند خار ای دل درختان کف برآورده چو کفهای دعاگویان بنفشه سر فرو برده چو مردی شرمسار ای دل جهان بی نوا را جان بداده صد در و مرجان که این بستان و آن بستان برای یادگار ای دل میان کاروان می رو دلا آهسته آهسته بسوی حلقه خاص و حضور شهریار ای دل چو مرد عشرتی ای جان به کف کن دامن ساقی چو ابن الوقتی ای صوفی میاور یاد پار ای دل چو موسیقار می خواهی برون آ از زمین چون نی وگر دیدار می خواهی مخور شب کوکنار ای دل خدا سازید خلقی را و هرکس را یکی پیشه هزار استاد می بینم نه چون تو پیشه کار ای دل بگویم شرح استایی اگر ترجیع فرمایی برون جه زین عمارتها که آهویی و صحرایی

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » هفدهم گر دلت گیرد و گر گردی ملول زین سفر چاره نداری ای فضول دل بنه گردن مپیچان چپ و راست هین روان باش و رها کن مول مول ورنه اینک می برندت کشکشان هر طرف پیکست و هر جانب رسول نیستی در خانه فکرت تا کجاست فکرهای خل را بردست غول جادوی کردند چشم خلق را تا که بالا را ندانند از سفول جادوان را جادوانی دیگرند می کنند اندر دل ایشان دخول خیره منگر دیدها در اصل دار تا نباشی روز مردن بی اصول نحن نزلنا بخوان و شکر کن کافتابی کرد از بالا نزول آفتابی نی که سوزد روی را آفتابی نی که افتد در افول نعره کم زن زانک نزدیکست یار که ز نزدیکی گمان آید حلول حق اگر پنهان بود ظاهر شود معجزاتست و گواهان عدول لیک تو اشتاب کم کن صبر کن گرچه فرمودست که الانسان عجول ربنا افرغ علینا صبرنا لا تزل اقدامنا فی ذاالوحول بر اشارت یاد کن ترجیع را در ببند و ره مدتشنیع را ای گذر کرده ز حال و از محال رفته اندر خانه فیه رجال ای بدیده روی وجه الله را کین جهان بر روی او باشد چو خال خال را حسنی بود از رو بود ور نمی بینی چنین چشمی به مال چون بمالی چشم در هر زشتیی صورتی بینی کمال اندر کمال چند صورتهاست پنداری که اوست تا رسی اندر جمال ذوالجلال خلق را می راند و خوبی او می کشاند گوش جان را که تعال خاک کوی دوست را از بو بدان خاک کویش خوشتر از آب زلال اندران آب زلال اندر نگر تا ببینی عکس خورشید و هلال تا شنیدم گفتن شیرین او می فزاید گفتن خویشم ملال دامن او گیر یعنی درد او رویدت از درد او صد پر و بال سر نمی ارزد به درد سر عجب خود بیندیش و رها کن قیل و قال سر خمارت داد و مستیها دهد زیر آن مستی بود سحر هلال از پی این مه به شب بیدار باش سر منه جز در دعا و ابتهال وقت ترجیع است برجه تازه شو چون جمالش بی حد و اندازه شو دیگران رفتند خانه خویش باز ما بماندیم و تو و عشق دراز هرکی حیران تو باشد دارد او روزه در روزه نماز اندر نماز راز او گوید که دارد عقل و هوش چون فنا گردد فنا را نیست راز سلسله از گردن ما برمگیر که جنون تو خوش است ای بی نیاز طوق شاهان چاکر این سلسله ست عاشقان از طوق دارند احتراز خار و گل را حسن بخش از آب خضر طاق را و جفت را کن جفت ناز هرکی او بنهد سری بر خاک تو کن قبولش گر حقیقت گر مجاز نی مرا هرچه شود خود گو بشو در بهار حسن خود تو می گراز حسن تو باید که باشد بر مراد عاشقان را خواه سوز و خواه ساز خواه ردشان کن به خط لایجوز خواهشان از فضل ده خط جواز خواهشان چون تار چنگی بر سکل خواهشان چون نای گیر و می نواز خواهشان بی قدر کن چون سنگ و خاک خواه چون گوهر بدهشان امتیاز عاقبت محمود باشد داد تو ای تو محمود و همه جانها ایاز در غلامی تو جان آزاد شد وز ادبهای تو عقل استاد شد مای ما کی بود چو تو گویی انا مس ما کی بود پیش کیمیا پیش خورشیدی چه دارد مشت برف جز فنا گشتن ز اشراق و ضیا زمهریر و صد هزاران زمهریر با تموز تو کجا ماند کجا با تموزیهای خورشید رخت زمهریر آمد تموز این ضحی بر دکان آرزو وشوق تو کیسه دوزانند این خوف و رجا بر مصلای کمال رفعتست سجدهای سهو می آرد سها خواب را گردن زدی ای جان صبح چه صباح آموختن باید ترا چپ ما را راست کن ای دست تو کرده اژدرهای هایل را عصا شکر ایزد را که من بیگانه رنگ گشته ام با بحر فضلت آشنا کف برآرم در دعا و شکر من جاودانی دیده زان بحر صفا ای تو بیجا همچو جان و من چو تن می روم در جستن تو جا به جا عمر می کاهید بی تو روز روز رست از کاهش به تو ای جان فزا واجدی و وجدبخش هر وجود چه غم ار من یاوه کردم خویش را هین سلامت می کند ترجیع من که خوشی چونی تو از تصدیع من

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » هجدهم نامه رسید زان جهان بهر مراجعت برم عزم رجوع می کنم رخت به چرخ می برم گفت که ارجعی شنو باز به شهر خویش رو گفتم تا بیامدم دلشده و مسافرم آن چمن و شکرستان هیچ نرفت از دلم من بدرونه واصلم من به حظیره حاظرم چون به سباغ طیر تو اوج هوا مخوف شد بسته شدست راه من زانک به تن کبوترم گفت ازین تو غم مخور ایمن و شادمان بپر زانک رفیق امن شد جان کبوتر حرم هرکه برات حفظ ما دارد در زه قبا در بر و بحر اگر رود باشد راد و محترم نوح میان دشمنان بود هزار سال خوش عصمت ماش بد به کف غالب بود لاجرم چند هزار همچو او بنده خاص پاک خو هردم می رسیدشان بار و خفیر از درم گفت کلیم زاب من غم نخورم که من درم گفت خلیل ز آتشش غم نخورم که من زرم گفت مسیح مرده را زنده کنم به نام او اکمه را بصر دهم جانب طب به ننگرم گفت محمد امین من به اشارت مبین بر قمر فلک زنم کز قمران من اقمرم صورت را برون کنم پیش شهنشهی روم کز تف او منورم وز کف او مصورم چون بروم برادرا هیچ مگو که نیست شد در صف روح حاضرم گر بر تو مسترم نام خوشم درین جهان باشد چون صبا وزان بوی خوشش عبرفشان زانک به جان معنبرم ساکن گلشن و چمن پیش خوشان همچو من وارهم از چه و رسن زانک برون چنبرم بس کن و بحث این سخن در ترجیع بازگو گرچه به پیش مستمع دارد هر سخن دورو چونک ز آسمان رسد تاج و سریر و مهتری به که سفر کنی دلا رخت به آسمان بری بین همه بحریان به کف گوهر خویش یافته تو به میان جزر و مد در چه شمار اندری هین هله گاو مرده را شیر مخوان و سر منه گرچه که غره می زند گاو به سحر سامری گر نمرود بر پرد فوق به پر کرکسان زود فتد که نیستش قوت پر جعفری گرچه کبوتری به فن کبک شکار می کند باز سپید کی شود کی رهد از کبوتری جان ندهد به جز خدا عقل همو کند عطا گرچه که صورتی کند صنعت کف آزری دردسر تنی مکش کوست به حیله نیم خوش پیش خدای سر نهی سر بستان آن سری سر که دهی شکربری شبه دهی گهر بری سرمه دهی بصر بری سخت خوش است تاجری جود و سخا و لطف خو سجده گری چو آب جو ترک هوا و آرزو هست سر پیمبری روضه روح سبز بین ساکن روضه حور عین مست و خراب می روی نقل ملوک می چری فرجه باغ می کنی شادی و لاغ می کنی با صنمان شرم گین پرده شرم می دری آمده ماه روی تو جانب های و هوی تو گلبن مشک بوی تو با قد چست عرعری روح و عقول سو به سو سجده کنان به پیش او کای هوس و مراد جان سخت لطیف منظری ای قمران آسمان زو ببرید رنگ رو وی ملکان بابلی زو شنوید ساحری سخت مفرح غمی عیسی چند مریمی جان هزار جنتی رشک هزار کوثری این غزل ای ندیم من بی ترجیع چون بود بند کنش که بند تو سلسله جنون بود از سر روزنم سحر گفت به قنجره مهی هی تو بگو که کیستی آنک ندادیش رهی من تلف وصال تولیک تو کیستی بگو گفت که لاابالیی خیره کشی شهنشهی بی پر و بال فضل من بر نپرد ز تن دلی بی رسن عنایتم برنشود کس از چهی عقل ز خط من بود گشته ادیب انجمن عشق ز جام من بود عشرتیی مرفهی بی رخ خوب فرخم قامت هرکی گشت خم گر به بهشت خوش شود باشد گول و ابلهی بادی ها نوشته ای شهر به شهر گشته ای جز بر من مرید را کو کنفی و درگهی مرده ز بوی من شود زنده و زنده دولتی گول ز حرف من شود نکته شناس و آگهی گفتم کدیه می کنم ای تو حیات هر صنم تا ز تو لافها زنم کامد یار ناگهی گفت چو من شوم روی تو به یقین فنا شوی این نبود که با کسی گنجم من به خرگهی هست مرا بهر زمان لطف و کرم جهان جهان لیک بکوش و صبر کن صاف شوی و آنگهی از چه رسید آب را آینه گی ز صافیی از فرح صفا زند آن گل سرخ قهقهی کم بود این یگانگی لیک به راه بندگی صاحب نان و جامگی هر طرفی ست اسپهی هست طبیب حاذقی هر طرفی و سابقی نادره عیسیی که او دیده دهد با کمهی بهر مثال گفتم این بهر نشاط هر حزین لیک نیم مشبهی غره هر مشبهی شرح که بی زبان بود بی ضرر و زیان بود هم تو بگو شهنشها فایده موجهی ای تو به فکرت ردی خون حبیب ریخته نیک نگر که او توی ای تو ز خود گریخته

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » نوزدهم ای خواب برو ز همدمانم تا بی کس و ممتحن نمانم چون دیک بر آتشم نشاندی در دیک چه می پزی چه دانم یک لحظه که من سری بخارم ای عشق نمی دهی امانم از خشم دو گوش حلم بستی تا نشنوی آوه و فغانم ما را به جهان حواله کم کن ای جان چو که من نه زین جهانم بگشای رهم که تا سبکتر جان را به جهان جان رسانم یاری فرما قلاوزی کن تا رخت بکوی تو کشانم ای آنک تو جان این نقوشی ترجیع کنم گرین بنوشی تیزآب توی و چرخ ماییم سرگشته چو سنگ آسیاییم تو خورشیدی و ما چو ذره از کوه برآی تا برآییم از بهر سکنجبین عسل ده ما خود همه سرکه می فزاییم گه خیره تو که تو کجایی گه خیره خود که ما کجاییم گه خیره بسط خویش و ایثار یا قبض که مهره در رباییم گاهی مس و گاه زر خالص گاه از پی هردو کیمیاییم ترجیع دو ذوق و میل ایچی در دادن و در گرفتن از چی گه شاد بخوردنست و تحصیل گه شاد به خرج آن و تحلیل چون نخل گهی به کسب میوه گاهی به نثار آن و تنزیل گه حاتم وقت اندر ایثار گه عباسی به طوف و زنبیل ما یا آنیم و این دگر فرع یا غیر تویم بی دو تبدیل ور زانک مرکب از دو ضدیم تذلیل نباشدی و تبجیل هم اصلاحست عز و ذلش ماننده رفع و خفض قندیل بس اصلاحی برای افساد بس افسادی برای تنحیل بس مرغ ضعیف پرشکسته خرطوم هزار پیل خسته مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیستم هله درده می بگزیده که مهمان توم ز پریشانی زلف توپریشان توم تلخ و شیرین لب ما را ز حرم بیرون آر نقد ده نقد که عباس حرمدان توم آنچ دادی و بدیدی که بدان زنده شدم مرده جرعه آن چشمه حیوان توم باده بر باد دهد هردو جهان را چو غبار وآنگهان جلوه شود که مه تابان تو وانگهان جام چو جان آرد کین بر جان زن گر نیم جان تو آخر نه ز جانان توم مرکبش دست بود زانک قدح شهبازست که صیادم من و سر فتنه مرغان توم وانگه از دست بپرد سوی ایوان دماغ که گزین مشعله و رونق ایوان تو آب رو رفت مهان را پی نان و پی آب مژده ای مست که من آب تو و نان توم بحر بر کف که گرفتست تو باری برگیر خوش همی خند که من گوهر دندان توم من سه پندت دهم اول توسپند ما باش که خلیلی و نسوزی چو سپندان توم در خانه هله بگشای که در کوی تویم قصص جایزه برخوان نه که بر خوان توم هین به ترجیع بگردان غزلم را برگو گر تو شیدا نشدی قصه شیدا برگو ز آب چون آتش تو دیگ دماغم جوشید سبک ای سیمبر مشعله سیما برگو ز پگه جام چو دریا چو به کف بگرفتم صفت موج دل و گوهر گویا برگو بحر پرجوش چو لالاست بر آن در یتیم کف بزن خوش صفت لولوی لالا برگو هرکسی دارد در سینه تمنای دگر زان سر چشمه کزو زاد تمنا برگو جمع کن جمله هوسهای پراکنده به می زان هوس که پنهان شد ز هوسها برگو ز آفتابی که برآید سپس مشرق جان که بدو محو شود ظل من و ما برگو شش جهت انس و پری محرم آن راز نیند سر بگردان سوی بیجا و همانجا برگو چند باشد چو تنور این شکمت پر ز خمیر ای خمیری دمی از خمر مصفا برگو چند چون زاغ بود نول تو در هر سرگین خبر جان چو طوطی شکرخا برگو زین گذر کن بده آن جام می روحانی صفت شعشعه جام معلا برگو مست کن پیر و جوان را پس از آن مستی کن مست بیرون رو ازین عیش و تماشا برگو هله ترجیع کن اکنون که چنانیم همه که می از جام و سر از پای ندانیم همه جام بر دست به ساقی نگرانیم همه فارغ از غصه هر سود و زیانیم همه این معلم که خرد بود بشد ما طفلان یکدگر را ز جنون تخته زنانیم همه پا برهنه خرد از مجلس ما دوش گریخت چونک بیرون ز حد عقل و گمانیم همه میرمجلس توی و ما همه در تیر تویم بند آن غمزه و آن تیر و کمانیم همه زهره در مجلس مه مان به می از کار ببرد ورنه کژرو ز چه رو چون سرطانیم همه چشم آن طرفه بغداد ز ما عقل ربود تا ندانیم که اندر همدانیم همه گفت ساقی همه را جمله به تاراج دهم همچنان کن هله ای جان که چنانیم همه همچو غواص پی گوهر بی نام و نشان غرق آن قلزم بی نام و نشانیم همه وقت عشرت طرب انگیزتر از جام مییم در صف رزم چو شمشیر و سنانیم همه نزد عشاق بهاریم پر از باغ و چمن پیش هر منکر افسرده خزانیم همه می جهد شعله دیگر ز زبانه دل من تا ترا وهم نیاید که زبانیم همه ساقیا باده بیاور که برانیم همه که به جز عشق تو از خویش برانیم همه

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و یکم هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم دوست یک جام پر از زهر چو آورد به پیش زهر چون از کف او بود به شادی خوردیم گفت خوش باش که بخشیمت صدجان دگر ما کسی را به گزافه ز کجا آزردیم گفتم ابحان چو توی از تن ما جان خواهد گر درین داد بپیچیم یقین نامردیم ما نهالیم بروییم اگر در خاکیم شاه با ماست چه باکست اگر رخ زردیم بدرون بر فلکیم و به بدن زیر زمین به صفت زنده شدیم ارچه به صورت مردیم چونک درمان جوان طالب دردست و سقم ما ز درمان بپریدیم و حریف دردیم جان چو آیینه صافی است برو تن گردیست حسن در ما ننماید چو به زیر گردیم این دو خانه ست دو منزل به یقین ملک ویست خدمت نو کن و شاباش که خدمت کردیم چون بیامد رخ تو بر فرس دل شاهیم چون بیامد قدحت صاف شویم ار دردیم می دهنده چو توی فخر همه مستانیم پرورنده چو توی زفت شویم ار خردیم هین به ترجیع بگو شرح زبان مرغان گر نگویی به زبان شرح کنش از ره جان در جهان آمد و روزی دو به ما رخ بنمود آنچنان زود برون شد که ندانم که کی بود گفتم از بهر خدا ای سره مهمان عزیز اینچنین زود کنی معتقدان را بدرود گفت کس دید درین عالم یک روز سپید که سیاه آبه نباریدش ازین چرخ کبود از برای کشش ما و سفر کردن ما پیک بر پیک همی آید از آن اصل وجود هر غم و رنج که اندر تن ودر دل آید می کشد گوش شما را به وثاق موعود نیم عمرت به شکایت شد و نیمی در شکر حمد و ذم را بهل و رو به مقام محمود چه فضولی تو که این آمد و آن بیرون شد کارافزایی تو غیر ندامت نفزود پای در باغ خرد نه به طلب امن و خلاص سربنه پای بکش زیر درختان مرود باد امرود همی ریزد اگر نفشانی می فتد در دهن هرکی دهان را بگشود این بود رزق کریمی که وفادار بود که ز دست و دهن تو نتوانندربود قایمم مات نیم تا بنگویند که مرد که چه کوتاه قیامست و درازست سجود شرح این زرق که پاکست ز ظلم و توزیع گوش را پهن گشا تا شنوی در ترجیع همچو گل خنده زنان از سر شاخ افتادیم هم بدان شاه که جان بخشد جان را دادیم آدمی از رحم صنع دوباره زاید این دوم بود که مادر دنیا زادیم تو هنوز ای که جنینی بنبینی ما را آنک زادست ببیند که کجا افتادیم نوحه و درد اقارب خلش آن رحم است او چه داند که نمردیم و درین ایجادیم او چه داند که جهان چیست که در زندانیست همه دان داند ما را که درین بغدادیم یاد ما گر بکنی هم به خیالی نگری نه خیالیم نه صورت نه زبون بادیم لیک ما را چو بجویی سوی شادیها جو که مقیمان خوش آباد جهان شادیم پیشه ورزش شادی ز حق آموخته ایم اندر آن نادره افسون چو مسیح استادیم مردن و زنده شدن هر دو وثاق خوش ماست عجبی وار نترسیم خوش و منقادیم رحما بینهم آید همچون آییم چو اشداء علی الکفر بود پولادیم هر خیالی که تراشی ز یکی تا به هزار هم عدد باشد و می دانک برون ز اعدادیم از پی هر طلب تو عوضی از شاه است همچو عطسه که پیش یرحمک الله است شربت تلخ بنوشد خرد صحت جو شربتی را تو چه گویی که خوش است و دارو عاشقان از صنم خویش دو صد جور کشند چون بود آن صنمی که حسن است و خوش خو در چنین دوغ فتادی که ندارد پایان منگر واپس وز هر دو جهان دست بشو این شب قدر چنانست که صبحش ندمد گشت عنوان برات تو رجال صد قوا چو از این بحر برون رفتنت اومید نماند احمقی باشد ازین پس طلب خنب و سبو ز آسمان آید این بخت نه از عالم خاک کار اقبال و ستاره ست نه کار بازو چون چنین روی بدیدی نظرت روشن شد پشت را باز شناسد نظر تو از رو هر کرا آخر کار این سبقت خواهد بود هم ز اول بود او شیفته و سوداخو صدفی باشد گردان به هوای گوهر سینه اش باز شود بیند در خود لولو جعد خود را چو بیند بکند ترک کلاه خانه چون یافته شد بیش نگوید کوکو جوزها گرچه لطیفند و یقین پر مغزند بشکن و مغز برون آور و ترجیع بگو گرچه بی عقل بود عقل شد او را هندو ورچه بی روی بود او بگذشت از بارو

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و دوم هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم نفسی در نظر خود نمکان شور کنیم هله خیزید که تا مست و خوشی دست زنیم وین خیال غم و غم را همه در گور کنیم وهم رنجور همی دارد ره جویان را ما خود او را به یکی عربده رنجور کنیم غوره انگور شد اکنون همه انگور خوریم وانچ ماند همه را باده انگور کنیم وحی زنبور عسل کرد جهان را شیرین سوره فتح رسیدست به ما سور کنیم ره نمایان که به فن راه زنان فرح اند راه ایشان بزنیم و همه را عور کنیم جان سرمازدگان را تف خورشید دهیم کار سلطان جهان بخش به دستور کنیم کشت این شاهد ما را به فریب و به دغل صد چو او را پس ازین خسته و مهجور کنیم تاکنون شحنه بد او دزدی او بنماییم میر بودست ورا چاکر و مأمور کنیم همه از چنگ ستمهاش همی زاریدند استخوانهای ورا بر بط وطنبور کنیم کیمیا آمد و غمها همه شادیها شد ما چو سایه پس ازین خدمت آن نور کنیم بی نوایان سپه را همه سلطان سازیم همه دیوان سپه را ملک و حور کنیم نار را هر نفسی خلعت نوری بخشیم کوهها را ز تجلی همه چون طور کنیم خط سلطان جهانست و چنین توقیع است که ازین پس سپس هر غزلی ترجیع است خیز تا رقص درآییم همه دست زنان که رهیدیم به مردی همه از دست زنان باغ سلطان جهان را بگشودند صلا همه آسیب بتانست و همه سیبستان چه شکر باید آنجا که شود زهر شکر چه شبان باید آنجا که شود گرگ شبان همگی فربهی و پرورش و افزونیست چو نهاد این لبون برسر آن شیر لبان خاص مهمانی سلطان جهانست بخور نه ز اقطاع امیرست و نه از داد فلان آفتابیست به هر روزن و بام افتاده حاجتت نیست که در زیر کشی زله نهان ز چه ترسیم که خورشید کمین لشکر اوست که ز نورست مر او را سپر و تیغ و سنان این همه رفت بماناد شعاع رویت که هر آنک رخ تو دید ندارد سر جان یک زبانه ست از آن آتش خود در جانم که از آن پنج زبانه ست مرا پیچ زبان هر دو از فرقت تو در تف و پیچاپیچ اند باورم می نکنی هین بشنو بانگ امان شیر را گر نچشیدی بنگر تربیتش تیر را گر بندیدی بشنو بانگ کمان مثل او نقش نگردد به نظر در دیده هیچ دیده بندیدست مثال سلطان لیک از جستن او نیست نظر را صبری از ملک تا بسمک از پی او در دوران هین چو خورشید و مهی از مه و خورشید تو به می ستان نور ز سبحان و بخلقان می ده زو فراموش شدت بندگی و خدمت من بی وفا نیستی آخر مکن ای جان چمن خود یکی روز نگفتی که مرا یاری بود زود بستی ز من و نام من ای دوست دهن سخنانی که بگفتیم چو شیر و چو شکر وان حریفی که نمودیم پی خمر و لبن من ز مستی تو گر زانک شکستم جامی نه تو بحر عسلی در کرم و خلق حسن رسن زلف تو گر زانک درین دام فتد صد دل و جان بزند دست به هر پیچ و شکن بی نسیم کرمت جان نگشاید دیده چشم یعقوب بود منتظر پیراهن من چو یوسف اگر افتادم اندر چاهی کم از آنک فکنی در تک آن چاه رسن نه تو خورشید بدی بنده چو استاره روز نه تو چون شمع بدی بنده ترا همچون لگن بی تو ای آب حیات من و ای باد صبا کی بخندد دهن گلشن و رخسار سمن تا ز انفاس خدا درندمد روح الله مریمان شکرستان نشوند آبستن نه تو آنی که اگر بر سر گوری گذری در زمان در قدمت چاک زند مرده کفن نه تو ساقی روانها بده ششصد سال تن تن چنگ تو می آمد بی زحمت تن چند بیتی که خلاصه ست فرو ماند تو گو کز عظیمی بنگنجید همی در گفتن هله من مطرب عشقم دگران مطرب زر دف من دفتر عشق و دف ایشان دف تر

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و سوم هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمین آتش زند خوبی او در جمله خوبان چنین کی ره برد اندیشها کان شیر نر زان بیشها بیرون جهد عشاق را غرفه کند در خون چنین گفتم به دل بار دگر رفتی درین خون جگر گفتا خمش باری بیا یکبار روی او ببین از روی گویم یا ز خو از طره گویم یا ز مو از چشم مستش دم زنم یا عارض او یا جبین حاصل گرفتار ویم مست و خراب آن میم شب تا سحر یارب زنان کالمستغاث ای مسلمین اندر خور روی صنم کو لوح تا نقشی کنم تا آتشی اندر فتد در دودمان آب و طین از درد هجرانش زمین رو کرده اندر آسمان وان آسمان گوید که من صد چون توم اندر حنین آید جواب این هردو را از جانب پنهان سرا کای عاشقان و کم زنان اینک سعادت در کمین دولت قلاوزی شده اندر ره درهم زده در کف گرفته مشعله از شعله عین الیقین زین شعلهای معتمد سر دل هر نیک و بد چون موی اندر شیرشد پیدا مثال یوم دین کی تشنه ماند آن جگر کو دل نهد بر جوی ما کی بسته ماند مخزنی بر خازنی کآمد امین ای باغ کردی صبرها در دی رسیدت ابرها الصبر مفتاح الفرج ای صابران راستین شمع جهانست این قمر از آسمانست این قمر چون جان بود سودای او پنهان کنیمش چون جنین پنهان کنیمش تا ازو جان فرد و تنها می چشد ترجیع گیرد گوش او از پردها بیرون کشد می گفت با حق مصطفی چون بی نیازی تو ز ما حکمت چه بود آخر بگو در خلق چندین چیزها حق گفت ای جان جهان گنجی بدم من بس نهان می خواستم پیدا شود آن گنج احسان و عطا آیینه کردم عیان پشتش زمین رو آسمان پشتش شود بهتر ز رو گر بجهد از رو و ریا گر شیره خواهد می شدن در خنب جوشد مدتی خواهد قفا که رو شود بس خوردنش باید قفا آبی که جفت گل بود کی آینه مقبل بود چون او جدا گردد ز گل آیینه گردد پرصفا جانی که پران شد ز تن گوید بدو سلطان من عذرا شدی از یار بد یار منی اکنون بیا مشهور آمد این که مس از کیمیایی زر شود این کیمیای نادره کردست مس را کیمیا نی تاج خواهد نی قبا این آفتاب از داد حق هست او دو صد کل را کله وز بهر هر عریان قبا بهر تواضع بر خری بنشست عیسی ای پدر ور نی سواری کی کندبر پشت خر باد صبا ای روح اندر جست و جو کن سر قدم چون آب جو ای عقل بهر این بقا شاید زدن طال بقا چندان بکن تو ذکر حق کز خود فراموشت شود واندر دعا دو تو شوی ماننده دال دعا دانی که بازار امل پرحیله است و پر دغل هش دار ای میر اجل تا درنیفتی در دغا خواهی که اندر جان رسی در دولت خندان رسی می باش خندان همچو گل گر لطف بینی گر جفا این ترک جوش آمد ولی ترجیع سوم می رسد ای جان پاکی که ز تو جان می پذیرد هر جسد گر ساقیم حاضر بدی وز باده او خوردمی در شرح چشم جادوش صد سحر مطلق کردمی گرخاطر اشتر دلم خوش شیرگیر او شدی شیران نر را این زمان در زیر زین آوردمی زان ابروی چون سنبلش زان ماه زیبا خرمنش زین گاو تن وارستمی بر گرد گردون گردمی سرمست بیرون آیمی از مجلس سلطان خود فرمان ده هر شهرمی درمان ده هر دردمی نی درودمی نه کشتمی مطلق خیالی گشتمی نی ترمی نی خشکمی نی گرممی نی سردمی نی در هوای نانمی نی در بلای جانمی نی بر زمین چون کوهمی نی بر هوا چون گردمی نی سرو سرگردانمی نی سنبل رقصانمی نی لاله لعلین قبا نی زعفران زردمی نی غنچه بسته دهان گشته ز ضعف دل نهان بی این جهان و آن جهان نور خدا پروردمی هر لحظه گوید شاه دین آری چنین و صد چنین پیدا شدی گر زانک من در بند بردا بر دمی گرنه چو باران بر چمن من دادمی داد ز من با جمله فردان جفتمی وز جمله جفتان فردمی ملک از سلیمان نقل شد ماهی فروشی شد فنش بیرنج اگر راحت بدی من مور را نازردمی گر صیف بودی بی زدی خاری نخستی پای گل ور بی خماری می بدی انگور را نفشردمی گر عقده این ساحره از پای جانم وا شدی بر کوری هر رهزنی صد رستم و صد مردمی جانت بمانا تا ابد ای چشم ما روشن به تو ای شاد و راد و مؤتلف جان دو صد چون من به تو

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و چهارم امروز به قونیه می خندد صد مه رو یعنی که ز لارنده می آید شفتالو در پیش چنین خنده جانست و جهان بنده صد جان و جهان نو در می رسد از هر سو کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو نو بیش دهد لذت ای جان و جهان نوجو عالم پر ازین خوبان ما را چه شدست ای جان هر سوی یکی خسرو خندان لب و شیرین خو بر چهره هر یک بت بنوشته که لاتکبت بر سیب زنخ مرقم من یمشق لایصحو برخیز که تا خیزیم با دوست درآمیزیم لالا چه خبر دارد از ما و ازان لولو بهر گل رخسارش کز باغ بقا روید چون فاخته می گوید هر بلبل جان کوکو گر این شکرست ای جان پس چه بود آن شکر ای جان مرا مستی وی درد مرا دارو بازآمد و بازآمد آن دلبر زیبا خد تا فتنه براندازد زن را ببرد از شو با خوبی یار من زن چه بود طبلک زن در مطبخ عشق او شو چه بود کاسه شو گر درنگری خوش خوش اندر سرانگشتش نی جیب نسب گیری نی چادر اغلاغو شب خفته بدی ای جان من بودم سرگردان تا روز دهل می زد آن شاه برین بارو گفتم ز فضولی من ای شاه خوش روشن این کار چه کار تست کو سنجر و کو قتلو گفتا بنگر آخر از عشق من فاخر هم خواجه و هم بنده افتاده میان کو بر طبل کسی دیگر برنارد عاشق سر پیراهن یوسف را مخصوص و شدست این بو مستست دماغ من خواهم سخنی گفتن تا باشم من مجرم تا باشم یا زقلو گیرم که بگویم من چه سود ازین گفتن گوش همه عالم را بر دوزد آن جادو ترجیع کنم ای جان گر زانک بخندی تو تا از خوشی و مستی بر شیر جهد آهو ای عید غلام تو وای جان شده قربانت تا زنده شود قربان پیش لب خندانت چون قند و شکر آید پیش تو که می باید بر قند و شکر خندد آن لعل سخن دانت هرکس که ذلیل آمد در عشق عزیز آمد جز تشنه نیاشامد از چشمه حیوانت ای شادی سرمستان ای رونق صد بستان بنگر به تهی دستان هریک شده مهمانت پرکن قدحی باده تا دل شود آزاده جان سیر خورد جانا از مایده خوانت بس راز نیوشیدم بس باده بنوشیدم رازم همه پیدا کرد آن باده پنهانت ای رحمت بی پایان وقتست که در احسان موجی بزند ناگه بحر گهرافشانت تا دامن هر جانی پر در وگهر گردد تا غوطه خورد ماهی در قلزم احسانت وقتیست که سرمستان گیرند ره خانه شب گشت چه غم از شب با ماه درخشانت ای عید بیفکن خوان داد از رمضان بستان جمعیت نومان ده زان جعد پریشانت در پوش لباس نو خوش بر سر منبر رو تا سجده شکر آرد صد ماه خراسانت ای جان بداندیشش گستاخ درآ پیشش من مجرم تو باشم گر گیرد دربانت در باز شود والله دربان بزند قهقه بوسد کف پای تو چو نبیند حیرانت خنده بر یار من پنهان نتوان کردن هردم رطلی خنده می ریزد در جانت ای جان ز شراب مر فربه شدی و لمتر کز فربهی گردن بدرید گریبانت با چهره چون اطلس زین اطلس ما را بس تو نیز شوی چون ما گر روی دهد آنت زینها بگذشتم من گیر این قدح روشن مستی کن و باقی را درده به عزیزانت چون خانه روند ایشان شب مانم من تنها با زنگیکان شب تا روز بکوبم پا امروز گرو بندم با آن بت شکرخا من خوشتر می خندم یا آن لب چون حلوا من نیم دهان دارم آخر چه قدر خندم او همچو درخت گل خندست ز سر تا پا هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرد دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا بر روی زمین ای جان این سایه عشق آمد تا چیست خدا داند از عشق برین بالا کو عالم جسمانی کو عالم روحانی کو پا و سر گلها کو کر و فر دلها با مشعله جانان در پیش شعاع جان تاریک بود انجم بی مغز بود جوزا چون نار نماید آن خود نور بود آخر سودای کلیم الله شد جمله ید بیضا مگریز ز غم ای جان در درد بجو درمان کز خار بروید گل لعل و گهر از خارا زین جمله گذر کردم ساقی می جان درده ای گوشه هر زندان با روی خوشت صحرا ای ساقی روحانی پیش آر می جانی تو چشمه حیوانی ما جمله در استسقا لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان ساغر هله گردان کن پر باده جان افزا آن باده جان افزا از دل ببرد غم را چون سور و طرب سازد هر غصه و ماتم را چون باشد جام جان خوبی و نظام جان کز گفتن نام جان دل می برود از جا گفتم به دل از محنت باز آی یکی ساعت گفتا که نمی آیم کاین خار به از خرما ماهی که هم از اول با حر بیارامد در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا گر آبم در پستی من بفسرم از هستی خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما در محنت عشق او درجست دوصد راحت زین محنت خوش ترسان کی باشد جز ترسا

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و پنجم شب مست یار بودم و در های های او حیران آن جمال خوش و شیوهای او گه دست می زدم که زهی وقت روزگار گه مست می فتادم بر خاک پای او هفت آسمان ز عشق معلق زنان او فربه شده ز جام خوش جانفزای او در هوشها فتاده نهایات بیهشی در گوشها فتاده صریر صلای او هر بره گوش شیر گرفته ز عدل او هر ذره گشاده دهان در ثنای او هرجا وفاست حاصل و هرجا که بوالوفاست بگداخته زخجلت و شرم وفای او چشمت ضعیف می شود از قرص آفتاب صد همچو آفتاب ضعیف از لقای او چندان بود ضعیف که یک روز چشم را سرمه کشد به لطف و کرم توتیای او آن نقدهای قلب که بنهاده به پیش چون ژیوه می طپند پی کیمیای او هر سوت می کشند خیالات آن و این والله کشنده نیست به جز اقتضای او هریک چو کشتییم که برهم همی زنیم بحر کرم وی آمد و ما آشنای او جانم دهی ولی نکشی ور کشی بگو من بارها گزارده ام خونبهای او فرع عنایت تو بود کوشش مرید فرع دعای تست حنین و دعای او بر بوی آب تست ورا در سراب میل بر بوی نقد تست سوی قلب رای او چون تاج عشق بر سر تست ای مرید صدق سرمست می خرام به زیر لوای او ترجیع هم بگویم زیرا که یار خواست هر کژ که من بگویم گردد ز یار راست امسال سال عشرت و ولت در استوا ای شاد آنکسی که بود طالعش چو ما دف می خرید زهره و برهم همی نهاد می ساخت چنگ را سر و پهلو و گردنا در طبع می نهاد هزاران خروش جوش در نای نی نهاد ز انفاس خود نوا بنیاد عشرتی که جهان آن ندیده است خورشید را چه کار به جز گرمی و ضیا امسال سال تست اگر زهره طالعی زهره جنی ببست ازین مژده دست و پا خوان ابد نهاد خدا و اساس نو من سال و ماه گفتم از غیرت خدا ای شاه کژنهاده از مستی آن کلاه چندان گرو شود به خرابات ما قبا جانها فنا شوند ز جام خدای خویش ز اندیشه باز رسته و از جنگ و ماجرا گوید که چون بدیت دران غربت دراز گویند آنچنان که بود درد بی دوا چون ماهیان طپان شده بر ریگهای گرم مهجور از لقای تو ای ماه کبریا در بحر زاده ایم و به خشکی فتاده ایم ای زاده وفاش تو چونی درین جفا منت خدای راست که بازآمدی به بحر چون صوفیان ببند لب از ذکر مامضی زیرا که ذکر وحشت هم وحشتیست نو گفتن ز بعد صلح چنین گفته مرا در بزم اولیا نه شکوفه نه عربده ست در خرمن خدای نه رخصست و نی غلا آنجا سعادتیست که آن را قیاس نیست هر لحظه نو به نو متراقیست اجتبا ترجیع سیومست اگر حق نخواستی جان را به نظم کردن پروا کجاستی در روضه ریاحین می گرد چپ و راست گل دسته بستن تو ندانم پی کراست گل دسته در هوای عفن پایدار نیست آن را کشیدن این سو هم حیف و هم خطاست زنجیر بسکلد بسوی اصل خود رود زیرا که پروریده آن معتدل هواست اینجا قباش ماند یعنی عبارتی اما قبای یوسف دلرا چو توتیاست هین جهد کن تو نیز که بیرون کنی قبا در بحر بی قبا شدنت شرط آشناست ای مرد یک قبا تو قبا بر قبا مپوش گر بحریی تجمل و پوشش ترا عراست الفقر فخر گفت رسول خدای ازین سباح فحل و شاه سباحات مصطفاست کشتی که داشت هم ز برای عوام داشت بهر پیاده چو پیاده شوی سخاست اما دغل بسیست تو کشتی شناس باش زیرا که کار دنیا سحرست و سیمیاست دنیا چو کهرباست و همه که رباید او گندم که مغز دارد فارغ ز کهرباست هرکو سفر به بحر کند در سفینه اش او ساکن و رونده و همراه انبیاست در نان بسی برفتی در آب هم برو از بعد سیر آب یقین مفرشت سماست زین سان طبق طبق متعالی همی شوی اما علای مرتبه جز صورت علاست این ره چنین دراز به یکدم میسرست این روضه دور نیست چو رهبر ترا رضاست آری دراز و کوته در عالم تنست اما بر خدا نه صباحست و نی مساست گر در جفا رود ره و گر در وفا رود جان توست جان تو از تو کجا رود

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و ششم ای جان مرا از غم و اندیشه خریده جان را بستم در گل و گلزار کشیده دیده که جهان از نظرش دور فتاده ست نادیده بیاورده دگرباره بدیده جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال تا دررسد اندر هوس خویش جریده جولاهه کی باشد که دهی سطنت او را پا در چه اندیشه و سودا بتنیده آن کس که ز باغت خرد انگور فشارد شیرین بودش لاجرم ای دوست عقیده آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها باشند درختان تو از میوه خمیده جان را زند آ باغ صلاهای تعالوا جان در تن پرخون پر از ریم خزیده چون گنج برآزین حدث ای جان و جهان گیر در گوش کن این پند من ای گوشه گزیده پیسه رسنست این شب و این روز حذر کن کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده این گردن ما زین رسن پیسه ایام کی گردد چون گردن احرار رهیده از بولهب و جفتی او چونک ببریم بینیم ز خود حبل مسد را سکلیده بی فصل خزان گلشن ارواح شکفته بی کام و دهان هر فرس روح چریده افسار گسسته فرس و رفته به صحرا مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده ترجیع کنم تا که سر رشته بیابند مستان همه از بهر چنین گنج خرابند باد آمد و با بید همی گوید هی هی این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی می گوید آن بید بدان باد ز خود پرس ای برده مرا از سرو ای داده مرا می اندر تن من یک رگ هشیار نماندست ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ کین سابقه کی آمد وان خاتمه تا کی آن ترک سلامم کند و گوید کیسن گویم که خمش کن که نه کی دانم و نی بی آن معتزلی پرسد معدوم نه شیء است بیخود بر من شیی بود و با خود لاشی لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو از خویش تهی باش بیاموز ازان نی اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی باغی که برون نیست ز دنیا و نه در وی پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی گفت آنک نترسم ز زمستان و نه از دی نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید وین دور نماند چو کند راهخدا طی گیرم که نبینی به نظر چشمه خورشید نی گرمیت از شمس بدافسردگی از فی هین دور شو از سردی و بفزای ز گرمی تا صیف شود بهمنت و رشد شود غنی خورشید نماید خبر بی دم و بی حرف بربند لب از ابجد و از هوز و حطی ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم بس مرغ نهان را که پر و بال گشادیم برجه که رسیدند رسولان بهاری انگیخت شکاران تو آن شاه شکاری از دشت عدم تا بوجودست بسی راه آموخت عدم را شه الاقی و سواری در باغ زهر گور یکی مرده برآمد بنگر به عزیزان که برستند ز خواری در زلزلت الارض خدا گفت زمین را امرزو کنم زنده هر آن مرده که داری ابرش عوض آب همی روح فشاند تو شرم نداری که بنالی ز نزاری

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و هفتم ای درد دهنده ام دوا ده تاریک مکن جهان ضیا ده درد تو دواست و دل ضریرست آن چشم ضریر را صفا ده نومید همی شود بهر غم نومید شونده را رجا ده هر دیده که بهر تو بگرید کحلش کش و نور مصطفی ده شکرش ده وانگهیش نعمت صبرش ده وانگهش بلا ده گر جان ز جهان وفا ندارد از رحمت خویششان وفا ده خوی تو خوش است هم خوشی بخش کار تو عطاست هم عطا ده آن نی که دم تو خورد روزی بازش ز دم خوشت نواده این قفل تو کرده برین دل بفرست کلید و دلگشا ده کس طاقت خشم تو ندارد این خشم ببر عوض رضا ده غم منکر بس نکیر آمد زومان بستان به آشنا ده رحم آر برین فغان و تشنیع ورنه کنمش قرین ترجیع چون باخبری ز هر فغانی زین حالت آتشین امانی مهمان من آمدست اندوه خون ریز و درشت میهمانی یک لقمه کند هزار جان را کی داو دهد به نیم جانی هر سیلی او چو ذوالفقاری هر نکته او یکی سنانی زو تلخ شده دهان دریا چون تلخ شد آنچنان دهانی دریاچه بود که از نهیبش پوشید کبود آسمانی ماییم سرشته نوازش پرورده نازنین جهانی خو کرده به سلسبیل و تسنیم با ساقی چون شکرستانی با جمع شکر لبان رقاص هر لحظه عروسیی و خوانی این عیش و طرب دریغ باشد کاشفته شود به امتحانی حیفست که مجلس لطیفان ناخوش شود از چنین گرانی ترجیع سوم رسید یارا هم بر سر عیش آر ما را در چاه فتاد دل برآرش بیچاره و منتظر مدارش ور وعده دهیش تا به فردا امروز بسوزد این شرارش بخشای برین اسیر هجران بر جان ضعیف بی قرارش هرچند که ظالمست و مجرم مظلوم و شکسته دل شمارش گشتست چو لاله غرقه خون گشتست چو زعفران عذارش خواهد که به پیش تو بمیرد اینست همیشه کسب و کارش یاری دگری کجا پسندد آن را که خدا بدست یارش آن را که بخوانده تو روزی مسپار بدست روزگارش هرچند به زیر کوه غم ماند اندیشه تست یار غارش امسال چو ماه می گدازد می آید یاد وصل پارش راهی بگشا درین بیابان ماهی بنما درین غبارش گر شرح کنم تمام پیغام می مانم از شراب و از جام

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و هشتم ای آنک ما را از زمین بر چرخ اخضر می کشی زوتر بکش زوتر بکش ای جان که خوش برمی کشی امروز خوش برخاستم با شور و با غوغاستم امروز رو بالاترم کامروز خوش تر می کشی امروز مر هر تشنه را در حوض و جو می افکنی ذاالنون و ابراهیم را در آب و آذر می کشی امروز خلقی سوخته در تو نظرها دوخته تا خود کرا پیش از همه امروز در بر می کشی ای اصل اصل دلبری امروز چیز دیگری از دل چه خوش دل می بری وز سر چه خوش سر می کشی ای آسمان خوش خرگهی وی خاک زیبا درگهی ای روز گوهر می دهی وی شب تو عنبر می کشی ای صبحدم خوش می دمی وی باد نیکو همدمی وی مهر اختر می کشی وی ماه لشکر می کشی ای گل به بستان می روی وی غنچه پنهان می روی وی سرو از قعر زمین خوش آب کوثر می کشی ای روح راح این تنی وی شرع مفتاح منی وی عشق شنگ و ره زنی وی عقل دفتر می کشی ای باده دفع غم تویی بر زخم ها مرهم تویی وی ساقی شیرین لقا دریا به ساغر می کشی ای باد پیکی هر سحر کز یار می آری خبر خوش ارمغانی های آن زلف معنبر می کشی ای خاک ره در دل نهان داری هزاران گلستان وی آب بر سر می دوی وز بحر گوهر می کشی ای آتش لعلین قبا از عشق داری شعل ها بگشاده لب چون اژدها هر چیز را درمی کشی ترجیع این باشد که تو ما را به بالا می کشی آنجا که جان روید ازو جان را بدانجا می کشی عیسی جان را از ثری فوق ثریا می کشی بی فوق و تحتی هر دمش تا رب اعلیٰ می کشی مانند موسی چشم ها از چشم پیدا می کنی موسی دل را هر زمان بر طور سینا می کشی این عقل بی آرام را می بر که نیکو می بری وین جان خون آشام را می کش که زیبا می کشی تو جان جان ماستی مغز همه جان هاستی از عین جان برخاستی ما را سوی ما می کشی ماییم چون لا سرنگون وز لا تومان آری برون تا صدر الا کشکشان لا را به الا می کشی از تست نفس بتکده چون مسجد اقصی شده وین عقل چون قندیل را بر سقف مینا می کشی شاهان سفیهان را همه بسته به زندان می کشند تو از چه و زندانشان سوی تماشا می کشی تن را که لاغر می کنی پر مشک و عنبر می کنی مر پشه را پیش کش شهپر عنقا می کشی زاغ تن مردار را در جیفه رغبت می دهی طوطی جان پاک را مست و شکرخا می کشی نزدیک مریم بی سبب هنگام آن درد و تعب از شاخ خشک بی رطب هر لحظه خرما می کشی یوسف میان خاک و خون در پستی چاهی زبون از راه پنهان هر دمش ای جان به بالا می کشی یونس به بحر بی امان محبوس بطن ماهیی او را چو گوهر سوی خود از قعر دریا می کشی در پیش سرمستان دل در مجلس پنهان دل خوان ملایک می نهی نزل مسیحا می کشی ترجیع دیگر این بود کامروز چون خوان می کشی فردوس جان را از کرم در پیش مهمان می کشی درد دل عشاق را خوش سوی درمان می کشی هر تشنه مشتاق را تا آب حیوان می کشی خود کی کشی جز شاه را یا خاطر آگاه را هرکس که او انسان بود او را تو این سان می کشی سلطان سلطانان تویی احسان بی پایان تویی در قحط این آخر زمان نک خوان احسان می کشی پیش دو سه دلق دنی چندان تواضع می کنی گویی کمینه بنده خوان پیش سلطان می کشی زنبیلشان پر می کنی پر لعل و پر در می کنی چون بحر رحمت خس کشد زنبیل ایشان می کشی الله یدعو آمده آزادی زندانیان زندانیان غمگین شده گویی به زندان می کشی فرعون را احسان تو از نفس ثعبان می خرد گرچه به ظاهر سوی او تهدید ثعبان می کشی فرعون را گفته کرم بر تخت ملکت من برم تو سر مکش تا من کشم چون تو پریشان می کشی فرعون گفت این رابطه از تست و موسی واسطه مانند موسی کش مرا کو را تو پنهان می کشی گفت او اگر موسی بدی چوب اژدهایی کی شدی ماه از کفش کی تابدی تو سر ز رحمان می کشی موسی ما طاغی نشد وز واسطه ننگش نبد چون عاشقی درمانده بر وی چه دندان می کشی موسی ما طاغی نشد وز واسطه ننگش نبد ده سال چوپانیش کرد چون نام چوپان می کشی ای شمس تبریزی ز تو این ناطقان جوشان شده این کف به سر بر می رود چون سر به کیوان می کشی ترجیع دیگر این بود ای جان که هردم می کشی تو آفتابی ما چو نم ما را به بالا می کشی ای آنک ما را می کشی بس بی محابا می کشی تو آفتابی ما چو نم ما را به بالا می کشی زین پیش جان ها برفلک بودند هم جام ملک جان هر دو دستک می زند کو را همان جا می کشی زین پیش جانها برفلک بودند هم جان ملک جان هردو دستک می زند کو را همانجا می کشی ای مهر و ماه و روشنی آرامگاه و ایمنی ما را بدان جوی روان چون مشک سقا می کشی چون دیدم آن سغراق نو دستار و دل کردم گرو اندیشه را گفتم بدو چون سوی سودا می کشی ای عقل هستم می کنی وی عشق مستم می کنی هرچند پستم می کنی تا رب اعلا می کشی ای عشق می کن حکم مر ما را ز غیر خود ببر ای سیل می غری بغر ما را به دریا می کشی ای عشق می کن حکم مر ما را ز غیر خود ببر ای لا مرا بردار کن زیرا به الا می کشی ای جان بیا اقرار کن وی تن برو انکار کن الا تو نادر دلکشی ما را سوی ما می کشی ای سر تو از وی سر شدی وی پا ز وی رهبر شدی از کبر چون سر می نهی وز کاهلی پا می کشی ای سر تو از وی سرشدی وی پا ز وی رهبر شدی از کبر چون سر می نهی وز کاهلی پا می کشی ای سر بنه سر بر زمین گر آسمان می بایدت وی پای کم رو در وحل گر سوی صحرا می کشی ای سر بنه سر بر زمین گر آسمان می بایدت وی پای کم رو در وحل گر سوی صحرا می کشی ای چشم منگر در بشر وی گوش مشنو خیر و شر وی عقل مغز خر مخور سوی مسیحا می کشی والله که زیبا می کشی حقا که نیکو می کشی بی دست و خنجر می کشی بیچون و بی سو می کشی

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » بیست و نهم با شیر رو به شانگی آوردمان دیوانگی افزودمان بیگانگی با هر بت یکدانگی از باده شبهای تو و ز مستی لبهای تو وز لطف غبغبهای تو آخر کجا فرزانگی ای رستم دستان نر باشی مخنثتر ز غر با این لب همچون شکر گر ماندت مردانگی آه از نغولیهای تو آه از ملولیهای تو آه از فضولیهای تو یکسان شو از صد شانگی با لعل همچون شکرش وز تابش سیمین برش صد سنگ بادا بر سرش گر در کند دو دانگی جان را ز تو بیچارگی بیچارگی یکبارگی ویرانی و آوارگی صد خانه و صد خانگی ای صاف همچون جام جم پیشت تمامیهاست کم چون چنگ گشتم من به خم اندر غم خوش بانگی مخدوم شمس الدین شهم هم آفتاب و هم مهم بر خاک او سر می نهم هم سر بود زان متهم ای فتنه انگیخته صد جان به هم آمیخته ای خون ترکان ریخته با لولیان بگریخته در سایه آن لطف تو آخر گشایم قلف تو در سر نشسته الف تو زان طره آویخته از چشم بردی خوابها زین غرقه گردابها زان طره پر تابها مشکی به عنبر بیخته ای رفته در خون رهی تورشک خورشید و مهی با این همه شاهنشهی با خاکیان آمیخته از برق آن رخسار تو وز شعله انوار تو وز حلم موسی وار تو از بحر گرد انگیخته ای شمع افلاک و زمین ای مفخر روح الامین عشقت نشسته در کمین خون هزاران ریخته جان در پی تو می دود وندر جهانت می جود صد گنج آخر کی شود در کاغذی درپیخته مخدوم شمس الدین مرا کشتی درین یک ماجرا این عفو بسته شد چرا ای خسرو هر دو سرا ما جمله بیخوابان شده در خوابگه رقصان شده ای ماه بی نقصان شده و انجم ز مه رقصان شده صفرام از سودای تو از جسم جان افزای تو از وعده جانهای تو جانها بگه رقصان شده زان روی همچون ماه تو شاهان چشم در راه تو در عین لشکرگاه تو شاه وسپه رقصان شده ای مفخر روحانیان وی دیده ربانیان سرها ز تو شادی کنان بر سر کله رقصان شده قومی شده رقصان دین با صد هزاران آفرین قومی دگر منکر چنین اندر سفه رقصان شده تبریز و باقی جهان با هرک را عقلست و جان از روی معنی ونهان در عشق شه رقصان شده میدان فراخست ای پسر تو گوشه ای ما گوشه ای همچون ملخ در کشت شه تو خوشه ای ما خوشه ای

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌ام عجب سروی عجب ماهی عجب یاقوت و مرجانی عجب جسمی عجب عقلی عجب عشقی عجب جانی عجب لطف بهاری تو عجب میر شکاری تو دران غمزه چه داری تو به زیر لب چه می خوانی عجب حلوای قندی تو امیر بی گزندی تو عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی عجبتر از عجایبها خبیر از جمله غایبها امان اندر نواییها به تدبیر و دوا دانی ز حد بیرون به شیرینی چو عقل کل بره بینی ز بی خشمی و بی کینی به غفران خدا مانی زهی حسن خدایانه چراغ و شمع هر خانه زهی استاد فرزانه زهی خورشید ربانی زهی پربخش این لنگان زهی شادی دلتنگان همه شاهان چو سرهنگان غلامند و توسلطانی به هر چیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گیرد چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی یکی نیم جهان خندان یکی نیم جهان گریان ازیرا شهد پیوندی ازیرا زهر هجرانی دهان عشق می خندد دو چشم عشق می گرید که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی مروح کن دل و جان را دل تنگ پریشان را گلستان ساز زندان را برین ارواح زندانی بدین مفتاح کآوردم گشاده گر نشد مخزن کلیدی دیگرش سازم به ترجیعش کنم روشن توی پای علم جانا به لشکرگاه زیبایی که سلطان السلاطینی و خوبان جمله طغرایی حلاوت را تو بنیادی که خوان عشق بنهادی کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی جهان را گر بسوزانی فلک را گر بریزانی جهان راضیست و می داند که صد لونش بیارایی شکفته ست این زمان گردون به ریحانهای گوناگون زمین کف در حنی دارد بدان شادی که می آیی بیا پهلوی من بنشین که خندیم از طرب پیشین که کان لذت و شادی گرفت انوار بخشایی به اقبال چنین گلشن بیاید نقد خندیدن تو خندان روتری یا من کی باشم من تو مولایی توی گلشن منم بلبل تو حاصل بنده لایحصل بیا کافتاد صد غلغل به پستی و به بالایی توی کامل منم ناقص توی خالص منم مخلص توی سور و منم راقص من اسفل تو معلایی چو تو آیی بنامیزد دوی از پیش برخیزد تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی تو ما باشی مها ما تو ندانم که منم یا تو شکر هم تو شکر خا تو بخا که خوش همی خایی وفادارست میعادت توقف نیست در دادت عطا و بخشش شادت نه نسیه ست و نه فردایی به ترجیع سوم یارا مشرف کن دل ما را بگردان جام صهبا را یکی کن جمله دلها را سلام علیک ای دهقان در آن انبان چها داری چنین تنها چه می گردی درین صحرا چه می کاری زهی سلطان زیبا خد که هرکه روی تو بیند اگر کوه احد باشد بپرد از سبکساری مرا گویی چه می گویی حدیث لطف و خوش خویی دل مهمان خود جویی سر مستان خود خاری ایا ساقی قدوسی گهی آیی به جاسوسی گهی رنجور را پرسی گهی انگور افشاری گهی دامن براندازی که بر تردامنان سازی گهی زینها بپردازی کی داند در چه بازاری سلام علیک هر ساعت بر آن قد و بر آن قامت بر آن دیدار چون ماهت بر آن یغمای هشیاری سلام علیک مشتاقان بر آن سلطان بر آن خاقان سلام علیک بی پایان بر آن کرسی جباری چه شاهست آن چه شاهست آن که شادی سپاهست آن چه ماهست آن چه ماهست آن برین ایوان زنگاری تو مهمانان نو را بین برو دیگی بنه زرین بپز گر پروری داری وگر خرگوش کهساری وگر نبود این و آن برو خود را بکن قربان وگر قربان نگردی تو یقین می دان که مرداری خمش باش و فسون کم خوان نداری لذت مستان چرایی بی نمک ای جان نه همسایه نمکساری رسیدم در بیابانی کزو رویند هستیها فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستیها

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی و یکم اگر سوزد درون تو چو عود خام ای ساقی بیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی یکی ساعت بسوزانی شوی از نار نورانی بگیری خلق ربانی به رسم خوب اخلاقی چو آتش در درونت زد دو دیده حس بردوزد رخت چون گل برافروزد ز آتشهای مشتاقی توی چون سوخت هو باشد چو غیرش سوخت او باشد به هر سویی ازو باشد دو صد خورشید اشراقی تو زاهد می زنی طعنی که نزدیکم به حق یعنی بسی مکی که در معنی بود او دور و آفاقی ز صاف خمر بی دردی ترا بو کو اگر خوردی یکی درکش اگر مردی شراب جان را واقی شدی ای جفت طاق او شدی از می رواق او همی بوسی تو ساق او چو خلخالی بر آن ساقی ببستی چشم از آب و گل بدیدی حاصل حاصل از آن پخته شدی ای دل که اندر نار اشواقی برین معنی نمی افتی چو در هر سایه می خفتی بهست خویشتن جفتی وز آن طاق ازل طاقی تو ای جان رسته از بندی مقیم آن لب قندی قبای حسن برکندی که آزاد از بغلطاقی پدر عقلست اگر پوری وگرنه چغد رنجوری چرا تو زین پدر دوری گه از شوخی گه از عاقی گهی پر خشم و پرتابی به دعوی حاجب البابی گهی خود را همی یابی ز عجز افتاده در قاقی یکی شاهی به معنی صد که جان و دل ز من بستد که جزوی مر مرا نبود طبیب و دارو و راقی به پیش شاه انس و جان صفای گوهر و مرجان تو جان چون بازی ای بی جان که اندر خوف املاقی توی آن شه که خون ریزی که شمس الدین تبریزی به سوق حسن بستیزی کساد جمله اسواقی عطای سر دهم کرده قدحها دم به دم کرده همه هستی عدم کرده دو چشم از خود به هم کرده الا ای شاه یغمایی شدم پرشور و شیدایی مرا یکتاییی فرما دوتا گشتم ز یکتایی دو تایم پیش هر احول یکن این مشکل من حل توی آخر تو اول توی دریای بینایی زهی دریا زهی گوهر زهی سر و زهی سرور زهی نور و زهی انور در آن اقلیم بی جایی چنان نوری که من دیدم چنان سری که بشنیدم اگر از خویش ببریدم عجب باشد چه فرمایی که گردیدیش افلاطون بدان عقل و بدان قانون شدی بتر ز من مجنون شدی بی عقل و سودایی چو مرمر بوده ام من خود مگر کر بوده ام من خود چه اندر بوده ام من خود ز بدخویی و بدرایی ولیک آن ماه رو دارد هزاران مشک بو دارد چگونه پای او دارد یکی سودای صفرایی دریغا جان ندادستم چو آن پر برگشادستم که تا این دم فتادستم ازان اقبال و بالایی شبی دیدم به خواب اندر که می فرمود آن مهتر کزان میهای جان پرور تو هم با ما و بی مایی هزاران مکر سازد او هزاران نقش بازد او اگر با تو بسازد او تو پنداری که همتایی نپنداری ولی مستی ازان تو بی دل و دستی ز می بد هرچه کردستی که با می هیچ برنایی چو از عقلت همی کاهد چو بی خویشت همی دارد همی عذر تو می خواهد چو تو غرقاب میهایی بدیدم شعله تابان چه شعله نور بی پایان بگفتم گوهری ای جان چه گوهر بلک دریایی مهی یا بحر یا گوهر گلی یا مهر یا عبهر ملی یا باده احمر به خوبی و به زیبایی توی ای شمس دین حق شه تبریزیان مطلق فرستادت جمال حق برای علم آرایی گروهی خویش گم کرده به ساقی امر قم کرده شکمها همچو خم کرده قدحها سر به دم کرده ز باده ساغر فانی حذر کن ورنه درمانی وگرچه صد چو خاقانی به تیغ قهر یزدانی ز قیرستان ظلمانی ایا ای نور ربانی که از حضرت تو برهانی مگر ما را تو برهانی ایا ساقی عزم تو بدان توقیع جزم تو نشان ما را به بزم تو که آنجا دور گردانی نه ماهی و تو آبی نه من شیرم تو مهتابی نه من مسکین تو وهابی نه من اینم نه تو آنی نه من ظلمت نه تو نوری نه من ماتم نه تو سوری نه من ویران تو معموری نه من جسمم نه تو جانی قدحها را پیاپی کن براق غصها پی کن خردها را تو لاشی کن ز ساغرهای روحانی بیارا بزم دولت را که بر مالیم سبلت را نواز آن چنگ عشرت را به نغمتهای الحانی در آن مجلس که خوبانند ز شادی پای کوبانند ز بیخویشی نمی دانند که اول چیست یا ثانی زهی سودای بی خویشی که هیچ از خویش نندیشی که پس گشتی تو یا پیشی که خشتک یا گریبانی ز بیخویشی از آن سوتر همی تابد یکی گوهر یکی مه روی سیمین بر مر او را فر سلطانی دو صد مفتی در آن عقلش همی غلطد در آن نقلش ز بستان یکی بقلش زهی بستان و بستانی همی بیند یکایک را چنان همچون یقین شک را زده از خشم آهک را به چشم گوهر کانی حلالش باد نازیدن زهی دید و زهی دیدن نتان از خویش ببریدن و او خویش است می دانی کیست آن شاه شمس الدین ز تبریز نکو آیین زهی هم شاه و هم شاهین درین تصویر انسانی

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌و دوم شاهنشه مایی تو و بکلربک مایی هرجا که گریزی بر ما باز بیایی گر شخص تو اینجاست من از راه ضمیری می بینمت ای عشوه ده ما که کجایی آنجا که برستست درخت تو وطن ساز زیرا ز صولست ترا روح فزایی برپایه تخت شه شاهان به سجود آی تا باز رهد جان تو از ننگ گدایی ویرانه به جغدان بگذار و سفری کن بازآ بکه قاف تجلی که همایی اینها همه بگذشت بیا ای شه خوبان کاستون حیاتی تو و قندیل سرایی خوانی بنهادند و دری بازگشادند مستانه درآ زود چه موقوف صلایی گر جملهع جهان شمع و می و نوش بگیرد سودای دگر دارد مخمور خدایی اندر قفس ار دانه و آبست فراوان کو طنطنه و دبدبه مرغ هوایی این هم بگذشت ای که ز تو هیچ گذر نیست سغراق وفا گیر که سلطان وفایی آن ساغر شاهانه مردانه بگردان تا گردد جانها خوش و جانباز و بقایی نه باده دلشور و نه افشرده انگور از دست خدا آمد وز خنب عطایی ای چشم من و چشم دو عالم به تو روشن دادی به یکی ساغرم از مرگ رهایی ای مست شده و آمده که زاهد وقتم ای رنگ رخ و چشم خوشت داده گوایی جان شاد بدانست که یکتاست درین عشق هرچند گرو گردد دستار و دو تایی خندید جهان از نظر و رحمت عامش بس کن که به ترجیع بگوییم تمامش ای مست شده از نظرت اسم و مسما وی طوطی جان گشته ز لبهات شکرخا ما را چه ازین قصه که گاو آمد و خر رفت هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم ای جان و ولی نعمت هر وامق و عذرا هم دایه جانهایی و هم جوی می و شیر هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم گویند خسیسان که محالست و علالا خواهی که بگوییم بده جام صبوحی تا چرخ برقص آید و صد زهره زهرا هرجا ترشی باشد اندر غم دنیا می غرد و می پرد از انجای دل ما برخیز و بخیلانه در خانه فروبند کانجا که توی خانه شود گلشن و صحرا این مه ز کجا آمد و این روی چه رویست این نور خدایست تبارک و تعالا هم قادر و هم فاخر و هم اول و آخر اول غم و سودا و بخرید بیضا آن دل که نلرزیدت و آن چشم که نگریست یارب خبرش ده تو ازین عیش و تماشا تا شید برآرد به سر کوه برآید فریاد برآرد که تمنیت تمنا نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد شاباش زهی سلسله جذب و تقاضا در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست گر صادق و جدست و گر عشوه و تیبا هر عشوه که دربان دهدت دفع و بهانه ست گوید که برو هیچ مرو شاه بخانه ست بر دلبر ما هیچ کسی را مفزایید ماننده او نیست کسی ژاژ مخایید ور زانک شما را خلل و عیب نمودست آن آینه پاک آمد معیوب شمایید بسته ست مگر روزن این خانه دنیا خورشید برآمد هله بر بام برآیید روزن چو گشاده نبود خانه چو گورست تیشه جهت چیست چو روزن نگشایید آگاه چو نبویت ز آغاز و ز آخر چون گوی بغلتید که خوش بی سر و پایید تسلیم شده در خم چوگان الهی گر در طرب و شادی و گر رهن بلایید در خنب جهان همچو عصیرید گرفتار چون نیک بجوشید ازین خنب برآیید ای حاجتهایی که عطاخواه شدستید آخر بخود آیید شما عین عطایید در عشق لقایید شب و روز و خبر نیست ادراک شما را که شما نور لقایید جویی عجب و تو ز همه چیز عجبتر آن بوالعجبانید که شاهید و گدایید

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌و سوم رها کن ناز تا تنها نمانی مکن استیزه تا عذرا نمانی مکن گرگی مرنجان همرهان را که تا چون گرگ در صحرا نمانی دو چشم خویشتن در غیب دردوز که تا آنجا روی اینجا نمانی منه لب بر لب هر بوسه جویی که تا ز آن دلبر زیبا نمانی ز دام عشوه پر خود نگه دار که تا از اوج و از بالا نمانی مشو مولای هر ناشسته رویی که تا از عشق مولانا نمانی مکن رخ همچو زر از غصه سیم که تا زین سیم ز آن سیما نمانی چو تو ملک ابد جویی به همت ازین نان و ازین شربا نمانی رها کن عربده خو کن حلیمی که تا از بزم شاه ما نمانی همی کش سرمه تعظیم در چشم پیاپی تا که نابینا نمانی چو ذره باش پویان سوی خورشید که تا چون خاک زیر پا نمانی چو استاره به بالا شب روی کن که تا ز آن ماه بی همتا نمانی مزن هر کوزه را در خنب صفوت که تا از عروةالوثقی نمانی ز بعد این غزل ترجیع باید شراب گل مکرر خوشتر آید چو در عهد و وفا دلدار مایی چو خوانیمت چرا دل وار نایی چو الحمدت همی خوانیم پیوست کچون الحمد دفع رنجهایی درآ در سینها کآرام جانی درآ در دیدها که توتیایی فرو کن سر ز روزنهای دلها که چاره نیست هیچ از روشنایی چو عقلی بی تو دیوانه شود مرد چو جانی کس نمی داند کجایی چو خمری در سر مستان درافتی برآیند از حیا و پارسایی نباشد حسن بی تصدیع عشاق که نبود عیدها بی روستایی اگر چیزی نمی دانم به عالم همی دانم که تو بس جان فزایی چه جولانها کنند جانها چو ذرات که تو خورشید از مشرق برآیی به جانبازی گشاده دار دو دست که حاتم را تو استاد سخایی مکش پای از گلیم خویش افزون که تا داناتر آیی از کسایی عدو را مار و ما را یار می باش که موسی صفا را تو عصایی تمسک کن به اسباب سماوات که در تنویر قندیل سمایی به ترجیع سوم مرصاد بستیم که بر بوی رجوع یار مستیم ایا خوبی که در جانها مقیمی به وقت بی کسی جان را ندیمی ز تو باغ حقایق برشکفتست نباتش را هم آبی هم نسیمی چو خوبان فانی و معزول گردند تو در خوبی و زیبایی مقیمی به وقت قحط بفرستی تو خوانی خذوا رزقا کریما من کریم سهیلی دیگری در چرخ معنی یزکی کل روح کالادیم درآری نیمشب روشن شرابی بگردانی که اشرب یا حمیمی زهی ساقی زهی جام و زهی می نعیم قی نعیم فی نعیم هزاران صورت زیبا و دلبر یولدهم شرابک من عقیم حباب آن شراب و صفوت او شفاء فی شفاء للسقیم تصاعد سکره فی ام رأس ازال اللوم فی طبع اللییم شود صحرای بی پایان اخضر فواد ضیقه کقلب میم فطوبی للندامی والسکارا اذا ماهم حسوها حسوهیم ز یسقون رحیقا نوش می کن وخل ذاالتحدث یا کلیمی کسی که آفتاب آمد غلامش همی آید به مشتاقان سلامش