Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۳ آن کس که ببست خواب ما را به ستم یارب تو ببند خواب او را به کرم تا باز چشد مرارت بی خوابی و اندیشه کند به عقل ارجم ترحم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۴ آنم که چو غمخوار شوم من شادم واندم که خراب گشته ام آبادم آن لحظه که ساکن و خموشم چو زمین چون رعد به چرخ میرسد فریادم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۵ آن وقت آمد که ما به تو پردازیم مرجان ترا خانه آتش سازیم تو کان زری میان خاکی پنهان تا صاف شوی در آتشت اندازیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۶ آنها که به پیش دلستان می کردم چون بد مستان دست فشان می کردم هرچند ز روی لطف او خوش خندید آخر بچه روی آنچنان می کردم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۷ آواز تو بشنوم خوش آوازه شوم چون لطف خدا بیحد و اندازه شوم صد بار خریده ای و من ملک توام یکبار دگر بخر که تا تازه شوم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۸ آواز سرافیل طرب میرسدم از خاک فنا بر آسمان می بردم کس را خبری نیست که بر من چه رسید زان با خبری که بی خبر می رسدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۹ از باد همه پیام او می شنوم وز بلبل مست نام او می شنوم این نقش عجب که دیده ام بر در دل آوازه آن ز بام او می شنوم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۰ از بسکه به نزدیک توام من دورم وز غایت آمیزش تو مهجورم وز کثرت پیداشدگی مستورم وز صحت بسیار چنین رنجورم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۱ از بلبل سرمست نوایی شنوم وز باد سماع دلربایی شنوم در آب همه خیال یاری بینم وز گل همه بوی آشنایی شنوم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۲ از بهر تو صد بار ملامت بکشم گر بشکنم این عهد غرامت بکشم گر عمر وفا کند جفاهای ترا در دل دارم که تا قیامت بکشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۳ از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم وز بنده بنده توام خوش میرم دیوانه آن دو زلف چون زنجیرم مدهوش دو چشم جادوی کشمیرم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۴ از ثور فلک شیر وفا میدوشم هرچند که از پنجه او بخروشم هرچند که دوش حلقه بد در گوشم امشب به خدا که بهتر است از دوشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۵ از چشم تو سحر مطلق آموخته ام وز عشق تو شمع روح افروخته ام از حالت من چشم بدان دوخته باد چون چشم برخسار تو در دوخته ام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۶ از جوی خوشاب دوست آبی خوردم خوش کردم و خوش خوردم و خوش آوردم خود را بر جوش آسیابی کردم تا آب حیات میرود میگردم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۷ از خاک در تو چون جدا می باشم با گریه و ناله آشنا میباشم چون شمع ز گریه آبرو میدارم چون چنگ ز ناله با نوا میباشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۸ از خویشتن بجستن آرزو می کندم آزاد نشستن آرزو می کندم در بند مقامات همی بودم من وان بند گسستن آرزو می کندم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲۹ از خویش خوشم نی نباشد خوشیم از خود گرمم نه آب و نی آتشیم چندان سبکم به عشق کاندر میزان از هیچ کم آیم دو من ار برکشیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۰ از درد همیشه من دوا می بینم در قهر و جفا لطف و وفا می بینم در صحن زمین به زیر نه طاق فلک بر هرچه نظر کنم ترا می بینم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۱ از روی تو من همیشه گلشن بودم وز دیدن تو دو دیده روشن بودم من میگفتم چشم بد از روی تو دور جانا مگر آن چشم بدت من بودم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۲ از سوز غم تو آتشی میطلبم وز خاک در تو مفرشی میطلبم از ناخوشی خویش به جان آمده ام از حضرت تو وقت خوشی میطلبم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۳ از شور و جنون رشک جنان را بزدم ز آشفته دلی راحت جان را بزدم جانیکه بدان زنده ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه آن را بزدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۴ از صنع برآیم بر صانع باشم حاشا که زبون هیچ مانع باشم چون مطبخ حق ز لوت مالامالست تا چند به آب گرم قانع باشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۵ از طبع ملول دوست ما می دانیم وز غایت عاشقیش می رنجانیم شرمنده و ترسنده نبرد راهی تا راه حجاب ماست ما می رانیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۶ از عشق تو گشتم ارغنون عالم وز زخمه تو فاش شده احوالم ماننده چنگ شده همه اشکالم هر پرده که می زنی مرا مینالم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۷ از عشق تو من بلند قد می گردم وز شوق تو من یکی به صد می گردم گویند مرا بگرد او می گردی ای بیخبران بگرد خود میگردم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۸ از مطبخ غمهاش بلا میرسدم هر لحظه به صد گونه ابا میرسدم بوی جگر سوخته هر دم زدنی بر مایده غم از کجا میرسدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳۹ از هرچه که آن خوشست نهی است مدام تا ره نزند خوشی از این مردم عام ورنه می و چنگ و روی زیبا و سماع بر خاص حلال گشت و بر عام حرام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۰ اسرار ز دست دادمی نتوانم وانرا بسزا گشاد می نتوانم چیزیست درونم که مرا خوش دارد انگشت بر او نهادمی نتوانم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۱ افتاده مرا عجب شکاری چکنم واندر سرم افکنده خماری چکنم سالوسم و زاهدم ولیکن در راه گر بوسه دهد مرا نگاری چکنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۲ المنةالله که به تو پیوستم وز سلسله بند فراقت رستم من باده نیستی چنان خوردستم کز روز ازل تا بابد سرمستم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۳ امروز چو حلقه مانده بیرون دریم با حلقه حریف گشته همچون کمریم چون حلقه چشم اگر حریف نظریم باید که ازین حلقه در درگذریم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۴ امروز همه روز به پیش نظرم او بود از آن خراب و زیر و زبرم از غایت حاضری چنین مهجورم وز قوت آن بیخبری بیخبرم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۵ امروز یکی گردش مستانه کنم وز کاسه سر ساغر و پیمانه کنم امروز در این شهر همی گردم مست می جویم عاقلی که دیوانه کنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۶ امشب که حریف دلبر دلداریم یارب که چها در دل و در سر داریم یک لحظه گل از چمن همی افشانیم یک دم به شکرستان شکر میکاریم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۷ امشب که حریف مشتری و ماهم با مه رویان چون شکر همراهم سرمست شراب بزم شاهنشاهم امشب همه آنست که من می خواهم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۸ امشب که شراب جان مدامست مدام ساقی شه و باده با قوامست قوام اسباب طرب جمله تمامست تمام ای زنده دلان خواب حرامست حرام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴۹ امشب که غم عشق مدامست مدام جام و می لعل با قوامست قوام خون غم و اندیشه حلالست حلال خواب و هوس خواب حرامست حرام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۰ امشب که مه عشق تمامست تمام دلدار فرو کرده سر از گوشه بام امشب شب یاد است و سجود است و قیام چون باده و می خواب حرامست حرام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۱ امشب که همی رسد ز دلدار سلام بر دیده و دل خواب حرامست حرام ماند به سر زلف تو کز بوی خوشت می آورد عطار ز بیم از در و بام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۲ امشب همه شب نشسته اندر حزنم فردا بروم مناره را کارد زنم خشم آلودست اگرچه با ماست صنم در چاه رسیده ام ولی بی رسنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۳ اندر طلب دوست همی بشتابم عمرم به کران رسید و من در خوابم گیرم که وصال دوست در خواهم یافت این عمر گذشته را کجا دریابم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۴ انگورم و در زیر لگد می گردم هر سوی که عشق می کشد می گردم گفتی که به گرد من چرا می گردی گرد تو نیم به گرد خود می گردم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۵ از دوستیت خون جگر را بخورم این مظلمه را تا به قیامت ببرم فردا که قیامت آشکار گردد تو خون طلبی و من برویت نگرم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۶ ای از تو برون ز خانه ها جای دلم وی تلخی رنجهات حلوای دلم ما را ز غمت شکایتی نیست ولیک خوش آیدم آنکه بشنوی وای دلم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۷ ای بانگ رباب از تو تابی دارم من نیز درون دل ربابی دارم بر مگذر ساعتی بیا و بنشین مهمان شو گوشه خرابی دارم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۸ ای جان و جهان جان و جهان گم کردم ای ماه زمین و آسمان گم کردم می بر کف من منه بنه بر دهنم کز مستی تو راه دهان گم کردم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۹ ای دوست شکارم و شکاری دارم بیکارم و بس شگرف کاری دارم گفتی سر سر بریدن من داری آری دارم نگار آری دارم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۰ ای دل چو بهر خسی نشینی چکنم وز باغ مدام گل نچینی چکنم عالم همه از جمال او روشن شد تو دیده نداری که ببینی چکنم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۱ ای دل ز جهانیان چرا داری بیم حق محسن و منعم و کریمست و رحیم تیر کرمش ز شصت احسان قدیم در حاجت بنده می کند موی دو نیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۲ ای راحت و آرامگه پیوستم تا روی تو دیدم ز حوادث رستم در مجلس تو گر قدحی بشکستم صد ساغر زرین بخرم بفرستم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۳ ای عشق که هستی به یقین معشوقم تو خالق مطلقی و من مخلوقم بر کوری منکران که بدخواهانند بالا ببرم بلند تا عیوقم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۴ ای نرگس پر خواب ربودی خوابم وی لاله سیراب ببردی آبم ای سنبل پرتاب ز تو درتابم ای گوهر کمیاب ترا کی یابم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۵ این گردش را ز جان خود دزدیدم پیش از قالب به جان چنین گردیدم گویند مرا صبر و سکون اولیتر این صبر و سکون را به شما بخشیدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۶ با تو قصص درد و فغان میگویم ور گوش ببندی پنهان میگویم دانسته ام اینکه از غمم شاد شوی چندین غم دل با تو از آن میگویم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۷ با درد بساز چون دوای تو منم در کس منگر که آشنای تو منم گر کشته شوی مگو که من کشته شدم شکرانه بده که خونبهای تو منم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۸ باز آمدم و برابرت بنشستم احرام طواف گرد رویت بستم هر پیمانی که بی تو با خود بستم چون روی تو دیدم همه را بشکستم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶۹ بازآمد و بازآمد ره بگشاییم جویان دلست دل بدو بنماییم ما نعره زنان که آن شکارت ماییم او خنده کنان که ما ترا میپاییم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۰ با سرکشی عشق اگر سرد آرم بالله به سوگند که بس سر دارم روزیکه چو منصور کنی بردارم هردم خبری آرد از آن سردارم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۱ باغی که من از بهار او بشکفتم بشکفت و نمود هرچه من میگفتم با ساغر اقبال چو کرد او جفتم سرمست شدم سر بنهادم خفتم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۲ بالای سر ار دست زند دو دستم ای دلبر من عیب مکن سرمستم از چنبره زمانه بیرون جستم وز نیک و بد و سود و زیان وارستم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۳ با ملک غمت چرا تکبر نکنم وز غلغله ات چرا جهان پر نکنم پیش کرم کفت چو دریا کف بود چون از کف تو کفش پر از در نکنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۴ بخروشیدم گفت خموشت خواهم خاموش شدم گفت خروشت خواهم برجوشیدم گفت که نی ساکن باش ساکن گشتم گفت بجوشت خواهم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۵ بر بوی تو هر کجا گلی دیدستم بوییدستم سرشک باریدستم در هر چمنی که دیده ام سروی را بر یاد قد تو پاش بوسیدستم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۶ بر بوی وفا دست زنانت باشم در وقت جفا دست گرانت باشم با این همه اندیشه کنانت باشم تا حکم تو چیست آنچنانت باشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۷ بر زلف تو گر دست درازی کردم والله که حقیقت نه مجازی کردم من در سر زلف تو بدیدم دل خویش پس با دل خویش عشقبازی کردم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۸ بر شاه حبش زنیم و بر قیصر روم پیشانی شیر برنویسیم رقوم ما آهن لشکر سلیمان خودیم جز در کف داود نگردیم چو موم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷۹ بر میکده وقف است دلم سرمستم جان نیز سبیل جام می کردستم چون جان و دلم همی نمی پیوستند آن هر دو بوی دادم از غم رستم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۰ بر یاد لبت لعل نگین می بوسم آنم چو بدست نیست این می بوسم دستم چو بر آسمان تو می نرسد می آرم سجده و زمین می بوسم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۱ بوی دهن تو از چمن می شنوم رنگ تو ز لاله و سمن می شنوم این هم چو نباشدم لبان بگشایم تا نام تو می گوید و من می شنوم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۲ بهر تو زنم نوا چو نی برگیرم کوی تو گذر کنم چو پی برگیرم چندین کرم و لطف که با من کردی اندر دو جهان دل از تو کی برگیرم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۳ بیدف بر ما میا که ما در سوریم برخیز و دهل بزن که ما منصوریم مستیم نه مست باده انگوریم از هرچه خیال کرده ای ما دوریم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۴ بیرون ز دو کون من مرادی دارم بی شادیها روان شادی دارم بگشای بخنده آن لبان خود را زیرا ز گشاد آن گشادی دارم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۵ بیکار شدم ای غم عشقت کارم در بیکاری تخم وفا میکارم من صورت وصل میتراشم شب و روز با خاطر چون تیشه مگر نجارم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۶ بیگانه مگیرید مرا زین کویم در کوی شما خانه خود می جویم دشمن نیم ارچند که دشمن رویم اصلم ترکست اگرچه هندی گویم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۷ بیگاه شد وز بیگهی من شادم امشب قنق است یار فرخ زادم روز و شب دیگر است در عشق مرا من زین شب و زین روز برون افتادم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۸ تا آتش و آب عشق بشناخته ام در آتش دل چو آب بگداخته ام مانند رباب دل بپرداخته ام تا زخمه زخم عشق خوش ساخته ام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۹ تا ترک دل خویش نگیری ندهم وانچت گفتم تا نپذیری ندهم حیلت بگذار و خویشتن مرده مساز جان و سر تو که تا نمیری ندهم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۰ تا جان دارم بنده مرجان توام دل جمع از آن زلف پریشان توام ای نای بنال مست افغان توام وی چنگ خمش مشو که مهمان توام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۱ تا چند بهر زه چون غباری گردم گه بر سر که گه سوی غاری گردم تا چند چو طفل بر نگاری گردم یک چند گهی بگرد یاری گردم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۲ تا چند چو دف دست ستمهات خورم یا همچو رباب زخم غمهات خورم گفتی که چو چنگ در برت بنوازم من نای تو نیستم که دمهات خورم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۳ تا خواسته ام از تو ترا خواسته ام از عشق تو خوان عشق آراسته ام خوابی دیدم و دوش فراموشم شد این میدانم که مست برخاسته ام
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۴ تا روی تو دیدم از جهان سیر شدم روباه بدم ز فر تو شیر شدم ای پای نهاده بر سر خلق ز کبر این نیز بیندیش که سر زیر شدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۵ تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم چون زلف بس جمع و پراکنده شدیم ارواح ترا سجده کنان میگویند چون پیش تو مردیم همه زنده شدیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۶ تا شمع تو افروخت پروانه شدم با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم در روی تو بیقرار شد مردم چشم یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۷ تا ظن نبری که از تو بگریخته ام یا با دگری جز تو درآمیخته ام بر بسته نیم ز اصل انگیخته ام چون سیل به بحر یار درریخته ام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۸ تا ظن نبری که از غمانت رستم یا بی تو صبور گشتم و بنشستم من شربت عشق تو چنان خوردستم کز روز ازل تا با بد سرمستم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۹ تا ظن نبری که من دوی می بینم هر لحظه فتوحی به نوی می بینم جان و دل من جمله توی می دانم چشم و سر من جمله توی می بینم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۰ تا ظن نبری که من کمت می بینم بی زحمت دیده هر دمت می بینم در وهم نیاید و صفت نتوان کرد آن شادی ها که از غمت می بینم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۱ تا کاسه دوغ خویش باشد پیشم والله که به انگبین کس نندیشم ور بی برگی به مرگ مالد گوشم آزادی را به بندگی نفروشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۲ تا پرده عاشقانه بشناخته ایم از روی طرب پرده برانداختیم با مطرب عشق چنگ خود در زده ایم همچون دف و نای هردو در ساخته ایم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۳ تا میرود آن نگار ما میرانیم پیمانه چو پر شود فرو گردانیم چون بگذرد این سر که درین آب و گلست در صبح وصال دولتش خندانیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۴ تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم آنسوی که موج رفت ما آنطرفیم آن کف که به خون عشق آلودستی بر ما میزن که بر کفت همچو دفیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۵ جانرا که در این خانه وثاقش دادم دل پیش تو بود من نفاقش دادم چون چند گهی نشست کدبانوی جان عشق تو رسید و سه طلاقش دادم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۶ جانی که در او دو صد جهان میدانم گوییکه فلانست و فلان میدانم او شاهد حضرتست و حق نیک غیور هر چشم که بسته گشت از آن میدانم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۷ چندانکه به کار خود فرو می بینم بی دیده گی خویش نکو می بینم با زحمت چشم خود چه خواهم کردن اکنون که جهان به چشم او می بینم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۸ چون تاج منی ز فرق خود افکندیم اینک کمر خدمت تو بربندیم بسیار گریستیم و هجران خندید وقت است که او بگرید و ما خندیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰۹ چون مار ز افسون کسی می پیچم چون طره جعد یار پیچاپیچم والله که ندانم این چه پیچاپیچست این میدانم که چون نپیچم هیچم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۰ چون می دانی که از نکویی دورم گر بگریزم ز نیکوان معذورم او همچو عصا کش است و من نابینا من گام به خود نمیزنم مأمورم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۱ حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم وز بستن پای و رفتن سر ترسیم ما گرم روان دوزخ آشامانیم از گفت و مگوی خلق کمتر ترسیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۲ خواهم که به عشق تو ز جان برخیزم وز بهر تو از هر دو جهان برخیزم خورشید تو خواهم که بیاران برسد چون ابر ز پیش تو از آن برخیزم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۳ خود راز چنین لطف چه مانع باشیم چون صنع حقیم پیش صانع باشیم در مطبخ چرخ کاسه ها زرین اند حاشا که به آب گرم قانع باشیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۴ خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم بر باغ گل و نرگس بیخواب زنیم کشتی دو سه ماه بر سر یخ راندیم وقت است برادران که بر آب زنیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۵ در آتش خویش چون دمی جوش کنم خواهم که دمی ترا فراموش کنم گیرم جانی که عقل بیهوش کند در جام درآیی و ترا نوش کنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۶ در باغ شدم صبوح و گل می چیدم وز دیدن باغبان همی ترسیدم شیرین سخنی ز باغبان بشنیدم گل را چه محل که باغ را بخشیدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۷ در بحر خیال غرقه گردابم نی بلکه به بحر می کشد سیلابم ای دیده نمی خواب من بنده آنک در خواب بدانست که من در خوابم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۸ در چنگ توام بتا در آن چنگ خوشم گر جنگ کنی بکن در آن جنگ خوشم ننگست ملامت به ره عشق تو را من نام گرو کردم و با ننگ خوشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱۹ در دور سپهر و مهر ساقی ماییم سرمست مدام اشتیاقی ماییم در آینه وجود کردیم نگاه ماییم و نماییم که باقی ماییم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۰ در چشمه دل مهی بدیدیم به چشم ز آن چشمه بسی آب کشیدیم به چشم ز آن روز بگرد گرد آن چشمه دل ماننده دل همی دویدیم به چشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۱ در عالم گل گنج نهانی ماییم دارنده ملک جاودانی ماییم چون از ظلمات آب و گل بگذشتیم هم خضر و هم آب زندگانی ماییم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۲ در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم هرچه بدهم هزار چندان ببرم چوگان سر زلف تو گر دست دهد از جمله جهان گوی ز میدان ببرم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۳ در عشق تو معرفت خطا دانستیم چه عشق و چه معرفت کرا دانستیم یک یافتنی از او به فریاد دو کون این هست از آن نیست که ما دانستیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۴ در کوی خرابات گذر میکردم وین دلق بشر دوخت بدر میکردم هرکس نظری به جانبی میافکند من بر نظر خویش نظر میکردم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۵ در کوی خرابات نگاری دیدم عشقش به هزار جان و دل بخریدم بویی ز سر دو زلف او بشنیدم دست طمع از هر دو جهان ببریدم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۶ در هر فلکی مردمکی می بینم هر مردمکش را فلکی می بینم ای احول اگر یکی دو می بینی تو بر عکس تو من دو را یکی می بینم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۷ دستارم و جبه و سرم هر سه به هم قیمت کردند به یک درم چیزی کم نشنیدستی تو نام من در عالم من هیچکسم هیچکسم هیچکسم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۸ دشنامم ده که مست دشنام توام مست سقط خوش خوش آشام توام زهرابه بیار تا بنوشم چو شکر من رام توام رام توام رام توام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۹ دلدار چو دید خسته و غمگینم آمد خندان نشست بر بالینم خارید سرم گفت که ای مسکینم دل می ندهد ره که چنینت بینم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۰ دل زار وثاق سینه آواره کنم بر سنگ زنم سبوی خود پاره کنم گر پاره کنم هزار گوهر ز غمت روزی او را ز لعل تو چاره کنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۱ دل میگوید که نقد این باغ دریم امروز چریدیم و به شب هم بچریم لب میگزدش عقل که گستاخ مرو گرچه در رحمت است زحمت ببریم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۲ دوش آمده بود از سر لطفی یارم شب را گفتم فاش مکن اسرارم شب گفت پس و پیش نگه کن آخر خورشید تو داری ز کجا صبح آرم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۳ دوش از سر مستی بخراشید رخم آندم که زروش لاله میچید رخم گفتم مخراشش که از آنروز که زاد از قبله روی تو نگردید رخم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۴ دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم وز غوره فشانان سوی دوشاب شدیم وز شب صفتان جانب مهتاب شدیم با بیداران ز خویش در خواب شدیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۵ دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدم بر دامن آن عهد شکن چنگ زدم دل بر دل او نهادم از شوق وصال هم عاقبت آبگینه بر سنگ زدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۶ دل داد مرا که دلستان را بزدم آن را که نواختم همان را بزدم جانی که بدو زنده ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۷ دیوانه ام و لیک همی خوانندم بیگانه ام ولیک نمیرانندم همچون عسسان بجهد در نیمه شب مستند ولی چو روز میدانندم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۸ ذات تو ز عیبها جدا دانستم موصوف به مغز کبریا دانستم من دل چکنم چونکه به تحقیق و یقین خود را چو شناختم ترا دانستم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳۹ رازیکه بگفتی ای بت بدخویم واگو که من از لطف تو آن میجویم چون گفت به گریه درشدم پس گفتا وامیگویم خموش وامیگویم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۰ رفتی و ز رفتن تو من خون گریم وز غصه افزون تو افزون گریم نی خود چو تو رفتی ز پیت دیده برفت چون دیده برفت بعد از او چون گریم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۱ روزت بستودم و نمی دانستم شب با تو غنودم و نمی دانستم ظن برده بدم به خود که من من بودم من جمله تو بودم و نمی دانستم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۲ روزی به خرابات تو می میخوردم وین خرقه آب و گل بدر می کردم دیدم ز خرابات تو عالم معمور معمور و خراب از آن چنین میکردم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۳ رویت بینم بدر من آن را دانم وانجا که توی صدر من آن را دانم وانشب که ترا بینم ای رونق عید در عمر شب قدر من آن را دانم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۴ زان دم که ترا به عشق بشناخته ام بس نرد نهان که با تو من باخته ام بخرام تو سرمست به خرگاه دلم کز بهر تو خرگاه بپرداخته ام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۵ ز اول که حدیث عاشقی بشنودم جان و دل و دیده در رهش فرسودم گفتم که مگر عاشق و معشوق دواند خود هر دو یکی بود من احول بودم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۶ زاهد بودی ترانه گویت کردم خاموش بدی فسانه گویت کردم اندر عالم نه نام بودت نه نشان ننشاندمت و نشانه گویت کردم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۷ زنبور نیم که من به دودی بروم یا همچو پری به بوی عودی بروم یا پل که شکسته تا به رودی بروم یا حرص که در عشوه سودی بروم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۸ زین پیش اگر دم از جنون میزده ام وانگه قدم از چرا و چون میزده ام عمری بزدم این در و چون بگشادند دیدم ز درون در برون میزده ام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴۹ زینگونه که من به نیستی خرسندم چندین چه دهید بهر هستی پندم روزیکه به تیغ نیستی بکشندم گرینده من کیست بر او می خندم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۰ ساقی امروز در خمارت بودم تا شب به خدا در انتظارت بودم می در ده و از دام جهانم بجهان امشب چو به روز من شکارت بودم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۱ ساقی چو دهد باده حمرا چکنم چون بوسه طلب کند مه افزا چکنم امروز که حاضر است اقبال وصال گر گول نیم حدیث فردا چکنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۲ سر در خاک آستان تو نهم دل در خم زلف دلستان تو نهم جانم به لب آمده است لب پیش من آر تا جان به بهانه در دهان تو نهم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۳ شادم که ز شادی جهان آزادم مستم که اگر می نخورم هم شادم از حالت هیچکس ندارم بایست این دبدبه خفیه مبارکبادم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۴ شادی کردم چو آن گهر شد جفتم چون موج ز باد بود خود آشفتم آشفته چو رعد سر دریا گفتم چون ابر تهی بر لب دریا خفتم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۵ شاعر نیم و ز شاعری نان نخورم وز فضل نلافم و غم آن نخورم فضل و هنرم یکی قدح میباشد وان نیز مگر ز دست جانان نخورم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۶ شب رفت و هنوز ما به خمار خودیم در دولت تو همیشه سر کار خودیم هم عاشق و هم بیدل و دلدار خودیم هم مجلس و هم بلبل گلزار خودیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۷ شب گوید من انیس می خوارانم صاحب جگر سوخته را من جانم و آنها که ز عشقشان نصیبی نبود هر شب ملک الموت در ایشانم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۸ شد گلشن روی تو تماشای دلم شد تلخی جور هات حلوای دلم ما را ز غمت شکایتی نیست ولیک ذوقی دارد که بشنوی وای دلم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۹ صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم صد تنگ شکر بدین دل تنگ زدیم ای زهره ساقی دگرت لاف نماند کز سور قرابه تو بر سنگ زدیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۰ عالم جسم است و نور جانی ماییم عالم شب و ماه آسمانی ماییم چون از ظلمات آب و گل دور شویم هم خضر و هم آب زندگانی ماییم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۱ عشق آمد و گفت تا بر او باشم رخساره عقل و روح را بخراشم میامد و من همی شدم تا اکنون این بار نیامدم که آنجا باشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۲ عشق از بنه بی بنست و بحریست عظیم دریای معلق است و اسرار قدیم جانها همه غرقه اند در بحر مقیم یک قطره از او امید و باقی همه بیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۳ عشق است صبوح و من بدو بیدارم عشق است بهار و من بدو گلزارم سوگند به عشقی که عدوی کار است کانروز که بیکار نیم بیکارم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۴ عشق است قدح وز قدحش خوشحالم او راست عروسی و منش طبالم سوگند بدان عشق که بطال گر است کانروز که طبال نیم بطالم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۵ عشق تو گرفته آستین می کشدم واندر پی یار راستین می کشدم وانگه گویی دراز تا چند کشی با عشق بگو که همچنین می کشدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۶ عمری رخ یکدگر بدیدیم به چشم امروز که درهم نگریدیم به چشم وانگه گویی دراز تا چند کشی با عشق بگو که همچنین میکشدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۷ فانی شدم و برید اجزای تنم می چرخ که بر چرخ بد اول وطنم مستند و خوشند و می پرستند همه در عیب از این وحشت و زندان که منم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۸ فرمود که دست و پا بکاری بزنیم تا می نرود دو دست بازی بزنیم چون در تو زدیم دست از این شادی را پس چون نزنین دست آری بزنیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶۹ قد صبحنا اللله به عیش و مدام قد عیدنا العید و مام صیام املا قدحا وهات یا خیر غلام کی یسکرنا ثم علی الدهر سلام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۰ قاشانیم و لاابالی حالیم فتنه شدگان ازال آزالیم جانداده به عشق رطل مالامالیم صافی بخوریم و درد بر سر مالیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۱ قومیکه چو آفتاب دارند قدوم در صدق چو آهنند و در لطف چو موم چون پنجه شیرانه خود بگشایند نی پرده رها کنند و نی نقش و رسوم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۲ گاه از غم دلبران بر آتش باشم گاه از پی دوستان مشوش باشم آخر بچه خرمی زنم راه نشاط آخر به کدام دلخوشی خوش باشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۳ گاهی ز هوس دست زنان میباشم گاه از دوری دست گزان میباشم در آب کنم دست که مه را گیرم مه گوید من بر آسمان میباشم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۴ گر باده نهان کنیم بو را چه کنیم وین حال خمار و رنگ و رو را چه کنیم ور با لب خشک عشق را خشک آریم این چشمه چشم همچو جو را چه کنیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۵ گر چرخ پر از ناله کنم معذورم ور دشت پر از ژاله کنم معذورم تو جان منی و میدوم در پی تو جان را چو به دنباله کنم معذورم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۶ گر چرخ زنم گرد تو خورشید زنم ور طبل زنم نوبت جاوید زنم چون حارس چوبک زن بام تو شوم چوبک همه بر تارک ناهید زنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۷ گر جنگ کند به جای چنگش گیرم ور خوار کنم بنام و ننگش گیرم دانی بر من تنگ چرا می گیرد تا چون ببرم آید تنگش گیرم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۸ گر خوب کنی روی مرا خوب توام ور چنگ کنی چو چوب هم چوب توام گر پاره کنی ز رنج ایوب توام ای یوسف روزگار یعقوب توام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷۹ گردان به هوای یار چون گردونیم ایزد داند در این هوا ما چونیم ما خیره که عاقلان چرا هشیارند وانان حیران که ما چرا مجنونیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۰ گر دریایی ماهی دریای توام ور صحرایی آهوی صحرای توام در من می دم بنده دمهای توام سرنای تو سرنای تو سرنای توام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۱ گر دل دهم و از سر جان برخیزم جان بازم و از هر دو جهان برخیزم من بنده به خوی تو نمیدانم زیست مقصود تو چیست تا از آن برخیزم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۲ گر دل طلبم در خم مویت بینم ور جان طلبم بر سر کویت بینم از غایت تشنگی اگر آب خورم در آب همه خیال رویت بینم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۳ کردیم قبول و من ز رد میترسم در خدمت تو ز چشم بد میترسم از بیم زوال آفتاب عشقت حقا که من از سایه خود میترسم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۴ گر رنج دهد بجای بختش گیرم ور بند نهد بجای رختش گیرم زان ناز کند سخت که چون بازآید سختش گیرم عظیم سختش گیرم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۵ گر شاد ببینمت بر این دیده نهم ور دیده بر این رخ پسندیده نهم بر عرعر زیبات طوافی دارم گر روی بدان جعد پژولیده نهم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۶ گر صبر کنی پرده صبرت بدریم ور خواب روی خواب ز چشمت ببریم گر کوه شوی در آتشت بگدازیم ور بحر شوی تمام آبت بخوریم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۷ گر کبر بخورده ام که سرمست توام مشتاب بکشتنم که در دست توام گفتی که زمین حق فراخست فراخ ای جان به کجا روم که در دست توام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۸ گر ماه شوی بر آسمان کم نگرم ور بخت شوی رخت بسویت نبرم زین بیش اگر بر سر کویت گذرم فرمای که چون مار بکوبند سرم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸۹ گر من به در سرای تو کم گذرم از بیم غیوران تو باشد حذرم تو خود به دلم دری چو فکرت شب و روز هرگه که ترا جویم در دل نگرم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۰ گر یار کنی خصم تواش گردانیم هر لحظه به نوعی دگرت رنجانیم گر خار شدی گل از تو پنهان داریم ور گل گردی در آتشت بنشانیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۱ گفتم به فراق مدتی بگزارم باشد که پشیمان شود آن دلدارم بس نوشیدم ز صبر و بس کوشیدم نتوانستم از تو چه پنهان دارم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۲ گویی تو که من ز هر هنر باخبرم این بی خبری بس که ز خود بیخبرم تا از من و مای خود مسلم نشوی با این ملکان محرم و همدم نشوم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۳ گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی آن من بودم که بیقرارت کردم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۴ گفتم سگ نفس را مگر پیر کنم در گردن او ز توبه زنجیر کنم زنجیر دران شود چو بیند مردار با این سگ هار من چه تدبیر کنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۵ گفتم که دل از تو برکنم نتوانم یا بی غم تو دمی زنم نتوانم گفتم که ز سر برون کنم سودایت ای خواجه اگر مرد منم نتوانم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۶ گفتم که ز چشم خلق با دردسریم تا زحمت خود ز چشم خلقان ببریم او در تن چون خیال من شد چو خیال یعنی که ز چشمها کنون دورتریم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۷ گفتم که مگر غمت بود درمانم کی دانستم که با غمت درمانم او از سر لطف گفت درمان تو چیست گفتم وصلت گفت بر این درمانم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۸ گنجینه اسرار الهی ماییم بحر گهر نامتناهی ماییم بگرفته ز ماه تا به ماهی ماییم بنشسته به تخت پادشاهی ماییم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹۹ گوییکه به تن دور و به دل با یارم زنهار مپندار که من دل دارم گر نقش خیال خود ببینی روزی فریاد کنی که من ز خود بیزارم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۰ گه در طلب وصل مشوش باشیم گاه از تعب هجر در آتش باشیم چون از من و تو این من و تو پاک شود آنگه من و تو بی من و تو خوش باشیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۱ لا الفجر بقینة و لا شرب مدام الفخر لمن یطعن فی یوم زحام من یبدل روحه به سیف و سهام یستأهل آن یقعدو الناس قیام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۲ لب بستم و صد نکته خموشت گفتم در گوش دل عشوه فروشت گفتم در سر دارم آنچه به گوشت گفتم فردا بنمایم آنچه دوشت گفتم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۳ لیلم که نهاری نکند من چکنم بختم که سواری نکند من چکنم گفتم که به دولتی جهانرا بخرم اقبال چو یاری نکند من چکنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۴ ما از دو صفت ز کار بیکار شویم در دست دو خوی بد گرفتار شویم یک خوآنی که سخت از او مست شویم خوی دگر آنکه دیر هشیار شویم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۵ ما باده ز خون دل خود می نوشیم در خم تن خویش چو می می جوشیم جان را بدهیم و نیم از آن باده خوریم سر را بدهیم و جرعه ای نفروشیم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۶ ما باده ز یار دلفروز آوردیم ما آتش عشق سینه سوز آوردیم تا دور ابد جهان نبیند در خواب آن شبها را که ما به روز آوردیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۷ ما برزگران این کهن دشت نویم در کشته شادی همه غم میدرویم چون لاله کم عمر در این دشت فنا تا سر زده از خاک ببادی گرویم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۸ ما جان لطیفیم و نظر در ناییم در جای نماییم ولی بیجاییم از چهره اگر نقاب را بگشاییم عقل و دل و هوش جمله را برباییم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰۹ ما خاک ترا به آب زمزم ندهیم شادی نستانیم و از این غم ندهیم این صورت ما نصیب آدمیانست از صورت تو آب به آدم ندهیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۰ ما خواجه ده نه ایم ما قلاشیم ما صدر سرانه ایم ما اوباشیم نی نی چو قلم به دست آن نقاشیم خود نیز ندانیم کجا میباشیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۱ ما را بس و ما را بس و ما بس کردیم ما پشت بروی یار ناکس کردیم مردار همه نثار کرکس کردیم در قبله تو نماز واپس کردیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۲ ما رخت وجود بر عدم بربندیم بر هستی نیست مزور خندیم بازی بازی طنابها بگسستیم تا خیمه صبر از فلک برکندیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۳ ما عاشق خود را به عدو بسپاریم هم منبل و هم خونی و هم عیاریم ما را تو به شحنه ده که ما طراریم تو حیله ما مخور که ما مکاریم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۴ ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم در عشق که او جان و دل و دیده ماست جان و دل و دیده هر سه بردوخته ایم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۵ ما مذهب چشم شوخ مستش داریم کیش سر زلف بت پرستش داریم گویند جز این هر دو بود دین درست از دین درست ما شکستش داریم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۶ مانند قلم سپید کار سیهم گر همچو قلم سرم بری سر ننهم چون سر خواهم به ترک سر خواهم گفت چون با سر خود ز سر او شرح دهم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۷ ماهی فارغ ز چارده می بینم بی چشم بسوی ماه ره می بینم گفتی که از او همه جهان آب شده است آوخ که در این آب چه مه می بینیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۸ ماییم که از باده بی جام خوشیم هر صبح منوریم و هر شام خوشیم گویند سرانجام ندارید شما ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱۹ ماییم که پوستین بگازر دادیم وز دادن پوستین بگازر شادیم در بحر غمی که ساحل و قعرش نیست نظاره گر آمدیم و پست افتادیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۰ ماییم که بی قماش و بی سیم خوشیم در رنج مرفهیم و در بیم خوشیم تا دور ابد از می تسلیم خوشیم تا ظن نبری که ما چو تونیم خوشیم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۱ ماییم که تا مهر تو آموخته ایم چشم از همه خوبان جهان دوخته ایم هر شعله کز آتش زنه عشق جهد در ما گیرد از آنکه ما سوخته ایم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۲ ماییم که دل ز جسم و جوهر کندیم مهر از فلک و جهان اغبر کندیم از کبر جهان سبال خود میمالید از دولت دل سبلت او را کندیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۳ ماییم که دوست خویش دشمن داریم ما دشمن هر غافل و هر هشیاریم با قاصد دشمنان خود ما یاریم ما دامن خود همیشه در خون داریم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۴ ماییم که گه نهان و گه پیداییم گه مؤمن و گه یهود و گه ترساییم تا این دل ما قالب هر دل گردد هر روز به صورتی برون می آییم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۵ مردم رغم عشق دمی در من دم تا زنده جاوید شوم زان یکدم گفتی که به وصل با تو همدم باشم گو با که کجا شرم نداری همدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۶ مصنوع حقیم و صید صانع باشیم جانرا ز مراد جان چه مانع باشیم صد بره برای بندگان قربان کرد ما چند به آب گرم قانع باشیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۷ مگریز ز من که من خریدار توام در من بنگر که نور دیدار توام در کار من آ که رونق کار توام بیزار مشو ز من که بازار توام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۸ من بحر تمامم و یکی قطره نیم احول نیم و چو احولان غره نیم گویم به زبان حال و هر یک ذره فریاد همی کند که من ذره نیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲۹ من بر سر کویت آستین گردانم تو پنداری که من ترا میخوانم نی نی رو رو که من ترا میدانم خود رسم منست کاستین جنبانم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۰ من بنده قرآنم اگر جان دارم من خاک در محمد مختارم گر نقل کند جز این کس از گفتارم بیزارم از او وز این سخن بیزارم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۱ من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم از نازش معشوقه خودکام شدم در هر نفسی پخته شدم خام شدم در هر قدمی دانه شدم دام شدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۲ من چشم ترا بسته به کین می بینم اکنون چه کنم که همچنین می بینم بگذر تو ز خورشیدی که آن بر فلک است خورشید نگر که در زمین می بینم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۳ من خاک ترا به چرخ اعظم ندهم یک ذره غمت بهر دو عالم ندهم نقش خود را نثار عالم کردم وز نقش تو من آب به آدم ندهم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۴ من درد ترا ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۵ من دوش فراق را جفا میگفتم با دهر فراق پیش می آشفتم خود را دیدم که با خیالت جفتم با جفت خیال تو برفتم خفتم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۶ من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم یک موی تو را به هر دو عالم ندهم گفتم جان را بیار محرم ندهم از گفته خود بیش دهم کم ندهم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۷ من سر بنهم در رهت ای کان کرم کامروز از تو ای صنم مست ترم سوگند خورم و گر تو باور نکنی سوگند چرا خورم چرا می نخورم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۸ من سیر نیم سیر نیم سیر نیم زیرا که به اقبال تو ادبیر نیم خرگوش نگیرم و نخواهم آهو جز عاشق و جز طالب آن شیر نیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳۹ من سیر نیم ولی ز سیران سیرم بر خاک درت ز آب حیوان سیرم ایمان به تو دادم وز جان برگشتم سیرم از این چو ملحد از آن سیرم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۰ من عادت و خوی آن صنم میدانم او آتش و من چو روغنم میدانم از نور لطیف او است جان می بیند آن دود به گرد او منم میدانم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۱ من عاشق روی تو نگارم چکنم وز چشم خوش تو شرمسارم چکنم هر لحظه یکی شور برآرم چکنم والله به خدا خبر ندارم چکنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۲ من عاشقی از کمال تو آموزم بیت و غزل از جمال تو آموزم در پرده دل خیال تو رقص کند من رقص خوش از خیال تو آموزم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۳ من عشق ترا به جای ایمان دارم جان نشکیبد ز عشق تا جان دارم گفتم دو سه روز زحمت از تو ببرم نتوانستم از تو چه پنهان دارم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۴ من عهد شکسته بر شکستی بزنم وز عشوه ره عشوه پرستی بزنم امروز که ارواح به رقص آمده اند ناموس فرود آرم و دستی بزنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۵ من غیر ترا گزین ندارم چکنم درمان دل حزین ندارم چکنم گوییکه ز چرخ تا بکی چرخ زنیم من کار دگر جزین ندارم چکنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۶ من قاعده درد و دوا می شکنم من قاعده مهر و جفا میشکنم دیدی که به صدق توبه ها میکردم بنگر که چگونه توبه ها میشکنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۷ من کاسته وفای آن مه رویم گر خواهد و گر نخواهد آن مه رویم زو آب حیات ابدی میجویم او آب حیات آمده و من جویم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۸ من گردانم مطرب گردان خواهم من زهره گردنده چو کیوان خواهم جانم جانم ز صورت جان خواهم من جغد نیم که شهر ویران خواهم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴۹ من گرسنه ام نشاط سیری دارم روباهم و نام و ننگ شیری دارم نفسی است مرا که از خیالی برمد آن را منگر جان دلیری دارم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۰ من مالک ملک لامکانی شده ام من عارف گنج زرکانی شده ام تا از صدف تن گهر دل سوزد در عالم جان بحر معانی شده ام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۱ من مهر تو بر تارک افلاک نهم دست ستمت بر دل غمناک نهم هر جا که تو بر روی زمین پای نهی پنهان بروم دیده بر آن خاک نهم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۲ من نای توام از لب تو می نوشم تا نخروشی هر آینه نخروشم این لحظه که خامشم از آن خاموشم تا نیشکرت بهر خسی نفروشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۳ من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم بر جمله عاشقان به انکار بدم دیوانه و مست و لاابالی گشتم گوییکه همه عمر در این کار بدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۴ من همچو کسی نشسته بر اسب خام در وادی هولناک بگسسته لگام تازد چون مرغ تا که بجهد از دام تا منزل این اسب کدام است کدام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۵ من یک جانم که صد هزار است تنم چه جان و چه تن که هر دو هم خویشتنم خود را به تکلف دگری ساخته ام تا خوش باشد آن دیگری را که منم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۶ مهتاب بلند گشت و ما پست شدیم معشوق به هوش آمد و ما مست شدیم ای جان جهان هرچه از این پس شمری بر دست مگیر زانکه از دست شدیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۷ می پنداری که از غمانت رستم یا بی تو صبور گشتم و بنشستم یارب مرسان به هیچ شادی دستم گر یک نفس از غم تو خالی هستم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۸ می پنداری که من به فرمان خودم یا یک نفس و نیم نفس آن خودم مانند قلم پیش قلمران خودم چون گوی اسیر خم چوگان خودم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵۹ می گوید دف که هان بزن بر رویم چندانکه زنی حدیث دیگر گویم من عاشقم و چو عاشقان خوشخویم ور رحم کنی زخم زنی این گویم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۰ ناساز از آنیم که سازی داریم بد خوی از آنیم که نازی داریم در صورت جغد شاهبازی داریم در عین فنا عمر درازی داریم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۱ نی از پی کسب سوی بازار شویم نی چون دهقان خوشه گندم درویم نی از پی وقف بنده وقف شویم ما وقف تو ما وقف تو ما وقف توایم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۲ نی دست که در مصاف خونریز کنم نی پای که در صبر قدم تیز کنم نی رحم تو را که با رهی در سازی نی عقل مرا که از تو پرهیز کنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۳ نی سخره آسمان پیروزه شوم نی شیفته شاهد ده روزه شوم در روزه چو روزی ده بی واسطه ای پس حلقه به گوش و بنده روزه شوم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۴ هر گه که دل از خلق جدا می بینم احوال وجود با نوا می بینم وان لحظه که بی خود نفسی بنشینم عالم همه سر به سر تو را می بینم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۵ همچون سر زلف تو پریشان توایم آنداری و آنداری و ما آن توایم هر جا باشیم حاضر خوان توایم مهمان تو مهمان تو مهمان توایم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۶ هم خوان توایم و نیز مهمان توایم هم جمع توایم و هم پریشان توایم در شیشه دل تخت نه حکم بکن ای رشک پری چون که پری خوان توایم
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۷ هم مستم و هم باده مستان توام هم آفت جان زیردستان توام چون نیست شدم کنون ز هستان توام گفتی که الست از الست آن توام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۸ هم منزل عشق و هم رهت می بینم در بنده و در مرو شهت می بینم در اختر و خورشید و مهت می بینم در برگ و گیاه و درگهت می بینم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶۹ هوش عاشق کجا بود سوی نسیم هوش عاقل کجا بود با زر و سیم جای گل ها کجا بود باغ و نعیم جای هیزم کجا بود قعر جحیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۰ یار آمده یار آمده ره بگشاییم جویان دلست دل بدو بنماییم ما نعره زنان که آن شکارت ماییم او خنده کنان که ما تو را می پاییم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۱ یا صورت خودنمای تا نقش کنیم یا عزم کنیم و پای در کفش کنیم یا هر یک را جدا جدا بوسه بده یا یک بوسه که تا همه پخش کنیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۲ بر غوش بک و قیر بک و سالارم با نصرت و با همت و با اظهارم گر کوه احد به خصمیم برخیزد آن را به سر نیزه ز جا بردارم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۳ یک بار دگر قبول کن بندگیم رحم آر بدین عجز و پراکندگیم گر بار دگر ز من خلافی بینی فریاد مرس به هیچ درماندگیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۴ یک جرعه ز جام تو تمامست تمام جز عشق تو در دلم کدامست کدام در عشق تو خون دل حلالست حلال آسودگی و عشق حرامست حرام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۵ یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به روی دوستان شاد شدیم پایان حدیث ما شنو که چه بود چون ابر درآمدیم و بر باد شدیم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۶ یک دم که ز دیدار تو یک سو افتم از وسوسه اندیشه به صد کو افتم از دیدن روی تو چنان گردانم کز جنبش یک موی تو در رو افتم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۷ آشفته همی روی به کویی ای جان می جویی از آن گمشده خویش نشان من دوش بدیدم کمرت را ز میان هان تا نبری گمان بد بر دگران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۸ آمد دل تا درد نهانم گفتن گفتا ز برای او چه دانم گفتن گفتا که از آن دو چشم یک حرف بگوی گفتا که دو چشم را چه تانم گفتن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷۹ آمد شب و غم های تو همچون عسسان یابند دلم را به سوی کوی کسان روز آمد کز شبت به فریاد رسم فریاد مرا ز دست فریادرسان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۰ آن حلوایی که کم رسد زو به دهن چون دیگ به جوش آمده از وی دل من از غایت لطف آنچنان خوشخوارست کز وی دو هزار من توانی خوردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۱ آن صورت غیبی که شندیش دشمن با خود به قیاس می بریدش دشمن ماننده خورشید برآمد پیشین هر سو که نظر کرد ندیدش دشمن
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۲ آن کس که نساخت با لقای یاران افتاد به مکر دزد و تهدید عوان می گفت و همی گریست و انگشت گزان فریاد من از خوی بد و بار گران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۳ آنکو طمع وفا برد بر شکران بر خویش بزد عیب و نزد بر شکران ور شکران نهاد انگشت به عیب در هجر بسی دست گزد بر شکران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۴ آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان وز زخم چنین تیر گرفتار چنان وانگه خبر یافت که این پای بکوفت از دست هوای خود نشد دست زنان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۵ احرام درش گیرد لافرمان کن واندر عرفات نیستی جولان کن خواهی که تو را کعبه کند استقبال مایی و منی را به منیٰ قربان کن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۶ از بسکه برآورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بدخواه از من دردا که ز هجران تو ای جان جهان خون شد دلم و دلت نه آگاه از من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۷ از بسکه فساد و ابلهی زاد از من در عمر کسی نگشت دلشاد از من من طالب داد و جمله بیداد از من فریاد من از جمله و فریاد از من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۸ از حاصل کار این جهانی کردن می کن ز بهی آنچه توانی کردن زیرا همه عمرت بدمی موقوفست پیداست به یک دم چه توانی کردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۹ از روز شریفتر شد از وی شب من وز روح لطیفتر این قالب من رفت این لب من تا لب او را بوسد از شهد شکر نبود جای لب من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۰ از عمر که پربار شود هردم من وز خویش که بیزار شود هردم من این گلشن رنگین که جهان عاشق اوست گلزار که پرخار شود هردم من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۱ اسرار مرا نهانی اندر جان کن احوال مرا ز خویش هم پنهان کن گر جان داری مرا چو جان پنهان کن وین کفر مرا پیشرو ایمان کن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۲ امروز مراست روز میدان منشین میتاز چو گوی پیش چوگان منشین مردی بنمای و همچو حیران منشین امروز قیامت است ای جان منشین مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۳ امشب منم و هزار صوفی پنهان ماننده جان جمله نهانند و عیان ای عارف مطرب هله تقصیر مکن تا دریابی بدین صفت رقص کنان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۴ ای آنکه گرفته ای به دستان دستان دامان وصال از کف مستان مستان صیدی که ز دام دل پرستان رست آن من کافرم ار میان هستان هست آن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۵ ای بی تو حرام زندگانی ای جان خود بی تو کدام زندگانی ای جان سوگند خورم که زندگانی بی تو مرگست به نام زندگانی ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۶ ای بی تو حرام زندگانی کردن خود بی تو کدام زندگانی کردن هر عمر که بی رخ تو بگذشت ای جان مرگست و به نام زندگانی کردن
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۷ ای جانب عشاق به خیره نگران تو خیره و در تو گشته خیره دگران این خیره در آن و آن در این یارب چیست جمله ز تواند بی دل و بی جگران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۸ ای جان منزه ز غم پالودن وی جسم مقدس ز غم فرسودن ای آتش عشقی که در آن میسوزی خود جنت و فردوس تو خواهد بودن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹۹ ای جمله جهان بروی خوبت نگران جان مردان ز عشق تو جامه دران با این همه نزدیک همه پرهنران دیوانگی تو به ز عقل دگران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۰ ای خورده مرا جگر برای دگران دانم که همین کنی برای دگران من باد رهی بدم تو راهم دادی من رستم از این واقعه وای دگران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۱ ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان از دلشدگان گناه کم گیر ای جان گر دست شکسته شد کمان گیر ای جان اینک به شکنجه زیر زنجیر ای جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۲ ای داد که هست جمله بیدار از من ای من که هزار آه و فریاد از من چو ذلک ما قدمت ایدیکم گفت ناشاد شبی که اصل غم زاد از من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۳ ای در دو جهان یگانه تعجیل مکن در رفتن چون زمانه تعجیل مکن مگریز سوی کرانه تعجیل مکن از خانه ما به خانه تعجیل مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۴ ای دف تو بخوان ز دفتر مشتاقان ای کف تو بزن بر رگ خون ایشان ای نعره گوینده جوینده دل ای از نمکان ببر مرام تا نه مکان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۵ ای دل تو در این واقعه دمسازی کن وی جان به موافقت سراندازی کن ای صبر تو پای غم نداری بگریز ای عقل تو کودکی برو بازی کن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۶ ای دل چه شدی ز دست دستی میزن دست از هوس عشوه پرستی میزن گوییکه چه ره زنم چو من دست زنم چون نرگس مستش ره مستی میزن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۷ ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان با هرچه دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۸ ای رفته ز یاران تو به یک گوشه کران فریاد تو از خوی بد و بار گران گر شیر نری چه می گریزی ز نران ور لاشه خری و سوی لاشه خران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۹ ای روی تو باغ و چمن هر دو جهان از جان تو زنده شد تن هر دو جهان بشکستن تو شکستن هر دو جهان ای ضعف تو ویران شدن هر دو جهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۰ ای روی تو کعبه دل و قبله جان چون شمع ز غم سوختم ای شعله جان بردار حجاب و رخ به عاشق بنمای تا چاک زند به دست خود خرقه جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۱ ای زخم تو خوشتر از دوای دگران امساک تو بهتر از عطای دگران ای جور تو بهتر از وفای دگران دشنام تو بهتر از ثنای دگران
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۲ ای زخم زننده بر رباب دل من بشنو تو از ناله جواب دل من در هر ویران دفینه گنج دگر است عشق است دفینه در خراب دل من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۳ ای سنگ ز سودای لبت آبستان از سنگ برون کشی تو مکر و دستان آنجام چو جانیکه بدان کف داری از بهر خدا از کف مستان مستان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۴ ای شاه تو مات گشته را مات مکن افتاده توست جز مراعات مکن گر غرقه جرم است مجازات مکن از بهر خدا قصد مکافات مکن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۵ ای عادت تو خشم و جفا ورزیدن وز چشم تو شاید این سخن پرسیدن زینگونه که ابروی تو با چشم خوش است او را ز چه رو نمیتواند دیدن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۶ ای عادت عشق عین ایمان خوردن نی غصه نان و غصه جان خوردن آن مایده چون زر و زو شب بیرونست روزه چه بود صلای پنهان خوردن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۷ ای عاشق گفتار و تفاصیل سخن ای گر ز سخنوران قهاره کن روزیت چو نیست علم نونو هله ور ای کهنه فروش در سخنهای کهن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۸ ای عالم دل از تو شده قابل جان حل کرده صفات ذات تو مشکل جان عقل و دل و فهم از تو شده حاصل جان جان جانی و عقل جان و دل جان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱۹ ای عشق تو در جان کسی و آن کس من ای درد تو درمان کسی و آن کس من گویی بینم لب ترا چون لب خویش مجروح به دندان کسی و آن کس من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۰ ای کرده ز گل دستک من پایک من بنهاده چراغ عقل من را یک من نالان به تو این جای شکر خایک من اندر بر خویش کن مها جا یک من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۱ ای گرسنه وصل تو سیران جهان لرزان ز فراق تو دلیران جهان با چشم تو آهوان چه دارند به دست ای زلف تو پای بند شیران جهان مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۲ ای لعل لبت معدن شکر چیدن وز چشم تو نور نامصور دیدن مه گردانست و برک که گردانست فرقست بسی میان هر گردیدن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۳ ای ماه لطیف جانفزا خرمن من وی ماه فرو کرده سر از روزن من ای گلشن جان و دیده روشن من کی بینمت آویخته بر گردن من مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۴ ای مجمع دل راه پراکنده مزن زان زخمه پریشان چو دل بنده مزن ای دل لب خود را که زند لاف بقا جز بر لب آن ساغر پاینده مزن مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۵ ای مفخر و سلطان همه دلداران جالینوسی برای این بیماران روز باران بگلشنت جمع شویم شیرین باشند روز باران یاران مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۶ ای مونس روزگار چونی بی من ای همدم غمگسار چونی بی من من با رخ چون خزان خرابم بی تو تو با رخ چون بهار چونی بی من