Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴ ز میخانه دگربار این چه بویست دگربار این چه شور و گفت و گویست جهان بگرفت ارواح مجرد زمین و آسمان پرهای و هوی ست بیا ای عشق این می از چه خمست اشارت کن خرابات از چه سوی ست چه می گویم اشارت چیست کاین جا نگنجد فکرتی کان همچو مویست نیاید در نظر آن سر یک تو که در فکر آنچ آید چارتویست چو ز اندیشه به گفت آید چه گویم که خانه کنده و رسوای کویست ز رسوایی به بحر دل رود باز که دل بحرست و گفتن ها چو جویست خزینه دار گوهر بحر بدخوست که آب جو و چه تن جامه شویست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵ در این خانه کژی ای دل گهی راست برون رو هی که خانه خانه ماست چو بادی تو گهی گرم و گهی سرد رو آن جا که نه گرما و نه سرماست تو خواهی که مرا مستور داری منم روز و همیشه روز رسواست تو میرابی که بر جو حکم داری به جو اندرنگنجد جان که دریاست تو پر و بال داری مرغ واری به پر و بال مردان را چه پرواست نجس در جوی ما آب زلالست مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست صلا ای آفتاب لامکانی که ذره ذره از تابش ثریاست بحمدالله به عشق او بجستیم از این تنگی که محراب و چلیپاست دهل برگیر و در بازار می رو ندا می کن که یوسف خوب سیماست دریدم پرده ناموس و سالوس که جان من ز جان خویش برخاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶ تو را در دلبری دستی تمامست مرا در بی دلی درد و سقامست بجز با روی خوبت عشقبازی حرامست و حرامست و حرامست همه فانی و خوان وحدت تو مدامست و مدامست و مدامست چو چشم خود بمالم خود جز تو کدامست و کدامست و کدامست جهان بر روی تو از بهر روپوش لثامست و لثامست و لثامست به هر دم از زبان عشق بر ما سلامست و سلامست و سلامست ز هر ذره به گفت بی زبانی پیامست و پیامست و پیامست غم و شادی ما در پیش تختت غلامست و غلامست و غلامست اگر چه اشتر غم هست گرگین امامست و امامست و امامست پس آن اشتر شادی پرشیر ختامست و ختامست و ختامست تو را در بینی این هر دو اشتر زمامست و زمامست و زمامست نه آن شیری که آخر طفل جان را فطامست و فطامست و فطامست از آن شیری که جوی خلد از وی نظامست و نظامست و نظامست خمش کردم که غیرت بر دهانم لگامست و لگامست و لگامست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷ چو آن کان کرم ما را شکارست به هر دم هدیه ما را ده هزارست که ما را نردبان زرین و سیمین نهد چون قصد ما بر بام یارست بلادری ست در عالم نهانی که بر ما گنج و بر بیگانه مارست به پیش ما خزینه سیم مشمر که ما را زر و سیم بی شمارست ز پروانه اگر این افترا بود دو صد چندین ز دست شهریارست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸ نگار خوب شکربار چونست چراغ دیده و دیدار چونست عجب آن غمزه غماز چونست عجب آن طره طرار چونست عجب آن شهره بازار خوبی عجب آن رونق گلزار چونست دلم از مهر در ماتم نشسته ست عجب در مهر دل دلدار چونست ز لطف خویش یارم خواند آن یار عجب آن یار بی این یار چونست به ظاهر بندگان را می نوازد عجب با بنده در اسرار چونست چو اول دیدمش جانیم بخشید بدانستم که در ایثار چونست اگر دوباره کردی آن کرم را یقین گشتی که در تکرار چونست عجب آن شعر اطلس پوش جعدش بگرد اطلس رخسار چونست طبیب عاشقان را بازپرسید که تا آن نرگس بیمار چونست عجب آن نافه تاتار چونست عجب آن طره بلغار چونست عجب بر دایره خط محقق که بشکسته ست صد پرگار چونست من زارم اسیر ناله زیر نپرسد روزکی کان زار چونست دلم دزد نظر او دزد این دزد عجب آن دزد دزدافشار چونست تو را ای دوست چون من یار غارم سری در غار کن کاین غار چونست که تا بینم تو را جان برفشانم نمایم خلق را نظار چونست نهایت نیست گفتم را ولیکن نمودم شکل آن گفتار چونست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹ در این جو دل چو دولاب خرابست که هر سویی که گردد پیشش آبست وگر تو پشت سوی آب داری به پیش روت آب اندر شتابست چگونه جان برد سایه ز خورشید که جان او به دست آفتابست اگر سایه کند گردن درازی رخ خورشید آن دم در نقابست زهی خورشید کاین خورشید پیشش چو سیماب از خطر در اضطرابست چو سیماب ست مه بر کف مفلوج بجز یک شب دگر در انسکابست به هر سی شب دو شب جمع ست و لاغر دگر فرقت کشد فرقت عذابست اگر چه زار گردد تازه روی ست ضحوکی عاشقان را خوی و دابست زید خندان بمیرد نیز خندان که سوی بخت خندانش ایابست خمش کن زانک آفات بصیرت همیشه از سؤالست و جوابست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰ ایا ساقی توی قاضی حاجات شرابی ده که آرد در مراعات چنان گشتم ز مستی و خرابی که نشناسم اشارات از عبارات پدر بر خم خمرم وقف کردست سبیلم کرد مادر بر خرابات دو گوشم بست یزدان تا رهیدم ز حال دی و فردا و خرافات دگرگون است کوی اهل تمییز که آن جا رسم طاعاتست و زلات در این کو کدخدا شاهی است باقی فرو روبیده این کو را ز آفات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱ اگر حوا بدانستی ز رنگت سترون ساختی خود را ز ننگت سیاهی جانت ار محسوس گشتی همه عالم شدی زنگی ز زنگت تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است سرت را کس نکوبد جز به سنگت اگر دریا درافتی ای منافق ز زشتی کی خورد مار و نهنگت مرا گویی که از معنی نظر کن رها کن صورت نقش و پلنگت چه گویم با تو ای نقش مزور چه معنی گنجد اندر جان تنگت هوای شمس تبریزی چو قدس است تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲ دو چشم آهوانش شیرگیرست کز او بر من روان باران تیرست کمان ابروان و تیر مژگان گواهانند کو بر جان امیرست چو زلف درهمش درهم از آنم که بوی او به از مشک و عبیرست در آن زلفین از آن می پیچد این جان که دل زنجیر زلفش را اسیرست مگو آن سرو ما را تو نظیری که ماه ما به خوبی بی نظیرست بیندازم من این سر را به پیشش اگر چه سر به پیش او حقیرست خیال روی شه را سجده می کن خیال شه حقیقت را وزیرست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳ چنان کاین دل از آن دلدار مستست ز خوف صاف ما آن یار مستست خمارش نشکنم الا به خونم از این شادی دل غمخوار مستست شفق وارم به هر صبحی به خون در که در هر صبح آن خون خوار مستست مده پند و مبر خونم به گردن که چشم دلبر کین دار مستست چرا این خاک همچون طشت خون ست که چشم ساقی اسرار مستست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴ تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آن جا که وصال دوستانست والله که میان خانه صحراست وان جا که مراد دل برآید یک خار به از هزار خرماست چون بر سر کوی یار خسبیم بالین و لحاف ما ثریاست چون در سر زلف یار پیچیم اندر شب قدر قدر ما راست چون عکس جمال او بتابد کهسار و زمین حریر و دیباست از باد چو بوی او بپرسیم در باد صدای چنگ و سرناست بر خاک چو نام او نویسیم هر پاره خاک حور و حوراست بر آتش از او فسون بخوانیم زو آتش تیزاب سیماست قصه چه کنم که بر عدم نیز نامش چو بریم هستی افزاست آن نکته که عشق او در آن جاست پرمغزتر از هزار جوزاست وان لحظه که عشق روی بنمود این ها همه از میانه برخاست خامش که تمام ختم گشته ست کلی مراد حق تعالاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵ می دان که زمانه نقش سوداست بیرون ز زمانه صورت ماست زیرا قفسی ست این زمانه بیرون همه کوه قاف و عنقاست جویی ست جهان و ما برونیم بر جوی فتاده سایه ماست این جا سر نکته ای ست مشکل این جا نبود ولیکن این جاست جز در رخ جان مخند ای دل بی او همه خنده گریه افزاست آن دل نبود که باشد او تنگ زان روی که دل فراخ پهناست دل غم نخورد غذاش غم نیست طوطی ست دل و عجب شکرخاست مانند درخت سر قدم ساز زیرا که ره تو زیر و بالاست شاخ ار چه نظر به بیخ دارد کان قوت مغز او هم از پاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶ دود دل ما نشان سوداست وان دود که از دلست پیداست هر موج که می زند دل از خون آن دل نبود مگر که دریاست بیگانه شدند آشنایان دل نیز به دشمنی چه برخاست هر سوی که عشق رخت بنهاد هر جا که ملامت ست آن جاست ما نگریزیم از این ملامت زیرا که قدیم خانه ماست در عشق حسد برند شاهان زان روی که عشق شمع دل هاست پا بر سر چرخ هفتمین نه کاین عشق به حجره های بالاست هشیار مباش زان که هشیار در مجلس عشق سخت رسواست میری مطلب که میر مجلس گر چشم ببسته ست بیناست این عشق هنوز زیر چادر این گرد سیاه بین که برخاست هر چند که زیر هفت پرده ست پیداست که سخت خوب و زیباست شب خیز کنید ای حریفان شمعست و شراب و یار تنهاست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷ دل آمد و دی به گوش جان گفت ای نام تو این که می نتان گفت درنده آنک گفت پیدا سوزنده آنک در نهان گفت چه عذر و بهانه دارد ای جان آن کس که ز بی نشان نشان گفت گل داند و بلبل معربد رازی که میان گلستان گفت آن کس نه که از طریق تحصیل آموخت ز بانگ بلبلان گفت صیادی تیر غمزه ها را آن ابروهای چون کمان گفت صد گونه زبان زمین برآورد در پاسخ آن چه آسمان گفت ای عاشق آسمان قرین شو با او که حدیث نردبان گفت زان شاهد خانگی نشان کو هر کس سخنی ز خاندان گفت کو شعشعه های قرص خورشید هر سایه نشین ز سایه بان گفت با این همه گوش و هوش مستست زان چند سخن که این زبان گفت چون یافت زبان دو سه قراضه مشغول شد و به ترک کان گفت وز ننگ قراضه جان عاشق ترک بازار و این دکان گفت در گوشم گفت عشق بس کن خاموش کنم چو او چنان گفت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸ گویم سخن شکرنباتت یا قصه چشمه حیاتت رخ بر رخ من نهی بگویم کز بهر چه شاه کرد ماتت در خرمنت آتشی درانداخت کز خرمن خود دهد زکاتت سرسبز کند چو تره زارت تا بازخرد ز ترهاتت در آتش عشق چون خلیلی خوش باش که می دهد نجاتت عقلت شب قدر دید و صد عید کز عشق دریده شد براتت سوگند به سایه لطیفت سوگند نمی خورم به ذاتت در ذات تو کی رسند جان ها چون غرقه شدند در صفاتت چون جوی روان و ساجدت کرد تا پاک کند ز سییاتت از هر جهتی تو را بلا داد تا بازکشد به بی جهاتت گفتی که خمش کنم نکردی می خندد عشق بر ثباتت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹ در شهر شما یکی نگاریست کز وی دل و عقل بی قراریست هر نفسی را از او نصیبیست هر باغی را از او بهاریست در هر کویی از او فغانیست در هر راهی از او غباریست در هر گوشی از او سماعیست هر چشم از او در اعتباریست در کار شوید ای حریفان کاین جا ما را عظیم کاریست پنهان یاری به گوش من گفت کاین جا پنهان لطیف یاریست او بد که به این طریق می گفت کز تعبیه هاش دل نزاریست او بود رسول خویش و مرسل کان لهجه از آن شهریاریست نوحست و امان غرقگانست روحست و نهان و آشکاریست گرد ترشان مگرد زین پس چون پهلوی تو شکرنثاریست گرد شکران طبع کم گرد کان شهوت نیز برگذاریست این جا شکریست بی نهایت این جا سر وقت پایداریست خاموش کن ای دل و مپندار کو را حدیست یا کناریست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰ آمد رمضان و عید با ماست قفل آمد و آن کلید با ماست بربست دهان و دیده بگشاد وان نور که دیده دید با ماست آمد رمضان به خدمت دل وان کش که دل آفرید با ماست در روزه اگر پدید شد رنج گنج دل ناپدید با ماست کردیم ز روزه جان و دل پاک هر چند تن پلید با ماست روزه به زبان حال گوید کم شو که همه مزید با ماست چون هست صلاح دین در این جمع منصور و ابایزید با ماست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱ گر جام سپهر زهر پیماست آن در لب عاشقان چو حلواست زین واقعه گر ز جای رفتی از جای برو که جای این جاست مگریز ز سوز عشق زیرا جز آتش عشق دود و سوداست دودت نپزد کند سیاهت در پختنت آتشست کاستاست پروانه که گرد دود گردد دود آلوده ست و خام و رسوا ست از خانه و مان به یاد ناید آن را که چنین سفر مهیا ست از شهر مگو که در بیابان موسی ست رفیق من و سلواست صحبت چه کنی که در سقیمی هر لحظه طبیب تو مسیحا ست دلتنگ خوشم که در فراخی هر مسخره را رهست و گنجا ست چون خانه دل ز غم شود تنگ در وی شه دلنواز تنها ست دل تنگ بود جز او نگنجد تنگی دلم امان و غوغا ست دندان عدو ز ترس کنده ست پس روترشی رهایی ماست خاموش که بحر اگر ترش روست هم معدن گوهر ست و دریا ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲ من سر نخورم که سر گران ست پاچه نخورم که استخوان ست بریان نخورم که هم زیان ست من نور خورم که قوت جان ست من سر نخوهم که باکلاهند من زر نخوهم که بازخواهند من خر نخوهم که بند کاهند من کبک خورم که صید شاهند بالا نپرم نه لک لکم من کس را نگزم که نی سگم من لنگی نکنم نه بدتکم من که عاشق روی ایبکم من ترشی نکنم نه سرکه ام من پرنم نشوم نه برکه ام من سرکش نشوم نه عکٓه ام من قانع بزیم که مکٓه ام من دستار مرا گرو نهادی یک کوزه مثلثم ندادی انصاف بده عوان نژادی ما را کم نیست هیچ شادی سالار دهی و خواجه ده آن باده که گفته ای به من ده ور دفع دهی تو و برون جه در کس زنان خویشتن نه من عشق خورم که خوشگوارست ذوق دهنست و نشو جان ست خوردم ز ثرید و پاچه یک چند از پاچه سر مرا زیانست زین پس سر پاچه نیست ما را ما را و کسی که اهل خوانست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳ گر می نکند لبم بیانت سر می گوید به گوش جانت گر لب ز سلام تو خموش است بس هم سخن است با نهانت تن از تو همی کند کرانه جان بگرفته است در میانت صورت اگرت چو تیر انداخت جانش بکشید چون کمانت هرچ از تو نهان کند بگوید در گوش ضمیر رازدانت این دم اگر از میان برونی بازآرد دل کمرکشانت در باطن کرده خاص خاصت در ظاهر کرده امتحانت خامش که چو در تو این غم انداخت بس باشد این کشش نشانت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴ پرسید کسی که ره کدامست گفتم کاین راه ترک کامست ای عاشق شاه دان که راهت در جست رضای آن همامست چون کام و مراد دوست جویی پس جست مراد خود حرامست شد جمله روح عشق محبوب کاین عشق صوامع کرامست کم از سر کوه نیست عشقش ما را سر کوه این تمامست غاری که در اوست یار عشقست جان را ز جمال او نظامست هر چت که صفا دهد صوابست تعیین بنمی کنم کدامست خامش کن و پیر عشق را باش کاندر دو جهان تو را امامست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵ مر عاشق را ز ره چه بیمست چون همره عاشق آن قدیمست از رفتن جان چه خوف باشد او را که خدای جان ندیمست اندر سفرست لیک چون مه در طلعت خوب خود مقیمست کی منتظر نسیم باشد آن کس که سبکتر از نسیمست عشق و عاشق یکی ست ای جان تا ظن نبری که آن دو نیمست چون گشت درست عشق عاشق هم منعم خویش و هم نعیمست او در طلب چنین درستی در پیش سهیل چون ادیمست چون رفت در این طلب به دریا دری ست اگر چه او یتیمست ای دیده کرم ز شمس تبریز مر حاتم را مگو کریمست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶ امروز جنون نو رسیده ست زنجیر هزار دل کشیده ست امروز ز کندهای ابلوج پهلوی جوال ها دریده ست باز آن بدوی به هجده ای قلب آن یوسف حسن را خریده ست جان ها همه شب به عز و اقبال در نرگس و یاسمن چریده ست تا لاجرم از بگاه هر جان چالاک و لطیف و برجهیده ست امروز بنفشه زار و لاله از سنگ و کلوخ بردمیده ست بشکفت درخت در زمستان در بهمن میوه ها پزیده ست گویی که خدای عالمی نو در عالم کهنه آفریده ست ای عارف عاشق این غزل گو کت عشق ز عاشقان گزیده ست بر چهره چون زر تو گازیست آن سیمبرت مگر گزیده ست شاید که نوازد آن دلی را کاندر غم او بسی طپیده ست خاموش و تفرج چمن کن کامروز نیابت دو دیده ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷ آن را که در آخرش خری هست او را به طواف رهبری هست بازار جهان به کسب برپاست زین در همه خارش و گری هست تا خارششان همی کشاند هر جای که شور یا شری هست در یم صدفی قرار گیرد کاو را به درونه گوهری هست اما صدفی که در ندارد در جستن درش معبری هست گه در یم و گاه سوی ساحل در جستن قطره اش سری هست خاموش و طمع مکن سکینه آن راست سکون که مخبری هست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸ ای گشته ز شاه عشق شهمات در خشم مباش و در مکافات در باغ فنا درآ و بنگر در جان بقای خویش جنات چون پیشترک روی تو از خود بینی ز ورای این سماوات سلطان حقایق و معانی وز نور قدیم چتر و رایات چون گشت عیان مجو کرامت کز بهر نشان بود کرامات تا ساحل بحر سیل پیداست چون غرقه شود کجاست هیهات ما مات تویم شمس تبریز صد خدمت و صد سلام از مات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹ ای کرده میان سینه غارت ای جان و هزار جان شکارت جز کشتن عاشقان چه شغلت جز کشتن خلق چیست کارت می کش که درست باد دستت ای جان جهانیان نثارت بس کشته زنده را که دیدم از غمزه چشم پرخمارت بس ساکن بی قرار دیدم در آتش عشق بی قرارت یک مرده به خاک درنماند گر رنجه شوی کنی زیارت جان بوسد خاک تو به هر دم بر بوی کنار بی کنارت

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰ آن خواجه اگر چه تیزگوش است استیزه کن و گران فروش است من غره به سست خنده او ایمن گشتم که او خموش است هش دار که آب زیر کاه است بحری است که زیر که به جوش است هر جا که روی هش است مفتاح این جا چه کنی که قفل هوش است در روی تو بنگرد بخندد مغرور مشو که روی پوش است هر دل که به چنگ او درافتاد چون چنگ همیشه در خروش است با این همه روح ها چو زنبور طواف ویند زانک نوش است شیری است که غم ز هیبت او در گور مقیم همچو موش است شمس تبریز روز نقد است عالم به چه در حدیث دوش است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱ آن ره که بیامدم کدامست تا بازروم که کار خامست یک لحظه ز کوی یار دوری در مذهب عاشقان حرامست اندر همه ده اگر کسی هست والله که اشارتی تمامست صعوه ز کجا رهد که سیمرغ پابسته این شگرف دامست آواره دلا میا بدین سو آن جا بنشین که خوش مقامست آن نقل گزین که جان فزایست وان باده طلب که باقوامست باقی همه بو و نقش و رنگست باقی همه جنگ و ننگ و نامست خاموش کن و ز پای بنشین چون مستی و این کنار بامست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲ ای از کرم تو کار ما راست هر جای که خرمی ست ما راست عاشق به جهان چه غصه دارد تا جام شراب وصل برجاست هر باد چغانه ای گرفته کاو منتظر اشارت ماست هر آب چو پرده دار گشته اندر پس پرده طرفه بت هاست هر بلبل مست بر نهالی ماننده راح روح افزا ست بسیار مگو که وقت آش است چون گرسنگی قوم شش تاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳ هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت هین که بس تاریک رویی ای گرفته آفتابت یاد داری که ز مستی با خرد استیزه بستی چون کلیدش را شکستی از که باشد فتح بابت در غم شیرین نجوشی لاجرم سرکه فروشی آب حیوان را ببستی لاجرم رفته ست آبت بوالمعالی گشته بودی فضل و حجت می نمودی نک محک عشق آمد کو سؤالت کو جوابت مهتر تجار بودی خویش قارون می نمودی خواب بود و آن فنا شد چونکه از سر رفت خوابت بس زدی تو لاف زفتی عاقبت در دوغ رفتی می خور اکنون آنچ داری دوغ آمد خمر نابت مخلص و معنی این ها گرچه دانی هم نهان کن اندر الواح ضمیری تا نیاید در کتابت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴ عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرست عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست سینه های روشنان بس غیب ها دانند لیک سینه عشاق او را غیب دانی دیگرست بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شد زانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست یک زمین نقره بین از لطف او در عین جان تا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوند لیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست دلبران راه معنی با دلی عاجز بدند وحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست ای زبان ها برگشاده بر دل بربوده ای لب فروبندید کو را همزبانی دیگرست شمس تبریزی چو جمع و شمع ها پروانه اش زانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵ خلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفات همچو خاتونان مه رو می خرامند این صفات آن یکی دست تو گیرد وان دگر پرسش کند وان دگر از لعل و شکر پیش بازآرد زکات چون طلاق تن بدادی حور بینی صف زده مسلمات مؤمنات قانتات تایبات بی عدد پیش جنازه می دود خوهای تو صبر تو و النازعات و شکر تو و الناشطات در لحد مونس شوندت آن صفات باصفا در تو آویزند ایشان چون بنین و چون بنات حله ها پوشی بسی از پود و تار طاعتت بسط جانت عرصه گردد از برون این جهات هین خمش کن تا توانی تخم نیکی کار تو زانک پیدا شد بهشت عدن ز افعال ثقات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶ چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات چون نبینی بی جهت را نور او بین در جهات حوریان بین نوریان بین زیر این ازرق تتق مسلمات مؤمنات قانتات تایبات هر یکی با ناز باز و هر یکی عاشق نواز هر یکی شمع طراز و هر یکی صبح نجات هر یکی بسته دهان و موشکاف اندر بیان هر یکی شکرستان و هر یکی کان نبات جان کهنه می فشان و جان تازه می ستان در فقیری می خرام و می ستان ز ایشان زکات شیر جان زین مریمان خور چونک زاده ثاینی تا چو عیسی فارغ آیی از بنین و از بنات روز و شب را چون دو مجنون درکشان در سلسله ای که هر روزت چو عید و هر شبت قدر و برات چونک شه بنمود رخ را اسب شد همراه پیل عقل مسکین گشت مات و جان میان برد و مات عاشقان را وقت شورش ابله و شپ شپ مبین کوه جودی عاجز آید پیش ایشان در ثبات جان جمله پیشه ها عشق ست اما آنک او تره زار دل نبیند درفتد در ترهات من خمش کردم چو دیدم خوش تر از خود ناطقی پیش او میرم بگویم اقتلونی یا ثقات شمس تبریزی چو بگشاید دهان چون شکر از طرب در جنبش آید هم رمیم و هم رفات رو خمش کن قول کم گو بعد از این فعال باش چند گویی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷ خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست گفت آری من قصابم گردران با گردنست دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من در دو عالم می نگنجد آنچ در چشم منست رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت آنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش می زند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شده ست غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست زیر پاشان گنج ها و سوی بالا باغ ها بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست من اگر پیدا نگویم بی صفت پیداست آن ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸ خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست خدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست ور تو مستی می نمایی در محبت چون نه ای عشق گوید دوغ خورد و دوغ خورد او مست نیست پست و بالا چند یازد از تکلف در هوا چند خود را پست دارد آن کسی کو پست نیست همچو ماهی مانده در دام جهان زان بحر دور وانگهان پنداشته خود را که اندر شست نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹ چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست گرچه با من می نشینی چون چنینی سود نیست چون دهانت بسته باشد در جگر آتش بود در میان جو درآیی آب بینی سود نیست چونک در تن جان نباشد صورتش را ذوق نیست چون نباشد نان و نعمت صحن و سینی سود نیست گر زمین از مشک و عنبر پر شود تا آسمان چون نباشد آدمی را راه بینی سود نیست تا ز آتش می گریزی ترش و خامی چون خمیر گر هزاران یار و دلبر می گزینی سود نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰ ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری ذره ذره خاک را از خالق جبار مست تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست بیخ های آن درختان می نهانی می خورند روزکی دو صبر می کن تا شود بیدار مست گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست باد را افزون بده تا برگشاید این گره باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست بخل ساقی باشد آن جا یا فساد باده ها هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست روی های زرد بین و باده گلگون بده زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست باده ای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱ مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست وان حیات باصفای باوفا مست آمدست گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمش کو بدین شیوه بر ما بارها مست آمدست آب ما را گر بریزد ور سبو را بشکند ای برادر دم مزن کاین دم سقا مست آمدست می فریبم مست خود را او تبسم می کند کاین سلیم القلب را بین کز کجا مست آمدست آن کسی را می فریبی کز کمینه حرف او آب و آتش بیخود و خاک و هوا مست آمدست گفتمش گر من بمیرم تو رسی بر گور من برجهم از گور خود کان خوش لقا مست آمدست گفت آن کاین دم پذیرد کی بمیرد جان او با خدا باقی بود آن کز خدا مست آمدست عشق بی چون بین که جان را چون قدح پر می کند روی ساقی بین که خندان از بقا مست آمدست یار ما عشق است و هر کس در جهان یاری گزید کز الست این عشق بی ما و شما مست آمدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲ گر ندید آن شادجان این گلستان را شاد چیست گر نه لطف او بود پس عیش را بنیاد چیست گر خرابات ازل از تاب رویش پر نگشت پس هزاران صومعه در محو جان آباد چیست جان ما با عشق او گر نی ز یک جا رسته اند جان بااقبال ما با عشق او همزاد چیست گر نه پرتوهای آن رخسار داد حسن داد پس به دیوان سرای عاشقان بیداد چیست ساکنان آب و گل گر عشق ما را محرمند پس درون گنبد دل غلغله و فریاد چیست گر نه آتش می زند آتش رخی در جان نهان پس دماغ عاشقان پرآتش و پرباد چیست گر نه آتش رنگ گشتی جان ها در لامکان صد هزاران مشعله همچون شب میلاد چیست گر نه تقصیر است از جان در فدا گشتن در او لطف نقد اولین و وعده و میعاد چیست گر نه شمس الدین تبریزی قباد جان ها است صد هزاران جان قدسی هر دمش منقاد چیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳ جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست هر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست روی بستان را نبیند راه بستان گم کند هر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست ای بجسته کام دل اندر جهان آب و گل می دوانی سوی آن جو کاندر آن جو آب نیست ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز کن تا نگوید شب روی کامشب شب مهتاب نیست بی خبر بادا دل من از مکان و کان او گر دلم لرزان ز عشقش چون دل سیماب نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴ چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است دلبری خواهم که از وی مرده را آسایش است بنده بحر محیطم کز محیطی برتر است سنگ و گوهر هر دو را از فضل او بخشایش است باغ و طاووسند هر یک از جمالش بانصیب زاغ را خالی ندارد گرچه بی آرایش است صورت ار نقصان پذیرد نیست معنی را کمی عاشق اندر ذوق باشد گرچه در پالایش است بنگر اندر جان که هست او از بلندی بی خبر گرچه اندر قالب او در خانه آلایش است شمس تبریزی قدومت خانه اقبال را صحن را افروزش است و بام را اندایش است

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۵ عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم کاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی است چون شدی معشوق از آن پس هستیی مشتاق نیست مرد بحری دایما بر تخته خوف و رجا است چونک تخته و مرد فانی شد جز استغراق نیست شمس تبریزی توی دریا و هم گوهر توی زانک بود تو سراسر جز سر خلاق نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶ در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست گر تو نازی می کنی یعنی که من فرخنده ام نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب برو زانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست گر تو سر حق بدانستی برو با سر بباش زانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیست راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست شمس دین و شمس دین آن جان ما اینک بدان جز به سوی راه تبریز اسب ما رهوار نیست مست بودم فاش کردم سر خود با یارکان زانک هشیاری مرا خود مذهب آزار نیست گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ما حد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست خاک پاشی می کنی تو ای صنم در راه ما خاک پاشی دو عالم پیش ما در کار نیست صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر است جان ما را اندر آن جا کاسه و ادرار نیست در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت را زانک ما را اشتهای جنت و ابرار نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷ آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شده ست در شعاعش همچو ذره جان من رقصان شده ست مشتری در طالع است و ماه و زهره در حضور یار چوگان زلف مه رو میر این میدان شده ست هر قدح کز می دهد گوید بگیر و هوش دار هش که دارد عقل دارد عقل خود پنهان شده ست بزم سلطان است این جا هر که سلطانی است نوش خوان رحمت گسترید و ساقی اخوان شده ست ساقیا پایان رسیدی عشق را از سر بگیر پا چه باشد سر چه باشد پا و سر یک سان شده ست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸ از سقاهم ربهم بین جمله ابرار مست وز جمال لایزالی هفت و پنج و چار مست این قیامت بین که گویی آشکارا شد ز غیب خم و کوزه حوض کوثر از می جبار مست تن چو سایه بر زمین و جان پاک عاشقان در بهشت عشق تجری تحتها الانهار مست چون فزون گردد تجلی از جمال حق ببین ذره ذره هر دو عالم گشته موسی وار مست از تقاضاهای مستان وز جواب لن تران در شفاعت مو به موی احمد مختار مست او سر است و ما چو دستار اندر او پیچیده ایم از شراب آن سری گردد سر و دستار مست یوسف مصری فروکن سر به مصر اندرنگر شهر پرآشوب بین و جمله بازار مست گر بگویم ای برادر خیره مانی زین عجب عرش و کرسی آسمان ها این همه کردار مست شمس تبریزی برآمد در دلم بزمی نهاد از شراب عشق گشتست این در و دیوار مست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۹ آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست آخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست تو چو آب زندگانی ما چو دانه زیر خاک وقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شدست گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شوم زانک جمله چیزها چیزی ز بی چیزی شدست زین سپس با من مکن تیزی تو ای شمشیر حق زانک از لطف تو ز آتش تندی و تیزی شدست جان کشیدم پیش عشقش گفت کو چیزی دگر گفتم آخر جان جان زین سان ز بی چیزی شدست چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرم شمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰ چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست از هوا و شهوت ای جان آب و گل می صد شود مشکل این ترک هوا و کاشف هر مشکلست وین تعلل بهر ترکش دافع صد علتست چون بشد علت ز تو پس نقل منزل منزلست لیک شرطی کن تو با خود تا که شرطی نشکنی ور نه علت باقی و درمانت محو و زایلست چونک طبعت خو کند با شرط تندش بعد از آن صد هزاران حاصل جان از درونت حاصلست پس تو را آیینه گردد این دل آهن چنانک هر دمی رویی نماید روی آن کو کاهلست پس تو را مطرب شود در عیش و هم ساقی شود آن امانت چونک شد محمول جان را حاملست فارغ آیی بعد از آن از شغل و هم از فارغی شهره گردد از تو آن گنجی که آن بس خاملست گرچه حلواها خوری شیرین نگردد جان تو ذوق آن برقی بود تا در دهان آکلست این طبیعت کور و کر گر نیست پس چون آزمود کاین حجاب و حایل ست آن سوی آن چون مایلست لیک طبع از اصل رنج و غصه ها بررسته ست در پی رنج و بلاها عاشق بی طایلست در تواضع های طبعت سر نخوت را نگر و اندر آن کبرش تواضع های بی حد شاکلست هر حدیث طبع را تو پرورش هایی بدش شرح و تأویلی بکن وادانک این بی حایلست هر یکی بیتی جمال بیت دیگر دانک هست با مؤید این طریقت ره روان را شاغلست ور تو را خوف مطالب باشد از اشهادها از خدا می خواه شیرینی اجل کان آجلست هر طرف رنجی دگرگون فرض کن آن گه برو جز به سوی بی سوی ها کان دگر بی حاصلست تو وثاق مار آیی از پی ماری دگر غصه ماران ببینی زانک این چون سلسله ست تا نگویی مار را از خویش عذری زهرناک وان گهت او متهم دارد که این هم باطلست از حدیث شمس دین آن فخر تبریز صفا آن مزاجش گرم باید کاین نه کار پلپلست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱ اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست تا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست چون خیالت بر که آید چشمه ها گردد روان خود گرفتم کاین دل ما جز که و جز خاره نیست آتش از سنگی روان شد آب از سنگی دگر لعل شد سنگی دگر کز لطف تو آواره نیست بارها لطف تو را من آزمودم ای لطیف مرده را تو زنده کردی بارها یک باره نیست ابر رحمت هر سحر گر می ببارد آن ز تست وین دل گریان من جز کودک گهواره نیست همچو کوه طور از غم این دلم صدپاره شد لیک اندر دست من زان پاره ها یک پاره نیست آهن برهان موسی بر دل چون سنگ زد تا جهد استاره ای کز ابر یک استاره نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲ نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست آنکه باشد بر زبان ها لا احب الافلین باقیات الصالحات است آنکه در دل حاصلست دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمین از زمین تا آسمان ها منزل بس مشکلست دل مثال ابر آمد سینه ها چون بام ها وین زبان چون ناودان باران از اینجا نازلست آب از دل پاک آمد تا به بام سینه ها سینه چون آلوده باشد این سخن ها باطلست این خود آن کس را بود کز ابر او باران چکد بام کاو از ابر گیرد ناودانش قایلست آنکه برد از ناودان دیگران او سارقست آنکه دزدد آب بام دیگران او ناقلست هر که روید نرگس گل ز آب چشمش عاشقست هر که نرگس ها بچیند دسته بند عاملست گرچه کف های ترازو شد برابر وقت وزن چون زبانه ش راست نبود آن ترازو مایلست هر کی پوشیده ست بر وی حال و رنگ جان او هر جوابی که بگوید او به معنی سایلست گر طبیبی حاذقی رنجور را تلخی دهد گرچه ظالم می نماید نیست ظالم عادلست پا شناسد کفش خویش ار چه که تاریکی بود دل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزلست در دل و کشتی نوح افکن در این طوفان تو خویش دل مترسان ای برادر گرچه منزل هایلست هر که را خواهی شناسی همنشینش را نگر زانک مقبل در دو عالم همنشین مقبل ست هر چه بر تو ناخوش آید آن منه بر دیگران زانک این خو و طبیعت جملگان را شاملست پنبه ها در گوش کن تا نشنوی هر نکته ای زانک روح ساده ی تو زنگ ها را قابلست هر که روحش از هوای هفتمین بگذشت رست می خور از انفاس روح او که روحش بسملست این هوا اندر کمین باشد چو بیند بی رفیق مرد را تنها بگوید هین که مردک غافل ست وصل خواهی با کسان بنشین که ایشان واصلند وصل از آن کس خواه باری کاو به معنی واصل ست گرد مستان گرد اگر می کم رسد بویی رسد خود مذاق می چه داند آنک مرد عاقلست نکته ها را یاد می گیری جواب هر سؤال تا به وقت امتحان گویند مرد فاضلست گر بنتوانی ز نقص خود شدن سوی کمال شمس تبریزی کنون اندر کمالت کاملست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳ گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست ور تو پنداری مرا بی تو قراری هست نیست ور تو گویی چرخ می گردد به کار نیک و بد چرخ را جز خدمت خاک تو کاری هست نیست سال ها شد تا که بیرون درت چون حلقه ایم بر در تو حلقه بودن هیچ عاری هست نیست بر در اندیشه ترسان گشته ایم از هر خیال خواجه را این جا خیالی هست آری هست نیست ای دل جاسوس من در پیش کیکاووس من جز صلاح الدین ز دل ها هوشیاری هست نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۴ هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت هله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشت می روح آمد نادر رو از آن هم بچش آخر که به یک جرعه بپرد همه طراری و هوشت چو از این هوش برستی به مساقات و به مستی دهدت صد هش دیگر کرم باده فروشت چو در اسرار درآیی کندت روح سقایی به فلک غلغله افتد ز هیاهوی و خروشت بستان باده دیگر جز از آن احمر و اصفر کندت خواجه معنی برهاند ز نقوشت دهد آن کان ملاحت قدحی وقت صباحت به از آن صد قدح می که بخوردی شب دوشت تو اگر های نگویی و اگر هوی نگویی همه اموات و جمادات بجوشند ز جوشت چو در آن حلقه بگنجی زبر معدن و گنجی هوس کسب بیفتد ز دل مکسبه کوشت تو که از شر اعادی به دو صد چاه فتادی برهانید به آخر کرم مظلمه پوشت همه آهنگ لقا کن خمش و صید رها کن به خموشیت میسر شود این صید وحوشت تو دهان را چو ببندی خمشی را بپسندی کشش و جذب ندیمان نگذارند خموشت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵ به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت که سر و پا و سلامت نبود روز قیامت حشم عشق درآمد ربض شهر برآمد هله ای یار قلندر بشنو طبل ملامت دل و جان فانی لا کن تن خود همچو قبا کن نه اثر گو نه خبر گو نه نشانی نه علامت چو من از خویش برستم ره اندیشه ببستم هله ای سرده مستم برهانم به تمامت هله برجه هله برجه قدمی بر سر خود نه هله برپر هله برپر چو من از شکر و غرامت ببر ای عشق چو موسی سر فرعون تکبر هله فرعون به پیش آ که گرفتم در و بامت چو من از غیب رسیدم سپه غیب کشیدم برو ای ظالم سرکش که فتادی ز زعامت هله پالیز تو باقی سر خر عالم فانی همه دیدار کریمست در این عشق کرامت نکند رحمت مطلق به بلا جان تو ویران نکند والده ما را ز پی کینه حجامت نبود جان و دلم را ز تو سیری و ملولی نبود هیچ کسی را ز دل و دیده سآمت بجز از عشق مجرد به هر آن نقش که رفتم بنه ارزید خوشی هاش به تلخی ندامت هله تا یاوه نگردی چو در این حوض رسیدی که تکش آب حیاتست و لبش جای اقامت چو در این حوض درافتی همه خویش بدو ده به مزن دستک و پایک تو به چستی و شهامت همه تسلیم و خمش کن نه امامی تو ز جمعی نرسد هیچ کسی را به جز این عشق امامت

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶ چند گویی که چه چاره ست و مرا درمان چیست چاره جوینده که کرده ست تو را خود آن چیست چند باشد غم آنت که ز غم جان ببرم خود نباشد هوس آنک بدانی جان چیست بوی نانی که رسیده ست بر آن بوی برو تا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان چیست گر تو عاشق شده ای عشق تو برهان تو بس ور تو عاشق نشدی پس طلب برهان چیست این قدر عقل نداری که ببینی آخر گر نه شاهی ست پس این بارگه سلطان چیست گر نه اندر تتق ازرق زیبارویی ست در کف روح چنین مشعله ی تابان چیست چونک از دور دلت همچو زنان می لرزد تو چه دانی که در آن جنگ دل مردان چیست آتش دیده ی مردان حجب غیب بسوخت تو پس پرده نشسته که به غیب ایمان چیست شمس تبریز اگر نیست مقیم اندر چشم چشمه ی شهد از او در بن هر دندان چیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷ چشم پرنور که مست نظر جانان است ماه از او چشم گرفته ست و فلک لرزان است خاصه آن لحظه که از حضرت حق نور کشد سجده گاه ملک و قبله ی هر انسان است هر که او سر ننهد بر کف پایش آن دم بهر ناموس منی آن نفس او شیطان است و آنک آن لحظه نبیند اثر نور بر او او کم از دیو بود زانک تن بی جان است دل به جا دار در آن طلعت باهیبت او گر تو مردی که رخش  قبله گه مردان است دست بردار ز سینه چه نگه می داری جان در آن لحظه بده شاد که مقصود آن است جمله را آب درانداز و در آن آتش شو کآتش چهره ی او چشمه گه حیوان است سر برآور ز میان دل شمس تبریز کاو خدیو ابد و خسرو هر فرمان است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸ آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست صافی است و مثل درد به پستی بنشست لذت فقر چو باده ست که پستی جوید که همه عاشق سجده ست و تواضع سرمست تا بدانی که تکبر همه از بی مزگیست پس سزای متکبر سر بی ذوق بس است گریه شمع همه شب نه که از درد سرست چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست کف هستی ز سر خم مدمغ برود چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست بحر می غرد و می گوید کای امت آب راست گویید بر این مایده کس را گله هست دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش در خطابات و مجابات بلی اند و الست نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست هله خامش به خموشیت اسیران برهند ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹ تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش تر است آدمی دزد ز زردزد کنون بیش تر است گربزان اند که از عقل و خبر می دزدند خود چه دارند کسی را که ز خود بی خبر است خود خود را تو چنین کاسد و بی خصم مدان که جهان طالب زر و خود تو کان زر است که رسول حق الناس معادن گفته ست معدن نقره و زر است و یقین پرگهر است گنج یابی و در او عمر نیابی تو به گنج خویش دریاب که این گنج ز تو بر گذرست خویش دریاب و حذر کن تو ولیکن چه کنی که یکی دزد سبک دست در این ره حذرست سحر ار چند که تاریست حساب روزست هر که را روی سوی شمس بود چون سحرست روح ها مست شود از دم صبح از پی آنک صبح را روی به شمس است و حریف نظرست چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک برست مغز پالوده و بر هیچ نه در خواب شدی گوییا لقمه هر روزه تو مغز خرست بیشتر جان کن و زر جمع کن و خوشدل باش که همه سیم و زر و مال تو مار سقرست یک شب از بهر خدا بی خور و بی خواب بزی صد شب از بهر هوا نفس تو بی خواب و خورست از سر درد و دریغ از پس هر ذره خاک آه و فریاد همی آید گوش تو کرست خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک توشه راه تو خون دل و آه سحرست دل پرامید کن و صیقلیش ده به صفا که دل پاک تو آیینه خورشید فرست مونس احمد مرسل به جهان کیست بگو شمس تبریز شهنشاه که احدی الکبرست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰ دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست آنکه سرسبزی خاک ست و گهربخش فلک چاشنی بخش وطن هاست اگر بی وطنست در کف عقل نهد شمع که بستان و بیا تا در من که شفاخانه هر ممتحن است شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست گفت و گو جمله کلوخ ست و یقین دل شکنست گوهر آینه جان همه در ساده دلی ست میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است خیره گشته است صفت ها همه کان چه صفت است کان صفت ها چو بتان و صفت او شمن است چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست روش عشق روش بخش بود بی پا را خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود فتنه ها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست همه دل ها چو کبوتر گرو آن برجند زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی عشق را چند بیان ها است که فوق سخنست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱ عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست هله چون می نزند ره ره او را که زدست او ز هر نیک و بد خلق چرا می لنگد بد و نیک همه را نعره مطرب مددست دف دریدست طرب را به خدا بی دف او مجلس یارکده بی دم او بارکدست شهر غلبیرگهی دان که شود زیر و زبر دست غلبیرزنش سخره صاحب بلدست خیره کم گوی خمش مطرب مسکین چه کند این همه فتنه آن فتنه گر خوب خدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲ آنک بی باده کند جان مرا مست کجاست و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم و آنک سوگند من و توبه ام اشکست کجاست و آنک جان ها به سحر نعره زنانند از او و آنک ما را غمش از جای ببرده ست کجاست جان جان ست وگر جای ندارد چه عجب این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست غمزه ی چشم بهانه ست و زان سو هوسی ست و آنک او در پس غمزه ست دلم خست کجاست پرده ی روشن دل بست و خیالات نمود و آنک در پرده چنین پرده ی دل بست کجاست عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳ من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست هر کی استاد به کاری بنشست آخر کار کار آن دارد آن کز طلب آن ننشست هر کی او نعره تسبیح جماد تو شنید تا نبردش به سراپرده سبحان ننشست تا سلیمان به جهان مهر هوایت ننمود بر سر اوج هوا تخت سلیمان ننشست هر کی تشویش سر زلف پریشان تو دید تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست هر کی در خواب خیال لب خندان تو دید خواب از او رفت و خیال لب خندان ننشست ترشی های تو صفرای رهی را ننشاند وز علاج سر سودای فراوان ننشست هر که را بوی گلستان وصال تو رسید همچنین رقص کنان تا به گلستان ننشست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴ روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشست در شکرخانه تو مرغ شکرخا چه خوشست بر سر غنچه بسته که نهان می خندد سایه سرو خوش نادره بالا چه خوشست زاغ اگر عاشق سرگین خر آمد گو باش بلبلان را به چمن با گل رعنا چه خوشست بانگ سرنای چه گر مونس غمگینان ست از دم روح نفخنا دل سرنا چه خوشست گرچه شب بازرهد خلق ز اندیشه به خواب در رخ شمس ضحی دیده بینا چه خوشست بت پرستانه تو را پای فرورفت به گل تو چه دانی که بر این گنبد مینا چه خوشست چون تجلی بود از رحمت حق موسی را زان شکرریز لقا سینه سینا چه خوشست که صدا دارد و در کان زر صامت هم هست گه خمش بودن و گه گفت مواسا چه خوشست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵ تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی در ارس بی خبر از آب چو دولاب شدست چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی کآفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را دل آن گول از این ترس چو سیماب شدست چون سلیمان نهان است که دیوانش دل است جان محجوب از او مفخر حجاب شدست ای بسا سنگ دلا که حجرش لعل شدست ای بسا غوره در این معصره دوشاب شدست این چه مشاطه و گلگونه غیب است کز او زعفرانی رخ عشاق چو عناب شدست چند عثمان پر از شرم که از مستی او چون عمر شرم شکن گشته و خطاب شدست طرفه قفال کز انفاس کند قفل و کلید من دکان بستم کو فاتح ابواب شدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶ مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است نبود بسته بود رسته و روییده خوش است تف و بوی جگر سوخته و جوشش خون گرد زیر و بم مطرب به چه پیچیده خوش است ز ابر پر آب دو چشمش ز تصاریف فراق بر شکوفه رخ پژمرده بباریده خوش است بنگر جان و جهان ور نتوانی دیدن این جهان در هوسش درهم و شوریده خوش است پیش دلبر بنهادن سر سرمست سزا است سر او را کف معشوق بمالیده خوش است دیدن روی دلارام عیان سلطانی است هم خیال صنم نادره در دیده خوش است این سعادت ندهد دست همیشه اما دیدن آن مه جان ناگه و دزدیده خوش است عشق اگر رخت تو را برد به غارت خوش باش پیش آن یوسف زیبا کف ببریده خوش است بس کن ار چه که اراجیف بشیر وصل است وصل همچون شکر ناگه بشنیده خوش است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷ من پری زاده ام و خواب ندانم که کجاست چونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست چون دماغ است و سر استت مکن استیزه بخسب دخل و خرج است چنین شیوه و تدبیر سزاست خرج بی دخل خدایی است ز دنیا مطلب هر که را هست زهی بخت ندانم که که راست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸ سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست بستان جام و درآشام که آن شربت توست عدد ذره در این جو هوا عشاقند طرب و حالت ایشان مدد حالت توست همگی پرده و پوشش ز پی باشش تو است جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست هر که را همت عالی بود و فکر بلند دانک آن همت عالی اثر همت توست فکرتی که آن نبود خاسته از طبع و دماغ نیست در عالم اگر باشد آن فکرت توست ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر هم از او جوی دوا را که ولی نعمت توست ز آن سوی کآمد محنت هم از آن سو است دوا هم از او شبهه تو است و هم از او حجت توست هم خمار از می آید هم از او دفع خمار هم از او عسرت تو است و هم از او عشرت توست بس که هر مستمعی را هوس و سودا یی ست نه همه خلق خدا را صفت و فطرت توست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۹ بوسه ای داد مرا دلبر عیار و برفت چه شدی چونک یکی داد بدادی شش و هفت هر لبی را که ببوسید نشان ها دارد که ز شیرینی آن لب بشکافید و بکفت یک نشان آنک ز سودای لب آب حیات هر زمانی بزند عشق هزار آتش و نفت یک نشان دگر آن است که تن نیز چو دل می دود در پی آن بوسه به تعجیل و به تفت تنگ و لاغر گردد به مثال لب دوست چه عجب لاغری از آتش معشوقه زفت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰ ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت چون چنین است صنم پند مده عاشق را آهن سرد چه کوبی که وی از پند گذشت تو چه پرسیش که چونی و چگونه است دلت منزل عشق از آن حال که پرسند گذشت آن چه روی است که ترکان همه هندوی ویند ترک تاز غم سودای وی از چند گذشت آن کف بحر گهربخش وراء النهر است روضه خوی وی از سغد سمرقند گذشت خارش حرص و طمع در جگر و جانش افکند چون نسیم کرمش بر دل خرسند گذشت ذوق دشنام وی از شهد ثنا بیش آمد لطف خار غم او را گل خوش خند گذشت گر در بسته کند منع ز هفتاد بلا تا که این سیل بلا آمد و از بند گذشت هر کی عقد و حل احوال دل خویش بدید بند هستی بشکست او و ز پیوند گذشت مرد چونک به کف آورد چنین در یتیم خاطر او ز وفای زن و فرزند گذشت بس که از قصه خوبش همه در فتنه فتند کاین مقالات خوش از فهم خردمند گذشت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱ ساقیا این می از انگور کدامین پشته ست که دل و جان حریفان ز خمار آغشته ست خم پیشین بگشا و سر این خم بربند که چو زهرست نشاط همگان را کشته ست بند این جام جفا جام وفا را برگیر تا نگویند که ساقی ز وفا برگشته ست درده آن باده اول که مبارک باده ست مگسل آن رشته اول که مبارک رشته ست صد شکوفه ز یکی جرعه بر این خاک ز چیست تا چه عشق ست که اندر دل ما بسرشته ست بر در خانه دل این لگد سخت مزن هان که ویران شود این خانه دل یک خشته ست باده ای ده که بدان باده بلا واگردد مجلسی ده پر از آن گل که خدایش کشته ست تا همه مست شویم و ز طرب سجده کنیم پیش نقشی که خدایش به خودی بنوشته ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲ ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست غیر پیمودن باد هوس تو بادست کار او دارد کاموخته کار توست زانک کار تو یقین کارگه ایجادست آسمان را و زمین را خبرست و معلوم کآسمان همچو زمین امر تو را منقادست روی بنمای و خمار دو جهان را بشکن نه که امروز خماران تو را میعادست آفتاب ار چه در این دور فریدست و وحید شرقیانند که او در صفشان آحادست خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنند هر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست می نهد بر لب خود دست دل من که خموش این چه وقت سخن ست و چه گه فریادست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳ مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است مگر از چهره او باد صبا پرده ربود که هزاران قمر غیب درخشان شده است هست جانی که ز بوی خوش او شادان نیست گرچه جان بو نبرد کو ز چه شادان شده است ای بسا شاد گلی کز دم حق خندان است لیک هر جان بنداند ز چه خندان شده است آفتاب رخش امروز زهی خوش که بتافت که هزاران دل از او لعل بدخشان شده است عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد بر کسی کز لطفش تن همگی جان شده است مگرش دل سحری دید بدان سان که وی است که از آن دیدنش امروز بدین سان شده است تا بدیده است دل آن حسن پری زاد مرا شیشه بر دست گرفته است و پری خوان شده است بر درخت تن اگر باد خوشش می نوزد پس دو صد برگ دو صد شاخ چه لرزان شده است بهر هر کشته او جان ابد گر نبود جان سپردن بر عاشق ز چه آسان شده است از حیات و خبرش باخبران بی خبرند که حیات و خبرش پرده ایشان شده است گر نه در نای دلی مطرب عشقش بدمید هر سر موی چو سرنای چه نالان شده است شمس تبریز ز بام ار نه کلوخ اندازد سوی دل پس ز چه جان هاش چو دربان شده است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴ دلبری و بی دلی اسرار ماست کار کار ماست چون او یار ماست نوبت کهنه فروشان درگذشت نوفروشانیم و این بازار ماست نوبهاری کو جهان را نو کند جان گلزارست اما زار ماست عقل اگر سلطان این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست آنک افلاطون و جالینوس ماست پرفنا و علت و بیمار ماست گاو و ماهی ثری قربان ماست شیر گردونی به زیر بار ماست هر چه اول زهر بد تریاق شد هر چه آن غم بد کنون غمخوار ماست دعوی شیری کند هر شیرگیر شیرگیر و شیر او کفتار ماست ترک خویش و ترک خویشان می کنیم هر چه خویش ما کنون اغیار ماست خودپرستی نامبارک حالتی ست کاندر او ایمان ما انکار ماست هر غزل کان بی من آید خوش بود کاین نوا بی فر ز چنگ و تار ماست شمس تبریزی به نور ذوالجلال در دو عالم مایه اقرار ماست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵ عاشقان را جست و جو از خویش نیست در جهان جوینده جز او بیش نیست این جهان و آن جهان یک گوهر است در حقیقت کفر و دین و کیش نیست ای دمت عیسی دم از دوری مزن من غلام آن که دوراندیش نیست گر بگویی پس روم نی پس مرو ور بگویی پیش نی ره پیش نیست دست بگشا دامن خود را بگیر مرهم این ریش جز این ریش نیست جزو درویشند جمله نیک و بد هر که نبود او چنین درویش نیست هر که از جا رفت جای او دل است همچو دل اندر جهان جاییش نیست