Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Fîhi mâ Fîh

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیستم - شریفِ پای‌سوخته گوید: شریف پای سوخته گوید آن منعم قدس کز جهان مستغنی ست جان همه اوست او ز جان مستغنی ست هرچیز که وهم تو برآن گشت محیط او قبله آنست و از آن مستغنی ست این سخن سخت رسوا ست نه مدح شاه است و نه مدح خود ای مردک آخر تو را ازین چه ذوق باشد که او از تو مستغنی است این خطاب دوستان نیست این خطاب دشمنان است که دشمن خود گوید که من از تو فارغم و مستغنی اکنون این مسلمان عاشق گرم رو را ببین که در حالت ذوق از معشوق او را این خطاب است که از او مستغنی است مثال این آن باشد که تونی یی در تون نشسته باشد و می گوید که سلطان از من که تونی ام مستغنی ست و فارغ و از همه تونیان فارغ است این تونی مردک را ازین چه ذوق باشد که پادشاه از او فارغ باشد آری سخن این باشد که تونی گوید که من بر بام تون بودم سلطان گذشت وی را سلام کردم در من نظر بسیار کرد و از من گذشت و هنوز در من نظر می کرد این سخنی باشد ذوق دهنده آن تونی را الا اینکه پادشاه از تونیان فارغ است این چه مدح باشد پادشاه را و چه ذوق می دهد تونی را هرچیز که وهم تو بر آن گشت محیط ای مردک خود در وهم تو چه خواهد گذشتن جز بنگی مردمان از وهم و خیال تو مستغنی اند و اگر از وهم تو به ایشان حکایت می کنی ملول شوند و می گریزند چه باشد وهم که خدا از آن مستغنی نباشد خود آیت استغنا برای کافران آمده است حاشا که به مؤمنان این خطاب باشد ای مردک استغنای او ثابت است الا اگر ترا حالی باشد که چیزی ارزد از تو مستغنی نباشد به قدر عزت تو شیخ محله می گفت که اول دیدن است بعد از آن گفت و شنود چنانکه سلطان را همه می بینند ولیکن خاص آن کس است که با وی سخن گوید فرمود که این کژ است و رسوا ست و بازگونه است موسی علیه السلام گفت و شنود و بعد ازآن دیدار می طلبید مقام گفت آن موسی و مقام دیدار آن محمد صلی الله علیه و سلم پس آن سخن چون راست آید و چون باشد فرمود یکی پیش مولانا شمس الدین تبریزی قدس الله سره گفت که من بدلیل قاطع هستی خدا را ثابت کرده ام بامداد مولانا شمس الدین فرمود که دوش ملایکه آمده بودند و آن مرد را دعا می کردند که الحمدلله خدای ما را ثابت کرد خداش عمر دهاد در حق عالمیان تقصیر نکرد ای مردک خدا ثابت است اثبات او را دلیلی می نباید اگر کاری می کنی خود را به مرتبه و مقامی پیش او ثابت کن و اگر نه او بی دلیل ثابت است وان من شییء الا یسبح بحمده درین شک نیست فقیهان زیرکند و ده اندر ده می بینند در فن خود لیک میان ایشان و آن عالم دیوار ی کشیده اند برای نظام یجوز ولایجوز که اگر آن دیوار حجابشان نشود هیچ آن را نخوانند و آن کار معطل ماند و نظیر این مولانای بزرگ قدس الله سره العزیز فرموده است که آن عالم به مانند دریایی ست و این عالم مثال کف و خدای عزوجل خواست که کف را معمور دارد قومی را پشت به دریا کرد برای عمارت کفک اگر ایشان به این مشغول نشوند خلق یکدیگر را فنا کنند و از آن خرابی کفک لازم آید پس خیمه ای است که زده اند برای شاه و قومی را در عمارت این خیمه مشغول گردانیده و یکی می گوید که اگر من طناب نساختمی خیمه چون راست آمدی و آن دیگر می گوید که اگر من میخ نسازم طناب را کجا بندند همه کس دانند که این همه بندگان آن شاهند که در خیمه خواهد نشستن و تفرج معشوق خواهد کردن پس اگر جولاه ترک جولاهی کند برای طلب وزیری همه عالم برهنه و عور بمانند پس او را در آن شیوه ذوقی بخشیدند که خرسند شده است پس آن قوم را برای نظام عالم کفک آفریدند و عالم را برای نظام آن ولی خنک آن را که عالم را برای نظام او آفریده باشند نه او را برای نظام عالم پس هر یکی را در آن کار خدای عزوجل خرسندی و خوشی می بخشد که اگر او را صدهزار سال عمر باشد همان کار می کند و هر روز عشق او در آن کار بیشتر می شود و وی را در آن پیشه دقیقه ها می زاید و لذت ها و خوشی ها از آن می گیرد که وان من شییء الا یسبح بحمده طناب کن را تسبیحی دیگر و درودگر را که عمودهای خیمه می سازد تسبیحی دیگر و میخ ساز را تسبیحی دیگر و جامه باف را که جامه خیمه می بافد تسبیحی دیگر اکنون این قوم که بر ما می آیند اگر خاموش می کنیم ملول می شوند و می رنجند و اگر چیزی می گوییم لایق ایشان می باید گفتن ما می رنجیم می روند و تشنیع می زنند که از ما ملول است و می گریزد هیزم از دیگ کی گریزد الا دیگ می گریزد طاقت نمی دارد پس گریختن آتش و هیزم گریختن نیست بلکه چون او را دید که ضعیف است از وی دور می شود پس حقیقت علی کل حال دیک می گریزد پس گریختن ما گریختن ایشان است ما آینه ایم اگر دریشان گریزی ست در ما ظاهر می شود ما برای ایشان می گریزیم آینه آنست که خود را در وی بینند اگر ما را ملول می بینند آن ملالت ایشان است برای آنکه ملالت صفت ضعف است اینجا ملالت نگنجد و ملالت چه کار دارد مرا در گرمابه افتاد که شیخ صلاح الدین را تواضعی زیادتی می کردم و شیخ صلاح الدین تواضعی بسیار می کرد در مقابله آن تواضع شکایت کردم در دل آمد که تواضع را از حد می بری تواضع به تدریج به اول دستش بمالی بعد از آن پای اندک اندک به جایی برسانی که آن ظاهر نشود و ننماید و او خو کرده بود لاجرم نبایدش در زحمت افتادن و عوض خدمت خدمت کردن چون به تدریج او را خو گر آن تواضع کرده باشی دوستی را چنین دشمنی را چنین باید کردن اندک اندک به تدریج مثلا دشمنی را اول اندک اندک نصیحت بدهی اگر نشنود آنگه وی را بزنی اگر نشنود وی را از خود دور کنی در قرآن می فرماید فعظوهن واهجروهن فی المضاجع واضربوهن و کارهای عالم بدین سان می رود نبینی صلح و دوستی بهار در آغاز اندک اندک گرمی یی می نماید و آنگه بیشتر و در درختان نگر که چون اندک اندک پیش می آیند اول تبسمی آنگه اندک اندک رخت ها را از برگ و میوه پیدا می کند و درویشانه و صوفیانه همه را در میان می نهد و هرچ دارد جمله درمی بازد پس کارهای عالم را و عقبی شتاب کرد و در اول کار مبالغه نمود آن کار میسر او نشد اگر ریاضت است طریقش چنین گفته اند که اگر منی نان می خورد هر روز درم سنگی کم کند به تدریج چنانکه سالی و دو برنگذرد تا آن نان را به نیم من رسانیده باشد چنان کم کند که تن را کمی آن ننماید و همچنین عبادت و خلوت و روی آوردن به طاعت و نماز اگر به کلی نماز می کرد چون در راه حق درآید اول مدتی پنج نماز را نگاه دارد بعد از آن زیادت می کند الی مالانهایه

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و یکم - الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب فی حق شیخ صلاح الدین حتی ربما ینفعه و یندفع منه هذه الظلمات و الغشاوة هذا ابن چاوش ما یقول فی نفسه ان الخلق و الناس ترکوابلد هم و آباء هم و امهم و اهلهم و قرابتهم و عشیرتهم وسافروا من الهندالی السند و عملوا الزرابیل من الحدید حتی تقطعت ربما یلتقوا رجلاله رایحة من ذلک العالم و کم من اناس ما توامن هذه الحسرة و مافازوا و ماالتقوا مثل هذاالرجل فانت قدالتقیت فی بیتک حاضرا مثل هذاالرجل و تتولی عنه ما هذالابلاء عظیم و غفلة هو کان ینصحنی فی حق شیخ المشایخ صلاح الحق و الدین خلد الله ملکه انه رجل کبیر عظیم و فی وجه ظاهر و اقل الاشیاء من یوم جیت فی خدمة مولانا ماسمعته یوما یسمی اسمکم الا سیدنا و مولانا و ربنا و خالقنا قط ماغیر هذه العبارة یومامن الایام الیس ان اغراضه الفاسدة حجبه عن هذا و الیوم یقول عن شیخ صلاح الدین انه ما هو شیء ایش اسی شیخ صلاح الدین من الاسیة فی حقه غیرانه یراه یقع فی الجب یقول له لاتقع فی الجب لشفقة له علی سایر الناس و هو یکره ذلک الشفقة لانک اذا فعلت شییا لایرضی لصلاح الدین کنت فی وسط قهره فاذا کنت فی قهره کیف تنجلی بل کلما رحت تغشی و تسود من دخان جهنم فینصحک و بقول لک لاتسکن فی قهری و انتقل من دار قهری و غضبی الی دار لطفی و رحمتی لانک اذافعلت شییا یرضییی دخلت فی دارمحبتی و لطفی فمنه ینجلی فؤادک و یصیر نورانیا هوینصحک لاجل غرضک و خیرک و انت تأخذ ذلک الشفقة و النصیحة من علة و غرض ایش یکون لمثل ذلک الرجل معک غرض اوعداوة الیس انک اذا حصل لک ذوق ما من خمر حرام او من حشیش اومن سماع او من سب من الاسباب ذلک الساعة ترضی علی کل عدو لک و تعفیهم و تمیل ان تبوس رجلیهم و ایدیهم و الکافر و المؤمن ذلک الساعة فی نظرک شیی واحد فشیخ صلاح الدین هو اصل هذا الذوق و ابحر الذوق عنده کیف یکون له مع احد بغض و غرض معاذالله و انما یقول هذا من الشفقة و المرحمة فی حق العبید و الا لولاکذلک ایش یکون له غرض مع هؤلاء تاجرد و الضفادع من یکون له ذلک الملک و ذلک العظمة ایش یسوی هؤلاء المساکین الیس ان ماء الحیوة قالوا انه فی الظلمة و الظلمة هی جسم الاولیاء و ماء الحیوة فیهم ولایقدر ان یلتقی ماء الحیوة الافی الظلمة فأن کنت تکره هذه الظلمة و تتنفر منه کیف یصل الیک ماء الحیاة الیس انک اذا طلبت ان تتعلم الخناث من المخنثین او القحوبیة من القحاب ما تقدر ان تتعلم ذلک کیف و ان ترید تحصل حیاتا باقیة سرمدیة و هو مقام الانبیاء و الاولیاء ولایجیی الیک مکروه و لاتترک بعض ما عندک کیف بصیر هذا ما یحکم علیک الشیخ ماحکموا مشایخ الاولین انک تترک المرأة و الاولاد و المال و المنصب بل کانوا یحکمون علهی و یقولون اترک امرأتک حتی نحن نأخذها و کانوا یتحملون ذلک و انتم اذا نصحکم بشیی یسیر مالک لاتتحملون ذلک و عسی ان تکرهوا شییا و هو خیر لکم ایش یقول هذا الناس قد غلب علیهم العمی و الجهل ما یتأملون ان الشخص اذا عشق صبیا اوامرأة کیف یتصنع و یتذلل و یفدی المال حتی کیف یخدعها ببذل مجهوده حتی یحصل تطییب قلبها لیلا ونهارا لایمل من هذا و یمل من غیرهذا فمحبة الشیخ و محبة الله یکون اقل من هذا انه من ادنی حکم و نصیحة و دلال یعرض و یترک الشیخ فعلم انه لیس عاشق ولاطالب لو کان عاشقا و طالبا لتحمل اضعاف ماقلنا و کان علی قلبه الذمن العسل و السکر

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و دوم - فرمود که جانب توقات می‌باید فرمود که جانب توقات می باید رفتن که آن طرف گرمسیر است اگر چه انطالیه گرمسیر است اما آنجا اغلب رومیانند سخن ما را فهم نکنند اگرچه در میان رومیان نیز هستند که فهم می کنند روزی سخن می گفتم میان جماعتی و میان ایشان هم جماعتی کافران بودند در میان سخن می گریستند و متذوق می شدند و حالت می کردند سؤال کرد که ایشان چه فهم کنند و چه دانند این جنس سخن را مسلمانان گزیده از هزار یک فهم می کنند ایشان چه فهم می کردند که می گریستند فرمود که لازم نیست که نفس این سخن را فهم کنند آنچ اصل این سخن ست آن را فهم می کنند آخر همه مقرند به یگانگی خدا و به آنک خدا خالق ست و رازق ست و در همه متصرف و رجوع به وی ست و عقاب و عفو ازوست چون این سخن را شنید و این سخن وصف حق ست و ذکر اوست پس جمله را اضطراب و شوق و ذوق حاصل شود که ازین سخن بوی معشوق و مطلوب ایشان می آید اگر راه ها مختلف است اما مقصد یکی ست نمی بینی که راه به کعبه بسیار ست بعضی را راه از روم است و بعضی را از شام و بعضی را از عجم و بعضی را از چین و بعضی را از راه دریا از طرف هند و یمن پس اگر در راه ها نظر کنی اختلاف عظیم و مباینت بی حدست اما چون به مقصود نظر کنی همه متفق ند و یگانه و همه را درون ها به کعبه متفق است و درون ها را به کعبه ارتباطی و عشقی و محبتی عظیم است که آنجا هیچ خلاف نمی گنجد آن تعلق نه کفر ست و نه ایمان یعنی آن تعلق مشوب نیست به آن راه های مختلف که گفتیم چون آنجا رسیدند آن مباحثه و جنگ و اختلاف که در راه ها می کردند که این او را می گفت که تو باطلی و کافری و آن دگر این را چنین نماید اما چون به کعبه رسیدند معلوم شد که آن جنگ در راه ها بود و مقصود شان یکی بود مثلا اگر کاسه را جان بودی بنده بنده کاسه گر بودی و با وی عشق ها باختی اکنون این کاسه را که ساخته آید بعضی می گویند که این را چنین می باید بر خوان نهادن و بعضی می گویند که اندرون او را می باید شستن و بعضی می گویند که بیرون او را می باید شستن و بعضی می گویند که مجموع را و بعضی می گویند که حاجت نیست شستن اختلاف درین چیزهاست اما آنک کاسه را قطعا خالقی و سازنده ای هست و از خود نشده است متفق علیه است و کس را درین هیچ خلاف نیست آمدیم اکنون آدمیان در اندرون دل از روی باطن محب حق ند و طالب اویند و نیاز بدو دارند و چشم داشت هر چیزی ازو دارند و جز وی را بر خود قادر و متصرف نمی دانند این چنین معنی نه کفر ست و نه ایمان و آن را در باطن نامی نیست اما چون از باطن سوی ناودان زبان آن آب معنی روان شود و افسرده گردد نقش و عبارت شود اینجا نامش کفر و ایمان و نیک و بد شود همچنانک نباتات از زمین می رویند در ابتدای خود صورتی ندارند و چون روی به این عالم می آورند در آغاز کار لطیف و نازک می نماید و سپیدرنگ می باید چندین که باین عالم قدم پیش می نهد غلیظ و کثیف می گردد و رنگی دیگر می گیرد اما چون مؤمن و کافر هم نشینند چون به عبارت چیزی نگویند یگانه اند بر اندیشه گرفت نیست و درون عالم آزادی ست زیرا اندیشه ها لطیف اند بر ایشان حکم نتوان کردن که نحن نحکم بالظاهر والله یتولی السرایر آن اندیشه ها را حق تعالی پدید می آورد در تو تو نتوانی آن را به صد هزار جهد ولاحول از خود دور کردن پس آنچ می گویند که خدا را آلت حاجت نیست نمی بینی که آن تصورات و اندیشه ها را در تو چون پدید می آورد بی آلتی و بی قلمی و بی رنگی آن اندیشه ها چون مرغان هوایی و آهوان وحشی ند که ایشان را پیش از آنک بگیری و در قفس محبوس کنی فروختن ایشان از روی شرع روا نباشد زیرا که مقدور تو نیست مرغ هوایی را فروختن زیرا در بیع تسلیم شرط است و چون مقدور تو نیست چه تسلیم کنی پس اندیشه ها مادام که در باطن اند بی نام و نشان اند بر ایشان نتوان حکم کردن نه به کفر و نه به اسلام هیچ قاضی گوید که تو در اندرون چنین اقرار کردی یا چنین بیع کردی یا بیا سوگند بخور که در اندرون چنین اندیشه نکردی نگوید زیرا کس را بر اندرون حکمی نیست اندیشه ها مرغان هوایی اند اکنون چون در عبارت آمد این ساعت توان حکم کردن به کفر و اسلام و نیک و بد چنانک اجسام را عالم است تصورات را عالم است و تخیلات را عالم است و توهمات را عالم است و حق تعالی ورای همه عالمهاست نه داخل است و نه خارج اکنون تصرفات حق را درنگر درین تصورات که آنها را بی چون وچگونه و بی قلم وآلت مصور می کند آخر این خیال یا تصور اگر سینه را بشکافی و بطلبی و ذره ذره کنی آن اندیشه را درو نیابی در خون نیابی و در رگ نیابی بالا نیابی زیر نیابی در هیچ جزوی نیابی بی جهت و بی چون و چگونه و همچنین نیز بیرون نیابی پس چون تصرفات او درین تصورات بدین لطیفی ست که بی نشانست پس او که آفریننده این همه است بنگر که او چه بی نشان باشد و چه لطیف باشد چنان که این قالب ها نسبت به معانی اشخاص کثیف ند این معانی لطیف بی چون و چگونه نسبت با لطف باری اجسام و صورند کثیف ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودی عقول و جان بشر را بدن شمردندی و حق تعالی در این عالم تصورات نگنجد و در هیچ عالمی که اگر در عالم تصورات بگنجد لازم شود که مصور برو محیط شود پس او خالق تصورات نباشد پس معلوم شد که او ورای همه عالمهاست لقد صدق الله رسوله الرویا بالحق لتدخلن المسجد الحرام ان شاء الله همه می گویند که در کعبه درآییم و بعضی می گویند که ان شاءالله درآییم این ها که استثنا می کنند عاشقانند زیرا که عاشق خود را بر کار و مختار نبیند بر کار معشوق داند پس می گوید که اگر معشوق خواهد در آییم اکنون مسجد الحرام پیش اهل ظاهر آن کعبه است که خلق می روند و پیش عاشقان و خاصان مسجد الحرام وصال حقست پس می گویند که اگر حق خواهد به وی برسیم و بدیدار مشرف شویم اما آنک معشوق بگوید ان شاءالله آن نادر است حکایت آن غریب است غریبی باید که حکایت غریب بشنود و تواند شنیدن خدا را بندگانند که ایشان معشوقند و محبوبند حق تعالی طالب ایشانست و هرچ وظیفه عاشقانست او برای ایشان می کند و می نماید همچنانک عاشق می گفت ان شاءالله برسیم حق تعالی برای آن غریب ان شاء الله می گوید اگر به شرح آن مشغول شویم اولیای واصل سررشته گم کنند پس چنین اسرار و احوال را بخلق چون توان گفتن قلم اینجا رسید و سر بشکست یکی اشتر را بر مناره نمی بیند تار موی در دهن اشتر چون بیند آمدیم به حکایت اول اکنون آن عاشقان که ان شاءالله می گویند یعنی بر کار معشوقست اگر معشوق خواهد به کعبه درآییم ایشان غرق حق اند آنجا غیر نمی گنجد و یاد غیر حرامست چه جای غیرست که تا خود را محو نکرد آنجا نگنجد لیس فی الدار غیر الله دیار اینک می فرمایند رسوله الرؤیا اکنون این رؤیا خواب های عاشقان و صادقانست و تعبیرش در آن عالم پدید شود بلک احوال جمله عالم خوابیست تعبیرش در آن جهان پدید شود همچنانک خوابی می بینی که سواری بر اسب به مراد می رسی اسب به مراد چه نسبت دارد و اگر می بینی که به تو درم های درست دادند تعبیرش آنست که سخن های درست و نیکو از عالمی بشنوی درم به سخن چه ماند و اگر بینی که ترا بر دار آویختند رییس قومی شوی دار به ریاست و سروری چه ماند  همچنین احوال عالم را که گفتیم خوابیست که الدنیا کحلم النایم تعبیرهاش در آن عالم دیگر گون باشد که به این نماند آن را معبر الهی تعبیر کند زیرا برو همه مکشوف است چنان که باغبانی که به باغ درآید در درختان نظر کند بی آنک بر سر شاخه ها میوه بیند حکم کند که این خرماست و آن انجیرست و این نارست و این امرودست و این سیب است چون علم آن دانسته است حاجت قیامت نیست که تعبیرها را ببیند که چه شد و آن خواب چه نتیجه داد او دیده است پیشین که چه نتیجه خواهد دادن همچنانک باغبان پیشین می داند که البته این شاخ چه میوه خواهد دادن همه چیزهای عالم از مال و زن و جامه مطلوب لغیره است مطلوب لذاته نیست نمی بینی که اگر ترا صد هزار درم باشد و گرسنه باشی و نان نیابی هیچ توانی خوردن و غذای خود کردن آن درم و زن برای فرزندست و قضای شهوت جامه برای دفع سرماست و همچنین جمله چیزها مسلسل است با حق جل جلاله اوست که مطلوب لذاته است برای او خواهند نه برای چیز دیگر که چون او ورای همه است و شریفتر از همه و لطیفتر از همه پس او را برای کم ازو چون خواهند پس الیه المنتهی چون باو رسیدند به مطلوب کلی رسیدند از آنجا دیگر گذر نیست این نفس آدمی محل شبهه و اشکال است هرگز به هیچ وجه نتوان ازو شبهه و اشکال را بردن مگر که عاشق شود بعد از آن درو شبهه و اشکال نماند که حبک الشیی یعمی ویصم ابلیس چون آدم را سجود نکرد و مخالفت امر کرد گفت خلقتنی من نار وخلقته من طین ذات من از نار است و ذات او از طین چون شاید که عالی ادنی را سجود کند چون ابلیس را باین جرم و مقابلگی نمودن و با خدا جدال کردن لعنت کرد و دور کرد گفت یارب آه همه تو کردی و فتنه ی تو بود مرا لعنت می کنی و دور می کنی و چون آدم گناه کرد حق تعالی آدم را از بهشت بیرون کرد حق تعالی به آدم گفت که ای آدم چون من بر تو گرفتم و بر آن گناه که کردی زجر کردم چرا با من بحث نکردی آخر ترا حجت بود نمی گفتی که همه از تست و تو کردی هرچ تو خواهی در عالم آن شود و هرچ نخواهی هرگز نشود این چنین حجت راست مبین واقع داشتی چرا نگفتی گفت یارب می دانستم الا ترک ادب نکردم در حضرت تو و عشق نگذاشت که مؤاخذه کنم فرمود که این شرع مشرع است یعنی آبشخور مثالش همچنان ست که دیوان پادشاه درو احکام پادشاه از امر و نهی و سیاست و عدل و داد خاص را و عام را و احکام پادشاه دیوان بی حدست در شمار نتوان آوردن و عظیم خوب و پرفایده است قوام عالم بدان است اما احوال درویشان و فقیران مصاحبت است با پادشاه و دانستن علم حاکم کو دانستن علم احکام و کو دانستن علم حاکم و مصاحبت پادشاه فرقی عظیم است اصحاب و احوال ایشان همچون مدرسه است که درو فقها باشند که هر فقیهی را مدرس بر حسب استعداد او جامگی می دهد  یکی را ده یکی را بیست یکی را سی ما نیز سخن را بقدر هر کس و استعداد او می گوییم که کلم الناس علی قدر عقولهم

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و سوم - هرکس این عمارت را به نیّتی می‌کند هرکس این عمارت را به نیتی می کند یا برای اظهار کرم یا برای نامی یا برای ثوابی و حق تعالی را مقصود رفع مرتبه ی اولیا و تعظیم ترب و مقابر ایشان است ایشان به تعظیم خود محتاج نیستند و در نفس خود معظمند چراغ اگر می خواهد که او را بر بلندی نهند برای دیگران می خواهد و برای خود نمی خواهد او را چه زیر چه بالا هرجا که هست چراغ منورست الا می خواهد که نور او به دیگران برسد این آفتاب که بر بالای آسمان است اگر زیر باشد همان آفتابست الا عالم تاریک ماند پس او بالا برای خود نیست برای دیگران است حاصل ایشان از بالا و زیر و تعظیم خلق منزه ند و فارغند ترا که ذره ای ذوق و لمحه ای لطف آن عالم روی می نماید آن لحظه از بالا و زیر و خواجگی و ریاست و از خویش نیز که از همه به تو نزدیک ترست بیزار می شوی و یادت نمی آید ایشان که کان و معدن و اصل آن نور و ذوقند ایشان مقید زیر و بالا کی باشند مفاخرت ایشان به حق است و حق از زیر و بالا مستغنی ست این زیر و بالا ماراست که پای و سر داریم مصطفی صلوات الله علیه و آله فرمود که لا تفضلونی علی یونس بن متی بان کان عروجه فی بطن الحوت وعروجی کان فی السماء علی العرش عینی اگر مرا تفضیل نهید برو ازین رو منهید که او را عروج در بطن حوت بود و مرا بالا بر آسمان که حق تعالی نه بالاست و نه زیر تجلی او بر بالا همان باشد و در زیر همان باشد و در بطن حوت همان او از بالا و زیر منزه است و همه بر او یکی است بسیار کسان هستند که کارها می کنند غرضشان چیزی دیگر و مقصود حق چیزی دیگر حق جل جلاله چون خواست که دین محمد صلی الله علیه و آله و سلم معظم باشد و پیدا گردد و تا ابد الدهر بماند بنگر که برای قرآن چند تفسیر ساخته اند ده ده مجلد و هشت هشت مجلد و چارچار مجلد غرض شان اظهار فضل خویشتن کشاف را زمخشری به چندین دقایق نحو و لغت و عبارت فصیح استعمال کرده ست برای اظهار فضل خود تا مقصود حاصل می شود و آن تعظیم دین محمد است پس همه خلق نیز کار حق می کنند و از غرض حق غافل و ایشان را مقصود دیگر حق می خواهد که عالم بماند ایشان به شهوات مشغول می شوند با زنی شهوت می رانند برای لذت خود از آنجا فرزندی پیدا می شود و همچنین کاری می کنند برای خوشی و لذت خود آن خود سبب قوام عالم می گردد پس به حقیقت بندگی حق بجای می آرند الا ایشان به آن نیت نمی کنند و همچنین مساجد می سازند چندین خرج ها می کنند در در و دیوار و سقف آن الا اعتبار قبله راست هرچند که ایشان را مقصود آن نبود این بزرگی اولیا از روی صورت نیست ای والله ایشان را بالایی و بزرگی هست اما بی چون و چگونه آخر این درم بالای پول است چه معنی بالای پول است از روی صورت بالای او نیست که تقدیرا اگر درم را بر بام نهی و زر را زیر قطعا زر بالا باشد علی کل حال و زر بالای درم است و لعل و در بالای زر ست خواه زیر خواه بالا و همچنین سبوس بالای غربیل است و آرد زیر مانده است بالا کی باشد قطعا آرد باشد اگرچه زیرست پس بالایی از روی صورت نیست در عالم معانی چون آن گوهر دروست علی کل حال او بالاست

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست وچهارم - شخصی درآمد فرمود که محبوب است شخصی درآمد فرمود که محبوب است و متواضع و این از گوهر اوست چنانک شاخی را که میوه ی بسیار باشد آن میوه او را فروکشد و آن شاخ را که میوه ای نباشد سر بالا دارد همچون سپیدار و چون میوه از حد بگذرد استون ها نهند تا به کلی فرونیاید پیغامبر صلی الله علیه وسلم عظیم متواضع بود زیرا که همه میوه های عالم اول و آخر برو جمع بود لاجرم از همه متواضع تر بود ما سبق رسول الله احد بالسلام گفت هرگز کسی پیش از پیغامبر بر پیغامبر صلی الله علیه و سلم نمی توانست سلام کردن زیرا پیغامبر پیش دستی می کرد از غایت تواضع و سلام می داد و اگر تقدیرا سلام پیشین ندادی هم متواضع او بودی و سابق در کلام او بودی زیرا که ایشان سلام ازو آموختند و ازو شنیدند هرچ دارند اولیان و آخریان همه از عکس او دارند و سایه اویند اگر سایه یکی در خانه پیش از وی درآید پیش او باشد در حقیقت اگرچه سایه سابق است به صورت آخر سایه ازو سابق شد فرع اوست و این اخلاق از اکنون نیست از آن وقت در ذره های آدم در اجزای او این ذره ها بودند بعضی روشن و بعضی نیم روشن و بعضی تاریک این ساعت آن پیدا می شود اما این تابانی و روشنی سابق است و ذره او در آدم از همه صافی تر و روشن تر بود و متواضع تر بعضی اول نگرند و بعضی آخر نگرند اینها که آخرنگرند عزیزند و بزرگند زیرا نظرشان بر عاقبت است و آخرت و آنها که به اول نظر می کنند ایشان خاص ترند می گویند چه حاجت است که به آخر نظر کنیم چون گندم کشته اند در اول جو نخواهد رستن در آخر و آن را که جو کشته اند گندم نخواهد رستن پس نظرشان به اول است و قومی دیگر خاص ترند که نه به اول نظر می کنند و نه به آخر و ایشان را اول و آخر یاد نمی آید غرق ند در حق و قومی دیگرند که ایشان غرقند در دنیا به اول و آخر نمی نگرند از غایت غفلت ایشان علف دوزخ ند پس معلوم شد که اصل محمد بوده است که لولاک ما خلقت الافلاک و هر چیزی که هست از شرف و تواضع و حکم و مقامات بلند همه بخشش اوست و سایه او زیرا که ازو پیدا شده است همچنانک هرچ این دست کند از سایه عقل کند زیرا که سایه عقل بروست هر چند که عقل را سایه نیست اما او را سایه هست بی سایه همچنانک معنی را هستی هست بی هستی اگر سایه عقل بر آدمی نباشد همه اعضای او معطل شوند دست به هنجار نگیرد پای در راه راست نتواند رفتن چشم چیزی نبیند گوش هرچه شنود کژ شنود پس به سایه عقل این اعضاء همه کارها بهنجار و نیکو و لایق به جای می آرند و در حقیقت آن همه کارها از عقل می آید اعضا آلت اند همچنین آدمی باشد عظیم خلیفه وقت او همچون عقل کل است عقول مردم همچون اعضای وی اند هرچه کنند از سایه او باشد و اگر از ایشان کژی یی بیاید از آن باشد که آن عقل کل سایه از سر او برداشته باشد همچنان که مردی چون دیوانگی آغاز کند و کارهای ناپسندیده پیش گیرد همه را معلوم گردد که عقل او از سر برفته است و سایه ای بر او نمی افکند و از سایه و پناه عقل دور افتاده است عقل جنس ملک است اگر چه ملک را صورت هست و پر و بال هست و عقل را نیست اما در حقیقت یک چیزند و یک فعل می کنند مثلا صورت ایشان را اگر بگدازی همه عقل شود از پر و بال او چیزی بیرون نماند پس دانستیم که همه عقل بودند اما مجسم شده ایشان را عقل مجسم گویند همچنانکه از موم مرغی سازند با پر و بال اما آن موم باشد نمی بینی که چون می گدازی آن پر و بال و سر و پای مرغ یکباره موم می شود و هیچ چیز از وی برون انداختنی نمی ماند به کلی همه موم می گردد پس دانستیم که موم همان است و مرغی که از موم سازند همان موم است مجسم نقش گرفته الا موم است و همچون یخ نیز همان آب است و لهذا چون بگدازی همان آب می شود اما پیش از آنکه یخ نشده بود و آب بود کس او را در دست نتواند گرفتن و در دامن نهادن پس فرق بیش از این نیست اما یخ همان آب است و یک چیزند احوال آدمی همچنان است که پر فرشته را آورده اند و بر دم خری بسته اند تا باشد که آن خر از پرتو و صحبت فرشته فرشته گردد زیرا که ممکن است که او هم رنگ فرشته گردد از خرد پر داشت عیسی بر فلک پرید او        گر خرش را نیم پر بودی نماندی در خری-              و چه عجب است که آدمی شود خدا قادر است بر همه چیزها آخر این طفل که اول می زاید از خر بترست دست در نجاست می کند و به دهان می برد تا بلیسد مادر او را می زند و منع می کند خر را باری نوعی تمیز هست وقتی که بول می کند پای ها را باز می کند تا بول برو نچکد چون آن طفل را که از خر بترست حق تعالی آدمی تواند کردن خر را اگر آدمی کند چه عجب پیش خدا هیچ چیزی عجب نیست در قیامت همه اعضای آدمی یک یک جدا جدا از دست و پای و غیره سخن گویند فلسفیان این را تأویل می کنند که دست سخن چون گوید مگر بر دست علامتی و نشانی پیدا شود که آن بجای سخن باشد همچنانکه ریش یا دنبلی بر دست برآید توان گفتن که دست سخن می گوید خبر می دهد که گرمی خورده ام که دستم چنین شده است یا دست مجروح باشد یا سیاه گشته باشد گویند که دست سخن می گوید خبر می دهد که بر من کارد رسیده است یا خود را بر دیک سیاه مالیده ام سخن گفتن دست و باقی اعضا به این طریق باشد سنیان گویند که حاشا و کلا بلک این دست و پا محسوس سخن گویند چنانکه زبان می گوید در روز قیامت آدمی منکر می شود که من ندزدیده ام دست گوید آری دزدیدی من ستدم به زبان فصیح آن شخص رو با دست و پا کند که تو سخن گوی نبودی سخن چون می گویی که انطقنا الله الذی انطق کل شییء مرا آن کس در سخن آورد که همه چیزها را در سخن آورد و در و دیوار و سنگ و کلوخ را در سخن می آورد آن خالقی که آن همه را نطق می بخشد مرا نیز در نطق آورد چنانکه زبان تو را در نطق آورد زبان تو گوشت پاره ای دست گوشت پاره ای سخن گوشت پاره ای زبان چه معقول است از آنکه بسیار دیدی ترا محال نمی نماید و اگر نه نزد حق زبان بهانه است چون فرمودش که سخن گو سخن گفت و به هرچه بفرماید و حکم کند سخن گوید سخن به قدر آدمی می آید سخن ما همچون آبی ست که میراب آن را روان می کند آب چه داند که میراب او را به کدام دشت روان کرده است در خیار زاری یا کلم زاری یا در پیاز زاری در گلستانی این دانم که چون آب بسیار آید آنجا زمین های تشنه بسیار باشد و اگر اندک آید دانم که زمین اندک است باغچه است یا چاردیواری کوچک یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدرهمم المستمعین من کفش دوزم چرم بسیارست الا بقدر پای برم و دوزم سایه شخصم و اندازه ی او قامتش چند بود چندانم در زمین حیوانکی ست که زیر زمین می زید و در ظلمت می باشد او را چشم و گوش نیست زیرا در آن مقام که او باش دارد محتاج چشم و گوش نیست چون به آن حاجت ندارد چشمش چرا دهند نیست که خدای را چشم و گوش کم است یا بخل هست الا او چیزی به حاجت دهد چیزی که بی حاجت دهد بر او بار گردد حکمت و لطف و کرم حق بار برمی گیرد بر کسی بار کی نهد مثلا آلت دروگر درودگر را از تیشه و اره و مبرد و غیره به درزی یی دهی که این را بگیر آن بر او بار گردد چون به آن کار نتواند کردن پس چیزی را به حاجت دهد ماند همچنانکه آن کرمان در زیر زمین در آن ظلمت زندگانی می کنند خلقانند در ظلمت این عالم قانع و راضی و محتاج آن عالم و مشتاق دیدار نیستند ایشان را آن چشم بصیرت و گوش هوش به چه کار آید کار این عالم به این چشم حسی که دارند برمی آید چون عزم آن طرف ندارند آن بصیرت به ایشان چون دهند که به کارشان نمی آید تا ظن نبری که ره روان نیز نیند کامل صفتان بی نشان نیز نیند زین گونه که تو محرم اسرار نه ای می پنداری که دیگران نیز نیند اکنون عالم به غفلت قایم است که اگر غفلت نباشد این عالم نماند شوق خدا و یاد آخرت و سکر و وجد معمار آن عالم است اگر همه آن رو نماید به کلی به آن عالم رویم و اینجا نمانیم و حق تعالی می خواهد که اینجا باشیم تا دو عالم باشد پس دو کدخدا را نصب کرد یکی غفلت و یکی بیداری تا هر دو خانه معمور ماند

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست وپنجم - فرمود لطف‌های شما و سعی‌های شما و تربیت‌ها که می‌کنید فرمود لطف های شما و سعی های شما و تربیت ها که می کنید حاضرا و غایبا من اگر در شکر و تعظیم و عذر خواستن تقصیر می کنم ظاهرا بنا بر کبر نیست یا بر فراغت یا نمی دانم حق منعم را که چه مجازات می باید کردن به قول و فعل لیکن دانسته ام از عقیده ی پاک شما که شما آن را خالص برای خدا می کنید من نیز به خدا می گذارم تا عذر آن را هم او بخواهد چون برای او کرده ای که اگر من به عذر آن مشغول شوم و به زبان اکرام کنم و مدح گویم چنان باشد که بعضی از آن اجر که حق خواهد دادن به شما رسید و بعضی مکافات رسید زیرا این تواضع ها و عذر خواستن و مدیح کردن حظ دنیاست چون در دنیا رنجی کشیدی مثل بذل مالی و بذل جاهی آن به که عوض آن به کلی از حق باشد جهت این عذر نمی خواهم بیان آنک عذر خواستن دنیاست زیرا مال را نمی خورند مطلوب لغیره است به مال اسب و کنیزک و غلام می خرند و منصب می طلبند تا ایشان را مدح ها و ثناها می گویند پس دنیا خود آنست که بزرگ و محترم باشد او را ثنا و مدح گویند شیخ نساج بخاری مردی بزرگ بود و صاحب دل دانشمندان و بزرگان نزد او آمدندی به زیارت بر دو زانو نشستندی شیخ امی بود می خواستند که از زبان او تفسیر قرآن و احادیث شنوند می گفت تازی نمی دانم شما ترجمه آیت را یا حدیث را بگویید تا من معنی آن را بگویم می گفتند او تفسیر و تحقیق آن را آغاز می کرد و می گفت که مصطفی صلی الله علیه و سلم در فلان مقام بود که این آیت را گفت و احوال آن مقام چنین است و مرتبه ی آن مقام را و راه های آن را و عروج آن را به تفصیل بیان می کرد روزی علوی معرف قاضی را به خدمت او مدح می کرد و می گفت که چنین قاضی در عالم نباشد رشوت نمی ستاند بی میل و بی محابا خالص مخلص جهت حق میان خلق عدل می کند گفت اینک می گویی که او رشوت نمی ستاند این یک باری دروغ است تو مرد علویی از نسل مصطفی صلی الله علیه و سلم او را مدح می کنی و ثنا می گویی این رشوت نیست و ازین بهتر چه رشوت خواهد بودن که در مقابله ی او او را شرح می گویی شیخ الاسلام ترمدی می گفت سید برهان الدین قدس الله سره العظیم سخن های تحقیق خوب می گوید از آنست که کتب مشایخ و اسرار و مقالات ایشان را مطالعه می کند یکی گفت آخر تو نیز مطالعه می کنی چونست که چنان سخن نمی گویی  گفت او را دردی و مجاهده و عملی هست گفت آن را چرا نمی گویی و یاد نمی آوری از مطالعه حکایت می کنی اصل آنست و ما آن را می گوییم تو نیز از آن بگو ایشان را درد آن جهان نبود به کلی دل بر این جهان نهاده بودند بعضی برای خوردن نان آمده بودند و بعضی برای تماشای نان می خواهند که این سخن را بیاموزند و بفروشند این سخن همچون عروسی است و شاهدی است کنیزکی شاهد را که برای فروختن خرند آن کنیزک بر وی چه مهر نهد و بر وی چه دل بندد چون لذت آن تاجر در فروخت است او عنین است کنیزک را برای فروختن می خرد او را آن رجولیت و مردی نیست که کنیزک را برای خود خرد مخنث را اگر شمشیر هندی خاص بدست افتد آن را برای فروختن ستاند یا کمانی پهلوانی به دست او افتد هم برای فروختن چون او را بازوی آن نیست که آن کمان را بکشد و آن کمان را برای زه می خواهد و او را استعداد زه نیست او عاشق زه است و چون آنرا بفروشد مخنث بهای آن را به گلگونه و وسمه دهد دیگر چه خواهد کردن عجب چون او آن را بفروشد به از آن چه خواهد خریدن این سخن سریانی است زنهار مگویید که فهم کردم هر چند بیش فهم و ضبط کرده باشی از فهم عظیم دور باشی فهم این بی فهمی است خود بلا و مصیبت و حرمان تو از آن فهم است تو را از آن فهم می باید رهیدن تا چیزی شوی تو می گویی که من مشک را از دریا پر کردم و دریا در مشک من گنجید این محال باشد آری اگر گویی که مشک من در دریا گم شد این خوب باشد و اصل اینست عقل چندان خوب است و مطلوب است که تو را بر در پادشاه آورد چون بر در او رسیدی عقل را طلاق ده که این ساعت عقل زیان توست و راه زن است چون به وی رسیدی خود را به وی تسلیم کن تو را با چون و چرا کاری نیست مثلا جامه نابریده خواهی که آن را قبا یا جبه برند عقل تو را پیش درزی آورد عقل تا این ساعت نیک بود که جامه را به درزی آورد اکنون این ساعت عقل را طلاق باید دادن و پیش درزی تصرف خود را ترک باید کردن و همچنین بیمار عقل او چندان نیک است که او را بر طبیب آرد چون بر طبیبش آورد بعد از آن عقل او در کار نیست و خویشتن را به طبیب باید تسلیم کردن نعره های پنهانی ترا گوش اصحاب می شنوند آنکس که چیزی دارد یا درو گوهری هست و دردی پیداست آخر میان قطار شتران آن اشتر مست پیدا باشد از چشم و رفتار و کفک و غیر کفک سیماهم فی وجوههم من اثر السجود هرچه بن درخت می خورد بر سر درخت از شاخ و برگ و میوه پیدا می شود و آنک نمی خورد و پژمرده است کی پنهان ماند این های هوی بلند که می زنند سرش آنست که از سخنی سخنها فهم می کنند و از حرفی اشارت ها معلوم می گردانند همچنانک کسی وسیط و کتب مطول خوانده باشد از تنبیه چون کلمه ای بشنود چون شرح آن را خوانده است از یک مسأله اصل ها و مسأله ها فهم کند بر آن یک حرف تنبیه های می کند یعنی که من زیر این چیزها فهم می کنم و می بینم و این آنست که من در آنجا رنج ها برده ام و شب ها به روز آورده ام و گنج ها یافته ام که الم نشرح لک صدرک شرح دل بی نهایت است چون آن شرح خوانده باشد از رمزی بسیار فهم کند و آنکس که هنوز مبتدی است از آن لفظ همان معنی آن لفظ فهم می کند او را چه خبر و های های باشد سخن به قدر مستمع می آید چون او نکشد حکمت نیز برون نیاید چندانک می کشد و مغذی می گردد حکمت فرو می آید واگرنه گوید ای عجب چرا سخن نمی آید جوابش گوید ای عجب چرا نمی کشی آنکس که ترا قوت استماع نمی دهد گوینده را نیز داعیه ی گفت نمی دهد در زمان مصطفی صلی الله علیه و سلم کافری را غلامی بود مسلمان صاحب گوهر سحری خداوندگارش فرمود که طاسها برگیر که به حمام رویم در راه مصطفی صلوات الله و علیه و سلم در مسجد با صحابه رضوان الله علیهم نماز می کرد غلام گفت ای خواجه لله تعالی این طاس را لحظه ای بگیر تا دو گانه بگزارم بعد از آن به خدمت روم چون در مسجد رفت نماز کرد مصطفی صلی الله علیه و سلم بیرون آمد و صحابه هم بیرون آمدند غلام تنها در مسجد ماند خواجه اش تا به چاشتی منتظر و بانگ می زد که ای غلام بیرون آی گفت مرا نمی هلند چون کار از حد گذشت خواجه سر در مسجد کرد تا ببیند که کیست که نمی هلد جز کفشی و سایه ای کسی ندید و کس نمی جنبید گفت آخر کیست که ترا نمی هلد جز کفشی و سایه ای کسی ندید و کس نمی جنبید گفت آخر کیست که ترا نمی هلد که بیرون آیی گفت آنکس که ترا نمی گذارد که اندرون آیی خود کس اوست که تو او را نمی بینی و آدمی همیشه عاشق آن چیز است که ندیده است و نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را می طلبد بنده ی آنم که نمی بینمش و از آنچ فهم کرده است و دیده است ملول و گریزانست و ازین روست که فلاسفه رؤیت را منکرند زیرا می گویند که چون ببینی ممکن است که سیر وملول شوی و این روا نیست سنیان می گویند که این وقتی باشد که او یک لون نماید که کل یوم هو فی شان و اگر صد هزار تجلی کند هرگز یکی بیکی نماند آخر تو نیز این ساعت حق را می بینی در آثار و افعال هر لحظه گوناگون می بینی که یک فعلش بفعلی دیگر نمی ماند در وقت شادی تجلی دیگر در وقت گریه تجلی دیگر در وقت خوف تجلی دیگر در وقت رجا تجلی دیگر چون افعال حق و تجلی افعال وآثار او گوناگون است و بیک دیگر نمی ماند پس تجلی ذات او نیز چنین باشد مانند تجلی افعال او آنرا برین قیاس کن و تو نیز که یک جزوی از قدرت حق در یک لحظه هزار گونه می شوی و بر یک قرار نیستی بعضی از بندگان هستند که از قرآن به حق می رود و بعضی هستند خاصتر که از حق می آیند قرآن را اینجا می یابند می دانند که آنرا حق فرستادست انا نحن نزلنا الذکر وانا له لحافظون مفسران می گویند که در حق قرآن است این همه نیکوست اما این نیز هست که یعنی در تو گوهری و طلبی و شوقی نهاده ایم نگهبان آن ماییم آن را ضایع نگذاریم و به جایی برسانیم تو یک بار بگو خدا و آنگاه پای دار که جمله بلاها بر تو ببارد یکی آمد به مصطفی صلی الله علیه و سلم گفت انی احبک گفت هوش دار که چه می گویی باز مکرر کرد که انی احبک گفت اکنون پای دار که بدست خودت خواهم کشتن وای بر تو یکی در زمان مصطفی صلی الله علیه و سلم گفت که من این دین ترا نمی خواهم والله که نمی خواهم این دین را بازبستان چندانک در دین تو آمدم روزی نیاسودممال رفت زن رفت فرزند نماند حرمت نماند و شهوت نماند گفت حاشا دین ما هرکجا که رفت بازنیاید تا اورا از بیخ و بن نکند و خانه اش را نروبد و پاک نکند که لایمسه الا المطهرون چگونه معشوق است تادر تو مویی از مهر خودت باقی باشد به خویشتن راهت ندهد به کلی از خود و از عالم می باید بیزار شدن و دشمن خود شدن تا دوست روی نماید اکنون دین ما در آن دلی که قرار گرفت تا او را به حق نرساند و آنچ نابایست است ازو جدا نکند ازو دست ندارد پیغامبر صلی الله علیه و سلم فرمود برای آن نیاسودی و غم می خوری که غم خوردن استفراغ است از آن شادی های اول تا در معده ی تو از آن چیزی باقی است به تو چیزی ندهند که بخوری در وقت استفراغ کسی چیزی نخورد چون فارغ شود از استفراغ آنگه طعام بخورد تو نیز صبر کن و غم می خور که غم خوردن استفراغ است بعد از استفراغ شادی پیش آید که آن را غم نباشد گلی که آن را خار نباشد مییی که آن را خمار نباشد آخر در دنیا شب و روز فراغت و آسایش می طلبی و حصول آن در دنیا ممکن نیست و مع هذا یک لحظه بی طلب نیستی راحتی نیز که در دنیا می یابی همچون برقی است که می گذرد و قرار نمی گیرد و آنگه کدام برق برقی پر تگرگی پر باران پر برف پر محنت مثلا کسی عزم انطالیه کرده است و سوی قیصریه می رود امید دارد که به انطالیه رسد و سعی را ترک نمی کند مع انه که ممکن نیست که ازین راه به انطالیه رسد الا آنک به راه انطالیه می رود اگرچه لنگ است و ضعیف است اما هم برسد چون منتهای راه اینست چون کار دنیا بی رنج میسر نمی شود و کار آخرت همچنین باری این رنج را سوی آخرت صرف کن تا ضایع نباشد تو می گویی که ای محمد دین ما را بستان که من نمی آسایم دین ما کسی را کی رها کند تا او را به مقصود نرساند گویند که معلمی از بینوایی در فصل زمستان دراعه کتان یکتا پوشیده بود مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود می گذرانید و سرش در آب پنهان کودکان پشتش را دیدند و گفتند استاد اینک پوستینی در جوی افتاده است و ترا سرماست آن را بگیر استاد از غایت احتیاج و سرما درجست که پوستین را بگیرد خرس تیز چنگال در وی زد استاد در آب گرفتار خرس شد کودکان بانگ می داشتند که ای استاد یا پوستین را بیاور و اگر نمی توانی رها کن تو بیا گفت من پوستین را رها می کنم پوستین مرا رها نمی کند چه چاره کنم شوق حق ترا کی گذارد اینجا شکرست که به دست خویشتن نیستیم به دست حقیم همچنانک طفل در کوچکی جز شیر و مادر را نمی داند حق تعالی او را هیچ آنجا رها کرد پیشتر آوردش به نان خوردن و بازی کردن و همچنانش از آنجا کشانید تا به مقام رسانید و همچنین در این حالت که این طفل است به نسبت به آن عالم و این پستانی دیگرست نگذارد و ترا بآنجا برساند که دانی که این طفلی بود و چیزی نبود فعجبت من قوم یجرون الی الجنة بالسلاسل والاغلال- خذوه فغلوه ثم النعیم صلوه ثم الوصال صلوه ثم الجمال صلوه ثم الکمال صلوه صیادان ماهی را یکبار نمی کشند چنگال در حلقوم چون رفته باشد پاره می کشند تا خونش می رود و سست و ضعیف می گردد بازش رها می کنند و همچنین باز می کشند تا بکلی ضعیف شود چنگال عشق چون در کام آدمی میفتد حق تعالی او را به تدریج می کشد که آن قوت ها و خون های باطل که دروست پاره پاره ازو برود که ان الله یقبض و یبسط لااله الا الله ایمان عام است و ایمان خاص آنست که لاهو الا هو همچنانک کسی در خواب می بیند که پادشاه شده است و بر تخت نشسته و غلامان و حاجبان و امیران بر اطراف او استاده می گوید که من می باید که پادشاه باشم و پادشاهی نیست غیر من این را در خواب می گوید چون بیدار شود و کس را در خانه نبیند جز خود  این بار بگوید که منم و جز من کسی نیست اکنون این را چشم بیدار می باید چشم خوابناک این را نتواند دیدن و این وظیفه ی او نیست هر طایفه ای طایفه ی دگر را نفی می کند اینها می گویند که ما حقیم و وحی ما راست و ایشان باطلند و ایشان نیز اینها را همچنین می گویند و همچنین هفتاد و دو ملت نفی همدگر می کنند پس به اتفاق می گویند که همه را وحی نیست پس در نیستی وحی همه متفق باشند و ازین جمله یکی را هست بر این هم متفقند اکنون ممیزی کیسی مؤمنی باید که بداند که آن یک کدام است که المومن کیس ممیز فطن عاقل و ایمان همان تمیز و ادراک است سؤال کرد که اینها که نمی دانند بسیارند و آنها که می دانند اندکند اگر به این مشغول خواهیم شدن که تمیز کنیم میان آنها که نمی دانند و گوهری ندارند و میان آنها که دارند درازنایی کشد فرمود که اینها که نمی دانند اگرچه بسیارند اما اندکی را چون بدانی همه را دانسته باشی همچنانک مشتی گندم را چون دانستی همه انبارهای عالم را دانستی و اگر پاره ای شکر را چشیدی اگر صد لون حلوا سازند از شکر دانی که در آنجا شکرست چون شکر را دانسته ای کسی که شاخی از شکر بخورد چون شکر را نشناسد مگر او را دو شاخ باشد شما را اگر این سخن مکرر می نماید از آن باشد که شما درس نخستین را فهم نکرده اید پس لازم شد ما را هر روز این گفتن همچنانک معلمی بود کودکی سه ماه پیش او بود از اﻟﻒ چیزی ندارد نگذشته بود پدر کودک آمد که ما در خدمت تقصیر نمی کنیم و اگر تقصیر رفت فرما که زیادت خدمت کنیم گفت نی از شما تقصیری نیست اما کودک ازین نمی گذرد او را پیش خواند و گفت بگو اﻟﻒ چیزی ندارد گفت چیزی ندارد اﻟﻒ نمی توانست گفتن معلم گفت حال اینست که می بینی چون ازین نگذشت و این را نیاموخت من وی را سبق نو چون دهم گفت الحمدلله رب العالمین گفتیم از آن نیست که نان و نعمت کم شد نان و نعمت بی نهایت است اما اشتها نماند و مهمانان سیر شدند جهت آن گفته می شود الحمدلله این نان و نعمت به نان و نعمت دنیا نماند زیرا که نان و نعمت دنیا را بی اشتها چندانکه خواهی به زور توان خوردن چون جمادست هر جاش که کشی با تو می آید روحی ندارد که خود را منع کند از ناجایگاه بخلاف این نعمت الهی که حکمت است نعمتی است زنده تا اشتها داری و رغبت تمام می نمایی سوی تو می آید و غذای تو می شود و چون اشتها و میل نماند او را به زور نتوان خوردن و کشیدن  او روی در چادر کشد و روی به تو ننماید حکایات کرامات می فرمود گفت یکی از اینجا به روزی یا به لحظه ای به کعبه رود چندان عجب و کرامات نیست باد سموم را نیز این کرامت هست به یک روز و به یک لحظه هر کجا که خواهد برود کرامات آن باشد که ترا از حال دون به حال عالی آرد و از آنجا اینجا سفر کنی و از جهل به عقل و از جمادی به حیات همچنانک اول خاک بودی جماد بودی تو را به عالم نبات آورد و از عالم نبات سفر کردی به عالم علقه و مضغه و از علقه و مضغه به عالم حیوانی و از حیوانی به عالم انسانی سفر کردی کرامات این باشد حق تعالی این چنین سفر را بر تو نزدیک گردانید در این منازل و راهها که آمدی هیچ در خاطر و وهم تو نبود که خواهی آمدن و از کدام راه آمدی و چون آمدی و ترا آوردند و معین می بینی که آمدی همچنین ترا به صد عالم دیگر گوناگون خواهند بردن منکر مشو و اگر از آن اخبار کنند قبول کن پیش عمر رضی الله عنه کاسه ای پر زهر آوردند به ارمغانی گفت این چه را شاید گفتند این باری آن باشد که کسی را که مصلحت نبینند که او را آشکارا بکشند ازین پاره ای به او دهند مخفی بمیرد و اگر دشمن باشد که به شمشیر او را نتوان کشتن به پاره ای ازین پنهان او را بکشند گفت سخت نیکو چیزی آوردی به من دهید که این را بخورم که در من دشمنی هست عظیم شمشیر به او نمی رسد و در عالم ازو دشمن تر مرا کسی نیست گفتند که این همه حاجت نیست که به یکبار بخوری ازین ذره ای بس باشد این صدهزار کس را بس است گفت آن دشمن نیز یک کس نیست هزار مرده دشمن است و صدهزار کس را نگوسار کرده است بستد آن کاسه را به یکبار درکشید آن گروه که آنجا بودند جمله بیکباره مسلمان شدند و گفتند که دین تو حق است عمر گفت شما همه مسلمان شدید و این کافر هنوز مسلمان نشده است اکنون غرض عمر از آن ایمان این ایمان عام نبود او را آن ایمان بود و زیادت بلک ایمان صدیقان داشت اما غرض او را ایمان انبیا و خاصان و عین الیقین بود و آن توقع داشت چنانک آوازه ی شیری در اطراف جهان شایع گشته بود مردی از برای تعجب از مسافت دور قصد آن بیشه کرد برای دیدن آن شیر یکساله راه مشقت کشید و منازل برید چون در آن بیشه رسید و شیر را از دور بدید ایستاد و بیش نمی توانست رفتن گفتند آخر شما چندین راه قدم نهادیت برای عشق این شیر و این شیر را خاصیتی هست که هرکه پیش او دلیر رود و به عشق دست بر وی مالد هیچ گزندی به وی نمی رساند و اگر کسی ازو ترسان و هراسان باشد شیر از وی خشم می گیرد بلک بعضی را قصد می کند که چه گمان بد است که در حق من می برید چیزی که چنین است یک ساله راه قدم ها زدی اکنون نزدیک شیر رسیدی این استادن چیست قدمی پیشتر نهید کس را زهره نبود که یک قدم پیشتر نهد گفتند آن همه قدمها زدیم آن همه سهل بود یک قدم اینجا نمی توانم زدن اکنون مقصود عمر از آن ایمان آن قدم بود که یک قدم در حضور شیر سوی شیر نهد و آن قدم عظیم نادر است جز کار خاصان و مقربان نیست آن ایمان به جز انبیا را نرسد که دست از جان خود بشستند یار خوش چیزیست زیرا که یار از خیال یار قوت می گیرد و می بالد و حیات می گیرد چه عجب می آید مجنون را خیال لیلی قوت می داد و غذا شد جایی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثیر باشد که یار او را قوت بخشد یار حقیقی را چه عجب می داری که قوتش بخشد خیال او در صورت و غیبت چه جای خیال است آن خود جان حقیقت هاست آن را خیال نگویند عالم بر خیال قایم است و این عالم را حقیقت می گویی جهت آنک در نظر می آید و محسوس است و آن معانی را که عالم فرع اوست خیال می گویی کار بعکس است خیال خود این عالم است که آن معنی صد چو این پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد و او کهن نگردد منزه است از نویی و کهنی فرع های او متصفند به کهنی و نویی و او که محدث اینهاست از هر دو منزه است و ورای هر دو است مهندسی خانه ای در دل برانداز کرد و خیال بست که عرضش چندین باشد و طولش چندین باشد و صفه اش چندین و صحنش چندین این را خیال نگویند که آن حقیقت ازین خیال می زاید و فرع این خیال است آری اگر غیر مهندس در دل چنین صورت به خیال آورد و تصور کند آن را خیال گویند و عرفا مردم چنین کس را که بنا نیست و علم آن ندارد گویندش که ترا خیال است

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و ششم - از فقير آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست از فقیر آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست که او را تحریض می کنی و بر آن می داری که اختراع دروغی کند چرا زیرا که چو او را جسمانیی سؤال کرد او را لازمست جواب گفتن و جواب او آنچنانک حقست به وی نتواند گفتن چون او قابل و لایق آن چنان جواب نیست و لایق لب و دهان او آنچنان لقمه نیست پس او لایق حوصله ی او و طالع او جوابی دروغ اختراع باید کردن تا او دفع گردد و اگرچه هرچ فقیر گوید آن حق باشد و دروغ نباشد ولیکن نسبت با آنچ پیش او آن جوابست و سخن آنست و حق آنست آن دروغ باشد اما شنونده را به نسبت راست باشد و افزون از راست درویشی را شاگردی بود برای او درویزه می کرد روزی از حاصل درویزه او را طعامی آورد و آن درویش بخورد شب محتلم شد پرسید که این طعام را از پیش که آوردی گفت والله من بیست سال است که محتلم نشده ام این اثر لقمه ی او بود و همچنین درویش را احتراز می باید کردن و لقمه ی هر کسی را نباید خوردن که درویش لطیف است در او اثر می کند چیزها بر او ظاهر می شود همچنانک در جامه ی پاک سپید اندکی سیاهی ظاهر شود اما بر جامه ی سیاه که چندین سال از چرک سیاه و رنگ سپیدی ازو گردیده باشد اگر هزارگون چرک و چربش بچکد بر خلق و بر او آن ظاهر نگردد پس چون چنین است درویش را لقمه ی ظالمان و حرام خواران و جسمانیان نباید خوردن در درویش لقمه ی آنکس اثر کند و اندیشه های فاسد از تأثیر آن لقمه ی بیگانه ظاهر شود همچنانک از طعام آن دختر درویش محتلم شد والله اعلم

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و هفتم - اوراد طالبان و سالکان ان باشد که به اجتهاد و بندگی مشغول شوند اوراد طالبان و سالکان آن باشد که به اجتهاد و بندگی مشغول شوند و زمان را که قسمت کرده باشند در هر کاری تا آن زمان موکل شود ایشان را هم چون رقیبی به حکم عادت بدان کار کشد مثلا چون بامداد برخیزد آن ساعت به عبادت اولی تر که نفس ساکن تر است و صافی تر هرکس بدان نوع بندگی که لایق او باشد و اندازه نفس شریف او می کند و بجا می آرد و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون صدهزار صف است هرچند که پاکتر می شود پیشتر می برند و هرچند کمتر می شود به صف پس تر می برند که اخروهن من حیث اخرهن الله این قصه دراز است و ازین دراز هیچ گزیر نیست هرکه این قصه را کوتاه کرد عمر خود را و جان خود را کوتاه کرد الا من عصم الله و اما اوراد واصلان به قدر فهم می گویم آن باشد که بامداد ارواح مقدس و ملایکه مطهر و آن خلق که لایعلمهم الا الله که نام ایشان مخفی داشته است از خلق از غایت غیرت به زیارت ایشان بیایند و رایت الناس یدخلون فی دین الله و الملایکة یدخلون علیهم من کل باب تو پهلوی ایشان نشسته ای و نبینی و از آن سخن ها و سلام ها و خنده ها نشنوی و این چه عجب میآید که بیمار در حالت نزدیک مرگ خیالات بیند که آنکه پهلوی او بود خبر ندارد و نشنود که چه می گوید آن حقایق هزار بار از این خیالات لطیف تر است و این تا بیمار نشود نبیند و نشنود و آن حقایق را تا نمیرد پیش از مرگ نبیند آن زیارت کننده که احوال نازکی اولیا را می داند و عظمت ایشان را و آنچ در خدمت او از اول بامداد چندین ملایک و ارواح مطهر آمده اند بی شمار توقف می کند تا نباید که در میان چنان اوراد درآیند شیخ را زحمت باشد چنانک غلامان به در سرای پادشاه حاضر شوند هر بامداد وردشان آن باشد که هر یک را مقامی معلوم و خدمتی معلوم و پرستشی معلوم بعضی از دور خدمت کنند و پادشاه دریشان ننگرد و نادید آرد الا بندگان پادشاه بینند که فلان خدمت کرد چون پادشاه شد ورد او آن باشد که بندگان بیایند به خدمت وی از هر طرفی زیرا بندگی نماند تخلقوا باخلاق الله حاصل شد کنت له سمعا و بصرا حاصل گشت و این مقامی است سخت عظیم گفتن هم حیف است که عظمت آن به عین و ظی و میم و تی در فهم نیاید اگر اندکی از عظمت آن راه یابد نه عین و نه مخرج حرف عین ماند نه دست ماند و نه همت ماند از لشکرهای انوار شهر وجود خراب شود ان الملوک اذا دخلوا قریة افسدوها شتری در خانه ی کوچک در آید خانه ویران شود اما در آن خرابی هزار گنج باشد شعر گنج باشد به موضع ویران    سگ بود سگ بجای آبادان  و چون شرح مقام سالکان را دراز گفتیم شرح احوال واصلان را چه گوییم الا آن را نهایت نیست این را نهایت هست نهایت سالکان وصال است نهایت واصلان چه باشد آن وصلی که آن را فراق نتواند بودن هیچ انگوری باز غوره نشود و هیچ میوه پخته باز خام نگردد شعر حرام دارم با مردمان سخن گفتن   و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم  والله دراز نمی کنم کوته می کنم شعر خون می خورم و تو باده می پنداری    جان می بری و تو داده می پنداری هرک این را کوتاه کرد چنان بود که راه راست را رها کند و راه بیابان مهلک گیرد که فلان درخت نزدیک است

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و هشتم - قال الجراّح المسیحی شرب عندی طایفةٌ قال الجراح المسیحی شرب عندی طایفة من اصحاب شیخ صدرالدین و قالوا لی کان عیسی هوالله کما نزعمون و نحن نعرف ان ذاک حق لیکن نکتم و ننکر قاصدا محافظة للملة قال مولانا رضی الله عنه کذب عدوالله و حاشالله هذا کلام من سکر من نبیذ الشیطان الضال الذلیل المذل المطرود من جناب الحق و کیف یجوزان یکون شخص ضعیف یهرب من مکر الیهود من بقعة الی بقعة وصورته اقل من الذراعین حافظا لسبع السموات ثخاتة کل سمآء خمسمأیة عام و بین کل سمآء الی سماء خمسمایة عام ثخاتة کل ارض خمسمایة عام و بین کل ارض الی ارض خمسمایة عام و تحت العرش بحر عمقه هکذا ولله ملک ذاک البحر الی کعبه و اضعاف هذا کیف یعترف عقلک ان یکون مصرفها و مدبرها اضعف الصور ثم قبل عیسی من کان خالق السموات و الارض سبحانه عما یقول الظالمون قال المسیحی خاکی بر خاک رفت و پاکی بر پاک قال اذا کان روح عیسی هوالله فاین راح روحه و انما یروح الراح الی اصله و خالقه و اذا کان الاصل هو و الخالق این یروح قال المسیحی نحن وجدناهکذا فاتخذناه ملة قلت انت اذا وجدت و ورثت من ترکة ابیک ذهبا قلبا اسود فاسدا ماتبدله بذهب صحیح المعیار صافیا عن الغل و الغش بل تأخذ القلب و نقول وجدنا هذا اوبقیت من ابیک یدا شلآء و وجدت دوآء و طبیبا یصلح یدک الاشل ماتقبل و تقول وجدت یدی هکذا اشل فلاارغب الی تبدیله اووجدت مآء مالحا فی ضیعة مات فیها ابوک و تربیت فیهاثم هدیت الی ضیعة اخری ماؤها عذب و نباتها حلو و اهلها اصحاء ماترغب الی النقل الیها و الشرب من المآء العذب یذهب عنک الامراض و العلل بل تقول انا وجدنا تلک الضعیة و ماء ها المالح المورث للعلل فتمسک بما وجدنا حاشا لایفعل هذا و لایقول هذا من کان عاقلا اوذا حس صحیح ان الله تعالی اعطالک عقلا علی حدة غیرعقل ابیک ونظرا علی حدة غیر نظر ابیک و تمییز اعلی حدة فلم تعطل نظرک و عقلک و تتبع عقلا یردیک ولایهدیک یوراش کان ابوه اسکافا فلما وصل الی حضرة السلطان و علم اداب الملوک و السلاح داریة و اعطاه اعلی المناصب قط ما قال انا وجدنا ابأنااساکفا فلا نرید هذه المرتبة بل اعطنی ایها السلطان دکانا فی السوق اتعانی الاساکفیة بل الکلب مع کمال خسته اذا علم الصید و صار صیادا للسلطان نسی ماوجد من ابیه و امه و هو السکون فی المتین و الخربات و الحرص علی الجیف بل یتبع خیل السلطان و یتابع الصیود و کذا الباز اذا ادبه السلطان قط لایقول انا وجدنا من اباینا قفار الجبال و اکل المیتات فلا نلتفت الی طبل السلطان ولاالی صیده فاذا کان عقل الحیوان یتشبث بما وجد احسن مماورث من ابویه فمن السمج الفاحش ان یکون الانسان و الذی تفضل علی اهل الارض بالعقل و التمیز اقل من الحیوان نعوذ بالله من ذلک نعم یصح ان یقول ان رب عیسی علیه السلام اعز عیسی و قربه قمن خدمه فقد خدم الرب و من اطاعه فقد اطاع الرب فاذا بعث الله نبیا افضل من عیسی اظهر علی یده ما اظهر علی ید عیسی و الزیادة یجب متابعة ذلک النبی لله تعالی لالعینه و لایعبد لعینه الا الله ولا یحب الا الله و انما یحب غیرالله لله تعالی و ان الی ربک المنتهی یعنی منتهی ان تحب الشیء لغیره و تطلبه لغیره حتی بنتهی الی الله فتحیته لعینه کعبه را جامه کردن از هوس است یاء بیتی حمال کعبه بس است لیس التکحل فی العینین کالکحل کما ان خلاقة الثیاب و رثاثتها یکتم لطف الغناء و الاحتشام فکذلک جودة الثیاب و حسن الکسوة تکتم سیماء الفقرآء و جمالهم و کمالهم اذا تخرق ثوب الفقیر انفتح قلبه

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و نهم - سری هست که به کلاه زرّین آراسته شود و سری هست سری هست که به کلاه زرین آراسته شود و سری هست که به کلاه زرین و تاج مرصع جمال جعد او پوشیده شود زیرا که جعد خوبان جذاب عشق است او آن تختگاه دل هاست تاج زرین جماد است پوشنده آن معشوق فؤاد است انگشتری سلیمان علیه السلام در همه چیزها جستیم در فقر یافتیم به این شاهد هم همه سکن ها کردیم به هیچ چیز چنان راضی نشد که بدین آخر من روسبی باره ام از خردکی خردگی کار من این بوده است بدانم مانع ها را این برگیرد پرده ها را این بسوزد اصل همه طاعت ها اینست باقی فروعست چنانکه حلق گوسفند نبری در پاچه ی او دردمی چه منفعت کند صوم سوی عدم برد که آخر همه خوشی ها آنجاست والله مع الصابرین هرچه در بازار دکانی است یا مشروبی و متاعی و یا پیشه ای سررشته ی هر یکی از آنها حاجت است در نفس انسان و آن سررشته ی پنهانست تا آن چیز بایست نشود آن سررشته نجنبد و پیدا نشود همچنان هر ملتی و هر دینی و هر کرامتی و معجزه ای و احوال انبیا را از هر یکی آنها را سررشته ای است در روح انسانی تا آن بایست نشود آن سررشته نجنبد و ظاهر نشود کل شییء احصیناه فی امام مبین گفت فاعل نیکی و بدی یک چیز است یا دو چیز جواب ازین رو که وقت تردد در مناظره اند قطعا دو باشد که یک کس با خود مخالفت نکند و ازین رو که لاینفک است بدی از نیکی زیرا که نیکی ترک بدی است و ترک بدی بی بدی محال است بیان آنک نیکی ترک بدیست که اگر داعیه بدی نبود ترک نیکی نبود پس دو چیز نبود چنانکه مجوس گفتند که یزدان خالق نیکویی هاست و اهرمن خالق بدی هاست و مکروهات جواب گفتیم که محبوبات از مکروهات جدا نیست زیرا محبوب بی مکروه محالست زیراکه محبوب زوال مکروه است و زوال مکروه بی مکروه محالست شادی زوال غمست و زوال غم بی غم محالست پس یکی باشد لایتجزی گفتم تا چیزی فانی نشود فایده او ظاهر نشود چنانک سخن تا حروف او فانی نشود در نطق فایده ی آن به مستمع نرسد هرکه عارف را بد گوید آن نیک گفتن عارفست در حقیقت زیرا عارف از آن صفت گریزان است که نکوهش بر وی نشیند عارف عدو آن صفت است پس بدگوینده ی آن صفت بدگوینده ی عدو عارف باشد و ستاینده ی عارف بود از آنکه عارف از چنین مذمومی می گریزد و گریزنده از مذموم محمود باشد و بضدها تتبین الاشیاء پس به حقیقت عارف می داند که او عدو من نیست و نکوهنده ی من نیست که من مثل باغ خرمم و گرد من دیوار است و بر آن دیوار حدث هاست و خارهاست هرک می گذرد باغ را نمی بیند آن دیوار و آلایش را می بیند و بد آن را می گوید پس باغ با او چه خشم گیرد الا این بد گفتن او را زیان کارست که او را با این دیوار می باید ساختن تا به باغ رسیدن پس به نکوهش این دیوار از باغ دور ماند پس خود را هلاک کرده باشد پس مصطفی صلوات الله علیه گفت انا الضحوک القتول یعنی مرا عدوی نیست تا در قهر او خشمگین باشد او جهت آن می کشد کافر را به یک نوع تا آن کافر خود را نکشد به صد لون لاجرم ضحوک باشد درین کشتن

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی ام - پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگيرد پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگیرد و دزدان از او گریزان باشند این طرفه افتاده است که دزدی طالب شحنه است و خواهد که شحنه را بگیرد و بدست آورد حق تعالی با بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی گفت خواهم که نخواهم ارید ان لا ارید اکنون آدمی را دو حالت بیش نیست یا خواهد یا نخواهد اینکه همه نخواهد این صفت آدمی نیست این آنست که از خود تهی شده است و کلی نمانده است که اگر او مانده بودی آن صفت آدمیتی در او بودی که خواهد و نخواهد اکنون حق تعالی می خواست که او را کامل کند و شیخ تمام گرداند تا بعد از آن او را حالتی حاصل شود که آنجا دویی و فراق نگنجد وصل کلی باشد و اتحاد زیرا همه رنجها از آن می خیزد که چیزی خواهی و آن میسر نشود چون نخواهی رنج نماند مردان منقسم اند و ایشان را درین طریق مراتب است بعضی به جهد و سعی به جایی برسند که آنچه خواهند به اندرون و اندیشه بفعل بیاورند این مقدور بشرست اما آنکه در اندرون دغدغه خواست و اندیشه نیاید آن مقدور آدمی نیست آن را جز جذبه حق از او نبرد قل جاء الحق و زهق الباطل ادخل یا مومن فان نورک اطفاء ناری مؤمن چون تمام او را ایمان حقیقی باشد او همان فعل کند که حقخواهد خواهی جذبه او باشد خواهی جذبه حق آنچه می گویند بعد از مصطفی صلی الله علیه و سلم و پیغامبران علیهم السلام وحی بر دیگران منزل نشود چرا نشود شود الا آن را وحی نخوانند معنی آن باشد که می گوید المومن ینظر بنورالله چون به نور خدا نظر می کند همه را ببیند اول را و آخر را غایت را و حاضر را زیرا از نور خدا چیزی چون پوشیده باشد و اگر پوشیده باشد آن نور خدا نباشد پس معنی وحی هست اگرچه آن را وحی نخوانند عثمان رضی الله عنه چون خلیفه شد بر منبر رفت خلق منتظر بودند که تا چه فرماید خمش کرد و هیچ نگفت و در خلق نظر می کرد و بر خلق حالتی و وجدی نزول کرد که ایشان را پروای آن نبود که بیرون روند و از همدگر خبر نداشتند که کجا نشسته اند که به صد تذکیر و وعظ و خطبه ایشان را آن چنان حالت نیکو نشده بود فایده هایی ایشان را حاصل شد و سرهایی کشف شد که به چندین عمل و وعظ نشده بود تا آخر مجلس همچنین نظر می کرد و چیزی نمی فرمود چون خواست فروآمدن فرمود که ان لکم امام فعال خیر الیکم من امام قوال راست فرمود چون مراد از قول فایده و رقت است و تبدیل اخلاق بی گفت اضعاف آن که از گفت حاصل کرده بودند میسر شد پس آنچه فرمود عین صواب فرمود آمدیم که خود را فعال گفت و در آن حالت که او بر منبر بود فعلی نکرد ظاهر که آن را به نظر و آن دیدن نماز نکرد بحج نرفت صدقه نداد ذکر نمی گفت خود خطبه نیز نگفت پس دانستیم که عمل و فعل این صورت نیست تنها بلکه این صورتها صورت آن عمل است و آن عمل جان اینکه می فرماید مصطفی صلی الله علیه و سلم اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم اینکه یکی در ستاره نظر می کند و راه می برد هیچ ستاره ای سخن میگوید با وی نی الا بمجرد آنکه در ستاره نظر می کند راه را از بی راهه می داند و به منزل می رسد همچنین ممکنست که در اولیای حق نظر کنی ایشان در تو تصرف کنند بی گفتی و بحثی و قال و قیلی مقصود حاصل شود و ترا بمنزل وصل رساند فمن شاء فلینظر الی فمنطری نذیر الی من ظن ان الهوی سهل در عالم خدا هیچ چیز صعب تر از تحمل محال نیست مثلا تو کتابی خوانده باشی و تصحیح و درست و معرب کرده یکی پهلوی تو نشسته است و آن کتاب را کژ می خواند هیچ توانی آن را تحمل کردن ممکن نیست و اگر آن را نخوانده باشی ترا تفاوت نکند اگر خواهی کژ خواند و اگر راست چون تو کژ را از راست تمییز نکرده ای پس تحمل مجاهده ای عظیم است اکنون انبیا و اولیا خود را مجاهده نمی دهند اول مجاهده که در طلب داشتند قتل نفس و ترک مرادها و شهوات و آن جهاد اکبر است و چون واصل شدند و رسیدند و در مقام امن مقیم شدند بریشان کژ و راست کشف شد راست را از کژ می دانند و می بینند باز در مجاهده ای  عظیمند زیرا این خلق را همه افعال کژست و ایشان می بینند و تحمل می کنند که اگر نکنند و بگویند و کژی ایشان را بیان کنند یک شخص پیش ایشان ایست نکند و کس سلام مسلمانی بر ایشان ندهد الا حق تعالی ایشان را سعتی و حوصله ای عظیم بزرگ داده است که تحمل می کنند از صد کژی یک کژی را می گویند تا او را دشوار نیاید و باقی کژیهاش را می پوشانند بلکه مدحش می کنند که آن کژت راست است تا به تدریج این کژی ها را یک یک ازو دفع می کنند همچنانکه معلم کودکی را خط آموزد چون به سطر رسد کودک سطر می نویسد و به معلم می نماید پیش معلم آن همه کژست و بد با وی به طریق صنعت و مدارا می گوید که جمله نیک است و نیکو نبشتی احسنت احسنت الا این یک حرف را بد نبشتی چنین می باید و آن یک حرف هم بد نبشتی چند حرفی را از آن سطر بد می گوید و به وی می نماید که چنین می باید نبشتن و باقی را تحسین می گوید تا دل او نرمد و ضعف او به آن تحسین قوت می گیرد و همچنان به تدریج تعلیم می کند و مدد می یابد ان شاءالله تعالی امیدواریم که امیر را حق تعالی مقصودها میسر گرداند و هرچه در دل دارد و آن دولت ها را نیز که در دل ندارد و نمی داند که چه چیزست که آن را بخواهد امید است آنها نیز میسر شود که چون آن را ببیند و آن بخشش ها به وی رسد ازین خواسته ها و تمناهای اول شرمش آید که چنین چیزی مرا در پیش بود به وجود چنین دولتی و نعمتی ای عجبا من آنها را چون تمنا می کردم شرمش آید اکنون عطا آن را گویند که در وهم آدمی نیاید و نگذرد زیرا هرچه در وهم او گذرد اندازه همت او باشد و اندازه قدر او باشد اما عطای حق اندازه قدر حق باشد پس عطا آن باشد که لایق حق باشد نه لایق وهم و همت بنده که مالا عین رات ولا اذن سمعت ولاخطر علی قلب بشر هرچند که آنچه تو توقع داری از عطاء من چشم ها آن را دیده بودند و گوش ها جنس آن شنیده بودند در دل ها جنس آنها مصور شده بود اما عطاء من بیرون آن همه باشد

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و یکم - صفت یقين شیخ کامل است ظنّهای نیکوی راست صفت یقین شیخ کامل است ظن های نیکویی راست مریدان او شد علی التفاوت ظن و اغلب اغلب ظن و علی هذا همچنین هر ظنی که افزون ترست آن ظن او به یقین نزدیکتر و از انکار دورتر لو وزن ایمان ابی بکر همه ظنون راست از یقین شیر می خورند و می افزایند و آن شیرخوردن و افزودن نشان آن تحصیل زیادتی ظن است به علم و عمل تا هر یکی یقین شود و در یقین فانی شوند به کلی زیرا چون یقین شوند ظن نماند و این شیخ و مریدان ظاهر شده در عالم اجسام نقش های آن شیخ یقین اند و مریدانش دلیل بر آنک این نقش ها متبدل می شوند دورا بعددور وقرنا بعد قرن و آن شیخ یقین و فرزندانش که ظنون راستند قایمند در عالم علی مر الادوار و القرون من غیر تبدل باز ظنون غالط ضال منکر راندگان شیخ یقین اند که هر روز ازو دورتر شوند و هر روز پس ترند زیرا هر روز می افزایند در تحصیلی که آن ظن بد را بیفزاید فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا اکنون خواجگان خرما می خورند و اسیران خار می خورند قال الله تعالی افلا ینظرون الی الابل الامن تاب و آمن وعمل صالحا فاولیک یبدل الله سیاتهم حسنات هر تحصیلی که کرده است در افساد ظن این ساعت قوت شود در اصلاح ظن همچنانک دزدی دانا توبه کرد و شحنه شد آن همه طراری های دزدی که می ورزید این ساعت قوت شد در احسان و عدل و فضل دارد بر شحنگان دیگر که اول دزد نبوده اند زیرا آن شحنه که دزدی ها کرده است شیوه دزدان را می داند احوال دزدان ازو پوشیده نماند و این چنین کس اگر شیخ شود کامل باشد و مهتر عالم و مهدی زمان مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و دوم - وَقَالَوْا تَجَنبّنَا وَلاتَقْرَبَنّا وقالوا تجنبنا ولاتقربنا فکیف وانتم حاجتی اتجنب معلوم باید دانستن که هر کسی هرجا که هست پهلوی حاجت خویشتن است لاینفک و هر حیوانی پهلوی حاجت خویشتن است ملازم حاجته اقرب الیه من ابیه و امه ملتصق به و آن حاجت بند اوست که او را می کشد این سو و آن سو همچون مهار و محال باشد که طالب خلاص طالب بند باشد پس ضروری او را کسی دیگر بند کرده باشد مثلا او طالب صحت است پس خود را رنجور نکرده باشد زیرا محال بود که هم طالب مرض بود و هم طالب صحت خود و چون پهلوی حاجت خود بود پهلوی حاجت دهنده خود بود و چون ملازم مهار خود بود ملازم مهار کشنده خود بود الا آنک نظر او بر مهار است از بهر آن بی عز و مقدار است اگر نظر او بر مهارکش بودی از مهار خلاص یافتی مهار او مهارکش او بودی زیرا که مهار او را از بهر آن نهاده اند که او بی مهار پی مهار کننده نمی رود و نظر او بر مهار کننده نیست لاجرم سنسمه علی الخرطوم در بینی اش کنیم مهار و می کشیم بی مراد خویش چون او بی مهار پی ما نمی آید یقولون هل بعد الثمانین ملعب فقلت وهل قبل الثمانین ملعب حق تعالی صبوتی بخشد پیران را از فضل خویش که صبیان از آن خبر ندارند زیرا صبوت بدان سبب تازگی می آرد و بر می جهاند و می خنداند و آرزوی بازی می دهد که جهان را نو می بیند و ملول نشده است از جهان چون این پیر جهان را هم نو بیند همچنان بازیش آرزو کند و برجسته باشد و پوست و گوشت او بیفزاید لقد جل خطب الشیب ان کان کلما بدت شیبة یعدو من اللهو مرکب پس جلالت پیری از جلالت حق افزون باشد که بهار جلالت حق پیدا آید و خزان پیری بر آن غالب باشد و طبع خزانی خود را نهلد پس ضعف بهار فضل حق باشد که به هر ریختن دندانی خنده بهار حق کم شود و به هر سپیدی مویی سرسبزی فضل حق یاوه شود و به هر گریه باران خزانی باغ حقایق منغص شود تعالی الله عما یقول الظالمون

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و سوم - دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب فقصدت اخذه و هو علی غرفة صغیرة ینظر من الدرج فرفع یده و یقفز کذا و کذا ثم رأیت جلال التبریزی عنده علی صورة دلة فنفر فاخذته و هو یقصد ان یعضنی فوضعت راسه تحت قدمی و عصرته عصرا کثیرا حتی خرج کل ما کان فیه ثم نظرت الی حسن جلده قلت هذه یلیق ان یملأ ذهبا و جوهرا و درا و یاقوتا و افضل من ذلک ثم قلت اخذت مااردت فانفر یا نافر حیث شیت و اقفز الی ای جانب رأیت و انما قفزانه خوفا من ان یغلب و فی المغلوبیة سعادته لاشک انه یصور من دقایق الشهابیة و غیره واشرب فی قلبه و هو یرید ان یدرک کل شیء اخذ من ذلک الطریق الذی اجتهد فی حفظه و التذبه و لایمکنه ذلک لان للعارف حالة لایصطاد بتلک الشبکات و لایلیق ادراک هذا الصید بتلک الشبکات و ان کان صحیحا مستقیما فالعارف مختار فی ان یدرکه مدرک لایمکن لاحد ان یدرکه الا باختیاره انت قعدت مرصادا لاجل الصید الصید یراک و یری بیتک و حیلتک و هو مختار و لا ینحصر طرق عبوره و لا یعبر من مرصدک انما یعبر من طرق طرقها هو و ارض الله واسعة و لا یحیطون بشیء من علمه الا بماشاء ثم تلک الرقایق لما وقعت فی لسانک و ادراکک ما بقیت دقایق بل فسدت بسبب الاتصال بک کما ان کل فاسد او صالح وقع فی فم العارف و مدرکه لایبقی علی ما هو بل یصیر شییا آخر متدثرا متزملا بالعنایات و الکرامات الاتری الی العصا کیف تدثرت فی ید موسی و لم تبق علی ما کان من ماهیة العصا و کذا اسطوانة الحنانة و القضیب فی ید الرسول و الدعاء فی فم موسی و الحدید فی ید داود و الجبال معه مابقیت علی ماهیتها بل صارت شییا اخر غیر ما کانت فکذا الرقایق و الدعوات اذا وقعت فی یدالظلمانی الجسمانی لایبقی علی ما کان کعبه به اطاعتت خراباتست تا ترا بود با تو در ذاتست الکافر بأکل فی سبعة امعاء و ذلک الجحش الذی اختاره الفراش الجاهل یأکل فی سبعین معاء و لو اکل فی معا واحد لکان آکلا فی سبعین معاء لان کل شییء من المبغوض مبغوض کما ان کل شیء من المحبوب محبوب و لو کان الفراش هنهنا لدخلت علیه و نصحته و لااخرج من عنده حتی یطرده و یبعده لانه مفسد لدینه و قلبه و روحه و عقله و یالیت کان یحمله علی الفسادات غیر هذا مثل شرب الخمر و القیان کان یصلح ذلک اذا اتصلت بعنایات صاحب العنایة لکنه ملأ البیت من السجادات لیت یلف فیها و یحرق حتی یتخلص الفراش منه و من شره لانه یفسد اعتقاده عن صاحب العنایة و یهمزه قدامه و هو یسکت و یهلک نفسه و قد اصطاده بالتسبیحات و الاوراد و المصلیات لعل یوما یفتح الله عین الفراش و یری ماخسره و بعده عن رحمة صاحب العنایة فیضرب عنقه بیده و یقول اهلکتنی حتی اجتمع علی اوزاری و صور افعالی کما رأوا فی المکاشفات قبایح اعمالی و العقاید الفاسدة الطاغیة خلف ظهری فی زاویة البیت مجموعة و انا اکتمها من صاحب العنایة بنفسی و اجعلها خلف ظهری و هو یطلع علی ما اخفیه عنه و یقول ایش تخفی فوالذی نفسی بیده لودعوت تلک الصور الخبیثة یتقدموا الی واحد واحد رأی العین و یکشف نفسها و یخبر عن حالها و عمایکتم فیها خلص الله المظلومین من مثل هولاء القاطعین الصادین عن سبیل الله بطریق التعبد الملوک یلعبون بالصولجان فی المیدان لیری اهل المدینة الذین هم لایقدرون ان یحضروا الملحمة و القتال تمثالا لمبارزة المبارزین و قطع رؤس الاعداء و دحرجتها تدحرج الاکرة فی المیدان و طرادهم و کرهم و فرهم فهذااللعب فی المیدان کالاسطرلاب للجد الذی هو فی القتال و کذلک الصلوة و السماع لاهل الله اراءة للناظرین ما یفعلون فی السر من موافقة لاوامرالله و نواهیه المختصة بهم و المغنی فی السماع کالامام فی الصلوة و القوم یتعبونه ان غنی ثقیلا رقصوا ثقیلا و ان غنی خفیفا رقصوا خفیفا تمثالا لمتابعتهم فی الباطن لمنادی الامر و النهی

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و چهارم - مرا عجب می‌آید که این حافظان چون پی نمی‌برند مرا عجب می آید که این حافظان چون پی نمی برند از احوال عارفان چنین شرح که می فرماید  و لاتطع کل حلاف غماز خاص خود اوست که فلان را مشنو هرچه گوید که او چنین است با تو هماز مشاء بنمیم مناع للخیر الا قرآن عجب جادو ست غیور چنان می بندد که صریح در گوش خصم می خواند چنانکه فهم می کند و هیچ خبر ندارد باز می رباید ختم الله عجب لطفی دارد ختمش می کند که می شنود و فهم نمی کند و بحث می کند و فهم نمی کند الله لطیف و قهر ش لطیف و قفلش لطیف اما نه چون قفل گشایی اش که لطف آن در صفت نگنجد من اگر از اجزا خود را فروسکلم از لطف بی نهایت و ارادت قفل گشایی و بی چونی فتاحی او خواهد بود زنهار بیماری و مردن را در حق من متهم مکنید که آن جهت روپوش است کشنده من این لطف و بی مثلی او خواهد بودن آن کارد یا شمشیر که پیش آید جهت دفع چشم اغیار ست تا چشم های نحس بیگانه جنب ادراک این مقتل نکند مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و پنجم - صورت فرع عشق آمدکه بی عشق این صورت صورت فرع عشق آمد که بی عشق این صورت را قدر نبود فرع آن باشد که بی اصل نتواند بودن پس الله را صورت نگویند چون صورت فرع باشد او را فرع نتوان گفتن گفت که عشق نیز بی صورت متصور نیست و منعقد نیست پس فرع صورت باشد گوییم چرا عشق متصور نیست بی صورت بلک انگیزنده صورت است صدهزار صورت از عشق انگیخته می شود هم ممثل هم محقق اگرچه نقش بی نقاش نبود و نقاش بی نقش نبود لیکن نقش فرع بود و نقاش اصل کحرکة الاصبع مع حرکة الخاتم تا عشق خانه نبود هیچ مهندس صورت و تصور خانه نکند و همچنین گندم سالی به نرخ زر است و سالی به نرخ خاک و صورت گندم همان است پس قدر و قیمت صورت گندم به عشق آمد و همچنین آن هنر که تو طالب و عاشق آن باشی پیش تو آن قدر دارد و در دوری که هنری را طالب نباشد هیچ آن هنر را نیاموزند و نورزند گویند که عشق آخر افتقار است و احتیاج است به چیزی پس احتیاج اصل باشد و محتاج الیه فرع گفتم آخر این سخن که می گویی از حاجت می گویی آخر این سخن از حاجت تو هست شد که چون میل این سخن داشتی این سخن زاییده شد پس احتیاج مقدم بود و این سخن ازو زایید پس بی او احتیاج را وجود بود پس عشق و احتیاج فرع او نباشد گفت آخر مقصود از آن احتیاج این سخن بود پس مقصود فرع چون باشد گفتم دایما فرع مقصود باشد که مقصود از بیخ درخت فرع درخت است

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و ششم - فرمود از دعوی این کنیزک که کردند فرمود از دعوی این کنیزک که کردند اگرچه دروغست پیش نخواهد رفتن اما در وهم این جماعت چیزی نشست این وهم و باطن آدمی همچو دهلیزست اول در دهلیز آیند آنگه در خانه روند این همه زاییدند و خانه را معمور دیدند اگر ایشان بگویند که این خانه قدیم است بر ما حجت نشود چون ما دیده ایم که این خانه حادث است همچنانک آن جانوران که از در و دیوار این خانه رسته اند و جز این خانه چیزی نمی دانند و نمی بینند خلقانند که ازین خانه دنیا رسته اند در ایشان جوهری نیست منبتشان از اینجاست هم درینجا فرو روند اگر ایشان عالم را قدیم گویند بر انبیا و اولیا که ایشان را وجود بوده است پیش از عالم به صد هزار هزار هزار سال چه جای سال و چه جای عدد که آن را نه حدست و نه عدد حجت نباشد که ایشان حدوث عالم را دیده اند همچنانک تو حدوث این خانه را و بعد از آن آن فلسفیک به سنی می گوید که حدوث عالم به چه دانستی ای خر تو قدم عالم را به چه دانستی آخر گفتن تو که عالم قدیم است معنیش اینست که حادث نیست و این گواهی بر نفی باشد آخر گواهی بر اثبات آسان تر باشد از آنک گواهی بر نفی زیرا که گواهی بر نفی معنی اش آنست که این مرد فلان کار را نکرده است و اطلاع بر این مشکل است می باید که این شخص از اول عمر تا آخر ملازم آن شخص بوده باشد شب و روز در خواب و بیداری که بگوید البته این کار را نکرده است هم حقیقت نشود شاید که این را خوابی برده باشد یا آن شخص به حاجت خانه رفته باشد که این را ممکن نبوده باشد ملازم او بودن سبب این گواهی بر نفی روا نیست زیرا که مقدور نیست اما گواهی بر اثبات مقدورست و آسان زیرا که می گوید لحظه ای با او بودم چنین گفت و چنین کرد لاجرم این گواهی مقبول است زیرا که مقدور آدمی ست اکنون ای سگ اینکه به حدوث گواهی می دهد آسانتر است از آنچ تو به قدم عالم گواهی می دهی زیرا که حاصل گواهی ات اینست که حادث نیست پس گواهی بر نفی داده باشی پس چو هر دو را دلیلی نیست و ندیده ایت که عالم حادث است یا قدیم تو او را می گویی به چه دانستی که حادث است او نیز می گوید ای قلتبان تو به چه دانستی که قدیم است آخر دعوی تو مشکلتر است و محالتر

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و هفتم - مصطفی صلّی الله علیه و سلّم با صحابه نشسته بود مصطفی صلی الله علیه و سلم با صحابه نشسته بود کافران اعتراض آغاز کردند فرمود که آخر شما همه متفقید که در عالم یکی هست که صاحب وحی اوست وحی بر او فرو می آید بر هر کسی فرو نمی آید و آن کس را علامت ها و نشان ها باشد در فعلش و در قولش در سیماش در همه اجزای او نشان و علامت آن باشد اکنون چون آن نشان ها را دیدید روی به وی آرید و او را قوی گیرید تا دست گیر شما باشد ایشان همه محجوج می شدند و بیش سخنشان نمی ماند دست به شمشیر می زدند و نیز می آمدند و صحابه را می رنجانیدند و می زدند و استخفاف ها می کردند مصطفی صلی الله علیه و سلم فرمود که صبر کنید تا نگویند که بر ما غالب شدند به غلبه خواهند که دین را ظاهر کنند خدا این دین را خواهد ظاهر کردن و صحابه مدتها نماز پنهان می کردند و نام مصطفی را صلی الله علیه و سلم پنهان می گفتند تا بعد مدتی وحی آمد که شما نیز شمشیر بکشید و جنگ کنید مصطفی را علیه السلام که امی می گویند از آن رو نمی گویند که بر خط و علوم قادر نبود یعنی ازین رو امی اش می گفتند که خط و علم و حکمت او مادرزاد بود نه مکتسب کسی که به روی مه رقوم نویسد او خط نتواند نبشتن و در عالم چه باشد که او نداند چون همه ازو می آموزند عقل جزوی را عجب چه چیز باشد که عقل کل را نباشد عقل جزوی قابل آن نیست که از خود چیزی اختراع کند که آن را ندیده باشد و اینک مردم تصنیف ها کرده اند و هندسه ها و بنیادهای نو نهاده اند تصنیف نو نیست جنس آن را دیده اند بر آنجا زیادت می کنند آنها که از خود نو اختراع کنند ایشان عقل کل باشند عقل جزوی قابل آموختن است محتاج است به تعلیم عقل کل معلم است محتاج نیست و همچنین جمله پیشه ها را چون باز کاوی اصل و آغاز آن وحی بوده است و از انبیا آموخته اند و ایشان عقل کلند حکایت غراب که قابیل هابیل را کشت و نمی دانست که چه کند غراب غرابی را بکشت و خاک را کند و آن غراب را دفن کرد و خاک بر سرش کرد ازو بیاموخت گور ساختن و دفن کردن و همچنین جمله حرفت ها هر کرا عقل جزویست محتاج است به تعلیم و عقل کل واضع همه چیزهاست و ایشان انبیا و اولیااند که عقل جزوی را به عقل کل متصل کرده اند و یکی شده است مثلا دست و پای و چشم و گوش و جمله حواس آدمی قابلند که از دل و عقل تعلیم کنند پا از عقل رفتار می آموزد دست از دل و عقل گرفتن می آموزد چشم و گوش دیدن و شنیدن می آموزد اما اگر دل و عقل نباشد هیچ این حواس بر کار باشند یا توانند کاری کردن اکنون همچنان که این جسم به نسبت به عقل و دل کثیف و غلیظ است و ایشان لطیف اند و این کثیف به آن لطیف قایم است و اگر لطفی و تازگیی دارد ازو دارد بی او معطل است و پلید است و کثیف و ناشایسته است همچنین عقول جزوی نیز به نسبت با عقل کل آلت است تعلیم ازو کند و ازو فایده گیرد و کثیف و غلیظ است پیش عقل کل می گفت که ما را به همت یاد دار اصل همت است اگر سخن نباشد تا نباشد سخن فرع است فرمود که آخر این همت در عالم ارواح بود پیش از عالم اجسام پس ما را در عالم اجسام بی مصلحتی آوردند این محال باشد پس سخن در کار است و پر فایده دانه ی قیسی را اگر مغزش را تنها در زمین بکاری چیزی نروید چون با پوست به هم بکاری بروید پس دانستم دانستیم که صورت نیز در کار است نماز نیز در باطن است لاصلوة الا بحضور القلب اما لابد است که به صورت آری و رکوع و سجود کنی به ظاهر آنگه بهره مند شوی و به مقصود رسی هم علی صلاتهم دایمون این نماز روح است نماز صورت موقت است آن دایم نباشد زیرا روح عالم دریاست آن را نهایت نیست جسم ساحل و خشکیی است محدود باشد و مقدر پس صلوة دایم جز روح را نباشد پس روح را رکوعی و سجودی هست اما به صورت آن رکوع و سجود ظاهر می باید کردن زیرا معنی را به صورت اتصالی هست تا هر دو به هم نباشند فایده ندهد اینکه می گویی صورت فرع معنی است و صورت رعیت است و دل پادشاه آخر این اسمای اضافیات است چون می گویی که این فرع آن است تا فرع نباشد نام اصلیت بر او کی نشیند پس او اصل ازین فرع شد و اگر آن فرع نبودی او را خود نام نبودی و چون رب گفتی ناچار مربوبی باید و چون حاکم گفتی محکومی باید

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و هشتم - حسام‌الدّین ارزنجانی پیش از آنک به خدمت فقرا رسد حسام الدین ارزنجانی پیش از آنک به خدمت فقرا رسد و با ایشان صحبت کند بحاثی عظیم بود هرجا که رفتی و نشستی به جد بحث و مناظره کردی خوب کردی و خوش گفتی اما چون با درویشان مجالست کرد آن بر دل او سرد شد نبرد عشق را جز عشق دیگر من اراد ان یجلس مع الله تعالی فلیجلس مع اهل التصوف این علمها نسبت به احوال فقرا بازی و عمر ضایع کردن است که انما الدنیا لعب اکنون چون آدمی بالغ شد و عاقل و کامل شد بازی نکند و اگر کند از غایت شرم پنهان کند تا کسی او را نبیند این علم و قال و قیل و هوس های دنیا باد است و آدمی خاک است و چون باد با خاک آمیزد هرجا که رسد چشمها را خسته کند و از وجود او جز تشویش و اعتراض حاصلی نباشد اما اکنون اگرچه خاک است به هر سخنی که می شنود می گرید اشکش چون آب روان است تری اعینهم تفیض من الدمع اکنون چون عوض باد بر خاک آب فرومی آید کار بعکس خواهد بودن لاشک چون خاک آب یافت بر او سبزه و ریحان و بنفشه و گل گلزار روید این راه فقر راهی است که درو به جمله آرزوها برسی هر چیزی که تمنای تو بوده باشد البته درین راه به تو رسد از شکستن لشکرها و ظفر یافتن بر اعدا و گرفتن ملکها و تسخیر خلق و تفوق بر اقران خویشتن و فصاحت و بلاغت و هرچ بدین ماند چون راه فقر را گزیدی اینها همه به تو رسد هیچکس درین راه نرفت که شکایت کرد به خلاف راه های دگر هرکه در آن راه رفت و کوشید از صد هزار یکی را مقصود حاصل شد و آن نیز نه چنانک دل او خنک گردد و قرار گیرد زیرا هر راهی را اسبابی است و طریقی است به حصول آن مقصود و مقصود حاصل نشود الا از راه اسباب و آن راه دور است و پر آفت و پر مانع شاید که آن اسباب تخلف کند از مقصود اکنون چون در عالم فقر آمدی و ورزیدی حق تعالی ترا ملک ها و عالم ها بخشد که در وهم ناورده باشی و از آنچ اول تمنا می کردی و می خواستی خجل گردی که آوه من به وجود چنین چیزی چنان چیز حقیر چون می طلبیدم اما حق تعالی گوید اگر تو از آن منزه شدی و نمی خواهی و بیزاری اما آن وقت در خاطر تو آن گذشته بود برای ما ترک کردی کرم ما بی نهایت است البته آن نیز میسر تو گردانم چنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم پیش از وصول و شهرت فصاحت و بلاغت عرب را می دید تمنا می برد که مرا نیز این چنین فصاحت و بلاغت بودی چون او را عالم غیب کشف گشت و مست حق شد بکلی آن طلب و آن تمنا بر دل او سرد شد حق تعالی فرمود که آن فصاحت و بلاغت که می طلبیدی به تو دادم گفت یا رب مرا به چه کار آید آن و فارغم و نخواهم حق تعالی فرمود غم مخور آن نیز باشد و فراغت قایم باشد و هیچ ترا زیان ندارد حق تعالی او را سخنی داد که جمله عالم از زمان او تا بدین عهد در شرح آن چندین مجلدها ساختند و می سازند و هنوز از ادراک آن قاصرند و فرمود حق تعالی که نام ترا صحابه از ضعف و بیم سر و حسودان در گوش پنهان می گفتند بزرگی ترا به حدی نشر کنم که بر مناره های بلند در اقالیم عالم پنج وقت بانگ زنند به آوازهای بلند و الحان لطیف در مشرق و مغرب مشهور شود اکنون هرکه درین راه خود را درباخت همه مقصودهای دینی و دنیاوی او را میسر گشت و کس ازین راه شکایت نکرد سخن ما همه نقد است و سخنهای دیگران نقل است و این نقل فرع نقدست نقد همچون پای آدمی ست و نقل همچنان است که قالب چوبین به شکل قدم آدمی اکنون آن قدم چوبین را ازین قدم اصلی دزدیده اند و اندازه آن ازین گرفته اند اگر در عالم پای نبودی ایشان این قالب را از کجا شناختندی پس بعضی سخن ها نقد است و بعضی نقل است و به همدیگر می مانند ممیزی می باید که نقد را از نقل بشناسد و تمییز ایمان است و کفر بی تمیزی است نمی بینی که در زمان فرعون چون عصای موسی مار شد و چوب ها و رسن های ساحران مار شدند آنک تمییز نداشت همه را یک لون دید و فرق نکرد وآنک تمییز داشت سحر را از حق فهم کرد و مؤمن شد بواسطه تمییز پس دانستیم که ایمان تمییز است آخر این فقه اصلش وحی بود اما چون به افکار و حواس و تصرف خلق آمیخته شد آن لطف نماند و این ساعت چه ماند به لطافت وحی چنانک این آب که در تروت روان است سوی شهر آنجا که سرچشمه است بنگر که چه صاف و لطیف است و چون در شهر درآید و از باغها و محله ها و خانه های اهل شهر بگذرد چندین خلق دست و رو و پا او اعضا و جام ها و قالی ها و بول های محله ها و نجاست ها از آن اسب و استر درو ریخته و با او آمیخته گردد چون از آن کنار دیگر بگذرد درنگری اگرچه همان است گل کند خاک را و تشنه را سیراب کند و دشت را سبز گرداند اما ممیزی می باید که دریابد که این آب را آن لطف که بود نمانده است و با وی چیزهای ناخوش آمیخته است المومن کیس ممیز فطن عاقل پیر عاقل نیست چون به بازی مشغول است اگر صد ساله شود هنوز خام و کودک است و اگر کودک است چون به بازی مشغول نیست پیر است اینجا سن معتبر نیست ماء غیر آسن می باید ماء غیر آسن آن باشد که جمله پلیدی های عالم را پاک کند و درو هیچ اثر نکند همچنان صاف و لطیف باشد که بود و در معده مضمحل نشود و خلط و گنده نگردد و آن آب حیات است یکی در نماز نعره زد و بگریست نماز او باطل شود یا نی جواب این به تفصیل است اگر آن گریه از آنرو بود که او را عالمی دیگر نمودند بیرون محسوسات اکنون آن را آخر آب دیده می گویند تا چه دید چون چنین چیزی دیده باشد که جنس نماز باشد و مکمل نماز باشد مقصود از نماز آنست نمازش درست و کاملتر باشد و اگر بعکس این دید برای دنیا گریست یا دشمنی برو غالب شد از کین او گریه اش آمد یا حسد برد بر شخصی که او را چندین اسباب هست و مرا نیست نمازش ابتر و ناقص و باطل باشد پس دانستیم که ایمان تمییز است که فرق کند میان حق و باطل و میان نقد و نقل هر که را تمییز نیست این سخن پیش او ضایع است همچنانک دو شخص شهری عاقل و کافی بروند از روی شفقت برای نفع روستایی گواهی بدهند اما روستایی از روی جهل چیزی بگوید مخالف هر دو که آن گواهی هیچ نتیجه ای ندهد و سعی ایشان ضایع گردد و ازین روی می گویند که روستایی گواه با خود دارد الا چون حالت سکر مستولی گردد مست به آن نمی نگرد که اینجا ممیزی هست یا نی مستحق این سخن و اهل این هست یا نی از گزاف فرو می ریزد همچنانک زنی را که پستانهاش قوی پر شود و درد کند سگ بچگان محله را جمع کند و شیر را بر ایشان می ریزد اکنون این سخن به دست ناممیز افتاد همچنان باشد که در ثمین به دست کودکی دادی که قدر آن نمی داند چون از آن سوتر رود سیبی به دست او نهند و آن در را ازو بستانند چون تمییز ندارد پس تمییز به معنی عظیم است ابایزید را پدرش در عهد طفلی به مدرسه برد که فقه آموزد چون پیش مدرسش برد گفت هذا فقه ابی حنیفة گفت انا ارید فقه الله چون بر نحوی اش برد گفت هذا نحو الله گفت هذا نحو سیبویه گفت ماارید همچنین هرجاش که می برد چنین گفت پدر ازو عاجز شد او را بگذاشت بعد از آن درین طلب به بغداد آمد حالی که جنید را بدید نعره ای بزد گفت هذا فقه الله و چون باشد که بره مادر خود را نشناسد چون رضیع آن لبان است و او از عقل و تمیز زاده است صورت را رها کن شیخی بود مریدان را استاده رها کردی دست بسته در خدمت گفتند ای شیخ این جماعت را چرا نمی نشانی که این رسم درویشان نیست این عادت امرا و ملوک است گفت نی خمش کنید من می خواهم که ایشان این طریق را معظم دارند تا برخوردار شوند اگرچه تعظیم در دل است ولکن الظاهر عنوان الباطن معنی عنوان چیست یعنی که از عنوان نامه بدانند که نامه برای کیست و پیش کیست و از عنوان کتاب بدانند که در اینجا چه باب هاست و چه فصل ها از تعظیم ظاهر و سر نهادن و به پا ایستادن معلوم شود که در باطن چه تعظیم ها دارند و چگونه تعظیم می کنند حق را و اگر در ظاهر تعظیم ننمایند معلوم گردد که باطن بی باک است و مردان حق را معظم نمی دارد

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و نهم - سؤال کرد جوهر خادم سلطان که به وقت زندگی سؤال کرد جوهر خادم سلطان که به وقت زندگی یکی را پنج بار تلقین می کنند سخن را فهم نمی کند و ضبط نمی کند بعد از مرگ چه سؤالش کنند که بعد از مرگ خود سؤال های آموخته را فراموش کند گفتم چو آموخته را فراموش کند لاجرم صاف شود شایسته شود مر سؤال ناآموخته را این ساعت که تو کلمات مرا از آن ساعت تا اکنون می شنوی بعضی را قبول می کنی که جنس آن شنیده ای و قبول کرده ای بعضی را نیم قبول می کنی و بعضی را توقف می کنی این رد و قبول و بحث باطن ترا هیچ کس می شنود آنجا آلتی نی هرچند گوش داری از اندرون به گوش تو بانگی نمی آید اگر اندرون بجویی هیچ گوینده نیابی این آمدن تو به زیارت عین سؤال است بی کام و زبان که ما را راهی بنمایید و آنچ نموده اید روشن تر کنید و این نشستن ما با شما خاموش یا به گفت جواب آن سؤال های پنهانی شماست چون ازینجا به خدمت پادشاه باز روی آن سؤال است با پادشاه و جواب است و پادشاه را بی زبان همه روز با بندگانش سؤال است که چون می ایستید و چون می خورید و چون می نگرید اگر کسی را در اندرون نظری کژ لابد جوابش کژ می آید و با خود برنمی آید که جواب راست گوید چنانک کسی شکسته زبان باشد هرچند که خواهد سخن درست گوید نتواند زرگر که به سنگ می زند زر را سؤال است زر جواب می گوید که اینم خالصم یا آمیخته ام بیت شعر بوته خود گویدت چو پالودی     که زری یا مس زراندودی گرسنگی سؤال است از طبیعت که در خانه تن خللی هست خشت بده گل بده خوردن جواب است که بگیر ناخوردن جواب است که هنوز حاجت نیست آن مهره هنوز خشک نشده است بر سر آن مهره نشاید زدن طبیب می آید نبض می گیرد آن سؤال است جنبیدن رگ جواب است نظر به قاروره سؤال است و جواب است بی لاف گفتن دانه در زمین انداختن سؤال است که مرا فلان میوه می باید درخت رستن جوابست بی لاف زبان زیرا جواب بی حرف است سؤال بی حرف باید با یا آنک دانه پوسیده بود درخت برنیاید هم سؤال و جوابست اما علمت ان ترک الجواب جواب پادشاهی سه بار رقعه خواند جواب ننبشت او شکایت نبشت که سه بار است که به خدمت عرض می دارم اگر قبولم بفرمایند و اگر ردم بفرمایند پادشاه بر پشت رقعه نبشت اما علمت ان ترک الجواب جواب وجواب الاحمق سکوت نا روییدن درخت ترک جواب است لاجرم جواب باشد هر حرکتی که آدمی می کند سؤال است و هرچه او را پیش می آید از غم و شادی جواب است اگر جواب خوش شنود باید که شکر کند و شکر آن بود هم جنس آن سؤال کند که بر آن سؤال این جواب یافت و اگر جواب ناخوش شنود استغفار کند زود و دیگر جنس آن سؤال نکند فلولاادجاءهم باسنا تضرعوا ولکن فست قلوبهم یعنی فهم نکردند که جواب مطابق سؤال ایشان است و زین لهم الشیطان ماکانوا یعملون یعنی سؤال خود را جواب می دیدند می گفتند این جواب زشت لایق آن سؤال نیست و ندانستند که دود از هیزم بود نه از آتش هر چند هیزم خشک تر دود آن کمتر گلستانی را به باغبانی سپردی اگر آنجا بوی ناخوش آید تهمت بر باغبان نه نه بر گلستان گفت مادر را چرا کشتی گفت چیزی دیدم لایق نبود گفت آن بیگانه را می بایست کشتن گفت هر روز یکی را کشم اکنون هرچ ترا پیش آید نفس خود را ادب کن تا هر روز با یکی جنگ نباید کردن اگر گویند کل من عندالله گوییم لاجرم عتاب کردن نفس خود و عالمی را رهانیدن هم من عندالله چنانک آن یکی بر درخت قمرالدین میوه می ریخت و می خورد خداوند باغ مطالبه می کرد گفت از خدا نمی ترسی گفت چرا ترسم درخت از آن خدا و من بنده خدا می خورد بنده خدا از مال خدا گفت بایست تا جوابت بگویم رسن بیارید و او را برین درخت بندید و می زنید تا جواب ظاهر شدن فریاد برآورد که از خدا نمی ترسی گفت چرا ترسم که تو بنده خدایی و این چوب خدا چوب خدا را می زنم بر بنده خدا حاصل آن است که عالم بر مثال کوه است هرچ گویی از خیر و شر از کوه همان شنوی و اگر گمان بری که من خوب گفتم کوه زشت جواب داد محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند از کوه بانگ زاغ آید یا بانگ آدمی یا بانگ خر پس یقین دان که بانگ خر کرده باشی یک بیت شعر بانگ خوش دار چون به کوه آیی      کوه را بانگ خر چه فرمایی خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهلم - ما همچون کاسه‌ایم بر سر آب؛ رفتنِ کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست ما همچون کاسه ایم بر سر آب رفتن کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست به حکم آب است گفت این عام است الا بعضی می دانند که بر سر آبند و بعضی نمی دانند فرمود اگر عام بودی تخصیص قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن راست نبودی و نیز فرمود الرحمن علم القرآن و نتوان گفتن که این عام است همگی علم ها را او آموخت تخصیص قرآن چیست و همچنان خلق السموات والارض تخصیص آسمان و زمین چیست چون همه چیزها را علی العموم او آفرید لاشک همه کاسه ها بر سر آب قدرت و مشیت است ولیکن چیزی نکوهیده را مضاف کنند به او بی ادبی باشد چنانکه یاخالق السرقین والضراط والفسا الا یا خالق السموات ویاخالق العقول پس این تخصیص را فایده باشد اگرچه عام است پس تخصیص چیزی گزیدگی آن چیز می کند حاصل کاسه بر سر آب می رود و آب او را بر وجهی می برد که همه کاسه ها نظاره گر آن کاسه می شوند و کاسه را بر سر آب می برد بر وجهی که همه کاسه ها از وی می گریزند طبعا و ننگ می دارند و آب ایشان را الهام گریز می دهد و توانایی گریز و دریشان این می نهد که اللهم زدنا منه بعدا و به آن اول اللهم زدنا منه قربا اکنون این کس که عام می بیند می گوید از روی مسخری هر دو مسخر آبند یکی ست او جواب می گوید که اگر تو لطف و خوبی و حسن گردانیدن این کاسه را بر آب می دیدی ترا پروا ی آن صفت عام نبودی چنانک معشوق کسی با همه سرگین ها و خفریق ها مشترک است از روی هستی هرگز به خاطر عاشق آید معشوق من مشترک است با خفریقی ها در آن وصف عام که هر دو جسمند و متحیز ند و در شش جهت اند و حادث و قابل فنا اند و غیرها من الاوصاف العامة هرگز درو این نگنجد وهرکه او را این صفت عام یاد دهد او را دشمن گیرد و ابلیس خود داند پس چون در تو این گنجد که نظر به آن جهت عام کردی که تو اهل نظاره حسن خاص ما نیستی با تو نشاید مناظره کردن زیرا مناظره های ما با حسن آمیخته است و اظهار حسن بر غیر اهلش ظلم باشد الا به اهلش لاتعطوا الحکمة غیر اهلها فتظلموها ولاتمنغوها عن اهلها فتظلموهم این علم نظر است علم مناظره نیست گل و میوه نمی شکفد به پاییز که این مناظره باشد یعنی به پاییز مخالف مقابله و مقاومت کردن باشد و گل را آن طبع نیست که مقابلگی کند با پاییز اگر نظر آفتاب عمل یافت بیرون آید در هوای معتدل عادل و اگر نه سر در کشید و به اصل خود رفت پاییز با او می گوید اگر تو شاخ خشک نیستی پیش من برون آی اگر مردی او می گوید پیش تو من شاخ خشکم و نامردم هرچ خواهی بگو بیت شعر ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ای              با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام      تو که بهاءالدینی اگر کمپیر زنی که دندان ها ندارد روی چون پشت سوسمار آژنگ بر آژنگ بیاید و بگوید اگر مردی و جوانی اینک آمدم پیش تو اینک فرس و نگار اینک میدان مردی بنمای اگر مردی گویی معاذالله والله که مرد نیستم و آنچ حکایت کردند دروغ گفتند چون جفت تویی نامردی خوش شد کژدم می آید نیش برداشته بر عضو تو می رود که شنودم که مردی خندان خوشی بخند تا خنده ترا ببینم می گوید چون تو آمدی مرا هیچ خنده ای نیست و هیچ طبع خوش نیست آنچ گفتند دروغ گفتند همه دواعی خنده ام مشغول است به آن امید که بروی و از من دور شوی گفت آه کردی ذوق رفت آه مکن تا ذوق نرود فرمود که گاهی بود که اگر آه نکنی ذوق برود علی اختلاف الحال و اگر چنین نبودی نفرمودی ان ابراهیم لآواه حلیم و هیچ طاعتی اظهار نبایستی کردن که همه اظهار ذوق است و این سخن که تو می گویی از بهر آن می گویی که ذوق بیاید پس اگر برنده ذوق است برنده ذوق را مباشرت می کنی تا ذوق بیاید و این نظیر آن باشد که خفته را بانگ زنند که برخیز روز شد کاروان می رود گویند مزن بانگ که او در ذوق است ذوقش برمد گوید آن ذوق هلاکت است و این ذوق خلاص از هلاکت گوید که تشویش مده که مانع است این بانگ زدن از فکر گوید به این بانگ خفته در فکر آید و اگر نه او را چه فکر باشد درین خواب بعد از آن که بیدار شود در فکر آید آنگاه بانگ بر دو نوع باشد اگر بانگ کننده بالای او باشد در علم موجب زیادتی فکر باشد زیرا چون منبه او صاحب علم باشد و او را بیداری یی باشد الهی چون او را بیدار کرد از خواب غفلت از عالم خودش آگاه کند و آنجاش کشد پس فکر او بالا گیرد چون او را از حالی بلند آواز دادند اما اگر بعکس باشد که بیدار کننده تحت آن باشد در عقل چون او را بیدار کند او را نظر به زیر افتد چون بیدار کننده او اسفل است لابد او را نظر به اسفل افتد و فکر او به عالم سفلی رود

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و یکم - این کسانی که تحصیل‌ها کردند و در تحصیلند می‌پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند این کسانی که تحصیل ها کردند و در تحصیلند می پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند و تارک شوند بلکه چون اینجا آیند علمهاشان همه جان گیرد همچنان باشد که قالبی بی جان جان پذیرفته باشد اصل این همه علم ها از آنجاست از عالم بی حرف و صوت در عالم حرف و صوت نقل کرد در آن عالم گفت است بی حرف و صوت که وکلم الله موسی تکلیما حق تعالی با موسی علیه اسلام سخن گفت آخر با حرف و صوت سخن نگفت و به کام و زبان نگفت زیرا حرف را کام و لبی می باید تا حرف ظاهر شود تعالی و تقدس او منزه است از لب و دهان و کام پس انبیا را در عالم بی حرف و صوت گفت و شنود است با حق که اوهام این عقول جزوی به آن نرسد و نتواند پی بردن اما انبیا از عالم بی حرف در عالم حرف می آیند و طفل می شوند برای این طفلان که بعثت معلما اکنون اگرچه این جماعت که در حرف و صوت مانده اند به احوال او نرسند اما از او قوت گیرند و نشو و نما یابند و به وی بیارامند همچنانکه طفل اگرچه مادر را نمی داند و نمی شناسد به تفصیل اما به وی می آرامد و قوت می گیرد و همچنانکه میوه بر شاخ می آرامد و شیرین می شود و می رسد و از درخت خبر ندارد همچنان از آن بزرگ و از حرف و صوت او اگرچه او را ندانند و به وی نرسند اما ایشان ازو قوت گیرند و پرورده شوند در جمله این نفوس هست که ورای عقل و حرف و صوت چیزی هست و عالمی هست عظیم نمی بینی که همه خلق میل می کنند به دیوانگان و به زیارت می روند و می گویند باشد که این آن باشد راست است چنین چیزی هست اما محل را غلط کرده اند آن چیز در عقل نگنجد اما نه هر چیز که در عقل نگنجد آن باشد کل جوز مدور ولیس کل مدور جوز نشانش آن باشد که گفتیم اگرچه او را حالتی باشد که آن در گفت و ضبط نیاید اما از روی عقل و جان قوت گیرد و پرورده شود و درین دیوانگان که ایشان گردشان می گردند این نیست و از حال خود نمی گردند و به او آرام نمی یابند و اگر چه ایشان پندارند که آرام گرفته اند آن را آرام نگوییم همچنانکه طفلی از مادر جدا شد لحظه ای به دیگری آرام یافت آن را آرام نگوییم زیرا غلط کرده است طبیبان می گویند که هرچ مزاج را خوش آمد و مشتهای اوست آن او را قوت دهد و خون او را صافی گرداند اما وقتی که بی علتش خوش آید تقدیرا اگر گل خور ی را گل خوش می آید آن را نگوییم مصلح مزاج است اگرچه خوشش می آید و همچنین صفرا ییی را ترشی خوش می آید و شکر ناخوش می آید آن خوشی را اعتبار نیست زیرا که بنا بر علت است خوشی آنست که اول پیش از علت ورا خوش می آید مثلا دست یکی را بریده اند یا شکسته اند و آویخته است کژ شده جراح آن را راست می کند و بر جای اول می نشاند او را آن خوش نمی آید و دردش می کند آنچنان کژش خوش می آید جراح می گوید تو را اول آن خوش می آمد که دستت راست بود و به آن آسوده بودی و چون کژ می کردند متألم می شدی و می رنجیدی این ساعت اگر تو را آن کژ خوش می آید این خوشی دروغین است این را اعتبار نباشد همچنان ارواح را در عالم قدس خوشی از ذکر حق و استغراق در حق بود همچون ملایکه اگر ایشان به واسطه اجسام رنجور و معلول شدند و گل خوردنشان خوش می آید نبی و ولی که طبیب اند می گویند که تو را این خوش نمی آید و این خوشی دروغ است تو را خوش چیزی دیگر می آید آن را فراموش کرده ای خوشی مزاج اصلی صحیح تو آنست که اول خوش می آمد این علت ترا خوش می آید تو می پنداری که این خوش است و باور نمی کنی عارف پیش نحوی نشسته بود نحوی گفت سخن بیرون ازین سه نیست یا اسم باشد یا فعل یا حرف عارف جامه بدرید که واویلتاه بیست سال عمر من و سعی و طلب من به باد رفت که من به امید آنکه بیرون ازین سخنی دیگر هست مجاهده ها کرده ام تو امید مرا ضایع کردی هرچند که عارف به آن سخن و مقصود رسیده بود الا نحوی را به این طریق تنبیه می کرد آورده اند که حسن و حسین رضی الله عنهما شخصی را دیدند -در حالت طفلی- که وضو کژ می ساخت و نامشروع خواستند که او را به طریق احسن وضو تعلیم دهند آمدند بر او که این مرا می گوید که تو وضوی کژ می سازی هر دو پیش تو وضو سازیم بنگر که از هر دو وضوی کی مشروع است هر دو پیش او وضو ساختند گفت ای فرزندان وضوی شما سخت مشروع است و راست است و نیکو ست وضوی من مسکین کژ بوده است چندانکه مهمان بیش شود خانه را بزرگتر کنند و آرایش بیشتر شود و طعام بیش سازند نمی بینی که چون طفلک را قدک او کوچک است اندیشه او نیز که مهمان است لایق خانه قالب اوست غیر شیر و دایه نمی داند و چون بزرگتر شد مهمانان اندیشه ها افزون شوند از عقل و ادراک و تمیز و غیره خانه بزرگتر گردد و چون مهمانان عشق آیند در خانه نگنجند و خانه را ویران کنند و از نو عمارت ها سازند پرده های پادشاه و بردابرد پادشاه و لشکر و حشم او در خانه او نگنجد و آن پرده ها لایق این در نباشد آن چنان حشم بی حد را مقام بی حد می باید و آن پرده ها را چون درآویزند همه روشنایی ها دهد و حجاب ها بردارد و پنهان ها آشکار گردد به خلاف پرده های این عالم که حجاب می افزاید این پرده بعکس آن پرده هاست انی لاشکو خطوبا لااعینها لیجهل الناس عن عذری وعن عذلی کالشمع یبکی ولایدری اعبرته من صحبة النار ام من فرقة العسل شخصی گفت که این را قاضی ابومنصور هروی گفته است گفت قاضی منصور پوشیده گوید و تردد آمیز باشد و متلون اما منصور برنتافت پیدا و فاش گفت همه عالم اسیر قضااند و قضا اسیر شاهد شاهد پیدا کند و پنهان ندارد گفت صفحه ای از سخنان قاضی بخوان بخواند بعد از آن فرمود که خدا را بندگانند که چون زنی را در چادر بینند حکم کنند که  نقاب بردار تا روی تو ببینیم که چه کسی و چه چیزی که چون تو پوشیده بگذری و ترا نبینیم مرا تشویش خواهد بودن که این کی بود و چه کس بود من آن نیستم که اگر روی ترا ببینم بر تو فتنه شوم و بسته تو شوم مرا خدا دیر ست که از شما پاک و فارغ کرده است از آن ایمنم که اگر شما را ببینم مرا تشویش و فتنه شوید الا اگر نبینم در تشویش باشم که چه کس بود به خلاف طایفه دیگر که اهل نفس اند اگر ایشان روی شاهدان را باز بینند فتنه ایشان شوند و مشوش گردند پس در حق ایشان آن به که رو باز نکنند تا فتنه ایشان نگردد و در حق اهل دل آن به که رو باز کنند تا از فتنه برهند شخصی گفت در خوارزم شاهدان بسیارند چون شاهدی ببینند و دل برو بندند بعد ازو ازو بهتر بینند آن بر دل ایشان سرد شود فرمود اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند آخر بر خوارزم عاشق باید شدن که درو شاهدان بی حدند و آن خوارزم فقر ست که درو خوبان معنوی و صورت های روحانی بی حدند که به هرکه فروآیی و قرار گیری دیگری رو نماید که آن اول را فراموش کنی الی مالانهایه پس بر نفس فقر عاشق شویم که درو چنین شاهدانند