Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۴ - خواندن فرعون زنان نوزاده را سوی میدان هم جهت مکر بعد نه مه شه برون آورد تخت سوی میدان و منادی کرد سخت کای زنان با طفلکان میدان روید جمله اسراییلیان بیرون شوید آنچنانک پار مردان را رسید خلعت و هر کس ازیشان زر کشید هین زنان امسال اقبال شماست تا بیابد هر یکی چیزی که خواست مر زنان را خلعت و صلت دهد کودکان را هم کلاه زر نهد هر که او این ماه زاییدست هین گنجها گیرید از شاه مکین آن زنان با طفلکان بیرون شدند شادمان تا خیمه شه آمدند هر زن نوزاده بیرون شد ز شهر سوی میدان غافل از دستان و قهر چون زنان جمله بدو گرد آمدند هرچه بود آن نر ز مادر بستدند سر بریدندش که اینست احتیاط تا نروید خصم و نفزاید خباط مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۵ - بوجود آمدن موسی و آمدن عوانان به خانهٔ عمران و وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آتش انداز خود زن عمران که موسی برده بود دامن اندر چید از آن آشوب و دود آن زنان قابله در خانه ها بهر جاسوسی فرستاد آن دغا غمز کردندش که اینجا کودکیست نامد او میدان که در وهم و شکیست اندرین کوچه یکی زیبا زنیست کودکی دارد ولیکن پرفنیست پس عوانان آمدند او طفل را در تنور انداخت از امر خدا وحی آمد سوی زن زان با خبر که ز اصل آن خلیلست این پسر عصمت یا نار کونی باردا لا تکون النار حرا شاردا زن به وحی انداخت او را در شرر بر تن موسی نکرد آتش اثر پس عوانان بی مراد آن سو شدند باز غمازان کز آن واقف بدند با عوانان ماجرا بر داشتند پیش فرعون از برای دانگ چند کای عوانان باز گردید آن طرف نیک نیکو بنگرید اندر غرف مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۶ - وحی آمدن به مادر موسی کی موسی را در آب افکن باز وحی آمد که در آبش فکن روی در اومید دار و مو مکن در فکن در نیلش و کن اعتمید من تو را با وی رسانم رو سپید این سخن پایان ندارد مکرهاش جمله می پیچید هم در ساق و پاش صد هزاران طفل می کشت او برون موسی اندر صدر خانه در درون از جنون می کشت هر جا بد جنین از حیل آن کورچشم دوربین اژدها بد مکر فرعون عنود مکر شاهان جهان را خورده بود لیک ازو فرعون تر آمد پدید هم ورا هم مکر او را در کشید اژدها بود و عصا شد اژدها این بخورد آن را به توفیق خدا دست شد بالای دست این تا کجا تا به یزدان که الیه المنتهی کان یکی دریاست بی غور و کران جمله دریاها چو سیلی پیش آن حیله ها و چاره ها گر اژدهاست پیش الا الله آنها جمله لاست چون رسید اینجا بیانم سر نهاد محو شد والله اعلم بالرشاد آنچ در فرعون بود اندر تو هست لیک اژدرهات محبوس چهست ای دریغ این جمله احوال تو است تو بر آن فرعون بر خواهیش بست گر ز تو گویند وحشت زایدت ور ز دیگر آفسان بنمایدت چه خرابت می کند نفس لعین دور می اندازدت سخت این قرین آتشت را هیزم فرعون نیست ورنه چون فرعون او شعله زنیست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد یک حکایت بشنو از تاریخ گوی تا بری زین راز سرپوشیده بوی مارگیری رفت سوی کوهسار تا بگیرد او به افسون هاش مار گر گران و گر شتابنده بود آنک جوینده ست یابنده بود در طلب زن دایما تو هر دو دست که طلب در راه نیکو رهبر ست لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب سوی او می غیژ و او را می طلب گه به گفت و گه به خاموشی و گه بوی کردن گیر هر سو بوی شه گفت آن یعقوب با اولاد خویش جستن یوسف کنید از حد بیش هر حس خود را درین جستن به جد هر طرف رانید شکل مستعد گفت از روح خدا لاتیأسوا همچو گم کرده پسر رو سو به سو از ره حس دهان پرسان شوید گوش را بر چار راه آن نهید هر کجا بوی خوش آید بو برید سوی آن سر کاشنای آن سرید هر کجا لطفی ببینی از کسی سوی اصل لطف ره یابی عسی این همه خوش ها ز دریایی ست ژرف جزو را بگذار و بر کل دار طرف جنگ های خلق بهر خوبی است برگ بی برگی نشان طوبی است خشم های خلق بهر آشتی ست دام راحت دایما بی راحتی ست هر زدن بهر نوازش را بود هر گله از شکر آگه می کند بوی بر از جزو تا کل ای کریم بوی بر از ضد تا ضد ای حکیم جنگ ها می آشتی آرد درست مارگیر از بهر یاری مار جست بهر یاری مار جوید آدمی غم خورد بهر حریف بی غمی او همی جستی یکی ماری شگرف گرد کوهستان و در ایام برف اژدهایی مرده دید آنجا عظیم که دلش از شکل او شد پر ز بیم مارگیر اندر زمستان شدید مار می جست اژدهایی مرده دید مارگیر از بهر حیرانی خلق مار گیرد اینت نادانی خلق آدمی کوهی ست چون مفتون شود کوه اندر مار حیران چون شود خویشتن نشناخت مسکین آدمی از فزونی آمد و شد در کمی خویشتن را آدمی ارزان فروخت بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت صد هزاران مار و که حیران اوست او چرا حیران شده ست و مار دوست مارگیر آن اژدها را برگرفت سوی بغداد آمد از بهر شگفت اژدهایی چون ستون خانه ای می کشیدش از پی دانگانه ای کاژدهای مرده ای آورده ام در شکارش من جگرها خورده ام او همی مرده گمان بردش ولیک زنده بود و او ندیدش نیک نیک او ز سرما ها و برف افسرده بود زنده بود و شکل مرده می نمود عالم افسرده ست و نام او جماد جامد افسرده بود ای اوستاد باش تا خورشید حشر آید عیان تا ببینی جنبش جسم جهان چون عصای موسی اینجا مار شد عقل را از ساکنان اخبار شد پاره خاک تو را چون مرد ساخت خاک ها را جملگی شاید شناخت مرده زین سو اند و زان سو زنده اند خامش اینجا و آن طرف گوینده اند چون از آن سوشان فرستد سوی ما آن عصا گردد سوی ما اژدها کوهها هم لحن داودی کند جوهر آهن به کف مومی بود باد حمال سلیمانی شود بحر با موسی سخن دانی شود ماه با احمد اشارت بین شود نار ابراهیم را نسرین شود خاک قارون را چو ماری درکشد استن حنانه آید در رشد سنگ بر احمد سلامی می کند کوه یحیی را پیامی می کند ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم با شما نامحرمان ما خامشیم چون شما سوی جمادی می روید محرم جان جمادان چون شوید از جمادی عالم جانها روید غلغل اجزای عالم بشنوید فاش تسبیح جمادات آیدت وسوسه ی تاویلها نربایدت چون ندارد جان تو قندیل ها بهر بینش کرده ای تاویل ها که غرض تسبیح ظاهر کی بود دعوی دیدن خیال غی بود بلک مر بیننده را دیدار آن وقت عبرت می کند تسبیح خوان پس چو از تسبیح یادت می دهد آن دلالت همچو گفتن می بود این بود تاویل اهل اعتزال و آن آنکس کو ندارد نور حال چون ز حس بیرون نیامد آدمی باشد از تصویر غیبی اعجمی این سخن پایان ندارد مارگیر می کشید آن مار را با صد زحیر تا به بغداد آمد آن هنگامه جو تا نهد هنگامه ای بر چارسو بر لب شط مرد هنگامه نهاد غلغله در شهر بغداد اوفتاد مارگیری اژدها آورده است بوالعجب نادر شکاری کرده است جمع آمد صد هزاران خام ریش صید او گشته چو او از ابلهیش منتظر ایشان و هم او منتظر تا که جمع آیند خلق منتشر مردم هنگامه افزون تر شود کدیه و توزیع نیکوتر رود جمع آمد صد هزاران ژاژخا حلقه کرده پشت پا بر پشت پا مرد را از زن خبر نه ز ازدحام رفته درهم چون قیامت خاص و عام چون همی حراقه جنبانید او می کشیدند اهل هنگامه گلو و اژدها کز زمهریر افسرده بود زیر صد گونه پلاس و پرده بود بسته بودش با رسن های غلیظ احتیاطی کرده بودش آن حفیظ در درنگ انتظار و اتفاق تافت بر آن مار خورشید عراق آفتاب گرمسیر ش گرم کرد رفت از اعضای او اخلاط سرد مرده بود و زنده گشت او از شگفت اژدها بر خویش جنبیدن گرفت خلق را از جنبش آن مرده مار گشتشان آن یک تحیر صد هزار با تحیر نعره ها انگیختند جملگان از جنبشش بگریختند می سکست او بند و زان بانگ بلند هر طرف می رفت چاقاچاق بند بندها بسکست و بیرون شد ز زیر اژدهایی زشت غران همچو شیر در هزیمت بس خلایق کشته شد از فتاده کشتگان صد پشته شد مارگیر از ترس بر جا خشک گشت که چه آوردم من از کهسار و دشت گرگ را بیدار کرد آن کور میش رفت نادان سوی عزراییل خویش اژدها یک لقمه کرد آن گیج را سهل باشد خون خوری حجیج را خویش را بر استنی پیچید و بست استخوان خورده را در هم شکست نفست اژدرهاست او کی مرده است از غم و بی آلتی افسرده است گر بیابد آلت فرعون او که به امر او همی رفت آب جو آنگه او بنیاد فرعونی کند راه صد موسی و صد هارون زند کرمک است آن اژدها از دست فقر پشه ای گردد ز جاه و مال صقر اژدها را دار در برف فراق هین مکش او را به خورشید عراق تا فسرده می بود آن اژدهات لقمه اویی چو او یابد نجات مات کن او را و ایمن شو ز مات رحم کم کن نیست او ز اهل صلات کان تف خورشید شهوت برزند آن خفاش مردریگت پر زند می کشانش در جهاد و در قتال مردوار الله یجزیک الوصال چونک آن مرد اژدها را آورید در هوای گرم خوش شد آن مرید لاجرم آن فتنه ها کرد ای عزیز بیست همچندان که ما گفتیم نیز تو طمع داری که او را بی جفا بسته داری در وقار و در وفا هر خسی را این تمنی کی رسد موسیی باید که اژدرها کشد صد هزاران خلق ز اژدرهای او در هزیمت کشته شد از رای او

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۸ - تهدید کردن فرعون موسی را علیه السلام گفت فرعونش چرا تو ای کلیم خلق را کشتی و افکندی تو بیم در هزیمت از تو افتادند خلق در هزیمت کشته شد مردم ز زلق لاجرم مردم تو را دشمن گرفت کین تو در سینه مرد و زن گرفت خلق را می خواندی بر عکس شد از خلافت مردمان را نیست بد من هم از شرت اگر پس می خزم در مکافات تو دیگی می پزم دل ازین بر کن که بفریبی مرا یا به جز فی پس روی گردد تو را تو بدان غره مشو کش ساختی در دل خلقان هراس انداختی صد چنین آری و هم رسوا شوی خوار گردی ضحکه غوغا شوی همچو تو سالوس بسیاران بدند عاقبت در مصر ما رسوا شدند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۹ - جواب موسی فرعون را در تهدیدی کی می‌کردش گفت با امر حقم اشراک نیست گر بریزد خونم امرش باک نیست راضیم من شاکرم من ای حریف این طرف رسوا و پیش حق شریف پیش خلقان خوار و زار و ریش خند پیش حق محبوب و مطلوب و پسند از سخن می گویم این ورنه خدا از سیه رویان کند فردا تو را عزت آن اوست و آن بندگانش ز آدم و ابلیس بر می خوان نشانش شرح حق پایان ندارد همچو حق هین دهان بربند و برگردان ورق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۰ - پاسخ فرعون موسی را علیه السلام گفت فرعونش ورق درحکم ماست دفتر و دیوان حکم این دم مراست مر مرا بخریده اند اهل جهان از همه عاقلتری تو ای فلان موسیا خود را خریدی هین برو خویشتن کم بین به خود غره مشو جمع آرم ساحران دهر را تا که جهل تو نمایم شهر را این نخواهد شد به روزی و دو روز مهلتم ده تا چهل روز تموز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۱ - جواب موسی فرعون را گفت موسی این مرا دستور نیست بنده ام امهال تو مامور نیست گر تو چیری و مرا خود یار نیست بنده فرمانم بدانم کار نیست می زنم با تو بجد تا زنده ام من چه کاره نصرتم من بنده ام می زنم تا در رسد حکم خدا او کند هر خصم از خصمی جدا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۲ - جواب فرعون موسی را و وحی آمدن موسی را علیه‌السلام گفت نه نه مهلتم باید نهاد عشوه ها کم ده تو کم پیمای باد حق تعالی وحی کردش در زمان مهلتش ده متسع مهراس از آن این چهل روزش بده مهلت بطوع تا سگالد مکرها او نوع نوع تا بکوشد او که نی من خفته ام تیز رو گو پیش ره بگرفته ام حیله هاشان را همه برهم زنم و آنچ افزایند من بر کم زنم آب را آرند من آتش کنم نوش و خوش گیرند و من ناخوش کنم مهر پیوندند و من ویران کنم آنک اندر وهم نارند آن کنم تو مترس و مهلتش ده دم دراز گو سپه گرد آر و صد حیلت بساز

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۳ - مهلت دادن موسی علیه‌السلام فرعون را تا ساحران را جمع کند از مداین گفت امر آمد برو مهلت تو را من بجای خود شدم رستی ز ما او همی شد و اژدها اندر عقب چون سگ صیاد دانا و محب چون سگ صیاد جنبان کرده دم سنگ را می کرد ریگ او زیر سم سنگ و آهن را به دم در می کشید خرد می خایید آهن را پدید در هوا می کرد خود بالای برج که هزیمت می شد از وی روم و گرج کفک می انداخت چون اشتر ز کام قطره ای بر هر که زد می شد جذام ژغژغ دندان او دل می شکست جان شیران سیه می شد ز دست چون به قوم خود رسید آن مجتبی شدق او بگرفت باز او شد عصا تکیه بر وی کرد و می گفت ای عجب پیش ما خورشید و پیش خصم شب ای عجب چون می نبیند این سپاه عالمی پر آفتاب چاشتگاه چشم باز و گوش باز و این ذکا خیره ام در چشم بندی خدا من ازیشان خیره ایشان هم ز من از بهاری خار ایشان من سمن پیششان بردم بسی جام رحیق سنگ شد آبش به پیش این فریق دسته گل بستم و بردم به پیش هر گلی چون خار گشت و نوش نیش آن نصیب جان بی خویشان بود چونک با خویش اند پیدا کی شود خفته بیدار باید پیش ما تا به بیداری ببیند خوابها دشمن این خواب خوش شد فکر خلق تا نخسپد فکرتش بستست حلق حیرتی باید که روبد فکر را خورده حیرت فکر را و ذکر را هر که کاملتر بود او در هنر او به معنی پس به صورت پیشتر راجعون گفت و رجوع این سان بود که گله وا گردد و خانه رود چونک واگردید گله از ورود پس فتد آن بز که پیش آهنگ بود پیش افتد آن بز لنگ پسین اضحک الرجعی وجوه العابسین از گزافه کی شدند این قوم لنگ فخر را دادند و بخریدند ننگ پا شکسته می روند این قوم حج از حرج راهیست پنهان تا فرج دل ز دانشها بشستند این فریق زانک این دانش نداند آن طریق دانشی باید که اصلش زان سرست زانک هر فرعی به اصلش رهبرست هر پری بر عرض دریا کی پرد تا لدن علم لدنی می برد پس چرا علمی بیاموزی به مرد کش بباید سینه را زان پاک کرد پس مجو پیشی ازین سر لنگ باش وقت وا گشتن تو پیش آهنگ باش آخرون السابقون باش ای ظریف بر شجر سابق بود میوه طریف گرچه میوه آخر آید در وجود اولست او زانک او مقصود بود چون ملایک گوی لا علم لنا تا بگیرد دست تو علمتنا گر درین مکتب ندانی تو هجا همچو احمد پری از نور حجی گر نباشی نامدار اندر بلاد گم نه ای الله اعلم بالعباد اندر آن ویران که آن معروف نیست از برای حفظ گنجینه زریست موضع معروف کی بنهند گنج زین قبل آمد فرج در زیر رنج خاطر آرد بس شکال اینجا ولیک بسکلد اشکال را استور نیک هست عشقش آتشی اشکال سوز هر خیالی را بروبد نور روز هم از آن سو جو جواب ای مرتضا کین سؤال آمد از آن سو مر تو را گوشه بی گوشه دل شه رهیست تاب لا شرقی و لا غرب از مهیست تو ازین سو و از آن سو چون گدا ای که معنی چه می جویی صدا هم از آن سو جو که وقت درد تو می شوی در ذکر یا ربی دوتو وقت درد و مرگ آن سو می نمی چونک دردت رفت چونی اعجمی وقت محنت گشته ای الله گو چونک محنت رفت گویی راه کو این از آن آمد که حق را بی گمان هر که بشناسد بود دایم بر آن وانک در عقل و گمان هستش حجاب گاه پوشیدست و گه بدریده جیب عقل جزوی گاه چیره گه نگون عقل کلی آمن از ریب المنون عقل بفروش و هنر حیرت بخر رو به خواری نه بخارا ای پسر ما چه خود را در سخن آغشته ایم کز حکایت ما حکایت گشته ایم من عدم و افسانه گردم در حنین تا تقلب یابم اندر ساجدین این حکایت نیست پیش مرد کار وصف حالست و حضور یار غار آن اساطیر اولین که گفت عاق حرف قرآن را بد آثار نفاق لامکانی که درو نور خداست ماضی و مستقبل و حال از کجاست ماضی و مستقبلش نسبت به تست هر دو یک چیزند پنداری که دوست یک تنی او را پدر ما را پسر بام زیر زید و بر عمرو آن زبر نسبت زیر و زبر شد زان دو کس سقف سوی خویش یک چیزست بس نیست مثل آن مثالست این سخن قاصر از معنی نو حرف کهن چون لب جو نیست مشکا لب ببند بی لب و ساحل بدست این بحر قند

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۴ - فرستادن فرعون به مداین در طلب ساحران چونک موسی بازگشت و او بماند اهل رای و مشورت را پیش خواند آنچنان دیدند کز اطراف مصر جمع آردشان شه و صراف مصر او بسی مردم فرستاد آن زمان هر نواحی بهر جمع جادوان هر طرف که ساحری بد نامدار کرد پران سوی او ده پیک کار دو جوان بودند ساحر مشتهر سحر ایشان در دل مه مستمر شیر دوشیده ز مه فاش آشکار در سفرها رفته بر خمی سوار شکل کرباسی نموده ماهتاب آن بپیموده فروشیده شتاب سیم برده مشتری آگه شده دست از حسرت به رخها بر زده صد هزاران همچنین در جادوی بوده منشی و نبوده چون روی چون بدیشان آمد آن پیغام شاه کز شما شاهست اکنون چاره خواه از پی آنک دو درویش آمدند بر شه و بر قصر او موکب زدند نیست با ایشان به غیر یک عصا که همی گردد به امرش اژدها شاه و لشکر جمله بیچاره شدند زین دو کس جمله به افغان آمدند چاره ای می باید اندر ساحری تا بود که زین دو ساحر جان بری آن دو ساحر را چو این پیغام داد ترس و مهری در دل هر دو فتاد عرق جنسیت چو جنبیدن گرفت سر به زانو بر نهادند از شگفت چون دبیرستان صوفی زانوست حل مشکل را دو زانو جادوست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۵ - خواندن آن دو ساحر پدر را از گور و پرسیدن از روان پدر حقیقت موسی علیه السلام بعد از آن گفتند ای مادر بیا گور بابا کو تو ما را ره نما بردشان بر گور او بنمود راه پس سه روزه داشتند از بهر شاه بعد از آن گفتند ای بابا به ما شاه پیغامی فرستاد از وجا که دو مرد او را به تنگ آورده اند آب رویش پیش لشکر برده اند نیست با ایشان سلاح و لشکری جز عصا و در عصا شور و شری تو جهان راستان در رفته ای گرچه در صورت به خاکی خفته ای آن اگر سحرست ما را ده خبر ور خدایی باشد ای جان پدر هم خبر ده تا که ما سجده کنیم خویشتن بر کیمیایی بر زنیم ناامیدانیم و اومیدی رسید راندگانیم و کرم ما را کشید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۶ - جواب گفتن ساحر مرده با فرزندان خود گفتشان در خواب کای اولاد من نیست ممکن ظاهر این را دم زدن فاش و مطلق گفتنم دستور نیست لیک راز از پیش چشمم دور نیست لیک بنمایم نشانی با شما تا شود پیدا شما را این خفا نور چشمانم چو آنجا گه روید از مقام خفتنش آگه شوید آن زمان که خفته باشد آن حکیم آن عصا را قصد کن بگذار بیم گر بدزدی و توانی ساحرست چاره ساحر بر تو حاضرست ور نتانی هان و هان آن ایزدیست او رسول ذوالجلال و مهتدیست گر جهان فرعون گیرد شرق و غرب سرنگون آید خدا آنگاه حرب این نشان راست دادم جان باب بر نویس الله اعلم بالصواب جان بابا چون بخسپد ساحری سحر و مکرش را نباشد رهبری چونک چوپان خفت گرگ آمن شود چونک خفت آن جهد او ساکن شود لیک حیوانی که چوپانش خداست گرگ را آنجا امید و ره کجاست جادوی که حق کند حقست و راست جادوی خواندن مر آن حق را خطاست جان بابا این نشان قاطعست گر بمیرد نیز حقش رافعست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۷ - تشبیه کردن قرآن مجید را به عصای موسی و وفات مصطفی را علیه السلام نمودن بخواب موسی و قاصدان تغییر قرآن را با آن دو ساحر بچه کی قصد بردن عصا کردند چو موسی را خفته یافتند مصطفی را وعده کرد الطاف حق گر بمیری تو نمیرد این سبق من کتاب و معجزه ت را رافعم بیش و کم کن را ز قرآن مانعم من تو را اندر دو عالم حافظم طاعنان را از حدیثت رافضم کس نتاند بیش و کم کردن درو تو به از من حافظی دیگر مجو رونقت را روز روز افزون کنم نام تو بر زر و بر نقره زنم منبر و محراب سازم بهر تو در محبت قهر من شد قهر تو نام تو از ترس پنهان می گوند چون نماز آرند پنهان می شوند از هراس و ترس کفار لعین دینت پنهان می شود زیر زمین من مناره پر کنم آفاق را کور گردانم دو چشم عاق را چاکرانت شهرها گیرند و جاه دین تو گیرد ز ماهی تا به ماه تا قیامت باقیش داریم ما تو مترس از نسخ دین ای مصطفی ای رسول ما تو جادو نیستی صادقی هم خرقه موسیستی هست قرآن مر تو را همچون عصا کفرها را در کشد چون اژدها تو اگر در زیر خاکی خفته ای چون عصایش دان تو آنچ گفته ای قاصدان را بر عصایش دست نی تو بخسپ ای شه مبارک خفتنی تن بخفته نور تو بر آسمان بهر پیکار تو زه کرده کمان فلسفی و آنچ پوزش می کند قوس نورت تیردوزش می کند آنچنان کرد و از آن افزون که گفت او بخفت و بخت و اقبالش نخفت جان بابا چونک ساحر خواب شد کار او بی رونق و بی تاب شد هر دو بوسیدند گورش را و تفت تا به مصر از بهر آن پیگار زفت چون به مصر از بهر آن کار آمدند طالب موسی و خانه او شدند اتفاق افتاد کان روز ورود موسی اندر زیر نخلی خفته بود پس نشان دادندشان مردم بدو که برو آن سوی نخلستان بجو چون بیامد دید در خرمابنان خفته ای که بود بیدار جهان بهر نازش بسته او دو چشم سر عرش و فرشش جمله در زیر نظر ای بسا بیدارچشم و خفته دل خود چه بیند دید اهل آب و گل آنک دل بیدار دارد چشم سر گر بخسپد بر گشاید صد بصر گر تو اهل دل نه ای بیدار باش طالب دل باش و در پیکار باش ور دلت بیدار شد می خسپ خوش نیست غایب ناظرت از هفت و شش گفت پیغامبر که خسپد چشم من لیک کی خسپد دلم اندر وسن شاه بیدارست حارس خفته گیر جان فدای خفتگان دل بصیر وصف بیداری دل ای معنوی در نگنجد در هزاران مثنوی چون بدیدندش که خفته ست او دراز بهر دزدی عصا کردند ساز ساحران قصد عصا کردند زود کز پسش باید شدن وانگه ربود اندکی چون پیشتر کردند ساز اندر آمد آن عصا در اهتزاز آنچنان بر خود بلرزید آن عصا کان دو بر جا خشک گشتند از وجا بعد از آن شد اژدها و حمله کرد هر دوان بگریختند و روی زرد رو در افتادن گرفتند از نهیب غلط غلطان منهزم در هر نشیب پس یقین شان شد که هست از آسمان زانک می دیدند حد ساحران بعد از آن اطلاق و تبشان شد پدید کارشان تا نزع و جان کندن رسید پس فرستادند مردی در زمان سوی موسی از برای عذر آن که امتحان کردیم و ما را کی رسد امتحان تو اگر نبود حسد مجرم شاهیم ما را عفو خواه ای تو خاص الخاص درگاه اله عفو کرد و در زمان نیکو شدند پیش موسی بر زمین سر می زدند گفت موسی عفو کردم ای کرام گشت بر دوزخ تن و جانتان حرام من شما را خود ندیدم ای دو یار اعجمی سازید خود را ز اعتذار همچنان بیگانه شکل و آشنا در نبرد آیید بهر پادشا پس زمین را بوسه دادند و شدند انتظار وقت و فرصت می بدند

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۸ - جمع آمدن ساحران از مداین پیش فرعون و تشریفها یافتن و دست بر سینه زدن در قهر خصم او کی این بر ما نویس تا به فرعون آمدند آن ساحران دادشان تشریفهای بس گران وعده هاشان کرد و پیشین هم بداد بندگان و اسپان و نقد و جنس و زاد بعد از آن می گفت هین ای سابقان گر فزون آیید اندر امتحان برفشانم بر شما چندان عطا که بدرد پرده جود و سخا پس بگفتندش به اقبال تو شاه غالب آییم و شود کارش تباه ما درین فن صفدریم و پهلوان کس ندارد پای ما اندر جهان ذکر موسی بند خاطرها شدست کین حکایتهاست که پیشین بدست ذکر موسی بهر روپوشست لیک نور موسی نقد تست ای مرد نیک موسی و فرعون در هستی تست باید این دو خصم را در خویش جست تا قیامت هست از موسی نتاج نور دیگر نیست دیگر شد سراج این سفال و این پلیته دیگرست لیک نورش نیست دیگر زان سرست گر نظر در شیشه داری گم شوی زانک از شیشه ست اعداد دوی ور نظر بر نور داری وا رهی از دوی و اعداد جسم منتهی از نظرگاهست ای مغز وجود اختلاف مؤمن و گبر و جهود

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل پیل اندر خانه تاریک بود عرضه را آورده بودندش هنود از برای دیدنش مردم بسی اندر آن ظلمت همی شد هر کسی دیدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکیش کف می بسود آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودانست این نهاد آن یکی را دست بر گوشش رسید آن برو چون بادبیزن شد پدید آن یکی را کف چو بر پایش بسود گفت شکل پیل دیدم چون عمود آن یکی بر پشت او بنهاد دست گفت خود این پیل چون تختی بدست همچنین هر یک به جزوی که رسید فهم آن می کرد هر جا می شنید از نظرگه گفتشان شد مختلف آن یکی دالش لقب داد این الف در کف هر کس اگر شمعی بدی اختلاف از گفتشان بیرون شدی چشم حس همچون کف دستست و بس نیست کف را بر همه ی او دست رس چشم دریا دیگرست و کف دگر کف بهل وز دیده دریا نگر جنبش کف ها ز دریا روز و شب کف همی بینی و دریا نی عجب ما چو کشتی ها به هم بر می زنیم تیره چشمیم و در آب روشنیم ای تو در کشتی تن رفته به خواب آب را دیدی نگر در آب آب آب را آبیست کو می راندش روح را روحیست کو می خواندش موسی و عیسی کجا بد کآفتاب کشت موجودات را می داد آب آدم و حوا کجا بد آن زمان که خدا افکند این زه در کمان این سخن هم ناقص است و ابترست آن سخن که نیست ناقص آن سرست گر بگوید زان بلغزد پای تو ور نگوید هیچ از آن ای وای تو ور بگوید در مثال صورتی بر همان صورت بچفسی ای فتی بسته پایی چون گیا اندر زمین سر بجنبانی به بادی بی یقین لیک پایت نیست تا نقلی کنی یا مگر پا را ازین گل بر کنی چون کنی پا را حیاتت زین گلست این حیاتت را روش بس مشکلست چون حیات از حق بگیری ای روی پس شوی مستغنی از گل می روی شیر خواره چون ز دایه بسکلد لوت خواره شد مر او را می هلد بسته شیر زمینی چون حبوب جو فطام خویش از قوت القلوب حرف حکمت خور که شد نور ستیر ای تو نور بی حجب را ناپذیر تا پذیرا گردی ای جان نور را تا ببینی بی حجب مستور را چون ستاره سیر بر گردون کنی بلک بی گردون سفر بی چون کنی آنچنان کز نیست در هست آمدی هین بگو چون آمدی مست آمدی راه های آمدن یادت نماند لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند هوش را بگذار و آنگه گوش دار گوش را بر بند و آنگه هوش دار نه نگویم زانک خامی تو هنوز در بهاری تو ندیدستی تموز این جهان همچون درختست ای کرام ما برو چون میوه های نیم خام سخت گیرد خام ها مر شاخ را زانک در خامی نشاید کاخ را چون بپخت و گشت شیرین لب گزان سست گیرد شاخ ها را بعد از آن چون از آن اقبال شیرین شد دهان سرد شد بر آدمی ملک جهان سخت گیری و تعصب خامی است تا جنینی کار خون آشامی است چیز دیگر ماند اما گفتنش با تو روح القدس گوید بی منش نه تو گویی هم به گوش خویشتن نه من و نه غیر من ای هم تو من همچو آن وقتی که خواب اندر روی تو ز پیش خود به پیش خود شوی بشنوی از خویش و پنداری فلان با تو اندر خواب گفته ست آن نهان تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق بلک گردونی و دریای عمیق آن تو زفتت که آن نهصد تو است قلزمست و غرقه گاه صد تو است خود چه جای حد بیداریست و خواب دم مزن والله اعلم بالصواب دم مزن تا بشنوی از دم زنان آنچ نامد در زبان و در بیان دم مزن تا بشنوی زان آفتاب آنچ نامد در کتاب و در خطاب دم مزن تا دم زند بهر تو روح آشنا بگذار در کشتی نوح همچو کنعان کآشنا می کرد او که نخواهم کشتی نوح عدو هی بیا در کشتی بابا نشین تا نگردی غرق طوفان ای مهین گفت نه من آشنا آموختم من به جز شمع تو شمع افروختم هین مکن کین موج طوفان بلاست دست و پا و آشنا امروز لاست باد قهرست و بلای شمع کش جز که شمع حق نمی پاید خمش گفت نه رفتم برآن کوه بلند عاصمست آن که مرا از هر گزند هین مکن که کوه کاهست این زمان جز حبیب خویش را ندهد امان گفت من کی پند تو بشنوده ام که طمع کردی که من زین دوده ام خوش نیامد گفت تو هرگز مرا من بری ام از تو در هر دو سرا هین مکن بابا که روز ناز نیست مر خدا را خویشی و انباز نیست تا کنون کردی و این دم نازکیست اندرین درگاه گیرا ناز کیست لم یلد لم یولدست او از قدم نه پدر دارد نه فرزند و نه عم ناز فرزندان کجا خواهد کشید ناز بابایان کجا خواهد شنید نیستم مولود پیرا کم بناز نیستم والد جوانا کم گراز نیستم شوهر نیم من شهوتی ناز را بگذار اینجا ای ستی جز خضوع و بندگی و اضطرار اندرین حضرت ندارد اعتبار گفت بابا سال ها این گفته ای باز می گویی به جهل آشفته ای چند ازین ها گفته ای با هرکسی تا جواب سرد بشنودی بسی این دم سرد تو در گوشم نرفت خاصه اکنون که شدم دانا و زفت گفت بابا چه زیان دارد اگر بشنوی یکبار تو پند پدر همچنین می گفت او پند لطیف همچنان می گفت او دفع عنیف نه پدر از نصح کنعان سیر شد نه دمی در گوش آن ادبیر شد اندرین گفتن بدند و موج تیز بر سر کنعان زد و شد ریز ریز نوح گفت ای پادشاه بردبار مر مرا خر مرد و سیلت برد بار وعده کردی مر مرا تو بارها که بیابد اهلت از طوفان رها دل نهادم بر امیدت من سلیم پس چرا بربود سیل از من گلیم گفت او از اهل و خویشانت نبود خود ندیدی تو سپیدی او کبود چونک دندان تو کرمش در فتاد نیست دندان بر کنش ای اوستاد تا که باقی تن نگردد زار ازو گرچه بود آن تو شو بیزار ازو گفت بیزارم ز غیر ذات تو غیر نبود آنک او شد مات تو تو همی دانی که چونم با تو من بیست چندانم که با باران چمن زنده از تو شاد از تو عایلی مغتذی بی واسطه و بی حایلی متصل نه منفصل نه ای کمال بلک بی چون و چگونه و اعتلال ماهیانیم و تو دریای حیات زنده ایم از لطفت ای نیکو صفات تو نگنجی در کنار فکرتی نی به معلولی قرین چون علتی پیش ازین طوفان و بعد این مرا تو مخاطب بوده ای در ماجرا با تو می گفتم نه با ایشان سخن ای سخن بخش نو و آن کهن نه که عاشق روز و شب گوید سخن گاه با اطلال و گاهی با دمن روی با اطلال کرده ظاهرا او کرا می گوید آن مدحت کرا شکر طوفان را کنون بگماشتی واسطه ی اطلال را بر داشتی زانک اطلال لییم و بد بدند نه ندایی نه صدایی می زدند من چنان اطلال خواهم در خطاب کز صدا چون کوه واگوید جواب تا مثنا بشنوم من نام تو عاشقم بر نام جان آرام تو هر نبی زان دوست دارد کوه را تا مثنا بشنود نام تو را آن که پست مثال سنگ لاخ موش را شاید نه ما را در مناخ من بگویم او نگردد یار من بی صدا ماند دم گفتار من با زمین آن به که هموارش کنی نیست همدم با قدم یارش کنی گفت ای نوح ار تو خواهی جمله را حشر گردانم بر آرم از ثری بهر کنعانی دل تو نشکنم لیکت از احوال آگه می کنم گفت نه نه راضیم که تو مرا هم کنی غرقه اگر باید تو را هر زمانم غرقه می کن من خوشم حکم تو جانست چون جان می کشم ننگرم کس را و گر هم بنگرم او بهانه باشد و تو منظرم عاشق صنع توم در شکر و صبر عاشق مصنوع کی باشم چو گبر عاشق صنع خدا با فر بود عاشق مصنوع او کافر بود

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۰ - توفیق میان این دو حدیث کی الرضا بالکفر کفر و حدیث دیگر من لم یرض بقضایی فلیطلب ربا سوای دی سؤالی کرد سایل مر مرا زانک عاشق بود او بر ماجرا گفت نکته الرضا بالکفر کفر این پیمبر گفت و گفت اوست مهر باز فرمود او که اندر هر قضا مر مسلمان را رضا باید رضا نه قضای حق بود کفر و نفاق گر بدین راضی شوم باشد شقاق ور نیم راضی بود آن هم زیان پس چه چاره باشدم اندر میان گفتمش این کفر مقضی نه قضاست هست آثار قضا این کفر راست پس قضا را خواجه از مقضی بدان تا شکالت دفع گردد در زمان راضیم در کفر زان رو که قضاست نه ازین رو که نزاع و خبث ماست کفر از روی قضا خود کفر نیست حق را کافر مخوان اینجا مه ایست کفر جهلست و قضای کفر علم هر دو کی یک باشد آخر حلم و خلم زشتی خط زشتی نقاش نیست بلک از وی زشت را بنمودنیست قوت نقاش باشد آنک او هم تواند زشت کردن هم نکو گر کشانم بحث این را من بساز تا سؤال و تا جواب آید دراز ذوق نکته عشق از من می رود نقش خدمت نقش دیگر می شود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۱ - مثل در بیان آنک حیرت مانع بحث و فکرتست آن یکی مرد دومو آمد شتاب پیش یک آیینه دار مستطاب گفت از ریشم سپیدی کن جدا که عروس نو گزیدم ای فتی ریش او ببرید و کل پیشش نهاد گفت تو بگزین مرا کاری فتاد این سؤال و آن جوابست آن گزین که سر اینها ندارد درد دین آن یکی زد سیلیی مر زید را حمله کرد او هم برای کید را گفت سیلی زن سؤالت می کنم پس جوابم گوی وانگه می زنم بر قفای تو زدم آمد طراق یک سؤالی دارم اینجا در وفاق این طراق از دست من بودست یا از قفاگاه تو ای فخر کیا گفت از درد این فراغت نیستم که درین فکر و تفکر بیستم تو که بی دردی همی اندیش این نیست صاحب درد را این فکر هین

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۲ - حکایت در صحابه کم بدی حافظ کسی گرچه شوقی بود جانشان را بسی زانک چون مغزش در آگند و رسید پوستها شد بس رقیق و واکفید قشر جوز و فستق و بادام هم مغز چون آگندشان شد پوست کم مغز علم افزود کم شد پوستش زانک عاشق را بسوزد دوستش وصف مطلوبی چو ضد طالبیست وحی و برق نور سوزنده نبیست چون تجلی کرد اوصاف قدیم پس بسوزد وصف حادث را گلیم ربع قرآن هر که را محفوظ بود جل فینا از صحابه می شنود جمع صورت با چنین معنی ژرف نیست ممکن جز ز سلطانی شگرف در چنین مستی مراعات ادب خود نباشد ور بود باشد عجب اندر استغنا مراعات نیاز جمع ضدینست چون گرد و دراز خود عصا معشوق عمیان می بود کور خود صندوق قرآن می بود گفت کوران خود صنادیقند پر از حروف مصحف و ذکر و نذر باز صندوقی پر از قرآن به است زانک صندوقی بود خالی بدست باز صندوقی که خالی شد ز بار به ز صندوقی که پر موشست و مار حاصل اندر وصل چون افتاد مرد گشت دلاله به پیش مرد سرد چون به مطلوبت رسیدی ای ملیح شد طلب کاری علم اکنون قبیح چون شدی بر بامهای آسمان سرد باشد جست وجوی نردبان جز برای یاری و تعلیم غیر سرد باشد راه خیر از بعد خیر آینه روشن که شد صاف و ملی جهل باشد بر نهادن صیقلی پیش سلطان خوش نشسته در قبول زشت باشد جستن نامه و رسول

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۳ - داستان مشغول شدن عاشقی به عشق‌نامه خواندن و مطالعه کردن عشق‌نامه در حضور معشوق خویش و معشوق آن را ناپسند داشتن کی طلب الدلیل عند حضور المدلول قبیح والاشتغال بالعلم بعد الوصول الی المعلوم مذموم آن یکی را یار پیش خود نشاند نامه بیرون کرد و پیش یار خواند بیت ها در نامه و مدح و ثنا زاری و مسکینی و بس لابه ها گفت معشوق این اگر بهر من ست گاه وصل این عمر ضایع کردن ست من به پیشت حاضر و تو نامه خوان نیست این باری نشان عاشقان گفت اینجا حاضری اما ولیک من نمی یایم نصیب خویش نیک آنچ می دیدم ز تو پارینه سال نیست این دم گرچه می بینم وصال من ازین چشمه زلالی خورده ام دیده و دل ز آب تازه کرده ام چشمه می بینم ولیکن آب نی راه آبم را مگر زد ره زنی گفت پس من نیستم معشوق تو من به بلغار و مرادت در قتو عاشقی تو بر من و بر حالتی حالت اندر دست نبود یا فتی پس نیم کلی مطلوب تو من جزو مقصودم تو را اندر زمن خانه معشوقه ام معشوق نی عشق بر نقدست بر صندوق نی هست معشوق آنک او یکتو بود مبتدا و منتهاات او بود چون بیابی اش نمانی منتظر هم هویدا او بود هم نیز سر میر احوالست نه موقوف حال بنده آن ماه باشد ماه و سال چون بگوید حال را فرمان کند چون بخواهد جسم ها را جان کند منتها نبود که موقوف ست او منتظر بنشسته باشد حال جو کیمیای حال باشد دست او دست جنباند شود مس مست او گر بخواهد مرگ هم شیرین شود خار و نشتر نرگس و نسرین شود آنکه او موقوف حالست آدمی ست کاو به حال افزون و گاهی در کمی ست صوفی ابن الوقت باشد در منال لیک صافی فارغ ست از وقت و حال حال ها موقوف عزم و رای او زنده از نفخ مسیح آسای او عاشق حالی نه عاشق بر منی بر امید حال بر من می تنی آنک یک دم کم دمی کامل بود نیست معبود خلیل آفل بود وانک آفل باشد و گه آن و این نیست دلبر لا احب الافلین آنک او گاهی خوش و گه ناخوش ست یک زمانی آب و یک دم آتش ست برج مه باشد ولیکن ماه نه نقش بت باشد ولی آگاه نه هست صوفی صفاجو ابن وقت وقت را همچون پدر بگرفته سخت هست صافی غرق عشق ذوالجلال ابن کس نه فارغ از اوقات و حال غرقه نوری که او لم یولدست لم یلد لم یولد آن ایزدست رو چنین عشقی بجو گر زنده ای ورنه وقت مختلف را بنده ای منگر اندر نقش زشت و خوب خویش بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش منگر آنک تو حقیری یا ضعیف بنگر اندر همت خود ای شریف تو به هر حالی که باشی می طلب آب می جو دایما ای خشک لب کان لب خشکت گواهی می دهد کاو بآخر بر سر منبع رسد خشکی لب هست پیغامی ز آب که بمات آرد یقین این اضطراب کاین طلب کاری مبارک جنبشی ست این طلب در راه حق مانع کشی ست این طلب مفتاح مطلوبات تست این سپاه و نصرت رایات تست این طلب همچون خروسی در صیاح می زند نعره که می آید صباح گرچه آلت نیستت تو می طلب نیست آلت حاجت اندر راه رب هر که را بینی طلب کار ای پسر یار او شو پیش او انداز سر کز جوار طالبان طالب شوی وز ظلال غالبان غالب شوی گر یکی موری سلیمانی بجست منگر اندر جستن او سست سست هرچه داری تو ز مال و پیشه ای نه طلب بود اول و اندیشه ای

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۴ - حکایت آن شخص کی در عهد داود شب و روز دعا می‌کرد کی مرا روزی حلال ده بی رنج آن یکی در عهد داوود نبی نزد هر دانا و پیش هر غبی این دعا می کرد دایم کای خدا ثروتی بی رنج روزی کن مرا چون مرا تو آفریدی کاهلی زخم خواری سست جنبی منبلی بر خران پشت ریش بی مراد بار اسپان و استران نتوان نهاد کاهلم چون آفریدی ای ملی روزیم ده هم ز راه کاهلی کاهلم من سایه خسپم در وجود خفتم اندر سایه این فضل و جود کاهلان و سایه خسپان را مگر روزیی بنوشته ای نوعی دگر هر که را پایست جوید روزیی هر که را پا نیست کن دلسوزیی رزق را می ران به سوی آن حزین ابر را باران به سوی هر زمین چون زمین را پا نباشد جود تو ابر را راند به سوی او دوتو طفل را چون پا نباشد مادرش آید و ریزد وظیفه بر سرش روزیی خواهم به ناگه بی تعب که ندارم من ز کوشش جز طلب مدت بسیار می کرد این دعا روز تا شب شب همه شب تا ضحی خلق می خندید بر گفتار او بر طمع خامی و بر بیگار او که چه می گوید عجب این سست ریش یا کسی دادست بنگ بیهشیش راه روزی کسب و رنجست و تعب هر کسی را پیشه ای داد و طلب اطلبوا الارزاق فی اسبابها ادخلو الاوطان من ابوابها شاه و سلطان و رسول حق کنون هست داود نبی ذو فنون با چنان عزی و نازی کاندروست که گزیدستش عنایتهای دوست معجزاتش بی شمار و بی عدد موج بخشایش مدد اندر مدد هیچ کس را خود ز آدم تا کنون کی بدست آواز صد چون ارغنون که بهر وعظی بمیراند دویست آدمی را صوت خوبش کرد نیست شیر و آهو جمع گردد آن زمان سوی تذکیرش مغفل این از آن کوه و مرغان هم رسایل با دمش هردو اندر وقت دعوت محرمش این و صد چندین مرورا معجزات نور رویش بی جهات و در جهات با همه تمکین خدا روزی او کرده باشد بسته اندر جست و جو بی زره بافی و رنجی روزیش می نیاید با همه پیروزیش این چنین مخذول واپس مانده ای خانه کنده دون و گردون رانده ای این چنین مدبر همی خواهد که زود بی تجارت پر کند دامن ز سود این چنین گیجی بیامد در میان که بر آیم بر فلک بی نردبان این همی گفتش بتسخر رو بگیر که رسیدت روزی و آمد بشیر و آن همی خندید ما را هم بده زانچ یابی هدیه ای سالار ده او ازین تشنیع مردم وین فسوس کم نمی کرد از دعا و چاپلوس تا که شد در شهر معروف و شهیر کو ز انبان تهی جوید پنیر شد مثل در خام طبعی آن گدا او ازین خواهش نمی آمد جدا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۵ - دویدن گاو در خانهٔ آن دعا کننده بالحاح قال النبی صلی الله علیه وسلم ان الله یحب الملحین فی الدعا زیرا عین خواست از حق تعالی و الحاح خواهنده را به است از آنچ می‌خواهد آن را ازو تا که روزی ناگهان در چاشتگاه این دعا می کرد با زاری و آه ناگهان در خانه اش گاوی دوید شاخ زد بشکست دربند و کلید گاو گستاخ اندر آن خانه بجست مرد در جست و قوایمهاش بست پس گلوی گاو ببرید آن زمان بی توقف بی تامل بی امان چون سرش ببرید شد سوی قصاب تا اهابش بر کند در دم شتاب

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۶ - عذر گفتن نظم کننده و مدد خواستن ای تقاضاگر درون همچون جنین چون تقاضا می کنی اتمام این سهل گردان ره نما توفیق ده یا تقاضا را بهل بر ما منه چون ز مفلس زر تقاضا می کنی زر ببخشش در سر ای شاه غنی بی تو نظم و قافیه شام و سحر زهره کی دارد که آید در نظر نظم و تجنیس و قوافی ای علیم بنده امر توند از ترس و بیم چون مسبح کرده ای هر چیز را ذات بی تمییز و با تمییز را هر یکی تسبیح بر نوعی دگر گوید و از حال آن این بی خبر آدمی منکر ز تسبیح جماد و آن جماد اندر عبادت اوستاد بلک هفتاد و دو ملت هر یکی بی خبر از یکدگر واندر شکی چون دو ناطق را ز حال همدگر نیست آگه چون بود دیوار و در چون من از تسبیح ناطق غافلم چون بداند سبحه صامت دلم هست سنی را یکی تسبیح خاص هست جبری را ضد آن در مناص سنی از تسبیح جبری بی خبر جبری از تسبیح سنی بی اثر این همی گوید که آن ضالست و گم بی خبر از حال او وز امر قم و آن همی گوید که این را چه خبر جنگشان افکند یزدان از قدر گوهر هر یک هویدا می کند جنس از ناجنس پیدا می کند قهر را از لطف داند هر کسی خواه دانا خواه نادان یا خسی لیک لطفی قهر در پنهان شده یا که قهری در دل لطف آمده کم کسی داند مگر ربانیی کش بود در دل محک جانیی باقیان زین دو گمانی می برند سوی لانه خود به یک پر می پرند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۷ - بیان آنک علم را دو پرست و گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مثال ظن و یقین در علم علم را دو پر گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مرغ یک پر زود افتد سرنگون باز بر پرد دو گامی یا فزون افت خیزان می رود مرغ گمان با یکی پر بر امید آشیان چون ز ظن وا رست علمش رو نمود شد دو پر آن مرغ یک پر پر گشود بعد از آن یمشی سویا مستقیم نه علی وجهه مکبا او سقیم با دو پر بر می پرد چون جبرییل بی گمان و بی مگر بی قال و قیل گر همه عالم بگویندش توی بر ره یزدان و دین مستوی او نگردد گرم تر از گفتشان جان طاق او نگردد جفتشان ور همه گویند او را گم رهی کوه پنداری و تو برگ کهی او نیفتد در گمان از طعنشان او نگردد دردمند از ظعنشان بلک گر دریا و کوه آید به گفت گویدش با گم رهی گشتی تو جفت هیچ یک ذره نیفتد در خیال یا به طعن طاعنان رنجورحال

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۸ - مثال رنجور شدن آدمی به‌وَهم تعظیم خلق و رغبت مشتریان به‌وی و حکایت معلم کودکان مکتبی از اوستاد رنج دیدند از ملال و اجتهاد مشورت کردند در تعویق کار تا معلم در فتد در اضطرار چون نمی آید ورا رنجوریی که بگیرد چند روز او دوریی تا رهیم از حبس و تنگی و ز کار هست او چون سنگ خارا بر قرار آن یکی زیرکتر این تدبیر کرد که بگوید اوستا چونی تو زرد خیر باشد رنگ تو بر جای نیست این اثر یا از هوا یا از تبیست اندکی اندر خیال افتد ازین تو برادر هم مدد کن این چنین چون درآیی از در مکتب بگو خیر باشد اوستا احوال تو آن خیالش اندکی افزون شود کز خیالی عاقلی مجنون شود آن سوم و آن چارم و پنجم چنین در پی ما غم نمایند و حنین تا چو سی کودک تواتر این خبر متفق گویند یابد مستقر هر یکی گفتش که شاباش ای ذکی باد بختت بر عنایت متکی متفق گشتند در عهد وثیق که نگرداند سخن را یک رفیق بعد از آن سوگند داد او جمله را تا که غمازی نگوید ماجرا رای آن کودک به چربید از همه عقل او در پیش می رفت از رمه آن تفاوت هست در عقل بشر که میان شاهدان اندر صور زین قبل فرمود احمد در مقال در زبان پنهان بود حسن رجال مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۹ - عقول خلق متفاوتست در اصل فطرت و نزد معتزله متساویست تفاوت عقول از تحصیل علم است اختلاف عقلها در اصل بود بر وفاق سنیان باید شنود بر خلاف قول اهل اعتزال که عقول از اصل دارند اعتدال تجربه و تعلیم بیش و کم کند تا یکی را از یکی اعلم کند باطلست این زانک رای کودکی که ندارد تجربه در مسلکی بر دمید اندیشه ای زان طفل خرد پیر با صد تجربه بویی نبرد خود فزون آن به که آن از فطرتست تا ز افزونی که جهد و فکرتست تو بگو داده خدا بهتر بود یاکه لنگی راهوارانه رود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۰ - در وهم افکندن کودکان اوستاد را روز گشت و آمدند آن کودکان بر همین فکرت ز خانه تا دکان جمله استادند بیرون منتظر تا درآید اول آن یار مصر زانک منبع او بدست این رای را سر امام آید همیشه پای را ای مقلد تو مجو بیشی بر آن کو بود منبع ز نور آسمان او در آمد گفت استا را سلام خیر باشد رنگ رویت زردفام گفت استا نیست رنجی مر مرا تو برو بنشین مگو یاوه هلا نفی کرد اما غبار وهم بد اندکی اندر دلش ناگاه زد اندر آمد دیگری گفت این چنین اندکی آن وهم افزون شد بدین همچنین تا وهم او قوت گرفت ماند اندر حال خود بس در شگفت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۱ - بیمار شدن فرعون هم به وهم از تعظیم خلقان سجده خلق از زن و از طفل و مرد زد دل فرعون را رنجور کرد گفتن هریک خداوند و ملک آنچنان کردش ز وهمی منهتک که به دعوی الهی شد دلیر اژدها گشت و نمی شد هیچ سیر عقل جزوی آفتش وهمست و ظن زانک در ظلمات شد او را وطن بر زمین گر نیم گز راهی بود آدمی بی وهم آمن می رود بر سر دیوار عالی گر روی گر دو گز عرضش بود کژ می شوی بلک می افتی ز لرزه دل به وهم ترس وهمی را نکو بنگر بفهم

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۲ - رنجور شدن اوستاد به وهم گشت استا سست از وهم و ز بیم بر جهید و می کشانید او گلیم خشمگین با زن که مهر اوست سست من بدین حالم نپرسید و نجست خود مرا آگه نکرد از رنگ من قصد دارد تا رهد از ننگ من او به حسن و جلوه خود مست گشت بی خبر کز بام افتادم چو طشت آمد و در را به تندی وا گشاد کودکان اندر پی آن اوستاد گفت زن خیرست چون زود آمدی که مبادا ذات نیکت را بدی گفت کوری رنگ و حال من ببین از غمم بیگانگان اندر حنین تو درون خانه از بغض و نفاق می نبینی حال من در احتراق گفت زن ای خواجه عیبی نیستت وهم و ظن لاش بی معنیستت گفتش ای غر تو هنوزی در لجاج می نبینی این تغیر و ارتجاج گر تو کور و کر شدی ما را چه جرم ما درین رنجیم و در اندوه و گرم گفت ای خواجه بیارم آینه تا بدانی که ندارم من گنه گفت رو مه تو رهی مه آینت دایما در بغض و کینی و عنت جامه خواب مرا زو گستران تا بخسپم که سر من شد گران زن توقف کرد مردش بانگ زد کای عدو زوتر تو را این می سزد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۳ - در جامهٔ خواب افتادن استاد و نالیدن او از وهم رنجوری جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز گفت امکان نه و باطن پر ز سوز گر بگویم متهم دارد مرا ور نگویم جد شود این ماجرا فال بد رنجور گرداند همی آدمی را که نبودستش غمی قول پیغامبر قبوله یفرض ان تمارضتم لدینا تمرضوا گر بگویم او خیالی بر زند فعل دارد زن که خلوت می کند مر مرا از خانه بیرون می کند بهر فسقی فعل و افسون می کند جامه خوابش کرد و استاد اوفتاد آه آه و ناله از وی می بزاد کودکان آنجا نشستند و نهان درس می خواندند با صد اندهان کین همه کردیم و ما زندانییم بد بنایی بود ما بد بانییم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۴ - دوم بار وهم افکندن کودکان استاد را کی او را از قرآن خواندن ما درد سر افزاید گفت آن زیرک که ای قوم پسند درس خوانید و کنید آوا بلند چون همی خواندند گفت ای کودکان بانگ ما استاد را دارد زیان درد سر افزاید استا را ز بانگ ارزد این کو درد یابد بهر دانگ گفت استا راست می گوید روید درد سر افزون شدم بیرون شوید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۵ - خلاص یافتن کودکان از مکتب بدین مکر سجده کردند و بگفتند ای کریم دور بادا از تو رنجوری و بیم پس برون جستند سوی خانه ها همچو مرغان در هوای دانه ها مادرانشان خشمگین گشتند و گفت روز کتاب و شما با لهو جفت عذر آوردند کای مادر تو بیست این گناه از ما و از تقصیر نیست از قضای آسمان استاد ما گشت رنجور و سقیم و مبتلا مادران گفتند مکرست و دروغ صد دروغ آرید بهر طمع دوغ ما صباح آییم پیش اوستا تا ببینیم اصل این مکر شما کودکان گفتند بسم الله روید بر دروغ و صدق ما واقف شوید

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۶ - رفتن مادران کودکان به عیادت اوستاد بامدادان آمدند آن مادران خفته استا همچو بیمار گران هم عرق کرده ز بسیاری لحاف سر ببسته رو کشیده در سجاف آه آهی می کند آهسته او جملگان گشتند هم لا حول گو خیر باشد اوستاد این درد سر جان تو ما را نبودست زین خبر گفت من هم بی خبر بودم ازین آگهم مادر غران کردند هین من بدم غافل به شغل قال و قیل بود در باطن چنین رنجی ثقیل چون به جد مشغول باشد آدمی او ز دید رنج خود باشد عمی از زنان مصر یوسف شد سمر که ز مشغولی بشد زیشان خبر پاره پاره کرده ساعدهای خویش روح واله که نه پس بیند نه پیش ای بسا مرد شجاع اندر حراب که ببرد دست یا پایش ضراب او همان دست آورد در گیر و دار بر گمان آنک هست او بر قرار خود ببیند دست رفته در ضرر خون ازو بسیار رفته بی خبر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۷ - در بیان آنک تن روح را چون لباسی است و این دست آستین دست روحست واین پای موزهٔ پای روحست تا بدانی که تن آمد چون لباس رو بجو لابس لباسی را ملیس روح را توحید الله خوشترست غیر ظاهر دست و پای دیگرست دست و پا در خواب بینی و ایتلاف آن حقیقت دان مدانش از گزاف آن توی که بی بدن داری بدن پس مترس از جسم و جان بیرون شدن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۸ - حکایت آن درویش کی در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن درین منقبت کی أَنا جَلیسُ مَنْ ذَکَرَني وَ أَنیسُ مَنِ اسْتَأنَسَ بي گر با همه‌ای چو بی منی بی همه‌ای ور بی همه‌ای چو با منی با همه‌ای بود درویشی به کهساری مقیم خلوت او را بود هم خواب و ندیم چون ز خالق می رسید او را شمول بود از انفاس مرد و زن ملول همچنانک سهل شد ما را حضر سهل شد هم قوم دیگر را سفر آنچنانک عاشقی بر سروری عاشقست آن خواجه بر آهنگری هر کسی را بهر کاری ساختند میل آن را در دلش انداختند دست و پا بی میل جنبان کی شود خار و خس بی آب و بادی کی رود گر ببینی میل خود سوی سما پر دولت برگشا همچون هما ور ببینی میل خود سوی زمین نوحه می کن هیچ منشین از حنین عاقلان خود نوحه ها پیشین کنند جاهلان آخر به سر بر می زنند ز ابتدای کار آخر را ببین تا نباشی تو پشیمان یوم دین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۹ - دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو آن یکی آمد به پیش زرگری که ترازو ده که بر سنجم زری گفت خواجه رو مرا غربال نیست گفت میزان ده برین تسخر مه ایست گفت جاروبی ندارم در دکان گفت بس بس این مضاحک را بمان من ترازویی که می خواهم بده خویشتن را کر مکن هر سو مجه گفت بشنیدم سخن کر نیستم تا نپنداری که بی معنیستم این شنیدم لیک پیری مرتعش دست لرزان جسم تو نامنتعش وان زر تو هم قراضه خرد مرد دست لرزد پس بریزد زر خرد پس بگویی خواجه جاروبی بیار تا بجویم زر خود را در غبار چون بروبی خاک را جمع آوری گوییم غلبیر خواهم ای جری من ز اول دیدم آخر را تمام جای دیگر رو ازینجا والسلام

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۰ - بقیهٔ قصهٔ آن زاهد کوهی کی نذر کرده بود کی میوهٔ کوهی از درخت باز نکنم و درخت نفشانم و کسی را نگویم صریح و کنایت کی بیفشان آن خورم کی باد افکنده باشد از درخت اندر آن که بود اشجار و ثمار بس مرودی کوهی آنجا بی شمار گفت آن درویش یا رب با تو من عهد کردم زین نچینم در زمن جز از آن میوه که باد انداختش من نچینم از درخت منتعش مدتی بر نذر خود بودش وفا تا در آمد امتحانات قضا زین سبب فرمود استثنا کنید گر خدا خواهد به پیمان بر زنید هر زمان دل را دگر میلی دهم هرنفس بر دل دگر داغی نهم کل اصباح لنا شان جدید کل شیء عن مرادی لا یحید در حدیث آمد که دل همچون پریست در بیابانی اسیر صرصریست باد پر را هر طرف راند گزاف گه چپ و گه راست با صد اختلاف در حدیث دیگر این دل دان چنان کآب جوشان ز آتش اندر قازغان هر زمان دل را دگر رایی بود آن نه از وی لیک از جایی بود پس چرا آمن شوی بر رای دل عهد بندی تا شوی آخر خجل این هم از تاثیر حکمست و قدر چاه می بیینی و نتوانی حذر نیست خود از مرغ پران این عجب که نبیند دام و افتد در عطب این عجب که دام بیند هم وتد گر بخواهد ور نخواهد می فتد چشم باز و گوش باز و دام پیش سوی دامی می پرد با پر خویش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۱ - تشبیه بند و دام قضا به صورت پنهان به اثر پیدا بینی اندر دلق مهتر زاده ای سر برهنه در بلا افتاده ای در هوای نابکاری سوخته اقمشه و املاک خود بفروخته خان و مان رفته شده بدنام و خوار کام دشمن می رود ادبیروار زاهدی بیند بگوید ای کیا همتی می دار از بهر خدا کاندرین ادبار زشت افتاده ام مال و زر و نعمت از کف داده ام همتی تا بوک من زین وا رهم زین گل تیره بود که بر جهم این دعا می خواهد او از عام و خاص کالخلاص و الخلاص و الخلاص دست باز و پای باز و بند نی نه موکل بر سرش نه آهنی از کدامین بند می جویی خلاص وز کدامین حبس می جویی مناص بند تقدیر و قضای مختفی کی نبیند آن به جز جان صفی گرچه پیدا نیست آن در مکمنست بتر از زندان و بند آهنست زانک آهنگر مر آن را بشکند حفره گر هم خشت زندان بر کند ای عجب این بند پنهان گران عاجز از تکسیر آن آهنگران دیدن آن بند احمد را رسد بر گلوی بسته حبل من مسد دید بر پشت عیال بولهب تنگ هیزم گفت حماله حطب حبل و هیزم را جز او چشمی ندید که پدید آید برو هر ناپدید باقیانش جمله تاویلی کنند کین ز بیهوشیست و ایشان هوشمند لیک از تاثیر آن پشتش دوتو گشته و نالان شده او پیش تو که دعایی همتی تا وا رهم تا ازین بند نهان بیرون جهم آنک بیند این علامتها پدید چون نداند او شقی را از سعید داند و پوشد بامر ذوالجلال که نباشد کشف راز حق حلال این سخن پایان ندارد آن فقیر از مجاعت شد زبون و تن اسیر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۲ - مضطرب شدن فقیر نذر کرده به‌کندن امرود از درخت و گوشمال حق رسیدن بی مهلت پنج روز آن باد امرودی نریخت ز آتش جوعش صبوری می گریخت بر سر شاخی مرودی چند دید باز صبری کرد و خود را وا کشید باد آمد شاخ را سر زیر کرد طبع را بر خوردن آن چیر کرد جوع و ضعف و قوت جذب و قضا کرد زاهد را ز نذرش بی وفا چونک از امرودبن میوه سکست گشت اندر نذر و عهد خویش سست هم در آن دم گوشمال حق رسید چشم او بگشاد و گوش او کشید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۳ - متهم کردن آن شیخ را با دزدان وبریدن دستش را بیست از دزدان بدند آنجا و بیش بخش می کردند مسروقات خویش شحنه را غماز آگه کرده بود مردم شحنه بر افتادند زود هم بدان جا پای چپ و دست راست جمله را ببرید و غوغایی بخاست دست زاهد هم بریده شد غلط پاش را می خواست هم کردن سقط در زمان آمد سواری بس گزین بانگ بر زد بر عوان کای سگ ببین این فلان شیخست از ابدال خدا دست او را تو چرا کردی جدا آن عوان بدرید جامه تیز رفت پیش شحنه داد آگاهیش تفت شحنه آمد پا برهنه عذرخواه که ندانستم خدا بر من گواه هین بحل کن مر مرا زین کار زشت ای کریم و سرور اهل بهشت گفت می دانم سبب این نیش را می شناسم من گناه خویش را من شکستم حرمت ایمان او پس یمینم برد دادستان او من شکستم عهد و دانستم بدست تا رسید آن شومی جرات به دست دست ما و پای ما و مغز و پوست باد ای والی فدای حکم دوست قسم من بود این تو را کردم حلال تو ندانستی تو را نبود وبال و آنک او دانست او فرمان رواست با خدا سامان پیچیدن کجاست ای بسا مرغی پریده دانه جو که بریده حلق او هم حلق او ای بسا مرغی ز معده وز مغص بر کنار بام محبوس قفس ای بسا ماهی در آب دوردست گشته از حرص گلو ماخوذ شست ای بسا مستور در پرده بده شومی فرج و گلو رسوا شده ای بسا قاضی حبر نیک خو از گلو و رشوتی او زردرو بلک در هاروت و ماروت آن شراب از عروج چرخشان شد سد باب بایزید از بهر این کرد احتراز دید در خود کاهلی اندر نماز از سبب اندیشه کرد آن ذو لباب دید علت خوردن بسیار از آب گفت تا سالی نخواهم خورد آب آنچنان کرد و خدایش داد تاب این کمینه جهد او بد بهر دین گشت او سلطان و قطب العارفین چون بریده شد برای حلق دست مرد زاهد را در شکوی ببست شیخ اقطع گشت نامش پیش خلق کرد معروفش بدین آفات حلق

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۴ - کرامات شیخ اقطع و زنبیل بافتن او به دو دست در عریش او را یکی زایر بیافت کو به هر دو دست می زنبیل بافت گفت او را ای عدو جان خویش در عریشم آمده سر کرده پیش این چراکردی شتاب اندر سباق گفت از افراط مهر و اشتیاق پس تبسم کرد و گفت اکنون بیا لیک مخفی دار این را ای کیا تا نمیرم من مگو این با کسی نه قرینی نه حبیبی نه خسی بعد از آن قومی دگر از روزنش مطلع گشتند بر بافیدنش گفت حکمت را تو دانی کردگار من کنم پنهان تو کردی آشکار آمد الهامش که یک چندی بدند که درین غم بر تو منکر می شدند که مگر سالوس بود او در طریق که خدا رسواش کرد اندر فریق من نخواهم کان رمه کافر شوند در ضلالت در گمان بد روند این کرامت را بکردیم آشکار که دهیمت دست اندر وقت کار تا که آن بیچارگان بد گمان رد نگردند از جناب آسمان من تورا بی این کرامتها ز پیش خود تسلی دادمی از ذات خویش این کرامت بهر ایشان دادمت وین چراغ از بهر آن بنهادمت تو از آن بگذشته ای کز مرگ تن ترسی وز تفریق اجزای بدن وهم تفریق سر و پا از تو رفت دفع وهم اسپر رسیدت نیک زفت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۵ - سبب جرأت ساحران فرعون بر قطع دست و پا ساحران را نه که فرعون لعین کرد تهدید سیاست بر زمین که ببرم دست و پاتان از خلاف پس در آویزم ندارمتان معاف او همی پنداشت کایشان در همان وهم و تخویفند و وسواس و گمان که بودشان لرزه و تخویف و ترس از توهمها و تهدیدات نفس او نمی دانست کایشان رسته اند بر دریچه نور دل بنشسته اند این جهان خوابست اندر ظن مه ایست گر رود درخواب دستی باک نیست گر بخواب اندر سرت ببرید گاز هم سرت بر جاست و هم عمرت دراز گر ببینی خواب در خود را دو نیم تن درستی چون بخیزی نی سقیم حاصل اندر خواب نقصان بدن نیست باک و نه دوصد پاره شدن این جهان را که به صورت قایمست گفت پیغامبر که حلم نایمست از ره تقلید تو کردی قبول سالکان این دیده پیدا بی رسول روز در خوابی مگو کین خواب نیست سایه فرعست اصل جز مهتاب نیست خواب و بیداریت آن دان ای عضد که ببیند خفته کو در خواب شد او گمان برده که این دم خفته ام بی خبر زان کوست درخواب دوم هاون گردون اگر صد بارشان خرد کوبد اندرین گلزارشان اصل این ترکیب را چون دیده اند از فروع وهم کم ترسیده اند سایه خود را ز خود دانسته اند چابک و چست و گش و بر جسته اند کوزه گر گر کوزه ای را بشکند چون بخواهد باز خود قایم کند کور را هر گام باشد ترس چاه با هزاران ترس می آید به راه مرد بینا دید عرض راه را پس بداند او مغاک و چاه را پا و زانواش نلرزد هر دمی رو ترش کی دارد او از هر غمی خیز فرعونا که ما آن نیستیم که به هر بانگی و غولی بیستیم خرقه ما را بدر دوزنده هست ورنه ما را خود برهنه تر به است بی لباس این خوب را اندر کنار خوش در آریم ای عدو نابکار خوشتر از تجرید از تن وز مزاج نیست ای فرعون بی الهام گیج

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۶ - حکایت استر پیش شتر کی من بسیار در رو می‌افتم و تو نمی‌افتی الا به نادر گفت استر با شتر کای خوش رفیق در فراز و شیب و در راه دقیق تو نه آیی در سر و خوش می روی من همی آیم بسر در چون غوی من همی افتم به رو در هر دمی خواه در خشکی و خواه اندر نمی این سبب را باز گو با من که چیست تا بدانم من که چون باید بزیست گفت چشم من ز تو روشن ترست بعد از آن هم از بلندی ناظرست چون برآیم بر سرکوه بلند آخر عقبه ببینم هوشمند پس همه پستی و بالایی راه دیده ام را وا نماید هم اله هر قدم من از سر بینش نهم از عثار و اوفتادن وا رهم تو ببینی پیش خود یک دو سه گام دانه بینی و نبینی رنج دام یستوی الاعمی لدیکم و البصیر فی المقام و النزول و المسیر چون جنین را در شکم حق جان دهد جذب اجزا در مزاج او نهد از خورش او جذب اجزا می کند تار و پود جسم خود را می تند تا چهل سالش به جذب جزوها حق حریصش کرده باشد در نما جذب اجزا روح را تعلیم کرد چون نداند جذب اجزا شاه فرد جامع این ذره ها خورشید بود بی غذا اجزات را داند ربود آن زمانی که در آیی تو ز خواب هوش و حس رفته را خواند شتاب تا بدانی کان ازو غایب نشد باز آید چون بفرماید که عد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۷ - اجتماع اجزای خر عزیر علیه السلام بعد از پوسیدن باذن الله و درهم مرکب شدن پیش چشم عزیر علیه السلام هین عزیرا در نگر اندر خرت که بپوسیدست و ریزیده برت پیش تو گرد آوریم اجزاش را آن سر و دم و دو گوش و پاش را دست نه و جزو برهم می نهد پاره ها را اجتماعی می دهد در نگر در صنعت پاره زنی کو همی دوزد کهن بی سوزنی ریسمان و سوزنی نه وقت خرز آنچنان دوزد که پیدا نیست درز چشم بگشا حشر را پیدا ببین تا نماند شبهه ات در یوم دین تا ببینی جامعی ام را تمام تا نلرزی وقت مردن ز اهتمام همچنانک وقت خفتن آمنی از فوات جمله حسهای تنی بر حواس خود نلرزی وقت خواب گرچه می گردد پریشان و خراب