Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۲ - سؤال کردن رسول روم از عمر رضیالله عنه از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل جسم گفت یا عمر چه حکمت بود و سر حبس آن صافی درین جای کدر آب صافی در گلی پنهان شده جان صافی بسته ابدان شده گفت تو بحثی شگرفی می کنی معنیی را بند حرفی می کنی حبس کردی معنی آزاد را بند حرفی کرده ای تو یاد را از برای فایده این کرده ای تو که خود از فایده در پرده ای آنک از وی فایده زاییده شد چون نبیند آنچ ما را دیده شد صد هزاران فایده ست و هر یکی صد هزاران پیش آن یک اندکی آن دم نطقت که جزو جزوهاست فایده شد کل کل خالی چراست تو که جزوی کار تو با فایده ست پس چرا در طعن کل آری تو دست گفت را گر فایده نبود مگو ور بود هل اعتراض و شکر جو شکر یزدان طوق هر گردن بود نی جدال و رو ترش کردن بود گر ترش رو بودن آمد شکر و بس پس چو سرکه شکرگویی نیست کس سرکه را گر راه باید در جگر گو بشو سرکنگبین او از شکر معنی اندر شعر جز با خبط نیست چون قلاسنگست و اندر ضبط نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۳ - در معنی آنک من اراد ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف آن رسول از خود بشد زین یک دو جام نی رسالت یاد ماندش نی پیام واله اندر قدرت الله شد آن رسول اینجا رسید و شاه شد سیل چون آمد به دریا بحر گشت دانه چون آمد به مزرع صحو گشت چون تعلق یافت نان با بوالبشر نان مرده زنده گشت و با خبر موم و هیزم چون فدای نار شد ذات ظلمانی او انوار شد سنگ سرمه چونک شد در دیدگان گشت بینایی شد آنجا دیدبان ای خنک آن مرد کز خود رسته شد در وجود زنده ای پیوسته شد وای آن زنده که با مرده نشست مرده گشت و زندگی از وی بجست چون تو در قرآن حق بگریختی با روان انبیا آمیختی هست قرآن حالهای انبیا ماهیان بحر پاک کبریا ور بخوانی و نه ای قرآن پذیر انبیا و اولیا را دیده گیر ور پذیرایی چو بر خوانی قصص مرغ جانت تنگ آید در قفس مرغ کو اندر قفس زندانیست می نجوید رستن از نادانیست روحهایی کز قفسها رسته اند انبیاء رهبر شایسته اند از برون آوازشان آید ز دین که ره رستن ترا اینست این ما بدین رستیم زین تنگین قفس جز که این ره نیست چاره این قفس خویش را رنجور سازی زار زار تا ترا بیرون کنند از اشتهار که اشتهار خلق بند محکمست در ره این از بند آهن کی کمست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او، او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت بود بازرگان و او را طوطیی در قفس محبوس زیبا طوطیی چونک بازرگان سفر را ساز کرد سوی هندستان شدن آغاز کرد هر غلام و هر کنیزک را ز جود گفت بهر تو چه آرم گوی زود هر یکی از وی مرادی خواست کرد جمله را وعده بداد آن نیک مرد گفت طوطی را چه خواهی ارمغان کارمت از خطه هندوستان گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان چون ببینی کن ز حال من بیان کان فلان طوطی که مشتاق شماست از قضای آسمان در حبس ماست بر شما کرد او سلام و داد خواست وز شما چاره و ره ارشاد خواست گفت می شاید که من در اشتیاق جان دهم اینجا بمیرم در فراق این روا باشد که من در بند سخت گه شما بر سبزه گاهی بر درخت این چنین باشد وفای دوستان من درین حبس و شما در گلستان یاد آرید ای مهان زین مرغ زار یک صبوحی در میان مرغزار یاد یاران یار را میمون بود خاصه کان لیلی و این مجنون بود ای حریفان بت موزون خود من قدحها می خورم پر خون خود یک قدح می نوش کن بر یاد من گر نمی خواهی که بدهی داد من یا به یاد این فتاده خاک بیز چونک خوردی جرعه ای بر خاک ریز ای عجب آن عهد و آن سوگند کو وعده های آن لب چون قند کو گر فراق بنده از بدبندگی ست چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ با طرب تر از سماع و بانگ چنگ ای جفای تو ز دولت خوب تر و انتقام تو ز جان محبوب تر نار تو اینست نورت چون بود ماتم این تا خود که سورت چون بود از حلاوتها که دارد جور تو وز لطافت کس نیابد غور تو نالم و ترسم که او باور کند وز کرم آن جور را کمتر کند عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد بوالعجب من عاشق این هر دو ضد والله ار زین خار در بستان شوم همچو بلبل زین سبب نالان شوم این عجب بلبل که بگشاید دهان تا خورد او خار را با گلستان این چه بلبل این نهنگ آتشیست جمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست عاشق کلست و خود کلست او عاشق خویشست و عشق خویش جو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۵ - صفت اجنحهٔ طیور عقول الهی قصه طوطی جان زین سان بود کو کسی کو محرم مرغان بود کو یکی مرغی ضعیفی بی گناه و اندرون او سلیمان با سپاه چون به نالد زار بی شکر و گله افتد اندر هفت گردون غلغله هر دمش صد نامه صد پیک از خدا یا ربی زو شصت لبیک از خدا زلت او به ز طاعت نزد حق پیش کفرش جمله ایمانها خلق هر دمی او را یکی معراج خاص بر سر تاجش نهد صد تاج خاص صورتش بر خاک و جان بر لامکان لامکانی فوق وهم سالکان لامکانی نه که در فهم آیدت هر دمی در وی خیالی زایدت بل مکان و لامکان در حکم او همچو در حکم بهشتی چار جو شرح این کوته کن و رخ زین بتاب دم مزن والله اعلم بالصواب باز می گردیم ما ای دوستان سوی مرغ و تاجر و هندوستان مرد بازرگان پذیرفت این پیام کو رساند سوی جنس از وی سلام
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۶ - دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی چونک تا اقصای هندستان رسید در بیابان طوطیی چندی بدید مرکب استانید پس آواز داد آن سلام و آن امانت باز داد طوطیی زان طوطیان لرزید بس اوفتاد و مرد و بگسستش نفس شد پشیمان خواجه از گفت خبر گفت رفتم در هلاک جانور این مگر خویشست با آن طوطیک این مگر دو جسم بود و روح یک این چرا کردم چرا دادم پیام سوختم بیچاره را زین گفت خام این زبان چون سنگ و هم آهن وشست وانچ بجهد از زبان چون آتشست سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف گه ز روی نقل و گه از روی لاف زانک تاریکست و هر سو پنبه زار درمیان پنبه چون باشد شرار ظالم آن قومی که چشمان دوختند زان سخنها عالمی را سوختند عالمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند جانها در اصل خود عیسی دمند یک زمان زخمند و گاهی مرهمند گر حجاب از جانها بر خاستی گفت هر جانی مسیح آساستی گر سخن خواهی که گویی چون شکر صبر کن از حرص و این حلوا مخور صبر باشد مشتهای زیرکان هست حلوا آرزوی کودکان هرکه صبر آورد گردون بر رود هر که حلوا خورد واپس تر رود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۷ - تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون میخور که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد صاحب دل را ندارد آن زیان گر خورد او زهر قاتل را عیان زانک صحت یافت و از پرهیز رست طالب مسکین میان تب درست گفت پیغامبر که ای مرد جری هان مکن با هیچ مطلوبی مری در تو نمرودیست آتش در مرو رفت خواهی اول ابراهیم شو چون نه ای سباح و نه دریاییی در میفکن خویش از خودراییی او ز آتش ورد احمر آورد از زیانها سود بر سر آورد کاملی گر خاک گیرد زر شود ناقص ار زر برد خاکستر شود چون قبول حق بود آن مرد راست دست او در کارها دست خداست دست ناقص دست شیطانست و دیو زانک اندر دام تکلیفست و ریو جهل آید پیش او دانش شود جهل شد علمی که در منکر رود هرچه گیرد علتی علت شود کفر گیرد کاملی ملت شود ای مری کرده پیاده با سوار سر نخواهی برد اکنون پای دار
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۸ - تعظیم ساحران مر موسی را علیهالسلام کی چه میفرمایی اول تو اندازی عصا ساحران در عهد فرعون لعین چون مری کردند با موسی بکین لیک موسی را مقدم داشتند ساحران او را مکرم داشتند زانک گفتندش که فرمان آن تست گر همی خواهی عصا تو فکن نخست گفت نی اول شما ای ساحران افکنید ان مکرها را در میان این قدر تعظیم دینشان را خرید کز مری آن دست و پاهاشان برید ساحران چون حق او بشناختند دست و پا در جرم آن در باختند لقمه و نکته ست کامل را حلال تو نه ای کامل مخور می باش لال چون تو گوشی او زبان نی جنس تو گوشها را حق بفرمود انصتوا کودک اول چون بزاید شیرنوش مدتی خامش بود او جمله گوش مدتی می بایدش لب دوختن از سخن تا او سخن آموختن ور نباشد گوش و تی تی می کند خویشتن را گنگ گیتی می کند کر اصلی کش نبد ز آغاز گوش لال باشد کی کند در نطق جوش زانکه اول سمع باید نطق را سوی منطق از ره سمع اندر آ وادخلوا الابیات من ابوابها واطلبوا الاغراض فی اسبابها نطق کان موقوف راه سمع نیست جز که نطق خالق بی طمع نیست مبدعست او تابع استاد نی مسند جمله ورا اسناد نی باقیان هم در حرف هم در مقال تابع استاد و محتاج مثال زین سخن گر نیستی بیگانه ای دلق و اشکی گیر در ویرانه ای زانک آدم زان عتاب از اشک رست اشک تر باشد دم توبه پرست بهر گریه آمد آدم بر زمین تا بود گریان و نالان و حزین آدم از فردوس و از بالای هفت پای ماچان از برای عذر رفت گر ز پشت آدمی وز صلب او در طلب می باش هم در طلب او ز آتش دل و آب دیده نقل ساز بوستان از ابر و خورشیدست باز تو چه دانی ذوق آب دیدگان عاشق نانی تو چون نادیدگان گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنی طفل جان از شیر شیطان باز کن بعد از آنش با ملک انباز کن تا تو تاریک و ملول و تیره ای دان که با دیو لعین همشیره ای لقمه ای کو نور افزود و کمال آن بود آورده از کسب حلال روغنی کاید چراغ ما کشد آب خوانش چون چراغی را کشد علم و حکمت زاید از لقمه حلال عشق و رقت آید از لقمه حلال چون ز لقمه تو حسد بینی و دام جهل و غفلت زاید آن را دان حرام هیچ گندم کاری و جو بر دهد دیده ای اسپی که کره خر دهد لقمه تخمست و برش اندیشه ها لقمه بحر و گوهرش اندیشه ها زاید از لقمه حلال اندر دهان میل خدمت عزم رفتن آن جهان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۹ - باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان کرد بازرگان تجارت را تمام باز آمد سوی منزل دوستکام هر غلامی را بیاورد ارمغان هر کنیزک را ببخشید او نشان گفت طوطی ارمغان بنده کو آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو گفت نه من خود پشیمانم از آن دست خود خایان و انگشتان گزان من چرا پیغام خامی از گزاف بردم از بی دانشی و از نشاف گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست چیست آن کاین خشم و غم را مقتضی ست گفت گفتم آن شکایت های تو با گروهی طوطیان همتای تو آن یکی طوطی ز دردت بوی برد زهره اش بدرید و لرزید و بمرد من پشیمان گشتم این گفتن چه بود لیک چون گفتم پشیمانی چه سود نکته ای کان جست ناگه از زبان همچو تیری دان که آن جست از کمان وا نگردد از ره آن تیر ای پسر بند باید کرد سیلی را ز سر چون گذشت از سر جهانی را گرفت گر جهان ویران کند نبود شگفت فعل را در غیب اثرها زادنی ست و آن موالید ش به حکم خلق نیست بی شریکی جمله مخلوق خداست آن موالید ار چه نسبتشان به ماست زید پرانید تیری سوی عمر عمر را بگرفت تیرش همچو نمر مدت سالی همی زایید درد دردها را آفریند حق نه مرد زید را می آن دم ار مرد از وجل دردها می زاید آنجا تا اجل زان موالید وجع چون مرد او زید را ز اول سبب قتال گو آن وجع ها را بدو منسوب دار گرچه هست آن جمله صنع کردگار همچنین کشت و دم و دام و جماع آن موالیدست حق را مستطاع اولیا را هست قدرت از اله تیر جسته باز آرندش ز راه بسته درهای موالید از سبب چون پشیمان شد ولی زان دست رب گفته ناگفته کند از فتح باب تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب از همه دل ها که آن نکته شنید آن سخن را کرد محو و ناپدید گرت برهان باید و حجت مها بازخوان من آیة او ننسها آیت انسوکم ذکری بخوان قدرت نسیان نهادنشان بدان چون به تذکیر و به نسیان قادرند بر همه دل های خلقان قاهرند چون به نسیان بست او راه نظر کار نتوان کرد ور باشد هنر خلتم سخریة اهل السمو از نبی خوانید تا انسوکم صاحب ده پادشاه جسم هاست صاحب دل شاه دلهای شماست فرع دید آمد عمل بی هیچ شک پس نباشد مردم الا مردمک من تمام این نیارم گفت از آن منع می آید ز صاحب مرکزان چون فراموشی خلق و یادشان با وی ست و او رسد فریادشان صد هزاران نیک و بد را آن بهی می کند هر شب ز دل هاشان تهی روز دل ها را از آن پر می کند آن صدف ها را پر از در می کند آن همه اندیشه پیشانها می شناسند از هدایت جانها پیشه و فرهنگ تو آید به تو تا در اسباب بگشاید به تو پیشه زرگر به آهنگر نشد خوی این خوش خو با آن منکر نشد پیشه ها و خلق ها همچون جهاز سوی خصم آیند روز رستخیز پیشه ها و خلق ها از بعد خواب واپس آید هم به خصم خود شتاب پیشه ها و اندیشه ها در وقت صبح هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح چون کبوترهای پیک از شهرها سوی شهر خویش آرد بهرها
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد خواجه چون دیدش فتاده همچنین بر جهید و زد کله را بر زمین چون بدین رنگ و بدین حالش بدید خواجه بر جست و گریبان را درید گفت ای طوطی خوب خوش حنین این چه بودت این چرا گشتی چنین ای دریغا مرغ خوش آواز من ای دریغا همدم و همراز من ای دریغا مرغ خوش الحان من راح روح و روضه و ریحان من گر سلیمان را چنین مرغی بدی کی خود او مشغول آن مرغان شدی ای دریغا مرغ که ارزان یافتم زود روی از روی او بر تافتم ای زبان تو بس زیانی مر مرا چون تویی گویا چه گویم من تو را ای زبان هم آتش و هم خرمنی چند این آتش درین خرمن زنی در نهان جان از تو افغان می کند گرچه هر چه گوییش آن می کند ای زبان هم گنج بی پایان توی ای زبان هم رنج بی درمان توی هم صفیر و خدعه مرغان توی هم انیس وحشت هجران توی چند امانم می دهی ای بی امان ای تو زه کرده به کین من کمان نک بپرانیده ای مرغ مرا در چراگاه ستم کم کن چرا یا جواب من بگو یا داد ده یا مرا ز اسباب شادی یاد ده ای دریغا نور ظلمت سوز من ای دریغا صبح روز افروز من ای دریغا مرغ خوش پرواز من ز انتها پریده تا آغاز من عاشق رنج است نادان تا ابد خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد از کبد فارغ بدم با روی تو وز زبد صافی بدم در جوی تو این دریغاها خیال دیدن است وز وجود نقد خود ببریدن است غیرت حق بود و با حق چاره نیست کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست غیرت آن باشد که او غیر همه ست آنکه افزون از بیان و دمدمه ست ای دریغا اشک من دریا بدی تا نثار دلبر زیبا بدی طوطی من مرغ زیرکسار من ترجمان فکرت و اسرار من هرچه روزی داد و ناداد آیدم او ز اول گفته تا یاد آیدم طوطیی کآید ز وحی آواز او پیش از آغاز وجود آغاز او اندرون تست آن طوطی نهان عکس او را دیده تو بر این و آن می برد شادیت را تو شاد ازو می پذیری ظلم را چون داد ازو ای که جان را بهر تن می سوختی سوختی جان را و تن افروختی سوختم من سوخته خواهد کسی تا ز من آتش زند اندر خسی سوخته چون قابل آتش بود سوخته بستان که آتش کش بود ای دریغا ای دریغا ای دریغ کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ چون زنم دم کآتش دل تیز شد شیر هجر آشفته و خون ریز شد آنکه او هشیار خود تندست و مست چون بود چون او قدح گیرد به دست شیر مستی کز صفت بیرون بود از بسیط مرغزار افزون بود قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من خوش نشین ای قافیه اندیش من قافیه دولت توی در پیش من حرف چه بود تا تو اندیشی از آن حرف چه بود خار دیوار رزان حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم آن دمی کز آدمش کردم نهان با تو گویم ای تو اسرار جهان آن دمی را که نگفتم با خلیل و آن غمی را که نداند جبرییل آن دمی کز وی مسیحا دم نزد حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد ما چه باشد در لغت اثبات و نفی من نه اثباتم منم بی ذات و نفی من کسی در ناکسی در یافتم پس کسی در ناکسی در بافتم جمله شاهان بنده بنده خودند جمله خلقان مرده مرده خودند جمله شاهان پست پست خویش را جمله خلقان مست مست خویش را می شود صیاد مرغان را شکار تا کند ناگاه ایشان را شکار بی دلان را دلبران جسته به جان جمله معشوقان شکار عاشقان هر که عاشق دیدی اش معشوق دان کاو به نسبت هست هم این و هم آن تشنگان گر آب جویند از جهان آب جوید هم به عالم تشنگان چونک عاشق اوست تو خاموش باش او چو گوشت می کشد تو گوش باش بند کن چون سیل سیلانی کند ور نه رسوایی و ویرانی کند من چه غم دارم که ویرانی بود زیر ویران گنج سلطانی بود غرق حق خواهد که باشد غرق تر همچو موج بحر جان زیر و زبر زیر دریا خوشتر آید یا زبر تیر او دلکش تر آید یا سپر پاره کرده وسوسه باشی دلا گر طرب را باز دانی از بلا گر مرادت را مذاق شکرست بی مرادی نه مراد دلبرست هر ستاره ش خونبهای صد هلال خون عالم ریختن او را حلال ما بها و خونبها را یافتیم جانب جان باختن بشتافتیم ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل بردگی من دلش جسته به صد ناز و دلال او بهانه کرده با من از ملال گفتم آخر غرق تست این عقل و جان گفت رو رو بر من این افسون مخوان من ندانم آنچ اندیشیده ای ای دو دیده دوست را چون دیده ای ای گران جان خوار دیدستی ورا زانکه بس ارزان خریدستی ورا هرکه او ارزان خرد ارزان دهد گوهری طفلی به قرصی نان دهد غرق عشقی ام که غرقست اندرین عشق های اولین و آخرین مجملش گفتم نکردم زان بیان ورنه هم افهام سوزد هم زبان من چو لب گویم لب دریا بود من چو لا گویم مراد الا بود من ز شیرینی نشستم رو ترش من ز بسیاری گفتارم خمش تا که شیرینی ما از دو جهان در حجاب رو ترش باشد نهان تا که در هر گوش ناید این سخن یک همی گویم ز صد سر لدن
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۱ - تفسیر قول حکیم: به هرچ از راه وا مانی، چه کفر آن حرف و چه ایمان، به هرچ از دوست دور افتی، چه زشت آن نقش و چه زیبا، در معنی قوله علیهالسلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن جمله عالم زان غیور آمد که حق برد در غیرت برین عالم سبق او چو جانست و جهان چون کالبد کالبد از جان پذیرد نیک و بد هر که محراب نمازش گشت عین سوی ایمان رفتنش می دان تو شین هر که شد مر شاه را او جامه دار هست خسران بهر شاهش اتجار هر که با سلطان شود او همنشین بر درش شستن بود حیف و غبین دستبوس ش چون رسید از پادشاه گر گزیند بوس پا باشد گناه گرچه سر بر پا نهادن خدمت است پیش آن خدمت خطا و زلت است شاه را غیرت بود بر هر که او بو گزیند بعد از آن که دید رو غیرت حق بر مثل گندم بود کاه خرمن غیرت مردم بود اصل غیرتها بدانید از اله آن خلقان فرع حق بی اشتباه شرح این بگذارم و گیرم گله از جفای آن نگار ده دله نالم ایرا ناله ها خوش آیدش از دو عالم ناله و غم بایدش چون ننالم تلخ از دستان او چون نیم در حلقه مستان او چون نباشم همچو شب بی روز او بی وصال روی روز افروز او ناخوش او خوش بود در جان من جان فدای یار دل رنجان من عاشقم بر رنج خویش و درد خویش بهر خشنودی شاه فرد خویش خاک غم را سرمه سازم بهر چشم تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم اشک کان از بهر او بارند خلق گوهرست و اشک پندارند خلق من ز جان جان شکایت می کنم من نیم شاکی روایت می کنم دل همی گوید کزو رنجیده ام وز نفاق سست می خندیده ام راستی کن ای تو فخر راستان ای تو صدر و من درت را آستان آستانه و صدر در معنی کجاست ما و من کو آن طرف کان یار ماست ای رهیده جان تو از ما و من ای لطیفه روح اندر مرد و زن مرد و زن چون یک شود آن یک توی چونک یک ها محو شد آنک توی این من و ما بهر آن بر ساختی تا تو با خود نرد خدمت باختی تا من و توها همه یک جان شوند عاقبت مستغرق جانان شوند این همه هست و بیا ای امر کن ای منزه از بیان و از سخن جسم جسمانه تواند دیدنت در خیال آرد غم و خندیدنت دل که او بسته غم و خندیدن است تو مگو کاو لایق آن دیدن است آنک او بسته غم و خنده بود او بدین دو عاریت زنده بود باغ سبز عشق کاو بی منتها ست جز غم و شادی درو بس میوه هاست عاشقی زین هر دو حالت برترست بی بهار و بی خزان سبز و ترست ده زکات روی خوب ای خوب رو شرح جان شرحه شرحه بازگو کز کرشم غمزه ای غمازه ای بر دلم بنهاد داغی تازه ای من حلالش کردم ار خونم بریخت من همی گفتم حلال او می گریخت چون گریزانی ز ناله خاکیان غم چه ریزی بر دل غمناکیان ای که هر صبحی که از مشرق بتافت همچو چشمه مشرقت در جوش یافت چون بهانه دادی این شیدات را ای بها نه شکر لبهات را ای جهان کهنه را تو جان نو از تن بی جان و دل افغان شنو شرح گل بگذار از بهر خدا شرح بلبل گو که شد از گل جدا از غم و شادی نباشد جوش ما با خیال و وهم نبود هوش ما حالتی دیگر بود کان نادر ست تو مشو منکر که حق بس قادر ست تو قیاس از حالت انسان مکن منزل اندر جور و در احسان مکن جور و احسان رنج و شادی حادث است حادثان میرند و حقشان وارث است صبح شد ای صبح را صبح و پناه عذر مخدومی حسام الدین بخواه عذرخواه عقل کل و جان توی جان جان و تابش مرجان توی تافت نور صبح و ما از نور تو در صبوحی با می منصور تو داده تو چون چنین دارد مرا باده کی بود کاو طرب آرد مرا باده در جوشش گدای جوش ماست چرخ در گردش گدای هوش ماست باده از ما مست شد نه ما ازو قالب از ما هست شد نه ما ازو ما چو زنبور یم و قالب ها چو موم خانه خانه کرده قالب را چو موم
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۲ - رجوع به حکایت خواجهٔ تاجر بس دراز است این حدیث خواجه گو تا چه شد احوال آن مرد نکو خواجه اندر آتش و درد و حنین صد پراکنده همی گفت این چنین گه تناقض گاه ناز و گه نیاز گاه سودای حقیقت گه مجاز مرد غرقه گشته جانی می کند دست را در هر گیاهی می زند تا کدامش دست گیرد در خطر دست و پایی می زند از بیم سر دوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی آنک او شاهست او بی کار نیست ناله از وی طرفه کو بیمار نیست بهر این فرمود رحمان ای پسر کل یوم هو فی شان ای پسر اندرین ره می تراش و می خراش تا دم آخر دمی فارغ مباش تا دم آخر دمی آخر بود که عنایت با تو صاحب سر بود هر چه می کوشند اگر مرد و زنست گوش و چشم شاه جان بر روزنست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۳ - برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده بعد از آنش از قفس بیرون فکند طوطیک پرید تا شاخ بلند طوطی مرده چنان پرواز کرد کآفتاب شرق ترکی تاز کرد خواجه حیران گشت اندر کار مرغ بی خبر ناگه بدید اسرار مرغ روی بالا کرد و گفت ای عندلیب از بیان حال خود مان ده نصیب او چه کرد آنجا که تو آموختی ساختی مکری و ما را سوختی گفت طوطی کاو به فعلم پند داد که رها کن لطف آواز و وداد زان که آوازت ترا در بند کرد خویشتن مرده پی این پند کرد یعنی ای مطرب شده با عام و خاص مرده شو چون من که تا یابی خلاص دانه باشی مرغکانت برچنند غنچه باشی کودکانت برکنند دانه پنهان کن به کلی دام شو غنچه پنهان کن گیاه بام شو هر که داد او حسن خود را در مزاد صد قضای بد سوی او رو نهاد چشم ها و خشم ها و رشک ها بر سرش ریزد چو آب از مشک ها دشمنان او را ز غیرت می درند دوستان هم روزگارش می برند آنک غافل بود از کشت و بهار او چه داند قیمت این روزگار در پناه لطف حق باید گریخت کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت تا پناهی یابی آن گه چون پناه آب و آتش مر ترا گردد سپاه نوح و موسی را نه دریا یار شد نه بر اعداشان به کین قهار شد آتش ابراهیم را نی قلعه بود تا برآورد از دل نمرود دود کوه یحیی را نه سوی خویش خواند قاصدانش را به زخم سنگ راند گفت ای یحیی بیا در من گریز تا پناهت باشم از شمشیر تیز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۴ - وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن یک دو پندش داد طوطی بی نفاق بعد از آن گفتش سلام الفراق خواجه گفتش فی امان الله برو مر مرا اکنون نمودی راه نو خواجه با خود گفت کاین پند منست راه او گیرم که این ره روشنست جان من کمتر ز طوطی کی بود جان چنین باید که نیکوپی بود
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۵ - مضرت تعظیم خلق و انگشتنمای شدن تن قفس شکل است تن شد خار جان در فریب داخلان و خارجان اینش گوید من شوم هم راز تو وآنش گوید نی منم انباز تو اینش گوید نیست چون تو در وجود در جمال و فضل و در احسان و جود آنش گوید هر دو عالم آن تست جمله جانهامان طفیل جان تست او چو بیند خلق را سرمست خویش از تکبر می رود از دست خویش او نداند که هزاران را چو او دیو افکنده ست اندر آب جو لطف و سالوس جهان خوش لقمه ای ست کمترش خور کان پر آتش لقمه ای ست آتشش پنهان و ذوقش آشکار دود او ظاهر شود پایان کار تو مگو آن مدح را من کی خورم از طمع می گوید او پی می برم مادحت گر هجو گوید بر ملا روزها سوزد دلت زان سوزها گرچه دانی کو ز حرمان گفت آن کان طمع که داشت از تو شد زیان آن اثر می ماندت در اندرون در مدیح این حالتت هست آزمون آن اثر هم روزها باقی بود مایه کبر و خداع جان شود لیک ننماید چو شیرین است مدح بد نماید زانک تلخ افتاد قدح همچو مطبوخ ست و حب کان را خوری تا بدیری شورش و رنج اندری ور خوری حلوا بود ذوقش دمی این اثر چون آن نمی پاید همی چون نمی پاید همی پاید نهان هر ضدی را تو به ضد او بدان چون شکر پاید نهان تأثیر او بعد حینی دمل آرد نیش جو نفس از بس مدح ها فرعون شد کن ذلیل النفس هونا لا تسد تا توانی بنده شو سلطان مباش زخم کش چون گوی شو چوگان مباش ورنه چون لطفت نماند وین جمال از تو آید آن حریفان را ملال آن جماعت کت همی دادند ریو چون ببینندت بگویندت که دیو جمله گویندت چو بینندت به در مرده ای از گور خود بر کرد سر همچو امرد که خدا نامش کنند تا بدین سالوس در دامش کنند چونک در بدنامی آمد ریش او دیو را ننگ آید از تفتیش او دیو سوی آدمی شد بهر شر سوی تو ناید که از دیوی بتر تا تو بودی آدمی دیو از پیت می دوید و می چشانید او میت چون شدی در خوی دیوی استوار می گریزد از تو دیو نابکار آنک اندر دامنت آویخت او چون چنین گشتی ز تو بگریخت او
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۶ - تفسیر ما شاء الله کان این همه گفتیم لیک اندر بسیچ بی عنایات خدا هیچیم هیچ بی عنایات حق و خاصان حق گر ملک باشد سیاهستش ورق ای خدا ای فضل تو حاجت روا با تو یاد هیچ کس نبود روا این قدر ارشاد تو بخشیده ای تا بدین بس عیب ما پوشیده ای قطره دانش که بخشیدی ز پیش متصل گردان به دریاهای خویش قطره علمست اندر جان من وارهانش از هوا وز خاک تن پیش از آن کین خاکها خسفش کنند پیش از آن کین بادها نشفش کنند گرچه چون نشفش کند تو قادری کش ازیشان وا ستانی وا خری قطره ای کو در هوا شد یا که ریخت از خزینه قدرت تو کی گریخت گر در آید در عدم یا صد عدم چون بخوانیش او کند از سر قدم صد هزاران ضد ضد را می کشد بازشان حکم تو بیرون می کشد از عدمها سوی هستی هر زمان هست یا رب کاروان در کاروان خاصه هر شب جمله افکار و عقول نیست گردد غرق در بحر نغول باز وقت صبح آن اللهیان بر زنند از بحر سر چون ماهیان در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ از هزیمت رفته در دریای مرگ زاغ پوشیده سیه چون نوحه گر در گلستان نوحه کرده بر خضر باز فرمان آید از سالار ده مر عدم را کانچ خوردی باز ده آنچ خوردی وا ده ای مرگ سیاه از نبات و دارو و برگ و گیاه ای برادر عقل یکدم با خود آر دم بدم در تو خزانست و بهار باغ دل را سبز و تر و تازه بین پر ز غنچه و ورد و سرو و یاسمین ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ ز انبهی گل نهان صحرا و کاخ این سخنهایی که از عقل کلست بوی آن گلزار و سرو و سنبلست بوی گل دیدی که آنجا گل نبود جوش مل دیدی که آنجا مل نبود بو قلاووزست و رهبر مر ترا می برد تا خلد و کوثر مر ترا بو دوای چشم باشد نورساز شد ز بویی دیده یعقوب باز بوی بد مر دیده را تاری کند بوی یوسف دیده را یاری کند تو که یوسف نیستی یعقوب باش همچو او با گریه و آشوب باش بشنو این پند از حکیم غزنوی تا بیابی در تن کهنه نوی ناز را رویی بباید همچو ورد چون نداری گرد بدخویی مگرد زشت باشد روی نازیبا و ناز سخت باشد چشم نابینا و درد پیش یوسف نازش و خوبی مکن جز نیاز و آه یعقوبی مکن معنی مردن ز طوطی بد نیاز در نیاز و فقر خود را مرده ساز تا دم عیسی ترا زنده کند همچو خویشت خوب و فرخنده کند از بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ سالها تو سنگ بودی دل خراش آزمون را یک زمانی خاک باش
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۷ - داستان پیر چنگی کی در عهد عمر رضی الله عنه از بهر خدا روز بینوایی چنگ زد میان گورستان آن شنیدستی که در عهد عمر بود چنگی مطربی با کر و فر بلبل از آواز او بی خود شدی یک طرب ز آواز خوبش صد شدی مجلس و مجمع دمش آراستی وز نوای او قیامت خاستی همچو اسرافیل کآوازش بفن مردگان را جان در آرد در بدن یا رسیلی بود اسرافیل را کز سماعش پر برستی فیل را سازد اسرافیل روزی ناله را جان دهد پوسیده صدساله را انبیا را در درون هم نغمه هاست طالبان را زان حیات بی بهاست نشنود آن نغمه ها را گوش حس کز ستمها گوش حس باشد نجس نشنود نغمه پری را آدمی کو بود ز اسرار پریان اعجمی گرچه هم نغمه پری زین عالمست نغمه دل برتر از هر دو دمست که پری و آدمی زندانیند هر دو در زندان این نادانیند معشر الجن سوره رحمان بخوان تستطیعوا تنفذوا را باز دان نغمه های اندرون اولیا اولا گوید که ای اجزای لا هین ز لای نفی سرها بر زنید این خیال و وهم یکسو افکنید ای همه پوسیده در کون و فساد جان باقیتان نرویید و نزاد گر بگویم شمه ای زان نغمه ها جانها سر بر زنند از دخمه ها گوش را نزدیک کن کان دور نیست لیک نقل آن به تو دستور نیست هین که اسرافیل وقتند اولیا مرده را زیشان حیاتست و نما جان هر یک مرده ای از گور تن برجهد ز آوازشان اندر کفن گوید این آواز ز آواها جداست زنده کردن کار آواز خداست ما بمردیم و بکلی کاستیم بانگ حق آمد همه بر خاستیم بانگ حق اندر حجاب و بی حجاب آن دهد کو داد مریم را ز جیب ای فناتان نیست کرده زیر پوست باز گردید از عدم ز آواز دوست مطلق آن آواز خود از شه بود گرچه از حلقوم عبدالله بود گفته او را من زبان و چشم تو من حواس و من رضا و خشم تو رو که بی یسمع و بی یبصر توی سر توی چه جای صاحب سر توی چون شدی من کان لله از وله من ترا باشم که کان الله له گه توی گویم ترا گاهی منم هر چه گویم آفتاب روشنم هر کجا تابم ز مشکات دمی حل شد آنجا مشکلات عالمی ظلمتی را کآفتابش بر نداشت از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت آدمی را او بخویش اسما نمود دیگران را ز آدم اسما می گشود خواه ز آدم گیر نورش خواه ازو خواه از خم گیر می خواه از کدو کین کدو با خنب پیوستست سخت نی چو تو شاد آن کدوی نیکبخت گفت طوبی من رآنی مصطفی والذی یبصر لمن وجهی رای چون چراغی نور شمعی را کشید هر که دید آن را یقین آن شمع دید همچنین تا صد چراغ ار نقل شد دیدن آخر لقای اصل شد خواه از نور پسین بستان تو آن هیچ فرقی نیست خواه از شمع جان خواه بین نور از چراغ آخرین خواه بین نورش ز شمع غابرین
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۸ - در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها گفت پیغامبر که نفحتهای حق اندرین ایام می آرد سبق گوش و هش دارید این اوقات را در ربایید این چنین نفحات را نفحه آمد مر شما را دید و رفت هر که را می خواست جان بخشید و رفت نفحه دیگر رسید آگاه باش تا ازین هم وانمانی خواجه تاش جان آتش یافت زو آتش کشی جان مرده یافت از وی جنبشی جان ناری یافت از وی انطفا مرده پوشید از بقای او قبا تازگی و جنبش طوبیست این همچو جنبشهای حیوان نیست این گر در افتد در زمین و آسمان زهره هاشان آب گردد در زمان خود ز بیم این دم بی منتها باز خوان فابین ان یحملنها ورنه خود اشفقن منها چون بدی گرنه از بیمش دل که خون شدی دوش دیگر لون این می داد دست لقمه چندی درآمد ره ببست بهر لقمه گشته لقمانی گرو وقت لقمانست ای لقمه برو از هوای لقمه این خارخار از کف لقمان همی جویید خار در کف او خار و سایه ش نیز نیست لیکتان از حرص آن تمییز نیست خار دان آن را که خرما دیده ای زانک بس نان کور و بس نادیده ای جان لقمان که گلستان خداست پای جانش خسته خاری چراست اشتر آمد این وجود خارخوار مصطفی زادی برین اشتر سوار اشترا تنگ گلی بر پشت تست کز نسیمش در تو صد گلزار رست میل تو سوی مغیلانست و ریگ تا چه گل چینی ز خار مردریگ ای بگشته زین طلب از کو بکو چند گویی کین گلستان کو و کو پیش از آن کین خار پا بیرون کنی چشم تاریکست جولان چون کنی آدمی کو می نگنجد در جهان در سر خاری همی گردد نهان مصطفی آمد که سازد همدمی کلمینی یا حمیرا کلمی ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل تا ز نعل تو شود این کوه لعل این حمیرا لفظ تانیثست و جان نام تانیثش نهند این تازیان لیک از تانیث جان را باک نیست روح را با مرد و زن اشراک نیست از مؤنث وز مذکر برترست این نی آن جانست کز خشک و ترست این نه آن جانست کافزاید ز نان یا گهی باشد چنین گاهی چنان خوش کننده ست و خوش و عین خوشی بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی چون تو شیرین از شکر باشی بود کان شکر گاهی ز تو غایب شود چون شکر گردی ز تاثیر وفا پس شکر کی از شکر باشد جدا عاشق از خود چون غذا یابد رحیق عقل آنجا گم شود گم ای رفیق عقل جزوی عشق را منکر بود گرچه بنماید که صاحب سر بود زیرک و داناست اما نیست نیست تا فرشته لا نشد آهرمنیست او بقول و فعل یار ما بود چون بحکم حال آیی لا بود لا بود چون او نشد از هست نیست چونک طوعا لا نشد کرها بسیست جان کمالست و ندای او کمال مصطفی گویان ارحنا یا بلال ای بلال افراز بانگ سلسلت زان دمی کاندر دمیدم در دلت زان دمی کادم از آن مدهوش گشت هوش اهل آسمان بیهوش گشت مصطفی بی خویش شد زان خوب صوت شد نمازش از شب تعریس فوت سر از آن خواب مبارک بر نداشت تا نماز صبحدم آمد بچاشت در شب تعریس پیش آن عروس یافت جان پاک ایشان دستبوس عشق و جان هر دو نهانند و ستیر گر عروسش خوانده ام عیبی مگیر از ملولی یار خامش کردمی گر همو مهلت بدادی یکدمی لیک می گوید بگو هین عیب نیست جز تقاضای قضای غیب نیست عیب باشد کو نبیند جز که عیب عیب کی بیند روان پاک غیب عیب شد نسبت به مخلوق جهول نی به نسبت با خداوند قبول کفر هم نسبت به خالق حکمتست چون به ما نسبت کنی کفر آفتست ور یکی عیبی بود با صد حیات بر مثال چوب باشد در نبات در ترازو هر دو را یکسان کشند زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند پس بزرگان این نگفتند از گزاف جسم پاکان عین جان افتاد صاف گفتشان و نفسشان و نقششان جمله جان مطلق آمد بی نشان جان دشمن دارشان جسمست صرف چون زیاد از نرد او اسمست صرف آن به خاک اندر شد و کل خاک شد وین نمک اندر شد و کل پاک شد آن نمک کز وی محمد املحست زان حدیث با نمک او افصحست این نمک باقیست از میراث او با توند آن وارثان او بجو پیش تو شسته ترا خود پیش کو پیش هستت جان پیش اندیش کو گر تو خود را پیش و پس داری گمان بسته جسمی و محرومی ز جان زیر و بالا پیش و پس وصف تنست بی جهتها ذات جان روشنست برگشا از نور پاک شه نظر تا نپنداری تو چون کوته نظر که همینی در غم و شادی و بس ای عدم کو مر عدم را پیش و پس روز بارانست می رو تا به شب نه ازین باران از آن باران رب
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۹ - قصهٔ سوال کردن عایشه رضی الله عنها از مصطفی صلیالله علیه و سلم کی امروز باران بارید چون تو سوی گورستان رفتی جامههای تو چون تر نیست مصطفی روزی به گورستان برفت با جنازه مردی از یاران برفت خاک را در گور او آگنده کرد زیر خاک آن دانه اش را زنده کرد این درختانند همچون خاکیان دستها بر کرده اند از خاکدان سوی خلقان صد اشارت می کنند وانک گوشستش عبارت می کنند با زبان سبز و با دست دراز از ضمیر خاک می گویند راز همچو بطان سر فرو برده به آب گشته طاووسان و بوده چون غراب در زمستانشان اگر محبوس کرد آن غرابان را خدا طاووس کرد در زمستانشان اگر چه داد مرگ زنده شان کرد از بهار و داد برگ منکران گویند خود هست این قدیم این چرا بندیم بر رب کریم کوری ایشان درون دوستان حق برویانید باغ و بوستان هر گلی کاندر درون بویا بود آن گل از اسرار کل گویا بود بوی ایشان رغم آنف منکران گرد عالم می رود پرده دران منکران همچون جعل زان بوی گل یا چو نازک مغز در بانگ دهل خویشتن مشغول می سازند و غرق چشم می دزدند ازین لمعان برق چشم می دزدند و آنجا چشم نی چشم آن باشد که بیند مامنی چون ز گورستان پیمبر باز گشت سوی صدیقه شد و همراز گشت چشم صدیقه چو بر رویش فتاد پیش آمد دست بر وی می نهاد بر عمامه و روی او و موی او بر گریبان و بر و بازوی او گفت پیغامبر چه می جویی شتاب گفت باران آمد امروز از سحاب جامه هاات می بجویم در طلب تر نمی یابم ز باران ای عجب گفت چه بر سر فکندی از ازار گفت کردم آن ردای تو خمار گفت بهر آن نمود ای پاک جیب چشم پاکت را خدا باران غیب نیست آن باران ازین ابر شما هست ابری دیگر و دیگر سما مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۰ - تفسیر بیت حکیم سنائی رضی الله عنه «آسمانهاست در ولایتِ جان، کارفرمای آسمان جهان» «در ره روح پست و بالاهاست، کوههای بلند و دریاهاست» غیب را ابری و آبی دیگرست آسمان و آفتابی دیگرست ناید آن الا که بر خاصان پدید باقیان فی لبس من خلق جدید هست باران از پی پروردگی هست باران از پی پژمردگی نفع باران بهاران بوالعجب باغ را باران پاییزی چو تب آن بهاری نازپروردش کند وین خزانی ناخوش و زردش کند همچنین سرما و باد و آفتاب بر تفاوت دان و سررشته بیاب همچنین در غیب انواعست این در زیان و سود و در ربح و غبین این دم ابدال باشد زان بهار در دل و جان روید از وی سبزه زار فعل باران بهاری با درخت آید از انفاسشان در نیکبخت گر درخت خشک باشد در مکان عیب آن از باد جان افزا مدان باد کار خویش کرد و بر وزید آنک جانی داشت بر جانش گزید
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۱ - در معنی این حدیث کی اغتنموا برد الربیع الی آخره گفت پیغامبر ز سرمای بهار تن مپوشانید یاران زینهار زانک با جان شما آن می کند کان بهاران با درختان می کند لیک بگریزید از سرد خزان کان کند کو کرد با باغ و رزان راویان این را به ظاهر برده اند هم بر آن صورت قناعت کرده اند بی خبر بودند از جان آن گروه کوه را دیده ندیده کان به کوه آن خزان نزد خدا نفس و هواست عقل و جان عین بهار است و بقاست مر ترا عقلیست جزوی در نهان کامل العقلی بجو اندر جهان جزو تو از کل او کلی شود عقل کل بر نفس چون غلی شود پس به تأویل این بود کانفاس پاک چون بهار است و حیات برگ و تاک از حدیث اولیا نرم و درشت تن مپوشان زانک دینت راست پشت گرم گوید سرد گوید خوش بگیر تا ز گرم و سرد بجهی وز سعیر گرم و سردش نوبهار زندگیست مایه صدق و یقین و بندگیست زان کزو بستان جان ها زنده است زین جواهر بحر دل آگنده است بر دل عاقل هزاران غم بود گر ز باغ دل خلالی کم شود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۲ - پرسیدن صدیقه رضیالله عنها از مصطفی صلیالله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود گفت صدیقه که ای زبده وجود حکمت باران امروزین چه بود این ز بارانهای رحمت بود یا بهر تهدیدست و عدل کبریا این از آن لطف بهاریات بود یا ز پاییزی پر آفات بود گفت این از بهر تسکین غمست کز مصیبت بر نژاد آدمست گر بر آن آتش بماندی آدمی بس خرابی در فتادی و کمی این جهان ویران شدی اندر زمان حرصها بیرون شدی از مردمان استن این عالم ای جان غفلتست هوشیاری این جهان را آفتست هوشیاری زان جهانست و چو آن غالب آید پست گردد این جهان هوشیاری آفتاب و حرص یخ هوشیاری آب و این عالم وسخ زان جهان اندک ترشح می رسد تا نغرد در جهان حرص و حسد گر ترشح بیشتر گردد ز غیب نه هنر ماند درین عالم نه عیب این ندارد حد سوی آغاز رو سوی قصه مرد مطرب باز رو
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۳ - بقیهٔ قصهٔ پیر چنگی و بیان مخلص آن مطربی کز وی جهان شد پر طرب رسته ز آوازش خیالات عجب از نوایش مرغ دل پران شدی وز صدایش هوش جان حیران شدی چون برآمد روزگار و پیر شد باز جانش از عجز پشه گیر شد پشت او خم گشت همچون پشت خم ابروان بر چشم همچون پالدم گشت آواز لطیف جان فزاش زشت و نزد کس نیرزیدی به لاش آن نوای رشک زهره آمده همچو آواز خر پیری شده خود کدامین خوش که او ناخوش نشد یا کدامین سقف کان مفرش نشد غیر آواز عزیزان در صدور که بود از عکس دمشان نفخ صور اندرونی کاندرونها مست از اوست نیستی کین هستهامان هست از اوست کهربای فکر و هر آواز او لذت الهام و وحی و راز او چونک مطرب پیرتر گشت و ضعیف شد ز بی کسبی رهین یک رغیف گفت عمر و مهلتم دادی بسی لطفها کردی خدایا با خسی معصیت ورزیده ام هفتاد سال باز نگرفتی ز من روزی نوال نیست کسب امروز مهمان توم چنگ بهر تو زنم کان توم چنگ را برداشت و شد الله جو سوی گورستان یثرب آه گو گفت خواهم از حق ابریشم بها کو به نیکویی پذیرد قلب ها چونک زد بسیار و گریان سر نهاد چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد خواب بردش مرغ جانش از حبس رست چنگ و چنگی را رها کرد و بجست گشت آزاد از تن و رنج جهان در جهان ساده و صحرای جان جان او آنجا سرایان ماجرا کاندر اینجا گر بماندندی مرا خوش بدی جانم درین باغ و بهار مست این صحرا و غیبی لاله زار بی پر و بی پا سفر می کردمی بی لب و دندان شکر می خوردمی ذکر و فکری فارغ از رنج دماغ کردمی با ساکنان چرخ لاغ چشم بسته عالمی می دیدمی ورد و ریحان بی کفی می چیدمی مرغ آبی غرق دریای عسل عین ایوبی شراب و مغتسل که بدو ایوب از پا تا به فرق پاک شد از رنجها چون نور شرق مثنوی در حجم گر بودی چو چرخ در نگنجیدی درو زین نیم برخ کان زمین و آسمان بس فراخ کرد از تنگی دلم را شاخ شاخ وین جهانی کاندرین خوابم نمود از گشایش پر و بالم را گشود این جهان و راهش ار پیدا بدی کم کسی یک لحظه ای آنجا بدی امر می آمد که نه طامع مشو چون ز پایت خار بیرون شد برو مول مولی می زد آنجا جان او در فضای رحمت و احسان او مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۴ - در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال به آن مرد ده کی در گورستان خفته است آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت تا که خویش از خواب نتوانست داشت در عجب افتاد کاین معهود نیست این ز غیب افتاد بی مقصود نیست سر نهاد و خواب بردش خواب دید کآمدش از حق ندا جانش شنید آن ندایی کاصل هر بانگ و نواست خود ندا آنست و این باقی صداست ترک و کرد و پارسی گو و عرب فهم کرده آن ندا بی گوش و لب خود چه جای ترک و تاجیکست و زنگ فهم کرده است آن ندا را چوب و سنگ هر دمی از وی همی آید الست جوهر و اعراض می گردند هست گر نمی آید بلی زایشان ولی آمدنشان از عدم باشد بلی زانچ گفتم من ز فهم سنگ و چوب در بیانش قصه ای هش دار خوب
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۵ - نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند «ما روی مبارک ترا به هنگام وعظ نمیبینیم» و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سؤال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح استن حنانه از هجر رسول ناله می زد همچو ارباب عقول گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون گفت جانم از فراقت گشت خون مسندت من بودم از من تاختی بر سر منبر تو مسند ساختی گفت خواهی که ترا نخلی کنند شرقی و غربی ز تو میوه چنند یا در آن عالم حقت سروی کند تا تر و تازه بمانی تا ابد گفت آن خواهم که دایم شد بقاش بشنو ای غافل کم از چوبی مباش آن ستون را دفن کرد اندر زمین تا چو مردم حشر گردد یوم دین تا بدانی هر که را یزدان بخواند از همه کار جهان بی کار ماند هر که را باشد ز یزدان کار و بار یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار آنک او را نبود از اسرار داد کی کند تصدیق او ناله جماد گوید آری نه ز دل بهر وفاق تا نگویندش که هست اهل نفاق گر نیندی واقفان امر کن در جهان رد گشته بودی این سخن صد هزاران ز اهل تقلید و نشان افکندشان نیم وهمی در گمان که به ظن تقلید و استدلالشان قایمست و جمله پر و بالشان شبهه ای انگیزد آن شیطان دون درفتند این جمله کوران سرنگون پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود غیر آن قطب زمان دیده ور کز ثباتش کوه گردد خیره سر پای نابینا عصا باشد عصا تا نیفتد سرنگون او بر حصا آن سواری کاو سپه را شد ظفر اهل دین را کیست سلطان بصر با عصا کوران اگر ره دیده اند در پناه خلق روشن دیده اند گر نه بینایان بدندی و شهان جمله کوران مرده اندی در جهان نه ز کوران کشت آید نه درود نه عمارت نه تجارتها و سود گر نکردی رحمت و افضالتان در شکستی چوب استدلالتان این عصا چه بود قیاسات و دلیل آن عصا که دادشان بینا جلیل چون عصا شد آلت جنگ و نفیر آن عصا را خرد بشکن ای ضریر او عصاتان داد تا پیش آمدیت آن عصا از خشم هم بر وی زدیت حلقه کوران به چه کار اندرید دیدبان را در میانه آورید دامن او گیر کاو دادت عصا در نگر کادم چه ها دید از عصا معجزه موسی و احمد را نگر چون عصا شد مار و استن با خبر از عصا ماری و از استن حنین پنج نوبت می زنند از بهر دین گرنه نامعقول بودی این مزه کی بدی حاجت به چندین معجزه هرچه معقولست عقلش می خورد بی بیان معجزه بی جر و مد این طریق بکر نامعقول بین در دل هر مقبلی مقبول بین همچنان کز بیم آدم دیو و دد در جزایر در رمیدند از حسد هم ز بیم معجزات انبیا سر کشیده منکران زیر گیا تا به ناموس مسلمانی زیند در تسلس تا ندانی که کیند همچو قلابان بر آن نقد تباه نقره می مالند و نام پادشاه ظاهر الفاظشان توحید و شرع باطن آن همچو در نان تخم صرع فلسفی را زهره نه تا دم زند دم زند دین حقش بر هم زند دست و پای او جماد و جان او هر چه گوید آن دو در فرمان او با زبانشان گرچه تهمت می نهند دست و پاهاشان گواهی می دهند
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۶ - اظهار معجزهٔ پیغمبر صلی الله علیه و سلم به سخن آمدن سنگریزه در دست ابوجهل علیه اللعنه و گواهی دادن سنگریزه بر حقیت محمد صلی الله علیه و سلم به رسالت او سنگها اندر کف بوجهل بود گفت ای احمد بگو این چیست زود گر رسولی چیست در مشتم نهان چون خبر داری ز راز آسمان گفت چون خواهی بگویم آن چه هاست یا بگویند آن که ما حقیم و راست گفت بوجهل این دوم نادرترست گفت آری حق از آن قادرترست از میان مشت او هر پاره سنگ در شهادت گفتن آمد بی درنگ لا اله گفت و الا الله گفت گوهر احمد رسول الله سفت چون شنید از سنگها بوجهل این زد ز خشم آن سنگها را بر زمین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۷ - بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عُمَر -رضی الله عنه- به او آنچه هاتف آواز داد باز گرد و حال مطرب گوش دار زانک عاجز گشت مطرب ز انتظار بانگ آمد مر عمر را کای عمر بنده ما را ز حاجت باز خر بنده ای داریم خاص و محترم سوی گورستان تو رنجه کن قدم ای عمر برجه ز بیت المال عام هفتصد دینار در کف نه تمام پیش او بر کای تو ما را اختیار این قدر بستان کنون معذور دار این قدر از بهر ابریشم بها خرج کن چون خرج شد اینجا بیا پس عمر زان هیبت آواز جست تا میان را بهر این خدمت ببست سوی گورستان عمر بنهاد رو در بغل همیان دوان در جست و جو گرد گورستان دوانه شد بسی غیر آن پیر او ندید آنجا کسی گفت این نبود دگر باره دوید مانده گشت و غیر آن پیر او ندید گفت حق فرمود ما را بنده ایست صافی و شایسته و فرخنده ایست پیر چنگی کی بود خاص خدا حبذا ای سر پنهان حبذا بار دیگر گرد گورستان بگشت همچو آن شیر شکاری گرد دشت چون یقین گشتش که غیر پیر نیست گفت در ظلمت دل روشن بسی است آمد او با صد ادب آنجا نشست بر عمر عطسه فتاد و پیر جست مر عمر را دید ماند اندر شگفت عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت گفت در باطن خدایا از تو داد محتسب بر پیرکی چنگی فتاد چون نظر اندر رخ آن پیر کرد دید او را شرمسار و روی زرد پس عمر گفتش مترس از من مرم که ت بشارتها ز حق آورده ام چند یزدان مدحت خوی تو کرد تا عمر را عاشق روی تو کرد پیش من بنشین و مهجوری مساز تا به گوشت گویم از اقبال راز حق سلامت می کند می پرسدت چونی از رنج و غمان بی حدت نک قراضه چند ابریشم بها خرج کن این را و باز اینجا بیا پیر لرزان گشت چون این را شنید دست می خایید و بر خود می طپید بانگ می زد کای خدای بی نظیر بس که از شرم آب شد بیچاره پیر چون بسی بگریست و از حد رفت درد چنگ را زد بر زمین و خرد کرد گفت ای بوده حجابم از اله ای مرا تو راه زن از شاه راه ای بخورده خون من هفتاد سال ای ز تو رویم سیه پیش کمال ای خدای با عطای با وفا رحم کن بر عمر رفته در جفا داد حق عمری که هر روزی از آن کس نداند قیمت آن در جهان خرج کردم عمر خود را دم بدم در دمیدم جمله را در زیر و بم آه کز یاد ره و پرده عراق رفت از یادم دم تلخ فراق وای کز تری زیر افکند خرد خشک شد کشت دل من دل بمرد وای کز آواز این بیست و چهار کاروان بگذشت و بیگه شد نهار ای خدا فریاد زین فریادخواه داد خواهم نه ز کس زین دادخواه داد خود از کس نیابم جز مگر زانک او از من به من نزدیکتر کاین منی از وی رسد دم دم مرا پس ورا بینم چو این شد کم مرا همچو آن کو با تو باشد زرشمر سوی او داری نه سوی خود نظر
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۸ - گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست به مقام استغراق پس عمر گفتش که این زاری تو هست هم آثار هشیاری تو راه فانی گشته راهی دیگرست زانک هشیاری گناهی دیگرست هست هشیاری ز یاد ما مضی ماضی و مستقبلت پرده خدا آتش اندر زن بهر دو تا به کی پر گره باشی ازین هر دو چو نی تا گره با نی بود همراز نیست همنشین آن لب و آواز نیست چون بطوفی خود بطوفی مرتدی چون به خانه آمدی هم با خودی ای خبرهات از خبرده بی خبر توبه تو از گناه تو بتر ای تو از حال گذشته توبه جو کی کنی توبه ازین توبه بگو گاه بانگ زیر را قبله کنی گاه گریه زار را قبله زنی چونک فاروق آینه اسرار شد جان پیر از اندرون بیدار شد همچو جان بی گریه و بی خنده شد جانش رفت و جان دیگر زنده شد حیرتی آمد درونش آن زمان که برون شد از زمین و آسمان جست و جویی از ورای جست و جو من نمی دانم تو می دانی بگو حال و قالی از ورای حال و قال غرقه گشته در جمال ذوالجلال غرقه ای نه که خلاصی باشدش یا به جز دریا کسی بشناسدش عقل جزو از کل گویا نیستی گر تقاضا بر تقاضا نیستی چون تقاضا بر تقاضا می رسد موج آن دریا بدینجا می رسد چونک قصه حال پیر اینجا رسید پیر و حالش روی در پرده کشید پیر دامن را ز گفت و گو فشاند نیم گفته در دهان ما بماند از پی این عیش و عشرت ساختن صد هزاران جان بشاید باختن در شکار بیشه جان باز باش همچو خورشید جهان جان باز باش جان فشان افتاد خورشید بلند هر دمی تی می شود پر می کنند جان فشان ای آفتاب معنوی مر جهان کهنه را بنما نوی در وجود آدمی جان و روان می رسد از غیب چون آب روان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۹ - تفسیر دعای آن دو فرشته کی هر روز بر سر هر بازاری منادی میکنند کی اللهم اعط کل منفق خلفا اللهم اعط کل ممسک تلفا و بیان کردن کی آن منفق مجاهد راه حقست نی مسرف راه هوا گفت پیغامبر که دایم بهر پند دو فرشته خوش منادی می کنند کای خدایا منفقان را سیر دار هر درمشان را عوض ده صد هزار ای خدایا ممسکان را در جهان تو مده الا زیان اندر زیان ای بسا امساک کز انفاق به مال حق را جز به امر حق مده تا عوض یابی تو گنج بی کران تا نباشی از عداد کافران کاشتران قربان همی کردند تا چیره گردد تیغشان بر مصطفی امر حق را باز جو از واصلی امر حق را در نیابد هر دلی چون غلام یاغیی کو عدل کرد مال شه بر یاغیان او بذل کرد در نبی انذار اهل غفلتست کان همه انفاقهاشان حسرتست عدل این یاغی و دادش نزد شاه چه فزاید دوری و روی سیاه سروران مکه در حرب رسول بودشان قربان به اومید قبول بهر این مؤمن همی گوید ز بیم در نماز اهد الصراط المستقیم آن درم دادن سخی را لایقست جان سپردن خود سخای عاشقست نان دهی از بهر حق نانت دهند جان دهی از بهر حق جانت دهند گر بریزد برگهای این چنار برگ بی برگیش بخشد کردگار گر نماند از جود در دست تو مال کی کند فضل الهت پای مال هر که کارد گردد انبارش تهی لیکش اندر مزرعه باشد بهی وانک در انبار ماند و صرفه کرد اشپش و موش حوادث پاک خورد این جهان نفیست در اثبات جو صورتت صفرست در معنیت جو جان شور تلخ پیش تیغ بر جان چون دریای شیرین را بخر ور نمی دانی شدن زین آستان باری از من گوش کن این داستان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۰ - قصهٔ خلیفه کی در کرم در زمان خود از حاتم طائی گذشته بود و نظیر خود نداشت یک خلیفه بود در ایام پیش کرده حاتم را غلام جود خویش رایت اکرام و داد افراشته فقر و حاجت از جهان بر داشته بحر و در از بخششش صاف آمده داد او از قاف تا قاف آمده در جهان خاک ابر و آب بود مظهر بخشایش وهاب بود از عطااش بحر و کان در زلزله سوی جودش قافله بر قافله قبله حاجت در و دروازه اش رفته در عالم بجود آوازه اش هم عجم هم روم هم ترک و عرب مانده از جود و سخااش در عجب آب حیوان بود و دریای کرم زنده گشته هم عرب زو هم عجم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۱ - قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی یک شب اعرابی زنی مر شوی را گفت و از حد برد گفت و گوی را کین همه فقر و جفا ما می کشیم جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم نان مان نه نان خورش مان درد و رشک کوزه مان نه آب مان از دیده اشک جامه ما روز تاب آفتاب شب نهالین و لحاف از ماهتاب قرص مه را قرص نان پنداشته دست سوی آسمان برداشته ننگ درویشان ز درویشی ما روز شب از روزی اندیشی ما خویش و بیگانه شده از ما رمان بر مثال سامری از مردمان گر بخواهم از کسی یک مشت نسک مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک مر عرب را فخر غزوست و عطا در عرب تو همچو اندر خط خطا چه غزا ما بی غزا خود کشته ایم ما به تیغ فقر بی سر گشته ایم چه عطا ما بر گدایی می تنیم مر مگس را در هوا رگ می زنیم گر کسی مهمان رسد گر من منم شب بخسپد دلقش از تن بر کنم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۲ - مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته بهر این گفتند دانایان بفن میهمان محسنان باید شدن تو مرید و میهمان آن کسی کو ستاند حاصلت را از خسی نیست چیره چون ترا چیره کند نور ندهد مر ترا تیره کند چون ورا نوری نبود اندر قران نور کی یابند از وی دیگران همچو اعمش کو کند داروی چشم چه کشد در چشمها الا که یشم حال ما اینست در فقر و عنا هیچ مهمانی مبا مغرور ما قحط ده سال ار ندیدی در صور چشمها بگشا و اندر ما نگر ظاهر ما چون درون مدعی در دلش ظلمت زبانش شعشعی از خدا بویی نه او را نه اثر دعویش افزون ز شیث و بوالبشر دیو ننموده ورا هم نقش خویش او همی گوید ز ابدالیم بیش حرف درویشان بدزدیده بسی تا گمان آید که هست او خود کسی خرده گیرد در سخن بر بایزید ننگ دارد از درون او یزید بی نوا از نان و خوان آسمان پیش او ننداخت حق یک استخوان او ندا کرده که خوان بنهاده ام نایب حقم خلیفه زاده ام الصلا ساده دلان پیچ پیچ تا خورید از خوان جودم سیر هیچ سالها بر وعده فردا کسان گرد آن در گشته فردا نارسان دیر باید تا که سر آدمی آشکارا گردد از بیش و کمی زیر دیوار بدن گنجست یا خانه مارست و مور و اژدها چونک پیدا گشت کو چیزی نبود عمر طالب رفت آگاهی چه سود
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۳ - در بیان آنک نادر افتد کی مریدی در مدعی مزور اعتقاد بصدق ببندد کی او کسی است و بدین اعتقاد به مقامی برسد کی شیخش در خواب ندیده باشد و آب و آتش او را گزند نکند و شیخش را گزند کند ولیکن بنادر نادر لیک نادر طالب آید کز فروغ در حق او نافع آید آن دروغ او به قصد نیک خود جایی رسد گرچه جان پنداشت و آن آمد جسد چون تحری در دل شب قبله را قبله نی و آن نماز او روا مدعی را قحط جان اندر سرست لیک ما را قحط نان بر ظاهرست ما چرا چون مدعی پنهان کنیم بهر ناموس مزور جان کنیم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۴ - صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن شوی گفتش چند جویی دخل و کشت خود چه ماند از عمر افزون تر گذشت عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد زانک هر دو همچو سیلی بگذرد خواه صاف و خواه سیل تیره رو چون نمی پاید دمی از وی مگو اندرین عالم هزاران جانور می زید خوش عیش بی زیر و زبر شکر می گوید خدا را فاخته بر درخت و برگ شب نا ساخته حمد می گوید خدا را عندلیب کاعتماد رزق بر تست ای مجیب باز دست شاه را کرده نوید از همه مردار ببریده امید همچنین از پشه گیری تا به پیل شد عیال الله و حق نعم المعیل این همه غمها که اندر سینه هاست از بخار و گرد باد و بود ماست این غمان بیخ کن چون داس ماست این چنین شد و آنچنان وسواس ماست دان که هر رنجی ز مردن پاره ایست جزو مرگ از خود بران گر چاره ایست چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت دان که کلش بر سرت خواهند ریخت جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا دان که شیرین می کند کل را خدا دردها از مرگ می آید رسول از رسولش رو مگردان ای فضول هر که شیرین می زید او تلخ مرد هر که او تن را پرستد جان نبرد گوسفندان را ز صحرا می کشند آنک فربه تر مر آن را می کشند شب گذشت و صبح آمد ای تمر چند گیری این فسانه زر ز سر تو جوان بودی و قانع تر بدی زر طلب گشتی خود اول زر بدی رز بدی پر میوه چون کاسد شدی وقت میوه پختنت فاسد شدی میوه ات باید که شیرین تر شود چون رسن تابان نه واپس تر رود جفت مایی جفت باید هم صفت تا برآید کارها با مصلحت جفت باید بر مثال همدگر در دو جفت کفش و موزه در نگر گر یکی کفش از دو تنگ آید به پا هر دو جفتش کار ناید مر ترا جفت در یک خرد وان دیگر بزرگ جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ راست ناید بر شتر جفت جوال آن یکی خالی و این پر مال مال من روم سوی قناعت دل قوی تو چرا سوی شناعت می روی مرد قانع از سر اخلاص و سوز زین نسق می گفت با زن تا بروز