Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶ - تمثیل لوح محفوظ و ادراک عقل هر کسی از آن لوح آنک امر و قسمت و مقدور هر روزهٔ ویست هم چون ادراک جبرئیل علیه‌السلام هر روزی از لوح اعظم عقل مثال جبرئیلست و نظر او به تفکر به سوی غیبی که معهود اوست در تفکر و اندیشهٔ کیفیت معاش و بیرون شو کارهای هر روزینه مانند نظر جبرئیلست در لوح و فهم کردن او از لوح چون ملک از لوح محفوظ آن خرد هر صباحی درس هر روزه برد بر عدم تحریرها بین بی بنان و از سوادش حیرت سوداییان هر کسی شد بر خیالی ریش گاو گشته در سودای گنجی کنج کاو از خیالی گشته شخصی پرشکوه روی آورده به معدنهای کوه وز خیالی آن دگر با جهد مر رو نهاده سوی دریا بهر در وآن دگر بهر ترهب در کنشت وآن یکی اندر حریصی سوی کشت از خیال آن ره زن رسته شده وز خیال این مرهم خسته شده در پری خوانی یکی دل کرده گم بر نجوم آن دیگری بنهاده سم این روشها مختلف بیند برون زان خیالات ملون ز اندرون این در آن حیران شده کان بر چیست هر چشنده آن دگر را نافیست آن خیالات ار نبد نامؤتلف چون ز بیرون شد روشها مختلف قبله جان را چو پنهان کرده اند هر کسی رو جانبی آورده اند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷ - تمثیل روشهای مختلف و همتهای گوناگون به اختلاف تحری متحریان در وقت نماز قبله را در وقت تاریکی و تحری غواصان در قعر بحر هم چو قومی که تحری می کنند بر خیال قبله سویی می تنند چونک کعبه رو نماید صبحگاه کشف گردد که کی گم کردست راه یا چو غواصان به زیر قعر آب هر کسی چیزی همی چیند شتاب بر امید گوهر و در ثمین توبره پر می کنند از آن و این چون بر آیند از تگ دریای ژرف کشف گردد صاحب در شگرف وآن دگر که برد مروارید خرد وآن دگر که سنگ ریزه و شبه برد هکذی یبلوهم بالساهره فتنة ذات افتضاح قاهره هم چنین هر قوم چون پروانگان گرد شمعی پرزنان اندر جهان خویشتن بر آتشی برمی زنند گرد شمع خود طوافی می کنند بر امید آتش موسی بخت کز لهیبش سبزتر گردد درخت فضل آن آتش شنیده هر رمه هر شرر را آن گمان برده همه چون برآید صبحدم نور خلود وا نماید هر یکی چه شمع بود هر کرا پر سوخت زان شمع ظفر بدهدش آن شمع خوش هشتاد پر جوق پروانه دو دیده دوخته مانده زیر شمع بد پر سوخته می تپد اندر پشیمانی و سوز می کند آه از هوای چشم دوز شمع او گوید که چون من سوختم کی ترا برهانم از سوز و ستم شمع او گریان که من سرسوخته چون کنم مر غیر را افروخته مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۸ - تفسیر یا حسرة علی العباد او همی گوید که از اشکال تو غره گشتم دیر دیدم حال تو شمع مرده باده رفته دلربا غوطه خورد از ننگ کژبینی ما ظلت الارباح خسرا مغرما نشتکی شکوی الی الله العمی حبذا ارواح اخوان ثقات مسلمات مؤمنات قانتات هر کسی رویی به سویی برده اند وان عزیزان رو به بی سو کرده اند هر کبوتر می پرد در مذهبی وین کبوتر جانب بی جانبی ما نه مرغان هوا نه خانگی دانه ما دانه بی دانگی زان فراخ آمد چنین روزی ما که دریدن شد قبادوزی ما

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول صوفیی بدرید جبه در حرج پیشش آمد بعد بدریدن فرج کرد نام آن دریده فرجی این لقب شد فاش زان مرد نجی این لقب شد فاش و صافش شیخ برد ماند اندر طبع خلقان حرف درد هم چنین هر نام صافی داشتست اسم را چون دردیی بگذاشتست هر که گل خوارست دردی را گرفت رفت صوفی سوی صافی ناشکفت گفت لابد درد را صافی بود زین دلالت دل به صفوت می رود درد عسر افتاد و صافش یسر او صاف چون خرما و دردی بسر او یسر با عسرست هین آیس مباش راه داری زین ممات اندر معاش روح خواهی جبه بشکاف ای پسر تا از آن صفوت برآری زود سر هست صوفی آنک شد صفوت طلب نه از لباس صوف و خیاطی و دب صوفیی گشته به پیش این لیام الخیاطه واللواطه والسلام بر خیال آن صفا و نام نیک رنگ پوشیدن نکو باشد ولیک بر خیالش گر روی تا اصل او نی چو عباد خیال تو به تو دور باش غیرتت آمد خیال گرد بر گرد سراپرده جمال بسته هر جوینده را که راه نیست هر خیالش پیش می آید بیست جز مگر آن تیزکوش تیزهوش کش بود از جیش نصرتهاش جوش نجهد از تخییلها نی شه شود تیر شه بنماید آنگه ره شود این دل سرگشته را تدبیر بخش وین کمانهای دوتو را تیر بخش جرعه ای بر ریختی زان خفیه جام بر زمین خاک من کاس الکرام هست بر زلف و رخ از جرعه ش نشان خاک را شاهان همی لیسند از آن جرعه حسنست اندر خاک گش که به صد دل روز و شب می بوسیش جرعه خاک آمیز چون مجنون کند مر ترا تا صاف او خود چون کند هر کسی پیش کلوخی جامه چاک که آن کلوخ از حسن آمد جرعه ناک جرعه ای بر ماه و خورشید و حمل جرعه ای بر عرش و کرسی و زحل جرعه گوییش ای عجب یا کیمیا که ز اسیبش بود چندین بها جد طلب آسیب او ای ذوفنون لا یمس ذاک الا المطهرون جرعه ای بر زر و بر لعل و درر جرعه ای بر خمر و بر نقل و ثمر جرعه ای بر روی خوبان لطاف تا چگونه باشد آن راواق صاف چون همی مالی زبان را اندرین چون شوی چون بینی آن را بی ز طین چونک وقت مرگ آن جرعه صفا زین کلوخ تن به مردن شد جدا آنچ می ماند کنی دفنش تو زود این چنین زشتی بدان چون گشته بود جان چو بی این جیفه بنماید جمال من نتانم گفت لطف آن وصال مه چو بی این ابر بنماید ضیا شرح نتوان کرد زان کار و کیا حبذا آن مطبخ پر نوش و قند کین سلاطین کاسه لیسان ویند حبذا آن خرمن صحرای دین که بود هر خرمن آن را دانه چین حبذا دریای عمر بی غمی که بود زو هفت دریا شب نمی جرعه ای چون ریخت ساقی الست بر سر این شوره خاک زیردست جوش کرد آن خاک و ما زان جوششیم جرعه دیگر که بس بی کوششیم گر روا بد ناله کردم از عدم ور نبود این گفتنی نک تن زدم این بیان بط حرص منثنیست از خلیل آموز که آن بط کشتنیست هست در بط غیر این بس خیر و شر ترسم از فوت سخنهای دگر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۰ - صفت طاوس و طبع او و سبب کشتن ابراهیم علیه‌السلام او را آمدیم اکنون به طاوس دورنگ کو کند جلوه برای نام و ننگ همت او صید خلق از خیر و شر وز نتیجه و فایده آن بی خبر بی خبر چون دام می گیرد شکار دام را چه علم از مقصود کار دام را چه ضر و چه نفع از گرفت زین گرفت بیهده ش دارم شگفت ای برادر دوستان افراشتی با دو صد دلداری و بگذاشتی کارت این بودست از وقت ولاد صید مردم کردن از دام وداد زان شکار و انبهی و باد و بود دست در کن هیچ یابی تار و پود بیشتر رفتست و بیگاهست روز تو به جد در صید خلقانی هنوز آن یکی می گیر و آن می هل ز دام وین دگر را صید می کن چون لام باز این را می هل و می جو دگر اینت لعب کودکان بی خبر شب شود در دام تو یک صید نی دام بر تو جز صداع و قید نی پس تو خود را صید می کردی به دام که شدی محبوس و محرومی ز کام در زمانه صاحب دامی بود هم چو ما احمق که صید خود کند چون شکار خوک آمد صید عام رنج بی حد لقمه خوردن زو حرام آنک ارزد صید را عشقست و بس لیک او کی گنجد اندر دام کس تو مگر آیی و صید او شوی دام بگذاری به دام او روی عشق می گوید به گوشم پست پست صید بودن خوش تر از صیادیست گول من کن خویش را و غره شو آفتابی را رها کن ذره شو بر درم ساکن شو و بی خانه باش دعوی شمعی مکن پروانه باش تا ببینی چاشنی زندگی سلطنت بینی نهان در بندگی نعل بینی بازگونه در جهان تخته بندان را لقب گشته شهان بس طناب اندر گلو و تاج دار بر وی انبوهی که اینک تاجدار هم چو گور کافران بیرون حلل اندرون قهر خدا عز و جل چون قبور آن را مجصص کرده اند پرده پندار پیش آورده اند طبع مسکینت مجصص از هنر هم چو نخل موم بی برگ و ثمر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۱ - در بیان آنک لطف حق را همه کس داند و قهر حق را همه کس داند و همه از قهر حق گریزانند و به لطف حق در آویزان اما حق تعالی قهرها را در لطف پنهان کرد و لطفها را در قهر پنهان کرد نعل بازگونه و تلبیس و مکر الله بود تا اهل تمیز و ینظر به نور الله از حالی‌بینان و ظاهربینان جدا شوند کی لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً گفت درویشی به درویشی که تو چون بدیدی حضرت حق را بگو گفت بی چون دیدم اما بهر قال بازگویم مختصر آن را مثال دیدمش سوی چپ او آذری سوی دست راست جوی کوثری سوی چپش بس جهان سوز آتشی سوی دست راستش جوی خوشی سوی آن آتش گروهی برده دست بهر آن کوثر گروهی شاد و مست لیک لعب بازگونه بود سخت پیش پای هر شقی و نیکبخت هر که در آتش همی رفت و شرر از میان آب بر می کرد سر هر که سوی آب می رفت از میان او در آتش یافت می شد در زمان هر که سوی راست شد و آب زلال سر ز آتش بر زد از سوی شمال وانک شد سوی شمال آتشین سر برون می کرد از سوی یمین کم کسی بر سر این مضمر زدی لاجرم کم کس در آن آتش شدی جز کسی که بر سرش اقبال ریخت کو رها کرد آب و در آتش گریخت کرده ذوق نقد را معبود خلق لاجرم زین لعب مغبون بود خلق جوق جوق و صف صف از حرص و شتاب محترز ز آتش گریزان سوی آب لاجرم ز آتش برآوردند سر اعتبارالاعتبار ای بی خبر بانگ می زد آتش ای گیجان گول من نیم آتش منم چشمه قبول چشم بندی کرده اند ای بی نظر در من آی و هیچ مگریز از شرر ای خلیل اینجا شرار و دود نیست جز که سحر و خدعه نمرود نیست چون خلیل حق اگر فرزانه ای آتش آب تست و تو پروانه ای جان پروانه همی دارد ندا کای دریغا صد هزارم پر بدی تا همی سوزید ز آتش بی امان کوری چشم و دل نامحرمان بر من آرد رحم جاهل از خری من برو رحم آرم از بینش وری خاصه این آتش که جان آبهاست کار پروانه به عکس کار ماست او ببیند نور و در ناری رود دل ببیند نار و در نوری شود این چنین لعب آمد از رب جلیل تا ببینی کیست از آل خلیل آتشی را شکل آبی داده اند واندر آتش چشمه ای بگشاده اند ساحری صحن برنجی را به فن صحن پر کرمی کند در انجمن خانه را او پر ز کزدمها نمود از دم سحر و خود آن کزدم نبود چونک جادو می نماید صد چنین چون بود دستان جادوآفرین لاجرم از سحر یزدان قرن قرن اندر افتادند چون زن زیر پهن ساحرانشان بنده بودند و غلام اندر افتادند چون صعوه به دام هین بخوان قرآن ببین سحر حلال سرنگونی مکرهای کالجبال من نیم فرعون کایم سوی نیل سوی آتش می روم من چون خلیل نیست آتش هست آن ماء معین وآن دگر از مکر آب آتشین پس نکو گفت آن رسول خوش جواز ذره ای عقلت به از صوم و نماز زانک عقلت جوهرست این دو عرض این دو در تکمیل آن شد مفترض تا جلا باشد مر آن آیینه را که صفا آید ز طاعت سینه را لیک گر آیینه از بن فاسدست صیقل او را دیر باز آرد به دست وان گزین آیینه که خوش مغرس است اندکی صیقل گری آن را بس است

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۲ - تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله کی ایشان گویند در اصل عقول جزوی برابرند این افزونی و تفاوت از تعلم است و ریاضت و تجربه این تفاوت عقلها را نیک دان در مراتب از زمین تا آسمان هست عقلی هم چو قرص آفتاب هست عقلی کمتر از زهره و شهاب هست عقلی چون چراغی سرخوشی هست عقلی چون ستاره آتشی زانک ابر از پیش آن چون وا جهد نور یزدان بین خردها بر دهد عقل جزوی عقل را بدنام کرد کام دنیا مرد را بی کام کرد آن ز صیدی حسن صیادی بدید وین ز صیادی غم صیدی کشید آن ز خدمت ناز مخدومی بیافت وآن ز مخدومی ز راه عز بتافت آن ز فرعونی اسیر آب شد وز اسیری سبط صد سهراب شد لعب معکوسست و فرزین بند سخت حیله کم کن کار اقبالست و بخت بر خیال و حیله کم تن تار را که غنی ره کم دهد مکار را مکر کن در راه نیکو خدمتی تا نبوت یابی اندر امتی مکر کن تا وا رهی از مکر خود مکر کن تا فرد گردی از جسد مکر کن تا کمترین بنده شوی در کمی رفتی خداونده شوی روبهی و خدمت ای گرگ کهن هیچ بر قصد خداوندی مکن لیک چون پروانه در آتش بتاز کیسه ای زان بر مدوز و پاک باز زور را بگذار و زاری را بگیر رحم سوی زاری آید ای فقیر زاری مضطر تشنه معنویست زاری سرد دروغ آن غویست گریه اخوان یوسف حیلتست که درونشان پر ز رشک و علتست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۳ - حکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی می‌مرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه می‌کرد و شعر می‌گفت و می‌گریست و سر و رو می‌زد و دریغش می‌آمد لقمه‌ای از انبان به سگ دادن آن سگی می مرد و گریان آن عرب اشک می بارید و می گفت ای کرب سایلی بگذشت و گفت این گریه چیست نوحه و زاری تو از بهر کیست گفت در ملکم سگی بد نیک خو نک همی میرد میان راه او روز صیادم بد و شب پاسبان تیزچشم و صیدگیر و دزدران گفت رنجش چیست زخمی خورده است گفت جوع الکلب زارش کرده است گفت صبری کن برین رنج و حرض صابران را فضل حق بخشد عوض بعد از آن گفتش کای سالار حر چیست اندر دستت این انبان پر گفت نان و زاد و لوت دوش من می کشانم بهر تقویت بدن گفت چون ندهی بدان سگ نان و زاد گفت تا این حد ندارم مهر و داد دست ناید بی درم در راه نان لیک هست آب دو دیده رایگان گفت خاکت بر سر ای پر باد مشک که لب نان پیش تو بهتر ز اشک اشک خونست و به غم آبی شده می نیرزد خاک خون بیهده کل خود را خوار کرد او چون بلیس پاره این کل نباشد جز خسیس من غلام آنک نفروشد وجود جز بدان سلطان با افضال و جود چون بگرید آسمان گریان شود چون بنالد چرخ یا رب خوان شود من غلام آن مس همت پرست کو به غیر کیمیا نارد شکست دست اشکسته برآور در دعا سوی اشکسته پرد فضل خدا گر رهایی بایدت زین چاه تنگ ای برادر رو بر آذر بی درنگ مکر حق را بین و مکر خود بهل ای ز مکرش مکر مکاران خجل چونک مکرت شد فنای مکر رب برگشایی یک کمینی بوالعجب که کمینه آن کمین باشد بقا تا ابد اندر عروج و ارتقا

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۴ - در بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی را چنان مهلک نیست کی چشم پسند خویشتن مگر کی چشم او مبدل شده باشد به نور حق که بی یسمع و بی یبصر و خویشتن او بی‌خویشتن شده پر طاوست مبین و پای بین تا که سؤ العین نگشاید کمین که بلغزد کوه از چشم بدان یزلقونک از نبی بر خوان بدان احمد چون کوه لغزید از نظر در میان راه بی گل بی مطر در عجب درماند کین لغزش ز چیست من نپندارم که این حالت تهیست تا بیامد آیت و آگاه کرد کان ز چشم بد رسیدت وز نبرد گر بدی غیر تو در دم لا شدی صید چشم و سخره افنا شدی لیک آمد عصمتی دامن کشان وین که لغزیدی بد از بهر نشان عبرتی گیر اندر آن که کن نگاه برگ خود عرضه مکن ای کم ز کاه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۵ - تفسیر وَ إِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَروا لَیُزْلِقونَکَ بِأَبْصارِهِمْ الایه یا رسول الله در آن نادی کسان می زنند از چشم بد بر کرکسان از نظرشان کله شیر عرین وا شکافد تا کند آن شیر انین بر شتر چشم افکند هم چون حمام وانگهان بفرستد اندر پی غلام که برو از پیه این اشتر بخر بیند اشتر را سقط او راه بر سر بریده از مرض آن اشتری کو بتگ با اسب می کردی مری کز حسد وز چشم بد بی هیچ شک سیر و گردش را بگرداند فلک آب پنهانست و دولاب آشکار لیک در گردش بود آب اصل کار چشم نیکو شد دوای چشم بد چشم بد را لا کند زیر لگد سبق رحمت راست و او از رحمتست چشم بد محصول قهر و لعنتست رحمتش بر نقمتش غالب شود چیره زین شد هر نبی بر ضد خود کو نتیجه رحمتست و ضد او از نتیجه قهر بود آن زشت رو حرص بط یکتاست این پنجاه تاست حرص شهوت مار و منصب اژدهاست حرص بط از شهوت حلقست و فرج در ریاست بیست چندانست درج از الوهیت زند در جاه لاف طامع شرکت کجا باشد معاف زلت آدم ز اشکم بود و باه وآن ابلیس از تکبر بود و جاه لاجرم او زود استغفار کرد وآن لعین از توبه استکبار کرد حرص حلق و فرج هم خود بدرگیست لیک منصب نیست آن اشکستگیست بیخ و شاخ این ریاست را اگر باز گویم دفتری باید دگر اسپ سرکش را عرب شیطانش خواند نی ستوری را که در مرعی بماند شیطنت گردن کشی بد در لغت مستحق لعنت آمد این صفت صد خورنده گنجد اندر گرد خوان دو ریاست جو نگنجد در جهان آن نخواهد کین بود بر پشت خاک تا ملک بکشد پدر را ز اشتراک آن شنیدستی که الملک عقیم قطع خویشی کرد ملکت جو ز بیم که عقیمست و ورا فرزند نیست هم چو آتش با کسش پیوند نیست هر چه یابد او بسوزد بر درد چون نیابد هیچ خود را می خورد هیچ شو وا ره تو از دندان او رحم کم جو از دل سندان او چونک گشتی هیچ از سندان مترس هر صباح از فقر مطلق گیر درس هست الوهیت ردای ذوالجلال هر که در پوشد برو گردد وبال تاج از آن اوست آن ما کمر وای او کز حد خود دارد گذر فتنه تست این پر طاووسیت که اشتراکت باید و قدوسیت

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را می‌کند به منقار و می‌انداخت و تن خود را کل و زشت می‌کرد از تعجب پرسید کی دریغت نمی‌آید گفت می‌آید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست پر خود می کند طاوسی به دشت یک حکیمی رفته بود آنجا بگشت گفت طاوسا چنین پر سنی بی دریغ از بیخ چون برمی کنی خود دلت چون می دهد تا این حلل بر کنی اندازیش اندر وحل هر پرت را از عزیزی و پسند حافظان در طی مصحف می نهند بهر تحریک هوای سودمند از پر تو بادبیزن می کنند این چه ناشکری و چه بی باکیست تو نمی دانی که نقاشش کیست یا همی دانی و نازی می کنی قاصدا قلع طرازی می کنی ای بسا نازا که گردد آن گناه افکند مر بنده را از چشم شاه ناز کردن خوشتر آید از شکر لیک کم خایش که دارد صد خطر ایمن آبادست آن راه نیاز ترک نازش گیر و با آن ره بساز ای بسا نازآوری زد پر و بال آخر الامر آن بر آن کس شد وبال خوشی ناز ار دمی بفرازدت بیم و ترس مضمرش بگدازدت وین نیاز ار چه که لاغر می کند صدر را چون بدر انور می کند چون ز مرده زنده بیرون می کشد هر که مرده گشت او دارد رشد چون ز زنده مرده بیرون می کند نفس زنده سوی مرگی می تند مرده شو تا مخرج الحی الصمد زنده ای زین مرده بیرون آورد دی شوی بینی تو اخراج بهار لیل گردی بینی ایلاج نهار بر مکن آن پر که نپذیرد رفو روی مخراش از عزا ای خوب رو آنچنان رویی که چون شمس ضحاست آنچنان رخ را خراشیدن خطاست زخم ناخن بر چنان رخ کافریست که رخ مه در فراق او گریست یا نمی بینی تو روی خویش را ترک کن خوی لجاج اندیش را مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۷ - در بیان آنک صفا و سادگی نفس مطمنه از فکرتها مشوش شود چنانک بر روی آینه چیزی نویسی یا نقش کنی اگر چه پاک کنی داغی بماند و نقصانی روی نفس مطمینه در جسد زخم ناخنهای فکرت می کشد فکرت بد ناخن پر زهر دان می خراشد در تعمق روی جان تا گشاید عقده اشکال را در حدث کردست زرین بیل را عقده را بگشاده گیر ای منتهی عقده سختست بر کیسه تهی در گشاد عقده ها گشتی تو پیر عقده چندی دگر بگشاده گیر عقده ای کان بر گلوی ماست سخت که بدانی که خسی یا نیک بخت حل این اشکال کن گر آدمی خرج این کن دم اگر آدم دمی حد اعیان و عرض دانسته گیر حد خود را دان که نبود زین گزیر چون بدانی حد خود زین حدگریز تا به بی حد در رسی ای خاک بیز عمر در محمول و در موضوع رفت بی بصیرت عمر در مسموع رفت هر دلیلی بی نتیجه و بی اثر باطل آمد در نتیجه خود نگر جز به مصنوعی ندیدی صانعی بر قیاس اقترانی قانعی می فزاید در وسایط فلسفی از دلایل باز برعکسش صفی این گریزد از دلیل و از حجاب از پی مدلول سر برده به جیب گر دخان او را دلیل آتشست بی دخان ما را در آن آتش خوشست خاصه این آتش که از قرب ولا از دخان نزدیک تر آمد به ما پس سیه کاری بود رفتن ز جان بهر تخییلات جان سوی دخان

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۸ - در بیان قول رسول علیه‌السلام لا رهبانیة فی‌الاسلام برمکن پر را و دل برکن ازو زانک شرط این جهاد آمد عدو چون عدو نبود جهاد آمد محال شهوتت نبود نباشد امتثال صبر نبود چون نباشد میل تو خصم چون نبود چه حاجت حیل تو هین مکن خود را خصی رهبان مشو زانک عفت هست شهوت را گرو بی هوا نهی از هوا ممکن نبود غازیی بر مردگان نتوان نمود انفقوا گفته ست پس کسپی بکن زانک نبود خرج بی دخل کهن گرچه آورد انفقوا را مطلق او تو بخوان که اکسبوا ثم انفقوا هم چنان چون شاه فرمود اصبروا رغبتی باید کزان تابی تو رو پس کلوا از بهر دام شهوتست بعد از آن لاتسرفوا آن عفتست چونک محمول به نبود لدیه نیست ممکن بود محمول علیه چونک رنج صبر نبود مر ترا شرط نبود پس فرو ناید جزا حبذا آن شرط و شادا آن جزا آن جزای دل نواز جان فزا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۹ - در بیان آنک ثواب عمل عاشق از حق هم حق است عاشقان را شادمانی و غم اوست دست مزد و اجرت خدمت هم اوست غیر معشوق ار تماشایی بود عشق نبود هرزه سودایی بود عشق آن شعله ست کو چون بر فروخت هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت تیغ لا در قتل غیر حق براند در نگر زان پس که بعد لا چه ماند ماند الا الله باقی جمله رفت شاد باش ای عشق شرکت سوز زفت خود همو بود آخرین و اولین شرک جز از دیده احول مبین ای عجب حسنی بود جز عکس آن نیست تن را جنبشی از غیر جان آن تنی را که بود در جان خلل خوش نگردد گر بگیری در عسل این کسی داند که روزی زنده بود از کف این جان جان جامی ربود وانک چشم او ندیدست آن رخان پیش او جانست این تف دخان چون ندید او عمر عبدالعزیز پیش او عادل بود حجاج نیز چون ندید او مار موسی را ثبات در حبال سحر پندارد حیات مرغ کو ناخورده است آب زلال اندر آب شور دارد پر و بال جز به ضد ضد را همی نتوان شناخت چون ببیند زخم بشناسد نواخت لاجرم دنیا مقدم آمدست تا بدانی قدر اقلیم الست چون ازینجا وا رهی آنجا روی در شکرخانه ابد شاکر شوی گویی آنجا خاک را می بیختم زین جهان پاک می بگریختم ای دریغا پیش ازین بودیم اجل تا عذابم کم بدی اندر وجل

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۰ - در تفسیر قول رسول علیه‌السلام ما مات من مات الا و تمنی ان یموت قبل ما مات ان کان برا لیکون الی وصول البر اعجل و ان کان فاجرا لیقل فجوره زین بفرمودست آن آگه رسول که هر آنک مرد و کرد از تن نزول نبود او را حسرت نقلان و موت لیک باشد حسرت تقصیر و فوت هر که میرد خود تمنی باشدش که بدی زین پیش نقل مقصدش گر بود بد تا بدی کمتر بدی ور تقی تا خانه زوتر آمدی گوید آن بد بی خبر می بوده ام دم به دم من پرده می افزوده ام گر ازین زودتر مرا معبر بدی این حجاب و پرده ام کمتر بدی از حریصی کم دران روی قنوع وز تکبر کم دران چهره خشوع هم چنین از بخل کم در روی جود وز بلیسی چهره خوب سجود بر مکن آن پر خلد آرای را بر مکن آن پر ره پیمای را چون شنید این پند در وی بنگریست بعد از آن در نوحه آمد می گریست نوحه و گریه دراز دردمند هر که آنجا بود بر گریه ش فکند وآنک می پرسید پر کندن ز چیست بی جوابی شد پشیمان می گریست کز فضولی من چرا پرسیدمش او ز غم پر بود شورانیدمش می چکید از چشم تر بر خاک آب اندر آن هر قطره مدرج صد جواب گریه با صدق بر جانها زند تا که چرخ و عرش را گریان کند عقل و دلها بی گمان عرشی اند در حجاب از نور عرشی می زیند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۱ - در بیان آنک عقل و روح در آب و گل محبوس‌اند هم‌چون هاروت و ماروت در چاه بابل هم چو هاروت و چو ماروت آن دو پاک بسته اند اینجا به چاه سهمناک عالم سفلی و شهوانی درند اندرین چه گشته اند از جرم بند سحر و ضد سحر را بی اختیار زین دو آموزند نیکان و شرار لیک اول پند بدهندش که هین سحر را از ما میاموز و مچین ما بیاموزیم این سحر ای فلان از برای ابتلا و امتحان که امتحان را شرط باشد اختیار اختیاری نبودت بی اقتدار میلها هم چون سگان خفته اند اندریشان خیر و شر بنهفته اند چونک قدرت نیست خفتند این رده هم چو هیزم پاره ها و تن زده تا که مرداری در آید در میان نفخ صور حرص کوبد بر سگان چون در آن کوچه خری مردار شد صد سگ خفته بدان بیدار شد حرصهای رفته اندر کتم غیب تاختن آورد سر بر زد ز جیب موبه موی هر سگی دندان شده وز برای حیله دم جنبان شده نیم زیرش حیله بالا آن غضب چون ضعیف آتش که یابد او حطب شعله شعله می رسد از لامکان می رود دود لهب تا آسمان صد چنین سگ اندرین تن خفته اند چون شکاری نیستشان بنهفته اند یا چو بازانند و دیده دوخته در حجاب از عشق صیدی سوخته تا کله بردارد و بیند شکار آنگهان سازد طواف کوهسار شهوت رنجور ساکن می بود خاطر او سوی صحت می رود چون ببیند نان و سیب و خربزه در مصاف آید مزه و خوف بزه گر بود صبار دیدن سود اوست آن تهیج طبع سستش را نکوست ور نباشد صبر پس نادیده به تیر دور اولی ز مرد بی زره

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۲ - جواب گفتن طاوس آن سایل را چون ز گریه فارغ آمد گفت رو که تو رنگ و بوی را هستی گرو آن نمی بینی که هر سو صد بلا سوی من آید پی این بالها ای بسا صیاد بی رحمت مدام بهر این پرها نهد هر سوم دام چند تیرانداز بهر بالها تیر سوی من کشد اندر هوا چون ندارم زور و ضبط خویشتن زین قضا و زین بلا و زین فتن آن به آید که شوم زشت و کریه تا بوم آمن درین کهسار و تیه این سلاح عجب من شد ای فتی عجب آرد معجبان را صد بلا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۳ - بیان آنک هنرها و زیرکی‌ها و مال دنیا هم‌چون پرهای طاوس عدو جانست پس هنر آمد هلاکت خام را کز پی دانه نبیند دام را اختیار آن را نکو باشد که او مالک خود باشد اندر اتقوا چون نباشد حفظ و تقوی زینهار دور کن آلت بینداز اختیار جلوه گاه و اختیارم آن پر ست بر کنم پر را که در قصد سر ست نیست انگارد پر خود را صبور تا پرش در نفکند در شر و شور پس زیانش نیست پر گو بر مکن گر رسد تیری به پیش آرد مجن لیک بر من پر زیبا دشمنیست چونک از جلوه گری صبریم نیست گر بدی صبر و حفاظم راه بر بر فزودی ز اختیارم کر و فر هم چو طفلم یا چو مست اندر فتن نیست لایق تیغ اندر دست من گر مرا عقلی بدی و منزجر تیغ اندر دست من بودی ظفر عقل باید نورده چون آفتاب تا زند تیغی که نبود جز صواب چون ندارم عقل تابان و صلاح پس چرا در چاه نندازم سلاح در چه اندازم کنون تیغ و مجن کاین سلاح خصم من خواهد شدن چون ندارم زور و یاری و سند تیغم او بستاند و بر من زند رغم این نفس وقیحه خوی را که نپوشد رو خراشم روی را تا شود کم این جمال و این کمال چون نماند رو کم افتم در وبال چون بدین نیت خراشم بزه نیست که به زخم این روی را پوشیدنی ست گر دلم خوی ستیری داشتی روی خوبم جز صفا نفراشتی چون ندیدم زور و فرهنگ و صلاح خصم دیدم زود بشکستم سلاح تا نگردد تیغ من او را کمال تا نگردد خنجرم بر من وبال می گریزم تا رگم جنبان بود کی فرار از خویشتن آسان بود آنک از غیری بود او را فرار چون ازو ببرید گیرد او قرار من که خصمم هم منم اندر گریز تا ابد کار من آمد خیزخیز نه به هند ست آمن و نه در ختن آنک خصم اوست سایه خویشتن

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۴ - در صفت آن بی‌خودان کی از شر خود و هنر خود آمن شده‌اند کی فانی‌اند در بقای حق هم‌چون ستارگان کی فانی‌اند روز در آفتاب و فانی را خوف آفت و خطر نباشد چون فناش از فقر پیرایه شود او محمدوار بی سایه شود فقر فخری را فنا پیرایه شد چون زبانه شمع او بی سایه شد شمع جمله شد زبانه پا و سر سایه را نبود بگرد او گذر موم از خویش و ز سایه در گریخت در شعاع از بهر او کی شمع ریخت گفت او بهر فنایت ریختم گفت من هم در فنا بگریختم این شعاع باقی آمد مفترض نه شعاع شمع فانی عرض شمع چون در نار شد کلی فنا نه اثر بینی ز شمع و نه ضیا هست اندر دفع ظلمت آشکار آتش صورت به مومی پایدار برخلاف موم شمع جسم کان تا شود کم گردد افزون نور جان این شعاع باقی و آن فانیست شمع جان را شعله ربانیست این زبانه آتشی چون نور بود سایه فانی شدن زو دور بود ابر را سایه بیفتد در زمین ماه را سایه نباشد همنشین بی خودی بی ابریست ای نیک خواه باشی اندر بی خودی چون قرص ماه باز چون ابری بیاید رانده رفت نور از مه خیالی مانده از حجاب ابر نورش شد ضعیف کم ز ماه نو شد آن بدر شریف مه خیالی می نماید ز ابر و گرد ابر تن ما را خیال اندیش کرد لطف مه بنگر که این هم لطف اوست که بگفت او ابرها ما را عدوست مه فراغت دارد از ابر و غبار بر فراز چرخ دارد مه مدار ابر ما را شد عدو و خصم جان که کند مه را ز چشم ما نهان حور را این پرده زالی می کند بدر را کم از هلالی می کند ماه ما را در کنار عز نشاند دشمن ما را عدوی خویش خواند تاب ابر و آب او خود زین مهست هر که مه خواند ابر را بس گمرهست نور مه بر ابر چون منزل شدست روی تاریکش ز مه مبدل شدست گرچه همرنگ مهست و دولتیست اندر ابر آن نور مه عاریتیست در قیامت شمس و مه معزول شد چشم در اصل ضیا مشغول شد تا بداند ملک را از مستعار وین رباط فانی از دارالقرار دایه عاریه بود روزی سه چار مادرا ما را تو گیر اندر کنار پر من ابرست و پرده ست و کثیف ز انعکاس لطف حق شد او لطیف بر کنم پر را و حسنش را ز راه تا ببینم حسن مه را هم ز ماه من نخواهم دایه مادر خوشترست موسی ام من دایه من مادرست من نخواهم لطف مه از واسطه که هلاک قوم شد این رابطه یا مگر ابری شود فانی راه تا نگردد او حجاب روی ماه صورتش بنماید او در وصف لا هم چو جسم انبیا و اولیا آنچنان ابری نباشد پرده بند پرده در باشد به معنی سودمند آن چنان که اندر صباح روشنی قطره می بارید و بالا ابر نی معجزه پیغامبری بود آن سقا گشته ابر از محو هم رنگ سما بود ابر و رفته از وی خوی ابر این چنین گردد تن عاشق به صبر تن بود اما تنی گم گشته زو گشته مبدل رفته از وی رنگ و بو پر پی غیرست و سر از بهر من خانه سمع و بصر استون تن جان فدا کردن برای صید غیر کفر مطلق دان و نومیدی ز خیر هین مشو چون قند پیش طوطیان بلک زهری شو شو آمن از زیان یا برای شادباشی در خطاب خویش چون مردار کن پیش کلاب پس خضر کشتی برای این شکست تا که آن کشتی ز غاصب باز رست فقر فخری بهر آن آمد سنی تا ز طماعان گریزم در غنی گنجها را در خرابی زان نهند تا ز حرص اهل عمران وا رهند پر نتانی کند رو خلوت گزین تا نگردی جمله خرج آن و این زآنک تو هم لقمه ای هم لقمه خوار آکل و ماکولی ای جان هوش دار

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۵ - در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست هم‌چون آن مرغی کی قصد صید ملخ می‌کرد و به صید ملخ مشغول می‌بود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمی‌بینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش می‌بین تا چشم نیز باز شدن مرغکی اندر شکار کرم بود گربه فرصت یافت او را در ربود آکل و ماکول بود و بی خبر در شکار خود ز صیادی دگر دزد گرچه در شکار کاله ایست شحنه با خصمانش در دنباله ایست عقل او مشغول رخت و قفل و در غافل از شحنه ست و از آه سحر او چنان غرقست در سودای خود غافلست از طالب و جویای خود گر حشیش آب و هوایی می خورد معده حیوانش در پی می چرد آکل و ماکول آمد آن گیاه هم چنین هر هستیی غیر اله و هو یطعمکم و لا یطعم چو اوست نیست حق ماکول و آکل لحم و پوست آکل و ماکول کی ایمن بود ز آکلی که اندر کمین ساکن بود امن ماکولان جذوب ماتمست رو بدان درگاه کو لا یطعم است هر خیالی را خیالی می خورد فکر آن فکر دگر را می چرد تو نتانی کز خیالی وا رهی یا بخسپی که از آن بیرون جهی فکر زنبورست و آن خواب تو آب چون شوی بیدار باز آید ذباب چند زنبور خیالی در پرد می کشد این سو و آن سو می برد کمترین آکلانست این خیال وآن دگرها را شناسد ذوالجلال هین گریز از جوق اکال غلیظ سوی او که گفت ما ایمت حفیظ یا به سوی آن که او آن حفظ یافت گر نتانی سوی آن حافظ شتافت دست را مسپار جز در دست پیر حق شدست آن دست او را دستگیر پیر عقلت کودکی خو کرده است از جوار نفس که اندر پرده است عقل کامل را قرین کن با خرد تا که باز آید خرد زان خوی بد چونک دست خود به دست او نهی پس ز دست آکلان بیرون جهی دست تو از اهل آن بیعت شود که یدالله فوق ایدیهم بود چون بدادی دست خود در دست پیر پیر حکمت که علیمست و خطیر کو نبی وقت خویشست ای مرید تا ازو نور نبی آید پدید در حدیبیه شدی حاضر بدین وآن صحابه بیعتی را هم قرین پس ز ده یار مبشر آمدی هم چو زر ده دهی خالص شدی تا معیت راست آید زانک مرد با کسی جفتست کو را دوست کرد این جهان و آن جهان با او بود وین حدیث احمد خوش خو بود گفت المرء مع محبوبه لا یفک القلب من مطلوبه هر کجا دامست و دانه کم نشین رو زبون گیرا زبون گیران ببین ای زبون گیر زبونان این بدان دست هم بالای دستست ای جوان تو زبونی و زبون گیر ای عجب هم تو صید و صیدگیر اندر طلب بین ایدی خلفهم سدا مباش که نبینی خصم را وآن خصم فاش حرص صیادی ز صیدی مغفلست دلبریی می کند او بی دلست تو کم از مرغی مباش اندر نشید بین ایدی خلف عصفوری بدید چون به نزد دانه آید پیش و پس چند گرداند سر و رو آن نفس کای عجب پیش و پسم صیاد هست تا کشم از بیم او زین لقمه دست تو ببین پس قصه فجار را پیش بنگر مرگ یار و جار را که هلاکت دادشان بی آلتی او قرین تست در هر حالتی حق شکنجه کرد و گرز و دست نیست پس بدان بی دست حق داورکنیست آنک می گفتی اگر حق هست کو در شکنجه او مقر می شد که هو آنک می گفت این بعیدست و عجیب اشک می راند و همی گفت ای قریب چون فرار از دام واجب دیده است دام تو خود بر پرت چفسیده است بر کنم من میخ این منحوس دام از پی کامی نباشم طلخ کام درخور عقل تو گفتم این جواب فهم کن وز جست و جو رو بر متاب بسکل این حبلی که حرص است و حسد یاد کن فی جیدها حبل مسد

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۶ - صفت کشتن خلیل علیه‌السلام زاغ را کی آن اشارت به قمع کدام صفت بود از صفات مذمومهٔ مهلکه در مرید این سخن را نیست پایان و فراغ ای خلیل حق چرا کشتی تو زاغ بهر فرمان حکمت فرمان چه بود اندکی ز اسرار آن باید نمود کاغ کاغ و نعره زاغ سیاه دایما باشد به دنیا عمرخواه هم چو ابلیس از خدای پاک فرد تا قیامت عمر تن درخواست کرد گفت انظرنی الی یوم الجزا کاشکی گفتی که تبنا ربنا عمر بی توبه همه جان کندنست مرگ حاضر غایب از حق بودنست عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بود بی خدا آب حیات آتش بود آن هم از تاثیر لعنت بود کو در چنان حضرت همی شد عمرجو از خدا غیر خدا را خواستن ظن افزونیست و کلی کاستن خاصه عمری غرق در بیگانگی در حضور شیر روبه شانگی عمر بیشم ده که تا پس تر روم مهلم افزون کن که تا کمتر شوم تا که لعنت را نشانه او بود بد کسی باشد که لعنت جو بود عمر خوش در قرب جان پروردنست عمر زاغ از بهر سرگین خوردنست عمر بیشم ده که تا گه می خورم دایم اینم ده که بس بدگوهرم گرنه گه خوارست آن گنده دهان گویدی کز خوی زاغم وا رهان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۷ - مناجات ای مبدل کرده خاکی را به زر خاک دیگر را بکرده بوالبشر کار تو تبدیل اعیان و عطا کار من سهوست و نسیان و خطا سهو و نسیان را مبدل کن به علم من همه خلمم مرا کن صبر و حلم ای که خاک شوره را تو نان کنی وی که نان مرده را تو جان کنی ای که جان خیره را رهبر کنی وی که بی ره را تو پیغمبر کنی می کنی جزو زمین را آسمان می فزایی در زمین از اختران هر که سازد زین جهان آب حیات زوترش از دیگران آید ممات دیده دل کو به گردون بنگریست دید که اینجا هر دمی میناگریست قلب اعیانست و اکسیری محیط ایتلاف خرقه تن بی مخیط تو از آن روزی که در هست آمدی آتشی یا بادی یا خاکی بدی گر بر آن حالت ترا بودی بقا کی رسیدی مر ترا این ارتقا از مبدل هستی اول نماند هستی بهتر به جای آن نشاند هم چنین تا صد هزاران هستها بعد یکدیگر دوم به ز ابتدا از مبدل بین وسایط را بمان کز وسایط دور گردی ز اصل آن واسطه هر جا فزون شد وصل جست واسطه کم ذوق وصل افزونترست از سبب دانی شود کم حیرتت حیرت تو ره دهد در حضرتت این بقاها از فناها یافتی از فنااش رو چرا برتافتی زان فناها چه زیان بودت که تا بر بقا چفسیده ای ای نافقا چون دوم از اولینت بهترست پس فنا جو و مبدل را پرست صد هزاران حشر دیدی ای عنود تاکنون هر لحظه از بدو وجود از جماد بی خبر سوی نما وز نما سوی حیات و ابتلا باز سوی عقل و تمییزات خوش باز سوی خارج این پنج و شش تا لب بحر این نشان پایهاست پس نشان پا درون بحر لاست زانک منزلهای خشکی ز احتیاط هست دهها و وطنها و رباط باز منزلهای دریا در وقوف وقت موج و حبس بی عرصه و سقوف نیست پیدا آن مراحل را سنام نه نشانست آن منازل را نه نام هست صد چندان میان منزلین آن طرف که از نما تا روح عین در فناها این بقاها دیده ای بر بقای جسم چون چفسیده ای هین بده ای زاغ این جان باز باش پیش تبدیل خدا جانباز باش تازه می گیر و کهن را می سپار که هر امسالت فزونست از سه پار گر نباشی نخل وار ایثار کن کهنه بر کهنه نه و انبار کن کهنه و گندیده و پوسیده را تحفه می بر بهر هر نادیده را آنک نو دید او خریدار تو نیست صید حقست او گرفتار تو نیست هر کجا باشند جوق مرغ کور بر تو جمع آیند ای سیلاب شور تا فزاید کوری از شورابها زانک آب شور افزاید عمی اهل دنیا زان سبب اعمی دل اند شارب شورابه آب و گل اند شور می ده کور می خر در جهان چون نداری آب حیوان در نهان با چنین حالت بقا خواهی و یاد هم چو زنگی در سیه رویی تو شاد در سیاهی زنگی زان آسوده است کو ز زاد و اصل زنگی بوده است آنک روزی شاهد و خوش رو بود گر سیه گردد تدارک جو بود مرغ پرنده چو ماند در زمین باشد اندر غصه و درد و حنین مرغ خانه بر زمین خوش می رود دانه چین و شاد و شاطر می دود زآنک او از اصل بی پرواز بود وآن دگر پرنده و پرواز بود

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۸ - قال النبی علیه‌السلام ارحموا ثلاثا عزیز قوم ذل و غنی قوم افتقر و عالما یلعب به الجهال گفت پیغمبر که رحم آرید بر جان من کان غنیا فافتقر والذی کان عزیزا فاحتقر او صفیا عالما بین المضر گفت پیغمبر که با این سه گروه رحم آرید ار ز سنگید و ز کوه آنک او بعد از رییسی خوار شد وآن توانگر هم که بی دینار شد وآن سوم آن عالمی که اندر جهان مبتلی گردد میان ابلهان زانک از عزت به خواری آمدن هم چو قطع عضو باشد از بدن عضو گردد مرده کز تن وا برید نو بریده جنبد اما نی مدید هر که از جام الست او خورد پار هستش امسال آفت رنج و خمار وآنک چون سگ ز اصل کهدانی بود کی مرورا حرص سلطانی بود توبه او جوید که کردست او گناه آه او گوید که گم کردست راه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۹ - قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله آهوی را کرد صیادی شکار اندر آخر کردش آن بی زینهار آخری را پر ز گاوان و خران حبس آهو کرد چون استمگران آهو از وحشت به هر سو می گریخت او به پیش آن خران شب کاه ریخت از مجاعت و اشتها هر گاو و خر کاه را می خورد خوشتر از شکر گاه آهو می رمید از سو به سو گه ز دود و گرد که می تافت رو هرکرا با ضد خود بگذاشتند آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند تا سلیمان گفت که آن هدهد اگر هجر را عذری نگوید معتبر بکشمش یا خود دهم او را عذاب یک عذاب سخت بیرون از حساب هان کدامست آن عذاب این معتمد در قفس بودن به غیر جنس خود زین بدن اندر عذابی ای بشر مرغ روحت بسته با جنسی دگر روح بازست و طبایع زاغها دارد از زاغان و چغدان داغها او بمانده در میانشان زارزار هم چو بوبکری به شهر سبزوار

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید شد محمد الپ الغ خوارزمشاه در قتال سبزوار پر پناه تنگشان آورد لشکرهای او اسپهش افتاد در قتل عدو سجده آوردند پیشش کالامان حلقه مان در گوش کن وا بخش جان هر خراج و صلتی که بایدت آن ز ما هر موسمی افزایدت جان ما آن توست ای شیرخو پیش ما چندی امانت باش گو گفت نرهانید از من جان خویش تا نیاریدم ابوبکری به پیش تا مرا بوبکر نام از شهرتان هدیه نارید ای رمیده امتان بدرومتان هم چو کشت ای قوم دون نه خراج استانم و نه هم فسون بس جوال زر کشیدندش به راه کز چنین شهری ابوبکری مخواه کی بود بوبکر اندر سبزوار یا کلوخ خشک اندر جویبار رو بتابید از زر و گفت ای مغان تا نیاریدم ابوبکر ارمغان هیچ سودی نیست کودک نیستم تا به زر و سیم حیران بیستم تا نیاری سجده نرهی ای زبون گر بپیمایی تو مسجد را به کون منهیان انگیختند از چپ و راست که اندرین ویرانه بوبکری کجاست بعد سه روز و سه شب که اشتافتند یک ابوبکری نزاری یافتند ره گذر بود و بمانده از مرض در یکی گوشه خرابه پر حرض خفته بود او در یکی کنجی خراب چون بدیدندش بگفتندش شتاب خیز که سلطان ترا طالب شدست کز تو خواهد شهر ما از قتل رست گفت اگر پایم بدی یا مقدمی خود به راه خود به مقصد رفتمی اندرین دشمن کده کی ماندمی سوی شهر دوستان می راندمی تخته مرده کشان بفراشتند وان ابوبکر مرا برداشتند سوی خوارمشاه حمالان کشان می کشیدندش که تا بیند نشان سبزوارست این جهان و مرد حق اندرین جا ضایعست و ممتحق هست خوارمشاه یزدان جلیل دل همی خواهد ازین قوم رذیل گفت لا ینظر الی تصویرکم فابتغوا ذا القلب فی تدبیر کم من ز صاحب دل کنم در تو نظر نه به نقش سجده و ایثار زر تو دل خود را چو دل پنداشتی جست و جوی اهل دل بگذاشتی دل که گر هفصد چو این هفت آسمان اندرو آید شود یاوه و نهان این چنین دل ریزه ها را دل مگو سبزوار اندر ابوبکری بجو صاحب دل آینه شش رو شود حق ازو در شش جهت ناظر بود هر که اندر شش جهت دارد مقر نکندش بی واسطه او حق نظر گر کند رد از برای او کند ور قبول آرد همو باشد سند بی ازو ندهد کسی را حق نوال شمه ای گفتم من از صاحب وصال موهبت را بر کف دستش نهد وز کفش آن را به مرحومان دهد با کفش دریای کل را اتصال هست بی چون و چگونه و بر کمال اتصالی که نگنجد در کلام گفتنش تکلیف باشد والسلام صد جوال زر بیاری ای غنی حق بگوید دل بیار ای منحنی گر ز تو راضیست دل من راضیم ور ز تو معرض بود اعراضیم ننگرم در تو در آن دل بنگرم تحفه او را آر ای جان بر درم با تو او چونست هستم من چنان زیر پای مادران باشد جنان مادر و بابا و اصل خلق اوست ای خنک آنکس که داند دل ز پوست تو بگویی نک دل آوردم به تو گویدت پرست ازین دلها قتو آن دلی آور که قطب عالم اوست جان جان جان جان آدم اوست از برای آن دل پر نور و بر هست آن سلطان دلها منتظر تو بگردی روزها در سبزوار آنچنان دل را نیابی ز اعتبار پس دل پژمرده پوسیده جان بر سر تخته نهی آن سو کشان که دل آوردم ترا ای شهریار به ازین دل نبود اندر سبزوار گویدت این گورخانه ست ای جری که دل مرده بدینجا آوری رو بیاور آن دلی کو شاه خوست که امان سبزوار کون ازوست گویی آن دل زین جهان پنهان بود زانک ظلمت با ضیا ضدان بود دشمنی آن دل از روز الست سبزوار طبع را میراثی است زانک او بازست و دنیا شهر زاغ دیدن ناجنس بر ناجنس داغ ور کند نرمی نفاقی می کند ز استمالت ارتفاقی می کند می کند آری نه از بهر نیاز تا که ناصح کم کند نصح دراز زانک این زاغ خس مردارجو صد هزاران مکر دارد تو به تو گر پذیرند آن نفاقش را رهید شد نفاقش عین صدق مستفید زانک آن صاحب دل با کر و فر هست در بازار ما معیوب خر صاحب دل جو اگر بی جان نه ای جنس دل شو گر ضد سلطان نه ای آنک زرق او خوش آید مر ترا آن ولی تست نه خاص خدا هر که او بر خو و بر طبع تو زیست پیش طبع تو ولی است و نبیست رو هوا بگذار تا بویت شود وان مشام خوش عبرجویت شود از هوارانی دماغت فاسدست مشک و عنبر پیش مغزت کاسدست حد ندارد این سخن و آهوی ما می گریزد اندر آخر جابجا

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۱ - بقیهٔ قصهٔ آهو و آخر خران روزها آن آهوی خوش ناف نر در شکنجه بود در اصطبل خر مضطرب در نزع چون ماهی ز خشک در یکی حقه معذب پشک و مشک یک خرش گفتی که ها این بوالوحوش طبع شاهان دارد و میران خموش وآن دگر تسخر زدی کز جزر و مد گوهر آوردست کی ارزان دهد وآن خری گفتی که با این نازکی بر سریر شاه شو گو متکی آن خری شد تخمه وز خوردن بماند پس برسم دعوت آهو را بخواند سر چنین کرد او که نه رو ای فلان اشتهاام نیست هستم ناتوان گفت می دانم که نازی می کنی یا ز ناموس احترازی می کنی گفت او با خود که آن طعمه توست که از آن اجزای تو زنده و نوست من الیف مرغزاری بوده ام در زلال و روضه ها آسوده ام گر قضا انداخت ما را در عذاب کی رود آن خو و طبع مستطاب گر گدا گشتم گدارو کی شوم ور لباسم کهنه گردد من نوم سنبل و لاله و سپرغم نیز هم با هزاران ناز و نفرت خورده ام گفت آری لاف می زن لاف لاف در غریبی بس توان گفتن گزاف گفت نافم خود گواهی می دهد منتی بر عود و عنبر می نهد لیک آن را کی شنود صاحب مشام بر خر سرگین پرست آن شد حرام خر کمیز خر ببوید بر طریق مشک چون عرضه کنم با این فریق بهر این گفت آن نبی مستجیب رمز الاسلام فی الدنیا غریب زانک خویشانش هم از وی می رمند گرچه با ذاتش ملایک هم دمند صورتش را جنس می بینند انام لیک از وی می نیابند آن مشام هم چو شیری در میان نقش گاو دور می بینش ولی او را مکاو ور بکاوی ترک گاو تن بگو که بدرد گاو را آن شیرخو طبع گاوی از سرت بیرون کند خوی حیوانی ز حیوان بر کند گاو باشی شیر گردی نزد او گر تو با گاوی خوشی شیری مجو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۲ - تفسیر انی اری سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف آن گاوان لاغر را خدا به صفت شیران گرسنه آفریده بود تا آن هفت گاو فربه را به اشتها می‌خوردند اگر چه آن خیالات صور گاوان در آینهٔ خواب نمودند تو معنی بگیر آن عزیز مصر می دیدی به خواب چونک چشم غیب را شد فتح باب هفت گاو فربه بس پروری خوردشان آن هفت گاو لاغری در درون شیران بدند آن لاغران ورنه گاوان را نبودندی خوران پس بشر آمد به صورت مرد کار لیک در وی شیر پنهان مردخوار مرد را خوش وا خورد فردش کند صاف گردد دردش ار دردش کند زان یکی درد او ز جمله دردها وا رهد پا بر نهد او بر سها چند گویی هم چو زاغ پر نحوس ای خلیل از بهر چه کشتی خروس گفت فرمان حکمت فرمان بگو تا مسبح گردم آن را مو به مو

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۳ - بیان آنک کشتن خلیل علیه‌السلام خروس را اشارت به قمع و قهر کدام صفت بود از صفات مذمومات مهلکان در باطن مرید شهوتی است او و بس شهوت پرست زان شراب زهرناک ژاژ مست گرنه بهر نسل بودی ای وصی آدم از ننگش بکردی خود خصی گفت ابلیس لعین دادار را دام زفتی خواهم این اشکار را زر و سیم و گله اسپش نمود که بدین تانی خلایق را ربود گفت شاباش و ترش آویخت لنج شد ترنجیده ترش هم چون ترنج پس زر و گوهر ز معدنهای خوش کرد آن پس مانده را حق پیش کش گیر این دام دگر را ای لعین گفت زین افزون ده ای نعم المعین چرب و شیرین و شرابات ثمین دادش و بس جامه ابریشمین گفت یا رب بیش ازین خواهم مدد تا ببندمشان به حبل من مسد تا که مستانت که نر و پر دلند مردوار آن بندها را بسکلند تا بدین دام و رسنهای هوا مرد تو گردد ز نامردان جدا دام دیگر خواهم ای سلطان تخت دام مردانداز و حیلت ساز سخت خمر و چنگ آورد پیش او نهاد نیم خنده زد بدان شد نیم شاد سوی اضلال ازل پیغام کرد که بر آر از قعر بحر فتنه گرد نی یکی از بندگانت موسی است پرده ها در بحر او از گرد بست آب از هر سو عنان را واکشید از تگ دریا غباری برجهید چونک خوبی زنان فا او نمود که ز عقل و صبر مردان می فزود پس زد انگشتک به رقص اندر فتاد که بده زوتر رسیدم در مراد چون بدید آن چشمهای پرخمار که کند عقل و خرد را بی قرار وآن صفای عارض آن دلبران که بسوزد چون سپند این دل بر آن رو و خال و ابرو و لب چون عقیق گوییا حق تافت از پرده رقیق دید او آن غنج و برجست او سبک چون تجلی حق از پرده تنک مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۴ - تفسیر خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین و تفسیر و من نعمره ننکسه فی الخلق آدم حسن و ملک ساجد شده هم چو آدم باز معزول آمده گفت آوه بعد هستی نیستی گفت جرمت این که افزون زیستی جبرییلش می کشاند مو کشان که برو زین خلد و از جوق خوشان گفت بعد از عز این اذلال چیست گفت آن دادست و اینت داوریست جبرییلا سجده می کردی به جان چون کنون می رانیم تو از جنان حله می پرد ز من در امتحان هم چو برگ از نخ در فصل خزان آن رخی که تاب او بد ماه وار شد به پیری هم چو پشت سوسمار وان سر و فرق گش شعشع شده وقت پیری ناخوش و اصلع شده وان قد صف در نازان چون سنان گشته در پیری دو تا هم چون کمان رنگ لاله گشته رنگ زعفران زور شیرش گشته چون زهره زنان آنک مردی در بغل کردی به فن می بگیرندش بغل وقت شدن این خود آثار غم و پژمردگیست هر یکی زینها رسول مردگیست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۵ - تفسیر أَسْفَلَ سافِلینَ إِلَّا الَّذینَ آمَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنونٍ لیک گر باشد طبیبش نور حق نیست از پیری و تب نقصان و دق سستی او هست چون سستی مست که اندر آن سستیش رشک رستمست گر بمیرد استخوانش غرق ذوق ذره ذره ش در شعاع نور شوق وآنک آنش نیست باغ بی ثمر که خزانش می کند زیر و زبر گل نماند خارها ماند سیاه زرد و بی مغز آمده چون تل کاه تا چه زلت کرد آن باغ ای خدا که ازو این حله ها گردد جدا خویشتن را دید و دید خویشتن زهر قتالست هین ای ممتحن شاهدی کز عشق او عالم گریست عالمش می راند از خود جرم چیست جرم آنک زیور عاریه بست کرد دعوی کین حلل ملک منست واستانیم آن که تا داند یقین خرمن آن ماست خوبان دانه چین تا بداند کان حلل عاریه بود پرتوی بود آن ز خورشید وجود آن جمال و قدرت و فضل و هنر ز آفتاب حسن کرد این سو سفر باز می گردند چون استارها نور آن خورشید ازین دیوارها پرتو خورشید شد وا جایگاه ماند هر دیوار تاریک و سیاه آنک کرد او در رخ خوبانت دنگ نور خورشیدست از شیشه سه رنگ شیشه های رنگ رنگ آن نور را می نمایند این چنین رنگین بما چون نماند شیشه های رنگ رنگ نور بی رنگت کند آنگاه دنگ خوی کن بی شیشه دیدن نور را تا چو شیشه بشکند نبود عمی قانعی با دانش آموخته در چراغ غیر چشم افروخته او چراغ خویش برباید که تا تو بدانی مستعیری نی فتا گر تو کردی شکر و سعی مجتهد غم مخور که صد چنان بازت دهد ور نکردی شکر اکنون خون گری که شدست آن حسن از کافر بری امة الکفران اضل اعمالهم امة الایمان اصلح بالهم گم شد از بی شکر خوبی و هنر که دگر هرگز نبیند زان اثر خویشی و بی خویشی و سکر وداد رفت زان سان که نیاردشان به یاد که اضل اعمالهم ای کافران جستن کامست از هر کام ران جز ز اهل شکر و اصحاب وفا که مریشان راست دولت در قفا دولت رفته کجا قوت دهد دولت آینده خاصیت دهد قرض ده زین دولت اندر اقرضوا تا که صد دولت ببینی پیش رو اندکی زین شرب کم کن بهر خویش تا که حوض کوثری یابی به پیش جرعه بر خاک وفا آنکس که ریخت کی تواند صید دولت زو گریخت خوش کند دلشان که اصلح بالهم رد من بعد التوی انزالهم ای اجل وی ترک غارت ساز ده هر چه بردی زین شکوران باز ده وا دهد ایشان بنپذیرند آن زانک منعم گشته اند از رخت جان صوفییم و خرقه ها انداختیم باز نستانیم چون در باختیم ما عوض دیدیم آنگه چون عوض رفت از ما حاجت و حرص و غرض ز آب شور و مهلکی بیرون شدیم بر رحیق و چشمه کوثر زدیم آنچ کردی ای جهان با دیگران بی وفایی و فن و ناز گران بر سرت ریزیم ما بهر جزا که شهیدیم آمده اندر غزا تا بدانی که خدای پاک را بندگان هستند پر حمله و مری سبلت تزویر دنیا بر کنند خیمه را بر باروی نصرت زنند این شهیدان باز نو غازی شدند وین اسیران باز بر نصرت زدند سر برآوردند باز از نیستی که ببین ما را گر اکمه نیستی تا بدانی در عدم خورشیدهاست وآنچ اینجا آفتاب آنجا سهاست در عدم هستی برادر چون بود ضد اندر ضد چون مکنون بود یخرج الحی من المیت بدان که عدم آمد امید عابدان مرد کارنده که انبارش تهیست شاد و خوش نه بر امید نیستیست که بروید آن ز سوی نیستی فهم کن گر واقف معنیستی دم به دم از نیستی تو منتظر که بیابی فهم و ذوق آرام و بر نیست دستوری گشاد این راز را ورنه بغدادی کنم ابخاز را پس خزانه صنع حق باشد عدم که بر آرد زو عطاها دم به دم مبدع آمد حق و مبدع آن بود که برآرد فرع بی اصل و سند

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۶ - مثال عالم هست نیست‌نما و عالم نیست هست‌نما نیست را بنمود هست و محتشم هست را بنمود بر شکل عدم بحر را پوشید و کف کرد آشکار باد را پوشید و بنمودت غبار چون مناره خاک پیچان در هوا خاک از خود چون برآید بر علا خاک را بینی به بالا ای علیل باد را نی جز به تعریف دلیل کف همی بینی روانه هر طرف کف بی دریا ندارد منصرف کف به حس بینی و دریا از دلیل فکر پنهان آشکارا قال و قیل نفی را اثبات می پنداشتیم دیده معدوم بینی داشتیم دیده ای که اندر نعاسی شد پدید کی تواند جز خیال و نیست دید لاجرم سرگشته گشتیم از ضلال چون حقیقت شد نهان پیدا خیال این عدم را چون نشاند اندر نظر چون نهان کرد آن حقیقت از بصر آفرین ای اوستاد سحرباف که نمودی معرضان را درد صاف ساحران مهتاب پیمایند زود پیش بازرگان و زر گیرند سود سیم بربایند زین گون پیچ پیچ سیم از کف رفته و کرباس هیچ این جهان جادوست ما آن تاجریم که ازو مهتاب پیموده خریم گز کند کرباس پانصد گز شتاب ساحرانه او ز نور ماهتاب چون ستد او سیم عمرت ای رهی سیم شد کرباس نی کیسه تهی قل اعوذت خواند باید کای احد هین ز نفاثات افغان وز عقد می دمند اندر گره آن ساحرات الغیاث المستغاث از برد و مات لیک بر خوان از زبان فعل نیز که زبان قول سستست ای عزیز در زمانه مر ترا سه همره اند آن یکی وافی و این دو غدرمند آن یکی یاران و دیگر رخت و مال وآن سوم وافیست و آن حسن الفعال مال ناید با تو بیرون از قصور یار آید لیک آید تا به گور چون ترا روز اجل آید به پیش یار گوید از زبان حال خویش تا بدینجا بیش همره نیستم بر سر گورت زمانی بیستم فعل تو وافیست زو کن ملتحد که در آید با تو در قعر لحد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۷ - در تفسیر قول مصطفی علیه‌السلام لا بد من قرین یدفن معک و هو حی و تدفن معه و انت میت ان کان کریما اکرمک و ان کان لیما اسلمک و ذلک القرین عملک فاصلحه ما استطعت صدق رسول‌الله پس پیمبر گفت بهر این طریق باوفاتر از عمل نبود رفیق گر بود نیکو ابد یارت شود ور بود بد در لحد مارت شود این عمل وین کسب در راه سداد کی توان کرد ای پدر بی اوستاد دون ترین کسبی که در عالم رود هیچ بی ارشاد استادی بود اولش علمست آنگاهی عمل تا دهد بر بعد مهلت یا اجل استعینوا فی الحرف یا ذا النهی من کریم صالح من اهلها اطلب الدر اخی وسط الصدف واطلب الفن من ارباب الحرف ان رایتم ناصحین انصفوا بادروا التعلیم لا تستنکفوا در دباغی گر خلق پوشید مرد خواجگی خواجه را آن کم نکرد وقت دم آهنگر ار پوشید دلق احتشام او نشد کم پیش خلق پس لباس کبر بیرون کن ز تن ملبس ذل پوش در آموختن علم آموزی طریقش قولی است حرفت آموزی طریقش فعلی است فقر خواهی آن به صحبت قایمست نه زبانت کار می آید نه دست دانش آن را ستاند جان ز جان نه ز راه دفتر و نه از زبان در دل سالک اگر هست آن رموز رمزدانی نیست سالک را هنوز تا دلش را شرح آن سازد ضیا پس الم نشرح بفرماید خدا که درون سینه شرحت داده ایم شرح اندر سینه ات بنهاده ایم تو هنوز از خارج آن را طالبی محلبی از دیگران چون حالبی چشمه شیرست در تو بی کنار تو چرا می شیر جویی از تغار منفذی داری به بحر ای آبگیر ننگ دار از آب جستن از غدیر که الم نشرح نه شرحت هست باز چون شدی تو شرح جو و کدیه ساز در نگر در شرح دل در اندرون تا نیاید طعنه لا تبصرون

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۸ - تفسیر وَ هُوَ مَعَکُمْ یک سپد پر نان ترا بر فرق سر تو همی خواهی لب نان در به در در سر خود پیچ هل خیره سری رو در دل زن چرا بر هر دری تا بزانویی میان آب جو غافل از خود زین و آن تو آب جو پیش آب و پس هم آب با مدد چشمها را پیش سد و خلف سد اسپ زیر ران و فارس اسپ جو چیست این گفت اسپ لیکن اسپ کو هی نه اسپست این به زیر تو پدید گفت آری لیک خود اسپی که دید مست آب و پیش روی اوست آن اندر آب و بی خبر ز آب روان چون گهر در بحر گوید بحر کو وآن خیال چون صدف دیوار او گفتن آن کو حجابش می شود ابر تاب آفتابش می شود بند چشم اوست هم چشم بدش عین رفع سد او گشته سدش بند گوش او شده هم هوش او هوش با حق دار ای مدهوش او مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۹ - در تفسیر قول مصطفی علیه‌السلام من جعل الهموم هما واحدا کفاه الله سائر همومه و من تفرقت به الهموم لا یبالی الله فی ای واد اهلکه هوش را توزیع کردی بر جهات می نیرزد تره ای آن ترهات آب هش را می کشد هر بیخ خار آب هوشت چون رسد سوی ثمار هین بزن آن شاخ بد را خو کنش آب ده این شاخ خوش را نو کنش هر دو سبزند این زمان آخر نگر کین شود باطل از آن روید ثمر آب باغ این را حلال آن را حرام فرق را آخر ببینی والسلام عدل چه بود آب ده اشجار را ظلم چه بود آب دادن خار را عدل وضع نعمتی در موضعش نه بهر بیخی که باشد آبکش ظلم چه بود وضع در ناموضعی که نباشد جز بلا را منبعی نعمت حق را به جان و عقل ده نه به طبع پر زحیر پر گره بار کن بیگار غم را بر تنت بر دل و جان کم نه آن جان کندنت بر سر عیسی نهاده تنگ بار خر سکیزه می زند در مرغزار سرمه را در گوش کردن شرط نیست کار دل را جستن از تن شرط نیست گر دلی رو ناز کن خواری مکش ور تنی شکر منوش و زهر چش زهر تن را نافعست و قند بد تن همان بهتر که باشد بی مدد هیزم دوزخ تنست و کم کنش ور بروید هیزمی رو بر کنش ورنه حمال حطب باشی حطب در دو عالم هم چو جفت بولهب از حطب بشناس شاخ سدره را گرچه هر دو سبز باشند ای فتی اصل آن شاخست هفتم آسمان اصل این شاخست از نار و دخان هست مانندا به صورت پیش حس که غلط بینست چشم و کیش حس هست آن پیدا به پیش چشم دل جهد کن سوی دل آ جهد المقل ور نداری پا بجنبان خویش را تا ببینی هر کم و هر بیش را