Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۹ - حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکی‌ام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره شب چو شه محمود برمی گشت فرد با گروهی قوم دزدان باز خورد پس بگفتندش کیی ای بوالوفا گفت شه من هم یکی ام از شما آن یکی گفت ای گروه مکر کیش تا بگوید هر یکی فرهنگ خویش تا بگوید با حریفان در سمر کو چه دارد در جبلت از هنر آن یکی گفت ای گروه فن فروش هست خاصیت مرا اندر دو گوش که بدانم سگ چه می گوید به بانگ قوم گفتندش ز دیناری دو دانگ آن دگر گفت ای گروه زرپرست جمله خاصیت مرا چشم اندرست هر که را شب بینم اندر قیروان روز بشناسم من او را بی گمان گفت یک خاصیتم در بازو است که زنم من نقبها با زور دست گفت یک خاصیتم در بینی است کار من در خاکها بوبینی است سرالناس معادن داد دست که رسول آن را پی چه گفته است من ز خاک تن بدانم کاندر آن چند نقدست و چه دارد او ز کان در یکی کان زر بی اندازه درج وان دگر دخلش بود کمتر ز خرج هم چو مجنون بو کنم من خاک را خاک لیلی را بیابم بی خطا بو کنم دانم ز هر پیراهنی گر بود یوسف و گر آهرمنی هم چو احمد که برد بو از یمن زان نصیبی یافت این بینی من که کدامین خاک همسایه زرست یا کدامین خاک صفر و ابترست گفت یک نک خاصیت در پنجه ام که کمندی افکنم طول علم هم چو احمد که کمند انداخت جانش تا کمندش برد سوی آسمانش گفت حقش ای کمندانداز بیت آن ز من دان ما رمیت اذ رمیت پس بپرسیدند زان شه کای سند مر ترا خاصیت اندر چه بود گفت در ریشم بود خاصیتم که رهانم مجرمان را از نقم مجرمان را چون به جلادان دهند چون بجنبد ریش من زیشان رهند چون بجنبانم به رحمت ریش را طی کنند آن قتل و آن تشویش را قوم گفتندش که قطب ما توی که خلاص روز محنتمان شوی چون سگی بانگی بزد از سوی راست گفت می گوید که سلطان با شماست خاک بو کرد آن دگر از ربوه ای گفت این هست از وثاق بیوه ای پس کمند انداخت استاد کمند تا شدند آن سوی دیوار بلند جای دیگر خاک را چون بوی کرد گفت خاک مخزن شاهیست فرد نقب زن زد نقب در مخزن رسید هر یکی از مخزن اسبابی کشید بس زر و زربفت و گوهرهای زفت قوم بردند و نهان کردند تفت شه معین دید منزل گاهشان حلیه و نام و پناه و راهشان خویش را دزدید ازیشان بازگشت روز در دیوان بگفت آن سرگذشت پس روان گشتند سرهنگان مست تا که دزدان را گرفتند و ببست دست بسته سوی دیوان آمدند وز نهیب جان خود لرزان شدند چونک استادند پیش تخت شاه یار شبشان بود آن شاه چو ماه آنک چشمش شب بهرکه انداختی روز دیدی بی شکش بشناختی شاه را بر تخت دید و گفت این بود با ما دوش شب گرد و قرین آنک چندین خاصیت در ریش اوست این گرفت ما هم از تفتیش اوست عارف شه بود چشمش لاجرم بر گشاد از معرفت لب با حشم گفت و هو معکم این شاه بود فعل ما می دید و سرمان می شنود چشم من ره برد شب شه را شناخت جمله شب با روی ماهش عشق باخت امت خود را بخواهم من ازو کو نگرداند ز عارف هیچ رو چشم عارف دان امان هر دو کون که بدو یابید هر بهرام عون زان محمد شافع هر داغ بود که ز جز شه چشم او مازاغ بود در شب دنیا که محجوبست شید ناظر حق بود و زو بودش امید از الم نشرح دو چشمش سرمه یافت دید آنچ جبرییل آن بر نتافت مر یتیمی را که سرمه حق کشد گردد او در یتیم با رشد نور او بر ذره ها غالب شود آن چنان مطلوب را طالب شود در نظر بودش مقامات العباد لاجرم نامش خدا شاهد نهاد آلت شاهد زبان و چشم تیز که ز شب خیزش ندارد سر گریز گر هزاران مدعی سر بر زند گوش قاضی جانب شاهد کند قاضیان را در حکومت این فنست شاهد ایشان را دو چشم روشنست گفت شاهد زان به جای دیده است کو بدیده بی غرض سر دیده است مدعی دیده ست اما با غرض پرده باشد دیده دل را غرض حق همی خواهد که تو زاهد شوی تا غرض بگذاری و شاهد شوی کین غرضها پرده دیده بود بر نظر چون پرده پیچیده بود پس نبیند جمله را با طم و رم حبک الاشیاء یعمی و یصم در دلش خورشید چون نوری نشاند پیشش اختر را مقادیری نماند پس بدید او بی حجاب اسرار را سیر روح مؤمن و کفار را در زمین حق را و در چرخ سمی نیست پنهان تر ز روح آدمی باز کرد از رطب و یابس حق نورد روح را من امر ربی مهر کرد پس چو دید آن روح را چشم عزیز پس برو پنهان نماند هیچ چیز شاهد مطلق بود در هر نزاع بشکند گفتش خمار هر صداع نام حق عدلست و شاهد آن اوست شاهد عدلست زین رو چشم دوست منظر حق دل بود در دو سرا که نظر در شاهد آید شاه را عشق حق و سر شاهدبازیش بود مایه جمله پرده سازیش پس از آن لولاک گفت اندر لقا در شب معراج شاهدباز ما این قضا بر نیک و بد حاکم بود بر قضا شاهد نه حاکم می شود شد اسیر آن قضا میر قضا شاد باش ای چشم تیز مرتضی عارف از معروف بس درخواست کرد کای رقیب ما تو اندر گرم و سرد ای مشیر ما تو اندر خیر و شر از اشارتهات دل مان بی خبر ای یرانا لانراه روز و شب چشم بند ما شده دید سبب چشم من از چشم ها بگزیده شد تا که در شب آفتابم دیده شد لطف معروف تو بود آن ای بهی پس کمال البر فی اتمامه یا رب اتمم نورنا فی الساهره وانجنا من مفضحات قاهره یار شب را روز مهجوری مده جان قربت دیده را دوری مده بعد تو مرگیست با درد و نکال خاصه بعدی که بود بعد الوصال آنک دیدستت مکن نادیده اش آب زن بر سبزه بالیده اش من نکردم لا ابالی در روش تو مکن هم لاابالی در خلش هین مران از روی خود او را بعید آنک او یک باره آن روی تو دید دید روی جز تو شد غل گلو کل شیء ما سوی الله باطل باطل اند و می نمایندم رشد زانک باطل باطلان را می کشد ذره ذره کاندرین ارض و سماست جنس خود را هر یکی چون کهرباست معده نان را می کشد تا مستقر می کشد مر آب را تف جگر چشم جذاب بتان زین کویها مغز جویان از گلستان بویها زانک حس چشم آمد رنگ کش مغز و بینی می کشد بوهای خوش زین کششها ای خدای رازدان تو به جذب لطف خودمان ده امان غالبی بر جاذبان ای مشتری شاید ار درماندگان را وا خری رو به شه آورد چون تشنه به ابر آنک بود اندر شب قدر آن بدر چون لسان وجان او بود آن او آن او با او بود گستاخ گو گفت ما گشتیم چون جان بند طین آفتاب جان توی در یوم دین وقت آن شد ای شه مکتوم سیر کز کرم ریشی بجنبانی به خیر هر یکی خاصیت خود را نمود آن هنرها جمله بدبختی فزود آن هنرها گردن ما را ببست زان مناصب سرنگوساریم و پست آن هنر فی جیدنا حبل مسد روز مردن نیست زان فنها مدد جز همان خاصیت آن خوش حواس که به شب بد چشم او سلطان شناس آن هنرها جمله غول راه بود غیر چشمی کو ز شه آگاه بود شاه را شرم از وی آمد روز بار که به شب بر روی شه بودش نظار وان سگ آگاه از شاه وداد خود سگ کهفش لقب باید نهاد خاصیت در گوش هم نیکو بود کو به بانگ سگ ز شیر آگه شود سگ چو بیدارست شب چون پاسبان بی خبر نبود ز شبخیز شهان هین ز بدنامان نباید ننگ داشت هوش بر اسرارشان باید گماشت هر که او یک بار خود بدنام شد خود نباید نام جست و خام شد ای بسا زر که سیه تابش کنند تا شود آمن ز تاراج و گزند

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۰ - قصهٔ آنک گاو بحری گوهر کاویان از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن می‌چرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریب گاو آبی گوهر از بحر آورد بنهد اندر مرج و گردش می چرد در شعاع نور گوهر گاو آب می چرد از سنبل و سوسن شتاب زان فکنده گاو آبی عنبرست که غذااش نرگس و نیلوفرست هرکه باشد قوت او نور جلال چون نزاید از لبش سحر حلال هرکه چون زنبور وحیستش نفل چون نباشد خانه او پر عسل می چرد در نور گوهر آن بقر ناگهان گردد ز گوهر دورتر تاجری بر در نهد لجم سیاه تا شود تاریک مرج و سبزه گاه پس گریزد مرد تاجر بر درخت گاو جویان مرد را با شاخ سخت بیست بار آن گاو تازد گرد مرج تا کند آن خصم را در شاخ درج چون ازو نومید گردد گاو نر آید آنجا که نهاده بد گهر لجم بیند فوق در شاه وار پس ز طین بگریزد او ابلیس وار کان بلیس از متن طین کور و کرست گاو کی داند که در گل گوهرست اهبطوا افکند جان را در حضیض از نمازش کرد محروم این محیض ای رفیقان زین مقیل و زان مقال اتقوا ان الهوی حیض الرجال اهبطوا افکند جان را در بدن تا به گل پنهان بود در عدن تاجرش داند ولیکن گاو نی اهل دل دانند و هر گل کاو نی هر گلی که اندر دل او گوهریست گوهرش غماز طین دیگریست وان گلی کز رش حق نوری نیافت صحبت گلهای پر در بر نتافت این سخن پایان ندارد موش ما هست بر لبهای جو بر گوش ما مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۱ - رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لب‌لب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او آن سرشته عشق رشته می کشد بر امید وصل چغز با رشد می تند بر رشته دل دم به دم که سر رشته به دست آورده ام هم چو تاری شد دل و جان در شهود تا سر رشته به من رویی نمود خود غراب البین آمد ناگهان بر شکار موش و بردش زان مکان چون بر آمد بر هوا موش از غراب منسحب شد چغز نیز از قعر آب موش در منقار زاغ و چغز هم در هوا آویخته پا در رتم خلق می گفتند زاغ از مکر و کید چغز آبی را چگونه کرد صید چون شد اندر آب و چونش در ربود چغز آبی کی شکار زاغ بود چغز گفتا این سزای آن کسی کو چو بی آبان شود جفت خسی ای فغان از یار ناجنس ای فغان هم نشین نیک جویید ای مهان عقل را افغان ز نفس پر عیوب هم چو بینی بدی بر روی خوب عقل می گفتش که جنسیت یقین از ره معنیست نی از آب و طین هین مشو صورت پرست و این مگو سر جنسیت به صورت در مجو صورت آمد چون جماد و چون حجر نیست جامد را ز جنسیت خبر جان چو مور و تن چو دانه گندمی می کشاند سو به سویش هر دمی مور داند کان حبوب مرتهن مستحیل و جنس من خواهد شدن آن یکی موری گرفت از راه جو مور دیگر گندمی بگرفت و دو جو سوی گندم نمی تازد ولی مور سوی مور می آید بلی رفتن جو سوی گندم تابعست مور را بین که به جنسش راجعست تو مگو گندم چرا شد سوی جو چشم را بر خصم نه نی بر گرو مور اسود بر سر لبد سیاه مور پنهان دانه پیدا پیش راه عقل گوید چشم را نیکو نگر دانه هرگز کی رود بی دانه بر زین سبب آمد سوی اصحاب کلب هست صورتها حبوب و مور قلب زان شود عیسی سوی پاکان چرخ بد قفس ها مختلف یک جنس فرخ این قفس پیدا و آن فرخش نهان بی قفس کش کی قفس باشد روان ای خنک چشمی که عقلستش امیر عاقبت بین باشد و حبر و قریر فرق زشت و نغز از عقل آورید نی ز چشمی کز سیه گفت و سپید چشم غره شد به خضرای دمن عقل گوید بر محک ماش زن آفت مرغست چشم کام بین مخلص مرغست عقل دام بین دام دیگر بد که عقلش در نیافت وحی غایب بین بدین سو زان شتافت جنس و ناجنس از خرد دانی شناخت سوی صورت ها نشاید زود تاخت نیست جنسیت به صورت لی و لک عیسی آمد در بشر جنس ملک برکشیدش فوق این نیلی حصار مرغ گردونی چو چغزش زاغ وار

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۲ - قصهٔ عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان به حکم جنسیت و همدلی او با ایشان بود عبدالغوث هم جنس پری چون پری نه سال در پنهان پری شد زنش را نسل از شوی دگر وآن یتیمانش ز مرگش در سمر که مرورا گرگ زد یا ره زنی یا فتاد اندر چهی یا مکمنی جمله فرزندانش در اشغال مست خود نگفتندی که بابایی بدست بعد نه سال آمد او هم عاریه گشت پیدا باز شد متواریه یک مهی مهمان فرزندان خویش بود و زان پس کس ندیدش رنگ بیش برد هم جنسی پریانش چنان که رباید روح را زخم سنان چون بهشتی جنس جنت آمدست هم ز جنسیت شود یزدان پرست نه نبی فرمود جود و محمده شاخ جنت دان به دنیا آمده مهرها را جمله جنس مهر خوان قهرها را جمله جنس قهر دان لاابالی لا ابالی آورد زانک جنس هم بوند اندر خرد بود جنسیت در ادریس از نجوم هشت سال او با زحل بد در قدوم در مشارق در مغارب یار او هم حدیث و محرم آثار او بعد غیبت چونک آورد او قدوم در زمین می گفت او درس نجوم پیش او استارگان خوش صف زده اختران در درس او حاضر شده آنچنان که خلق آواز نجوم می شنیدند از خصوص و از عموم جذب جنسیت کشیده تا زمین اختران را پیش او کرده مبین هر یکی نام خود و احوال خود باز گفته پیش او شرح رصد چیست جنسیت یکی نوع نظر که بدان یابند ره در هم دگر آن نظر که کرد حق در وی نهان چون نهد در تو تو گردی جنس آن هر طرف چه می کشد تن را نظر بی خبر را کی کشاند با خبر چونک اندر مرد خوی زن نهد او مخنث گردد و گان می دهد چون نهد در زن خدا خوی نری طالب زن گردد آن زن سعتری چون نهد در تو صفات جبرییل هم چو فرخی بر هواجویی سبیل منتظر بنهاده دیده در هوا از زمین بیگانه عاشق بر سما چون نهد در تو صفت های خری صد پرت گر هست بر آخر پری از پی صورت نیامد موش خوار از خبیثی شد زبون موش خوار طعمه جوی و خاین و ظلمت پرست از پنیر و فستق و دوشاب مست باز اشهب را چو باشد خوی موش ننگ موشان باشد و عار وحوش خوی آن هاروت و ماروت ای پسر چون بگشت و دادشان خوی بشر در فتادند از لنحن الصافون در چه بابل ببسته سرنگون لوح محفوظ از نظرشان دور شد لوح ایشان ساحر و مسحور شد پر همان و سر همان هیکل همان موسیی بر عرش و فرعونی مهان در پی خو باش و با خوش خو نشین خوپذیری روغن گل را ببین خاک گور از مرد هم یابد شرف تا نهد بر گور او دل روی و کف خاک از همسایگی جسم پاک چون مشرف آمد و اقبال ناک پس تو هم الجار ثم الدار گو گر دلی داری برو دلدار جو خاک او هم سیرت جان می شود سرمه چشم عزیزان می شود ای بسا در گور خفته خاک وار به ز صد احیا به نفع و انتشار سایه برده او و خاکش سایه مند صد هزاران زنده در سایه ویند

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۳ - داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زنده‌ای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفته‌اند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاء آن یکی درویش ز اطراف دیار جانب تبریز آمد وامدار نه هزارش وام بد از زر مگر بود در تبریز بدرالدین عمر محتسب بد او به دل بحر آمده هر سر مویش یکی حاتم کده حاتم ار بودی گدای او شدی سر نهادی خاک پای او شدی گر بدادی تشنه را بحری زلال در کرم شرمنده بودی زان نوال ور بکردی ذره ای را مشرقی بودی آن در همتش نالایقی بر امید او بیامد آن غریب کو غریبان را بدی خویش و نسیب با درش بود آن غریب آموخته وام بی حد از عطایش توخته هم به پشت آن کریم او وام کرد که ببخششهاش واثق بود مرد لا ابالی گشته زو و وام جو بر امید قلزم اکرام خو وام داران روترش او شادکام هم چو گل خندان از آن روض الکرام گرم شد پشتش ز خورشید عرب چه غمستش از سبال بولهب چونک دارد عهد و پیوند سحاب کی دریغ آید ز سقایانش آب ساحران واقف از دست خدا کی نهند این دست و پا را دست و پا روبهی که هست زان شیرانش پشت بشکند کله پلنگان را به مشت

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره چونک جعفر رفت سوی قلعه ای قلعه پیش کام خشکش جرعه ای یک سواره تاخت تا قلعه بکر تا در قلعه ببستند از حذر زهره نه کس را که پیش آید به جنگ اهل کشتی را چه زهره با نهنگ روی آورد آن ملک سوی وزیر که چه چاره ست اندرین وقت ای مشیر گفت آنک ترک گویی کبر و فن پیش او آیی به شمشیر و کفن گفت آخر نه یکی مردیست فرد گفت منگر خوار در فردی مرد چشم بگشا قلعه را بنگر نکو هم چو سیمابست لرزان پیش او شسته در زین آن چنان محکم پیست گوییا شرقی و غربی با ویست چند کس هم چون فدایی تاختند خویشتن را پیش او انداختند هر یکی را او بگرزی می فکند سر نگوسار اندر اقدام سمند داده بودش صنع حق جمعیتی که همی زد یک تنه بر امتی چشم من چون دید روی آن قباد کثرت اعداد از چشمم فتاد اختران بسیار و خورشید ار یکیست پیش او بنیاد ایشان مندکیست گر هزاران موش پیش آرند سر گربه را نه ترس باشد نه حذر کی به پیش آیند موشان ای فلان نیست جمعیت درون جانشان هست جمعیت به صورتها فشار جمع معنی خواه هین از کردگار نیست جمعیت ز بسیاری جسم جسم را بر باد قایم دان چو اسم در دل موش ار بدی جمعیتی جمع گشتی چند موش از حمیتی بر زدندی چون فدایی حمله ای خویش را بر گربه بی مهله ای آن یکی چشمش بکندی از ضراب وان دگر گوشش دریدی هم به ناب وان دگر سوراخ کردی پهلوش از جماعت گم شدی بیرون شوش لیک جمعیت ندارد جان موش بجهد از جانش به بانگ گربه هوش خشک گردد موش زان گربه عیار گر بود اعداد موشان صد هزار از رمه انبه چه غم قصاب را انبهی هش چه بندد خواب را مالک الملک است جمعیت دهد شیر را تا بر گله گوران جهد صد هزاران گور ده شاخ و دلیر چون عدم باشند پیش صول شیر مالک الملک است بدهد ملک حسن یوسفی را تا بود چون ماء مزن در رخی بنهد شعاع اختری که شود شاهی غلام دختری بنهد اندر روی دیگر نور خود که ببیند نیم شب هر نیک و بد یوسف و موسی ز حق بردند نور در رخ و رخسار و در ذات الصدور روی موسی بارقی انگیخته پیش رو او توبره آویخته نور رویش آن چنان بردی بصر که زمرد از دو دیده مار کر او ز حق در خواسته تا توبره گردد آن نور قوی را ساتره توبره گفت از گلیمت ساز هین کان لباس عارفی آمد امین کان کسا از نور صبری یافتست نور جان در تار و پودش تافتست جز چنین خرقه نخواهد شد صوان نور ما را بر نتابد غیر آن کوه قاف ار پیش آید بهرسد هم چو کوه طور نورش بر درد از کمال قدرت ابدان رجال یافت اندر نور بی چون احتمال آنچ طورش بر نتابد ذره ای قدرتش جا سازد از قاروره ای گشت مشکات و زجاجی جای نور که همی درد ز نور آن قاف و طور جسمشان مشکات دان دلشان زجاج تافته بر عرش و افلاک این سراج نورشان حیران این نور آمده چون ستاره زین ضحی فانی شده زین حکایت کرد آن ختم رسل از ملیک لا یزال و لم یزل که نگنجیدم در افلاک و خلا در عقول و در نفوس با علا در دل مؤمن بگنجیدم چو ضیف بی ز چون و بی چگونه بی ز کیف تا به دلالی آن دل فوق و تحت یابد از من پادشاهی ها و بخت بی چنین آیینه از خوبی من برنتابد نه زمین و نه زمن بر دو کون اسپ ترحم تاختیم پس عریض آیینه ای بر ساختیم هر دمی زین آینه پنجاه عرس بشنو آیینه ولی شرحش مپرس حاصل این کزلبس خویشش پرده ساخت که نفوذ آن قمر را می شناخت گر بدی پرده ز غیر لبس او پاره گشتی گر بدی کوه دوتو ز آهنین دیوارها نافذ شدی توبره با نور حق چه فن زدی گشته بود آن توبره صاحب تفی بود وقت شور خرقه عارفی زان شود آتش رهین سوخته کوست با آتش ز پیش آموخته وز هوا و عشق آن نور رشاد خود صفورا هر دو دیده باد داد اولا بر بست یک چشم و بدید نور روی او و آن چشمش پرید بعد از آن صبرش نماند و آن دگر بر گشاد و کرد خرج آن قمر هم چنان مرد مجاهد نان دهد چون برو زد نور طاعت جان دهد پس زنی گفتش ز چشم عبهری که ز دستت رفت حسرت می خوری گفت حسرت می خورم که صد هزار دیده بودی تا همی کردم نثار روزن چشمم ز مه ویران شدست لیک مه چون گنج در ویران نشست کی گذارد گنج کین ویرانه ام یاد آرد از رواق و خانه ام نور روی یوسفی وقت عبور می فتادی در شباک هر قصور پس بگفتندی درون خانه در یوسفست این سو به سیران و گذر زانک بر دیوار دیدندی شعاع فهم کردندی پس اصحاب بقاع خانه ای را کش دریچه ست آن طرف دارد از سیران آن یوسف شرف هین دریچه سوی یوسف باز کن وز شکافش فرجه ای آغاز کن عشق ورزی آن دریچه کردنست کز جمال دوست سینه روشنست پس هماره روی معشوقه نگر این به دست تست بشنو ای پدر راه کن در اندرونها خویش را دور کن ادراک غیراندیش را کیمیا داری دوای پوست کن دشمنان را زین صناعت دوست کن چون شدی زیبا بدان زیبا رسی که رهاند روح را از بی کسی پرورش مر باغ جانها را نمش زنده کرده مرده غم را دمش نه همه ملک جهان دون دهد صد هزاران ملک گوناگون دهد بر سر ملک جمالش داد حق ملکت تعبیر بی درس و سبق ملکت حسنش سوی زندان کشید ملکت علمش سوی کیوان کشید شه غلام او شد از علم و هنر ملک علم از ملک حسن استوده تر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۵ - رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز آن غریب ممتحن از بیم وام در ره آمد سوی آن دارالسلام شد سوی تبریز و کوی گلستان خفته اومیدش فراز گل ستان زد ز دارالملک تبریز سنی بر امیدش روشنی بر روشنی جانش خندان شد از آن روضه رجال از نسیم یوسف و مصر وصال گفت یا حادی انخ لی ناقتی جاء اسعادی و طارت فاقتی ابرکی یا ناقتی طاب الامور ان تبریزا مناخات الصدور اسرحی یا ناقتی حول الریاض ان تبریزا لنا نعم المفاض ساربانا بار بگشا ز اشتران شهر تبریزست و کوی گلستان فر فردوسیست این پالیز را شعشعه عرشیست این تبریز را هر زمانی نور روح انگیز جان از فراز عرش بر تبریزیان چون وثاق محتسب جست آن غریب خلق گفتندش که بگذشت آن حبیب او پریر از دار دنیا نقل کرد مرد و زن از واقعه او روی زرد رفت آن طاوس عرشی سوی عرش چون رسید از هاتفانش بوی عرش سایه اش گرچه پناه خلق بود در نوردید آفتابش زود زود راند او کشتی ازین ساحل پریر گشته بود آن خواجه زین غم خانه سیر نعره ای زد مرد و بیهوش اوفتاد گوییا او نیز در پی جان بداد پس گلاب و آب بر رویش زدند همرهان بر حالتش گریان شدند تا به شب بی خویش بود و بعد از آن نیم مرده بازگشت از غیب جان

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ چون به هوش آمد بگفت ای کردگار مجرمم بودم به خلق اومیدوار گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود هیچ آن کفو عطای تو نبود او کله بخشید و تو سر پر خرد او قبا بخشید و تو بالا و قد او زرم داد و تو دست زرشمار او ستورم داد و تو عقل سوار خواجه شمعم دادو تو چشم قریر خواجه نقلم داد و تو طعمه پذیر او وظیفه داد و تو عمر و حیات وعده اش زر وعده تو طیبات او وثاقم داد و تو چرخ و زمین در وثاقت او و صد چون او سمین زر از آن تست زر او نافرید نان از آن تست نان از تش رسید آن سخا و رحم هم تو دادیش کز سخاوت می فزودی شادیش من مرورا قبله خود ساختم قبله ساز اصل را انداختم ما کجا بودیم کان دیان دین عقل می کارید اندر آب و طین چون همی کرد از عدم گردون پدید وین بساط خاک را می گسترید ز اختران می ساخت او مصباح ها وز طبایع قفل با مفتاح ها ای بسا بنیادها پنهان و فاش مضمر این سقف کرد و این فراش آدم اصطرلاب اوصاف علوست وصف آدم مظهر آیات اوست هرچه در وی می نماید عکس اوست هم چو عکس ماه اندر آب جوست بر صطرلابش نقوش عنکبوت بهر اوصاف ازل دارد ثبوت تا ز چرخ غیب وز خورشید روح عنکبوتش درس گوید از شروح عنکبوت و این صطرلاب رشاد بی منجم در کف عام اوفتاد انبیا را داد حق تنجیم این غیب را چشمی بباید غیب بین در چه دنیا فتادند این قرون عکس خود را دید هر یک چه درون از برون دان آنچ در چاهت نمود ورنه آن شیری که در چه شد فرود برد خرگوشیش از ره کای فلان در تگ چاهست آن شیر ژیان در رو اندر چاه کین از وی بکش چون ازو غالب تری سر بر کنش آن مقلد سخره خرگوش شد از خیال خویشتن پر جوش شد او نگفت این نقش داد آب نیست این به جز تقلیب آن قلاب نیست تو هم از دشمن چو کینی می کشی ای زبون شش غلط در هر ششی آن عداوت اندرو عکس حقست کز صفات قهر آنجا مشتقست وآن گنه در وی ز جنس جرم تست باید آن خو را ز طبع خویش شست خلق زشتت اندرو رویت نمود که ترا او صفحه آیینه بود چونک قبح خویش دیدی ای حسن اندر آیینه بر آیینه مزن می زند بر آب استاره سنی خاک تو بر عکس اختر می زنی کین ستاره نحس در آب آمدست تا کند او سعد ما را زیردست خاک استیلا بریزی بر سرش چونک پنداری ز شبهه اخترش عکس پنهان گشت و اندر غیب راند تو گمان بردی که آن اختر نماند آن ستاره نحس هست اندر سما هم بدان سو بایدش کردن دوا بلک باید دل سوی بی سوی بست نحس این سو عکس نحس بی سو است داد داد حق شناس و بخششش عکس آن دادست اندر پنج و شش گر بود داد خسان افزون ز ریگ تو بمیری وآن بماند مردریگ عکس آخر چند پاید در نظر اصل بینی پیشه کن ای کژنگر حق چو بخشش کرد بر اهل نیاز با عطا بخشیدشان عمر دراز خالدین شد نعمت و منعم علیه محیی الموتاست فاجتازوا الیه داد حق با تو در آمیزد چو جان آنچنان که آن تو باشی و تو آن گر نماند اشتهای نان و آب بدهدت بی این دو قوت مستطاب فربهی گر رفت حق در لاغری فربهی پنهانت بخشد آن سری چون پری را قوت از بو می دهد هر ملک را قوت جان او می دهد جان چه باشد که تو سازی زو سند حق به عشق خویش زنده ت می کند زو حیات عشق خواه و جان مخواه تو ازو آن رزق خواه و نان مخواه خلق را چون آب دان صاف و زلال اندر آن تابان صفات ذوالجلال علمشان و عدلشان و لطفشان چون ستاره چرخ در آب روان پادشاهان مظهر شاهی حق فاضلان مرآت آگاهی حق قرنها بگذشت و این قرن نویست ماه آن ماهست آب آن آب نیست عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم لیک مستبدل شد آن قرن و امم قرنها بر قرنها رفت ای همام وین معانی بر قرار و بر دوام آن مبدل شد درین جو چند بار عکس ماه و عکس اختر بر قرار پس بنااش نیست بر آب روان بلک بر اقطار عرض آسمان این صفتها چون نجوم معنویست دانک بر چرخ معانی مستویست خوب رویان آینه خوبی او عشق ایشان عکس مطلوبی او هم به اصل خود رود این خد و خال دایما در آب کی ماند خیال جمله تصویرات عکس آب جوست چون بمالی چشم خود خود جمله اوست باز عقلش گفت بگذار این حول خل دوشابست و دوشابست خل خواجه را چون غیر گفتی از قصور شرم دار ای احول از شاه غیور خواجه را که در گذشتست از اثیر جنس این موشان تاریکی مگیر خواجه جان بین مبین جسم گران مغز بین او را مبینش استخوان خواجه را از چشم ابلیس لعین منگر و نسبت مکن او را به طین همره خورشید را شب پر مخوان آنک او مسجود شد ساجد مدان عکس ها را ماند این و عکس نیست در مثال عکس حق بنمودنیست آفتابی دید او جامد نماند روغن گل روغن کنجد نماند چون مبدل گشته اند ابدال حق نیستند از خلق بر گردان ورق قبله وحدانیت دو چون بود خاک مسجود ملایک چون شود چون درین جو دیدعکس سیب مرد دامنش را دید آن پر سیب کرد آنچ در جو دید کی باشد خیال چونک شد از دیدنش پر صد جوال تن مبین و آن مکن کان بکم و صم کذبوا بالحق لما جایهم ما رمیت اذ رمیت احمد بدست دیدن او دیدن خالق شدست خدمت او خدمت حق کردنست روز دیدن دیدن این روزنست خاصه این روزن درخشان از خودست نی ودیعه آفتاب و فرقدست هم از آن خورشید زد بر روزنی لیک از راه و سوی معهود نی در میان شمس و این روزن رهی هست روزنها نشد زو آگهی تا اگر ابری بر آید چرخ پوش اندرین روزن بود نورش به جوش غیر راه این هوا و شش جهت در میان روزن و خور مالفت مدحت و تسبیح او تسبیح حق میوه می روید ز عین این طبق سیب روید زین سبد خوش لخت لخت عیب نبود گر نهی نامش درخت این سبد را تو درخت سیب خوان که میان هر دو راه آمد نهان آنچ روید از درخت بارور زین سبد روید همان نوع از ثمر پس سبد را تو درخت بخت بین زیر سایه این سبد خوش می نشین نان چو اطلاق آورد ای مهربان نان چرا می گوییش محموده خوان خاک ره چون چشم روشن کرد و جان خاک او را سرمه بین و سرمه دان چون ز روی این زمین تابد شروق من چرا بالا کنم رو در عیوق شد فنا هستش مخوان ای چشم شوخ در چنین جو خشک کی ماند کلوخ پیش این خورشید کی تابد هلال با چنان رستم چه باشد زور زال طالبست و غالبست آن کردگار تا ز هستی ها بر آرد او دمار دو مگو و دو مدان و دو مخوان بنده را در خواجه خود محو دان خواجه هم در نور خواجه آفرین فانیست و مرده و مات و دفین چون جدا بینی ز حق این خواجه را گم کنی هم متن و هم دیباجه را چشم و دل را هین گذاره کن ز طین این یکی قبله ست دو قبله مبین چون دو دیدی ماندی از هر دو طرف آتشی در خف فتاد و رفت خف

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۷ - مثل دوبین هم‌چو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکان‌های این شهر و اگر بی‌تدارک هم‌چنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکان‌ها را از هم جدا دانسته‌ام گر عمر نامی تو اندر شهر کاش کس بنفروشد به صد دانگت لواش چون به یک دکان بگفتی عمرم این عمر را نان فروشید از کرم او بگوید رو بدان دیگر دکان زان یکی نان به کزین پنجاه نان گر نبودی احول او اندر نظر او بگفتی نیست دکانی دگر پس زدی اشراق آن نااحولی بر دل کاشی شدی عمر علی این ازینجا گوید آن خباز را این عمر را نان فروش ای نانبا چون شنید او هم عمر نان در کشید پس فرستادت به دکان بعید کین عمر را نان ده ای انباز من راز یعنی فهم کن ز آواز من او همت زان سو حواله می کند هین عمر آمد که تا بر نان زند چون به یک دکان عمر بودی برو در همه کاشان ز نان محروم شو ور به یک دکان علی گفتی بگیر نان ازینجا بی حواله و بی زحیر احول دو بین چو بی بر شد ز نوش احول ده بینی ای مادر فروش اندرین کاشان خاک از احولی چون عمر می گرد چون نبوی علی هست احول را درین ویرانه دیر گوشه گوشه نقل نو ای ثم خیر ور دو چشم حق شناس آمد ترا دوست پر بین عرصه هر دو سرا وا رهیدی از حواله جا به جا اندرین کاشان پر خوف و رجا اندرین جو غنچه دیدی یا شجر هم چو هر جو تو خیالش ظن مبر که ترا از عین این عکس نقوش حق حقیقت گردد و میوه فروش چشم ازین آب از حول حر می شود عکس می بیند سد پر می شود پس به معنی باغ باشد این نه آب پس مشو عریان چو بلقیس از حباب بار گوناگونست بر پشت خران هین به یک چون این خران را تو مران بر یکی خر بار لعل و گوهرست بر یکی خر بار سنگ و مرمرست بر همه جوها تو این حکمت مران اندرین جو ماه بین عکسش مخوان آب خضرست این نه آب دام و دد هر چه اندر وی نماید حق بود زین تگ جو ماه گوید من مهم من نه عکسم هم حدیث و هم رهم اندرین جو آنچ بر بالاست هست خواه بالا خواه در وی دار دست از دگر جوها مگیر این جوی را ماه دان این پرتو مه روی را این سخن پایان ندارد آن غریب بس گریست از درد خواجه شد کییب

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۸ - توزیع کردن پای‌مرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره واقعه آن وام او مشهور شد پای مرد از درد او رنجور شد از پی توزیع گرد شهر گشت از طمع می گفت هر جا سرگذشت هیچ ناورد از ره کدیه به دست غیر صد دینار آن کدیه پرست پای مرد آمد بدو دستش گرفت شد بگور آن کریم بس شگفت گفت چون توفیق یابد بنده ای که کند مهمانی فرخنده ای مال خود ایثار راه او کند جاه خود ایثار جاه او کند شکر او شکر خدا باشد یقین چون به احسان کرد توفیقش قرین ترک شکرش ترک شکر حق بود حق او لا شک به حق ملحق بود شکر می کن مر خدا را در نعم نیز می کن شکر و ذکر خواجه هم رحمت مادر اگر چه از خداست خدمت او هم فریضه ست و سزاست زین سبب فرمود حق صلوا علیه که محمد بود محتال الیه در قیامت بنده را گوید خدا هین چه کردی آنچ دادم من ترا گوید ای رب شکر تو کردم به جان چون ز تو بود اصل آن روزی و نان گویدش حق نه نکردی شکر من چون نکردی شکر آن اکرام فن بر کریمی کرده ای ظلم و ستم نه ز دست او رسیدت نعمتم چون به گور آن ولی نعمت رسید گشت گریان زار و آمد در نشید گفت ای پشت و پناه هر نبیل مرتجی و غوث ابناء السبیل ای غم ارزاق ما بر خاطرت ای چو رزق عام احسان و برت ای فقیران را عشیره و والدین در خراج و خرج و در ایفاء دین ای چو بحر از بهر نزدیکان گهر داده و تحفه سوی دوران مطر پشت ما گرم از تو بود ای آفتاب رونق هر قصر و گنج هر خراب ای در ابرویت ندیده کس گره ای چو میکاییل راد و رزق ده ای دلت پیوسته با دریای غیب ای به قاف مکرمت عنقای غیب یاد ناورده که از مالم چه رفت سقف قصد همتت هرگز نکفت ای من و صد هم چو من در ماه و سال مر ترا چون نسل تو گشته عیال نقد ما و جنس ما و رخت ما نام ما و فخر ما و بخت ما تو نمردی ناز و بخت ما بمرد عیش ما و رزق مستوفی بمرد واحد کالالف در رزم و کرم صد چو حاتم گاه ایثار نعم حاتم ار مرده به مرده می دهد گردگان های شمرده می دهد تو حیاتی می دهی در هر نفس کز نفیسی می نگنجد در نفس تو حیاتی می دهی بس پایدار نقد زر بی کساد و بی شمار وارثی نا بوده یک خوی ترا ای فلک سجده کنان کوی ترا خلق را از گرگ غم لطفت شبان چون کلیم الله شبان مهربان گوسفندی از کلیم الله گریخت پای موسی آبله شد نعل ریخت در پی او تا به شب در جست و جو وان رمه غایب شده از چشم او گوسفند از ماندگی شد سست و ماند پس کلیم الله گرد از وی فشاند کف همی مالید بر پشت و سرش می نواخت از مهر هم چون مادرش نیم ذره طیرگی و خشم نی غیر مهر و رحم و آب چشم نی گفت گیرم بر منت رحمی نبود طبع تو بر خود چرا استم نمود با ملایک گفت یزدان آن زمان که نبوت را همی زیبد فلان مصطفی فرمود خود که هر نبی کرد چوپانیش برنا یا صبی بی شبانی کردن و آن امتحان حق ندادش پیشوایی جهان گفت سایل هم تو نیز ای پهلوان گفت من هم بوده ام دهری شبان تا شود پیدا وقار و صبرشان کردشان پیش از نبوت حق شبان هر امیری کو شبانی بشر آن چنان آرد که باشد متمر حلم موسی وار اندر رعی خود او به جا آرد به تدبیر و خرد لاجرم حقش دهد چوپانیی بر فراز چرخ مه روحانیی آنچنان که انبیا را زین رعا بر کشید و داد رعی اصفیا خواجه باری تو درین چوپانیت کردی آنچ کور گردد شانیت دانم آنجا در مکافات ایزدت سروری جاودانه بخشدت بر امید کف چون دریای تو بر وظیفه دادن و ایفای تو وام کردم نه هزار از زر گزاف تو کجایی تا شود این درد صاف تو کجایی تا که خندان چون چمن گویی بستان آن و ده چندان ز من تو کجایی تا مرا خندان کنی لطف و احسان چون خداوندان کنی تو کجایی تا بری در مخزنم تا کنی از وام و فاقه آمنم من همی گویم بس و تو مفضلم گفته کین هم گیر از بهر دلم چون همی گنجد جهانی زیر طین چون بگنجد آسمانی در زمین حاش لله تو برونی زین جهان هم به وقت زندگی هم این زمان در هوای غیب مرغی می پرد سایه او بر زمینی می زند جسم سایه سایه سایه دلست جسم کی اندر خور پایه دلست مرد خفته روح او چون آفتاب در فلک تابان و تن در جامه خواب جان نهان اندر خلا هم چون سجاف تن تقلب می کند زیر لحاف روح چون من امر ربی مختفیست هر مثالی که بگویم منتفیست ای عجب کو لعل شکربار تو وان جوابات خوش و اسرار تو ای عجب کو آن عقیق قندخا آن کلید قفل مشکل های ما ای عجب کو آن دم چون ذوالفقار آنک کردی عقل ها را بی قرار چند هم چون فاخته کاشانه جو کو و کو و کو و کو و کو و کو کو همان جا که صفات رحمتست قدرتست و نزهتست و فطنتست کو همان جا که دل و اندیشه اش دایم آن جا بد چو شیر و بیشه اش کو همان جا که امید مرد و زن می رود در وقت اندوه و حزن کو همان جا که به وقت علتی چشم پرد بر امید صحتی آن طرف که بهر دفع زشتیی باد جویی بهر کشت و کشتیی آن طرف که دل اشارت می کند چون زبان یا هو عبارت می کند او مع الله است بی کو کو همی کاش جولاهانه ماکو گفتمی عقل ما کو تا ببیند غرب و شرق روح ها را می زند صد گونه برق جزر و مدش بد به بحری در زبد منتهی شد جزر و باقی ماند مد نه هزارم وام و من بی دست رس هست صد دینار ازین توزیع و بس حق کشیدت ماندم در کش مکش می روم نومید ای خاک تو خوش همتی می دار در پر حسرتت ای همایون روی و دست و همتت آمدم بر چشمه و اصل عیون یافتم در وی به جای آب خون چرخ آن چرخست آن مهتاب نیست جوی آن جویست آب آن آب نیست محسنان هستند کو آن مستطاب اختران هستند کو آن آفتاب تو شدی سوی خدا ای محترم پس به سوی حق روم من نیز هم مجمع و پای علم ماوی القرون هست حق کل لدینا محضرون نقش ها گر بی خبر گر با خبر در کف نقاش باشد محتصر دم به دم در صفحه اندیشه شان ثبت و محوی می کند آن بی نشان خشم می آرد رضا را می برد بخل می آرد سخا را می برد نیم لحظه مدرکاتم شام و غدو هیچ خالی نیست زین اثبات و محو کوزه گر با کوزه باشد کارساز کوزه از خود کی شود پهن و دراز چوب در دست دروگر معتکف ورنه چون گردد بریده و مؤتلف جامه اندر دست خیاطی بود ورنه از خود چون بدوزد یا درد مشک با سقا بود ای منتهی ورنه از خود چون شود پر یا تهی هر دمی پر می شوی تی می شوی پس بدانک در کف صنع ویی چشم بند از چشم روزی کی رود صنع از صانع چه سان شیدا شود چشم داری تو به چشم خود نگر منگر از چشم سفیهی بی خبر گوش داری تو به گوش خود شنو گوش گولان را چرا باشی گرو بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن هم برای عقل خود اندیشه کن

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۹ - دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمة الله علیه در الهی‌نامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی وَ کانوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ بود امیری را یکی اسپی گزین در گله سلطان نبودش یک قرین او سواره گشت در موکب به گاه ناگهان دید اسپ را خوارزمشاه چشم شه را فر و رنگ او ربود تا به رجعت چشم شه با اسپ بود بر هر آن عضوش که افکندی نظر هر یکش خوشتر نمودی زان دگر غیر چستی و گشی و روحنت حق برو افکنده بد نادر صفت پس تجسس کرد عقل پادشاه کین چه باشد که زند بر عقل راه چشم من پرست و سیرست و غنی از دو صد خورشید دارد روشنی ای رخ شاهان بر من بیذقی نیم اسپم در رباید بی حقی جادوی کردست جادو آفرین جذبه باشد آن نه خاصیات این فاتحه خواند و بسی لا حول کرد فاتحه ش در سینه می افزود درد زانک او را فاتحه خود می کشید فاتحه در جر و دفع آمد وحید گر نماید غیر هم تمویه اوست ور رود غیر از نظر تنبیه اوست پس یقین گشتش که جذبه زان سریست کار حق هر لحظه نادر آوریست اسپ سنگین گاو سنگین ز ابتلا می شود مسجود از مکر خدا پیش کافر نیست بت را ثانیی نیست بت را فر و نه روحانیی چیست آن جاذب نهان اندر نهان در جهان تابیده از دیگر جهان عقل محجوبست و جان هم زین کمین من نمی بینم تو می توانی ببین چونک خوارمشه ز سیران باز گشت با خواص ملک خود هم راز گشت پس به سرهنگان بفرمود آن زمان تا بیارند اسپ را زان خاندان هم چو آتش در رسیدند آن گروه هم چو پشمی گشت امیر هم چو کوه جانش از درد و غبین تا لب رسید جز عمادالملک زنهاری ندید که عمادالملک بد پای علم بهر هر مظلوم و هر مقتول غم محترم تر خود نبد زو سروری پیش سلطان بود چون پیغامبری بی طمع بود او اصیل و پارسا رایض و شب خیز و حاتم در سخا بس همایون رای و با تدبیر و راد آزموده رای او در هر مراد هم به بذل جان سخی و هم به مال طالب خورشید غیب او چون هلال در امیری او غریب و محتبس در صفات فقر وخلت ملتبس بوده هر محتاج را هم چون پدر پیش سلطان شافع و دفع ضرر مر بدان را ستر چون حلم خدا خلق او بر عکس خلقان و جدا بارها می شد به سوی کوه فرد شاه با صد لابه او را دفع کرد هر دم ار صد جرم را شافع شدی چشم سلطان را ازو شرم آمدی رفت او پیش عماد الملک راد سر برهنه کرد و بر خاک اوفتاد که حرم با هر چه دارم گو بگیر تا بگیرد حاصلم را هر مغیر این یکی اسپست جانم رهن اوست گر برد مردم یقین ای خیردوست گر برد این اسپ را از دست من من یقین دانم نخواهم زیستن چون خدا پیوستگیی داده است بر سرم مال ای مسیحا زود دست از زن و زر و عقارم صبر هست این تکلف نیست نی تزویریست اندرین گر می نداری باورم امتحان کن امتحان گفت و قدم آن عمادالملک گریان چشم مال پیش سلطان در دوید آشفته حال لب ببست و پیش سلطان ایستاد راز گویان با خدا رب العباد ایستاده راز سلطان می شنید واندرون اندیشه اش این می تنید کای خداگر آن جوان کژ رفت راه که نشاید ساختن جز تو پناه تو از آن خود بکن از وی مگیر گرچه او خواهد خلاص از هر اسیر زانک محتاجند این خلقان همه از گدایی گیر تا سلطان همه با حضور آفتاب با کمال رهنمایی جستن از شمع و ذبال با حضور آفتاب خوش مساغ روشنایی جستن از شمع و چراغ بی گمان ترک ادب باشد ز ما کفر نعمت باشد و فعل هوا لیک اغلب هوش ها در افتکار هم چو خفاشند ظلمت دوستدار در شب ار خفاش کرمی می خورد کرم را خورشید جان می پرورد در شب ار خفاش از کرمیست مست کرم از خورشید جنبنده شدست آفتابی که ضیا زو می زهد دشمن خود را نواله می دهد لیک شهبازی که او خفاش نیست چشم بازش راست بین و روشنیست گر به شب جوید چو خفاش او نمو در ادب خورشید مالد گوش او گویدش گیرم که آن خفاش لد علتی دارد ترا باری چه شد مالشت بدهم به زجر از اکتیاب تا نتابی سر دگر از آفتاب

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره آنچنان که یوسف از زندانیی با نیازی خاضعی سعدانیی خواست یاری گفت چون بیرون روی پیش شه گردد امورت مستوی یاد من کن پیش تخت آن عزیز تا مرا هم واخرد زین حبس نیز کی دهد زندانیی در اقتناص مرد زندانی دیگر را خلاص اهل دنیا جملگان زندانیند انتظار مرگ دار فانیند جز مگر نادر یکی فردانیی تن به زندان جان او کیوانیی پس جزای آنک دید او را معین ماند یوسف حبس در بضع سنین یاد یوسف دیو از عقلش سترد وز دلش دیو آن سخن از یاد برد زین گنه کامد از آن نیکوخصال ماند در زندان ز داور چند سال که چه تقصیر آمد از خورشید داد تا تو چون خفاش افتی در سواد هین چه تقصیر آمد از بحر و سحاب تا تو یاری خواهی از ریگ و سراب عام اگر خفاش طبعند و مجاز یوسفا داری تو آخر چشم باز گر خفاشی رفت در کور و کبود باز سلطان دیده را باری چه بود پس ادب کردش بدین جرم اوستاد که مساز از چوب پوسیده عماد لیک یوسف را به خود مشغول کرد تا نیاید در دلش زان حبس درد آنچنانش انس و مستی داد حق که نه زندان ماند پیشش نه غسق نیست زندانی وحش تر از رحم ناخوش و تاریک و پرخون و وخم چون گشادت حق دریچه سوی خویش در رحم هر دم فزاید تنت بیش اندر آن زندان ز ذوق بی قیاس خوش شکفت از غرس جسم تو حواس زان رحم بیرون شدن بر تو درشت می گریزی از زهارش سوی پشت راه لذت از درون دان نه از برون ابلهی دان جستن قصر و حصون آن یکی در کنج مسجد مست و شاد وآن دگر در باغ ترش و بی مراد قصر چیزی نیست ویران کن بدن گنج در ویرانی است ای میر من این نمی بینی که در بزم شراب مست آنگه خوش شود کو شد خراب گرچه پر نقش است خانه برکنش گنج جو و از گنج آبادان کنش خانه پر نقش تصویر و خیال وین صور چون پرده بر گنج وصال پرتو گنجست و تابش های زر که درین سینه همی جوشد صور هم ز لطف و عکس آب با شرف پرده شد بر روی آب اجزای کف هم ز لطف و جوش جان با ثمن پرده ای بر روی جان شد شخص تن پس مثل بشنو که در افواه خاست که اینچ بر ماست ای برادر هم ز ماست زین حجاب این تشنگان کف پرست زآب صافی اوفتاده دوردست آفتابا با چو تو قبله و امیم شب پرستی و خفاشی می کنیم سوی خود کن این خفاشان را مطار زین خفاشیشان بخر ای مستجار این جوان زین جرم ضالست و مغیر که به من آمد ولی او را مگیر در عمادالملک این اندیشه ها گشته جوشان چون اسد در بیشه ها ایستاده پیش سلطان ظاهرش در ریاض غیب جان طایرش چون ملایک او به اقلیم الست هر دمی می شد به شرب تازه مست اندرون سور و برون چون پرغمی در تن همچون لحد خوش عالمی او درین حیرت بد و در انتظار تا چه پیدا آید از غیب و سرار اسپ را اندر کشیدند آن زمان پیش خوارمشاه سرهنگان کشان الحق اندر زیر این چرخ کبود آنچنان کره به قد و تگ نبود می ربودی رنگ او هر دیده را مرحب آن از برق و مه زاییده را همچو مه همچون عطارد تیزرو گوییی صرصر علف بودش نه جو ماه عرصه آسمان را در شبی می برد اندر مسیر و مذهبی چون به یک شب مه برید ابراج را از چه منکر می شوی معراج را صد چو ماهست آن عجب در یتیم که به یک ایماء او شد مه دو نیم آن عجب کو در شکاف مه نمود هم به قدر ضعف حس خلق بود کار و بار انبیا و مرسلون هست از افلاک و اخترها برون تو برون رو هم ز افلاک و دوار وانگهان نظاره کن آن کار و بار در میان بیضه ای چون فرخ ها نشنوی تسبیح مرغان هوا معجزات اینجا نخواهد شرح گشت ز اسپ و خوارمشاه گو و سرگذشت آفتاب لطف حق بر هر چه تافت از سگ و از اسپ فر کهف یافت تاب لطفش را تو یکسان هم مدان سنگ را و لعل را داد او نشان لعل را زان هست گنج مقتبس سنگ را گرمی و تابانی و بس آنک بر دیوار افتد آفتاب آنچنان نبود کز آب و اضطراب چون دمی حیران شد از وی شاه فرد روی خود سوی عماد الملک کرد کای اچی بس خوب اسپی نیست این از بهشتست این مگر نه از زمین پس عماد الملک گفتش ای خدیو چون فرشته گردد از میل تو دیو در نظر آنچ آوری گردید نیک بس گش و رعناست این مرکب ولیک هست ناقص آن سر اندر پیکرش چون سر گاوست گویی آن سرش در دل خوارمشه این دم کار کرد اسپ را در منظر شه خوار کرد چون غرض دلاله گشت و واصفی از سه گز کرباس یابی یوسفی چونک هنگام فراق جان شود دیو دلال در ایمان شود پس فروشد ابله ایمان را شتاب اندر آن تنگی به یک ابریق آب وان خیالی باشد و ابریق نی قصد آن دلال جز تخریق نی این زمان که تو صحیح و فربهی صدق را بهر خیالی می دهی می فروشی هر زمانی در کان هم چو طفلی می ستانی گردگان پس در آن رنجوری روز اجل نیست نادر گر بود اینت عمل در خیالت صورتی جوشیده ای همچو جوزی وقت دق پوسیده ای هست از آغاز چون بدر آن خیال لیک آخر می شود هم چون هلال گر تو اول بنگری چون آخرش فارغ آیی از فریب فاترش جوز پوسیده ست دنیا ای امین امتحانش کم کن از دورش ببین شاه دید آن اسپ را با چشم حال وآن عمادالملک با چشم مآل چشم شه دو گز همی دید از لغز چشم آن پایان نگر پنجاه گز آن چه سرمه ست آنک یزدان می کشد کز پس صد پرده بیند جان رشد چشم مهتر چون به آخر بود جفت پس بدان دیده جهان را جیفه گفت زین یکی ذمش که بشنود او وحسپ پس فسرد اندر دل شه مهر اسپ چشم خود بگذاشت و چشم او گزید هوش خود بگذاشت و قول او شنید این بهانه بود و آن دیان فرد از نیاز آن در دل شه سرد کرد در ببست از حسن او پیش بصر آن سخن بد در میان چون بانگ در پرده کرد آن نکته را بر چشم شه که از آن پرده نماید مه سیه پاک بنایی که بر سازد حصون در جهان غیب از گفت و فسون بانگ در دان گفت را از قصر راز تا که بانگ وا شده ست این یا فراز بانگ در محسوس و در از حس برون تبصرون این بانگ و در لاتبصرون چنگ حکمت چونک خوش آواز شد تا چه در از روض جنت باز شد بانگ گفت بد چو دروا می شود از سقر تا خود چه در وامی شود بانگ در بشنو چو دوری از درش ای خنک او را که واشد منظرش چون تو می بینی که نیکی می کنی بر حیات و راحتی بر می زنی چونک تقصیر و فسادی می رود آن حیات و ذوق پنهان می شود دید خود مگذار از دید خسان که به مردارت کشند این کرکسان چشم چون نرگس فروبندی که چی هین عصاام کش که کورم ای اچی وان عصاکش که گزیدی در سفر خود ببینی باشد از تو کورتر دست کورانه به حبل الله زن جز بر امر و نهی یزدانی متن چیست حبل الله رها کردن هوا کین هوا شد صرصری مر عاد را خلق در زندان نشسته از هواست مرغ را پرها ببسته از هواست ماهی اندر تابه گرم از هواست رفته از مستوریان شرم از هواست خشم شحنه شعله نار از هواست چارمیخ و هیبت دار از هواست شحنه اجسام دیدی بر زمین شحنه احکام جان را هم ببین روح را در غیب خود اشکنجه هاست لیک تا نجهی شکنجه در خفاست چون رهیدی بینی اشکنجه و دمار زانک ضد از ضد گردد آشکار آنک در چه زاد و در آب سیاه او چه داند لطف دشت و رنج چاه چون رها کردی هوا از بیم حق در رسد سغراق از تسنیم حق لا تطرق فی هواک سل سبیل من جناب الله نحو السلسبیل لا تکن طوع الهوی مثل الحشیش ان ظل العرش اولی من عریش گفت سلطان اسپ را وا پس برید زودتر زین مظلمه بازم خرید با دل خود شه نفرمود این قدر شیر را مفریب زین راس البقر پای گاو اندر میان آری ز داو رو ندوزد حق بر اسپی شاخ گاو بس مناسب صنعتست این شهره زاو کی نهد بر جسم اسپ او عضو گاو زاو ابدان را مناسب ساخته قصرهای منتقل پرداخته در میان قصرها تخریج ها از سوی این سوی آن صهریج ها وز درونشان عالمی بی منتها در میان خرگهی چندین فضا گه چو کابوسی نماید ماه را گه نماید روضه قعر چاه را قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال دم به دم چون می کند سحر حلال زین سبب درخواست از حق مصطفی زشت را هم زشت و حق را حق نما تا به آخر چون بگردانی ورق از پشیمانی نه افتم در قلق مکر که کرد آن عمادالملک فرد مالک الملکش بدان ارشاد کرد مکر حق سرچشمه این مکرهاست قلب بین اصبعین کبریاست آنک سازد در دلت مکر و قیاس آتشی داند زدن اندر پلاس

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۱ - رجوع کردن به قصهٔ آن پای‌مرد و آن غریب وام‌دار و بازگشتن ایشان از سر گور خواجه و خواب دیدن پای‌مرد خواجه را الی آخره بی نهایت آمد این خوش سرگذشت چون غریب از گور خواجه باز گشت پای مردش سوی خانه خویش برد مهر صد دینار را فا او سپرد لوتش آورد و حکایت هاش گفت کز امید اندر دلش صد گل شکفت آنچ بعد العسر یسر او دیده بود با غریب از قصه آن لب گشود نیم شب بگذشت و افسانه کنان خوابشان انداخت تا مرعای جان دید پامرد آن همایون خواجه را اندر آن شب خواب بر صدر سرا خواجه گفت ای پای مرد با نمک آنچ گفتی من شنیدم یک به یک لیک پاسخ دادنم فرمان نبود بی اشارت لب نیارستم گشود ما چو واقف گشته ایم از چون و چند مهر با لب های ما بنهاده اند تا نگردد رازهای غیب فاش تا نگردد منهدم عیش و معاش تا ندرد پرده غفلت تمام تا نماند دیگ محنت نیم خام ما همه گوشیم کر شد نقش گوش ما همه نطقیم لیکن لب خموش هر چه ما دادیم دیدیم این زمان این جهان پرده ست و عینست آن جهان روز کشتن روز پنهان کردنست تخم در خاکی پریشان کردنست وقت بدرودن گه منجل زدن روز پاداش آمد و پیدا شدن

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۲ - گفتن خواجه در خواب به آن پای‌مرد وجوه وام آن دوست را کی آمده بود و نشان دادن جای دفن آن سیم و پیغام کردن به وارثان کی البته آن را بسیار نبینند وهیچ باز نگیرند و اگر چه او هیچ از آن قبول نکند یا بعضی را قبول نکند هم آنجا بگذارند تا هر آنک خواهد برگیرد کی من با خدا نذرها کردم کی از آن سیم به من و به متعلقان من حبه‌ای باز نگردد الی آخره بشنو اکنون داد مهمان جدید من همی دیدم که او خواهد رسید من شنوده بودم از وامش خبر بسته بهر او دو سه پاره گهر که وفای وام او هستند و بیش تا که ضیفم را نگردد سینه ریش وام دارد از ذهب او نه هزار وام را از بعض این گو بر گزار فضله ماند زین بسی گو خرج کن در دعایی گو مرا هم درج کن خواستم تا آن به دست خود دهم در فلان دفتر نوشتست این قسم خود اجل مهلت ندادم تا که من خفیه بسپارم بدو در عدن لعل و یاقوتست بهر وام او در خنوری و نبشته نام او در فلان طاقیش مدفون کرده ام من غم آن یار پیشین خورده ام قیمت آن را نداند جز ملوک فاجتهد بالبیع ان لا یخدعوک در بیوع آن کن تو از خوف غرار که رسول آموخت سه روز اختیار از کساد آن مترس و در میفت که رواج آن نخواهد هیچ خفت وارثانم را سلام من بگو وین وصیت را بگو هم مو به مو تا ز بسیاری آن زر نشکهند بی گرانی پیش آن مهمان نهند ور بگوید او نخواهم این فره گو بگیر و هر که را خواهی بده زانچ دادم باز نستانم نقیر سوی پستان باز ناید هیچ شیر گشته باشد هم چو سگ قی را اکول مسترد نحله بر قول رسول ور ببندد در نباید آن زرش تا بریزند آن عطا را بر درش هر که آنجا بگذرد زر می برد نیست هدیه مخلصان را مسترد بهر او بنهاده ام آن از دو سال کرده ام من نذرها با ذوالجلال ور روا دارند چیزی زان ستد بیست چندان خو زیانشان اوفتد گر روانم را پژولانند زود صد در محنت بریشان بر گشود از خدا اومید دارم من لبق که رساند حق را در مستحق دو قضیه دیگر او را شرح داد لب به ذکر آن نخواهم بر گشاد تا بماند دو قضیه سر و راز هم نگردد مثنوی چندین دراز برجهید از خواب انگشتک زنان گه غزل گویان و گه نوحه کنان گفت مهمان در چه سوداهاستی پای مردا مست و خوش بر خاستی تا چه دیدی خواب دوش ای بوالعلا که نمی گنجی تو در شهر و فلا خواب دیده پیل تو هندوستان که رمیدستی ز حلقه دوستان گفت سوداناک خوابی دیده ام در دل خود آفتابی دیده ام خواب دیدم خواجه بیدار را آن سپرده جان پی دیدار را خواب دیدم خواجه معطی المنی واحد کالالف ان امر عنی مست و بی خود این چنین بر می شمرد تا که مستی عقل و هوشش را ببرد در میان خانه افتاد او دراز خلق انبه گرد او آمد فراز با خود آمد گفت ای بحر خوشی ای نهاده هوش ها در بیهشی خواب در بنهاده ای بیداریی بسته ای در بی دلی دلداریی توانگری پنهان کنی در ذل فقر طوق دولت بسته اندر غل فقر ضد اندر ضد پنهان مندرج آتش اندر آب سوزان مندرج روضه اندر آتش نمرود درج دخل ها رویان شده از بذل و خرج تا بگفته مصطفی شاه نجاح السماح یا اولی النعمی رباح ما نقص مال من الصدقات قط انما الخیرات نعم المرتبط جوشش و افزونی زر در زکات عصمت از فحشا و منکر در صلات آن زکاتت کیسه ات را پاسبان وآن صلاتت هم ز گرگانت شبان میوه شیرین نهان در شاخ و برگ زندگی جاودان در زیر مرگ زبل گشته قوت خاک از شیوه ای زان غذا زاده زمین را میوه ای درعدم پنهان شده موجودیی در سرشت ساجدی مسجودیی آهن و سنگ از برونش مظلمی اندرون نوری و شمع عالمی درج در خوفی هزاران آمنی در سواد چشم چندان روشنی اندرون گاو تن شه زاده ای گنج در ویرانه ای بنهاده ای تا خری پیری گریزد زان نفیس گاو بیند شاه نی یعنی بلیس

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۳ - حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردید بود شاهی شاه را بد سه پسر هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر هر یکی از دیگری استوده تر در سخا و در وغا و کر و فر پیش شه شه زادگان استاده جمع قرة العینان شه هم چون سه شمع از ره پنهان ز عینین پسر می کشید آبی نخیل آن پدر تا ز فرزند آب این چشمه شتاب می رود سوی ریاض مام و باب تازه می باشد ریاض والدین گشته جاری عینشان زین هر دو عین چون شود چشمه ز بیماری علیل خشک گردد برگ و شاخ آن نخیل خشکی نخلش همی گوید پدید که ز فرزندان شجر نم می کشید ای بسا کاریز پنهان هم چنین متصل با جانتان یا غافلین ای کشیده ز آسمان و از زمین مایه ها تا گشته جسم تو سمین عاریه ست این کم همی باید فشارد کانچ بگرفتی همی باید گزارد جز نفخت کان ز وهاب آمدست روح را باش آن دگرها بیهدست بیهده نسبت به جان می گویمش نی بنسبت با صنیع محکمش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۴ - بیان استمداد عارف از سرچشمهٔ حیات ابدی و مستغنی شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه‌های آبهای بی‌وفا کی علامة ذالک التجافی عن دار الغرور کی آدمی چون بر مددهای آن چشمه‌ها اعتماد کند در طلب چشمهٔ باقی دایم سست شود کاریز درون جان تو می‌باید کز عاریه‌ها ترا دری نگشاید یک چشمهٔ آب از درون خانه به زان جویی که آن ز بیرون آید حبذا کاریز اصل چیزها فارغت آرد ازین کاریزها تو ز صد ینبوع شربت می کشی هرچه زان صد کم شود کاهد خوشی چون بجوشید از درون چشمه سنی ز استراق چشمه ها گردی غنی قرةالعینت چو ز آب و گل بود راتبه این قره درد دل بود قلعه را چون آب آید از برون در زمان امن باشد بر فزون چونک دشمن گرد آن حلقه کند تا که اندر خونشان غرقه کند آب بیرون را ببرند آن سپاه تا نباشد قلعه را زانها پناه آن زمان یک چاه شوری از درون به ز صد جیحون شیرین از برون قاطع الاسباب و لشکرهای مرگ هم چو دی آید به قطع شاخ و برگ در جهان نبود مددشان از بهار جز مگر در جان بهار روی یار زان لقب شد خاک را دار الغرور کو کشد پا را سپس یوم العبور پیش از آن بر راست و بر چپ می دوید که بچینم درد تو چیزی نچید او بگفتی مر ترا وقت غمان دور از تو رنج و ده که در میان چون سپاه رنج آمد بست دم خود نمی گوید ترا من دیده ام حق پی شیطان بدین سان زد مثل که ترا در رزم آرد با حیل که ترا یاری دهم من با توم در خطرها پیش تو من می دوم اسپرت باشم گه تیر خدنگ مخلص تو باشم اندر وقت تنگ جان فدای تو کنم در انتعاش رستمی شیری هلا مردانه باش سوی کفرش آورد زین عشوه ها آن جوال خدعه و مکر و دها چون قدم بنهاد در خندق فتاد او به قاهاقاه خنده لب گشاد هی بیا من طمعها دارم ز تو گویدش رو رو که بیزارم ز تو تو نترسیدی ز عدل کردگار من همی ترسم دو دست از من بدار گفت حق خود او جدا شد از بهی تو بدین تزویرها هم کی رهی فاعل و مفعول در روز شمار روسیاهند و حریف سنگسار ره زده و ره زن یقین در حکم و داد در چه بعدند و در بیس المهاد گول را و غول را کو را فریفت از خلاص و فوز می باید شکیفت هم خر و خرگیر اینجا در گلند غافلند این جا و آن جا آفلند جز کسانی را که وا گردند از آن در بهار فضل آیند از خزان توبه آرند و خدا توبه پذیر امر او گیرند و او نعم الامیر چون بر آرند از پشیمانی حنین عرش لرزد از انین المذنبین آن چنان لرزد که مادر بر ولد دستشان گیرد به بالا می کشد کای خداتان وا خریده از غرور نک ریاض فضل و نک رب غفور بعد ازینتان برگ و رزق جاودان از هوای حق بود نه از ناودان چونک دریا بر وسایط رشک کرد تشنه چون ماهی به ترک مشک کرد

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۵ - روان شدن شه‌زادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره عزم ره کردند آن هر سه پسر سوی املاک پدر رسم سفر در طواف شهرها و قلعه هاش از پی تدبیر دیوان و معاش دست بوس شاه کردند و وداع پس بدیشان گفت آن شاه مطاع هر کجاتان دل کشد عازم شوید فی امان الله دست افشان روید غیر آن یک قلعه نامش هش ربا تنگ آرد بر کله داران قبا الله الله زان دز ذات الصور دور باشید و بترسید از خطر رو و پشت برجهاش و سقف و پست جمله تمثال و نگار و صورتست هم چو آن حجره زلیخا پر صور تا کند یوسف به ناکامش نظر چونکه یوسف سوی او می ننگرید خانه را پر نقش خود کرد آن مکید تا به هر سو که نگرد آن خوش عذار روی او را بیند او بی اختیار بهر دیده روشنان یزدان فرد شش جهت را مظهر آیات کرد تا به هر حیوان و نامی که نگرند از ریاض حسن ربانی چرند بهر این فرمود با آن اسپه او حیث ولیتم فثم وجهه از قدح گر در عطش آبی خورید در درون آب حق را ناظرید آنکه عاشق نیست او در آب در صورت خود بیند ای صاحب بصر صورت عاشق چو فانی شد درو پس در آب اکنون کرا بیند بگو حسن حق بینند اندر روی حور هم چو مه در آب از صنع غیور غیرتش بر عاشقی و صادقی ست غیرتش بر دیو و بر استور نیست دیو اگر عاشق شود هم گوی برد جبرییلی گشت و آن دیوی بمرد اسلم الشیطان آنجا شد پدید که یزیدی شد ز فضلش بایزید این سخن پایان ندارد ای گروه هین نگه دارید زان قلعه وجوه هین مبادا که هوستان ره زند که فتید اندر شقاوت تا ابد از خطر پرهیز آمد مفترض بشنوید از من حدیث بی غرض در فرج جویی خرد سر تیز به از کمین گاه بلا پرهیز به گر نمی گفت این سخن را آن پدر ور نمی فرمود زان قلعه حذر خود بدان قلعه نمی شد خیلشان خود نمی افتاد آن سو میلشان کان نبد معروف بس مهجور بود از قلاع و از مناهج دور بود چون بکرد آن منع دلشان زان مقال در هوس افتاد و در کوی خیال رغبتی زین منع در دلشان برست که بباید سر آن را باز جست کیست کز ممنوع گردد ممتنع چونک الانسان حریص ما منع نهی بر اهل تقی تبغیض شد نهی بر اهل هوا تحریض شد پس ازین یغوی به قوما کثیر هم ازین یهدی به قلبا خبیر کی رمد از نی حمام آشنا بل رمد زان نی حمامات هوا پس بگفتندش که خدمت ها کنیم بر سمعنا و اطعناها تنیم رو نگردانیم از فرمان تو کفر باشد غفلت از احسان تو لیک استثنا و تسبیح خدا ز اعتماد خود بد از ایشان جدا ذکر استثنا و حزم ملتوی گفته شد در ابتدای مثنوی صد کتاب ار هست جز یک باب نیست صد جهت را قصد جز محراب نیست این طرق را مخلصی یک خانه است این هزاران سنبل از یک دانه است گونه گونه خوردنی ها صد هزار جمله یک چیزست اندر اعتبار از یکی چون سیر گشتی تو تمام سرد شد اندر دلت پنجه طعام در مجاعت پس تو احول دیده ای که یکی را صد هزاران دیده ای گفته بودیم از سقام آن کنیز وز طبیبان و قصور فهم نیز کان طبیبان هم چو اسپ بی عذار غافل و بی بهره بودند از سوار کامشان پر زخم از قرع لگام سمشان مجروح از تحویل گام ناشده واقف که نک بر پشت ما رایض و چستی ست استادی نما نیست سرگردانی ما زین لگام جز ز تصریف سوار دوست کام ما پی گل سوی بستان ها شده گل نموده آن و آن خاری بده هیچ شان این نی که گویند از خرد بر گلوی ما که می کوبد لگد آن طبیبان آن چنان بنده سبب گشته اند از مکر یزدان محتجب گر ببندی در صطبلی گاو نر باز یابی در مقام گاو خر از خری باشد تغافل خفته وار که نجویی تا کیست آن خفیه کار خود نگفته این مبدل تا کی است نیست پیدا او مگر افلاکی است تیر سوی راست پرانیده ای سوی چپ رفته ست تیرت دیده ای سوی آهویی به صیدی تاختی خویش را تو صید خوکی ساختی در پی سودی دویده بهر کبس نارسیده سود افتاده به حبس چاه ها کنده برای دیگران خویش را دیده فتاده اندر آن در سبب چون بی مرادت کرد رب پس چرا بدظن نگردی در سبب بس کسی از مکسبی خاقان شده دیگری زان مکسبه عریان شده بس کس از عقد زنان قارون شده بس کس از عقد زنان مدیون شده پس سبب گردان چو دم خر بود تکیه بر وی کم کنی بهتر بود ور سبب گیری نگیری هم دلیر که بس آفت هاست پنهانش به زیر سر استثناست این حزم و حذر زانکه خر را بز نماید این قدر آنک چشمش بست گرچه گربزست ز احولی اندر دو چشمش خر بزست چون مقلب حق بود ابصار را که بگرداند دل و افکار را چاه را تو خانه ای بینی لطیف دام را تو دانه ای بینی ظریف این تسفسط نیست تقلیب خداست می نماید که حقیقت ها کجاست آنکه انکار حقایق می کند جملگی او بر خیالی می تند او نمی گوید که حسبان خیال هم خیالی باشدت چشمی به مال

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیت‌ها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و می‌گفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان می‌گفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر این سخن پایان ندارد آن فریق بر گرفتند از پی آن دز طریق بر درخت گندم منهی زدند از طویله مخلصان بیرون شدند چون شدند از منع و نهیش گرم تر سوی آن قلعه بر آوردند سر بر ستیز قول شاه مجتبی تا به قلعه صبرسوز هش ربا آمدند از رغم عقل پندتوز در شب تاریک بر گشته ز روز اندر آن قلعه خوش ذات الصور پنج در در بحر و پنجی سوی بر پنج از آن چون حس به سوی رنگ و بو پنج از آن چون حس باطن رازجو زان هزاران صورت و نقش و نگار می شدند از سو به سو خوش بی قرار زین قدح های صور کم باش مست تا نگردی بت تراش و بت پرست از قدح های صور بگذر مه ایست باده در جامست لیک از جام نیست سوی باده بخش بگشا پهن فم چون رسد باده نیاید جام کم آدما معنی دلبندم بجوی ترک قشر و صورت گندم بگوی چونک ریگی آرد شد بهر خلیل دانک معزولست گندم ای نبیل صورت از بی صورت آید در وجود هم چنانک از آتشی زادست دود کمترین عیب مصور در خصال چون پیاپی بینیش آید ملال حیرت محض آردت بی صورتی زاده صد گون آلت از بی آلتی بی ز دستی دست ها بافد همی جان جان سازد مصور آدمی آنچنان که اندر دل از هجر و وصال می شود بافیده گوناگون خیال هیچ ماند این مؤثر با اثر هیچ ماند بانگ و نوحه با ضرر نوحه را صورت ضرر بی صورتست دست خایند از ضرر کش نیست دست این مثل نالایقست ای مستدل حیله تفهیم را جهد المقل صنع بی صورت بکارد صورتی تن بروید با حواس و آلتی تا چه صورت باشد آن بر وفق خود اندر آرد جسم را در نیک و بد صورت نعمت بود شاکر شود صورت مهلت بود صابر شود صورت رحمی بود بالان شود صورت زخمی بود نالان شود صورت شهری بود گیرد سفر صورت تیری بود گیرد سپر صورت خوبان بود عشرت کند صورت غیبی بود خلوت کند صورت محتاجی آرد سوی کسب صورت بازو وری آرد به غصب این ز حد و اندازه ها باشد برون داعی فعل از خیال گونه گون بی نهایت کیش ها و پیشه ها جمله ظل صورت اندیشه ها بر لب بام ایستاده قوم خوش هر یکی را بر زمین بین سایه اش صورت فکرست بر بام مشید وآن عمل چون سایه بر ارکان پدید فعل بر ارکان و فکرت مکتتم لیک در تاثیر و وصلت دو به هم آن صور در بزم کز جام خوشی ست فایده او بی خودی و بیهشی ست صورت مرد و زن و لعب و جماع فایده ش بی هوشی وقت وقاع صورت نان و نمک کان نعمت است فایده ش آن قوت بی صورت است در مصاف آن صورت تیغ و سپر فایده ش بی صورتی یعنی ظفر مدرسه و تعلیق و صورت های وی چون به دانش متصل شد گشت طی این صور چون بنده بی صورتند پس چرا در نفی صاحب نعمتند این صور دارد ز بی صورت وجود چیست پس بر موجد خویشش جحود خود ازو یابد ظهور انکار او نیست غیر عکس خود این کار او صورت دیوار و سقف هر مکان سایه اندیشه معمار دان گرچه خود اندر محل افتکار نیست سنگ و چوب و خشتی آشکار فاعل مطلق یقین بی صورتست صورت اندر دست او چون آلتست گه گه آن بی صورت از کتم عدم مر صور را رو نماید از کرم تا مدد گیرد ازو هر صورتی از کمال و از جمال و قدرتی باز بی صورت چو پنهان کرد رو آمدند از بهر کد در رنگ و بو صورتی از صورت دیگر کمال گر بجوید باشد آن عین ضلال پس چه عرضه می کنی ای بی گهر احتیاج خود به محتاجی دگر چون صور بنده ست بر یزدان مگو ظن مبر صورت به تشبیهش مجو در تضرع جوی و در افنای خویش کز تفکر جز صور ناید به پیش ور ز غیر صورتت نبود فره صورتی کان بی تو زاید در تو به صورت شهری که آنجا می روی ذوق بی صورت کشیدت ای روی پس به معنی می روی تا لامکان که خوشی غیر مکانست و زمان صورت یاری که سوی او شوی از برای مونسی اش می روی پس بمعنی سوی بی صورت شدی گرچه زان مقصود غافل آمدی پس حقیقت حق بود معبود کل کز پی ذوقست سیران سبل لیک بعضی رو سوی دم کرده اند گرچه سر اصلست سر گم کرده اند لیک آن سر پیش این ضالان گم می دهد داد سری از راه دم آن ز سر می یابد آن داد این ز دم قوم دیگر پا و سر کردند گم چونک گم شد جمله جمله یافتند از کم آمد سوی کل بشتافتند

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست این سخن پایان ندارد آن گروه صورتی دیدند با حسن و شکوه خوب تر زان دیده بودند آن فریق لیک زین رفتند در بحر عمیق زانک افیونشان درین کاسه رسید کاسه ها محسوس و افیون ناپدید کرد فعل خویش قلعه هش ربا هر سه را انداخت در چاه بلا تیر غمزه دوخت دل را بی کمان الامان و الامان ای بی امان قرنها را صورت سنگین بسوخت آتشی در دین و دلشان بر فروخت چونک روحانی بود خود چون بود فتنه اش هر لحظه دیگرگون بود عشق صورت در دل شه زادگان چون خلش می کرد مانند سنان اشک می بارید هر یک هم چو میغ دست می خایید و می گفت ای دریغ ما کنون دیدیم شه ز آغاز دید چندمان سوگند داد آن بی ندید انبیا را حق بسیارست از آن که خبر کردند از پایانمان کاینچ می کاری نروید جز که خار وین طرف پری نیابی زو مطار تخم از من بر که تا ریعی دهد با پر من پر که تیر آن سو جهد تو ندانی واجبی آن و هست هم تو گویی آخر آن واجب بدست او توست اما نه این تو آن توست که در آخر واقف بیرون شوست توی آخر سوی توی اولت آمدست از بهر تنبیه و صلت توی تو در دیگری آمد دفین من غلام مرد خودبینی چنین آنچ در آیینه می بیند جوان پیر اندر خشت بیند بیش از آن ز امر شاه خویش بیرون آمدیم با عنایات پدر یاغی شدیم سهل دانستیم قول شاه را وان عنایت های بی اشباه را نک در افتادیم در خندق همه کشته و خسته بلا بی ملحمه تکیه بر عقل خود و فرهنگ خویش بودمان تا این بلا آمد به پیش بی مرض دیدیم خویش و بی ز رق آنچنان که خویش را بیمار دق علت پنهان کنون شد آشکار بعد از آنک بند گشتیم و شکار سایه رهبر بهست از ذکر حق یک قناعت به که صد لوت و طبق چشم بینا بهتر از سیصد عصا چشم بشناسد گهر را از حصا در تفحص آمدند از اندهان صورت کی بود عجب این در جهان بعد بسیاری تفحص در مسیر کشف کرد آن راز را شیخی بصیر نه از طریق گوش بل از وحی هوش رازها بد پیش او بی روی پوش گفت نقش رشک پروینست این صورت شه زاده چینست این هم چو جان و چون جنین پنهانست او در مکتم پرده و ایوانست او سوی او نه مرد ره دارد نه زن شاه پنهان کرد او را از فتن غیرتی دارد ملک بر نام او که نپرد مرغ هم بر بام او وای آن دل کش چنین سودا فتاد هیچ کس را این چنین سودا مباد این سزای آنک تخم جهل کاشت وآن نصیحت را کساد و سهل داشت اعتمادی کرد بر تدبیر خویش که برم من کار خود با عقل پیش نیم ذره زان عنایت به بود که ز تدبیر خرد سیصد رصد ترک مکر خویشتن گیر ای امیر پا بکش پیش عنایت خوش بمیر این به قدر حیله معدود نیست زین حیل تا تو نمیری سود نیست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره در بخارا خوی آن خواجیم اجل بود با خواهندگان حسن عمل داد بسیار و عطای بی شمار تا به شب بودی ز جودش زر نثار زر به کاغذپاره ها پیچیده بود تا وجودش بود می افشاند جود هم چو خورشید و چو ماه پاک باز آنچ گیرند از ضیا بدهند باز خاک را زربخش کی بود آفتاب زر ازو در کان و گنج اندر خراب هر صباحی یک گره را راتبه تا نماند امتی زو خایبه مبتلایان را بدی روزی عطا روز دیگر بیوگان را آن سخا روز دیگر بر علویان مقل با فقیهان فقیر مشتغل روز دیگر بر تهی دستان عام روز دیگر بر گرفتاران وام شرط او آن بود که کس با زبان زر نخواهد هیچ نگشاید لبان لیک خامش بر حوالی رهش ایستاده مفلسان دیواروش هر که کردی ناگهان با لب سؤال زو نبردی زین گنه یک حبه مال من صمت منکم نجا بد یاسه اش خامشان را بود کیسه و کاسه اش نادرا روزی یکی پیری بگفت ده زکاتم که منم با جوع جفت منع کرد از پیر و پیرش جد گرفت مانده خلق از جد پیر اندر شگفت گفت بس بی شرم پیری ای پدر پیر گفت از من توی بی شرم تر کین جهان خوردی و خواهی تو ز طمع کان جهان با این جهان گیری به جمع خنده اش آمد مال داد آن پیر را پیر تنها برد آن توفیر را غیر آن پیر ایچ خواهنده ازو نیم حبه زر ندید و نه تسو نوبت روز فقیهان ناگهان یک فقیه از حرص آمد در فغان کرد زاری ها بسی چاره نبود گفت هر نوعی نبودش هیچ سود روز دیگر با رگو پیچید پا ناکس اندر صف قوم مبتلا تخته ها بر ساق بست از چپ و راست تا گمان آید که او اشکسته پاست دیدش و بشناختش چیزی نداد روز دیگر رو بپوشید از لباد هم بدانستش ندادش آن عزیز از گناه و جرم گفتن هیچ چیز چونک عاجز شد ز صد گونه مکید چون زنان او چادری بر سر کشید در میان بیوگان رفت و نشست سر فرو افکند و پنهان کرد دست هم شناسیدش ندادش صدقه ای در دلش آمد ز حرمان حرقه ای رفت او پیش کفن خواهی پگاه که بپیچم در نمد نه پیش راه هیچ مگشا لب نشین و می نگر تا کند صدر جهان اینجا گذر بوک بیند مرده پندارد به ظن زر در اندازد پی وجه کفن هر چه بدهد نیم آن بدهم به تو هم چنان کرد آن فقیر صله جو در نمد پیچید و بر راهش نهاد معبر صدر جهان آنجا فتاد زر در اندازید بر روی نمد دست بیرون کرد از تعجیل خود تا نگیرد آن کفن خواه آن صله تا نهان نکند ازو آن ده دله مرده از زیر نمد بر کرد دست سر برون آمد پی دستش ز پست گفت با صدر جهان چون بستدم ای ببسته بر من ابواب کرم گفت لیکن تا نمردی ای عنود از جناب من نبردی هیچ جود سر موتوا قبل موت این بود کز پس مردن غنیمت ها رسد غیر مردن هیچ فرهنگی دگر در نگیرد با خدای ای حیله گر یک عنایت به ز صد گون اجتهاد جهد را خوفست از صد گون فساد وآن عنایت هست موقوف ممات تجربه کردند این ره را ثقات بلک مرگش بی عنایت نیز نیست بی عنایت هان و هان جایی مه ایست آن زمرد باشد این افعی پیر بی زمرد کی شود افعی ضریر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت‌ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت‌ها را چرا نهادی الی آخره امردی و کوسه ای در انجمن آمدند و مجمعی بد در وطن مشتغل ماندند قوم منتجب روز رفت و شد زمانه ثلث شب زان عزب خانه نرفتند آن دو کس هم بخفتند آن سو از بیم عسس کوسه را بد بر زنخدان چار مو لیک هم چون ماه بدرش بود رو کودک امرد به صورت بود زشت هم نهاد اندر پس کون بیست خشت لوطیی دب برد شب در انبهی خشتها را نقل کرد آن مشتهی دست چون بر وی زد او از جا بجست گفت هی تو کیستی ای سگ پرست گفت این سی خشت چون انباشتی گفت تو سی خشت چون بر داشتی کودک بیمارم و از ضعف خود کردم اینجا احتیاط و مرتقد گفت اگر داری ز رنجوری تفی چون نرفتی جانب دار الشفی یا به خانه یک طبیبی مشفقی که گشادی از سقامت مغلقی گفت آخر من کجا دانم شدن که بهرجا می روم من ممتحن چون تو زندیقی پلیدی ملحدی می بر آرد سر به پیشم چون ددی خانقاهی که بود بهتر مکان من ندیدم یک دمی در وی امان رو به من آرند مشتی حمزه خوار چشم ها پر نطفه کف خایه فشار وانک ناموسیست خود از زیر زیر غمزه دزدد می دهد مالش به کیر خانقه چون این بود بازار عام چون بود خر گله و دیوان خام خر کجا ناموس و تقوی از کجا خر چه داند خشیت و خوف و رجا عقل باشد آمنی و عدل جو بر زن و بر مرد اما عقل کو ور گریزم من روم سوی زنان هم چو یوسف افتم اندر افتتان یوسف از زن یافت زندان و فشار من شوم توزیع بر پنجاه دار آن زنان از جاهلی بر من تنند اولیاشان قصد جان من کنند نه ز مردان چاره دارم نه از زنان چون کنم که نی ازینم نه از آن بعد از آن کودک به کوسه بنگریست گفت او با آن دو مو از غم بریست فارغست از خشت و از پیکار خشت وز چو تو مادرفروش کنک زشت بر زنخ سه چار مو بهر نمون بهتر از سی خشت گرداگرد کون ذره ای سایه عنایت بهترست از هزاران کوشش طاعت پرست زانک شیطان خشت طاعت بر کند گر دو صد خشتست خود را ره کند خشت اگر پرست بنهاده توست آن دو سه مو از عطای آن سوست در حقیقت هر یکی مو زان کهیست کان امان نامه صله شاهنشهیست تو اگر صد قفل بنهی بر دری بر کند آن جمله را خیره سری شحنه ای از موم اگر مهری نهد پهلوانان را از آن دل بشکهد آن دو سه تار عنایت هم چو کوه سد شود چون فر سیما در وجوه خشت را مگذار ای نیکوسرشت لیک هم آمن مخسپ از دیو زشت رو دو تا مو زان کرم با دست آر وانگهان آمن بخسپ و غم مدار نوم عالم از عبادت به بود آنچنان علمی که مستنبه بود آن سکون سابح اندر آشنا به ز جهد اعجمی با دست و پا اعجمی زد دست و پا و غرق شد می رود سباح ساکن چون عمد علم دریاییست بی حد و کنار طالب علمست غواص بحار گر هزاران سال باشد عمر او او نگردد سیر خود از جست و جو کان رسول حق بگفت اندر بیان اینک منهومان هما لا یشبعان

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۰ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر هم‌چنین شود کی طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریره طالب الدنیا و توفیراتها طالب العلم و تدبیراتها پس درین قسمت چو بگماری نظر غیر دنیا باشد این علم ای پدر غیر دنیا پس چه باشد آخرت کت کند زینجا و باشد رهبرت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۱ - بحث کردن آن سه شه‌زاده در تدبیر آن واقعه رو به هم کردند هر سه مفتتن هر سه را یک رنج و یک درد و حزن هر سه در یک فکر و یک سودا ندیم هر سه از یک رنج و یک علت سقیم در خموشی هر سه را خطرت یکی در سخن هم هر سه را حجت یکی یک زمانی اشک ریزان جمله شان بر سر خوان مصیبت خون فشان یک زمان از آتش دل هر سه کس بر زده با سوز چون مجمر نفس مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۲ - مقالت برادر بزرگین آن بزرگین گفت ای اخوان خیر ما نه نر بودیم اندر نصح غیر از حشم هر که به ما کردی گله از بلا و فقر و خوف و زلزله ما همی گفتیم کم نال از حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج این کلید صبر را اکنون چه شد ای عجب منسوخ شد قانون چه شد ما نمی گفتیم که اندر کش مکش اندر آتش هم چو زر خندید خوش مر سپه را وقت تنگاتنگ جنگ گفته ما که هین مگردانید رنگ آن زمان که بود اسپان را وطا جمله سرهای بریده زیر پا ما سپاه خویش را هی هی کنان که به پیش آیید قاهر چون سنان جمله عالم را نشان داده به صبر زانک صبر آمد چراغ و نور صدر نوبت ما شد چه خیره سر شدیم چون زنان زشت در چادر شدیم ای دلی که جمله را کردی تو گرم گرم کن خود را و از خود دار شرم ای زبان که جمله را ناصح بدی نوبت تو گشت از چه تن زدی ای خرد کو پند شکرخای تو دور تست این دم چه شد هیهای تو ای ز دلها برده صد تشویش را نوبت تو شد بجنبان ریش را از غری ریش ار کنون دزدیده ای پیش ازین بر ریش خود خندیده ای وقت پند دیگرانی های های در غم خود چون زنانی وای وای چون به درد دیگران درمان بدی درد مهمان تو آمد تن زدی بانگ بر لشکر زدن بد ساز تو بانگ بر زن چه گرفت آواز تو آنچ پنجه سال بافیدی به هوش زان نسیج خود بغلتانی بپوش از نوایت گوش یاران بود خوش دست بیرون آر و گوش خود بکش سر بدی پیوسته خود را دم مکن پا و دست و ریش و سبلت گم مکن بازی آن تست بر روی بساط خویش را در طبع آر و در نشاط

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl) · 29 · Qur'an & Sunnah