Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷۱ - بیان آنک فتح طلبیدن مصطفی صلی الله علیه و سلم مکه را و غیر مکه را جهت دوستی ملک دنیا نبود چون فرموده است الدنیا جیفة بلک بامر بود جهد پیغامبر به فتح مکه هم کی بود در حب دنیا متهم آنک او از مخزن هفت آسمان چشم و دل بر بست روز امتحان از پی نظاره او حور و جان پر شده آفاق هر هفت آسمان خویشتن آراسته از بهر او خود ورا پروای غیر دوست کو آنچنان پر گشته از اجلال حق که درو هم ره نیابد آل حق لا یسع فینا نبی مرسل والملک و الروح ایضا فاعقلوا گفت مازاغیم همچون زاغ نه مست صباغیم مست باغ نه چونک مخزن های افلاک و عقول چون خسی آمد بر چشم رسول پس چه باشد مکه و شام و عراق که نماید او نبرد و اشتیاق آن گمان بر وی ضمیر بد کند کو قیاس از جهل و حرص خود کند آبگینه زرد چون سازی نقاب زرد بینی جمله نور آفتاب بشکن آن شیشه کبود و زرد را تا شناسی گرد را و مرد را گرد فارس گرد سر افراشته گرد را تو مرد حق پنداشته گرد دید ابلیس و گفت این فرع طین چون فزاید بر من آتش جبین تا تو می بینی عزیزان را بشر دانک میراث بلیس ست آن نظر گر نه فرزندی بلیسی ای عنید پس به تو میراث آن سگ چون رسید من نیم سگ شیر حقم حق پرست شیر حق آنست کز صورت برست شیر دنیا جوید اشکاری و برگ شیر مولی جوید آزادی و مرگ چونک اندر مرگ بیند صد وجود همچو پروانه بسوزاند وجود شد هوای مرگ طوق صادقان که جهودان را بد این دم امتحان در نبی فرمود کای قوم یهود صادقان را مرگ باشد گنج و سود همچنانک آرزوی سود هست آرزوی مرگ بردن زان بهست ای جهودان بهر ناموس کسان بگذرانید این تمنا بر زبان یک جهودی این قدر زهره نداشت چون محمد این علم را بر فراشت گفت اگر رانید این را بر زبان یک یهودی خود نماند در جهان پس یهودان مال بردند و خراج که مکن رسوا تو ما را ای سراج این سخن را نیست پایانی پدید دست با من ده چو چشمت دوست دید
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷۲ - گفتن امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد گفت امیر المؤمنین با آن جوان که به هنگام نبرد ای پهلوان چون خدو انداختی در روی من نفس جنبید و تبه شد خوی من نیم بهر حق شد و نیمی هوا شرکت اندر کار حق نبود روا تو نگاریده کف مولیستی آن حقی کرده من نیستی نقش حق را هم به امر حق شکن بر زجاجه دوست سنگ دوست زن گبر این بشنید و نوری شد پدید در دل او تا که زناری برید گفت من تخم جفا می کاشتم من ترا نوعی دگر پنداشتم تو ترازوی احدخو بوده ای بل زبانه هر ترازو بوده ای تو تبار و اصل و خویشم بوده ای تو فروغ شمع کیشم بوده ای من غلام آن چراغ چشم جو که چراغت روشنی پذرفت ازو من غلام موج آن دریای نور که چنین گوهر بر آرد در ظهور عرضه کن بر من شهادت را که من مر ترا دیدم سرافراز زمن قرب پنجه کس ز خویش و قوم او عاشقانه سوی دین کردند رو او به تیغ حلم چندین حلق را وا خرید از تیغ و چندین خلق را تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر ای دریغا لقمه ای دو خورده شد جوشش فکرت از آن افسرده شد گندمی خورشید آدم را کسوف چون ذنب شعشاع بدری را خسوف اینت لطف دل که از یک مشت گل ماه او چون می شود پروین گسل نان چو معنی بود خوردش سود بود چونک صورت گشت انگیزد جحود همچو خار سبز کاشتر می خورد زان خورش صد نفع و لذت می برد چونک آن سبزیش رفت و خشک گشت چون همان را می خورد اشتر ز دشت می دراند کام و لنجش ای دریغ کانچنان ورد مربی گشت تیغ نان چو معنی بود بود آن خار سبز چونک صورت شد کنون خشکست و گبز تو بدان عادت که او را پیش ازین خورده بودی ای وجود نازنین بر همان بو می خوری این خشک را بعد از آن کامیخت معنی با ثری گشت خاک آمیز و خشک و گوشت بر زان گیاه اکنون بپرهیز ای شتر سخت خاک آلود می آید سخن آب تیره شد سر چه بند کن تا خدایش باز صاف و خوش کند او که تیره کرد هم صافش کند صبر آرد آرزو را نه شتاب صبر کن والله اعلم بالصواب
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱ - سر آغاز مدتی این مثنوی تأخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر شیرین خوش شنو چون ضیاء الحق حسام الدین عنان باز گردانید ز اوج آسمان چون به معراج حقایق رفته بود بی بهارش غنچه ها ناکفته بود چون ز دریا سوی ساحل بازگشت چنگ شعر مثنوی با ساز گشت مثنوی که صیقل ارواح بود بازگشتش روز استفتاح بود مطلع تاریخ این سودا و سود سال اندر ششصد و شصت و دو بود بلبلی زینجا برفت و بازگشت بهر صید این معانی باز گشت ساعد شه مسکن این باز باد تا ابد بر خلق این در باز باد آفت این در هوا و شهوت است ورنه اینجا شربت اندر شربت است این دهان بربند تا بینی عیان چشم بند آن جهان حلق و دهان ای دهان تو خود دهانه دوزخی وی جهان تو بر مثال برزخی نور باقی پهلوی دنیای دون شیر صافی پهلوی جوهای خون چون درو گامی زنی بی احتیاط شیر تو خون می شود از اختلاط یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس شد فراق صدر جنت طوق نفس همچو دیو از وی فرشته می گریخت بهر نانی چند آب چشم ریخت گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود لیک آن مو در دو دیده رسته بود بود آدم دیده نور قدیم موی در دیده بود کوه عظیم گر در آن آدم بکردی مشورت در پشیمانی نگفتی معذرت زانک با عقلی چو عقلی جفت شد مانع بد فعلی و بد گفت شد نفس با نفس دگر چون یار شد عقل جزوی عاطل و بی کار شد چون ز تنهایی تو نومیدی شوی زیر سایه یار خورشیدی شوی رو بجو یار خدایی را تو زود چون چنان کردی خدا یار تو بود آنک در خلوت نظر بر دوخته ست آخر آن را هم ز یار آموخته ست خلوت از اغیار باید نه ز یار پوستین بهر دی آمد نه بهار عقل با عقل دگر دوتا شود نور افزون گشت و ره پیدا شود نفس با نفس دگر خندان شود ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود یار چشم تست ای مرد شکار از خس و خاشاک او را پاک دار هین به جاروب زبان گردی مکن چشم را از خس ره آوردی مکن چون که مؤمن آینه مؤمن بود روی او ز آلودگی ایمن بود یار آیینه ست جان را در حزن در رخ آیینه ای جان دم مزن تا نپوشد روی خود را در دمت دم فرو خوردن بباید هر دمت کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت از بهاری صد هزار انوار یافت آن درختی کو شود با یار جفت از هوای خوش ز سر تا پا شکفت در خزان چون دید او یار خلاف در کشید او رو و سر زیر لحاف گفت یار بد بلا آشفتن است چونک او آمد طریقم خفتن است پس بخسپم باشم از اصحاب کهف به ز دقیانوس آن محبوس لهف یقظه شان مصروف دقیانوس بود خوابشان سرمایه ناموس بود خواب بیداری ست چون با دانش است وای بیداری که با نادان نشست چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند بلبلان پنهان شدند و تن زدند زانک بی گلزار بلبل خامش است غیبت خورشید بیداری کش است آفتابا ترک این گلشن کنی تا که تحت الارض را روشن کنی آفتاب معرفت را نقل نیست مشرق او غیر جان و عقل نیست خاصه خورشید کمالی کان سری ست روز و شب کردار او روشن گری ست مطلع شمس آی گر اسکندری بعد از آن هرجا روی نیکو فری بعد از آن هر جا روی مشرق شود شرق ها بر مغربت عاشق شود حس خفاشت سوی مغرب دوان حس درپاشت سوی مشرق روان راه حس راه خرانست ای سوار ای خران را تو مزاحم شرم دار پنج حسی هست جز این پنج حس آن چو زر سرخ و این حسها چو مس اندر آن بازار که اهل محشرند حس مس را چون حس زر کی خرند حس ابدان قوت ظلمت می خورد حس جان از آفتابی می چرد ای ببرده رخت حسها سوی غیب دست چون موسی برون آور ز جیب ای صفاتت آفتاب معرفت و آفتاب چرخ بند یک صفت گاه خورشیدی و گه دریا شوی گاه کوه قاف و گه عنقا شوی تو نه این باشی نه آن در ذات خویش ای فزون از وهم ها وز بیش بیش روح با علمست و با عقلست یار روح را با تازی و ترکی چه کار از تو ای بی نقش با چندین صور هم مشبه هم موحد خیره سر گه مشبه را موحد می کند گه موحد را صور ره می زند گه ترا گوید ز مستی بوالحسن یا صغیر السن یا رطب البدن گاه نقش خویش ویران می کند آن پی تنزیه جانان می کند چشم حس را هست مذهب اعتزال دیده عقلست سنی در وصال سخره حس اند اهل اعتزال خویش را سنی نمایند از ضلال هر که بیرون شد ز حس سنی وی است اهل بینش چشم عقل خوش پی است گر بدیدی حس حیوان شاه را پس بدیدی گاو و خر الله را گر نبودی حس دیگر مر ترا جز حس حیوان ز بیرون هوا پس بنی آدم مکرم کی بدی کی به حس مشترک محرم شدی نامصور یا مصور گفتنت باطل آمد بی ز صورت رستنت نامصور یا مصور پیش اوست کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست گر تو کوری نیست بر اعمی حرج ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج پرده های دیده را داروی صبر هم بسوزد هم بسازد شرح صدر آینه دل چون شود صافی و پاک نقش ها بینی برون از آب و خاک هم ببینی نقش و هم نقاش را فرش دولت را و هم فراش را چون خلیل آمد خیال یار من صورتش بت معنی او بت شکن شکر یزدان را که چون او شد پدید در خیالش جان خیال خود بدید خاک درگاهت دلم را می فریفت خاک بر وی کو ز خاکت می شکیفت گفتم ار خوبم پذیرم این ازو ورنه خود خندید بر من زشت رو چاره آن باشد که خود را بنگرم ورنه او خندد مرا من کی خرم او جمیلست و محب للجمال کی جوان نو گزیند پیر زال خوب خوبی را کند جذب این بدان طیبات و طیبین بر وی بخوان در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گرم گرمی را کشید و سرد سرد قسم باطل باطلان را می کشند باقیان از باقیان هم سرخوشند ناریان مر ناریان را جاذب اند نوریان مر نوریان را طالب اند چشم چون بستی ترا جان کندنیست چشم را از نور روزن صبر نیست چشم چون بستی تو را تاسه گرفت نور چشم از نور روزن کی شکفت تاسه تو جذب نور چشم بود تا بپیوندد به نور روز زود چشم باز ار تاسه گیرد مر تو را دان که چشم دل ببستی بر گشا آن تقاضای دو چشم دل شناس کو همی جوید ضیای بی قیاس چون فراق آن دو نور بی ثبات تاسه آوردت گشادی چشمهات پس فراق آن دو نور پایدار تاسه می آرد مر آن را پاس دار او چو می خواند مرا من بنگرم لایق جذبم و یا بد پیکرم گر لطیفی زشت را در پی کند تسخری باشد که او بر وی کند کی ببینم روی خود را ای عجب تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب نقش جان خویش من جستم بسی هیچ می ننمود نقشم از کسی گفتم آخر آینه از بهر چیست تا بداند هر کسی کو چیست و کیست آینه آهن برای پوست هاست آینه سیمای جان سنگی بهاست آینه جان نیست الا روی یار روی آن یاری که باشد زان دیار گفتم ای دل آینه کلی بجو رو به دریا کار بر ناید به جو زین طلب بنده به کوی تو رسید درد مریم را به خرمابن کشید دیده تو چون دلم را دیده شد شد دل نادیده غرق دیده شد آینه کلی ترا دیدم ابد دیدم اندر چشم تو من نقش خود گفتم آخر خویش را من یافتم در دو چشمش راه روشن یافتم گفت وهمم کان خیال تست هان ذات خود را از خیال خود بدان نقش من از چشم تو آواز داد که منم تو تو منی در اتحاد کاندرین چشم منیر بی زوال از حقایق راه کی یابد خیال در دو چشم غیر من تو نقش خود گر ببینی آن خیالی دان و رد زانک سرمه نیستی در می کشد باده از تصویر شیطان می چشد چشمشان خانه خیالست و عدم نیست ها را هست بیند لاجرم چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال خانه هستی ست نه خانه خیال تا یکی مو باشد از تو پیش چشم در خیالت گوهری باشد چو یشم یشم را آنگه شناسی از گهر کز خیال خود کنی کلی عبر یک حکایت بشنو ای گوهر شناس تا بدانی تو عیان را از قیاس
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲ - هلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر رضی الله عنه ماه روزه گشت در عهد عمر بر سر کوهی دویدند آن نفر تا هلال روزه را گیرند فال آن یکی گفت ای عمر اینک هلال چون عمر بر آسمان مه را ندید گفت کین مه از خیال تو دمید ورنه من بیناترم افلاک را چون نمی بینم هلال پاک را گفت تر کن دست و بر ابرو بمال آنگهان تو در نگر سوی هلال چونکه او تر کرد ابرو مه ندید گفت ای شه نیست مه شد ناپدید گفت آری موی ابرو شد کمان سوی تو افکند تیری از گمان چون یکی مو کژ شد او را راه زد تا به دعوی لاف دید ماه زد موی کژ چون پرده گردون بود چون همه اجزات کژ شد چون بود راست کن اجزات را از راستان سر مکش ای راست رو ز آن آستان هم ترازو را ترازو راست کرد هم ترازو را ترازو کاست کرد هر که با ناراستان هم سنگ شد در کمی افتاد و عقلش دنگ شد رو اشداء علی الکفار باش خاک بر دلداری اغیار پاش بر سر اغیار چون شمشیر باش هین مکن روباه بازی شیر باش تا ز غیرت از تو یاران نسکلند زانکه آن خاران عدو این گلند آتش اندر زن به گرگان چون سپند زانکه آن گرگان عدو یوسفند جان بابا گویدت ابلیس هین تا به دم بفریبدت دیو لعین این چنین تلبیس با بابات کرد آدمی را این سیه رخ مات کرد بر سر شطرنج چست است این غراب تو مبین بازی به چشم نیم خواب زانکه فرزین بندها داند بسی که بگیرد در گلویت چون خسی در گلو ماند خس او سال ها چیست آن خس مهر جاه و مال ها مال خس باشد چو هست ای بی ثبات در گلویت مانع آب حیات گر برد مالت عدوی پر فنی ره زنی را برده باشد ره زنی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳ - دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیری دیگر دزدکی از مارگیری مار برد ز ابلهی آن را غنیمت می شمرد وا رهید آن مارگیر از زخم مار مار کشت آن دزد او را زار زار مارگیرش دید پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش در دعا می خواستی جانم ازو کش بیابم مار بستانم ازو شکر حق را کان دعا مردود شد من زیان پنداشتم آن سود شد بس دعاها کان زیانست و هلاک وز کرم می نشنود یزدان پاک
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴ - التماس کردن همراه عیسی علیه السلام زنده کردن استخوانها از عیسی علیه السلام گشت با عیسی یکی ابله رفیق استخوانها دید در حفره عمیق گفت ای همراه آن نام سنی که بدان مرده تو زنده می کنی مر مرا آموز تا احسان کنم استخوانها را بدان با جان کنم گفت خامش کن که آن کار تو نیست لایق انفاس و گفتار تو نیست کان نفس خواهد ز باران پاک تر وز فرشته در روش دراک تر عمرها بایست تا دم پاک شد تا امین مخزن افلاک شد خود گرفتی این عصا در دست راست دست را دستان موسی از کجاست گفت اگر من نیستم اسرارخوان هم تو بر خوان نام را بر استخوان گفت عیسی یا رب این اسرار چیست میل این ابله درین بیگار چیست چون غم خود نیست این بیمار را چون غم جان نیست این مردار را مرده خود را رها کردست او مرده بیگانه را جوید رفو گفت حق ادبار اگر ادبارجوست خار روییده جزای کشت اوست آنک تخم خار کارد در جهان هان و هان او را مجو در گلستان گر گلی گیرد به کف خاری شود ور سوی یاری رود ماری شود کیمیای زهر و مارست آن شقی بر خلاف کیمیای متقی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵ - اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم صوفیی می گشت در دور افق تا شبی در خانقاهی شد قنق یک بهیمه داشت در آخر ببست او به صدر صفه با یاران نشست پس مراقب گشت با یاران خویش دفتری باشد حضور یار پیش دفتر صوفی سواد حرف نیست جز دل اسپید همچون برف نیست زاد دانشمند آثار قلم زاد صوفی چیست آثار قدم همچو صیادی سوی اشکار شد گام آهو دید و بر آثار شد چندگاهش گام آهو در خورست بعد از آن خود ناف آهو رهبرست چونک شکر گام کرد و ره برید لاجرم زان گام در کامی رسید رفتن یک منزلی بر بوی ناف بهتر از صد منزل گام و طواف آن دلی کو مطلع مهتاب هاست بهر عارف فتحت ابواب هاست با تو دیوارست و با ایشان درست با تو سنگ و با عزیزان گوهرست آنچ تو در آینه بینی عیان پیر اندر خشت بیند بیش از آن پیر ایشانند کین عالم نبود جان ایشان بود در دریای جود پیش ازین تن عمرها بگذاشتند پیشتر از کشت بر برداشتند پیشتر از نقش جان پذرفته اند پیشتر از بحر درها سفته اند
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶ - حکایت مشورت کردن خدای تعالی در ایجاد خلق مشورت می رفت در ایجاد خلق جانشان در بحر قدرت تا به حلق چون ملایک مانع آن می شدند بر ملایک خفیه خنبک می زدند مطلع بر نقش هر که هست شد پیش از آن کین نفس کل پابست شد پیشتر ز افلاک کیوان دیده اند پیشتر از دانه ها نان دیده اند بی دماغ و دل پر از فکرت بدند بی سپاه و جنگ بر نصرت زدند آن عیان نسبت بایشان فکرتست ورنه خود نسبت بدوران رؤیتست فکرت از ماضی و مستقبل بود چون ازین دو رست مشکل حل شود دیده چون بی کیف هر باکیف را دیده پیش از کان صحیح و زیف را پیشتر از خلقت انگورها خورده میها و نموده شورها در تموز گرم می بینند دی در شعاع شمس می بینند فی در دل انگور می را دیده اند در فنای محض شی را دیده اند آسمان در دور ایشان جرعه نوش آفتاب از جودشان زربفت پوش چون ازیشان مجتمع بینی دو یار هم یکی باشند و هم ششصد هزار بر مثال موجها اعدادشان در عدد آورده باشد بادشان مفترق شد آفتاب جانها در درون روزن ابدان ما چون نظر در قرص داری خود یکیست وانک شد محجوب ابدان در شکیست تفرقه در روح حیوانی بود نفس واحد روح انسانی بود چونک حق رش علیهم نوره مفترق هرگز نگردد نور او یک زمان بگذار ای همره ملال تا بگویم وصف خالی زان جمال در بیان ناید جمال حال او هر دو عالم چیست عکس خال او چونک من از خال خوبش دم زنم نطق می خواهد که بشکافد تنم همچو موری اندرین خرمن خوشم تا فزون از خویش باری می کشم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷ - بسته شدن تقریر معنی حکایت به سبب میل مستمع به استماع ظاهر صورت حکایت کی گذارد آنک رشک روشنیست تا بگویم آنچ فرض و گفتنیست بحر کف پیش آرد و سدی کند جر کند وز بعد جر مدی کند این زمان بشنو چه مانع شد مگر مستمع را رفت دل جای دگر خاطرش شد سوی صوفی قنق اندر آن سودا فرو شد تا عنق لازم آمد باز رفتن زین مقال سوی آن افسانه بهر وصف حال صوفی آن صورت مپندار ای عزیز همچو طفلان تا کی از جوز و مویز جسم ما جوز و مویزست ای پسر گر تو مردی زین دو چیز اندر گذر ور تو اندر نگذری اکرام حق بگذراند مر ترا از نه طبق بشنو اکنون صورت افسانه را لیک هین از که جداکن دانه را
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸ - التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن حلقه آن صوفیان مستفید چونک در وجد و طرب آخر رسید خوان بیاوردند بهر میهمان از بهیمه یاد آورد آن زمان گفت خادم را که در آخر برو راست کن بهر بهیمه کاه و جو گفت لا حول این چه افزون گفتنست از قدیم این کارها کار منست گفت تر کن آن جوش را از نخست کان خر پیرست و دندانهاش سست گفت لا حول این چه می گویی مها از من آموزند این ترتیبها گفت پالانش فرو نه پیش پیش داروی منبل بنه بر پشت ریش گفت لا حول آخر ای حکمت گزار جنس تو مهمانم آمد صد هزار جمله راضی رفته اند از پیش ما هست مهمان جان ما و خویش ما گفت آبش ده ولیکن شیر گرم گفت لا حول از توم بگرفت شرم گفت اندر جو تو کمتر کاه کن گفت لا حول این سخن کوتاه کن گفت جایش را بروب از سنگ و پشک ور بود تر ریز بر وی خاک خشک گفت لا حول ای پدر لا حول کن با رسول اهل کمتر گو سخن گفت بستان شانه پشت خر بخار گفت لا حول ای پدر شرمی بدار خادم این گفت و میان را بست چست گفت رفتم کاه و جو آرم نخست رفت و از آخر نکرد او هیچ یاد خواب خرگوشی بدان صوفی بداد رفت خادم جانب اوباش چند کرد بر اندرز صوفی ریش خند صوفی از ره مانده بود و شد دراز خوابها می دید با چشم فراز کان خرش در چنگ گرگی مانده بود پاره ها از پشت و رانش می ربود گفت لا حول این چه مالیخولیاست ای عجب آن خادم مشفق کجاست باز می دید آن خرش در راه رو گه به چاهی می فتاد و گه بگو گونه گون می دید ناخوش واقعه فاتحه می خواند او والقارعه گفت چاره چیست یاران جسته اند رفته اند و جمله درها بسته اند باز می گفت ای عجب آن خادمک نه که با ما گشت هم نان و نمک من نکردم با وی الا لطف و لین او چرا با من کند برعکس کین هر عداوت را سبب باید سند ورنه جنسیت وفا تلقین کند باز می گفت آدم با لطف و جود کی بر آن ابلیس جوری کرده بود آدمی مر مار و کزدم را چه کرد کو همی خواهد مرورا مرگ و درد گرگ را خود خاصیت بدریدنست این حسد در خلق آخر روشنست باز می گفت این گمان بد خطاست بر برادر این چنین ظنم چراست باز گفتی حزم سؤ الظن تست هر که بدظن نیست کی ماند درست صوفی اندر وسوسه وان خر چنان که چنین بادا جزای دشمنان آن خر مسکین میان خاک و سنگ کژ شده پالان دریده پالهنگ کشته از ره جمله شب بی علف گاه در جان کندن و گه در تلف خر همه شب ذکر می کرد ای اله جو رها کردم کم از یک مشت کاه با زبان حال می گفت ای شیوخ رحمتی که سوختم زین خام شوخ آنچ آن خر دید از رنج و عذاب مرغ خاکی بیند اندر سیل آب بس به پهلو گشت آن شب تا سحر آن خر بیچاره از جوع البقر روز شد خادم بیامد بامداد زود پالان جست بر پشتش نهاد خر فروشانه دو سه زخمش بزد کرد با خر آنچ زان سگ می سزد خر جهنده گشت از تیزی نیش کو زبان تا خر بگوید حال خویش
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹ - گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست چونک صوفی بر نشست و شد روان رو در افتادن گرفت او هر زمان هر زمانش خلق بر می داشتند جمله رنجورش همی پنداشتند آن یکی گوشش همی پیچید سخت وان دگر در زیر کامش جست لخت وان دگر در نعل او می جست سنگ وان دگر در چشم او می دید زنگ باز می گفتند ای شیخ این ز چیست دی نمی گفتی که شکر این خر قویست گفت آن خر کو بشب لا حول خورد جز بدین شیوه نداند راه کرد چونک قوت خر به شب لا حول بود شب مسبح بود و روز اندر سجود آدمی خوارند اغلب مردمان از سلام علیکشان کم جو امان خانه دیوست دلهای همه کم پذیر از دیومردم دمدمه از دم دیو آنک او لا حول خورد همچو آن خر در سر آید در نبرد هر که در دنیا خورد تلبیس دیو وز عدو دوست رو تعظیم و ریو در ره اسلام و بر پول صراط در سر آید همچو آن خر از خباط عشوه های یار بد منیوش هین دام بین ایمن مرو تو بر زمین صد هزار ابلیس لا حول آر بین آدما ابلیس را در مار بین دم دهد گوید ترا ای جان و دوست تا چو قصابی کشد از دوست پوست دم دهد تا پوستت بیرون کشد وای او کز دشمنان افیون چشد سر نهد بر پای تو قصاب وار دم دهد تا خونت ریزد زار زار همچو شیری صید خود را خویش کن ترک عشوه اجنبی و خویش کن همچو خادم دان مراعات خسان بی کسی بهتر ز عشوه ناکسان در زمین مردمان خانه مکن کار خود کن کار بیگانه مکن کیست بیگانه تن خاکی تو کز برای اوست غمناکی تو تا تو تن را چرب و شیرین می دهی جوهر خود را نبینی فربهی گر میان مشک تن را جا شود روز مردن گند او پیدا شود مشک را بر تن مزن بر دل بمال مشک چه بود نام پاک ذوالجلال آن منافق مشک بر تن می نهد روح را در قعر گلخن می نهد بر زبان نام حق و در جان او گندها از فکر بی ایمان او ذکر با او همچو سبزه گلخنست بر سر مبرز گلست و سوسنست آن نبات آنجا یقین عاریتست جای آن گل مجلسست و عشرتست طیبات آید به سوی طیبین للخبیثین الخبیثات است هین کین مدار آنها که از کین گمرهند گورشان پهلوی کین داران نهند اصل کینه دوزخست و کین تو جزو آن کلست و خصم دین تو چون تو جزو دوزخی پس هوش دار جزو سوی کل خود گیرد قرار ور تو جزو جنتی ای نامدار عیش تو باشد ز جنت پایدار تلخ با تلخان یقین ملحق شود کی دم باطل قرین حق شود ای برادر تو همان اندیشه ای ما بقی تو استخوان و ریشه ای گر گلست اندیشه تو گلشنی ور بود خاری تو هیمه گلخنی گر گلابی بر سر جیبت زنند ور تو چون بولی برونت افکنند طبله ها در پیش عطاران ببین جنس را با جنس خود کرده قرین جنسها با جنسها آمیخته زین تجانس زینتی انگیخته گر در آمیزند عود و شکرش برگزیند یک یک از یک دیگرش طبله ها بشکست و جانها ریختند نیک و بد درهمدگر آمیختند حق فرستاد انبیا را با ورق تا گزید این دانه ها را بر طبق پیش از ایشان ما همه یکسان بدیم کس ندانستی که ما نیک و بدیم قلب و نیکو در جهان بودی روان چون همه شب بود و ما چون شب روان تا بر آمد آفتاب انبیا گفت ای غش دور شو صافی بیا چشم داند فرق کردن رنگ را چشم داند لعل را و سنگ را چشم داند گوهر و خاشاک را چشم را زان می خلد خاشاکها دشمن روزند این قلابکان عاشق روزند آن زرهای کان زانک روزست آینه تعریف او تا ببیند اشرفی تشریف او حق قیامت را لقب زان روز کرد روز بنماید جمال سرخ و زرد پس حقیقت روز سر اولیاست روز پیش ماهشان چون سایه هاست عکس راز مرد حق دانید روز عکس ستاریش شام چشم دوز زان سبب فرمود یزدان والضحی والضحی نور ضمیر مصطفی قول دیگر کین ضحی را خواست دوست هم برای آنک این هم عکس اوست ورنه بر فانی قسم گفتن خطاست خود فنا چه لایق گفت خداست از خلیلی لا احب الافلین پس فنا چون خواست رب العالمین لا احب افلین گفت آن خلیل کی فنا خواهد ازین رب جلیل باز واللیل است ستاری او وان تن خاکی زنگاری او آفتابش چون برآمد زان فلک با شب تن گفت هین ما ودعک وصل پیدا گشت از عین بلا زان حلاوت شد عبارت ما قلی هر عبارت خود نشان حالتیست حال چون دست و عبارت آلتیست آلت زرگر به دست کفشگر همچو دانه کشت کرده ریگ در و آلت اسکاف پیش برزگر پیش سگ که استخوان در پیش خر بود انا الحق در لب منصور نور بود انا الله در لب فرعون زور شد عصا اندر کف موسی گوا شد عصا اندر کف ساحر هبا زین سبب عیسی بدان همراه خود در نیاموزید آن اسم صمد کو نداند نقص بر آلت نهد سنگ بر گل زن تو آتش کی جهد دست و آلت همچو سنگ و آهنست جفت باید جفت شرط زادنست آنک بی جفتست و بی آلت یکیست در عدد شکست و آن یک بی شکیست آنک دو گفت و سه گفت و بیش ازین متفق باشند در واحد یقین احولی چون دفع شد یکسان شوند دو سه گویان هم یکی گویان شوند گر یکی گویی تو در میدان او گرد بر می گرد از چوگان او گوی آنگه راست و بی نقصان شود کو ز زخم دست شه رقصان شود گوش دار ای احول اینها را بهوش داروی دیده بکش از راه گوش پس کلام پاک در دلهای کور می نپاید می رود تا اصل نور وان فسون دیو در دلهای کژ می رود چون کفش کژ در پای کژ گرچه حکمت را به تکرار آوری چون تو نااهلی شود از تو بری ورچه بنویسی نشانش می کنی ورچه می لافی بیانش می کنی او ز تو رو در کشد ای پر ستیز بندها را بگسلد وز تو گریز ور نخوانی و ببیند سوز تو علم باشد مرغ دست آموز تو او نپاید پیش هر نااوستا همچو طاووسی به خانه روستا
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰ - یافتن شاه باز را به خانهٔ کمپیر زن دین نه آن بازیست کو از شه گریخت سوی آن کمپیر کو می آرد بیخت تا که تتماجی پزد اولاد را دید آن باز خوش خوش زاد را پایکش بست و پرش کوتاه کرد ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد گفت نااهلان نکردندت بساز پر فزود از حد و ناخن شد دراز دست هر نااهل بیمارت کند سوی مادر آ که تیمارت کند مهر جاهل را چنین دان ای رفیق کژ رود جاهل همیشه در طریق روز شه در جست و جو بی گاه شد سوی آن کمپیر و آن خرگاه شد دید ناگه باز را در دود و گرد شه برو بگریست زار و نوحه کرد گفت هرچند این جزای کار تست که نباشی در وفای ما درست چون کنی از خلد زی دوزخ فرار غافل از لا یستوی اصحاب نار این سزای آنک از شاه خبیر خیره بگریزد به خانه گنده پیر باز می مالید پر بر دست شاه بی زبان می گفت من کردم گناه پس کجا زارد کجا نالد لییم گر تو نپذیری به جز نیک ای کریم لطف شه جان را جنایت جو کند زانک شه هر زشت را نیکو کند رو مکن زشتی که نیکی های ما زشت آمد پیش آن زیبای ما خدمت خود را سزا پنداشتی تو لوای جرم از آن افراشتی چون ترا ذکر و دعا دستور شد زان دعا کردن دلت مغرور شد هم سخن دیدی تو خود را با خدا ای بسا کو زین گمان افتد جدا گرچه با تو شه نشیند بر زمین خویشتن بشناس و نیکوتر نشین باز گفت ای شه پشیمان می شوم توبه کردم نومسلمان می شوم آنک تو مستش کنی و شیرگیر گر ز مستی کژ رود عذرش پذیر گرچه ناخن رفت چون باشی مرا بر کنم من پرچم خورشید را ورچه پرم رفت چون بنوازی ام چرخ بازی گم کند در بازی ام گر کمر بخشیم که را برکنم گر دهی کلکی علمها بشکنم آخر از پشه نه کم باشد تنم ملک نمرودی به پر برهم زنم در ضعیفی تو مرا بابیل گیر هر یکی خصم مرا چون پیل گیر قدر فندق افکنم بندق حریق بندقم در فعل صد چون منجنیق گرچه سنگم هست مقدار نخود لیک در هیجا نه سر ماند نه خود موسی آمد در وغا با یک عصاش زد بر آن فرعون و بر شمشیرهاش هر رسولی یک تنه کان در زدست بر همه آفاق تنها بر زدست نوح چون شمشیر در خواهید ازو موج طوفان گشت ازو شمشیرخو احمدا خود کیست اسپاه زمین ماه بین بر چرخ و بشکافش جبین تا بداند سعد و نحس بی خبر دور تست این دور نه دور قمر دور تست ایرا که موسی کلیم آرزو می برد زین دورت مقیم چونک موسی رونق دور تو دید کاندرو صبح تجلی می دمید گفت یارب آن چه دور رحمتست آن گذشت از رحمت آنجا رؤیتست غوطه ده موسی خود را در بحار از میان دوره احمد بر آر گفت یا موسی بدان بنمودمت راه آن خلوت بدان بگشودمت که تو زان دوری درین دور ای کلیم پا بکش زیرا درازست این گلیم من کریمم نان نمایم بنده را تا بگریاند طمع آن زنده را بینی طفلی بمالد مادری تا شود بیدار و وا جوید خوری کو گرسنه خفته باشد بی خبر وان دو پستان می خلد زو مهر در کنت کنزا رحمة مخفیة فابتعثت امة مهدیة هر کراماتی که می جویی بجان او نمودت تا طمع کردی در آن چند بت بشکست احمد در جهان تا که یا رب گوی گشتند امتان گر نبودی کوشش احمد تو هم می پرستیدی چو اجدادت صنم این سرت وا رست از سجده صنم تا بدانی حق او را بر امم گر بگویی شکر این رستن بگو کز بت باطن همت برهاند او مر سرت را چون رهانید از بتان هم بدان قوت تو دل را وا رهان سر ز شکر دین از آن برتافتی کز پدر میراث مفتش یافتی مرد میراثی چه داند قدر مال رستمی جان کند و مجان یافت زال چون بگریانم بجوشد رحمتم آن خروشنده بنوشد نعمتم گر نخواهم داد خود ننمایمش چونش کردم بسته دل بگشایمش رحمتم موقوف آن خوش گریه هاست چون گریست از بحر رحمت موج خاست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱ - حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان به الهام حق تعالی بود شیخی دایما او وامدار از جوانمردی که بود آن نامدار ده هزاران وام کردی از مهان خرج کردی بر فقیران جهان هم به وام او خانقاهی ساخته جان و مال و خانقه در باخته وام او را حق ز هر جا می گزارد کرد حق بهر خلیل از ریگ آرد گفت پیغامبر که در بازارها دو فرشته می کنند ایدر دعا کای خدا تو منفقان را ده خلف ای خدا تو ممسکان را ده تلف خاصه آن منفق که جان انفاق کرد حلق خود قربانی خلاق کرد حلق پیش آورد اسمعیل وار کارد بر حلقش نیارد کرد کار پس شهیدان زنده زین رویند و خوش تو بدان قالب بمنگر گبروش چون خلف دادستشان جان بقا جان ایمن از غم و رنج و شقا شیخ وامی سالها این کار کرد می ستد می داد همچون پای مرد تخمها می کاشت تا روز اجل تا بود روز اجل میر اجل چونک عمر شیخ در آخر رسید در وجود خود نشان مرگ دید وام داران گرد او بنشسته جمع شیخ بر خود خوش گدازان همچو شمع وام داران گشته نومید و ترش درد دلها یار شد با درد شش شیخ گفت این بدگمانان را نگر نیست حق را چارصد دینار زر کودکی حلوا ز بیرون بانگ زد لاف حلوا بر امید دانگ زد شیخ اشارت کرد خادم را به سر که برو آن جمله حلوا را بخر تا غریمان چونک آن حلوا خورند یک زمانی تلخ در من ننگرند در زمان خادم برون آمد به در تا خرد او جمله حلوا را به زر گفت او را کوترو حلوا به چند گفت کودک نیم دینار و ادند گفت نه از صوفیان افزون مجو نیم دینارت دهم دیگر مگو او طبق بنهاد اندر پیش شیخ تو ببین اسرار سر اندیش شیخ کرد اشارت با غریمان کین نوال نک تبرک خوش خورید این را حلال چون طبق خالی شد آن کودک ستد گفت دینارم بده ای با خرد شیخ گفتا از کجا آرم درم وامدارم می روم سوی عدم کودک از غم زد طبق را بر زمین ناله و گریه بر آورد و حنین می گریست از غبن کودک های های کای مرا بشکسته بودی هر دو پای کاشکی من گرد گلخن گشتمی بر در این خانقه نگذشتمی صوفیان طبل خوار لقمه جو سگ دلان و همچو گربه روی شو از غریو کودک آنجا خیر و شر گرد آمد گشت بر کودک حشر پیش شیخ آمد که ای شیخ درشت تو یقین دان که مرا استاد کشت گر روم من پیش او دست تهی او مرا بکشد اجازت می دهی وان غریمان هم به انکار و جحود رو به شیخ آورده کین باری چه بود مال ما خوردی مظالم می بری از چه بود این ظلم دیگر بر سری تا نماز دیگر آن کودک گریست شیخ دیده بست و در وی ننگریست شیخ فارغ از جفا و از خلاف در کشیده روی چون مه در لحاف با ازل خوش با اجل خوش شادکام فارغ از تشنیع و گفت خاص و عام آنک جان در روی او خندد چو قند از ترش رویی خلقش چه گزند آنک جان بوسه دهد بر چشم او کی خورد غم از فلک وز خشم او در شب مهتاب مه را بر سماک از سگان و وعوع ایشان چه باک سگ وظیفه خود بجا می آورد مه وظیفه خود به رخ می گسترد کارک خود می گزارد هر کسی آب نگذارد صفا بهر خسی خس خسانه می رود بر روی آب آب صافی می رود بی اضطراب مصطفی مه می شکافد نیم شب ژاژ می خاید ز کینه بولهب آن مسیحا مرده زنده می کند وان جهود از خشم سبلت می کند بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه خاصه ماهی کو بود خاص اله می خورد شه بر لب جو تا سحر در سماع از بانگ چغزان بی خبر هم شدی توزیع کودک دانگ چند همت شیخ آن سخا را کرد بند تا کسی ندهد به کودک هیچ چیز قوت پیران ازین بیش است نیز شد نماز دیگر آمد خادمی یک طبق بر کف ز پیش حاتمی صاحب مالی و حالی پیش پیر هدیه بفرستاد کز وی بد خبیر چارصد دینار بر گوشه طبق نیم دینار دگر اندر ورق خادم آمد شیخ را اکرام کرد وان طبق بنهاد پیش شیخ فرد چون طبق را از غطا وا کرد رو خلق دیدند آن کرامت را ازو آه و افغان از همه برخاست زود کای سر شیخان و شاهان این چه بود این چه سرست این چه سلطانیست باز ای خداوند خداوندان راز ما ندانستیم ما را عفو کن بس پراکنده که رفت از ما سخن ما که کورانه عصاها می زنیم لاجرم قندیلها را بشکنیم ما چو کران ناشنیده یک خطاب هرزه گویان از قیاس خود جواب ما ز موسی پند نگرفتیم کاو گشت از انکار خضری زردرو با چنان چشمی که بالا می شتافت نور چشمش آسمان را می شکافت کرده با چشمت تعصب موسیا از حماقت چشم موش آسیا شیخ فرمود آن همه گفتار و قال من بحل کردم شما را آن حلال سر این آن بود کز حق خواستم لاجرم بنمود راه راستم گفت آن دینار اگر چه اندکست لیک موقوف غریو کودکست تا نگرید کودک حلوا فروش بحر رحمت در نمی آید به جوش ای برادر طفل طفل چشم تست کام خود موقوف زاری دان درست گر همی خواهی که آن خلعت رسد پس بگریان طفل دیده بر جسد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۲ - ترسانیدن شخصی زاهدی را کی کم گری تا کور نشوی زاهدی را گفت یاری در عمل کم گری تا چشم را ناید خلل گفت زاهد از دو بیرون نیست حال چشم بیند یا نبیند آن جمال گر ببیند نور حق خود چه غمست در وصال حق دو دیده چه کمست ور نخواهد دید حق را گو برو این چنین چشم شقی گو کور شو غم مخور از دیده کان عیسی تراست چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست عیسی روح تو با تو حاضرست نصرت از وی خواه کو خوش ناصرست لیک بیگار تن پر استخوان بر دل عیسی منه تو هر زمان همچو آن ابله که اندر داستان ذکر او کردیم بهر راستان زندگی تن مجو از عیسی ات کام فرعونی مخواه از موسی ات بر دل خود کم نه اندیشه معاش عیش کم ناید تو بر درگاه باش این بدن خرگاه آمد روح را یا مثال کشتیی مر نوح را ترک چون باشد بیابد خرگهی خاصه چون باشد عزیز درگهی
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۳ - تمامی قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام خواند عیسی نام حق بر استخوان از برای التماس آن جوان حکم یزدان از پی آن خام مرد صورت آن استخوان را زنده کرد از میان بر جست یک شیر سیاه پنجه ای زد کرد نقشش را تباه کله اش بر کند مغزش ریخت زود مغز جوزی کاندرو مغزی نبود گر ورا مغزی بدی اشکستنش خود نبودی نقص الا بر تنش گفت عیسی چون شتابش کوفتی گفت زان رو که تو زو آشوفتی گفت عیسی چون نخوردی خون مرد گفت در قسمت نبودم رزق خورد ای بسا کس همچو آن شیر ژیان صید خود ناخورده رفته از جهان قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه وجه نه و کرده تحصیل وجوه ای میسر کرده بر ما در جهان سخره و بیگار ما را وا رهان طعمه بنموده بما وان بوده شست آنچنان بنما بما آن را که هست گفت آن شیر ای مسیحا این شکار بود خالص از برای اعتبار گر مرا روزی بدی اندر جهان خود چه کارستی مرا با مردگان این سزای آنک یابد آب صاف همچو خر در جو بمیزد از گزاف گر بداند قیمت آن جوی خر او به جای پا نهد در جوی سر او بیابد آنچنان پیغامبری میر آبی زندگانی پروری چون نمیرد پیش او کز امر کن ای امیر آب ما را زنده کن هین سگ نفس ترا زنده مخواه کو عدو جان تست از دیرگاه خاک بر سر استخوانی را که آن مانع این سگ بود از صید جان سگ نه ای بر استخوان چون عاشقی دیوچه وار از چه بر خون عاشقی آن چه چشمست آن که بیناییش نیست ز امتحانها جز که رسواییش نیست سهو باشد ظنها را گاه گاه این چه ظنست این که کور آمد ز راه دیده آ بر دیگران نوحه گری مدتی بنشین و بر خود می گری ز ابر گریان شاخ سبز و تر شود زانک شمع از گریه روشن تر شود هر کجا نوحه کنند آنجا نشین زانک تو اولیتری اندر حنین زانک ایشان در فراق فانی اند غافل از لعل بقای کانی اند زانک بر دل نقش تقلیدست بند رو به آب چشم بندش را برند زانک تقلید آفت هر نیکویست که بود تقلید اگر کوه قویست گر ضریری لمترست و تیز خشم گوشت پاره ش دان چو او را نیست چشم گر سخن گوید ز مو باریکتر آن سرش را زان سخن نبود خبر مستیی دارد ز گفت خود ولیک از بر وی تا به می راهیست نیک همچو جویست او نه او آبی خورد آب ازو بر آب خوران بگذرد آب در جو زان نمی گیرد قرار زانک آن جو نیست تشنه و آب خوار همچو نایی ناله زاری کند لیک بیگار خریداری کند نوحه گر باشد مقلد در حدیث جز طمع نبود مراد آن خبیث نوحه گر گوید حدیث سوزناک لیک کو سوز دل و دامان چاک از محقق تا مقلد فرقهاست کین چو داوودست و آن دیگر صداست منبع گفتار این سوزی بود وان مقلد کهنه آموزی بود هین مشو غره بدان گفت حزین بار بر گاوست و بر گردون حنین هم مقلد نیست محروم از ثواب نوحه گر را مزد باشد در حساب کافر و مؤمن خدا گویند لیک درمیان هر دو فرقی هست نیک آن گدا گوید خدا از بهر نان متقی گوید خدا از عین جان گر بدانستی گدا از گفت خویش پیش چشم او نه کم ماندی نه بیش سالها گوید خدا آن نان خواه همچو خر مصحف کشد از بهر کاه گر به دل در تافتی گفت لبش ذره ذره گشته بودی قالبش نام دیوی ره برد در ساحری تو به نام حق پشیزی می بری
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۴ - خاریدن روستایی در تاریکی شیر را به ظن آنک گاو اوست روستایی گاو در آخر ببست شیر گاوش خورد و بر جایش نشست روستایی شد در آخر سوی گاو گاو را می جست شب آن کنج کاو دست می مالید بر اعضای شیر پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر گفت شیر ار روشنی افزون شدی زهره اش بدریدی و دل خون شدی این چنین گستاخ زان می خاردم کو درین شب گاو می پنداردم حق همی گوید که ای مغرور کور نه ز نامم پاره پاره گشت طور که لو انزلنا کتابا للجبل لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل از من ار کوه احد واقف بدی پاره گشتی و دلش پرخون شدی از پدر وز مادر این بشنیده ای لاجرم غافل درین پیچیده ای گر تو بی تقلید ازین واقف شوی بی نشان از لطف چون هاتف شوی بشنو این قصه پی تهدید را تا بدانی آفت تقلید را
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۵ - فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع صوفیی در خانقاه از ره رسید مرکب خود برد و در آخر کشید آبکش داد و علف از دست خویش نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش احتیاطش کرد از سهو و خباط چون قضا آید چه سودست احتیاط صوفیان تقصیر بودند و فقیر کاد فقرا ان یکن کفرا یبیر ای توانگر که تو سیری هین مخند بر کژی آن فقیر دردمند از سر تقصیر آن صوفی رمه خرفروشی در گرفتند آن همه کز ضرورت هست مرداری مباح بس فسادی کز ضرورت شد صلاح هم در آن دم آن خرک بفروختند لوت آوردند و شمع افروختند ولوله افتاد اندر خانقه کامشبان لوت و سماعست و وله چند ازین صبر و ازین سه روزه چند چند ازین زنبیل و این دریوزه چند ما هم از خلقیم و جان داریم ما دولت امشب میهمان داریم ما تخم باطل را از آن می کاشتند کانک آن جان نیست جان پنداشتند وان مسافر نیز از راه دراز خسته بود و دید آن اقبال و ناز صوفیانش یک به یک بنواختند نرد خدمتهای خوش می باختند گفت چون می دید میلانش به وی گر طرب امشب نخواهم کرد کی لوت خوردند و سماع آغاز کرد خانقه تا سقف شد پر دود و گرد دود مطبخ گرد آن پا کوفتن ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن گاه دست افشان قدم می کوفتند گه به سجده صفه را می روفتند دیر یابد صوفی آز از روزگار زان سبب صوفی بود بسیارخوار جز مگر آن صوفیی کز نور حق سیر خورد او فارغست از ننگ دق از هزاران اندکی زین صوفیند باقیان در دولت او می زیند چون سماع آمد ز اول تا کران مطرب آغازید یک ضرب گران خر برفت و خر برفت آغاز کرد زین حرارت جمله را انباز کرد زین حرارت پای کوبان تا سحر کف زنان خر رفت و خر رفت ای پسر از ره تقلید آن صوفی همین خر برفت آغاز کرد اندر حنین چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع روز گشت و جمله گفتند الوداع خانقه خالی شد و صوفی بماند گرد از رخت آن مسافر می فشاند رخت از حجره برون آورد او تا به خر بر بندد آن همراه جو تا رسد در همرهان او می شتافت رفت در آخر خر خود را نیافت گفت آن خادم به آبش برده است زانک خر دوش آب کمتر خورده است خادم آمد گفت صوفی خر کجاست گفت خادم ریش بین جنگی بخاست گفت من خر را به تو بسپرده ام من تو را بر خر موکل کرده ام از تو خواهم آنچ من دادم به تو باز ده آنچ فرستادم به تو بحث با توجیه کن حجت میار آنچ من بسپردمت وا پس سپار گفت پیغمبر که دستت هر چه برد بایدش در عاقبت وا پس سپرد ور نه ای از سرکشی راضی بدین نک من و تو خانه قاضی دین گفت من مغلوب بودم صوفیان حمله آوردند و بودم بیم جان تو جگربندی میان گربگان اندر اندازی و جویی زان نشان در میان صد گرسنه گرده ای پیش صد سگ گربه پژمرده ای گفت گیرم کز تو ظلما بستدند قاصد خون من مسکین شدند تو نیایی و نگویی مر مرا که خرت را می برند ای بی نوا تا خر از هر که بود من وا خرم ورنه توزیعی کنند ایشان زرم صد تدارک بود چون حاضر بدند این زمان هر یک به اقلیمی شدند من که را گیرم که را قاضی برم این قضا خود از تو آمد بر سرم چون نیایی و نگویی ای غریب پیش آمد این چنین ظلمی مهیب گفت والله آمدم من بارها تا ترا واقف کنم زین کارها تو همی گفتی که خر رفت ای پسر از همه گویندگان با ذوق تر باز می گشتم که او خود واقفست زین قضا راضیست مردی عارفست گفت آن را جمله می گفتند خوش مر مرا هم ذوق آمد گفتنش مر مرا تقلیدشان بر باد داد که دو صد لعنت بر آن تقلید باد خاصه تقلید چنین بی حاصلان خشم ابراهیم با بر آفلان عکس ذوق آن جماعت می زدی وین دلم زان عکس ذوقی می شدی عکس چندان باید از یاران خوش که شوی از بحر بی عکس آب کش عکس کاول زد تو آن تقلید دان چون پیاپی شد شود تحقیق آن تا نشد تحقیق از یاران مبر از صدف مگسل نگشت آن قطره در صاف خواهی چشم و عقل و سمع را بر دران تو پرده های طمع را زانک آن تقلید صوفی از طمع عقل او بر بست از نور و لمع طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع مانع آمد عقل او را ز اطلاع گر طمع در آینه بر خاستی در نفاق آن آینه چون ماستی گر ترازو را طمع بودی به مال راست کی گفتی ترازو وصف حال هر نبیی گفت با قوم از صفا من نخواهم مزد پیغام از شما من دلیلم حق شما را مشتری داد حق دلالیم هر دو سری چیست مزد کار من دیدار یار گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار چل هزار او نباشد مزد من کی بود شبه شبه در عدن یک حکایت گویمت بشنو بهوش تا بدانی که طمع شد بند گوش هر که را باشد طمع الکن شود با طمع کی چشم و دل روشن شود پیش چشم او خیال جاه و زر همچنان باشد که موی اندر بصر جز مگر مستی که از حق پر بود گرچه بدهی گنجها او حر بود هر که از دیدار برخوردار شد این جهان در چشم او مردار شد لیک آن صوفی ز مستی دور بود لاجرم در حرص او شبکور بود صد حکایت بشنود مدهوش حرص در نیاید نکته ای در گوش حرص
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۶ - تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر بود شخصی مفلسی بی خان و مان مانده در زندان و بند بی امان لقمه زندانیان خوردی گزاف بر دل خلق از طمع چون کوه قاف زهره نه کس را که لقمه نان خورد زانک آن لقمه ربا گاوش برد هر که دور از دعوت رحمان بود او گداچشمست اگر سلطان بود مر مروت را نهاده زیر پا گشته زندان دوزخی زان نان ربا گر گریزی بر امید راحتی زان طرف هم پیشت آید آفتی هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست جز بخلوتگاه حق آرام نیست کنج زندان جهان ناگزیر نیست بی پامزد و بی دق الحصیر والله ار سوراخ موشی در روی مبتلای گربه چنگالی شوی آدمی را فربهی هست از خیال گر خیالاتش بود صاحب جمال ور خیالاتش نماید ناخوشی می گدازد همچو موم از آتشی در میان مار و کزدم گر ترا با خیالات خوشان دارد خدا مار و کزدم مر ترا مونس بود کان خیالت کیمیای مس بود صبر شیرین از خیال خوش شدست کان خیالات فرج پیش آمدست آن فرج آید ز ایمان در ضمیر ضعف ایمان ناامیدی و زحیر صبر از ایمان بیابد سر کله حیث لا صبر فلا ایمان له گفت پیغامبر خداش ایمان نداد هر که را صبری نباشد در نهاد آن یکی در چشم تو باشد چو مار هم وی اندر چشم آن دیگر نگار زانک در چشمت خیال کفر اوست وان خیال مؤمنی در چشم دوست کاندرین یک شخص هر دو فعل هست گاه ماهی باشد او و گاه شست نیم او مؤمن بود نیمیش گبر نیم او حرص آوری نیمیش صبر گفت یزدانت فمنکم مؤمن باز منکم کافر گبر کهن همچو گاوی نیمه چپش سیاه نیمه دیگر سپید همچو ماه هر که این نیمه ببیند رد کند هر که آن نیمه ببیند کد کند یوسف اندر چشم اخوان چون ستور هم وی اندر چشم یعقوبی چو حور از خیال بد مرورا زشت دید چشم فرع و چشم اصلی ناپدید چشم ظاهر سایه آن چشم دان هرچه آن بیند بگردد این بدان تو مکانی اصل تو در لامکان این دکان بر بند و بگشا آن دکان شش جهت مگریز زیرا در جهات ششدره ست و ششدره ماتست مات
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۷ - شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مفلس با وکیل قاضی ادراک مند اهل زندان در شکایت آمدند که سلام ما به قاضی بر کنون بازگو آزار ما زین مرد دون کندرین زندان بماند او مستمر یاوه تاز و طبل خوارست و مضر چون مگس حاضر شود در هر طعام از وقاحت بی صلا و بی سلام پیش او هیچست لوت شصت کس کر کند خود را اگر گوییش بس مرد زندان را نیاید لقمه ای ور به صد حیلت گشاید طعمه ای در زمان پیش آید آن دوزخ گلو حجتش این که خدا گفتا کلوا زین چنین قحط سه ساله داد داد ظل مولانا ابد پاینده باد یا ز زندان تا رود این گاومیش یا وظیفه کن ز وقفی لقمه ایش ای ز تو خوش هم ذکور و هم اناث داد کن المستغاث المستغاث سوی قاضی شد وکیل با نمک گفت با قاضی شکایت یک به یک خواند او را قاضی از زندان به پیش پس تفحص کرد از اعیان خویش گشت ثابت پیش قاضی آن همه که نمودند از شکایت آن رمه گفت قاضی خیز ازین زندان برو سوی خانه مردریگ خویش شو گفت خان و مان من احسان تست همچو کافر جنتم زندان تست گر ز زندانم برانی تو به رد خود بمیرم من ز تقصیری و کد همچو ابلیسی که می گفت ای سلام رب انظرنی الی یوم القیام کاندرین زندان دنیا من خوشم تا که دشمن زادگان را می کشم هر که او را قوت ایمانی بود وز برای زاد ره نانی بود می ستانم گه به مکر و گه به ریو تا بر آرند از پشیمانی غریو گه به درویشی کنم تهدیدشان گه به زلف و خال بندم دیدشان قوت ایمانی درین زندان کمست وانک هست از قصد این سگ در خمست از نماز و صوم و صد بیچارگی قوت ذوق آید برد یکبارگی استعیذ الله من شیطانه قد هلکنا آه من طغیانه یک سگست و در هزاران می رود هر که در وی رفت او او می شود هر که سردت کرد می دان کو دروست دیو پنهان گشته اندر زیر پوست چون نیابد صورت آید در خیال تا کشاند آن خیالت در وبال گه خیال فرجه و گاهی دکان گه خیال علم و گاهی خان و مان هان بگو لا حولها اندر زمان از زبان تنها نه بلک از عین جان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۸ - تتمهٔ قصهٔ مفلس گفت قاضی مفلسی را وا نما گفت اینک اهل زندانت گوا گفت ایشان متهم باشند چون می گریزند از تو می گریند خون وز تو می خواهند هم تا وارهند زین غرض باطل گواهی می دهند جمله اهل محکمه گفتند ما هم بر ادبار و بر افلاسش گوا هر که را پرسید قاضی حال او گفت مولا دست ازین مفلس بشو گفت قاضی که ش بگردانید فاش گرد شهر این مفلس است و بس قلاش کو به کو او را منادی ها زنید طبل افلاسش عیان هر جا زنید هیچ کس نسیه بنفروشد بدو قرض ندهد هیچ کس او را تسو هر که دعوی آردش اینجا به فن بیش زندانش نخواهم کرد من پیش من افلاس او ثابت شده ست نقد و کالا نیستش چیزی به دست آدمی در حبس دنیا ز آن بود تا بود که افلاس او ثابت شود مفلسی دیو را یزدان ما هم منادی کرد در قرآن ما کاو دغا و مفلس است و بد سخن هیچ با او شرکت و سودا مکن ور کنی او را بهانه آوری مفلس است او صرفه از وی کی بری حاضر آوردند چون فتنه فروخت اشتر کردی که هیزم می فروخت کرد بیچاره بسی فریاد کرد هم موکل را به دانگی شاد کرد اشترش بردند از هنگام چاشت تا شب و افغان او سودی نداشت بر شتر بنشست آن قحط گران صاحب اشتر پی اشتر دوان سو به سو و کو به کو می تاختند تا همه شهرش عیان بشناختند پیش هر حمام و هر بازار گه کرده مردم جمله در شکلش نگه ده منادی گر بلند آوازیان ترک و کرد و رومیان و تازیان مفلس است این و ندارد هیچ چیز قرض تا ندهد کس او را یک پشیز ظاهر و باطن ندارد حبه ای مفلسی قلبی دغایی دبه ای هان و هان با او حریفی کم کنید چونک گاو آرد گره محکم کنید ور به حکم آرید این پژمرده را من نخواهم کرد زندان مرده را خوش دمست او و گلویش بس فراخ با شعار نو دثار شاخ شاخ گر بپوشد بهر مکر آن جامه را عاریه ست آن تا فریبد عامه را حرف حکمت بر زبان نا حکیم حله های عاریت دان ای سلیم گرچه دزدی حله ای پوشیده است دست تو چون گیرد آن ببریده دست چون شبانه از شتر آمد به زیر کرد گفتش منزلم دورست و دیر بر نشستی اشترم را از پگاه جو رها کردم کم از اخراج کاه گفت تا اکنون چه می کردیم پس هوش تو کو نیست اندر خانه کس طبل افلاسم به چرخ سابعه رفت و تو نشنیده ای بد واقعه گوش تو پر بوده است از طمع خام پس طمع کر می کند کور ای غلام تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان مفلس ست و مفلس ست این قلتبان تا به شب گفتند و در صاحب شتر بر نزد کاو از طمع پر بود پر هست بر سمع و بصر مهر خدا در حجب بس صورت ست و بس صدا آنچ او خواهد رساند آن به چشم از جمال و از کمال و از کرشم و آنچ او خواهد رساند آن به گوش از سماع و از بشارت وز خروش کون پر چاره ست هیچت چاره نی تا که نگشاید خدایت روزنی گرچه تو هستی کنون غافل از آن وقت حاجت حق کند آن را عیان گفت پیغامبر که یزدان مجید از پی هر درد درمان آفرید لیک زان درمان نبینی رنگ و بو بهر درد خویش بی فرمان او چشم را ای چاره جو در لامکان هین بنه چون چشم کشته سوی جان این جهان از بی جهت پیدا شده ست که ز بی جایی جهان را جا شده ست باز گرد از هست سوی نیستی طالب ربی و ربانیستی جای دخل ست این عدم از وی مرم جای خرج ست این وجود بیش و کم کارگاه صنع حق چون نیستی ست جز معطل در جهان هست کیست یاد ده ما را سخن های دقیق که ترا رحم آورد آن ای رفیق هم دعا از تو اجابت هم ز تو ایمنی از تو مهابت هم ز تو گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن مصلحی تو ای تو سلطان سخن کیمیا داری که تبدیلش کنی گرچه جوی خون بود نیلش کنی این چنین مینا گر ی ها کار تست این چنین اکسیر ها اسرار تست آب را و خاک را بر هم زدی ز آب و گل نقش تن آدم زدی نسبتش دادی و جفت و خال و عم با هزار اندیشه و شادی و غم باز بعضی را رهایی داده ای زین غم و شادی جدایی داده ای برده ای از خویش و پیوند و سرشت کرده ای در چشم او هر خوب زشت هر چه محسوس است او رد می کند وانچ ناپیدا ست مسند می کند عشق او پیدا و معشوقش نهان یار بیرون فتنه او در جهان این رها کن عشق های صورتی نیست بر صورت نه بر روی ستی آنچ معشوق ست صورت نیست آن خواه عشق این جهان خواه آن جهان آنچ بر صورت تو عاشق گشته ای چون برون شد جان چرایش هشته ای صورت ش بر جاست این سیری ز چیست عاشقا وا جو که معشوق تو کیست آنچ محسوس ست اگر معشوقه است عاشق ستی هر که او را حس هست چون وفا آن عشق افزون می کند کی وفا صورت دگرگون می کند پرتو خورشید بر دیوار تافت تابش عاریتی دیوار یافت بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم وا طلب اصلی که تابد او مقیم ای که تو هم عاشقی بر عقل خویش خویش بر صورت پرستان دیده بیش پرتو عقل ست آن بر حس تو عاریت می دان ذهب بر مس تو چون زر اندود ست خوبی در بشر ورنه چون شد شاهد تر پیره خر چون فرشته بود همچون دیو شد کان ملاحت اندرو عاریه بد اندک اندک می ستانند آن جمال اندک اندک خشک می گردد نهال رو نعمره ننکسه بخوان دل طلب کن دل منه بر استخوان کآن جمال دل جمال باقی است دولتش از آب حیوان ساقی است خود هم او آبست و هم ساقی و مست هر سه یک شد چون طلسم تو شکست آن یکی را تو ندانی از قیاس بندگی کن ژاژ کم خا ناشناس معنی تو صورت ست و عاریت بر مناسب شادی و بر قافیت معنی آن باشد که بستاند ترا بی نیاز از نقش گرداند ترا معنی آن نبود که کور و کر کند مرد را بر نقش عاشق تر کند کور را قسمت خیال غم فزا ست بهره چشم این خیالات فنا ست حرف قرآن را ضریران معدن ند خر نبینند و به پالان بر زنند چون تو بینایی پی خر رو که جست چند پالان دوزی ای پالان پرست خر چو هست آید یقین پالان ترا کم نگردد نان چو باشد جان ترا پشت خر دکان و مال و مکسب است در قلبت مایه صد قالب است خر برهنه بر نشین ای بوالفضول خر برهنه نی که راکب شد رسول النبی قد رکب معروریا والنبی قیل سافر ماشیا شد خر نفس تو بر میخی ش بند چند بگریزد ز کار و بار چند بار صبر و شکر او را بردنی ست خواه در صد سال و خواهی سی و بیست هیچ وازر وزر غیری بر نداشت هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت طمع خامست آن مخور خام ای پسر خام خوردن علت آرد در بشر کان فلانی یافت گنجی ناگهان من همان خواهم مه کار و مه دکان کار بخت ست آن و آن هم نادر ست کسب باید کرد تا تن قادر ست کسب کردن گنج را مانع کی است پا مکش از کار آن خود در پی است تا نگردی تو گرفتار اگر که اگر این کردمی یا آن دگر کز اگر گفتن رسول با وفاق منع کرد و گفت آن هست از نفاق کان منافق در اگر گفتن بمرد وز اگر گفتن به جز حسرت نبرد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۹ - مثل آن غریبی خانه می جست از شتاب دوستی بردش سوی خانه خراب گفت او این را اگر سقفی بدی پهلوی من مر تو را مسکن شدی هم عیال تو بیاسودی اگر در میانه داشتی حجره دگر گفت آری پهلوی یاران بهست لیک ای جان در اگر نتوان نشست این همه عالم طلب کار خوشند وز خوش تزویر اندر آتشند طالب زر گشته جمله پیر و خام لیک قلب از زر نداند چشم عام پرتوی بر قلب زد خالص ببین بی محک زر را مکن از ظن گزین گر محک داری گزین کن ور نه رو نزد دانا خویشتن را کن گرو یا محک باید میان جان خویش ور ندانی ره مرو تنها تو پیش بانگ غولان هست بانگ آشنا آشنایی که کشد سوی فنا بانگ می دارد که هان ای کاروان سوی من آیید نک راه و نشان نام هر یک می برد غول ای فلان تا کند آن خواجه را از آفلان چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر عمر ضایع راه دور و روز دیر چون بود آن بانگ غول آخر بگو مال خواهم جاه خواهم و آب رو از درون خویش این آوازها منع کن تا کشف گردد رازها ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز چشم نرگس را ازین کرکس بدوز صبح کاذب را ز صادق وا شناس رنگ می را باز دان از رنگ کاس تا بود کز دیدگان هفت رنگ دیده ای پیدا کند صبر و درنگ رنگها بینی به جز این رنگها گوهران بینی به جای سنگها گوهر چه بلک دریایی شوی آفتاب چرخ پیمایی شوی کارکن در کارگه باشد نهان تو برو در کارگه بینش عیان کار چون بر کارکن پرده تنید خارج آن کار نتوانیش دید کارگه چون جای باش عاملست آنک بیرونست از وی غافلست پس در آ در کارگه یعنی عدم تا ببینی صنع و صانع را بهم کارگه چون جای روشن دیدگیست پس برون کارگه پوشیدگیست رو بهستی داشت فرعون عنود لاجرم از کارگاهش کور بود لاجرم می خواست تبدیل قدر تا قضا را باز گرداند ز در خود قضا بر سبلت آن حیله مند زیر لب می کرد هر دم ریش خند صد هزاران طفل کشت او بی گناه تا بگردد حکم و تقدیر اله تا که موسی نبی ناید برون کرد در گردن هزاران ظلم و خون آن همه خون کرد و موسی زاده شد وز برای قهر او آماده شد گر بدیدی کارگاه لایزال دست و پایش خشک گشتی ز احتیال اندرون خانه اش موسی معاف وز برون می کشت طفلان را گزاف همچو صاحب نفس کو تن پرورد بر دگر کس ظن حقدی می برد کین عدو و آن حسود و دشمنست خود حسود و دشمن او آن تنست او چو فرعون و تنش موسی او او به بیرون می دود که کو عدو نفسش اندر خانه تن نازنین بر دگر کس دست می خاید به کین
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۰ - ملامتکردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت آن یکی از خشم مادر را بکشت هم به زخم خنجر و هم زخم مشت آن یکی گفتش که از بدگوهری یاد ناوردی تو حق مادری هی تو مادر را چرا کشتی بگو او چه کرد آخر بگو ای زشت خو گفت کاری کرد کان عار وی است کشتمش کان خاک ستار وی است گفت آن کس را بکش ای محتشم گفت پس هر روز مردی را کشم کشتم او را رستم از خون های خلق نای او برم به است از نای خلق نفس توست آن مادر بدخاصیت که فساد اوست در هر ناحیت هین بکش او را که بهر آن دنی هر دمی قصد عزیزی می کنی از وی این دنیای خوش بر توست تنگ از پی او با حق و با خلق جنگ نفس کشتی باز رستی ز اعتذار کس تو را دشمن نماند در دیار گر شکال آرد کسی بر گفت ما از برای انبیا و اولیا کانبیا را نی که نفس کشته بود پس چراشان دشمنان بود و حسود گوش نه تو ای طلب کار صواب بشنو این اشکال و شبهت را جواب دشمن خود بوده اند آن منکران زخم بر خود می زدند ایشان چنان دشمن آن باشد که قصد جان کند دشمن آن نبود که خود جان می کند نیست خفاشک عدوی آفتاب او عدوی خویش آمد در حجاب تابش خورشید او را می کشد رنج او خورشید هرگز کی کشد دشمن آن باشد کز او آید عذاب مانع آید لعل را از آفتاب مانع خویش اند جمله کافران از شعاع جوهر پیغمبران کی حجاب چشم آن فردند خلق چشم خود را کور و کژ کردند خلق چون غلام هندوی کو کین کشد از ستیزه خواجه خود را می کشد سرنگون می افتد از بام سرا تا زیانی کرده باشد خواجه را گر شود بیمار دشمن با طبیب ور کند کودک عداوت با ادیب در حقیقت رهزن جان خودند راه عقل و جان خود را خود زدند گازری گر خشم گیرد ز آفتاب ماهیی گر خشم می گیرد ز آب تو یکی بنگر که را دارد زیان عاقبت کبود سیه اختر از آن گر تو را حق آفریند زشت رو هان مشو هم زشت رو هم زشت خو ور برد کفشت مرو در سنگلاخ ور دو شاخه ستت مشو تو چار شاخ تو حسودی کز فلان من کم ترم می فزاید کم تری در اخترم خود حسد نقصان و عیبی دیگر است بلک از جمله کمی ها بتر است آن بلیس از ننگ و عار کم تری خویش را افکند در صد ابتری از حسد می خواست تا بالا بود خود چه بالا بلک خون پالا بود آن ابوجهل از محمد ننگ داشت وز حسد خود را به بالا می فراشت بوالحکم نامش بد و بوجهل شد ای بسا اهل از حسد نااهل شد من ندیدم در جهان جست وجو هیچ اهلیت به از خوی نکو انبیا را واسطه زان کرد حق تا پدید آید حسدها در قلق زانک کس را از خدا عاری نبود حاسد حق هیچ دیاری نبود آن کسی کش مثل خود پنداشتی زان سبب با او حسد برداشتی چون مقرر شد بزرگی رسول پس حسد ناید کسی را از قبول پس به هر دوری ولیی قایم است تا قیامت آزمایش دایم است هر که را خوی نکو باشد برست هرکسی کاو شیشه دل باشد شکست پس امام حی قایم آن ولی ست خواه از نسل عمر خواه از علی ست مهدی و هادی وی ست ای راه جو هم نهان و هم نشسته پیش رو او چو نور است و خرد جبریل اوست وان ولی کم از او قندیل اوست وانک زین قندیل کم مشکات ماست نور را در مرتبه ترتیب هاست زانک هفصد پرده دارد نور حق پرده های نور دان چندین طبق از پس هر پرده قومی را مقام صف صف اند این پرده هاشان تا امام اهل صف آخرین از ضعف خویش چشمشان طاقت ندارد نور بیش وان صف پیش از ضعیفی بصر تاب نارد روشنایی بیش تر روشنایی کاو حیات اول است رنج جان و فتنه این احول است احولی ها اندک اندک کم شود چون ز هفصد بگذرد او یم شود آتشی کاصلاح آهن یا زر است کی صلاح آبی و سیب تر است سیب و آبی خامیی دارد خفیف نی چو آهن تابشی خواهد لطیف لیک آهن را لطیف آن شعله هاست کو جذوب تابش آن اژدهاست هست آن آهن فقیر سخت کش زیر پتک و آتش است او سرخ و خوش حاجب آتش بود بی واسطه در دل آتش رود بی رابطه بی حجاب آب و فرزندان آب پختگی ز آتش نیابند و خطاب واسطه دیگی بود یا تابه ای همچو پا را در روش پاتابه ای یا مکانی در میان تا آن هوا می شود سوزان و می آرد بما پس فقیر آنست کو بی واسطه ست شعله ها را با وجودش رابطه ست پس دل عالم ویست ایرا که تن می رسد از واسطه این دل به فن دل نباشد تن چه داند گفت و گو دل نجوید تن چه داند جست و جو پس نظرگاه شعاع آن آهنست پس نظرگاه خدا دل نه تنست بس مثال و شرح خواهد این کلام لیک ترسم تا نلغزد وهم عام تا نگردد نیکوی ما بدی اینک گفتم هم نبد جز بی خودی پای کژ را کفش کژ بهتر بود مر گدا را دستگه بر در بود
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۱ - امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود پادشاهی دو غلام ارزان خرید با یکی زان دو سخن گفت و شنید یافتش زیرک دل و شیرین جواب از لب شکر چه زاید شکرآب آدمی مخفیست در زیر زبان این زبان پرده ست بر درگاه جان چونک بادی پرده را در هم کشید سر صحن خانه شد بر ما پدید کاندر آن خانه گهر یا گندمست گنج زر یا جمله مار و کزدمست یا درو گنجست و ماری بر کران زانک نبود گنج زر بی پاسبان بی تامل او سخن گفتی چنان کز پس پانصد تامل دیگران گفتیی در باطنش دریاستی جمله دریا گوهر گویاستی نور هر گوهر کزو تابان شدی حق و باطل را ازو فرقان شدی نور فرقان فرق کردی بهر ما ذره ذره حق و باطل را جدا نور گوهر نور چشم ما شدی هم سؤال و هم جواب از ما بدی چشم کژ کردی دو دیدی قرص ماه چون سؤالست این نظر در اشتباه راست گردان چشم را در ماهتاب تا یکی بینی تو مه را نک جواب فکرتت گو کژ مبین نیکو نگر هست هم نور و شعاع آن گهر هر جوابی کان ز گوش آید بدل چشم گفت از من شنو آن را بهل گوش دلاله ست و چشم اهل وصال چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال در شنود گوش تبدیل صفات در عیان دیده ها تبدیل ذات ز آتش ار علمت یقین شد از سخن پختگی جو در یقین منزل مکن تا نسوزی نیست آن عین الیقین این یقین خواهی در آتش در نشین گوش چون نافذ بود دیده شود ورنه قل در گوش پیچیده شود این سخن پایان ندارد باز گرد تا که شه با آن غلامانش چه کرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۲ - به راه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن آن غلامک را چو دید اهل ذکا آن دگر را کرد اشارت که بیا کاف رحمت گفتمش تصغیر نیست جد گود فرزندکم تحقیر نیست چون بیامد آن دوم در پیش شاه بود او گنده دهان دندان سیاه گرچه شه ناخوش شد از گفتار او جست و جویی کرد هم ز اسرار او گفت با این شکل و این گند دهان دور بنشین لیک آن سوتر مران که تو اهل نامه و رقعه بدی نه جلیس و یار و هم بقعه بدی تا علاج آن دهان تو کنیم تو حبیب و ما طبیب پر فنیم بهر کیکی نو گلیمی سوختن نیست لایق از تو دیده دوختن با همه بنشین دو سه دستان بگو تا ببینم صورت عقلت نکو آن ذکی را پس فرستاد او به کار سوی حمامی که رو خود را بخار وین دگر را گفت خه تو زیرکی صد غلامی در حقیقت نه یکی آن نه ای که خواجه تاش تو نمود از تو ما را سرد می کرد آن حسود گفت او دزد و کژست و کژنشین حیز و نامرد و چنینست و چنین گفت پیوسته بدست او راست گو راست گویی من ندیدستم چو او راست گویی در نهادش خلقتیست هرچه گوید من نگویم آن تهیست کژ ندانم آن نکواندیش را متهم دارم وجود خویش را باشد او در من ببیند عیبها من نبینم در وجود خود شها هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیش کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش غافل اند این خلق از خود ای پدر لاجرم گویند عیب همدگر من نبینم روی خود را ای شمن من ببینم روی تو تو روی من آنکسی که او ببیند روی خویش نور او از نور خلقانست بیش گر بمیرد دید او باقی بود زانک دیدش دید خلاقی بود نور حسی نبود آن نوری که او روی خود محسوس بیند پیش رو گفت اکنون عیبهای او بگو آنچنان که گفت او از عیب تو تا بدانم که تو غمخوار منی کدخدای ملکت و کار منی گفت ای شه من بگویم عیبهاش گرچه هست او مر مرا خوش خواجه تاش عیب او مهر و وفا و مردمی عیب او صدق و ذکا و همدمی کمترین عیبش جوامردی و داد آن جوامردی که جان را هم بداد صد هزاران جان خدا کرده پدید چه جوامردی بود کان را ندید ور بدیدی کی به جان بخلش بدی بهر یک جان کی چنین غمگین شدی بر لب جو بخل آب آن را بود کو ز جوی آب نابینا بود گفت پیغامبر که هر که از یقین داند او پاداش خود در یوم دین که یکی را ده عوض می آیدش هر زمان جودی دگرگون زایدش جود جمله از عوضها دیدنست پس عوض دیدن ضد ترسیدنست بخل نادیدن بود اعواض را شاد دارد دید در خواض را پس بعالم هیچ کس نبود بخیل زانک کس چیزی نبازد بی بدیل پس سخا از چشم آمد نه ز دست دید دارد کار جز بینا نرست عیب دیگر این که خودبین نیست او هست او در هستی خود عیب جو عیب گوی و عیب جوی خود بدست با همه نیکو و با خود بد بدست گفت شه جلدی مکن در مدح یار مدح خود در ضمن مدح او میار زانک من در امتحان آرم ورا شرمساری آیدت در ماورا