Qur'an&Sunnah

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۸ عشق تو بربود ز من مایه مایی و منی خود نبود عشق ترا چاره ز بی خویشتنی دست کسی بر نرسد به شاخ هویت تو تا رگ نحنیت او ز بیخ و بن بر نکنی با لب تو باد بود سیرت نیکی و بدی با رخ تو خاک بود صورت مردی و زنی خنجر تیزیست برو حنجر هر کس که بری حلقه به گوشیست درو حلقه هر در که زنی پرده نزهتگه تو روی بلال حبشی عود سراپرده تو جان اویس قرنی جان مرا مست کنی مست چو بر من گذری عقل مرا پست کنی زلف چو در هم شکنی راست چو دیوانه شوم بند مرا برگسلی باز چو هشیار شوم سلسله درهم فگنی چند کشی جان مرا در طلب بی طلبی چند زنی عقل مرا از حزن بی حزنی ایزدی و اهرمنی کرد مرا زلف و رخت باز رهان جان مرا زیزدی و اهرمنی از ره شیرین سخنی بس ترشم در ره تو جان مرا پاک بشوی از خوشی و خوش سخنی چون تو بیایی برود هم دل و هم تن ز برم دل که بود تا تو دلی تن چه بود تا تو تنی از من و من سیر شدم بر در تو زان که همی من چو بیایم تو نه ای من چو نمانم تو منی بر در و در مجلس تو تا تو بوی من نبوم خود نبود در ره تو هم صنمی هم شمنی بوالحسنم گشت لقب از بس تکرار کنم پیش خیال تو همی از سخن بوالحسنی شرقنی غربنی اخرجنی من وطنی اذا تغیبت بدا وان بدا غیبنی کی رهم از خوف و رجا تا کند از منع و عطا غمزه تو عمر هبا خنده تو عیش هنی کی شود ای جان جهان با لب و با غمزه تو عشق سنایی و فنا عقل سنایی و سنی سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۹ ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی در سر منی مکن که به ترکیب چون منی آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاک او را کجا رسد سخن مایی و منی از آهن مذهب معمور کرده باش تا بر محک صرف زند زر معدنی ظاهر چو بایزیدی و باطن چو بولهب گندم نمای ز اصل و چه پوسیده ارزنی ای آژده به سوزن حسرت هزار دل سودت چه دارد آنکه مرقع بیاژنی همسایه تو گرسنه در روز یا سه روز تو بسته سر ز تخمه و حلوا و روغنی دل از گنه بشوی و چنان دان که روز حشر پاکی دل بهست که پاکیزه دامنی ای آمده ز خاک به خاکست رفتنت ور صد هزار گنج به خاک اندر آگنی طمع بقا چه داری معجون شخص تو با دست و آتشست و گل تیره و منی پنداری ای اخی که بمانی تو جاودان گر رود نگسلد ره دلگیر می زنی غافل مباش دان که ز اندام تو به گور سازند مار و مور رفیقی و برزنی بگشای گوش عقل و نگه کن به چشم دل در کار و بار مردم و در عالم دنی چون صدره تو بافته از پنبه فناست در دل طمع قبای بقا را چرا کنی آن کز تو زاد و آنکه ترا زاد رفته اند در تیرگی گور ز صحرای روشنی گاهی تو گلخنی را بینی شده امیر روز دگر امیر اجل گشته گلخنی خفته به زیر خاک نه لابل که گشته خاک از خاکشان تو کرده بسی ظرف خوردنی در زیر خشت چهره خاتون خرگهی در زیر سنگ پیکر سرهنگ جوشنی دانی تو یا ندانی کز خاک ما همان ایدون کنند کز گل ایشان تو می کنی ای بر طریق باطل پویان تو روز و شب داده عنان خویش به شیطان ز ریمنی مهر رسول مرسل و مهر علی و آل بر دل گمار و گیر به جنات ساکنی گرد فضول و رخصت و تاویل کم دوان چون عنکبوت تار حماقت چرا تنی بشناس کردگار و نگهدار جای خویش دین محمدی و طریق معینی دیوان تو چو زلف نگاران سیه شدست پس همچنین سنایی غافل چرا شنی هر چند صدهزار گناهست مایه اش هر چند کز عذاب سفر نیست ایمنی از رحمت خدای دلش نا امید نیست کو مخطیست و مفلس رب غافر و غنی

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۰ - دریغا کو مسلمانی مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی از این آیین بی دینان پشیمانی پشیمانی مسلمانی کنون اسمی ست بر عرفی و عاداتی دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی فرو شد آفتاب دین برآمد روز بی دینان کجا شد درد بودردا و آن اسلام سلمانی جهان یکسر همه پردیو و پرغول اند و امت را که یاری کرد جز اسلام و جز سنت نگهبانی بمیرید از چنین جانی کز او کفر و هوا خیزد ازیرا در جهان جان ها فرو ناید مسلمانی شراب حکمت شرعی خورید اندر حریم دین که محروم اند از این عشرت هوس گویان یونانی مسازید از برای نام و دام و کام چون غولان جمال نقش آدم را نقاب نفس شیطانی شود روشن دل و جانتان ز شرع و سنت احمد چنان کز علت اولا قوی شد جوهر ثانی ز شرع است این نه از تنتان درون جانتان روشن ز خورشید است نز چرخ است جرم ماه نورانی که گر تأیید عقل کل نبودی نفس کلی را نگشتی قابل نقش دوم نفس هیولانی هر آن کاو گشت پرورده به زیر دامن خذلان گریبان گیر او ناید دمی توفیق ربانی نگردد گرد دین داران غرور دیو نفس ایرا سبک دل کی کشد هرگز دمی بار گران جانی تو ای مرد سخن پیشه که بهر دام مشتی دون ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی چه سستی دیدی از سنت که رفتی سوی بی دینان چه تقصیر آمد از قرآن که گشتی گرد لامانی نبینی غیب آن عالم در این پرعیب عالم زان که کس نقش نبوت را ندید از چشم جسمانی برون کن طوق عقلانی به سوی ذوق ایمان شو چه باشد حکمت یونان به پیش ذوق ایمانی کی آیی همچو مار چرخ از این عالم برون تا تو به سان کژدم بی دم در این پیروزه پنگانی در کفر و جهودی را ز اول چون علی برکن که تا آخر چون او یابی ز دین تشریف ربانی بجو خشنودی حق را ز جان و عقل و مال و تن پس آن گه از زبان شکر می گو کاینت ارزانی درین که پایه چون گردی بر آخور چون خر عیسی به سوی عالم جان شو که چون عیسی همه جانی ز دونی و ز نادانی چنین مزدور دیوان شد وگرنه ارسلان خاص است دین را نفس انسانی تو ای سلطان که سلطان است خشم و آرزو بر تو سوی سلطان سلطانان نداری اسم سلطانی چه خیزد ز اول ملکی که در پیش دم آخر بود ساسی و بی سامان چه ساسانی چه سامانی بدین ده روزه دهقانی مشو غره که ناگاهان چو این پیمانه پر گردد نه ده مانده نه دهقانی تو مانی و بد و نیکت چو زین عالم برون رفتی نیاید با تو در خاکت نه فغفوری نه خاقانی فسانه خوب شو آخر چو می دانی که پیش از تو فسانه نیک و بد گشتند سامانی و ساسانی تو ای خواجه گر از ارکان این ملکی نیی خواجه از آن کز بهر بنیت را اسیر چار ارکانی نیابد هیچ انس و جان نسیم انس جان هرگز که با دین و خرد نبود براق انسی و جانی ز بهر شربت دردست شیبت پر ز نور حق گر از لافست نیرانیست آن شیبت نه نورانی به سبزه عشوه و غفلت نهاد خود مکن فربه که فربه فرث و دم گردد ز پختن یا ز بریانی اگر خواهی که چون یوسف به دست آری دو عالم را درین تاریکی زندان چو یوسف باش زندانی ورت باید که همچون صبح بی خود دم زنی با حق صبوحی را شرابی خواه روحانی نه ریحانی تو ای ظالم سگی می کن که چون این پوست بشکافند در آن عالم سگی خیزی نه کهفی بلکه کهدانی تو مردم نیستی زیرا که دایم چون ستور و دد گهی دلخسته از چوبی گهی جان بسته خوانی اگر چند از توانایی زننده همچو خایسگی وگر چند از شکیبایی خورنده همچو سندانی مشو غره که در یک دم ز زخم چرخ ساینده بریزی گر همه سنگی بسایی گرچه سوهانی تو ای بازاری مغبون که طفلی را ز بی رحمی دهی دین تا یکی حبه ش ز روی حیله بستانی ز روی حرص و طراری نیارد وزن در پیشت همه علم خدا آن گه که بنشینی بوزانی ز مردان شکسته مرد خسته کم شود زیرا که سگ آنجاست کابادست گنج آنجا که ویرانی تو ای نحس از پس میزان از آن جز قحط نندیشی که عالم قحط بر گیرد چو کیوان گشت میزانی ولیکن مشتری آخر بروز دین ز شخص تو بخواهد کین خویش ار چه بسازی جای کیوانی تو ای زاهد گر از زهدت کسی سوی ریا خواند ز بهر چشم بدبینان تو و جای تن آسانی مترس ار در ره سنت تویی بی پای چون دامن چو اندر شاهراه عشق بی سر چون گریبانی به وقت خدمت یزدان بنیت راست کن قبله از آن کاین کار دل باشد نباشد کار پیشانی قیامت هست یوم الجمع سوی مرد معنی دان ولیکن نزد صورت بین بود روز پریشانی اگر بی دست و بی پایی به میدان رضای او به پیش شاه گویی کن که ناید از تو چوگانی درین ره دل برند از بر درین صف سر برند از تن تو و دوکی و تسبیحی که نز مردان میدانی فقیه ار هست چون تیغ و فقیر ار هست چون افسان تو باری کیستی زینها که نه تیغی نه افسانی تو ای عالم که علم از بهر مال و جاه را خواهی به سوی خویش دردی گر به سوی خلق درمانی اگر چه از سر جلدی کنی بر ما روا عشوه در آن ساعت چه درمان چون به عشوه خویش درمانی زبان دانی ترا مغرور خود کردست لیکن تو نجات اندر خموشی دان زیان اندر زبان دانی اگر تو پاک و بی غشی به سوی خویشتن چون شد به نزد ناقدان نامت نبهره و قلب و حملانی سماعست این سخن در مر و اندر تیم بزازان هم اندر حسب آن معنی ز لفظ آل سمعانی که جلدی زیرکی را گفت من پالانیی دارم ازین تیزی و رهواری چو باد و ابر نیسانی بدو گفتا مگو چونین گر او را این هنر بودی نبودی چون خران نامش میان خلق پالانی بدان گه بوی دین آید ز علمت کز سر دردی نشینی در پس زانو و شور فتنه بنشانی ور از واماندگی بادی برآری سرد پیش تو نماند پیش آن جنبش حزیران را حزیرانی چو در روح ایزد را صدف شد بنیت مریم نیارستی ز مستان کرد در پیشش زمستانی تو ای مقری مگر خود را نگویی کاهل قرآنم که از گوهر نیی آگه که مرد صوت و الحانی برهنه تا نشد قرآن ز پرده حرف پیش تو ترا گر جان بود عمری نگویم کاهل قرآنی به اخماس و به اعشار و به ادغام و امالت کی ترا رهبر بود قرآن به سوی سر یزدانی رسن دادت ز قرآن تا ز چاه تن برون آیی که فرمودت رسن بازی ز راه دیو نفسانی بدین شرمی که عثمان کرد بهر بندگی حق را تو زین چون خواجگی جویی بگو کو شرم عثمانی یکی خوانیست پر نعمت قران بهر غذای جان ولیکن چون تو بیماری نیابی طعم مهمانی تو ای صوفی نیی صافی اگر مانند تازیکان بدام خوبی و زشتی ببند آبی و نانی بدانجا میوه و حور و بدینجا لقمه و شاهد ستوری بود خواهی تو بدو جهان همچو قربانی شوی رهبر جهانی را ز بهر معنی و صورت خضروار ار غذا سازی سم الموت بیابانی چو یعقوب از پی یوسف همه در باز و یکتا شو وگر نه یوسفی کن تو نه مرد بیت احزانی اگر راه حقت باید ز خود خود را مجرد کن ازیرا خلق و حق نبود بهم در راه ربانی ز بهر این چنین راهی دو عیار از سر پاکی یکی زیشان اناالحق گفت و دیگر گفت سبحانی شنیدستی که اندر مرو در می رفت بی سیمی ز بهر بوی بورانی چه گفت آن لال لامانی بگفتا من ز بورانی به بویی کی شوم قانع مرا در پشت بارانی و در دل عشق بورانی دلی باید ز گل خالی که تا قابل بود حق را که ناید با صد آلایش ز هر گلخن گلستانی تو پیش خویشتن خود را چو کتان نیست کن زیرا ترا بر چرخ ماهی به که در بازار کتانی پشیمان شد سنایی باز ازین آمد شد دونان مبادا زین پشیمانیش یک ساعت پشیمانی قناعت کرد مستغنی از این و آن نهادش را چو خواهی کرد چون دونان ثنای اینی و آنی بباید کشت گرگی را که روز برف بر صحرا کشد چون نازکان پا را ز تری یا ز بارانی

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۱ بمیر ای حکیم از چنین زندگانی ازین زندگانی چو مردی بمانی ازین زندگی زندگانی نخیزد که گر گست و ناید ز گرگان شبانی درین زندگی سیر مردان نیاید ور آید بود سیر سیرالسوانی برین خاکدان پر از گرگ تا کی کنی چون سگان رایگان پاسبانی به بستان مرگ آی تا زنده گردی بسوز این کفن ژنده باستانی رهاند ترا اعتدال بهارش ز توز تموزی و خز خزانی از آن پیش کز استخوان تو مالک سگان سقر را کند میهمانی به پیش همای اجل کش چو مردان به عیاری این خانه استخوانی ازین مرگ صورت نگر تا نترسی ازین زندگی ترس کاکنون در آنی که از مرگ صورت همی رسته گردد اسیر ارغوان و امیر ارغوانی به درگاه مرگ آی ازین عمر زیرا که آنجا امانست و اینجا امانی به گرد سرا پرده او نگردد غرور شیاطین انسی و جانی به نفسی و عقلی و امرت رساند ز حیوانی و از نباتی و کانی سه خط خدایند این هر سه لیکن ازین زندگی تا نمیری ندانی ز سبع سماوات تا بر نپری ندانی تو تفسیر سبع المثانی ازین جان ببر زان که اندر جهنم نه زنده نه مرده بود جاودانی نه جانست این کت همی جان نماید منه نام جان بر بخار دخانی پیاده شو از لاشه جسم غایب که تا با شه جان به حضرت پرانی به زیر آر جان خران را چو عیسا که تا همچو عیسا شوی آسمانی برون آی ازین سبزه جای ستوران که تا چرمه در ظل طوبا چرانی چو مرگت بود سایق اندر رسی تو به جمع عزیزان عقلی و جانی چو مرگت بود قاید اندر رهی تو ز مشتی لت انبان آبی و نانی تو روی نشاط دل آنگاه بینی که از مرگ رویت شود زعفرانی چو از غمز او کرد آمن دلت را کند مهربانی پس از بی زبانی نخستت کند بی زبان کادمی را بود بی زیانی پس از بی زبانی به یک روزه رنج گدایی نیرزد همه گنج محمود زابلستانی بدان عالم پاک مرگت رساند که مرگ ست دروازه آن جهانی وزین کلبه جیفه مرگت رهاند که مرگست سرمایه زندگانی کند عقل را فارغ از لاابالی کند روح را ایمن از لن ترانی همه ناتوانیست اینجا چو رفتی بدانجای چندان که خواهی توانی ز نادانی و ناتوانی رسی تو ازین کنج صورت به گنج معانی بجز بچه مرگ بازت که خرد ز مشتی سگ کاهل کاهدانی بجز مرگ در گوش جانت که خواند که بگذر ازین منزل کاروانی بجز مرگ با جان عقلت که گوید که تو میزبان نیستی میهمانی بجز مرگت اندر حمایت که گیرد ازین شوخ چشمان آخر زمانی اگر مرگ نبود که بازت رهاند ز درس گرانان و درس گرانی گر افسرده کردست درس حروفت تف مرگ در جانت آرد روانی به درس آمدی قلب این را بدیدی به مرگ آی تا قلب آنهم بدانی تو بی مرگ هرگز نجاتی نیابی ز ننگ لقبهای اینی و آنی اسامی درین عالمست ار نه آنجا چه آب و چه نان و چه میده چه پانی بجز مرگ در راه حقت که آرد ز تقلید رای فلان و فلانی اگر مرگ خود هیچ راحت ندارد نه بازت رهاند همی جاودانی اگر خوش خویی از گران قلتبانان وگر بدخویی از گران قلتبانی به بام جهان برشوی چون سنایی گرت هم سنایی کند نردبانی

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲ - در نکوهش بزرگان زمان و مدح بونصر احمد سعید تا کی این لاف در سخن رانی تا کی این بیهده ثنا خوانی گه برین بی هنر هنر ورزی گه بر آن بی گهر درافشانی با چنین مهتران بی معنی از سبکساری و گرانجانی همه ساسی نهاد و مفلس طبع باز در سر فضول ساسانی خویشتن را همه بری شمرند لیک در دل فعال شیطانی نیست از جمع مالشان کس را حاصل نقد جز پریشانی آبشان در سبوی عاریتی نانشان بر طبق گروگانی هیچ شاعر نخورد از صله شان از پس شعر جز پشیمانی بر سر خوان هر یک اندر سور از دل شاعریست بریانی چون حقیقت نگه کنی باشد به فزون گشتن و به نقصانی صله شان همچو روز تیر مهی وعده شان چون شب زمستانی باز این خواجه زاده بی برگ آنهمه لاف و لام لامانی غلط شاعران به جامه و ریش وز درون صد هزار ویرانی ریشک و حالک ثناجویی کبرک و عجبک زبان دانی نه در آن معده ریزه ای مانده نه در آن دیده قطره ای ثانی زشت باشد بر خردمندان نام بوران و نان بورانی داشته مر جدش دهی روزی در سر او فضول دهقانی اف ازین مهتران سیل آور تف برین خواجگان کهدانی از چه شان گاه شعر بستایی وز چه در پیششان سخن رانی رفت هنگام شاعری و سخن روز شوخیست وقت نادانی نه قفا خواری و نه بدگویی شاعر و فاضل و بسامانی نزد خورشید فضل گردونی پیش مهتاب طبع کتانی ریش گاوی نه ای خردمندی کافری نیستی مسلمانی اصل جدی نه معدن هزلی کان حمدی نه مرد حمدانی خود گرفتم که این همه هستی چکنی چون نه ای خراسانی فقه و تفسیر خوان و نحو و ادب تا بیابی رضای یزدانی چه همه روز بهر مشتی دون ژاژ خایی و ریش جنبانی مدح هر کس مگو به دشواری چون نیابی ز کس تن آسانی جز که بونصر احمدبن سعید آن چو نصرت به مدحت ارزانی گر همی شعر خوانی از پی نان تا بگویم اگر نمی دانی آنکه هست از کفایت و دانش در خور جاه و صدر سلطانی کآنچه عاقل نخواهد از پی نان سر درون سوی و آن میان رانی ابرو شمسی که از سخاش نماند در دریایی و زر کانی مهتران بهر آبرو روبند خاک درگاه او به پیشانی زنده از سیرتش سخا چو نانک جسمها از عروق شریانی در دماغ و جگر بدو زنده روح طبعی و روح نفسانی نزد یک اختراع او منسوخ مایه کتبهای یونانی کی روا باشد از کف و خردش در زمانه و باد و نالانی ای که بی سعی ذات و پنج حواس کار فرمای چار ارکانی وقت بخشش حیات درویشی گاه طاعت هلاک خذلانی همه زیب بهشت را شایی همه نور سپهر را مانی چون تو ممدوح و من بر دونان اینت بی خردگی و کشخانی هیچ احسان ندیدم از یک تن ورچه کردم به شعر حسانی جز براردت داد در صد روز بهر هشتاد بیت چل شانی گوهر رسته کرده یک دریا شد بدو مهره اینت ارزانی هم تو دانی و هم برادر تو که نبود آن قصیده چل گانی این چنین فعل با چو من شاعر نیست حکمی نه نیز دیوانی از چنان شعر من چنین محروم ای عزیز اینت نامسلمانی بخت بد را چه حیله گرچه به شعر سخنم شد به قدر کیوانی که به هر لحظه بهر دراعه پیرهن را کنم چو بارانی در چنین وقت با زنان به کار من و اطراف دوک گرگانی باقیی هست زان صله به روی دانم از روی فضل بستانی ور تغافل کنی درین معنی از در صدهزار تاوانی تا نباشد جماد را به گهر حرکات و حواس حیوانی باد جنبان حواس تو چون آب زان که از کف حیات انسانی از پی عصمتت گسسته مباد سوی تو فضلهای رحمانی

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۳ - توصیف روح در بدن شگفت آید مرا بر دل ازین زندان سلطانی که در زندان سلطانی منم سلطان زندانی غریب از جاه طورانی ز نافرمانی لشکر به دست دشمنان درمانده اندر چاه ظلمانی سپاه بی کران داری ولیکن بی وفا جمله همه در عشوه مغرورند از غمری و نادانی ز بدرویی و خودرایی همه یکبارگی رفته ز گلشنهای روحانی به گلخنهای جسمانی طلبکارند نزهت را و نشناسند این مایه که گلشنهای جسمانی ست گلخنهای روحانی روا باشد که قوت جان به اندازه حشم گیرد که قوت گیر دار جان را دهی یاقوت رمانی در آن دریا فگن خود را که موجش باشد از حکمت که جزع او به قیمت تر بود از در عمانی اگر گویا و پیدایی یکی خاموش پنهان شو خوشا خاموش گویا و خوشا پیدای پنهانی برستی گر ترا بر سر جان خود وقوف افتد کجا واقف تواند شد کسی بر سر یزدانی ثبات دل همی جویی درون گنبد گردان از آن بیهوده سرگردان چنان گردون گردانی ازیرا در مکان جهل همواره به کینی تو که اندر بند هفت اختر اسیر چار ارکانی چرا در عالم عقلی نپری چون ملایک تو چرا چون انسی و جنی در اندوه تن و جانی چه پیچانی سر از طاعت چه باشی روز و شب غافل چه پوشی جامه شهوت دل و جان را چه رنجانی که تا دست جوانمردی به دنیا در نیفشانی چنان دان بر خط دین بر که دست تاج مردانی چه بندی دل در آن ایوان که هستش پاسبان کیوان نبینی عاقل هرگز نه ایوانی نه کیوانی تو خود ایوان نمی دانی تو خود کیوان نمی بینی نداری همت کیوان چو اندر خورد ایوانی بدین همت که اندر سر همی داری سراندر کش سزای پنبه و دوکی نه مرد رزم و میدانی ببینی تا چه سودست این که در عالم همی بینی عزیزست ای مسلمانان علی الجمله مسلمانی اگر خواهی که با حشمت ز اهل البیت دین باشی بباید در ره ایمان یکی تسلیم سلمانی ای می خورده غفلت کنون مستی و بی هوشی خمار ار زین کند فردا کمال خویش نقصانی ز آبادانی دنیا بکردی دین خود ویران نه آگاهی که آبادانی ایدون هست ویرانی به پیش آدم شرعی سجود انقیاد آور گر از شبهت نه چون ابلیس بر پیکار عصیانی

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۴ - در مدح ابوبکربن محمد ای کس به سزا وصف تو ناکرده بیانی حیران شده از ذات لطیف تو جهانی ذاتت نه مکان گیر ولیکن ز تصرف خالی نه ز آیات تو یک لحظه مکانی بردیده نهان ذات تو از کشف ولیکن پوشیده نه بر علم قدیم تو نهانی از شوق تو در دیده جویان تو ناری در عدل تو در سینه اعدات دخانی جان و تن و دل باخته بر نطع ارادت ناکرده برین باخت زنا یافت زیانی ای ذات تو ز آلایش اوهام و خرد دور وی نعت تو ز اظهار به هر دیده عیانی جانها همه خون گشته ز شوق تو که از تو جز صنع حکیمانه ندیدند نشانی آنرا که تو خون ریختی از شوق نیاید از لذت تیغ تو از آن کشته فغانی کار همه عیاران از سوز وصالت چاهیست پس از راه درانداخته جانی ای تیغ سخن کند و بر از مدحت مخلوق وصف تو مر این تیغ مرا بوده فسانی زیبد که کنم از سر معنی و حقیقت بر بام چنین دوست یکی خانه فشانی ای قوم بگریید که مهمان گرامی تخم گنهان خورد و ز ما کرد گرانی مهمان و چه مهمان که مر این عارضگان را از رحم می آراید هر ساعت خوانی رفت و گنهان برد و نکرد ایچ شکایت ای مجلسیان اینت گرامی مهمانی دریافته ایم این را حقش بگزاریم باشد نگزارند به ماه رمضانی در وقت وداعش که چوگل رفت بسازیم از خون جگر بر مژه چون لاله ستانی زین سوز بسازیم یکی از سر معنی بر یاد جمال العلما جان فشانی آن شاه امامان که عروسان سخن را بیکار ندیدست ز گفتار زمانی آن چرخ شریعت که مه روزه او را از تربیت اوست بهر جای امانی ای مسند فتوی ز علوت چو سپهری وی مجلس دانش ز جمالت چو جنانی کلکت چو عدویت دو زبان و به عبارت چون تیر سخن داری چون تیغ زبانی عرشست رکاب سخنت زان که سخن را امروز به جز در کف تو نیست عنانی رمحست در آب حیوان لیک نباشد جز آتش سوزنده در آن رمح سنانی برنامه دین کس به از آن می ننویسد جز نام ابوبکر محمد عنوانی این پیر جهان گرد سبک پی بندیدست در گردش خود چون تو گرانمایه جوانی این کوه ندیده چو وقار تو مکینی وین چرخ نزاده چو معالیت مکانی این مرکز با نفع گران سنگ ندیدست جز علم و درنگ تو سبک روح گرانی ایام چو خرم تو ندیدست سکونی افلاک چو عزم تو ندادست روانی از هر سخنت فایده خوفی و رجایی در هر نکتت مایده جانی و جهانی نه دایره امروز همی گوید یارب چندین گذر علم ز یک تنگ دهانی از راستی پند تو مانا که نماندست کژ رو به زمین و به زمان چون سرطانی حقا که جز از لفظ تو آفاق ندیدست چندین درر از فایده در غالیه دانی تا خاطر پر نور تو از علم نیفزود کس مشکلی از شرع نمی کرد بیانی امروز بنامیزد از آثار یقینت چون تیر شد اکنون که کمان بود گمانی آن گه که ز منبر سخن اندازی چون تیر باشد سخن سحبان پیشت چو کمانی دشمن چو کشانی دو بسد را به ضرورت در خدمت تو بندد با جزع میانی جان تو که مجدود سناییت ندارد جز بهر ثناهای تو جانی و زبانی هرگز نشود خوار چو خاک از پی بادی بی آب چو آتش نشود از پی نانی هست اینهمه ز اقبال ثنای تو وگرنه در شهر که می گوید ازین سان سخنانی گر هیچ ز مدحت قصبی بندد ازین پس نگشاید جز از قیل شکر لسانی احباب ترا باد خزانی چو بهاری اعدای ترا باد بهاری چو خزانی

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۵ از خانه برون رفتم من دوش به نادانی تو قصه من بشنو تا چون به عجب مانی از کوه فرود آمد زین پیری نورانی پیداش مسلمانی در عرصه بلسانی چون دید مرا گفت او داری سر مهمانی گفتم که بلی دارم بی سستی و کسلانی گفتا که هلاهین رو گر بر سر پیمانی دانم که مرا زین پس نومید نگردانی رفتم به سرایی خوش پاکیزه و سلطانی نه عیب ز همسایه نه بیم ز ویرانی در وی نفری دیدم پیران خراباتی قومی همه قلاشان چون دیو بیابانی معروف به بی سیمی مشهور به بی نانی همچون الف کوفی از عوری و عریانی این باخته دراعه و آن باخته بارانی این گفته که بستانی وان گفته که نستانی می گفت یکی رستم زان ظلمت نفسانی می گفت یکی دیگر ما اعظم برهانی این گفت انا الاول کس نیست مرا ثانی و آن گفت انا الآخر تا خلق شود فانی ماندم متحیر من زان حال ز حیرانی گفتم که چه قومند این ای خواجه روحانی گفت اهل خراباتند این قوم نمی دانی آنها که تو ایشان را قلاش همی دانی هان تا نکنی انکار گر بر سر پیمانی کایشان هذیان گویند از مستی و نادانی ار این گنهی منکر در مذهب ایشانی باید که تو این اسرار از خلق بپوشانی زنهار از این معنی بر خلق سخن رانی پندار که نشنیدی اندر حد نسیانی ای آنکه ز قلاشی بر خلق تو ترسانی در زهد عبادت آر چون بوذر و سلمانی در خدمت این مردم تا تن بنرنجانی حقا که تو بر هیچی چون زاهد او ثانی چون شاد نباشم من از رحمت یزدانی دیدار چنین قومی دارد به من ارزانی تا دید سنایی را در مجلس روحانی باده ست به دست او زین زهد به سامانی امروز بدانست او کان صدر مسلمانی چون گفت ز بی خویشی سبحانی و سبحانی سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۶ زیر دام عشوه تا چند ای سنایی دم زنی گاه آن آمد یکی کاین دام و دم بر هم زنی از دم خویشی تو دایم مانده اندر دام دیو گر برون آیی ملک گردی و جام جم زنی با تو اندر پوست باشد بی گمان ابلیس تو تا تو اندر عشق دم در خانه آدم زنی چون نگفتی لا مگو الله و اثباتی مکن گر قدم در کوی نفی خود نهی محکم زنی گویی الاالله و آنگاهی ز کوته دیدگی گه رقم بر علم و گاهی تکیه بر عالم زنی در نهاد تو دو صد فرعون با دعوی هنوز تو همی خواهی که چون موسا عصا بر یم زنی از مراد خود تبرا کن اگر خواهی که تو در میان بی مرادان یک نفس بی غم زنی چون ولایتها گرفت اندر تنت دیو سپید رستم راهی گر او را ضربت رستم زنی کی دهد عیسا ترا از جوی عین السلوی آب چون تو عمدا آتش اندر چادر مریم زنی نشنود گوش تو هرگز صوت موسیقار عشق تا تو در بزم مراد خویش زیر و بم زنی پای بیرون نه ز گلزار و به گلزار اندر آی تا به دست نیستی با پاکبازان کم زنی عشق خرگه کی زند اندر هوای سر تو تا تو خرگه زیر جعد زلف خم در خم زنی حال را با قال همره کن تو اندر راه عشق ورنه چون بی مایگان تا کی دم مبهم زنی

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۷ بیا تا اهل معنی را درین عالم به غم بینی بیا تا لطف ربانی و احسان و کرم بینی بیا تا سوز مشتاقان و راه بی دلان بینی ز اوتادان و ابدالان علم اندر علم بینی همه صحرای روحانی پر از مردان حق بینی ز صوت و ذوق داوودی همه جانها خرم بینی ازین زندان سلطانی دل و جان را دژم یابی ز شادی جان هر مومن چو بستان ارم بینی گهی جنات اعلا را مکان خویشتن بینی گهی خود را در آن میدان بدان مردان به هم بینی نبینی در مسلمانی به جز رسمی و گفتاری ز افعال مسلمانان درین مردان رقم بینی برفتند از جهان یکسر همه مردان درین کشته کنون آفاق سرتاسر همه ظلم و ستم بینی چه بویی سوی این میدان چه گردی گرد این زندان چه بندی دل درین ایوان که چندین دردو غم بینی جهان را سیرت و آیین چنینست ای مسلمانان که مردان حقیقت را درین عالم دژم بینی نبینی هیچ مردی را که با وی صدق همراهست اگر بینی چنان بینی که گرگی در حرم بینی چگونه مرد با تحقیق روی خویش بنماید کزان تحقیق ها حالی تو لا یابی و لم بینی حرام اندر کدام آیین حلالست ای مسلمانان حرامی را سلم خوانی ز قسام این قسم بینی نترسی هیچ از ایزد نپرسی هیچ از عدلش ولیکن راحت و شادی تو از سود و سلم بینی بدین زندان خاموشان یکی از چشم دل بنگر که آنجا صدهزاران کس ندیم صد ندم بینی نه آنجا مهتری باشد نه آنجا کهتری باشد نه آنجا سروری باشد نه خیل و نه حشم بینی نه ملک روم و ری بینی نه رطل و جام می بینی نه طبل و نای و نی بینی نه بانگ زیر و بم بینی نه داد عادلان ماند نه ظلم ظالمان ماند نه جور جابران ماند نه مخدوم و خدم بینی به زیر سنگ و گل بینی همه شاهان عالم را کجا آن روز در گیتی ملوکان عجم بینی جوانان را زبون بینی زمین دریای خون بینی چنان دلبر هزاران بیش در زیر قدم بینی نخواهد بودن این حالت بترسید ای مسلمانان چو این مشکل بیان گردد کجا زلف صنم بینی سنایی خود یکی بنگر که فردا چون بود حالت ازین گفتار بی معنی بسی در دیده نم بینی مگر فضلی کند ایزد کزین حالت رها گردی وگر نه با چنین خصلت نجات خویش کم بینی

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۸ دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی جهانی کاندرو هر دل که یابی پادشا یابی جهانی کاندرو هر جان که بینی شادمان بینی درو گر جامه ای دوزی ز فضلش آستین یابی درو گر خانه ای سازی ز عدلش آستان بینی نه بر اوج هوا او را عقابی دل شکر یابی نه اندر قعر بحر او را نهنگی جان ستان بینی اگر در باغ عشق آیی همه فراش دل یابی وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی گهی انوار عرشی را ازین جانب مدد یابی گهی اشکال حسی را ازین عالم بیان بینی سبک رو چون توانی بود سوی آسمان تا تو ز ترکیب چهار ارکان همی خود را گران بینی اگر صد قرن ازین عالم بپویی سوی آن بالا چو دیگر سالکان خود را هم اندر نردبان بینی گر از میدان شهوانی سوی ایوان عشق آیی چو کیوان در زمان خود را به هفتم آسمان بینی درین ره گرم رو می باش لیک از روی نادانی نگر نندیشیا هرگز که این ره را کران بینی وگر زی حضرت قدسی خرامان گردی از عزت ز دارالملک ربانی جنیبت ها روان بینی ز حرص و شهوت و کینه ببر تا زان سپس خود را اگر دیوی ملک یابی وگر گرگی شبان بینی ور امروز اندرین منزل ترا جانی زیان آمد زهی سرمایه و سودا که فردا زان زیان بینی زبان از حرف پیمایی یکی یک چند کوته کن چو از ظاهر خمش گردی همه باطن زبان بینی گر اوباش طبیعت را برون آری ز دل زان پس همه رمز الاهی را ز خاطر ترجمان بینی مرین مهمان علوی را گرامی دار تا روزی چو زین گنبد برون پری مر او را میزبان بینی به حکمت ها قوی پر کن مرین طاووس عرشی را که تا زین دامگاه او را نشاط آشیان بینی نظرگاه الاهی را یکی بستان کن از عشقی که در وی رنگ و بوی گل ز خون دوستان بینی که دولتیاری آن نبود که بر گل بوستان سازی که دولتیاری آن باشد که در دل بوستان بینی چو درج در دین کردی ز فیض فضل حق دل را مترس از دیو اگر به روی ز عصمت پاسبان بینی ز حسی دان نه از عقلی اگر در خود بدی یابی ز هیزم دان نه از آتش اگر در وی دخان بینی بهانه بر قضا چنهی چو مردان عزم خدمت کن چو کردی عزم بنگر تا چه توفیق و توان بینی تو یک ساعت چو افریدون به میدان باش تا زان پس به هر جانب که رو آری درفش کاویان بینی عنان گیر تو گر روزی جمال درد دین باشد عجب نبود که با ابدال خود را هم عنان بینی خلیل ار نیستی چه بود تو با عشق آی در آتش که تا هر شعله ای ز آتش درخت ارغوان بینی عطا از خلق چون جویی گر او را مال ده گویی به سوی عیب چون پویی گر او را غیب دان بینی ز بخشیدن چه عجز آید نگارنده دو گیتی را که نقش از گوهران دانی و بخش اختران بینی ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی چو جان از دین قوی کردی تن از خدمت مزین کن که اسب تازی آن بهتر که با برگستوان بینی اگر صد بار در روزی شهید راه حق گردی هم از گبران یکی باشی چو خود را در میان بینی امین باش ار همی ترسی ز مار آن جهان کز تو به کار اینجا امین باشی ز مار آنجا امان بینی هوا را پای بگشادی خرد را دست بر بستی گر آنرا زیر کام آری مرین را کامران بینی تو خود کی مرد آن باشی که دل را بی هوا خواهی تو خود کی درد آن داری که تن را در هوان بینی که از دونی خیال نان چنان رسته ست در چشمت که گر آبی خوری در وی نخستین شکل نان بینی مسی از زر بیالودی و می لافی چه سود اینجا که آن گه ممتحن گردی که سنگ امتحان بینی نقاب قوت حسی چو از پیش تو بردارند اگر گبری سقر یابی وگر مؤمن جنان بینی بهشت و دوزخت با تست در باطن نگر تا تو سقرها در جگر یابی جنان ها در جنان بینی امامت گر ز کبر و حرص و بخل و کین برون ناید به دوزخ دانش از معنی گرش در گلستان بینی وگرچه طیلسان دارد مشو غره که این آنجا یکی طوقی ست از آتش که آنرا طیلسان بینی به چشم عافیت بنگر درین دنیا که تا آنجا نه کس را نام و نان دانی نه کس را خانمان بینی یکی از چشم دل بنگر بدین زندان خاموشان که تا این لعل گویا را به تابوت از چه سان بینی نه این ایوان علوی را به چادر زیب و فر یابی نه این میدان سفلی را مجال انس و جان بینی سر زلف عروسان را چو برگ نسترن یابی رخ گلرنگ شاهان را به رنگ زعفران بینی بدین زور و زر دنیا چو بی عقلان مشو غره که این آن نوبهاری نیست کش بی مهرگان بینی که گر عرشی به فرش آیی و گر ماهی به چاه افتی وگر بحری تهی گردی وگر باغی خزان بینی یکی اعضات را حمال موران زمین یابی یکی اجزات را اثقال دوران زمان بینی چه باید نازش و نالش بر اقبالی و ادباری که تا بر هم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی سر الب ارسلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون به مرو آ تا کنون در گل تن الب ارسلان بینی چه باید تنگدل بودن که این یک مشت رعنا را همی باد خداوندی کنون در بادبان بینی که تا یک چند از اینها گر نشانی باز جویی تو ز چندان باد لختی خاک و مشتی استخوان بینی پس آن بهتر که از مردم سخن ماند نکو زیرا که نام دوستان آن به نیک از دوستان بینی بسان علت اولی سخن ران ای سنایی زان که تا چون زاده ثانی بقای جاودان بینی وگر عیبت کند جاهل به حکمت گفتن آن مشنو که کار پیر آن بهتر که با مرد جوان بینی حکیمی گر ز کژ گویی بلا بیند عجب نبود که دایم تیر گردون را وبال اندر کمان بینی برای عقل معنی را تویی راوی روایت کن که معنی دان همان باشد کش اندر دل همان بینی

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۹ - در جواب شعر فضل بن یحیی و عذرخواهی از رفتن و منع صاعد از آمدن فضل یحیاست بر ضعیف و قوی فضل یحیای صاعد هروی پادشاه قضات و خواجه شرع که چو صدرست و دیگران چو روی از صعود حیات و فضل دلش نیست جز صورت صراط سوی پیش ادراک خاطر علویش محو شد نحو بوعلی نسوی شعر و خطش ز نور و از ظلمت قلب شیعی و قالب اموی شعر و خطش بدیدم و گفتم تن یزیدی چراست جان علوی گر نبودی بیان او که شدست فلک و کوکب و رشید غوی ورنه از رنگ خط و معنی شعر شدمی هم در آن زمان ثنوی یکی او ببرد ازین خادم پنجی و چاری و سه ای و دوی ای که سنگ هنگ نیست ترا چون خس از باد خوی یافه دوی به زیارت به سوی مشتی دون کعبه کعبتین نه ای چه شوی به هوا سوی کس نشاید رفت از پی دین روا بود که روی نخرامد به خاصه در معراج سوی قارون رکاب مصطفوی کی شوم چون تو گرچه گویم شعر کی رسد زال در کمال زوی گرچه با زر و زندگی بشود آهن از آهنی و جو ز جوی تا بود نطق جبرییل به جای چون کند پشه ای در آب دوی من به گرد تو خود نیارم گشت زان که من چشم دردم و تو ضوی گفتی آیم میا که گر آیی سوی من با تواضع نبوی ندی ینزل الله اندر شهر حنبلی وار در دهم بنوی که دریغست گوش و چشم کرام به هوا بینی و هوس شنوی سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۰ - در مدح بهرامشاه نه از اینجا نه از آنجا دل من برد مهی زین گهر خنده نگاری و شکر بوسه شهی زین جهانساز ظریفی و جهانسوز بتی زین جگر خوار شگرفی و دلاویز مهی مه که باشد که همی هر شب و هر روز کند آفتابش زهی و کوکب سیاره خهی دید رضوان به خرابیش ز یک روز چو گنج به عجب گفت همی کینت نکو جایگهی زان رخ و زلف شب و روز نماینده رخش روز عید و شب قدر از حرکات کلهی گفتی آن هر شکن از زلف بر آن عارض او توبه ای بود برو از همه سوها گنهی دل نازک به یکی طفل سپردم که نماند نیز در دستم از آن پس جز لاحوال واهی دل و جان را زخم و حلقه او با رخ او صدهزاران ره وانگه خطر صدر رهی از بس اندیشه زلفینش به غم در پوشید دل و چشمم ز دو زلفش سیهی بر سیهی دیده با چهره او کرد حریفی تا من در میان دو رخش دارم بر پادشهی گرچه تاب گنهم نیست ولیک از پی او دارم از محنت این دل ز محبت گنهی چون بپیوست غمش با رحم هستی من نیستی زادم ازو اینت قوی درد زهی همچو جوزام بمانده ز غمش روی به روی که نبینم همی آن روی چو مه مه به مهی چار طبعند و نه افلاک که پاینده حسن نیست بر چهره او مر همه را پنج و دهی گویم او را بروم گوید بر من بدو جو ز این چنین کهدان کم گیر چو تو برگ گهی هست چون آب زنخدانش چهی از بر اوی کس ندیدست چنین نادره در هیچ گهی آب دیدست همه خلق ز چه لیک به چشم کس ندیدست بدین بلعجبی آب چهی نور زاید همی از چاه زنخدانش نه آب دارد آن چه مگر از چشمه خورشید رهی بسر او سنایی به نکویی و به عدل نه چنو دیده به عالم نه چو بهرامشهی پادشاهی که به هفت اقلیم از پنجم چرخ همچنو دیده بهرام ندیدست شهی ربعی از کشور او وز همه گردون حشری رعبی از هیبت او وز همه عالم سپهی

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۱ - در مدح بهرامشاه چرا چو روز بهار ای نگار خرگاهی بر این غریب نه بر یک نهاد و یک راهی گهی به لطف چو عیسا مرا کنی فلکی گهی به قهر چو یوسف کنی مرا چاهی گهی به بوسه امیرم کنی به راهبری گهی به غمزه اسیرم کنی به گمراهی گه از مسافت با روغنی کنی آبی گه از لطافت با کهربا کنی کاهی به دست رد و قبول تو چون به دست کریم عزیز و خوارم چون سیم قل هو الاهی به مار ماهی مانی نه این تمام و نه آن منافقی چکنی مار باش یا ماهی ندیده میوه ای از شاخ نیکوییت وز غم شکوفه وار شدم پیر وقت برناهی به نوک غمزه ساحر مباش غره چنین که هست خصم ستم ناوک سحرگاهی از این شعار برون آی تا سوی دلها بسان شعر سنایی شوی به دلخواهی حدیث کوته کردم که این حدیث ترا چو عمر دشمن سلطان نکوست کوتاهی یمین دولت بهرامشاه بن مسعود که هست چست بر او خلعت شهنشاهی سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۲ - در مدح خواجه ابو یعقوب یوسف‌بن احمد ای بنده به درگاه من آنگاه بر آیی کز جان قدمی سازی و در راه درآیی ای خواست جدا گردی چونان که درین ره هم خواست نداند که تو خواهنده مایی ای سینه قدم ساخته جان نیز برافشان بر مژده این نکته که گفتم تو مرایی با قرب من آنگاه قرین گردی کز دل از جاه فرود آیی و در چاه درآیی ای عاصی چون وقت عصات آمده بنشین پیش چو خودی از چه عصاوار بپایی بخشنده چو ماییم ز ما بین که حقیقت ننگ ست به جز بر در بخشنده گدایی ای دیده غذاساخته از بهر لقا را بی دیده شو از گریه چو مشتاق لقایی زین بیم اگر آب همی باری ازین پس جان باز که صعبست پس از وصل جدایی خواهی که رها گردی ازین بیم مرا خوان در جمع فقیه الامم از بهر رهایی خورشید زمین یوسف احمد که ز خاطر حل کرد همه مشکل تقدیر سمایی آن شاه امامان که عروسان سخن را از تربیت اوست به هر روز روایی از قدر اثیری شد وز طبع محیطی از حلم زمینی شد وز لطف هوایی خواهند که باشند چنو بر سر منبر بی دانش و بی خرده امامان قضایی آری ز پر این هر دو پرانند ولیکن از جغد ندیدست کسی فر همایی یارب که مبادیش فنایی که زمانه ناورده چنو نادره در دار فنایی شادی کن ازین پیر تو ای شمع جوانان در بار که از اصل تو هم زان در یایی آفاق پر از گوهر و در کن چو برادر کز علم و سخا حیدری و حاتم طایی حقا که ز زیب سخن و زین جمالت ختمست در القاب تو زین العلمایی چون حکم مقدر به گه بخشش رویی چون عمر گذشته به گه بخل قفایی چون عمر خطاب سر سنت و دینی چون حیدر کرار در علم و سخایی از خاک درنگی تو و از باد لطافت از آتش نوری تو و از آب صفایی از منقبت و رای مصابی و مصیبی وز مکرمت و بخت صبییی و صبایی پس حمد کرا زیبد کز زیب عبادت بیمار گنه را تو چو الحمد شفایی پس درد کجا ماند در دیده دانش چون دیده او را ز لطیفی تو دوایی شرع از تو همی بالد کز آب عنایت اندر چمن فایده با نشو و نمایی گر چرخ فلک خصم تو باشد تو به حجت با چرخ بکوشی به همه حال و برآیی صد مجلس پر در کنی ای گوهر دانش چون آن دو بسد را به عبارت بگشایی صد نرگس پر ژاله کنی ای چمن فضل گر غنچه صفت لب به سخن باز نمایی جانها به سوی دار بقا رفتن سازند چون ساز سخن باشدت از دار بقایی این قاعده دانش ازین مایه اندک جان تو و حقا که خداییست خدایی بخت تو همی ماند از علم چو گردون عالی شود از تربیت ملک علایی خورشید شریعت شدی و ناصح و حاسد گفت این و رهی داد برین گفت گوایی مجدود شد و یافت سنا نزد تو بی شک از جود تو و جاه تو مجدود سنایی تا عالم روحی نشود عالم جسمی تا مردم پخته نکند خام درآیی چندانت بقا باد که از عالم جسمی تا عالم روحی به کف پای بسایی هر روز نوت خلعت تو منبر دولت تابنده کافی تو در مدح سرایی هر روز عروسیت فرستد ز ثنا لیک چونان که بخوانیش نه چونان که بگایی یکتا و دو تا گردد در مدحت و خدمت یابد اگر از جود تو دستار دوتایی این عاریتیهاست ملک بر تو و بر ما از لطف نگهدارد ایمان عطایی

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۳ - این چند بین را فضل بن یحیی بن صاعد هروی به سنایی فرستاد و در آن درخواست دیدار کرد هستی به حقیقت ای سنایی در دیده عقل روشنایی مقبول همه صدور گشتی این کار تو نیست جز خدایی آیم بر تو به طبع زیراک دانم که به نزد من نیایی لیکن چکنم چگونه آیم چون نیست خبر که تو کجایی معذورم اگر که می فرستم نزدیک تو شعر ای سنایی هر کس که برد به بصره خرما بر جهل خود او دهد گوایی چون آمده ای مرو ازیراک ما را چو دو دیده می ببایی سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۴ ای خواجه ترا در دل اگر هست صفایی بر هستی آن چون که ترا نیست گوایی گر باطنت از نور یقینست منور بر ظاهر تو چون که عیان نیست صفایی آری چو بود صورت تحقیق چو تلبیس بیدار شو از هرچه صوابی و خطایی دعوی که مجرد بود از شاهد معنی باطل شودش اصل به چونی و چرایی گر شاهد وقت تو بود حشمت و نعمت بیمار دلت را نبود هیچ شفایی کاین حشمت و نعمت دو حجایند یقین دان کاندر دو جهان زین دو بتر نیست بلایی این هست وجودش متعلق به مجازی و آن هست حصولش متولد ز ریایی تا این دو رفیق بد همراه تو باشند هرگز نبود خواجه ترا راه به جایی تو بسته شده در گره آز شب و روز وز دست هوا خورده به ناکام قفایی بفروخته دین را به یکی گرده و کرده پوشیده تن خویش به رنگی و عبایی بویی نرسید به مشامت ز حقیقت همچون سگ دیوانه به هر گرد سرایی در دعوی مطلق چو رسولی شده مرسل در لفظ به هر ساعت چونی و چرایی تا جسم و دلت هست به هم هر دو مرکب نایدت زد و برد قبایی و کلایی تا زین تن آلوده برون ناید کبرت حاصل نشود بهر خدا هیچ رضایی بیرون کن ازین خانه خاکی دل خود را وآن گه ز دلت ساز تو ارضی و سمایی گر خاطر اوهام برنده شود از خلق بر خالق خود گوید بی مثل ثنایی ار حق به جز از حق نکند هیچ قبولی وندر خور خود خواهد ملکی و عطایی آن دل که بدین سان بود اندر ره توحید حقا که بود موقن و باقی به بقایی در حوصله تنگ تو زین بیش نگنجد این هدیه چو دادند نخواهند جزایی کاین فضل الاهی بود اندر ره توحید وندر ره توحید چنین جوی بهایی شونیست شو از خویش و میندیش کزان پس یکسان شمری هر دو جفایی و وفایی اندر صفتت نیست چه نامی و چه ننگی بر بام خرابات چه جغدی چه همایی گر نزد سنایی بشدی خلقت اول از دیده نمودی ره تحقیق سنایی

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱ - قصیده ذات رومی محرم آمد پاک دل کرباس را امتحان واجب نیامد سفتن الماس را تو کمان راستی را بشکنی در زیر زه تیر مقصود تو کی بیند رخ برجاس را موج دریا کی رسد در اوج صحرای خضر در بیابان راه کمتر گم کند الیاس را گر هوا را می نخواهی دیبه را بستر مکن دانه ها را می نسنگی سنگ بر زن طاس را از یکی رو ای اخی پیش ریاست می روی وز دگر سو ای ولی می پروری ریواس را بر مخندان بر درر آب رخ لبلاب را بر مگریان بر خرد چشم سر سیواس را از برای پاکبازی چاک بر زن پیله را وز برای خاکبازی خاک برزن پاس را تا گران حنجر شوی در صومعه تحقیق باش چون سبک سر تر شوی لاحول کن خناس را گر هوا را چون سکندر سد همی سازی چه سود چون سکندر هر زمان در سینه کن احواس را بی بصر چون نرگس اندر بزم نااهلان مشو رتبت مردم نباشد مردم اجباس را رو آن داری که از بر بربیاری یک زمان آن گروه بد که غارت می کنند انفاس را رنگرز را گر کمال جهد و جد باشد رواست که به کوشش مدتی احمر کند الماس را چون ضمانی می دهی در حق خود مشهور ده و آنچه ثابت می کند حجت بود قرطاس را از برای کشتنی می کند بینی پای را وز برای خوشه دزدی تیز داری داس را تا تهی باشد به پیش پردلان خالی مباش آتش افزایی چو خالی می کشی دستاس را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲ خیز ای دل زین برافگن مرکب تحویل را وقف کن بر ناکسان این عالم تعطیل را پاک دار از خط معنی حرف رنگ و بوی را محو کن از لوح دعوی نقش قال و قیل را اندرین صفهای معنی در معنی را مجوی زان که در سرنا نیابی نفخ اسرافیل را کی کند برداشت دریا در بیابان خرد ناودان بام گلخن سیل رود نیل را دست ابراهیم باید بر سر کوی وفا تا نبرد تیغ بران حلق اسماعیل را مرد چون عیسی مریم باید اندر راه صدق تا بداند قدر حرف و آیت انجیل را در شب تاری کجا بیند نشان پای مور آنکه او در روز روشن هم نبیند پیل را هر کسی بر تخت ملکت کی تواند یافتن همچو گیسوی عروسان دسته زنبیل را از برون سو آب و روغن سود کی دارد ترا چون درونسو نور نبود ذره ای قندیل را خیز و اکنون خیز کانساعت بسی حسرت خوری چون ببینی بر سر خود تیغ عزراییل را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳ نبودی دین اگر اقبال مرد مصطفایی را نکردی هرگزی پیدا خدای ما خدایی را رسول مرسل تازی که برزد با وی از کوشش همین گنج زمینی را همان گنج سمایی را گواهی بر مقامی ده که آنجا حاضران یابی سخن کز غایبان گویی بلا بینی جدایی را اگر شبلی زکی بوده ترا زو هیچ نگشاید چو عالی حج کند شیخا بود مزدش علایی را اگر حاتم سخی بوده چه سودت بود ای خواجه تو حاتم گرد یک چندی مکن حاتم سنایی را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴ ای که اطفال به گهواره درون از ستمت سور نادیده بجویند همی ماتم را قفسی شد ز تو عالم به همه عالمیان اینت زحمت ز وجود تو بنی آدم را وه که تا روز قیامت پی آلایش ملک طاهری از تو نجس تر نبود عالم را

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵ روزگار ای بزرگ چاکر تست هست از آن سوی تو قرار مرا دامن من ز دست او بستان به دگر چاکری سپار مرا شاعران را مدار مجلس تست ای مدار این چنین مدار مرا سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶ تلخ کرد از حدیث خویش طبیب دوش لفظ شکرفروش مرا از دو لب داد جهل خویش به من وز دوزخ برد باز هوش مرا زین پس از طلعت و مقالت او گوش و چشمست چشم و گوش مرا سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷ چند گویی که بیا تا بر وزانت برم تا ز تو دور کند مکرمتش احزان را تو که ناموزونی خیز و ببر وزان شو من که موزون شده ام تا چکنم وزان را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸ ای برآراسته از لطف و سخا معدن خویش همچو گوهر که بیاراید مر معدن را دفتری ساختم از بهر تو پر مدح و هجا هر چه مدحست ترا هر چه هجا دشمن را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹ گفتی به پیش خواجه که این غزنوی غرست زان رو که تا مرا ببری پیش خواجه آب گر تو دروغ گفتی دادت به راستی هم لفظ غزنوی به مصحف ترا جواب سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰ تا نهان گشت آفتاب خواجگان در زیر خاک شد لبم پر باد و دل پر آتش و دیده پر آب چشمها نشگفت اگر شد پر ستاره بهر آنک روی بنماید ستاره چون نهان شد آفتاب سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱ مال هست از درون دل چون مار وز برون یار همچو روز و چو شب او چنانست کاب کشتی را از درون مرگ و از برون مرکب سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲ - در مدح نظامی ای که چون اندر بنان آری قصب هنگام نظم صدر چرخ ثانی از فضل تو پندارم قصب کوکب معنی تو در سیر آوری بر چرخ طبع وانگه از نوک قصب روز اندر آمیزی به شب در یکی بیتت معانی روشنی دارد چنانک صد هزاران آفتاب روشن اندر یک ذنب شعر تو ناگفته مانند عروس پردگیست تن نهان در پرده و رخسار در زیر قصب خاطر و وهم تو چون از پرده بیرون خواندش خازن رایت ز گنج معرفت آرد سلب چون به تخت حکمتت بر جلوه کردی صورتش دیده داران خرد را لعبتی باشد عجب شاید ار سلطان همی خواند نظامی مر ترا چون منظم کرده ای هر پنج حس را از ادب آنکه در هر فن ز دانش ره برد با طبع شعر جای انصافست اگر باشد نظام او را لقب قاصد حلم تو از روحانیان دارد نژاد تا برید حلمت از یونانیان دارد نسب مدح پاک تو سبب شد مر سنایی را چنانک مر روان پاک را شد علت اولا سبب مهترا کهتر که باشد چون تو آیی در خطاب زان زبان در فروش و خاطر گوهر طلب پیشت آوردن سخن ترک ادب کردن بود زشت باشد تازی بغداد بردن در عرب پرده دار عیب کار چاکرت کن خلق خوش چون دهان را پرده دار عیب دندانست و لب تا بود عقل از ره دانش پرستان اصل غم تا بود جان از پی بی دانشان اصل طرب شخص تو باد از طرب چون تندرستان از غذا روی بدخواهت ز غم چون روی بیماران ز تب

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳ ای که هفت اقلیم و چار ارکان عالم را به علم همچو هفت آبا تو دربایی و چون چار امهات هفت ماه آمد که از بهر تقاضای صلت کرده ام بر درگهت چون دولت و دانش ثبات بارها در طبعم آمد کان چو گوهر شعرها از زکات شعر گیرم تا مگر یابم نجات باز گفتم کابلهی باشد که در دیوان شرع چون مجرد باشد از زر نیست بر گوهر زکات تا بیابی گر بخواهی از برای حج و غزو در مناسک حکم حج واندر سیر رسم غزات دشمن جاه تو بادا پی سپر همچون منا حاسد صدر تو بادا سرنگون همچون منات تا بدان روزی که قاضی خلق باشد پادشا در جهان دین تو باشی مفتی و اقضی القضات باد صد چندین ترا عمر ای فتی تا از سخات این امید از تو وفا گردد مرا پیش از وفات سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴ - در رثای امیر معزی گر تیر فلک داد کلاهی به معزی تازان کله اینجا غذی جان ملک ساخت او نیز سوی تیر فلک رفت و به پاداش پیکان ملک تاج سر تیر فلک ساخت سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵ - در مذمت دنیا گنده پیریست تیره روی جهان خرد ما بدو نظر کردست به سپیدی رخانش غره مشو کان سیاهی سپید برکردست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶ قدر مردم سفر پدید آرد خانه خویش مرد را بندست چون به سنگ اندرون بود گوهر کس نداند که قیمتش چندست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۷ عرش مقاما زر کن کعبه جاهت دست وزارت در آن بلند مقامست کز شرف او به روز بار نداند شاه فلک اوج خویش را که کدامست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۸ آن تو کوری نه جهان تاریکست آن تو کری نه سخن باریکست گر سر این سخنت نیست برو روی دیوار و سرت نزدیک ست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۹ - در هجای علی سه بوسش پیش ازین گفتم سه بوسش را همی مردمست آن روسبی زن مردمست باز از آن فعل بدش گفتم که نه سگ دمست آن روسبی زن سگ دمست گوید از سختی ور امیر سرخس پر خمست آن روسبی زن پر خمست باز گویم نی که پر خم زن بود کژدمست آن روسبی زن کژدمست کفته بادا سرش زیر پای گاو گندمست آن روسبی زن گندمست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰ - در مذمت بخیلی گوید دیگ خواجه ز گوشت دوشیزه ست مطبخ او ز دود پاکیزه ست خواجه چون نان خورد در آن موضع مور در آرزوی نان ریزه ست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۱ - در رثای منصور سعید خواجه منصور بپژمرد ز مرگ تازگی جهل ز پژمردن اوست عالمی بسته جهلند و کنون زندگی همه در مردن اوست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۲ ای جود تو ز لذت بخشش سوال جوی وی عفو تو ز غایت رحمت پناه دوست بیم و امید بنده ز رد و قبول تست یک شهر خواه دشمن من گیر خواه دوست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۳ به مادرم گفتم ای بد مهر مادر نبیره دوست من دشمن نه نیکوست جوابم داد گفتا دشمن تست نباشد دشمن دشمن به جز دوست

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۴ هر جا که روضه ایست وردیست هر جا که ناله ایست دردیست گیتی همه سر به سر کلوخی ست قسم تو از آن گلوخ گردیست هر کز تو به خرقه ای فزونست کم گوی که بختیار مردیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۵ به همه وقت دلیری نکنند هر کرا از خرد و هش یاریست زان که هر جای به جز در صف حرب بد دلی بیش بود هشیاریست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۶ - شکایت از روزگار ضربت گردون دون آزادگان را خسته کرد کو دل آزاده ای کز تیغ او مجروح نیست در عنا تا کی توان بودن به امید بهی هر کسی را صابری ایوب و عمر نوح نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۷ جان من خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست ساغر و می به جان و دل بخرم پیش کس می بدین روایی نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۸ برخیز و برافروز هلا قبله زردشت بنشین و برافگن شکم قاقم بر پشت بس کس که به زردشت نگروید و کنون باز ناکام کند روی سوی قبله زردشت بس سرد نپایم که مرا آتش هجران آتشکده کرد این دل و این دیده چو چرخشت گر دست نهم بر دل از سوختن دل انگشت شود بی شک در دست من انگشت ای روی تو چون باغ و همه باغ بنفشه خواهم که بنفشه چنم از زلف تو یک مشت آنکس که ترا کشت ترا کشت و مرا زاد و آنکس که مرا زاد مرا زاد و ترا کشت سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۹ پسر هند اگر چه خال منست دوستی ویم به کاری نیست ور نوشت او خطی ز بهر رسول به خطش نیز افتخاری نیست در مقامی که شیر مردانند در خط و خال اعتباری نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۰ ای ماه صیام ار چه مرا خود خطری نیست حقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست از درد تو ای رفته به ناگه ز بر ما یک زاویه ای نیست که پر خون جگری نیست آن کیست که از بهر تو یک قطره ببارید کان قطره کنون در صدف دین گهری نیست ای وای بر آن کز غم وقت سحر تو او را به جز از وقت صبوحی سحری نیست بسیار تو آیی و نبینی همه را زانک ما برگذریم از تو ترا خود خبری نیست آن دل که همی ترسد از شعله آتش والله که به جز روزه مر او را سپری نیست بس کس که چو ما روزه همی داشت ازین پیش امروز به جز خاک مر او را مقری نیست ای داده به باد این مه با برکت و با خیر مانا کت ازین آتش در دل شرری نیست بسیار کسا کو بر عیدی چو تو می خواست امروز جز از حسرت از آنش ثمری نیست اشکی دو سه امروز درین بقعه فرو بار کاندر چمن عمر تو زین به مطری نیست

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۱ زین پسم با دیو مردم پیکر و پیکار نیست گر بمانم زنده دیگر با غرورم کار نیست یافتم در بی قراری مرکزی کز راه دین جز نشاط عقل و جانش مرکز پرگار نیست یافتم بازاری اندر عالم فارغ دلان کاندران بازار خوی خواجه را بازار نیست در سرای ضرب او الا به نام شاه عقل بر جمال چهره آزادگان دینار نیست بر گل حکمت شنوده باده گلگون حکم گاه اسراف خماری بر گلی کش خار نیست زیر این موکب گذر کن بر جهان کز روی حکم جز به شمشیر نبوت کس برو سالار نیست واندر آن موکب سوارانند کاندر رزمشان رستم و اسفندیار و زال را مقدار نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۲ ای سنایی خواجگی با عشق جانان شرط نیست جان به تیر عشق خسته دل به کیوان شرط نیست رب ارنی بر زبان راندن چو موسا وقت شوق پس به دل گفتن انا الاعلی چو هامان شرط نیست از پی عشق بتان مردانگی باید نمود گر چو زن بی همتی پس لاف مردان شرط نیست چون انا الله در بیابان هدی بشنیده ای پس هراسیدن ز چوبی همچو ثعبان شرط نیست از پی مردانگی خواهی که در میدان شوی دور کردن گرد گویی همچو چوگان شرط نیست چون جمال یوسفی غایب شدست از پیش تو پس نشستن ایمن اندر شهر کنعان شرط نیست ور همی دعوی کنی گویی که لی صبر جمیل پس فغان و گریه اندر بیت احزان شرط نیست چون همی دانی که منزلگاه حق جز عرش نیست پس مهار اشتر کشیدن در بیابان شرط نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۳ هر که در خطه مسلمانیست متلاشی چو نفس حیوانیست هر که عیسی ست او ز مریم زاد هر که او یوسفست کنعانیست فرق باشد میان لام و الف این چه آشوب و حشو و لامانیست چه گرانی کنی ز کافه کاف این گرانی ز بهر ارزانیست تن خود را عمارتی فرمای کاین عمارت نصیب دهقانیست تا سنایی ز خاک سر بر زد در خراسان همه تن آسانیست فتنه روزگار او شده اند گر عراقی و گر خراسانیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۴ آمد آن حور و دست من بربست زده استادوار نیش به دست زنخ او به دست بگرفتم چون رگ دست من ز نیش بخست گفت هشیار باش و آهسته دست هر جا مزن چون مردم مست گفتمش گر به دست بگرفتم زنخ ساده تو عذرم هست زان که هنگام رگ زدن شرطست گوی سیمین گرفتن اندر دست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۵ آمد آن رگ زن مسیح پرست تیغ الماس گون گرفته به دست کرسی افگند و بر نشست بر او بازوی خواجه عمید ببست نیش درماند و گفت عز علی این چنین دست را نیابد خست سر فرو برد و بوسه ای دادش خون ببارید از دو دیده به طشت

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۶ مرحبا بحری که آبش لذت از کوثر گرفت حبذا کانی که خاکش زینت از عنبر گرفت اتفاق آن دو جوهر بد که در آفاق جست اصل وقتی خضر بر دو فرع اسکندر گرفت جان و علم و عقل سرگردان درین فکرت مدام کان چه جوهر بود کز وی عالمی گوهر گرفت چتر همت تا بر عشق مطهر باز کرد هر کرا سر دید بی سر کردو کار از سر گرفت در همه بستان همت هیچ کس خاری ندید عکس رخ بنمود بستانها گل احمر گرفت آب آتش را نبد وصل تو چون صحبت نیافت پاره ای زان آب بر آتش زد آتش در گرفت چون قبولی دید خود را زان کرامتهای خام قبله ویران کرد تا عالم همه کافر گرفت هر که صاحب صدر بود از نور او روزی برند صورت دیگر نمود و سیرت دیگر گرفت مجرما ترسا که از فرمان عیسا سر بتافت دل بدان خرم که روزی سم خر در زر گرفت چون تجلی کرد بر سیمای جان سینای عشق آن بت سنگین آزر سنگ در آزر گرفت هر که در آباد جایی جست بی جایست و جاه هر که در ویرانه رنجی برد گنجی بر گرفت چون سنایی دید صد جا دفتر و یک دل ندید رغم کاغذ از دل آزادگان دفتر گرفت سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۷ - در توحید ای همه جانها ز تو پاینده جان چون خوانمت چون جهان ناپایدار آمد جهان چون خوانمت ای هم از امر تو عقل و جان بس اندر شوق و ذوق در مناجات از زبان عقل و جان چون خوانمت هر چه در زیر زمان آید همه اسمست و جسم من ز من بی هیچ عذری در زمان چون خوانمت آسمانها چون زمین مرکب دربان تست با چنین اجلال و رتبت آسمان چون خوانمت آنکه نام او مکان آمد ندارد خود مکان پس تو دارنده مکانی در مکان چون خوانمت آنچه در صدرست در لولوش کسی می ننگرد من برون چون لولیان بر آستان چون خوانمت چون تویی سود حقیقی دیگران سودای محض پس چو مشتی خس برای سوزیان چون خوانمت علم تو خود بام عقل و کعبه نفسست و طبع من چو حج گولان به زیر ناودان چون خوانمت این و آن باشد اشارت سوی اجسام کثیف تو لطیفی در عبارت این و آن چون خوانمت آنچه دل داند حدوث است آنچه لب گوید حروف من ز دل چون دانمت یا از زبان چون خوانمت از ورای کن فکان آمد پس از تخییل خویش در مناجات از فضولی کن فکان چون خوانمت بی زبان چون تیر خواهی تا ترا خوانند بس من سنایی با زبانی چون سنان چون خوانمت سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۸ ای شده پیر و عاجز و فرتوت مانده در کار خویشتن مبهوت داده عمر عزیز خویش به باد شده راضی ز عیش خویش به قوت متردد میان جبر و قدر غافل از عین عزت جبروت ملکوت جهان نخست بدان پس خبر ده ز مالک ملکوت مگذر از حکم آیةالکرسی سنگ بفگن چو یافتی یاقوت آل موسی و آل هارون را چون ز لاهوت دان جدا ناسوت نشنیدی که چون نهان گردد سر حق با سکینه در تابوت جز سنایی که داند این حکمت با چنین حکمت سخن مسکوت

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۹ - در ذم مردم بلخ از بس غر و غر زن که به بلخند ادیبانش می باز ندانند مذکر ز مونث بلخی که کند از گه خردی پسران را برکان دهی و دف زنی و ذلت لت حث زان قبه لقب گشت مر او را که نیابی در قبه به جز مسخره و رند و مخنث سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۰ ای دل نیک مذهب و منهاج به تو اسرار هر دلی محتاج بر فلکها به کشف ماه ترا از حقیقت منازل و ابراج مبطلم گشت از حقیقت حق در ظهور نمایش معراج متواریست وقت شاد مباش ایمن از قبض و مکر و استدراج بر گذرگاه باز روز شکار آمن از قبض کی بود دراج روز روشن منورست ولیک در پی اوست ظلمت شب داج یاد کن ای سنایی از اول گرچه بر بد ترا نهاد مزاج آخر تست جیفه مطروح اول تست نطفه امشاج گر هوایی مطهری ز صفات ور خرابی مسلمی ز خراج سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۱ گفتی که بترسد ز همه خلق سنایی پاسخ شنو ار چند نه ای در خور پاسخ جغد ار که بترسد بنترسد ز پی جنس آن مرغ که دارند شهانش همه فرخ آن مست ز مستی بنترسد نه ز مردی ور نه بخرد نیزه خطی شمرد لخ در بند بود رخ همه از اسب و پیاده هر چند همه نطع بود جایگه رخ نز روی عزیزیست که چون مرکب شاهان رایض نکند بر سر خر کره همی مخ گویی که نترسم ز همه دیوان آری از میخ چه ترسد که مر او را نبود مخ بیدار نه ای فارغی از بانگ تکاتک بیمار نه ای فارغی از بند اخ و اخ ایمن بود از چشم بد آن را که ز زشتی در چشم کسان چون رخ شطرنج بود رخ زان ایمنی از دیدن هر کس که بگویند اندر مثل عامه که کخ را نبرد کخ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۲ - در رثای امیر معزی تا چند معزای معزی که خدایش زینجا به فلک برد و قبای ملکی داد چون تیر فلک بود قرینش به رهاورد پیکان ملک برد و به تیر فلکی داد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۳ بی طمع باش اگر همی خواهی تا نیفتی ز پایه امجاد زان که چون مرغ دشتی ز ره طمع کرد آهنگ دانه صیاد ناشده حلق او چو حلقه دام همچو حرف طمع شدش ابعاد که مصاریع گنج خانه فضل در کف مالکست یا حماد راه رو تا به عقل بشناسی خاک زرگر ز خانه حداد گر نخواهی ز نرگس و لاله چهره گه زرد و گه سیه چو مداد در جهان همچو سوسن عاشق چهره زیبنده باش و طبع آزاد زندگی ضعف یک دو روزه تو آتش فتنه در جهان افتاد تا ابد بیش ذات پاک ترا از جهان هیچ کار بد مرساد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۴ یک نیمه عمر خویش به بیهودگی به باد دادیم و هیچ گه نشدیم از زمانه شاد از گشت آسمان و ز تقدیر ایزدی بر کس چنین نباشد و بر کس چنین مباد یا روزگار کینه کش از مرد دانشست یا قسم من ز دانش من کمتر اوفتاد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۵ گرچه شمشیر حیدر کرار کافران کشت و قلعه ها بگشاد تا سه تا نان نداد در حق او هفده آیت خدای نفرستاد

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۶ من نگویم که قاسم الارزاق نعمت داده از تو بستاناد بلکه گویم که هیچ بخرد را حاجتومند تو نگرداناد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۷ مرا به غزنین بسیار دوستان بودند به نامه ای ز من آن قوم را نیامد یاد مگر که جمله بمردند و نیز شاید بود خدای عزوجل جمله را بیامرزاد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۸ خواجه در غم من ار گفت که چون بی خردان دین به دل کرده ای اندر ره دنیا لابد دیو در گوش هوا و هوسش می گوید از پی کبر و کنی چون متنبی سد جد من چه دانستم کز تربیت روح القدس در گذشته ست ز شادی و گذشته زا شد کرده یک ذوق به راه احدی چون احمد شکر چون کوه حرا صبری چو کوه احد گر بدانستمی آن خوی سلیمانی او پیش او سجده کنان آمدمی چون هدهد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۹ چه ممسکی که ز جود تو قطره ای نچکد اگر در آب کسی جامه تو برتابد به مجلسی که تو باشی ز بخل نگذاری که رادمردی از آن صدر نیکویی یابد به ابر برشده مانی بلند و بی باران کدام زایر و شاعر سوی تو بشتابد کو خود نباری و بر هیچ خلق نگذاری مر آفتاب فلک را که بر کسی تابد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۰ سرشگی کز غم معشوق بارم همه رنگ لب معشوق دارد شنیدستی به عالم هیچ عاشق که از دیده لب معشوق بارد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۱ ای که از بهر خدمت در تو بست دولت میان و کام گذارد پیش از آن کم زمانه آش کند فضل کن سیدی فرست آن آرد هر که از دیدن تو خرم نیست باد در گوش گیر و در دل کارد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۲ ای خواجه اگر قامت اقبال تو امروز مانند الف هیچ خم و پیچ ندارد بسیار تفاخر مکن امروز که فردا معلوم تو گردد که الف هیچ ندارد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۳ چون ز بد گوی من سخن شنوی بر تو تهمت نهم ز روی خرد گویم ار تو نبودیی خرسند او مرا پیش تو نگفتی بد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۴ - در رثای زکی الدین بلخی روح مجرد شد خواجه زکی گام چو در کوی طریقت نهاد خواست که مطلق شود از بند غیر دست به انصاف و سخا بر گشاد داده هر هفت فلک بذل کرد زاده هر چار گهرباز داد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۵ صدر اسلام زنده گشت و نمرد گرچه صورت به خاک تیره سپرد در جهان بزرگ ساخت مکان هم بخردان گذاشت عالم خرد پس تو گویی که مرثیت گویش زنده را مرثیت که یارد برد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۶ به گرمای تموز از سرد سوزش صد و پنجه مسافر خشک بفشرد رهی رفت و غلام برده برده زهی قسمت رهی و ژاله شاکرد زه ای پستت بمانده ماه بهمن زهی زنگی زن کیسه کج افسرد ای شده خاک در تواضع و حلم زیر پای که و مه و زن و مرد آز ما گرسنه ست سیرش کن کار را خاک سیر داند کرد