Qur'an&Sunnah

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۵ چون بلبل داریم برای بازی چون گل که ببوییم برون اندازی شمعم که چو برفروزیم بگدازی چنگم که ز بهر زدنم می سازی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۶ گشتم ز غم فراق دیبا دوزی چون سوزن و در سینه سوزن سوزی باشد که مرا به قول نیک آموزی چون سوزن خود به دست گیرد روزی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۷ در هجر تو گر دلم گراید به خسی در بر نگذارمش که سازم هوسی ور دیده نگه کند به دیدار کسی در سر نگذارمش که ماند نفسی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۸ تا هشیاری به طعم مستی نرسی تا تن ندهی به جان پرستی نرسی تا در ره عشق دوست چون آتش و آب از خود نشوی نیست به هستی نرسی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۹ در خدمت ما اگر زمانی باشی در دولت صاحب قرانی باشی ور پاک و عزیز همچو جانی باشی بی ما تو چو بی جان و روانی باشی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۰ تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پر گزند اندیشی آنچ از تو توان شدن همین کالبدست یک مزبله گو مباش چند اندیشی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۱ ای عود بهشت فعل بیدی تا کی وی ابر امید ناامیدی تا کی کردی بر من کبود رخ زرد آخر ای سرخ سیاه گر سپیدی تا کی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۲ بیداد تو بر جان سنایی تا کی وین باختن عشق ریایی تا کی از هر چه مرا بود ببردی همه پاک آخر بنگویی این دغایی تا کی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۳ گر دنیا را به خاشه ای داشتمی همچون دگران قماشه ای داشتمی لولی گویی مرا وگر لولیمی کبکی و سگی و لاشه ای داشتمی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۴ می خور که ظریفان جهان را دردی برگرد بناگوش ز می بینی خوی تا کی گویی توبه شکستم هی هی صد توبه شکستم به که یک کوزه می سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۵ گر آمدنم ز من بدی نامدمی ور نیز شدن ز من بدی کی شدمی به زان نبدی که اندرین دهر خراب نه آمدمی نه شدمی نه بدمی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۶ گر من سر ناز هر خسی داشتمی معشوقه درین شهر بسی داشتمی ور بر دل خود دست رسی داشتمی در هر نفسی همنفسی داشتمی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۷ گر من چو تو سنگین دل و ناخوش خومی کی بسته آن زلف و رخ نیکومی این دل که مراست کاشکی تو منمی و آن خو که تراست کاشکی من تومی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۸ ای شمع ترا نگفتم از نادانی از شهد جدا مشو که اندر مانی تا لاجرم اکنون تو و بی فرمانی گریانی و سر بریده و سوزانی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۹ ای آنکه مرا به جای عقل و جانی با لذت علم و قوت و ایمانی از دوستی تو زنده گردد دانی گر نام تو بر خاک سنایی خوانی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۰ پرسی که ز بهر مجلس افروختنی در عشق چه لفظهاست بردوختنی ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۱ یک روز نباشد که تو با کبر و منی صد تیغ جفا بر من مسکین نزنی آن روز که کم باشد آن ممتحنی از کوه پلنگ آری و در من فگنی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۲ گفتم چو لبی بوسه ده ای بی معنی خود چون زلفی پر گره ای بی معنی گفتی ز که یابیم به ای بی معنی با ما تو برین دلی زه ای بی معنی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۳ تا مخرقه و رانده هر در نشوی نزد همه کس چو کفر و کافر نشوی حقا که بدین حدیث همسر نشوی تا هر چه کمست ازو تو کمتر نشوی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۴ جز راه قلندر و خرابات مپوی جز باده و جز سماع و جز یار مجوی پر کن قدح شراب و در پیش سبوی می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۵ گیرم که مقدم مقالات شوی پیش شمن صفات خود لات شوی جز جمع مباش تا مگر ذات شوی کانگه که پراکنده شوی مات شوی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۶ با هر تاری سوخته چون پود شوی یا جمله همه زیان بی سود شوی در دیده عهد دوستان دود شوی زینگونه به کام دشمنان زود شوی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۷ بر خاک نهم پیش تو سر گر خواهی وان خاک کنم ز دیده تر گر خواهی ای جان چو به یاد تو مرا کار نکوست جان نیز دل انگار و ببر گر خواهی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۸ تا کی ز غم جهان امانی خواهی تا کی به مراد خود جهانی خواهی چون درخور خویشتن تمنا نکنی زین مسجد و زان میکده نانی خواهی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۹ از خلق ز راه تیزگوشی نرهی وز خود ز سر سخن فروشی نرهی زین هر دو بدین دو گر بکوشی نرهی از خلق و ز خود جز به خموشی نرهی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲۰ تا شد صنما عشق تو همراه رهی درهم زده شد عشق و تمناه رهی چونان شد اگر ازین دل آهی نزنم جز جان نبود تعبیه در آه رهی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲۱ ای شور چو آبکامه و تلخ چو می چون نای میان تهی و پر بند چو نی بی چربش همچون جگر و سخت چو پی بد عهد چو روزگار و مکروه چو قی

نهاية النصّ المتاح.