Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)
اگر شیخ بفرماید من ده غلام ترک بفرستم تا خدمت متوضا کنند و وی را به خدمت دیگر مشغول کند. شيخ E O O پسر ترا تب صفرایی زحمت دهد. من دارو به غلام ترک دهم پسر تو صحت نیابد. » شيخ رکن الین علاء الڈوله گفته است که: «روزی یکی از مریدان سلطان بایزید, که مردی در حساب بود و کار کرده. با من گفت که: چون است که تو به این خاندان ارادت آوردی و سلوک جز به متابعت بایزید کردی؟ گفتم: من این نمیدانم؛ اما یک نوبت وضو میساختم در اثنای آن دیدم که دیوار قبله بگشاد و از آن سو فضایی پیدا شد و آسمان و ستارۀ مشتری مینمود. پرسیدم که: این چیست؟ یکی گفت: این نور سلطان بایزید است. ساعتی شد. آسمانی دیگر ديدم تمام نوراني همچون خورشید. گفتم: این چیست؟ یکی گفت: این نور مجدالدین بغدادی است. آن دزوتئن فتعخت شید عد ار آن کفتو این :سکن :ته مه ان ھی گوم که کر مر انت انان عات کی کا رچ یی ھچ رت معد ادن را بن لان بازیت اها هر کس راح قالى خواله کرده است به مشربی. کر اا و وا ا تعالی جهت ثبات قدم او را در آن طریق؛ شیخ او را در اعلی مراتب بر او جلوه کند. و اكزنه علن اللخفق رانب ر فامت هدا شود و نشان عاو رته در ابن عالم جز متابعت حبیب مطلق صلی الله عليه و سلم نیست. هر کس که متایعتر, مرتبة وی عالیتر. » روزی شيخ مجدالڈین با جمعی از درویشان نشسته بود سّکری بر وی غالب شد. گفت: «ما بیضة بط بودیم بر کنار دریا. و شيخ ما شيخ نجم الڈين مرغى بود. بال تربیت به سر ما فرود اورد تا از بیضه بیرون امدیم. ما چون بچۀ بط بوديم در دريا رفتيم و شيخ بر کنار بماند. » شيخ نجم الڈین به نور کرامت ت آن را دانست. بر زبان ایشان گذشت که: «در دریا میراد! » شيخ مجد الڈین آن را شنید بترسید. پیش شيخ سعدالڈین حمُویی آمد وتضژع بسیار کرد که: «روزی که حضرت شیخ را وقت خوش باشد مرا خبر کن تا به حضرت ایم و عذری بخواهم. » وقتی شيخ رادر سماع حال خوش شد, شيخ سعدالدین شيخ مجدالدڈین را خبر کرد. شيخ مجدالدین پای برهنه بیامد و طشتی پر اتش کرد و بر سر نهاد و به جای کفش بایستاد. شیخ به وی نظر کرد و روهظ وو فار رسک ردان یرای ایمان و دين به سلامت بردی, اما سرت برود و در دریا میری و ما نیز در سر تو شویم؛ و سرهای سرداران و ملک خوارزم در سر تو سو و ا خراب گردد. » شیخ مجدالدین در قدم شخ مجدالڈین در خوارزم وعظ ا و ادر ولان مک و بود به غایت جمیله به وعظ شيخ مجدالڈین میآمد و گاه گاهی به زیارت وی میرفت. مدعیان فرصت جستند تا شبی که سلطان به غایت مست بود عرضه داشتند که: «مادر تو به مذهب امام ابوحنیفه رحمه الله به نکاح شیح مجدالدین درامده است. » سلطان بسیار 259 رنجه شد فرمود که شيخ را در دجله اندازند. انداختند۔ خبر به شيخ نجم الدین رسید متغیر گشت و گفت: «إثا لله و إا إلَبّه راجعُّونَ(156/بقره). فرزند مجدالدین را در آب پس سر از سجده برآورد و گفت: «از حضرت عزت درخواستم تا به خونبهای فرزندم ملک از سلطان محمد باز ستاند, اجابت فرمود. » سلطان را از ان خبر دادند. به غایت پشیمان شد. پیاده به حضرت شیخ امد و طشتی پر زر بیاورد.
شمشیر و کفن بر سر آن نهاده و سر برهنه کردو در صف نعال بیستاد و گفت: «اگر دیت میباید اینک زر و اگر,ٍقصاص میکنید اینک شمشیر. » شیخ در جواب فرمود که: «کانَ ذلِک في الكتاب (58/اسسراء). دبت او جمله ملک تست و سر تو برود و سر بسی خلق, و ما نیز در سر شما شویم. » سلطان محمد نومید بازگشت و عن قريب چنگیزخان خروج کرد و رفت آنچه رفت. روزی قوال در مجلس شيخ مجد الین این بیت را خواند که: ازل جامة عشق گڑ یک خط سو بر کتار س ودی شیخ محاسن خود را بگرفت و تیغ دست بر گلو نهاد و گفت: «گر یک خط سرخ بر E e اشارت به شهادت خود کرده باشد و بعد از ان این رباعی ر در بحر E غوطه خواهم خوردن یاغرقه شدن يا گهری آوردن کار تو مخاطره است خواهم کردن یاسرخ کنم روی ز تویا گردن در خدمت شيخ نجم الڈین کبری قدس سژه درویشی بود از قریۀ یسشکرداباد. وی را زنگی بسکردی میگفتند و به مقام عالی رسیده بود تا غایتی که تا وی از خلوت بیرون نیامدی سماع برنخاستی» روزی در اثنای سماع وقت او خوش شد. از زمین برخاست و طاقی بلند بود آنجا. بر آن طاق نشست و در وقت فرود آمدن از بالا بر گردن شيخ مجد الڈین بغدادی جست و پايها فرو آویخت و شيخ مجد الدین همچنان چرخ میزد و این زنگی مردی بلند و گران بود و شيخ و لطيف. چون از سماع فارغ شد. گفت: «ندانستم که زنگی است بر گردن من او قرو می امد ر خشارة او زا به دندان: یگر قت: چنانکه تشان . بماد بارها شيخ مجد الڈین گفتی که: «مرا در قیامت همین مفاخرت تمام است که اثر دندان رکف بر روی من باشد. » شیح رکن الذين علاءالڈوله قذس سره ڳفته است که: «شیح مجدالڈین بغدادی فرمود که: در واقعه از چضرت رسالت صلی الله عليه و سلّم پرسیدم که: ما تقول فی َو ابن سینا؟ قال صَلّى الله عَلَيهِ وَسَلّحَ ل ا ان ل الا غ بلاواسِطتي. فة بيَدي هکَذا, قَسَقَط في الثار. من اين حکایت را پیش استاد مولانا مال الین خلی فی گفتم: e میرفتم تا از انجا به روم روم. . چون به موصل رسیدم؛ شب در مسجد جمعه بودم. چون در خواب شدم. ديدم که کسی میگوید که: آنجا نمیروی که فایده گیری. من نظر کردم جمعی ديدم که حلقه زده بودند و شخصی در میان ایشان نشسته و نوری از سر وی به آسمان پیوسته. . وى سخن میگفت و ایشان میسشتنیدند. گفتم: این کیست؟ گفتند: مصطفی. » صلی اللّه عليه و سلم. من پیش رفتم و سلام گفتم. جواب ب گفتند و مرا در حلقه جای دادند. چون بنشسټم پرسیدم که: يا رسول اللّه! ما تقول في حق ابن سپینا؟ فرمود كه: رل أَصَلَهُ الله على عِلم. دیگر گفتم: ما تقول في حق شهاب الڏينِ الْمَفْئُولِ؟ گفت: هُوَ مِڻْ مُتيعيه. بعد از آن گفتم که از ی اا نیز بپرسم» پرسیدم که: ما ټقول في حق فخرالڈين الژازی؟ گفت: هُوَ رَجُل معاتب. گفتم: ما تفُول في حق حُجْة الأشلام ه تقر القزالی؟ گت ی و کک وَصَلَ إلى مَقُصُودِه. گفتم: ما تقول في حق إمام الْحَرَمَيْن؟ گفت: هو مِمَنْ تَصَر دینی. 260 گفتم: ما تقُولٌ في حقٌ بی الْحَسَنِ الأْشْعَرئ؟ گفت: أتا فُلْثْ وَقَؤلي صِدق: ألإيمان مان و الْحِكَمَهٌ یمانيّةٌ بعد از آن کسی که نزدیک من بود مرا گفت که: از این سؤالها چه میکنی؟ دعایی درخواست کن که ترا فایده کند. بعد از آن گفتم: یا رسول اللّه! اقات تاموزا! ل کی انوت ر واغضي جنی اغود وت إل الطاعات :ك هال الحطات.
تداز ان :از من برنیعد که ته کجا ھیروی o الوم ما دَحَلَة المَعْصُوم. و من از آن واقعه باز آمدم. در آنجا غرفهای بود مولانا موفق الدین کواشی انجا بو و وراو ھر رر بود. به زیارت وی رفتم. پرسید که: تو کیستی؟ بگفتم. گفت: از کجا میآیی؟ گفتم: از بغداد. گفت: به کجا میروی؟ گفتم: . به روم. . گفت: به روم؟ گفتم: بلئ:. گفت: ال وة مادَحَلَهٌ المَعَصْوم. من متعجب شدم ودست در دامن او زدم. گفتم: مگر شما در مجلس د دوشین حاضر بودید؟ گفت: ڌعني! ڌَعني! دست از وی بازداشتم و بازگشتم. » شيخ رکن الذين علاءالڈوله قدس سژه گوید که: «مولانا جمال الدين مردی عزیز بود و او را تصانیف مشهوره در علوم بسیار است و میان او و امام غزالی دو واسطه بیش و است و اين حکایت وی دلیل است ر صحت و سي 2 الدين وا O O O N قاشات ورا ته اسفرانن قل کردة ات 9- شيخ سعد الڈین حُبّویی» قڈس الله تعالی روحه ادات و لون کرک :اسه ف ن الل الى روه وقی: تاریخ الیاقعن: کان ضاجب اجوال و رباضات. و له اصجاټ و مريدو قو كلام. سکن سفح قاسيون مُدّةّ ثم رجع الى خراسان, فتوقي هناک. در علوم ظاهری و باطنی یگانه است. مصنفات بسیار دارد چون کتاب محبوب و سَجَنَجَل الأرواح ونر ان ا مرموز و کلمات مشکل و ارقام و اکال ودوایں که بطر غفل و یکر از کف وکل ان اجر اسک مسار اسک و همانا که تا دیدۀ بصیرت به نور کشف منفتح نشود, ادراک آن متعذر است. وى كه اة :رى الله انه و قال :من أكغن كلام خسن القول والأعتقاد فى ذكرئ و تعزنقى. ققد اندرحت فيه نطفة الغلم. و المعرفة. و إن التخسن عله في الخال فف مت لالض في طوو من أظوارة»> شيخ صدر الدین قونیوی قدس الله تعالی سژه به صحبت وی میرسیده است» فن کید که ٭ار وی يدم کہ می کت موا یی فقت انت ودن ميان الست کد ا آن را با شيخ خود. شيخ محيي الین قڈس الله تعالى بازگقتم, گفت: کلیات را میگوید و اگر نه جزقیات از آن بیش است. » ا الجّندی در شرح فصوص الحکم میگوید که: «شیخ صدرالدین روزی در مجلس سماع با شيخ سعدالدین حاضر بود. شيخ سعد الدین در اثنای سماع روی به صفهای که در آن منزل بود کرد و به ادب تمام مدتی بر پای ایستاد و بعد از آن چشم خود را پوشید و آواز داد که: أن صَدَرُ الڈين؟ چون شيخ صدرالڈین پیش آمد, چشم بر روی وی بگشاد و گفت: حضرت رسالت صلی الله عليه و سلم در آن صفّه حاضر بودند» خواستم که چشمی که به مشاهدۀ جمال آن حضرت مُشژف شده است, اول به روی تو بگشایم. » وی گفته است که: «وقتی روح مرا عروجی واقع شد و از قالب مُنسلخ گشت. سیزده روز چنان بماند آنگاه به قالب آمد و قالب در این سیزده روز چون مرده افتاده بود و هیچ حرکت نمیکرد و روح چون به قالب آمد و قالب برخاست خبر نداشت که چند روز افتاده است. دیگران که حاضر بودند گفتند: سیزده روز است تا قالب تو چنين افتاده است.
» 261 و از اشعار وی است که در کتاب محبوب درج کرده ا ياراكة مهچَتي وور ال ر رر جَيْت ضمير خاطري يا قَمَري و این رباعیات فارسی نیز از آن قبیل است: کافر شوی ار زلف نگارم بینی در کفر میاویز ودر ایمان منگر در باغ رضای چون تو زیبا یاری بی تو نه بهشت بایدم نی رضوان با قهر تودوزخ است دار رضوان و اپن شعرنیز از ان قبيل است: أت قلپي وات فيه بيب ا وتي وش فائی وإذا ما نط رت ف بلطف ٽک سژڙي وَمُهجَتي وَصَميري إسشتيقظ قل بي کک السّحر اتا فی ات ل و و مؤمن شوی ار عارض یارم بینی تا عزت یار و افتقارم بینى بی روی تو خوش نیایدم گلزاری پیدا و ن روی تو ديدم بارى نی کوثر و زنجبیل و بحر حیوان با لطف تو دوزخ همه رَوّح و ريحان و ل اة ويك القوث والحياه يَطيتُ ع فؤادي ا لاتغيب ساجدڈ شاهڈ ۆمالى تصيب عمر وی شصت و سه سال بوده است, و در روز عیډ آاضحی؛ سنۀ خمسین و ستمائه ازدنیا رفته است و قبر وی در بحراباد است. رحمه الله تعالی. 0- شيخ سیف الڈین باحَرٌّزی» قدڈس الله تعالی روحه بعد از تحصیل و تکمیل علوم به خدمت شیخ امد و تربیت یافت. در اوایل که وی را به خلوت مینشاند در اربعين دوم به 2 خلوت وی آمد و انگشت مبارک بر در خلوت وی زد و آواز داد که: منم عاشق مراعغم سازوار است برخیز و بیرون آی ! » آنگاه دست وی را بگرفت و از خلوت بیرون آورد و به طرف بخاراروانه گردانید. وقتی برای شيخ نجم الدين از ختای کنیزکی آورده بودند شب زفاف با اصحاب گفته است که: «ما امشب به لذتی مشروعه اشتغال خواهیم کرد. e ریاضت کنید و به فراغت و آسودگی به سر برید! » چون حضرت شیخ این , سیف الڈین آن شب ابریقی بزرگ پر آب کرد و بر در خلوت شیخ بیستاد. e صبح شیخ بیرون آمد. وی را دید گفت: «نه ما گفته بودیم که امشب به لذت و حضور خود مشغول باشید, چرا خود را به این ریاضت در رنج انداختی؟ » گفت: «شما فرمودید که هر کس ,ر نه لذت 6 خطور خو مول شود را ھچ لدت ورای ان شت بر استانة حضرت شیخ به خدمت بایستم. » شیخ فرمود که: «بشارت باد ترا که سلطانان در رکاب تو بدوند. » روزی یکی از سلاطین به زیارت شيخ سیف الدین آمد و در وقت بازگشتن از شيخ درخواست که: «اسبی نذر شیح کردهام التماس مینمایم شيخ قدم رنجه فرمایند تا به دست خود سوار کنم . »> شیح التماس وی را مبذول داشت به در خانقاه امد. پادشاه رکابش بگرفت تا سوار شد. اسب سرکشی کرد و عنان در ربود, قریب به پنجاه گام در رکاب شيخ ندوید. شخ با پادشام گغت: «حکمت دز سرکشی این اسب ان بود که فاا شی ور حدمت مالاا ن ت الین ودی ما را نشار ته داد کی هادنافان در رکاب تو بدوند. اکنون این مُصدق سخن شيخ شد. » و صن كلماته القدنسة هذة الأ ناغيات؛ هر شب به مثال پاسبان کویت میگردم گرد آستان کویت باشد که برآید ای صنم روز حساب نامم ز جریدۂۀ سگان کویت هرچند گھهی ز عشق بیگانه شوم با عافيت اشنا و همخانه شوم تاکاھ پر ری که فن برک رد برگردم :از آن خدیث و دیوانه شوه رڕوزی به جنازۀ درویشی حاضر شد. گفتند: «شیخا تلقين فرمایید!
» پیش روی میت آمد و این رباعی فرمود: ۴ گر من گنه جمله جهان کردستم لطف تو اميد است که گیرد دستم گفتی که به وقت عجر تنش يزه عاجزتر از این مخواه کاکنون هستم توفؤی قدس سره في لسنة ٿمان و خمسیين و ستمائة 9 قبر وی در بخارا ست . 1- عین الزمان جمال الڈین گیلی» رحمه الله تعالی وی نیز از خلفای شيخ نجم الدین است. بسیار دانشمند و فاضل بوده است. در اوایل که عزیمت صحبت شيخ کرد به کتب خانه درامد. و از لطایف علوم عقلی و نقلی مجموعهای انتخاب کرد که در سفر مونس وی باشد. چون نزدیک خوارزم رسید. شبی در خواب دید که شیخ با وی گفت که: «ای گیلیک! پشته بینداز و بیا! » چون بیدار شد. اندیشه کرد که: «پشته چیست؟ من از دنیا هیچ ندارم و انديشة جمع آن نیز ندارم. » او ا «شیخا! پشته چیست؟ » گفت: «آن مجموعه که جمع کردهای . » چون بیدار سند آن ا در جيحون انداخت: چون به خضرت شخ زستو کفت: داگ ان مخمو عة را تھی اند اختی. ترا هيچ فایده نمیبود. » پس وی را خرقه پوشانید و در اربعین نشاند و بعد از اتمام اربعین عين الرّمان لقب نهاد. شيخ جمال الدین در قزوین میبوده است. یکی از سادات قزوین راعزیمت شیراز شد از شیخ التماس سفارشی به پادشاه شیراز که به شیخ ارادت تمام داشت کرد. شیخ پارهای کاغذ طلبید و بر آنجا نوشت که: «عسل و رازیانه» و به وی داد. چون آن سيّد به شیراز رسید. قصد ملاقات پادشاه کرد. گفتند که: «وی درد شکم دارد و در حمام است. » به در حمام رفت دید که پادشاه بر سر حمام نشسته است و از درد شکم : تشویش عظيم دارد. پیش رفت و سلام کرد. گفت: «از کجا میآیی؟ » گفت: «از قزوین. » از وی احوال شیخ پرسید کاغذ را به وی داد. بگشاد دید که در وی نبشته که: «عسل و رازیانه. » گفت: «شیخ به نور فراست و کرامت علاج ما نوشته. » فرمود تا آن را حاضر کردند. بخورد و فی الحال شفا یافت و آن سید را رعایت بسیار کرد. 2- بابا کمال جَندی» رحمه الله تعالى چون خدمت باباکمال جَندی در صحبت شيخ نجم الذين مرتبة تكميل و اكمال يافت, حضرت شيخ خرقه به وی داد و گفت: «در دیار ترکستان مولانا شمس الدین مفتی را فرزندی است که وی را احمد مولانا میگویند. خرقة ما را بدو رسان, و تربیت از وی دریغ مدار! » چون باباکمال به جَنّد رسید, جمعی کودکان بازی میکردند و احمد مولانا, چون هنوز کودک بود. در میان ایشان بود. اما بازی نمیکرد جامههای ایشان نگاه _ میداشت. چون باباکمال را دید برخاست و استقبال وی کرد و سلام گفت. بعد از ان گفت: «چند ما جامة دیگران نگاه داریم و شما جامة ما نگاه دارید؟ » خدمت بابا وی را کنار گرفت. وة خاتة ففتى افدتد مفتی گفت: «این فرزند مجذوب است, شاید که خدمت شایسته نتواند کرد. برادر خردتر وی دانشمند مولانا به غایت زیرک است و مؤڈب. » بابا گفت: «وی نیز با نصیب گردد. اما ما به حوالة شیخ به خدمت وی آمدهایم. » 263 احمد مولانا در اندک فرصتی تربیت تمام یافت و صیت کمالات وی منتشر شد و بسی از طالبان در صحبت وی تربیت یافتند و به مرتبة کمال رسیدند ویکی از انها شيخ بهاءالڈین کبری است که تربیت برادر خود دانشمند مولانا را که محمد نام داشته حواله به وی کرده بود و شيخ بهاءالدین تربیت فرزند خود.
ابوالفتوح, را حواله به دانشمند مولانا کرده است و همانا که خدمت خواجه ابوالوفا خوارزمی را انتساب به ابوالفتوح است, چنانکه در بیان سلسلۀ مشایخ خود گفته است: ود فو ی وا و اخم د ههار حبیب و طایی و معروف» پس سرئ 9 جنيد رڈ پس از اکابر مذکور شيخ نجم الڈين كمال و اجھد و انگ اء فلتو دن أخپ اا J7 امام احمد و پس سهروردی و عمُار که بود قدو اخیار و سرور ابرار دگر محمد و پس بوا فخر بار 3-- خواجه ابوالوفا خوارزمی» رحمه الله تعالى و خدمت خواجه ابوالوفا را از مشارب صافية ارباب توحید و اصحاب اذواق و مواجید شربی تمام بوده است, چنانکه از رسایل و اشعار ایشان, بتخصیص رباعیات, این معنی ظاهر است و اثبات ان دغوئ را زباعئ چند اوردة میشود: ای آن که تویی حیات جان جانم بینایی چشمم من تویی؛ میبینم من از تو جدا نبودهام تا بودم در ذات تو ناپدیدم ار معدومم بعض ظهورات حق آمد باطل وجود هر که جز حق بیند نهان و آشکار است جهان بل اوست همه. چه آشکارا چه نهان کی اش ولیہ ان کی کن رای خود را ز قیود خود اگر برهانی ند کردم و اعتذار ترز گنان در وصف تو گرچه عاجز و حیرانم دانایی عقل من توبی؛ میدانم این است دلیل طالع مسعودم وز نور تو ظاهرم اگر موجودم ا ل تادر حقفت ت الخ انق قافل بل عکس بود شهود اهل عرفان کر اهل ی ف ف مان کی کو شاو ید اند یکی را انی دانیش نه از دلال برھهانی چون هست در اين عذر سه دعوی دعوی وجود و دعوی قدرت و فعل س ا اول ولاق ۆة الا بالله فاك واخ انوالوفا در ھون نة خن و ان و اها تة وة نة رح الله تعالی. 4- شيخ نجم الڈین رازی» المعروف به دايه» رحمه الله تعالى وی نیز از اصحاب شيخ نجم الڈین کبری است. تربیت وی را حواله به شيخ مجدالدین کرده بوده است. صاحب مرصاد العباد و تفسير بحرالحقايق است, وی را در کشف حقایق و شرح دقایق قوت و قدرت تمام بوده است. در واقعة چنگیزخان از خوارزم بیرون امد و به روم رفت ووی را با شيخ صدرالڈین قونیوی و مولانا جلال الدین رومی اتفاق ملاقات افتاد. گویند که وقتی در یک مجلس جمع بودند. نهاز شام قایم شد. از وی التماس امامت کردند. در هر دو ركعت سورة «فلٌ یا انها الكافرونَ» (1/كافرون) خواند. چون نماز تمام کردند. مولانا جلال الدين رومی با شيخ صدرالدين بر وجه طیبت گفت که: «ظاهرا یک بار برای شما خواند و یک بار برای ما. » 264 وفات وی در سنۀ اریع و خمسین و ستمائه بوده است. و در شونیزية بغداد. بیروںن مقبرۀ شیخ سرئ سقطی و شیخ جنید, قبری بود میگفتند که قبر وی است. والله تعالی اعلم. و از مقولات وی است این رباعی: 2 : ف ارچه چو من داغ جدایی دارد با گریه و سوز اشنایی دارد سر رشتۀ شمع به که سر رشتۀ من کان رشته سری به روشنایی دارد 5- شيخ رضى الدين على لالاء الغزنوى» قڈس الله تعالى سره و هو على بن سعید بن عبدالجلیل اللالاء الغزنوی؛ و این شيخ سعید که پدر شيخ على لالاء است پسر عم حکیم سنایی است. به عزم حجچ به خراسان آمده و به صحبت شيخ ابویعقوب یوسف الهمدانی رحمه الله رسیده. در آن وقت که شيخ نجم الین کیری به همدان میرفت به طلب جدیث» در یک فرسنگی دیهی که شیخ علی لالا آنجا میبود» فرود آمده بود.
اثفاقاً همان شب شيخ على لالا در واقعه دید که: «نردبانی نهاده بود تا سهان و شخصضی بر سر نردبان ایستاده بود و مردمان یک یک پیش او میآمدند و او دست یشان ھی کر فت و می برد تا در آسمان و آنجا شخصی ایستاده بود و دست ایشان را به دست او می داد و او افشان :را :دز اسان می برد شيخ على لالا نیز برفت و او را بر نردبان بالا بردند و دستش به دست او دادند و وی را به اسمان دربرد. » چون ان واقعه را پیش پدر بگفت. پدرش گفت: «آن شخص را میشناسی؟ » گفت: «میشناسم ونام او میدانم. » گفت: «طلب او میباید کرد که کلید تو در دست اوست. » پس شيخ علی لالا به طلب او مساقز شد و جندین سال گرد غالم فر کرد و از وئ نام :و نان نمییافت تا آن زمان که شیخ نجم الدین به خوارزم آمد و این طریق را منتشر گزدانید: و در ان وقت شیخ علی لالا در ترکستان بود در خانقاه شيخ احمد يَسّوی. روزی شخصی از خوارزم امده بود و شيخ علی لالا در خلوت میبود میشنید که شيخ احمد از وی میپرسید که: «در خوارزم هیچ درویشی هست. و مردمان به چه مشغولند؟ > ان شخصض گفقت: «این ژزمان چواتی آمده است :و به ارشاد خلق مشغول شده. و خلقی بر وی جمع شدهاند. » پرسید که: «چه نام دارد؟ » گفت: «نجم الڈین کبری. » چون شیخ علی لالا این نام بشنید. از خلوت بیرون جست و ميان سفر دربست. شیح احمد يسوی فرمود که: «چه بوده است؟ » گفت: «سفر میکنم . « فرمود که: «صبرکن تا زمستان بگذرد إ4 گفت: «نتوانم . » به خدمت شيخ نجم الدین آمد و به سلوک مشغول شد. بعد از آن به چندگاه شيخ مجدالڈین بیامد و مرید شد. و شيخ نجم الڈین به سی و پنج سالگی نزدیک بوده است که به سلوک مشغول شده و شخ :مالین به سه جار شال از تھ علی لل رادت وده انت اما مخ عل لا در اول جوانی به طلب مشغول شده بوده» و ایشان آن وقت هنوز به سلوک مشغول نشده بودند و تحصیل میکردند. شیخ على لالا به صحبت بسیاری از مشایخ رسیيده بوده» و گویند که از صد و بيست و چهار شيخ کامل مکفل خرقه داشته است و عد از وفات وی ار. آن جمله, ضد و سنزده خرقه باقی بوده و سفر هندوستان کرده بوده و صحبت ابوالژضا رَتّن رضی الله عنه دریافته و امانت رسول صلی اللّه علیه و سلم از وی گرفته, چنانکه شیخ رکن الڈین علاء الڈوله آن را تصحيج فرمود ه و گفته: ز «صحب, يعنى الشيخ رضى الدين على اللالاء؛ صاحب رسول الله صلى الله و سلّم ابا الّضا رن بن نصر رضى الله تعالى عنه وا اة طا مر اهاط رول الله كلن الله عل و سام 6و نت ركن الان علاءالڈوله آن شانه را در خرقه پیچیده و آن خرقه را در کاغذی. و به خط مبارک خود 265 تر ان كاعد توشتة: «هذا المشط من افشاط ر ا الت فا العف مز ضاحت رول الله لن ,الله عله وملك و قدذة الخرةة ولك ا السا وال فاا ف و هم شیخ رکن الدین به خط مبارک خود نوشته است که: «چنین گویند که آن امانت برای شيخ رضی الڈین علی لالا بوده است از رسول. صلی الله علیه و سلم.
» و هذه الزباعية من انفاسه القدسية منقولة من خطه بیده: هم جان به هزار دل گرفتار تو است هم دل به هزار جان خریدار تو است وى انين الله تطالن روخ فى الالت من رفع الول ست اتن و ازن و مما 6 شت جمال الان اجه خو فائى. رخف اللة حالف وی از اصحاب شیخ رضی الڈین على لالا است. شيخ رکن الین علاءالڈوله گفته است که: «شیخ احمد عجب مردی ذاکر بوده است. مرتبهای عالی دارد. من در غيب مرتبة سلوک او را مناسب یافتم با شيخ ابوالحسن خرقانی, و از ان شيخ رضی الڈین على لالا را با سلطان بایزید, قڈس الله تعالی ارواحهم. » ۰ 2 شیخ رضی الڈین على گفته است: «هرکه با خاموشی احمد ما در سازد آنچه از جنید و ا ا ا ار وای روزی شيخ سعدالڈین حمُویی به جؤرپان رسید. کسی فرستاد و شیخ احمد را طلب داشت. شيخ احمد نیت عزلت کرده بود نیامد. باز کس فرستاد که: «میباید امد که مرا اشارتی رسیده است که چون ازجهت تو شيخ علی اجازتنامهای نوشته. من نیز بنویسم. » شیخ احمد جواب فرستاد که: «من خدای تعالی را به اجازتنامه نخواهم پرستید. » شيخ ركن الذين علاءالڈوله گفته که: «این سخن مرا از وی بسیار خوش آمده أاست. » وقتی شیخ احمد یکی از مریدان را دید که مراقبه کرده بود. کفش بیرون کرد و چند کفش محکم در پس گردن او بزد. مرید گفت: «مراقبه کردهام. شیخ چرا رنجش مینماید؟ » فرمود که: «مراقبه کسی را روا بود که یک هفته طعام نخورده باشد. چون آواز انی رہشنود در خاطرش نیاید که این کس برای من طعام میاورد. » وى در سَلّخ ربيع الاخر سنة تسع وسثين و ستمائه از دنیا رفته. 7- شيخ نورالڈین عبدالژحمان اسفراینی کَسرّقی. رحمه الله تعالی وی از اصحاب شیخ احمد جورفانی است. در تسلیک طالبان و تربیت مریدان و کشف وقایع ایشان شأنی عظیم داشته است. شيخ ركن الدين علاءالڈوله گفته است که: «پدر من از من پرسید که: در این زمانه از او کدام ماندهاند؟ گفتم: ھستند۔ ابن عجيل ا در یمن؛ و شمس الدين ساوجی است در ششتر, و خواجه حاجی در ابهر. و چند کس را از مشایخ که بر صراط مستقیم بودند بر شمردم. گفت: چون است که اين ¿ همه هستند وتو ارادت به شيخ ل را او ااا ا دا ا به ارشاد او راست نمیامد. من میخواستم که سلوک کنم و این طریقه بشناسم و در آن وقت در همه عالم استادی نبود غیر او و مرا به آن کاری نبود که ببینم که بزرگان کهاند تا هر که را بزرگتر نشان دهند به خدمت او روم. چه اگر کسی را با آهنگری کار باشد و به دکان زرگری رود عقل بر وی خندد. » هو شرك الان علا الله هه كه ودن خو ال ان اک ته وود شه وزان 266 وا ان کین الل کال روچو نونک لوک لی فج کی و نان ماد اما چون حقٌ تعالی این طریق را تا قیامت باقی خواهد داشت» به وی مجدد کرد. » و هم وی گفته که: «روزی در جماعتخانه غایب شدم. امام غزالی رادیدم که نشسته بود و سر بر زانو نهاده و قلم ميان دو انگشت گرفته متحیر. از او پرسيدم که: چه میشود و امام در چه فکر است؟ گفت: چگونه متفکر نباشم که من در دنیا سیمرغ را سی صفت نبشتهام و این ساعت میبینم و همه غلط بوده. این واقعه را به خدمت شيخ نورالڈين عبدالژحمان گفتم. فرمود که: عجب!
من نيز در ديه شقان بودم وان a دوت ھی مک ی لی را ار ان کو ا غت ان آمو ر زبان خود عقدهای یافتم و خاموشی پیشه کردم و به کار خود مشغول شدم . « ولادت وی شؤال سنه تسع و ثلاثین و ستمائه بوده است و در بغداد از دنيا برفته. 8- ابوالمكارم ركن الڈين علاء الوله احمدبن محمد البیابانکی» قڈس الله تعالی سژه وی در اصل از ملوک سمنان است. بعد از پانزده سالگی به خدمت سلطان وقت شغل گرفت. در یکی از حروب که سلطان را با اعدا بود وی را جذبهای رسید. بعد از آن در شهور سنه سیع و ثمانین و ستمائه در بغداد به صحبت شيخ نورالڈین کسرٌقی رسید. O سنة عشرين و سبعمائه در خانقاه سکاکیه در مدت شانزده سال صدو چهل اربعین برآورد و گویند که در سایر اوقات صد و سی اربعین دیگر برآورده است. و چون عمر وی به هفتاد و هفت سال رسید, شب جمعه, بيست و دوم رجب سنۀ سٹ و ثلاثین و سبعمائه در برج احرار صوفی آباد به جوار رحمت حقٌ پیوست» و در حظیرۀ قطب زمان عمادالڈین عبدالوهاب مدفون گشت. روزی پادشاه چوپان پیش شیخ آهویی فرستاد و سلام رسانید و نیازمندی نمود که: «مرا در این حالت حکایت امیر نوروز یاد امد که ان وقت که در خراسان بود و من به زیارت مشهد طوس رفته بودم. و او بشنید و با پنجاه سوار از عقب من بیامد و گفت؛ میخواهم که اا افر باشی با تو باشم. چند روز با وی مصاحبت افتاد. یک روز امد و دو خرگوش آورد و گفت: من خود زدهام؛ بخور! گفتم: گوشت خرگوش است و هر کس که, زده است من نخواهم خورد. گفت: چرا؟ گفتم: به قول امام جعفر صادق رضی الله تعالی عنه حرام است و چون یکی از بزرگان آن را حرام داشته ناخوردن آن بهتر است. برفت و روز دیگر بیامد و آهویی بیاورد و گفت: این آهو را من زدهام» به تیری که خود تراشیدهام و بر اسبی نشسته بودم که از پدران ما در قدیم پیش از غارت تخم بر تخم به ما رسیده است. گفتم: ان هان اس وا حال ال ا گزینی است که: یکی از امرای مغول که در حوالی همدان مینشست و با وی دعوی ارادت میکرد, روزی به پیش وی درآمد و دو مرغابی بنهاد و گفت: این را باز من گرفته است و حلال باشد. مولانا تناول فرمایند! مولانا گفت: سخن در مرغابی نیست. سخن در آن است که بازتو دوش تا مرغ کدام پیرزن خورده است که امروز او ر ووت گرفتن این مرغاتی خاصضل. افده انننت؟ برذاږ ونر که لابق مانت ! اسب تو نیز دوش جو کدام مظلوم خورده است که امروز او را قوت دویدن حاصل آمده ا تو در پشت او آهو میتوانی زد؟ مرا خوردن آن روا نباشد. القصّه هر چند گفت گوشت او نخوردم. اما درویشان را گفتم: بخورید! اید که چون یه تاز اورده: کازی . زايد نه برکت نیازمندی او. » درویشی از شيخ سؤال کرد که: «چون این بدن را در خاک ادراک نیست, و بدن 267 مکتسب با روح ازوی مفارق شدهاند. و در عالم ارواح حجاب نیست. , چه احتياح است به سر خاک رفتن و فایده چیست؟ چه در هر مقامی که توجه کند به روح بزرگی. همان باشد که به سر خاک رفته. » ۴ شیخ گفت: «فایدۀ بسیار دارد. یکی آن که چون به زیارت کسی میرود. چندان که میرود توجه او زیادت میشود و چون به سر خاک رسد و به حس مشاهده کند خاک او را حس او نیز مشغول او شود و بکلی متوجه گردد و فایده بیشتر باشد.
و دیگر ان که هرچد اروا را ججات ممت و همه جهان او زا یکی اسک امار انی که هفنا سال با او صحبت داشته باشد و بدن محشور او که بعد از حشر ابدالاباد خواهد بود آنجا باشد به آن موضع نظر او و تعلق او بیشتر بود که په مواضع دیگر. » پس حکایت کرد که: «یک نوبت ذز خلوت جنید قذس, الله تعالی شه ودم و از خلوت وی ذوق تمام میرسید به سبب جنید که در آن خلوت بوده بود. بیرون آمدم و به سر خاک او رفتم. آنجا آن ذوق نیافتم. این معنی را با خدمت شیخ قڈس سژه بگفة فرمود که: آن ذوق به سبب جنید یافتی یا نه؟ گفتم: بلی. گفت: در موضعی که در عمر خود پیداست که چند نوبت آنجا بوده باشد وقتی که ذوق حاصل میشود در بدنی که چندین سال دایم با او صحبت داشته بود اولی باشد که ذوق بیشتر حاصل شود. اما شاید که به سبب مشغولی حس بر سر خاک در توجه تقصیری افتاده باشد. اخر در خرقهای که اهل دلی پوشیده باشد ذوق آن مشاهده میتوان کرد و بدن از خرقه نزډیکتر است, و فواید زیارت بسیار است. کسی اینجا E صلئ اللهعله ولو فابدة بان اها اكر مه فده رود روح ست مضفافى صان )الله علیه و سلم از رفتن او و رنج راه او باخبر باشد. و چون آنجا رسد به حس ببیند روضة اک اق خضرت زاو نکل متو حه اغود اندو آن زانا قاندة این جه نیت ؟ و اخل مشاهده را این معنی تحقیق باشد. » _ دی قرقودۂ که دیل انما برای آ و :امو اند غاا چم خلق را ینان مه کم خود و کمال حق,؛ و به عجز خود و قدرت حق و به ظلم خود و عدل حق و به جهل خود و علم حق, و به مذلت خود و عزت حق, و به بندگی خود و خداوندی حق» و به فقر خود و غنای حق, و به تقصیر خود و نعمتهای حق و به فنای خود و بقای حق و هم بر این قیاس. نیز شیخ برای آن است که چشم مریدان را به این معانی بگشاید. پس هر چند فرید در انات خوددو کمال خود بسن کوشد یا عفلۍ کند تا کمال او ظاهن شون شنځ از وی بیشتر رنجد. چه شیخ این همه رنج از برای آن میکشد تا چشم کمال بین نفس او را بدوزد و چشمی که کمال حق بیند بگشاید و او هر لحظه در کمال خود چشم دیگر میگشاید پس در صَيعت رنج شیخ میکوشد در حق خویش. درویش می بايد که در کمین نفس باشد تا هر چشمی که به کمال خود میگشاید حالی آن را میبندد و اگر نه چنین کند تا او را خبر شود نفس از هر سر مویی چشمی به دیدن کمال خود بگشاید و از دیدن کمال حق کور گرداند. که خاصیت نفس این است. » و هم وی فرموده که: «این مردمان عجب اعتقادها دارند! البته فی کو نید که درویش مئ اید کہ کا و اغا میداد کی چو الین ھر ھھ جر شد را ماح نداشته است به خلق. و چرا باید که بندگان خدای تعالی جز به خدای تعالی محتاج بانشند؟ اجو این دتا را یا این مه نعمت به بر کة ایفان بای میدارو بلک مضو از آفرینش ایشانند. نه آخر شيخ مجدالڈین بغدادی را قڈس الله روحه هر سال خرج سفرۀ خانقاه دویست هزار دینار زر سرخ بوده است؟
و من حساب میکنم پانصد شزار دشار را آملاک وقف کردوام بر ضوفه ای که بر طرف ها ماشی» و هم وی فرموده که: «حق تعالی این زمین و مزارع به حکمت افریده و میخواهد که تقفو اشد و انف هة جل رسد و اکر لی نداد کو او ارت اک رای اندو دخل کنند. نه به وجه اسراف چه ثواب است هرگز ترک عمارت نکنند و اگر بدانند که ازترک عمارت و گذاشتن زمین را معطل چه گناه حاصل میشود. هرگز نگذارند که امات اف کرات شود چ کس که می دا کار ان هرال و ان میا ال 268 میتواند کرد. اگر به تقصیر و اهمال نهصد من حاصل کند و به سبب او آن صد من از حلق خلق دور افتد. به قدر آن ازوی بازخواست خواهند کرد و اگر کسی را حالی هست که به دنیا و عمارت آن نمیپردازد خوش وقت او و اگر چنانچه از کاهلی ترک E O O هنچ کمن کمتن از آدقی سار سحت اخروا وفوا و هم وی فرموده که: #فمکن ست که کسی نه مرنة ولایت رسد الا که خو الین پردهای بر سر او بپوشد و او را از چشم خلق پنهان دارد. ونی آولنائی تحت قبابی این است و این قباب صفات بشریت است نه پردهای است از کرباس و غیره و صفات آن است که در او یه ظاهر کدرا شری را ار او در چشم مردم به غیت فرا تماید :و معنی لایَعّرفهُم غیری آن است که تا به نور ارادت باطن کسی را منور نکند آن ولی را کات من انیو ووا فقا که ا د ے ان کن »> و هم وی فرموده که: ریا فی که یه کار واد یی ا د که طا ادراق ایشان راه نباشد, که یک بیکار صد مرد در کار را از کار اردارد» دا ااا وه ول ت فال ا و هم وی فرموده که: «میباید که درویشان جهد نمایند 5 در وقت لقمه خوردن نیک حاضر باشند, که تخم اعمال در زمین قالب انسانی لقمه است. چون به غفلت تخم E E فرموده که: «حکیم ترمذی و جماعتی از مغاربه گڳفتهاند که: بَدايَةٌ الأولياء نهاتةٌ الا لییاء. روزی در بغداد در خدمت شیخ بودیم قڈس الله سژه فرمود که: آن جماغتی که کقه اند که بَدايَةٌ الا ياء نهايَةُ الأنڀباءِ آن را عذری هست و ایشان ا ان سخن اين خوایستهاند که: بَدايَة الأولياء نِهايَةٌ الأثيياء في الشريعَة وَنَهايَةٌ الأولِياء بَداية الأنيياء في الطريقة ة. زیرا که چون کمال شریعت در آخر کار نبی تمام شد که: أَليَوْمَ أكمَلْتْ لَك ديتكم(3/مائده) و ولی تا شریعت را به کمال فرا نگیرد قدم در ولایت نتواند نهاد» پس آنچه نبی را در شرایع به انتهای کار باشد ولی را به ابتدا باشد. زیرا که اگر کسی بدان احکام که در مکه نازل شد, سلوک کند و به احکامی که در آخر عمر در مدینه نازل شد التفات ننماید هرگز به ولایت نرسد. بلکه اگر انکا ر کند کافر گردد. پس ابتدای ولایت آن است که همه شرایع را بکمال قبول کند و متابعت نماید. اما در E E معراجی که جسم نبی را بوده حاصل نشود و محال بود که شود؛ پس چون در انتهای ولایت روح ولی مشابهت مییابد به جسم نبی در طریقت نِهابَةٌ الأولياء بَدايَةٌ الأثبياء باشد. » و هم وی فرموده: «انبیا عليهم السلام از انشای گناه چامداً معصوم اند و اوليا از خوار داشت گناه محفوظ و از مصطفی صلی اللّه عليه و سلّم مروی است: إن تعفر اللهُم E وَأىّ لک لاالفا؟ و نزدیک اين نیچارو شیچ گناھئ یڈتن از آن نیت که دو خود را :مقضر و جره نداند.
» w وی شیخی بوده در ملک شام و روم و مریدان بسیار بر وی جمع امده» اما چون مردی منصف بود جمعی از مریدان خود را که مستعد بودند با ایشان گفت: «اگر شما طالب حقاید من نيز طالبم و مرشدی نیافتهام که پیش او سلوک کردمی. اکنون در واقعه دیدهام و در شهادت نیز میشنوم که در خراسان مرشدی است مکمل. برخیزید تا برویم و او را دریابیم و در خدمت مرشدی روزی چند سلوک کنیم و از آنچه خلق به ما ن میبرند چیزی حاصل کنيم! » القصه بنابراین قضیيه امده تود وور جلف قر ندا 269 شيخ داخل شده با جمعی از اصحاب خود. شيخ فرمود که: «ارادت ایشان به تو بعد از این ارادت من اسټ و وساطت تو دړ ميان ایشان را سود کند. چه به نزدیک من ميان E هرجند که خرقه بیشتر, راه روشنتر و سلوک که خڅ فد O e ایشان بیشتر بود. » روزی حکایت منصور حلاح درافتاد. اخی علی مصری از حال وی استفسار کرد حضرت شیح؛ . بعد از آن که در باب وی سخنان شار قرخودند: گفتنه «در آن ,وقت که مرا حال گرم بود به زیارت وی رفتم. چون مراقبه کردم روح وی را در علیین یافتم در مقامی عالی. مناجات کردم و گفتم: خداوندا! این چه چالت است که فرعون » 2 الأعلى» (24/نازعات) گفت. و حسیين منصور اتا الحق گفت و هر دو دعوی خدایی کردند, اکنون روح حسین در علیین و روح فرعون در سجین؛ دراین چه حکمت است؟ در سر من ندا کردند که: فرعون به خودبینۍ درافتاد و همه خود را دید و ما را گم کرد و حسین منصور همه ما را دید و خود را گم کرد. بنگر که چه فرق باشد! » 0- شيخ نجم الذین محمد بن محمد الادکانی» رحمه الله تعالی وی نیز مرید شيخ رکن الدین علاءالدوله است. قدس سژه. عمر وی به هشتاد رسیده بود در شهور سنةٌ ثمان و سبعین و سبعمائه از دنیا برفته و در حصاری از اعمال اسفراین مدفون وى فو رل وول لى الل فاه وهاو و اواد ا اق اا 1- اخی محمد دهستانی» رحمه الله تعالى شيخ فرموده است که: «در اربعین. شب پنجشنبه سی و نهم اربعین» در غيب ديدم که جھاعتی مساقران تبریمیدند وار میاق ایضان جوانن بود که ج تغالی را با او ری ار کا اھ واو رای ولت ایح چون دی ادت آم وکا را کک زینهار که هیچ مسافر را اجازت مده تا بیرون آمدن من که برود! قضا را همان ساعت جماعتی مسافران رسیدند. گفتم: N E a مد جخاف انخا ةد ھن فی نم انان ر اماو ا انان را چون روز جمعه به مسجد رفتم. درویشان مسافر بیامدند و سلام کردند. چندان که نظر کردم آن را که فن دد ودم دو کیان اتان بود کم هگر قومی دنگر کواهند امد :مار یک رار دو به خانقاه اقدنف خادم آمد و گفت: از این درویشان یک تن. که به خدمت ایشان مشغول است, مگر پیش رختهای ایشان بوده و به مسجد نیامده. درخواست می کند كە شمارا شن ٠ 2 کفتھ زنیک: اند چون درامد. از دور او را بدیدم دانستم که او است. بیامد و سلام کرد و ساعتی بنشست و بیرون رفت. من خادم را طلب کردم و گفتم: برو و این جوان را کارت بکوی که میراد که اجا روری چیا ما باش و ار این خماعت ار گردی که ما را با تو کار است. چون خادم بيرون رفت ا و خادم از اوپرسید که جال چیست؟
كفت می واه که با خدهت نشخ بکویی تا زا قبول کند و هم اینجا به خدمت درویشان مشغول شوم خادم گفت: شیخ مرا از پىی تو به به این مهم فرستاده و او را درآورد و مسافران برفتند و او را به خدمت مشغول کردم کدمتن ک ار ایی هر ار ان فجن مات کرد بعد از سه سال که ذکر گفت و خلوتی چند بنشست و حالهای نیکو او را روی نمود, روزی در سفری بودیم و او در صفُه نشسته بود. من آنجا که بودم نظر من بر حال وی 270 افتاد. دیدم که واردی عالی بر وی نازل میشد و حالی بس شگرف بر وی کشف میگشت. حالی برخاستم و آنجا رفتم که او بود و مغلوب شده بود و مست آن حال گشته؛ بانگ بر وی زدم کک حالی و چه دیدی؟ بگو! گفت: نمیتوانم. گفتم: زژازمخای. بگوی! به زجر بگفت. الحق مقامی بس عالی بود. اما چون ديدم که در او کی زاین ندا فی شود فة اتن جرک ست و آن :را فی کرده: باری در آن_ مقام در خود چیزی پیدا کرد و مدتی مدید از دماغ او نمیرفت تا بعد از آن به چندگاه دیگر ر به تجلی صمدیت متجلی شد و آن مقامی است که در آنجا احتیاج به آکل از یں دران حال ودا بدید, غروری در وی پیدا شد و با خود گفت: ناخوردن صفت حق است و این صفت مرا حاصل است و در باطن وی دعوی خدایی سر بر زدن گرفت و ترک خوردن کرد. چندان که چوبش میزدم و چوب در دهان او میکردم و شربت در دهان او میریختم, باز به درمیریخت و به حلق وی فړو نمیرفت. بگذاشتم تا مگر به خوشی خود بخورد. هیچ نخورد تا شش سال بر این برآمد. و به خدمت قیام E و اگرنه این بودی هم در آن ورطه هلاک شدی. و من مدت سی و هفت سال است تا به اشارت شيخ به ارشاد مشغولم و چندین طالبان را دیدهام. همچنین مردی که این محمد است, که او را به لذت دنیا و نفس خود هیچ میلی نباشد. , ندیدهام. وی س وپ ال ات که دو سار درا است و برادر او خادم است و دیگر خادمان که پیش از این بودهاند هیچ کس از لفظ او نشنیده باشد که مرا چیزی میباید. نه از طعام و نه از جامه. هرگز چیزی که به حظ نفس تعلق داشته باشد کسی از زبان آو نشنیده و با آن که رنجوریها کشیده هرگز کسی او را خفته ندیده و با کسی نگفته. و از هیچ آفریده دوا نطلبیده. الل ران ا و ن فل ا ا ی ر a a O O در قدرت خدای ت تعالی به شک بودند و ایشان را زیان میداشت تا در راه بینند و بیگمان بدانند که چیزی نمیخورد و آن شبهه رفع گردد. برفتیم و آن جماعت را شک ر برخاست. و چون به مدینه رسیدیم او را ڳفتم: :گر امت رسنولی صلی الله عليه و سلّم و مُرید منی, آن میباید کرد که رسول صلی الله علیه و سلّم کرده و من میکنم» و اگرنه برخیز و برو که بیش از این در صحبت ما نتوانی بود. و علی دوستی حاضر پود لقمه در دهان او نهاد. سه لقمه تعیین کردم که در روزی بخورد تا به مکه» بعد از ان در همچنان که درویشان میخورند بخور! بخورد و از ان ورطه خلاص فت. » 2- ابوالبرکات تقی الڈین على الڈوستى الشمنانى» رحمه الله تعالی وی نیز از اصحاب شيخ رکن الڏین علاءالڈوله است.
O «مادام که سالک در وقت تجلی صورتی ادراک می کند آن تجلی صوری باشد و حق تعالی را از آن صورت منزه باید داشت, اما آن را تجلی حق باید دانست. چنانکه موسی عليه الصلوة و السلام از درخت شنید که: اى أ الله(30/قصص) . هرکه گوید درخت خدا بود کافر شود و هرکه گوید این سخن خدا نگفت کافر شود پس تجلی صوری را بدین نوع اعتقاد باید کرد. » و در آن روز اخی على دوستی حاضر بود. شيخ فرمودند که: «مرا امسال واقعة على دوستی به غایت خوش امد و به جهت ثبات ت اعتقاد درویشان بگویم. حق تعالی امسال بر وی یک نوبت در صورت کل موجودات تجلی کرد, بعد از آن وی تسبیح حق و تنزیه او از صور به لفظی که حق تعالی بر زبان وی میراند میگفت. حق تعالی به خودی خود از وی 271 پرسید که: مرا دیدی؟ گفت: نه خداوندا۔ فرمود: پس اینها که دیدی چه بود؟ گفت: ا و افعال و صور صفات تو, و تو از همه صور منزهی؛ حق تعالی در این سخن وی را ثنا ت و این معنی را از وی پسندیده داشت. » 3 امي سبد على تن هات تن محقة الهمدانئ. كدسن الله تعالى سره امع بود ا ست سان فلوم طاهرت و ای وی رادر فلوم اقل اظن حفاكت مشهور است. چون كتاب اسرار التقطه و شرح أسماء الله و شرح فصوص الحكم و شرح قضندة خفربة :فار ضبه و غير آن: وی مرید شیخ شرف الین محمودبن عبداللّه المزدقانی بود اما کسب طریقت پیش صاحب الشر بین الاقطاب, تقی الڈین علی دوستی. کرد و چون شيخ تقىئ الدين على از دنیا برفت, باز رجوع به شيخ شرف الڈین محمود کرد و گفت: «فرمان چیست؟ » وی توجه کرد و گفت: «فرمان آن است که در اقصی بلاد عالم بگردی. » سه نوبت ريع مسکون را سیر کرد و صحبت هزار و چهار صد ولی را دریافت, و چهارصد را در یک مجلس دریافت. سادس ذوالحځه سنۀة سٹ و ثمانين 9 سبعمائه نزدیک به ولايت کبر 9 سواد قوت اشندو ار آنا به تلاس قل کردند 4- شيخ عبداللّه غرجشتانی» رحمه الله تعالى وی از اصحاب شیخ رکن الین علاءالڈوله است, و از یکی از دیههای غرجستان است. رد بوده است که پدر وی فوت شده و مادر وی شخصی دیگر را شوهر کرده؛ روزی از وی امری و اقع شده بوده و از آن شخص متوهم گشته و گریزان. از ديه بیړون در آن نواحی درختی بوده بزرگ. و در پای آن درخت چشمة آبی, به آن درخت برآمده و در میان شاخ و برگ آن پنهان شده. اثفاقا جماعتی از درویشان موله انجا نزول کزدهاند در چشفمة آټ عکس وی زا . دیدهاند و وی را از درځت فرود اآوږدهاند و هقزاه خود ببرده. گذر ایشان به جانب سمنان افتاده به صحبت شیخ رفتهاند و وی را همراه برده. چون نظر شیخ بر وی افتاده. به نور فراست كمال قابلیت وی را در این طریق دریافته. بعد از آن که درویشان سفر کردهاند. کسان فرستاده و وی را بازگردانیدہ۔ درویشان اضطراب بسیار کردهاند و به حاکم و سلطان وقت رجوع نمودهاند. چون حقَانیّت حضرت شیخ بر همه ظاهر بوده. هیچ سود نداشته. پس حضرت شيخ به تربیت وی مشغول شده. و به حسن التفات شیخ به مقامات عالیه رسیده و آن قدر التفات و اهتمام که شیخ را نسبت به وی بوده است. معلوم نیست که نسبت به کس دیگر بوده باشد. چنانچه از رباعیاتی که در مخاطبة وی گفتهاند معلوم میشود. و چون به مرتبة تکمیل و ارشاد طالبان رسیده» حوالة وی به ولایت طوس شده است, انجا امده و به ارشاد طالبان مشغول گشته.
پادشاه وقت از وی استدعا نموده که با وی در بعض یافته و جسد مبارک وی را به طوس نقل کردهاند و قبر وی آنجاست 485- انا متمو د طوسی» رحمه الله تعالی وی از مریدان شيخ عبداللّه بوده است. وقتی شیخح عبدالله جمعی درویشان را در اربعین نشانده بود. یک شب خادم خانقاه را گفت که: «امشب دو درویش را واردی قوی خواهد رسید. واقف باش که بیخودی نکنند 9 از خلوت بیرون نروند! » خادم حاضر میبود. ناگاه بابامحمود نعرهزنان 9 فریاد کنان از خلوت بیرون جست و یک درویش دیگر که نام وی هندوالیاس بود نیز در عقب بابامحمود بیرون جست. خادم در عقب ایشان بدوید به هندوالیاس رسید وی را 272 بگرفت, و بابامحمود روی به کوه و صحرا نهاد. هندوالیاس به حسن تربیت و سیاست E وی کرامات و خوارق عادات بسیار ظاهر میشده است, چنانچه مشهور است. 6- اخی علی فلق شاه رحمه الله تعالی س وی نیز از مریدان شیخ عبدالله است. و به حسن تربیت وی به مرتبۀ کمال, بلکه به مرتبة تکمیل رسیده بود. در آن وقت که شنخ عبدالله را به لشکر استدعا کرده بودند. اخی على در سفر بوده است. شيخ فرموده است که: وفار اتن لشکر به سعادت شهادت خواهیم رسید. بعد از ما به جای ما اخی علی را بنشانید! » 7- شيخ حافظ بهاءالڈین عمر آبردهی, رحمه الله تعالى وی از مریدان اخی على است. گویند که وی خرد بود که والد وی فوت شد. چون به سن تمییز رسید خویشان وی را به دکان درزیی فرستادند تا درزیگری بیاموزد. در آن فرصت مولانا رضی الدین على مایانی رحمه که از مریدان شيخ عبدالله غرجستانی بوده است. و صحبتدار خضر عليه السلام به أبرّده رسیده و پرسیده که: «فرزند عمر کجاست؟ » گفتهاند که: «وی پیش درزیان است . » مولانا گفته است: «هرکه پیش درزیان باشد درزیان باشد. او را بطلبید! » طلبیدهاند. مولانا وی را به طوس برده است, و به حافظی صالح سپرده است تا قرآن یاد گیرد. و خدمت مولانا بعد از چندگاه باز بر آنجا گذشته است شیخ حافظ را دیده است و متغیر شده. استاد وی را گفته که: «همانا فرزند عمر را از همان طعامها میدهی که خود میځخوری؟ » گفته است: «چه کنم. چیز دیگر ندارم؟ » مولانا فرموده است که: «با وی به ارده رو و آنجا باش چندان که وی قرآن حفظ کند! » چنان کرده است. شافط کف اہنت کھ ونا وال کہ مرا داع ولوک راو دای لی ا ن در نشابور مولانا شمس الدین خليفه , به ارشاد مشغول بود و در ده ویرانی شیخ اخی علی» و در هر ولایتی نام عزیزی میشنیدم»؛ متردد میبودم که کجا روم. شبی در وافغة دنم که مرلی است بن رفخ و عمازتی عالت ووو اجا اعا داقر غایت رَوّح و پاکی و در پیشان آن رواقی و در پیشان رواق پردهای آویخته» و در آن جماعتخانه خلق بسیار و در رواق نیز جمعی از اکابر نشسته. و مولانا شمس الڏين خلیفه بر کنار رواق نشسته و از ميان جماعتخانه تاجىی آویخته بودند و مولانا میگفت که: این تاج بر سر هرکه راست آید معنی ما به وی حواله است. قر کش هی افده امتحان میکرد به سر هیچ کس راست یامد و من در گوشهای ایستاده بودمو نظاره میکردم. ناگام خدمت مولانا به من نظر کرد و گفت: فرزند! تو نیز پیش آی!
من خواستم که پیش آیم, ناگاه ديدم که آن پرده که در پیشان رواق بود در حرکت آمد, و از پس آن پرده شخصی با هيبت بیرون آمد و مرا بر گرفت و در کنار اخی على نهاد و رود که: یکر ابق طفل ۲را و شیر دة از شت ان ار خوات درامدة با جود فته حواله به خدمت اخی علی شد. احرام ملازمت وی بستم. چون نظر وی بر من افتاد. گفت: حافظ! دیر با شیر آمدی. دست بیعت به وی دادم و توبه کردم و تلقین گرفتم. » و هم وی گفته است که: «چون در سفر حجاز به بغداد رسیدم. در خانقاه شيخ توزالدنن عذال حجان اشفرائى :ر جهه الله الى رول كزده در ان وقت نبیرۀ وی؛ شيخ نورالڈین عبدالرحمان, شيخ الاسلام بغداد بود و خلیفۀ جد بزرگوار خود بوډ. دري چون شرف زارت روضة شريفة حضرت رسالت صل الله کته رو شل درتانی: ساز هدیمن به آن خضرت بز انیو یه این گفتارت: بکویی :که پیری عاصیی از عاصیان امت تو عبدالژحمان بغدادی دعا رسانید! چون به شرف 273 زیارت رسیدم و شرایط آن به جای آوردم, وصیت شيخ بم خاطرم آمدي به همان عبارت که وصیت کرده بود گفتم. حصرت رسالت صلی الله عليه و سلّم ابروی مبارک درهم کشیدند و مرا گفتند که: تو چنين مگوی» که وی از غایت تواضع چنین گفته است ووی از اکابر امت من است. بعد از مراجعت آن را به شیخ گفتم. خوشدلی بسیار نمود و مرا دعای خير کرد. « ف كھ وئ تفه است كه #وققن كر أبن ولام انى عطم افنا و انك ان لق ار جیات خود مأیوس گشتند. روزی خدمت مولانا رضی الڈین على مایانی از ده مایان به E O O و گفت: امر چنین است که O O لله تعالى در قرية اسشجيل قرآن ختم کنی. شاید که خدای تعالی این بلیێّت را e ا نمودم» اما به واسطة ان که در آن فرصت خواجه عبدالژحمان گهواره گر قڈس سژه» که از محبوبان و مجذوبان حضرت حق بود جل ذکره در قریة اسجیل بر سر سنگی که بر در تربت نفخ حقو خالد انیت من تت وتمان لو می یتوو خدمت فول ری . الاق على در غایت تشرع بود من متفکر شدم که: مبادا که امری واقع شود که مردم بلیت وبا را باز طلبند۔ ا e آمد. کک رق و ا از انجا برخاست و در آن نزدیکی خراسی بود به آنجا درآمد و در مغاکی پنهان شد. چون به ده a و در سر زیارت فرو آمدیم و مردم ده جمع شدند, خبر رسید که امیر على بیک که حاکم ولایت بود به زیارت خواجه میآید. مردم ده با مولانا گفتند که: خواجه به سبب شما به این خراس درامده است. اگر علی بیک بیاید و خواجه را نبیند. اق آن ارڈ کی بو فا عضب کند خدمت مولانا متوجه خراس شد. چون به خراس درامد. فرمود که: مهمان را چنين دارند؟ چون خواجه آواز مولانا را شنید, از آن مغاکی بیرون آمد و یکدیگر را کنار گرفتند. و خواجه چيزي درگوش مولانا گفت: مولانا در گریه شد. مدتی همچنان ایستاده بودند. شخصی مر ت که: امیر علی کک بر دو فاده و اقظا ن ھی کد چئ مولا ا را تشه گزده. خواجه را دریافت. خواجه گفت: مغولک برو که مهمان عزیز دارم. على بیک روان شد و خواجه از عقب وی نعره می زد که: هی مغولک بدو! وی میدوید تا از نظر خواجه غایب شد. بعد از آن خواجه و مولانا به زیارت درآمدند و من از بیم آن که مبادا خواجه سخنی بلند بگوید, با مولانا گرفتم که: من قرآن به یک شبانروز ختم میتوانم کرد.
مولانا فر مود كه؛ آغاز کردم. در اثنای تلاوت. خواجه آغاز سخنان بلند کرد. مولانا بانگ بر وی زد. دیک تا آخر صحبت. خواجه از آن سخنان هیچ نگفت. چون ختم تمام شد و از دعا فارغ شدند. یکدیگر را وداع کردند. ی ناته و تعالی آن: لیت راابة مخض ر اقتو رجهت خود دقع کرد» -8 مولانا فخرالڈین لُورستانیى» رحمه الله تعالى وی تحصیيل علوم ظاهری کرده بوده است. همیشه در خاطر میداشته است که بعد از تحصیل علوم به سلوک راه خدای تعالی اشتغال نماید. وقتی در یکی از مدارس مصر خانهای داشته و در آنجا به مطالعه مشغول بوده. وی را از مطالعه کلالی حاصل شده. از برای تشحیذ خاطر از خانة خود بيرون آمده. داعیة سلوک بر دلش تازه گشته. با خود گفته است: «اخر روزی از انچه درانم بیرون میباید آمد. امروز آن روز است. « دیگر به خانة خود بازنرفته است و همچنان خانه را با کتابها و متاعهای دیگر در باز گذاشته است. و پیش شيخ شی٤ُلله رحمه الله تعالی که در آن وقت در مصر به ارشاد متعیْن بوده. رفته و به سلوک مشغول گشته. a چون وی از دنیا رفته است, در طلب کاملی مکمل سفر اختیار کرده. 274 کر ان وقت فة مجين الأتن طوس كار اواد امام غرالى اسه ركه الله قال شهرتی تمام داشته است و در شهر طوس میبوده»: به صحبت وی أده آنچهٍ می خواسته: امیت آنا تیاقه: ار آنا هه ورانی پیش فرزندان اکى على فلق غاد رفته است. , آنجا نیز آنچه میخواسته نیافته. چون از آنجا سفر میکرده؛ فرزندان اخی ع ورا ک اند که کی ار روان ندر ماز کر ا و فی اشد ا اکن وا ببینی دور نمینماید. » با خود گفته است: «شیخ خراسان آن و شيخ زادگان اين! درویش دیگر چه خواهد بود؟ » اما احتیاط را به ارده رفته. چون به انجا رسیده. شيخ حافظ به جهت مهمی به ده دیگر رفته بوده آنجا به نور ولایت از آهدن وی خبر یافته. با اصحاب گفته که: «ما را مهمانی عزیز رسيده مھم نا ساخته به ارده بازگشتە. چون چشمش بر مولانا افتاده. این مصراع مشهور را خوانده که: «یار در خانه و ما گرد جهان گردیدیم. » و ميان یشان صحبت درگرفته. و تا شیخ حافظ زنده بوده است, در صحبت وی بوده است و با وی اربعینها نشسته و تربیتها یافته» وبعد از وفات وی به ولایت جام تشریف اورده و در جوار تربت مقذسة حضرت شيخ الاسلام احمد قذدس سژه اربعین نشسته و مشایخ جام را به هیچ کس از مشایخ وقت آن قدر اخلاص و اعتقاد نبوډه که نسبت به وی. و فی که شت که < خضرت قدت الا لاف اخمد را ن الله ال روود اه ق اولاد خود التفات بسیار است, تا غایتی که به خواجه محمد خلوتی که ظاهری بس پریشان داشته است التفات بسیار دارد . « و یکی از علمای هرات ت که به زهد و ورع مشهور بوده و در سلوک راه خدای. تعالی. وا و امار طا وه وی را گفته است که: «به هرات رجوع میباید کرد و با اهل بیت خود میباید بود! » هرچند الحاح کرده فایده نداشته. چون به موجب امر وی بازگشته و به هرات رسیده؛ عن قريب بیمار شده و به جوار رحمت حق پیوسته. به خاطر میاید که در حَرجرّد جام در سرایی که تعلق به والدین فقیر میداشت. نزول فرموده بود و من چنان خرد بودم که مرا پیش زانوی خود نشانده بود و با انگشت مبارک خود نامهای مشهور چون عمر و علی بر روی هوا مینوشت و من آن را میخواندم. تبسم مینمود و تعجب می فرمود.
اا اا ر تة مجنت و ارات این ظطانقة- شد و از . ان وقت بارهر ږوز تنشو و تمای دیک یناد اميد میدارم که بر محبت ایشان زیم و در محبت ایشان میړم» و در زمر محبان ایشان برانگیخته شوم اللفة احني كيا و اتی مکنا و5اخشا ني فی رة القساكين. بعد آز سنه زين و تفافمائة: آر خرا سان عزهة زارت خرن شريفين زاذهها الله تعالی شرفاً کرد و از آنجا به مصر رفت. و آنجا به چوار رحمت حقٍ پیوست و قبر وی در قراقه است. , نزدیک به قبر امام شافعی رضی الله تعالی عنه و انجا به سيّدی وی از مریدان شیح رکن الدذين علاءالڈوله است. بدر وی حاکم فر بود و فعمر گشته نود خواسښت که از ځکوفت استعفا کند و دږ اخر اد وو ل اد شیو کیا کلت را به خان اردوی پادشاه وقت فرستاد تا منشور حکومت به نام خود بستاند» و پدر وی را معذور دارند. کر وک نر واخ هقان تود وی را در آن نواحی با فُطٌاع طریق محاربه افتاد. چنانچه همۀ متعلقان وی کشته شدند. و وی نیز زخمها خورده در ميان کشتگان افتاد. شيخ رکن الڏین علاءالدوله را در غيب نمودند که: «در فلان موضع جمعی کشتگانند_ و در مڼان. ایشان: یکی زنده مانده است:و قابلنتۍ تام دارد: وی زا دزیاب ! »> شتخ یه آن موضع رفت هیچ کس را زنده نیافت. 275 بار دیگر , به همان مامور شد, دیگربار به همان موضع رفت هیچ کس را زنده نیافت. بار شی امور تسد فحص :بسار کردذ ر نکی: از آها:قۍ الاه اثر جاتن تفرس کرد وی را برداشته همراه خود برد و تعهد وی کرد. چندان که به حال خود بازآمد و جراحتهای وک ر وزاورد شیخ وی را گفت: E I خواهی به پیش پادشاه رو و خواهی به جانب پدر شو! » وی گفت: «مرا خاطر نمیخواهد که از خدمت شیخ مفارقت نمایم. میخواهم که دست ارادت در دامن حضرت شیخ زنم. » اخر پیش پدر رفت و از وی اجازت خواست و به صحبت شيخ مراجعت نمود, و به حسن تربیت شيخ رسید به انچه رسید. 0- شيخ محمد شاه فراهی» رحمه الله تعالی به علوم ظاهری و باطنی آراسته بوده است, و به یک واسطه مرید شاه علی فراهی است. در آخر حیات عزم حجچ کرد از راه هُرموز. چون به منوجان رسید. بیمار شد و همانجا وفات یافت و قبر وی آنجاست. صاحب کشف و الهام بوده است. ی اا ای وا و صیحهای زد. یکی از علما که همراه بود سبب آن پرسید. گفت: «خرابات آین شهر بر من کشف شد. E O E ! به سر ا جرا نکويی که ترا به وی بخشیم؟ آن ازن دز همان وقت توفیق توبه يافت. » 1- شيخ بهاءالدین عمر قدس الله تعالی روحه وی خواهرزادة شيخ محمد شاه است و مرید وی» و از بعض اکابر استماع دارم که فی فت < معلوم نشت كة در بملشلة اصحات شح ركن الین علاءالدولة چون :اوی بوده باشد . « 8 از صغر سن مجذوب بوده است 9 اثار جذبه بر وی ظاهر بود. در اوقات ادای صلوات کسی راا می فداند که بر کمیت اعداد راع وی را تشه می كرف که نخوڈ :گا داشت أن :نی توا تست و فی دو اوایل خال: ار ایت تعطهی که ابن طا نه :زا می باش ا خال خود شيخ محمد شاه از نایافت مقصود سخنی میگفته است, خال وی این بیت را خوانده بوده است: اگر نالد کسی نالد که یاری در سفر تو باری از چه مینالی که یاری در دارد ر ل داری؟
عادت وی چنان بود که چون ور ع اضر شدی, با حکام و خواص ایشان از محرمان وی از وی سؤال کرده بود که: #شیی آن که در هښجد این همه نکن i می تود چیست؟ » گفته بود: «اگر خاموش مینشینم و خود را به این گفت و گوی مشغول نمیسازم. مغلوب و مستهلک میگردم. حواس من از کار میافتد نه گوش من میشنود و نه چشم من میبیند. » روزی درویشی در وقت طلوع آفتاب پیش وی درآمده بوده» سر بر زانو به مراقبه نشسته بوده سر برداشته و فرموده که: «هيیچ میتواند بود که ازوقت نماز بامداد تا این سا عت کسی صرت خی را سیکات و تعالی جاه هراز شنال طا عت وعدت واقع شده بود و پنجاه هزار ال نموڌ6 و اندرا ق حکایت میکرد که: ا ا د کردند. افطار نکرد. یک روز ديدم که جماعتی از اهل غيب به جانب محف وی میرزفتند: چون به در فخفة وی رسیدند درتیامدند و بگذشتنف من ان قضه را با اوی 276 گفتم. گفت: آری قطب بود و اصحاب وی. آن وقت که به در محفّه رسیدند» من پای دراز کرده بودم دانستند برگذشتند. من پای خود گرد آوردم. ربازگشتند و پیش من آمدند و فاتحه خواندند. » خدمت مولانا میفرمود که: «همان روز آثار صحت بر وی ظاهر شد و احتیاج به آن نشد که افطار کند. » این فقیر را این بیت از وی بر خاطر است که در وقتی که بعض فقیران را به دوام توجه و اقبال بر مطلوب حقیقی ترغیب میکرد, میخواند: دلارامی که داری دل درو بند در جشتم از هة عغالم قرو نة و قذس الله تعالی سژه یوم الثلثاء. سلخ ربيع الاول. سنة سبع و خمسين و ثمانمائة. و چون وفات یافت, فرزند بزرگوار و اصحاب وی در قریة چغاره در همان منزل روزها مینشسته. به حفر قبر وی شتغال نمودند. سلطان وقت استدعا نمود که قبر وی در نزدیکی شهر باشد. قبول کردند. چون سلطان به نماز وی حاضر شد جنازۂ وی را مقداری راه به دوش خود گرفته ببرد ودر جانب شمال عیدگاه دفن کردند. و عمارات عالیه فرمود و حالا معروف و مشهور است, یزار و e 2- مولانا شمس الدذین محمد اسد» رحمه الله تعالی دز علوم ظاهر به جودک طح وحات فهم شهرتن تقام داشت: هی فر مود که :در اوان تحصیل مرا داعیة سلوک راه خدای تعالی قوی شد. در ان وقت خدمت شيخ زين الان جو ي ركه الله علي ارا الان و ك هردان سلود و لفن وی ر ا خم معت کی کرد و ایشان را تیه فی دادو تلف دک ی کرد و قاعدۀ درویشان میباشد که وقتی که شیخ دست درویشی را در وقت بيعت میگیرد. بعضی دامن آن درویش را میگیرند و بعضی دامن آن دوم را تا به آنجا که برسد. من نیز دامن بعضی از آنها را گرفتم. چون از آن مجلس بیرون آمدم» در مدرسه در همان خانه که تحصیل میکردم به ذکر مشغول میبودم و در خود روز به روز تأثیر ذکر را ادت دہ ان اط شر الاه ار وک ت ن و ترک حول کردم E O O مولانا فخرالڈین لورستانی نیز رسیيده بود و خدمت مولانا جامة خود در وی پوشانیده تود وان را گاهی تر سیل رک فىڼوشید و ذز آخر عر با خدذمت: مولانا تسغدالدين کاشغری به هم بسیار صحبت میداشتند و خدمت مولانا سعدالدين تعظيم و تقدیم وی میکرد. یک بار در راهی با وی میرفتم. بتقریب سخن وی به آنجا رسید که گفت: «مرا در این چند روز امری واقع شد که هرگز مرا به خود گمان آن نميبود و توقع آن نمیداشتم.
» وونل اال اھا کے و ان کرد ری وخی کک فن ار ان تی وغ تحتام حه فهم کردم, والله تقال اغلىي قال بعضْ العارفين: «اذا تجلى الله سبحانه بذاته لأحدٍ يرى كل الڈوات و الضفات و الأفعال متلاشيةٌ في أشْعْةٌ في أشحة ذاته و صفاته و افعاله, و يجد نفسّه مع جَميع المخلوقات كأنها مدبّرة لها و هى أعضاؤها ال بذاك ها نشي الا وتراة فلا به وير ذاته الات الواحدة و صفته صفتها و فعله فعلها لاستهلاكه بالكليّة في عين التوحيدء و ليس للأنسان وراء هذه المربة مقامٌ في التوحيد. ولما إنجدَبَ بصيرة الژوح الي متاه جمال الذَاتِ اشتتر نور العقلٍ الفارق بين الأشياء في عَلَبَةَ نور الدات ٍ الفذيمة وازنف المي بين الفدم. و الخذوت لزهوق الياطل عند قخىء الخو و هذه الحالة جمعاً. » روزی پیش وی خربزهای بریدند, بسیار لطیف و شیرین بود. چون چشید. دست از ان 277 بازکشید. سبب پرسیدند, گفت: «التذاذ به آن مرا از آنچه در آنم باز میدارد. » وی را حالی تمام و وجدی عظيیم بود. چون در مجلس سماع حال بر وی متغیر شدی؛ صیحات و زعقات زدی, اثر ان به مجلسیان سرایت کردی؛ و همه را وقت خوش گشتی. » فى رحمه الله ليلة الجمعة, غژة رمضان, سنة اڕیع و سين و ثمانمائة و قبر وى در گازرگاہ است در پايان قبر شيخ الاسلام,. قدس الله تعالی سره. 95 ادنو ولو جه الله ا بعضی گفتهاند که وی به صحبت شيخ نجم الڈین کبری رسیده است و از خلفای وی است. نام وی محمد بن الحسین بي احمد الخطیبی البکری است. از فرزندان أا ابابکر است رضی الله تعالی عنه 9 مادر وی دختر پادشاه خراسان. علاءالدین محمدبن خوارزم شاه بود. کرت ر هالت صلی الله عله و لو وی وار خواب اشارت فرمود که: «دختر خود را به حسین خطیبی نکاح کن! » و بعد ازنهم ماه بهاءالڈین ولد متولد شد و چون دو ساله شد, والد وی نقل کرد و چون به سن تمییز رسید به تحصیل علوم دینی و معارف یقینی مشغول شد تا کمال وی به جایی رسید که حضرت رسالت وی را در واقعه سلطان العلما لقب نهاد. و چون وی را ظهوری تمام حاصل شد و مرجع خواص و عوام گشت. , جمعی از علما را چون امام فخر رازی و غیره بر وی حسد بجنبید. وی را به خروج بر سلطان وقت متهم داشتند. وی را از شهر بلخ عذر خواست, و در آنوقت مولانا جلال الذنن خردسال بود. از راه بغداد به مکه توجه نمودند. چون به بغداد رسیدند, جمعی پرسیدند که: «اینان چه طایفهاي و از کجا میآیند و به کجا میروند؟ » مولانا بهاءالدين فرمود که: «منَ الله وَإلى الله وَلاحَوْلَ وَلافَوَةَ إل بالل . » اڀن سخن را به خدمت شيخ شهاب الدین سهروردی رسانیدند, فرمود که: «ما هذا إلا بهاءٌالڈین البلخی. » و خدمت شيخ استقبال کرد. چون برابر مولانا رسید, از استر فرود آمد و زانوی مولانا را ببوسید و به جانب خانقاه استدعا کرد. مولانا گفت: «موالی را مدرسه مناسبتر است. » در مستنصریه نزول کرد و خدمت شيخ به دست خود موز وی را کشید. روز سیم عزیمت مکۀ مبارکه نمودند و بعد از مراجعت به جانب روم متوجه شدند. چهار سال در ارزنجان بودند و هفت سال در لارنده؛ و در لارنده خدمت مولانا جلال الڏين را در سن هژده سالگی کدخدا ساختند و در ثلاث و عشرین و سٹمائه سلطان ولد متولد شد و رن اا واا یر کی فر س اھان را یا ااا ار الوه برادران پنداشتی, و بعد از ان سلطان ایشان را از لارنده به قونیه استدعا کرد و مولانا بهاءالڈين ولد انجا به جوار رحمت حق پیوست . وی سید است حسینی.