Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

» به آن مشغول بودند که شخصی دروو ابوحفص را گفت که: «خود را بشوی و جامه درپوش که شیخ ابومزاحم از رس دررسید! » گفت: «اگر این آن بومزاحم است که من می‌شناسم. می‌شاید 47 ر و . ابوالحسن فوشنجی صوفي گوید رحمه الله تعالی: « من دل في تفسه رَفَعَ الله ‏ وَمَنْ عَرٌ في تَفُْسه اذَلةٌ الله في اعَيْنِ عباده. » A o ا‎ رُفته است. » 8- عبدالله مهدی باوردی» رحمه الله تعالی وی یکی از بزرگان این طایفه است. استاد ابوحفص چڈاد است. ابوحفص به باورد نزدیک وی شد و وی را شاگردی می‌کرد. و اين عبداللّه در ابتدا آهنگر بود و سبب دست از کار بازداشتن وی آن بود که روزی آهنگری می کرد آهن در آتښ نهاده بود. تایایی مر در وکاں او یکذھتا و این انت ھی جواند که <الفلی وقد الحو لِلركمنِ . « (26/ فرقان) عبدالله ان بشنيد۔ آن آهن که در دست a‏ از دست وی ناد بيخود دست به آهن تافته برد و برداشت. شاگرد او آن بدید بیفتاد و بیهوش گشت. شاگرد را گفت: «چه شدی؟ » بنگریست. آهن در دست خود دید. گفت: «چون سڑ من فاش شد برستم. » برخاست و برفت و دکان را بگذاشت. 49- حَمدون قصار» قدس الله تعالىی سره ار طف اولی اس کیت ایا والح اسک تخ و اما اقل ملامت بود و در تابور طربق ملامت را ویر کرد اول ماله که ازوق و اصحاب وی هعرق ردد و اخوال انان افد سل ری و خد گند اکر روا جورت که:پش ار احمد قرفل ضلن الله كلنة و سلم هر ى ودن ارافان ودق 6 حمدون قطضار عالم بود و فقيه. مذهب توری داشت و طریقت او. استاد عبدالله مَنازل است و هیچ کس از شاگردان وی طریقت وی نگرفت چون ابن منازل. و صحبت داشته بود با سلم بن الحسن الباروسی و ابوتراب النخشبی و علی نصرآبادی. رفیق ابوحفص بود در سنۀ احدی و سبعین و ماتین برفته از دنیا در نیشابور و قبر وی در حیره است. و وی گفته که: «نفس خویش را بر نفس فرعون فضل ننهم,. اما دل خویش را بر دل فرعون فضل نهم. » ‏ « وهم وی كفت من رائت فه خطلة من الخبر فلا تغارقة, فاه تضنبک من بركاتة» E E‏ وی را پاره‌ای کاغذ دربایست شد. اهل بیت میزبان پاره‌ای کاغذ بیرون انداختند۔ خمدون آن را رد کز د وؤ گقت: «روا نبود این را بکار بردن؛ که وی غایب است, و من ندانم که وی زنده هست يا نی. » شیخ الاسلام گفت که: «همه سیرت و کار ایشان بر اين قياس بود. اکنون جماعتی اباحت و تهاون شرع, و زندقه و بی ادبی و بی حرمتی پیش گرفته‌اند که ملامت است. مایت ان وو کے کی یی حرھی درت کاری ک5ا اورا غاا مت کقد اکت ان ود کور ارچ اد واا لد اک ارد 0- ابوالحسن الباروسی» قدس الله تعالی روحه نام او سلم بن الحسن الباروسی است, و کنیت او ابوعمران. شیح ابوعبدالرحمان ‏ درتاریخ صوفیه ذکر کرده است و گفته که: «وی اا نشابور است. » از ,استادان ڃمدون قضار و مستجاب الدعوه بو وی گفته که: «لايَطْهَرٌ على أَحَدٍ شىء ِن تور الأيمان إلا بائباع السشتة ومُجاتّة اليذعة. 48 وکل وضع ترى فيه اجُتهاداً ظاهراً يلا ثور قَاعْلَّم ان تة عة خَفيّة. » الل کد یی را هت دک وی اتات ھک یه ا ری کی ا ا ا و طاف ا ر د رطاف تار اد راط ایشان بودی؛ مردان بودندی. نماز بسیار می‌بینم و روز فراوان, اما از نور ایمان هیچ چیز نیست بر ایشان .

« کت کک کار ار کی اظن است ا کی طاهره 51- - منصور عار فدنن الله الي رة از طبقة اولی است. کنیت وی ابوالشری است. از اهل مرو بوده و گفته‌اند از اهل باورد» و گفته‌اند از اهل پوشنگ. و به بصره بوده و وی از حکمای مشایخ است و سخنان نیکو دارد در معاملات. پس از مرگ وی را به خواب دیدند گفتند: «حال تو چیست؟ » گفت: «مرا بنواختند و در آاسمان هفتم منبر نهادند, و مرا گفت: بر رو! آنجا از من می‌گفتی. اينجا با من می‌گوی و با دوستان و فرشتگان من می‌گوی! » E‏ وقتی برنایی بر دست وی توبه کرده بود و توبه شکسته و از راه برگشته. گفت: «هيچ E N ‏ 2- احمدبن عاصم الأنطاکی» رحمه الله تعالی از طبقة اولی است. کنیت او ابوعلی است, و گفته‌اند ابوعبداللّه و این درستر است. از اقران بشر حافی و سرئ سقطی و حارث محاسبی است. و گفته‌اند که فضیل عياض را دیده بود از استادان احمد ابی الحواری است. وی گفته: «امام هر عمل علم است. و امام هر علم عنایت. » و هم وی گفته که: «الله تعالی ,می‌گوید: إتما أموالكة وَاولادك ف2 َد( فنَتَة (28/انفال 9 5تغابن). وََعَنْ تستزيڈ من الفيتة. ما آن فتنه زیادت e‏ . “« و هم وی گفته: «واقَفتا الشالحين في أعمال الجَوارح, و خالَفْناهُم في الْهمَم. » و هم وی گفته: «الصبرٌ مِنْ اول الژضا. » وی را آز اخلاص ر ا #وکیی که عمل فال بی وواه که را هان اد گند و ان یرای آن ڑا ورک دازند و یات انرا ار فر خو سجاه نطلی ان اخلاص است. » و هم وی گفته: «إِعْمَلْ على ان لَيْسَ في الأرض أَحَدٌ غيرك ولا في السّماء أحدٌ غيرة. » 53خ :ون الظو ی قدس الله سره وی به بغداد بوده. صوفی است و محدت. استاد عثمان بن سعید الڈارمی است و استاد ابوالعباس مسروق و ابوجعفر حداد مهين و ابوسعيد خراز و جنید است. ابوعسید خراز گفته که: «در ابتدای ارادت به سیاحت شعف تمام داشتم. روزی محمدبن منصور گفت: ای فرزند! مقام ارادت خود را لازم گیر تا بر تو در آنجا در هر خیر و برکت گشاده گردد. » و هم وی گفته که محمدبن منصور الطوسی گفت که: «در طواف بودم. شخصی طواف می‌کرد و می‌زارید و می‌گفت: خداوندا! . ان گمشدة من به من باز 5ة! گفته: آن گمشدۀ تو چیست؟ گفت: زندگانی داشتم با او بس خوش. وقتی در بادیه تشنه مانده بودم, بیگانگانه گفتم: تابستان است و بادیه اکنون آب از کجا آرم؟ هلاک شوم. در ساعت میغ بر آمد و بارانی عظیم درایستاد, چنانکه گفتم هم اکنون غرقه گردم و هلاک شوم. . > چون با خود أمدم. ان نیکویی زندگانی منص شده بود. » شیخ الاسلام گفت که: «او را عقوبت کرد که مرا چرا نشناختی. که در قدرت من تابستان و زمستان یکی بود. » 49 و هم ابوسعید خراز گفته که از محمد منصور پرسیدند از حقیقت فقر, گفت: «السکونڻ عند كل عَدَم, و البذل عند كل وجودٍِ . « و هم وی گفته: «يَحّتاخ المُسافرٌ في سَمَّره إلى أربعة اشياء: علم یسوسه. و ذکر يونسه, و وَرَع يحجزة, و يقين يَحُوِلّه. » شيخ الاسلام گفت: «همه عمر از این چهارچیز به سر نشود.

که تو همیشه در سفری د رک کراا رل دازی هر که از انی چھار جنر غالی انست ضات اس علهی که راض وی بود که وی را راست و نرم کند و ذکری که مونس وی بود تا در تنهایی وحشت نکیرد و ورگی که باز دار دة وی بود تا به هر ناشایست ننگرد ویقینی که مرکب وی بود تا بازپس نماند و در هرچه باشد در زندگانی باشد بی کراهیت. » و هم این محمد منصور وقتی سخن می‌گفت با جمع و همانا که سخن به ذکر ملامت و ملامتی انجامیده بود یکی گفت: «سخن ملامتی نه سخن ماست. ماكة اينم ؟ » وی جواب داد كه: علد ذكر الطالحين تدزل. الزحمة. » در ساغت باران دزاستاد بئ هيچ ميغ. 4- على عکیئ. رحمه الله تعالی وی هم از این طابفه بوده است. در مکه مجاور. وی گفته: «مَنْ رَضى من الدڏنيا الا فهو فاون و من رضى من العلم بالعلم. فهو مفتون. ومن رضی من الزهد بالثناء فهو محجوب» و من رضی من الحق بشىءِ مادون الحق کائناً ما کان فهو طاغ. » شيخ الاسلام گفت: «تو داتّی که دنیا کدام است؟ مادنا من قلبک فألهاک. هرچه به دل تو رسد که دل ترا از او باز پوشد دنیای تست و هر چیز که ترا از او مشغول کند فتنۀ تست و ان که. از غله به علم راضی است مفتون است. علم سیرت راست و آگاه کارکرد را. علم که ترا سیرت ندهد و آگاهی که با آن کارکرد نبود, فتن تست. » و في مناجاته: «الهی! ما را بر آگاهی فرومگذار که آگاهی همه شغل است. و در دانش مبند که دانش همه درد است و تابنده با خود است, جوب خشک و اهن سرد است و هر که از زهد به ثنا ‏ صوفی کثز است. » ٤ء‏ س ا ایی اک کک وی او دال چان ار فذماک فقا خر اسان اش ا اهل بلخ. با شقیق صحبت داشته است. و استاد احمد خضرویه است. مات بواشجرد من نواحی بلخ؛ سنة سيع و ثلاثين و ماتين. و گفته‌اند که وی اصم نبود. ضعیفه‌ای با وی سخن می‌گفت. در اثنای سخن بادی از وی جدا شد. دفع خجالت وی را گفت: «آواز بلندتر کن! » با وی چنان فرا نمود که گوش وی کر است و آن را نشنید۔ آن ضعیفه شادمان شد, و آن لقب بر وی بماند. وی گفته است: «هر که در این طریق درمی‌آید. می‌باید که چهارموت را بر خود گیرد: موت ابیض و آن گرسنگی است. و موت اسود و آن صبر کردن است بر اذای مردم» و موت احمر و آن مخالفت نفس است, و موت اخضر و آن پاره‌ها بر هم دوختن است پوشش را. » وهم وی گفته: «هر بامداد شيطان می کون چه خواهی وزد فى دونه رک5 می‌گوید: چه خواهی پوشید؟ قى کوب" کفن. وم وید که : کجا خواهی بود؟ a‏ درگور. » شخصی از وی پرسید که: «چه آرزو داری؟ » گفت: «عافیت روزی تا شب. » آن شخص گفت: «این عافیت نیست که در همة روزها داری؟ » گفت: «عافیت روز من ان است که در وی عاصی نشوم خدای راء سبحانه. » 50 شخصی از وی طلب موعظت کرد. گفت: «اذا آرڈت ان تعصی مولاک, فأغُصه في مَۇضچ لاټراک. » بزرگی به وی چیزی فرستاد. قبول کرد. گفتند: «چرا قبول کردی؟ » گفت: «در گرفتن آن ذل خود دیدم و عژڑ وی و در ناگرفتن ا عر خود ديدم و دل وی. عژوی را بر عڑ خود اختیار کردم و ذل خود را بر ذل وی. ». از وی پرسیدند که: «از کجا می‌خوری؟ » گفت: «وللّه حَزائن السّمواتِ و الأرْض ولكق المُنافقينَ لايَفْقَهُونَ.

» (7/منافقون) 6- احمدبن ابی الحواری» قدس سره از طا اول ات کیت وی ابوالجسی ار اهل وشیا شه ضحت د 2ا ابوسلیمان دارانی 9 ابوعبدالله نباجی و غير ایشان از مشایخ. و وی را برادری ,بود محمدبن ابی الحواری که در زهد و ورع با وی برابری می‌کرد و پسر وی عبدالله بن احمدبن ابی الحواری از زهاد بود و پدر وی ابوالحواری که نام وی میمون بود از متورعان و عارفان بود. خاندان ایشان خاندان زهد و ورع بود. مات رحمه لله سنة ثلاثین 9 ماتین. وَکانَ الجنيد قول «احمدبن ابی الحوارى ريحانة الشام . “« وی گفته که: «دنیا مزبله و مجمع سگان است. و کمتر از سگ آن کس است که از وی دور نمی‌شود, زیرا که سگ حاجت خود از آن می‌گیرد و می‌رود و دوستدار وی ازوی به هیچ حالی جدا نمی‌تتىود. » گویند که وی را با ابوسلیمان دارانی عهدی بود که هرگز مخالفت فرمان او نکند. روزی ابوسلیمان در مجلس سخن می‌گفت, احمد آمد و گفت: «تنور تافته شد چه می‌فرمایی؟ » ابوسلیمان جواب نداد. دو سه بار مکرر کرد ابوسلیمان را دل به تنگ آمد گفت: «برو در آنجا نشین! » ابوسلیمان ساعتی مشغول شد بعد از آن یاد او آمد که احمد را چه گفت. گفت: «احمد را بجویید که در تنور خواهد بود! » چون باز جستند. وی را در ننور یافتند یک موی از وی ناسوخته. و هم وی گفته که: «محمدبن السماک بیمار بود. قاروره وی را گرفتیم که به طبیبی بریم راي در راه مردی خوبروی خوشبوی پاکیزه جامه پیش آمد, گفت: کجا مي رويد : ؟ گفتیم' به فلان طبیب تا قارورۀ ابن سماک به وی بنماییم. گفت: سبحان الله! در معالجة دوست خدا به دشمن خدا استعانت می‌جویید؟ این قاروره را بر زمین زنید و ابن سماک را بگویید که دست خود را بر موضع وَجَع نهد و بگوید: بالحق انزلناه و بالحق نزل (105/اسراء). پس غایب شد چنانکه وی را ندیدیم. پس به سوی ابن سماک بازگشتیم و قصه با وی بگفتیم. دست خود بر موضع وَجَع نهاد و آنچه آن مرد گفته بود بگفت. در حال نیک شد و گفت: آن مرد خضر بود. عليه السلام. » 7 ال چن ی بی ا الا اک خم ا از طبقة اولی است. کنیت وی ابومحمد. وَهو من رّهاد الصوفيه. و الاكليَنَ من الحلال, و الورعينَ في جمع الاحوال. اصل وی از کوفه بود. اما مقیم انطاکیه شده بود و طریقت وی در تصوف طریقت سفیان توّری بود زیرا که با اصحاب سفیان صحبت داشته بود. فتح بن شَحّرَّف گوید که: «اول بار که غبدالله بن خبیق را دیدم: گفت: ای خراسانی! چهار چیز است که غیر از آن نیست: چشم و زبان و دل و هوا. چشم خود را نگاهدار که به آنچه خدای تعالي نپسندد ننگرد. و زبان خود را نگاهدار که چیزی نگوید که خدای تعالی از دل تو خلاف آن داند و دل خود را نگاهدار که در وی غل و حقد هیچ مسلمانی نباشد و هوای خود را نگاهدار که به هیچ ناشایستی مايل نشود. وقتی که این خصلتها در تو نباشد, خاکستر بر سر خود کن که بدبخت شدی. » وی گفته که چنین به ما رسیده است که: «حبری از احبار بنی اسراییل می‌گفت: یا 51 رب كَمْ أعصيک ولا ٿعاقئني! قأوحی الل الى تب من انبیاءِ بنی اسرائیل: فل لَ: کم آعاقبک وَأنت لا تدري, آلم اسلبک حلاوم مُناجاتي؟ » 58- نهل تن غندالله ال ری قدس الله تعالی سره ار ا ا اسک کھت او ا وھد متخ ار کرای ای کو وهای :ا طا که ‏ شاگرد ذوالثون مصری است و صحبت داشته با خال خود محمدبن. سؤار.

از اقران جنید است و پیش از جنید برفته» در محرم سنة ثلاث و ثمانین و ماتین و کان عمره E‏ سهل گوید: «سه ساله بودم که شب زنده می‌داشتم و در نماز کردن خال خود محمدبن سۆار, می‌نگریستم. مرا می‌گفت: ای سهل! برو و خواب کن که دل مرا مشغول می‌داری. و روزی مرا گفت: هیچ یاد نمی‌کنی آفریدگار خود را؟ گفتم: چگونه یاد کنم؟ گفت: هر شب در جامة خواب خود سه بار بگوی در دل خود بی آن که زبان تو بجنبد که: الله معی. الله ناظری, الله شاهدي. چند شب آن را گفتم, و وی را آگاه کردم از آن. گفت: هر شب هفت بار بگوی! ارا کم ووی ر ااه کرد تم ازا کت ر شب یازده بار بگوی! چند گاه آن را گفتم و در دل خود از آن حلاوتی یافتم. چون سالی بر آن بگذشت, گفت: یاددار انچه ترا اموختم و بر ان مداومت نمای تا به قبر درآیی, که آن ترا سود خواهد داشت در دنیا و آاخرت. بعد از چندگاه دیگر مرا گفت: مَنْ کانَ الل مَعَه مَعَهٌ وَهُوَ ناظرةُ و شاهده یعصیه؟ ایاک ۆالمعصية . « ا «نشان بدبختی چیست؟ » گفت: «آن است که ترا علم دهد و توفیق عمل ندهد و عمل دهد و اخلاص ندهد که عمل کنی بیکار کنی و دیدار و صحبت دهد با نیکان و ترا قبول ندهد. » از عتبة غسال پرسیدند که: «نشان نیکبختی و نشان بدبختی چیست؟ » گفت: «نشان نکی آں:است کہ ترا فر دمت کند و پرا حاضر گند وتشان کی ان شوت که فرا خدمت کند و حاضر نکند. » و هم عتبة غسال گفته که: «بدبختی به دوست نرسیيدن است به شناخت. نه به دوزخ رسیدن۔ و نیکبختی به دوست پیوستن به شناخت. نه به بهشت رسیدن. » شيخ الاسلام گفت: «هیچ نشان نیست بدبختی را روشنتر از روز بتری. هر که نه در زیادتى است کر نقصانٍ است. » سهل گفته است: «اۇل هذا الأمر عِلمْ لایدرک, و آخِرُةٌ علم لابنقد. » و هم وی گفته: «ما دمت تخاف ألفَفَرَ. ‏ و هم وی گفته: «درویشی که از دل وی شیرینی چیزی از دست مردمان فراستدن نیفتد. از وی هرگز فلاح نیاید. » و هم وی گفته فی تفسیر قوله تعالی: وَاجِعَل لي م لَڏْلکَ سُلطاناً تصیرآاً(80 اسراء) «بعنی ` لسانا ینطق عنک لاینطق عَنْ غیرک. » و هم وی گفته در تفسير اين آيت كه: إن الله يامُر بالعدل والأخسان(90/نخل): «عدل أن ةا ضاف رفي اد را دة هه و ادان ای کے اورا له ار وار دانی. » و هم وی گفته: «هرکه بامداد کند و همت وی آن باشد که چه خورد. دست از وی بشوی! » و هم وی گفته که: «شیطان از خفتۀة گرسنه بگریزد. » و هم وی گفته: «طوبی کسی را که دوستان وی را می‌جوید! اگر دوستان وی را یافت, نور یافت و اگر در طلب مرد شفیع یافت. » از وی پرسیدند که: «از مسلمانان که به کافری نزدیکتر؟ » گفت: «ممتحن بی صبر. “» وی سالها بواسیر داشت. و بیماران به دعای وی نیک می‌شدند. 52 شیخ الاسلام گفت: «دانی چرا چنین بود؟ زیرا که او خلق را شفیع بود, و از برای خود با خصومت نبود. ابونصر ترشیزی مرا گفت که: آن بواسیر سهل از چه بود که وی را جتدان ولات بود من كفو كه شهل ولات ار آن فلت بافتة بود از آن دعا کرو تا :از وی بشود» گویند که در ميان مریدان وک وان ود افد از شيخ سهل درخواست محاسن کرد. گفت: «دست فروگیر تا چند می‌خواهی! » جوان دست فروگرفت. محاسنی نیکو به دنسکشن دز امد 59- عباس بن حمزة الٹیسابوری» قدس الله روحه کنیت او ابوالفضل است.

مردی بزرگ است. از متقدمان. با ذوالنون و بایزید و غیرهما صحبت داشته. در ماه ربیع الاول سنۀ ثمان و ثمانین و ماتین برفته از دنیا؛ پیش از جنید. جد ابویکر حفید است. ٠‏ 2 ابوبکر حفید گوید که وی گفته که ذوالنون گفته: «لو عَلِمُوا ما طلبّوا هانَ عليهم ما بَدّلوا. » و هم وې گفته که ذوالنون گفت: «کیف لا أبتهچ یک سُرُوراً, و قد کُنث أخطرٌ بالک حينَ رَرَفَتّنى الأسلام؟ » و در روایت وکر «حين جعلتني مِنَ آهل التُوحيد. من چون شاد ناشم به تو که بز غلم تو می‌گذشتم آن وقت که هرا از اهفل توحید کردی؟ »> 60- غیانین بن يوسف الشکلیء رحمه الله تعالى E e‏ ا است. از امان وی نباید پرسید. » شيخ الاسلام گفت: «هرکه امروز از او مشغول است یعنی به خود و خلق. فردا از او مشغول باشد, یعنی محجوب باشد از دولت مشاهدة او. قومی‌اند که مشغول اند به او و و قومی‌اند که مشغول اند از او به غير او. » أشغلث قلبي,عَن الدنيا ولدتها فأنت و القلبُ شیءٌ غير مفترق وما شاعت:الاحفان عن ب تة إلاؤجثك بيْنَ الجَفْن و الق 1- عباس بن احمد الشاعر الَذردی» رحمه الله تعالى کنیت او نیز ابوالفضل است. یگانة مشایخ شام بود در وقت خود. زبان نیکو داشت 9 فتوت ظاهر. شاگرد ابوالمظفر کرمانشاهی است. شیح الاسلام گفت که: «من یک تن دیده‌ام که وی را دیده» شیح ابوالقاسم بوسلمة باوردی . “« و خانة عباس به رملة شام بوده. شیخ ابوسعید حافظ مالینی گوید که: «بر بالین شيخ عباس بودم؛ و أو محتضر بود. گفته: چونی و حال تو چون است؟ گفت: مترددم ندانم که چون کنم, اکر اتار کم که بروم» ترسم که دلیری باشد و گستاخی و دعوی داری و اگر اینجا بودن اختیار كنم ترسم که در آرزو مقصر باشم و کراهیت دیدار بود. ‏ «بیرون آمدم. وی در وقت برفت . “« وة فلت لي :خف قتعا وظاة تة و قلت لداعي الموت اهلاً و مرحبا شيخ الاسلام گفت: «مالک دینار محتضر بود. گفت: الھی! دانی که زندگانی نه برای جوی کندن می‌خواهم و آن, آن وقت بود که در بصره جويها می‌کندند پس گفت: اگر بگذاری برای تو زپم؛ و اگر ببری به توآیم. و در وقت برفت. إن صَّلوتی ونْسّکی و ای لر الال 162ا 53 شیح الاسلام گفت: «این قوم بعلنی دوستان وی برای او زيند و با او زيند و برای او میرند و با او خیزند. همة خلق برای ان زيند تا خورند و برای خود زیند. و دوستان وی برای ان خورند تا زيند و برای او زيند و به أو زیند. » از طبقة ثالثه است. گفته‌اند اصل وی از نشابور بوده. با مشایخ عراق صحبت داشته و از اقران جنید بوده و با ابوتراب نخشبی صحبت داشته و سفر کرده؛ و با ابوسعید خژاز رفیق بوده و وی از جوانمردان مشایخ است. در سنۀ تسعین و ماتین برفته ازدنیا؛ پیش از جنید ونوری و پس از خراز و ابوحمزۀ بغدادی. وقتی در مسجد ری پایتابه خواست. ‏ آن را فرو درید و بر پای پیچید. وی را گفتند: «این چه بود که کردی؟ , به این چندین پایتابه ٹوانستی خرید. » جواب داد که: «لا آحون االمذهت. » گفت: «من در مذهب خيانت نکنم. » و صاحب کشف المحجوب گفته که: «من ديدم درویشی را از متأخران که سلطان. وی را سیصد مثقال زر فرستاد که: این به گرمابه صرف کن! وی به گرمابه شد و آن جمله به گرمابه بان داد و برفت. » شيخ الاسلام گفت: «التصوّف و التصرفُ لایكکون. تصوّف و تصرف به هم نبود. دنیا دریغ داشتن و آن را قیمت نهادن مرد را از تصوف بیرون برد چون موی از خمير.

صوفیان دنیا را قیمت ننهند و اندوه بر آن نخورند. اگر همۀ دنیا لقمه‌ای سازی و در دهان درویشی نهی, اسراف نباشد. اسراف آن باشد که نه به رضای حق سبحانه صرف کنی. حق تعالی از دست تو چندان ترک دنیا نخواهد که از دل تو ترک دوستی دنیا خواست. الڈنیا مَدَرَهٌ لک منها عَبَرَهٌ, دنیا همه کلوخی است و نصیب تو از آن كلوح گردی. » شتلی کی وید «کسی که در دنیا زاهد شد باز نمود حضرت حق را که آن به من قیمت داشت. اگر دنیا را پیش حضرت حق هیچ قیمت بودی, به دشمنان خود ندادی. » ابوحمزه در وجد و صحت حال مثل نداشت. گویند که چون آواز باد بشنیدی. ودنن رسیدی. وقتی در خانة حارث محاسبی آواز گوسپندی شنید و وجدش رسید, : «عر الله جل جلاله. » حارث گفت: این جه جال اشت؟ ا کریان کی قا هته و اگر نه ترا بکشم. » گفت: «ای بیچاره! برو و خاکستر و نخاله با هم بیامیز و می‌خور دنین سال :0ا را این . ماله رون ور 63- ابوحمزة بغدادی» قدس الله تعالى روحه ا اسک ام وی مجن ارا ف اها هھ کید ای کرو ان کسی ی انان بوده. ار اران ر وی ات وبا وی وا ر جاو ص ا و ر و رفیق ابوتراب نخشبی بوده. ابویکر کثانی و خیر نساج و غیرهما از وی حدیث روایت کنند. در سنة تسع و ثمانین و ماتین برفته از دنیا. پیش از جنید و ابوحمزۀ خراسانی» و پس از ابوسعید خراز وی گفته: «لولا التاة لمات الصُديقونَ من روح ذكر اللهِ. » شیخ الاسلام گفت که: «از یاد تو براندیشم؛ از علم خود بگریزم» بر رَهرۀ خود بترسم در غفلت آویزم. » و گفت: «وقت بود که کسی مرا در هزل و غفلت یک ساعت مشغول دارد از باری که بر من بود تا اندکی برآسایم» طمع دارم که از همه جرمها آزادی یابد. » شيخ ابوعبدالله خفیف را گفتند: «چرا عبدالرحیم اصطخری با سگبانان به دشت می‌رود؟ » گفت: «تا از 0 بار وجود که نر اوسا دم زند. » شت الاسلام گت لذت :ی خو تی درطل است در ا ق خو ی مواقت 54 صدمت است که ترا فرو می‌شکند. » لشيخ الاسلام: [ وجدائکم فول السرور وققدكم فول الزن ابوحمزه گوید که: «الله تعالی می‌گوید که: وَاعرض عن الجاهلين (199/ا اعراف). و نفس جاهل تر جاهلان است. سزاوارتر است به آن که آز وی اعراض کنی. »_ وقتی او در بغداد از قرب الله تعالی چیزی می‌اندیشید. از خود غایب گشت. همچنان در رفتن ایستاد. چون با خویشتن آمد, خود را در میان بادیه دید در زیر میلی. شيخ الاسلام گفت که: «این زیادت است از آن که شيخ علی سفًا در بادیه از قرب الله تعالى چیزی می‌اندیشید از خود غایب گشت. چون با خود آمد. سیزده روز گذشته تود وی را گفتند: از چه بجای آوردی که چندین روز بگذشت, که کسی نبود که ترا پگوید؟ گفت: پیش از آن که غایب گشتم از ماه سیزده روز مانده بود. چون با خويش آمدم. ماه نو ديدم دانستم که چندان گذشته است . « 0 و ابوحمزه گفته است: «حْت الفْقَراء شدید د ولایصبر لبه إلا صديق. » وقتی به طرسوس رفت. وی را آنجا قبولی عظیم پیدا شد, و مردمان روی به وی آوردند. ناگاه ازوی در حال کر سی ضاور شد که مرم یوان نکر ند و وی تة حلول و زندقه گواهی دادند و از طرسوس بیرون کردند و چهار پایان وی را غارت کردند و فریاد می‌کردند که: «این چهارپایان زندیق است.

» چون از طرسوس بیرون رفت» این بیت را بخواند: اى في قلي الان الق ا ون 4- حمزة بن عبدالله العلوى الحسينى, قدس سزه کنیت او ابوالقاسم است. ساقَرَ في البادية, عَلّى التّوَكل سِنين, بُقال: لَمْ بَصٌَ جنبه على الأرض سنين في الحضر, كان لاتخمل معة في أسقاره ركوة ولاتفتة فئ الذكز: حمزۂ علوی شاگرد ابوالخیر تیناتی است. وی شکم گرسنه در بادیه بردی, گفتی گفتی: «شکم سیر از معلوم است. » وی گفته که: «صوفی را در بادیه آن نگاه باید داشت که در حضر. که صوفی در سفر در حضر است. » یکی از علویان فرا شیخ الاسلام گفت که: «پدر من مرا مدت پنج سال هر روز پیش , ابوزید که پیری بود از صوفيان مرو می‌فرستاد, از وی یک فایده دارم که روزی ار ایق کلوی کر وسن بی ار تحر ور ے ست کل رون ای۲ ار این کار یعنی تصوّف بویی نیابی. » 8 2 شیخ الاسلام گفت: «چنان است که او گفت. ان که به او گوید و به او بنازد صوفی او است. و اگرنه ازنسبت چیزی نیاید. » پس گفت که: «هزار و دویست امام شناسم از این طایفه. یکی و نیم علوی شناسم. نکی ابر اقیھ سعد علوی ضاجت کرامات و ويکر حمر لوک 5- ابوسعید خراز,» قدس الله تعالی سزه از طبقة ثانیه است. نام وی احمدبن عیسی است؛ و لقب وی خراز. و گفته‌اند که وی a‏ گفتند: «این چیست؟ » گفت: «نفس خود را مشغو ل می‌کنم پیش از ان که مرا مشغول کند. » وی بغدادی الاصل است, و در محنت صوفیان به مصر شده و در مکه مجاور بوده از ایمة قوم و اجلة مشایخ است, یگانه و بی نظیر. شاگرد محمدبن منصور طوسی است. و با ذوالنون مصری و ابوعبید بسری و سری سقطی و بشر حافی و غیر ایشان کیت د افو کت اند وی مشن کسی انت که دولر فاو ها سکن کیت 55 I I جنید بود. » از باران و اقرآن وی است» لپکن مه آز وی است. پیش از وی برفته. در‎ ا ا و ما و ماتین, و قپل فی الت قبلها, و قل قی:النی رها دا کی :ارت‎ الأمام الال رمه الله الي‎ خد كف «لوطالتا الله الى فة ماعل اوعد الان اا € ول عن راوى هذه الحكاية عن الجنيد: «أيش كان حاله؟ » قال: «أقامَ كذا و كذا سنة يخرز ما فاته الحق بَيْنَ الخرّرتين. » ‏ «در اوایل حال ارادت محافظت سر و وقت خود می‌کردم روزی به بتانانی دز امدة و می‌رفتم. از قفای من اواز چیزی برامد. دل خود را از التفات به ان. و چشم خود را ازنظر به آن نگاه داشتم. به سوی من می‌آمد تا به من نزدیک شد. دنام که دو کلم د وهای فن ال آفدد من به ایشان نظر نکردم نه در وقت برآمدن و نه در وقت فرو آمدن. » شیخ الاسلام گفته که: «آن که می‌گویند که بایزید سید العارفین إست» سید عارفین ‏ از این طابفه أبوسعید خژاز. » مرتعش گوید: «همه خلق وبال‌اند بر خژاز چون در چیزی از حقایق سخن گوید. » شیخ الاسلام گفته که: «از مشایخ هیچ کس مه از وی نشناسم در علم توحید۔ همه بر وی وبال‌اند. هم واسطی. و هم فارس عیسی بغدادی و غير ایشان . “« و هم وی گفته که: «دنیا از خژاز پر بود و نیز به سر می‌آمد. »_ e‏ : «نزدیک است که خژاز پیغمبر بودی از بزرگی خویش. امام این کار و است. >_ و هم وی گفته که: «در بوسعید خراز ریزگکی لنگی درمی‌بایست, که کسی با او نمی‌تواند رفت و در واسطی ریز گکی رحمت درمی‌بایست. وچر فد ریز کی زی درمی‌بایست که وی علمی بود.

» و هم وی گفته که: «خراز غایتی است که فوق او کسی نیست. » 8 و هم وی گفته که خراز گوید: «اول این کار قبول است که روی فرا مرد کند, و آخر يافت. » و هم شيخ الأسلام گفته: N E‏ ‏ و هم وی گفته: «روزگاری او را می‌جستم خود را می‌یافتم. اکنون خود را می‌جویم او را می‌یابم. چون بیابی برهی؛ چون برهی بیابی. کدام بیش بود؟ او داند. چون او پیدا شود تو نباشی, چون تو نباشی او پیدا شود. کدام بیش بود؟ او داند . “ بایزید گوید: «به او نییوستم تا از خود تگسستم: و از خود نکشسستم ها به او تو نة کدام بیش بود؟ او داند . « یغ ابوعلی شاه وید گ2 مورا اهران می گویا نا رهی ایی و غرافان می‌گویند: تا نیابی نرهی. هر دو یکی است,؛ خواه سبوی بر سنگ و خواه سنگ بر سبوی» لیکن من با عراقیانم که سبق از او نیکوتر است. » ابوسعید خراز گوید: «ڻ طن اه ل القيود صل ف :قفن طن اة ر يال المجهُود تضل: فَمُنَعَُ اا ي ا به طلب نیابند, اما طالب یابد و تا نیابدش طلب نکند. » و هم خراز گويد: «رياءٌ العارفينَ خير مِنْ إخلاص المُريدين. » و هم وی گوید: «تدارک کردن وقت ماضی ضايع كردن وقت باقى أاست. » و هم وی گوید: «هرگز به هیچ نعمت ازوی شاد نبوده‌ام. » و هم وی گوید: «روزی در مسجد حرام نشسته بودم. شخصی از آسمان زود ام پرسید که: صدق و علامت دوستی چیست؟ گفتم: وفاداری. گفت: صَدَفّت, و رقت بر 56 اسمان. » وقتی خراز در عرفات بود. حاجیان دعا می‌کردند و می‌زاریدند۔ گفت: «مرا آرزو آمد که کن هم دعانی کے ار کم جه دعا کم ا نکی هچ ج هاده که با هن نکردۍ باز قصد کردم که دعا کنم. هاتفی آواز داد که: پس از وجود حق دعا می‌کنی. : پعنی پس از یافت ما از ما چیزی خواهی؟ » وکر کانی به وسک خران نامه ای توفت کو ا تو ار انخا ر فی دی فان صوفيان عداوت و نقارپدید امد و الفت برخاست. »> وى جواب نوشت که: «از رشک حق است بر ایشان تا با یکدیگر مؤانست نگیرند. » e‏ مُرْین گوید که: «روزی که در ميان صوفیان نقار نبود, آن روز را به خير ندارند. » شیخ الاسلام گفت: «نقار نه جنگ گری را گویند. نقار آن است که با یکدیگر گویند که: کن و کن ئة اجه را نق طرفت انان باشد امیر کید و . از هز جه مواقی ان نباشد نهی کنن تا از عهدۀ حق صحبت بیرون آمده باشند. » ومن الأْشعار المَنسوَبَةٍ إلى الخراز قڈس الله تعالى سژه: الود ا مَ في الوَجّْدٍ راکته والوجد عند جود الح مفقوڈ قد کان بطرینی ودي ‏ ع رؤية الوجد م ۾ بالوجدڍ مَقصود شيخ ابوعبدالژحمان سلّمی رحمه الله تعالی در کتابی که در بیان مبادی ارادت مشایخ و اوایل احوال ایشان جمع کرده است, می‌گوید که ابوعبدالله جلا گفته است که a‏ «مرا درحداثت سن جمالی صوری بود. شخصی دعوی محبت من می‌کرد و ابرام می‌نمود» و من از وی می‌گریختم. روزی دلتنگ شدم به بادیه درامدم. چون مقداری برفتم. بازنگریستم ديدم که آن شخص از عقب من می‌آید. چون به من نزدیک شد گفت: گمان بردی که به این از من برستی؟ با خود گفتم: أللهُّم اكفني َة ! و نزدیک به من چاهی بود. خود را در آن چاه افکندم. خدای تعالی مرا در میانة چاه نگاه داشت. آن شخص برکنارة چاه بنشست و می‌گریست. گفتم: خداوندا! قادری بر آن که مرا از این چاه بیرون آړی و از شر آن شخص نگاه داری.

ديدم که بادی در من پیچید و از چاه بالا انداخت. ان شخص پیش من امد و دست و پای مرا ببوسید, و عذرخواهی کرد و گفت: مرا قبول کن که در خدمت تو باشم! و در ارادت خود چنان شد که مرا بر وی حسد می‌امد از بس صدق و اخلاص که ازوی می‌دیدم» و همیشه مصاحب من می‌بود i‏ از دنیا برفت. » 6- أحْتّف الهمدانی» رحمه الله تعالی وی از کبار مشایخ همدان است. وی گفته که: «ابتدای کار من آن بود که در بادیه بودم تنها. مانده شدم. دست نیاز برداشتم و گفتم: خداوندا! ضعیفم و بر جای مانده و به ضيافت تو آمده‌ام. چون این گفتم. در دل من افتاد که مرا یوند ترا که خوانده است؟ گفتم: يا رب! این مملکتی است که طفیلی را گنجایی دارد. ناگاه کسی از پس يشت من اواز داذ. بازنگریستم, دیدم که اعرابیی است بر شتر سوار. گفت: ای اعجمی! کجا می‌روی؟ گفتم: به مکه. گفت: ترا خوانده است؟ گفتم: نمی‌دانم. وی نه در این راه استطاعت شرط کرده است؟ گفتم: آری. ولکن من طفیلی‌ام. گفت نیکو طفیلیی تو مملکت گشاده است. گفت: می‌توانی که این شتر را غمخوارگی کنو ؟ قد" آری. از تر فر ود اټ و به هن :داد و . كفت برو به خانۀ خدای, تعالی! » 7- ابوشعيب المقنع» رحمه الله تعالى نام وی صالح است. ساکن مصر بوده. و در روزگار ابوسعید خراز بوده. هفتاد حج کرو ا در هر حجی از صخرۂ بیت المقدس احرام بستی و به بادیة تبوک درامدی بر تو 57 گویند: «در آخرین حج سگی دید در بادیه که از تشنگی زبانش از دهان بیرون آمده بود. بانگ زد که : کیست که هفتاد حج به یک شربت آب بخرد؟ شخصی یک شربت آب به وی داد. آن ړا به آن سگ داد و گفت: این بهتر استټ مرا از حجهای من زیرا که دول الل داومل و ود ام که في کل ذات کَبَڍٍ حڑى أجر. » 8- ابوعقال بن علوان المغربی» رحمه الله تعالی از مشایخ معروف است, و با ابوهارون اندلسی صحبت داشته و به مکه برفته است از دنیا, و قبر وی انجاست. اتوعثمان مغرین گقته اشت که «عضی: از اضخاب ابوعقال مرا گفد که وی در مک چهارسال هیچ نخورد و هیچ نیاشامید تا بمرد, و بعضی بیش از این گفته‌اند. » وی گفته که: «با من هفتاد رکوه‌دار بودند در مکه قحط افتاد. همه بمردند جز من و شش تن دیگر. هفده روز گذشت. هیچ نیافتیم, از زندگانی نوميد شدیم. در سر من افتاد که تا رکن خانه بروم و آن را در برگیرم و بر آنجا بمیرم. خواستم که برخیزم نتوانستم. بر زمین بخزیدم و خود را به انجا رسانیدم» و رکن خانه را در بر گرفتم. این چند بیت بر خاطر من گذشت و گفته شد ديدم که جان به تن من بازگشت و آن ابيات ا وا أن الا مسان راعلى قزادنن. - علم اباك صان تض ةا ا و ا ا ق وا و حَسشبی باک عالم بفضالخی از کت فامی ت ےا فلن فقا بازگشتم و پشت به زمزم بازنهادم. ناگاه غلامی سیاه آمد و بژه‌ای بریان و نان بسیار و کاسه‌ای بزرگ طعام همراه او و گفت: ابوعقال تویی؟ گفتم: اری. ان را پیش من بنهاد. یاران را اشارت کردم. خزان خزان بیامدند و من در ميان ایشان همچون یکی از ایشان بودم. » س 9- حَمّاد فُرّشی» قڈس الله تعالی سژه کنیت او ابوعمرو است. بغدادی است. از نزو گان مشایخ بوده,: جنید به وی می ‌رفته ست. جعفر خُلدی گوید: «چند روز برآمد که حمّاد قرشی را ندیدیم. به در سرای وی شدیم, وی نبود, بنشستیم تا بیامد. در حجره شدیم.

وی چیزی خوردنی نداشته بود مقنعه از سر اهل بازکرده بود و فروخته و به چیزی داده» درآورد و پیش اصحاب نهاد. شخصی درامد و سی دینار زر اورد» وی را می‌داد و وی می‌پیچید. آخر سوگند خورد و نپذیرفت. اهل وی از خانه آواز داد که: امروز مقنعۀ من فروخته است و چیزی خریده؛ بنگرید که چه می‌کند! » جعفر خلدی گوید: «پیش جنید رفتم و آن قصه را بازگفتم. جنید او را بخواند گفت: علم آن را با من بگوی! گفت: به بازار شدم و ان مقنعه دلال را دادم گرد برآمد و آن را بفروخت. آوازی شنیدم که گفتند: این را برای ما کردی؛ جواب آن به تو آید. آن سی دینار جواب ب ان بود. از ان نپذیرفتم. ار ا کردی که نگرفتی. » شيخ الاسلام گفت: «نگرید که به پاداش غژه نگردید. » 0-ابوالخسئى تورى: قذش :الله قعالى رة از طبقة ثانیه است, و نام وی احمدبن محمد و گویند محمدبن محمد و احمد در ستر است. معروف است به ابن البعّوی. پدر وی از بعشور است که شهری بوده ميان هرات و مرو و منشا و مولد وی بغداد بوده. با سری سقطی و محمدعلی قطضاب و 58 احمد ابوالحواری صحبت داشته و ذوالنون مصری را دیده بود. از اقران جنید بود. اما تیز وقت‌تر از جنید بود. جد به غلم فه بود . و توری. به زندکانیى: وی شوری داشت. وقتی جنید را از صبر و توکل چیزی پرسیدند. خواست که جواب گوید. نوری بانگ بر وی زد که: «تو وقت محنت صوفیان به یک سوی باز شدی و دست در دانشمندی زدی؛ سخن این طایفه مگوی! » و وی پیش از جنید برفته از دنیاء سنة خمس و تسعین و قاين ودن ارت الافتي انه توي شا رتت وان وان چون نوری برفت, جنید گفت: «ذَهَبَ ْف هذا العلم يموت الٺوريٰ. » نوری همیشه تسبیح داشتی در دست» وی را گفتند: «تسيَجلبُ الذکرَ؟ » گفت: «لا, اتات الل گند ده این نچ می هافن که الله ال در اد تو بود گفت: «نی» بلکه به ین تسبیح غفلت می‌جویم. » و هم وی گفته: «لایغرتک صَفاءٌ العبودية. قان فيه سيان الزبوبية. . « و وی را گفتند که: «الله تعالی را به چه شناختی؟ » گفت: «به الله. » گفتند: «پس عقل چیست؟ » گفت: «عاجز است» راه اید هگر به عاجز. » و هم وی گفته که: «هرگاه الله تعالی خود را از کسی بازپوشد, هیچ دلیل و خبر او را به او نرساند. إذا این سْتَرَ الح عن أحد لم يهده استدلال ولاخبزر. » شيخ الاسلام گفت: e‏ خراسانی به ابراهیم قصار امد. گفت: می‌خواهم نوری را ببینم. . گفت: او چند سال نزدیک ما بود هیچ از دهشت بیرون نیامد. یک سال گرد شهر می‌گشت. با کس نیامیخت. دو سال در ویرانه‌ای خانه‌ای به کرا گرفت, ) هیچ بیرون نیامد مگر به نماز. و سالی زبان بازگرفت با کس سخن نگفت. آن جوان گفت: اله می‌خواهم که وی را ببینم. وی را به نوری دلالت کرد. چون درآمد. نوری گفت: با که صحبت داشته‌ای؟ گفت: با شيخ ابوحمزۀ خراسانی. گفت: ان مرد که از قرب نشان می‌دهد و اشارت می‌کند؟ گفت: آری. گفت: چون به او رسی وی را سلام گوی و کو آنا که مام فرت تعد تعد انت ابن الاعرابی گوید: «قرب نگویند تا مسافت نبود» و مسافت بود دوگانگی به جای بود پس قرب بعد بود. » و هم نوری گفته که: «ساعتی از عارف بر مولی. کراضی تز از تعبد متعبدان. هزار هزار سال. » و هم وی گفته: «نظرث یوماً إلى الٹور, فلم آَرَلٌ أنظر اليه حتى صِرث ذلِک الثور. » 71- سید الطائفه جنید البغدادی» قدس سره از طبقة ثانیه است.

کنیت او ابوالقاسم است, و لقب وی قواریری و زجاج و خزاز است. قواریری و زجاج از آن گویند که پدر وی آبگینه فروختی. و فى تاريخ اليافعى: «ان الخراز بالخاء المعجمة و الراء المشددة المكررة, و انما قيل له الخژاز لاثه كان يعمل الخز. » گویند اصل وی از نهاوند است, و مولد و بغداد. مذهب ابوتور داشت مهینه شاگرد شافعی. و گفته‌اند مذهب سفیان تؤری داشت. با سری سقطی و حارث محاسبی و محمد قصاب صحبت داشته بود و شاگرد ایشان بود. وی از ايمة و سادات این قوم است, و همه نسبت به وی درست کنند. چون خراز و رویم ونوری و شبلی و غيرهم ابوالعباس عطا گويد: «إمامنا في هذا الم وَمَرجغنا المُقتدى به الجنيڈ. » انف داد وچو را فت «ای بی ادب ا «من بی ادب باشم و نیم روز با a‏ یعنی هر کس که با وی نیم روز صحبت داشته باشد. از وی بی ادبی نیاید. فکیف که بیشتر؟ » شيخ ابوجعفر حداد گوید: «اگر عقل مردی بودی. بر صورت جنید بودی. » گقته ادد از ان طبقه سه قن بو دهان که انشان را چهارم مودو جد به بغدادوو 59 در نة تة و تتن ومان ترفته از وتا كد قى كات الضقات: و الرسالة فتن وان الله الي عله روزي جنید در ایام صغر با کودکان بازی می‌کرد. سری سقطی گفت: «ما تقول في الشکر یا علام؟ » گفت: «الشکرٌ ان لاتستعین بنعمه على معاصیه. » سری گفت: «بسیآر می‌ترسم که بهرۀ تو همین از زبان تو باشد. » چنید گفت: «همیشه از آن سخن ترسان می‌بودم تا آن که روزی بر وی درآمدم و آنچه محتاج اليه وی بود همراه درآوردم. گفت: بشارت باد ترا که از حضرت حق سبحانه درخواسته بودم که این را بر دست مفلحی یا موفقی به من رساند. » نند گفت که شری مرا رکفت که: «مجلس نه و مردم را سخن گوی! » و من نفس خود را متهم می‌داشتم و استحقاق ان نمی‌دانستم. تا ان که حضرت رسالت را صلی اللاو اا ا و ن «تکلم على الثاس! : بیدار شدم و پیش از صبح به در خان سری رفتم و در بکوفتم. گفت: «مرا راستگوی نداشتی تا ترا نگفتند؟ » پس بامداد مجلس نهادم و آغاز سخن کردم. خبر منتشر شد که: جنید سخن می‌گوید. جوانی ترساء نه در لباس ترسایان, بر کنار مجلس بیستاد و گفت: «ابّها الشيخ! ما مَعّْنى قَوْلِ رسول الله صلى الله عليه و سلم: إِثفُوا فِراسَة المُؤْمِن, فاته يَنظْرٌ بور اللَهِ؟ » جنید گفت: «ساعتی سر در پیش افکندم, پس سر برآوردم و گفتم: اسلام آور که وقت اسلام تو رسیده است. » امام یافعی می‌گوید که: ا را ا ت است» و من می‌گویم در این دو کرامت است. یکی اطلاع وی بر کفر آن جوان؛ و دیگر اطلاع وی بر آن که وی در حال اسلام خواهد آورد. » جنید را گفتند: «این علم از کجا می‌گویی؟ » گفت: «اگر از کجا بودی برسیدی. » و وی گفته: «تصوف آن است که ساعتی بنشینی بی تیمار. » شیخ الاسلام گفت که: «بی تیمار چه بود؟ یافت بی جستن و دیدار بی نگریستن, که بیننده در دیدار علت است. » و هم وی گفته: «ٳستغراق الوجد في الْعلْم خيڙ من استفراق العلّم في الوجد. » و هم وى گفته: «أشُرَف المَجالس وَأغلاها الْجْلّوسْ مَعَ الفِكَرَة في هيدان التُوحيد. » و هم وی گفته: «أصرف همک إلى اللوي عرّوجل. و إبّاک ان تنظر يالْعيِنِ التي بها تشاهد الله عَرَوَجَلٌ الى عير الله عَرَوَجَلَ قتسقط عَنْ عَيْنِ اللّو. » 5 و اا E‏ شیخ الاسلام گفت: «طاعت داری به از حرمت داری. » و هم جنید گوید: «مردمان پندارند که من شاگرد سری سقطی‌ام.

من شاگرد مچمدبن على قضایم؛ رزوی پرسیدم که تضوف چیست؟ کت تدان لکن لو كرية بطهزة الكريمُ في رَمانِ کريم مِنْ رَجُلِ کريم بين قوم کرام. » شخ الاشلام گت که کسی طزیف و مکو اسب کد اول کت ان ب گت خلقی است کریم, ظاهر می‌کند آن را کریم. در زمان کریم. از مرد کریم. میان قوم کریمان. واللّه تعالی داند که آن خلق چیست. » شيخ الاسلام گفت: «اذا صافی عبداً إرتضاهٌ بخالصته وَعَدَهٌ من خاضته, ألقى اليه كَلِمَة کے فلار و کی و ف کے ل او کد ر ق کا الكلمة الكريمة: سخنی تازه به دست بیخودی از حق فراستانیده و به قَمٌع گوش انود تر دل قشنه: بکد رانید و به چان فا ازل نکران رسانند ى شخنى :از دونشتی :و از دوست نشان. تشنه را شراب و خسته را درمان. شنیدن اسان و از او باز رستن نتوان. , o‏ 3 ول وو باب وون ا اوو ارو ةة من لسان کریم: از زبانی و چه زبان؟ از حق ترجمان, و برنامة صحبت عنوان. نه 60 گوینده دانست و نه زبان. سخن همه به گوش شنوند و آن به جان. فی وقتِ کریم: در چه زمان؟ در زمانی که جز از حق یاد نیست در آن؛ و گذشتة عمر خجل است ازنیکویی آن و عمر جهانیان از آرزوی آن گریان. على مکان کریم : جایی که نه دل پراکنده؛ و نه زبان خواهنده و نه مستمع بازنگرنده. بین قوم کرام: تزدیک محقق گویان و مستمع سوزان و ناظر پرسان. شيخ الاسلام گفت که: «وقتی جنيد٬‏ يا ذوالڻون. فرا ليج مجنون سيد ا مرا نگویی که: این جنون تو از چیست؟ جواب داد: حبست في الڌڏنيا, نينت بفراقه. » جنید راپرسیدند که: «بلا چیست؟ » گفت: «البَلاءُ هُو الْعَفْلَةُ عن اللي « و شبلی را پرسیدند که: «عافیت چیست؟ » گفت: «العافِية قرار القَلْب مَعَ الله لَحظة. » نکی حرا کت کک کو ای راسا تیا ی آں اھ کے خخا ت ت اسک کی حجاب خلق است و دوم دنیا وم ا جواب داد که: «اين حجاب دل عام است. خاض فخخوب بة جير يكر است: وة الأغمال و غظالعة اللواب علهاء: ورف النعمة. » شيخ الاسلام گفت: آن که کردار خود نکل اواز الله جوت امیت و ان که باداش جوید بر آن و آن که ازم به نعمت نگردي A E‏ ا ا است. » و هم واسطی گفته: «ايّاكم و لذاتِ الطاعاتِ, قاثها سَمُوِمٌ قايلَةٌ. » از ی ای ات «حخَلاوٌ الطاعات والس یک سوآءٌ . « شيخ الاسلام گفت که: «تا از خود نپسندی خوشت نیاید و لذت نیابی و پسند از خود شرک است. a‏ مپسند و به وی سپارء و پسند خود بر روی دیو زن! » e‏ از احا لی اللا ا وا فال و ى سئل الجنيد: «يَکونْ عطاء مِنْ غير عَمَل؟ » فقال: «کل الَمَل من عَطائه يَکونٌ. » 2- ابوجعفر بن الکُژتبی» رحمه اللّه تعالى از اقران جنید است و گفته اند از استادان وی و از اجلة مشایخ بغداد بود. جعفر خلدی گوید که: يد ذز روز وقات اين الكربی بالای سر وى تة بود نسر خود به آسمان برداشت. ابوجعفر گفت: بعد است و دوری! ! سر خود به سپوی زمین, فرو افکند. ابوجعفر گفت: بعد است و دورى! مَعَناة ان الحق أقَرَّبٌ إلى العَبد مِنَ أن بُشار إليه في جهة. » 85ن يى الخ الهك اغى ر خمة الله تالف کنیت وی أابومحمد بود. از همدان بود. با بسیاری از مشایخ صحبت داشته بود. وی گفته است که: «شبی در همدان در خانة خود نشسته بودم؛ یکی در بزد. با خود گفتم: جنید باشد. چون دربگشادم. جنید بود. سلام کرد و گفت: قاصد به زیارت تو آمده‌ام.

معلوم شد راستی خاطر تو و بازگشت. دیگر روز در همدان طلب کردمش نیافتم و از جمعی که از بغداد رسیدند, پرسیدم که: فلان وقت وی غایب بود؟ هیچ کس نشان نداد. همان شب أمده بود و رفته. » - عمروبن عتثمان المكکی الصوفیى» قدس سزه از طبقة ثانیه است. کنیت او ابوعبدالله است. استاد حسين منصور حلاج است. نسبت 61 با جنید درست کند و با خراز صحبت داشته و از اقران ایشان است. و ابوعبدالله نباجی را دیده بود وکات تقول «ماصَحبتٿ أحَداً کان أن لى تة و وتف ن ابت عبدالله النباجی. » و عالم بوده به علوم حقایق. اصل وی از یمن است. سخن او باریک شد وی را به کلام r‏ کردند و مهجور ساختند و از مکه بیرون کردند به جده رفت؛ وی را قاضی دند و فى كتاب صفة الصفوه لابن الجوزى: «اڻه ثُۇفی ببغداد. سنة ست و تسعين ا و قیل: سبع و تسعین و قيلٍ: احدی و تسعين» و يقال: اڻه فى بمكة و الأول اصة. » وی گفته: ا التغافلْ عن رَلَل الإخوان. » و قال ابوحفص: «المُرۇءَةٌ أن تبدْلّ لإکُوانک جاهک و مالک في الڈنياء و تخصّهم بالڈعاء في العُفّبى . « وهم عمروین غتقان كه وا على ك الود عارة اند م الله عة الوسن یعنی عبارت بر کیفیت و جد دوستان نیفتد زیرا که ان سر حق است به نزدیک مؤمنان و هرچه عبارت بنده اندر ان تصرف تواند کرد ان سر حق نباشد از ان که تکلف بنده بالکلیه از اسرار ربانی منقطع بود. » و گویند که عمرو به اصفهان آمد نوجوانی به صحبت وی پیوست. بذ وی مات :امد بیمار شد و مدتی برآمد. روزی عمرو برخاست و با جمعی فقرا به عیادت وی رفت. آن جوان التماس کرد که قؤال جنزی بخواندے غمرو ت فال شارت کرف این ست بخواند ج ٤‏ I‏ فلكم و ة2 ع دكن ف اقوة چون بیمار این بشنید, برخاست و بنشست و شدت بیماری او کمتر شد. گفت: «دیگر بخوان ! » ,قۆال اين بيت دیگر بخواند: E‏ افا فن د کي لى ف که وض دود عإدكم على شش ديد بیماری از وی زایل شدو صحيح النفس برخاست. وپدر از اندیشه‌ای که در دلش گذشته بود توبه کرد و وی را به عمرو تسلیم کرد و یکی از بزرگان طریقت شد. روزی على سهل وی را گفت: «ماقاتون الڏكرَ في الجملة؟ » گفت: «ۇجود إفراده م معْرِقَة اوصافه یافت یگانه داشتن او پس شناختن صفات او. » شیخ الاسلام گفت که: «آدمی إفراد مولی نیابد. آن که إفراد مولی یابد نه آدمی است؛ این که می‌خورد و می‌خسبد چیز دیگر است. » 5- شاه شجاع کرمانی» قدس الله تعالی روحه ار فة اف امت از اوو ملو وراز رفعان وحفص ات :ا وراپ تھی ابوعبدالله ذراع بصری و ابوعبید بسری صحبت داشته. استاد ابوعثمان حیری است و وی با قبا رفتی,و باب فرغانی و نوری و سیروانی و حیری با طیلسان رفتندی. و دقاق با گلیم در زی کردان. و شاه پس از ابوحفص برفته از دنيا مات بعد سنة سبعین و مأتين و قيل: قبل الثلثمائة. و وی را کتابی است رد بر یحیی مُعاذ رازی در فضل غنا بر فقر که یحیی کرده و وی آن را جواب باز داده و فقر را بر غنا فضل نهاده, چنانچه (! ) هست. ا «از فضل درویشی آن تمام است و کفایت که مصطفی صلی الله علیه و سلّم درویشی بر توانگری برگزید و حضرت حق وی را آن اختیار کرد و بپسندید. » و شاه شجاع بزرگ بود. خواجه یحیی عمار گفتی: «شاه شاهی بود. » روزی ابوحفص نشسته بود در نشابور.

شاه فعا بر ر او بادا اء و از وی کی رد اوک یا کا راو ا کی کا کو 62 گفت: «من شاهم . » در آن سؤال بجای آورد که شاه است. دانست که آن سؤال جز وی نتواند کرد. گفت: «با قبا شاه؟ » گفت: «وَجَدنا في القّبا ما طلبّنا في العَبا. » شيخ الاسلام گفت: «شاه چهل سال نخفته بود بر طمع وقتی؛ وقتی در خواب شد ‏ زاهک في الفت ام ورور عون ق أئيبث اليشّعس وَالمناما ی آنآ وة کین فیا وا جه اتی ا درطل جوا جد 0 0 بج ب - ت = o‏ ا روزی شاه در مسجد نشسته بود. درویشی بر پای خاست و دو من نان خواست. نمی‌داد. شاه گفت: «کیست که پنجاه حچ من بخرد به دو من نان و به این درویش دهد؟ » فقیهی آنجا نشسته بود آن را بشنید۔ گفت: «ابها الشيخ! استخفاف با شریعت؟ » گفت: هرگز خود را قیمت زنهادم, کردار خود را چه قیمت نهم؟ » و هم وی گفته: «مَنْ عض بَصَرَة عن الْمَحار م وامسک ر و نَفْسَة عن الشهوات. عفر باطته يدوام المُراقَبَة وَظاهره باباع السثتّة ل يَحْطألَةٌ فراسَة. » 6 انو هان :ىرى دنن الل الى روخ ا راف اسك اه وى سعدن اضصعافل الحو الها ك افك ال وا ری است. شاگرد شاه شجاع است. و با ابوحفص حداد و یحیی مُعاذ رازی صحبت دا ت اما و ن وکت ود اساد نهاو ران ام اا وء ار فوت شتا یوز اه اتوخقص وک را گت ایی ا میک که ا ا ا فال و عال . 5ار چو کی نداری . « شاه بازگشت. و وی پیش ابوحفص بایستاد. ا برای وی مجلس نهاد در ماه ربيع الاول, لسذة ثمان و تسعين و مأتين برفته ازدنیا و قبر وی در نشابور است. وی را گفتند: «جوانمردان که‌اند؟ » گفت: ایشان که خود را نبینند. » و هم وی گفته: «الشوق من شّعائر المَحبُة. » فک را اطا6 و فقنذان ریانی کقغه اند که اتی آن مود که شا کزدان را به نة عله بپپروراند تا قوی شود علم مهین را. و وی چنان بود. در سخن ضعیف آست اما در و هة وئ گفته: «الهاؤن بالاش من فلة الققرقة بالافر» ر چ س 7- زکریا بن دلویه» رحمه الله تعالی کنیت وی ابویحیی است. از اهل نشابور بوده است از شاگردان احمد حَرّب. از جملة زهاد و متوکلان بود ودر إقمه نیک با احتیاط بوده است و از کسب خود خوردی. ابوعثمان حیری رحمه الله تعالی گفته است: «هر که چون ابویحیی زید. او را أنديشة مرگ نبود و اندیشة بعد از مرگ هم نبود. » و وفات وی در سنة اریع و تسعین و ماتین بوده» به نشابور. 8 كرا تى نختى. الهروى:: ر جمة الله الى از کبار مشایخ بود و مستجاب الدعوه. احمد حنبل رحمه الله تعالى گفته است که: «زکربا از جملة ابدال است. » ابوسعید زاهد گفته است که: «زکربا را دیدم و با او صحبت داشتم. از جملۀ صدیقان بود . “« وفات وی در هرات بوده» در رجب سنة خمس و خمسين ا 63 9- زياد الكبير الهمدانىء رحمه الله تعالى از همدان بود و در صحبت جنید فُدس سه بوده و فقیه و مستجاب الدعوه بوده. كشن الفهدائن ر خمه . الله كه ابش كه «وقتی در مسجد آدینه شدم. زياد را ديدم در محراب نشسته و دعای استسقا مي‌کند. هنوز دعا به آخر نرسیده بود که باران چنان بگرفت که به خانه باز نتوانستم آمد. » 80- ابوعثمان مغربی» قذدس الله تعالی سره وی از طبقة پنجم است. نام دی ند ر ا المغربى است. شاگرد ابوالحسین_ صایغ دینوری است. از ناحیت قیروان مغرب بوده.

سالها در مکه مجاورت کرده و آنجا سید الوقت 9 پگانة مشایخ بوده. آنجا وی را قصه‌ای افتاد به نشابور آمد و در نشابور برفت. در سنة ثلاث و سبعين و ٿلثمائه قبر وی در نشابور است. پهلوی ابوعثمان ‏ حبیب مغربی و کک زجاج و ابویعقوب نهرجوری را دیده بودو صاحب کرامات I e‏ بود که من اسبی و سگی داشتم و در یکی از جزایر پیوسته شکار می‌کردم و کاسه‌ای داشتم چوبین که در آن شیر می‌کردم. روزی خواستم که از آن کاسه شیر خورم. آن سگ بانگ بسیار کرد و بر من حمله آورد. چنانکه مرا از شیر خوردن بازداشت. چون بار دوم قصد کردم که شیر بخورم. باز بر من حمله کرد. چون بار سیم خواستم که بخورم. سر در آن کاسه کرد و شیر را خوردن گرفت. ڏر شساعت امان کرد و هرد همانا که وی دیده بود که ماری سر در ان سیر رة بود خود را فدای من کرد. چون آن را دیدم. توبه کردم و در این کار درامدم « شیخ الاسلام گفت که ابوالحسین کواشانی مرا گفت که ابوعثمان مغربی گفت که: «آن روز که من از دنیا بروم» فرشتگان خاک پاشند . « ابوالحسين گفت که: «چون وی برقت» من حاضر بودم در نشابور, کس کس را نمی‌دید از بسیاری گرد. » شیخ الاسلام گفت که: «وی سی سال در مکه بود در حرم بول نکرده بود حرمت حرم را. » و بوعثمان گفته: «لایجیءَ هدا الأمُرُ الا يرائُِحة الم . « و هم وی گفته: «الاعَتِکافُ خا الجّوارج تحت الأوامر. » و هم وی گفته: «هر که صحبت توانگران بر صحبت درویشان تر کزنند: الله تعالی وی را به مرگ دل مبتلا کند. » وهم وی گفته: «العاصي َير مِنَ القڏعي, لان الفاضى ابَداً ا یدق وھ وَالمُدعي يخبط أبداً في خيال دَعغوا. » 1- ابوطالب الاخمیمی» رحمه الله تعالی از جملة مشایخ بود و ازوی کرامات بسیار ظاهر شد. ابوعثمان مغربی کون" «ابوطالب را ديدم با مرغان سخن می‌گفت . « وهم ابوعثمان گوید که: «با ابوطالب در سفر بودم. در راه از سباع خوف عظيم پدید آم و تشاع مسار ودند هن کفتم کر می اند کذنهة انوظالت شت بجا مقاة کرد و من هیچ نخفتم از خوف و او بخفت. پس مرا گفت: چرا نخفتی؟ گفتم: از خوف سباع خوابم نیامد. گفت: هر که را خوف حق بود از هیچ چیز نترسد. چون تو از سباع می‌ترسی بعد از این با من صحبت نداری؛ و برفت. » وی گفته است در مناجات: «الهی! اگر نه فرمان تو بودی. که را هره بودی که نام تو بر زبان راندی؟ » 64 2- طلحة بن محمدبن الصُبّاح الثيلى» رحمه الله تعالى از کبار اصحاب ابوعثمان حیری است مات سنة اثنتين ٿلثمائه. ابوعثمان مغربی وی را گفت: «خواهی ترا پندی دهم که پنجاه سال است تا خلق را می‌دهم E‏ «خواهم . » گفت: «تهمت بر کردار خود نه تا قیمت گیرد و تهمت از خلق برگیر تا جنگ برخیزد. » شیخ الاسلام گفت که: #ضخت االله الین ت کرو اسف دیدن فضل او و عيب خود و عذر خلق و این را چهارم نیست. عذر خلق بین که همه آن میرود که او می‌خواهد ایشان زیر قدر و حکم او مضطند و عيب خود بين تا مت ياد آيد. » شیخ الاسلام گفت که ابوعثمان نصیبی گفت که شبلی گفت که: ‏ ابوبعقوب میدانی فرو آوردم در آن وقت که به مصر می‌رفتم. گفتم: جَبَرک الله! هیچ موی نبود بر تن او که نگفت: آمین! » 83- - ابوالعباس بن مسروق» قدس الله روحه از طبقة ثانیه است. نام وی احمدبن محمد بن مسروق است.

از اهل طوس است به بغداد ساکن شد و هم آنجا از دنیا برفت»در سنة تسع و تسعین و ماتین و گفته‌اند در فر ن هان و تفن و ماين . و الله الي عله جنند اوی خکایت کند. از استادان انوعلی وودبازی است ‏ شاگرد جارت محا سی :5 داشته از قدمای مشایخ قوم است و اجلة ایشان. شیح الاسلام گفت که ابوالعباس مسروق بغدادی گوید که: «شب شنبه نشسته نودف :و ادر و یدو کن بر من ھی کر یسین . ار ع ان که فن از تفار ادینه: اود بودمی و از بس که پیران دیدو بودمی و سخنان ‏ بودمی . “« سُئل عَنِ الثصوف, فقال: ْو الأشرار م E ‏ و هم وی گفته: «مَنْ ترک الٹدبیرَ عاشَ في ا . “< 4 شىخ اتوالغاتى قۆرزه زن. بغدادئ ر خهة :الله قغالى شيخ الاسلام گفت که وی گقته که «نفش خویشتن را مشغول کن پیش از آن که ترا در شغل افکند. » ع 2 دحل القكرام عل ى وَأسّْباب الْبلاءِ مِنَ القزراغ 5- ابوعبدالله المغربی» قدذٌس الله تعالی روحه از طبقة ثانیه است, نام وی محمدبن اسماعیل است. گویند که استاد ابراهیم خواص و ابراهیم بن شیبان کرمانشاهي و ابوبکر بیکندی است, و شاگرد ابوالحسین علی رزین هرّوی است. و عمر ابوعبدالله صد و بيست و دو سال بود و عمر استاد وی ابوالحسين صد و بست سال و انوالکیین فا کرد دالوا دید ری اس و عدالزاح ند ‏ رحمهم الله تعالی. 5 قنز ابوعبداللة بر سر کوه طور سینا است, پهلوی استاد وی ابوالحسین علی بن رزین در زیر درخت حَرنوب. گونند که: در ست تع و سین و مانین بزفته: از دشا ودن سٹو آن است که در نة تسع و تسعينٍ و مأتين برفته. ‏ را روشنی بودي. » وی گفته: «به آن خدای که بوعبداللّه مغربی را بیافرید که اگر الله تعالی مئونت شهوت را از من باز ستاند. مرا دوستر از آن باشډ که اکنون مرا گوید: در بهشت شواک این ان انت کہ علی ین ابےظالے کم اللقالی وهه گے اکر موا اخفاد 65 دهند که در بهشت شو یا در مسجد من در مسجد شوم که بهشت نصیب من است به نزدیک او و مسجد نصیب او است نزدیک من. » گفت: N I ‏ پاره پاره می‌شد و به هامون می‌آمد. و وی گفته: «أَفْصَلٌ الأعمال ,عمارَة الأؤقاتِ في المُوافِقاتِ . « و هم وی گفته: «ما قطتث إلا هذو الطائقة, واختر تَرَقٽ بما قطنَٽ. » ف لان عبدالله المغربى. فُدس سژه: کک يام تة الوصصال دبا كيف اعتذاري من الث ثوب ار کان ا ی ل ےک کی E ‏ a a‏ حَدَمْتها حَدَمَیّک, و ان تر کتها تر کک . هرگز از دنیا منصف‌تر چیزی ندیدم. اگر وی را خدمت کنی وی ترا خدمت کند و چون از وی اعراض کنی و طلب خداوند بر دست گیری از تو بگریزد و اندیشة آن بر دلت نیاورد. پس :هر که به اصضدق از دشا اعراض کند از شر او انمن-کردد و از آقت وی رسته شود. » 86- ابوعبداللّه الاخى. قسن . الله الي > ا احمد الور نباجی گفت: «الأَدنْ. 8 الآحرار. » و هم وی گفته: «لکل تی ءِ خادم. وخادم الذين الأدَنْ . “« نے الاسلام گفت که بوغدالله تاخی وید که «چشق یر ای دار که سج شان روشنتر از او نیست. » هم ابوعبدالله گوید که موسی عليه السلام گفت: «الهی من ترا کجا یابم؟ » گفت: «چون قصد درست کنی,. مرا یابی. » و کتانی گوید که: «چون قصد درست کردی. وی را بيافتى. » و حلاج گوید: «لاتعژح؛ آن یک گام است. » شيخ الاسلام گفت: «آن یک گام توئی. چون از خود درگذشتی, به او رسیدی.

» 7- ابوعبداللّه الأنطاكىء قدس الله تعالى روحه E E a E a‏ علوم شریعت. عمری دراز یافت و با قدما صحبت داشته بود و اتباع تابعین را دریافته. و از اقران يشر و سَريٰ بود و مرید حارث محاسبی بود و به صحبت فضیل رسیده بود. شیخ الاسلام گفت که وی گفته که: «از هیچ کس و هیچ چیزم حسد نیاید مگر از معرفت عارفانه نه معرفت تصدیقی. » ابوعلی دقاق گوید: #معزف رهي كقطرة وة لاعليلاً نىى ولا غالا تسقی . معرفت رسمی چون باران است تابستانی نه بیمار را شفا دهد و نه تشنه را سيراب گرداند. » و هم انطاکی گفته: «أنفعٌ القَقْرٍ ما کنت یه مُنَجمًلاً و یه راضیاً. نافع‌ترین فقر آن است که توان مغلا شی و توان ر کی می جال حل ههه دو اتات اسنات بود و جمال فقر در نفی اسباب و اثبات مسبب و رجوع به او و رضا به احکام او زیرا که فقر ققد سبب بود و غنا وجود سبب و بی سبب با حق بود و با سبب با خود. پس ( شتت مخل چججات افد ورک اسات مخل: کف N‏ رفاست و ناخۈننى الم در جات و شط وان انی واکح است دو فصل :5ه 66 يرشنا والله الى اقل 8- ممشاد الدیتّوّریء قدس الله تعالی سره از طبقة ٿثالثه است. از بزرگان مشایخ عراق است و جوانمردان ایشان. يکانه دز عله با کرامات ظاهر و احوال نیکو. با یحیی جلا و مه ازوی از مشایخ صحبت داشته و از اقران جنید و ژویم و نوری و غير ایشان بود. گفته‌اند در سنة تسع و تسعين و مأتين برفته از دنیا. وی گفته که: «اللّه تعالی عارف را آئینه‌ای داده است در سر که هرگاه در آن نگرد الله سد. “»> شیخ الاسلام گفت که: «وی را در دل مؤمن جایی است که جز وی نرسد, چون به تفرقه درماند به آن بازگردد بیاساید. » حُصری گوید که: «دوش می‌اندیشیدم که مرا گاه گاه چنین تفرقه می‌بود حال مریدان و شاگردان من چگونه خواهد بود؟ اگر:: نه آن بودی که دانستم که او جایی دارد در دل دوستانږ خود که جز وی آن را نگیرد و جز وی آنجا نگذرد, پاره پاره شدمی. » e O O E I O ‏ و هم مُمّشاد گفته که: «چهل سال است که بهشت با هرچه در اوست بر من عرض می‌کنند گوشة چشم به عاریت به آن نداده‌ام . “« شيخ الاسلام گفت که: ‏ الله تعالى بيغمبر خود را صلی الله علیه و سلْم می‌گوید: ما زاعٌَ البَصَرٌ وما طغى ) 17/نجم). قل الله ثُمّ دَرَهُمْ(91/انعام)» و هم مُمشاد گفته: «هرگز به سر هیچ پیر نشده‌ام و سؤال نبرده‌ام. با دل صافی به او شده‌ام تا او خود چه گوید . « و هم وی گفته: «همة معرفت صدق افتقارست به اللّه, تعالی. » و هم وی گفته: «طريق الحق بعد و السْير مََ الحق شديڈ. » شيخ الاسلام گفت: ‏ روزگار گذرانیدن با خداوند سخت است و مونس بود. » و هم مُمشاد گفته: «هرکه بر دوستی از دوستان وی انکار کند. کمینه عقوبت وی آن است که هرگز وی را آن ندهند که او داشته. » 8 ذوالنون گفته: «هر که بر نعرۀ زژاقی که به زرق زند انکار کند هرگز آن را به صدق نیابد. یعنی بر اصل آن انکار کند. ترا از ررق وی چه؟ رّرق وی بر وی است. تو راست نگر و راست بین تا بهره یابی. > شیخ الاسلام گفت که ابوعامر گوید شاگرد مُمشاد که: «روزی پیش ممشاد نشسته بودیم. جوانمردی از در خانه درآمد و به میزبانی اجازت خواست. شيخ گفت: توانی که صوفیان را به خانه بری و بازار در ميان نه؟ شيخ بهانه می‌جست اجابت نکرد.

چون بیرون شد. اصحاب گفتند: شیخ هرگز چنین نکردی این چه بود؟ شيخ گفت: او از این جوانمردان بود دنیا به دست وی درآمد آن از دست وی بشد. . اکنون می‌آید و چیزی ۴ قات می‌کند می‌خواهد که سرمایةٌ خود باز یابد. تا مهر ان از دل بیرون نکند این باز بد. » قال السشيخ ابوعبداللّه الطاقي رحمه الله تعالى:«سمعث محمدبن خفيف يقول: رأيث مُمشاد الدینوری فی الوم کأثه قائم رافع يده الى الشماءء و هو بقول: يا ربّ القلوب! يا رت القلوب! ف الشهاء ندنو من زاسه حى وفغت على راسشه فانشقت و حمل ممشاد. » روزی ممشاد از در سرای خود بیرون شد سگی بانگ کرد. مُمشاد گفت: «لا اله الا الله سک بو جای يجرد واقالممشاد «ادت القرند قى القرام ‏ خرمات المشاخ. وخدمة الإخوانوالخروج 67 عن الأسباب, وَحفظ اداب الشرع على تَفْسه. » 89- - الحسن , بن على المُسوحیى» قدس سره کنیت او ابوعلی است. و ا ا است. اما از اقران ایشان است. کان من کبار اصحاب سَرئ السَقّطی. جنید گوید که: «حسن مُسوحی را چیزی گفتم در انس. گفت: ویحک لو مات من تحت السْماءِ مَا اسْتَوْحَشٽ. اگر خلق به یک بار بمیرند, مرا ملالت نیاید و وحشت نگیرد. » ‏ # محمد نفسة که مجهد عندالله. کازز وق را چایی تنها تشانده دوذ 5 ی فراموش کرده بود و وی را عذر می‌خواست که من ترا فراموش کردم «“. رنج مشو! که الله تعالی وحشت تنھائی از دوستان خود برداشته‎ ٠ لسمنون المُحِبُ‎ علی ی تا ف اللي اليش في الأنس و الّسَ لي‎ 90- احمد بن ابراهيم الأسوحى, رحمه الله تعالی و از وی روایت کند a‏ ردایی و نعلی» ا واا بردارد. جز آن که سیبی شامی در کوزه‌ای نهادی و بوی می‌کردی و آز ميانة بغداد تا گت به آن بگذرانیدی. وی گفته: «مَن فَتح لَه شىءٌ من غير مَسْألةٍ, قَرَده وهُو محتاڅ اليه أكْوجَهٌ ة الله الى أن باد وله بمتالة 1- رویم بن احمدبن یزیدبن رویم» قدس الله سره اط م کت وا م ا اھ کا اھت و الك و ابوشیبان نیز گفته‌اند. نبیرۀ رویم مهین است که قرائت ‏ ا از أجلة مشایخ آن: فقيه بوده و عالم بر مذهب داود اصفهانی. شیخ الاسلام گفت که: «رویم خود را شاگرد جنید می‌نمود از یاران وی است و مه از وی و من مویی از رويّم دوستر دارم که صد از جنید. » و ابوعبدالله خفیف گوید که: «هرگز دیدۀ من کس ندیده که در توحید سخن گفتی, u‏ که رویم. » شل ريم عن اللصوففقال: #هو الذي لاقلى شا عله و قال ابضا «التصوف ترک التفاضل ب ن الس خود را ذز آخر قهز ميان اران E‏ اما به آن شغل محجوب نگشتی. جنید گفته: «ما فارغ مشغولیم و رویم مشغول فارغ. » شیخ الاسلام گفت: «رویم بزرگ است, تلبیسی خود را به توانگری و مهتری فرا نمودی وکیل قاضی بود. وی را چهار بالش بود و احتشام تمام. » ابوعمرو زجاج یک چند خدمت جنید می‌کرد. وی را گفته بود: زنهار نزدیک رویم نروی! چون زجاج را عزم رفتن خاست, با خود گفت: «از بغداد بروم, رویم را ندیده باشم. چون کسی پرسد چه عذر آرم؟ » پنهان از جنید به وی شد. وی را دید ر احتشام چون خلوت شد دخترکی از آن وی به نزدیک وی آمد. رویم بوعمرو را واصحات و می وی جرا این غل ارک و دو خاں ا ایی چکو وا جرا شقل این کودکان ستازند تا ایم ایشان را خر کنم ار آنچه ارو بافتم: و ایشا زا علم توحید گویم؟ » چون ابوعمرو پیش جنید امد کسی وی را اگاه کرده بود که وی به نزدیک رویم رفت. 68 گفت: «هين!

بگوی چون دیدی وی را؟ » گفت: «سخت بزرگوار ! » گفت: «الحمدلله! از بیم ترا می‌گفتم به وی مرو. نبایډ که در آن سیرت و تلبیس وی را بینی فراچشم تو نیاید, ماي خود به باد دهی. الحمدللّه که نیکو دیده‌ای, مردی بزرگ است. » در فتوحات مذکور است که رویم گفته: «من قَعَدَمَعَّ الصوفية. E ‏ يتَحفَفُونَ يه تَرَعَ الله نورَ الأيمان من قَليه. » وقتی کسی رویم را چیزی گفته بود از آن احتشام و لباس گفت: #ندان ضیآرنة :که پایتابه‌ای در سر بندم و به بازار برایم و باک ندارم. » ابوعبدالله خفیف به وی شد. چون باز می گشت, رویم دست بر کتف وی نهاد و گفت: اى شرا هة تذل الوح قلا تشتف يثرهاتِ الصُوفية! » گفت: «این کار جان فدا کردن است, زنهار به ترهات صوفیان مشغول نشوی! ! « شيخ الاسلام گفت: «بذل روح نه آن بود که به غزا شوی تا ترا بکشند. آن است که با الله تعالی بهر جان خود منازعت درنگیری. جان و تن و دل در سر کار او کنی؛ ٠‏ و هنوز بر خود باقی کنی. نه که به هیچ رنج که از او به تو رسد ا شکایت درگیری. » کسی به نزدیک وی درآمد, و وی را گفت: «کیف حالک؟ » وی گفت: «کيف حال من کان ديتّه هواه وَهمته دنياة. ليس بصالح تفي ولابعارفِ نقی؟ چگونه باشد حال آن کسی که دین او هوای او بود و همت آو دنیآی او نه نیکوکاری از خلق رمیده و نه عارفی بود از خلق گزیده؟ » و این اشارت به عيوب نفس است و همانا که در جواب به تحقیق حال سایل اشارت کرده است و تز روا بود که در آن وقت او را به او باز گذاشته باشند تا از وصف وجود خود عبارت کرده است و انصاف صفت خود بداده. 5ل ون ن الان: فقال: «ان تستوحش من غیرالله, حثّی من نفسک. » وَسُئل عن المحبّة, فقال: «الموافقةٌ في جميع الأحوال. » وانشد: ولو فلت لى ها 2ت معا وظاف وقلتٌ داعي الموت: أهلاً و مرحبا و قال: «الإضا استلذادٌ البلوى. و اليقين هُو المُشاهدة. » ا وا د ا ا و ق ا رویم گفته: «بیست سال گذرانیدم که هیچ خوردنی در خاطر من نگذشت. مگر بعد از آن که حاضر شده باشد. » و هم وی گفته: «اخلاص آن است که رؤیت تو از عمل تو مرتفع شود یعنی عمل را از خود نبینی و ندانی. » و هم وی گفته که: ایک که رادزان خود زا دور ارک در چ وی کا E‏ و هم وی گفته: «إذا هَت الله لک مَفالاً وفِعالاء فأحَد منک المَقال وترک علي الفعال, فلاتبال فاثها نعمة. و ان أَحَدّ منک الفعال و ترک عليک المقال, فاتّها مصيبةٌ, و ان أخذ منك المقال و الفعال, فاعلمٌ انها نقمَةٌ. » و هم وی گفته: «فقر را حرمتی است و آن ستر و إخفاء و غیرت بر اوست. هر که آن را کشف کرد و با خلق نمود. اهل فقر نیست و وی را در فقر کرامتی نه. » و هم وی گفته: «من حكم الحكيم ان يوسع على اخوانه فى الأحكام, و يضيق على نفسه فيها فان الثوسعة عليهم اتباع العلم و التضيق على نفسك من حكم الورع. » و هم وی گفته: «ادبٌ المسافر ان اناور هدهو خت ما وق فة یون قنزله. » 2- یوسف بن الحسین الژازی»ء قدس الله سره خویش شورانیدن و قبول ایشان بر خویشتن ویران کردن و خود را از چشمها 69 ایشان صحبت داشته. رفیق ابوسعید خراز بوده در سفرها. وی را مکاتبات است با جنيد سخت نيكو. در سنة ثلاث, اوأريعء و ثلثمأية برفته از دنيا. در وقت مردن گفت: «الهی!