Qur'an&Sunnah

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

گفت مر نید ده ,گفت : خدای تعالی‌تر ب<ای صد یق نشانده است ‏ وازتوصدق درخو اهد جنانکه ازوی » و سای فاروق انشانده است واز توفرق درخواهد میان حق و باطل‌چنانکه ازوی » و بحای ذو النور بی "نشانده تست وازتوشرم و کرم درخواهد جنانکه‌ازوی ویحای امیر ا ام منن علی مر تصی- رضی‌النه عنه - بنشانده است » وازتوعلم وحود وعدل درخواهد جنانکه ازوی ) گفت : بسفزای در بند گفت : خدای تعالی را سرایی است که نر دوزخ گویند , ازئو دربان ان سرای ساخته‌است » وسه چیزبتو داده‌است : مال‌بیت‌المالوشمشیروتازیانه ,و گفته است : خلق رابدین سه چیز ازدوزخ بازدار» هر حاحتمندی که بنز ديك تو اید این مال اروی بازهگیر» وهر که فرمان خدایرا خلاف کند بدین تاژبانه ویرا ادب کن » وهر که کسی رابناحق بکشد یر ا بدین شمشیر ۳ - بدستوری ولی وی - اگراین تن سس رودردورخ توباشی ودیگران از بی‌توهیاً بند گفت : زیادت کن و رید ده و چشمه‌توییوعمال درعالم جوی اند ) اگرچشمه روشن دود نیر گی‌جویها ربان ندارد ۰ وا گرتاريك‌بود بروشنی‌جویها هیچ امید نبود . وهرون‌الر شید با عباس که از جمله خواص وی بود بنزديك فضیل‌عیاض هیشد » جون بدرخانه رسرثل ور ان میخواند 4 بدین یت زسدده بود که :۵۰ جست ‌ الذ نی اجتر <و لسرثات ان نحعلعم کالذ نی ] مذو او عملوا لصا (یحات سو )۰ محباهم و مما هم » ساء ما نحکمون ! ۱ ۲ معنی زیت ۱ تداشقد تاره کارهاء بد کردند» که ما ایشانر برابرداریم با کسانسکه ایمان آوردند و کارهاء نيك کر دند » بد حکمی بود که‌ایشان کر دند 1« پشت کفات : دربزنل 1 عباس در بزد و گفت:امیرالمومنین را در باز کن » گفت : امیرالموژمنن نزديك من چه کند ؟ گفت : امیرالمومنین را طاعت دارپس در باز کرد شب بود) چراغ‌رابکشت , هار ون درتاریکی‌دست گر دمی‌بر اورد ابوبکر. صر. عئمان . سپ" ۱ب تا دستش بوی تارج رگفت : 1 : اه ازین و بدین نرهی» اگر ازعذاب تیجات باید ! آنگاه گفت: یاامیرالمومنین»جواب خدایتمالی را ساخته باش‌روز قیاعت که تراباهر يك مسلمانی يكيك بایستاندوانصاف ازتوطلبکند هادون بگریستن افتادعباس گفت: خاموش باش؛ که بکشتی امیرالمومنین را! گفت: با هامان" "تووقوم توویر «لاك کردید ومرامیگوئی بکگشتی ویر ا؟ هر ون گفت که زر اهامان اران میگوید که مرا برابر فرعون ناد پس‌هز ار دینار درییش وی بنراد که ادن حالالست از مهرمادرم گفت: ۳ ۹ م‌از آ نجهداری‌دست‌بدارو بخداو ندان‌ده. توبمن‌دهی؟ و از پیش ویب رخاستو برفت. ۳ س ان عبد ا لهز بز در معحملد ان لب ثر طی راگفت: صفن عدل مرا کی ۹ گفت: ازهسلمانان هر که از تو 9 تست 3 را بدرباش؛ وهر که مپتر ست ور ۱ یز باش وهر که همحون نست اورا ,رادر باش » وعقوبت ها فیس درخور گناه و ووت وی کن وزنهار تابخشم يك تازیانه نزنی» که آ ننگاه جای تودوزخ بود! و یکی از زهاد بنز ديك خلیفه روز گار شد گفت: مرا بندی‌ده» گفت: من سفر چین رفته بودم ملك نیحا ر اگو ش کر شده بو ۳ بست عظیم ومی‌گفت: نه آزین میگریم که شنوایی من بخلل شدهلیکن از آن میگريم که مظلوم بردرمن فرباد کند و من نشنوم» ولیکن چشم برجاست منادی کنند تاهر که تظلم خواهد کرد جامه سرخ بوشد» پس‌هر روری بر بیلی نشستی وبیزون مدی» وهر که حامه سرخ داشتی وی را بخواندی» باامیرالموه‌نین»این در کیش کافری بود که‌شفقت‌بر بند گان خدایتعالی‌چنین میبرد وتو موّمنی وازاهل‌بیت درسولی» نگاه کن تاشفقت نو چگو نه است؟

و )بو 24۵ به بنز دراک عمر عبد ا لعز یز شده گفت مر بندده گفت: از روزگار آدمتا امرو رهیج خلیفه نمانده آارشای ۱ تو »گفت: ببفز ای» گفت: نخستین خلیفه که بخو آهدمز د نوخواهی بود رت بیفژ ای 1 گفت : ا گر خدای تعالی بائو بو دازچه ۳ واگر بائو و دبحه‌پناه کنی ؟ گفت: بسنده است این که‌گفتی. سلیمان بن عبدا لملك خلیفه بود» يك‌روز اندیشه کرد که درین‌دنیا چندین‌تنعم کردم حال من مشیامت چگونه بود؟ کسی بر بوحارم فرستاد که عالم و زاهد روز گار بود- وگفت: از نجه روزه بدان‌گشایی مراچیزی فرست؛پار؛ سبوس بربان کرده‌بوی نام وزیر فرعون. ۱ ۱ 2 فر ستاد و گفت: هن بشب ازین خور م. سلیمان چون آن‌بدید بویت وبردل ویءظیم کار کرد وسهروز روزه داشت که هیج جبز نخورد وسوم شب‌بدان روزه بگشاد؛ چنین ۳3 بند که نشب بااهل‌صحیت کرد. سروی عبدا لعز از بدید آ مد,و ازویعهر عبد) لعز یز که بکانةٌ جپان بود درعدل ومانند عمرخطاب بود و گفتندکه آن از برکات آن نیت نیکو بو د که از ان طعام خورده‌بود. عمز ءبدالز یز را گفتند که: سیب تو ب۵ 4 توچه‌بود؟ گفت : روری علامی رازدم ‏ گفت: یاد کن ازآن شبی که بامدادوی قامت خواهد بوده و آن بردل من‌اثر کرد. و هر ون‌الر شید را یکی از بزر گان دید که درعر فات بای برهنه و سر برهنه برذیر سناگ ریزه ایستاده‌بود ودست بر داشته‌می‌گفت: بارخدایا؛ نوتویی دمن منم: کار من آنست که هرزمان بسر گناه شوم » و کار نو آنکه هر زمان بسر هغفر ت شوی» برهن ر <مت کن» بر گان گفتند: ۳ بد که حبار ذمین بیش حبار هفت آ سمان و زمین‌چه زاری میکند! دعمرعبدالعز از بز با بوحازم گت مر ۱ بندده» گفت د: برذمین <سب ومر کار - سر ده و هرچه روا داری که مرک تورادر ۹ تکاهداروهرچه روا نداری ازان دور باش» که باشد که خودمر گت نزديك باشد. ۷ ۱ پس‌باید که صاحب ولایت این حکایات پیش‌چشم دارد, واين پندهاکه دیگران را داده‌اند ببذیرد؛ وهرعالم ی را که بیند ازوی پندطلم نکن ۱ وهر که ابشانرا بیندیند ازدست ندهد و کلمهُ حق‌باز ز نگیرد و ایشانرا رد ندهد : که باایشان در آن مظلمیت 7 شريك باشد ‏ قاودخ 1 ۲ بدان قنامت نکند که خو د‌ ۳ ظلم دست 3 لیکن عاملانو تایبا م‌ سا ان خویش را مپذب کند و بظلم ایشان رضا ندهد : که ویر ازظلم اشان ببرسند وایشانر ۱ از ظلم وی نبرسند. ۱ عمر خطاب نامه نوشت ! ا بو هو سی الا شعری_ و وی عامل او بودب که : امایعده تیکیخت : نرین رععت داران کسی است که رعبت بدو نیکبخت اشتنگ؛ و بدبخت رین ۳۳1 است که رعیت بدو بدبخت است وزینبار تا فراخ نروی »که عمال تو آنگاه ات سم4۱۸- همچنان کته تنامض زو چون ستوری باشد که : ه بیند 9 بسیار بخوردتافر به‌شود و آن فربپی سب هلاه وی گر دد: که بدان سیب ور بکشند و بخورند ؛ و در تورية است که: هرظلم که ازعامل سلطان پرود وخاموش باشده این ظلم و ها خن و راخ د بود بدان و بابد که و الی بداند که هیچ کس مغمون‌تر وبیعقل‌تر ازان نباشد که دین و آخرت خویش بدنبای دیگران بفر وشد ؛ وهمه عمال وچاکران؛ خدمت بر آی نصیب دنبای خویش کنند» وظلم را درچشم والی آراسته کننده تا ویرا بدوزخ فرستند واشان بفرض خورش رسند» و کدام دشمن بود عظیم تر از آانکه درهاا توسعی کند ۱ برای درمی جند که بدست آر ‌!

۱ ودرحمله, دررعت عدل نگاه ندارد کسی که عمال وجاکران خویش رابرعدل ندارد؛ واین کید الاک ۳ دردرون تن‌خوش عدل‌نگاه دارد؛ وعدل آن‌بود که ظلم شهوتوغضب ازعقل بازدارد؛ تاایشانر اسبرعقل ودین گردانده نه‌عقل ودین‌را اسیر ایشان. و بیشتر خلق 1 نند که عقل‌را کمر خدمت بر بسته دارند برای‌شپوت وغضب‌با حبله استثباط مب‌کنند تاشهوتوغضب بمراد خویش‌رسند. وعقل ازجوهر فریشت‌گانست وازلشگر خدای‌تعالی است» وشپوتدغضب اشگرابلیس است کسی که‌لشگرخدای دا تعالی دردست لشگر لین آشتتن کنتگزیا درگ ران عدل چون کند؟ بس آفتاب عدل‌اول‌در ۳ ۳ انگاه‌نور آن باهل‌خانه‌وخو اص نون ات کی , آنگاه شعاع آن برعیب رسد هر که‌بی آفتاب شعاع چشم دارد طلب‌محال کر ده باشد ! و بدانکه عدل از کمال عقل‌خیزد » و کمال عقل آن بودکه کارهاچنانکه هست بیند وحقبقت و باطن آن دریاید و بظاهر آن‌غر ه‌نشود » مثلا چو ن‌عدل‌دست بداردبر ای دئبا » نگاه کند تامقصود وی‌ازدنبا چیست : گرمقصنود آنست که طعام‌خوش خورد » باید که بداند که بپیمد باشددرصورت دمی که‌شره‌خوردن کارستوران است ؛واگر ۱ بر ای آن کندتا حام‌دیبا بوشد ؛ این‌زنی‌بود درصورت‌مردی » کهرعنایی کارزنان بوو" واگر برای آن‌کند تاخشم خویش براند بردشمنان خویش » این‌سبعی بود درصورت آدمی, که‌خشم فتن ودرفتادن باخلق کار سباع است وا ۳ بر ای‌آن کند تاویر اخدمت کنند ین‌حاهلی بوددرصورت عاقلی» کدا ۳ عمل‌دارد بدا زد که نبمه‌چاکران‌خدمت شکم‌دفر 2 ودشهوت‌خویش میکنند ؛ وازوی‌دام شپوت‌خو د ساخته‌اند » و آن‌سجو رکه ۱ات هه ۵ هم و و هم ها ما وا ها عا و وا هه ها ها و اه اه هم ود و و و و و هه هد دس و و مد دا و و و و و و و دا و و دی او و و وا وا و وه و و و و و ات و ان و و و و وا و و مه و و و او و و و و بو و واه 6 ک تن خویشتن ر ی و نشان 1 تست که 5۱ 9 ند که و لابت بدیگر ی می‌دهند همه‌ازوی اعر اضص کنند ۸ وبدان دیگر تقرب کردن گیرند ۱ وهرحا که ار ند که سیم آنجا خواهدبود خدمتوسحود نیجاکنده س 0 ندمت ۳ دنس ) بلکه خندیدنست بروی ؛ و عاقل آن بو د که‌از کارها <ققت وروحآن بیند نه‌صورت وحقیغت این کار ها چنین‌است که گفته‌اند » هر که نه‌چنن‌داند عاقل‌نیست وهر که عاقل نیست عادل نیست وجای وی دوزخ است؛ وبدین سبب است که سرهمه سعادتها عل است؛ والهاعلم ۱ قاوده آست کهغاا الب‌بروالی تکیرباشده و اتکی رخشم عالب‌بود وو پر بانتقامع دعوت دهم کند,وخشم عو مولعقلاست, و أفت‌و علاج / ن‌در کتاب‌غضب‌درر کن مپاکات‌باد کنیم) اما چون این لت تن نارن که جرد کند تادرهمه کارها میل بجانب عفو کند؛ و گرم و بر دباری‌پیشه گیر د. ۶ باید بدا ند که‌چو ن این 4 ی د مانند انسیا وصحابه و او لما باشد» ومانند مردمان ابله که مانند سباع وستوران باشند نباشد. حکارت کنند که: بوجعغر خلیفه‌بود بفرمودنایکی را بکشند که خیانتی کرده بود, هبار لگ بی فضا 4 حاضر بود گفت: یاامیر المومنین»نخست_خبری‌ازرسول_علیه السلام بشنوی ازمن گفت:بگو ک» گفت : <سی اصری روا بت‌مسکند کهر سو ل گفت_علیهالسلم که : «روز قیامت- که همه خلق‌ر دريك صحرا جمع کنند منادی آو از دهد که‌هر که را بنزد خدای‌تعالی دستی است برخیژ دهیچ 0 بر نخیزد ۳ آنکه از کسیعفو ند گفت:دست ازوی بدارید که من ازوی عو کردم. وسشتر خشم‌ولاف ازان بود که و بایشان زبان دراز کند که خو اهند که درحون ری سعی کنند؛ ودرین وقّت باید کهیاد دارد از نکه عیسی گفت - علیه‌السلام- مریحیی را -علیه‌السلام - که هر که تراچیزی و وراست ؟

و بد شیر که و اگر دروغ گوید شب ر عظیم‌تر کن ۰ که در دیوان تو عملی بیفزود بی‌رنج وه بعنی که عبادت آن؟ س بدیوان و بی‌ر نجتو . دیکی‌را درپیش رسول. علیه‌السلم - میگفتند که : اوعظیم باقوت مردی است؛ گفت: چر ا؛ گفتند: "باهر کسی کش ند اورایفکند و با ادن بد: رسول گفت- علیه‌السلم- : قوی ومردانه آن‌باشد که باخشم خویش بر ]رن نها نکه ک ۳ بیف‌کندا ورسو ل گفت - علیه‌السلم-: سره چیر ات ت که‌هر که بدان رسید ابمان ی تمام‌شد:چون كِِ« خشم گیرد قصد باطل نکند» 9 چون ِِ بو ۵ ی وجون فادر شود بیش از ۳ ق خویش ت‌تاند». زعهر گفت رصی ار ره ۳ #یر ای اعتماد مکن ۳3۹ بوفت حشم اور نبینی» 2 ردان هیج کس اعتماد #3 تادر ووت طمع اور نبازمایی». دعلی ان ال<سین - رضی‌النه‌عنه-يك‌روز بم‌سحد هی‌شده یکی ویرا دشنام داد؛ علامان وی قصدوی کرد ند گفت: دست بدار ید اروی؛ اورا گفت: نح4 ازما بر نو بوشیده‌است بسشتر است» هیچ حاجتی‌هست تر ۱ که بدست‌مابر اید؟ ن‌مردخجل‌شد» سعلی لین لسن رضی‌الله‌عنه حامه داشت بوی داد وهزار درم فرمود ویراءان مردی شد و فکفت : گواهی دهم که‌این حزفرز ند بیمیر آن فسرت. وهم‌ازوی روات اننت که غاام‌رادو بار واز داد» حواب نداد قش کت نشنیدی؟ گفت: شنیدم » گفت : چرا حواب ندادی» ۳ ازخلق ایکوی توایمن بودم که مرا نرنجانی» گفت:ش کر خدایر که بنده من‌از تس ایمن ات وغلامی بود او فد را بای گو سسندی بشکست گفت: چراکردی؟ گفت : عمدا کردم تاترا بخشم ارم گفت: مناکنون ‏ نکس را بخشم ارم که‌ترا این پیاموخت‌یعنی ابلیس را. وو: راازاد کرد) دیکیویر ۱ دشنام‌داد؛ گفت ِ : ای حوانمرد» بمبان من‌ودوزخ عقبذ‌است» 5 ار عقره رگذاره بدین سرت ۰ ن و بالك ندارم؛ وا گر نتو از نم گذاشت» 9 بر از 1 نم که نو گفتی. ورسول. علیهالسام- گفت: کس بو د که بحلم وعذو درحه صایم وقایم بیایدو ۳۹ بو د که نام وی‌درجریده جباران‌نویسند» هیچ ولادت_ندارد مگر براهل خانخویش» ورسو و علیها لسلم_ که: «رو زخر دری است؛هیچ کس بدا راه نشو ۰۰ آنکه خشم خویش برخلاف فرمان شرع راند». وروایت ات 45: بلیس دربیش ی -علیه السلم-و گفت: تراسه چیزییاموزم تامرا ازحق تعالی‌حاجت خواهی؛ موسی گفت _علیه لسلم: آن سه جیز چسست؟ گفت : از تبزی حذر کن ,که هر که ثیز سر بود من‌با وی جنان بازی کنم که کو د کان با 5 یه و از رنان <ذر زب , که هیج‌دام فرو ۰ دم‌خلق را که بدان‌اعتماد دارم چونز نان داز بخیلی حذر کن که هر که بخیل بودمن دین ودنیا هردو بروی بزبان آرم. 2 و رسول گفت - علیه‌السلم <ِ» هر که خشمی فروخورد ‏ و تواند که - پراند » خدای تعالی دل وبرا از امن وایمان پر کند ؛ هر که جامهٌ تجمل درنیوشد تا خدایر تعالی تو اضم کرده باشد » خدای تعالی‌ویر ! حله (اکر آمت دریوشانده: ووسول گفت. علیه‌السلم ‏ : « وای پر آنکه خشمگان شود وخشم خدای تعالی برخویشتن فراموش کند ». ویکی رسول راگفت ۹ علیه السلم : مراکاری ساموز تا بدان ببپشت رسم » گفت : خشمگین مشووبرشت نراست » گفت : دیگر؟ گفت: ازهیچ کس‌هیچ‌چیز مخواه وبیشت تراست » گفت: دیگر ؟ گفت : شت از تمار درکن هفتاد باراستغفار کن تا گناه‌هفتاد ساله تراعفو کند » گفت :مرا گناه‌هفتادساله نیست ‏ گفت » کناه مادرت‌را » گفت که‌مادرم را چندین گناه‌نیست + گفت : گناه بدرت را » گفت : بدرم راچندین گناه شنت کات :؛ پر ادرانت را.

وعیدالله نی مسعود می گوید ِ رضی له عنه : «رسول ‏ علیه السلم - مالسی قسمت کرد » یکی گفت که : این قسمتی‌است که نه برای‌خدای تعالیکرده‌اند بعنی که بانصاف نیست ؛ ابن مسعود حظ ان عنه رسول را حکایت کرد » وی خشمگین شد و روی وی سرخ شد » بیش‌آزین دشک که : خدای تعالی بر برادرم‌موسی رحمت کناده کهویراپیشازین بر نجانیدند وصبر کرد ». این جمله ازاخباروحکایات کفابت‌بود نصیحت اهل‌ولایت‌را؛ که‌چون اصل‌ایمان برجای باشد » این اثر کند» واگراثر نکند نست که دل وی ازایمان خالی شده‌است وجزحدیئی بردل وبرزبان‌نمانده است ؛ وحدیث ایمان که‌در دل بود دیگرست‌وایمان ظاهر دیگر. و ندانم که <قبقت ابمان چگونه بود عاملی راکه وی سالی چندین هزار دینارحر ام ستاند و بدیگری دهد تا همه درضمان ری بود , و در قيامت همه از وی طلب کنند » ومنفعت آن بدیگری رسد ؛ واین نهایت غفلت ونامسلمانی بود » دالسلام. تمام شد ر کن اول و ددم از کتاب کیمیای سعادت » و الحمد له رب‌العالمین و صلی‌الله علی خبر خلقه محمدو ۲ لها اطیبین الطاهر بن» و سلم تسلیماً دایماً کثیر آ پارچة کرانبها . ۲ وت ریسفت التبا باوخ9 ,7 شا )متا م 1 71 7 من آهران - خرابان ناص خسرو لفون ۴۸۵۹۵۵ جاپ‌اول بدال هزاروسیصدونوزده و چاپذوم بدال‌هز اروسیصدوسی‌وسه‌هجری آفتابی 2 و ي‌ِ رم مر مت لا رم 4 ۳ ۳ 2 از کتاب کیمیای سعادت » اندرپیدا کر دنعقبات راه‌دین ,که تر ۱ مپلکات گو ند که ان چیست وحجددست وعلاج أ ۷ بر چهوحه است ومدار این در برده‌اصلست : اصل‌اول - اندر بیدا کردن ریاضت‌نشس دعلاج خوی بدو تدبر بدست آوردن خو ی‌نیکو. اصل‌ذوم علاج شهو ت‌شکمو فر ج و کت شر ها ندر ین هردو » اصل سوم علاج شره بسیار- گفتن و آفتپاه زبان چون در دع و عیبت وغیر آن» اصل چهار ۵-علاج‌خشمو حول وحسدو افتیاءآن اصل نجم_ علاج دوستی دنیا وییدا کردن نکه حب دنباسر همه گناهان است اصل ششم - علاج دوستی مال و ۱ فت بل اصل هفتم - علاج دوستی‌حاه وحشمت وافت ان » اصل هدْدم . ل‌هشتم - علاج دوستیریا ۱ ندر عبادتو جو دشن ببارسائی نمو دل؛ اصل هم -علاج کبر ۶ب + ببر حاصل دنل خلق ۳ و تواضع وفر وتنی نمودن» اصل دهم بیدا کردن عرورو فر بفتگیو ؟ ما 1 ۳ دل بجخو دشن نه‌یجای خویش. این ات اصول صفات هد‌موع) رهمه‌شاخیاء دی بازاین ده وصول اید ۱ هر که این ده‌عقبه بگذاشت طبار ت‌باطن کر د و از نجاست اخلاق بدبرست, ودل خودراشاسته ان گردانید که ۱ راسته شود بحقایق ایمان؛ جول: معرقت بو حبد وتو کل دغیر آن, و ام ۵ ۵ و ها و وس هو و سم و ها ها اه و دام وا واه وا و و و واه ها و ار اش داد و وا مها وا و دا و وت و و وه تاو و تا ما و و ها وا وا 8 ۵ ۵ ۵ ها هو و وا و دا اد سا ماو و ها 0 وا تا وا اه اه ام و و و اه و و و دا و او نصا [زدررباضت نس و طرارت از و یرد وما دراین اصل فسلخوی نیکو بگوئیم. پس‌حقیقت خوی‌نیکوپیدا کنیم » که ۹9 بدست آوردن همکن ات بر باشت س طریق آن بگویي که چیست ) س‌علامت خو عت نگ بیم+پس تل پیر آنکه ۷۳۹ عبب خودیشناسد ۱ بیم» پس‌علامت خوی نیکو پيداکنيم » پس طربق پروردن کودکان و تربیت ایشان بگوییم » پس راه مجاهدت مرید اندر ابتدای این کار پیداکنيم وفضل وئواب خوی نیکو بگویيم » انشاءال تعالی .

بیدا کردن فطل وژ و اب‌خوی نیکو بدانکه حق‌تعالی برمصطفی _ صلی ان علیه و آ له وسلم- تا گفت بخلق نیکو و گفت: « ]نك تعلی حلق‌عظیم 6 ورسول. - صلی النه وسلم- گفت: «مر فرستاده‌اند تا : محاسن اخلاقر اتمام کنم» و گفت: «عظیم‌ترین‌چیزی که درترازو نبندخوی‌نیکوست». و یکی درییش رسو ِ" علیه السلم-» و گفت- «دین چیست؟ » : گفت: «خلق نیکو» از راست وی‌اندر آمد وازچپ وی‌اندر آ مد و همحنان میپرسید ودی‌همجنان میگفت » باز بسین بار گفت: ین ندانی؛ آ نکه خشمگان نشو ی» . واز وی بر سیدند که: «فاضلترین اعمال چیست»؛ گفت: «خلق‌نبکو. یکی ول زا کت علیه لسلم-: «مرا دصیتی کن» کت «هر کجاکه باشی از حق‌تعالی بپرهیز» »گفت: «دیگر» . گفت: ازپس هربدی‌نیکی بکن‌تاآ نرا محوکند» گفت:«دیگر» گفت: «مخالطت‌باخلق نیکوکن» ورسول. علیه‌السلم گفت: «هرکرا خدایتعا! ی خلق نیکوداد؛ وروی که ویرا ارزانی داشت ری ش‌نکند». ورسول را -علیه السلم- گفتند: «ولان رن روز بروزه‌وشب بنماز ۳۷ بدخوی است» وهمسایگانر بزبان بر نحاند» ؛ گفت : «جای وی دوزخست » ورسول گفت -علیه السلم-: «خوی‌بدطاءت راهمحنان تباه کند که سر که انگین را»» ورسول- علیه لسلم- اندر دعا گفتی: «بارخدایا خلق من نیکو آفر بدی» خلقمن نیبکوبکن» و گفتی: «,ارخدایا؛ تن‌درستی وعاقیت وخوی‌نیکو ارزانی دار» » ویرسیدند رسول را- -۲۷- ۱ صلی لو علیه 3 سلم- که:«چه خر که حق‌نءالی سده زر ۱ بدهد[ گفت:« خلق ِ » » و گفت:«خلق #ِ نا راهمحنان نبست کند که فتاب بخ را». وعبدالر <من ان سره -رط یی أللعنه- وید که: «نزدیاک رسول بودم. علیه لسلم گت دوش نها عجیب دیدم: مردی را دیدم از امت‌خویش‌اندرزانو_افتاده» ومیان وی ومیان حق‌تعالی حجابی بوده خاق نیکویوی‌ببيامد وحجاب بررگرفت دویرابحق تعالی رس تر ل) و گفت: "ده بخاق‌نیگو در حه با رل چنانکه" کسی که برور بروزه باشد وش بنماز » ودرحات بز رگ اندر آخر ت سأیده ۳1 جچه ضعیف عبادت‌بود» . و كِ ۳7 بن‌خلقیر سول‌رابود عایها لسلم-: که رك روززنان اندر ییش‌وی بانك‌همیکر دزد وغلبه‌همی ی ععر - رضی عه - اندرشد» ِِ ختند گفت : «ای‌دشمنان‌خویش ازمن حشمت دار 1 واز رسو ل خدا حشمت ندار بد؟ » گفتند «توازوی تندنری و ۳ ! ». ورسول- علیهالسام - گفت: «یاا بنا لطاب بدان خدای که‌شی‌من بحکم و ست که هر گزتر شیطان اندرراهی نیسند که نه ان راه بگذارد براهی دیگرشود ازهست‌نو؟ و فضیل رحمهالله گفت:«صحت بافاسق نیکوخو دوستردارم از آ نکه با قرای بدخو». ابی المبار ك رحمه‌الة بابدخویی اندرراه افتاه چون‌ازوی جداشد بگریست کفتند: "چر ۱ هگن دی ِ« , گفت , 1 ۷ بییحازه از نرديك‌من بر فته و 1 9 خوی بدهمیحنان باوی برفت واز وی‌حدانشد» وکا ز ی "صوفدی 3 هر که ازتو بخوی و ازتو صوفی نر» ۰ و حیی بن معاذا لر ازی کو بدرحمةاله علد : خوی بد معصیتی است ده باوی هیچ‌طاءعت سودندارد» وخوی نیکوطاعتی است که باوی‌هیچ ی معصت زبان ندارد. بدانکه حقیقت خوی‌نیکو - تا ان چیست و کدام است» سخن بسیارگفته‌اند» وهر یکی ر انچه ی ۷ رگفته‌است » وتمامی آن نگفته‌است : چنانکه 7 0 ند : ارو ی گشاده داشتن» 9۸ ؟ ی‌میگو بد:ثر نج‌عر دمان 5شیدن» ویکیمیگوید مانگوته- سل [1) حشتدافن: لاحظهکردن.

بای 9 «مکافات‌ناکردن» است» وامثال‌این » واین‌همه بعضی از شاخهای ویست دنه حقیقت‌وی است‌وتمامی وی»وماحقیقت ویوحدتمامی وعاپیدا کنيم 5 بدانکه آدمی‌را ازدوجیز آفریده‌اند یکی کالبد که بجشم‌سر بتوان درد یکی 3 وح که بجز چشم دل اندر نتوان بافت ؛ وهر یکی راازاین دو زشتی و نیکو بی است یکی ر ۱ حسن خاق ۹3 سد و یکی را <سن آخلق » حسن خلق عباز ت‌ از صورت باطن تج جنان‌که حسن‌خلق عبارت از صورت ظاهر است ؛ وجنا نکه صورت‌ظاهر ۹ نباشد بدا نکه چم ت بود و بس ؛ دهان ۳ ۳ دوس + تا نگاه که و دهان و چم گ بو د حمله و زدر <ور فا بود » ه#مچنین صور ت‌باطن و نباشد تا گاه که چرارقو نب در انیر وی‌نبود : قو ت‌علم رقو ت خشم وفوت شوت و ووت‌عدل میان‌این هرسه . 5۹ ۱ ۱ ۱ اما وت طم +بدان زیر کی میخوآهیم ۱ ونیکویی وی بدان باشد که باساتی راست از دروغ باز داند در گفت‌ار ها . و نیکو از زشت باز داند در کردارها؛ و حق از باطل باز داند اندر اعتفاد ها ۸ جنس رکه 5 تعاا-ی گفت : : «ومی بوت الحکمة فقداوتی خبر آ ثرا (۷۱» . و سگو -«و (ٍی قو ث‌فطب بدان بو د که ندر فر مان شرع بود » 2 بدستو وی بر جرد و پدستوری شمیت ۱ ۱ وایکو بی دوث شهوت هم‌بدین بودکه سر کش نبود وبدستوری شرعوعقل بو د. جنانکه طاعت عل وشرع‌بردی ات ۱ ِ_ِ و ایگوبی‌عدل ات باشد که غضب و شپوت را ضبط همی کند اندرتعت اشارت‌دین وعقل . ۱ ومثل عضب جو اش ور است . ومثل شهوت چون‌اسب ۰و مثل‌عقل‌چو ن سو از . که تاه بو د که در دام بود » و گاه,ودکه فررمان‌بر دارد , وس گاه بود که آموخته‌بود و گاه بود که رطبع خودبود » ونااین آموخته نبوده وتاآن فرهخته ِ و سوارر امد 1 ن‌ رن ۸5 صید‌بدست که به م آن‌بود که خو دهلااك شود کهسك اندروی‌افتدو اسبو بر ۱ بر مین افکند ۱و مامعنی عدل 1 ن باشد که اين ه ر دو )۱( هر که رادا ناگی دادها ند » هر آینه خمر فر او ان داده‌ا ند . )۲( از فر هختن و فر هیشتن : او کردن - تر بیت کردن - ۳ ۹ ار : سو) ۳[ را نت اطاعت عقل و دین دارد : گاه شهوت را بر خشم مسلط شا ۳۷ وی بشکند ؛ و گاه خشم را بر شپوت مساط کند تاشره وی بشکند ؛ و چون این هر چپار بدین‌صفت بود . این نیکو خویی مطلق بود . وا گر ازاین بعضی نیکو نباشد» این‌نیکو خوبی مطلق‌نباشد : همحنانکه کسی را که دهان نیکوبود وبینی‌زشت » این سکو وی مطلق نباشد . و بدانکه این هریکی چونز ت بود » ازوی خلقپای زشت و کارهای بد تولد کند . وزشه ی هر ؛ ؟ ی ازدوو جه‌بود : یکی‌از فرونی خبزد که ازحد نشده‌بود یکی از انکه ناقص بود : رقوت علم‌چو ن‌از حدبشود » واندر کارهای‌بدبکار دارند» ازوی گر بزی "و بسیار دانی‌خیز د» وچون‌ناقص‌شود »از ویابلپی وحماقت‌خیزد»و جون‌معتدل باشداز وی‌ند نیکوورأی درست‌واندبشه صو اب وفر ارت راست‌خنزد . وقوت خشم چون ازحدبشود ۰ آنراتهور ""گویند» وچون ناقص‌بود آنرا بد دلی‌د بیسمیتی"" گوبند , وچون معتدل‌بود - نه‌پیشو نه کم نراشجاعت گویند و از شجاعت ؛ کر مر بزرگ همتیودلیریوحلمو بردباری و آهستگی‌وفر وخور ردن خشم و امثال این اخلاق‌خیز د , وازتپور الافوعجبو کیر و کنداوریو بار نامه‌وخو پشتن اندر کارهای باخطر افکندن وامثال‌این خیزد » وچون نافص‌باشد » ازوی خوارخویة تنی‌وبیجار کی وجزع وتملق ومذلت خیزد . و اما قوت‌شهوت چون بافراط بود .

آ نرا شره گویند واز وی شوخی " وپلیدی بی مردتی و ناپا کی وحسد وخواری کشیدن از نوانگران و حقیر داشتن‌درویشان و امثال این خیزد ؛ وا کر ناقص بود ؛ از روی سستی ونامردی دبی خویشتنی " خیزد دچون معتدل بو د» آ نراعغت‌گویند» واز وی شر وقناعت‌ومسامحت وصبر وظر افت ! "۲ و موافقت خیزد . وهریکی را از این دو کناره است که زشت و مذموم است ‏ و مبانه آن یکر وپسندیده‌است ۳۳ اسان در میائه‌دو کناره باریکترست از موی ؛ وصراطمستقی! " حیله گری ودفلکاری ازراه دانائی , )۲(‏ بی‌با کی )۳(۰‏ بی‌غیرتی ۰ بی‌شرمی . بیپرشی - بیحسی ۰ (+) پا کدلی - پاك نپادی ۰ دراه رات . ۱ اه ات ا نات ارت ؛ بباریکی چون صر اط رت ۳19 برین صراط راست برود فردا بران صراط ایمن بود . وبرای اینست که خدای تعالی اندر همه اخلاق مب‌انه فرمود » واز هردوطرف منم وزجر کردو گفت : « و الذ یی اذا اققو) لم بسر فو و لم اقتر وا وکان بمی ذاك قواماً » بنتود کسی‌را که اندر نفقه اندر نه تنگ گیرد و نه اسراف کند وبرمیانه بایستد ؛ ورسول را گفت - صلی النه علیه رسلم ۰ «و لا تحعل بد لك مغلو لةالی عنقك و لاتبسطها کل البسط» دست اندربندمدار ,چنانکه هیچ‌چیز بندهی» ۲ بیکبار ۳3 گشاده مدار » چنانکه همه بدهی و بی‌برك فرومانی » . پس بدانکه نیکو خوی مطلق آن بو د 4-5 این همه معانی اندر وی معتدل و راست بود , چنانکه نت روبی آن‌بود که‌همها ندامای وی راست ونیکو بود »وخلق اندرین بحپار گروهند : یکی آن نان 47 کمال این همه صفات وی را حاصل بود » و نیکو خوی بکمال باشد : همه خلق را بوی اقتدا باید کرد و او نبود الا پیمبر را صلی‌له علیه وسلم -۰ چنانکه نیکو رویی «طلق یوسف را بود -علیه‌السلم دوم آنکه این همه صفات آندر وی‌بفایت زشتی بود » داین بدخوی‌مطلق بود:و اجب بود دبرا از میان خلق بیرون کردن » که‌دی نزديك بود بصورت شیطان ؛ که‌شیطان بغایت زشتی است » ودزشتی شیطان زشتی‌باطنوصفات واخلاق است : سوم آنکه‌در میان این دو درجه باشد » ولیکن بنیکوتر نزدیکتر ! چهارم آنکه در میانه‌باشن لیکن بزشتی نزدیکتر بود ؛ وچنانکه اندرحسن ظاهر نیکویی بفایت و زشتی بغایت کمتر بود : وپیشتر آندر میانه باشد » اندر خلق نیکو همحنین بود : پس‌هر کسی را حپد باید کرد + تااگر بکمال نرسث » باشد که بدرحه کمال تزدیکتز بود ؛ وأگرهمه ۱ اخلاق وی نیکو نبود» باری بعضی یا بیشتر نیکو بود . وچنانکه تفاوت اندر نیکو رویی وزشت رویی نپایت ندارد » اندرخلق همحنین باشد . اینست معنی خلق یکو بتمامی » واين نه يك چیزست, نه ده » ونه صد» که بسیار است ؛دایکن اصل این با قوت علم و نضب و شهوت «عدل است » ودبکرهمه شاخیاه ری بود ۳ ۳۱ رک اک( دب سصصسصسصسصس۳۳۳۳۳۳س۳۳۳۳۳۳۳۳س۳سسس ۳« ِ_ِ«« بیداکردن 1 که سولق مکی رال سمت‌آوردن کشت بدانکه 3 وهی گفته‌اند : چنانکه خلق ظاهر 9 دد از ا نکه آفیر بده‌اند کو تاه دراز شود بحیلت با دراز کوتاه نشود » وزشت ِ# نشود » همحنین اخلاق که صورت باطن است 9 دد » و این خطاست » ۳1 چنین بودی : تأدیب و رباضت و ون دادن و وت دون دز ۲۱ همه باطل بودی ؛ ورسول - علیه‌السلم 3 + حسنو اخلافگم - خوی خوش را نیکو 7 ۳ ونه محال بود : 4 هرستور را از سرکشی با نرمی‌توان آور» دصید وحشی‌را فراانس‌توان داشت ! وقیاس این بر خلقت باطل و 4 کار ها دوسم ی 4 بعصد تم که اختباز آدمی ر صی بدان راه.

نت جنانک ۵ از استه خرما درخت سیب نتوان تن امااز وی درحت و مب توان کر ۳ بر برت ت ونگاه داشتن وشر وط آن همجورن اصل حشم وشهوت ممکن نت باختباز ۳ دمی ببردن ؛ اما خشم وشهوت را بر باضت با حد - اعتدال آو ردن ممکن اس واین شجربت معلو م است . اما درحق دم ی خلق‌دشو ار تر بود » ودشواری آن بدو سبت ود نک 0 نکه در اصل ۳ قوی تر افتاده بود ؛ودیکراً نکه مدتی دراز طاعت آن بود . وخلق اندر نْ بچپار در حهاند ؛ درچه اول آ نکه ساده دل باشد که هنوز نيك‌از بد نشناخته باشد » هنوز وی فر کار تركك وبد نکرده بود و لیکن بر فطرت اولست ؛ داین ۳ بذبر بود » وزود صلاح پذیرد: ویرا بکسی حاجت بود که تعلیم کند ؛ و آفت اخلاق بد با وی بگوید وزاه بوی نماد . و کودکانرا همه در ابتدای فطرت چنین بود » و راه ایشان یدز ومادر بزنند : که ایشان را بردنیا حریص کنند ؛ وفرا گذارند تا چنانکه خواهند زندگانی میکنند» خون دین ایشان در گردن مادران و بدران‌باشد : و برایاین گفت حق سبحا نه وتعالی : «قوا شسکم و اهلیکم زار 660 دورو سوه دو 1 1۳ بو د که ف ز‌ جبزی بد اعتةاد ۳ ده است» ۱ یکن متایمت - شهپوت وعضب خوی کرده باشد مدام [ مکن همی‌داند که تارفن است . کار وی صعمتر بود که وی را بدوچیز. حاحت است ۱ یکی ۱ آنکه خوی ُساد از وی بمرون گننده سفارش کردن خودتان و کسانتان را ازآتش نگاهدار ید ۳ نصّ لا ودرم ۱ 0 رید م صلاح أندر وی بکار ند؛ و لم یکن ۹ ۳ حد ی س بایستی بیدا 1 ود رود با صالاح آید » وخوی ازفساد باز کند ۱ در جه سو ۳ نکه خوی‌فر افساد کرده‌بود . نداند کها بن نا گر دنی است بلکه‌آن خوی ندر چشم‌وی ۳ شده‌بود : ین باصالاح نبایدالا بنادر . درحوه جرار 1 آنکه از ین‌همهفخر کند شاد و بندار د که کار ست‌جو ن‌کسانی که لاف‌ز ندد که ماچندین کس بکشتيم وچندین شرأب بخوردیم: اینعلاج‌پذیر نباشد ۹ رسعادنی سماوی ندررسد که آدمی اندران راه‌نبرد ۳ 11 ول طر ی ماج بدانکه هر که خواهد که خلقی‌ر ازخود ببرون کند » يك‌طریق پیش یست و آن آست 1 هر جیز را که خلق همی فرماید خلاف آن همی کند کِ شهو تر حز مخالفت نشکند » و هر چیز را ضدوی شکند: جنانکه عللاج علتبکه از ۳ هی خیز دسردی خوردن است ؛ه رءلت که از خشم‌خیز دعلاج‌وی‌بر دبار ک ‏ دن‌است ‏ وهرجه ۹ برخیزد علاج‌دی تواضع کر دن است »وهرچه ازیخل خیزدعلاج وی‌مال . دادنست » و همحنین ۱ ۲ پس‌هر که کاری نیکوعادت 9 هلوتبکو اندرو ی بان وسر اهروت ۱ بکار بت فرموده است اینست ‏ که هقصو دازین گردیدن داست‌از صورت‌زشت بصورت. ‏ لیکو ؛ وهرجه چه آدمی بتکاف عادت کند طع وی شود : که کودك ازابتدا از دببرستان. ‏ برمد » و ازتعلیم گریزان بود . وچون دیرابالزام فراتعلیم دارند » طبع ویشود بوچون بررل شود لذت وی اندرعلم بود » و از آن صمر نتواند کرد بلکه رن که کنو کز. داز , بدن با شطر ز نج باز بدن باقماز عادت کذد - جنا نکه طبع او ۰ دد _ همه راحثاء دنیتا و هرچ‌دارد آندر سر آن دهد » و دست ازان‌ندار بلکه چیزها که ب رخاف طبم تسشن عافت مت در 93 تا متا باشند که فخر کنند بر عناری ۱ و بر آنکه بر چوب خوردن و دست بریدن صبر کنند ؛ ومخنثان - بافشیحتی کارایشان.

تا سر در مخنثی فخر 1 بلکه ۱ ۳1 ۳3 نظار ه کند مبان ححامان و کناسان هه حنان ندر کارخو و فخر کننه که علماء وملو نکنند ,این همه ثمرءعادت 2 در تیا 0 ی ان ردن خوفرا کند » چنان‌شود که از این نتواند کرد . و بر بیماری وخطر هلالك صبر قات 32 یس‌چون آ یه ضدو خلاف طمع است بعادت طبع‌همی 3 دد » آنحه بر مو افق طبع‌است » ودلر اهمچون طعام‌وشراب است تن‌راء اولیتر که بعادت‌حاصل ید ومعرفت حق تعالی وطاعت وی و زیر دست داشتن غضب و شهوت » بر مقتضی طبع دل هن است . که وی از گر وه و ۱ وآنکه مبل وی بخلاف ات . از آاست که ببمار شده است تا غذای وی تاخوش شده است نز ديك وی : وببمار باشد که طعام را دشمن دارد » و آنحه ویرا زیان دارد بر آن حرص ‏ پس‌هر که جبزی دیگرازمعرفت وطاءتحق‌تعالی دوست نر دارد بیمارا ست چنانکهحقتعالی گفت: «ذی ق1و 6ج ررض 9 و گنت : « الا من اتی الله بقلب سلیم () وچذانکه تن بیمار در خعار هلاگ این جمانست ۰ دل بیمار درخطر هلال آن حپانست ؛ و چنانکه سمار را امید سلامت نبود الا بدانکه بر خلاف نفس‌داروی تلخ خوردشرمان طبیب »بیماری دل را تیزحیات نبو د الا بمخالفت ه-وای نفس مول صاحب شریعت عله السلم که طبیب دلم-اء خلق اوست . و برحمله طب تن وطب‌دل هردو یکی راه ِّ ؛ چنانکه کرمی را سر دی‌سازد وسردی راگرهی » همحنین کسی را #/ بروی غالب بود ۰ + بتکلف کردن تواضع شفا یابد؛ وا کر تواضم غالب بود » وبحد خسیسی رسیده باشد» تکلف ۳ تکیر وی ر شفا بود , ۱ کس بدانکه اخلاق ننک راسه سیب است یی اصل فظر نست » وآن عطا و فشل حق تعالی است ؟ که ؟ ار اندر اصل نت و خو ومتو اضم آفریند ۱و چنین سبارست » دوم آنکه افعال سکو بتکلف کر دن کبرد تا وبرا عادت شود ؛ سوم آننکه هدام کسانی را ند که افعال واخلاق‌اشان ی بوه ,وصحبت با ایشان‌دارد » بضر ورت آن صنات ایشان اندرطبم ری همی‌گیرد» اگرچه از آن خبر ندارد ؛ هر که‌این‌هرسه سعادت بیابد: که ندر اصل خاقت نیکو خو باشد : صحبت با هل خیر دار د»و افعال خیر عادت کند. و ی ,در 4 کمالر سیده باشد؟ وهر که اراین هرسه محر ومماند : که‌در اصل‌فطرت )۱ در دلپای ابشان بیماری است 9 کسی راست ) 45 با دل باك ۳ خدارود . ۳۱( بر نج دست بکاری ژدن .

ی ناقص بود » وصحبت با اشرار دارد» و نیز افعال رعادت کنداندر شماوت بدرحه کمال بود؛و میان‌این هردو » درحرابسیار بش ۸ در بعضی باشدو در بعضی ن4»سعادت و شقاوت‌هر بکی‌بهدار ان‌باشد» وم (عمل هفقال ذر ق خیر آ بر ه»ومی بعهل»مقال ذر قشر آبر ۱(»۵) _فصل- ۱ او ل همه سوادات اعمال ط مر م ما اف ۱ بدانکه اگرچه اعمال بجوارح است » مقصود از آن گردش دلست : که داست که بدان عالم سفرخواهد کرد » وهمی باید که با کمال وجمال بود ؛ تا حضرت الهیت را بشاید » وچون بنه روشن و بی‌زنگار بود تاصورت ملکوت اندر وی نماید تا حمالی دمن که آن بپذت که صفت وی‌شنیده است حقار 3 9 ۳1 چه تن رااندران عالم نیز نصبب است » ولیکن اضل,د است » وتن تبع است ؛ و بدانکه دل دیگرنت وئن دیگر : که ول از عالم‌مالکوتست » وتن از عالم شهادت» و این اندر نو ان کتاب ۱ گفته اد ۱ اما گرچه دل از تن جداست» ولیکن دل را بوی علاقتی است »که از هر مءاهلتی هو 1 برئن برود نوری بدل‌بیو ندد » و 0 ر تخم‌سمادنست » وهر معاملتی رعت که یکت ظلمتی بدل بیو ندد ,و آن ظلمت تخم شقاونست ؛ وسیب این علاقه آدعی را بدین عالم آورده‌اند » تا ازاین تن دامی‌سازد و آلتی » تا خویشتن را صفات کمال حاصل کند, و بدانکه کتابت‌صنتی است‌کسه صفت دلست ‏ ولیکن فعل آن با انگفت افت:؛ اور گنت خواهد که‌خط وی نبگوشود ؛ تدییر آن بود که بتکلفخط ‏ هینوسد ‏ تا اندرون وی شش خط لیکو ببذیرد ؛ وچون پذیر فت ؛ انگشت وی آن صورت از باط : ن گرفتن 5 مر ۵ و نو یسث 4 پس همچنن ارفعل مکوی برژن ۳ ۱ وی خلق > اور وچون صفت وخلن دردن لیکو شد» آ نکه افمال بصفت آن خلق شود . سس اول همه مغفادات اعمال حبرست بتکلف ۵ و مره تت کف وت وی صمفت خیر گیرد » آنگاه نور آن‌باز بیر ون‌افتد واعمال خبر بطو عآندرپذیرفتن ایستد ۰ )۱( هر [ ننکس که بسنگینی ذره ای نیکی کند » آنر بازبیند » وهر آنکسیکه بسنگینی ذره‌ای‌بدی کند ‏ آ نر باز بیند . ۳ ها ۵ دج اد ده دا دا اه تا و و و وا و دا ات وا وا و و و و و و و وا دا و و و و وا و و و سس ها ما هو و و ما وا ها و او وس و جع اج و او و و مج و و و و ۵ ما ما ها سر و ما و ها و ار و و هس مه هوجو دا و و و و تا و و او و و هو او و و و و و و و و وسرایرن آن علاقهاست که مبان‌دل و نت که اندران اثرهمی کند و آن‌اندرین وبرای اشت که فعل که بغفات رود حبطه 0 ,که‌آن فعل‌دل ر اهیچ‌صفت ندهد که‌دل‌از آن‌غافل بود . -فصل- ۰ هه ۱ جح . ۰ همه اخللاق نیو رارد که طبح‌شود و تلف بر خیزد رد نکه بسماررا که سر دی‌باشد 4 نشاید که حر ارت جندانکه بودهمی خورد که باشد که حرارت نیز ور دد , بلکه ۳ ازوو معیاری استکه نگاه‌باندداشت . و باید دانست که مقصو د ۱ نت که مزاج معتدل نود که ۵ بگرهی مبل‌دارد زد سر دی ۸ و چونبحد اعتدال رسید علاج باژ ۳ دو جرد کند ؟ ۵بر ان‌اعتدال نگاه‌دار د. و جیزهای معتدل خورد 4 همحنین اخلاق دوطرف دارد : + ی؟ ی‌م<مو دست ویکی‌مذموم او مقصو د اعتدال است : مثالا بخیلر فر ما.

یم تامال همی دهد ۱:۱ نگاه که دادن ب-روی با شود » ولیکن نه‌حنانکه بحد اسر اف رسد , که آن نیز مذ‌موم ( ۸ لیکن تر ازوی چهسرع فر ماید که بده » دادن ان ری اسان بود و دروی تاصای امسباگ کردنو نگاه‌داشتن نبود » وهرچه شرع فرماید که نسگاه بایدداشت ‏ اندروی تقاضاء دادن‌نبود تاه باشد. 0 اندروی تقاضاء ان همی نماند» دلیکن کلف نگنده هزور بیمار است»ولیکن‌محمودست که باری کلف داردبی ۳۹ فک + که این ۳ راءا دنت که طمع گردد ۱ 1 ۱ وبرای این گفترسول_ صلی لنه علبه وسلم- کد: «فر مان خدای تعالی‌بطوع کنید فآ گر نو انید بخره کنند» و نیزا ندران ۳ ۲ 2 و بدا نکه‌هر که مالتکلف وحن سحی نموه ً بلکه‌سخی ۱ ن‌ بود که‌دادن مال بر وی آسان بود؛ وهر که مال تکلف نگاه دارد بخل نبود؛ که بخمل ۱ ل‌ بود که طبم وی نگاهداشتن بود؛س همه اخلاق ۳ باید که طبع شود وتکلف بر<. زد؛ بلکه کمال خلق آن بود که‌عنان )۱( باطل- سپپوده. (۲( صبر کر دن درانجام کاری که بکره و بیمیلی نجام میشو ۵. خوش بدست شرع دهد وفرمان برداری بروی ۱ بان بو ده واندرباطن وی‌هیج‌منازعت بنماند؛ جنا نکه حق‌تعالی گفت: « و ر دلگ لا رو منون حتی بحکمو لگ ویما شحر ابدیم لا بجد و فی اسهم <ر جأ م۱ قصیت و سلمو آسیلءه] گفت:«ا بمانا یشان دان تمام شود که تراحاکم خویش کنند واندر دل ابشان هیچ گرانی ۳ # ی نیو ۵ 6 این سری ات هرچند که این کتاب احتمال نکن ولیکن اشارنی بدان کرده ۱ بد: بدانکه سها ات ۱ دی ۱ تبرت 46 تصقت فرشتگان شود که وی‌از گوهر اتشاشعت واندرین عالمغریب ۱ مد ه است؟ ومعدن‌وی عالم فرشتگان‌خواهد بو د» وهر صفت‌عر ؛ بت که ازجا بردوبر ا از موافقت‌ابشان دور کند» میباید که‌چو نا نحا شود هم بصفت ایشان بو د) واز نحا هیچ‌صفت عر دب تمر ۵. هر 5 ر اشر ه نگاه‌داشتن مال [ هت وی:مال مشغول اسشت؛ وهر کرا شر ۵ خرج کردن ودام مشغولست بدان؛و هر که برتکبر کردن‌<ریص بو د بخلق مشغخو است‌وهر که بر توا صم<ر بص بودهم مشغول ی بخلقی) وملایکه رز بمال مشغول‌اند و نه بخلق؛ بلکه خود از عذق‌حضرت الپیت بپیچ‌چیز د ۳ التفات نکنند: بس‌میباید که علاقت‌دل آ دی ارغال فتاه وه وازخلق بر بده گردده ۳ از ۱ ن‌بجملگی بالگ شو د» وهر صفت که ۱ دم بت از ۷ 6 توا ذد بو ۰ ده بر مبانة ۱ ن‌باستد 4 تااز وحبی «دان م۱ نی 45 1۳4۹ ی باشد همحنا: ۳۹ ۱ ب گرم جون ازسردیو کرمی‌خالی تست ۱ نجه‌فا ار ۲ بودو معتدل بود؛ بدان‌ماند که » از هر در خلی ات ی۰ +س اعتدالومبانه اندرهمه صفا: ی که فرموده‌اند از برای‌این سرست. : پس نظر باید که‌بدل‌بوده تااز اه که من د. و ازخلق بر و دد؛ و بحق‌تعالی هستغر 0 دد» جنانکه گفت: «ول الاه» ثم‌ذر هم فی خو صهم بلعیون (۲۲۱» بلکه حققت لاله الا۱لاهخود اینست. وبسبب‌آنکه ممکن نیست که دمی ازهمهٌ لایشی خالی بود کت «و ان‌منگم الاو ار دها کان‌علیر بك‌حتما هقضیا». دس ازا, ۰ مملوم شود که نپایت هم۵4 ریاضتها ومعصود هام4 محاهدتها ۱ ات 46کس ی 92 <,د رسد , که او را تیدد و «س ۰ واوراطاعت دارد 2 بس ‏ واندر باطن‌وی وی شاضایی بنما زیل درگ هً ر: جون چسسن شود 4 خلق نیکوحاصل کرده باشد ۹ شا عالم سشربت 2 باشد و بدفرعت حی رسرده ۰ )۱ نیمگرم. بگوخدا پس آنان‌ر! و گذار که بااندیش»‌های‌خود بازی کند.

-۳۷۰- فا دا در رل و ار و و ۱ [ راهپای رسیدن ,شا نیکو ] بدانکه ریاضت کاری دشوأراست » وجان کندنست . ولیکن اک رطبیباستاد - بو د ؛ و راه فر ادارویاطیف داند » دشوار سانتر گردد 4 و اف ظییت بت که هر ون را باول درحه بسقیقت حق ننخواند »که طاقت بت ندارد: که اگر کوداك را گویند: بل پیر ستان شو تا بدرحه ریاست رسی » اوخود ریاست نداند که چه باشد؛ بدان کارچون رغت کند ۲ ولیکن باید گفت بر و ۱۶ شبانگاه چوگان و گوی بتودهسم تا بازی ۳۰ ؛ بدان تا کودك بحرص این بشود وچون رک و3 وی را ۳ تا هه نب 5و وزینت‌نادست از بازی‌ندارد وچون‌بزر گتر شود ویرا برباست و خو اجکی وعده دهند ؛ و 1 + حامه دسا کار رنان باشد ۰ ر جون 9 شود ان : خو اجکی و رباست اصلی ندارد » که همه بمر گ تیاه شو دا نگاه و برا پیادشاهی حاو ید دعوت کنند 9 باد که مرید اندر بتدای کار بر اخلاص تمام فادر نبود /ویر رخصت دهند که مجاهدت همی ند ۳ نکه مردمان وی را بحه شم نیکونگر زد تا آرزوی ربا سره مال اندروی بشکند حول فارغ شود 4 رعونثی س وی ببدیدار 1 ,آنگاه شره رعو نت اندروی ,شکنده بدا که فرماید که دای ی کند ؛ وجونه بر اندران قبولی پدیدار آید . از آن منم کند » وبخدتهاه خسیس مشغولگردانده‌چون شور طبار ث‌ <ای و عبر ان ۵ و 9 هر صفتی که اندر وی یدید اس »عالاج ا زره هی ور ماید ی »سکبارهمه ثر ماید ؛ که طاقت آن ندارد ۱ ویر آروزی ریا و نام و همه رنحپا بتوا نق نان که مثال ان همه چون مار و 3 دم است ‏ و مدال ربا چون ازدهاست ‏ که همه را فروبرد و ۳ ازصدمان بشو وت ورد اکردن رل ومر و و 23 اری دل‌و عبر ٩۵‏ به (#س بدا که جنانکه درستی نْ و دست‌وبا و شم بدان بود که هریکی نچهو بر برأی‌ان افر یده‌اند بران فادر و ۵ بماعی 1 تاچشم تیه ويانيك و اد هوحن درستی دل بدان بود کها نحه‌خاصیت ویست دراصلفطرت » و ویرا بدان فر یده‌اند» ۳۸ م خ اج داد وا ماو و و هک و و ها ها و ها و ها ماه هم مه اه اد ها و دح وه ام هو رو هس سا ما سا مس و اس و و ها نا دج ما مخ ناو ای ماد مان او دماج ود و وم جاج و ها اد 8 ام ام و و و اج و ماو اه و سم سا وخ و وخ و و و و اه و دس و و ان مج و دار ماو و و وا و و ات بروی آسان بود » ۳ نرا که طبع هت 991 اصل دوستداربود ؛؟

واين اندر دو چیز بقنه ان : یکی اندر ارادات ۰ یکی اندر8ون : آما اندر ارادت أ نکه ی چیز را دوستر ارحق تعالی ندارد که هعرفت‌حق- تعالی غذاء دل است » چنانکه طعام غذای تن است ؛ هرتن که شهوت طعام ازوی‌بشد با طهای سارت 1 وهردل که محبت‌حق تعالی از وی‌برفت با وت نان سمارست؛ و بر ای اینست کهحق‌تعالی گفت : «آن کان آ باق کم و ا باق کم‌الابه» گفت: اگربدران و سران ومال وتجارتوعشبرت" اوقرابت" وه چه‌دارید دوسترهمی دارید ازخدای و رسول وغزو کردن در راه اوه صبر همی کنیدتا فرمان خدای‌تعالی در رسدتاسینند»؛ و [ما [ندر قدر نف تست گر گ مانحق تعالی بررزی ۱ سان گشته باشداو حاحت ۱ ۱ تباید که جو بسن را ‌ رأن دارد 1 بلکه ود لذن وی باشد جنا نکه رسول‌صلی‌الله- علبه وسلم کرت . ۰ (( <وأت ور هی فیا لصلوة (۳ ی کمی 45 ۱ 1 دوم‌تی از و بشعن نیابد 4 علامتی درست بود در بسماز ول بعلاج مشغول بابد شد ؛ و باشد که بندار د که بدیین صفت است د نباشد : که ادی بعیب حوش نات یاعد : ۳ وج <جو یش بحهارطر ی بمو ان دانستن او - آنکه در دیش در ری <۵2 9 راه رفته ده شم سل 4 ۳ وی اندر وی ۳۹ 9 رعبوبت وی همی گوید 4 وایر, اندرین روزگار عربب و کر در اش دو۲ بدا نگ دوستی مشفق را برخویشتن رقیب کند 4 چنانکه بمداهنت عیب او پسیوشد 4 2 «حسلد زسادت رن » و ات نبر غر بزرست : داو۵ طابی را من ننهان دارند ؟ » . ِ- 13 ۱ نکه‌دشم‌نان‌خویش را سین بشنود : که چشم‌دشمن همه برعیب‌افتده! گر چه بدشمنی هبالغت کند ۱ لیکن‌سخن ویاز راست خالی نبود هار ) ی ۱ نکه‌اندرمردمان همی‌نگرد : هرعیب 45 ازان لسی #حی درتطف اخود سا با یی وا سوت سر سر تست . یس ما تست رای سل ان وم رت سر )۱ طابفه - قمیله ۰ نزدیکان خویشاو بدان ۰ و دچشم من‌در نماز ارت ۰ ۱ مراقب ۳۳ نگپبان . خوش آمد کوئی - سپل‌انگاری . با ۲۳ و اج وا او و و و و و وا و او وا دا و و او و و او و او و وا او و ها او و ادا وا وا وا اب او وا ۵ ۵ و و و وا او اه او و و و و و و و وم و او و و و و و او هد و و و سر و و و و و ۵ و و و و و وش 8 8 و یآ وا او تا دوواد ای و ند ها سر و جوم و و او و و و و مه و و اه ها وم او و و و او و و او و او و دا ما و ۵ او و و دا وا وا جات اب و وه ازان‌حذر همی کند ‏ و بخویشتن گمان هی « رد که وی‌نیز همحناز نست عیسی ۳ 0۳ السلم - گفتند 4 « تراادب که 1 ۳ هیچ کس هر چه‌ازدیگری زشت‌دیدم ازآن حذر ۹ دم » . و ردانکه هر که ابله‌تر بود » بخویشتن # مار بود » وهر که عاقل‌تر باشدبد کمان ناشن عمر -ر ضی له عزه_ از حذفه پرسید که:«رسول _علیه لسلم سرمافقان بائو بگفته است برمن چهدیدی از تار نشاق ۱» »مس باید که هر تین طابءیب خود همی کند » که چون علت‌نداند علاج‌نتو اندک د . دهمه علاحپا بامخالفت شپوت ید چنانکه <ق‌تعالی همی گوید » واما می‌خاف ماهر به و هی ااشی عن‌الهوی » فان الجنة هی المأوی ".

ورسول - علیه‌السام -سحابه‌را چون‌از غزاباز آمدندی ۳ «از حراد ام باجه‌اد مهن آمدیم» گفتند : «آن‌جست» گت > جیاد نشس ؟ . ورسول - علیه السام - گفت : «رنج‌خود ازنفس خودبازدار ؛ وهوایدی بوی مده‌اندر معصیت‌حق‌تعالی ) گهفر دا برتوخصمی کند وبرتوات کند ‏ تاهمه‌احجزای تو شیر 9 العنت‌همی کنند» . سون اصر ی - ر هر ِ همی گو بث : "هیچ‌ستو ز سر 53 ش بلگام سیخت او لیتر از نفس نیست؟ سر ی‌سقطی #« بد: «چهل‌سالست‌تانفس من‌همی‌خواهد که جوزی‌باا نگبین فرو نپم و بخورم هنوز نکر دهام» . ابر اهبم خواص"همی گوید که: ۲ندر و ‌ لبنان هحی شدم » نار دسیاز دبدم ) 11 رو یکی باز کر دم ثر ش «و 3 دست‌بداشتم و برفتم مردیرا دبدم‌آفتاده زبوربروی گرد آمده‌ووی راهمی گزبدند ۱ گفتم السلمءليك » گفت :و علیات سم با بر اهیم گفتم : مرابحه دانستی ؟ گفت :هر کهخدای‌تعالی ر اشناسد‌هیج جبز بروی بوشبدهنماند اگفتم : همی بینم که توبا حق‌تعالی حالتی‌داری چر انخواهی تالین ز نبوران ازتو بازدارد ؛ گفت : تونیز حالتی‌داری چرا در نخواهی تاشهوت‌نارازنو بازدارد » کهزخم شهوت‌نار آندران <ران‌بود » ورخمر ابور اندرین جپان ؟ » ۱ و بدانکه اگرچه نارمیاحست ) و لیکن اهل‌معنی حر ام‌داشتند » که‌شروت‌حلال وحرامیکی است ا گر در حلال‌بروی‌نبینندیدویراباحدغرورت‌نبردی طلی‌حر ام کند؛ ۳ درشهوت میاحات‌نیز برخود بسته‌اند تاازدست شهوت حر ام خلاص‌بابند» هر کس ازمقام پرورد کارخودیترسد ؛ و نفس راز هواباز دارد » در بپشت جایگزین شود . ۹ چنانکه‌عمر - رضی الن‌عنه - گفت : «هفت باز از حلالدست‌بداشتم ازبيم آن که درحر ام افتم» ۱ دیگر ان که نهس‌چون بتنعم خو کند درمیاحات » دئبارا دوست گیرد , ودل‌در ن‌بندد ؛ ودنباپشت وی گردد ومر لابروی دشو آرشودو با وغفات اندردلوی بدیدآید ۱ واگر کر و مناجات کند لذت ان نیاید » و جون شهوات میاح ازوی باز داری » شکسته زر ندورشود و از دنا نفور گردد وشوق نعیم اخرت اندروی ردیل یدواندرحال‌حزنو 0 يك‌ت-بیح‌چندان دردل اثر کند که اندرحال شادی و تنعم صدرث ۱ ۱ ن نکند : و مثل نس ‌همحو ن بازاست که‌تادته ی‌,دان کنند که مر ورااندر خانه کنند و چشم لو بدوزندتااز هر چه‌دور بو ده‌است‌خو باز کنده ۱ زنگام زره ندك گوشت‌همی‌دهندنابا بازداز الفت گیرد دمطیع‌و ی 9 دد ؛ همحنین نفس‌را باحقتعالی انس بیدا نیاید تا نگاه کذاو راازهمه‌عادتا فطام )0( ۳ ورام‌چشمو گوش و ز بان ندر تبیدی ای کرش وخاموشی و بی‌خوابی وی‌رارباضت نکنی وان اندرایتدا برری دشوار بود چناننکه بر کودك که‌وی رااز شیر باز کنند ۳ پس از آن چنان شود که اگر نیز شیر بستم بوی‌دذهید تجو رد. ِ ۱ نحه برذی ءالب‌نر است نر لاف کند. ۱ نک س که شادی وی دیحاه هو گزم اسات 7 ان و نرا که شادی وی بمال وترو ست خرج کند 6ص همحنین هر کر سلو ت گاهی است‌جز حق‌تعالی نر ابقر ازخو دحدا کنده وملازم ان گردد که‌جاو بد ملازم أن خواهد بود؛ هر چه ویر وداع خواهد کرد روزمر - امروز بی‌م رل باختماز بابد که همه و داع کر ده شود؛ وملازمدی حن‌تعالی اسشت؛ چنان5ه حق _-سبحانه‌و تعالی- وحی کرد بد او دعلیه السل که : «یا داود ملازم توعنم» مرا ملاژم باش > . و رسول - علیه السلم گفت که ۰ چبر ثبل در درون من دمید که اجیت من) <یدت فا نك مار 43 هر کر خواهی‌ازد ثبا دوست دار که ازتو بازخو آهند شبن ۴ . علاامت و ی فیکو بدانکه علامات خوی نب؟ / نست کهحق‌تعالی در ور آن همی گو بد آندر صفت رت تس سس سس یی » مس صیانیت تچ ی سرت عي غیت تس پم وی و دپ وی .

سر کشی و عصیان بواسطه فراوانی نست ۰ از شیر گرفتن کودك ۰ دلشادی - ۱-پاب تسلی خاطر. -2۶2- صفت موّمنان : «قدا فلحا له منون : الذ د. هم‌فی صلا تهم خاشعون و الدبی هم ع اللغو معر صون (» ناا نجا که صِ : «آو لك همالوار ون (»ودر نجا که ۳۹ ۰ «(:)آبون العا بدونالجاه‌دون » هت نها که وتان : «و بشر اامو منین اِِ« وان که گنت : وعیادا حم‌الدین امشون علای‌الارض هو زا و اف خاطدهم الحاهاون (و اسلاما (6۶» و هرچه اندرعلامت منافقان گفته است ‏ همه علامت خوی بدست ؛ چنانکه رسول - علیه‌السلم گفت : «همت من نماز و ررزه وعبادت است ؛ وهمت منافق طعام و شراب 4 جون ول : حاتم‌اصم كت رحمه‌الله‌علءه و 2 «مومن ب ت و مشغول دو د 4 وم‌‌فق بحرص وامل » رمومن م ازهر کس ی یمن بو ۵ ۹ رازحق تعالی ومنافق 7 همه کس :, سان بود گر از حق‌تعالی ؛ وموّمن ار همه کس تومید بود ۳۹ از حق تعالی » ومنافق تیم ان امیددار دمگر بحق تعالی 4 و موّمن‌مال فدای‌دین کنده ومنافق دین فدای مال ؛ موّمن طاعت دار دو گر بد ومنافق یت نان وخندد؛مومن تنهائی وخلوت دوست دارد » ومنافق زحمت ومخااطت دوست‌دارد ؛ مومن همی کارد و گ‌ثر سرد که ندرود ) ومنافق نمیکارد وطمع آن دارد که بدزود ؟ , و گفته‌اند : قکوتشو ان یه که شرهگان بود و ؟ م گوی و کم‌رنج و داتت هه گو ۳۰ صلاح‌جو یو مسارطاعت و اند زلی( ۱ اندكفصول » و یکو خواه‌بو دهمگنانر 1 2 9 هم ِ نب؟ و کر دار دمشفق و باوفار آهسته صور وفانع و شون و مب بار و تنك‌دل(" 1 شبن و کو با دستو کو ناه طمع بو ۵ 4 زه دشنام دهد و نه تن کنده تفن و ره سبخن چینی کند 4 ند فحش گوید و یه شتات رده بود » نه کین دار دونه حسود بود » تیش نی گشاده‌وز بان خوش » دوستی ودشمنی وخشنو دی و خشم- ی برای حق تعالی بود دبس 9 بدانکه تردن خوی‌بکوا ندر بردباری و احتمال دید ۱ رل 4 چنانکه‌رسول را علیهالسلم ۳ سسباز بر تحانید ندودندان بشکستند گت ت۳۰ رارخیدایا در شان‌رحمت- ۱۸ هر 11 مومنان رستگار بشرد زد : کسا سکه در نماز :ود خشو ع دار ند » و کسانیکه از سهوده دوری جویند ۰ این چنین کسان میراث بر ند(بهشت‌را) ۰ توبه کنندگان وعبادت کنند گان وسیاسگزاران () مزّده بده مومنان‌ر بشد گان‌ر حمن ] نکسانند که با شر م و ]زرم و بر زمین روند» وچون با نادان گفتگودار ندسلام کو بند )2( <عاکاری. لغزش . نازك دل -رقیق لقلب. کرد کن که نمی‌دا نند . ابر اهب ادهم 2 ها علیه 7 اندر دشت همی شد » کرک بوی ر سید اگفت : او بشده ؟ گفت آری » گفت آ بادانی کجاست ؛ اشارت بگسورستان کرد , گفت : من ۳ بادائی ۳۰ ی‌خواهم ! گفت زا جات 4 لهگری چوبی برسروی زد ۱ خون ۳ ۱ جون‌اصحاب ابر اه.

م ویر بدیدند گفتند ای ابله ابر اهیم ادهم ات لشگری ات فرود ره ویای وی بوسه دادو گفت: من بنده‌ام - گفت : ازان گفتم که بنده خدای تعالیام - وچو نآ بادانی برسیدم اشارت , گو ان کر د که آ بادانی تیجاست گفت : ازان گنتم که اين‌همه ویران خواهدشد پس‌گفت : چون سرمن بشکست او را دعاگفتم »گفتند : چرا ؛گفت : دانستم که هرا دران ثو اب خواهد بود سب وی »4 نخواستم که نصیبهن از وی‌نیکوتئی بو د 2 نصیب وی از من بدی بود ِ بوءثمان حبری رایکی به‌دعوت خواندتا ویرا بیازمایده چون بدر خانارسید اندرن‌گذاشت ‏ و گفت چیزی‌نمانده است » او برفت » چون بارء راه بشد ازعقب‌برفت ووی. بخواند ی , وجندبار همحدین همی کرد ووی‌را چون‌همی خواند باز میأمد و جون همی‌را زد باز هحی شد» گفت : نیمار ) ت حوانمردی ( گفت ِ این کهاز من دبدی 9 است جون بخوانند بناید 4 وجون پرانند برود » این‌را و ؟ و رك روز خاکستر ؛ بر سر وی‌بر جنرد از باهی 4 حامه را با کرد و 9 ۳1 د » گفتند : چر امک ۳1 دی ؛ گفت ۳۹ که مستحق آ نش بود . و باوی بخا کستر صلح کدند حای‌ش؟ ر یود . (یکی از بزرکان) برنك سیاه بود » ودر نیشابور بدر سرای ۱۳۳9 چون وی گر مابه شدی‌خالی بر د ندی - روزی خالی کردند وی اندر گر مابه‌شد» گرمابه بان‌غاول بود » روستائی در گرمابه‌شد " و یرادید » بنداشت 45٩‏ وی ۱ است از خادمان گرمابةٌ ؛گفت » خیز آب‌ببار » بیادرد» گفت: برخیز گل بیاور‌بیاورده وهمحنین2 ی‌را کار همی‌ذر مو د. ووی‌همی کر د » جونل ک مابه بان‌در آ مد و آوازروستایی تشک که وی‌را کارهمی قر ماید ) پترسیدو بگر: بخت ‏ چون‌بیرون 0 گفتند : گر مابه بان بت ازاین و امه » گفت : 5 مک کم ان و است که‌تخم بنز ز دراگ نیز لكسیاه بنپاد . غلام - سیاه . ۳ عیدا لل4 در زی 7 اتقیقازر ِ از بزرگان بوده‌است 4 گیریویرا دررئی‌فرمودی چندبان وهر باز سیم قلب بوی دادی ووی ستدی » بکبار عایب بود » 9 دسیم‌قلب کِ۳ و 4 چو ن باز آمد گفت : چر ۱ چنین 1 دی , که چندین بار استکه وی با من همی کند ۱ وبروی آخکرا نکردم واروی می‌ستدم » تامسلمانی دیگررا فر فته نگند او اس - رحمهالله علیه - همی رد ی و کودکان سك همی انداختندی اندروی» گفت باری ۲ سنکگ خر داندازید تاساق هن‌شکسته نشود که آ نگاه‌نماز برپا نتوانم کرد ۱ ث" یکیاحنف قیس رادشذامهمی‌داد ۱ و باوی‌همی‌رفت ووی‌خاموش »چجون‌بنز دی وا خویش‌رسید بایستاد و گفت : ا گر باقی‌مانده‌است اتخای اه بگوی که اگرقوم من بشنوند ترا بر نحانند . دنی مالک دیناررا گفت «ای هرایی . کب ناممن اهل بصره 3 کرده بودند » توبار پافتی ۱ اینست نشان کمال حسن.

خلق که این‌قوم رابوده‌است ‏ واین‌صفت کسا نی باشد که خویشتن بریاضت ازعفات بشریت با کرده باشند » و حزحق تعالی را نبینند » وهرچه نیندازوی سنند و هر کسی که آزخویشتن نهاین بیند ونه چیزی اناد که مانند این‌بود - باید کهغر ه نشود و بخو بشتن گمان 1 خوبی نبرد ۰ ورد[ 1 دل بر وردن وادب ردن کو د کان بدانکه فرزند امانتی است اندر دست مادر ویدر» و دل وی باك است چون جوهر نفیس » و نقش بر جون موم و ازهمه نقثا خالی است » وجون زمین راك اش که هر تخم که اندروی افکنی برو بد : ا گر نخم خیر نک بسعادت دین و دیا رسد » و مادر و پدر و معلم اندر ثو اب شر يكت باشند و ۳ بخلاف این بودیدبخت باشد و ابشان بر هر چه بر ایشان رو د شر يك باشند که حق تعالی همی گو ید : «قوا اشسکم و اه ۳ نار آ» و کوداه رااز ی دنب نگاه داشته. ن اولیتر که از انش دوژح نگامدارندو: نگاهدا - وی ابادب‌داردو اخلاق یکویوی آموزدراز ی قرینبدنگاه‌دارد: که‌اصل‌همه‌فسادها ازقردن بدخیزدواورااندرتتی وجامه‌نیکو آراستن خو نکند :که نگاه‌از آن صبر نتواند کردن » وهمه‌عمر اندر طلب آن ضایع کند لکد تا او اندرابتدا حید کند : تاآن که ویرا شیردهد بصلاح ویکوخو وحلال خوار بود + که خوی بد از داره ند ارت درگ 4 وشیر که ازحر ام نز بلید بود» وچون گوشت وپوست کودا ازان بروید طبع ویرا باز آن مناسبتی پدیدآ ید که پس‌از بلوغ ظاهر شود » وجون ز بان دی گشاده گر دده باید که سخن وی الله باشد » واینو بر اتلقین ورن وجون چنان شود که از بعضی چیزها شرم دارد »این بشارنی بود » و دلیل آن بود که : هر 45 نور عقل بروی افتاد » ازشرم شحنه سازد ‏ که وبرا[ برهر چهزشت باشدتشویر ۳ دهد . ۱ و 3 ل‌جیز ی که بیداشو د شره‌طعام بود: باید که ادب‌خو ر ی رها تفت رات خورد » و بسن بووین » و شتاب نخورد» و سیار نخورد و خرد بخاید » و چشم بر شمه دیگر ان ندارد ونا يك شمه فرو نبرد دست بر در از نکند؛ و گاه گاه نان‌نپی ۱ دهد تاهمیشه خوبا نان‌خورش نکند؟ و بسیار خوردن! ندرچشم وی ز بت ناو گو بد که این کار ستوران وبی‌خردان باشد» و کودك بسیارخوار را اندرپیش وی عیب کند» . و کودكك باادب د اقا ک بد» تارگ میاهات اندروی بچند ووی نیز بخیان 3 وجامه سییدرااندر چشم‌وی بباراید» وحامه ابر یشمان ورنگینر انکو هیده‌دارد وگو بد: ین کارز نان باشدو "رعدایان! " و خو بشتن آر ۱ کار فان دنه کار مردان. ٩‏ و نگاه داردتا کودکان که حامه ابر یشمین‌دار ند وتنعم کنند باوی . نیفتند و ایشانر انبیند که آ ن‌هلالدوی‌بوه که‌وی‌نیز آرزو کند؛ وار فرین بدنگاه دارد که هر کودك که و بر 3 نگاه ندار ندشوخودروغ‌زن‌ودزد و لجوجو بیباك گرددو بروز گاردراز آن‌اژوی‌نشود. ۰ وچون‌بدبیر ستان دهد قر آن‌بیامو زد نگاه نا خبار وحکایات پار سایان سیر ۳3 صحایه و سلف‌مشخو ل گزد؛و ۱ # نگذار ۵ که‌باشعار که ۵ بت عشق رنان وصفث تقان ۱ بود مشغول شو ده و نگاهدار دویرا ازادمی که که ید که‌بدان‌طبم اطیف شود که‌نه‌آن ۱ ادیب بوده بلکه آن شمطان بود ‏ که تخم فساد اندردل وی بکارد. رجو ن کو دك کاری نات بکنده ودحوی مکو «روی تفه و ور اندر ان‌مدح 5 خجلت وشرمساری. نادانان- خودیسندان. مردان زن‌صفت. ۱ سوب آن‌سوی ۱0 جبزی‌دهدو برا که بدان‌شادشه دواندر و ی برو 0 ۱[ ۳ رخطایی ۷۳ باگوید زگ‌باذو نار نادیده‌انگارد تاسخن خوار نشود: که!

کر بسیارباوی‌گفته ا بددلیر شودو آاشکار انکند؛و چو معاو دن کنده تیار اندر سر ئو بخ کند و 3 ید رنپار ۳ کسی ازتو این نبیند و نداند » که رسوا شوی میان مردمان؛ تر ابپیچ کس ندار ند! و بدر بایف که <شمت‌خوش باو ار دار د» ومادروبر ۱ در تر ساند» و نگذار 3 که بروز بخسبد: که کاهل شود؛ وشب برحای نرم نخواباند: تائن‌وی قوی شود ؛ وهر روز بکساعت اورا ازبازی بازندارد تافر هیخته شود ودلتنك نشود که ازان بدخوی گردد و کور دل شود واو راخوباز کند بای همه کس تواضع کند» و برسر کودکان‌فخر نکند ولاف نز ند واز کودکان چیزی فر انستانده بلکه بدیشان دهد؛ واورا گویند که ستدن کار گدایان باشد و بی‌همتان؛طمع‌زرو سیم که از کسی فراستاند البته راه‌باز ندهد که از آن‌هلاك شود واندر کارهاء زشت افتد؛ واورا بیاموزدکه آب بینی و دهان اندر بیش مردمان نبندازد؛ ویشت بامر دمان نکند» و باادب بنشیند ودست‌فر ازیر زنخدان نز نذ: که آن دلیل کاهلی بود» و بسبار وه ند» و الته سو گندنخو :9 تاثیر سید سخن کین وهر که م مپترازو بود اورا حرمت دارد واندر پیش وی‌ارود» وربان ازفهش و (عفت نگاه دارد. وچون متام ویرا بز ند و بد تافر باد وجزع ۰ بسیار» وشفیع ند نگیز اند وصبر گدد و گوید: : کارمردان این ۰ باشد» و بانك داش من کار رزان و رستاران باشد, وجون هفت‌ساله‌شدنماز وطهارت فرانمابه‌برفق ؛ وچون‌ده‌ساله‌شد » اثر کر نکن بر ندو ادپ کند ووزدی وعر امخوردن ودرو غ گفتن اندر بیش چشمو ی زشت کند از همیشه آنر اه ی نکوهد. چون‌چنن ؛ «رورند )ه رگه که ی انس راداین داب‌باوی بکو بژد ؛ که د«فصو داد ما نس که بندهر لو ت‌بودبر 1 نگ طاعت‌خدای‌تعالی کند ۱ ومقه‌وداز دنیازاد آخرتاست » که‌دنیا با کسی‌نمیمانه » وهركبزودی وناگاه فر آیده و نيكبخت آن‌بود که ازدنبازاد آخرت‌بر کیرد ۳/۳ حقتعالی رسد » و صحبت بپشت ودورخ ویراگفتن گرد »و ثو اب وعقاب کار ها باوی‌همی گوید ۱ چون‌ابتدا باادب برور ند این‌سخنها چون‌قش اندرستگک باشد وا گر فرا گذاشته باشندچون‌خاله ازدیوار فرور بزد . ". . ۵« ۱ 9 وه سوم ی ی ۰ ۰ بآ آ۰««ص«سحس سب سهل استر ی شب و رد زر حم ۵ - :«سه‌ساله‌بو 5 شب‌نظاره کر دم ی‌اندر خاكخویش مهد بو سو ار - ار علیقات هتهار اختشی و بکیار 3 ۳ ن خدا براکه ترا بیافرید یادنکنی‌ای پسبر ؛ گفتم که ارت و زد یاد کنم ؛گفت که : شب که اندرحامه‌خواب هه ۳ دی سذبار ۳ ی - بدل‌نه بز بان - که‌خدای باعن است وخدای (من‌همی ذ نورد وخدایهر امسند » گفت :چندشب آن همی گردم؛بس سك اه رشبی‌هفت. ‏ 2 4 همی گفتم مس حجلاون این زدردل من‌افتاد ۱ چون‌سالی ۳ ۱ افش کات 3 نجه‌تراکنتم بادداز همه مرا نگاه که ترادر گورن‌ند ؛ کهاین فسنت کته ترادرین حپانو گز آن حپان 1 جدسال آن‌همیکفتم تاحلاو بت ار درسرمن بد وک مگ . بس بل رورخال‌مر ات : هر که حق‌تعالی باژی‌بود و بوی هه 9 د ووی‌راهم تا نکند » ز "۳ تامعصیت اکنی » گهری‌تر اهمی یت وف اهر ابه‌علم فرستاد » دلمن تراکنته میشد» گفتم وت کرقه بیش مر ستید 4 ۳ فر 1 شرس ای ساله بود چون‌ده ساله‌شدم ببوسته‌روزه ۳ ونان‌جوین خوردمی نتادوازده‌ساله شدم » سال سیزدهمه مرا مسهلُدردل‌افتاد.

گفتم : رابه بصر ۵ فر ستید ثایر س سم » شدمو پرسیدمازجمله عاما»جل نکردند » به‌عرادان 0 ۳ نشان‌دادند 1 نحاشدم ‏ وی‌حل کرد امداتی بازی‌بودم »س بالستر ۹" آمدم و بيكك درم سیم<-و خربدمی و روزه 5 وبدان ۱ گشادمی نان خو و وتان بيك درم سیم تن گر دمی » بس‌عزم م کردم که سه شبانه‌رور هیچ نخو رم تایدان‌قادر شدعس‌فر پنج‌شدم وفر آهفت‌شدم » تابتدر بج‌ببینت َو پنجر وزر سبانیدم که هیچ‌چیز نهوردهی »2 بیستوپنج سال‌بر بن‌حال صبر کردم بایستادم وهمه‌شب زنده‌داشتمی 6 اینحکایت برای‌اعن کررده آمدتا معلو کر دد که کاری که ِ بو د» نخم آن‌در ک اف‌کنده باشنث . بیدا کر دن‌شرابط مر بد آندر [بتدای‌مچاددت وگ نگی رفتن راه‌دین در 9 ماب بدانکه هر که بحق نرسید ازان بود که راه نرفت » و هر که راه‌نرفت ازان بود که طلب نکر د وهر که طلب نکردازان بود که زرا نست وایمان وی تمام نبود ) وهر که بدا ند که دنبا منغص است ؛ وروزی جند است ؛ و أخرت صافی استوحاو بد. ۱ آبادان خوزستان ۲ شوشتر . 9۳ ۸ است ‏ ارادت زاد 7 اندروی تانق ار " وبروی دشوارنبود که جبزی حقیر اندر عوص چیزی نفیس دهد : که امروز کوزه سفالین بگذاشتن تافردا کوزه‌زرین فر استاند بس دشوار نبود . سی سیب همه "قصیرهای خاق ضعف ایمانست » وسیب‌ضعف ایمان‌نایرسیدن راه بانست که دلیل راه است » ودلیل برراه دین علماء و برهیز کرانند » واين معنی امروزه بوشیده است » بس‌چون راه‌برو دلیل‌نیست ,راه‌خالی نهاید » وخأق ازسعادت خویش باز مانده است »که دوستی دنبا بر علماء غالب شده‌است : دچون‌ایشان‌اندر طلب دنیا باشند ءخلق را از دئیابآخرت چون خوانند ؛ وراه دنیا حز ضد راه آخرت نمست : که دنیاو آخر ت جول مشرق ومغر ست که بر کدام که ار دیکتر هیشو د » از آن دیگر دورار هی دوف : سا کر کم را ارادت حق عزوحل » واز آ نله باشد که‌حق‌تعالی همی گوید ۱ «و من‌ار اد الاحر ‏ و سعی لها سعیها » بارف بداند که 7 که‌آن سعی رفتن راه است » و رو نده رااول‌شر بظ فیت 5 بایدیسای و رد »و آنگاه بت آو 1 ی که بوی اعتصام 9 أ نگاه حصنی وحصاری که یناه با وی دهد : ایا شرط اول آنست که حجاب میان حق وخودبردارد » از آن قوم نباشد که حقتعالی‌همی گوید : «و جعانا من بن ایدیهم سد و من حافهم بدا » وححجاب چپار ست : مال وجاه وتقلید دمعصیت : آما مال از آن حءبواب است که‌دل مشغول ممدارد ‏ وراه نتوان‌رفت الابفارغ دای : باید که مال از بهش بر کر و : مگر بمدار حاحت که اندر آن مشغله نباشد ) اگر کصی باشد 4 هییج جبز ندارد و تهمار وی دبگری می‌دارد ؛ راه وی زوة تر اتسام کند : [ما رواب واه و عشمت ندال برخیزد که بگریزد 4 وحجابی شود که وق را نشناسند » که چون نام‌دار شد هميشه بخلق و بلذت وقبول خلق مشذول باشد » هر که از خلق لذت یابد بحق نرسد . . هر که دیگر سرای را بهواهد و برای بدست آوددن آن بکوشد و بپوید . و نهادیم از از پیش روی ایشان بندی واز بشت سرایشان بندی . 9 ۱ ۱ ۰ بسصسصسصسپدپدپپدس«سصسصصسسصسدددپسحسص,٩ص+(صپ۰صبج-صص۰«ب«۰«۰حبد۰ححببساپسپبپبس‏ اس صسصحصدجصدعجصدعجععصعسعس۳س۳۳۳ع-عع۳ععع۳ععصععع۳س«س۳س۳«۳<س۳<۳-۳-ص-۳<۳<-«-«ح«ح_طح«طثحث۰ث_طد«ثحث«ثحث«ث«فث«فحثسفبساسا ۰ و ما ملد حعچاست .