Qur'an&Sunnah

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

چون خاطرریا بدیدا بد اگر چه‌بمجاهدت جنان 5 و که طمع از مال‌خاق واز ثذاء خلق ببر بد وهمه آندر چشم و یحقبرشد ولیکن شیطان اندرمیانءبادت‌خاطر هاء ریاا ندز پیش آو ر دن گبرد : اول‌خاطر 1 د که بداند که‌کسی را اطلاع افتاد با امیدا نست که اطلاع افتد ؛ دوم رغبتی‌باشد که اندر نفس بدید اد که بدانند کهویرامنزلتی بود نزديك ایشان » سیوم قبول‌این رغبت‌بود تاعزم کند که تحقیق گرداند » و حید باید کر د تا اول خاطر را دفع کند دبگوید که اطلاع خلق چه کنم» که خالق مطلم‌است ومرااطلاع وی کفاتست و کارمن بدست خلق‌نیست » گرخاطر دوم اندر رعیت لته نحه ازییش بر خویشتن‌تقدیر کرده است با باد آوردکه قبول ایشان با ردوعقت حق تعالی چه سود تا ازین اندیشه کر آهیتی ی یدید آیداندر نله ار وت پس آن‌شهرت‌ویرا ببول‌خلق‌همخو ند و 5 راهیت ویر نم‌همی کند » وانکه غالب دی کر اهیت بود نفس مطیع وی گردد ؛ پس اندر مقابلة آن سه‌خطر سهکار دیگر باشد : یکی‌معرفت أ که ی هیکت بود ؛ دوم کر اهیتی که ازین معرفت‌تولد کند » سیوم بازای‌تادن ودفم کردن خاطر رباراء و باشد کهشهوت ریاچنان زحمت کند که اندر دل جای نماندمعرفت و کراهیت را وفرا دیدار نباید ۳ چهبیش از آن بسیار برخود تقدیر کرده باشد » دچون چنین بود دست شیطان را بود ؛ د این س0۵/1- همجنان بود که خویشتن را برحلم راست بنهد و آفت خشم با خویشتن تقدیر کند» چون فر آن وقت رسد خشم غلبه گیر د وهمه فراموش کند » وباشد که معرفت‌حاضر شود وبداند که همه ریاستو لیکن‌چو ن شهوت قوی‌باشد کر اهیت بدید‌نباشد . وباشد که کراهیت نیز بود ولیکن پا آن شپوت بر نیابد و دفع نتواند کرد » وبقبول خلق میل کید ؛ و سماز عالم بو د که سخن‌همی گو بدو همی‌داند ۵5 بر یاهمی گو ند و آن خسران و ستو توبه تاخیر همی کند بل دقع ریابه‌قدارقوت کراهیت باشد » وقوت کر اهبت بمقدارقوت معرفت بود » دقوت معرفت بمقدار قوت ایمان بود ؛ ومدد این از ملانکه باشد؛وریابمقدارووت‌شپوت‌دنیاباشدو مددآن ازشیاطین شده ودل بنده میان دو لشگر متنازع بود» وویرا ببر یکی‌شبهتی است » چون يك شبهه بروی غالبتر بود اثر وی را قابلتر بودومیل بوی بیش کند و این شبمه ازییش‌فرا گرفته‌باشد : که بنده پیش ازنماز با خویشتن‌چنان کرده بودکه اخلاق‌ملابکه برویغالبتر باشد» یا چنانکه اخلاق‌شیاطین بروی غالبتر باشد » مس اندر میان عبادت چون خاطر ربا اندر رسد آن یدید ات گیرد » وتقدیر ازل ورأی این همه‌ویرآهمی تاز ند تابدانجا که نصیب وی آمده است از قسمت ازلی ازغلبهٌ شبههٌ ملایکه با شبپه‌شیاطین . فصل راه از بین بردن و سو سه‌ روا چون متقاضی‌شپوت ریا راخلاف کردیو بدل آ نرا کارهبودی اگر اندرطبع‌شهوت ووسوسة آن بماند تو بدان ماخود نباشی : که‌آن طبع آدمی است » وترانقرموده‌اند که طبع خویش را باطل کن بلکه فرموده‌اند که ویرا مغلوب ومقپور و ذیر دست بکن تاتر اندرهاوبه گنه ۰ چون قدر ت‌آن یافتی که نحه فرمود گر دی دلیلست که وی مقهور وزیردست است ؛ این کفایت باشد اندرگزاردن حق تکلیفو کر اهیت ومخالقت‌تو تشز ت را کفار ت‌آن‌شیو تست بدلیل ‏ نکه صحابه‌رسول را.

علیه‌السام- گفنتند که مارا خاطرها همی‌اندر آیدکه اگرما را از آ سمان بیندازند برما آسانتر بود از ات و ما آنرا کاره‌ایم , رسول ‏ علیه‌السلم - گفت ؛ هان یافتید این حال ؛گفتند آری گفت آن صریح ایمانمت و آن خاطرها اندر حق‌تعالی‌بوده است دصر بح‌ایمان -۵۸۷- کراهیت آنست نه آن؛ چون‌کراهیت آنرا کفادت می‌بود پس آنجه بوسواس خلق تعلق دارد اولیتر که بکراهیت محو افتد ؛ اما شبطان که کسی‌رابیند که‌قوت مخالفت نفس بافت ومخالفت شبطان اندر وسو سه شبطان‌ویر احسد کندو بوی‌نما ند که صلاح وی‌اندر آ نست که بمجادله‌با شیطان مشغول بود » اندرین و سو سه و آن دل مشفولی لذت مناجات را ببرد » واين خطاست ؛ و این بر چپار درجه باشد : یکی آنکه بمحادله با وی مشغول باشد ؛ داین روز کار شرد : دو 6[ نکه‌بر بن‌اقتصار کند کهو بر تدنس کن ودفع کند و باسر مناحات شود ؛سیوم آنکه شکذب ودفع نیز مشغول نشو د , که داند که آن نبز بعضی روزگار ببرد » هم بو ی التفات نکند و اندر مناحات همی رود ؛ چپار) آنکه ریادت جپدی و حرصی بر اخلاص فرا بیش گرد , که داند که شیطای را از آن خشم آید " و بوی خود التفات نکند ۱ ونماهترین اشست » که شیطان چون از وی این بداند طمع از وی ببرد . و مثل این چون چپار کس بود که بطلب علم همی شوند » حاسدی اندز راه ایشان بایستد و یخی را منع همی کند و وی فرمان او نبرد ولیکن با وی بجنگ استد و روز گار ب. دان همی برد » وآن دیگررا منم کند وی دفم کند و یخصومت بنه‌ایستد » و آن سبوم خود بدفع نیز به أاستد همحنان مبرود تا هیچ روز گار وی نشود» وأن چبارم را منع کند واوخود بوی التفات نکند وهمحنان میر و دومشغول‌نشود ابلکه التقمان نکندو شتابر فتن گر ۵ این حاسدازدوی اول‌چیزی ازمر ادخودحاصل کرد ۲ وازسیوم هیچ مر ادحاصل‌نکرد و ازچپارم باانکه هیچ مراد حاصل نکرد زیادت چیزی ویر حاصل شد ,واگر از همه پشیمان نشود ازمنع این بازیسین پشیمان شود و گوبدکاشکی‌نکردی. بساولیتر آن بود که اندر وسوسه فا وان تا تو اند نه آویزد و بزودی با سرمناحات شود. ورد[ کردن رخصی آندد اظرار طاوت بدانکه اندرینهان داشتن طاعت فایده نست که از ریا خلاص بابد » واندر اظپاز فایده ار کت ۵ 9 ۱ ۷ اقداء خلق ات بوی تحررث رعدت خلق افشت اندر خیره وبرای اینست که حق تعالی برهردو (ا گفته است که : « ان تبدوا ااصدقات فنهماهی وان تحنوها وتوتوها الفقراع فه-وخیر لکم » »گنت : «اگر صدفقه -۵۸۸- بد۰پ++صسصسسصسسصسصسصدس«سص«ص«پ«پپپ«پدپپدسددسس«سد««ب«««««««»««««««««««««ثاث اس سص«س«س«ص«ص«««پبججابب«««۰ ۰« صبسصسصسصرصبب ۳۹/۱ آ را ده دهی نء کست واگرپوشدهکنی و تر > ۳۳ روز رسول علی لس مالی میخو است ‏ انصاریی صرّه ِ" زر باورد ؟ چون مردمان بدیدند مال آوردن گر فتنن : رسول ‏ علیه‌السلم گفت : « ه رکه سنتی نیکوبنهد که ویرا بدان متابعت‌کنند » ویرا هم زد خود بد وه زد مواقت دیگران » » وهمچنکیکه نزخواهد شهب بحج خواهد شد بیقترساز آن ونان و یرون آید تا مردمان حریص شوند » ویاچون بشب نماز کند آ واز بردارد تا دیگر ان بیداز شوند . پس حقیقت أ نست که ای از ریا ایمن بود داظار سبب‌اقتدا و رغبت دیگران‌باشد این فاضلتر؛ واگرشهوت‌ریاح کت خواهد کرد ویرا رغیت دی؟

ران سودندارد » بوشیده داشتن اولیتر؛ یس هر که‌عبادت ظاهر خواهدکرد باید که جایی اظپار کند که ممکن بودکه کسی بوی اقتدا کند :که 0 باشد کهاهل وی‌بو ی اقتدا کند واهل باز ار نکننده و باشد که‌اهل بازار کنند؛ واهل‌وی‌نکنند ودیگر نکه‌دل‌خویش رام راقبت کند: که بیشتر آن‌باش دکه‌شپوت اندر باطن «وشیده باشد »و ویرا بعذر اقتداء دیگر ان‌ف اظبار کردن دارد تا هلاشود؛ دمثل این چون کسی باشد که سیاحت"" نداند وغرقه‌خواهد شد » دیگریرانیزدست گیرد تا هر دو هلا شو ند » و متّل مرد قوی چون سی باشد که استاد بودو سماحت خود برهد و دیگر انرا نیز بگذراند ؛ و این درجه انییا واالیاست ‏ و نباید که کسی بان غث ه شود و عبادتی که سهان توان داشت ندارد» وعلامت صدق آندرین آن بود که تقدیر 5 کید که ل دیر اگوی بند توطاعت خو پش‌دار نامر دمان بدان عابد دیگر اقتدا کنندومزد تو همچون‌مز د اظپار باشد» اگراندرخویشتن رغیتی یابد اندراظپار [ نست که منزلت خویش همی‌جوید نه تواب آخرت ۱ طربق دیگر اندراظپار آن بود که پس ازفر اغ‌آن طاعت ت بد که‌چه کر ده‌ام و ازین نبز شس را لذت وشرب باشد» و باشد که زیادت حکایت کند واحجب باشد که ربان نگاه دارد واظیارنکند تاانگاه که تمه و دم خلق نز ديك ری برابر بو دوقبول و رد ابشان بکتان شود و انگاه جون داند که اندر گفتن تحر يك رعیت خبرست اندرد: ث ران‌بگوید» وچنین بسیار گفته‌ا ندبزر گانی که اهل‌قوت‌بوده‌اند : سعد بی معاف رضی‌النه عنه -گفت : تا مسلمان شدهام هیچ نمازنکردهام که اندر آن نفس من حدیثی و ۱3۳ -۵۸- کرده است حز آنکه با وی گفته بد اندر آخرت و وی خواهد گفت اندرحواب» و هیچ جیز نشنیدهام از رسول - علیه‌السلم که نه بان دانستم که حق است ؛ و عمر - رضی‌النه عنه ‏ گفت : بالگ ندارم که بامداد برخیزم کارها برمن دشوار بود اسان بود» که ندانم خیرمن‌در کدامست ؛ و ابن مسعود گفت - رضی الهعنه - : بپرحال که بامداد برخیزم آرزو نکنم که رخلاف آن‌باشد ؛ و عثمان_رضیالهعنه - گفت : تابیعت کردهامب رسو ل-علیها لسلم-عو رت رابدست‌راست پر ماسیدهام وسر ودنگفته‌ام ودر دغ نگفته‌ام. بو سغبانر ضی‌اله‌عنه-بو قت‌مر گفت:مگر پید بر من که‌تاءسلمان‌شدهامهیچ گناه ی دهام؛ و عمر بن عبدا لعز یز رحماله علیه - گفت . هیچ قضا نکرد خدای عزوجل برمن که خواستمی که نکردی » و هیچ شادی نمانده است مرا ۳ در نحه حق تعالی شیر کرده باشد . واین همه سخنهاء اهل قوت است ؛ ونباید که ضعفا بدین غره شوند و بدانکه خدایرا تعالی اندر کارهاتعبیپاست که کسی بدان‌راه‌ندارد ؛ و اندرزیر هرشری خیرات است که ما بدان راه‌نبریم » واندر ریا بسیارخیرات است خلق راا گر چه هلا مرایی است :که بسیار کس بریاکارها کنندکه دییگران بندار ند که‌باخلاص همی کنند و بدشان اقتدا کنند . و حکات کنند که اندر بصر ه بامداد چنان بودی که تفر 5و بی که فر وشندی أو از قر آن و ذ کر شنیدندی و بدان ریت ریادت همی شدی» پس تا کنات گنز داندر دقایق ریا و آن‌همه دست بداشتندورغیتها بدانسب فاثر ۳ شد » و گفتند که کاشکی این کتاب نکردی ! یس مرایی فدای دیگران باشد : که وی هلال می‌شود و دیگرانرا باخلاصس همی‌خواند . مدا کر دن روصت در بنبان داشتن محعصعت بدانکه ظاهر دن عبادت باشد که زیابود » امامعصیت بنپان‌داشتن دقتی روابود بسیب‌هفت‌عذر : ۳ ۱ عذر اول نکه خدای تعالی فرموده است که فسق و معصبت نان دارید ؛ و رسول- علیه السام-گفت ۱ «هر کهچیزی از فو احش‌بروی برود باید که بردءحق تعالی بر آن‌نگاه دارد »۰ سست وضعیف .

9 عذردو 6 نکهچو ن درین حپان‌بوشیده بماند ۳ ی‌بو د که امید آن باشد که اندران حبان پیز بوشیده بماند . عذر سیم نکه‌تر سد که ازملامت مردمان دل وی مشغول شود و بروی عبادت بشولیده گر دد ودلد کبر اکنده گ دد » عذرچهارع نکه دل ازمالامت ومذمت رنحور شود؛ داین طبع آدمی است و رنجور بودن از ملامتوحذر کر دن‌ازوی حرام‌نیست » وبرابرداشتن مذعت ومحمدت ازنپات توحیدست وهر کس بدان نرسد ‏ اما طاعت کر دن ازبیم مذمت روا نبود که طاعت باید که باخلاص باشد » و صبر کردن بر آنکه حمدو ثنا نباشد ‏ سان‌بود » اما صبر کردن برمذمت دشوار بود» وذر پنچم آنکه رسد ک4بو گاضد کنند وویرا بر نحانند و شرعبدینرخصت داده‌است کها گر حد نیز بروی داحب بود بنهان دارد وتوبه کند » بس از شری دیگر <ذر کردن روا باشد 4 عذر ششم آ که شرم دارد ازمردمان » و شرم محمودست و از ابمانل است و شرم‌دیگرست وریا دیگر عذر هفتم آ نکه‌تر سد که‌چون اظبار کند فاسقان بوی اقتدا کنند و در هعصیت کردن دلیر شوند : چون بدین نیت‌ها بوشیده دارد معذور باشد : واگرنیتشآن بودئا خلق‌بندار ند که وی‌مردی باورع است‌آین ربا باشدوحرام بود » اماا گر کسی چنان‌بود . که‌ظاهر و باطن وی‌برابر بود این دز حه صدمهقانست » و این بدان باشد که اندر باطن هیچ‌معصیت نکند , اماچون کرده باشدا گر گوی دکه‌هرچه‌حق عز وحل میداند گوخلق نیزمی‌دان « این‌ازجهل بود ونشاید » بلکه سرحق تعالی نگاه‌داشتن واجب بود . بیدا 11 دن ر توصت دست داأشتن از خجیرأت از بیم ربا ۱ بدانکه طاعت برسه درحه است : کی انست که‌بخلق تعلق ندارد چون نمازو روزه ) یکی آ نست که بخلق‌تعاق داردچون خلافت وقضا وولات ‏ یکی آنست که‌هم درخلق اثر کند وهم ندر عامل چون وعظ و تذ گیر ۱ فرشتکان علاب دردوزخ . ۳ تا ۵ 6 او وا ها و و و دا و دا و و و و سا و و ۵ ۵ و و اه و و اد ام ها و و اج و اه و ۵ و و و ۵ و و و ان و هرا اهر که مر هم ها و رک مر و ما ها ار و ار هر و و هر ۵ اه ۵ سر ها وه و ها و سم و سس و و اه و سا و سا ها و و ی و اس هه و ها ما ای _ که بح تعلق دارد چون نماز و روره وحج نشاید دست 3 از بیمریا ۱ ۳ اصبلا ۰ نفر یضه و نه‌سنت ) ولیکن خاطر ریا ۳3 ایتدای عیادت اندر آید با اندر میانه »حپد کند تادفم افتد » ونیت عادت تازه کند و بسیب دیدار خلق اندر عیادت نیفزاید و نکاهد » گر جایی که نیت عبادت خود هیچ نماند و همه ریا بود 1 این خود عبادت نبود اما تا اصل نیت همی ماند نشاید که عیادت دست بداردفضیل میگوید : ریا آن باشدکه ازءبادت دست بدارد از بیم نظر خلق » اما چون عبادت کند برای خلق آن شر لك بود و بدانکه شیطان آن خو اهد که تو عیادت نکنی و جون عاحز ۳ وگ : مردمان همی نگرند و این ریاست نه طاعت ‏ تا بتلییس‌تورا از اطاعت باز دارد» اگر بدین التفات‌کنی وبگریزی وبمثل اندر زیر زمبن شوی هم ابن نگ بد که : مردمان همی‌دانند که ۳ بخته وزاهدشده وین نه‌زهدست که این ریاست » س‌طریق باشد که باوی گو ی دل باخلق‌داشتنو از طاعت بگفتن سیب ایشان هم ز باست ؛ بلکه دیدن ونا دیدن خلق برابر است» همان عادت که داشتهام همی کنم وانگارم که خلق نمی‌بینند» چه‌دست بداشتن از بیم خلق‌چنان بو د که کسی گندم بغلام‌خو ددهد که با کن » وی بنه کندو 3 بد ار سیدم که اگر بالگ کردمی صافی تتواننهمی کردن 3 ای‌ابله کنون اصل دست بداشتی و دراین نیزهم پاك کردن حاصل‌نیامد .

پس بنده‌را باخلاص فرموده‌اند »,چون ازعمل‌دست بدارداز اخلاص دست بداشته بود که‌اخلاص اندرعمل بود. اما نجه ازا بر اهیم نخعی حکایت کر ده‌اند که :قر ان همی‌خواندی چون ۳ درشدی مصحف فر اهم ۳1 دی و گفتی نباید که ببیتند که ماهموار ه قر آن میخوانیم » این از آن بوده باشد که دانسته باشد که چون ۳ اندر و سخن بابد گفت واز قر آن خواندن دست بباید داشت » پس بو شیده داشتن اد لیتر دبده باشد . <سن بصری همی گو رد که ین بو دی که چون‌او را گریستن‌فرو مدی‌بپوشیدی تامردمان‌ویرا نشناشند» واین‌روابودکه گریستن ظاهر بر نگاه داشتن ۳۹ پستره اندر باطن فضیلتی ندارد » که نه عیادنی ناش وت تاه بود ) ومی‌گوید که : کس بودی که خواستی: که جیزی ازراه بر گرد تس برنگرفتی تاویر ببارسایی نشناسند » و این حکایت‌حال ضعیفی باشد که برخویشتن ترسیده‌باشد ۱ که خلق وبر ا بدا نتد وعبادت‌ها بروی بشولیده شود » اماازین حذر 1 دنل از پیم‌شیو ن‌ مقصود سنكك پا سابر چیز ها لیست که دررهگذر اسباب زحمت مردم‌را فر اهم‌میسازد ۵ ۲- نه‌نيك باشد » ی وریارادفم و ی ی که ضعیف باشد وصللاح خود اندران داند » واین صفت تقصان‌بود . قسم آن بود که بخاق‌دارد چون قضاوولایت و خلافت وین از عبادات بزر گست دو ۲ چون بعدل آ راسته بود»و چون‌بی‌عدل بوداز معاصی بزر لك است هر که ب رخویشتن ایمن نبو د 45 عدل‌تو اند کر دبر وی حر ام‌باشد قو و دن: که فت ندر بنعظیم تفت ۸0 جون نمازوروژه وصدقه که اندران لذتی نیست ‏ که‌لنتا, م‌اندر آن ۳ مردمان بسیتنداماو لایتز اندن‌را که لذتی‌عظیم استو نفس ندزوی برورده قوف کنر وا شاید که خودایمن بود . اماا گر کسی خویشتن‌را آزموده‌باشد پیش اژولایت وامانت برزیدم(؟ ) بود اندر کار ها ولیکن ترسد که‌چون‌بولایت رسد متغیر شودواز بیم عزل مداهنت کند اندرین خلافست : گر وهی گفته‌اندقیو ل کند که ين گمانی بیش نیست » چون خویشتن رن ده‌است اعتمادبر آن باشد . ودرست‌تر بنزديك ماآنست که نشاید قیو دن که نفی آنگاه که وعده دهد که بانصاف خو اهدبود باشد که این عشوه‌بود وچون بولایت رسد ب؟ ردد» وچون از پیش ۲ تددهمینمایدغالب آن بود که بگردد ۰ حذراو لیتر بو وولابت‌حز کاراهل قوت نباشد. و ابو بکر 9 رضی اله‌عنه - ور راقع گنت که : هر گز ولایت قبول مکن‌و اگرهمه برده کس بود ؛ پس‌چون صدیق ولایت خلافت قبول کرد رافع گفت نه‌مرانپی کردی ,وا کنون خودقبول کردی ٩‏ گت : تراهنوزنهی میکنم ۱ و اعنت‌خدای بر ان‌باد 5هءدل‌ن‌کند ۰ومثل‌اعتر اض ضعیف‌چنان‌بود که مردی فر ز ندخود ر امنع کنداز آبکه بکذار گت د »وخو دمبان نگ د که سباحت‌داند ؛بس اک نو وه نبز همان کند‌هاك گر ددو هر گاه که‌ساطان ظالم بو د اندرقضا عدل‌نتواند کرد ومداهنت لازم آ بد: نشامدقضاقبو ل کردن و نه‌هیچ و لایت دی ۳۳ ۳3 قبول کند بیم عزل عذر نبود اندر مداهنت . بلکه عدل باید کر د تاعزل 5 ند » بعزل شادباید بود اگر ولات برای حق‌تعالی میکند . و وعظ و فتوی و :درس وروات حدت » واندرین نمز لذتی عظیم بود » ۳ وریا بدین بیشتر آزان راه‌یابد که نماز و روده » این بولایت نز دیکست ۴۳ واین‌مقدار فرقست که تذ کر ووعظ واخبار چنانکه شنونده را سود دارد ۰ - و زژبده . و و اد سا شا گوینده را نب ِِ_ دارد و ٍِ دعون ک؟

: د‌واز ربا از دارد و ولایت چنمن نباشد » ۱ را درین ریا 3 دردست بداشتن ازین‌نظر است و گردهی نمزازین ۳ بخته‌آند : بسشتر صحابه که از یشانفتو ی بر سیدندی بادیگر ی حو الت کر دندی ‏ و بشرحافی چندین قمطره حدیث ز: رخاك کرد و گفت : شهوت محدثی می‌بینم در خود اگر ندیدمی روایت کردمی . وچنین گفتها ند ترلف که سول بابی است از بابپای‌دنبا و هر که گو بد حف نا گو ید که مرا در ها نشایشد . و یکی از عمر- رضی له عنه ‏ دستوری خواست تا بامدادان مردمانر پند دهد اورا منم کرد و گفت ترسم که بباد اندرخو بشتن اک نی که پشریار 0 راهم یمی هه ی کو؛ بد : چون شهوت سخن بینی - ن‌مکو وخاموش بائن» وچون شهوت +اموشی‌بینی سخن گوی پساختار تزدياک‌ا نست‌اندر 8 کر ۱ ندر دل خود نظر ۳۹1 [ هیچ مت‌طاعت حق‌تعالی بگفتار در دل خویش می بیندباخاطر ریابیم » دست بنداردوهمی‌گوید واین نیت‌درست اندر دل خودر ببت همی کند تا قوی ترهمی‌شود وی؟ م این حکم نمازسنت و نوافل بودکه بتعاطرریا دست بندارد ا گر اصل‌نیتی همی باب » بخلاف ولام که چون آميخته شداندیشه گریختن از آن‌او لیتر باشد که نیت باطل‌زود غالب شود » دبرای این بود که بو حشفه ر شمان علیه - ازولابت 1 بختد9ضابوی‌همی دادند گفت مر 2 انشایی گفتند چرا؛گفت : ات همی گویم که نشایم خود نشایم و اگردردغ همی گویم دروغ زن فضا را هم نشاید » ووی از تعلیم و تعلم نگریخت و دست بنداشت . امااگر دردل‌هیج نمت طاعت وعبیادت نباید و باعث وی همه ربا وطلب حاه است بر وی فر ۱ بط بود دست بداشتن ؛ اما چون ازما برسند که چه کنیم نگ کنیم ؛ ا5 راندر سخن وی خلق را فایدة نبود چون کسی که تذ کیروی ازجنس ان وسجم ونکت‌وسخنها بود که‌خلق رابوعدءٌ رحمت برمعصیت‌دلیر کنديان‌ليم وی برای‌جدل وخلاف ومناظره باشد که 1 حسد ومیاهات اندر دل بر ویاند و بر از ان منم کنم چه هنع وی خیری 0 اندر حق وی واندر حق مردمان» و اما ا گرسخن وی نافع بود خلق را و برقاعدء شرع بود ومر دما و بر مخلصس شناسند و تعلیم وی اندرعلوم دینی نافع بود» و بر رخصت ندهیم که‌دست بدارد : برای نکه اندر اعر اض وی خسر ان دیگراست وایشان‌بسیارند ‏ و اندر گفتن ویضران وی‌بیش‌نیست ؛ وما را نجات صدتن بزر گتر -65- از نجات يك تن » پس ویرا فدای دیگران‌کنيم .

که رسول - علیه‌السلام -گفت که : « خدای تعالی این‌دین‌را نصرت کندبقومی که ایشانرا ازان‌هیج نصیبی‌نبود » داین‌مراد از آن قوم باشد» باری بیش زاین نه افزاييم که گوييم دست بمدار وجهدکن تا از ریا دورباشی و ثیت درست بکنی و از وعظ خویشتن بیشترنوبند پذیری و از حق تعالی ی ننگاه درگ رانا ترسانی ۱ ۱ ۱ سئو ال: اک رکسی گویدبچه دانیم که‌نیتو اعظ درست‌است و نشان ن‌چه‌باشد؛ ج و اپ گوییم که‌نیت فرفتت 0 بود که معصود وی 1 " بود که خلق راه خدای ۳3 ند وار دئیا اعر اه رن وشفقت را بر خلق بیدا کنند» و اگر ۳ تور 0 که وعظ وی نافع تر باش‌دوقبول سخن وی خلق راییشتر بود ؛ باید که بدان شاد شود: جه ۱۳ اندرچاهی افتاده باشد قوش جاه‌بود ووی هه ی خواهد که‌بحکم شفقت و بر خلاص همی دهد و سنگ بر که ننک برد بجید سبارچو و بیدا 1 «د که این مگ , ر گبرده و بر ازاین رنج کفایت کند بدان‌شادشود » چون ۱ بن‌واعظ شاد نشود واندر خو د <سد بیند بای دان نست که «قصو ووی نست که بخو د دعو ن کند نه بخدای تعالی » ودبگرنشان آنکه چون اهل دنیا وولایت اندرمحاس‌وی بنگرد هم برعادت خویش همی‌باشد » ودیگر ا نکه چون سخنی فر از آ ید که خلق‌بدان نعره خواهند زد و بخواهنه گریست ؛ و آن سخن براصلی‌نباشد » بتر له آن ببایدگفت این و امثال این باید که اندرباطن خود تفقد میکند ا کر بیند که کر اهیت نیابدو ازین می‌نه‌اندشد » مرابی تام اس وا ور اهیتی مندآندرخویشتن دلیل 3 بتی: دیگرست بان که حید کند تا1 ن دبگرنیت غالب شود . _فصل- [ تشاط عیادت همیشه ربا نبود ] بسیار وفت‌بود که بسیب‌مردمان‌ناط عبادت بدید أ ید ۳۳ آن‌نشاط درست باشد و از ریا نبود : که موّمن‌همیشها ندرعبادتر اغب باشد ولیکن بود که عایقی ازان منم کند ؛ و باشد که سیب مردمان آن عایق برخیزد با آن نشاط‌حر کت کندچنانکه کسی اندر خانه بود تپجود " بروی دشوار بود : که با هل بخواب وحدیث مشغول شود )۱ ) بداری‌شب تپ عیادت ۱ ۳ با حامهٌ خو اب ساخته بود» وچون بخانه دیگر ی افتد این‌عوامق بر خیزد و نشاط عیادت بیدا اید 1 با اندر خازه عریب افید خو اب نماید بنماز مشغول شود 1 یا وی را بیند که همه بنماز مشغول‌اند نشاط وی‌نیز بجنید و 3 بدمن نیز موافقت کنم که مرانیز شواب حاحت کمتر از شان نسسعت 4 و با حای دیگر بود که روره هحمی دار ند و با ملعام بیر ك نیو د " تشاط روره‌بدید ۱ ۷ 4 بافومی ر بسند که آندر مس‌حد نما تراو یح‌میکنند واندر خانه کاهل باشد جون اشان ر برد کاهلی بشود وت موافقت :وباروز دنه خلق را بیند همه بحق مشغول » وی نیز نماز ونسبیح کردن گرد زیادت از انکه هر روری : این‌هم4 ممکن بود که اندر وی هیچ ز با نمو د : رشء‌طان وی ر و : مکن انکه بسیب مردمان ددید اند این ریا باشد » و بو د که نشاط سیب مردمان بود نه برغیت حبرو روال عوایق 4 و شرطان ۳1 بد که هکن و ملایکه گوبد که بکن ی » که 1 زست خود [ندر " نو دو ۵ ولیک ن عوا 1 اندر وم س بود 4 اکنون عوا 1 بر خاست بس باید که این هر دو از فک دا کند » و نشان آن بود که تقدیر کند که اگر آن فوم وی را نبینند ووی ایشان را همی ببند این نشاط همحنین بر جای‌باشد؛ اگربر جای خودبود سبب رغبت خیرست » اگر نبود ریاست پس باید که دست‌بدارد واگر هر دو باشد ۰ هم رعیت خبر و هم دوستی شاء خلق ال تا عالیتر کدام بات اعتماد ترآ کنن ؛ و همحنین باشد که ۳ بشنود و گروهی زا بیند که«می وی نیز به گرید و اب نها بودی ۳ این ربا نباشد : که دیدن ات 3 مردمان دل رارقیق نکن وجون خلق را اندوهگین بیند وی را نیز باد ا ید و گریستن گرد 4 و باشد که اصل گریستن از رت بود و اواز و ناله به‌ریا باشد تا ان دیگران بشنو ند ؛ و باشد که بیفتد از اندوه ولیکن در وقت قدرت یابد که برخیزد » وبر نخیزد و ِ_ِ_ تک بند این وجد وی اصلی نداشت ) ازین وقت هرأیی باشد و اندر اصل هر ی نباشد » وباشد که اندر رقص باشد و قوت می‌یابد ولیک و نز 7۳ ۹ همی ر ند و رزخ همی رود ئ تن که سجن وی‌رود بگذشت ۵ 9 همحسن باشد که استغفار کند واعودباله گو بد 24 ۱ ۷ از گناهی گوید که باد ۱ مه باشد باتقصیر جویش برد بدأ که خلق رااندر عبادت مدب د 1 ن‌درست باشد 1 و باشد که ب۵ر با باشد 4 ببر ك نیودن : درست‌ و کامل و مطا 1 نبودن ۰ م4٩2۵‏ وج و و و وج دا و و اد دا او او و و و و و و و و و ام چا 8 و ها و و و دا و و وب ما و و و اس و و و و و 9 و و و وا او و او و وا وا ۵ ۵ او و او و و او و وس اه و و و و و و ان ها ۵ ها ما و وا اب با با ۵ ۱ ۵ ۱ و و و و و وه ا ینخاطر ها راباید که مراقب‌باشد ؛ که تست عیام - همی و : «ریا را هفتاد بابست» » وباید که هر که خاطرریا راپیافت تقدیر حق‌تعالی بر بلیدی باطن‌وی مطلم است واندرهقت وسخطحق‌تعالیاست +پس باید که جهد کندتا آن از خویشتن‌دور کندو باد کند از أنکه رسول.

علیه‌السلم- گفت « و ذبافه هن سعشو 3 النفاق» ۳۳ ین آن‌بودکه تن بخشوع بودودل نبود . -فصل. هر کار که بر أی و آب است برد حالص ت۳0 و د] بدانکه هرچه طاعتست چون نماز وروزه اخلاص اندروی و احست وریاحرام اما نجه مباحست اگر خواهدکه ازان ثواب‌بابدهم اخلاس واجبست : مثلاچون اندر <اجت‌مسلمانی سعی کند بر ای‌ثو اب راءباید که عرصض خویش درست کند وازوی ۰ ومکاقاتو هیچ‌چیز چشم ندارد ؛ وهمحنین هر که تعلیم کند ۱ ای ب‌ثل تو قع کند از شاگرد که ِ ویة راشود و 4 عوض‌طلب کرد وثو اب نماد ۱ اماا گر هیچ خدمت ت نکند وا یکن‌وی خدمتی ۳3 اولیتر آن‌بود کهقبول‌نکند ۱ ی مقصو دنبوده است ظاه ۳ بو د که آن‌تواب حرطه‌نشود » چون هتعجب نباشد بر آن اعر اض اواز خدمت اگر اعراض کزد ؛ اما اهل حرم از این حذر کرده‌اند : تایکی ار بزرگان اتدرجاه افتادررسن آ وردندسو گند بر داد که هیچ کس که ازوی حد بث‌شنیده است‌با ر آن بروخوانده است‌دست‌فرارسن نکنده که‌تر سد که انعر ص وابراباطل کند. یکی بنزديك سفیین ثوری چیزی‌هدیه فرستاد » فر انستد » گفت من از نو هر ۳ حدبث نشنیده‌ام گفت بر ادرتوشنیده است‌تر سم که دلمن بروی مشفقتر اد دداز انکه بر دیگران‌ویکی‌دو بدره "زر بنزدیکی سفین برد گفت‌دانی که بدرم‌دوست‌تو بودوحللال- خوار بود» اکنون این مبراث حلال است‌ازمن قبول‌کن » چون‌قبول کرد نکس‌برفت سر خویش را از یی وی بفرستاد و بدرة زربار فرستاد ی ۳ بادش آمدکه دوستی با مدزرش بر ای خدای بو ات سر سفین گفت جون باز تیه م بو د گفتم این دل تو ۱ ر ازسنك‌است ! همی بینی که عبال دارم و هیج‌چیز ندارم وبرما رحمت تشک ؟ وت ت ای پسرتو همی خواهی که خوش بذوری ومرادرقيامت از آن بمرسند؛ مرابر له کیسه‌ای که در در آن با يك یا هفت با یا هفت ‏ یا ده ده هزار دینار باشد . -۵٩۷-‏ فا ابا این نیست . وهمخنین متعلم یاید نیز که حزرضاء حق تعالی طلب نکند اندر تعلم َ معلم هیچ چیز زامید ندارد » ان بندارد که طاعت خویش فرا معلم نه‌اید روا بود 5 اندرتعلیم وی مجد باشد» این خطاستوعن ریا بود بلکه باید که خنز لت بنز ديكت حق تعالی طلب کند بخجدمت معلم نه‌نز د معلم ؛ وهمحنان رضاء مادر وبدر بابد که بر ضاه ۳ حق تعالی بود وخودرا بریشان حلوه 5 بمارسایی که ازوی خشنود شوند : کهاین هعصیتی باخد تقد وپرجمله از هر کاری که طلب و اب خواهد کرد بابد که خالص اصل بهم خد. ایر بود عزوحل . بدانکه کبروخویشتن بزر گی صفتی مذموم است و بحقیقت خصمی است باحق عزوجل : که کبرباد عظمت ویراسزد دبس ؛ و بدین سبب آندر قر آن مذمت ی جیار و یر را ء چنانک4 گفت : « کذ لك بطبع‌الله علی کل قاب - متگیر چبار» " "و گفت : « و قدخاب کل جبار عنید 0 4 و گفت: از ربان موسی - علیه السلم -: «انی‌عذت بر بی‌ود بکم من کل متکبر لابق من پیوعالحساب . ورسول_ علیهالسلم گفت : «اندربپشت نشود کسی که اندر دل وی مقداريك حبه‌يايك‌خردل. ۳ باشد » ؛ و گفت : ۳ باشد که بز ره خویشتنی ببشه ۳ د تا نگاه که نام وی اندرجر بده جباران نویسند و همان عذاب بوی رسد که بایشان » .

و اندرخبرست که: سلیمان 2 علیهالسلم - دیو وبری ومرغان‌ومردم همه را فرمود تا فان رف دنت هزار آدمی و دویست‌هز ار بری گرد آ مدند ؛باد ویر بوک فش و یا بنزدیاگ سمان برد تا آواز ملابکه ونسبیح ایشان بشنید »و بررمین فروبرد تا بقعردربا برسید ۰ آنگاه آوازی شنق 5 اگر يك ذره کبر بودی در دل سلیمان وبرا بزمن فرو بردیمی پیش از آنکه‌برهوابردیمی . ورسول - علیهالسلم _گفت : « متکبرانرا اندرقیامت چنان کنند که برصورت موران در زیر پای‌خلق‌افتاده باشندازخواربی که باشند بنزديك‌حق‌تعالی»» و گفت: ‏ « اندردورخ و ادبی استکهآ زر نت 7 حق است برخدای تعالی که خداو ند «ر دل هرمتکیر کردنکش م مر مد و نومید و بی‌بپره شد هر گردنکش سیتز نده با حق . ۰ باه میبرم بخدای خودم و خدای شما زهر متکیری که بروژزشه‌ارایمان ندارد . ۰ ۳«ٍِ۳۹ را متکبرانر او حیارا: را ئجا فرود ورد 4 ۹۳ -علبها لسبا م- گوید که: گناهی که با آن هیچ طاعت سود ندارد کپرست ۳ رسول 5 هن علیه‌وسلم _ گفت که : « حق - تعالی ننگرد اندر کسی که‌جامه برژمین کشد برسبیل تکبروخرامیدن بفخر» »وگفت: ۱ بکبار مردی همی خر امیدو حامه فخریو نش بشتن فرو نگر بست ‏ حق تعالی‌وبر بزمان فرو برد وهنوز می‌شود تا قیامت» » و گفت : +دهر که‌بز ره خویشتنی کند واندر زمین بخرامد » وخدای تعالی‌ویرا بیند پس‌روزقيامت خدایر ابیندباخویشتن بخشم . ژ محمد بی و اسع بکبار بسررا دید که همی خرامیدو برا واز داد و گفت : دانی که تو ۳1 ؟ مادرت را به دوست‌درم خر بدم بدر ت‌جنانست که اندر مبان‌مساما نان هر چئد چون ی مان ۵ بپتر باشد ؟ و مطرف ان‌مجمد مهاب را دید که همی خرامید » و این خدای تعالی اینچنین‌رفتن را دشمن دارد گفت:هان مر انمی- داني » گفت دانم : اول آبی‌گنده » آخرمرداری رسوا» اندر میانه حمال پلیدی . فضیات و اضع رسول - علیه‌السلم- گفت :«هییک؟ س او تواضع نگ د که خدای عز دجل اور ی نبفز ود » بو گفت : «هیچکس نیست که نه‌پرسروی لکامی ست بدست دوفرشته »چون تواضع کند ایشان لگامبربالا کشند و گویند بارخدایا دیرابر کشیده دار ؛ داگرتکبر کند فرو کشند و ان بار خدایا فرود همگنانش دار » و کفت : « خنك آ نکس که نو اضع کند نه از بیچار ۳3 , و نفقه کند مالی که‌جمع کر و‌اسشت نه‌در ی و رحمت کندبر بیحار گان » ومخالطت دارد با حکیمان و عالم‌ان » . و بو مسلم‌مد نی گوید که از حدخو بش‌<کایت میکنم ۱ که‌وی گفت که‌رسول - علبیه السلم ۹ بززديك‌مامم‌مان بود و روزه داشت ؛ و برابروزه گشادن ور< ی شبر بردیم عسل اندر و کرده , چون بحشید شیر ید ی‌یافت گفت‌این‌چیست گفتیم عسل ندرو 1 دم ام ؛ ازدست نراد و تخورد وکفت : نمیگويم که‌حرام استولیکن‌هر که‌حق راتعالیتواضع کند خدای ویرابر کشدو رفست دهد وه کیک ر کندخدای ویر احقیر گر داند وه ر که نفقه بئو کندخدای تعالیو بر بی‌نبازدارد » وهر که بی‌نوا کند خدایتعالی ویرا دروش دارد هر که باد کر دخدای ۲۷ ویک اه درویشی افگار ۷ ۶ رسول. مجروح و آزرده‌دل وپریشان ‏ ۵ ۰ ۰ ۰ب۰بپ۰پ۰پب۰پ۰بح سس سب ۱ علیهااصلوة والسلام - سئوال کرد . ورسول -ءلیهالسلم - طعام‌همی خورد » ویرا اندر خواند » همه‌خویشتن فراهم گرفتند و یل 2 السلم _ وبرا برران خود نشاند و گفت بخور » و یکی‌از قریش ویرا استقذار 9 دو بگر اهیت بو کر ست ؛ شمرد تابدان علت مبتلا شد .

ورسول - علیه‌السلم_گفت :«خدای‌تعالی مرامخیر بکردهیان آنکهر سولی باشم بنده یاملکی باشم‌نبی ,توف کردم ودوست من ازملایکه جبر ثیل بود - علیه‌السلم - بوی نگریستم . گفت حق‌تعالی راتواضم‌کن »گفتم آن خواهم که بنده باشم ورسول باشم ۰ . وحق تعالی امو سی وحی کرد که 4 ۱۳ بذبرم که متواضع باشد وباخلق بزركخویشتنی‌نکند ودل‌خودرا فراخوف دارد و روز کار همه بیاد کرد من گذارد وخویش رابرای‌من ازهمه شپوتها باز دارد » . ورسول گفت -علببه السلم « کرم‌اندر تقوی است وشرف‌اندر تواضم و زک اندر یقین » . و عیسی علیه السلم _ گفت : خنلک متواضعانر! اندر دنا که اصحاب منبر ها ایشان باشند اندر قیامت » و خذك کسانیکه میان مردمان صلح دهند اندر دنیا که دیدار حق‌تعالی حزاء ۱ بشانست و گفت رسو ل-علیهالسلم- "هر که ویرا حق‌تعالی باسلام راه نمود فصورت وی‌نیکو بیافر بد وحال وی‌نه چنان کر د که از وی نك بابد داشت و باز آن پ ۳ فروتنی داد , وی ازبر گزید گان خدای است» یکی زاین مه در آ مدوقوم طعام همی‌حوردند ؛ بنز درک هر که شفیتق نک از بروی بر خاستی » رسول -صلی له علیه وسلم - ویرا بنزد خودینشاند و گفت : سخت دوست دارم کسی را که حوائج بادست گیر د وباخانه برد » اهل ویر بر ۳1 باشد و بدین کبر ازوی ,بشود. و کفت یتا نا راکه: چیست که حلاو ت عبادت برشما نمی بینم ؟ زد حلاوت عبادت چست ؟ گفت تواضم ؛ و گفت : هر که متواضم را سید باوی تواضع کنید ۰ وچون متکرانرابینید ۳ [ تاحقارت ومذلت اشان بدید أ بد آثار_ عا یشه - رضی‌الة عنپا -میگوید: شما غافلید از فاضلترین‌عبادت»و آن تواضم است . و یل گفت : تو اضم آ نست که‌حق قبول کنی ازهر که باشد» گرهمه کوداه واگر حاهلترین خا باشد . آبن المبارك کورد: تواضع آن‌باشد که‌هر که‌بدنیا ازتو کمتر باشد خویشتن از وی فرو تر داری تا فر انمایی که بزیادت دنبا خویشتن را پلیددانستن ۰ ۱ ۳ و و ماب و دا و وا ۱و وا و و وا و ود اج بو وج سر ها اش هم و دا و و ام ها و وا ما و و ۵ ار ها و ما نو وا ها او را ها 8 ۵ ۵ سا و و مس و و عم نج ها ورد او و ها و و او و او واه او و و او وا و و وا و و او و وا وا و و اد و و وا وا و و و ار و وا قدر نمیداری » وهر که دنیا پیش اژتو دارد خودرا ِ_ فزون‌تر داری نا فرانمایی که ور تفت و ها نر ديلك تو هیچ دری‌نست . وخدای‌تعالی و< ی‌فرستاد ره عیسی تال ۵ السلم که : هر که که ترانعمتی فرستم ا گر بتواضم ۳ آن‌باز و نعمت بر توتمام کنم . ابو لسمالكشهر ون‌الر شید را گفت : يا امیرالمومنین هر کهحق تعالی وبرا مالی و حمالی وحشمتی داد اندر مال مو اسات کید وأندر حشمت تو اضع کند و ندر ان بارسا باشد » حق‌تمالی بفر ماید که نام وی‌اندر دیوان خالصان نوسند» هرون قلم و کاغذ بخواست و بنئوشت .

سلءمان- علیه السلم -اندرمملکت خوش بامدادتو ات اثر سر سیدی» ‏ نگاه رنزدیات درویشان یی و زار كثِ ۳ بامسکینان اشقشت: »وتنک کر اریز رگان اندرتواضم سخن گفتند : جسی بصری گنت ِ تواضع آن بود که ببرون شوی هیچ کس‌را 0 وبرا برخود فضل دانی , ومالك دینار کفت اگر کسی بر در مسحد منادی که که کی 43 بدترین شماست بیرون آید هیحکس خویشتن را در یش من نه‌افگکند مگر بقپر » ابن المبار ك این بشنیده گفت : بزر مالك ازین بود ویکی اندر پیش شبلی مد ,گفت : من‌آفس » تو چه‌ای ؛ گفت آن نقطه که در زیر با باشده بعنی که از آن‌فر وتر چیزی‌نباشد و اراد اه شا هد لد خدای‌تر ۱ ار تین تو بر گبر اد که‌خویشتن را آخرتر بجای‌فرود آوردی ویکی از بزرگان علی‌را - رضی ال عنه - بخواب دید » گفت‌مراپند ده . گفت چه‌نیکو بود تواضع‌تو انگران بیش درو بشان‌برای و ان ار ت ؛ و کر تر از آنتکیر درویش بر تو انگر آن باعتماد فصل حق‌سیحانه و تعالی یی بن‌خا اد . کو ید که :گر م جون بارسا شود هتو اضع گر دد » و کون و سقءه چون‌بارسا شود تدگیر اندروی توف بل . پیز بد مب‌گوید : تاینده هیچ چیز از خلق بتر از خویش همدا ند هت . و جثیل بکروز گفت اندر مجلس روز آدینه گرنه ی ی که اندر خبر ست که ی زمان‌مپتر وم و ایشان باشده روا نداری‌شمار مجلس گفتن . و جنیدهمی‌گوید : تواضم نزديك اهل توحید تکبرست یعن ی که‌تواضم آن‌بود که‌خو یهت تن رود 1 رد» وچون‌شر ودداشتن حاحت بود خودراجابی بشیاده باشد تا آنگاه فرود آرد + و عطای سلمی < هر گه؟ ده بادی ورعدی بدیدا مدی برخاستی ۳۳ چون‌زن آ بستن‌دست بر شکم همی‌زدی ومب گنت اما همه از شومی, منست که بخلق . ۰۱ هیر سد. د گردهی ببش سامان فخر همی وردنده وی گفت : اول هن نطفه است واخر مرداری 1 و نگاه که ترازو بر نف اگربترازو بدیداز ۱ بم ارت بزر گی که میم 4 وا گر پدیدار نیایم‌اینت‌ناکسیکهمنم. . 7 ۱ ۳ مره ‌‌ ۳ م ۰ ۰ فك کردن 22۲ ت لیر آفت آن بدا نکه ۳ خلقی است بد ؛ واخلاق صفت دلست ولیکن 9 بظاهر بیدا ید ؛ وحقیقت کبر نست که خویشتن راز دیگران فرا بیش دارد و بپترداند وازین اندر وی باد نشاطی‌بدید ید ,و ان‌بادرا که اندر وی بیدا 0 و رسول - علیه السلم - گفت : «(وو ذبرك من ها لکیر - بتو پناهم از باد کیر » و چون باد در درون بدید ید دیگرانر دون خود داند و بحشم خاده‌ان بدیشان نگرد ۸ 2 باشدنیز که اهل‌خدمت خویش نشناسد و کوبدتو که باشی کهخدمت مرا شایی ؟ چنانکه خلفا مسلم ندار ند هر کسی‌را که آستانة ابشانرا بوسه دهند و بابشان‌بنده نوبسند مىگرماو اه ر‌ ۱ » و این عابت ان ست و از کیر باه حق‌تعالی اندز کنشته رت : که‌وی همه ای ۱ رد بند گی زسدو د قول کند ۱ واگر ۳۹ و احمق بدین درحه نر سد تقد جو یبد اندر رفتن ودرنشستن ‏ وحرمت‌داشتن چشم دارد » و بدان رسد که اگر ویر نصیحت کنند نمذیرد واگرخود نصیعحت کرد بعتف گوید 1 وا گرویراتعليم کنندخشم گیردوچناننبمردم نگر د که‌ببمایم نگر د .

ورسو در اعلیه‌السلم-پر سیذ‌ند که ۳۹ چست + گفت: نکه‌حقر ۱ گردن‌نرم ندار ند واندر مردمان بچشم حقارت نگر ند 4 این خصلت حجابی عظیم ات میان وی و میان حق تعالی » و ازین‌همه‌اخلاق زشت تولدکند و از همه اخلاق تکبر نیکوباز ماند : که هر که خواجگی وعزیز نفسی و بزرأك خویشتنی بروی غالب‌شد هر چه خودرا ب‌ندد مسلمانانرا بیسندد » واین نه‌شرط موّمنانست ‏ و تا ی فروتنی ۱ نتو ند کر د ۰ وین نه صفت متقبانست » وازحقد وحسد دست نتواند داشت و خشم فرو نتوآند خوردن وزبان ازعیبت ننگاه نتواند داشنن و دل از غل وغعش باك نتواند 99 » که هر که تعظیم وی نک:د باوی کین اندر دل گرد و کمترین ان بود که‌همه روز بخویشتن برستبدن وببالا دادن کارخو یش مشغول بودو از تلییس‌هستغنی نباشد واز دروغ و نفاق » تاکارخویشاندرچشم مردمان‌بالا همی‌دهد. وحقیقت آن‌بود که‌هیچ کس ۰ ۳ رس بوی‌هسامانی نشنود تاخو درافر امو ش‌نگند بلگهر اعای تنانت؟ ی‌از بز رگان #زن خواهی بوی بپشت بشنوی خودرا آزهمه بشری فر وتردار . اور کش ( دبدار دهند اندر در ون دل آن دو هتکیر که فر اهم‌ر سند » بیند که اندر هیچ مز بله آن کندو فضعت نباشد که اندر دل ایشان باشد » که باطن ایشان بصو رت سگان شده بود وظاهر خود اندر بکدی؟ ی ایندچون‌زنان. و آن وم که مسلمانانر اباشد از مجالست نکدیگر ۱ هر گزمت‌کیرا: نر نباشد » بلکه هر کراببنی راحت آن ووت یابی که همنگی تواندر وی ۳ 5 و همه تعظیم وی گردد , نادویمی برخیزد یکی بدید ید : وی ماندتونمانی» با وی ندرتو برسده تومانیوی‌نماند ؛ ویا هردواندر حق برسیده باشید و بخود التفات ری و کمال این بود » وادین یگانگی کمال ر احت‌باشد ؛ و برحمله تادویمی‌همی‌بود راحت ممکن نماشد » وراحت اندر وحدانت و بگانگی بود» ایشست خقیقت گبر ۰ آفت آن ۱ بیدا کردن در جأت کبر بدانکه کبربمضی ازبعضی عظیمترست وفاحش‌ترست : وتفاوت این ازان خیزد که تکبروی با برخدای تعالی بود » پابررسول - علیه‌ااسلم -» ابر ت کان: . در سوه ی بخدای تعالی ۰ حون تکیر نمرود وفرعون وابلیس و 5 سانی کا ۵ اول بح رتیت دعوی گردند وازبند کی ننگداشتند ۱ وحق:عالی کت لون استنفا(هسیح ان یکون عبد الله و لاالمئلع المقر بون -نهعیسی ازبند گی نگ دارد و نه فرشتگان مقرب » ) در سود ره بررسول ۱ علیهالسلم 9 جنانکه کفار ار بش کردند و گفتند که : ما دو ۲ آدمتی را همچون خوشتن سرفرود نیاوریم + چرا فرشته بما نف ستادند » و با چرا گ دی محتشم رت دیتیمی فرستادند « وفا لوا اولا نز ل هداالة, رآن علی ر جل من القر تین ۳ ۰ واشان دو گو نه بودند :گر وهی کر حجاب بشان گت ۳ خود تفگر ن؟ ردند یوت وی بدشداختند جنانکه و : « سا صرق عن - بای ا لد . ن بتکبرون ی الارض بغرالحق » گفت : متکیرانر راه‌ندهمتا یات است صاص تست نا سس (۱ بر سیلدن فانی ۵ شدن ۳۳ تمام شدن . ۲۱) و گفتند چر ا این قر آن در مر 3 بزر گی‌اذاین د و ۵ م (مکه وطایف) فرو نیامده . ۱ 1۰۳ ‌ کن‌سوم تخس جح نج نت تاو بل و رو و و ی با و 8 0 ۵ پل ۵ و تب و را و ان رو و تن نو و و رل و نی ۳۵ و ۳۳۹ ۳ بش مت و حق‌ببنند ۰ !

و 3 وهی ی ی هم ۷۳3 دند و تم کی تدش 1 اة اردهند» چنانکه گفت: « و جحد وابعا واستبقتتها اسهم ظاها و علو ] دو سوه آن بود که‌بر نشخ کات تن کننن و بجشم حقّارت نگر ند سجن ۱ بشان‌فبول سو ؟ تن وخویرا بپترشناسند وبزر گتردانند » واین اگرچه دون آن‌دودرحه است ولیکن عظیم است از دوسبب :یکی آنکه بزرگی صفت خدای تعالی است» پندهٌ ضعیف عاجزرا که از کار وی هیچ بدست وی نیست او را بزرگی از کجا رسد تا خویشتند و داند ؟ وچون خویشتن را بزرك داند خدایرا اندرصفت وی‌منازعت کرده باشد » و مثل وی چون غلامی‌بود که کلاه ماک برسر نهد و برتعت نفیندنگاه کن که چگو نه مستحق‌هقت وعقوبت بود ؛ وازین گفت حق تعالی : «1(ظ. 4 ازاری - ۳ الکیر راو ردأنی من نازعنی شهما صمته » گنت : « عظمت و 3 باصفت خاص منست ‏ هر که با من‌در ین‌منازعت کندویر ۱ هلاك کنم » پس ی بر بئد گان هیچ کس ر نرسد جز آفر بد کار رل ۳1 ده وی بر بشان ۳ بکند منازعت کر ده راشد »جون کسی که غلامان خاص و دهت فر هایدکه آن جر بملك لایس نباشد و ی دیگر انست که ات کین مانع بود از آنکه حق قبول کند از دیگران ۰ تا قو می که بدین صفت باشنداندر مسائل دین مناظره همی کندد , چون حق بیداشود برزبان ۳ آن دیگران را کیر بران دارد که انکار کنند وقیول‌نکند و این اخلاق مداقغانست و آن کار آن » چنانکه گفت :۰« لا آسم‌عوالهدا العّر آن و الغو افیه لعلکم تغلبون "۰ وچنانکه گفت : «واذا قیل لهاتق الله اخذته‌الفرة بالائم - چون‌وی را گویند که ازخدای شرس » بزر گ <ویشتعی رعرت بدان دارد وی‌را که بر معصمت اصرار کند؟ . الی سوه تدای کنام: رت که چون کسی را گویند که از خدای تعالی ببرهیز " گوید ترا با خویشتن کارست و مرا با من . و يك راه رسول- علیه السلم ۳ ۰ را و بدست راست خوز , گفت نمی‌نوانم , گفت نتواناد - ات که از کر گفت قوس وی ای هش که ق. دنه . بدانکه قصه اباسس که با تو گفته زد نه برأی افسانه گفده‌اند» و لک ن بدان کنته‌ا ند که تا و آنرا 1 روی ستمگری و سر ؟ ۳ ۰« شد ند 4 درصورتیکه دلپایشان‌بان شین داشت . ۰ «منافقان گفتند» باین قر آن کوش : ندهید ودرضمن خواندن. آن‌بیپوده گوئی کنید " شاید پیر وز م4نذ شو ید ۰62 ت ۵ و ۵ و و 5 و مد اه ها ۵ 8 و و[ ار ما ها ۵ ۵ و و ان ۵ ار ۵ ۵ 8 0 و و ها وا ره ۵ ۵ 8 ۵ و وا اه هه ما ها ازجا وخ هو وی و ی ود مه و تا او و و با اه اه ۵ و و 8 ۸ و ۵ 5 و 8 با 5 ۵ با با ۵ با وج اه و او چاو تاه قزر ون آفت 9 کیجا ب‌اشد » که بلیس ۳ ۳ و گفت : : « زا خیر هنه ۳ نارو خلقته من طیی ۷ " و کیر ویرا بدان‌کشید که برفرمان حق‌تعالی و فع کر د وسجو 3 تر دتا ملعون! بدشد .

زبدا ار دن اسیاب کیر و ولا جآن بدا نکه ده ر که تن کند ازان کند که خودرا صفتی داند که دی ران را از ان دست , و 1 ن خفت کمال بود ؛ "۳ تر هفت‌ سیب ی سرب اندر ۳ علم است : که عالم جون خویشتن کال 71 استه دسمد) دیگر ان اول رادر حق‌خودچون هایم ید وین بروی عالب شود واثراین آن بود که از مر دمان‌مر اعات و خدمتو تعظیمو تقدیم‌چشم‌دار د‌ اگر ان عحب‌داردو اگر وی‌بدرشان نگرد بابدعوت ۳۳۹ شود منتی داند بنزديك وی» وارعلم‌خویشتننتی برخلق نهد»و اندرحدیت آخرت خودرا ازیشان بپتر داند بنزد حق تعالیو کارخویش امیدو ار تر ند و بر بشان‌بتر سدو 7 بدهم؛ور آخودبدعاه من وار شادمن‌حاج ت‌است‌وازدوز ج بمن خلاص خو اهندیافتو بدین‌سب گفت : رسول علیه‌السلام «1 14۵ (علماع لخبلاه»_ آفت علما بزر دخو مشععی است». باشد کهخطر کار ۳ بت بر امعطو م کندبار ببکی‌صر اط‌هستقیم بشناسد ما هر که ان یقت شداخت چنین ۳ ر اجاهل گفتن او لیتر از آنکه عالم: که علم‌حقیقی آن‌باشد که خطر کار ۳ ت ویر امعلوم کند و بار یکی صر اط هستقیم بشناسد » وهر که آنشناخت‌خو بشتنر اهمیشه‌از کبر دور ببندومقصر دا ندو از خطر عاقبت کار خو یش و ازهر اس آنکه علم بر وی‌حجب خو اهدبود اکن نیردازد » چنانکة گفت ابودر ۱۵ رضی‌اله ۳ عنه - که : بپر علمی که زیادت شود دردی زبادت شود . اما آن کسانیکه علم‌همی آموزند و کبر ایشان زیادت همی شود از دو وجه است . یکی [ نگه علم حقبقی‌علم. دین است نماموز ند » و آ نعلمی استکه بدان خود را شناسند وازین علم دردافز این و ۹۹ نهتگیر > آما جون علم طب و ساب و نحوم زنحوو لغت و علم جدل و خلاف آ ر 93 ازین جر ۳ ؛ نیفز اید : و قرب ترین 2 عزیز رین علمی علم فتاوی بود : چه آنعلم اصالاح خلق دئیاست س آنعلم دئیاست ؛ کرچه دین‌را درانحاجت بودازان خوف نخیزد ۰ بلکه چون بر ان م<رد باستد و دیگز علم بخ اند دل تار بل من‌بپتر از ویم : مرااز آتش آفریدی اورا از گل ۵ سا شود و کیز غالب گردد » ولیس الخبز کاا»ماینه ۳" نظاره کن اندرین قوم که چگونه اند . و همحنین علم طبار ات مذ کر ان رسجع وطامات اشان و طلب سخنا که خلق‌ر ۱ 1 ۳ رد و نکتیا که بدان اندر مذاهپ تعصب کنند تا عوام بندارند که آن ازراه دین است ؛ این همه تخم ۳ وحسد و عداوت آندر دلبا بکارد و درد و کت نیفز ید : که باد بطر وفخر افزاید . و دیگر و سوه آنست که باشد ۵5 کسی عم نافم خو اند چون تفسیر قرآن و اخبار و سبر ت سلف وازین جنس علو م که در بن کتابودر کنات احیا بیادرده‌ایم وهم متگیر شود - وسیت آن نود که باطن وی اندر اصل خمیث افتاده است و اخلاق بددارد و همت وی‌از خواندن علم و گفتن درن‌گذشته بود تابدان وا نک نه‌برزیدنعلم - س‌جون داردیی که اندر معده اقتدییش ۲۳ بصفت خاط معده گردد وچو ۳ بیکه از ی بيایديك صفت بودو پر نبا باتیکه‌همی رسد صفت‌وی را همی افز اید؛ اگر بتلخج 9 تلخ‌تر شود , وا؟ ر بشیرین رسدشرینتر و 1۳ نعباس - رضی النعنه روایت‌میکند از رسول - صلی له وسلم که‌قوی باشند که فر آن خوانندواز حنجر؛ ابشان برنگذره ن که قرآن چون ما خوانده وکه داند آنکه مادانیم ؛ انگاه ّ اصحاب 9 و کفت ابشان ازشما باشند بااز امت من 6 ابشان همه ۷۷ دوزخ باشند .

و عمر -رضی ار عنه کت ۱ از جباران علما میباشید و آ نگاه علم شما بجهل شما وفا نکند ۰ وخدای تعالی رسول راعلیه‌السلم-بتواضم فرمودو گفت : « و اخفض جناحك لمن اتبعك من‌المومنیی(۴ و بدین سیب ب صحابه برخوشتن هر اسان بودند از کیر : :1 حد رفه بکبار امامی کرد پس گفت‌اما 2 هي کر طلب کنید که اندر دل من همی هم آبدکه من از شماپترم. هر که که ایشان ازخال کی ترسئد درگ ران چرا نترسند وجون رهند ؟ دچنین‌عالم کی 3 اندرین روز کار بلکه ءزیز باشد عالمی که بداند که ن صفت مذموم اشت و از وی حذر هم همی باید کرد که بیشتر خلن اندرین غافل بوند و نمز بتک ۳ خویش وخر کنند و گویند : مافلان, یک س ندادیم و ووزن : نمپیم واندر ری ننگریمو امتال این . ۳ راازین معنی گاهی بود سخت عریز بود ودیدار وی‌عبادت بود دهمه‌کس رابوی‌تم ۶ باید کرد واگر ۳ یه ی کهاندر ریت 45 :«روز کار ری )۱( شنیدن کی بود مننده یدن 1 )1 بر هیز 9۹ جبز نعوردن . ۰ موه کی وخ تیه فرو ننی کن . ۳ بیاید که هر کهده ركث معاملت شما 9 نبدات باید» بیم و میدی بودی » و لیکن‌اندکی اندرین روز کار بسیارست : چه اندردین یاور نمانده است وحفایق دین مندرس شده استوهر که زافر و3 هرن آن‌,ود که مها رود وبارندارد ورنج وی‌مضاعف‌شود امس باید که باوی کفایت کند بدین ۱ سیب اندر کیر زهد وعبادت است . که عابد وزاهد دصوفی خالی نباشد از کبر » دوم ودیگران‌را بخدمت و زیارت خویش اولیتر بیند و منتی بر مردمان همی نبد از عبادت خویش » د باشد که بندارد که دیگران هلاه شدند وروی آمرزیده ات 9 باشد 45 کسی وی را بر نجاندووی راآفتی‌برسد بر کرامات خوش ندوجنان بندارد که پرای‌ویست . ۱ ورسول_صالی‌اله_علیه‌وسلم- می‌گوید که : هر که‌مردمان‌همه‌هلاك شدا ندهااله وی شده‌باشد » یعنی‌بچشم حقارت پمردمان نکرد» و گفت :گذاهی تما باشد که کسی بر ادر مسلمان را حقبر بشد : وتفاوت مان وی و هبان کسیکه بوی ثبر ون وی رابپتر از خویش داند وبرای خدای وی‌را دوست دارد بسیار بود . و هر که خود را ۳ ازدیگران داند بیم آن بود که درحه وی خدای بایشان دهد و وی را از کت عبادت خویش محر وم کند ۱ چنانکه در نی اسر اثیل مردی بود که ازوی عایدتر نبود ودیدری بود که اروی فاسقثر نبود »این عابد وه بود و باره هیغ‌برسر وی افتتاد آن فاسق وف بروم و باوی پنشینم باغد که خدای تعالی ببر کات وی بر هن رحمت کند ‏ چون بیامد و بنشت عاید با خود گفت که اين کیست که در ی پنشست » و از وی نابکارتر کس نت واز مره عا نکر کین نیست» و بسن کفت برخیز ۶ برو » وفاسق برفت ومیع با ری مم برقت ۵ س 2<ی ۳1 برسول آن روز گار که ۹ ۷ هر دو کاررااز سر گبرند :که هرچه فاسقکرده بدان ایمان‌نیکوی وی عفوکردیم ؛ وهرچه عابد کرده بودبدان کر وی حبطه کر دیم .

و کی بای‌برگردن عابدی نهاد » او گشفت بر گر که بخدایکه خدای‌بر تو رحمت‌نگند دحی آمد به بیفاهیر آنوقت که وی‌رابگوی که‌ای آنکه بر تج گرد تحکیم‌مییکن ی که وی‌را نیامرزم بلکه ترانیاه‌رزمو غالب آن بود که‌هر که عابدرابر نجاند بندارد که خدای‌زرحمت برو ی خواهد کر ده باشد که گوید که‌زود باشد که سثّد حزای‌این وجون افتی 9 ند دردیکه بای جه ۳ -۰۷- ۱ و یر ی ۱ یعنی ۳ آ, از 1 راهات هن‌بود ؛ واین احمق نداند که بسیار کفار رسول ر ۱ - علیه للم بر تجانبدند که خدایتعالی از امشان انتقا نکر د و بضی رام‌سلمانی روزی کرد رندارد که‌وی ۳ امی‌تر ست از بیفاهیر از بر ای‌وی ابتقام‌خواهند کرددو عابدان‌جاهل‌چنن بندار ند وزیر کان‌چنان‌باشند که‌هر چه بخلق رسداز بلایشار ند که‌ازشو هی کناهو تقصر یشان بوده است»چو نعمر -رضی له‌عنه - ات اخلاصکه داشت از حد 4 سر سید که بر من از نشان نفاق‌چه‌بینی راست‌بگوی ومیندیش. پس‌موّهن‌راه تقوی‌مبرودومیتر سدوعابد ا باه بظاهر عه‌لی‌میکندو دل‌پپلیدی و بندار 1 ده و از آن‌نتر سد . و بحقبقت‌هر که‌قطم کر دکهو ی ازد 9 ی‌بپتر ست عبادت‌خود بدین حهل‌حبطه کرد؛ که هیچ معصیت ارجهل عظیمتر یست . ویکروز صحابه بر مردی ثنا بسیار گفتند» باتفاق ساعتی ایر: هرد فرا ر تیق اس ؛ گفتند : بارسو لاله آن مردنيك که همی گفتیم اه زارت علبیه السلم گفت : اندروی‌نشان نفاقهيبينيم 4 عحب بماند ند همه ) چون نز ديك رسیثد سول ورن بخدای برتو که راست و هیچ اندرخاطر توهمی ی که هیحکس اندرین قوم‌بپتر ارتو نیست + کفت ید 4 هس رسولعلیه السلم - این‌خبث درباطن وی برروی وی‌بدید بنور نبوت واین را نفاق خواند . واين آفتیعظیم است علما و عبادرا » ولیکن ایشان اندرین برس طم4 ند : طبقه‌او ل آن‌بو د که‌دل ازین‌خالی نتوان کرد » لیکن بمحاهده و اضع دبک و فعل کسی همی گوبد که ویرا از خود بپتر داند» تا هیچ بر معاملت وزبان وی بیدا نیاید : این‌هر د درخت کیر از باطن قلم نتواند کرد » اما شاخ‌ایوی‌جمله بز ند طیقه دوم نکه زبان نگاه دارد و اظپارنکند و گوید خویثتن را ازهمه کس و ایس تر دانم و لیکن انفز ععانات وافعال وی چیزها بیدا آ ید که نان کیر باشد از باطن: چنانکه‌هر کحا که بود صدر حو بدواندر بیش‌رود » و آنکهعالم باشد سر بر تیه نید چنانکه نت همی‌دار د از مردمان » و آنکه عاید ۳ د روی ترش دار دکه گو ك با مردمان بخشم است » واين هردو ابله زدا ید که عام وعمل نه اندرسر کشیدن بود و نها ندر ترش روبی » بلکه اندر دل بود ویرئو نور آن بر ظاهر همه شفقت و تواضم و کشاد ۳1 باشد » که رسول - علیه السلم- عالم تر بن‌وهنقی ترین‌همه خلق‌بودو هیچهکس متو اضع ار و گشاده ردی ار از وی نبود» اندر هیجچکس ك بستی مگر بخدده و و ی وا و وا دا واه و و ام و واه و اد وا وا اه و وا ها و و ها و اس ۵ ۵ ۵ هل کل ۵ اک ۵ هر و و اد نا ور مه وا ان و ها ۵ ان اه وا و و و و و و اب و ها ما و و ما 6 و و ما ما ها و و و ما ها اد و ماه ۳۵ کشادگی ۱و باوی خطاب همی ات که : « و ۱۳۹90 ٩‏ و«می گنت <«قمزار حمة من الزه لات لهم ۰ لاه از رحمت حق تعالی ان بود که باهمه گشاده ومشفق ونرم بودی نا آزتو همه نفور نشداند > طبقه سو ؟

م آنکه برز بان یز اظپار و تفاخر ومباهات کنند وبرتخود ثنا گویند ۶ احوال و ؟ رامات‌دعوی کنند : عابد گوید فلا کسست وعبادت وی چیست ؟ دمن فحنثه بروژه باشم وشب بیدار باشم وهمه روز رختم کنم» دهیج کس قصد امن کی که هداد شود و فلان مر ابر نحاند و دید نچه دیدومال وفرر ند وی هاااد شد و باشد که‌لین ی دکند نا اگرقو هی رایند که نمازشب هیکند و ی حمد کند تا ابشان عجز ۲ رندو ۳ ل روزه دار ند وی مدئی ۳ سده بسشیند , و اما عالم 1 ند که من جندین نوععلم‌دانم» فلان جه‌داند و استاد و ی که‌بو وی و اس مناظر و کندا ندران کو بل ۶ تاخصنم رااسنیر آرد وا گرهمه بباطل بود »:وشب و روز اندران باشد تا عبارتی وسجعیغر بب‌باد-گیرد "تا ندر میدافل ف بدو بدان‌خویشتن را ندربیش دیگران‌افکند » که لغت-غربب:والفاظ اخباز یاد گیر د ‏ بردیگر ان زیادت و رد و تقصان ایشان فر! نماید . و آن کیدام عاند و عالم باشد که ازچنین معانی خالی‌باشداندلیا بسیا پس چون این همه‌بیندوهمی‌شنود کهرسو ل‌ علیه السلم - همی گو ید ۱:45 هر که‌در دل فقدار رك حیه کبر سمت ندمت ءروی احرام است » ویرا حزدردو یم و آندوه نیفز ایدو بتکیر نیر دازد و دانسته باشد که‌تای همی کوبف : « ترا نزد ما قدری است اگرترديك خویش بی‌قدری ,وا گر خودراقدری می‌شناسی نزدرك ما بی‌قدری » » زهر که ازحقایق دین این‌فهم 3 درا جاهل گفتن اولیتر از 1 نکه عالم سیپ کبر بنسب ناشد : تا گروهی که علوی باشند با خواجه زاده باشندندارهه سوق که مردمان همه عولا وغلام ایشانند ۳1 چه بارسا باشند . و اغلب این ۳ اندر باطن ایشان باشد اگرچه اظپار تکنند و اسثال این . ابوفر -رضی النهعنه گنت با یکی جنگ کر دم و گنتم : «یایالسودا با سیاه‌یحه» » رسول صلی‌الله علیه و ستلع گفت تفت نت آبخه را پرسیاه بچه فصْلی نیست + ابوفد گفت بخفتم و آن مرد راکفتم بلی بر گردن و روی هن 4 بدین سخن که کفتم با بو , نک اکن که چون ویرا معلوم شد که این کبرست چه تواشتع . کرند تاآن‌کیررا بشکند :۱ و دو مرد -( ۵ اد ۵ و و با و هد سا ۵ ۵ زر و و و ۵ و اه 55 5 ۵ 5 و و ۵ 9 و ۵ ۵ ۵ 8 رخ اب با ان و و هه ان و وا ها ان ها ۵ ۵ و و ۵ ۵۵ ۵ ۵ ده و ۵ ۵ خر ۵ ۵ و ۵ و و کت 9 و و 5 5 ۵ تن 7۳۷ رسول - علیه السلم بای کته یکی کرت پسر فلان بن فلانم » تو کین ؛ رسول علیه‌السلم - گفت ایشان را که : دو کس اندر بیش موسی - علیه _السلم - فخر کردند ؛ یکیگفت که من پسر فلان بن فلانم و تا نهپدر بر شمرد از مپتران » به موسی -علیه السام-وحی آمدکه : اورا بکوکه هر ه اندردو خ‌اند وتو دهم‌ایشان ! و رسول_علیه‌السلم- گفت که :«کسانیکه اندر دورخ انگعت ۲ آشده‌اند فخر بدیشان دست بدارید ؛ اور نه‌خو ارتر باشید از گوزری ۲ که نجاست آدمی‌بیند همی بوید زهمی‌چشد .

سیب کر بود بجمال » واین‌میان زنان بیشتر رود : چنانکه عایشه زنی‌را گفت که چهارم کوناه است رسول - صلی‌العله‌وسلم -گفت که غیبت کردی دایذکبر بود ببالای‌خویش » ا گر کوناه بودی این نگفتی سیب کبر قا نک باشد : که گوید مال و نعمت من چنین است و نو پنجم تم ای مفلس » و اگر خواهم چون تو چندین غلام بخغرم و امثال این » و قصهُ آن دو برادر که در سور ةالکهف است که گفت : « زا اعز منك مالاو و لد » ازین جمله است . فیی: ۰ "نکر باشد بقوت بر اهل ضعف چنانکه رسول - صلی ال علیه و سلم ۳ ششم فرمود که : «قوت نه ا نت که کاس دیگری را بف‌کند + وت آنست که نفس‌وهوا را قر کند». صیب ‏ تگیر بتبع و شا گر دو غلام وچاکر ومر بدودرحمله ه رچه کسی آن‌رانعمت هفتم شنأسدو بدان فخر آرد آنکیر بود وجیز هاهست که کون نعمت نباشدهم فخر کنند » تامخثث‌نیز باسباب‌مخنتی بادیگرمحنثان فخر آورد . آیشست اسیاب ۳ + اماسیب آنکه ظاهر گردد عداوت بود و سید ۳ هر که آمی وی را دشمن داردخواهد که‌بروی تنیز وفخر کند 4 و باشد که سیب زیا بود : که اندر بیش مردمان تکیرکردن گرد تا بجشم تک بوی نگرند» یا بان مناظره کند که داند وی فاضلتر ست‌واندرباطن متوا ضع! باشد ‏ و لیکن بظاهر نوی و نامر دمان ندانند. کنون‌چون‌این اسباب بدانستی علاح بباید شناخت » که‌علاج هرعل2 انگشت باکسر گاف زغال است ۰ جانوری‌است . ها هب وا و و ها و ما مش و وا و و اه و ها 6 وا و وا فا و و و و و 5 5 و و و و و ات تا رد و اد ان ۵ ۵۵ ۵۵۵۵ 5۵ 5 ۵۵ 39 او و و وا و ات و و و و وا ات و و ۵ 5 و ۵ و وا اد و و و و وا و و وا اه دافم بیدا کر ون علا ج لیر بدا نکه هر علتبکه قدر مك حیه‌ازوی راه‌سعادت بمددد وازمنخت محجوب کند علاج‌آن فرص‌عان بود وهیحکس از ین بیماری خالی‌نیست : وعلاج ان دونوع ی یکی‌بر جمله‌ودیگر بر تفصیل . فلا ج بر جماه ] اما علاج برجمله مر کب‌است ازمعجون علموعمل : [مبا علمي آنست که حق‌تعالی راشناسد تابداند که کر با وعظمت حز وی‌را نسزد » وخود را بناسد تابداند که ازوی حقبرتر وخوارتر ودلیل‌تر و نا کس‌تر هی چیز نیست واین هسپلی بو د که بیخ مادت علت ازباطن بکند تک ۳ بتمامی‌این بداند او را يك آبت قر آن کفایت‌بود » اشکه گفت : «قتل الانسان ما کفره» هن ای شیء خالقه فقدره » ثم السبیل اسره »ثم اماته‌فاقیره » ثم اذاشاء انشر م» حق‌تعالی ویرا قدرت خویش تعریف کرد واول و آخر «میانهٌ کار وی‌با وی‌بگفت:اما آو ل آنکه‌گفت : «می ای‌شی ءخلق4٩»‏ بابد که‌بداند که هیچ‌چیز ناجیزتر ازوی نیست ۱ و نباشد » ووی اىست بود که ویرانه نام بود و نه نشان > اندر کتم عدم بود اندرازل الا ازل‌تابوقت آفرینش» چنانکه گفت :«هلاتی‌علی الانسان‌حین می‌الدهر لم یکی‌شیناً مذ کود! ( »پس‌حقتعالی‌خالرابیافرید که ازوی خوارترنیست نطفه‌و علقه که پارء بستوخو نست بیافر بد»وازوی‌بلید ترهیچ نیست,ووی راز نیست‌هست کردهواصل‌وی آب وخالد ذلیل وخون‌پلید ساخت » وپاره گوشت بود نه‌سمع دنه بصر ونه‌نطق ونه قوت و نهحرکت ؛ بلکه جمادی بود پر تا ی اور چه‌رسد » پس ویراسمم دبصر ودوق و نطق وقوت وقدرت ودست وبا و چشم و حمله‌اعضاء ببافرید » چنانکه همی بیند که‌ازین هبچ‌چیز نه اندرخاك و نه‌اندر نطفه و نه اندرخون .

اندروی‌چندین عجایب وبدایم بیافر ید تاحلال وعظمت فرید کار بدان بشناسد نه بذانتکبر کند » که کشته باد انسان که چه ناسباس است : ازچه‌چیز او را آفرید ۱ اورااز نطفه آفر ید وراه را برای اوهموار ساخت ؛ پس اورا میراند و در کور کرد » وهر گاه بخواهد اورابرمیانگیزد. ‏ مدتی‌از روز کار بود که در آن‌از آدمی نامو نشانی نبود . ۳ بد زه 1 ورده است‌تابدان: ۳ ۱ ات « «ومی ]باته ان خلقدم می تر اب ام آذاا تم بشر نتتشرون» ‏ اول کاروی‌اشست » نگاه کن ای گت شنت ۳ حای نکه از خو دندات دارد . و ما میانة کار وی‌انستکه دیرا اندرین عالم آ ورد ومدنی بداشت واین قونپا واین‌اندامپا بوی داد ا گر کاروی بدست وی کر دی و دی را بی‌نیناز کر دی رو بودی که اندر غلطافتادی وینداشتی که ٩-ی‏ است این نیزنکرد بلکه گرسنگی وتشنگی وسرما و کرما و درد ورنج وضد هزار بلای مختلف بر وی معلق بیاو یخت تا اندر هیچ ساعت برخویشتن ایمن نبود که باشد که بمبرد یا کر ۳1 دد با کور شود یا دیوانه شود یابیمار باافکارشود ۳ از گرمشگی وتشنکی هالاك شود » و "تفع وی در داروهای تلخ کرد ۳ 3 درحال رنجور شود وزبان‌وی اندر "چیز هاء خوش نپاد تاا ۳1 لذانی یاید ز نج آن‌باز کشت زهی‌چیز از کار وی بدست وی نکرد 1 تا نجه‌خواهد که بداند شداند » و آنیکه خواهد که فر اموش کند نتواند » و آانحه خواهد که نیندیشد بر دل وی‌غلبه همی گرد و آ نحه که خواهد که بیندیشد دل‌وی از آن همی‌گریزد » و بااینیمه عجایب صنم وجمال و کمال که دیرا بیافریدچنان تعاحجزش 1 دانند که از و هر ثر ون ۳ و ادرمانده تر هینچ‌چیز نماشد . و اماآخر کار وی ستکه بممر ۵ » نهسمع ماند و نه نصر و نه قو ث رو تشز ونه تن و نه‌اعضا مررداری گنده شو د که همه ازو ک بینی فر کر ند و نجاستی شود آندر شنکم کر م وحشر آت زممن ؛ نگاه بآنخرخاکی‌شو د خوار ودلیل‌وا ۳0 بدیین «مائدی سودکردی و باچپار پایان برابر بودی» این دولت نیز ثیافت بلکه ویرا حشر کنندو " اندرقيامت اندر مقام هیبت‌بدارند : آسمانپابیند شکافته دستار گان فرو ریزیدهو آفتاب وماهتاب گرفنهر کوهپاچون‌پشم غنده ""شده وزمین بدل گردانیده » وزبانیه کمندهمی اندازند ودوزخ همیغز د » و ملانکه 3 اندر دست يكيك همی‌نبد تاهرچه اندر ه«مهعمر کر ده باشند ازفضایح و رسو اکیبا همی‌بینند و یک يك همی خوانند و نشو بر هحی خورند وهمی‌گویند : یاجواب‌ده‌تلچر اگفتی وچر اخوردی وچرا نشستی وچراخاستی وچرا نگرستی وچرا اندیشیدی ؛ پساکر والعیادباله ازین عهده بیرون نتواند آمد وازآیات اویکی اینست که شمارا ازخاك آفرید تامرردمی شدید و در جپان پر کنده گشتید . بدبخت ۰ پشم‌زده و حلاجی‌شده .

-۱۲- و وا ها ۵ هو و ها ها ار و و و ها اه ها و و ها ها و با که ۵ ار با مقر و و و نا و ۵ و ماخ مه و ۵ ۱۲ و و ال ۵ و 5 0 و و 8 اب ای 5 و و مه و 8 و او وا نو وم وا ها ما وا و و لو و و و او و اواج و ار و و و او و و او و و او و و و وا و و و و و و و وا و و و و و او و ما و 9 یر ۱ بدوزخ انداز ند و کوید کاشکی من‌خو بو دمی ۳۰۹ باخا 9 که اینهمه ازین حال رسته‌اند» کسیکه ممکن است که حالوی ازحال سك وخوك بتر باشد ویرا چه بای مکی بود ورچ4 محل‌فخر بود : که گر همه درهای باس و زمین نو حه مصیبت ادباز وی گذند و منشور فضایح ورسواشپاء وی‌خوانند هو زمتصر باشد » وهر گزدیدی که بادشاهنی یکی‌را. بجنایتی بگرفت واندر زندان کر د واندرخط أ ن بود که وی را برردار کنند. و تکالی گرداننه. و وی‌اندرزندان, بتفاخر و کیر مشغول‌شود ؛ وهمهخلق‌دنیا اندرر ندان پادشاه عالم اندوحنات سار دارند وعاقیت نمی‌شذاسید » چه جای کبر و فخر بودباچنین حال »! هر که خودرا چنین بشناخت این‌معرفت مسپل وی‌باشد که‌یخ ۳ بکلیت ازباطن وی 9 و هیحکس را از خود تااکستر سند ) بلکه خو اد که خاکی بودی‌یامرعی‌بودی اوه دی‌واندرین‌خطر نبودی . اماعملي نستکه راه‌متو اضعان ۳ د اندر همه‌احو ال وافعال : جنانکه رسولب علیه السلم - نان بر زمین خور دی وتکیه نردی و 3 ۰ « من بنده‌ام ؛ چنان نشیدم و چنان خورمکه بندگان خورند » . و سلیمان را گفتند جامهٌ نیکو اندر پوش »گفت بیدا گرروزی آزادشوم‌اندر آخرت ازجامةٌ نواندر نمانم . وبدانکه‌يکي از اسرار نماز تو اضم است که بر کوع و سجود حاصل [ ید : که‌روی که عزیزست بر خالك تن که دلیل: ارست تا کنر بفکند » و در عرب چنان بود ۵5یث ی م‌ندادندی ؛ ۱ ِ» س این سجده قهری‌عظيم است بریشان : و باید که هر چه کیر فرماید ۳۷ ات ۳ ۳ کبر برصورت وبرر بان و برچشم و بریشت و برجامه بر همه حر کات و سکنات پیدا 1 ۱ باید که همه ازخو بشتن دور کند کلف 0 طبع گر دیق ثار ۳۹ بسیارست : یکی[ بکه خواهد که نبا فر نرود تا ی ۱ با وی نباشد ۱ بابد که ازین حذر کند . <سن بصری 7 ۱ یا هر که بای رفتی بنگذاه ون دل با این برجاي بنماند . و بوذر همی‌گوید : چندانکه با توبیشتر همی‌روندتو از خدای تعالی‌دودتر همی‌شوی . درسول - علیه‌السلم - اندر میان قوم رفتی گاه بودی که ابشانرا دربیش کردی . و دیگر آ نکه خواهد که مردمان درپیش‌وی بایستند و از بیروی برپای‌خیزده رس بل ان علیه و سلم - کراهیت داشت‌که کسی پیش وی برپای خاستي . و امیر ا(مق‌منیی علی - رت 3 مد وحپه - و بد : هر که‌خواهد که دورخی را بیند » گو ۱ اندرمردی نگر نشسته‌ودیگری بربایایتاده‌یش وی . وهفیان وری به هکه رسیده ابر اهیم ادهم ویرا بخواند که بیا تا ما را حکایت کنی» سفیان بیامد ‏ ابر اهیم ادهم گفت خواستم که باز نمایم تواضع و بر ودیگر آ نکه عواهد که درویشی پیش وی بنشیند » ورسول -علیهالسلم _دست بدرویش‌دادی وتادرو یش دست بنداشتی وی‌هه‌حنان می بودی » هر که‌بیمار و افکاربودی که دیگران‌ازویحنذر کردندی‌باوی‌نان‌خو ردی, دیگر آنکه درخانخود کارن‌کند , ورسول - علیه‌السلم - کار بکردی.

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl) · 21 · Qur'an & Sunnah