Qur'an&Sunnah

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

چه خیر باشد دردنبا که زبادت هم ی شود و عمر کمترمی شود ویکی به‌عامر بن عبد قیس بگذشت 4 نان و رم 5 ر کن‌چبارم نونمم ود 4اه اه دای دا و دا و و ام وا فش اه و ها و وا ها و و وا و اک هک اه و اه و اس ام ی اه وچ اس ها نا ۵ 0 ما و و و اد ها نا و مس چا چا و ما یطوط ها اج پا مخ ها و و و و اد سر جع عا ند مد بو ره م ی‌خورد » گفت باعامر ازدنیا بدین قناعت کردی ۲ او گفت ۳ دانم که‌بکمتر و بتر ازین قناعت کر دست . ورك رود بوذر نشسته‌بود با مردمان حدبث دا ,رن وی پیامد و گفت : تواینحا نشسته و شدای که درخازه هیچ چیزنیست » گفت : بان » درییش ما عشه‌ای تشد است , از وی نگذرد الا کسی که از و » زن خشنود شد و باز گشت ۰ _فصل. دروش صایر ذاضاتربا و انگر شا کر مدانکه خلاف کرده‌اند که درو یش‌صابر فاضلتر یا وگن شا ور ۱ ودرست آنست که درداش صابر فاضلتر از تو انگر شا گر »وان اخیارحمله دلیل نست . اما اگر خو اهی که سر کار بدانی حقیقت نست که هرچه ترا ازد کرمحبت حق تعالی مان است آن مذموم بود ۳ باشد که مانع وی دروشی بود : ون باشد 45 مانع وی زر بود؛ وفضیل این نست که درمقدار کفایت‌بودن از نابودن اولیتره چه این قدرازدنیا چاره نیست و زاد و ۰ وازاین گفت رسول - صلو ات النهعلیه که : «یارب » قوت آلمحمد قدر کفایت کن» اماهرچه زیادت‌از آ نست نابودن‌اولیتر چون‌درحرص وقناعت حال هردو برابر باشد : چه فقرحریص‌وچه تو ان حرص‌هر دو وه مالند وبدان مشغولند ؛ اما درویش را صفات بشریت کوفته همی‌شود وبرنجی که می‌بیند از دنبا نقور می‌شود » وجون دنب زندان وی‌شود - اکرچه وی کاره آن بود ۳ بوقت‌مر کک دل وی با دنیاک التفات کند » وتوانگر برخورداری‌بر گرفت ازدنیا وباآن انس گرفت ی اقآن بروی دشخوارترشد و دروقت‌مر ک » بسیارفرق‌باشد میان‌این‌دو دل ؛بلکه در وقت عیادت ومناحات هم چنین ,که آن لذت که دروزش بابد هر کز توا نکر بای 4 وتا دل اسیرو کوفته نشود ودراندوءور نج گداخته نگردد لذت د کر در باطن فر و نیاید ؛ ژزهمحنین ۱ 3 هر دودرفناعت بر ابر باشند هم‌درویش فاضلتر 1 اماا گر درو بش ح<ر بص باشد و توانگرشا گر وفانم بود » واگر آن مال از وی‌حداشود چندان رنجورنشودوبشکر آن فیام همی کند و دل وی بشکر وفناعت طبارت‌می‌یابد » ودل درو یش حریص بحرص آ لوده همی شود دلکن‌بکوفتگیرنجواندوه‌طپارت‌ی‌یابد» ان بيك دیگر نزدیکتر ۷] أفتد » و بحقیقت دوری هریکی ۴ نزدیکی بحق تعالی بقدر گسستگی دل و آدیختگی آن باشد بدنبا » اما اکرتوان‌گری‌چنان بود که ویرآبودن ونابودن مال‌هردو یکی‌بود و دل وی اران خارج بود » و آنچه دارد برای حاحت خلق دارد ‏ چنانکه عا شه - رضی ال عنپا ‏ يك روز صدهز ار درم خرج کرد وخویشتن را بيك درم گوشت نخر بد که روژه گشانید تَ این در حه از درحه درویشی که دل دی بدین صفت نبود اولی‌تر 4 اما چون احوال برابرتقدی رکنی درویش‌فاضلتر: که بیشتر کار توانگر آن بود که‌صدقه دهد وخبر کند .

و در خبرست که : درو یشان گله کر دند و رسولسی بنزديك رسول - صلوات‌اله‌علبه - فرستادند که توانگران خبردنیا و آخرت ببردند » که صدقه و ز کوة می دهند وحج وغزا می کنند و ما نمی‌توانیم رسول - صاو ات‌النهءلیه - رسول‌ایشان رابنواختو گفت : مرعبأبك و من جنت من‌هندهم "ازنزديك قومی آمدی که من ایشانرا دوست دارم » ایشانرا بگوی‌که هر که بدرویشی‌صبر کند برای خدای‌تعالی » ویرا سه خصات بود که هر گزتوان‌گران را نیود : یکی‌آنکه دربپشت کوشکپاباشد که اهل بیشت نرا چنان بینند که اهل دنیاستاره‌را و آن نیست الا بیغامبری‌درویش را با شپیدی‌درویش را با مومنی‌دروش را و دیگر آنکه با نصدسال هت در پیت سُو زد » و سیم آنکه جولن‌درر ۳2 بکیار ۱ بد:سیحان هو الحمد لو لالهلا اش ۳ وافه اگیر و توا نگر هم چنان بگوید , هر گزبدرجهُ وی نرسدا گرچه ده هزاردرم صدفه با دهد » سس دروشات گفتند رطینا - خشنود شدیم و اسن از آن گفت! که دذکر تخمی است که چون دل فارغ از دنیا واندو هگین و شکسته‌باید در وی اثر عظیم کند ؛ واز دل توانگر که شاد باشد بدنیا هم چنان بازجیددکه آباز سنگ سخت . پس‌چون درجٌهریکی بقدرنزدیکی دلوی است‌بحق تعالی ومشفولی بذ کر ومحیت . و آن مشغولی بقدر فراعت بود ازانس بچیزی دیگری ؛ ودل توانگر از انس خالی‌نباشد هر گز کی برابر باشد :؛ اما بودکه توانگر خویشتن گمان بردکه وی در میان مال ازمال فارغ است » واین غرور باشد ؛ و نشان درستی این آن بود که عادشه کرد که مال همه خرح کرد جون خالك ) وا گر چنین بودی که ممکن بودی دنیا داشتن با فراغت از آن » پیغمبران چندین حذر چرا کردندی وچرا فرمودندی ؛ خوشا برتو دبر کسانیکه پیام ابشانر آوردی . -۷۱۵- ر کن‌چبارم تا رسول ‏ صلو ات‌اله علیة کت : دور از من » دور از من ؛ که دنیا درچشم وی مت بود وخویشتن بروی عرضه میکرد . عیسی علیهالسلم ‌ ت و : در مالاهل دنبا منگر ی دکه ترش ان حلاوت ایمان از دل شماببرد . وین از آن گنت که چون آن حلاوت در دل بیدا 1 حلاوت د کر حق تعالی رازحمت کند » 45 دو حلاوت دريك دل گرد نباید ؛ ودنبا خود دوچیز بیش نیست : حقست وغیرحق ؛ چون دل درغیر حق بستی بدان قدر ازحق کته شو د » و بدان‌قدر که از عبر وی اسسته شد بحق‌تعالی نزديك‌تر می‌شود . ابوسلیمان دار انی گوید که آن‌يك نشی سرد که از دل دردیش بر آید بوقت آر ۳ که از آن‌عاجز آیده فاضلتر از هز ار سال‌عبادت تو ان ی . ویکی بشرحافی را گفت : هرا دعاکن » که عبال دارم وهیچ جبز ندارم , گفت : در آنوقت که عیال ترااگوید که نان نیست و آرد نیست وتو از آن عاجز باشی ودرد آن با دل تو ۱ گردد » مرادران وقت دعاکن که دعاء تو در آنوقت از دعاء من فاضلتر بود . [[ داب درو بشی بدانگه اوات درویشی در باطن رضاست ودر ظاهر نکه کله نکند .

ویرادر باطن سه حالتست : یکی انکه بدزویشی شاد باشد وشاکر ۰ داند که ابن صرف عنایتست ازحق تعالی که با اولیاء خویش کند ‏ در چة دوع آنکه اگرشاکرنبود باری کاره نبود فعل خدایرا تعالی اگرچه درویشی‌راکاره بود » چنانکه کسی حجامت کند کاره بود درد آنر ولکن از ححام ناخشنود نبود» داین نیز بر کت ؛ سیم آنکه از خدای تعالی کاره بود بدین » و این حراهست و سواب فقر را باطل کند ؛ بلکه بپمه وقتی واحب است که اعتفاد کند 4-5 حق تعالی آن کند که باید کرد و ۳ را با وی کراهیتی وانکاری نر سد . اما درظاهر باید که کله نکند و برده تحمل نگاه دارد و علی _ ر ضی له عنه - هی 1 ید که: درو یشی باشد که4عقو بت‌بود » و ارو ۳ وشکایت وحشم بر قضاء خدای بود . و باشد که سعادت بود » و نشان آن نیک <ویی2 گله نا کردن وشکر گزاردن بود » ودرخبرست که : مان داشتن دردسشی از کنجهای پرست ؛ ودیگر آنکه با توانگران مخالطت نکند وابشان را تواضع شماید و درحق ایشان مداهنت نکند : سفیان میگوید: چون درویش گرد توانگر گردد بدان که‌مرایی است ؛ و چون گرد سلطان گردد بدان که دردست: دیگر انکه در بمضی احوال آ نجه سا توازد «صدقه بدهد وازخوشتن باز گیرد : رسول صلو ات‌اله علیه 9 می گوید که : يك درم باشد که بیش صد هر آردرم اوفتد » گفتدد کیحا 0 گفت‌مردی که بیش ازدو درم‌ندارد يكث درم از آن بدهد » این فاضلتر از آنکه مال بسیار دارد وصدهز ار درم بدهد . ۱ آداب ستدن عطا ] اما آداب ستدن عطا آنست که هرچه‌از شبپت بود نستاند » وهرچه زیادت‌از حاحت وی بود طلب نکند و نستانده‌مگر که بیخدمت درویشان مشغول بود » نش در ملا بستاند ودر سر بدهد این درحه صدقانست ‏ وا گر طافت این ندارد که خود بدهد با خداو ند هل تا بمستحق رساند ؛ اما هپم است نیت دهنده ۳ داشتن که آن بردیه بود با بصدفه یا بریا : اما آنجه ببدیه بود قبول کردن سنت است چون از منت خالی باشد » واگر داند که بعضی از منت خالی باشد و بعضی نه » آنقدر بیش نستاند که دروی منت نبود :ویکیر سولرا_صلو اعد علبه رو رن آ ور دو گو سبندی» 1 بازداد وروغن قبول کرد » دیکی فتح موصلی راینجاه درم آورد » گفت‌اندر خبرست که هر که وبرا بی‌سوال چیزی دهند ورد کندبر خدای رد کرده باشد يك‌درم بر گرفت و بافی باز داد و <سن بصری هم ا تبون حدیث را روات کرد » ولکن مردی يك روز يك کیسه سیم بسیار وجامه‌ای نیکو نزديك وی برد قبول نکرو گفت : هر که‌مجلس کند وازمردمان چیزی‌خواهد » روزقيامت چون‌خدایرابیند ويرانزديك وی‌هیچ نصیب‌نبو د» واین‌ازان قیو کر ده باشد که نیتءی‌از مجاس‌ئواب بوده‌باشد و دانسته‌بود که این بسبب‌مجلس است. نخواست که اخلاص باطل‌شود . یکی‌در ویشی را چیزی‌داد گت : بگذار و نگاه کن » اگر قدرمن دردل‌تو بیشتر خواهدشد که قبول کنم تاقبول کنم . سفیان از کسی چیزی ستدی و گفتی : اگردانمی که بازنگوید بستانمی ؛ یعنی کهلافز ند ومنت‌نهد . و کس بودی که‌ازدوستان خاص بستدی و ازدیگر ان‌نستدی» وهمه ازمنت حذر کر دندی بشر حافی می 3 ید که ازهیچ کش سوال نگر دم‌مگر از سری سقطی کهزهدوی‌داسته بو دم که بدان‌شادشو د که چیزی ازدست‌وی‌ببرون‌شود؛ اماا گر بر نیتریادهند ناستدن اولی‌تر . و یکی ازبزر گان چیزی رد کرد باای عتاب - کردند » گفت‌شفقتی‌بودکه بر ایشان‌بردم : کهایشان‌را کویند : مال‌بشود ومردیشود .

اماا گر بقصدصدقه بد‌هرد اک اهل آن‌نباشد نستاند وا 1 محتاج باشدرد کردن نشاید وم ۳ ر کنچبارم درخبرست که: «ه رکه‌بی‌سوال ویر اچیزی‌دادنده آن رزقی‌است که خدای‌تعالی فرستاده است؟ . و گفتها ند که هِ هر که دهندش و ستاند ) میتلاشود بدانکه خواهد ۶ /ذد‌هنث . سری بپردقتی چیزی فرستادی آحمدبن حنبل را نستدی » گفتی با احمد حذر کن ازآفتر د‌ ۳1 دن » گفتدی گر بار ۳ بگفت» تأمل 1 د و بس فت : يك‌ماه‌را کفات دارم این نگاهدار چون برسد بستانم ۱ ۱ وید[ دن نکه‌سو ال بی‌صدر ودت سور آمست ] بدا نکه‌رسول_صلوات‌الهعلیه_ گفت: سوالاژفو حش است و فواحش جز بضرورت " حلال‌نشود؛ و سیب أنکه ازئو احش است أ نست کهدر آن سه کار بدست : یکی آنکه اظهار درویشی شکایت است ازحق‌تعالی » وا گرغلام کسی ازدیگری چیزی بستاند با خواهد درخواحه طعن کرده‌است " و کفارت این نست که حز صرورت ۹ و بر ۱ رد دیگر آ که خودراخواز کر ده باشد» و نمست‌هو منر اکه خویشتن راجزییش‌حق‌تعالی خوار کند , وخلاص اذین بدان بابد که تانواند سوال بردوستی و خویشاو ندی وفراخدلی و کسی کند که بحشم حتارت بو ۹« د وییش‌وی دلءل نشود؛ وچون‌نتواند جز بضرورت نگوید سوم نکه دروی رنجانیدن آن کس باشد» که‌بود که نحه دهداز شرم‌رهد و بریادهد که ازملامت ترسد» پساگردهد رنجور شود واز دل‌ندهدوا گر ندهد دررنج شرموملامت افتد وخلاص‌ازین بدان‌بود که صر بح‌نگو بده معار ضه( کند» چنانکذا گر آن ۳۹ خواهدخو بشتن‌غافل تواندساخت» وچون‌صریح گوید تعیین نکند » بر جمله گوید. مگر كه‌يك کس‌حاضر باشد که‌توانگر بودکه همه چشم بوی‌دار ندوا گر ندهد ملامت کندد؛ که‌این نیز چون‌تعبین بود؛ اماا گر برای کسی دیگرخواهد که مستحق زكوة بودو داندکه با نکس زكوة واجبست روابوده اگر چه‌رنج رسدش ؛ وچون خود مستحق ز کات‌بود همچنین؛ اما آنحه از پیم ملامت بااز شر دهد حرامبو دستدن آن که آن‌هم چو ن‌مصادره‌بود » ودرفتوی درظاهر زبان‌نگر ند امااین درا ین‌حپان بکار آ یداو در آن‌حبان‌در فتو ی‌دل اعتماد کننده چون گو اهی مرد‌هد که بکراهیت می‌دهد حر ام بود . س‌اذین <مله معلوم‌شد که شو ال‌حر اعست الا ,رورت بابحاجتی مهم‌امابر ای بتعریض و کنایه گفتن. ۱ ۸ منصات

تِ ات ۱ ی ۵ ۵ 0 از 00 ۱1۳ ۱ ۵ 5۵ ۵ 0 ۳ 2 زیادئی "۳ ۳1 رای خ خوش نیت شن 0۳ 0 دننز 7 شاید که عاجز بود هیچ چیز چیز ندارد دهیج کسب نتواند کرد » باا ؟ ات تواند کرد بطلب‌علم مشغولست وبکسب آزان بازماند اماا گر بعبادت مشغول باشد نشاید سوال 5 دن؛ دی ,وا ر مهوت حاجت آ ید و ل؟ ن درخانه 9 دارد و «دان محتاج نیست ثست ؛ با مجاده‌ای زیادتی دارد با مرفعی افزون بافوطه باره‌ای 5 با مثل اینو بدان محتاج نسعت ؛ این‌سوال حر امبود وباید که بسشتر این‌خرج کند . اما ۱ گ رسوال‌برای آن کندتا کودکان راو خویشتن ۰ راتحمل سازد این‌حر امبود ؛ ورسول - صلو ات‌النهء له ی «هر که‌چیزی دارد وخواهد » روزفيامت همی 1 ند و رزوی او همه‌استخو ان‌بودو گوشت ازوشده» و گفت «هر که‌خواهد ودارد» آن] تش‌دوزخست کهمی‌ستاند , خواهد بسیارستاند وخواهد اندك» . از رسول -صلی اندعلیه - برسید ند که چند باید تا سوال نشاید ؟ در يك خبر است که شام و چاشت ‏ و در يك خبر بنجاه‌درم . ما ین که بتجاه درم گفته است معنی این بنجاه درم نقره باشد را که تنهابود» که اینکنات يك ساله بود » چون اینةدر ندار د و موسم صدقات یکوقت بود واگر نخواهد جمله سال ضایع‌ماند ‏ اینه‌قدار سوال روابود » اماچاشت وشام در خق کنو گفته باشد که هر روز سوال میتواند کرد ؛ که روزدر حق‌وی جون ۱ سال‌بود درحق آن دیگر ؛ وان درحق مدت است . اما حنی حاحت ؛ اصل وی سه تست وجامه‌ومسکن . رسول - صلو ات‌النهعلیه گفت ین آدم‌را دردنیاهیچ حق نیست مگر درسه چبز : طعامیکه شت وی‌راست‌دارد » وحامه‌ایکه عورت‌وی به بوشد » ومسکن ی که نجامقام ساژد» اما[ نجه درخانه لا بدبود ارمتاع خانه‌هم درین معنی بود » اماا گر نمد وحصیر دارد و برای‌ذیلو سوال کند نشاید »وا گر سفالینه دارد و برای ‏ فتابه سوال کندنشایده وممات‌متفاوتست ودرتقدیر نیاید»و لکن باید که بیحاجتی مهم چیز ی که فاحش است نکند . _فصل. [ درجات دروشان] بدآنگه درحان درو: شان متهاو:ست . بشر حافی ۳ که ایشان برسه درحه‌اند» بکي آنکه تخو اهنت وا ۳1 دالرنتتا زیت 9 این‌قو م ,ارو حانبان در علیین س۷۲- ۱ ر ان‌چپار) اک ۱ ۲۳ 1 ۷ ۳ 3 دهند 9 ۷۷ بامق 8 درفردوس 0۳9 وسوع نکه‌خواهد»ولکن بضرورت خواهد»واین ا زاصحاب‌الیمین باشد. بر اهیم اذهم از شقیق پرسیدکه : فقرا را درشهر خویش چون گذاشتی ؛گفت برنیکوترین حال ؛ ۱ ۳3 بایندخور ندو اگر نبایند صبر کنند» ابر اهم گفت سکان ما بیلخ هم‌چنین کننده شقیق گنت درویشان شما چگو نه کنند ؟ گفت : اگر نا نتفگ کنند و اگر بابنداساز کت شقیق گفت حقیقت ایست وبوسه برسروی داد . دیکی ابوالحسن نوری ۵ ی ای انس میندار که وی دست فراداشته است ازخلق چیزی میخواهد » بلکه ازحق از بر ایشان ثواپ و نیکویی میخو اهد وابشاثر نك افتد » و بر آن ربان ندارد ؛ پس حنید گفت ترازبیاوره بیاورد صددرم بسخت و آ نگاه کفی‌سیم‌دییگر بروی ریخت و گنت این به نزديك نوری بر » مر اعجب آمد که ورن برای آن‌بود تا مقدار معلوم شود چرا چیزی بگزاف برانجا کرد : و گفت‌نزديك وری بردم » ترازو بخواست وصد درم‌بر سخت و گنت این باوی دهو باقی بر گر فت؛ و کفت آر ی <ذید هردی رت می خواهد که رسن از هردوسو ننگاه دارد د.

گفتم این عجبتر » با نزدیک جنید برد و حکایت کر دم , گفت و ال4) (مستعان : : آنجه وی‌را بودبر گرفتتو ‏ نچه مارابود بازداد برسیدم که ادن چمست ؛ گت 2 ای و آب رون و آنحه گ زاف بودبر ی خدای‌تعالی ۳ نجه لهبودقبول کرد و[ نجه‌برای خوددادیم بازداد - درویشان دران روز کار چنین بودند - لاجرمدلایایشان‌جنان‌صافی بود که بی ترجمان" از بان‌ازانديشة ۹ خر مییافتند ‏ ۳1 ۳۳ بدین‌صفت نبودباری کمتر ازان‌نبود که در زوءاین بود وا گر این نبودباری بدین ابمان‌دارد . [ بیدا کر دن زدد و حع,رقت و فضللات ان بدآنکه هر که‌یخ‌دارد وقت کرما و تاجون تشنه شود ات بدان سر د کتدت یک بیاید گ۵بر ابر رر بخر د أن‌حر ص وی‌شود درعشق‌رر و 3 ثث تشر وز آبگرم خورموصبر کنم واین‌زر که همهعمربامن بماند بستانم اولی تر ازانکه این‌یخ نگاه‌دارم » که‌خودنماند وشبانگاه بگداخته بوده این ناخواستن ۳ درمقابله چیزی )۱ ترجم - مترجمی ۰ 5 ۱ ۷۳ و اس با چا و و جرا و سای دا و و و و و ۵ ۵ و و و و و و و ها ۵ و و ۵ ۵ ۵ و و و و ها ۵ ۵ ۵ ۵ 8 و با ما ما ها ۵ ها ام ۵ هچ ها و تن و و و و و و و و و و و و و و 3 ۵ که بپتراز آنست آ نرازهد گویند دریخ : حالعارف ردام چنین باشد» که ببیند که‌دنیادر گذار ست» که بردو امهمی و دو همی گداز د ودروفت مر تمام بر سد» چون آخرت بیند بافی دصافی که هر گز نبرسد و ینمی فروشند الا بتر ‏ دنیا دنا اندرچشم وی حقبر شود ودست ازان بدارد درعوض آخر تکه بپترست ازان» این‌حالت رازهد ی ط آ نکهاین‌زهددر مباحات دنباباشده واما ازمحظو رات(؟ خود فر بضهبود دیگر آنکه باقدرت باشد؛ اماآانکه بردنبا قادر نبود صورت نبندد زهدازوی ‏ مگر چنانکه! گر بوی‌دهندنستاند؛و لکن این تانیازمایندنتوان‌دانستن» که‌چون‌قدرت دید آ ید نقس بصفتی دیگر می‌شود و آنءشو ه که‌داده باشدبر وداودیگر شر طآنکه مال ازدست بدهدو گاه نداردوحاه نیز ازدست بدهد کهزاهدمطلق آن‌بو د که‌همه‌لذتا,دنبادر باقی کندو بالذت خر ت‌عوص کند؛ واین‌معاملتی و بیعی‌باشد» ولکن‌در بن بیم‌سو دسبارست؛ چنانکه حق‌تعالی گفت : « ان ((4 اشتری‌می ام منیا قسهم و امو الهم بان لهم الحنة آنگاه گفت : « 9استیشر وا هگم الذی بارعتم به » می گو ید که : « خدای تعالی از ممنان تن ومال بخرید ببپشت ۰ و گنت : مبارك باد این بیم برشما و شاد باشید بتدین که سود سیار دارید درین > و بدانکه هر که بتر لدنیا بگو بد برای اظپار سخاوت با بایستی دیگر جز طلب ۳ ت » وی زاهد نبو د ؛ و بدانکه فردختن دنیا باخرت زهدی عظیمست ‏ اما ضعیف است بنزديك‌اهل معرفت » بلکه‌عارف آن‌بود که خرت ازپیش وی برخیزدهه‌حنانکه دنبا » که بیشت نیز هم نصیب شهوت چشم و فر ج و شکم امت اه رکه بدین هم بجشم حقارن نگرد وخود رابزرگتر از آن دارد که هر چه بپایم را در آن رت باشد از شهوت بدان التفات کند » بلکه از دنا و آخرت‌جزحق‌تعالی.

را نخو اهد : وجز بم‌عرفت ومشذاهدت وی قیاعت نکند» وهر چه حزوی است‌درچشم وی حقیر گردد » و این‌زهد عارفانست , وروا باشد که این‌عارف چدان باشد که از مال نگر بزد وحذر نکند بللکه ۱ می‌ستاند / بهوصع وش هی نهد و بمستحمان هی‌دهد ؛ چنانکه #هر - رضی‌النه عنه ِ که مالباء رو یرمین م همه‌دردست‌وی بود وو ی‌از آن فار غ »بل جنانکة عابشه _رض له عتبا که:ضق ها از درم خرج کرد و بيك درم خود را گوشت خر بد . بش باشد که عارف ۰۰۹۰۰ ‌تةكةتةةةت٩ث٩كةتث٩ب٩۰‏ ۵ ۰۹(نقلقلقللچظححك_ ما۳ چیز های‌سمنو ع وحرام‌شده . -۷۳۱- ر کن‌چپارم و با و او و و ماو وا و و وا و ۵ وا اب ها نا ها با ها ای ال مه و و ۵ ها ۵ ۵ ۵ 0 0 سا وا بو و سا ها اس ها ها و اه و ار و و هر مر ۵ هم ام و و هم و ها ام ی چا اب مب ۵ ها ۵ و و بو وب بآ باق نب و و ما وه ند ۳0 ۵ ۳۳۵ ۱۳ پانصد هزار درم دردست دارد وزاهد بود ودیگری يك‌درم ندارد وزاهد نبود‌بلکه کمال در آن بودکه دل از دنیا کسسته‌بود تا بطلب وی مشغول نبودو نه بگر یختن ازوی نذ بای بحنك بود ور ز۵ بصلح ۵ نه وبر ادوست دارد رنه دشمن , که‌هرچیزی‌را که‌دشمن داری هم بوی مشغو [ چنانکه آنکس راکه دوسن داری و کمال در أ: ست که از هرچه <ر ز ازحق است فارغ باشی ومال دنبانزديك نو چون 11 دربا باشد» ودست‌تو چون خزانه خدای تعالی بود : گر بیش بود واگ رک لک رآید واگر شود » تواز آن فارغ . کمال اینست ولکن محل غرور احمقانست : که ه رکه بترك مال بتواند گفت خویشتن را این عشوه دادن کیرد که من از مال فارغم وجون فرق 5 میا آنکه مستحق مال وی بر گیرد با آب از دریا بر گیرد با مال د؛ ی بر گیرد ؛ در غرورست وبایست مال در باطن وی است ؛ پس‌اصل آنست که دل از مال بدارد با توانائی» واز وی بگریزد . تا ازجادوی دی برهد . یکی عبدالله‌مبارك را گفت یا زاهد» گفت‌زاهد عمر عبدالعز یز است که مال دنبا در دست‌وی است و باز آ نکه بر آن فادرست در آن زاهد است » اما من‌چیزی ندارم ؛ از من زاهدی چون درست آید ۶و ابن‌ا یی لیای‌فر ابی‌شبرمه گفت : ببنی‌که این ابووحنیفه » این جولاهه بحه هرچه ما بدان فتوی کنيم برمارد کند , گفت : ندانم جولاهه بحه است با چیست ‏ اما این‌دانم که دئیا روی بوی آورده است ووی از آن می گریزد » وروی از ما بگردانیده وما آنرا هی‌جوییم . و الن مسعود گفت : هر گز ندانستم که در مبان ۳ است که دنبا دوست دارد ‏ تا این آیت فرود آمد : «و لوانا کتبناعلیهم ان اقتلو! انفسکم او اخر جوامن‌دیار کم مافعلوه الافلیل منهم ۳ چو ن‌مسلمانان گفتند : ۳1 بدانستیمی که‌محت خدای تعالی‌درچیست همه آن کر دیمی ۳ بت آنو قت فر ودامد . و ,دا نکه بخ بزر فروختن چندین‌سرمایه خو اهد که‌همه‌عاقلی آن نو ۱ ند‌ونست دنیابآاخرت کمترست ازنسبت یخ بازد » دلکن‌خلق ازین محجوب اند بسه سبب:یکی ضعف آممان» ویکیغلبة شهوت درحال » دیکی تسویف وتأخیر کردن وخود را وعده دادن که پس‌ازین بکنم ؛ وسبب پیشتر غلبةٌ شپوت بود» که درحال با وی بر نیاید نقد ه دازد و نسیه فراموش کند . اگر بر آن بو یسم که ۲۷ با از خانه‌های خود بیرون شوبد این کاز رانگزند جز کمی ازیشان .

-۷۳۷- ۱ قضیای هل بدانکه هر چه در دم دوستی دنیا بیادرده‌ایم دلدل انششت:ه لکن دوستی دنبا از فل ادن ودشمنی وی از منحیات » این اخباری که در دشمنی وی رت بیاوریم , وثاء مپین‌زهدست که بااهل علم اضافت کرده است ویرا در قر آن , که‌چون قار ون بیرون مد در مو کب خویش آراسته»هر کسی‌همی گفت و ۹ اين‌مر ابودی» «قال) لذ بن او تو االعلم‌و بلکم و اب الل4 خیر » آن وم که اهل‌علم بودند گفتند که‌تواب آخرت ازین همه بپتر . و ازین گفته‌ا ند : هر که چپل روز در دنبا زاهد شود جشمیاء حکمت در دل وی گشاده گردد؛ و رسول - صلو ات ال ء له گفت :«اگر خواهی که خدای ءز وحل ترا دوست دارد در دنیا زاهد شو » . وچجون حار ژه رسول را - صلو ات‌الهعلیه گفت که من موّمنم حفاً , گفت نشان آن ریت ۱ وت این نفس من جنان زاهدست که زرو سنگانز ديك من ۳ ی دربپشت و دوزرخ‌می ۳ مِ گفت نيك نگاه دار کهیافتی تا نت 1 فت : این‌بنده‌ای است که‌خدای تعالی دل وی منور کرده عبد نو راله‌3لبه . وچون ان ات فرود مد ۰" ومی- بر دالله ان بهد به پشر ح‌صدره لاسام > » گفتندبارسو لاله این‌شر ح چیست؟ گفت: نوریست که در دل اوفتد وسینه بدان فر اخ شو د » گفتند نقان آن چیست «+گفت نکه دل ازین سرای غرور رمیده‌شود وروی بسرای جاوید آورد وساز مر کی بیش‌آزهر ک سبازد . و رسول - صاو ات ال علیه - گفت که : ازخدای تعالی شرم دارید چنانکه‌حق حباست گفتند نه شرع هی داریم ؟ گفت پس چرا جمم مب‌کنید مالی که بخوردن آن نخواهید زسید » وجرا بنایی همی کنید که سکن ۳۹ آن نخواهد بود ؟ ويك روز رسو ل - صلوات‌النهعلیه خطبه میکر د . گنت : هر که لاله الاقّه بسلامت‌بیاورد بحیز عدیگر نا آمیخته بپشت ویراست ؛ علی -ر ضی‌اله‌عنه بر خاستو گفت :یارسو لاله سر تاآن چیست که بوی نمی بانق اختتت ؛ گفت دوستی دنیا وجستن آن_که قومی باشند که سخن ایشان سخن بیغمیران بود و کردارایشان کر دارجبارانهر که لاله ۱۷۲۱ زله بباموزد واین دروی نبود حای‌وی‌در پشتست. ورسول صلو ات‌الهعلیه_ گفت: هر که در دنیا زاهد شود خدای تعالی درحکمت بردل‌وی بگشاید وربان بکسی که خدا بخواهد راه بنماید سینهة ویرا برای اسلام فراخ و وسیم میکند . ۷۳ ی وا و و ما ماو دا وم هام وا و و باه اه وج و ات و اه با اه او هه ره ها ام چا ها و و هر و اه هم واه ها و جر و و و چا ان و هن و با و و ام ها و و و چا و وا و و و و و و وا و و اه و ام دا اد دا ام دص هب ود و اش ویر بدان گوبا گرداند » و علت ودارو و درمان‌دنیابوی نماید »و ازدنباویرا بسلامت بدارا لسلام برد » . و رسول - صلو ات النه‌علیه باصحابه بهم بود» رمه‌ای اسر آن نت ۸ و ]شاه ب‌هذشت» وعزیزترینمالعرب‌ان باشد که‌هم‌مال بودو هم‌شیر وم 1 شت‌دهم پشم » روی آزان بگردانید و در آن نشگرید » گفتند : پارسول‌الله » این عزیزترین مال ماست چرا بدین 1 ی ؟ گفت : مرا خدای تعالی از ۳ بدن‌نبی کر ده‌است» و گفت : « ولائمدن عبتبك . . . الابه» . و عیسی ر اعلیهالسام- میت اور هستوز دهی ۳ خانه‌ای کنیم چندانکه تو دران عبادت کنی ؟ گت بر وید و برروی آب خانه با کنید گفتند : این چون توان کرد ؟ گفت با دوستی دنبا عبادت چون توان کرد.

و رسول ‏ صلو ات‌اله علیه گفت : « گر خواهید که خدای تعالی شمارا دوست دارد رت از دنب بدارید ‏ و گرخواهید که مردمان شما را دوست دارند دست از آ نحه اشان دارند بدارید »حفصه بدرخوش عمر را گفت : چون مال غنیمت ازشپرها در رسد جامه‌ای نرم‌ترازاین دریوش وطعامی خوشتر ازین‌ساز » تا این کسان که با تواند بخورند » گفت یا حفصه حال شوهرهیچ کس بهتراز زن نداند » توحال رسول بهتراز همه دانی » بخدای برتو که رسول - صلو ات‌النهءلیه - چند سال درنبوت بود که وی و اهل وی چون بامداد سیر بودندی قتایاه کته بودندی ؛ بخدای برتو که جندسال بروی بگذشت وخرماه سیر نیافت » تا نگاه که فتح خیبر افقتاد » بعدای برئو که دانی که يك روز طعام برخوان پیش وی نادند » وی از کراهیت متغیر ببود نا آنگاه که ان تا برزمین نادند » بخحدای برتو که چون بخفتی بر گلیمی خفتی دو نوی » يكث روزچرارتو کردند نرم‌تربود» گفت‌دوش‌مر انرمی‌این ازنمازشب بازداشت » هم‌چنانکه بوددو نو بیش مکنید» بخد ی بر تو که‌دانی کهحامهو ی شس‌تندیو بلال باننگ نماز کر دی تا جامه خشك نشدی بیرون نتوانستی تم آمدن که حامه 4 دیگر نداشتی ؛ بخدای برتو که دانی که زنی از بنی نضیر وبرا ازاری و ردایی‌بافت » ه ار کر جر دو تمام شین بفرستاد » رسول - علیه‌السلم - بیرون آمد آن‌پشت فراگرفته بیش گره برزده دجز آن هیج نداشت » <فصه گفت : همه همحنین دانم بس جندان ۰ ست مر و حفصه با وی که ازهوش بشد » پس گفت دویاراز بیش رفته‌اند : محمدو ابو بکی و ایشان براهی می‌رفتند » ا تیاه ایشان روم بایشان‌رسم ,وا گر نه مرااز راهی‌دیگر ۷۴ ببر نده من‌هم بران عیش سخت ایشان‌صبر کنم تا آن عیش براحت وحاوید ۷۳۷9 بهم دريابم . و بعضی ازصحابه اول طبقه تابعبان را گفت : عبادت شما بیش است از عیادت صحایه ‏ لکن ایشان ازشما بپتر ند » که‌ازشما زاهدتر بودند در دنیا "و عمر گفتز هد در دنبا هم راحن‌داست وهمراحت تن . و ابن‌مسعود 3 ید : دور کعت اززاهدفاضلتر از عبادت همه‌مجتپدان تا بآخرعمر. سهل تستری گوید: عمل باخلاص آن وقت‌توانی کرد که آزچپارچیز نترسی 1 ار کیت وبرهنگی و دردسشی وخواری [ رید[ کر دن در چات زهد ] «دانگه زهد را سه‌درحه است: یکی آنکه دنیا دست بدارد ودل‌باوی‌مینگر د‌ ولکن مجاهدت وصبر می کند : این را متز هد گویند نه راهد » ولکن اول زهد این بود؛ دوم نکه دل باوی ننگرد ولکن با هد هی‌نگرد و زهد خویش را کاری‌داند: این ز اهدست ولکن از نقصان خالی نست ‏ در جةسیم نکه درزهد نیرز زاهدباشد » یعنی که زهد خویش نبیند و آن کار ی نداند و مثل وی چون کسی بود که قصد خانة بادشاهی کند تا بوزارت بنشیند » ت بردرسر ای وی را منع کند » لقمه‌ای نان بوی اندازد و ویرا ازخویشتن باز کند و آ نگاه بوزارت رسد » ممکن نباشد که آن‌لقمه‌را نز ديك وی قدری باشد : دنیا لشمه‌ایست وشیطان 5 بردر گاه بانگ می دارد چون‌باره نان‌بوی‌انداختی ازتوباشد » وهمهٌ دنیا در جنب آخر ت کمتر از نست که(قمه در وزارت :که آخرت را نپایت نست ودنبا زا پات وبانبات هیچ نسیت ندارد با بی‌نهایت . واز بن بو د که ابو یز بد را ر نار علیه_گفتند که : فلان‌در زهدسخن می گوید ؛ گفت زهد درچه ؟

گفتند در دنبا » گفت : دنیا نه چيزست که در وی زهد توان کرد اول چیزی باید که ۷ ژهد در وی توان کرد اما درحات زهد درحق آنحه که رهد بر آی‌وست ها + یکی آ نگه‌زاهد شود تا ازعذاب آ خرت‌برهدو بسا گرو برا با عدم‌بر ندروادارد ؛ واين زهدخایفانست: ‏ لك روز ما لكدبنار گفت : دوش دلبری عظیم بکرده‌ام بر حق تعالی و از وی هشت - خو استهام » دیگر [ نکه برای تواب آ خرت باشد » واین تمامتر بود که این ژهد برجا ومحبت برد واين زهد را جیانست ؛ سوم درجه کمال آ نست » که در دل وی نهپیم: سن۷۳- و و دج ور اد دش ۱ دورخ بو و نه او میف پشت ) بلکه دو سنی حق تعالی دو ستی دابا و 1 خر ن‌ ازدل دی بر گرفته بود؛ و از هر چه‌حزوی است‌ننگ‌دارد که‌بدان التفات کند ؛ جنانکه را رعه که با وی حدیث پشت رازن کت ۳ الجارمٍ الدار» به نی خداو ند خانه بپتر از خانه . و ۳ که لذت محبت حق‌تعالی وير آبدید آمت لذنت بپشت درچشم‌وی‌همجون لذت بازی کردن کودك بو د با بنحشگک‌در جنب لذت بادشاهیر اندن » و باشد که کو دك آن بازی از پادشاهی دوستر دارده که ازلذت بادشاهی خود خبر ندارد » سیب آنکه هنوزناقص است » دهر که‌جز مشاهدءٌ حضرت‌البیت ویرا چیزی مانده است هنوزناقس است » بالغ نشده است وبدرجة مردی نرسیده . اما درجات زهد درحق آ نجه بترك وی بگویند هم مختلف است » که کس باشد که بتر ل بعط بعضی از دنیا و وتماهی تست که چه نفس وبرا در آن حظی ات که ویرا ضرورتی نیست و در راه ‏ خرت بدان<احت نمست بترلد آن وونل : که‌دنیا عبارنست از حظوظ شس از مال وجاء وخوردن وپوشیدن و گفتن وخفتن و بامردمان نشستن » و درس ومجلس وروابت‌حدیث وهرچه‌برای شرب نفس بود همه‌ازدنیاست» الا نکه «قصود دعوت بود بحق‌تعالی . بوسلیمان دارانی می گوید : در زهد سباز سخن شنیده‌ام و لکن‌زهدبنز ديك‌ما نست کهآ نحه ترا از خدای تعالی مشغول کند بترك آن بکویی ؛ و گفت : هر که بنکاح وسفروحدیث نبشتن مشغول شد روی بدنیا آورد » ویرا برسیدند که : الا من‌اتی لل4) قاب سلیم چیست ؟ گفت سلیم ۴ ی بود که جزخدای‌تعالی‌هیچ‌چیزدردی نبود . بحیی بن ز کر بسا -علیپهاالسلم-پلاسی پو شردی ۳ نرهی جامه ویرا براحت ندارد که آن حظ نفس است ؛ بس مادر وی درخواست تا حامه بشمین در بوشد که ش وی از بلاس ریش شده بود » در بوسید ۰ سس وحی آمد : با یحبی دنیابر من اختیار کردی؟ تک بست باژ بلاس بوشید . بدانکه‌این نپابت‌زهدست و کس بدین درحه‌نرسد ‏ و لکن درجه هر ۳ هدز نست که بتر لد آن بگفته‌است ۱ وچنانکه توبه ازب‌ضی درست بود زهدنیز از بضی‌درست بود » بدان معنی که‌بی ثواب و بی فایده نبود » اما آن مقامی که در آخرت موعودست تایب را و زاهد را آن کس را , دکه از حمله دست بدارد یا ازهمه توبه کند .

۷۳۹-۰ اد اه بو اه اد دا وا اد و ای وا ود و ای او و و و و ۵ و و تا ها ها ها ان 8 8 ۵ اج و ۵ ۵ ۵ 8 ۵ ۵ و ۵ و ۵ وا و با ۵ اه و و ام ها ما اجه ها ۵ مد [ بیدا[ کردن ۵ [ نچه زاددرا بدان ناوت داد کرد در دیا بدانکه خلق درهاو به افتادها ند , ووادیا را نبایت نست » لکن مپم‌دردنیا قع خن آسیت : خوردنی ویوشیدنی ومسکن وخنورخانه و زن ومال وحاه : ۱ مهم آو ل درجنس‌وقدرو نان‌خورش‌نظرست:اماجنس کمترین چیزی‌بود که غذادهدو طمامست اگر همه‌سیوس بود؛ومیانه نان‌حوینو کاو رسین:و مپین‌نان کندمن بو دنایخته » جون‌بیختهشداززهد بیر ون‌شدو بتنعمر سید اماهقدار کمتر بن ده‌ستبر بود»و میانه‌نیم‌هن 9۰ اقصر 4 و تقدیرشر عدر حق‌درو اش ۱ و برین ز بادت کندزهد در معده وت شو دهوامانگاه داشتن‌مستقیل را بزر ۳ بن‌در حه‌آنست که بیش از که 1 تال دفع کرد هیچ‌چیز نگاه ندارد » که اصل‌زهد کو تاهی اماست » وممانه آن بو د که فوت‌ماهی با جرل روز نگاه دارد ‏ و من ین درحه آنست که بکسال نگاه دار د اگر آزب‌ادت یکسال نگاه دارد از زهدمحروم ماند, که‌هر که اومیدعمر پیش‌از یکسال داردازوی زهدراست نیاید. ورسول صلوات‌الله علیه يك‌ساله بر ای‌عیال بنهادیاز آ نکهابشان‌طاقت تکاله نداشتندی اما برای خویش شبان‌گاه هیچ نگذاشتی و نان خورش کمترین سر که و ره اش ومبانه روعن و آنحه از وی کنند ۴ قت کو هت وا گر بر دوام خورد زهدرفت وا گر در هفته يك یا دوبار بیش نتخورد از درحهٌ زهد یکلیت برون نیفتد . اما وقت خوردن: باید که درروزی بك بار بیش نخورد » وا گر در دو روزیبار خوردتمامتر بوده اما چون روری دوبار خورد این زهد نبود . وهر که خواهد که زهد بداند ؛ باید که احوالرسول - صلوات‌ال‌علیه - بداند : عایشه می گوید که : وقت‌بودی که بچپل شب درخانةٌ رسول - صلوات‌النه علیه - چراغ نبودی » و طعام نبودی » مکر خرما و نت و عیسی - علیهالسلم گفت : هر که طلب فردهوس‌کند » ویرا نان جوین وخفتن برسرگین دان باسگان بسیاربود » وبا حواریان‌گفتی : نان جوین وتره‌خورید و کرد گندم نگردید که بشکر آن فام تتوانید کرد ۰ مهم دوم زاهد را بایدکه جامه یکی‌پیش نبود » چون بشوید باید که برهنه بودهچون جامهاست دوشد زاهد نبود » و کمترین این بیراهنی و کلاهی و کفشیبود وبیشترین آنکه باز این دستاری و ازرار یایی بود . واما عنسن کمتر ین ۳ #۳ ۰ ومیانه‌پشم پلاس جامه موئین ودرشت باشد. ۷ ۷ ر گن‌چبار؛ ۳ درشت ‏ واعلی‌پنبه بود درشت » چون نرم ز باريك باشد ژهد نبود . و در آن وقت که رسول - صاو ات‌النهعلبه فرمان یافت » عابشه کا بمی و ازاری بیاورد و گفت این کارت خاصه وی وبس. ودرخبرست که 2 هیچ کس حامه شهوت در نیوشد که نه خدای‌تعالی ار دی اعراض کند ۱ ۳1 جه‌دوست بود نزديك وی تا آ نگاه که ببرون 2 قیمت دوحامه رسول ‏ صلو ات‌الن علیه - بانز ده درهم بیش بو دی و گاه بودی که‌حامة وی جان شوخکن بودی جون حامه روغن گر 4 و رلک راه حامه آوردند ۱ ویر برد وف ق ‏ ره موه » دربوشید ویس بگفت این بنزديك ابو <هم بر بد 2۳ گلیم‌وی بیاورید که این علم ۳ چشم‌هر مشغول ۳ د . ویکبار شراك نعلین وی نو بگردند» کفت آن کینه باژ او رید که اين نخو اهم : که در نماز چم من بدین باز ت بد. و بر منیر ان‌گشتر ی از انگشت آن‌افتاد .

ویکیار اورانعلین نیکو آوردند » خدایر تعالی سجده کرد و بیردن ۳۹1 واول درویشی را که مدید بدو داد ,و گفت شک ام بحشثم من ترسبدم که خدای تعالی مر دشمن گیرد سود از آن کردم . و عایشه راگفت : اگرخواهی که‌مر دریابیبقدر زاد مسافری قناعت کن هیج پیر اهن ببر دن‌مکن ۳ باز ه ننهی؛ برحامه . عمر -ر ضی‌اله‌عنه_چپار ده بار ه بر دوخته بود » ر علی - رصی 0 بروز گار خالافت سبه درم راهن <جر دد واز آستن هر جه از دست گذشته بود دور کردو گفت شکر آن‌خدایرا که‌این خلم 2 کی‌می‌گوید: هرحاهه که بر بفیان وری بو د قیمت کر دند,ك‌درمو چپار دانك را . ودرحبرست که : « هر که برحامهٌ تحمل قادر بود وتواضم‌خدای‌رادست بدارد , حق است‌برخدای تعالی که ویرا عبقری ‌" بپشت بر تختهای "1 با قوت بدل‌دهد » . و علی - رضی النهعنه_ گفت + دای تعالی عیرد فرو گرفت برایمهٌ هدی که حامهُ اشان حامهُ کمتر بن‌مردمان بود تا ك« بدو اقتدا کند و درویش دل شکسته نشود : فضاله بی‌عمیر امیر مصر بود» ویر دبدزد بای بر هنه‌میرفت با جامه‌ای مختصر اه اک اف چنین‌مکن! گفت : رسوان - صاو ات الهعلیه _ مارا از تنغم درگ ات وثر موده است که گاه گاه بای بر هده رو ید ۰ محمد بر و اسی در نز ديك قتیبه ان مسام رفت با حامه صوف ِ گفت ۱ چراصوف پوشیدی ؟ خاموش بود » گفت چرا حواب ندهی؛ گفت نخواهم که گویم از علم قش ونکار پارچه است ۰ بارچة حریر بسیار عالی . تخت جامه دان است . ۷۳۸ وا اد اد هه و وا ات او او و و و و و و و و و و اه هس ها ها اد ها ها ها اه اه ان ها ها و ها اه ها ما ها ها وا ما هن او و اد او وا او و و و و و و و و و و و و و و مد و تا و و ام سلیمن را علیهالسلم گفتند چر نی نبوشضی ۳4 ده را با با ی کار؟ که نماز کر دی » وبروز نداشتی ۳ خلق نسیندد » حسن بصری > فر قد سبی راگفت. می‌بنداری که ۳ بدین گلیم ی که در بوشیدی و بردیگران 1 شنبدم که‌دوزخیان دشر گلیم بو شان باشدف . ۰ و که‌ترین این ۱ و بر سم خاص هیچ جابی ندارد ویگوشه مسح<دی 2 ض سدو ۳ سم َ ۱ ر باطیقناعت کند»و بیشتر نکه <جر های‌دارد دملك‌با باحارت )شدرحا <جت (گرعی: ۲ ی مگ ۳ که بلندنبودو تکار کر ده‌نزد و بیش ازمقدارحاحت نبود وچون-قف بیش ازشش کز رفع کردو بکچ کرد از هد بفتاد و در جملهقصودهسکن نیت کفتتیو نها ۳ گرما و باران باز دارد ؛ حزاین طلب نباید کرد . گفتهاند که اول چیزی که ارطول امل سس ازرول ت صلو ات‌النه‌علمه_ بدرد ۱ مدبنا کردن بکچ‌بود درز حامه باز نوشته !

ی که در ۱ عرد بیش از ركث درر نیو دی 9 عیاس ۳ رضی‌الده‌عنه ت منظره‌ای‌بلاد کر ده دود / رسول ۳ صاو ات‌آلنه‌علره بح بهر مود ۳ از که و مك راه یکدی رد بگذشت گفت این کراست ؛ گفتند فلان را : پس از آن مرد بنزديك رسول - علیه‌السام -آمد» در وی پیت وت بان کی ی باز برسید » باو بگفتند ‏ آن کنید را باز 3 ۲ ننگاه رسول ی صاو ات‌اللنه علیه :3 ۳ او دل خوش کرد و اورا دعا گفت و <سن هی گو بد - ر ضی اله‌عنه ک۵ر سول - صلو ات‌النه علبه - درهمه عمرخشتی بر خشتی ننهاد با چوبی برچوبی ۳ رسول مس صلو آت‌الهءلیه_ گفت 2 هر که خدای تعالی بوی‌شرزی خواهد مال وی دراب وخاك هلاك کند ». و عبدالله بن عمر می گویدکه رسول - صلو ات آلده علمه من بر گذشت گفت این چست که هن ۹ کنتم خانه‌است تماه سشده مرهت می کنم » گفت : کار از ۱ ل نزدیکترست که مرلت بذبرد 1 یعنی که مر ک و رسول - صلو ات‌النه‌علبه گفت : « هر که بنا کند بیش ارحاحت درقيامت ویر اتکلیف ک 0 بر گیرد 6 و گفت : درهمهنفقترا مزداست‌الادر نچه 3 وخاله کنند». و نوح علیها! سلم ۳ خانه‌ای کرد ازنی ,گفتند ا> راز خشت‌بودی چه بودی هتکن دو درزه دوختن بای شلال کردن ۰ باز کردن : خراب کردن . ۷۳۷۷ ر کن‌چبار؛ راکه هی بیاید مر د این بسباراست : ورسول ت علیه السلم _ گفت هل هربنایی که رده " کند درقیامت بروی و بالست» الا نکه ویر از گرما و سرها ننگاه دارد » د عمر - دصی له‌عنه در رز آه شام کو شک درد ازخشت بخته ,گفت هر گز ندانستم که در این امت این بنا کنند که هامان کرد ازبپر فر عون ؛ که خشت بخته او خواست و گفت : «او قدلی پاهامان ءلبی (طین » و دراثرست که : جون بشده با ازش گززیادت بالا نهد فر یشته‌ای‌منادی کنداز سمان که : یافاسق‌ترین‌همه فاسقان کجا می یی » یعن ی که ترا بزهین فرود میباید شد دوز ؛ ازحانب آسهمان کیتا ی ۳ ؟ و <سن می گوید : درخانهاه رسول - صلو اتاله علیه - همه دست سقف زسیدی . و فصیل هی گوید : عچب از آن ندارم که 99 3 می گذار ند ) از آن ۶ب دارم که می سدد 2 عبرت امی‌گیر ند درحه اعلی در ارفر ح4 عیی - صلو ات‌اله‌علیه - بوده است که هیچ‌نداشت مهم چپار ؟ 3 مگر شانه‌ایو کو ره‌ای یکی ر ادید که‌بانگشتان هحاسن شانه مهی و دشانه سونو و وا زه ی دیگررا دید بدست‌می‌خورد و کوژه سداخت : ومبانه ۱ ن است که از هر <ه درم بود کی داردازچوب وسنال وا گراز‌س بر نج بود نه رهد بو 2. ۵ سلف‌جمد گر دندتارك چیز درجدجیر بکار دار ند. ورسو ل ر ا. صلو ات‌النهءلیه بالشی از ادیم بو دو حشو آن لیف بود ؛ وفرش و ی کلیه‌ی‌دو نو کرده . وعهر -رضی ان عنه - يك روز بپلوی وی دید نشان‌حصرخر ما گر فته 0 گفت چرامی گریی؛ و قیصر و کسری در نعمتهاء دای تعالی و دشمنان وی ؛ وتو رسول و اه خدای دردن دشخواریها ؛ گفت ۷ <ر سند نباشی بدا نکه مارا در آخرت بو د وابشان‌را در دنیا ؟ گفت باشم » گفت مس بدان که چنین است .

و یکی در خانهُ بوذر شد و در همه خانه هیچ چیز نبود » گفت درین خازه تو هیچ چیز نیست ‏ گفت مارا خانه‌است که هر جه شست 9 نید فر ستیم ً بعنی آن حبان 4 کرت ۳0 درین منزل باشید جار ۵ نباشد ازمتاعی گفت خداو ند خانه‌مارااینحانغو اهد گذاشت. و چون عمر بی‌سعد آمیر حمص بو د ۳ ندرك عمر ز سمل . گفت سرت از دنا رت عصایی دارم که برری تکیه زنم وماررا بدان بکشم وانبانی دارم که طعام در وی نهم » و کاسه‌ای دارم که‌از نسا چیزی چون بنته جز آن که در بالش و توشك ریز ند . کل تایوثم‎ ۵ مب با ار هه اب بل اه ۵ با هو اج و وج و و فا و ما ۵ و و و یس و وی و ما ها هه اد و و و و او و وا او و و اه هه و و ها و اه دم وه حورم وطبارت کنم ۸ <ه هر جه و از دنب هم سم اشست که من دارم ۱ و رسول - صلو انا علبهو سلم - ازسفری باز او » بدر خیازه فاطمه شد ‏ برده‌ای‌دید درخانه وی و حلقه‌ای سیمین در دست وی » باز گردید از کراهیت آن چون فاطمه بدانست آن حلقه را بدرمی‌و نیم بفروخت و باژ آن پرده بهم بصدفه بداد » س‌رسول - علیه السلم دل بروی خوش کرد و گت نبکو کردی . و درخانةٌ عایشه رضی‌اله‌عنها . برده‌ای بود » رسول - علیه السلم _ گفت : هر گاه که‌چشم من بدین برده افتد دئیابایاد آمدن گرد » ببرید وبفلان کس دهید و عايشه - رضی‌اله عنها - می‌کویدکه : رسول صلو ات‌الهعلیه ت۳۳ کلیمی‌دوتو خفتی» يك‌شب‌فر اشی نوفرو کردم » همه شب برخویشتن همی بیچید 4 دیگرروزگفت : دوش خواب آزمن بمر ۵ » همان کلیم باز ۳ : و يت راه زن آ وود بودند همه قسمت کرد ؛ شش دینار بماند » همه شب بی‌خواب بود تا باخر شب آن بکسی فر سبتاد و ب<و اب حو ش درشد ,کا ,گنت : حِ نه بو دی حال من ۱ ۳ دمر دمی و #نْ شش‌دینار باهن سس اصری می ۳3 بد: هفتاد کس‌ر اازصیعابه‌در بافتم که هیحکس جز از يك‌جامه نداشت کهیوشیده‌بود وهر گزمبان خویش و خاحجاب نگر دندی » بپلو بر خالك نهاد دی 45 رخه‌تددی و آن حامه بر خو بشتن افگندندی. سهل تستری گوید» و سفیان بن‌عیینه وجمعی گفته‌اند که : درنکاح زهد مم پنجم نک حاست نیست» چه زاهدترین خلق رسول - صلوات اله‌علیه - بودوزنان رادوست داشتی و نه‌زن‌داشت .

و ای رضی‌النهعنه - بازهدوی چپارزن‌داشت وده ۲ 2 ۱ س__ دوازده سر بت ‏ ِ و ردانکه بدین ن‌خواسته باشند که‌روا نبود که کسی‌دست ار نکاح بدارد تاویر لذت مباشرت نبود برطریق زهد : که نکاح سیب فرزنداست و در وی فارده‌سساز و بای نسل‌است 4 این‌همحنان بود که کسی نان‌و ۱ بت نورد اصلاتاو بر الذتی نباشد» و بدین‌وی‌هالاكشود و بدان نسل‌منفطع‌شو د؛ اما ۳1 کف ز انکاح ازخدای‌تعالی بازخواهد داشت ناکردن اولی‌تر ؛ وا گرشپوت عالب‌بود زهد ان‌بود که زنی خواهد کهباحمال نباشد وشهوتنشان باشدنه‌شپو ت‌انگیز احمد <نیل رازنی می‌داد ندنیکو و گفتندا ون زن‌خواهری‌دارد ازین عافل تر اکن بكت‌چشم است ۰ ن‌عاقل‌تر دن بحو ازتدت جنید می 3 بد: آن‌دوستر میدارم کهمر یدهیتدی دل‌نگاه‌دار دازسه‌چیز: کسب ونکاح و نیشتن حدیث) و گفت: دو ست‌ندارم که‌صوفی خواندو نویسد ‏ کها ندیشه بر اگنده‌شود -۷۶۱- ر کن‌چبارم مم ششمال ودر ر کن مهلکات بگفته ارم که «ن‌هر دوز هر قاناست و آن‌قدر ۱0 ۳ 7 بافست؛ و 1 ۷ دنا نسسمت) بلکه ظ 4 لا رل دنت بر از دشسس ۰ یس ی ده 0 ‌ ۰ ۳ ی ۰ س ۳ ۰ " وجاهست صلو ات‌الله‌علمه_از دوستی وامی خو است ؛ وحی امد که چرا ازخلیل‌خو د‌ نخو استی + گفت: باز خدایا ۳ نستم که‌دنیادشمن‌دار ی» ار سبدم کهاز تو دنیاخو اهم گفت: هرچه بدان‌حاحت بود ازدنیا نبود. ودرحمله‌چون شهوات وزیادتما درباقی کرد و ازمال وحاه بقدر لابد کفایت کر دودل وی‌ازان کسسته بود» دنیارادوست نداشته‌باشده ومقصود انست که‌چون‌بدان‌حپان شودسر 9 نساز نبود وروی‌باز س نبود که بادنیامی د‌ ۳ بازنگرد که دنیا ۱ سایش گاه‌وی‌بوده باشده اماجون درحق وی‌«محون طبارت حای باشد که حجزبوقت‌حاجت ویرانخو اهده که‌وی‌بمر ک ازین‌حاجت گاه بر ست» کحا بو ی‌التفات کند ؟ اما کی که دل دردنبا می‌بندد؛ مثل‌وی چون باشد که جایی که ویر نخو هد گذاش‌سلسلهپاازا زیدا بر گردن خویش‌محکم می کند» باهموی‌سرخو ش پر انجا هی بندد ومحک‌تر می کند؛ تاچون‌ازا نیا بر 3 «موی‌خوسش ۱ و بخته بماند ۱ تا نگاه که همهاز یج کنده تباید ازانیدا ار هد» 2 ۱ گام حراحت ۱ ۷ باوی‌بماند جسن می گوید فومی را دریافتم که ارشان برلاشادتر ازان بودند که شمانعمت) وا گر شمار دیدندی گفتند : نیندالا شیطان » و ك شماایشان‌را دیدید گفتید : نه‌اند الادیو انگان و دن‌فو م رغیت دربلااز ال‌سکر دند تادل‌ابدان ازدنبا وخو استه سسته شو د» تابوقت هر گ بپیچ ق‌ِ رحنه نباشند ۱ تسم ۳ مد 611 « َ -۲ع۷- ایض ما فا فد دا اد ی و دا اد اف اد اد ۱۳ بدانگه اهل بصیرت مکشوف شده است که خلن‌همه‌هااك شده‌اند الا عابدان وهمه عابدات هلال شده‌اند الا عالمان » وهمه عالمان هلا شده‌اند الامخلصان » ومخلصان برخطر ی‌عظیم اند : بس‌بی‌اخلاص همه رنجپا ضا بیع است ؛ و اخلاص‌وصدق حز در نیت نباشد » هر که بت نداند اخلاص در وی چون نگاه‌دارد وما دربك‌باب هعنی نیت سر ح دهیم ۱ ودربابی دیگر حقبقت اخلاص ؛ ودربابی‌دبگرحفیقت صدق .

۱ باب ادل - ور دست] اول باید که فضل نیت بدانی : که روح همه اعمال نیت است وحکم ویراست؛ رْ نظر جح تعالی از عمل ددعت انفت و رسول ت صلو ات‌النه علیه ی ازین گفت که: « خدای تمالی بصورت ومال شمانن‌گرد»بدل و کر دارشما نگرد 3 ونظر بدل از انست که محل نیت اوست و گفت - صلوات‌الهعلبه - که : «کاربنیت است ؛ و هر رز ا از عبادت خود انست که نیت آن دارد : هر که هجرت کند بعنی که شپرخوش بذاز د و بعژ شود یا 2ج شود برای خدای تعالی » هعدرت وی بر ای خجد‌است 4 دهر که برای ان کندتا مالی بدست ارد با ز نی نکاح کند هجرت وی برای خدای نست بدانست که می‌<و رد ۴ , و گت 8 سشتر شپینان امت هن بر ستروبالین مر زد ۴ , و گفت ۶ بیده بسیار کر دارهاء نیگن ۳ ملاینکه ان رفع کنند خدای تعالی گوید از صحیفة ی پیف‌کنید که نه برای من کرده است » فلان عمل و فلان عمل دیا بنویسید ؛ گویندبار خدابا وی این نکرده تدت 4 نگ ست این کرده‌است 6 . و گفت : ۱ مر دمان‌چهاراند یکی مالی دارد کم عم خرج میکند دیگری و و اگر من نبر داشتمی چسین کردمی ؛ هردو در مزد برابر ند ؛ ودیگری مالی دارد نه بشرط نله میکند ادیگری گوید اگرمن مر داشتمی‌چنین کردمی» هر دژ در بره بر ابر ند زیعنی که نیت‌هم‌چنانست ۱ ۱ که با عمل س 9 اس می گوید ری الله عدد که رسول بت صلو آت‌اللهعلٍهوسلم_در غزاء تبوك بیرون آمد و گفت در مدبنه مردمان بسیارند که درمزد با ما شريک‌اند از ۳ ۷- ر کن‌چپار) ات اس و رو و و دش اش یش سا اما 2 بعذر باز 3 وت ارخانه م چون نیت ی . ودر نی اسرائیل ۳9۹ ببکو هی ر بت بگذشت , وقت قحط بود » گفت : اگر این همه گندم بودی‌من همه بدرویشان دادمی» وحی ۳۰ سول ان روز کار که‌بگو یویر که‌خدای تعالی صدفات تو پدیر فت وچندان ثواب داد ترا که اگر نو داشتیو صدق4بدادی همان بودی. ورسول صلو ات‌النعلیه گفت : «هر ۳ انیت وهمت وی دنبا بود درویشی در پیش چشم وی باشد» و از دنیا بشود عاشق دنبا ؛ و هر کرا همت ونبت آخرت باشد خدای تعالی ویر انگاه دارد واز دنیا بشود وزاهد بود در وی » . و گفت : « چون مسل‌انان بمصاف باستند با کفار ؛ فریشتگان نا مپانبشتن گیر ند که : فلان کس‌ جنگ بتعصب مبکند» فلان کس یمیت ان همی کندکه گویند که فلان در راه‌خدای‌کشته شد »هر که جنگ برای آن کندتاظلمت توحیدغالب‌شودوی درراه‌خداست » . و گفت : « هر که نکاح کنه ودرنیت دارد که کابین ندهد زا است ؛ هر که و ام خواهد و نت کند که باز ندهددزدست . و بدانکهعلما گفته‌اند که , اول ثبت عمل بیاموزید انا عمل کنرد . و بت می‌گفت مرا عملی بیاهوزید که شب وروزبدان مشفول باشم » تا هیجوقت از خیرخالی نباشم » گفتند چون خبر نمی‌تو الش کون د نیت خیر هی بر دوام » تا ثواب آن حاصل هی آید . وابوهر ره 5و بد : خلق‌راروزقیامت بر نیتهاهایشان‌حشر خواهند کرد . و جسی اصر ی می کو .

رشت حاو دد ای آخر این عمل رو ری جرف ات ۵ بر ثیت ات2 ست که آنر ۱ ۳ ی ۱ [ یهت ثیت پدانگه از آدمی‌هیچ حرکت بوجود نیاید تا سه حاجت درپیش نباشد : علم و ارادت ؛ یعنی:دانش وخواست وتوانایی » مثلا چون طعامی نبیند نخوردوچو ن‌بدیدا گر بایست وخواست هم نبود نخورد » ایو ات بودچون دست‌مفلو ج‌بود که کار نکند نخورد + که قدرت ندارد . یس این سه حاحت درپیش‌همهٌحر کات‌می‌رود» لکن حر کت تبع قدرست ؛ و قدرت تبع خواست و ارادست که باست قدرت را بکار دارد ؛ وباست نبع علم تست که سمیاز <یز بیدد و نخواهد : اکن بسیعام خواستن نیز صورت ننندد که چبزی که نداند ورن خواهد ؟ و ذرت از 1 هر سره ءبارت از خواست است نه از قدرت وعلم ؛ وخواست آنست که ویرا بر پبای انگیزد ودر کار ۷44 ار و و ۰ 7ب ۳7 دارد : گاه بو د که یکی بو د و گاه بودحده؛ دو غرص دریك‌چیزفر اهم اند اما نکه یکی بو ۵ ۳ خالص گوبند ومتل این ان بود 45 کسی ۵ بود 1 شبری فصدوی کنده بر خیزد 2برژد عرصض وت وی مك چیر بش سست یات است؛ ات لا اکرام وی بر + خالس بود . ی 9 نوع بو ۵ : یکی نکه هرغرضی ص جنان بود که 1 تنهابودی فراکارداشتی » چنا نکه‌خویشاو ندی درویش درمی‌خواهد بدهد برای خویشاوندی ددردیشی » واز دل‌خویش داند که اگر درو ش نبودی هم بدادی واگر درودش بودی وخویشاوند نبودی «م بدادی ۰ این‌دو عرص بود در نیت دشر صتّ . دیگر نوع ۹ داند که! گر خو یشاو ند بودی نه‌درویش با دزاوسن بودی نه خویشاوند ندادی » لکره ن چون این هردو فراهم آمدویرافر ادادن ی 4 ومدل اول جذان بود که دوران مد 3 ۴ هرب؟ ی تا خود بران فادر بود » ومتئل این دیگر چنان بود 45 دوصعدف بباوری ۳ بکدیگر ِ# کت نی که هریکی از ان عاحز باشند سیم نوع انکه بك غرصض ضعیف بود 2 فرا کار دارد و یکی ووی جنانکه تا بکار دارد 4 لکن دسعت ان یکی کار ا شاک باشد ۰ جذانکه اف شب نماز کند تنهاه ولکن جون فومی‌حاضر ۱ دل بر2ی سان‌تر بود شخاط بر باشد» اما برای نظر ایشان نماز نکند اگر ادمید ثواب نیستی » ومثل این چنان بود رد فوی تا ی بر توأند گرفت ۱ لکن‌ضعیفی با وی نیز باری دهد تا سان‌ترشوده و ۳ هر یکی حکم دیگر دارد چنانکه در اخلاص گفته ۱ ید » و مقصو د است که بدانی که معنی نیت غرض باعث و محرلك باشد . واين گاه خالس بود و گاه آمیخته . فصل [ چرانیت مومن بپتراز کرداد و بست] بدانکه رسول - صلوات‌الله علیه - گفته است :« ثیة المل‌من خبرمن عمله - نبت موّمن بپتر از کردار ویست »۰ و بدین ان نخواسته است که نیت بی کردار بپتر از کر داز بی نیت ,که این حود رو شیده نماند که کر داربی نبت‌عرادت مود ۳ ثت!

: که از طاعت ؛ بلکه معنی نست که طاعت وی بنن أست و بدل 1 وین دو جررست 2۰ آزین 0( ۳۹ ر کن‌جبارم هر در ۱ ن بک یکه مداست ابر ۰ ژ سردرب این ۱ نست که معصو د از عمل ات ۳ صفت دل‌بگر دد » ومقصو د از نیت و عمل دل آن نیست تا صفت تن #۹ دد » ومردمان‌چنان پندارند که نیت برای عمل‌می‌بایدوحقیقت نست که عمل برای‌نیت می‌باید ؛ که‌مقصود همه گر دش داستوسعادت‌وشقاوت ویر است ‏ وتن اک جه در میان خواهد بودو لکن اعوسات 1 همحون ۳ جه وه بی‌دی تست ولکن حاجی ینس و گردش‌دل خود يك چیز بیش نسست ) انکه ردی از دنیا باخرت اورد بلکه از دنباو اخرت بخدای تعالی آورد » وردی دل بیش از خواست وارادت وی نیست » چون غالب بردل وی دنیا بود روی با دنیا بود . وعلاقت وی بدنما خواست وی بود ودر ابتداء فرینش چنین است » چون خواست حق‌تعالی‌ودیدار ا خرت غالب شد صفت وی بگش‌وروی با دیگر حانب کرد : بس‌از ومد اعمال‌مقصود گردش وت از س<و 5 نف مقصو د ۱ سین که پیشانی بگردد تا ازهوابرزمین زتفه ال اه رت بگردد وازتکیر بتواضم‌میل گزن ِ ومقصود از لها کبر ره ۱ نست که ربان بگردد و یل 1 بل نکه دل از تعظیم خویش بگردد دمعظم خدای تعالی شود 4 ومع‌صود ازسشگک انداختن در حج نذ ۱ نس تاحای مگ ریزه زیادت شود با دست‌<ر کت گنه »بلکه انکه دل بر بد ۳1 داتت باستد ومتایعت واصرف عقل حوش در باقی کند دطوع فرمان شود وعنان خویش از دست 2و سا ند هر ی مان ده تا نکن کت « لك محیوه سوم مسر ۰ب مس ۰ و ۰ ۰و ۰ ۰ و 2 سم سم از مه بو یشوه ۱ وشفعهت بحانوران بحکم طبع نداریو بحکم فرمان‌داری» که‌چون ی تن بش نگوبی که این نبحازه چه رده اروت و تعذیب ۳ چرا کنم 4 اکن ان خویشتن حمله دربافی کنی و بمحقیات ءسن‌شوی » که خود نیستی » چه‌بنده در حق خوش یست بو د و هست‌خداو ند بود بحعیقت » وهمحنین حمله عبادات‌چنین ات 1 لکن دل را جنان افریده‌اند که جون درودی ارادنی وخواستی بدید [_ ون 9 بموافقت آن برخیزد چون‌دست سر اژفر ود اورد از رحجمت قوی‌تر شود و گاهی دلزبادت‌شود 4 وجون هعمی تواضع ۱ ن‌صهت دردل‌ثابت‌تر ومحکمتر شود م٩‏ جون موکدثر گر دد . ونیت‌همه عیادات خواست خیرانست که روی بدنیاندارد بآخرت‌دارد ی وعمل‌بدان ثیت آن خواست راثابت‌ومو کدبکند: شویل برای‌تا کید خواستو نبت استا گر چههم از نیت‌خیزد ۰ ودچون چنین‌است بیدا بود که نیت بپتر از عمل‌بود» چه نست حود در نس داست وعمل ازحای وگ سرایت خواهد کرد بدل 4 اگر سرایت کند بکار اید » وا گر نکند و بففلت بود حرطه بود 1 رت بی‌عمل ازین بو د که حرطه نماشد » واین همحنان بود که در معده دردی باشد » چون دارو بخورد بوی رسد و اک ۳ سرییزگ ط" 9 ۳ اثر بوی سرایت کند هم سود دارد 4 ۳ ا نحه بنفس معده رسد لاید بیتر باشد که نیحه بسینه‌رسد . مقصود از وی نه سینه است بلکه موده است ؛ لاحرم حبطه بودا گر بوی سرایت نک و انحه معده رسد اگر چه بسینه نر سد حبطهنباشد . میداک دن [ ژحه‌معف داشد از حدت شس ووم !

۱ 4 9 1 ی ‌ ‌ ی 09 و ض و ۰ 6 4 ۰ ‌ ۰ ۳ آند رشه بل و [ نچه‌بدان اگیر نطو محععو یو د بدآنگه رسول -صاو ات‌الله‌علیه گفت که ( امت‌مر اعفو کرده‌اند ازهر چه‌حدیث نهس بو ده واندر هر دز صحیج ات » که (هر که اصدمعصبت کند و نکند ملایکهر ۱ گویدبروی هدورس" وا گر قصدخیر ؟ نديك حست موس اگرچه‌نکند 4 وچونبکند ده بو س- در بعصی ازاخبار ست 4٩‏ تضعیف میکندتابپفتصد» ۳ ازینجا گر 2هی بنداشتند که‌هر چه بدل رود ازقصد واندیشه بدان‌ماخود نبود؛ و آن خطاست : که پیدا کردیم که اصل دلست وتن تبع وخدای سبحانه وتعالی و ون : « گر ۱ نحه دردل‌داری بیدا کنی یا ان داری حساب ان ون ۳ ان ید وا مافیا نفس؟ -م او تعفوه بحاسکم بهالله» » ومی گویدکه «ارچشم و کوش ودل هرسه بیرسند - آن السمع و الصر و الفو اد کا او لك کان عنه مسئو ۷ ب ومیگوید:«درسو گند باغوز بان نگیر ند که بدل قصد کرده باشد -لایواخذ کم الله باللغوفی ایمانکم » و لکن بواخذ کم بما عقد تم فی الایمان» » وخلاف نیست که کبر وریاوعجبد<سد بدین هم دک و این همه اعمال داست 0 بسحقرقت درین‌فصل ۱ ست که بدانی که ۱ ن<۵ بردل رود بر چپار درحه‌است : ر کن‌چپار) آنکه درخاطر آ ید ؛ مثلا چون درراهی همی روی‌که زنی ازپس همی آید ؛ اگر باز نگری ببینی این‌خاطر را حدیث نفس گویند : دوم آنکه رغبتی در طبم تن که بازنگری » این را میل طبع‌گویند و آن حرکت شهوت بود» سیم آنکه دلحکم کند که بازباید نگرید ۰ واین آنیحا حکم کند که بیمی وشرهی مانع نباشد ؛ که نهر چه شپو ت تقاضا کند دل حکم کند که بباید کر 3 »بلکه باشد که گو بد که این نا کر دنی است »واین ر احکم دل نام کنیم حرار ۹۳ قصد کندوعز م کزد واين عز رودهصمم شود ۳ آن حکم دل راردنکند بدانکه بخدای‌با بخلق سر ساند تا آن‌حکم راباطل ۳9 ۳ آن دو حالت اول که ۳ ۱ حدیث نشس ومیل طبع گفتیم بدان‌ماخو دنبود » که‌آن بدست وی‌نست؛ وخدای‌تعالی‌میگوید ۱ « لا یکلف الزه نفسا الاو سعها ! ۱ واین حدیث هس چنان بود که عثمان بن مظعون رسول را.

صلوات‌اله علبه گفت که : این نفس‌میگو بد که‌خو بشتن خصی " بکنتاازشمو ت‌برهی ,گنت که حصی ۳ دن‌امت‌من ر‌ وژه‌است گفت : نشس هی ۳3 ید که زن‌را طلاق‌ده ,گت آهسته باش که نکاح یت مت کت : مس من « ید که باکو هشو چون راهبان ,گفت : مکن که رهبانت أمت‌هن‌حجو عز است: کشت نس هن میگو ید ثبز 3 شت مور ۰ گفت : نه من گو شت دوست دارم و ار بافتمی خوردمی و اگر از خدای تعالی خواستمی بدادی پس این خاطر ها که وی را در راه آ اد است حدیث :هس باشد و این معفو بود , که عزم ره بود ده بکند و مشازرت از آن 3 , اها آن دو که در اختبار همی آید و آن حکم دل است بدانکه ۳ کرد است و قصد دل بکردن آن » تدین هر دو هد باشد ؛ اگر چه نکند بسبب شرم و هزاس و عایقی ان نه برای خدای تعالی » و معنی آن که بنده ماخود بو د نه انس که ی را ازوی خشم 1 کنون وی را بانتقام عقوبت کند که حضرت الپیت از خشم وانتقام هنزه ات لکرن معنی آانست که بدین قصد که کرددل وی ضفش گر فت که‌ازحضرت البیت دور افتادءاین شقاوستکه از دز شرح کردیم ,که سعادت‌وی نستکه روی از دنباواز خود با حق‌تءالی اند ؛ وروی وی خواست وی‌است وعلافت دی آنست خدا بر هر کس باندازه تواناگی او کلیف می‌کند ۰( ۲) انسان یا حیوانی که بیضه‌اش را در آورند . ۱ که بپر خواستی و قصدی که می کند که بدنیا تعلق دارد علاقت وی با دنبا محکم نز میشود و از انحه می‌باید دور تری‌افتد » و معتی که مگ ذ شد و ملعون شدایست که گرفته‌ترشد و دورترشد ؛ واین‌کاریست هم از وی وبا وی و دروی ؛ اما نه کس را از طاعت وی شادیست ونه ازمعصیت وی‌خش‌تاویرا بانتقام بگیرد » دلکن برقدرعقل خلق عبارت چنان بد ؛ وهر که این اسر ار بدانست هیچ شك نماند ویرا که بدیر_ احوال دل مأخود بود » و دلیل ش تک رسول - صلو ات النه‌علیه گفت که : جون دو مرد با تک بشم‌شهر جنگ کر دزد و یکی کشته ید " کشنده و کذته هر دو بدورخ باشنت گفتند : کشته باری جر ا+گفت : ۳ نخه‌می جو تن ۸5 بکشد اک و انستی و دیگر گفت : « مردی‌مالی نه بعلم نفقه کندو « ی 5و رد ان هن نمزداشتمی‌هه‌حنان کردی هردو دربزه برابرند » » واین هم قصد دل‌بیش نیست : گر کسی برجامه‌خواب 9 یاید وباوی صیحیت کند بر کمان نکه‌بیکا تیاس بزه کارشود » اک چه آن‌زن از بلکه ای طهارت نماز کند و آب بود چون نندارد که طهارت دارد » و اگر بندار دکه طبارت نداردو نماز کندبزه کارشود اک جه با باد بد که طپارت داشته‌است این همه احوال دلست .

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl) · 26 · Qur'an & Sunnah