Qur'an&Sunnah

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme

عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت آن مرد که پیش فضل ربیع آمد یکی پیری مشوش روزگاری بر فضل ربیع آمد بکاری ز شرم وخجلت و درویشی خویش ز عجز و پیری و بی خویشی خویش سنانی تیز بود اندر عصایش نهاد از بیخودی بر پشت پایش روان شد خون ز پای فضل حالی برآمد سرخ و زرد آن صدر عالی نزد دم تا سخن جمله بیان کرد بلطفی قصه زو بستد نشان کرد چو پیر از پیش او خوش دل روان شد ز زخمش فضل آنجا ناتوان شد بزرگی گفت آخر ای خداوند چرا بودی بدرد پای خرسند یکی فرتوت پایت خسته کرده تو گشته مستمع لب بسته کرده چو از پای تو آخر خون روان شد توان گفتن که از پس می توان شد چنین گفت او که ترسیدم که آن پیر خجل گردد خورد زان کار تشویر ز جرم خویشتن در قهر ماند ز حاجت خواستن بی بهر ماند ز بار فقر چندان خواری او را روا نبود چنین سرباری او را زهی مهر و وفا و بردباری وفاداری نگر گر چشم داری چنین فضلی که صد فصل ربیعست ز فضل حق نه از فضل ربیعست تو مردی ناجوانمردی شب و روز اگر مردی جوانمردی در آموز مجوی ای خاک چون آتش بلندی چو توخاکی مشو آتش بتندی اگر آن پیشگه می بایدت زود درین ره خاک ره می بایدت بود عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت بهلول یکی می رفت در بغداد بر رخش تو گفتی بود در دعوی جهان بخش پس و پیشش بسی سرهنگ می شد بمردم بر ازو ره تنگ می شد ز هر سویی خروش طرقوا بود که بردابرد او از چارسو بود مگر بهلول مشتی خاک برداشت بشد وان خفیه اش پیش نظر داشت که چندین کبر از خاکی روا نیست که گر فرعون شد خواجه خدا نیست بدین ترتیب رو تا اهل بازار همه بنهاده دام از بهر مردار چو مطلوب کسی مردار باشد کجا با سر قدسش کار باشد عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت مرد مجنون و رعنایان بره دربود مجنونی نشسته که می رفتند قومی یک دو رسته مگر آن قوم دنیاوار بودند که غرق جامه و دستار بودند ز رعنایی و کبر و نخوت و جاه چو کبکان می خرامیدند در راه چو آن دیوانه بی خان و بی مان بدید آن خیل خود بین را خرامان کشید از ننگ سر در جیب آنگاه که تا زان غافلان خالی شد آن راه چو بگذشتند سر بر کرد از جیب یکی پرسید ازو کای مرد بی عیب چرا چون روی رعنایان بدیدی شدی آشفته و سر درکشیدی چنین گفت او که سر را درکشیدم ز بس باد بروت اینجا که دیدم که ترسیدم که برباید مرا باد چو بگذشتند سر بر کردم آزاد ولی چون گند رعنایان شنیدم شدم بی طاقت و سر درکشیدم چو هفت اعضات رعنایی گرفتست جهانی از تو رسوایی گرفتست کسانی کین صفت از خویش بردند بدنیا کار عقبی پیش بردند عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » المقالة الرابع عشر پسر گفتش اگر آب حیاتم نخواهد داد از مردن نجاتم نباید کم ازانم هیچ کاری که بشناسم که چیست آن آب باری گر از عین الحیاتم نیست روزی بود از علم آنم دلفروزی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » جواب پدر پدر بگشاد راهش در هدایت به پیش او فرو گفت این حکایت

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » سکندر و وفات او سکندر در کتابی دید یک روز که هست آب حیات آبی دلفروز کسی کز وی خورد خورشید گردد بقای عمر او جاوید گردد دگر طبلیست با او سرمه دانی که هر دو هست با او خرده دانی شنیدم من ز استاد مدرس که بود آن سرمه وان طبل آن هرمس اگر قولنج کس سخت اوفتادی بر آن طبل ار زدی دستی گشادی کسی کز سرمه میلی درکشیدی ز ماهی تا بساق عرش دیدی سکندر را بغایت آرزو خاست که او را گردد این سه آرزو راست جهان می گشت با خیلی گروهی که تا روزی رسید آخر بکوهی نشانی داشت آنجا کوه بشکافت پس از ده روز و ده شب خانه یافت درش بگشاد و طاقی درمیان بود در او آن طبل بود و سرمه دان بود کشید آن سرمه وچشمش چنان شد که عرش و فرش در حالش عیان شد امیری بود پیشش ایستاده مگر زد دست بر طبل نهاده رها شد زو مگر بادی بآواز بدرید آن ز خجلت از سر ناز سکندر گرچه خامش کرد اما دریده گشت آن طبل معما شد القصه برای آب حیوان بهندستان و تاریکی چو کیوان چرا با تو کنم این قصه تکرار که این قصه شنیدستی تو صد بار چو شد عاجز در آن تاریکی راه بمانده هم سپه حیران و هم شاه پدید آمد قوی یکپاره یاقوت که در وی خیره شد آن مرد مبهوت هزاران مور را می دید هر سوی که می رفتند هر یک از دگر سوی چنان پنداشت کان یاقوت پاره برای عجز اوشد آشکاره خطاب آمد که این شمع فروزان برای خیل مورانست سوزان که تا بر نور آن موران گمراه شوند از جایگاه خویش آگاه مگر نومید گشت آنجا سکندر که چون شد بهر موری سنگ گوهر ز تاریکی برون آمد جگر خون دلش را هر نفس حالی دگرگون بجای منزلی دو منزل آمد که تا آخر بخاک بابل آمد نوشته داشت اسکندر که آنگاه که وقت مرگ برگیرندش از راه بود از جوشنش بالین نهاده ز آهن بستری زیرش فتاده بود از زمردان دیوار خانه ز زر سرخ آن را آسمانه ببابل آمدش قولنج پیدا ز درد آن فرود آمد به صحرا نیامد صبر چندانی براهش که کس بر پای کردی بارگاهش یکی زیبا زره زیرش گشادند سرش ز اندوه بر زانو نهادند در استادند خلقی گرد او در سپر بستند بر هم جمله از زر سکندر خویشتن را چون چنان دید در آن قولنج مرگ خود عیان دید بسی بگریست اما سود کی داشت که مرگ بی محابا را ز پی داشت ز شاگردان افلاطون حکیمی که ذوالقرنین را بودی ندیمی نشست و گفت مر شاه جهان را که آن طبلی که هرمس ساخت آن را چو تو در دست نااهلان نهادی بدست این چنین علت فتادی اگر آن را بکس ننمودیی تو بدین غم مبتلا کی بودیی تو بدان طالع که کرد آن طبل حاضر کجا آن وقت گردد نیز ظاهر چو قدر آن قدر نشناختی تو ز چشم خویش دور انداختی تو اگر آن همچو جان بودی عزیزت رسیدی شربتی زان چشمه نیزت ولیکن غم مخور دو حرف بنیوش که به از آب حیوان گر کنی نوش چنین ملکی و چندینی سیاست همه موقوف بادیست از نجاست چنین ملکی که کردی تو درو زیست ببین تا این زمان بنیاد بر چیست چنین ملکی چرا بنیاد باشد که گر باشد وگرنه باد باشد مخور زین غم مرو از دست بیرون که بادی میرود از پست بیرون در آن آب حیوان را که جستی اگرچه این زمان زو دست شستی تفکر کن مده خود را بسی پیچ که آن علم رزینست و دگر هیچ اگر آن علم بنماید بصورت بود آن آب حیوان بی کدورت ترا این علم حق دادست بسیار چو دانستی بمیر آزاد و هشیار چو بشنید این سخن از اوستاد او دلش خون شد بشادی جان بداد او مخور غم ای پسر تو نیز بسیار که هست آن آب علم و کشف اسرار اگر بر جان تو تابنده گردد دلت کونین را بیننده گردد اگر تو راه علم و عین دانی ترا آنست آب زندگانی اگر تو راه دان آن نباشی در آن بینش به جز شیطان نباشی کرامات تو شیطانی نماید همه نور تو ظلمانی نماید

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت نمرود یکی کشتی شکست و هفتصد تن درآب افتاد و باقی ماند یک زن زنی برتخته آنجا مگر ماند بزاد القصه وز وی یک پسر ماند چو بنهاد آن زن آشفته دل بار فرو افتاد در دریا نگونسار بر آن تخته بماند آن کودک خرد پیاپی موجش از هر سو همی برد خطاب آمد بباد و موج و ماهی که این طفلیست در حفظ الهی نگه دارید تا نرسد بلاییش که می باید رسانیدن بجاییش همه روحانیان گفتند الهی چه شخصست این میان موج و ماهی خطاب آمد کزین شوریده ایام چو وقت آید شوید آگه بهنگام چو آخر بر کنار بحر افتاد بکف آورد صیادیش استاد به شیر و مرغ و ماهی کرد دم ساز بخون دل بپروردش باعزاز چو بالا برکشید و راه دان شد مگر یک روز در راهی روان شد بره در سرمه دانی یافت یاقوت که در خاصیتش شد عقل مبهوت چو میلی برکشید از سرمه پاک بیک ره عرش و کرسی دید و افلاک چو میلی نیز در چشم دگر کرد بگنج جمله عالم نظر کرد هزاران گنج زیر خاک می دید ز مه تا پشت ماهی پاک می دید ملایک جمله می گفتند کای پاک چه بنده ست این چنین شایسته ادراک چنین آمد ز غیب الغیب آواز که نمرودست این شخص سرافراز زند لاف خدایی و بصد رنگ برون آید بکین ما بصد جنگ ببین تا چون بپروردش درین راه چگونه خوار باز افکند ناگاه کسی را در دو عالم هر که خواهی وقوفی نیست بر سر الهی بعلت چیست خود مشغول بودن نخواهد بود جز معلول بودن وگر در چار طبعی هیچ شک نیست که کژ طبعی و هرگز چار یک نیست بدین دریا درآ و سرنگون آ هم از طبع و هم از علت برون آ نه ازچرخ برین برتر رود روز که او هم سرنگون آمد شب و روز همه کار جهان از ذره تا شمس چه می پرسی کأن لم تغن بالامس شکست آورد گردون از مجره سبک نکند که گردی ذره ذره جهان را رخش گردونست در زین که خورشیدست بر وی زین زرین چو عالم را فنا نزدیک گردد چو شب خورشید او تاریک گردد نهند آن زین او دانی چگونه برین مرکب ز مغرب باژگونه ازان بر عکس گردانند خورشید که این زین می نگردانند جاوید برآر از جان پر خون آه دلسوز که نه از شب خبرداری نه از روز شبت خوش باد وزین شب خوش چه سودت که روز روشنی هرگز نبودت اگرخواهی که باشی روز و شب شاد مکن تاتو تویی زین روز و شب یاد ولی تا تو تویی در خویش مانده نخواهی بود جز دل ریش مانده تو می باید که بیخود گردی از شور شوی پاک از خود و از کار خود کور که تا تو خویش را بر کار بینی اگردر خرقه زنار بینی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان می‬داد بزرگی گفت پر شوقست جانم که شد عمری که من دربند آنم که از من صدقه ای برسد به درویش که آن صدقه نبیند کس کم و بیش چو رفته ست این دقیقه بر زبانش چنین گفته ست هاتف آن زمانش که تو باید اگر صاحب یقینی که آن صدقه که بخشیدی نه بینی تو همچون مرده بد می نمایی که خود را مرده و زنده بلایی نخواهی زندگانی گر بدانی که مردن بهترت زین زندگانی اگر تو پیش دان و پیش بینی همه کم کاستی خویش بینی

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت لقمۀ حلال رفیقی گفت با من کان فلانی حلالی می خورد قوت جهانی که جزیت از جهودان می ستاند وز آنجا می خورد به زین که داند بدو گفتم که من این می ندانم من آن دانم که من ننگ جهانم که باید صد جهود بس پریشان که تا خواهند از من جزیت ایشان تو گر کم کاستی خویش بینی بسی از خود سگی را بیش بینی وجودت با عدم درهم سرشتست که این یک دوزخ و آن یک بهشتست اگر یک بیخ ازین دوزخ نماندست بسی سگ بسته آن کخ بماندست اگر صد بار روزی غسل سازی چو با خویشی نه جز نانمازی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت پیرزن با شیخ و نصیحت او نشسته بود روزی پیر اصحاب ز پنداری و شهرة پیش محراب درآمد از در مسجد یکی زال ولی همچون الف با قد چون دال بدو گفتا که در عین هلاکی پلیدی می کنی دعوی پاکی بدین شیخی شدی مغرور اصحاب برون آی ای جنب از پیش محراب بسوز از عشق خود را ای گرامی وگر نه زاهدی باشی ز خامی ز زاهد پختگی جستن حرامست که زاهد همچو خشت پخته خامست ز سوز و اشک عاشق همچو شمعست ازان دراشک و سوز خویش جمعست ازان باشد همه شب اشک و سوزش که خواهد بود کشتن نیز روزش چو اشک و سوز و کشتن شد تمامش برآید کشته معشوق نامش شود در پرده هم دم هم نفس را نماند کار با او هیچ کس را عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت امیرالمؤمنین عمرخطاب رضی الله عنه با جوان عاشق به حربی رفت فاروق و ظفر یافت وزآن کفار هر کس را که دریافت شهادة عرضه کردی گر شنیدی نکشتی ورنه حالی سر بریدی جوانی بود دل داده به معشوق بیاوردند او را پیش فاروق عمر گفتش به اسلام آر اقرار چنین گفت او که هستم عاشق زار دگر ره گفت ایمانت رهاند جوانش گفت عاشق این چه داند به دینش خواند عمر پس سیم بار چو هر باری به عشق آورد اقرار عمر فرمود تا کشتند زارش میان خاک افکندند خوارش چو پیش مصطفی آمد عمر باز پیمبر را کسی برگفت این راز پیمبر کین سخن بشنید از مرد درآن فکرت عمر را گفت از درد دلت داد ای عمر آخر چنین کار که کشتی عاشقی را آنچنان زار چو غم کشته ست او را وین خطا نیست دگر ره کشته را کشتن روا نیست ز حق کشتن نکو و از تو زشتست که این را دوزخ و آنرا بهشست اگر تو می کشی خود را نکو نیست که این کشتن نکو جز کار او نیست

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت آن درویش که آرزوی طوفان کرد یکی پرسید ازان گستاخ درگاه که هان چیست آرزوی تو درین راه چنین گفت او که طوفانیم باید که خلق این جهان را در رباید نماند از وجود خلق آثار شود فانی دیار و دیر و دیار که تا این خلق در پندار مشغول شوند از بدعت و از شرک معزول که چون پروای حق یک دم ندارند همان بهتر که این عالم ندارند بدو گفتند اگر طوفان درآید جهان بر خلق سرگردان سرآید اگر فانی شوند اهل زمانه تو هم فانی شوی اندر میانه چنین گفت او که طوفان سود ماراست هلاک خویش اول بایدم خواست که این طوفان اگر گردد درستم هلاک خویشتن باید نخستم بدو گفتند رو رو حیله ساز تن خود را بدریایی درانداز که تا از هستی خود رسته گردی مگر با آرزو پیوسته گردی چنین گفت او که بس روشن بود آن که هرچ از من بود چون من بود آن هلاک خود بخود کردن نه نیکوست مگر عزم هلاک من کند دوست ز معشوق آنچه آید لایق آید که تاوانست هرچ از عاشق آید اگر معشوق بفروشد وگر نه ازو زیباست از هر کس دگر نه اگر بفروشدت صد بار دلدار تو هردم بیشی از جانش خریدار عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت پیر عاشق با جوان گازر جوانی سرو بالا بود چون ماه ز مهر او جهانی گشته گمراه بخود از پیشه او راگازری بود همیشه کاراو خود دلبری بود چو خم دادی سر زلف زره وار میان گازری گشتی سیه دار چو بهر کار میزر بر میان زد میان آب آتش در جهان زد اگر جامه زدی در آب بر سنگ گرفتی عاشقان را جامه در جنگ همه عشاق را آهنگ او بود بیک ره دست زیر سنگ او بود یکی پیر اوفتادش عاشق زار ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار چنان درکار آن برنا زبون گشت که عقل پیر او عین جنون گشت ز عشق روی او پشتش دو تاشد دلش گرداب دریای بلا شد بآخر خویشتن را وقف او کرد همه کاری بجای او نکو کرد اگر روزی ندیدی چهره او ز سوز دل برفتی زهره او بمزدوری شدی هر روز و آنگاه فتوح خود بدو دادی شبانگاه همی هرچیز کو را دست دادی بدان سیمین بر سرمست دادی مگر با پیر برنا گفت روزی که چون هر ساعتت بیشست سوزی نخواهد گشت کار تو چنین راست زر بسیار خواهم کرد درخواست ترا نیست از زر بسیار چاره که سیر آمد دلم زین پاره پاره زبان بگشاد پیر و گفت ای دوست ندارم نقد جز مشتی رگ و پوست مرا بفروش و زر بستان و برگیر تو خوش باش و کم این بیخبر گیر بسوی مصر بردش آن جوان زود یکی نخاس خانه در میان بود مگر کرسی نهادن رسم آنجاست که بنشیند فروشنده بر او راست بر آن کرسی نشست آن تازه برنا ستاد آنجایگه آن پیر برپا چنین گفت ای عجب آن پیر مدهوش که هرگز نکنم آن لذت فراموش که شخصی زان جوان پرسید آنگاه که هست این بنده تو بر سر راه جوابش داد آن برنا ز کرسی که هست او بنده من می چه پرسی کدامین نعمتی دانی تو زان بیش که خواند کردگارت بندهخویش تو آن دم از خدا دل زنده گردی که جاویدش بصد جان بنده گردی مگردر مصر مردی بود مرده پسر در روز مرگش عهد کرده که یک بنده کند بر گورش آزاد خرید آن پیر را حالی و زر داد بگور آن پدر آزاد کردش بسی زر دادش و دلشاد کردش بدو گفتا اگر خواهی هم اینجا نگردد مال ما از تو کم اینجا وگر آن خواجه پیشینه خواهی برو کازاد خویش و پادشاهی دوان شد پیر و سر سوی جوان داد دگر ره دل بدست دلستان داد نشد از پیش او غایب زمانی که روشن دید از رویش جهانی بصدق عشق نام او برآمد همه کامی بکام او برآمد اگر در عاشقی صادق نباشی تو جز بر خویشتن عاشق نباشی چنان باید کمال عشق جانان که گر عمری روان گردد در افشان ز معشوق تو گوید نقش تو راز چنان دانی که آن دم کرد آغاز

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت مجنون با آن سائل که سؤال کرد چنین گفته ست مجنون آن یگانه که یک تن داد دادم در زمانه دگر بودند مشتی بی سلامت که می کردند در عشقم ملامت زنی پیش من آمد- گفت- یک روز کنارم پر ز خون بد سینه پر سوز میان خاک و خونم دید مانده چو گردون سرنگونم دید مانده مرا گفتا ز بهر چه چنینی که غرق خون بخاکستر نشینی بدو گفتم که لیلی را بدیدم بدادم عقل و رسوایی خریدم ز عشق روی لیلی ام چنین من که از عشقش نه دل دارم نه دین من مرا زن گفت ای شوریده مجنون من از نزدیک لیلی آیم اکنون اگر آنست نیکویی که او راست نخواهد گشت هرگز کار تو راست بتر زین بایدت بود این چه باشد بباید مرد دل غمگین چه باشد سزاوارست کز عشق چنان کس نباشد چون تو عاشق در جهان کس که روی آنست کز عشق چنان روی شوی چون موی از تاب چنان موی ازان زن مردیی دیدم که باید وزو حرفی پسندیدم که شاید حدیث عشق و دل کاری شگفتست یکیست این هر دو با هم درگرفته ست سخن از عشق و از دل بیم جانست مگر بر دار گویی جایش آنست دلم خون گشت ای ساقی تودانی حدیث دل مگو باقی تو دانی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت روباه که در دام افتاد بدام افتاد روباهی سحرگاه بروبه بازی اندیشید در راه که گر صیاد بیند همچنینم دهد حالی بگازر پوستینم پس آنگه مرده کرد او خویشتن را ز بیم جان فرو افکند تن را چو صیاد آمد او را مرده پنداشت نمی یارست روبه را کم انگاشت ز بن ببرید حالی گوش او لیک که گوش او بکار آید مرا نیک بدل روباه گفتا ترک غم گیر چو زنده مانده یک گوشه کم گیر یکی دیگر بیامد گفت این دم زبان او بکار آید مرا هم زبانش را برید آن مرد ناگاه نکرد از بیم جان یک ناله روباه دگر کس گفت ما را از همه چیز بکار آید همی دندان او نیز نزد دم تا که آهن درفکندند بسختی چند دندانش بکندند بدل روباه گفتا گر بمانم نه دندان باش ونه گوش و زبانم دگر کس آمد و گفت اختیارست دل روبه که رنجی را بکارست چو نام دل شنید از دور روباه جهان برچشم او شد تیره آنگاه بدل می گفت با دل نیست بازی کنون باید بکارم حیله سازی بگفت این و بصد دستان و تزویر بجست از دام همچون از کمان تیر حدیث دل حدیثی بس شگفتست که دو عالم حدیثش درگرفتست روا داری که در خونم نشانی حدیث دل مگو دیگر تو دانی چو دل خون شد بگو از دل چه گویم ز دل با مردم غافل چه گویم دلم آنجا که معشوقست آنجاست من آنجا کی رسم این کی شود راست دل من گم شد از من ناپدیدار نه من از دل نه دل از من خبردار چو دایم از دل خود بی نشانم نشانی کی بود از دلستانم

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سلطان محمود با ایاز مگر سلطان دین محمود یک روز ایاز خویش را گفت ای دلفروز کرا دانی تو از مه تا بماهی که ازمن بیش دارد پادشاهی غلامش گفت ای شاه جهاندار منم در مملکت بیش از تو صد بار چو ملکم این چنین زیر نگین است چه جای ملکت روی زمین است پس آنگه شاه گفت آن نازنین را که ای بنده چه حجت داری این را زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه چه می پرسی چو زین رازی تو آگاه اگرچه پادشاهی حاصل تست ولیکن پادشاه تو دل تست دل تو زیر دست این غلامست مرا این پادشاهی خود تمامست تویی شاه و دلت شاه تو امروز ولی من بر دل تو شاه پیروز فلک را رشک می آید ز جاهم که من پیوسته شاه شاه خواهم چه گرملک تو ملکی مطلق آمد ولی ملک ایازت بر حق آمد چو اصل تو دلست و دل نداری بگو تا مملکت را بر چه کاری عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت محمد عیسی با دیوانه محمد ابن عیسی کز لطیفه سبق برد از ندیمان خلیفه مگر می رفت بر رخشی نشسته سر افساری مرصع تنگ بسته غلامانش شده یک سر سواره همه بغداد مانده در نظاره ز هر کنجی یکی می گفت این کیست که بس با زینت و با زیب و بازیست بره می رفت زالی با عصایی چنین گفتا که کیست این مبتلایی که حق از حضرتش مهجور کردست بمکر از پیش خویشش دور کردست که گر از خویش معزولش نکردی بدین بیهوده مشغولش نکردی شنید این راز مرد از هوشیاری فرود آمد ازان مرکب بزاری مقر آمد که حال من چنانست که شرحش پیرزن را در زبانست بگفت این و بتوبه راه برداشت بکلی دل ز مال و جاه برداشت نگونساری خویشش چون یقین شد بکنجی رفت و از مردان دین شد بسی تو خواجگی کردی نهانی گدایی خواجگی کردن ندانی بیک جو چو نداری حکم بر خویش که نتوانی جوی دادن بدرویش چو نتوانی که برخود حکم رانی چگونه بر کسی دیگر توانی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست بر دیوانه محمود بنشست نهاد او چشم برهم شاه بشکست بدو گفت این چرا کردی چنین گفت که تا رویت نه بینم شه برآشفت بدو گفتا لقای شاه عالم نمی داری روا گفت آن خود هم چو خود بینی درین مذهب روا نیست اگر غیری به بینی جز خطا نیست شهش گفتا اولوالامر جهانم بود بر تو همه حکمی روانم بدو دیوانه گفتا هین بیندیش که امر تو روان چون نیست بر خویش نباشد بر دگر کس هم روانه مرا مبشول چند آری بهانه نمی آید ترا زین خواجگی ننگ که گرد آورده عمری دو من سنگ کسی باشد بمعنی مالک خویش که نه ناجی بود نه هالک خویش نمی دانی که کوژی ای مرایی چرا در راستی خود را نمایی

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت دیوانه‌ای که گلیم فروخت گلیمی بود آن شوریده جان را بمردی داد تا بفروشد آن را بدو آن مرد گفت این بس درشتست بنرمی همچو پشت خارپشتست خرید آن مرد ارزان و هم آنگاه خریداری پدیدار آمد از راه بدو گفتا گلیمی نرم داری چنین گفتا که دارم تا زر آری چو زر القصه پیش آورد درویش نهادش آن گلیم آن مرد در پیش بدو گفتا گلیمی بی نظیرست که از نرمی بعینه چون حریرست یکی صوفی سوی او هوش می داشت خریدش تا فروشش گوش می داشت همی یک نعره زد گفت ای یگانه مرا بنشان درین صندوق خانه که می گردد حریر اینجا گلیمی سفالی می شود در یتیمی که من در جوهر خود چون سفالم ز صندوقت بگردد بو که حالم اگر بر تو نخواهد گشت حالت نخواهد بود عمرت جز وبالت چو در ظلمت گذاری زندگانی چه حیوانی چه تو چون می ندانی همه اعضای خود در بند دین کن اگر خود را چنان خواهی چنین کن مبین مشنو مگو الا بفرمان که تا کافر نمیری ای مسلمان چو مردت می نه بینم در هدایت ز کافر مردنت ترسم بغایت برای عبرتست این طاق و ایوان تو جز شهوت نمی بینی چو حیوان ببازاری که دایم سود جان بود چگونه بایدت دایم زیان بود عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت آن زن که طواف کعبه می‬کرد و مردی که نظر برو کرد یکی عورت طواف خانه می کرد نظر افکند بر رویش یکی مرد زنش گفتا گر اهل رازیی تو چنین دم کی بمن پردازیی تو ولی آگه نه تو بی سر و پای که از که بازماندستی چنین جای گر از مردی خود بودی نشانیت سر زن نیستی اینجا زمانیت تو اینجا از پی سود آمدستی نه از بهر زیان بود آمدستی تو خود را روز بازاری چنین گرم زیان خواهی نداری از خدا شرم خداوند جهان پیوسته ناظر تو از وی غایب و او بر تو حاضر چو یک یک دم خدا از تست آگاه چرا چون ماه می پیچی سر از راه چو حق با تو بود در هر مقامی مزن جز درحضورش هیچ گامی اگر بی او زنی یک گام در راه بسی تشویر باید خوردت آنگاه

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت مهستی دبیر با سلطان سنجر مهستی دبیر آن پاک جوهر مقرب بود پیش تخت سنجر اگرچه روی او بودی نه چون ماه ولیکن داشت پیوندی بدو شاه شبی در مرغزار رادکان بود به پیش سنجر خسرو نشان بود چو شب بگذشت پاسی شاه سنجر برای خواب آمد سوی بستر مهستی نیز رفت از خدمت شاه بسوی خیمه خاص آمد آنگاه مگر سنجر غلامی داشت ساقی که از خوبی ببودش هیچ باقی جمالش با ملاحت یار گشته ز هر دو شاه برخوردار گشته بصد دل بود شه دیوانه او حریف مهستی بد لیک مهرو درآمد شه ز خواب او را طلب کرد ندیدش قصد آن یاقوت لب کرد لپاچه نیم شب بر پشت انداخت بکینه تیغ هندی بر سر افراخت درآمد کرد در خیمه نگه شاه که مهستی در آنجا بود با ماه بر او دید ساقی را نشسته مهستی دل در آن مهروی بسته بزاری می نواخت از عشق رودش خوشی می گفت با خود این سرودش که در برگیرمت من بر لب کشت گر امشب بایدم دو ک کسان رشت چو سنجر گشت ازان احوال آگاه گرفت این بیت را زو یاد آنگاه بدل گفتا گر امشب من بتندی درین خیمه روم با تیغ هندی نماند زهره را این هر دو بر جای شوم در خون این دو بی سر و پای مشوش گشت و شد آخر بتعجیل به سوی خیمه خود کرد تحویل چو روزی ده برآمد شاه یک روز فرو آراست جشنی عالم افروز مهستی پیش سلطان چنگ می زد نوایی بس بلند آهنگ می زد ستاده بود ساقی نیز بر پای قدح بر دست و چشم افکنده بر جای شه آن بیت شبانه یاد می داشت ازو درخواست و خویش آزاد می داشت مهستی چون شنید این بیت از شاه بیفتاد از کنارش چنگ در راه چو برگی لرزه افتادش بر اندام برفت از هوش و عقلش ماند در دام شه آمد بر سر بالینش بنشست برویش بر گلاب افشاند از دست چو زن باهوش آمد باردیگر چو اول بار گشت از بیم سنجر چو باری ده زهش آمد بخود باز سر رشته نکرد او از خرد باز شهش گفتا اگر می ترسی از من بجان تو ایمنی ای خویش دشمن زنش گفتا که من زین می نترسم ولی این بیت یک شب بود درسم همه شب درس خود تکرار کردم گهی اقرار و گه انکار کردم از آنجا باز می یابم نشانی که بر من تنگ می گردد جهانی بدان ماند که یک شب درچنان کار نهفته بوده از من خبردار مرا گر تو بگیری ور برانی دلت ندهد دگر بارم بخوانی وگر بکشی مرا در تن درستی نجاتی باشدم از دست هستی مرا این ترس چندانی از آنست که سلطانی که رزاق جهانست چو او یک یک نفس با من همیشه ست مرا یک یک نفس بنگر چه پیشه ست چو حق پیش آورد صد ساله رازم من آن ساعت چه گویم با چه سازم چو حق می بیندت دایم شب و روز چو شمعی باش خوش می خند و می سوز دمی بی شکرش از دل برمیاور نفس بی یاد غافل بر میاور اگردر شکر کوشی هر چه خواهی بیابی نقد از جود الهی

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت محمود و شمار کردن پیلان مگر یک روز محمود عدوبند پسر را گفت کای داننده فرزند ببین تا پیل چندست این زمانم که من اکنون عددشان می ندانم پسر بشمرد و گفتش ای خداوند هزار و چار صد پیلست در بند شهش گفتا که خود را یاد دارم که یک بز می نیامد در شمارم کنون گر تا بعرشم کار و بارست ز من نیست آن ز فضل کردگارست چو هستت نعمت حق بی کناره ترا از شکر منعم نیست چاره چو در حق تو نعمت بر دوامست دمی بی شکر حق بودن حرامست وگر نفس تودر شکرست کاهل دلت باید که این مشکل کند حل چو نفست کاهلی دارد همیشه دلت را هست جد و جهد پیشه چو نفست مرد کار خویش باشد دلت در کار خود درویش باشد نکو زان سود کرد و بد زیان کرد که هر کس آنچه دارد خرج آن کرد عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت عیسی علیه السلام با جهودان بکویی می فرو شد عیسی پاک جهودانش بسی دشنام بی باک بدادند و خوشی آن پاک زاده دعا می گفتشان رویی گشاده یکی گفتش نمی کردی پریشان ز دشنام و دعاگویی بر ایشان مسیحش گفت هر دل جان که دارد از آن خود کند خرج آن که دارد ترا نقدی که در دریای جانست اگر موجی زند از جنس آنست ولیکن تا دم آخر نیاید ترا نقد درون ظاهر نیاید محک جان مردان آن زمانست که اعمی آن زمان صاحب عیانست غم فردا ترا امروز باید دلت از خوف آن جانسوز باید بباید هر دمت صد بار مردن که بتوانی تو این وادی سپردن اگر از ابر بارد بر توآتش تو می باید که باشی در میان خوش اگر در وقت جان دادن خوش آیی بمعنی گرم تر از آتش آیی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت آن دزد که گرفتار شد مگر شد ناگهی دزدی گرفتار ز گرد راه بردندش سوی دار امان می خواست از عجز و نیازی که ریزد آب و بگزارد نمازی که یا رب در چنین وقتی وجایی که می بینم بهر مویی بلایی ببین تاتیغ قهرت بر سر دار چه می آرد برویم آخر کار تو از قهرم چنین حیران گرفته من از مهر تو ترک جان گرفته چنینم من که گفتم تو چنانی کنون جان می دهم دیگر تو دانی چنین ده جان اگر جان می دهی تو وگرنه عمر تاوان می دهی تو اگر خونت زند از قهر او جوش مکن هرگز بلطف او را فراموش سبک رو چون گرانجانی زره نیست بشادی زو که غم رادستگه نیست عروسی جهان ماتم نیرزد که صد شادی او یک غم نیرزد چو خواهد کرد گردونت پیاده سواری را بکن ابرو گشاده

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت دیوانۀ چوب سوار یکی دیوانه چوبی بر نشسته بتگ می شد چو اسپی تنگ بسته دهانی داشت همچون گل ز خنده چو بلبل جوش در عالم فکنده یکی پرسید ازو کای مرد درگاه چنین گرم ازچه می تازی تودر راه چنین گفت او که در میدان عالم هوس دارم سواری کرد یک دم که چون دستم فرو بندند ناکام نجنبد یک سر مویم بر اندام اگر هستی درین میدان تو بر کار نصیب خویشتن مردانه بردار چو از ماضی و مستقبل خبر نیست بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست مده این نقد را بر نسیه بر باد که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد چو یک نقطه ست از عمر تو بر کار هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار خوشی با نقد این الوقت می ساز چو بیکاران به پیش و پس مشو باز اگر تو پس روی و پیش آیی بلای روزگار خویش آیی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه سپهداری برای کوتوالی بجایی قلعه می کرد عالی یکی دیوانه آمد پدیدار به پیش خویش خواندش آن سپهدار بدو گفتا ببین کین قلعه چونست ز رفعت جفت طاق سر نگونست ازین قلعه کسی کاعزاز دارد ببین تا چه بلا زو باز دارد زبان بگشاد آن دیوانه حالی بدو گفتا تو مردی تیره حالی بلا چون ز آسمان می افتد آغاز بقلعه می روی پیش بلا باز بلای خویشتن چون تو تمامی بلایی نیز مطلب ای گرامی ز خویش و از بلای خویش آنگاه خلاصی باشدت کلی درین راه که افتاده شوی و پست گردی نمانی زنده تا که هست گردی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سلطان محمود با مظلوم مگر محمود می شد بامدادی کسی آمد وزو می خواست دادی فغان می کرد و پیشش راه بگرفت درآمد پس عنان شاه بگرفت یکی پرسید کان مظلومت ای شاه فلان وقتت عنان بگرفت در راه عنان نکشیدی آنگه باز هیچی کنون پس این عنان بهر چه پیچی شهش گفتا که بودم آن زمان مست که بگرفت او عنان من بیک دست کنون هر موی این مظلوم دستیست که از هر موی وی بر من شکستیست چو چندین دست بینم در عنانم اگر دستم دهد چون اسپ رانم گرفتارم میان این همه دست نمی دانم که چون بیرون توان جست چو افتادن درین ره سود مردست بیفتد هر که اینجا اهل دردست بلندی چون درین ره پست گیرند عنان پادشه بی دست گیرند کسی باید بخون درگشته صد بار که تا گردد ز افتادن خبردار کسی کاندر میان ناز باشد کجا برهاندش در باز باشد عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت مجنون یکی پرسید از مجنون که چونی که بس بیچاره و بس زبونی چنین گفت او که هستم من خری پیر بدن سوراخ از بار گلوگیر تنم گرچه نزار و ناتوانست همه روزی همه بارش گرانست وگر آسایشی را بعد صد غم ز پشتش جامه برگیرند یک دم هزاران خرمگس آید گزنده همه در ریش او نیش اوفکنده که گویم کاش این بیچاره هرگز ندیدی از چنین آسایشی عز اگر باشی تو کار افتاده راه چنین کارت بسی افتد باکراه چو کار افتادگی نبود بغایت ترا بس خنده آید زین حکایت چو مشغولی بناز و کامرانی تو کار افتادگی را می ندانی کسی باید مرا افتاده در کار بروزی ماتم خود کرده صد بار بحق زنده شده وز خویش مرده نه از پس ماندگان کز پیش مرده تو تا عاشق نگردی نیک جانباز نیابی سر کار افتادگان باز کسی کو در میان ناز ماندست ز جان بازان عاشق باز ماندست

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد جوانی بود سرگردان همیشه نمک بفروختن بودیش پیشه بگرد شهر می کردی تگ و تاز بهر کوچه فرو می دادی آواز ایاز دلستان را دید یک روز بسوخت از پای تا فرقش در آن سوز جهان در عشق وی بر وی سیه شد ولیکن بود روشن کان ز مه شد جهان از مه سیه چون گردد آخر که تا دل زو بصد خون گردد آخر شبانروزی دلی پر خون چو مستی همه بر درگه سلطان نشستی میان خاک راه افتاده بودی نمک در پیش خود بنهاده بودی نبودی بی نمک در عشق آن ماه ازان افتاده شور افتاد در راه گهی آواز دردادی بخواری گهی کردی چو آتش بیقراری ایاز سیم بر چون بر گذشتی ز اشکش آب او از سرگذشتی بیفتادی و عقل از وی برفتی ز مدهوشیش جان از تن نهفتی ز سوز عشق آن مبهوت گمراه مگر محمود را کردند آگاه زمانی سر به پیش افکند محمود گهی نالید و گه می سوخت چون عود بدل با خویش گفت این حد او نیست که عشق و مال با شرکت نکو نیست بخواند القصه او را پادشا زود نمک بر سر درآمد آن گدا زود زبان بگشاد محمود و بدو گفت که بپذیر ای گدا از من نکو گفت بترک عشق این بت روی من گوی و یا نه ترک جان خویشتن گوی جوابش داد عاشق گفت ای شاه تو بر تختی و من استاده بر راه ایازت را تو داری جاودانه مرا زو نیست حاصل جز فسانه میان عز و ناز و پادشاهی نشسته پیش تست آن را که خواهی چوآن بت را تو داری من چه جویم چو او با تست من ترک که گویم مرا عشقست از وی جاودانه که دایم می زند در جان زبانه دمی گر عشق او بیشم نگردد بجز قربان شدن کیشم نگردد چو بکشد عشق او روزیم صد راه نترسم هم اگر می بکشدم شاه که عاشق هیچ برجانی نلرزد که در چشمش جوی جانی نیرزد شهش گفت ای ز سر تا پا همه ننگ تو با من کی توانی بود هم سنگ تو هرگز عشق نتوانی نکو باخت بچه سرمایه خواهی عشق او باخت گدا گفتش که این سرمایه پیوست ترا یک ذره نیست اما مرا هست تو چون پر آلتی از نوع شاهی ولیکن بی نمک چندان که خواهی چو من دارم نمک تا چند بازی ز عشق بی نمک چندین چه نازی تو مال و ملک و زر و زور داری نمک باید چو من گر شور داری شهش گفتا که حجت گوی عاشق ترا دیدم نه در عشق لایق گدا گفتش اگر من حجت آرم وگر عاشق شوم باکی ندارم تو از ملکت همی بر سر نیایی نپردازی بعشق از پادشایی من از عشق ایاز تو زمانی نپردازم به سودای جهانی من از وی می نپردازم بدو کون تو با وی می نپردازی ز صد لون کنون تو عشق خویش و عشق من بین تفاوت زین گدا و خویشتن بین شهش گفت ای گدای زینهاری کدامین جای او را دوست داری چنین گفت او که من زهره ندارم که عشق آن صنم در خاطر آرم ندارم جای آن هرگز چه سازم که با یک جای آن بت عشق بازم که گر یک موی او بینم زمانی شود هر موی من آتش فشانی ندارم طاقت یک جای او من چه گردم گرد سر تا پای او من شهش گفتا که از سر تا بپایش چو عاشق نیستی بر هیچ جایش ز عشق او چرا پس بیقراری بگو تا از کجاست این دوستداری چنین گفت او که جانم پر خروشش تو می دانی که چیست از در گوشش چو آمد حلقه گوشش پدیدار بجانم حلقه گوشش خریدار هوای عشق آن بت را نیم کس که عشق در گوش او مرا بس شهش گفت آنکه زین گوهر نشان یافت ز بحر جسم یا از بحر جان یافت گدا گفتش چنین در ای جهاندار ز بحر عشق او آمد پدیدار چو بحر عشق را غواص گردی بخلوت آن گهر را خاص گردی شهش گفتا درین بحر ای جوانمرد چگونه عزم غواصی توان کرد گداگفتش که تو با پیل و لشکر ز مشرق تا بمغرب ملک و کشور درین دریا ندانی بود غواص که این را مفردی باید باخلاص دو عالم را برافکنده بیک بار فرو رفته بدین دریا نگونسار نفس بگرفته دست از جان بشسته گهر در قعر دریا باز جسته تو بگشاده همه عالم پر و بال نیابی بوی آن در در همه حال شهش گفتا که سلطان هیچ نشتافت چنین دری که گفتی رایگان یافت ببین اینک که در گوش ایازست که آن حلقه بگوش حق شناسست مرا بی آنکه باید شد نگونسار چنین دری بدست آمد بیکبار تو جان می کن که این در خاصه ماست مرا در و ترا گرداب دریاست گدا گفتش که به زین کن تفکر تو هرگز کی بدست آورده در که این در آن تو آنگاه بودی که اندر گوش شاهنشاه بودی چو در گوش تو نبود ای سرافراز ترا با در چه کار این در مکن باز اگر شاه جهان بودی وفا کوش شهستی نه غلامش حلقه در گوش خوش اندر رفته عاشق تا بعیوق فکنده حلقه اندر گوش معشوق اگر عاشق تویی چندین مزن جوش تو می باید که باشی حلقه در گوش چو تو در گوش آن حلقه نداری مزن از عشق دم گر هوشیاری ز خجلت شاه گویی غرق خون شد فرود آمد ز تخت و اندرون شد گدا را با نمک از پیش راندند ندانم تا سخن بر خویش خواندند

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » المقالة الخامس عشر درآمد پنچمین فرزند هشیار پدر راگفت کای دریای اسرار من آن انگشتری خواهم باخلاص که در ملکت سلیمان گشت ازان خاص پری و دیو در فرمانش آمد بساط ملک شادروانش آمد زنام آن نگینش شد نه از غیر رموز مور کشف و منطق طیر گر آن انگشتری در دستم آید فلک با این بلندی پستم آید عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » جواب پدر پدر گفتش چرا ملکت بکارست که گر دستت دهد ناپایدارست چنین ملکی چنان به هم تو دانی که در باقی کنی چون هست فانی وگر در ملک ظلمی کرده باشی که تا یک گرده روزی خورده باشی جهان چون حسرت آبادیست جمله کفی خاکست یا بادیست جمله مشو غره بملک باد و خاکی بجانی کرده پیوند هلاکی کرا آن زندگی با برگ باشد که انجامش بزاری مرگ باشد جهان پر نوش داروی الهی مکش خود را بزهر پادشاهی اگرچه روستم را دل بپژمرد چه سود ازنوش دارو چون پسر مرد طلب کن ای پسر ملکی دگر را که سر باید برید آنجا پسر را جهان را پادشاهانی که بودند که سر در گنبد گردنده سودند بملک اندر نبودی پشتشان گرم مگر بر پشتی آن پاره چرم همه در زیر چرم آرام کرده درفش کاویانش نام کرده ز ملکی چون نمی گیری کناره که بر پایست از یک چرم پاره چو شاهی از درفش لخت چرمست بغایت کفشگر زان پشت گرمست مرا ملکی که اصلش چرم باشد بدان گر فخر آرم شرم باشد چو سر کارها معلوم گردد بسا آهن که در دم موم گردد در آن موضع که عقل آنجاست مدهوش اگر کوهست گردد عهن منفوش چو ملک این جهانی بس جهانست چو نیکو بنگری ملک آن جهانست زهی آدم که پیگ عشق دریافت بیک گندم ز ملک خلد سر تافت اگر خواهی که یابی ملک جاوید ترا قرصی ز عالم بس چو خورشید عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سلطان محمود در شکار کردن مگر محمود می شد در شکاری جداماند او ز لشکر برکناری بنزدیکش یکی ده بود می دید بجایی بر سر ده دود می دید فرس می راند شه تا پیش آن زود نشسته دید زالی پیش آن دود بدو گفت آمدت مهمان خلیفه چه آتش میکنی هان ای عفیفه چنین دادش جواب آن زال آنگاه که خود را ملک می جوشم من ای شاه شهش گفتا بگو ای پیر عاجز که ملکم می دهی گفتا نه هرگز که من ملک از برای خویش جوشم بملکت ملک خود را کی فروشم نیم ملک ترا هرگز خریدار که ملک من به از ملک تو صد بار جهانی خصم دارد ملکت از پس مرا بی آن همه غم ملک خود بس چو شه در ملک پیر زال نگریست بسی از ملک خود برخویش بگریست بآخر یافت مشتی ملک ازان زال بدادش بدره و رفت در حال چو جوجو در حساب آرند یکسر ز ملک زال ملکی نیست برتر اگرچه روستم صاحب کمالیست ولی در آرزوی ملک زالیست طریقت چیست عین راه دیدن سبکباری کم آزاری گزیدن بمشتی ملک پر کردن شکم را جوی انگاشتن ملک و حشم را چو ملک بی زوالی نیست امروز چه جویی چون کمالی نیست امروز درین عالم کمال امکان ندارد که گرماهست جز نقصان ندارد در اول می فزاید تا دو هفته دو هفته نیز می گردد نهفته تو اکنون زین مثال آگاه گردی که دایم ناقصی گر ماه گردی ندارد هیچ اینجا پایداری پس اینجا خواه عزت خواه خواری چو ملک این جهان ناپایدارست ترا در بیقراری چون قرارست

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت شیخ و مرغ همای مگر می رفت شیخی کاردیده بره در دید طاقی برکشیده همایی کرده از کج بر سر او بگسترده ز هم بال و پر او زبان بگشاد و گفت ای مرغ ناساز تو بی شرمک بدینجا آمدی باز بهر یک چند بگشایی پری تو نشینی پس بقصر دیگری تو نیاید از تو کس را سایه داری که نا پایندگی سرمایه داری اگر پایندگی بودی جهان را هویدایی نبودی عقل و جان را همه دنیا سرابی می نماید جهانی ملک خوابی می نماید خرت در گل ازان سخت اوفتادست که در تعبیر خر بخت اوفتادست چو خر باشد کسی را بخت اینجا بلاشک کار باشد سخت اینجا اگر غربال پندار خود از آب برآری عالمی بینی همه خواب عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت محمد غزالی با سلطان سنجر بسنجر گفت غزالی که ای شاه برون نیست از دو حال تو درین راه اگر بیداری اینجا چون نشینی که تا برهم زنی دیده نه بینی وگر تو خفته این پادشایی نه بینی هیچ تا دیده گشایی بملکی چند نازی چند خندی که تا چشمی گشایی و ببندی ازو آثار در عالم نه بینی کم از هیچی بود آن هم نه بینی تو گر خود یزدجرد پادشایی بکشته عاقبت در آسیایی اگر آگه نه زان آسیا تو یکی بنگر بدین چرخ دو تا تو چو افتادی بدین چرخ دو تا در شوی آخر بپای آسیا در درین آتش چه عودی چه گیایی بخسپد شب چه شاهی چه گدایی عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سلطان محمود با آن مرد که همنام او بود مگر محمود می شد با سپاهی ز هامون تا بگردون پایگاهی سپه می راند هر سویی شتابان که تا صیدی بیابد در بیابان خمیده پشت پیری دید غمناک برهنه پای و سر با روی پر خاک درمنه می کشید و آه می کرد میان خار خود را راه می کرد شه آمد پیشش و گفت ای گرامی زبان بگشای و بر گو تا چه نامی چنین گفتا که من محمود نامم چو هم نام تو ام این خود تمامم شهش گفتا که ماندم در شکی من تو یک محمود باشی و یکی من تو یک محمود و من محمود دیگر کجا باشیم ما هر دو برابر جوابش داد پیر و گفت ای شاه همی چون هر دو برخیزیم از راه رویم اول دو گز زینجا فروتر بمحمودی شویم آنگه برابر برابر گر نیم با تو که خردم برابر گردم آن ساعت که مردم تو خوش بر تخت روکین نیلگون سقف کند از چوب تختت تخته وقف چه خواهی کرد ملکی درجهانی که نتوانی که خوش باشی زمانی بنتوانی شدن تنها براهی نه کارت راست آید بی سپاهی نه هم بی چاشنی گیری خوری آب نه شب بی پاسبانی آیدت خواب غم ملکی چرا چندان خوری تو که نتوانی که در وی نان خوری تو اگر همچون کیانت تخت عاجست وگر برتر ز نوشروانت تاجست نصیبت زان چنان تاجی و تختی نخواهد بود الا خاک لختی چه ملکست این و تو چه پادشایی که با میر اجل برمی نیایی اگر یک گرده هر روزت تمامست چو تو دو گرده می جویی حرامست

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سلطان محمود و گازر مگر می رفت محمود جهاندار بره درگازری را دید در کار کشیده پشته کرباس دربند بدو گفت این همه کرباس را چند جوابش دادگازر کای شهنشاه ترا کرباس ده گز بس درین راه چو زین جمله ترا ده گز پسندست چرا پرسی ز جمله تا بچندست چو این بشنید گریان گشت ازو شاه غریبی خشت زن را دید ناگاه رخ از خورشید چون انگشت کرده ره صحرا همه پر خشت کرده شهش گفتا همه خشتت بچندست چنین گفت او که ده خشتت پسندست چو ده خشتت ازین جمله تمامست چه می خواهی دگر جمله حرامست وبال تست اگر خوبی وگر زشت فزون از ده گزی کرباس وده خشت ز دنیا این دو چیزت هم وثاقست دگر چون زین گذشتی طم طراقست ترا زین کار اگر سودی رسیدست جهان انگار تا رودی رسیدست ز نف شوم بگذر با خردساز بترک ملک گوی و کارخود ساز چو تو از ملک جز یک دم نداری بکن کاری که این دم هم نداری چو شه بشنود گفت آن دو تن را بخاک افکند حالی خویشتن را بسی بگریست تا بی خویشتن شد بآخر کارساز آن دو تن شد بسی زر داد آن دو مهربان را بشهر آمد بگفت این داستان را چو قسمت این دو چیزست از زمانه چه خواهی کرد این مردارخانه اگر تو بر فلک بهرام زوری بروز واپسین بهرام گوری وگر از پرده رخشانی چو یاقوت شوی بهرام چوبین زیر تابوت بترس ای گورخان از گورخانه که باید خفت چند آری بهانه بنه رگ راست تا این کوژ رفتار نگرداند ترا در تو گرفتار عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت حکیم با ذوالقرنین حکیمی دید ذوالقرنین در راه بذوالقرنین گفت آن مرد درگاه که آخر گرد عالم چند گردی که عالم جمله پر آشوب کردی سکندر گفت نیمی از اقالیم نهادم راست باقی ماند یک نیم کنون من می روم عزم من این راست که تا آن نیمه دیگر کنم راست حکیمش گفت نیست این داد دادن ترا رگ راست می باید نهادن چو می دانی که بر می بایدت خاست بنه رگ راست چون عالم نهی راست که تو گر فی المثل شیر نبردی چو راه گور گیری مور گردی چو در دنیا ترا اندک قرارست ولی درگور سالی صد هزارست بدنیا در چرا کاشانه سازی که هم در گور به گر خانه سازی چو کسری گر کنی طاق دلارام ز کسری جبر نپذیرد سر انجام نمی بینی که اینها کاخترانند چه گر بر فرق گردون خانه دانند همه سرگشته می گردند در سوز ازین خانه بدان خانه شب و روز چو می بینند کان جز دامشان نیست دمی در خانه آرامشان نیست اگرچه شاه عالی ذات گردند ولی در خانه هم مات گردند تو هم گر خانه سازی درین راه درو میری چو کرم پیله ناگاه بسی بارست ای دیوانه بر تو فرود آید بآخر خانه بر تو مشو دلشاد از کاشانه خویش مکن دل تنگ از ویرانه خویش که نه دلتنگ مانی تو نه شادی که هم این بگذرد هم آن چو بادی

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت پادشاه و انگشتری جهان را پادشاهی پاک دین بود که ملک عالمش زیر نگین بود نبودش در همه عالم نظیری که بودش از همه عالم گزیری سواد ملکش از مه تا به ماهی ز شرقش تا به غربش پادشاهی حکیمانی که پیش شاه بودند که اجری خواره درگاه بودند چنین گفت ای عجب روزی به ایشان که حالی می رود بر من پریشان دلم را آرزویی بس عجب خاست نمی دانم که این از چه سبب خاست مرا سازید یک انگشتری پاک که هر وقتی که باشم نیک غمناک چو در وی بنگرم دل شاد گردم ز دست ترک غم آزاد گردم وگر دل شاد گردم نیز از بخت چو در وی بنگرم غمگین شوم سخت حکیمان زو امان جستند یک چند نشستند آن بزرگان خردمند بسی اندیشه و فکرت بکردند بسی خونابه حسرت بخوردند به آخر اتفاقی جزم کردند به یک ره بر نگینی عزم کردند که بنگارند بر وی این رقم زود که آخر بگذرد این نیز هم زود چو ملک این جهان ملکی رونده ست به ملک آن جهان شد هر که زنده ست اگر آن ملک خواهی این فدا کن به ابراهیم ادهم اقتدا کن عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت ابراهیم ادهم با خضر علیه السلام نشسته بود ابراهیم ادهم پس و پیشش غلامان دست بر هم یکی تاج مرصع بر سر او بغلطاقی مغرق در بر او درآمد خضر بی فرمان در ایوان بصورة چون یکی مرد شتربان غلامان را ز بیمش دم فرو شد کسی کو را بدید از هم فرو شد چو ابرهیم او را دید ناگاه بدو گفتا که دادت ای گدا راه خضر گفتا که نبود جایم اینجا رباطیست این فرو می آیم اینجا زبان بگشاد ابراهیم ادهم که هست این قصر سلطان معظم رباطش از چه می خوانی تو غافل مگر دیوانه ای مرد عاقل زبان بگشاد خضر و گفت ای شاه کرا بودست اول این وطنگاه چنین گفت او که اول راه اینجا فلانی بود دایم شاه اینجا ز بعد او فلانی پس فلانی کنون اینجا منم شاه جهانی خضر گفتش که گر شه را خبر نیست رباط اینست و بس چیزی دگر نیست چو می آیند و می گذرند پیوست نشستن در رباطی چون دهد دست چو پیش از تو بسی شاهان گذشتند نکو خواهان و بد خواهان گذشتند ترا هم نیز جان خواهان درآیند وزین کهنه رباطت در ربایند درین کهنه رباط آسودنت چیست نه زینجایی تو اینجا بودنت چیست چو ابراهیم این بشنید در گشت چو گویی زین سخن زیر و زبر گشت روان شد خضر و او از پی دوان شد ز دام خضر بیرون کی توان شد بسی سوگند دادش کای جوانمرد قبولم کن کنون گر می توان کرد چو تخمی در دلم کشتی نهانی کنون آبی بده ای زندگانی بگفت این وز قفای او روان شد که تا مردی ز مردان جهان شد رباط کهنه دنیا برانداخت جهانداری بدرویشی درانداخت بزرگانی که سر فقر دیدند بملک نقد درویشی خریدند ز نقش پادشایی باز رستند بمعنی از گدایی باز رستند که گرچه ملک دنیی پادشاییست ولی چون بنگری اصلش گداییست

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت محمود با درویش بر سر راه مگر محمود می شد با سپاهی رسیدش پیش درویشی براهی سلامی کرد شاه او را دران دشت علیکی گفت آن درویش و بگذشت بلشکر گفت شاه پاک عنصر که بینید آن گدا با آن تکبر بدو درویش گفت ار هوشمندی گدا خود چون تویی بر من چه بندی که در صد شهر وده افزون رسیدم بهر مسجد گدایی تودیدم چو جوجو نیم جو بر هر سرایی نوشتند از پی چون تو گدایی ندیدم هیچ بازار و دکانی که از ظلمت نبود آنجا فغانی کنون گر بینش چشمت تمامست ز ما هر دو گدا بنگر کدامست عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سنجر که پیش رکن الدین اکّاف رفت مگر شد سنجر پاکیزه اوصاف بخلوة پیش رکن الدین اکاف زبان بگشاد شیخ و گفت آنگاه کزین شاهی نیاید ننگت ای شاه که هرگز پیر زالی پر نیازی نسازد خویشتن را پی پیازی که تا زان پی پیاز آن زن زال بنستانی تو چیزی در همه حال شهش گفتا که شیخا من ندانم که چون از پی پیازی می ستانم چنین گفت او که زالی ناتوانی بخون دل بریسید ریسمانی چو بفروشد باندک سیم ای شاه خرد پیه و پیاز و هیزم آنگاه هم از بازار تره می ستانی هم از هیزم هم پی می ندانی ز یک یک بز مواشی می بخواهی گدایی به بسی زین پادشاهی شه آفاق نقد خویشتن یافت ز کوة از پی پیاز پیرزن یافت دل سنجر ازان تشویر خون شد ببخشید از سر ناز و برون شد گدا در راه او چون پادشاهست شه دنیا گدای خاک راهست گدای راه او با هیچ در دست بدان ماند که در دستش همه هست شهی کورا هزاران گنج کم نیست بدان ماند که نقدش یک درم نیست درین ره سیم و زر حرمت ندارد که حرمت جز قوی همت ندارد برای یک درم درمانده باشد ولی دست ازجهان افشانده باشد عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت آن مرد که صرّۀ در میان درمنه یافت برای درمنه برخاست آن پاک درمنه چون برون می کرد از خاک برون افتاد حالی صره زر ازان غم دست می زد سخت بر سر بحق گفتا که کردی تیره روزم چه خواهم از تو چیزی تا بسوزم چرا چیزی دهی از پیشگاهم که در حالم بسوزد می نخواهم من از تو عدل می خواهم ستم نه درمنه بایدم اما درم نه اگر تو همتی داری چو مردان بهمت خویشتن را مرد گردان ز شاهت گر امید زر و سیمست دل و جان ترا پیوسته بیمست چرا باید طلب کردن زر و سیم چو آخر جانت باید کرد تسلیم بترک سیم و زر گو جان نگه دار که جان بهتر بسی از سیم بسیار چنین آوازه محمود ازان یافت که جان او ز درویشی نشان یافت که گر در ملک کردی کبر پیشه نکردی خلق ذکر او همیشه چو سلطان می شود از فقر مذکور توانی شد تو هم در فقر مشهور که شاهانی که سر فقر دیدند پناه از سایه زالی گزیدند

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سلطان محمود با پیرزن مگر یک روز محمود نکو روی ز لشکر اوفتاده بود یک سوی بره در پیشش آمد پیرزالی عصایی چون الف قدی چو دالی یکی انبان بگردن برنهاده که سوی آسیا می شد پیاده شهش گفتا چو در تو زور و تگ نیست که در انبان رگست و در تو رگ نیست بیار انبان چو سر محکم ببستی به پیش اسب من نه باز رستی نهاد آن پیرزن انبانش در پیش چو بادی شد روان یک رانش از پیش چو پیشی یافت اسب شاه ازان زال زبان بگشاد وشه را گفت در حال که گر با من نه استی ای شه امروز نه استم با تو من فردا در آن سوز چو ابرش گرم کردی در دویدن که در گرد تو می نتوان رسیدن اگر فردا بسی مرکب بتازی تو هم در گرد من نرسی چه سازی مکن امروز این تعجیل ای شاه که تا فردا بهم باشیم در راه شه از گفتار آن زن خون فشان شد عنان برتافت با او هم عنان شد اگر درس وفا تعلیق داری چو محمودت دهد توفیق یاری کرم اینست و عهد این و وفا این نکوکاری و تسلیم و رضا این اگر زین نافه هرگز بوی بردی ز نه چوگان گردون گوی بردی وگر نه اوفتادی در ندامت که هرگز برنخیزی تا قیامت تو ای مرد گدا احسان درآموز گدایی از چینن سلطان درآموز عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » المقالة السادس عشر پسر گفتش که هرگز آدمی زاد ندیدم ز آرزوی ملک آزاد نمی دانم من از مه تا بماهی کسی را کو نخواهد پادشاهی کمال ملک نتوان داد از دست که بهر ملک تن جان داد از دست نکو گفت آن حکیم مشتری فش که گر شاهی بود روزی بود خوش عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » جواب پدر پدر گفتش که ملک این جهانی که ملکی است بی پاداش فانی برای آن چنین بگزیده تو که ملک آخرت نشنیده تو اگر زان ملک تو آگاه گردی هم اینجا بر دو عالم شاه گردی بزرگانی که ملک آن ملک دیدند بیک جو ملک دنیا کی خریدند چو می دیدند ملک جاودانی برافشاندند ملک این جهانی

عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت پسر هارون الرشید زبیده را ز هارون یک پسر بود که در خلوت ز عالم بیخبر بود برون نگذاشتی مادر ز ایوانش که زیر پرده می پرورد چون جانش چو قوت یافت عقل بی قیاسش به جوش آمد دل حکمت شناسش بمادر گفت عالم این سرایست و یا بیرون این بسیار جایست جز این جایی اگر هست آشکاره بگو تا پیش گیرم من نظاره دل مادر بسوخت الحق برو سخت بدو گفت ای گرامی و نکوبخت ز قصر این لحظه بیرونت فرستم بصحرا و بهامونت فرستم برای او خری مصری بیاراست غلامی و دو خادم کرد درخواست برون بردند تنها آن پسر را که تا بگشاد بر عالم نظر را ندیده بود عالم آن یگانه تعجب کرد از رسم زمانه قضا را دید تابوتی که در راه گروهی خلق می بردند ناگاه همه در گریه و زاری بمانده ز گریه در جگرخواری بمانده پسر پرسید آن ساعت زخادم که مردن بر همه خلقست لازم جوابش داد کان جسمی که جان یافت ز دست مرگ نتواند امان یافت نباشد مرگ را عامی و خاصی کزو ممکن نشد کس را خلاصی پسر گفتا چنین کاریم در پیش چرا جانم نترسد سخت بر خویش چو سنگ از مرگ خواهد گشت چون موم بباید کرد زود این حال معلوم چو شیر مرگ را بر وی کمین بود تماشا کردن کودک چنین بود شبانگاهی چو پیش مادر آمد نشاط و دلخوشی بر وی سرآمد همه شب می نخفت از هیبت مرگ شکسته شاخ می لرزید چون برگ بوقت صبحدم بگریخت از شهر بترک لطف گفت از هیبت قهر طلب می کرد هارون هر زمانش نمی یافت از کسی نام و نشانش چنین گفت آنکه مردی پاک دل بود که وقتی در سرایم کار گل بود ز خانه چون برون رفتم ببازار یکی مزدور را گشتم طلبکار جوانی را نحیف و زرد دیدم ز سر تا پاش عین درد دیدم نهاده تیشه و زنبیل در پیش شده واله نه با خویش و نه بی خویش بدو گفتم توانی کار گل کرد توانم گفت اما نه بدل کرد بدو گفتم مرا شاید تو برخیز چنین گفت آن جوانمرد بپرهیز که من شنبه کنم کار و دگر نه مرا خواهی همین روز و اگر نه چو روز شنبهش بودی سر کار به سبتی زین سبب شد نام بردار ببردم آخر او را سوی خانه دو مرده کار من کرد آن یگانه شدم در هفته دیگر به بازار طلب کردم زهر سوییش بسیار مرا گفتند او دیوانه باشد همیشه در فلان ویرانه باشد شدم او را در آن ویرانه دیدم ز خلق عالمش بیگانه دیدم بزاری و نزاری اوفتاده بدام مرگ و خواری اوفتاده بدو گفتم که چون بیمار و زاری ز من آید ترا تیمار دادی بیا درخانه ما آی امروز که کس را می نه بینم بر تودلسوز اجابت می نکرد القصه برخاست برای من بجای آورد درخواست چو آمد در وثاق من چنان شد کزان سان ناتوان خود کی توان شد جهانی درد مجری گشت در وی نشان مرگ پیدا گشت بر وی مرا گفتا سه حاجت دارم ای دوست برون می باید آمد با تو از پوست بدو گفتم که هر حاجت که خواهی بخواه ای محرم سر الهی بمن گفت آن زمان کم جان برآید ز قعر چاه این زندان برآید رسن در گردنم بند و برویم درافکن پس بکش بر چار سویم بگو کین کار کار اهل دینست جزای من عصی الجبار اینست کسی کو عاصی جبار باشد چنین هم سرنگون هم خوار باشد دوم کهنه گلیمی هست پاکم کفن زین ساز و با این نه بخاکم که با این طاعت بسیار کردم مگر در خاک برخوردار کردم سیم این مصحفم بستان و بشناس که بودست آن عبدالله عباس که هارون این حمایل کرده بودی ز چشم دیگران در پرده بودی بر هارون بر این مصحف ببغداد بدو گوی آنکه این مصحف بمن داد سلامت گفت و گفتا گوش میدار که در غفلت نمیری همچو من زار که من در غفلت و پندار مردم ندیدم زندگی مردار مردم بگوی مادرم را کز دعایی فراموشم مکن در هیچ جایی بگفت این و بکرد آهی و جان داد عفاالله جز چنین جان چون توان داد بدل گفتم که می باید رسن خواست که حالی آن وصیت راکنم راست رسن در گردنش کردم بزاری کشیدم روی بر خاکش بخواری یکی هاتف زبان بگشاد ناگاه که ای از جهل محض افتاده از راه نداری شرم تو از جهل بسیار کنی با دوستان ما چنین کار رسن در گردن شخصی میفگن که چون چنبر نهادش چرخ گردن چه می خواهی ازین غم کشته راه فلا تحزن فانا قد غفرناه چو بشنیدم من آن آواز عالی ز هیبت شد دو دستم سست حالی بدل گفتم که ای غافل بپرهیز چه جای این رسن بازیست برخیز شدم یاران خود را پیش خواندم سخن از حال آن درویش راندم همه جمع آمدند و با دلی پاک گلیمش را کفن کردند در خاک چو فارغ گشتم از کار جوان من گرفتم مصحف و گشتم روان من ستادم بر در هارون سحرگاه که تا هارون پدیدار آمد از راه نمودم مصحف و بستد ز من شاد مرا گفتا چه کس این مصحفت داد بدو گفتم یکی مزدورکاری جوانی لاغری زردی نزاری چو گفتم ای عجب مزدورکارش پدید آمد دو چشم سیل بارش بسی بگریست تا شد هوش از وی چو بنشست اندکی آن جوش از وی مرا گفتا کجاست آن سرو آزاد بدو گفتم که سلطان را بقا باد چو این بشنید بخروشید بسیار برفت از هوش آن داننده هشیار نه چندان ریخت اشک و کرد فریاد که آن هرگز کسی را خود بود یاد بگردون می رسید آواز آهش نگه می داشت از هر سو سپاهش پس آنگه گفت آن ساعت که جان داد چه گفت از من ترا و چه نشان داد بدو گفتم که آن ساعت چنین گفت که باید با امیرالمؤمنین گفت کزین شاهی مشو زنهار مغرور سخن بشنو ازین درویش مزدور در آن کن جهد کز من پند گیری میان ملک مرداری نمیری که گر مردار میری ای یگانه چو مرداری بمانی جاودانه بدنیا مبتلا تا چند باشی پی دین گیر تا خرسند باشی که دنیا پرده جان تو باشد ولی دین شمع ایمان تو باشد اگرملک همه عالم بگیری همه بر تو نشنید چون بمیری تو مردی نازکی پرورده در ناز ز حمالی خلقی خوی کن باز کنون من گفتم و رفتم تو مپسند که ننیوشی چنین وقتی چنین پند ز سر در درد هارون تازه تر شد ز حیرت هر دم از نوعی دگر شد بآخر با وثاقش برد با خویش که تا بنشست پیش پرده درویش زبیده در پس آن پرده آمد که تا پیشش حکایت کرده آمد چنین گفت او که چون آنجا رسیدم که در خاکش فکندم می کشیدم برآمد از پس پرده خروشی چو دریا زان زنان برخاست جوشی زبیده گفت ای فریادم از تو خدا بستاند آخر دادم از تو جگرگوشه مرا در مستمندی نترسیدی که بر روی او فکندی خلیفه زاده را نشناختی تو رسن در گردنش انداختی تو دریغا ای غریب و ای جوانم دریغا نور چشم و شمع جانم چو بادی عزم ره ناگاه کردی که جان مادر آتشگاه کردی دریغا ای لطیف نازنینم که ماندی همچو گنجی در زمینم چه گویم گورش القصه نشان خواست بزینت مشهدی کرد آن زمان راست خبر گوینده را بسیار زر داد ولی هارونش از زن بیشتر داد توانگر گشت آن مرد خبرگوی کنون این رفت اگر داری دگرگوی چه خواهی کرد ملکی را که ناکام بلای جان تو باشد سرانجام اگر شاهی عالم خانه داری شوی شهمات آن خانه بزاری چرا در کلبه بنشسته راست کزو ناکام بر می بایدت خاست چرا معشوقه خواهی که پیوست غم آن عاقبت گرداندت پست چرا جمع آوری چیزی بصد عز که یک جو زان نخواهی خورد هرگز اگر تو دشمن ملکی پدر باش وگر در ملک هارونی پسر باش ز حال آن پسر دادم نشانیت کنون حال پدر گویم زمانیت

عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت هارون با بهلول مگر روزی گذر می کرد هارون رسید آنجایگه بهلول مجنون زبان بگشاد کای هارون غم خوار قوی در خشم شد هارون بیکبار سپه را گفت کیست این بی سر و پای که می خواند بنامم در چنین جای بدو گفتند بهلولست ای شاه روان شد پیش او هارون هم آنگاه بدو گفتا ندانی احترامم که می خوانی تو بی حاصل بنامم نمی دانی مرا ای مرد مجنون که بر خاکت بریزم خون هم اکنون جوابش داد مرد پر معانی که می دانم تو این نیکو توانی که در مشرق اگر زالیست باقی که بر سنگ آیدش پای اتفاقی وگر جایی پلی باشد شکسته که گرداند بزی را پای بسته تو گر در مغربی از تو نترسند بترس ای بیخبر کز تو بپرسند بسی بگریست زو هارون بزاری بدو گفتا اگر تو وام داری بگو تا جمله بگزارم بیکبار جوابش داد بهلول نکوکار که تو وامی بوامی می گزاری چو مال خویشتن یک جو نداری ترا گر مال مال مردمانست که نیست آن تو هر چت این زمانست برو مال مسلمانان ز پس ده که گفتت مال کس بستان بکس ده نصیحت خواست از بهلول هارون بدو گفت آن زمان بهلول مجنون که ای استاده در دنیا چنین راست نشان اهل دوزخ در تو پیداست ز رویت محو گردان آن نشانی وگرنه گفتم و رفتم تو دانی دگر ره گفت اگر دوزخ نشینم کجا شد آن همه اعمال دینم بدو گفتا ببین هر ماه و هر سال که همچون اهل دوزخ داری احوال دگر ره گفت اگرچه بوالفضولم نسب نقدست باری از رسولم بدو گفتا که چون قرآن شنیدی فلا انساب بینهم ندیدی دگر ره گفت هان ای کم بضاعت امیدم منقطع نیست از شفاعت بدو گفتا که بی اذن الهی شفاعت نکند او زین می چه خواهی سپه را گفت هارون هین برانید که او ما را بکشت و می ندانید چو نه ملکست اینجا و نه مالک نجات تست اگر گردی تو هالک چو سنگی صد هزاران سال برجای بمی ماند نمی مانی تو بر پای چه خواهی کرد درجایی درنگی که آنجا بیش ماند از تو سنگی دلا کم گیر چرخ سرنگون را چه خواهی کرد این دریای خون را زهی خوش طعم دیگ چرب روغن که از مرگش بود زرین نهنبن قدم باید بگردون بر نهادن سر این دیگ پر خون بر نهادن چو پر خون اوفتاد این دیگ پر جوش مزن انگشت در وی سر فرو پوش شفق خونست و دایم چرخ گردون سر بریده می گردد در آن خون جهانی خلق بین در هم فتاده همه از بهر زیر خاک زاده همه خاک زمین خون سیاهست سیاوش وار خلقی بی گناهست عیان بینی اگر باشی تو با هش ز یک یک ذره خون صد سیاوش