Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل کافری پیش خلیل آمد فراز گفت نانی ده بدین صاحب نیاز گفت اگر مؤمن شوی وآیی براه هرچه دل میخواهدت از من بخواه این سخن کافر چو بشنود از خلیل درگذشت اوحالی آمد جبرییل گفت حق میگوید این کافر مدام از کجا میخورد تا اکنون طعام او که چندین گاه نان مییافتست ازخداوند جهان مییافتست این زمان کو از درت نان خواه شد تن زدی تا گرسنه در راه شد چون تویی دایم خلیل کردگار باخلیل خویش شو در جود یار چون تو فارغ از بخیلی آمدی جود کن چون در خلیلی آمدی یا رب این انعام و بخشایش نگر عین آرایش برآلایش نگر با چنین فضلی ترا در پیشگاه کی توان ترسید از بیم گناه زآنکه آن دریا چو در جوش آیدت نیک و بد جمله فراموش آیدت عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل گفت ذوالنون است کان دانای راز چون کند از هم بساط مجد باز گر گناه اولین و آخرین بیش باشد ز آسمانها و زمین برحواشی بساطش آن گناه محو گردد جمله بر یک جایگاه گر شود خورشیدنور افشان دمی محو گردد صد جهان ظلمت همی قطره چند ازگنه گر شد پلید در چنان دریا کجا آید پدید نه همه آنجایگه طاعت خرند عجز نیز و ضعف هر ساعت خرند عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل شد جوانی را حج اسلام فوت از دلش آهی برون آمد بصوت بود سفیان حاضر آنجا غم زده آن جوان را گفت ای ماتم زده چار حج دارم برین درگاه من میفروشم آن بدین یک آه من آن جوان گفتا خریدم و او فروخت آن نکو بخرید وین نیکو فروخت دید آن شب ای عجب سفیان بخواب کآمدی از حق تعالیش این خطاب کز تجارت سود بسیار آمدت گر بکاری آمد این بار آمدت شد همه حجها قبول از سود تو تو زحق خشنود و او خشنود تو کعبه اکنون خاک جان پاک تست گر حجست امروز برفتراک تست
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۱ - المقالة الخامسة و الثلثون سالک آمد موج زن جان از وفا پیش صدر و بدر عالم مصطفی حال او اینجا دگرگون اوفتاد خاک بر سر کرد و در خون اوفتاد گفت ای سلطان دارالملک دین وی رسول خاص رب العالمین ای دل افروز همه دین گستران وی سپیدار همه پیغامبران ای ملک را بوده استاد ادب وی فلک را کرده ارشاد طلب ای مه و خورشید عکس روی تو عرش و کرسی جفته در کوی تو آفرینش را تویی مقصود بس چون تو اصلی پس تویی موجود بس بهترین جمله وز حرمتت بهترین امتان شد امتت بهترین شهرها هم شهر تست بهترین قرنها از بهر تست بهترین هر کتاب از حق تراست بهترین هر زفان مطلق تراست بهترین خانها بیت الله است وآن ترا هم قبله هم خلوتگه است چون بهینی در بهینی یا بهین پیشت آمد قطره ماء مهین گرچه ننگی ام ولی زان توام عاشق دیرینه حیران توام گرچه دارم بی عدد بی حرمتی تو منه بیرون مرا از امتی از درت گر هیچ درماند یکی هیچ در دیگر نماند بی شکی از درت آن را که نگشاید دری تا ابد نگشایدش در دیگری گرچه راهت پای تا سر نور بود لیک راهی سخت دورادور بود من بهر در میشدم در راه تو تا رسیدم من بدین درگاه تو زان بهر در رفتم و هر گوشه تا دهندم در ره تو توشه زان همه درها که آن در راه تست تا ابد مقصود من درگاه تست چون به عون تو بدین درآمدم وز در تو خاک بر سر آمدم گر دهی یک ذره جانم را عیان از میان جان نهم جان بر میان چون دو عالم سایه پرورد تواند هم زمین هم آسمان گرد تواند از در تو من کجا دیگر شوم گر شوم بی امر تو کافر شوم چون بهشتم جز سر این کوی نیست از چنین در ناامیدی روی نیست از هدایت کسر من پیوند کن هدیه بخش و مرا خرسند کن مصطفای مجتبی سلطان دین چون شنود این سر ز سرگردان دین دید کان سالک تظلم مینمود رحمتش آمد تبسم مینمود گفت تا با تو تویی ره نبودت عقل عاشق جان آگه نبودت یکسر موی از تو تا باقی بود کار تو مستی و مشتاقی بود لیک اگر فقر و فنا میبایدت نیست در هست خدا میبایدت سایه شو گم شده در آفتاب هیچ شو والله اعلم بالصواب لیک راه تو درین منزل شدن نیست الا در درون دل شدن گر چو مردان حال مردان بایدت قرب وصل حال گردان بایدت اول از حس بگذر آنگه از خیال آنگه از عقل آنگه از دل اینت حال حال حاصل در میان جان شود در مقام جانت کار آسان شود پنج منزل درنهاد تو تراست راستی تو بر تو است از چپ و راست اولش حس و دوم از وی خیال پس سیم عقلست جای قیل وقال منزل چارم ازو جای دلست پنجمین جانست راه مشکلست نفس خود را چون چنین بشناختی جان خود در حق شناسی باختی چون تو زین هر پنج بیرون آمدی خرقه بخش هفت گردون آمدی خویشتن بی خویشتن بینی مدام عقل و جان بی عقل و جان بینی تمام جمله میبینی به چشم دیگری جمله میشنوی و تو باشی کری هم سخن گویی زفان آن تو نه هم بمانی زنده جان آن تو نه گر بدانی کاین کدامین منبع است قصه بی یبصر و بی یسمع است چون تو باشی در تجلی گم شده تو نباشی مردم ای مردم شده موسی آن ساعت که بیهوش اوفتاد در نبود و بود خاموش اوفتاد در حلول اینجا مرو گر ره روی در تجلی رو تو تا آگه روی چون بدین منزل رسیدی پاکباز گر همه بر گویمت گردد دراز چون ره جان بی نهایت اوفتاد شرح آن بی حد و غایت اوفتاد آنچه آنجا بینی از انواع راز صد هزاران سال نتوان گفت باز چون تو خود اینجا رسی بینی همه حل شود دنیایی و دینی همه پس برو اکنون و راه خویش گیر پنج وادی در درون در پیش گیر چون شدت آیات آفاقی عیان زود بند آیات انفس را میان داد یک یک عضو خود نیکو بده ظلم کن بر نفس و داد او بده زانکه حق فردا ز یک یک عضو تو باز پرسد بل ز یک یک جزو تو چون دل سالک قرین راز گشت از پس آمد کرد خدمت بازگشت سالک آمد پیش پیر محترم بازگفتش قصه خود بیش و کم پیر گفتش مصطفی دایم بحق در جهان مسکنت دارد سبق نقطه فقر آفتاب خاص اوست در دو کونش فخر از اخلاص اوست فقر اگر چه محض بی سرمایگی ست باخدای خویشتن همسایگی ست این چه بی سرمایگی باشد که هست تا ابد هر دو جهانش زیر دست چون بچیزی سر فرو نارد فقیر پس ز بی سرمایگی نبود گزیر سر بسر هستند خلقان جهان جمله مردان حق را میهمان هرچه از گردون گردان میرسد از برای جان مردان میرسد خلق عالم را برای اهل راز خوان کشیدستند شرق و غرب باز وی عجب ایشان برای گرده روز و شب از نفس خود آزرده
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل مصطفی چون آمد از معراج در وام میخواست از جهودی جومگر از برای قوت جو میخواستش وان جهود سگ گرو میخواستش هر دو عالم دید آن شب ارزنی روز دیگر جو نبودش یک منی لاجرم چون این و آن یکسانش بود هر دو عالم زیر یک فرمانش بود ضعف ایمان باشدت ای ناتوان تو چه دانی سر فقر شب روان جان آدم نیز سر فقر سوخت هشت جنت را بیک گندم فروخت عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل از اکابر بود شیخی نامدار دید در خواب آن بزرگ کامگار کو براهی میشدی روشن چو ماه یک فرشته آمدی پیشش براه پس بدو گفتی که عزمت تا کجاست گفت عزم من بدرگاه خداست آن فرشته گفتش آخر شرم دار تو شده مشغول چندین کار و بار این همه اسباب و املاکت بود پس هوای حضرت پاکت بود کار و بار خویش میداری عزیز قرب حق باید بسر باریت نیز این همه لنگر ز تو آویخته چون شوی با نور حق آمیخته روز دیگر مرد از آن غم شد هلاک هرچه بودش سر بسر در باخت پاک یک نمد پاره که از وی جامه ساخت آن نگه داشت و دگر جمله بباخت چون شب دیگر بخفت آن پاکباز آن فرشته در رهش افتاد باز گفت هان قصد کجا داری چنین گفت قصد قرب رب العالمین گفت آخر بی خرد آنجا روی با چنین ژنده نمد آنجا روی با نمد آنجا مرو ای حق شناس با خداوند جهان آخر پلاس شد حجاب راه عیسی سوزنی از نمدسازی تو خود را جوشنی روز دیگر مرد آتش بر فروخت وان نمد پاره بیاورد و بسوخت دید القصه شب دیگر بخواب کآن فرشته کرد سوی او شتاب گفت عزم تو کجاست ای نامدار گفت نزدیک خدای کامگار آن فرشته گفت ای بس پاکباز چون تو کردی هرچه بود از خویش باز تو کنون بنشین مرو زین جایگاه چون تو بنشستی بیاید پادشاه چون همه سوی حق آمد پوی تو حق خود آید بیشک اکنون سوی تو پاک شو از هرچه داری و بباز تا حقت در پاکی آید پیش باز تا نتابد نقطه درویشیت نبود از قرب خدا بی خویشیت نقطه فقرست پیشان همه فقر جانسوزست درمان همه گر به فقرت نیست فخری چون رسول هست دینت شرک و فضل تو فضول فقر همچون کعبه چار ارکان نمود پنجمش جز ذات حق نتوان نمود در زمان مصطفی این هر چهار بر صحابه بود دایم آشکار جوع و جان بازی و ذل و غربتست چون گذشت این چار پنجم قربتست جمله را بی جوع آرامی نبود هیچ کس در نان و در نامی نبود جمله اصحاب جانباز آمدند عاشق و مرد و سرانداز آمدند جمله را عزی که بود از ذل بود لاجرم هر جزو ایشان کل بود جمله در غربت وطن بگذاشتند دل ز زاد و بود خود برداشتند لاجرم در فقر سلطان آمدند بهترین خلق دو جهان آمدند در بیابانی که صعلوکان راه در رکاب آرند پای آن جایگاه خواجگان از عشق دستار آن زمان جمله در خانه گریزند از میان گر تو هستی مرغ عشق و مرد راه از در حق صد هزاران دیده خواه تا بدان هر دیده عمری بنگری خویشتن بینی مخنث گوهری هر زمانت تازه انکاری دگر در بن هر موی زناری دگر پس بچندان چشم چون کردی نگاه بار دیگر صد هزاران گوش خواه تا بدان هر گوش در لیل ونهار بشنوی از درگه حق آشکار کای مخنث گوهر اینجا بار نیست عشق حق را با مخنث کار نیست مرد میباید نه سر او را نه پای جمله گم گشته درو او در خدای گر بود یک ذره در فقرت منی نبودت جاوید روی ایمنی
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بایزید از خانه میآمد پگاه اوفتاد آنجا سگی با او براه شیخ حالی جامه را در هم گرفت زانکه سگ را سخت نامحرم گرفت سگ زفان حال بگشاد آن زمان گفت اگر خشکم مکش از من عنان ورترم هفت آب و یک خاک ای سلیم صلح اندازد میان ما مقیم گر تو را سهل است با من زان چه باک کار تو با تست کاری خوفناک گر بخود دامن زنی یک ذره باز پس ز صد دریا کنی غسل نماز زآن جنابت هم نگردی هیچ پاک پاک میگردی ز من از آب و خاک اینکه تو دامن ز من داری نگاه جهد کن کز خویشتن داری نگاه شیخ گفتش ظاهری داری پلید هست آن در باطن من ناپدید عزم کن تا هر دو یک منزل کنیم بو کز آنجا پاکیی حاصل کنیم گر دوجا آب نجس بر هم شود چون بدو قله رسد محرم شود همرهی کن ای بظاهر باطنم تا شود از پاکی دل ایمنم سگ بدو گفت ای امام راهبر من نشایم همرهی را در گذر زآنکه من رد جهانم این زمان وآنگهی هستی تو مقبول جهان هرکرا بینم مرا کوبی رسد با لگد یا سنگ یا چوبی رسد هر کرا بینی تو گردد خاک تو شکر گوید ز اعتقاد پاک تو از پی فردای خود تا زاده ام استخوانی خویش را ننهاده ام تو مگر شکاک راه افتاده لاجرم گندم دو خم بنهاده تا بود گندم مگر فردات را سر نمیگردد چنین سودات را شیخ کاین بشنود مشتی آه کرد روی و ره نه روی سوی راه کرد گفت چون من مینشایم زابلهی تا کنم با یک سگ او همرهی همرهی لایزال و لم یزل چون توانم کرد با چندین خلل تا که میماند من ومایی ترا روی نبود ایمنی جایی ترا چون ز ما و من برون آیی تمام هر دو عالم کل تو باشی والسلام عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل دعویی بد صوفی درویش را سوی قاضی برد خصم خویش را صوفی آن دعوی چو کرد آنجایگاه بینت را خواستش قاضی گواه رفت صوفی ودل از بند آورید در گواهی صوفیی چند آورید قاضیش گفتادگر باید گواه برد ده صوفی دگر آنجایگاه باز قاضی گفت ای مرد مجاز صوفیان را می میار اینجا فراز زانکه هر صوفی که با خود آوری یک تنند ایشان اگر صد آوری چون عدد نبود میان آن گروه دو گواه آور نه زان آن گروه کاین گروهی اند چون یک تن شده وز میانشان رسم ما و من شده هر که یک دم اوفتاد این جایگاه تا ابد جاوید برخیزد ز راه نام او از هر دو عالم گم شود همچو یک شبنم که در قلزم شود
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل عورتی را کودکی گم گشته بود دل از آن دردش بخون آغشته بود در میان راه میشد بیقرار وز غم آن طفل مینالید زار صوفیی گفتش منال ای نیک زن پیشه کن تسلیم و فال نیک زن غم مخور گر تو نیابی ای درش باز یابی در جهان دیگرش چون سخن بشنود زن آمد بجوش گفت ای صوفی چه میگویی خموش من ندانم این که هرک اینجایگاه کم بود فردا شود پیش دو راه زانکه من دانم که خلق روزگار زین دو عالم در یکی دارد قرار بی شکی هم آدمی هم دیگران یا درین عالم بود یا نه دران صوفیش گفتا بدان گر اندکی در میان صوفیان افتد یکی نیز کس در هر دو عالم جاودان نه خبر یابد نه نام ونه نشان هر که او با صوفیان دارد قرار هست او از هر دو عالم برکنار تو از آن غم خور که آن طفل لطیف در میان صوفیان افتد حریف محو گردد جاودان نامش همی در دو عالم نبود آرامش همی هر که قرب حق بدست آرد دمی همچو دریایی نماید شبنمی قطره کو غرقه دریا بود هر دو کونش جز خدا سودا بود آب دریا باشد از شش سوی او واو بمیرد تشنه دل در کوی او قرب جوی ای دوست وز دوران مباش وصل خواه از خیل مهجوران مباش گر نیاید قرب اینجا حاصلت پیش آرد بعد کاری مشکلت گر مقام قرب حق میبایدت بر نکوکاران سبق میبایدت خورد روز و خواب شب گردان حرام تا مگر در قرب حق یابی مقام عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل مالک دینار شب بیدار بود روز نیز از سوز دل در کار بود چون بروز آورد شبهای دراز همچو شبها در گرفت از روز باز روز و شب صبر وقرارش رفته بود این چنین کس چون تواند خفته بود دختری بودش جگر سوز از پدر گفت آخر شب بخفت و غم مخور خلق خفته جمله تو چون کوکبی از چه معنی مینخفتی یک شبی گفت خفتن نیست درمان پدر کز شبیخون ترسم ای جان پدر خواب اگر در شارع سیلی بود چون شوی بیدار واویلی بود می ندانم کاین چه مردان بوده اند کز عمل یک دم نمی آسوده اند گر ترا یک دم غم ایشانستی تا ابد درد تو بی درمانستی درد ایشان نیست از کسب و عطاست کی چنان دردی شود از کسب راست عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بود درویشی بغایت غم زده آن یکی گفتش که ای ماتم زده غم به در کن زآنکه من هم کرده ام گفت چندین غم نه من آورده ام این زمان من روز و شب در ماتمم کآن تواند برد کآورد این غمم این همه غم کز دل پرخون خورم چون نه من آورده ام من چون برم من ندانم هیچ غم در روزگار چون فراق و سخت تر زین نیست کار گم شود صد عالم غم باتفاق در بر یک ذره غم از فراق ذره تا هستی خویشت بود صد فراق سخت در پیشت بود
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل در میان جمع یک صاحب کمال کرد محی الدین یحیی را سؤال کان همه منصب که پیدا ونهان مصطفی را بود در هر دوجهان از چه گفت او کاشکی از بحر جود حق نیاوردی مرا اندر وجود آنکه جمله از برای او بود هر دوعالم خاک پای او بود این چرا گوید چه حکمت دانی این شرح ده چندان که می بتوانی این گفت دو لوری بچه مرد و زنی کرده در خرگه بصحرا مسکنی بود دو خرگه برابر هر دو را وصل یکدیگر میسر هر دو را هر دو در خوبی کمالی داشتند هم ملاحت هم جمالی داشتند هر دو مست روی یکدیگر شدند صید شست موی یکدیگر شدند روز و شب در عشق هم میسوختند سال و مه سر تا قدم میسوختند بر جمال یکدیگر میزیستند دایما در هم همی نگریستند یک دم از همشان شکیبایی نبود زانکه عشق هر دو هر جایی نبود عاقبت آن هر دو را از روزگار گوسفند و گاو شد بیش از شمار کار و بار هر دو تن بسیار شد هر دو خرگه جای گیر و دار شد چون زیادت گشت هر ساعت مقام بیشتر شد هر زمان خیل وغلام آمدند از دشت سوی شهر باز شد میسرشان دو قصر سرفراز پرده دار و حاجبان بنشاندند پادشاهی جهان میراندند کار هر دو در گذشت از آسمان زآنکه بود آن در ترقی هر زمان زین سبب آن هر دو مرغ دلنواز اوفتادند از بر هم دور باز هر دو را از کار و بار و گیر دار وصل رفت و هجر آمد آشکار در میان هر دو راهی دور ماند این از آن و آن ازین مهجور ماند در فراق یکدگر میسوختند هر دم از نوع دگر میسوختند هیچکس از دردشان آگه نبود هیچ سوی یکدگرشان ره نبود هر دو مشتاق گدایی آمدند دشمن آن پادشایی آمدند درگدایی هر دوچون شیر و شکر تازه و خوش میشدند از یکدگر لیک چون منشور شاهی خواندند از سپیدی در سیاهی ماندند در گداییشان بسی به بود کار پادشاهیشان نیامد سازگار در گدایی عشق با هم باختند در شهی با هم نمیپرداختند عاقبت از گردش لیل ونهار هر دو تن را کرد مفلس روزگار پادشاهی رفت وآن بیشی نماند حاصلی جز نقد درویشی نماند شهر را بیخویشتن بگذاشتند راه صحرا هر دو تن برداشتند هر دوچون محروم و مسکین آمدند با سر جای نخستین آمدند همچو اول بار دو خرگه تمام برکشیدند آن دو تن در یک مقام بار دیگر هر دو دلبر بی تعب در برابر اوفتادند ای عجب هر دو از سر باز در هم گم شدند وز همه عالم بیک دم گم شدند نقد وصل وگنج جان برداشتند زحمت هجر از میان برداشتند هر زمان ذوقی دگرگون یافتند هر نفس صد لذت افزون یافتند برگشادند آن دو مرغ آنجا زفان شکرها گفتند حق را هر زمان کز شهی با این گدایی آمدیم با سر این آشنایی آمدیم پادشاهی دام ما افتاده بود تا دو مرغ از هم جدا افتاده بود خاک درویشی شدیم از جان پاک بر سر آن پادشاهی باد خاک کاش آن شاهی نبودی وآن کمال تا نبردی روزگار این وصال کاش بی کوس و علم می بودمی تا چنین دایم بهم میبودمی گر همه عالم مسلم بودن است از همه مقصود با هم بودن است هر دو چون باهم رسیدیم این نفس فارغیم از جمله کار اینست و بس
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱ - المقالة السادتة و الثلثون سالکی کاسرار قدسش دایه بود پیش حس آمد که اول پایه بود گفت ای جاسوس ظاهر نام تو سوی باطن دایما آرام تو پنج نوبت در همه عالم تراست شش جهت در زیر فرمان هم تراست از قدم تا فرق ذات تو منیست از منی بیرون ذاتت ایمنیست هر کجا هستیست آنجا ذات تست نیستی بالای محسوسات تست چون نمیآمد منی در قرب راست لاجرم در تو منی از بعد خاست چون ترا بعد فراوان پیش بود تشنگی تو زجمله بیش بود دایه عقلی و عقل پیر کار هست از پستان تو یک شیر خوار دایما در نقل میبینم ترا در نثار عقل میبینم ترا تا تو در ظاهر نگردی کار ساز عقل در باطن نگردد اهل راز چون زحکمت عقل صاحب راز گشت پیش درگاه تو باید بازگشت تا مرا از راز آگاهی دهی در گدایی خلعت شاهی دهی حس که بشنود این سخن افسرده شد شمع پنج ادراکش از غم مرده شد گفت چون عین منی ذات منست شرک و بدعت از اضافات منست کی شراب صرف توحیدم رسد گر رسد بویی ز تقلیدم رسد صد هزاران شاخم از هر سوی من چون شوم یک قبله و یک روی من کی بود از کثرتم بگسستگی تا بگردن در عدد پیوستگی ذره آگاهی معنام نیست جز حیات ظاهر و دنیام نیست آنکه او را زندگی در ظاهرست گر ز باطن بوی یابد نادرست چون مرا از سر معنی نیست بوی کرده ام بر صورت اعداد خوی چون مرا از مشک معنی بوی نیست حس مشرک لایق این کوی نیست حس ناقص چون دهد کس را کمال گر گزیرت نیست زوبازی خیال سالک آمد پیش پیر بحر و بر حال خود را داد شرحی معتبر پیر گفتش حس منی اندر منی است راه او بر وادی ناایمنی است عالمی پر تفرقه ست از پیش و پس ندهد او یک ذره جمعیت بکس بازکن خوی ای پسر از تفرقه تا نگردد خرقه تو مخرقه دولت جاوید جمعیت شناس هرچه بشناسی بدین نیت شناس تامنی تو زبون میداردت باد ریشت سرنگون میداردت تا که از پندار آیی مست خواب خاک می بس باد ریشت را جواب عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت وقت حلق خلقی در حجاز بهر سنت موی میکردند باز از یکی پرسید آن مجنون راه کز چه اندازید موی اینجایگاه گفت موی افکندن اینجا سنت است ترک این سنت دلیل محنت است چون شنود القصه آن دیوانه راز گفت ای مشتی گدای بی نیاز حلقه سر گر سنتی آمد نه خرد پس فریضه ریش میباید سترد زانکه در ریش تو چندان باد هست کان بلای صد دل آزاد هست زین چه گفتم بر شما صد منت است کاین فریضه بهتر از صد سنت است کار کن چون وقت کارت این دمست زآنکه این یک دم ترا صد عالمست تاکی از خواب هوس بیدار شو همچو بیداران دین در کار شو گر نخواهی کشت کرد امروز تو چون کنی فردا میان سوز تو
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل غافلی میشد بصحرا روز برف دید مردی را ز مردان شگرف برف میرفت آن بزرگ و میگذشت دانه میپاشید در صحرا ودشت برف در گرمی چو آتش میفشاند مرغکان را دانه خوش میفشاند غافل او را گفت ای بس بی خبر نیست وقت کشت این ناید ببر در چنین فصلی که کارد دانه ور کسی کارد بود دیوانه مرد گفتش این چه گویم زشت نیست کشت اینست و جزین خود کشت نیست وقت کشت من کنونست ای پسر گر تو نشناسی جنونست ای پسر این زمین کاین تخم افکندم درو از سرشکم آب میبندم درو آن درو چون وقتش آید من کنم وآن زمین را گاو در خرمن کنم تا به کی از خام بودن سوز کو چند از تاریکی شب روز کو ای نمازت نانمازی آمده پاک بازی تو بازی آمده چون نماز تو چنین پرتفرقه ست ترک کن کاین نیست ادا این مخرقه ست عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل ابن ادهم چون ادا کردی نماز دست بنهادی به روی خویش باز روی گفتی من بپوشم از خطر تاب رویم باز نتوان زد مگر زآنکه میدانم که دست بی نیاز باز خواهد زد به روی من نماز عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل رفت آن غافل سوی مسجد فراز تا کسی دم زد بپرداخت از نماز نه سجودی کرد لایق نه رکوع خواست کز مسجد کند عزم رجوع بود در مسجد یکی مجنون مست بادلی پر شور و با سنگی بدست مرد را گفتا که هین ای حیله جوی این نماز اینجا کرا کردی بگوی گفت آن کاهل نمازش کاین نماز کردم از بهر خدای بی نیاز مرد مجنون گفت از آن گویم همی وین نشان از تو از آن جویم همی کاین نماز از بهر حق گر کرده ای بس که این سنگم تو بر سر خورده ای مرد گفتا روز بس بیگاه بود زان نماز من چنین کوتاه بود نیستت یک ذره آگاهی ز خویش دشمن خویشی چه میجویی ز خویش خلق کشتن بر اجل نتوان نهاد این عمل جز بر امل نتوان نهاد چون امل بسیار و چون عمر اندکست گر بسی اندک شود کم چه شکست هفته ماندست و باقی رفته عمر تو چه خواهی کرد این یک هفته عمر در چنین عمری که بیش از برق نیست گر بخندی گر بگریی فرق نیست عمر چون بگذشت اگر شیر آمدی از سر یک موی در زیر آمدی
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بود کشتی گیر برنایی چو ماه سرکشان را سرنگون کردی براه عاقبت از گردش لیل و نهار شد ز یک مویش سپیدی آشکار موی را بر کند و بر دستش نهاد پس سرشک از چشم خون افشان گشاد گفت در کشتی چو سرافراختم سرکشان را سرنگون انداختم ای عجب این موی سرافراختست سرنگونم بر زمین انداختست با همه مردان بکوشم وقت کار نیستم در پیش مویی پایدار ساختستم با بتر در صبح و شام وز بتر بهتر همی جویم مدام با بتر تا چند خواهی ساخت تو در بتر بهتر چه خواهی باخت تو بهترین چیزی که عمرست آن دراز در بتر چیزی که دنیاست آن مباز ای بیک جو بهر دنیا جان فروش بوده یوسف را چنین ارزان فروش چون تو یوسف را بجان نخریده لاجرم او را بجان نگزیده یوسف جان را کسی سلطان کند کو خریداری او از جان کند یوسف جانت عزیزست ای پسر بهترت از وی چه چیزست ای پسر قدر یوسف کور نتواند شناخت جز دلی پر شور نتواند شناخت عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن غریبی را وزارت داد شاه یافت عمری در وزارت آب و جاه عاقبت چون پیری آمد کارگر خواست آن دستور دستوری مگر گفت خواهم کرد عزلت اختیار زانکه میترسم ز مرگ ای شهریار منع نکند پادشاه سرفراز تا روم زینجا بجای خویش باز میگذارم روز و شب در طاعتی پس دعا میگویمت هر ساعتی شاه گفتش تو که اول آمدی در تهی دستی معطل آمدی هرچه داری جمله کن تسلیم شاه همچو اول روز رو زینجایگاه چون تو اینجاآمدی دستی تهی میروی با این همه گنج آنگهی مرد گفتا گر وزارت ساختم نقد عمرم در ره تو باختم نقد من با من ده آن خویش گیر ورنه تن زن ترک آن خویش گیر کس چه داند تا چه نقدی بس عزیز باختم من در ره ملک تو نیز چون همه سرمایه تو عمر بود پس چرا بر باد دادی عمر زود چون چنین سرمایه از دستت برفت هرچه آن بودست یا هستت برفت تو چه دانی قدر عمر ای هیچکس مردگان دانند قدر عمر بس باز پرس از اهل گورستان تو نیز تا چه میگویند از عمر عزیز
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل دید شیخی پاک دینی را بخواب چون سلامش گفت نشنود او جواب گفت آخر ای بزرگ نیک نام از چه میندهی جوابم را سلام چون تو میدانی که فرض است این جواب پس جوابم باز ده سر بر متاب گفت میدانم که فرض است ای امام لیک بر ما بسته شد این در تمام چون جواب تو توانم داد باز چون در طاعت فراز آمد فراز هیچ طاعت نه رکوع و نه سجود تا ابد از ما نیاید در وجود گر چو تو در دار دنیا بودمی یک دم از طاعت کجا آسودمی پیش ازین بودیم مشتی بیخبر قدر اکنون می بدانیم این قدر ای دریغا راه طاعت بسته شد دم گسسته گشت و غم پیوسته شد نه بسوی طاعتم راهی بماند نه دلم را زهره آهی بماند ای دریغا فوت شد عمر دراز غصه ماند و قصه نتوان گفت باز هر نفس صد کوه رادرنده بود لیک از مادر بوش افکنده بود ای دریغا می ندانستیم ما کار کردن میتوانستیم ما لاجرم امروز حیران مانده ایم در پشیمانی به زندان مانده ایم مرغ قدر بال و پر اندک قدر آن زمان داند که سوزد بال و پر تو ز کوری ره نمیدانی ز چاه خیز از حق دیده بیننده خواه کار تو یارب که چون زیبا کنند گر به کوری خودت بینا کنند کوپله بحری تو پر باد آمده وانگهت بر باد بنیاد آمده مانده پر باد این دم بیخبر باش تا بادت برون آید ز سر عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه حیران میشتافت کله در راه گورستان بیافت کرد پرخاک و نهفتش بر زمین آن یکی گفتش چرا کردی چنین گفت مجنونش که ای از کار دور بوده است این کله پر باد غرور میکنم پرخاک این سر تا مگر چون در آمد خاک باد آید به در گرچه سر بر آسمان داری کنون در زمین چون آسمان گردی نگون کار و بار تو در این عالم بود چون تو رفتی آن همه ماتم بود نیست آنجا جز فنا را هیچ روی زآنکه آنجا در نگنجد هیچ موی عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل کرد مجنونی بگورستان نشست مرده را سر در آورده بدست موی از آن سر پاک برمیکند زود در میان خاک می افکند زود سایلی گفتش چه میجویی ازین گفت ای غافل چرا گویی چنین می نگنجیدست این سر در جهان لیک مویی در نگنجد این زمان همچو گویی کرده ای گم پا و سر این چه سرگردانی است ای بیخبر بر کنار آی از همه کار جهان پیش از آن کت در ربایند از میان هیچ را چون پایداری روی نیست دشمنی و دوستداری روی نیست گوییا آس فلک سود و نسود هرچه هست ای جان من بود و نبود روی را چون نیست روی اینجا بدن فرق نبود زشت یا زیبا بدن موی را چون نیست در بودن امید پس کنون خواهی سیه خواهی سپید گر کسی آمد به بالا بازگشت قطره دان کو به دریا بازگشت غم مخور گر خنده زد برقی و مرد شبنمی افتاد در غرق و بمرد کار و بار عالم حس هیچ نیست تا توان کوشید زر مس هیچ نیست زندگی عالم حس عالمی هست در جنب حقیقت یک دمی هرچه آن یک لحظه باشد خوب و زشت من نخواهم گر همه باشد بهشت
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل آن یکی عیسی مریم را چه گفت گفت ای طاق ترا خورشید جفت از چه خود را مینسازی خانه گفت آخر من نیم دیوانه هرچه نبود تا ابد همبر مرا آن کجا هرگز بود در خور مرا هرچه آن با تو فرو ناید به راه فرق نبود چه گدا آنجا چه شاه عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل خسروی میرفت در صحرا و شخ با سپاهی در عدد مور و ملخ جمله صحرا غبار و گرد بود بانگ پیل و کوس و بردا برد بود بود بر ره شاه را ویرانه خفته بر دیوار آن دیوانه شاه چون پیش آمدش او برنخاست همچنان میبود کرده پای راست شاه گفتش ای گدای خاک راه تو چرا حرمت نمیداری نگاه شاه میبینی و لشکر پیش و پس برنخیزد چون منی را چون تو کس پیش شه دیوانه آزادوش همچنان خفته زبان بگشاد خوش گفت آخر از چه دارم حرمتت یا کجا در چشمم آید نعمتت گر به قارونی برون خواهی شدن همچو قارون سرنگون خواهی شدن ور چو نمرودی تو از ملک و سپاه همچو او گردی بیک پشه تباه ور نکو روییست در غایت ترا کافری باشی ز ترکان ختا ور ترا علمست و با آن کار نیست از تو تا ابلیس ره بسیار نیست ور تو همچون صاحب عادی به زور سردهد چون عوج یک سنگت بگور ور بهشت آمد سرایت خشت خشت همچو شدادت کشند اندر بهشت ور نداری این همه عیب و بدی پس چو هم باشیم هر دو در خودی هر دو از یک آب در خون آمدیم هر دو از یک راه بیرون آمدیم هر دو از یک زاد بر پاییم ما هر دو از یک باد برجاییم ما هر دو در یک گز زمین افتاده ایم هر دو اندر یک کمین افتاده ایم هر دو از یک مرگ خیره میشویم هر دو با یک خاک تیره میشویم در همه نوعی چو با تو همدمم من چرا برخیزم از تو چه کمم عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعة و الثلثون سالک آتش دل شوریده حال شد ز خیل حس برون پیش خیال گفت ای در اصل یک ذات آمده پنج محسوست مقامات آمده تو یکی و جمله پاک و نجس میکنی ادراک همچون پنج حس شم و ذوق و لمس با سمع و بصر کرده یک لوح ترا ذات الصور آنچه حاجت بود پنج آلت برونش تو بیک آلت گرفتی در درونش پاره چون دور بودی از عدد پنج مدرک نقدت آمد از احد چون زمانی و مکانی آمدی پنج ره در خرده دانی آمدی گرچه بودت پنج محسوس آشکار مدرکت هر پنج شد در پنج یار چون نیارستی بیک ره پنج دید از زمان ذات تو چندین رنج دید وی عجب از پنج ادراک قوی صورتی ماند از زمانه معنوی چون بوحدت آمدی نزدیک تر بود راه تو ز حس باریک تر پس به وحدت از عدد درکش مرا ره به من بنمای و کن دلخوش مرا تا برون آیم ز چندین تفرقه خرقه بر آتش نهم از مخرقه سر به وادی محبت آورم ره درین غربت به قربت آورم زین سخن همچون خیالی شد خیال حال بر وی گشت حالی زین محال گفت من زین نقد بس دور آمدم زینچه میجویی تو مهجور آمدم چون به من در خواب می آید خطاب کی توانم دید بیداری به خواب هیچ صورت هیچ معنی هیچ کار نیست جز در پرده بر من آشکار آنکه در پرده بود فریاد خواه دیگری را چون دهد در پرده راه هیچ نگشاید ز من در هیچ حال من خیالم چند پیمایی خیال گر طلبکاری ازینجا نقل کن پای نه بر حس و ره بر عقل کن سالک آمد پیش پیر مهربان حال خود با او نهاد اندر میان پیر گفتش هست دیوان خیال از حس و از عقل پر خیل مثال هرکجا صورت جمال آرد پدید زو مثالی در خیال آرد پدید قسم حس آمد فراق اما خیال نقد دارد از همه عالم وصال هرچه خواهد جمله در پیشش بود وینچنین وصلی هم از خویشش بود حس چنان در بعد افتادست طاق کز وصال نقد بیند صد فراق نانهاده یک قدم در وصل خویش صد فراقش آید از هر سوی پیش
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بوعلی دقاق آن شیخ جهان شد بنزدیک مریدی میهمان آن مرید از عشق او میسوخت زار کرده بودش روزگاری انتظار شیخ بنشست آن مرید نونیاز گفت شیخا کی بخواهی رفت باز گفت ناافتاده وصلی اتفاق پیش باز آوردی آواز فراق عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست کز بیم گناه گر نبودی پیش حاصل رنج راه یا زجان کندن بلا بودی و بس یا عذاب گور بودی پیش و پس یا صراطستی و یا میزانستی هرچه هستی آن همه آسانستی این همه سهل است اگر نبود فراق چون بود فرقت دلی پر اشتیاق هر عذابی کان همی داند یکی جمله در جنب فراقست اندکی تو چه دانی ای پسر سوز فراق عاشقی داند دلی پراشتیاق تو چو عاشق نیستی دل مرده دعوی عشق از چه در سرکرده عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل خواندمحمود را سر بی خویشیی عاشقی را مانده در درویشیی عاشق درویش بود و سوخته سینه همچون چراغ افروخته گفت ای درویش با من راز گوی نکته از عشق وعاشق بازگوی زانکه میگویند مرد عاشقست هرچه تو در عشق گویی لایقست بود ایاز ماهروی آنجایگاه چست بر پای ایستاده پیش شاه عاشق درویش گفت ای شهریار تو نه عاشق ترا با این چکار نکته عشاق عاشق را سزاست گر نپرسی چون نه عاشق رواست شاه گفت آخر چرا عاشق نیم عاشقی را به ز تو لایق نیم گفت اگر تو هیچ عاشق بوده شاد بنشسته نمی آسوده خوش بود عاشق نشسته دل بجای بر سرش استاده معشوقش بپای عشق را گر بودیی صاحب یقین نیستی استاده معشوقت چنین کار و بار سلطنت داری تو دوست پس بسر باریت عشقی آرزوست عشق در درویشی و خواری دهند نه بکار و بار سر باری دهند خسروی بس باشدت ای شهریار عشق و درویشی برو با من گذار عشق در معشوق فانی گشتن است مردن او را زندگانی گشتن است زندگانی گر ترا از مرگ نیست عاشقی ورزیدنت پر برگ نیست در مقام عشق اگر بالغ شوی از عذاب جاودان فارغ شوی عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل یک شبی میگفت یحیی ابن المعاد گر مرا بخشند دوزخ در معاد هیچ عاشق را نسوزم تا ابد زانکه صد ره سوختست او از احد هر که او یکبار نه صد بار سوخت چون توان از بهر او آتش فروخت سایلی گفتش اگر کار اوفتد عاشقی را جرم بسیار اوفتد سوزیش یانه چو باشد جرم کار گفت نه کان جرم نبود اختیار کار عاشق اضطراری اوفتد زان ز فرط دوستداری اوفتد هیچ عاشق را ملامت روی نیست سوختن او را قیامت روی نیست نیست رنج زیرکان در هیچ حال سخت تر از صبر کردن بر محال لیک عاشق کز محالی دم زند گرمی او عالمی بر هم زند گرمحالی گوید او واجب بود ور حجابی افتدش حاجب بود
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل در رهی میشد سلیمان با سپاه دید جفتی صعوه را یک جایگاه هر دو عشق یکدگر میباختند هر دو با دل سوختن میساختند گاه این یک ناز کرد و گاه آن گاه این آغاز کرد و گاه آن صعوه عاشق زفان بگشاد و گفت تو به نیکویی مرا طاقی و جفت هرچه فرمودی چنان کردم همه کارهای تو بجان کردم همه ور دگر فرماییم فرمان کنم هرچه تو حکمم کنی از جان کنم گر توام گویی فرو آرم بخود قبه ملک سلیمان از لگد چون سلیمان رفت با ایوان خویش گفت تا آن صعوه را خواندند پیش صعوه چون آمد بدید آن کار و بار شد ز لرزیدن چو برقی بیقرار پس سلیمان گفت چندینی ملاف صعوه را لاف مه از کوه قاف تو که قادر نیستی یک حبه را از لگد چون بشکنی این قبه را از سلیمان صعوه چون بشنود راز گفت ای در دین و دنیا سرفراز نامه ناموس عاشق را مدام مهری از یطوی و لایحکی تمام عاشقان از بس که غیرت داشتند جان خود را غرق حیرت داشتند از سر جان پاک بر میخاستند هرچه شان بایست در میخواستند عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل در مناجات آن بزرگ کاردان گفت ای داننده اسرار دان کور گردان خلق را در رستخیز پس مرا جاوید چشمی بخش نیز تا نبیند هیچکس جز من ترا تا توانم دید بی دشمن ترا بعد از آن چون مدتی بگذشت ازین زینچه میخواست او ز حق برگشت ازین گفت ای یاری ده هر دم مرا در قیامت کور گردان هم مرا تا نبینم آن جمال پر فروغ کان بخویش آید دریغم بی دروغ گرچه غیرت بردن از عاشق نکوست غیرت معشوق دایم بیش ازوست عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل یوسف صدیق در زندان شاه دید روح القدس را آنجایگاه گفت ای سر تاقدم جان نفیس در چه کاری تو دراینجای خسیس در میان عاصیان چون آمدی کز کنار سدره بیرون آمدی گفت پیشت آمدم ای رهنمای تا بگویم من که میگوید خدای تو چه بد دیدی ز ما کاین جایگاه جسته از ما بغیر ما پناه مرد را خواندی چه خواهد بود نیز تا برد پیغام تو سوی عزیز چون بوددر کار رب العزه یار کی گشاید از عزیز مصر کار کی عزیز مصر داند کار تو بس بود چون من عزیزی یار تو یار تو چون من عزیزی کارساز با عزیزی آن چنان گویی تو راز در عتاب اینت اگر من چند سال حبس نکنم نه خدایم ذوالجلال ناز معشوقان اگر آتش بود تو بجان میکش که نازی خوش بود عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل کرد محمود از برای احترام یک شبی آزاد بسیاری غلام گفت خواهی ای ایاز اینجایگاه تاکند آزادت امشب پادشاه دست زد در زلف ایاز ماهروی حلقه بگرفته از زنجیر موی گفت اگر مردی چه باشی غرقه تو جانت را آزاد کن زین حلقه تو ای شده زلف مرا حلقه بگوش خویش را آزاد کن چندین مکوش شیوه معشوق خون خوردن بود وین ز فرط دوستی کردن بود دوستی باشد همه در پوستش دوست دارد آنکه داری دوستش
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت بس زیبا زنی دید مردی چشم زن چون رهزنی چشم زن در چشم زخمی ره زدش تیر مژگان برجگر ناگه زدش زن روان شد مرد بر پی شد روان زن نگه کرد از پس و گفت ای جوان چیست حالت گفت چشم رهزنت زد رهم چون چشم گفتم روشنت زن برانداخت آن زمان از رخ نقاب تا بدید آن چهره چون آفتاب مرد شد کلی ز دست آنجایگاه جزو جزوش گشت مست آنجایگاه زن چو آخر در سرای خویش شد عاشقش بر در حال اندیش شد عاقبت سنگی در انداخت از غرور زن برون آمد که ای شوریده دور رو سر خود گیر ای سرگشته رای تا نبرندت سر اهل این سرای مرد گفتش چون نمیبودی مرا روی از بهر چه بنمودی مرا گفت الحق دوست میدارم بسی این که دایم دوستم دارد کسی چون بنای دوستی محکم کنی خویشتن را درحرم محرم کنی تا چو دوران فنای تو بود دوستت بی تو بجای تو بود عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل رفت دزدی در سرای رابعه خفته بود آن مرغ صاحب واقعه چادرش برداشت راه در نیافت باز بنهاد و بسوی در شتافت بازبرداشت و بیامد ره ندید باز چون بنهاد شد درگه پدید گشت عاجز هاتفیش آواز داد گفت چادر باید این دم باز داد زانکه گر شد دوستی درخواب مست دوستی دیگر چنین بیدار هست چادرش بنهی اگر در بایدت ورنه بنشینی چو چادر بایدت هرچه هستت چون برای او بود دوستی تو سزای او بود ور تو خود را دوستر داری ازو دشمنی تو گر خبر داری ازو عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل شد مگر معشوق طوسی ناتوان در عیادت رفت پیشش یک جوان فاتحه آغاز کرد آنجایگاه تا دمد بادی بران مجنون راه گفت اگر دادم بخواهی داد تو چون بخوانی بر حق افکن داد تو هیچ درخور نیست این درویش را جمله او را بایدم نه خویش را هرچه هست و بود خواهد بود نیز هست اورا جمله زیبا و عزیز نقد بود آنجا همه چیزی ولیک بندگی و ذل میبایست نیک لاجرم در قالب آدم دمید بندگی رادر خداوندی کشید شور در بازار عالم اوفکند جمله آفاق در هم اوفکند صد جهان بد پر خداوندی بزور از جهان بندگی برخاست شور عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل بود محمود و حسن در بارگاه گشته هم خلوت وزیر و پادشاه نه یکی آمد نه یک تن راه خواست نه گدایی قرب شاهنشاه خواست هیچکس در دادخواهی ره نجست هم رعیت هم سپاهی ره نجست بود بر درگاه آرامی عظیم نه امیدی هیچکس را و نه بیم با وزیر خویش گفت آن شهریار بر در ما کو نشان کار و بار نه کسی فریاد میخواهد زما نه گدایی داد میخواهد ز ما هر کرا زینسان در عالی بود کی روا باشد اگر خالی بود این چنین درگاه عالی ای وزیر نیست خوش از شور خالی ای وزیر آن وزیرش گفت عدلی این چنین کز تو ظاهر گشت درروی زمین چون جهان پر عدل دارد پادشاه کی تواند بود هرگز دادخواه شاه گفتا راست گفتی این زمان شور اندازم جهانی در جهان این بگفت و لشکری را راست کرد پس ز هر شهر و دهی درخواست کرد جوش و شوری در همه عالم فتاد درگه محمود خالی کم فتاد شد در او موج زن از کار و بار آنچه آن میخواست آن گشت آشکار
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۱ - المقالة الثامنة و الثلثون سالک بگذشته از خیل خیال پیش عقل آمد بجسته از عقال گفت ای دستور حل و عقد ملک نیست رایج بی تو هرگز نقد ملک خرقه تکلیف دین بر قد تست تا بحد نیستی سر حد تست ذره گر نیستی بگرفته ای ذره تکلیف نپذیرفته ای اقبل و ادبر خطاب تست خاص گاه در قیدی و گاهی در خلاص چون شود در نیستی چشم تو باز اقبلت گرداند از خود پاک باز چون شوی در عین هستی دیده ور ادبرت هر دم کند قیدی دگر هرچه تو داری ز نقصان و کمال حس ترا بخشیده از راه خیال حس عدد آمد بصورت در عدد پس خیال آمد عدد اندر احد تو احد بودی عدد را معنوی کز زمان و از مکان دوری قوی پنج مدرک را خیال از پنج بار کرد ادراک تو یکدم صد هزار تو همه در یک نفس داننده گرچه شاگردی ز خود خواننده گرچه حسن افتادت اول اوستاد زاوستادت کار برتر اوفتاد حس به معنی در حقیقت از تو خاست لیک کار صورتت او کرد راست چون تو او را زنده کردی در صفت داد او در صورتت صد معرفت چون ترا در زنده کردن دست هست در دلم این مردگی پیوست هست زندگی بخش و به مقصودم رسان در عبودیت به معبودم رسان عقل گفتش تو نداری عقل هیچ می نبینی این همه در عقل پیچ کیش و دین از عقل آمد مختلف بر در او چون توان شد معتکف صد هزاران حجت آرد بی مجاز عالمی شبهت فرستد پیش باز در تزلزل دایما سرگشته در تردد طالب سر رشته از وجود عقل خاست انکارها وز نمود عقل بود اقرارها عقل را گر هیچ بودی اتفاق چون دلستی پای تا سر اشتیاق عقل اندر حق شناسی کاملست لیک کاملتر ازو جان و دلست گر کمال عشق میباید ترا جز ز دل این پرده نگشاد ترا سالک آمد پیش پیر نامور نامه از کشف برخواندش زبر پیر گفتش عقل از حق ترجمانست قاضی عدل زمین و آسمانست نافذ آمد حکم او در کاینات هست حکم او کلید مشکلات بر درخت عقل هر شاخی که هست آفتاب آنجا نیارد برد دست هرکه او از عقل لافی میزند از سر کذب و گزافی میزند زآنکه هر کس را که گردد عقل صاف در سرش نه کذب ماند نه گزاف کی تواند گشت مرد از قیل و قال در مقام عقل خود صاحب کمال سالها باید که تا یک نیکنام عقل را بی عقده گرداند تمام عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل چون سکندر با حکیم و با خفیر ماند اندر غار تاریکی اسیر هیچکس البته ره نشناخت باز جمله درماندند و شد کاری دراز متفق گشتند آخر سر بسر تا خری در پیش باشد راهبر پیش در کردند خر تا راه برد جمله را زآنجا به لشگرگاه برد ای عجب ایشان حیکمان جهان با خبر از سر پیدا و نهان در چنان ره راهبرشان شد خری تا به حکمت لاف نزند دیگری چون نمود آن قوم را اسرار خویش گفت ای بی حاصلان کار خویش گرچه هر یک مرد پیش اندیش بود از شما باری خری در پیش بود چون خری از عاقلان افزون بود دیگران را کاردانی چون بود عقل اگر جاهل بود جانت برد ور تکبر آرد ایمانت برد عقل آن بهتر که فرمان بر شود ورنه گر کامل شود کافر شود
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بلعمی کو مرد عهد خویش بود چارصد سالش عبادت بیش بود کرده بود او چار صد پاره کتاب جمله در توحید و در رفع حجاب چارصد روز و شبش در یک سجود غرقه کرده بود دریای وجود یک شب از شبها شبی بس سهمگین روی خود برداشت از خاک زمین صد دلیل نفی صانع بیش گفت شمع گردون را خدای خویش گفت روی خویش آورد سوی آفتاب سجده کردش صار کلب من کلاب عقل چون از حد امکان بگذرد بلعمی گردد زایمان بگذرد عقل در حد سلامت بایدت فارغ از مدح و ملامت بایدت گرتو عقل ساده مییابی ز خویش از چنان صد عقل دم بریده بیش گرچه عقلت ساده باشد بی نظام لیک مقصود تو گرداند تمام دورتر باشد چنین عقل از خطر وی عجب مقصود یابد زودتر عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بود پیری عاجز و حیران شده سخت کوش چرخ سرگردان شده دست تنگی پایمالش کرده بود گرگ پیری در جوالش کرده بود بود نالان همچو چنگی ز اضطراب پیشه او از همه نقلی رباب نه یکی بانگ ربابش میخرید نه کسی نان ثوابش میخرید گرسنه مانده نه خوردی و نه خواب برهنه مانده نه نانی و نه آب چون نبودش هیچ روی از هیچ سوی برگرفت آخر رباب و شد بکوی مسجدی بود از همه نوعی خراب رفت آنجا و بزد لختی رباب رخ بقبله زخمه را بر کار کرد پس سرودی نیز با آن یار کرد چون بزد لختی رباب آن بیقرار گفت یا رب من ندانم هیچ کار این چه میدانستم آن آوردمت خوش سماعی با میان آوردمت عاجزم پیرم ضعیفم بی کسم چون ندارم هیچ نان جان می بسم نه کسم میخواند از بهر رباب نه کسم نان میدهد بهر ثواب من چو کردم آن خود بر تو نثار تو کریمی نیز آن خود بیار در همه دنیا ندارم هیچ چیز رایگان مشنو سماع من تو نیز کار من آماده کن یکبارگی تا رهایی یابم از غمخوارگی چون ز بس گفتن دلش در تاب شد هم دران مسجد خوشی درخواب شد صوفیان بوسعید آن پیر راه گرسنه بودند جمله چند گاه چشم در ره تا فتوحی دررسد قوت تن قوت روحی در رسد عاقبت مردی درآمد با خبر پیش شیخ آورد صد دینار زر بوسه داد و گفت اصحاب تراست تا کنندامروز وجه سفره راست شد دل اصحاب الحق خوش ازان رویشان بفروخت چون آتش ازآن شیخ آن زر داد خادم را و گفت در فلان مسجد یکی پیری بخفت با ربابی زیر سر پیری نکوست این زر او را ده که این زر آن اوست رفت خادم برد زر درویش را گرسنه بگذاشت قوم خویش را آن همه زر چون بدید آن پیر زار سر بخاک آورد و گفت ای کردگار از کرم نیکو غنیمی میکنی با چو من خاکی کریمی میکنی بعد از اینم گر نیارد مرگ خواب جمله از بهر تو خواهم زد رباب میشناسی قدر استادان تو نیک هیچکس مثل تو نشناسد ولیک چون تو خود بستوده چه ستایمت لیک چون زر برسدم باز آیمت هر کرا در عقل نقصان اوفتد کار او فی الجمله آسان اوفتد لاجرم دیوانه را گرچه خطاست هرچه میگوید بگستاخی رواست خیر و شر چون جمله زینجا میرود نوحه دیوانه زیبا میرود
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در بر دیوانه شد عاقلی دید آن دیوانه را غمگین دلی گفت غمگین از که گفت از خدای کز غم او می ندانم سر ز پای میبترسم زو و گر دیدن بود جمله را زو روی ترسیدن بود چون نترسند از کسی خلقان همه کو چو گرگان را دهد سر در رمه تا شبان بنشیند و ماتم کند چه عجب گر از چنین کس غم کند کرد امروزم چنین شوریده دین تا چه خواهد کرد با من بعد ازین ای عجب دیوانه نیز از بیم او میکند چون عاقلان تسلیم او بیم او چون دل شکافی میکند عقل را از عقل صافی میکند تا زهیبت عقل مجنون میرود وز جنون خویش در خون میرود عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل در شبی کز میغ شد عالم سیاه بود مجنونی در افتاده به راه در بیابانی میان رعد و برق کرده برقش سوخته بارانش غرق دیده پرخون راه میبرید سخت بادلی پر بیم میترسید سخت هاتفیش آواز داد از قعر جان گفت حق با تست کم ترس ای جوان گفت پس گر می بباید گفت راست من ازآن ترسم که تا بامن چراست من چنین از بیم او ترسنده ام هرچه خواهد گو بکن تا زنده ام چون بمیرم سخت گیرم دامنش بو که آخر دل بسوزد برمنش هرکه زین یک ذره آتش باشدش نوحه دیوانگان خوش باشدش زآنکه کار جمله شان دل دادگیست سرنگونساری و کار افتادگیست هرچه میبینند خوابی بیش نیست خلق عالمشان سرابی بیش نیست عالمی پر شور و فریاد آمده جمله همچون دبه پر باد آمده عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی همه در دشت گشت گاه گاهی سوی شهر آمد ز دشت چون رسیدی سوی شهر آن بیخبر خوش باستادی و میکردی نظر صد هزاران خلق بودی پیش و پس میدویدندی همه سر پر هوس او نظر میکردی استاده خموش خیره گشتی زآن همه جوش و خروش چون باستادی چنان روزی تمام سیر گشتی هم ز خاص و هم ز عام نعره کردی و در جستی ز جای وز سر حیرت بگفتی وای وای وای هم از دبه هم از دبه گر هست چندین دبه میآرد دگر این چنین خواهد شدن گر حبه میخرد آن را که باید دبه می مزن از دبه و زنبیل لاف گر سلیمانی برو زنبیل باف کار کن مخلص شو از غش و عیوب زآنکه بر دبه نیاید درز خوب تو شتر مرغ رهی نه بنده دبه در پای شتر افکنده جمله عالم پر از تعجیل تست دبدبه از دبه و زنبیل تست نرسد از تو گرده آسان به کس جان بدادی وندادی نان به کس گرچه از خود می نیاسایی دمی می نیاسایی ز کار خود همی دین زردشتی گرفتی پیش در نیست این دین محمد ای پسر عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بر زفان میراند یحیی بن المعاد کای خداوندان علم و اعتقاد قصرهاتان هست یکسر قیصری خانه هاتان کسروی نه حیدری جامه هاتان جمله خاتونی شده مرکبانتان جمله قارونی شده رویهاتان گشته ظلمانی همه خویهاتان جمله شیطانی همه هم عروسیهای فرعونی کنید ماتم گبرانه صد لونی کنید هم بعادتهای شدادی درید هم به کبر و نخوت عادی درید این همه دارید و هم زین بیش نیز احمدی تان نیست آخر هیچ چیز روز و شب مشغول رسم و کار و بار نیستتان با دین احمد هیچ کار
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل خلق از حجاج بسیاری گریست زآنکه با او کس نمی یارست زیست جمله را خواند آن زمان حجاج و گفت از شما من راز نتوانم نهفت خویشتن را بنگرید ای مردمان تا چه بد خلقید حق را این زمان کو چو من خلقی برون آورده است بر سر جمله مسلط کرده است ظلم و عدل و زشت و خوب و کفر و دین از جهان عقل میخیزد یقین گر جهان عقل را بر هم نهی ذره عشقش کند دستی تهی عشق را جان صرف کردی محو گیر عقل را چون صرف خواندی نحو گیر چون زعین عشق گردی دردناک پاک گردی پاک از اوصاف پاک چون نماند در ره عشقت صفات ذات معشوقت دهد بی تو حیات لاجرم تا یک نفس باشد ترا هستی معشوق بس باشد ترا عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هشتم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل بامدادی شد بر سلطان ایاس خوبیش بیحد و ملحش بی قیاس صد شکن در گرد ماه افکنده بود هر شکن صد پادشاه افکنده بود شاه را پیوسته رو با روی او حاجبی نزدیکتر ابروی او شاه درچشم سیاهش خیره بود ماه درجنب جمالش تیره بود هر دو لعل او کلید مشکلات این چو آب کوثر آن آب حیات آفتاب روی او از نیکوی شاه را الحق بچشم آمد قوی گفت هان ای چشم من روشن ز تو تو ز من نیکوتری یا من ز تو گفت من نیکوترم ای شهریار پادشاهش گفت رو آیینه آر گفت آیینه کژ آید بیشتر حکم کژ هرگز نباشد معتبر گفت چون سازیم حکم این جمال گفت از آیینه دل پرس حال حکم دل بینندگان را جان فزود هرچه دل گوید برآن نتوان فزود شاه گفتش کز دل خود کن سؤال تامنم بیش از تو یا تو در جمال چون برآمد ساعتی آنگه ایاس گفت من نیکوترم ای حق شناس شاه گفت ای حاجت هر بی قرار این چه میگوید دلت حجت بیار گفت چندانی که من در پیش شاه میکنم در بند بند خود نگاه من نبینم هیچ جز سلطان مدام ذره از خود نمیبینم تمام چون همه شاه مظفر آمدم لاجرم بی شک نکوتر آمدم در نکویی کار تو دیگر بود عاقبت محمود نیکوتر بود گر شود عالم سراسر پر غلام عاقبت محمود باید والسلام
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة و الثلثون سالک بیدل فغان برداشته پیش دل شد دل ز جان برداشته گفت ای حایل میان جسم و جان عکس اسرار تو ذرات جهان جمله اسرار هست و نیست راست تا ابد از ذات تو حاصل تراست هست آن ذرات جمله معنوی دایما پاک از یکی و از دوی وی عجب آنجا یک و دو نیز هست نیست تمییز و همه تمییز هست گر نبودی هست و نیست آیات تو جزو بودی کل نبودی ذات تو جمله داری و نداری هیچ چیز تا چو هر بودت بود نابود نیز با احد دور از عدد چون شنیدی همچو جمعه نی خودی نه بیخودی چون یسار تو یمین آمد همه هرچه آن را گویی این آمدهمه این و آنت نقد آن و این بس است حجت کلت ایدیه این بس است در میان اصبعین افتاده لاجرم غیری و عین افتاده اصبعینت را یمین سلطان بسست این دو حجت دایمت برهان بسست چون چنین قربی مسلم آمدت کمترین بعدی دو عالم آمدت قربتی ده این بعید افتاده را بیدلی در من یزید افتاده را دل ز بیدل چون شنود اسرار او همچو دل سرگشته شد در کار او گفت من عکسی ام از خورشید جان مست جاوید از می جاوید جان دل ز اصبع جان ز نفخ خاص خاست کی کند ظاهر چو باطن کار راست قلب از آنم من که میگردم مقیم تا رسد از نفخ روحم یک نسیم قلب از آنم من که میگردم مدام تا رسد از قرب جانم یک سلام قلب از آنم من که میگردم چو گوی تا رسد ازجان مرا یک ذره بوی دایما بی باده مست افتاده ام کز چنان باطن بدست افتاده ام باطنی کانرا نهایت روی نیست اهل ظاهر را ازو یک موی نیست جان ز باطن میرسد من چون کنم لاجرم زین غصه خود را خون کنم یک نفس گر قرب من میبایدت در میان خون وطن میبایدت ورنه ترک خون و ترک خاک گیر پاک گرد و راه جان پاک گیر سالک آمد پیش پیر هوشیار حال خود برگفت دل پر اضطرار پیر گفتش هست دل دریای عشق موج او پرگوهر سودای عشق درد عشق آمد دوای هر دلی حل نشد بی عشق هرگز مشکلی عشق در دل بین و دل در جان نهان صد جهان در صد جهان درصد جهان در کلیدانی چه میباشی همی این جهانها راتماشا کن دمی چند اندیشی بدین میدان درآی همچو گویی گرد و سرگردان درآی مصلحت اندیش نبود مرد عشق بیقراری خواهد از تو درد عشق
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و نهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل عاشقی را بود معشوقی چو ماه مهر کرده ترک پیش او کلاه مدتی در انتظارش بوده بود جان به لب پرخون دل پالوده بود داد آخر وعده وصلیش یار گفت خواهد بودت امشب روز بار مرد آمد تا در دلخواه خویش اوفتادش مشکلی در راه پیش گفت اگر این حلقه را بر در زنم گویدم آن کیست من گویم منم گویدم پس چون تویی با خویش ساز عشق اگر بازی همه با خویش باز ور بدو گویم نیم من این توی گویدم پس تو برو گر میروی در میان این دو مشکل چون کنم خویش را بیخویش حاصل چون کنم از شبانگه بر در آن دلفروز هم درین اندیشه بود او تا به روز این سخن گفتند پیش صادقی گفت عاقل بود او نه عاشقی زآنکه همچون عاقلان صد گونه حال گشت بر وی در جواب و در سؤال لیک اگر بودیش عشقی کارگر درشکستی زود و در رفتی بدر تا براندیشی تو کار از بد دلی حاصلت گردد همه بی حاصلی عاشقان را نیست با اندیشه کار مصلحت اندیش باشد پیشه کار عاشق جانسوز خواهد سوز عشق روز محشر شب شود در روز عشق عشق بر معشوق چشم افتادنست بعد از آن از بیدلی جان دادنست