Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۲ - مقاله اول در آفرینش عالم که آینه جمال نمای اسماء و صفات آفریننده است سبحانه و تعالی شاهد خلوتگه غیبت از نخست بود پی جلوه کمر کرده چست آیینه غیب نما پیش داشت جلوه نمایی همه با خویش داشت ناظر و منظور همو بود و بس غیر وی این عرصه نپیمود کس جمله یکی بود و دویی هیچ نه دعوی مایی و تویی هیچ نه بود قلم رسته ز زخم تراش لوح هم آسوده ز رنج خراش عرش قدم بر سر کرسی نداشت عقل سر نادره پرسی نداشت دایره چرخ به صد دخل و خرج بود به مطموره یک نقطه درج سلک فلک ناظم انجم نبود پشت زمین حاصل مردم نبود نطفه آبا به مضیق جهات بود مصون از رحم امهات بود درین مهد فرو بسته دم طفل موالید به خواب عدم دیده آن شاهد نابود بین معنی معدوم چو موجود بین گرچه همی دید در اجمال ذات حسن تفاصیل شیون و صفات خواست که در آینه های دگر بر نظر خویش شود جلوه گر در خور هر یک ز صفات قدم روی دگر جلوه دهد لاجرم روضه جانبخش جهان آفرید باغچه کون و مکان آفرید کرد ز هر شاخ و گل و برگ و خار جلوه او حسن دگر آشکار سرو نشان از قد رعناش داد گل خبر از طلعت زیباش داد غنچه سخن از شکرش کرد ساز قفل ز درج گهرش کرد باز سبزه به گل غالیه تر سرشت پیش گل اوصاف خط او نوشت شد هوس طره او باد را بست گره طره شمشاد را نرگس جماش به آن چشم مست زد ره مستان صبوحی پرست فاخته با طوق تمنای سرو زد نفس شوق ز بالای سرو بلبل نالنده به دیدار گل پرده گشا گشت ز اسرار گل کبک دری پایچه ها بر زده زد به سر سبزه قدم سرزده قمری بنهاده به شمشاد دل سوخت به داغ غم او شاد دل مرغ سحر ساخت به ناز و عتاب در نظر نرگس بسیار خواب حسن ز هر جا که زد القصه سر عشق شد از جای دگر جلوه گر حسن ز هر چهره که رخ بر فروخت عشق ازان شعله دلی را بسوخت حسن به هر طره که آرام یافت عشق دلی آمده در دام یافت حسن ز هر لب که شکر خنده کرد عشق دلی را به غمش بنده کرد حسن جز از عشق نگیرد غذی عشق هم از وی نگریزد بلی قالب و جانند به هم حسن و عشق گوهر و کانند به هم حسن و عشق از ازل این هر دو به هم بوده اند جز به هم این راه نپیموده اند هستی ما هست ز پیوندشان نیست گشاد همه جز بندشان حسن و کس از عشق گرفتار نی جنس نفیس است و خریدار نی

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۳ - حکایت شیخ روزبهان قدس سره با بیوه ای که میوه دل خود را شیوه مستوری می آموخت روزبهان فارس میدان عشق فارسیان را شه ایوان عشق پیش در پرده سرایی رسید از پس آن پرده صدایی شنید کز سر مهر و شفقت مادری گفت به خورشید لقا دختری کای به جمال از همه خوبان فزون پای منه هر دم از ایوان برون ترسم از افزونی دیدار تو کم شود اندوه خریدار تو نرخ متاعی که فراوان بود گر به مثل جان بود ارزان بود شیخ چو آن زمزمه را گوش کرد سر محبت ز دلش جوش کرد بانگ برآورد که ای گنده پیر از دلت این بیخ هوس کنده گیر حسن نه آنست که ماند نهان گرچه بود پرده جهان در جهان حسن که در پرده مستوری است زخم هوس خورده منظوری است تا ندرد چادر مستوریش جا نشود منظر منظوریش جلوه که هر لحظه تقاضا کند بهره دلی دان که تماشا کند تا ز غم عشق چو شیدا شود کوکبه حسن هویدا شود جامی اگر زنده بیننده ای در صف عشاق نشیننده ای سرمه ز خاک قدم عشق گیر زنده به زیر علم عشق میر جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۴ - مقاله دوم در بیان آفرینش آدم که آیینه ذات و مظهر جمعیت اسماء و صفات آفریننده است سبحانه و تعالی پیش که از ابر صفا نم نبود رسته گل صفوت آدم نبود بود جهان یک به یک آیینه ها بلکه سراسر همه گنجینه ها بر سر هر گنج طلسم دگر نقد در او گوهر اسم دگر لیک نشانی ز مسمی نداشت مظهر جمعیت اسما نداشت شاه ازل خواست چنان مظهری چید ز دریای قدم گوهری ساخت دلش مخزن اسرار خویش کرد رخش مطلع انوار خویش هر چه عیان داشت بر او خرج کرد هر چه نهان خواست در او درج کرد شد ز ره صورت و معنی به هم مجمع بحرین حدوث و قدم علم الاسما رقم دفترش خمر طینه صدف گوهرش گونه گندم به ادیمش سپرد نامش از آن روی جز آدم نبرد سایه بر اوج فلک انداختش سجده گه فوج ملک ساختش جز سر فرقت زدگان هر که بود چهره به خاک ره آن پاک بود بزم کرامت ز رخش بر فروخت هر که رخش دید بر آن دیده دوخت چون به رخش چشم همه تیز دید نیل عصی آدم بر وی کشید باز به حالش پی دفع گزند تابشی از تاب علیه اوفکند تیرگی معصیتش دور شد ظلمت نیلش علم نور شد سیر وجودش به لطافت رسید دور کمالش به خلافت کشید کشور اسماء الهی گرفت مملکتی نامتناهی گرفت پرتو او بر زن و بر مرد تافت هر که ازو هر چه طلب کرد یافت آینه ای شد که بر او چشم کس چون نظر انداخت خدا دید و بس بلکه نبود از دل ظلمت زدای شاهد و مشهود در او جز خدای ای به ره دور و درشت آمده وز کمرش پشت به پشت آمده پشت وفا بر گهر او مکن دست جفا در کمر او مکن حیف بود صورت آدم تو را معنی شیطان شده همدم تو را سهل بود جلد کتاب کریم بسته بر افسانه دیو رجیم دلق صفا در بر و زیر بغل کرده نهان دفتر زرق و حیل گرگ دلی صورت یوسف که چه صورت اگر نیست تأسف که چه اصل که معنی است چو بگذاشتی دل به سوی فرع چرا داشتی قدر شناس گهر خویش باش صیرفی سیم و زر خویش باش گر زر خالص شده ای خوش تو را ور نه چه چاره ست ز آتش تو را آتشی از سوز و طلب برفروز هر غش و غلی که بیابی بسوز جوهر دل را ز عرض پاک کن چشم خرد را ز غرض پاک کن دامن جان درکش از آلودگی نیست در آلودگی آسودگی بند ز تن بگسل و آزاده شو نقش دویی دور کن و ساده شو زاد مریدان ره آزادگیست شیوه آیینه دلان سادگیست ساده دلی باش پسندیده ذات پاک ز رنگ صور کاینات تا چو ازین مرحله بیرون شوی همنفس شاهد موزون شوی پیش نگاری شوی آیینه نه کش نبود هیچ ز آیینه به

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخشِ ۲۵ - حکایتِ مسافرِ کنعانی که به‌رسمِ ارمغانی، آینه‌ای نورانی پیشِ روی یوسف (علیه‌السلام) نهاد یوسف کنعان چو به مصر آرمید صیت وی از مصر به کنعان رسید بود در آن غم کده یک دوستش پرشده ی مغز وفا پوستش ره به سوی مصر جمالش سپرد آینه ای بهر ره آورد برد یوسف ازو کرد نهانی سؤال کای شده محرم به حریم وصال در طلبم رنج سفر برده ای زین سفرم تحفه چه آورده ای گفت به هر سو نظر انداختم هیچ متاعی چو تو نشناختم آینه ای بهر تو کردم به دست پاک ز هرگونه غباری که هست تا چو به آن دیده ی خود واکنی طلعت زیبات تماشا کنی تحفه ای افزون ز لقای تو چیست گر روی از جای به جای تو کیست نیست جهان را به صفای تو کس غافل ازین تیره دلانند و بس جامی ازین تیره دلان پیش باش صیقلی آینه ی خویش باش تا چو بتابی رخ ازین تیره جای یوسف غیب تو شود رونمای جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۶ - مقاله سیم در بیان آنکه آدمیت آدمی نه به صورت ماء و طین است بلکه به سعادت اسلام و دین است و اول ارکان این سعادت اقرار است به کلمتین شهادت ای که در دولت دین کم زنی چند دم از نسبت آدم زنی آدمی آنست که دینی در اوست محو گمان کرده یقینی در اوست گر بود این پیکر گل آدمی زو در و دیوار ندارد کمی بلکه فزون باشد ازو در نمود مهره دیوار به سلک وجود آدمیی پشت بر ایام کن روی به معموره اسلام کن پیش شریعت رو و اسلام سنج می رسد ارکان چو حروفش به پنج رکن نخستش که شهادت بود راه خلاف آمد عادت بود هست دو ره هر دو به هم متصل گام زنان زین دو ره ارباب دل آن یکی اقلیم الهی گشای شد به خدایت ره وحدت نمای وان دگرت گنج فتوت فشان برده به دهلیز نبوت کشان ور به نهایت نگری یک ره است عاقبت هر دو از آن الله است هست یکی ظرف به غایت شگرف ناطقه اش ساخته از صوت و حرف نیست بجز شهد سعادت در او هر الف انگشت شهادت در او دست درین شهد ز عادت بدار چون الف انگشت شهادت برآر بو که ز منشور سعادت نویس یابی ازین شهد یک انگشت لیس خامه به هر صفحه که بنگاردش از مگس نقطه نگه داردش یعنی ازین شهد که صافی فتاد هرکه مگس طبع بود دور باد لام الفش هست درین دیولاخ گردن دیوان هوا را دو شاخ بلکه چو پرگاروش آمد پدید خط عدم گرد دو عالم کشید آلت قطع آمده مقراض وار تا ببری زآنچه نیاید به کار چون ز دو انگشت ویی تیز دست قید تعلق ببر از هرچه هست چرخ که آمد به تو مقراض ده اطلس او در دم مقراض نه تا برد از همت والای تو خلعت توحید به بالای تو شاهد هر جان که بود دلفریب یافته زین خلعت زیباست زیب بیشه توحید درین دامگاه شیردلان را بود آرامگاه شیر دلی روی در آن بیشه کن همدمی شیردلان پیشه کن با همه هم بیشه و هم پیشه باش ی کدل و یک روی و یک اندیشه باش روی در آن کن که تو را روی داد صد در امید به رویت گشاد چشم بر آن نه که ز روز نخست روشنی چشم جهان بین توست دست در آن زن که ازو شد به پای قامت قدرت به فلک فرق سای صانع بی چون که تو را آفرید با تو بگویم که چرا آفرید تا بشناسیش به نعت یکی نی یکیی از کمی و اندکی بل یکیی ز اندک و بسیار بیش صد قدم از اندک و بسیار پیش چون به شناسایی او پی بری پیش نهی پای پرستشگری روی به محراب عبادت کنی کسب سبب های سعادت کنی هرچه کند بنده برون زین دو کار آخر ازآن کار شود شرمسار رخت به سر حد ندامت برد داغ ندامت به قیامت برد شعله زند از دل محنت قرین آتش آنش ابدالآبدین

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۷ - حکایت تیز بصری حسن بصری رضی الله عنه که نکته حکمت حجاج را در ظلمات ظلم او مشاهده نموده از حسن آن بصری نافذ بصر نکته ای آرند عجب مختصر کز دل غفلت زده گر دم فشاند آن نفس پاک که حجاج راند گفت فضولی که نه در بندگی کش پی آن داد خدا زندگی ساعتی از عمر به پایان برد گرچه در آن ملک سلیمان برد شاید اگر داغ به جانش نهند مالش محرومی از آنش دهند پیش وی آید المی جانگداز سوزد ازان حسرت دور و دراز همچو حسن هر که بود هوشمند گوش کند از لب حجاج پند حکمت نو یافته هر جا بود گم شده خاطر دانا بود گرچه بیابد به رهش بی طلب گیردش از خاک به دست ادب گوهر گنجینه جان سازدش در صدف سینه نهان سازدش جامی اگر خلق تو آمد حسن از لب هر ظالم حجاج فن نکته حکمت که رسد گوش کن ظلم رساننده فراموش کن جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۸ - مقاله چهارم در اقامت نمازهای پنجگانه که پنجه طاقت قوی پنجگان تاب مشقت داده اوست و جبین عزت گردن فرازان به خاک مذلت نهاده او ای شده رخنه صف طاعت ز تو مانده تهی سلک جماعت ز تو پنبه غفلت چو تو را بست گوش سود نکردت ز مؤذن خروش نعره او خواب تو را کم نکرد قامت او قد تو را خم نکرد میل نمازت به جوانی نبود پشت دو تا گشته به پیری چه سود پشت چو محراب خمیده تو را روی به قبله نرسیده تو را پنج نماز است به از پنج گنج به که بدین پنج شوی گنج سنج بهر تو پنجاه به پنج آمده طبع تو زین پنج به رنج آمده پنجه خود ساز بدین پنج سخت پنجه ابلیس بدر لخت لخت گر نکنی پنجه بدین رنجه اش کی بودت طاقت سر پنجه اش شیر دلی پنجه ازین پنج کن شاخ هوا را بکن از بیخ و بن شاخ هوا را نشود بیخ سست تا ندهی نم ز طهارت نخست دست بشو بهر تمسک به خیر روی ز پندار توجه به غیر از کف مساح به سر تاج نه پای چو شد شسته به معراج نه تا چو به معراج تو را ره شود دست شیاطین ز تو کوته شود وقت سیاست پی ادبارشان پایه معراج تو بس دارشان دین تو را نیست ستون جز نماز بهر قیامش چو ستون قد فراز پشت تو آندم که ز طاعت دوتاست از پی این خیمه ستونیست راست مسجد تو شد همه جا سنگ و خاک خاک شد از بهر تو چون آب پاک تا ره طاعت بود آسان تو را زان نشود طبع هراسان تو را لیک تو از کاهلی و جاهلی همچو خران مانده در آب و گلی پای امل از گل طینت برآر چشم خرد بر زر و زینت مدار زینت تو بس کمر بندگی تاج تو در سجده سرافکندگی رفته عمر تو رهین فناست دولت آینده که داند که راست شاهد وقت تو همین ساعت است خوبترین زیور آن طاعت است شرم تو بادا که به بالا و پست سجده طاعت بردش هر چه هست تو کنی از سجده او سرکشی به که ازین شیوه قدم در کشی ساق ادب بر زده عرش برین بر در طاعت شده کرسی نشین چرخ فلک خرقه ازرق به بر بسته ز جوزا پی خدمت کمر دوخته شب تا به سحر در رکوع دیده انجم به زمین خضوع سبحه پروین ز کف آویخته اشک ستاره به سحر ریخته ماه زده بر در او کوس مهر مهر به خاک ره او سوده چهر جنبش ارکان به سوی تحت و فوق از کشش اوست به زنجیر شوق کار جماد است پی حی پاک قعده طاعت به مصلای خاک وصف نبات است نمودن قیام بر در قیوم جهان بر دوام هییت حیوان به رکوع است راست دایم از آنست که پشتش دوتاست ور نبود میل سجودش چرا سر به زمین می برد اندر چرا خیز و تو هم برگ تعبد ساز جمع کن این چند عمل در نماز تا ز پریشانی ظاهر بری راه به جمعیت باطن بری جمع نشینی به مقام حضور از خود و از هستی خود بی شعور

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲۹ - حکایت کشیدن پیکان از تیر راست رو کیش ولایت کرم الله تعالی وجهه در وقتی که از کشاکش کمان مجاهده بر نشان مشاهده افتاده بود شیر خدا شاه ولایت علی صیقلی شرک خفی و جلی روز احد چون صف هیجا گرفت تیر مخالف به تنش جا گرفت غنچه پیکان به گل او نهفت صد گل محنت ز گل او شکفت روی عبادت سوی محراب کرد پشت به درد سر اصحاب کرد خنجر الماس چو بید آختند چاک به تن چون گلش انداختند غرقه به خون غنچه زنگارگون آمد ازان گلبن احسان برون گل گل خونش به مصلا چکید گفت چو فارغ ز نماز آن بدید این همه گل چیست ته پای من ساخته گلزار مصلای من صورت حالش چو نمودند باز گفت که سوگند به دانای راز کز الم تیغ ندارم خبر گرچه ز من نیست خبردارتر طایر من سدره نشین شد چه باک گر شودم تن چو قفس چاک چاک جامی از آلایش تن پاک شو در قدم پاکروان خاک شو باشد ازان خاک به گردی رسی گرد شکافی و به مردی رسی جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۰ - مقاله پنجم در اشارت به روزه رمضان که نوریست کثیرالفیضان هم روح را شمع انجمن افروز است و هم نفس را برق خرمن سوز ای ز پی طبل شکم همچو نای جمله گلو گشته ز سر تا به پای کار تو از هر چه تصور کنی نیست بجز آنکه شکم پر کنی حرص تو لقمه نه به انصاف زد دایه تو را بهر شکم ناف زد چند کشی رنج شکم از گزاف گر نزدت دایه بدین شیوه ناف ساز چو نافه شکم خویش خشک بو که دمد از نفست بوی مشک نکهت روزه ز لب روزه دار به بود از نافه مشک تتار معده معد کرده پی نان و آب کی شود از قوت روان بهره یاب باطنت از نفس و هوا ممتلی چون رسدت لذت الصوم لی هر چه بدان شرع بشارت ده است از همه حرف انا اجزی به است شعله دوزخ چو شود تیغ زن یا شررش ناوک خذلان فکن روزه گرد آمده در دفترت چون سپر نور کشد در برت حرص و شره دوزخ پر آتش است مهر زدن بر در دوزخ خوش است روزه بود مهر زدن بر درش مهر بزن تا برهی از شرش چون خر کناس ز بس ناخوشی خوی گرفتی به نجاست کشی با من از این نکته چه باشی درشت تو به شکم می کشی و او به پشت ماه نو روزه ببین از افق کابروی حور است ز نیلی تتق می کند ایما که لب از بهر ما مهر کن ای مهر لبت مهر ما لب چو ببندی ز طعام و شراب در حرم مات شود فتح باب طرفه کلیدی که درین تنگنای هاویه بند آمد و جنت گشای سیصد و شصت است تو را روز سال بیش ز کم خواری یکی سی منال گرز تو یابد یک ازین سی شکست حلق ز کفارتت افتد به شصت کرده قضا دین تو را غارت است کت ز ادا روی به کفارت است گرسنگی طعمه خوان رضاست تشنه لبی شربت جام صفاست روزه خاصان نه همین است و بس بلکه بریدن بود از هر هوس هر چه نباید که بجویی مجوی هر چه نشاید که بگویی مگوی چشم مکن باز به نادیدنی گوش بپرداز ز نشنیدنی دست میالای به شغل دغل پای مفرسای به راه امل علم و عمل را ز ریا پاک کن بلکه دل از غیر خدا پاک کن نیست تو را قبله دین جز خدای هیچ مدان هیچ مبین جز خدای هر چه نه ذکر وی ازان دم ببند وانچه پسندش نبود کم پسند وایه نفس است جز او هر چه هست وای تو گر زان نکشی باز دست جستن آن وایه ز بی مایگیست مایه اقبال تو بی وایگیست نفس و هوا گر شرفی داشتی اهل دلش کی به تو بگذاشتی در دل و جان تخم دگر کاشتند لاجرم آن را به تو بگذاشتند

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۱ - حکایت زشت رویی که خریدار کور یافته بود و وجه ناسره خود را در پیش وی می ستود خواست یکی کور زنی زشت روی کینه وری طعنه زنی زشت خوی از شبه اش چهره سیه رنگ تر وز سپرش جبهه پر آژنگ تر گوش کر و پشت کژ و چشم کاژ خامشیش بیهده گفتار ژاژ یک شبی از ناز به آن کور گفت حیف که ماند از تو جمالم نهفت طلعت من خواسته از مه خراج حرف خجالت زده بر لوح عاج نرگس من چشم و چراغ چمن لاله من داغ نه یاسمن از صفت قامت من کوتهی یافته آوازه سرو سهی کور چو افسانه او گوش کرد خون دل از سینه او جوش کرد گفت اگر حال چنین بودیت دولت و اقبال قرین بودیت دامن تو دیده وری داشتی تخم هوایت دگری کاشتی این همه بیننده ز نزدیک و دور کس ننهد آینه در پیش کور چشم من ار کور نبودی چنین تو سر دعوی نگشودی چنین بستگی چشمم از اوصاف تو بر تو گشاده ست در لاف تو جامی اگر نقد کمالیت هست در حجب غیب جمالیت هست بر بصر اهل نظر جلوه ده در نظر بی بصرانش منه ور نه ز همت در انصاف زن خط خطا بر ورق لاف زن جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۲ - مقاله ششم در اشارت به زکات که سرمایه بالش مال و مالش نفس بخل سگال است ای شده زندان درم مشت تو بند بر آنجا ز هر انگشت تو پیش که ایام کند رنجه ات گردش او تاب دهد پنجه ات عیش تو را حال دگرگون کند نقد خود از دست تو بیرون کند خوش بگشا دست چو احسانیان از پی آزادی زندانیان مرد درم زن که درم گرد ساخت ساختنش گرد چرا ورد ساخت گردش ازان ساخت که گردان بود کف به کف از راهنوردان بود نی که به دستت ز خلاف کرم ناخنی از سیم شود هر درم تاش جدا کم کنی از مشت خویش بر صفت ناخن از انگشت خویش ناخن سیمت که به کف حاصل است ناخنه دیده جان و دل است ناخنه از دیده دل بر تراش ور نه به ناخن دل خود می خراش جمع مکن درهم و دینار را سخره مشو شحنه ادبار را ور به مثل جمع شود صرف کن گوش نیوشنده بدین حرف کن هست مبرد که تو را سیبویه گرچه به نحو است مشارالیه هر چه بگوید بز اخفش شوی ریش بجنبانی و دل خوش شوی پیشه کنی از سر جهل شگرف منع دنانیر و دراهم ز صرف صرف همه گرچه نیاید ز تو منع همه نیز نشاید ز تو ده بدر از سیم و زرت آنقدر کآردت از عهده واجب بدر حق چو تو را داد ز دینار بیست بخل به یک نیمه دینار چیست ریخت ز درهم به کنارت دویست پنج چو خواهد ز کناره مایست زین زر و سیم است به باغ نعیم قصر تو را خشت زر و خشت سیم خشت زر پخته ده و سیم خام تا که بود قصر تو فردا تمام ماره مکن زر که شود ماره مار گردنت از مار شود طوق دار چون به گلوی کس ازان ماره هیچ ندهی ازان بین به گلو مارپیچ هر درم سیم که حق فقیر زیر زمین می کنی اش جایگیر بهر جزای تو به روز شمار سرخ چو دینار کنندش زنار گاه به رخ داغ نهندت که هان بهر چه رخ داشتی از وی نهان گاه به پهلو که ز بس بی رهی پهلو ازو بهر چه کردی تهی گاه به پشتت که ز روی درشت بهر چه کردی سوی بیچاره پشت داغ دو روه به تنت لاله وار بس که بسوزند شوی لاله زار جای دگر داغ کند هر درم همچو تو ننهند به بالای هم قدر درم گر بود افزون به فرض طول دهندت به همان قدر و عرض تفرقه کن جمع درم های خویش سینه تهی کن ز الم های خویش داغ جداییش که اینجا کشی بهتر ازان داغ که فردا کشی حیف بود کز پی فرزند و زن داغ نهی این همه بر خویشتن ضامن رزق همه شد کردگار کار خدا را به خدا واگذار

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۳ - حکایت آن صاحب کرم که بر همیان درم از رشته تدبیر پندگویان بند نهاد هر چه دهی از سر انصاف ده قفل عدم بر در اسراف نه بعد شکستن صدف خویش را خوار مگردان خلف خویش را بهره که دیدی ز خداوند خود ساز ذخیره پی فرزند خود تا چه بریزد صدفت زیر خاک بهره ور آید ز تو آن در پاک گفت که دارم سفری دور پیش آنچه به دست است کنم زاد خویش چون بپرد طوطی من زین قفس بهره فرزند خداوند بس دل چو قوی گشت به روزی دهم از پی فرزند چه روزی نهم جامی ازین به غم فرزند خور زرد مکن روی وی از مهر زر زآفت این رهزنش آگاه کن قبله اش الرزق علی الله کن دیده وری خواند به عقل سلیم حرف فنا از ورق زر و سیم خواست درین دایره تیز رو سازدش از نقش بقا سکه نو عقده ز همیان درم برگرفت جلوه به میدان کرم در گرفت بی درمان را درم اندوز ساخت بی کرمان را کرم آموز ساخت هر زر و سیمی که به درویش داد آنچه طلب کرد بسی بیش داد گفت فضولی ز کرم دست تنگ کای شده پیش تو یکی سیم و سنگ جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۴ - مقاله هفتم در اشارت به زیارت بیت الله الحرام که به وادی تگ و پویش در پس هر سنگی سرهنگی سر نهاده و در بوادی جست و جویش در هر بن خاری گرفتاری از پای درافتاده ای ز گلت نا زده سر حب دل مانده ز حب وطنت پا به گل خیز که شد پرده کش و پرده ساز مطرب عشاق ز راه حجاز یکدم ازین پرده سماعی بکن هر چه نه زین پرده وداعی بکن دین تو را تا شود ارکان تمام روی نه از خانه به رکن و مقام ناقه اگر نیست تو را زیر ران بر قدم فاقه روان شو روان گر نبود راحله باد پای راحله از پای کن و در ره آی گر به ادیمت نبود دسترس جلد قدم پای فزار تو بس ته به تهش پشت ز گرد و غبار کرده تهش خار به میخ استوار پاشنه از خنده دهان کرده باز ز آبله ها ریخته اشک نیاز واله و حیرت زده و مستهام خنده زنان گریه کنان می خرام پشت امید تو به خورشید گرم بستر آسایشت از ریگ نرم سایه به فرقت که مغیلان کند به که سراپرده سلطان کند باد مخالف زده در دیده ریگ پای فرو رفته به تفسیده ریگ به که نشینی به مهب شمال پای فرو کرده به آب زلال بانگ حدی بشنو و صورت درای شو چو شتر گرم رو و تیز پای راه وفا می سپر و می گذر بر خسک خشک چو ریحان تر باد به میعاد تعبد رسان رخت به میقات تجرد رسان رشته تدبیر ز سوزن بکش خلعت سوزن زده از تن بکش هر چه بر آن بخیه زدی ماه و سال آی برون از همه سوزن مثال باز کن از بخیه زده جامه جوی بو که تو را بخیه نیفتد به روی گر نه ز مرگ است فراموشیت به که بود کار کفن پوشیت لب بگشا یافتن کام را نعره لبیک زن احرام را موی نشوییده و رخ گردناک سینه خراشیده و دل دردناک رو به حرم کن که در آن خوش حریم هست سیه پوش نگاری مقیم صحن حرم روضه خلد برین او به چنان صحن مربع نشین قبله خوبان عرب روی او سجده شوخان عجم سوی او باد چو در دامنش آویخته غالیه در جیب جهان ریخته تا شکنی شیشه ناموس و ننگ کرده نهان در ته دامانت سنگ باز شکن دامن شبرنگ او دیده جان سرمه کش از سنگ او سنگ سیاهش که ازان کوته است دست تمنات یمین الله است چون تو ازان سنگ شوی بوسه چین بوسه زن دست که باشی ببین بر سر گردون زنی از فخر کوس گر رسدت دولت این دستبوس از لب زمزم شنو این زمزمه کز نم ما زنده دلند این همه سوی قدمگاه خلیل الله آی پا چو نیابی به پی اش دیده سای پای مروت به سوی مروه نه چهره صفوت به صفا جلوه ده تا نشود در عرفاتت وقوف کی شود از راه نجاتت وقوف کبش منی را به منا ریز خون نفس دنی را به فنا کن زبون سنگ به دست آر ز رمی جمار دیو هوا را کن ازان سنگسار چون دل ازین شغل بپرداختی کار حج و عمره به هم ساختی شکر خدا گوی که توفیق داد ره به سوی خانه خویشت گشاد ور نه که یارد که به آن ره برد ورچه شود مرغ به آن ره پرد

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۵ - حکایت علی بن موفق قدس سره و مناجات وی با حضرت حق جل و علا پور موفق که به توفیق حق برد ز هر پیر موفق سبق بادیه کعبه بسی می برید محنت آن راه بسی می کشید روزی از آنجا که دلی داشت تنگ زد به در کعبه سر خود به سنگ گفت خدایا پس هر محنتی سوی من افکن نظر رحمتی راه حج و عمره بسی رفته ام بهر تو نی بهر کسی رفته ام دل به وفای تو گرو بوده ام بی سر و پا در تک و دو بوده ام زین سفرم نیست به کف حاصلی نی سره وقتی نه به سامان دلی هیچ ندانم که مرا حال چیست بخت مرا مایه اقبال چیست شب چو درین درد فرو شد به خواب آمدش از حضرت بی چون خطاب کای به رهم پای ز سر ساخته بر همه زین پای سرافراخته گر نه تو را خواستمی کی چنین دادمیت ره سوی این سرزمین هر که نه مایل به سوی وی شوی سوی خودش راهنما کی شوی حاصلت این بس که تو را خواستم باطنت از شوق خود آراستم ره به سوی خانه خود دادمت بر در هر کس نفرستادمت یارب از آنجا که کرم آن توست چشم همه بر در احسان توست جامی اگر چند نه صاحبدلیست از تو به امید چنین حاصلیست جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۶ - مقاله هشتم در اشارت به عزلت مشتمل بر عزت که بی «عین » علم زلت است و بی «زای » زهد علت ای چو گلت جیب به چنگ خسان دامن صحبت بکش از ناکسان گرچه ز آغاز گشادت دهند عاقبت الامر به بادت دهند غنچه وش از همنفسان لب ببند خیره چو گل در رخ هر کس مخند جلوه مده همچو خور انوار خویش باش چو سایه پس دیوار خویش بر کس و ناکس به حریم خمول قفل کن ابواب خروج و دخول دیر نشین باش چو عیسی دمان خانه بپرداز ز نامحرمان گر بود اندر بن غاریت جای حلقه مارت شده زنجیر پای به که به هر حلقه نهی پای خویش محفل هر سفله کنی جای خویش ور شودت دور کمر کوه سنگ گرد میان منطقه دم پلنگ به که دو رنگان منافق سیر پیش تو بندند به خدمت کمر گر کشدت شانه به سر پنجه شیر کشمکش او کند از جانت سیر به که حریفان کف راحت نهند مرهم لطفت به جراحت نهند گر کندت بحر پر آشوب غرق یا گذرد موج هلاکت ز فرق به که به کشتی رفیقان خاص رخت خود آری به امید خلاص در کنف پرتو خور کم نشین تا نشود سایه تو را همنشین راه ز گلگشت لب جو بتاب تا نزند صورت تو سر ز آب آینه را در نظر خود منه تا نشود عکس تو را جلوه ده اول فطرت که پدید آمدی از همه کس فرد و وحید آمدی عاقبت کار کز اینجا روی از همه شک نیست که تنها روی این همه اکنون گره و بند چیست وین همه آمیزش و پیوند چیست بگسل ازینان که زیان تواند خصم دل و دشمن جان تواند قدر تو کاهند که افزون شوند عیب تو سنجند که موزون شوند گر تو شوی پنبه همه آتشند ور تو نهی سر همه گردن کشند چون دلت از غصه پریشان شود مایه جمعیت ایشان شود ور شود اسباب حضور تو جمع شعله زند عرق حسدشان چو شمع چند درین ششدره بی گشاد عمر دهی از دم اینان به باد باد خزان است دم سردشان سردی جان است ره آوردشان ترسم از آن روز که سردت کنند دل سپر ناوک دردت کنند هر که نه مشغولی دینش ره است غول ره توست خدا آگه است پای وفا بر پی غولان مدار روی به بیغوله تنهایی آر ور نبود از دل سوداییت طاقت بیغوله تنهاییت خیز و قدم نه به ره رفتگان روی سوی آرامگه رفتگان یاد کن از عهد فراموششان نکته شنو از لب خاموششان پر شده شان بین ز غبار استخوان کحل بصیرت کن ازان سرمه دان منزلشان بین به ته سنگ تنگ کوب سر افعی غفلت به سنگ با نفس تنگ برآر از درون زمزمه نحن بکم لا حقون بو که دلت یابد از آن زندگی روز حیات تو فروزندگی

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۷ - حکایت زنده دلی که با مردگان انس گرفته بود و از زندگان فرار می نمود زنده دلی از صف افسردگان رفت به همسایگی مردگان پشت ملامت به عمارات کرد روی ارادت به مزارات کرد حرف فنا خواند ز هر لوح خاک روح بقا جست ز هر روح پاک گشتی ازین سگ منشان تیز تگ همچو تگ آهوی وحشی ز سگ کارشناسی پی تفتیش حال کرد ازو بر سر راهی سؤال کین همه از زنده رمیدن چراست رخت سوی مرده کشیدن چراست گفت بلندان به مغاک اندراند پاک نهادان ته خاک اندراند مرده دلانند به روی زمین بهر چه با مرده شوم همنشین همدمی مرده دهد مردگی صحبت افسرده دل افسردگی زیر گل آنان که پراکنده اند گرچه به تن مرده به جان زنده اند مرده دلی بود مرا پیش ازین بسته هر چون و چرا پیش ازین زنده شدم از نظر پاکشان آب حیاتست مرا خاکشان جامی ازین مرده دلان گوشه گیر گوش به خود دار و ز خود توشه گیر هر چه درین دایره بیرون توست گام سعایت زده در خون توست جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۸ - مقاله نهم در اشارت به صمت که سرمایه نجات و پیرایه رفع درجات است ای به زبان نکته گزار آمده وی به سخن نادره کار آمده نقطه نطق است تو را بر زبان گشته از آن نقطه زبانت زیان گر کنی آن نقطه ازین حرف حک بر خط حکم تو نهد سر فلک هر که درین گنبد نیلوفری افکند آوازه نیکو فری نیکویی فر وی از خامشیست خامشیش تیغ جهالت کشیست گفتن بسیار نه از نغزی است ولوله طبل ز بی مغزی است خم پر از باده تهی از صداست چونکه تهی شد ز صدا پر نواست در دلت از غیب گلی چون گشاد از دم ناخوش مده آن را به باد تا نه لبت بسته ز دعوی شود کی دل تو مخزن معنی شود غنچه که نبود به دهانش زبان لعل و زرش بین گره اندر میان سوسن رعنا که زبان آور است کیسه تهی مانده ز لعل و زر است منطق طوطی خطر جان اوست قفل نه کلبه احزان اوست زاغ که از گفتنش آمد فراغ جلوه گر آنک به تماشای باغ خست طبع است درین کهنه کاخ حوصله تنگ و حدیث فراخ چرخ بدین گردش دایم خموش چرخه حلاج و هزاران خروش رسته دندانت صفی بست خوش پیش صف آمد لب تو پرده کش کرده زبان تیغ پی یک سخن چند شوی پرده در وصف شکن گرچه سخن خاصیت زندگیست موجب صد گونه پراکندگیست زندگی افزای دل زنده را ورد مکن قول پراکنده را چشم برآمد شد انفاس دار وین دو سه نو آمده را پاس دار هر نفس از تو که هیولا وش است قابل هر نقش خوش و ناخوش است گر ز کرم نقش جمالش دهی منقبت فضل و کمالش دهی بر ورق عمر تو عنوان شود فاتحه نامه احسان شود ور ز سفه داغ قصورش کشی در درکات شر و شورش کشی خامه کش صفحه دین گرددت میل زن چشم یقین گرددت لب چو گشایی گرو هوش باش ور نه زبان در کش و خاموش باش هوش چه باشد ز خدا آگهی آگهیی ز آفت غفلت تهی دل چو شود ز آگهیت بهره مند پایه اقبال تو گردد بلند بر سخن بیهده کم شو دلیر تا که ازان پایه نیفتی به زیر

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۹ - حکایت کشفی که به بال بطان پریدن آغاز نهاد و به یک سخن ناجایگاه از اوج هوا به حضیض خاک افتاد بست به صد مهر بر اطراف شط عقد محبت کشفی با دو بط شد به فراغت ز غم روزگار قاعده صحبتشان استوار روزی از آنجا که فلک راست خوی گشت ز بی مهریشان کینه جوی طبع بطان از لب دریا گرفت رای سفر در دلشان جا گرفت کرد کشف ناله که ای همدمان وز الم فرقت من بی غمان خو به کرم های شما کرده ام قوت ز غم های شما خورده ام گرچه مرا پشت چو سنگ است سخت دارم ازین بار دلی لخت لخت هیچ کسم نیست به جای شما پشت به کوهم ز وفای شما نی به شما وقت همپاییم نی ز شما طاقت تنهاییم نیک فرو مانده به کار خودم پشت دو تا گشته ز بار خودم بود ز بیشه به لب آبگیر چوبکی افتاده چو یک چوبه تیر یک بط از آن چوب یکی سر گرفت وان بط دیگر سر دیگر گرفت برد کشف نیز به آنجا دهان سخت به دندان بگرفتش میان میل سفر کرد به میل بطان مرغ هوا گشت طفیل بطان چون سوی خشکی سفر افتادشان بر سر جمعی گذر افتادشان بانگ برآمد ز همه کای شگفت یک کشف آنک به دو بط گشته جفت بانگ چو بشنید کشف لب گشاد گفت که حاسد به جهان کور باد زو لب خود بود گشادن همان ز اوج هوا زیر فتادن همان زان دم بیهوده که ناگاه زد بر خود و بر دولت خود راه زد جامی ازین گفتن بیهوده چند زیرکیی ورز و لب خود ببند تا که درین بادیه هولناک از سر افلاک نیفتی به خاک جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۰ - مقاله دهم در اشارت به سهر که نشانه هوشیاری و علامت بخت بیداریست ای به شکر خواب سحر داده هوش خیز که برخاست ز مرغان خروش مرغ سحر زنده و تو مرده ای او ز نوا گرم و تو افسرده ای ترک هوا گوی و نوایی بزن چنگ به دامان وفایی بزن هر شب ازین پرده زنگارگون این همه لعبت که سر آرد برون هست پی آنکه شود آشکار بر نظرت قدرت لعبت نگار شرم تو بادا که کنی تا به روز راه نظر را به مژه میخ دوز ننگری این دیر بقا پرده را وین همه اوضاع نوآورده را بر نکنی سر که بر این پرده چیست نقش نگارنده درین پرده کیست سبحه انجم به ثریا که داد طارم چارم به مسیحا که داد تار که بر بط ناهید بست رنگ که بر محمل خورشید بست نیل بر این صفحه خضرا که بیخت مهره درین حقه مینا که ریخت خرقه شب غالیه گون از چه شد دامنش آلوده به خون از چه شد شمع سحر لمعه نور از که یافت جبهه مه داغ قصور از که یافت هست درین دایره قال و قیل این همه بر هستی صانع دلیل نقش نگر جانب نقاش رو حسن بنا بین و به بنا گرو بیش درین مرحله غافل مخسب پای برآر از گل و در گل مخسب خلعت عمر تو عجب کوته است خون به دل از کوتهیش ته ته است بیش میفزای به مقراض خواب کوتهی آن که نیفتد صواب خواب چو مرگ ار نبود ضد زیست نکته النوم اخ الموت چیست چهره این اخ به تف آلوده باد خود به تف این اخ چه مناسب فتاد هست یکی نیمه ز عمر تو روز نیمه دیگر شب انجم فروز روز و شب عمر تو با صد شتاب می گذرد آن به خور و این به خواب روز پی خور سگ دیوانه ای خفته به شب مرده کاشانه ای روز چنان می گذرد شب چنین کی شوی آماده روز پسین شب چو رسد شمع شب افروز باش همنفس گریه جانسوز باش اشک همی ریز به صد درد و سوز عذر همی خواه ز تقصیر روز هر چه به روز از دل جافی کنی وای تو گر شب نه تلافی کنی روز تو شد شام به عصیانگری شام به روز آر به عذر آوری روز و شبت گر همه یکسان شود بر تو شب و روز تو تاوان شود روز که صد گونه گنه کرده ای نامه اعمال سیه کرده ای شب ز مژه بهر سفیدی روی از رخ آن نامه سیاهی بشوی چند کنی خواب ز خودکامگی با دل فارغ ز سیه نامگی کرده تو خواب و ز ورای حجاب ناظر حال تو منزه ز خواب شب چه کنی روز به بی حاصلی کو به تو خوش حاضر و تو غافلی

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۱ - حکایت عارف دل بیدار شب زنده دار عارفی از ظلمت شب نور یاب دیده فرو بست به کلی ز خواب شب که ز خورشید نظر دوختی شمع نظر تا سحر افروختی هر مژه از دیده خونابه ده بود به ابروش همانا گره روزی ازو کرد فضولی سؤال کای نزده راه تو خواب و خیال چون دل بیدار تو از خواب رست دیده چرا بایدت از خواب بست رنج نخفتن چو گران داردت یکدمه راحت چه زیان داردت گفت نشاید که خدای جهان هر شبی آید ز نخست آسمان بانگ زند کز صف دوران راه کیست که آید به درم عذرخواه تا کرم خویش سفیرش کنم رحمت خود عذر پذیرش کنم من به چنین حال نهم سر به خواب گوش بخوابانم ازین خوش خطاب او نظر لطف به من کرده باز دیده اقبال من از وی فراز هر که کند دعوی سودای او خواب کنان از رخ زیبای او دعویش از صدق بود بی فروغ چون نفس صبح نخستین دروغ جامی اگر دیده تو روشن است در دلت از روضه جان روزن است سخت قدم باش درین ره نه سست چشم بر آن دار که چشمش به توست جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۲ - مقاله یازدهم در نشان دادن از حال صوفیان که نشان ایشان بی نشانی است و زندگانی ایشان در جان فشانی ای ز صفت تیره دلان خم زده وز صفت اهل صفا دم زده دل نشده صاف ز نام آوری نام برآورده به صوفیگری شیوه صوفی چه بود نیستی چند تو بر هستی خود ایستی گم شو ازین هستی پر اشتلم بلکه شو از گم شدگی نیز گم ناشده از خویش تهی همچو نی دم زدنت زانکه نه یی تا به کی گر تو نیی این همه آوازه چیست هر نفس این زمزمه تازه چیست نی چه بود آن که به دستان خویش دم نزند جز ز نیستان خویش بادیه هستی خود بسپرد پی به نیستان عدم آورد چون ز نیستان شکرافشان شود بهر حریفان شکرستان شود از شکرستان چو برآرد نفس طوطی جان ها شود آنجا مگس بر لبت این لاف که چون نی نیم در دلت اندیشه که جز کی کیم قالب تو رومی و دل زنگی است رو که نه این شیوه یکرنگی است با تن رومی دل زنگی که چه رنگ یکی گیر دو رنگی که چه رنگ دو رنگی به دو رنگان گذار زانکه دو رنگی همه عیب است و عار به که شفا جو ز مسیحا شوی بو که ازین عیب مبرا شوی خشک ز روزه شکمت طبلسان گشته علم بر کتفت طیلسان سر نزده از دلت انصاف فقر چند بدین طبل و علم لاف فقر خرقه صد پاره که داری به دوش بر سر صد عیب بود پرده پوش دلق ورع را چو بود تار سست کی شود از خرقه پاره درست رشته تسبیح تو دام ریاست مهره آن دانه مرغ هواست دانه و دام از پی آن گستری تا غذی از گرسنه مرغی خوری هست ز مسواک چه سوهان تو تیز به خوان همه دندان تو تیزی دندانت به سوهان بسای از سر هر سفره مشو لقمه خای شرح محاسن چو دهد شانه ات سر به قبایح نهد افسانه ات نیست به روی تو یکی مو سیاه چند کنی نامه سیاه از گناه شکل کمان راست قدت شرح ده بهر کمان تو عصا گشته زه تا به کمانت فلک این چله بست تیر جوانیت برون شد ز شست نوبت پیریست جوانی مکن میل سوی نیل امانی مکن بر سر سجاده چو پا سایدت پا ز رعونت به زمین نایدت رخ به زمین سای به وقت نماز زانکه مصلاست حجاب نیاز از کجی و کجروی اندیشه کن پیروی راستروان پیشه کن مدعیی خرقه تقوا مپوش متقیی جام تمنا منوش زهد می آلوده نیرزد به هیچ مس زراندوده نیرزد به هیچ صورت و معنیت به هم راست دار تات شوند اهل صفا خواستگار یا ز سرت خرقه تقوا بکش یا قدم از راه تمنا بکش

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۳ - حکایت صوفیی که در سماع غنای مغنیه خرقه فقر از سر برکشید و از لجه بی آرام بحر حقیقت به ساحت ساحل مجاز آرمید کعبه روی از سر وجد عظیم در صف پیران حرم شد مقیم مرغ دل او چو زدی پر و بال رستی از این دامگه پر وبال وجد الهیش رهاندی ز خویش جذب حقش بازستادی ز خویش آمدی از هستی خود گشته صاف رقص کنان گرد حرم در طواف روزی از آنجا که قضا ره زدش زخم بلا بر دل آگه زدش مطربه ای رونق کارش ببرد وز دل و جان صبر و قرارش ببرد ذوق می عشوه و نازش چشید دل ز حقیقت به مجازش کشید بود همان حالت وجدش به جای لیک ازان شاهد دستانسرای خرقه به پیران حرم داد و گفت سر خود از خلق چه دارم نهفت در دل من وجد الهی نماند جنبش من جز به ملاهی نماند ز آتش اغیار درونم به جوش خرقه اصحاب چه دارم به دوش خوش نبود بتکده دل زان نگار خلعت اسلام به بر کعبه وار تا به حقیقت نکشید آن مجاز باز نیامد به سر خرقه باز جامی ازین قاعده دلپذیر تا بتوانی سبق صدق گیر زانکه درین مزرع مرد آزمای هیچ نیرزد جو گندم نمای جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۴ - مقاله دوازدهم در شرح حال علمای از عمل دور و سف های به جهل و جدل مغرور ای علم علم برافراخته چون علم از علم سرافراخته خویشتن از علم علم ساختی چون عمل آمد علم انداختی لاف درستیست علم سازیت حجت سستی علم اندازیت دعوی دانش کنی از جاهلی حاصل تحصیل تو بی حاصلی خواجه زند بانگ که صنعتورم مس شود از جودت صنعت زرم لیکن اگر دست به جیبش نهی چون کف مفلس بود از زر تهی کیسه چو خالی بود از زر و سیم دعوی اکسیر چه سود از حکیم جمع کتب از سره و ناسره کرده چو خشت است به گردت خره آن خره کن رخنه که از چار حد بست میان تو و مقصود سد هر ورقی زان کتب آمد حجاب زان حجب توی به تو رخ بتاب تا ببری از همه فردا سبق زان کتب امروز بگردان ورق علم که خوانده به ره ناصواب باشد ازان علم سیه رو کتاب نور دل از سینه سینا مجوی روشنی از چشم نه بینا مجوی جانب کفر است اشارات او باعث خوف است بشارات او فکر شفایش همه بیماری است میل نجاتش ز گرفتاری است قاعده طب که به قانون نهاد پای نه از قاعده بیرون نهاد لیک نهان ساخت بر اهل طلب روی مسبب به حجاب سبب خاصیت علم سبب سوزی است شیوه جاهل سبب آموزی است طب ز نبی جوی که طب النبی سازدت از جمله علل اجنبی از مرض جهل شفا بخشدت وز کدر نفس صفا بخشدت تابد از اسباب و علل روی تو واکند از هر چه نه حق خوی تو عمر تو شد صرف اصول و فروع هیچ نیفتاد به اصلت رجوع هیچ وقوفت ز مقاصد چو نیست از طلب آن به مواقف مایست بر تو چو نگشاد ز مفتاح راه دولت فتح از در فتاح خواه گر ز موانع دل تو صاف نیست کشف موانع حد کشاف نیست نور هدایت ز هدایه مجوی راه نهایت به نهایه مپوی ترک نفاق و کم تلبیس گیر علم ز سرچشمه تقدیس گیر هر چه نه قال الله و قال الرسول هست بر اهل فضلیت فضول فضل خدا بین و فضولی مکن جهل ز حد رفت جهولی مکن علم چو دادت ز عمل سر مپیچ دانش بی کار نیرزد به هیچ چون به بساط عملت سود پای بی عملان را به عمل ره نمای بایدت اول ادب اندوختن پس دگران را ادب آموختن چون دگران را شوی آموزگار کم طلب آن را عوض از روزگار علم بود و جوهر و باقی سفال آن چو حقیقت دگران چو خیال بیع جواهر به سفالی که چه بذل حقایق به خیالی که چه

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۵ - حکایت آن عالم در چاه افتاده که دست به شاگرد خود نداد تا جزای آخرت از دست ندهد عالمی از چاه جهالت برون در رهی افتاد به چاهی درون هیچ مدد دست ندادش به راه ماند در آن راه چو یوسف به چاه سایه صفت در تگ چاه آرمید سایه شخصی به سر چاه دید نعره برآورد که ای رهنورد از ره احسان و مروت مگرد پای مروت به سر چاه نه دست به افتاده از راه ده راهرو آمد به سر چاه و گفت دست بده ای به غم و آه جفت گفت نخست از کرم عام خویش گو خبرم از لقب و نام خویش گفت که شاگرد کمین توام در ره دین خاک نشین توام گفت که حاشا که ازین چاه پست در زنم امروز به دست تو دست من که به تعلیم میان بسته ام از غرض سود و زیان رسته ام کوششم از روی خردمندی است خاص پی فضل خداوندی است کی به جزای دگر آلایمش وز غرض آلودگی افزایمش در تک این چاه نشینم اسیر تا شودم بی غرضی دستگیر پایه علمم چو بلند اوفتاد هر چه جز آنم نه پسند اوفتاد همت جامی که بلندی گرفت از شرف علم پسندی گرفت علم پسندید ز طبع بلند هر چه پسندید همانش بسند جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۶ - مقاله سیزدهم در مخاطبه سلاطین که اگر بر دیگران می تابند آسمان عدل را چشمه آفتابند و اگر همه گرد خود می گردند طوفان ظلم را گرداب ای به سرت افسر فرماندهی افسرت از گوهر احسان تهی زیور سر افسر ازان گوهر است خالی ازان مایه درد سر است گرد میان تو مرصع کمر مهره و مار آمده با یکدگر لیک نه آن مهره که روز شمار نفع رساند به تو ز آسیب مار تخت زرت آتش و گوهر در او هست درخشنده چو اخگر در او شعله به جان در زده آن آتشت لیک ز بس بیخودی آید خوشت چون به خود آیی ز شراب غرور آورد آن سوختگی بر تو زور هر دمت از درد دو صد قطره خون از بن هر موی تراود برون سود سر ایوان تو را بر سپهر شمسه آن گشت معارض به مهر قصر تو چون کاخ فلک سر بلند حادثه را قاصر از آنجا کمند حارس و بواب تو بر بد سگال بسته پی حفظ تو راه خیال لیک نیارند به مکر و حیل بستن آن رخنه که آید اجل زود بود کاید اجل از کمین شیشه عمر تو زند بر زمین نقد حیات تو به غارت برد خصم تو را بخت بشارت برد کنگر کاخ تو به خاک افکند طاق بلندت به مغاک افکند افسرت از فرق فتد زیر پای پایه تخت تو بلغزد ز جای روزی ازین واقعه اندیشه کن قاعده دادگری پیشه کن ظلم تو را بیخ چو محکم کند ظلم تو ظلم همه عالم بود خواجه به خانه چون بود دف سرای اهل سرایش همه کوبند پای شهری از آشوب تو غارت شود تات یکی خانه عمارت شود کاش کنی ترک عمارتگری تا نکشد کار به غارتگری باغی از آسیب تو گردد تلف تات درآید ته سیبی به کف به که ازان سیب شکیبت بود ور نه به هر سیب حسیبت بود میوه و مرغ سر خوانت مقیم از حرم بیوه و باغ یتیم مطبخیت هیمه ز خوی درشت می کشد از پشته هر کوژپشت باز تو را میر شکاران به فن طعمه ده از جوژه هر پیرزن بارگی خاص تو را هر پسین کاه و جو از توبره خوشه چین گوش کنیزان تو را داده بهر از زر دریوزه گدایان شهر چند کنی ظلم به هر بوم و مرز چند گهی رسم و ره عدل ورز بین که ازین هر دو کدام است به هر چند نه به بر رخ آن دست نه ظلم نهد دام سراب غرور عدل دهد جام شراب سرور هان که جگر سوخته و دل کباب باز نمانی به سراب از شراب شهر و ده آباد به عدل است و بس طبع جهان شاد به عدل است و بس تو چو شبانی و رعیت همه در کنف رحمت تو چون رمه وای شبانی که کند کار گرگ همچو سگ زرد شود یار گرگ بره کند باز ز پستان میش تا دردش گرگ به دندان خویش عدل تو گر فیض رسانی کند بر رمه ها گرگ شبانی کند پنجه کند شانه به دشت و دره شانه زند گردن و پشت بره

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۷ - حکایت عمر عبدالعزیز که در همه عمر عزیز از افسر عین عدالت سربلند بود و از حلقه میم مروت کمربند چون ثمر دوحه عبدالعزیز دولت دین شد شرف ملک نیز قاعده عدل عمر تازه کرد ملک و خلافت به یک اندازه کرد کوه نشینان که ز ظلم سپاه خاسته بودند ز سرهای راه پویه کنان بر سر راه آمدند بهر خبر پرسی شاه آمدند کان شه پیشین ستمگر چه شد حال وی ازگردش اختر چه شد وین شه عادل دل فیروز روز کیست که شد نیر عالم فروز رهسپری گفت چه سان یافتید این خبر خیر که بشتافتید مژده رساندند که بودی دلیر بر رمه زین پیش بسی گرگ و شیر بر رمه از گرگ دلیری نماند شیر به خونخواری شیری نماند بره و گرگند به هم گشته رام آهو و شیرند به هم در خرام این همه از دولت این خسرو است کز قدمش رسم عدالت نو است آن ز خساست صفت گرگ داشت بر سر ما گرگ دگر می گماشت وین ز کرم چون به بزرگی رسید گرگ ز سر کسوت گرگی کشید هست درین مرحله خرد و بزرگ با دهن یوسف و دندان گرگ گرچه بود خوش لب خندانشان جامی و صد زخم ز دندانشان جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۸ - مقاله چهاردهم در اشارت به حال وزیران و دبیران که رقم عدالت و ظلم بر صفحات ایام از رشحات اقلام ایشان است ای چو قلم صورت خود کرده راست میل رقم های کج از تو خطاست تا قلم آسا به سر خود روی گرچه همه نیک روی بد روی هر که به یک حرف قلم کج نهاد حرف وی از لوح بقا محو باد چند به دفتر رقم ناصواب یاد کن از دفتر یوم الحساب تو به سه انگشت شده خامه زن خلق ده انگشت ز تو در دهن آنکه تو خوانیش صریر قلم از رقمت هست نفیر قلم خط که ورق تر کند از دست تو خاک به سر بر کند از دست تو جنبش کلک تو ز کم کاستی برده ز بالای الف راستی وز قلمت قاف جهان تا به قاف پر شکن و تاب شده همچو کاف نوک قلم از سر گزلک مخار تیز مکن بیهده دندان مار عاقبت آن مار ز راه ستیز بر تو زند زخم ز دندان تیز بلکه زده زخم تو ز افسردگی نیستی آگاه ز آزردگی مو که زند بر سر کلکت گه از ره معنیت بود پند ده کای به خرد گشته سمر تا به چند جهد به کاری که به مو نیست بند چند مددگاری ظالم کنی وز مددش کسب مظالم کنی تا ببری از دل ظالم غبار گردن مظلوم کنی زیر بار خرمن دهقان که به خون جگر کشته وی آمده در ده به بر سوخته خرمن بیداد توست دانه و کاهش شده بر باد توست دانه کنی نقل به انبار شاه کاه بری بهر ستور سپاه حصه دهقان چو شوی غور رس دانه اشک و که رویست و بس مایه تاجر که در آوارگی جمع نشد جز به جگرخوارگی شد ز براتت همه صرف زکات در کف قبض است هنوز از برات کاسب بیچاره که در شهر و کوی ز آبله دست کند آبروی در کف از آیین ستمکاریش هیچ بجز آبله نگذاریش خارکش پیر که چون خارپشت خم بودش پشت ز خار درشت چون شود از خار تهی پشت او قیمت آن را کشی از مشت او گاوک شیر آور هر پیر زال خرج شد از تو به خراجات سال گرسنه و تشنه شده گوشه گیر خون جگر می خورد اکنون چو شیر مال یتیمان به رهت پایمال حاصل سایل ز تو ذل سؤال زیور طفلانت ز طبع لییم هست زر سایل و در یتیم نقل شب عیش تو نقل سخن نو به نو از تیردلان کهن مطرب تو آن که به بانگ بلند مال فلان گوید چونست و چند حیله به صد گونه نمودن توان وز کفش آن مال ربودن توان کار تو شد بار دل صد هزار شرم نمی داری ازین کار و بار پیش مکن دست تطاول برون کز تو قلمرو چو قلم شد نگون شه ز تو بدنام و رعیت خراب ملک ز غوغای تو در اضطراب کن نظر تجربه در همسران تا نشوی تجربه دیگران تجربه چوب به پهلوست سخت به که به عبرت نگری بر درخت لیک سر تجربه گیریت نیست تجربه جز حرص وزیریت نیست

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۹ - حکایت درازدستی که دست وی به بریدن از قلم وزارت کوتاه نشد بود یکی شاه که در ملک و مال عهد وزیری چو رسیدی به سال دست قلم ساش جدا ساختی چون قلم از بند و برانداختی هر که گرفتی ز هوا دست او پایه اقبال شدی پست او دست وزارت به وی آراستی جان حسود از حسدش کاستی روزی ازین قاعده ناپسند ساخت جدا دست وزیری ز بند دست بریده به هوا برفکند تاش بگیرند صلا درفکند چشم خرد کرد فراز آن وزیر دست دگر کرد دراز آن وزیر دست خود از بیخردی خود گرفت بهر وزارت ره مسند گرفت تجربه نگرفت ز دست نخست دست خود از دست دگر نیز شست جامی ازان پیش که تیغ اجل دست تو کوتاه کند از عمل دست امل از همه کوتاه کن در صف کوته املان راه کن جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۰ - مقاله پانزدهم در تنبیه آنان که صبح شیب از شب شباب ایشان دمیده است و در آن صبحگاهی نسیم آگاهی به مشام ایشان نرسیده ای تنت از شمع گدازنده تر شعله زنان آتش شیبت ز سر داده سر سبز تو آتش فشان از شجر اخضر و نارش نشان چرخ که بر فرق تو کافور ریخت بر تو هم از شعر تو کافور بیخت تا که کند سردی کافور سرد بر دل گرمت هوس خواب و خورد کرده شب موی تو تصویر صبح روز اجل راست تباشیر صبح گردش دولابی چرخ برین بر سر آرام گرفته زمین کالبد جوجو آزادگان در ته سنگ ستم افتادگان آردکنان بس که بفرسود و کاست موی تو پر گرد ازان آسیاست پشت تو مانند کمان گشته کوز خشک شده پوست بر آن همچو توز رشته اشک تو بر آن بسته زه ناوک آه تو بر آن تیر نه جز پی آن نیست که کاری کنی در ره مقصود شکاری کنی قد تو لام و الف آمد عصا هر دو پی نفی وجود تو لا یعنی از آیینه لوح وجود نفی شود صورت بود تو زود یک نشناسی ز دو وقت شمار تا نکند شیشه دو چشم تو چار پا به دم مار ز نادیدنت خلق به فریاد ز نشنیدنت سنگ به دندانت شدی لخت لخت موم کنون پیش تو چون سنگ سخت با همه رخنه که به دندان توست نامده یک حرف برون زان درست نایدت از دست که جنبی زجای تا نشود دست مددگار پای لرزش دست تو به هنگام کار برده ز دست تو برون اختیار چون گره سیم شده مشت تو رفته چو سیماب ز انگشت تو قوت امساک نماندت به دست گرچه که امساک تو را دست بست قاعده حرص جز امساک نیست چاره امساک بجز خاک نیست پیش که با خاک روی خاک شو پیش که ناپاک روی پاک شو پیر شدی شیوه پیرانه گیر شیوه پیرانه خوش آید ز پیر دست ز فتراک جوانان بدار عشق و جوانی به جوانان گذار چون تو ازین پیری خویشی ملول کی کندت طبع جوانان قبول

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۱ - حکایت سرد شدن پیر سفید موی از نفس آن خورشید گرم خوی که با زلف شبرنگ دم از صبح سفید مویی زد فصل خزان کز دم باد وزان کارگه رنگرزان شد رزان باغ جوان صورت پیری گرفت سبزه تر رنگ زریری گرفت برگ درختان ز سر شاخسار مختلف الوان چو گل اندر بهار موی سفیدی به قد خم شده سینه اش آتشکده غم شده پای نشست از ته دامان کشید رخت تماشا به گلستان کشید از ره فکرت قدمی می نهاد وز سر عبرت نظری می گشاد دید که با گیسوی چون پر زاغ کبک خرامی شده طاووس باغ معجر کافوری او مشک پوش گوهر و زر زآمدنش در خروش رنگ حنا را ز کفش خون جگر هر سر انگشت چو عناب تر پنجه مرجان زده انگشت او گوهر خود یافته در مشت او گشته ز هر ناخن او در خضاب بدر و هلالی ز شفق رنگ یاب پیر چو آن دید دل از دست داد پشت دو تا روی به پایش نهاد گفت بدین صورت زیبا که یی آدمیی یا پریی یا کیی ناز جوانی ز سر خود بنه داد دل پی سپر خود بده نیم دمی همدم من بنده باش جمع کن پیر پراکنده باش غنچه نوشین به تبسم گشود گفت که دیر آمده ای خیز زود روی به ره کن ببر از من امید زانکه سرم هست چو معجر سفید بلکه تو گویی به سر این معجرم شعر سفید است ز موی سرم پیر چو از موی شنید این خبر خاست چو مو حالی و پیچید سر تازه گل از پیر چو آن شیوه دید پرده کافور ز سنبل کشید موی خود آورد ز معجر برون چون شبه شبرنگ و چو شب قیرگون پیر بنالید که ای در فروغ مه ز تو کم بهر چه بود این دروغ گفت پی آنکه کنم آگهت کانچه زند از طلب ما رهت زان سبب افتاده ز راهیم ما هر چه نخواهی تو نخواهیم ما پیر شدی جامی و عمرت ز شصت رشته پیوند به هفتاد بست یاد جوانی و جوانان مکن قبله جان جز در جانان مکن جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۲ - مقاله شانزدهم در شرح حال نو رسیدگان غره به عهد جوانی که غره ماه عیش و کامرانی است ای شده با موی سیاه از غرور از نفر موی سفیدان نفور رخ ز سفید به سیاهی منه نور الهی به ملاهی مدره طفلی و چون شیر شده موی پیر هست عجب نفرت طفلان ز شیر زاغ سیاهی تو درین بوم بیم کی هلد این باز سفیدت سلیم تکیه بر اسباب جوانی مکن هر چه توان تا بتوانی مکن بازوی تو گر به مثل آهن است پوست اگر بر تن تو جوشن است دست اجل موم کند آهنت تیغ قضا چاک زند جوشنت خم نکنی بهر خدا پشت خویش سخت کمانی مکن ای سست کیش قوت بسیار تو چون کم شود گر همه تیر است قدت خم شود پیش که سازد فلک عشوه ده پشت تو را همچو کمان تن چو زه باش کمان در پی طاعت وران گوشه گزین از ره تحسین گران بر تن خود راه ریاضت گشای از تن خود کم کن و در جان فزای سالک ره خشک بدن به بود تک نزند اسب که فربه بود ناشده پشت تو ز پیران راه راست همی رو پی پیران راه بر صف دینند چو پیران امیر باش به فتراک امیران اسیر تا نه از ایشان به اسیری رسی کی بود امکان که به پیری رسی بر در هر پیر کمربندیت به که به سر تاج خداوندیت پایه آن تاج بود بس بلند کنگر آن را کمر آمد کمند کوه که صد کان گهر یافته ست تاج بلندی ز کمر یافته ست سرکشی کاف برون کن ز سر میم صفت بند گره بر کمر در قدم پیر سبک سایه شو وز گهرش گنج گرانمایه شو چون تو به خدمت مددش می کنی آن مدد از بهر خودش می کنی آب چو ریزی به کفش در وضو چهره اقبال دهی شست و شو سنگ ز راهش چو نهی بر کران پله طاعات کنی زان گران کفش تهی چون نهیش پیش پای بر سر افلاک شوی کفش سای رکوه که در همرهی او بری آب ز سرچشمه حیوان خوری خاک رهش را به مژه روب پاک تا شودت دیده جان سرمه ناک غاشیه دولت او کش به دوش تا شودت ستر کرم عیب پوش تا نشوی پیر چو پیران کار دست خود از دامن خدمت مدار پایه پیری به جوانی مجوی راه ارادت به امانی مپوی ترسمت آن پایه نگردد به ساز مانی از آداب جوانیت باز

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۳ - حکایت زاغی که چند روز در قفای کبکی دوید و از رفتار خود بازمانده به وی نرسید زاغی از آنجا که فراغی گزید رخت خود از باغ به راغی کشید زنگ زدود آینه باغ را خال سیه گشت رخ راغ را دید یکی عرصه به دامان کوه عرضه ده مخزن پنهان کوه سبزه و لاله چو لب مهوشان داده ز فیروزه و لعلش نشان نادره کبکی به جمال تمام شاهد آن روضه فیروزه فام فاخته گون صدره به بر کرده تنگ دوخته بر صدره سجاف دورنگ تیهو و دراج بدو عشقباز بر همه از گردن و سر سرفراز پایچه ها برزده تا ساق پای کرده ز چستی به سر تیغ جای بر سر هر سنگ زده قهقهه پی سپرش هم ره و هم بیرهه تیزرو و تیزدو و تیزگام خوش پرش و خوش روش و خوش خرام هم حرکاتش متناسب به هم هم خطواتش متقارب به هم زاغ چو دید آن ره و رفتار را وان روش و جنبش هموار را با دلی از دور گرفتار او رفت به شاگردی رفتار او باز کشید از روش خویش پای وز پی او کرد به تقلید جای بر قدم او قدمی می کشید وز قلم پا رقمی می کشید در پی اش القصه در آن مرغزار رفت بر این قاعده روزی سه چار عاقبت از خامی خود سوخته ره روی کبک نیاموخته کرد فرامش ره و رفتار خویش ماند غرامت زده از وار خویش هر کس ازین دایره تیزرو هست درین دیر به واری گرو جامی و از وار همه سادگی تاجور مسند آزادگی جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۴ - مقاله هفدهم در اشارت به حسن خوبان و جمال محبوبان که دلفریب ترین گل این بهارستانند و ناشکیب ترین نقش این نگارستان نقش سراپرده شاهیست حسن لمعه خورشید الهیست حسن حسن که در پرده آب و گل است تازه کن عهد قدیم دل است آن که شد این سلسله بنیاد ازو لایحه حسن دهد یاد ازو ما که چنین کشته هر مهوشیم سوخته خرمن ز همان آتشیم در دل هر سوخته جوشی که هست بر لب هر خسته خروشی که هست یک شرر از گرمی آن آتش است وقت کسی خوش که به آتش خوش است ای که چو شکل خوشت آراستند فتنه ارباب نظر خواستند قد تو سرویست بهشتی چمن روی تو شمعیست سپهر انجمن صورت موزون تو نظم جمال مطلع آن جبهه فرخنده فال جبهه ات از نور چو مطلع نوشت ابرویت از مشک دو مصرع نوشت سطری از ابروی تو خوشتر نبود لیک کج آمد چو به مسطر نبود تابد ازان مطلع مهر ارتفاع بر مه رخسار تو هر دم شعاع هست دو چشمت ز شعاعش دو عین بینی سیمین الفی بین بین چشمه نوشت که عجب جانفزاست از لب تو تا به لب آب بقاست خضر خطت خرقه کبود آمده بر لب آن چشمه فرود آمده گوی زنخدان تو با گوی سیم هست چو سیبی ز لطافت دو نیم آب لطافت چکد از غبغبت نیست بسی راه ازان تا لبت بلکه خوی طلعت رخشان توست گرد شده زیر زنخدان توست خال زنخدانت به دلتنگیی مانده به گرداب بلا زنگیی بر لبت آن دانه مشکین که هست تخم غم هر دل غمگین که هست مشک به رخسار چو گلنار تو نقطه زده بر خوی رخسار تو ورد طری لرزه کنان بر تنت کبک دری طوق کش گردنت سینه تو چون دل عشاق صاف جیب کسان چاک ازو تا به ناف از ستم بازوی تو کرده بیم زان زده در ساعد تو پنجه سیم با تو اگر دولت همزانویی هست نصیب کسی آن هم تویی بهر تماشاگری روی خویش آینه کن لیک ز زانوی خویش نیست به تو همقدمی حد کس سایه تو همقدم توست و بس صد پی اگر از قدم فکر و رای از سرت آییم فرو تا به پای یک به یک اعضای تو موزون بود هر یک ازان دیگری افزون بود جلوه حسن تو در افزونی است آیینه چونی و بیچونی است صورت چونی شده از وی عیان معنی بیچون شده در وی نهان قبله هر دیده ور این آینه ست منظر اهل نظر این آینه ست جلوه این آینه نور بار از نظر بی بصران دور دار کور چه داند که در آیینه چیست عکس خود افکنده بر آیینه کیست چهره نهان دار که آلودگان جز ره بیهوده نپیمودگان چون به جمال تو نظر واکنند آرزوی خویش تماشا کنند دیده شهوت نتوانند بست از غرض خاطر صورت پرست با تو بجز راه هوا نسپرند جز به غرض روی تو را ننگرند روی غرض چون نبود نورمند زود ازین آینه دلپسند سیر شود چشم غرض بینشان رنج و ملالت شود آیینشان از نظر انداخته خوارش کنند تیره رخ از گرد و غبارش کنند

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۵ - حکایت زنگی که روی خود را در آیینه بی زنگ دید و به عکس روی خود آیینه را نپسندید دیو نژادی چو یکی تیره ابر لب چو خم نیل کبود و سطبر زنگ چو انگشت نیفروخته چهره چو چوبین طبقی سوخته مانده دهن چون دهن جیفه باز ناشده همچون در محنت فراز یافت به ره آینه ای گردناک ساخت به دامن رخش از گرد پاک دیده چو بر روی ویش آرمید شکلی از انسان که شنیدی بدید آب دهان بر رخ پاکش فکند وز کف خود خوار به خاکش فکند گفت که تا قدر تو نشناختند بر رهت این گونه نینداختند پیش کسان پستی مقدار تو نیست جز از زشتی دیدار تو طینت اگر پاک چو من بودیت کی به گل و خاک وطن بودیت از بد و نیکی که پی اندر پی است بهره هر چیز به قدر وی است چون به رخ خویش نظر کم گشاد عیب بر آیینه نه بر خود نهاد بود همه نور و صفا آینه شد ز رخش عیب نما آینه طلعت او بود بدانسان سیاه آینه را چیست ندانم گناه جامی ازین گنبد آیینه رنگ هر چه نماید به گه صلح و جنگ کان سبب راحت و آزار توست چون نگری صورت کردار توست جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۶ - مقاله هژدهم در اشارت به عشق که شور آن نمک خوان جگرخواران است و جراحت آن راحت جان دلفگاران رونق ایام جوانیست عشق مایه کام دو جهانیست عشق میل تحرک به فلک عشق داد ذوق تجرد به ملک عشق داد چون گل جان بوی تعشق گرفت با گل تن رنگ تعلق گرفت رابطه جان و تن ما ازوست مردن ما زیستن ما ازوست علوی و سفلی همه بند ویند پست شو قدر بلند ویند مه که به شب نوردهی یافته پرتوی از مهر بر او تافته خاک ز گردون نشود تابناک تا اثر مهر نیفتد به خاک چون به تن آزاده ز مهر است دل سنگ سیاهیست در آن تیره گل هر که نه در آتش عشق است غرق از دل او تا به صنوبر چه فرق کار صنوبر چو بود غافلی از غم عشق او که و صاحبدلی زندگی دل به غم عاشقیست تارک جان بر قدم عاشقیست تا نشود عشق به دل پردگی گرمی دل نیست جز افسردگی ای شده کار تو بد از نیکوان جفت صد اندوه ز طاق ابروان حال تو از خال سیاهان تباه روز تو از مشک عذاران سیاه رهزن خوابت شده چشمان مست توبه تو یافته زیشان شکست هر که شد از سروقدان سرفراز ساخت سرت پست به خاک نیاز هر که به رخ نقطه سودا نهاد داغ غمت بر دل شیدا نهاد هر که به لب آب حیات آمدت رخ ز خطش در ظلمات آمدت گه دم از اندیشه ماهی زنی ماه فلک بینی و آهی زنی گه ز گلی خرم و خندان شوی نغمه سرا بلبل بستان شوی گه به غزالی دل شیدا دهی روی چو دیوانه به صحرا نهی یار هم آغوش به هر باده نوش تو پس زانوی غم اندر خروش یار هم آواز به هر حیله ساز تو ز تب فرقت او در گداز یار هم آهنگ به هر سینه تنگ تو ز دلش کوفته بر سینه سنگ زیرکیی ورز و چنان گیر یار کش بود اندر دل و جانت قرار محرم خلوتگه رازت شود مونس شب های درازت شود جغد نیی جلوه به هر کاخ چند مرغ نیی نغمه ز هر شاخ چند جلوه گر کنگر یک کاخ شو نغمه زن طارم یک شاخ شو رو به یکی آر که فرخندگیست ترک دویی کن که پراکندگیست میوه مقصود کی آرد درخت تا نکند پای به یک جای سخت

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۷ - حکایت عاشقی که در حضور معشوق به قصد دیگری دیده گشاد و بدان کج نظری از نظر معشوق افتاد بوالهوسی بر سر راهی رسید جلوه کنان چارده ماهی بدید هاله شده گرد قمر معجرش خیمه زده بر مه و خور چادرش نغمه سرا جنبش خلخال او نافه گشا زلف ز دنبال او نعره برآورد که ای خودپرست پای مکن تیز که رفتم ز دست از تو به فریاد شدم همنفس راه کرم گیر و به فریاد رس تازه صنم چون شعف او بدید وان همه شور و شغب او شنید چون گل خندان ز دم او شکفت غنچه نوشین شکفانید و گفت خواهر من می رسد اینک ز پی به ز چو من صد سر یک موی وی نیست ز خوبان سخن آنجا که اوست من کیم و صد چو من آنجا که اوست با شرف حسن خداداد من رفته به شاگردیش استاد من ساده دل آن وسوسه چون گوش کرد قاعده کار فراموش کرد در غلط افتاد ز گفتار او چشم وفا تافت ز دیدار او کرد بسی در ره بیره نگاه دید رهی دور و کسی نی به راه بار دگر لب به سخن باز کرد لابه گری پیش وی آغاز کرد بانگ زد آن ماه که ای هرزه گوی به که بگردانی ازین هرزه روی قبله مقصود یکی بیش نیست قاصد آن قبله دو اندیش نیست شرط طلب ترک دویی کردن است روی ارادت به یک آوردن است چون ز یکی رو به دو آورده ای رسم نو است اینکه تو آورده ای چند کشیدن ز دو بینان گزند دیده دل جامی از اینان ببند چشم تو را گر نه غبار شکیست چون ز دو عالم نه رخت در یکیست جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۸ - مقاله نوزدهم در حسب حال خام طمعانی که از شعر شعر دامی بر ساخته اند و در دست و پای هر پخته و خامی انداخته بحر ازل موج کرم برگرفت دامن ساحل همه گوهر گرفت جوهری طبع سخن پروران کرد نگاهی به فراست در آن هر چه سزا بود به سفتن بسفت وانچه نه در پرده نسیان نهفت زان گهر سفته هزاران هزار گوش جهان را شده بین گوشوار حیف که این قوم گهر ناشناس مهره کش سلک امید و هراس هر چه بر آن نام گهر بسته اند مهره صفت بر دم خر بسته اند گوهر کرده ز شرف زهرگی زان شرف افتاده به خر مهرگی ای که رسد از دل دانشورت مرسله بر مرسله زان گوهرت پرده گشای هنر خویش باش نرخ فزای گهر خویش باش باش به دکانچه دوران به هوش جنس گران را مشو ارزان فروش داشت فلک چون به تو ارزانیش تو مده ارزان ز گران جانیش چند ز تار طمع و پود لاف بر قد هر سفله شوی حله باف چند نهی نام لییمان کریم چند کنی وصف سفیهان حلیم آن که به صد نیش یکی قطره خون ناید از امساک ز دستش برون نام کفش قلزم احسان کنی وصف به بحر گهر افشان کنی وان که به تعلیمگه ماه و سال شکل الف را نشناسد ز دال عارف آغاز ازل خوانیش واقف انجام ابد دانیش وان که چو از گربه برآید خروش رو نهد از بیم به سوراخ موش شیر ژیان ببر بیان گوییش بلکه دلاورتر ازان گوییش این همه اندیشه ناراست چیست این همه آیین کم و کاست چیست این همه از حرص و طمع زاده است خود که ز خرص و طمع آزاده است دور بود جوع طمع از شبع گرسنه چشمند حروف طمع شب که طمع بر تو کمین آورد پشت قناعت به زمین آورد رخت به بیغوله ماتم کشی بیهده ای چند فراهم کشی پوست کنی معنی استاد را عور کنی طرفه بغداد را برکشی از شاهد اطلس لباس اطلس و سازیش لباس از پلاس قافیه معیوب و روی ناروا علت وزنش الم بی دوا صدر و عجز بی مزه و خام ازو حشو خبر داده خود این نام ازو از تعب طبع کج اندیش خویش چون شوی آسوده نهی پیش خویش کهنه دواتی چو دلت تار و تنگ کاغذی از تیره رخت برده رنگ خامه چو نظم سخنت سخت سست املی ناراست خط نادرست گشته دو تا میل سوادش کنی واسطه نیل مرادش کنی در سر دستار زنی صبحگاه قطره زنان تا در اصحاب جاه خواجه به رویی که مبیناد کس منتظر او منشیناد کس چون بدر آید پس صد انتظار بر زبر بهتری از خود سوار پیش دوی بوسه به پایش دهی لابه کنان داد ثنایش دهی رقعه شعر آوری از سر برون صد رقم از حرص و طمع در درون آردش آن رقعه که صدپاره باد نامه عصیان و قیامت به یاد تا نخورد زخم سفاهت ز تو رقعه ستاند به کراهت ز تو او ز زبان طلبت در گریز حرص تو دندان طمع کرده تیز بیهده گفتار تو در مدح کس نقش بر آب است و گره بر نفس مزد بر آن بیهده بیهوده است خاصه ازان کس که نفرموده است طرفه که کاری به تبرع کنی باز بر آن مزد توقع کنی سوخت جهان از طمع خام تو خلق به جان آمد از ابرام تو ترک لجاج و کم ابرام گیر یکدم ازین دغدغه آرام گیر خواجه ز فضل تو به صد دل ملول تو ز ندیمیش زبان پر فضول تو به حضورش به سرور آمده او ز حضور تو نفور آمده منتظر وقت نشسته که چون با تو دهد نفرت خاطر برون

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۹ - حکایت مدح گفتن لاغری شاعر خواجه را که بر وی لباس آسودگی از فربهی تنگ آمده بود فربهی از خوان سخن پروری شاعریش کرده لقب لاغری گفت به نظم خوش و شعر فصیح بهر یکی خواجه فربه مدیح خواجه مسکین چو مدیحش شنید بوی توقع به مشامش رسید کرد ازان نامه پر رنگ و ریو خاطر او رم چو ز لاحول دیو خاست ازان انجمن پر گزند کرد توجه سوی قصر بند چون نفس از فربهیش گشت تنگ در رهش افتاد زمانی درنگ گفت بدو لاغری مدح سنج فربهیت می دهد ای خواجه رنج خواجه ازان نکته چو گل بر شکفت با دل صد پاره بخندید و گفت رنج همه گرچه ز تن پروریست رنج من اکنون همه از لاغریست لاغری از فربهیم دست برد در کف صد محنت و رنجم سپرد جان تو جامی به درون لاغر است حرص تو از جان تو فربه تر است عمر گرانمایه به سر می بری غافل ازین فربهی و لاغری