Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۳ - رسیدن کثیر به روضه پر غزالان و خبر آوردن پیش مجنون و جواب آن شنیدن چون رفت کثیر آن هنرور زان صیدگه اندکی فراتر آراسته دید مرغزاری از باغ بهشت یادگاری از سبزه زمین چو سبز مفرش وز گل گل مختلف منقش یا مصحفی از زمردش حرف از لاله بر آن وقوف شنگرف یا خود ورقی بر آن ز زنگار بنوشته الف الف به تکرار طفلان گیا مگر بهاران بودند بر آن ز مشق کاران یا خود زرهی نهفته در زنگ پوشیده ز سبزه بر بدن تنگ تا تیر سحاب و ناوک برق در سینه و تن نگرددش غرق آورده ز جیب خاک لاله بیرون ز عقیق تر پیاله یا خود قدحی زلعل سیراب پر نیزه ای از زمرد ناب کش باد به لعب خویش نازان می گرداند چو کاسه بازان یا مشعله ایست بس فروزان بی روغن و بی فتیله سوزان کز مشعله دار خرده بینش محکم شده پای در زمینش سوریش به یاسمن معانق خیریش به یاسمین موافق نیل آورده بنفشه با میل تا بر رخ نسترن کشد نیل گوگرد سرشت بود میلش وان شعله نیلگون دلیلش نرگس همه دیده از کناره می کرد به این و آن نظاره سوسن همه تن زبان به هر سوی می بود ازین و آن سخنگوی در بازی و رقص نوغزالان با یکدیگر چو خردسالان گه این یک ازان ربوده لاله گه آن یک ازین کشیده ناله لب سرخ ز سرخ لاله خوردن پا سبز ز سبزه ها سپردن گشته رمه آهوان بسیار از سبزه و گل مه چراخوار لیکن رمه ای به قوت تگ آزاده هم از شبان هم از سگ چون دید کثیر آن نکو رای انبوهی آهوان به یک جای برگشت به صیدگاه مجنون کای خاطر تو به صید مفتون خیز و دل ازین مقام بر کن دامن درچین و دام برکن یکدم به فلان زمین بزن گام واندر ره آهوان فکن دام تا پی در پی شکار بینی وانگه به فراغ دل نشینی بگریست که آن حمای لیلی ست چون کعبه حرامسرای لیلی ست آنجا لیلی مقام کرده ست با همزادان خرام کرده ست چون کبک دری شده خرامان بر سبزه و گل کشیده دامان هر سبزه کزان زمین دمیده ست روزی دامن بر آن کشیده ست هر خار که خاسته ست زان خاک افکنده چو گل به دامنش چاک گلهاش که رنگ و بو گرفته ست از عارض و زلف او گرفته ست هر لاله به خون که چهره شسته از خاک به داغ اوست رسته نرگس که گشاده چشم بیناست چشمش به نیاز خاک آن پاست سوسن که زبان دراز کرده وصف رخ اوست ساز کرده افتاده بنفشه از ذلیلی در فرقت اوست جامه نیلی آهو بچگان که مشکبویند از تیر مژه شکار اویند باشد که رسد ز راه ناگاه هستند نهاده چشم بر راه زان روز که زان زمین گذشته ست صیدش چو حرم حرام گشته ست آهو که چرد به مرغزارش چون دام نهم پی شکارش باشد دل و جان فگار اویم کی نیک فتد شکار اویم هر گه که کشد دلم به آن جای از دیده خونفشان کنم پای گردش گردم چو حج گزاران چون چشمه زمزم اشکباران نی آهوی او ز من کند رم نی شاخ گیاه او کنم خم چون لاله به خاک و خون نشستن خوش تر که گیاه او شکستن وز ناوک غم شکار ماندن بهتر که شکار او رماندن این گفت و پی شکار خود رفت لیلی گویان به کار خود رفت لیلی می گفت و کار می کرد هر دم صیدی شکار می کرد می بوسیدش به جای لیلی پس می کردش فدای لیلی کارش این بود صبح تا شام زین کار نبود هیچش آرام
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۴ - شنیدن خلیفه آوازه مجنون را در عشقبازی و شعرپردازی و طلب داشتن وی دهقان شکوفه بند این شاخ استاد رقم نگار این کاخ این حرف نوشت بر کتابه کان خانه خراب این خرابه چون شد به حدیث عشق مشهور وز مشهوران به عقل مهجور ز آوازه نکته های چون در کرد انجمن زمانه را پر نگذاشت ز عقد آن ل آلی یک گوش به هیچ حلقه خالی زان گوش خلیفه شد گهر بند چشمی به لقایش آرزومند دادند خبر به والی نجد آن با خبر از حوالی نجد کان عاشق عامری نسب را مجنون لقب لبیب ادب را نشنیده ز هیچ کس بهانه سازد به دیار او روانه والی به سران آن ولایت شد نکته گزار ازین حکایت گفتند که او ز عقل دور است وز صحبت عاقلان نفور است منزل نکند به هیچ جایی طعمه نخورد به جز گیایی گاهی که بود نشیمنش کوه صد کوه به سینه اش ز اندوه همپنجه زور او پلنگ است ماء/وای شبش شکاف سنگ است گاهی که به گرد دشت و وادی گردد به هزار نامرادی با دام و دد است روز همگام با آهو و گور گشته شب رام درمانده به کار او خلایق دیدار خلیفه را چه لایق فرمود که چون خلیفه فرمان داده ست بدین غرض چه درمان کردند طلب به هر زمینش جستند نشان ز آن و اینش بر قله کوه یافتندش با فر و شکوه یافتندش از موی به فرق چتر شاهی وز تن چو خلیفه در سیاهی گردش دد و دام حلقه بسته او خوش به میانشان نشسته گفتند که خیز و رخت بربند فرمان خلیفه را کمر بند گفتا که ز رخت داشتم دست تا رخت به جز نبایدم بست در کوه و کمر کمر فکندم تا بهر کسی کمر نبندم از دود درون سیاه بختم بی رختی من بس است رختم پشتم ز سپاه غم شکسته ست بر پشت چنین کمر که بسته ست گفتند بترس ازین دلیری مپسند در آنچه گفت دیری گفتا که طمع نکرده زیرم بر نارفتن ازان دلیرم ناگشته طمع مهاربینی نتوان به خلیفه همنشینی بر خلق که کارها دراز است از شومی های حرص و آز است عاشق که به ترک این دو خاص است از کشمکش جهان خلاص است گفتند مباد اگر ستیزد خونت نه به حجتی بریزد گفتا چو بریخت عشق خونم کی تیغ کسان کند زبونم از خنجر تیز کی کشم سر بر کشته چه برگ گل چه خنجر بر زنده جفای زیر دستی باشد همه از برای هستی هستی ز میان چو رخت بربست خنجر به تهی فتاد و بشکست از وی به سخن چو باز ماندند ناقه به ره دگر براندند اوبود پی بلاکشی کوه جا کرده به زیر تیغ اندوه کردند دراز دست تدبیر بستند به پاش بند و زنجیر زانسان که زند به کوهساری بر شاخ گیاه حلقه ماری می خورد ز مار حلقه کرده صد زخم نهان به زیر پرده در پیچش مار مهره می سفت از گوهر اشک خویش و می گفت من بسته دام زلف یارم زنجیری جعد مشکبارم زنجیر دگر به پای من چیست زنجیر بر بلای من کیست زنجیر من ار برآرد آواز در مجلس عاشقان شود ساز زنجیرکشان قید تدبیر زان زمزمه بگسلند زنجیر پایی که به یک دو گام کمتر بگذشت ز بند هفت کشور نی نی که ز چار میخ ارکان وز ششدر تنگ این نه ایوان هیهات که یک دو حلقه آهن لنگر شودش درین نشیمن سیری که نه سوی یار پویند وز وی نه وصال یار جویند گیرم که دهد به خلد راهی زان نیست عظیم تر گناهی در مذهب آن که نکته دان است این بند گران جزای آنست چون یک دو سه هفته ناقه راندند نزدیک خلیفه اش رساندند گرمیش به آب گرم بردند چرک از تن و مو ز سر ستردند شد جود خلیفه مهر پرتو آراست تنش به خلعت نو بر خوان کرامتش نشاندند عطر کرمش به سر فشاندند مسکین چو به حال خود فرو دید خود را نه به شیوه نکو دید دانست که شد درین دبستان سیلی خور دست خودپرستان شد تنگ بر او فضای هستی دیوانگیش گرفت و مستی بر خویش فرو درید جامه افکند به خاک ره عمامه از گفت و شنید لب فرو بست در زاویه ای خموش بنشست فرمود خلیفه تا کثیر آن در ره اهل عقل خیر در مجلس خاص حاضر آمد دهشت بر آن مسافر آمد گفتا که نخست در برابر آماده کنید کلک و دفتر زان کلک که شعر او نویسید سازید انگشت و شهد لیسید برداشت بلند آنگه آواز کرد از دل خود نشیدی آغاز در وی صفت جمال لیلی بی بهرگی از وصال لیلی بیماری قیس در فراقش خونخواری وی ز اشتیاقش زین گونه چو خواند چند بیتی زان یافت چراغ قیس زیتی کرد از رگ جان فتیله آن را بگشاد زبانه وش زبان را برخواند ز سوز یک قصیده عقد عددش به صد رسیده هر بیت ازان چو خانه پر زاشک چو گهر سرشک چون در مصرع مصرع ازان چو درها آمد شد درد را گذرها بودش به میان بیت ها چاک چاک افکن سینه های غمناک بحرش که ز موج برکند کوه گرد آمده سیل های اندوه از قافیه هاش صد دل تنگ از تنگی خود به سینه زن سنگ هر حرف ز عشق داستانی هر نقطه ز خون دل نشانی خوناب جگر تراوش دل از چشمه حرفهاش سایل بر مطلعش اوفتاده تابی از روی چو لیلی آفتابی در مقطع او بریدن امید از طلعت آن خجسته خورشید زو صاعقه ها به خرمن دل از یاد حبیب و ذکر منزل بگشاده زبان به شرح احوال زآثار خیام و رسم اطلال از هر مژه سیل خون گشاده صد داغ به هر دلی نهاده قاصد کرده ز مرغ یا باد بنوشته غم درون ناشاد خاک قدمش به خون سرشته بنهاده به دستش آن نوشته بردن سوی دوست گر نیارد باری به سگان او سپارد زایام وصال در حکایت زآلام فراق در شکایت گه جامه دری ز دست غماز گه نوحه گری ز بخت ناساز هر کس که به آن نوا نهد گوش خون دلش از درون زند جوش هر کس که بر آن رقم نهد چشم از گریه به سیل غم دهد چشم چون قصه جان غصه پرورد زان ماتم غم به آخر آورد از شعله آه آتش افروخت هر دل که نه سنگ ز آتشش سوخت وز نوحه درد گریه برداشت یک چشم تهی ز گریه نگذاشت رخساره چو سایه بر زمین سای افتاد ز پای بند بر پای چون دید خلیفه دردمندش فرمود که برکنند بندش وانگه ز خزینه بند بگشاد صد بدره سیم و زر عطا داد پس گفت که در دیار ما باش ساکن شده در جوار ما باش در طی صحیفه عنایت خواهیم ز میر آن ولایت کو همت خود به آن گمارد تا لیلی را پدر بیارد همسلک کنیم در و گوهر مقصود دلت شود میسر مجنون به وی التفات ننمود بر وعده وی ثبات ننمود دامن ز عطای او بیفشاند در وادی عشق بارگی راند چون آهوی دام جسته می رفت وز جور زمانه رسته می رفت می رفت و همی نشست و می خفت هر لحظه هزار شکر می گفت کز درد سر خلیفه رستم و احرام دیار یار بستم
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۵ - صفت تابستان و خبر یافتن مجنون از رفتن لیلی به حج و همراه شدن با قافله وی سیاح حدود این ولایت نظام عقود این حکایت زین قصه روایت اینچنین کرد کان خاک نشیمن زمین گرد نخجیر دره گوزن بیشه نخجیر و گوزن تگ همیشه چون ماند ز طوف کوی لیلی وز گام زدن به سوی لیلی آشفته و بی قرار می گشت شوریده به هر دیار می گشت از چهره به خون غبار می شست سرگشته نشان یار می جست هر جا می دید کاروانی پیدا می کرد کاردانی می سوخت ز درد و داغ جانان می کرد ز وی سراغ جانان رزی که سموم نیمروزی برخاست به کوه و دشت سوزی شد دشت ز ریگ و سنگپاره طشتی پر از اخگر و شراره حلقه شده مار ازو به هر سوی زانسان که بر آتش اوفتد موی گر گور به دشت رو نهادی گامی به زمین او نهادی چون نعل ستور راهپیمای پر آبله گشتیش کف پای گیتی ز هوای گرم ناخوش تفسان چو تنوره ای ز آتش هر کوه گران در آن تنوره ریزان از هم چو سنگ نوره هر چشمه به کوه در خروشان سنگین دیگی پر آب خوشان کردی ماهی ز آب لابه با روغن داغ و روی تابه هر تخته سنگ داشت بر خوان نخجیر کباب و کبک بریان از سایه گوزن دل بریده در سایه شاخ خود خزیده بیچاره پلنگ از تف و تاب در پای درخت سایه نایاب افتاده چو سایه درختی ظلمت لختی و نور لختی گشته به گمان سایه نخجیر ز آسیمه سری به وی پنه گیر آن روز به هر دره که سیلی کرد از بالا به زیر میلی آن سیل نبود از نم میغ بود آن شده آب کوه را تیغ مجنون رمیده در چنین روز انگشت شده ز بس تف و سوز زو شعله دل زبانه می زد آتش به همه زمانه می زد آرام نمی گرفت یک جای می سوخت بر آتشش مرگ پای ناگاه چو لاله داغ بر دل بالای تلی گرفت منزل انداخت به هر طرف نگاهی از دور بدید خیمه گاهی خیمه زده جوق جوق مردم گشته چو فلک زمین پر انجم برجست و نفیر آه برداشت ره جانب خیمه گاه برداشت آنجا چو رسید از کناری بیرون آمد شترسواری بر وی سر ره گرفت مجنون کای طلعت تو به فال میمون این قافله روی در کجایند محمل به کجا همی گشایند آن جوق کدام وین کدام است آن قوم چه نام وین چه نام است آن ناقه سوار بی شتابی می گفت ز یک یکش جوابی گفتا همه روی در حجازند بر نیت حج بسیچ سازند پرسید در آن میان ز خیلی گفتا لیلی و آل لیلی مسکین چو شنید از وی این نام زان گفت و شنو گرفت آرام از گرد وجود خویشتن پاک افتاد به سان سایه بر خاک بعد از چندی ز خاک برخاست از هستی خویش پاک برخاست احرام حجاز بست با یار از بی یاری برست با یار لیلی می راند محمل خویش مجنون از دور با دل ریش می رفت رهی به آن درازی با محمل او به عشقبازی می بود دلش به ناله زار بربسته به محملش جرس وار هر بار که محملش بدیدی افغان چو درای برکشیدی گفتی که چه حاجتش به محمل این بس که مرا نشسته در دل محمل که بر آن دو رخ حجاب است محمل نه که برج آفتاب است کو بخت که بر چو من خرابی زین برج بتابد آفتابی گردم فارغ ز هوش و تمییز در پرتو آن چو ذره ناچیز محمل کش او چو ناقه راندی وز ناقه نشان پا بماندی مجنون ز قفا بایستادی بوسه به نشان پاش دادی وز روی چو زر به زر گرفتی وز هر مژه در گهر گرفتی کین مانده به ره نشان یار است وز ناقه دوست یادگار است گر یار به دست نیست باری گیرم به نشان او قراری مسکین عاشق به عاشقی بند از دوست بود به هیچ خرسند گر یار به وصل در نسازد با او به خیال عشق بازد از پایش اگر اثر نیابد بر خاک رهش به پی شتابد زان دور که پای وی ببوسد نایافته پای پی ببوسد جامی بنگر که در چه کاری وز دوست به دست خود چه داری عالم همه مست جام اویند دل کرده شکار دام اویند هر یک شده مست آرزویی آن مست به رنگ وین به بویی او خورشیدیست عرش پایه از وی همه عرش و فرش سایه می دار نظر به سایه دوست لیکن زان رو که سایه اوست در سایه مدار روی امید زانسان که شود حجاب خورشید از تیرگی حجاب بگذر وز سایه در آفتاب بنگر
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۶ - رسیدن مجنون در قافله لیلی به کعبه و در مناسک حج با وی عشق باختن لیلی چو به عزم خانه برخاست خانه به جمال خود بیاراست چشمش سوی آن رمیده افتاد خون جگرش ز دیده افتاد بگریست که ای فراق دیده درد و غم اشتیاق دیده در کشمکش فراق چونی در آتش اشتیاق چونی من بی تو چه دم زنم که چونم اینک ز دو دیده غرق خونم روزان و شبان در آرزویت تنها منم و خیال رویت جز مردم دیده کس ندارم کز دل با او دمی برآرم خوشحال تو در غمم که باری گفتن دانی به غمگزاری مجنون به زبان بی زبانی هم زین سخنان چنانکه دانی می گفت و ز بیم ناکس و کس چشمی از پیش و چشمی از پس غم بی حد و فرصتی چنین تنگ کردند به طوف خانه آهنگ لیلی به طواف خانه در گرد مجنون ز قفاش سینه پر درد آن سنگ سیاه بوسه می داد وین دل به خیال خام او شاد آن برد دهان به آب زمزم وین کرد ز گریه دیده پر نم آن روی به مروه و صفا داشت وین جای به ذروه وفا داشت آن در عرفات گشته واقف وین واقف او در آن مواقف آن روی به مشعر حرامش وین در غم شعر مشکفامش آن تیغ به دست در منا تیز وین بانگ زده که خون من ریز آن کرده به رمی سنگ آهنگ وین داشته سر به پیش آن سنگ آن کرده وداع خانه بنیاد وین کرده ز بیم هجر فریاد لیلی چو ازان وداع پرداخت مسند به درون محمل انداخت مجنون به میانه فرصتی جست جا کرد به پیش محملش چست هر دو به وداع هم ستادند وز درد ز دیده خون گشادند بی گفت زبان ز چشم پر خون دادند ز سینه درد بیرون کردند وداع یکدگر را چون تن که کند وداع سر را یک لحظه که سر رفیق تن نیست تن را امکان زیستن نیست آن راند به سوز و درد محمل وین ماند ز گریه پای در گل زان شد محمل چو نافه پر مشک وین را در تن چو نافه خون خشک چون نافه ز راز پرده بگشاد وین شمه ز حال خود برون داد کافسوس که تن بماند و جان رفت از دل صبر و ز تن توان رفت بنمود جمال خود پس از دیر زان می سوزم که زود شد سیر عمری ز قفای او دویدم تا روی وی از نقاب دیدم ناگشته هنوز چشم من گرم پوشید و نداشت از خدا شرم آن تشنه لبم که در بیابان هر سو شدم آبجو شتابان چون پی بردم به چشمه آب صبر از دل من چو آب نایاب ننشسته هنوز آتش تیز زد دشنه عرابیم که برخیز از من تا مگر ره بسی نیست امروز به روز من کسی نیست دل پر درد است و سینه پر سوز یا رب که مباد کس بدین روز خوش آن کین روز هم نماند تیغ اجلم ز غم رهاند این گفت و جدا ز آل لیلی با همرهی خیال لیلی با جمعی دگر به راه زد گام نی تاب و توان نه صبر و آرام ترسید کزان گروه بی باک در همرهیش به جان فتد چاک زان لیلی را رسد ملالی و او را ز ملالش انفعالی آن کعبه روی حجازی آهنگ در بادیه فراخ دلتنگ با یار ز وصل یار محروم غمگین و ز غمگذار محروم چون پی به حریم خانه آورد رو در ره آن یگانه آورد بگرفت ره طوافگاهش بنهاد سر وفا به راهش
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۷ - دیدن جوانی از ثقیف لیلی را در راه کعبه و عاشق شدن بر وی و نکاح کردن وی گوهر کش این علاقه در زان در کند این علاقه را پر کان هودجی مراحل ناز وان حجلگی عماری راز آهوی شکارگیر شیران تاراجگر دل دیران مجنون کن زیرکان دانا آسیب توان صد توانا چون بارگی از حرم برون راند حادی به حدی گری فسون خواند هر کعبه روی به قصد منزل می راند به صد شتاب محمل از حی ثقیف نازنینی خورشید رخی قمر جبینی بر دور رخش خط معنبر بر ماه ز شک بسته چنبر در خاتم مهتریش انگشت سردار قبیله پشت بر پشت آثار غنایش از حد افزون نی کوه ازو تهی نه هامون آن کیسه تهی ز گنج پاشیش وین پر ز حواشی و مواشیش با محمل او مقابل افتاد زان جا هوسیش در دل افتاد بر پرده محملش نظر داشت بادی بوزید و پرده برداشت در پرده چه دید آفتابی بل کز رخش آفتاب تابی زلفین نهاده بر بناگوش کرده شب و روز را هم آغوش ابروش پی هزار سرکش انداخته نعل ها در تش چشمش به نگاه جاودانه نیرنگ فریب جاودانه نوشین دهنش چو گشته خندان بگشاده گره ز جان به دندان شسته ذقنش به آب غبغب لوح ادب دو صد مؤدب چون دید ز پرده روی آن ماه رفت آگهیش ز جان آگاه شد مرغ دلش شکاری عشق و افتاده ز زخم کاری عشق بیچاره شده ز عشقبازی دربست میان به چاره سازی چون بود ز چاره رای او سست در چاره گری میانچیی جست هر چند که مرد چاره داند کی چاره کار خود تواند دور است به پیش دانش اندیش از کارد تراش دسته خویش دلاله کند به چاپلوسی آراسته مجلس عروسی گر وی نبود کجا شود شاد از وصل عروس جان داماد آورد به دست کاردانی افسون سخنی فسانه خوانی پیری که به نکته های دلکش دادی صلح آب را به آتش پیش پدر ویش فرستاد دعوی ها کرد و وعده ها داد گفتا به نسب بزرگوارم چون تو نسب بزرگ دارم در جاه و جمال کس چو من نیست در مال و منال کس چو من نیست هر چیز طلب کنی بیارم در پای تو ریزم آنچه دارم وادی وادی ز میش تا بز با چوپانان راد گربز از اشتر و اسب گله گله خادم نر و ماده یک محله سیم و زری از شمردن افزون وز کفه وزن نیز بیرون مملوک توام فسانه کوتاه العبد و ماله لمولاه هستم به قبول بندگی بند داماد نیم تو را و فرزند گر زانکه کنی قبول خود خوش یک خوش چه سخن بود که صد خوش ور نی نتوان به زر کشیدن یک ذره قبول دل خریدن چون شد پدرش ز خوان آن پیر زین طعمه پاک چاشنی گیر آن تازه جوان پسندش افتاد بی تاب و گره به بندش افتاد گفتا که جمال او ندیده فرزند من است و نور دیده شد خاطر بی قرار ساکن بر دادن این مراد لیکن با آنکه خلل پذیر نبود از مشورتی گزیر نبود رفت و طلبید مادرش را آن قدرشناس گوهرش را با او ز دگر کسان یگانه این راز نهاد در میانه او نیز به این سخن رضا داد وین داعیه را به سینه جا داد گفتا که مناسب است و لایق این کار به حال هر دو عاشق لیلی چو به این شود هم آغوش از یار کهن کند فراموش مجنون چو ازین خبر برد بوی در آرزوی دگر کند روی ما هم برهیم در میانه از گفت و شنید این فسانه لیکن چو به لیلی این سخن گفت ز اندیشه دلش چو زلفش آشفت از شعله این غمش جگر سوخت رنگ سمنش چو لاله افروخت برگ گلش از گلاب تر شد جیبش ز سرشک پر گهر شد دامن ز خیال خود برافشاند سرگشته به حال خود فرو ماند نی تاب خلاف رای مادر بیرون شدن از رضای مادر نی طاقت ترک یار دیرین سر تافتن از قرار دیرین دختر که بود به پرده شرم سیراب گلش ز آب آزرم با مادر و با پدر چه گوید بیرون ز رضایشان چه جوید لیلی که درین حدیث جانکاه می برد به سر به گریه و آه نگشاد دهان به چاره کوشی گفتند رضاست این خموشی دادند به خواستگار پیغام تا در پی این غرض زند گام دلداده چو این پیام بشنید کار دو جهان به کام خود دید سود افسر فخر بر ثریا بودش همه کارها مهیا چون چهره خود عروس خاور پوشید به طره معنبر گردون به سپند مجمر افروخت مجلس به چراغ مه برافروخت آرایش مجلس طرب کرد اشراف قبیله را طلب کرد هر یک به مقام خود نشستند مه را به ستاره عقد بستند باران ز پی نثار آن عقد چندین طبق از زر و گهر نقد قومی به نثار زرفشانی جمعی به شمار زر ستانی کف های توانگران درم ریز دامان تهی کفان درم خیز آن برده به زر ده دهی مشت وین کرده قراضه چین ده انگشت خلقی همه شاد غیر لیلی خندان به مراد غیر لیلی داماد چو دید کان نواله کردند به کام او حواله شد خوش کش ازان حواله بهر است غافل که در آن نهان چه زهر است مرغی بپرید از آشیانه بنشست به خاک بهر دانه دید آمده دانه ای پدیدار چون برد به سوی دانه منقار از پرده خاک دام برجست وز حلقه تنگ حلق او بست چون از شب عقد رفت یکچند با جان و دلی بس آرزومند آمد پی آن مه حصاری آراسته چون فلک عماری بردش سوی خانه با صد اعزاز بنشاند به صدر حجله ناز لیلی به هزار عز و تمکین در مسند ناز یافت تسکین آورد چو ماه در زمین رو نگشاد گره ز طاق ابرو از خنده ببست درج گوهر وز گریه گشاده لؤلوی تر وان تشنه جگر ستاده از دور بر آب نظر نهاده از دور نی صبر کشیدن تف و تاب نی رخصت گرد گشتن آب روزی دو سه چون به صبر بنشست شوق آمد و پشت صبر بشکست شد همبر نخل راستینش زد دست هوس در آستینش زد بانگ که خیز و دور بنشین زین تازه رطب صبور بنشین زین نخل کسی رطب نچیده ست چیدن چه سخن رطب ندیده ست خوش نیست ز ناشکسته شاخی میدان هوس بدین فراخی آن کس که فگار خار اویم دلخسته در انتظار اویم صبر و دل و دین فدای من کرد جان را هدف بلای من کرد در بادیه از من است دلتنگ در کوه ز من زند به دل سنگ آهو به خیال من چراند جامه به هوای من دراند از زهر فراق من جگر پاک از اشک گوزن جسته تریاک از من نفسی نبوده غافل وز من به کسی نگشته مایل یک بار ندیده سیر رویم گامی نزده دلیر سویم راضیست به سایه ای ز سروم خرسند به پری از تذروم زان سایه نکردمش سرافراز وین پر سوی او نکرد پرواز پیمان وفای اوست طوقم غالب به لقای اوست شوقم چون با دگری درآورم سر وز وصل کسی دگر خورم بر در حالت او و من نظر کن وین وسوسه را ز دل به در کن مغرور مشو به حشمت خویش می دار نگاه عزت خویش سوگند به صنع صانع پاک اعجوبه نگار تخته خاک کت بار دگر اگر ببینم دست آورده به آستینم بر روی تو آستین فشانم بر فرق تو تیغ کین برانم بر کین تو گر نباشدم دست خود دست به کشتن خودم هست خود را بکشم به تیغ بیداد وز دست جفات گردم آزاد بیچاره چو این وعید و سوگند بشنید ازان لب شکرخند دانست که پای سعی کند است وان ناقه بی زمام تند است چون بود به دام او گرفتار وز بیم مفارقت دل افگار ناچار به درد و داغ او ساخت با بوی گلی ز باغ او ساخت هر لحظه ز وصل فرقت آمیز وز راحت های محنت انگیز بیخ املیش کنده می شد صد ره می مرد و زنده می شود تا بود همیشه کارش این بود سرمایه روزگارش این بود وان روز که مرد هم بر این مرد زاد ره آن جهان همین برد
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۸ - شنیدن مجنون شوهر کردن لیلی را و اضطراب نمودن وی از آن طبال سرای این عروسی در پرده عاج و آبنوسی این طبل گران نوا نوازد وین پرده سینه کوب سازد کان زخم دوال خورده عشق وآوازه بلند کرده عشق چون از حرم حجاز برگشت بر خاک حریم یار بگذشت آن داغ که داشت تازه تر شد وان باغ که کاشت تازه بر شد شوری دگرش به جان درآمد وز بام و درش فغان درآمد می بست ز تار اشک رودی می زد ز خراش دل سرودی می گفت ترانه ای بر آن رود می جست نشانه ای ز مقصود چون بر دمنی خرام کردی یا در طللی مقام کردی هر کس گفتی که این نشانیست زان مه که به حسن داستانیست یعنی لیلی بلای جانت غارتگر طاقت و توانت بر خاک دمن جبین نهادی وز دیده سرشک خون گشادی کردی ز طلل عزلسرایی بر هر خس و خار چهره سایی هر خیمه به منزلی که دیدی منزل به حریم آن کشیدی چون گفتندی که لیلی آنجاست در سایه آن گرفته ماء/واست آن را حرم دگر گرفتی وآیین طواف برگرفتی در بادیه هر کجا نشستی نامش بر ریگ نقش بستی سیل مژه اش بر آن گذشتی چندان کام نام شسته گشتی شخصی دیدش که خاک می بیخت وآخر بر فرق خاک می ریخت گفتا پی چیست خاک بیزی وز کیست به فرق خاک ریزی گفتا بیزم به هر زمین خاک تا بو که بیابم آن در پاک وانگه که نیابش چو بیزم از درد به فرق خاک ریزم سر طلبم ز خاک یا آب ذوق طلب است و درد نایاب ور نی که گهر به خاک دیده ست وان دانه در ز خاک چیده ست گفتا که ازین طلب یارام وز محنت روز و شب بیارام کان تازه گهر کز آرزویش شد عمر تو صرف جست و جویش تو جان کندی و دیگری یافت دل کند ز تو چو بهتری یافت تو نیز بدار دست ازین کار وز پهلوی خود بیفکن این بار یاری که ره وفا نورزد صد خرمن ازو جوی نیرزد دستن تو به عهد اوست پابست واو داده به عهد دیگری دست تو لیلی گو چو در مکنون واو بسته زبان ز نام مجنون دل بسته به یار خوش شمایل حرف غم تو سترده از دل از حی ثقیف زنده جانی با طبع لطیف نوجوانی بر تو پی شوهری گزیده خرمهره به گوهری خریده چون لام الفند هر دو یکجا تو چون الف ایستاده یکتا چون ناخن و گوشت هر دو همپشت تو ناخن چیده از سر انگشت برخیز و ازین خیال برگرد زین وسوسه محال برگرد با تیره دلان صفا چه یعنی پاداش جفا وفا چه یعنی خوبان همه چون گل دو رویند مغرور شده به رنگ و بویند گل قاعده وفا نورزید هر کس که پگه تر آمد او چید با بید چو ارغوان بسازد با دزد چو باغبان بسازد دامن چو نهاد در کف خار تو نیز همش به خار بگذار گل کان نه تو راست خار بهتر بگذاشتنش به خار بهتر هر زن که ز شوی شد رضا جوی مردی کن و دست ازو فرو شوی در یک موزه دو پا که دیده ست یک خانه دو کدخدا که دیده ست زن کیست فسون سحر و نیرنگ از راستیش نه بوی نی رنگ زن صعوه سرخ و زرد بال است بودن به رضای زن محال است گر بگذاری شود هوا گرد ور بفشاری بمیرد از درد نخلیست ولی ز موم بسته کز یک جنبش شود شکسته نی از گل او مشام مشکین نی میوه او به کام شیرین بر وی همه شاخ و برگ بستند جز شاخ وفا کزو شکستند چون با دگری شود هم آغوش پیمان تو را کند فراموش بشکن عهدش چو عهد بشکست کز عهد شکن بدین توان رست بگسل کفش از کف نگارین چون پاک شد از نگار پارین کرده ست به دست دیگر آهنگ کف را مده از حنای او رنگ مجنون ز سماع این ترانه برخاست به رقص صوفیانه بانگی بزد و به سر بغلطید از صرع زده بتر بغلطید در خاک شده ز خون دل گل گردید چو مرغ نیم بسمل از بس که ز یار سنگدل سنگ می کوفت به سینه با دل تنگ صد رخنه ازان به کارش افتاد بر بیهوشیی قرارش افتاد بردش بدر از سرای تدبیر بیهوشیی آنچنان گلوگیر کز لب نفسش گذر نکردی در آینه ها اثر نکردی امید ز زندگیش کنده نشناختیش ز مرده زنده بعد از دیری که جان نو یافت جان را به هزار غم گرو یافت چون بر نفسش گشاده شد راه بر جای نفس نزد به جز آه سینه به سنان آه می سفت وز سینه همی زد آه و می گفت آه از دل یار سنگدل آه آه از غم یار دل گسل آه فریاد که شمع دلفریبان زد شعله به جان ناشکیبان افسوس و هزار بار افسوس کان جیب در لباس ناموس ناموس مرا به جیب زد چاک پاشید به فرق نام من خاک هر عهد که بسته بود بشکست با آنکه بریده باد پیوست او جفت کسان و من چنین فرد او کان دوا و من بدین درد محرومی ازو گرم جگر سوخت محظوظی دیگران بتر سوخت آن داشت مرا چو موی باریک وین ساخت کنون به مرگ نزدیک نزدیکی مرگ و دوری یار سهل است به پیش عاشق زار یارش که به دست دیگران است این بار بسی بر او گران است او عمر به کان کنی به سر برد نقدینه کان کسی دگر برد در باغ درخت باغبان کاشت بر غارتی سپاه برداشت کو آنکه به هم نشسته بودیم در بر رخ باد بسته بودیم تا باد نیاورد به ما روی وز ما نبرد به دیگران بوی امروز در آرزوی آنم کین سوخته جان بر او فشانم کز من به نسیم آن پریزاد آرد به طفیل دیگران یاد ای باد به سوی او گذر کن وز من به جمال او نظر کن گو ای دل تو ز من رمیده با دلبر دیگر آرمیده روزی که شوی حریف جامش نقل از لب خود نهی به کامش یاد آر ز حال تلخکامی وز درد دل شکسته جامی زان پیش که در غمت بمیرد وز وصل تو بهره بر نگیرد با خاک رود درست پیمان وز کرده خود شوی پشیمان
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۹ - زیادت شدن اندوه مجنون از شوهر کردن لیلی و از انسیان بگسستن و با وحشیان پیوستن آن عاشق از خرد رمیده زاندیشه نیک و بد رهیده از مستی عشق بود مجنون دادش به میان مستی افیون داغی ز فراق یار بودش یک داغ دگر بر آن فزودش لیکن داغی فزون ز هر داغ آشفت ز عشق داغ بر داغ واکرد ز انس ناکسان خوی وآورد به سوی وحشیان روی از کین کسان چو شست سینه با او دگری نجست کینه با وی همه وحش رام گشتند در انس به وی تمام گشتند می رفت به کوه و دشت چون شاه با او سپه وحوش همراه بنهاده به پای هر درختی بودش از ریگ و سنگ تختی چون بر سر تخت خود نشستی گردش دد و دام حلقه بستی از پرتو عدل شه بر ایشان بودند به هم ز صلح کیشان آهو از گرگ رم نکردی نخجیر ز شیر غم نخوردی نخجیر به ره ز لعب سازی کردی به دم پلنگ بازی رفتندی چون شدی ره اندیش گوران چو جنیبتش پس و پیش بودی چو قدم زدی به هر راه جاروب کشیش کار روباه تا بنشاندی ز ره تف و تاب از اشک خودش زدی گوزن آب بالای سرش ز چتر داری زاغان سیه به حق گزاری ور زانکه شدی گهیش میلی تا نامه کند به سوی لیلی آهو قلمش ز ساق دادی وز جلد سرین ورق گشادی بردیش به رسم نیکخواهی از چشم سیاه خود سیاهی می رفت چنین نشید خوانان از دیده سرشک لعل رانان وآهو بچگان به خیر و خوبی پیش قدمش به پایکوبی ناگاه به روضه ای رسیدند وز دور جماعتی بدیدند از سبزه به زیر پا بساطی چون لاله ز جام می نشاطی مجنون از دور ره بگرداند زیشان خطر سپه بگرداند زان قوم یکی شناخت او را وز ساز ثنا نواخت او را کای سرور عاشقان شیدا در روی تو نور عشق پیدا وی خانه خراب این خرابات رسته ز قبیله و قرابات وی راهسپر به پای تجرید تنها رو تنگنای تفرید وی فرق دو نیم تیغ اندوه بنشسته به زیر تیغ چون کوه سوگند به آنکه مست اویی نی پا و نه سر ز دست اویی سوگند به آنکه زندگانی جز دولت وصل او ندانی سوگند به لعل آبدارش سوگند به جعد تابدارش سوگند به آهوان مستش جادومنشان می پرستش سوگند به آن دو ابر مه پوش کش جای گرفته بر بناگوش کز ما مگذر بدین روانی بر ما مشکن ز دل گرانی دیریست که ما شکسته ای چند هستیم به وصلت آرزومند تا گردان است دور عالم امروز رسیده ایم با هم نبود پس ازین بریدن ما معلوم به هم رسیدن ما پیش آ که به هم دمی برآریم با یکدیگر غمی گذاریم مجنون چو نیازمندیش دید وآیین رضا پسندیش دید بگذاشت به جای خود سپه را بر مجلسیان فکنده ره را پرسید که این چه سرزمین است کش خاک به نرخ مشک چین است گفتند نواحی حجاز است رحلتگه هر که پاکباز است لیلی صد بار محمل اینجا رانده ست گرفته منزل اینجا با همقدمان خود درین جای مشکین دامان کشیده در پای این خاک که همچو مشک خوشبوست از مشک افشانی دامن اوست مجنون چو شنید این سخن را بر جای ندید خویشتن را خود را به زمین چو سایه انداخت بانگی زد و این نشید پرداخت کای همنفسان کزین دیارید وز دلبر من سخن گزارید جان من و دل فدایتان باد سر خاک به زیر پایتان باد اینجا نه هوای کعبه دارم نی نیت آنکه حج گزارم مقصوم ازین طواف لیلی ست باقی همه پیش او طفیلی ست نتوان چو به کوی او گذشتن سودی نکند به کعبه گشتن حج همه عمره دیدن اوست بی او حج و عمره ام نه نیکوست تیر وصلش برون ز جعبه سرگردانیست طوف کعبه من تشنه او به وادی غم کی آب خورم ز چاه زمزم با زمزمه غم ویم شاد ناید ز زلال زمزمم یاد آن زمزمه بر زبان چو رانم از هر مژه زمزمی فشانم در هر منزل که می زنم گام زان گام وصال او بود کام هر جا که نه روی او چراغ است گر باغ ارم بود که داغ است لیلی ست ز هر سفر مرادم نی طالب سلمی و سعادم تا با غم او شدم هم آغوش کردم ز دگر بتان فراموش دانای منازل و مراحل زین وادی جانگداز هایل گاهی که شود فسانه پرداز از پرده چنین برون دهد راز کان طاق ز لطف و با ستم جفت از لیلی و جفت چون سخن گفت جوری که رود ز دوست بر من آن را مکشاد هیچ دشمن انداخت مرا به خردسالی در پنجه عشق لاابالی بگذشت ز زور پنجه عشق عمرم همه در شکنجه عشق امروز که نوبت وصال است جانم ز فراق در وبال است آن سکه به نام دیگری شد وان لقمه به کام دیگری شد او همدم یار و من چنین دور او واصل و من غریب و مهجور این گفت و جبین به خاک مالید وز سینه چاک چاک نالید خوناب جگر ز دیده بگشاد چندانکه ز گریه بی خود افتاد شب را که ز بی خودی درآمد گردون به لباس دیگر آمد شد یکرنگی او دورنگی با حیله شیریش پلنگی از حلقه همدمان برون جست با گور و گوزن خویش پیوست جان بی جانان رسیده بر لب شب برد به سر چنانکه هر شب
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۰ - میهمان شدن مجنون شخصی را و هم آواز شدن با مرغی که از جفت خود جدا افتاده بود و ناله و فریاد می کرد چون زرده بیضه های گردون آمد سحر از سپیده بیرون زیر خم طاق لاجوردی زان زرده زمین گرفت زردی مجنون پی جست و جوی دلبر برداشت ز خواب بیخودی سر لیلی گویان به ره درآمد تا نوبت چاشتگه سر آمد می شد چو سموم نیمروزان افتان خیزان به ریگ سوزان لب تشنه ز آه دشنه می کرد بر سینه ز آه دشنه می خورد می جست چو صید زخم خورده از صیدگران کناره کرده ناگه به دهی گذارش افتاد چون باغ بهشت راحت آباد در وادی گرم شد پدیدار از نار خلیل تازه گلزار گشت از تف خور شده چو زاغی دیوارنشین طرفه باغی آمد به نیاز خواجه باغ کای باز سیاه گشته چون زاغ منت نه و میهمان من باش زینت ده آشیان من باش دیوار نه آشیانه توست در دیده نشین که خانه توست غم نیست اگر سیه نهادی در دیده روشنم سوادی مجنون ز نیاز آن جوانمرد جنبید و هوای آشیان کرد چون ورد عرابیان بیجیف نحن العرب است و نکرم الضیف او هم ز کرم کشید خوانی در پیش گزیده میهمانی وآماده نهاد بر سر خوان شهد صافی و مرغ بریان مجنون نگشاد سوی خوان دست وز خوردن آن لب و دهان بست گفتا کاینها طعام من نیست در خورد گلو و کام من نیست آیین دد است صید کردن وز پهلوی کشته لقمه خوردن بر من همه جانور حرامند زان رو با من همیشه رامند دندان کردی به خونشان تیز ناچار کنند از تو پرهیز از شیره نحل آیدم قی قی کرده نحل کی خورم کی از بیخ نبات های شیرین شد تلخ به کام ذوق من این حلوای نبات من همین بس لیک این نشود خورای هر کس در چاشتگهان طعامش این بود شب هم چو رسید شامش این بود شب رونق روز را چو بشکست شد خواجه به خانه خواب و دربست در صحن سراش بود نخلی آسان خرجی نفیس دخلی خرجش ز نم سحاب توشه دخلش سر و شاخ غرق خوشه هر خوشه رواجبخش خوانها شیرین کن تلخی دهان ها خوشه نه که شوشه های زر بود هر یک سلک عقیق تر بود رنگش چو عقیق و چاشنی شهد لب طالب کام او به صد جهد قدی چو قد شکر دهانان مرغان ز سرش نشید خوانان مجنون به خیال قد لیلی دریافت به وی ز خویش میلی سر بر قدمش نهاد و بگریست کز دوست جدا نه خوش توان زیست خوش آن که ز دوست بهره مند است وز بوسه به پاش سربلند است کردم به طلب همه جهان طی در دستم ازو نه پای نی پی امروز به درد و سوز من کیست وز تیره شبی به روز من کیست او بود درین که مرغی از شاخ برداشت نوا به ناله گستاخ می کرد چنان فغانی از درد کاندر دل سنگ رخنه می کرد می داد ز پر خراش آواز چون نوحه گران ترانه ها ساز از عود شجر که بی وتر بود هر لحظه به پرده دگر بود هر دم که ز غم زدی نوایی از هر پرش آمدی صدایی گویی که ز ناله های پر حال موسیقاریش بود هر بال یا خود چنگی ز ناله زار رگ های تنش بر آن چو اوتار در هر نفش استخوان پرهاش مضراب زننده بر وترهاش مجنون چو شنید ناله او شد محنت و غم حواله او هر چند که ناله زارتر شد جان و دل او فگارتر شد آن ناله چو زار شد ز حد بیش افتاد برون ز طاقت خویش برجست به فرق خاک ده روفت تا خواجه و در بر او فرو کوفت کای خواجه خانه این چه حال است کز جان خود امشبم ملال است این مرغ چه درد و سوز دارد کین ناوک سینه سوز دارد از ناله او که دردناک است در سینه من هزار چاک است زین نغمه غم که می سراید ترسم جانم ز تن برآید این نوحه او ز پرده راز از درد من است قصه پرداز گفتا دو حمامه مطوق بودند به صد صفا و رونق زین نخل گرفته آشیانه بر طارم شاخ کرده خانه با هم بودی به خانه دمساز با هم کردی بر اوج پرواز با هم رفتی و دانه خوردی تا چشمه آب ره سپردی نی هرگزشان ز هم ملالی نی دیده ز هجر گوشمالی از دامنشان به گاه و بیگاه آفات زمانه دست کوتاه زین پیش به یک دو روز بازی در شیوه صید حیله سازی ره یافت به آشیان ایشان شد تفرقه گر میان ایشان هر یک به گریز پر گشادند مهجور ز یکدگر فتادند این باز آمد به خانه خویش وان ماند ز آشیانه خویش معلوم نشد که حال او چیست در چنگل باز مرد یا زیست درد دل این ز دوری اوست وز تفرقه ضروری اوست مجنون چو شنید این فسانه از خواجه آن سرا و خانه بانگی بزد از درون پر تاب کز زلزله ده درآمد از خواب بگریست که درد من جز این نیست زین درد کسی چو من حزین نیست وانگه سوی نخل رفت و بنشست بگشاد زبان به آن زبان بست کای مرجان ساق لعل منقار لعل تو گهر ز خاک بردار فندق سر و فستقی پر و بال همخرقه آسمان مه و سال یاقوتی چشم عنبرین طوق سر بر کرده ز چنبر شوق ناقوسی دیر آشنایی مزماری بزم بینوایی چوبک زن کاخ این عماری کافراخته شد ز چوب کاری آگاهی بخش شب سیاهان از غفلت خواب صبحگاهان یارب که به سابق عنایت وز لاحق فضل بی نهایت گم کرده خویش را بیابی وان دولت پیش را بیابی ماند دامان این کرامت موصول به دامن قیامت من هم با تو درین بلایم وافتاده ز یار خود جدایم عمری من و یار خویش با هم فارغ ز مخالفان عالم همراز حریم قرب بودیم در مهد وفا به هم غنودیم نی در ره ما ز هجر خاری نه بر رخ ما ز غم غباری هم بسته زبان پندگویان هم خسته درون عیبجویان بودیم به هم دو مغز و یک پوست پوشیده ز چشم دشمن و دوست ایام ز سنگ بی وفایی افکند میان ما جدایی اکنون از هم نشسته فردیم بی یکدیگر زبون دردیم هیهات چه گفتم این دروغ است خورشید دروغ بی فروغ است من بر دل ازو چو لاله داغی زان داغ منش چو گل فراخی او فارغ و من عظیم مشتاق او جفت کسان و من ز وی طاق آن را که به عشقش آشناییست این غم بتر از غم جداییست پر قصه درد عالم از من واو همدم دیگری کم از من معشوقه به زیر خاره و خار بهتر که بود به دست اغیار میوه به زمین فتاده در باغ زان به که به غارتش برد زاغ این گفت و ز دیده سیل خون ریخت خوناب دل از درون برون ریخت وز خواجه میزبان جدا شد معلوم نشد که تا کجا شد
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۱ - نامه نوشتن لیلی به مجنون و عذر خواستن که شوهر کردن نه اختیار وی بلکه تکلیف مادر و پدر بود دردانه فروش درج این درج این گوهر حرف را کند خرج کان از صدف شرف مهین در وان نه صدف از فروغ او پر آن بانوی حجله نکویی وان بانی کاخ خوبرویی آن ماه فلک حصاری از وی وان پر مه و خور عماری از وی شمع حرم بزرگواری سیاره برج نامداری آهوی دمن غزال اطلال پروین عقد هلال خلخال چون گوهر سلک دیگری شد آرایش تاج سروری شد یعنی جفت مهی چو خود طاق مشهور به نیکویی در آفاق پیوسته ز کار خود خجل بود وز عاشق خویش منفعل بود ترسید که آن گمانش افتد واندر خاطر چنانش افتد کو پشت به دوستار خود کرد وان جفت به اختیار خود کرد با صحبت وی گرفت آرام وز لب شکرش نهاد در کام بر گنج مراد دست دادش در دست کلید آن نهادش تدبیر نیافت غیر ازین هیچ کان قصه درد پیچ در پیچ در طی صحیفه مطول چون زلف سیاه خود مسلسل تحریر کند به خون دیده از خامه هر مژه چکیده عنوان همه درد همچو مضمون ارسال کند به سوی مجنون این داعیه چون به خاطر آورد آن نامه سینه سوز را کرد آغاز به نام ایزد پاک تسکین ده بیدلان غمناک از ابروی نیکوان کمان ساز وز غمزه خدنگ فتنه انداز رخساره شاهد گل آرای مشتاقی جان بلبل افزای درمان کن درد دردناکان مرهم نه ریش سینه چاکان از برق جمال دین و دل سوز وز صبح وصال دیده افروز دیباچه نامه چون رقم زد از صورت حال خویش دم زد کین نامه که تازه داستانیست از دلشده ای به دلستانیست آن مانده به کنج نامرادی وین رانده فرس به دشت و وادی آن پای به دامن غرامت وین روی به کوچه ملامت نی نی غلطم ز بی زبانی پیشش به سخن شکر فشانی یعنی ز من به دام بسته نزدیک تو ای ز دام جسته ای رفته ز همدمان سوی دشت همراه تو نی جز آهوی دشت از درد تو باشد آهو آگاه باشد ز سه حرف او دو حرف آه ای جسته ز محرمان خود دور از تیزتکیت در حسد گور کن تیز سوی من این تک و تاز در گور حسد آتش انداز ای اشک فشان به هر گوزنی از بار دل تو کوه وزنی خود را زین وزن اگر رهاند پیدا باشد کزو چه ماند ای زاطلس و خز تو را کناره پهلوی تو خوش به خار و خاره از ما کرده کناره چونی افتاده به خار و خاره چونی سر با که همی نهی به بالین همخواب کیی به یک نهالین بر مهد شبت که می نهد گام وز شهد لبت که می خورد کام بپسوده به دست راحتت کیست مرهم بخش جراحتت کیست شبها کف پای تو که بیند خار از کف پای تو که چیند خوانت که نهد به چاشت یا شام همخوان تو کیست جز دد و دام با این همه شکر کن که باری نبود چو منت به سینه باری باری چه که کوههای اندوه هر ذره ازان به جای صد کوه پند پدر و جفای مادر درد سر و ماجرای شوهر روزان و شبان نیم زمانی دور از نظر نگاهبانی چون آه کشم نظر به راهت گوید که برای کیست آهت ور گریه کنم ز داغ حرمان گوید که به گریه نیست فرمان وز خانه نهم چو پای بیرون گوید که ز در میای بیرون ور روی نهم به چشمه آب گوید که ز چشمه روی برتاب ور جای کنم به عرصه دشت گوید تا کی چنین توان گشت دوران چو گلم به ناز پرورد وز خار ستیزه غنچه ام کرد شوهر کردن نه کار من بود کاری نه به اختیار من بود از مادر و از پدر شد این کار زیشان به دلم خلید این خار هر کس که چو گل رخ تو دیده ست یا بوی تو از صبا شنیده ست کی دیده به هر کسی کند باز یا صحبت هر خسی کند ساز همخوابه من نبوده هرگز سر بر سر من نسوده هرگز نی دست که گیرد آستینم نی پای که بسپرد زمینم گشته ز من خراب مهجور قانع به نگاهی آن هم از دور زین غم روزش شبی ست تاریک زین رنج تنش چو موی بایک وز کشمکش غمش ز هر سوی نزدیک گسستن است آن موی آن موست حجاب را بهانه خوش آنکه بر افتد از میانه تاروی تو بی حجاب بینم خورشید تو بی سحاب بینم نامه که شد از حجاب بنیاد آخر چو به بی حجابی افتاد زد خاتم مهر اختتامش از حلقه میم و السلامش پیچید چو درج عیش عاشق از دست رفیق ناموافق بنوشت بر آن ز چشم پرخون کامرزادش خدای بیچون کز کلبه غم به کوی هجران در شهر بلا ز ملک حرمان پرسد خبری ز عمر سیری بر شیوه جاندهی دلیری وان حرف وفا بدو رساند تا حال اسیر خود بداند
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۲ - رسانیدن قاصد نامه لیلی را به مجنون و خواندن وی آن نامه را نی باد و ز باد گرم روتر نی سیل و ز سیل تیزدوتر ننهاده هنوز چشم بر هم پیوست چو کعبه رو به زمزم دامن ز غبار ره برافشاند اشتر به کنار چشمه خواباند چون خضر به چشمه سار پیوست خورد آبی و خضروار بنشست لیلی گفتش که از کجایی کاید ز تو بوی آشنایی گفتا که ز خاک پاک نجدم کحل بصر است خاک نجدم زان خاک سرشته شد گل من زان گل شگفد چو گل دل من لیلی گفتا که تلخکامی مجنون لقبی و قیس نامی سرگشته در آن دیار گردد غمدیده و سوگوار گردد هیچت به وی آشناییی هست امکان زبان گشاییی هست گفتا بلی آشنای اویم سر در کنف وفای اویم بسته کمرم به دوستداریش بگشاده زبان به غمگساریش هر جا باشم دعاش گویم تسکین دل از خداش جویم لیلی گفتا که در چه کار است گفتا که ز درد عشق زار است همواره ز مردمان رمیده با وحش رمیده آرمیده گه قافیه خوان فراز سنگی سنگ از جگرش گرفته رنگی گه زمزمه گو به کنج غاری بر چهره او غم غباری لیلی گفتا که ای خردمند دانی که به عشق کیست در بند گفتا آری به یاد لیلی هر دم راند ز دیده سیلی لیلی جویان به پای خیزد لیلی گویان سرشک ریزد از هر چه نهد فلک به خوانش این نام بود غذای جانش او را به زبان همین رود نام واو را ز زبان همین بود کام لیلی ز مژه سرشک خون ریخت و اسرار نهان ز دل برون ریخت گفتا که منم مراد جانش وان نام من است بر زبانش از درد من است سینه اش داغ وز یاد من است خاطرش باغ سرمایه سوز او منم من روشن کن روز او منم من من نیز به جان خراب اویم بر آتش غم کباب اویم واو بی خبر از خرابی من غافل ز جگرکبابی من جانم به فدات اگر توانی کز من خبری به وی رسانی درجی دارم به خون نوشته بیرون و درون به خون سرشته خواهم ببری ز روی یاری آن را و به دست او سپاری آیین وفا گری کنی ساز وآری سوی من جواب آن باز دردی ببری و داغی آری شمعی بدهی چراغی آری برخاست به پای آن جوانمرد کای مجنون را دل از تو پر درد منت دارم به جان بکوشم کالای تو را به جان فروشم هر حرفی ازان به چشم مجنون جانیست به قدر بلکه افزون لطفی به ازین همی ندانم کین ملطفه را به وی رسانم شد لیلی را درون ز غم شاد وان نامه ز جیب خویش بگشاد پیچید در آن به آرزویی برگ کاهی و تار مویی یعنی زان روز کز تو فردم چون مو زارم چو کاه زردم وانگاه آن را به نامه بر داد با دلبر نامور فرستاد چون نامه بر آن گرفته برجست بر ناقه رهنورد بنشست شد راحله تاز راه مجنون مایل به قرارگاه مجنون آنجا چو رسید بی کم و کاست بسیار دوید از چپ و راست از وی اثری نیافت آنجا زین غم جگرش شکافت آنجا زد گام به سایه گاه سنگی کاساید ازان طلب درنگی دیدش که چو مستی اوفتاده دستور خرد ز دست داده در خواب نه لیک چشم بسته بیدار ولی ز خویش رسته جسمش اینجا و جان دگر جای پیدا اینجا نهادن گر جای از گردش ماه و مهر بیرون وز دایره سپهر بیرون از دعوی عاشقی بریده وز معشوقی عنان کشیده مستغرق بحر عشق گشته وز هر چه نه عشق در گذشته قاصد هر چند حیله انگیخت تا بود که به وی تواند آمیخت آن حیله نداشت هیچ سودش از بانگ بلند آزمودش برداشت چو حادیان نوایی در کوه فکند ازان صدایی لیلی گویان حدی همی کرد وان دلشده را ندا همی کرد کرد آن اثری در او سرانجام وآمد به خود از سماع آن نام گفتا تو کیی و این چه نام است زین نام مراد تو کدام است گفتا که منم رسول لیلی خاص نظر قبول لیلی لیلی که بود انیس جانت بینایی چشم خونفشانت گفتا که ره ادب نجسته وز مشک و گلاب لب نشسته هر دم به زبان چه آری این نام گستاخ چرا شماری این نام زد لاف که من زبان اویم گویا شده ترجمان اویم اینک به کف نیازم اکنون از وی رقمی چو در مکنون خیز و بستان که نامه اوست یک رشح ز نوک خامه اوست مجنون چو شنید نام نامه پا ساخت ز فرق سر چو خامه پیشش ز سر نیاز بنشست وان حرف وفا گرفتش از دست چون بر سر نامه نام او دید بوسید و به چشم خویش مالید زد نکهت وصل بر دماغش بنشاند نسیم آن چراغش افتاد ز عقل و هوش رفته خاصیت چشم و گوش رفته آمد چو ز بی خودی به خود باز این نغمه شوق کرد آغاز کین نامه ز غنچه مراد است زو در دل تنگ صد گشاد است از خوان وفاست یک نواله گشته به من گدا حواله سربسته چو ناف مشکبار است گویی که ز چین زلف یار است تعویذ دل رمیدگان است طومار بلاکشیدگان است حرزیست به بازوی ارادت مرقوم به خامه سعادت وان دم که گشاد نامه را سر سر برزد ازو نوای دیگر کین نامه نه نامه نوبهاریست از باغ امل بنفشه زاریست نقشیست به کلک دلنوازی آرایش لوح چاره سازی دلکش رقمیست نو رسیده بر صفحه آرزو کشیده صفهاش کشیده عنبرین مور ره ساخته بر زمین کافور هر موری ازان به سوی خانه برده دل بی دلان چو دانه زان نامه دلنواز هر حرف بود از می ذوق و حال یک ظرف هر جرعه می کزان بخوردی از جا جستی و رقص کردی خطهاش نمودی آشکارا چون سلسله های مشک سارا هر سلسله ای ازان سلاسل زنجیر نه هزار عاقل از خواندن نامه چون بپرداخت در گردن جای حمایلش ساخت قاصد چو بدید آن به پا خواست زو کرد جواب نامه درخواست گفتا که جواب چون نویسم بر چهره مگر به خون نویسم از کاغذ و خامه ام تهی مشت کاغذ ریگ است و خامه انگشت قاصد به شتر نشست حالی شد مرحله کوب آن حوالی از هر طرفی به جهد بشتافت شب را به یکی قبیله ره یافت کار وی ازان قبیله شد راست چون صبح علم کشید برخاست شد بر ره آمدن عنان تاب وآورد پی دبیری اسباب لیلی چو ز مشکبوی نامه شد غالیه بند جیب جامه قاصد جویان ز خیمه برخاست قد کرد پی برون شدن راست با یک دو کنیز گام برداشت چون کبک دری خرام برداشت بودش خیمه به مرغزاری نزدیک به خیمه چشمه ساری جو کرده بر آب سیمگون طشت آبشخور تشنگان آن دشت آمد به کنار چشمه و جست از هر چه نه یار دست خود شست بنشست ولی ز خود نه آگاه بنهاد چو چشمه چشم بر راه تا بو که کسی ز ره درآید از دست وی آن غرض برآید ناگاه بدید کز غباری آمد بیرون شتر سواری
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۳ - جواب نوشتن مجنون نامه لیلی را مجنون چو به نامه در قلم زد در اول نامه این رقم زد دیباچه نامه امانی عنوان صحیفه معانی جز نام مسببی نشاید کز وی در هر سبب گشاید مطلق گردان دست تقدیر زنجیری ساز پای تدبیر دارای زمین و آسمان نیز جان ده جان دار و جان ستان نیز کوته کن دست بی نصیبان مونس شو خلوت غریبان فواره گشای چشمه جود مطموره نشان کنج نابود آن را که به وصل چاره سازد سر برتر از آسمان فرازد وان را که ز هجر سینه سوزد صد شعله به خرمنش فروزد چون بست زبان ازین سرآغاز گشت از دل ریش راز پرداز کین هست صحیفه نیازی زآزرده دلی به دلنوازی یعنی ز من به خار خفته نزدیک تو ای گل شگفته ای همچو بهار تازه خندان لیکن نه به روی دردمندان ای باغ ولی نشیمن زاغ بهر همه مرهم و مرا داغ ای روی ز من نهفته چون گنج در دامن دیگران گهرسنج ابری تو ولی به روزگاران برق از تو به من رسد نه باران کشت همه از تو چو بهشت است خاکم ز تو چون به خون سرشته ست اینست عنایت از تو بر من کز برق توام بسوخت خرمن بر سوخته خرمنان ببخشای رشحی ز زلال لطف بگشای ای چشمه آب زندگانی لیک از پیش تشنه ای که دانی آن تشنه شده ز چشمه سیراب من سوخته دل ز صد تف و تاب خضر است بلی به چشمه در خور گو تشنه بمیر صد سکندر ز آبی که سکندر است لب خشک با سوخته دل چو نافه مشک کی بهره برد چو من گدایی در ظلمت هجر مبتلایی آن دم که رسید نامه تو پر عطر وفا ز خامه تو بردیده خونفشان نهادم در سینه به جای جان نهادم تعویذ دل رمیده کردم قوت تن قحط دیده کردم هر حرف وفا از وی که خواندم از دیده سرشک خون فشاندم هر نقش امل ز وی که دیدم از سینه نوای غم کشیدم در وی سخنان نوشته بودی صد تخم فریب کشته بودی غمخواری من بسی نمودی غم های مرا بسی فزودی گفتی که بجاست تا هش از من هرگز نشوی فرامش از من زآغوش کسان نباشد انصاف از عشق کسی دگر زدن لاف لب از دگریت بوسه آلود پاکی زبان نداردت سود گیرم که تو دوری از کم و کاست ناید به زبان تو به جز راست مسکین عاشق چه بدگمان است هر لحظه اسیر صد گمان است هر شبهه به پیش او دلیلیست هر پشه مرده زنده پیلیست کاهی بیند گمان برد کوه کوهیش آید به سینه ز اندوه از مور کند توهم مار صد زخم خورد به جان افگار مرغی که به بام یار بیند کو دانه ز بام یار چیند زان مرغ به خاطرش غباریست کز غیر به دوست نامه آریست گفتی که به بوسه دل ندارم وز فکر کنار برکنارم این درد نه بس که صبح تا شام همصحبت توست کام و ناکام رویی که به سالها نبینم وان میوه که عمرها نچینم هر روز هزار بار بیند هر لحظه به کام خویش چیند گفتی که ز درد پایمال است وز غصه به معرض زوال است خوهد ز میانه زود رفتن بر باد هوا چو دود رفتن گر او برود تو را چه کم یار کالای تو را چه کم خریدار زانجیر بن ار جدا شود زاغ صد مرغ دگر ستاده در باغ ممکن بود از تو کام هر کس محروم ازان همین منم بس چون روز امیدم از سفیدی دور است خوشم به ناامیدی نومید چه خواهیم در این بار نبود به امیدواریم کار گر از من خسته بر کرانی این بس که به کام دیگرانی کام دل دشمنان که خواهی حاصل بادا چنانکه خواهی چون کام تو هست کام ایشان بادا کامم به نام ایشان هر پوست که دوست دانی او را حیف است که پوست خوانی او را از دوستی تو پوست مغز است آن پوست که خوانیش نه نغز است آن را که تو دوست داری ای دوست گر دوست ندارمش نه نیکوست با هر که تو دوستدار اویی از من نسزد بجز نکویی عاشق که برای دوست کاهد آن به که رضای دوست خواهد از خواش خویش رو بتابد در راه مراد او شتابد عشق از طلب مراد دور است عاشق ز مراد خود نفور است شادان به غم و غمین ز شادی خاک است به کوی نامرادی هر چند که من نه از تو شادم یک بار نداده ای مرادم خاطر ز زمانه شاد بادت گیتی همه بر مراد بادت دمسازی دوستان تو را باد ور من میرم تو را بقا باد
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۴ - بیمار شدن شوهر لیلی و وفات یافتن وی با داغ محرومی از وصال لیلی نیرنگ زن بیاض این راز صورتگری اینچنین کند ساز کان کعبه بی نظیر منظر چون صورت چین بدیع پیکر یعنی لیلی مه حصاری برج قمر از رخش عماری با شوهر خود چو سرکشی کرد پاداش خوشیش ناخوشی کرد بر درج امل نداد دستش وز برج امید پر شکستش با وی ورق مراد نگشاد سر بر خط انقیاد ننهاد مسکین زین غم ز پا درافتاد بیمار به روی بستر افتاد آن وصل بلای جان او شد سود اندیشی زیان او شد وصلی که در آن نه یار یار است بر عاشق ازان هزار بار است از دور بهشت عدن دیدن میوه ز ریاض او نچیدن بر دوزخیان عیش ناخوش باشد بتر از عذاب آتش می بود ز خاطر غم اندیش بیماری او زمان زمان بیش از تاب تبش که بود سوزان شد رشته نبض او فروزان زان گونه که نبض گیر را دست چون نبض ز نبض او همی جست انگشت به نبضش ار نهادی چون شمع آتش در آن فتادی آمد به سرش طبیب دانا بر بردن رنج ها توانا بر صحت او دلیل می جست قاروره چو دید دست ازو شست گلنار فسرده برگ گشتش قاروره دلیل مرگ گشتش چون یک دو سه روز بود رنجه مسکین به شکنج این شکنجه ناگاه عنایت ازل دست بگشاد بر او شکنجه بشکست از کشمکش نفس رهاندش وز تنگی این قفس جهاندش شد مرغش ازین مخیم خاک پروازکنان به عالم پاک جان داد به درد و جاودان زیست آن کو ندهد به درد جان کیست جانی که به درد برنیاید در قالب مرد درنیاید باشی به جهان به درد یکچند وز وی ببری به درد پیوند در بودن درد و در سفر درد آوخ ز جهان درد بر درد زین درد کسی کنار گیرد کو پیشترک ز مرگ میرد زین مکمن درد خیز برخیز زین دشمن پر ستیز بگریز این رومی صبح و زنگی شام طرارانند شوخ و خودکام آنت به درست زر فریبد وینت به کف گهر فریبد تا گنج ابد ز تو ستانند در رنج مؤبدت نشانند هان تا نخوری فریب ایشان مغرور به زین و زیب ایشان لیلی که ز درد و داغ مجنون می داشت دلی چو غنچه پر خون از مردن شو بهانه بر ساخت وز خون دل خویشتن بپرداخت آهی که به سینه اش گره بود در خرمن صبر شعله نه بود در ماتم شو ز سینه بگشاد واندوه نهان به باد بر داد در گریه چو دوست دوست گفتی درها به فراق دوست سفتی زان دوست غرض نه شوهرش بود با خویش خیال دیگرش بود عمری به لباس سوگواری بنشست به رسم عده داری شب بستر غم فکنده می داشت تا روز به گریه زنده می داشت در روز به درد و سوز می بود با آه جهان فروز می بود عشقش به درونه داشت خانه شد ماتم شوهرش بهانه عمری به دراز گریه و آه می کرد و زبان خلق کوتاه
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۵ - خبر وفات شوهر لیلی به مجنون رسیدن و گریستن وی از آن خبر و سبب پرسیدن قاصد از آن گریه آن رفته ز قید عقل بیرون کامد روزی به سوی مجنون وز لیلی و عقد او خبر گفت وان شیفته را ز نو برآشفت می خواست ز تار مهربافی آن زخم گذشته را تلافی چون یافت خبر ز مردن شوی آورد به سوی کوه و در روی وان گم شده را بجست بسیار چون یافت نشانش آخر کار گفتا که مرا بشارتی هست گویم به تو گر اشارتی هست خاری که فتاده در رهت بود ضربت زن جان آگهت بود باد اجلش ز راه برداشت وز وی اثری به راه نگذاشت یعنی زیبا جوان داماد زد گام برون ازین غم آباد درد سر خویشتن برون برد زین منزل و عمر با تو بسپرد مجنون ز حدیث مردن او وز قصه جان سپردن او بر خود پیچید و زار بگریست چون ابر به نوبهار بگریست چندان بگریست کان خبرگوی از موجب گریه شد خبرجوی گفت ای به میان عاشقان شاه زاسرار نهان عشق آگاه چون قصه عقد او شنیدی از غصه لباس جان دریدی از هر مژه سیل خون فشاندی وز چشم زمانه خون چکاندی و امروز که ذکر مردنش رفت وافسانه جان سپردنش رفت هم گریه زار برگرفتی وین نوحه گری ز سر گرفتی با یکدگر این دو حال چون است کز دانش عقل من برون است گفتا کان روز گریه زان بود کان عقد مرا گزند جان بود آن کز غم جان سرشک نگشاد سنگی باشد نه آدمیزد وامروز سرشک ازان فشانم کافتاد آتش درون جانم کان کو تنها نه سیم و زر باخت هر نقد که داشت جمله درباخت دل از همه طاق جفت او شد مرغ گل نوشگفت او شد همخانه و همسرای او بود روشن نظر از لقای او بود محروم ز وصلش اینچنین مرد جان از غم عشقش اینچنین برد من خسته جگر که با دل تنگ دورم ز درش هزار فرسنگ گردم هر روز در دیاری باشم هر شب به کنج غاری پیوستن ما به هم خیال است نزدیکی ما به هم محال است جز اینکه مقیم یک جهانیم در دایره یک آسمانیم ساییم به روی یک زمین پای داریم درون یک زمان جای دانی که چگونه زار میرم بر بستر هجر خوار میرم در چشم من است آنکه روزی سر بر زندم ز سینه سوزی مهجور ز یار و دور از اغیار افتم به میان خاره و خار جز آهوی دشت همدمی نه غیر از دد و دام محرمی نه در حسرت آن غزال سرمست از جیب هوس برون کنم دست آهویی را کشم در آغوش هویی زنم و ز من رود هوش جان همره هوش رخت بندد بر مردن من زمانه خندد از مرقد آهوان به زورم آرند به خوابگاه گورم زان آهوی شوخ در غرامت من باشم و گور تا قیامت آن را که بود رهی چنین پیش جان و دلی از غم چنین ریش چون رفتن دشمنان کند یاد حاشا که ز مرگشان شود شاد رنجی که به خود نمی پسندم چون بر دگری رسد چه خندم این چرخ ستمگر جفاکوش کی نوبت کس کند فراموش دی کرد به زخم دشمن آهنگ فردا به سبوی من زند سنگ شاد از غم کس نزیستن به بر محنت خود گریستن به دانا که بود درین غم آباد آن کز غم کس نمی شود شاد این گفت و به خیر باد برخاست وز محنت راه عذر او خواست آن سوی قبیله بارگی راند وین با دد و دام خود به جا ماند
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۶ - رفتن مجنون به حوالی دیار لیلی و ملاقات و مقالات وی با سگی که در کوی وی دیده بود گوهر کش سلک این حکایت در قصه چنین کند روایت کان داده درین محیط مواج سرمایه عقل و دین به تاراج آن کشتی عافیت شکسته بر تخت شکسته ای نشسته چون مژده مرگ دشمن خویش بشنید ز یار مصلحت کیش دانست که خاست مانع از راه شد راه به کوی وصل کوتاه مه در مهد است و پاسبانی نی گل نوعهد و غم خزانی نی از قوت شوق کوی جانان شد ناقه بادپای رانان چون قوت شوق بارگی وار بردش به دیار آن وفادار حیران می گشت وز چپ و راست از دوست نشانه ای همی خواست ناگاه ز دور دید یک سگ افتاده ز پای و مانده از تگ هم بازوی او ز کار رفته هم پنجه اش از شکار رفته داء/الثعلب ببرده مویش وز زخم ددان فگار مویش از لاغریش ز پوست هر سو پیدا شده استخوان پهلو بود انبانی و استخوان پر یا خود قربانی از کمان پر دمش که ز مو نداشت تاری حلقه زده می نمود ماری خالیش دهان لقمه فرسای از دندان های استخوان خای چون گر سنگیش قصد جان کرد گویی دندان چو استخوان خورد پهلوش ز سختی زمین ریش در ناله ز دست پهلوی خویش هر ریش به پوستش دهانی در وی ز وفاکشان زبانی همچون دندان ازان دهان ها بنموده سفید استخوان ها نی نی شده پوستش بر اندام صد چشمه زیاده بود چون دام زان دام به جای صید نخجیر گشته پی قوت خود مگس گیر روبه با وی به سرفرازی هر دم گفتی به طنز و بازی کای شیر پلنگ گیر برخیز با روبه خسته دل درآویز تا کی عریان به هر زمینی خسبی به کف آر پوستینی مجنون چو بدید روی آن سگ چون اشک دوید سوی آن سگ چون سایه به زیر پایش افتاد صد بوسه به خاک پای او داد رفتش ته پا به دیده تر گسترده ز ریگ نرم بستر بالین سر زانوی خودش ساخت بر سر سایه ز مهرش انداخت شستن به دو چشم تر جراحت خارید تنش به دست راحت گرد از سر و روی او بیفشاند وز پهلو و پشت او مگس راند چون دست ز شغل کار سازی بگشاد زبان به دلنوازی کای طوق وفا قلاده تو شیران جهان فتاده تو هستی به وفا ز آدمی بیش وز جمله به راه محرمی پیش یک لقمه ز دست هر که خوردی صد سنگ خوری و برنگردی کار تو شبانه پاسبانی وآیین تو روزها شبانی دزد از تو ز کار خویشتن سیر گرگ از تو اسیر پنجه شیر بانگت دل شبروان شکسته دست عسسان به چوب بسته در معرکه گاه راستکاران یک موی تو وز عسس هزاران چون در ره پردلی زنی تگ با شیری تو عسس کم از سگ بس گمشده در شبان تاری کز بانگ خودت به منزل آری آن را که به شب ز ره برون است بانگ تو نوای ارغنون است ور زانکه ز کوی دوست آید از رشته جان گره گشاید روزی که بود شکار کارت سلطان جهان بود شکارت در بازوی وی بود کمندت در پنجه وی گشاد و بندت دلقت ز حریر و خز ملمع طوقت ز زر و گهر مرصع از همتگی تو گر بماند در پیروی تو رخش راند کار تو به خود کند حواله وز خوان خودت دهد نواله چون سر دهدت به صید نخجیر ناید به دویدن از تو تقصیر از بس که سبکروی کنی ساز ماند ز تو سایه در قفا باز گر مرغ شود شکار یا باد مشکل ز دم تو گردد آزاد بس روبه جلد کار دیده کش زخم تو پوستین دریده وان را پی دوختن همان روز داده به دکان پوستین دوز ناگشته پلنگ رنجه تو ترسید ز زور پنجه تو با آن درع و سلاح داری بر قله کوه شد حصاری شیر از تو شنید مکر و دستان از بیم خزید در نیستان با آن همه انبوهی نیزه پیچید ز تو سر ستیزه با زور تو ک آفت گوزن است آهوی حقیر را چه وزن است هر گور که زخم خورده از تو جان با تگ پا نبرده از تو خرگوش تو را به خواب دیده از ترس تو خواب ازو رمیده اینست حکایت جوانیت تاریخ صفای زندگانیت واکنون که فلک ز پا فکندت شد زور ز پای زورمندت کردند رها تو را به خواری ناکرده کسیت حقگزاری تا مرگ نگرددم هم آغوش حاشا که تو را کنم فراموش بودی سگ آستان لیلی شبها شده پاسبان لیلی هر چند کزان شرف فتادی وان مرتبه را ز دست دادی هستم سگ تو من فتاده از حلقه دم کنم قلاده دست آر ز دوستی سوی من کن طوق سعادتم به گردن بگذار به حرمت وفایت تا روی نهم به خاک پایت کین پای به کوی او رسیده ست گاهی ز قفای او دویده ست نگرفته شبی ز پاسش آرام برگردش خیمه اش زده گام چشمت بوسم که گاه گاهی کرده ست به روی او نگاهی یا باد به میل خار و خاشاک شد سرمه کشش ز راه آن پاک بندم به دم تو ز اشک گوهر کان حلقه زده بسی بر آن در داغی که ازو بود به رانت وز سر وفا دهد نشانت خواهم دل خود نهم بر آن داغ تا داغ دلم شود ازان باغ هستی القصه پای تا فرق در نور جمال یار من غرق خواهم که ز خود تهی کنم جای تا بو که به جای من نهی پای من باز رهم ز دلخراشی درمان خراش من تو باشی خاکم به ره تو ای وفادار زنهار و هزار بار زنهار روزی که رسی به خاک آن کوی باز آیدت آب رفته بر جوی افتد به حریم او گذارت بخشند بر آن ستانه بارت هر جا که نشان پاش بینی خاک ره فرق ساش بینی بوسی ز لبم نشان آن پای وز فرق سرم شوی زمین سای گاهی که طفیل میهمانی یادی کندت به استخوانی زان طعمه شوی چو بهره اندیش یاد آری ازین طفیلی خویش شبها که بر آستانه او گردی پی پاس خانه او بی خوابی من به خاک و خواری دور از در او به خاطر آری چون دامن خیمه اش بهاران از ابر شود سرشکباران آبی آری به روی کارم از قصه چشم اشکبارم بر گردن میخ ها طنابش چو حلقه شود به پیچ و تابش بر گردن مانده زیر باری منت نه ازان به طوقداری یک شب که به چشم نایدش خواب آید بیرون به گشت مهتاب ساز از پی خواب او بهانه گوی از من بی دل این فسانه کای شیر شکار آهوی شنگ تیغ تو به خون پردلان رنگ تا چند من غریب شیدا گردم ز تو گرد کوه و صحرا عمری ز در تو دور بودم دمساز گوزن و گور بودم امروز که آمدم به نزدیک چشمم ز غبار هجر تاریک ترسم که اگر قدم نهم پیش اندوه تو بر دلم شود بیش یک مانع اگر ز راه برخاست صد مانع دیگرم مهیاست گر گرد جوانه شیر شبگیر در حیله گریست روبه پیر بر شیر شکسته پای در سنگ صد زخم رسد ز روبه لنگ گر دل دهیم کنم دلیری در بیشه این دیار شیری سر پای کنم به راه وصلت آیم به شکارگاه وصلت در بیشه تو مقام گیرم وز وصل تو صید کام گیرم ور نی باشم چنانکه زین بیش بودم به خیال مردن خویش میرم به مراد بخت ناساز تو از من و من ز خود رهم باز
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۷ - پوست پوشیدن مجنون و به میان گوسفندان لیلی درآمدن و به حوالی خیمه گاه وی رفتن آن پوست و مغز قصه اش نغز از پوست چنین برون دهد مغز کان پوست شناس مغز دیده از پوست به مغز آن رسیده چون شد به دیار یار نزدیک شد کار بر او چو موی باریک نی رخصت پیش یار رفتن نی صبر ازان دیار رفتن از قرب دیار شوق افزود وز وصل هزار مانعش بود سرگشته در آن دیار می گشت وآشفته و بی قرار می گشت هر کس که در آن دیار دیدی یا در راهی به او رسیدی زو چاره کار خویش جستی درمان درون ریش جستی روزی می گشت گرد آن دشت ناگه رمه ای ز دور بگذشت شد گرد رمه عبیر جیبش کامد ز عبیردان غیبش از نور شبان چو لمعه نور می تافت فروغ لیلی از دور زانه لمعه چو یافت روشنایی افروخت چراغ آشنایی گفت ای ز تو در سیه گلیمی روشن شده آتش کلیمی هر کوه ز مقدم تو طوری در طور ز آتش تو نوری ای وادی ایمن از تو این خاک ترسان ز عصات نیل افلاک هر جا که ز کف بیفکنی چوب بر معرکه ددان فتد کوب هر چند به صورت آن عصاییست در دیده خصم اژدهاییست بربوده به دشت از دد و دام آواز فلاخن تو آرام هر گه سنگی به زور بازو در کفه آن کنی ترازو گرگ از رمه ات ز بیم آن سنگ افتان خیزان جهد به فرسنگ ور زانکه شوی ازان فلاخن بر برج فلک عروسک افکن افتاده ز ترس لرزه بر شیر خود را زان برج افکند زیر ای کاسه تو کشیده خوانی پرورده ز شیر خود جهانی هر صبح ز خوانش این کهن پیر بزغاله و بره را دهد شیر با تشنه لبی منم اسیری زین خوان کرم نخورده شیری با تشنه لبان چو چرخ مستیز یک جرعه شیر بر لبم ریز شیری نه که تن بپروراند شیری که غذا به جان رساند یعنی که ز لطف و مهربانی رحمی بنما چنانکه دانی بگشای به کوی لیلی ام در دزدیده به سوی لیلی ام بر تا بو که به گوشه ای نشینم پوشیده جمال او ببینم از تو به قلاده سگم خوش چون سگ به قلاده خودم کش باشد که طفیلی سگانش سایم سر خود بر آستانش یا کن ز سر وفا پسندی خاصم به لباس گوسفندی آمد تن من گسسته جانی بی پوست و گوشت استخوانی زین گله که جان فدای آنم یک پوست بکش در استخوانم شاید به حریم ارجمندان گنجم به طفیل گوسفندان چون گله به آن حرم درآید لیلی سوی آن نظر گشاید من نیز به آن نظر درآیم پنهان سوی او نظر گشایم رویی بینم که در فراقش دل سوخته ام ز اشتیاقش این گفت و چو سایه بی خود افتاد چون مرده به خاک مرقد افتاد تا ماهی و ماه کرد ازو راه از دیده سرشک وز جگر آه بالای سرش شبان نشسته چشمی گریان دلی شکسته زان بیهوشی چو با خود آمد واندوه شده یکی صد آمد بگشاد شبان لب ترحم گفت ای شده در هوای دل گم خوش باش که وقت دلنوازیست وامشب شب وصل و کار سازیست آورد به سوی او یکی پوست کین پرده توست تا در دوست این را در پوش و شاد و خندان می رقص میان گوسنفدان شاید کامروز همچو هر روز گرد رمه گردد آن دل افروز حال تو در آن میان نداند وز کف به تو راحتی رساند مسکین مجنون چو پوست را دید سوی رمه میل دوست بشنید برخاست فکنده پوست در بر برساخت ز دست پای دیگر پیوسته دلی اسیر غم داشت کاندر ره عشق پای کم داشت با آن پایی که داشت پیوست هر پای دگر کش آمد از دست با آن رمه خم ز بار غم پشت هم پای همی دوید هم پشت می زد به امید دست و پایی تا بو که ازان رسد به جایی می گفت به زیر لب که یارب این خلعت نورسیده کامشب از نرمی دولتم به پشت است با آن سنجاب بس درشت است گر قصه آن رسد به قاقم در خود کشد از خجالتش دم با نرمی آن ز مو درشتی اقرار کند به خارپشتی زین پوست شدم چو نافه مشکین اینجا چه سگ است آهوی چین ان نیست سزا به قد هر کس تا جان دارم لباسم این بس از شادی این لباس بر تن صد پوست نشست گوشت بر من زین پوست شدم سعادت اندوز در پوست همی نگنجم امروز با خود بود اندرین فسانه کاورد ره آن شبان به خانه لیلی آمد ز خانه بیرون چون چارده مه ز دور گردون گردن ز حلی بلند آواز ساق از خلخال نغمه پرداز پر کرده ز زلف پر خم و تاب دامان جهان ز عنبر ناب کرد از رمه جا به یک کناره بگشاد نظر پی نظاره هر زنده به نوبت از بز و میش زان گله همی گذشتش از پیش نوبت چو به آن رمیده افتاده از پوست به دوست دیده بگشاد نی صبر بماند نه قرارش وز دست برفت اختیارش بانگی زد و بی خبر بیفتاد چون سایه به رهگذر بیفتاد لیلی چو شنید بانگ بشناخت کان کیست نظر به سویش انداخت افتاده چه دید پوستی خشک پر خون جگرش چو نافه مشک هم عقل ز دست داده هم هوش هم چشم ز کار مانده هم گوش بالین ز کنار خویش کردش وز چهره به گریه شست گردش از خوی به گلاب عطر پرورد زان بیهوشی به هوشش آورد آمد چو به هوش و دیده بگشاد پیش رخ او به سجده افتاد کای مردم چشم چشم بازان وی قبله ناز پرنیازان ای گلبن باغ سربلندی وی نور چراغ ارجمندی ای عرش برین تو و زمین من هیهات که آن تو باشی این من باور نکنم من فتاده کین بر سر من تویی ستاده سر برده بر اوج لامکان عرش خاشاک زمین کیش سزد فرش دامان تو در کفم محال است گر نغلطم امشب این خیال است مستان که به شب خیال بینند در خواب دو صد محال بینند آنجا که ز طالعم دلیل است این واقعه هم ازان قبیل است خوابی که در او رخ تو بینم با تو به فراغ دل نشینم بیداری دولت من است آن بینایی چشم روشن است آن لیلی چو نیازمندیش دید وان نکته دلنواز بشنید گفت ای شده میهمانم امشب آسوده به توست جانم امشب این پوست بود ز دوست مانع از دوست شو به پوست قانع از گردن خود بیفکن این پوست بی پوست نشین چو مغز با دوست تا چند سخن ز پرده گوییم رازی دو سه پوست کرده گوییم شب روشن بود و ماه تابان محنت به ره عدم شتابان تا صبح به یکدگر نشستند یک لحظه لب از سخن نبستند صد قصه به آه و ناله گفتند درد دل چند ساله گفتند صد نکته هنوز بود باقی زد مرغ ترانه فراقی صبح از دم گرگ رایت افراشت سگ خفت و خروس نعره برداشت چون نعره او سماع کردند یکدیگر را وداع کردند آن جانب خیمه قد ستون کرد وین دشت ز گریه لاله گون کرد این است بلی سپهر را کار کز بعد هزار رنج و تیمار گر خسته دلی جگر فگاری یابد ره وصل پیش یاری ناکرده نگاه در رخش تیز دستش گیرد که زود برخیز
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۸ - رفتن مجنون به طفیل گدایان به خیمه گاه لیلی و شکستن لیلی کاسه وی را و رقص کردن مجنون از ذوق آن شیرین سخن شکر فسانه کین قصه نهاد در میانه افسانه پوست چون فرو خواند از پوست برون چنین سخن راند کان خورده چو دف طپانچه بر پوست در ناله ز دست فرقت دوست می گشت به کوه و دشت یکچند از دوست همی به پوست خرسند چون پوست نشان ز دوست می داد خود را تسکین به پوست می داد وان دم که زمانه کند ازو پوست وان نیز به کف نماندش از دوست می برد به سر به کام دشمن نی دوست به بر نه پوست بر تن بی دوست که بود رفته جانی بی پوست چه بود استخوانی چون یکچندی بر این برآمد دودش ز دل حزین برآمد یک روز به وقت نیمروزان شد پیش شبان ز درد سوزان چون سایه به زیر پایش افتاد برداشت ز سوز سینه فریاد کای چاره گر درون ریشم روزی عجب آمده ست پیشم در حال دلم نظاره ای کن مردم ز فراق چاره ای کن زین پیش ز هجر مرده بودم جان را به اجل سپرده بودم انفاس توام به لطف بنواخت وز نو چو مسیح زنده ام ساخت افکن نظری دگر به کارم کامروز همان امید دارم بگریست به درد کای جوانمرد سر تا به قدم همه غم و درد ز اندوه تو شد مرا جگرخون وز درد تو اشک من جگرگون بختت به مراد دل رساناد بر مسند دولتت نشاناد از هیچ مقام و هیچ جایی زین بیش نبینمت دوایی کان نقش بدیع کلک تصویر وان شیرین تر ز شکر و شیر هر اول هفت وقت شامی از شیر رمه پزد طعامی خاصه پی طعمه گدایان از خوان سپهر بینوایان هر کس که بود در آن حوالی از سفره رزق دست خالی آرند به آستان او روی از خوان نوال او غذا جوی مالد سر آستین خود باز قسامی آن به خود کند ساز کفلیز به کف طعام سنجد در کاسه هر کس آنچه گنجد دارند آندم در آن گذرگاه بیگانه و آشنا همه راه امشب هنگام کام بخشیست بی شامان را طعام بخشیست برخیز تو نیز کاسه بر کف خود را افکن به سلک آن صف باشد که طفیل هر گدایی زان مایده ات رسد نوایی مجنون چو شنید این بشارت برخاست به موجب اشارت بگرفت به کف شکسته جامی می زد به حریم دوست گامی آن دلشده چون رسید آنجا صد دلشده بیش دید آنجا بر دست گرفته کاسه یا جام دریوزه گرش ز خوان انعام هر کس ز کف چنان حبیبی می یافت به قدر خود نصیبی مجنون از دور چون بدیدش عقل از سر و جان ز تن رمیدش بی خود شد و میل خاک ره داشت خود را به حیل به پا نگه داشت چون نوبت وی رسید بی خویش آورد او نیز جام خود پیش لیلی وی را چو دید بشناخت کارش نه چو کار دیگران ساخت ناداده نصیب ازان طعامش کفلیز زد و شکست جامش مجنون چو شکست جام خود دید گویا که جهان به کام خود دید آهنگ سماع آن شکستش چون راه سماع ساخت مستش می بود بر آن سرود رقاص می زد با خود ترانه خاص العیش که کام شد میسر عیشی به تمام شد میسر همچون دگران نداد کامم وز سنگ ستم شکست جامم با من نظریش هست تنها زان جام مرا شکست تنها بیهوده شکست من نجسته ست کارم زشکست او درست است آن سنگ که زد به جام من فاش زان کاسه سرشکستیم کاش تا در صف واقعان این راز جاوید نشستمی سرافراز گر جام مرا شکست یارم آزردگیی جز این ندارم کان لحظه مرا که جام بشکست آزرده نگشته باشدش دست صد سر فدی شکست او باد جانها شده مزد دست او باد از خنجر مهر او دلم چاک وز هر چه نه مهر او دلم پاک
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴۹ - ملاقات کردن مجنون با لیلی در یکی از راهها و در انتظار مراجعت او در مقام حیرت ایستادن و شیان کردن مرغ بر سر وی رامشگر این ترانه خوش دستان زن این سرود دلکش بر عود سخن چنین کشد تار کان مانده به چنگ غم گرفتار چون شادی کاسه اش ز سر رفت وان خرمیش ز دل به در رفت با محنت دوری خود افتاد با رنج صبوری خود افتاد از نایره فراق می سوخت وز شعله اشتیاق می سوخت در هر منزل که جای بودش بر تابه گرم پای بودش نی خوابگهش به مرغزاری نی آبخورش به چشمه ساری بی صبری و بی قراریی داشت با هر خس و خار زاریی داشت از هر چیزی مدد همی جست زان ورطه خلاص خود همی جست روزی به هوای نیمروزی از تاب حرارت تموزی ره برد به خیمه ذلیلان یعنی که به سایه مغیلان بر ساخت ازان نظاره گاهی می کرد به هر طرف نگاهی ناگاه بدید قومی از دور زیشان در و دشت گشته معمور قومی همه از بزرگواری ارباب محفه و عماری کردند به یک زمان در آن جای صد خیمه و بارگاه بر پای زانجا که خیال عاشقان است سودای محال عاشقان است مجنون با خود خیال می کرد وین آرزوی محال می کرد کانان لیلی و آل اویند محمل کش جاه و مال اویند دیگر می گفت کین خیال است وز بخت من این هوس محال است با خود همه گفت و گویش این بود اندیشه و آرزویش این بود زان خیمه گهش نمود ناگاه با جمع ستارگان یکی ماه کز خیمه هوای گشت کردند زان مرحله رو به دشت کردند در پای کشان ز ناز دامان گشتند به سوی او خرامان او چشم نهاده کان کیانند سرمایه سود یا زیانند وانان شده سوی او شتابان کان تنها کیست در بیابان آن دم که به پیش هم رسیدند یکدیگر را تمام دیدند مسکین مجنون چه دید لیلی با او ز زنان قوم خیلی چشمش چو بر آن سهی قد افتاد بیخود برجست و بیخود افتاد شد کالبدش ز هوش خالی لیلی به سرش دوید حالی بنهاد سرش به زانوی خویش خونابه فشان ز سینه ریش زان خواب خوش از گلابریزی زود آوردش به خوابخیزی دیدند جمال یکدگر را بردند ملال یکدگر را هر راز کهن که بود گفتند هر در سخن که بود سفتند در وقت وداع کاندرین باغ کس سوخته دل مباد ازین داغ مجنون گفتا که ای دل افروز کامروز میان صد غم و سوز بگذاشتی اندرین زمینم من بعد کی و کجات بینم گفتا که به وقت بازگشتن خواهی هم ازین زمین گذشتن گر زانکه درین مقام باشی از دیدن من به کام باشی با طلعت من شوی ز غم شاد من نیز ز بند محنت آزاد این رفت ز جای و آن به جا ماند چون مرده تنی ز جان جدا ماند می رفت ز دیده دلربایش می دید به حسرت از قفایش از جان رقمی نمانده باقی می گفت قصاید فراقی بر موجب وعده ای که بشنید از منزل خویشتن نجنبید در حیرت عشق آن دلارای بنشست درخت وار از پای می بود ستاده چون درختی مرغان به سرش نشسته لختی یک جا چو درخت پاش محکم مو رفته چو شاخه هاش درهم عهدی چو گذشت در میانه مرغی به سرش گرفت خانه مویش چو بتان مشک برقع از گوهر بیضه شد مرصع برخاست ز بیضه ها به پرواز مرغان سرود عشق پرداز یکچند بر این نسق چو بگذشت لیلی به دیار خویش برگشت آمد چو به آن خجسته منزل وز ناقه فرو گرفت محمل هر کس ز مشقت سیاحت آسود به خواب استراحت برخاست به وقت نیمروزان خورشید آسا رخی فروزان در پای به ناز پروریده نعلین ادیم زر کشیده پوشیده پرند آسمانی بربسته حمایل یمانی آراسته چون بهشت رویی آماده در او هر آرزویی چون سرو سهی به قد دلکش چون کبک دری خرامیش خوش آمد به سر رمیده مجنون دیدش ز حساب عقل بیرون یک ذره ز وی نمانده بر جای مستغرق عشق فرق تا پای چشمی به زمین به سان انجم در پرتو آفتاب خود گم هر چند نهفته دادش آواز نامد به وجود خویشتن باز زد بانگ بلند کای وفا کیش بنگر به وفا سرشته خویش گفتا تو کیی و از کجایی بیهوده به سوی من چه آیی گفتا که منم مراد جانت کام دل و رونق روانت یعنی لیلی که مست اویی اینجا شده پایبست اویی گفتا رو رو که عشقت امروز در من زده آتشی جهانسوز برد از نظرم غبار صورت دیگر نشوم شکار صورت عشقم کشتی به موج خون راند معشوقی و عاشقی برون ماند باشد ز نخست روی عاشق در هر چه به طبع اوست لایق چون جذبه عشق زور گیرد از میل و مراد خود بمیرد آرد به مراد یار خود روی واو را شود از جهان رضاجوی چون جذبه آن زیاده گردد زان دغدغه نیز ساده گردد افتاده به موج قلزم عشق بیخود شده از تلاطم عشق معشوقی و عاشقی کشد رخت گردد نظر دو لخت یک لخت یکسر نظر از دویی ببندد چشم از منی و تویی ببندد از کشمکش دویی سلامت او ماند و عشق تا قیامت لیلی چو شنید این سخن ها از صبر و قرار ماند تنها دانست یقین که حال او چیست بنشست و به های های بگریست گفت این دل و دین ز دست داده در ورطه عشق ما فتاده برتافت رخ از سرای امید شد پی سپر بلای جاوید نادیده ز خوان ما نوایی افتاد به جاودان بلایی مشکل که دگر به هم نشینیم وز دور جمال هم ببینیم این گفت و ره وثاق برداشت ماتمگری فراق برداشت از سینه به ناله درد می رفت می رفت و به آب دیده می گفت دردا که فلک ستیزه کار است سرچشمه عیش ناگوارست پیمانه دهر زهر پیماست لطفش به لباس قهر پیداست ما خوش خاطر دو یار بودیم دور از غم روزگار بودیم دوران فلک به کام ما بود جلاب طرب به جام ما بود از دست خسان ز پا فتادیم وز یکدیگر جدا فتادیم او دور از من به مرگ نزدیک من دور از وی چو موی باریک او کرده به وادی عدم روی من کرده به تنگنای غم خوی او بر شرف هلاک بی من افتاده به خون و خاک بی من من در صدد زوال بی او ناچیزتر از خیال بی او امروز بریدم از وی امید دل بنهادم به هجر جاوید رفت آنکه دگر رسیم با هم وین چاک درون شود فراهم کس آفت داغ ما مبیناد دودی ز چراغ ما مبیناد این گفت و شکسته دل ز منزل بر نیت کوچ بست محمل مجنون هم ازان نشیمن درد منزل به نشیمن دگر کرد چون وعده دوست را به سر برد بار خود ازان زمین به در برد برخاست چنانکه بود از آغاز با گور و گوزن گشت دمساز
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۰ - خبر یافتن اعرابی از حال مجنون و به زیارت وی رفتن و چند روز با وی بودن و اشعار یاد گرفتن محمل بند عروس این راز آهنگ حدی چنین کند ساز کز بر عرب یکی عرابی مقبول خرد به خرده یابی در عرصه عشق پاکبازی در نکته شعر سحر سازی آواز خوشش مهیج شوق چاک افکن جیب صاحب ذوق بشنید حدیث عشق مجنون صیت غزل چو در مکنون شوقش به عنان جان درآویخت طیاره بادپا برانگیخت از پره بر و عرصه دشت بر عامریان چو باد بگذشت با اهل قبیله گفتگو کرد وز هر نفری سراغ او کرد گفتند که او ز خلق یکتاست انسش همه با وحوش صحراست او نیز ز جنس وحش گشته ست وز انس به انسیان گذشته ست با گور و گوزن دارد آرام با اهل قبیله کم شود رام بیچاره عرابی آن چو بشنید از عامریان عنان بپیچید دربست میان به گردبادی شد مرحله گرد کوه و وادی می گشت به هر فراز و شیبی می خورد ز دام و دد نهیبی ناگه گله ای ز آهوان دید و او را چو شبان در آن میان دید بر پای ستاده بی خم و پیچ همچون الفی و با الف هیچ لیکن الفی که با سیاهی می زد ز سموم چاشتگاهی کرده پس ستر پرده خویش مشتی دو گیاه از پس و پیش وز سر شده موی تار تارش از شعر سیه به بر شعارش با ضعف و سیاهیش تن زار زان شعر سیاه بود یک تار چون دید عرابیش بدان حال بر وی به سلام کرد اقبال پشتش چو شد از سلام او خم کرد آن رمه از سلام او رم مجنون به جفاش سنگ برداشت بی صلح نفیر جنگ برداشت کای بی خبر این چه دم زدن بود وز راه برون قدم زدن بود یاران مرا ز من رماندی وز دام وفای من جهاندی این بی خردی ز خود جدا کن برگرد و مرا به من رها کن تو بند به نفس و من رهیده تو رام به طبع و من رمیده تو شاد به سور و من به ماتم ما را چه موافقیست با هم با او به سخن نشد هم آواز کرد از سر درد لحنی آغاز برخواند طرب فزا نسیبی دادش ز غذای جان نصیبی شد وقت وی از سماع آن خوش وز همدمیش نشد عنانکش چون شیر و شکر به وی درآمیخت وز بیت و غزل بر او شکر ریخت نامه درد خواند بر وی صد عقد گهر فشاند بر وی وین همچو صدف شده همه گوش بر گوش بمانده دیده هوش هر در که به گوش می رسیدش در رشته حفظ می کشیدش کارش همه روز تا شب این بود وردش همه شب مرتب این بود روز آنچه ز وی شکار می کرد پایش به شب استوار می کرد حرفی که کشند روز در سلک تکرار شبش همی کند ملک روزی دو سه چار بود با او وین گونه به کار بود با او شد راحله ز آب و زاد خالی زد دم ز وداع آن حوالی از صحبت او برید پیوند بر خاطر ازو قصیده ای چند بیتی که ز هر قصیده خواندی خون از دل مستمع چکاندی
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۱ - مراجعت کردن اعرابی بار دیگر به زیارت مجنون و بعد از جست و جوی بسیار وی را یافتن که غزالی را در آغوش گرفته و هر دو جان داده طغراکش این فراقنامه این رشحه برون دهد ز خامه کان حله نشین عرابی راد در ربع و دمن رییس و استاد یکچند چو در دیار خود بود مشغول به کار و بار خود بود سر زد ز دلش هوای مجنون طیاره ز حله راند بیرون بر عامریان گذشت از آغاز جست از همه کس نشان او باز گفتند که یک دو هفته بیش است کز وی دل این قبیله ریش است نی دیده ز وی کسی نشانی نی نیز شنیده داستانی بیرون ز وقوف غیر باشد ان شاء/الله که خیر باشد برخاست عرابی و شتابان رو کرد ز حله در بیابان نه کوه گذاشت نی در و دشت بر هر جایی چو باد بگذشت می گشت وجب وجب زمین را می جست حریف نازنین را چو یک دو سه روز جست و جو کرد نومید به راه خویش رو کرد ناگاه نمود زیر کوهی جمع آمده وحشیان گروهی شد تیز به سویشان روانه مجنون را دید در میانه با آهویکی سفید و روشن همچون لیلی به چشم و گردن خفته به مغاکیی هم آغوش وز مرگ شده به خواب خرگوش بر بالش خاک و بستر خار جان داده ز داغ فرقت یار همخوابه چو دیده ماجرایش او نیز بمرده در وفایش گردش دد و دام حلقه بسته شاخ طرب همه شکسته از سینه آهو آه خیزان وز چشم گوزن اشکریزان روبه زده جیب پوستین چاک وافشانده به سر به پنجه ها خاک گرگان کنده ازان تغابن رخسار زمین به زخم ناخن گوران که ز داغ رسته بودند زان داغ به خون نشسته بودند زان واقعه دید چون عرابی در کاخ حیات وی خرابی خواندانالله راجعون از نوک مژه سرشک خون راند در کشمکش وفاش نالید رخساره به خاک پاش مالید کردش چو نگاه در پس پشت بر ریگ نوشته دید از انگشت کاوخ که به داغ عشق مردم بر بستر هجر جان سپردم شد مهر زمانه سرد بر من کس مرحمتی نکرد بر من بشکست شب صبوریم پشت وایام به تیغ دوریم کشت کس کشته بی دیت چو من نیست محروم ز تعزیت چو من نیست نی بر سر من گریست یاری نی شست ز روی من غباری نز دوست کسی سلامی آورد در پرسش من پیامی آورد دادم به طبیبی فلک دست نبضم نه به اعتدال می جست داد از قدح سراب آبم وز رشحه خون دل شرابم فکر غذیم جگر تراشید بهر غذیم جگر خراشید یک زنده غذا چو من نخورده یک مرده به روز من نمرده شد شیشه چرخ بر دلم تنگ زد شیشه زندگیم بر سنگ تا حشر خلد به هر دلی ریش این شیشه ریزه ریزه چون نیش چون خواند عرابی این قصیده با پر آتش دلی رمیده شد معنی سوزناک هر بیت بر آتش او به خاصیت زیت از آتش دل فغان برآورد وان ناقه به زیر ران درآورد زان بارگی بلند پایه بر عامریان فکند سایه سایه نه که شعله های سوزان شد در دل و جانشان فروزان یعنی که ازان خبر برافروخت صد شعله و جان عالمی سوخت چون اهل حی آن خبر شنیدند بر خود همه جامه ها دریدند از فرق عمامه ها فکندند مو ببریدند و چهره کندند از مادر و از پدر چه گویم قاصر زانست هر چه گویم مسکین پدرش ز خود بدر شد آغشته به رشحه جگر شد زان داغ بسوخت جان مادر افتاد به هر برادر آذر یکسر همه اهل آن قبیله از صدق درون برون ز حیله گشتند روان به پای آن کوه بر سینه هزار کوه اندوه دل پر غم و درد و دیده پر خون راه آوردند سوی مجنون افتاده به خواریش چو دیدند فریاد و نفیر برکشیدند هر کس ره ماتم دگر زد بر دل رقم غم دگر زد آن خورد دریغ بر جوانیش وین کرد فغان ز ناتوانیش آن کرد ز بی طبیبیش یاد وین خواست ز بی نصیبیش داد آن گفت ز طبع نکته زایش وین گفت ز نظم جانفزایش آن خواند حدیث پاکی او وین قصه دردناکی او مسکین مادر ز درد نالید رویش بر روی زرد مالید بیچاره پدر ز دیده خون ریخت خاک قدمش به خون برآمیخت زان شور و شغب چو باز ماندند چون مه به عماریش نشاندند همخوابه مرده را ز یاری با او کردند همعماری اظهار بزرگواریش را عامر نسبان عماریش را بر گردن و دوش جای کردند رفتن سوی حله رای کردند در هر گامی که می نهادند صد چشمه ز چشم می گشادند در هر قدمی که می بریدند صد ناله ز درد می کشیدند از دجله چشمشان به هر میل شط بر شط بود نیل بر نیل وحش در و دشت از فغانشان از گرد به فرق خاکپاشان آهسته همی زدند گامی فریادکنان به هر مقامی چون نغمه درد و غم سرایان آمد ره دورشان به پایان خونابه غم چشیدگانش شستند به آب دیدگانش چون خنجر عشق ریختش خون زاشکش کردند خرقه گلگون چاک افکندند در دل خاک جا کرد به خاک با دل چاک برداشته شد ز سینه رنجش انباشته زیر خاک گنجش وان آهوی رفته در هوایش خسبید به خاک زیر پایش یعنی که درین سرای بی سور لایق به همند آهو و گور وان دم که شدند مهربانان دامن ز غبار او فشانان هر یک به مقام خویشتن باز مجروح ز جور دور ناساز در ریخت ز دشت و در دد و دام کردند به خوابگاهش آرام چون خاک وی آهوان بدیدند در چشم سیاه خود کشیدند گشت از لب گور بوس بسیار خرپشته او به خاک هموار خاکش چو گوزن ز اشک خود شست زان لاله دمید و سبز بر رست در پرتو آن مزار پر نور گشتند ددان ز خوی بد دور جاروب کشیش کرد روباه برداشت غبار حیله از راه شد شیر رمیده دل ز گرگی پی برده به پایه بزرگی آری عاشق که پاکباز است عشقش نه ز عالم مجاز است تریاک مجرب است خاکش اکسیر وجود عشق پاکش قلبی ببرد ز جان قلاب گردد مس قلب او زر ناب مجنون که به خاک در نهان شد گنج کرم همه جهان شد هر کس ز غمی فتاده در رنج زد دست طلب به پای آن گنج زان گنج کرم مراد خود یافت گر یک دو مراد جست صد یافت روی همه در خظیره اش بود چشم همه بر ذخیره اش بود شد روضه جان حظیره او رضوان ابد ذخیره او رفت همه زان حظیره خوش باد جان همه زان ذخیره کش باد
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۲ - در بیان حال مجنون که وی از صورت مجاز به معنی حقیقت رسیده بود و از جام صورت شراب معنی چشیده مستیش ز باده بود نز جام از جام رمیده شد سرانجام بشکفت به بوستان رازش گلهای حقیقت از مجازش چشمه ز شکاف سنگ جوشید دریا شد و سنگ را بپوشید لیلی طلبی او در این جوش بر شاهد عشق بود روپوش زین نام دهانش پر شکر بود لیکن مقصود ازو دگر بود عاشق که ز مهر دوست کاهد مه گوید و روی دوست خواهد آرند که صوفیی صفاکیش برداشت به خواب پرده از پیش مجنون بر وی شد آشکارا با او نه به صورت مدارا گفت ای شده از خرابی حال بر نقش مجاز فتنه سی سال چون کرد اجل نبرد با تو معشوق ازل چه کرد با تو گفتا به سرای قربتم خواند بر صدر سریر قرب بنشاند گفت ای به بساط عشق گستاخ شرمت نامد که چون درین کاخ خوردی می ما ز جام لیلی خواندی ما را به نام لیلی بر من چو در خطاب بگشود با من جز ازین عتاب ننمود جامی بنگر کز آفرینش هر ذره به چشم اهل بینش از خم ازل خجسته جامیست گرداگردش نوشته نامیست آن جام چه جام جام باقی وان نام چه نام نام ساقی از جام به باده گیر آرام وز نام نگر به صاحب نام در صاحب نام کن نشان گم در هستی وی شو از جهان گم تا باز رهی ز هستی خویش وز ظلمت خود پرستی خویش جایی برسی کزان گذر نیست جز بی خبری ازان خبر نیست با تو ز جهان بی نشانی گفتیم نشان دگر تو دانی هان تا نبری گمان که مجنون بر حسن مجاز بود مفتون در اول اگر چه داشت میلی با جرعه کشی ز جام لیلی اندر آخر که گشت ازان مست افکند ز دست جام و بشکست