Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۶ وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد سیه آن روز که بی نور جمالت گذرد هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد سخن عشق چو بی درد بود بر ندهد جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد مریم دل نشود حامل انوار مسیح تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست از غم آنک ورا تره به نانی نرسد این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۷ ز اول روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم این چنین عادت خورشیدپرستان باشد تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد ای صلاح دل و دین تو ز برون جهتی تا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد بنده عشق تو در عشق کجا سرد شود چون صلاح دل و دین آتش سوزان باشد تو رضای دل او جو اگرت دل باید دل او چون طلبد آنک گران جان باشد ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبود ای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاه هر چه از کان گهر گوید بهتان باشد شمس تبریز تو سلطان همه خوبانی هم جمال تو مگر یوسف کنعان باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۸ ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود با دل مرده دلان حاجت جنگی نبود عشق شیرینی جانست و همه چاشنی است چاشنی و مزه را صورت و رنگی نبود عشق شاخیست ز دریا که درآید در دل جای دریا و گهر سینه تنگی نبود ساحل نفس رها کن به تک دریا رو کاندر این بحر تو را خوف نهنگی نبود صورت هر دو جهان جمله ز آیینه عشق بنماید چو که بر آینه زنگی نبود کار روبه نبود عشق که هر روبه را حمله شیر نر و کبر پلنگی نبود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۹ سفره کهنه کجا درخور نان تو بود خرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود در زمانی که بگویی هله هان تان چه کمست کو زبانی که مجابات زبان تو بود گر سیه روی بود زنگی و هندوی توست چه غمست از سیهی چونک از آن تو بود ببری در خم خویش و خوش و یک رنگ کنی تا همه روح بود فر و نشان تو بود ترس را سر ببر و گردن تعظیم بزن در مقامی که عطاها و امان تو بود ما همه بر سر راهیم و جهانی گذرست چشم روشن نفسی کان ز جهان تو بود دل اگر بی ادبی کرد بر این صبر مگیر طمعش بد که در این جنگ عوان تو بود سگ به هر سو که چخد نعره به کوی تو زند شیرگیرش که بود تا که زیان تو بود هین صبوحست بده می که همه مخموریم تا که جان یک نفسی مست ضمان تو بود در قدح درنگری زود فرح بخش شود گرگ چون دید سگ کهف شبان تو بود همه خفتند و دو مخمور چنین بیدارند نظری کن سوی خم ها که نهان تو بود سر و پا مست شود هر چه تو خواهی بشود برسد چون نرسد چونک رسان تو بود هله درویش بخور نک قدح زفت رسید سست بودن چه بود چونک اوان تو بود هله امروز نشستیم به عشرت تا شب چه کم آید می و مطرب چو بیان تو بود خاک بر سر همه را دامن این دولت گیر چو بر این خاک نشستی همه آن تو بود می او خور همه او شو سر شش گوش مباش مطلب که دو سه خر گوش کشان تو بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۰ گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود ور نکوبی به درشتی در هجران چه شود ور به یاری و کریمی شبکی روز آری از برای دل پرآتش یاران چه شود ور دو دیده به تماشای تو روشن گردد کوری دیده ناشسته شیطان چه شود ور بگیرد ز بهاران و ز نوروز رخت همه عالم گل و اشکوفه و ریحان چه شود آب حیوان که نهفته ست و در آن تاریکیست پر شود شهر و کهستان و بیابان چه شود ور بپوشند و بیابند یکی خلعت نو این غلامان و ضعیفان ز تو سلطان چه شود ور سواره تو برانی سوی میدان آیی تا شود گوشه هر سینه چو میدان چه شود دل ما هست پریشان تن تیره شده جمع صاف اگر جمع شود تیره پریشان چه شود به ترازو کم از آنیم که مه با ما نیست بهر ما گر برود ماه به میزان چه شود چون عزیر و خر او را به دمی جان بخشید گر خر نفس شود لایق جولان چه شود بر سر کوی غمت جان مرا صومعه ایست گر نباشد قدمش بر که لبنان چه شود هین خمش باش و بیندیش از آن جان غیور جمع شو گر نبود حرف پریشان چه شود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۱ عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید دولتی هست حریفان سر دولت خارید چو شکر یک دل و آغشته این شیر شوید که ظریفید و لطیفید و نکومقدارید دانه چیدن چه مروت بود آخر مکنید که امیران دو صد خرمن و صد انبارید با چنین لاله رخان روح چرا نفزایید در چنین معصره ای غوره چرا افشارید دست در دامن همچون گل و ریحانش زنید نه که پرورده و بسرشته آن گلزارید رنگ دیدیت بسی جان و حیاتیش نبود مه خوبان مرا از چه چنین پندارید چون ره خانه ندانید که زاده وصلید چون سره و قلب ندانید کز این بازارید فخر مصرید چو یوسف هله تعبیر کنید چو لب نوش وفا جمله شکر می کارید ملکانید و ملک زاده ز آغاز و سرشت گرچه امروز گدایانه چنین می زارید ساقیان باده به کف گوش شما می پیچند گرد خمخانه برآیید اگر خمارید همه صیاد هنر گشته پی بی عیبی همه عیبید چو در مجلس جان هشیارید شمس تبریز درآمد به عیان عذر نماند دیده روح طلب را به رخش بسپارید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۲ می رسد یوسف مصری همه اقرار دهید می خرامد چو دو صد تنگ شکر بار دهید جان بدان عشق سپارید و همه روح شوید وز پی صدقه از آن رنگ به گلزار دهید جمع رندان و حریفان همه یک رنگ شدیم گروی ها بستانید و به بازار دهید تا که از کفر و ز ایمان بنماند اثری این قدح را ز می شرع به کفار دهید اول این سوختگان را به قدح دریابید و آخرالامر بدان خواجه هشیار دهید در کمینست خرد می نگرد از چپ و راست قدح زفت بدان پیرک طرار دهید هر کی جنس است بر این آتش عشاق نهید هر چه نقدست به سرفتنه اسرار دهید کار و بار از سر مستی و خرابی ببرید خویش را زود به یک بار بدین کار دهید آتش عشق و جنون چون بزند بر ناموس سر و دستار به یک ریشه دستار دهید جان ها را بگذارید و در آن حلقه روید جامه ها را بفروشید و به خمار دهید می فروشیست سیه کار و همه عور شدیم پیرهن نیست کسی را مگر ایزار دهید حاش لله که به تن جامه طمع کرده بود آن بهانه ست دل پاک به دلدار دهید طالب جان صفا جامه چرا می خواهد و آنک برده ست تن و جامه به ایثار دهید عنکبوتیست ز شهوت که تو را پرده کشد جامه و تن زر و سر جمله به یک بار دهید تا ببینید پس پرده یکی خورشیدی شمس تبریز کز او دیده به دیدار دهید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۳ بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد خوشتر از جان چه بود از سر آن برخیزد بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار تا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد پشت افلاک خمیدست از این بار گران ای سبک روح ز تو بار گران برخیزد من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد رمه خفتست همی گردد گرگ از چپ و راست سگ ما بانگ برآرد که شبان برخیزد من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد هین خمش دل پنهانست کجا زیر زبان آشکارا شود این دل چو زبان برخیزد این مجابات مجیر است در آن قطعه که گفت بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۴ صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند این دل خسته مجروح مرا جان آرند عاشقان نقش خیال تو چو بینند به خواب ای بسا سیل که از دیده گریان آرند خنک آن روز خوشا وقت که در مجلس ما ساقیان دست تو گیرند و به مهمان آرند صوفیان طاق دو ابروی تو را سجده برند عارفان آنچ نداری بر تو آن آرند چشم شوخ تو چو آغاز کند بوالعجبی آدم کافر و ابلیس مسلمان آرند بت پرستان رخ خورشید تو را گر بینند بر قد و قامت زیبای تو ایمان آرند شمه ای گر ز تو در عالم علوی برسد قدسیان رقص بر این گنبد گردان آرند گر بدین عاشق دلسوخته مسکینی شکری زان لب چون لعل بدخشان آرند جان و دل هر دو فدای شکرستان تو باد آب حیوان چو از آن چاه زنخدان آرند شمس تبریز اگر بلبل باغ ارمی باش تا قوت تو از روضه رضوان آرند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۵ یا رب این بوی که امروز به ما می آید ز سراپرده اسرار خدا می آید بوستان را کرمش خلعت نو می پوشد خستگان را ز دواخانه دوا می آید در نمازند درختان و به تسبیح طیور در رکوع است بنفشه که دوتا می آید هر چه آمد سوی هستی ره هستی گم کرد که ز مستی نشناسد که کجا می آید از یکی روح در این راه چو رو واپس کرد اصل خود دید ز ارواح جدا می آید رنگ او یافت از آن روی چنین خوش رنگ است بوی او یافت که ز او بوی وفا می آید مست او گشت از آن رو همگان مست وی اند خوش لقا گشت کز آن ماه لقا می آید نی بگویم ز ملولی کسی غم نخورم که شکر رشک برد ز آنچ مرا می آید زان دلیر ست که با شیر ژیان رو کرده ست زان کریم است که از گنج عطا می آید آنک سرمست نباشد برمد از مردم تا نگویند کز او بوی صبا می آید بس کن ای دوست که سنبوسه چو بسیار خوری که ز سنبوسه تو را بوی گیا می آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۶ یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید یا نسیمیست کز آن سوی جهان می آید یا رب این آب حیات از چه وطن می جوشد یا رب این نور صفات از چه مکان می آید عجب این غلغله از جوق ملک می خیزد عجب این قهقهه از حور جنان می آید چه سماعست که جان رقص کنان می گردد چه صفیرست که دل بال زنان می آید چه عروسیست چه کابین که فلک چون تتقیست ماه با این طبق زر به نشان می آید چه شکارست که این تیر قضا پرانست ور چنین نیست چرا بانگ کمان می آید مژده مژده همه عشاق بکوبید دو دست کانک از دست بشد دست زنان می آید از حصار فلکی بانگ امان می خیزد وز سوی بحر چنین موج گمان می آید چشم اقبال به اقبال شما مخمورست این دلیلست که از عین عیان می آید برهیدیت از این عالم قحطی که در او از برای دو سه نان زخم سنان می آید خوشتر از جان چه بود جان برود باک مدار غم رفتن چه خوری چون به از آن می آید هر کسی در عجبی و عجب من اینست کو نگنجد به میان چون به میان می آید بس کنم گرچه که رمزست بیانش نکنم خود بیان را چه کنیم جان بیان می آید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۷ لحظه ای قصه کنان قصه تبریز کنید لحظه ای قصه آن غمزه خون ریز کنید در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم زان شکرهای خدایانه شکرریز کنید هندوی شب سر زلفین ببرد ز طمع زلف او گر بفشانید عبربیز کنید بس زبان کز صفت آن لب او کند شود چون سنان نظر از دولت او تیز کنید ای بسا شب که ز نور مه او روز شود گرچه مه در طلبش شیوه شبخیز کنید وقت شمشیر بود واسطه ها برگیرید صرف آرید نخواهیم که آمیز کنید شمس تبریز که خورشید یکی ذره اوست ذره را شمس مگوییدش و پرهیز کنید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۸ عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند همه از نرگس مخمور تو خمار شدند دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست پر گشادند و همه جعفر طیار شدند اهل دینار کجا امت دیدار کجا گرچه دینار بشد لایق دیدار شدند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۹ طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآید نقش گرمابه یک یک در سجود اندرآید نقش های فسرده بی خبروار مرده ز انعکاسات چشمش چشمشان عبهر آید گوش هاشان ز گوشش اهل افسانه گردد چشم هاشان ز چشمش قابل منظر آید نقش گرمابه بینی هر یکی مست و رقصان چون معاشر که گه گه در می احمر آید پر شده بانگ و نعره صحن گرمابه ز ایشان کز هیاهوی و غلغل غره محشر آید نقش ها یک دگر را جانب خویش خوانند نقش از آن گوشه خندان سوی این دیگر آید لیک گرمابه بان را صورتی درنیابد گرچه صورت ز جستن در کر و در فر آید جمله گشته پریشان او پس و پیش ایشان ناشناسا شه جان بر سر لشکر آید گلشن هر ضمیری از رخش پرگل آید دامن هر فقیری از کفش پرزر آید دار زنبیل پیشش تا کند پر ز خویشش تا که زنبیل فقرت حسرت سنجر آید برهد از بیش وز کم قاضی و مدعی هم چونک آن ماه یک دم مست در محضر آید باده خمخانه گردد مرده مستانه گردد چوب حنانه گردد چونک بر منبر آید کم کند از لقاشان بفسرد نقش هاشان گم شود چشم هاشان گوش هاشان کر آید باز چون رو نماید چشم ها برگشاید باغ پرمرغ گردد بوستان اخضر آید رو به گلزار و بستان دوستان بین و دستان در پی این عبارت جان بدان معبر آید آنچ شد آشکارا کی توان گفت یارا کلک آن کی نویسد گرچه در محبر آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۰ باز شیری با شکر آمیختند عاشقان با همدگر آمیختند روز و شب را از میان برداشتند آفتابی با قمر آمیختند رنگ معشوقان و رنگ عاشقان جمله همچون سیم و زر آمیختند چون بهار سرمدی حق رسید شاخ خشک و شاخ تر آمیختند رافضی انگشت در دندان گرفت هم علی و هم عمر آمیختند بر یکی تختند این دم هر دو شاه بلک خود در یک کمر آمیختند هم شب قدر آشکارا شد چو عید هم فرشته با بشر آمیختند هم زبان همدگر آموختند بی نفور این دو نفر آمیختند نفس کل و هر چه زاد از نفس کل همچو طفلان با پدر آمیختند خیر و شر و خشک و تر زان هست شد کز طبیعت خیر و شر آمیختند من دهان بستم تو باقی را بدان کاین نظر با آن نظر آمیختند بهر نور شمس تبریزی تنم شمع وارش با شرر آمیختند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۱ آن شکرپاسخ نباتم می دهد و آنک کشتستم حیاتم می دهد آن که در دریای خونم غرقه کرد یونس وقتم نجاتم می دهد در صفات او صفاتم نیست شد هم صفا و هم صفاتم می دهد رخت را برد و مرا درویش کرد نک ز یاقوتش زکاتم می دهد اسب من بستد پیاده مانده ام وز دو رخ آن شاه ماتم می دهد کوه طور از شاهماتش پاره شد من کم از کاهم ثباتم می دهد ماه عید روز وصلش خواستم از شب هجران براتم می دهد چون برون از شش جهت بد گنج عشق زآن جهت بی این جهاتم می دهد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۲ خنب های لایزالی جوش باد باده نوشان ازل را نوش باد تیزچشمان صفا را تا ابد حلقه های عشق تو در گوش باد دوش گفتم ساقیش را هوش دار ساقیش گفتا مرا بی هوش باد ای خدا از ساقیان بزم غیب در دو عالم بانگ نوشانوش باد عقل کل کو راز پوشاند همی مست باد و راز بی روپوش باد هر سحر همچون سحرگه بی حجاب آفتاب حسن در آغوش باد شمس تبریز ار چه پشتش سوی ماست صد هزاران آفرین بر روش باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۳ موشکی صندوق را سوراخ کرد خواب گربه موش را گستاخ کرد اندر آتش افکنیم آن موش را همچنان کان مردک طباخ کرد گربه را و موش را آتش زنیم در تنوری کآتشش صد شاخ کرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۴ بار دیگر یار ما هنباز کرد اندک اندک خوی از ما باز کرد مکرهای دشمنان در گوش کرد چشم خود بر یار دیگر باز کرد هر دم از جورش دل آرد نو خبر غم دل ترسنده را غماز کرد رو ترش کردن بر ما پیشه ساخت یک بهانه جست و دست انکاز کرد ای دریغا راز ما با همدگر کو دگر کس را چنین هم راز کرد ای دل از سر صبر را آغاز کن زانک دلبر جور را آغاز کرد عقل گوید کاین بداندیشی مکن او از آن ماست بر ما ناز کرد می دهد چون مه صلاح الدین ضیا کارغنون را زهره جان ساز کرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۵ شهر پر شد لولیان عقل دزد هم بدزدد هم بخواهد دستمزد هر که بتواند نگه دارد خرد من نتانستم مرا باری ببرد گرد من می گشت یک لولی پریر همچنینم برد کلی کرد و مرد کرد لولی دست خود در خون من خون من در دست آن لولی فسرد تا که می شد خون من انگوروار سال ها انگور دل را می فشرد کرد دیدم کو کند دزدی ولیک کرد ما را بین که او دزدید کرد کی گمان دارد که او دزدی کند خاصه شه صوفی شد آمد مو سترد دزد خونی بین که هر کس را که کشت خضر و الیاسی شد و هرگز نمرد رخت برد و بخت داد آنگه چه بخت سیم برد و دامن پرزر شمرد دردها و دردها را صاف کرد پیش او آرید هر جا هست درد این جهان چشمست و او چون مردمک تنگ می آید جهان زین مرد خرد باز رشک حق دهانم قفل کرد شد کلید و قفل را جایی سپرد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۶ خلق می جنبند مانا روز شد روز را جان بخش جانا روز شد چند شب گشتیم ما و چند روز در غم و شادی تو تا روز شد در جهان بس شهرها کان جا شبست اندر این ساعت که این جا روز شد در شب غفلت جهانی خفته اند ز آفتاب عشق ما را روز شد هر که عاشق نیست او را روز نیست هر که را عشقست و سودا روز شد صبح را در کنج این خانه مجوی رو به بالا کن به بالا روز شد بر تو گر خارست بر ما گل شکفت بر تو گر شامست بر ما روز شد گر تو از طفلی ز روز آگه نه ای خیز با ما جان بابا روز شد روز را منکر مشو لا لا مگو چند لا لا جان لالا روز شد آفتاب آمد که انشق القمر بشنو این فرمان اعلا روز شد پاسبانا بس دگر چوبک مزن پاسبان و حارس ما روز شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۷ چون مرا جمعی خریدار آمدند کهنه دوزان جمله در کار آمدند از ستیزه ریش را صابون زدند وز حسد ناشسته رخسار آمدند همچو نغزان روز شیوه می کنند همچو چغزان شب به تکرار آمدند شکر کز آواز من این خفتگان خواب را هشتند و بیدار آمدند کاش بیداری برای حق بدی اینک بهر سیم و زر زار آمدند چون شود بیمار از ایشان سرخ رو چون به زردی همچو دینار آمدند خلق را پس چون رهانند از حسد کز حسد این قوم بیمار آمدند در دل خلقند چون دیده منیر آن شهان کز بهر دیدار آمدند همچو هفت استاره یک نور آمدند همچو پنج انگشت یک کار آمدند تا نگردی ریش گاو مردمی سر به سر خود ریش و دستار آمدند اهل دل خورشید و اهل گل غبار اهل دل گل اهل گل خار آمدند غم مخور ای میر عالم زین گروه کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۸ ساقیان سرمست در کار آمدند مستیان در کوی خمار آمدند حلقه حلقه عاشقان و بی دلان بر امید بوی دلدار آمدند بلبلان مست و مستان الست بر امید گل به گلزار آمدند هین که مخموران در این دم جوق جوق بر در ساقی به زنهار آمدند یک ندا آمد عجب از کوی دل بی دل و بی پا به یک بار آمدند از خوشی بوی او در کوی او بیخود و بی کفش و دستار آمدند بی محابا ده تو ای ساقی مدام هین که جان ها مست اسرار آمدند عارفان از خویش بی خویش آمدند زاهدان در کار هشیار آمدند ساقیا تو جمله را یک رنگ کن باده ده گر یار و اغیار آمدند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۹ اندک اندک جمع مستان می رسند اندک اندک می پرستان می رسند دلنوازان نازنازان در ره اند گلعذاران از گلستان می رسند اندک اندک زین جهان هست و نیست نیستان رفتند و هستان می رسند جمله دامن های پرزر همچو کان از برای تنگدستان می رسند لاغران خسته از مرعای عشق فربهان و تندرستان می رسند جان پاکان چون شعاع آفتاب از چنان بالا به پستان می رسند خرم آن باغی که بهر مریمان میوه های نو زمستان می رسند اصلشان لطفست و هم واگشت لطف هم ز بستان سوی بستان می رسند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۰ هر چه آن خسرو کند شیرین کند چون درخت تین که جمله تین کند هر کجا خطبه بخواند بر دو ضد همچو شیر و شهدشان کابین کند با دم او می رود عین الحیات مرده جان یابد چو او تلقین کند مرغ جان ها با قفس ها برپرند چونک بنده پروری آیین کند عالمی بخشد به هر بنده جدا کیست کو اندر دو عالم این کند گر به قعر چاه نام او بری قعر چه را صدر علیین کند من بر آنم که شکرریزی کنم از شکر گر قسم من تعیین کند کافری گر لاف عشق او زند کفر او را جمله نور دین کند خار عالم در ره عاشق نهاد تا که جمله خار را نسرین کند تو نمی دانی که هر که مرغ اوست از سعادت بیضه ها زرین کند بس کنم زین پس نهان گویم دعا کی نهان ماند چو شه آمین کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۱ خنده از لطفت حکایت می کند ناله از قهرت شکایت می کند این دو پیغام مخالف در جهان از یکی دلبر روایت می کند غافلی را لطف بفریبد چنان قهر نندیشد جنایت می کند وان یکی را قهر نومیدی دهد یأس کلی را رعایت می کند عشق مانند شفیعی مشفقی این دو گمره را حمایت می کند شکرها داریم زین عشق ای خدا لطف های بی نهایت می کند هر چه ما در شکر تقصیری کنیم عشق کفران را کفایت می کند کوثر است این عشق یا آب حیات عمر را بی حد و غایت می کند در میان مجرم و حق چون رسول بس دوادو بس سعایت می کند بس کن آیت آیت این را برمخوان عشق خود تفسیر آیت می کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۲ عشق اکنون مهربانی می کند جان جان امروز جانی می کند در شعاع آفتاب معرفت ذره ذره غیب دانی می کند کیمیای کیمیاسازست عشق خاک را گنج معانی می کند گاه درها می گشاید بر فلک گه خرد را نردبانی می کند گه چو صهبا بزم شادی می نهد گه چو دریا درفشانی می کند گه چو روح الله طبیبی می شود گه خلیلش میزبانی می کند اعتمادی دارد او بر عشق دوست گر سماع لن ترانی می کند اندر این طوفان که خونست آب او لطف خود را نوح ثانی می کند بانگ انانستعین ما شنید لطف و داد و مستعانی می کند چون قرین شد عشق او با جان ها مو به مو صاحب قرانی می کند ارمغان های غریب آورده است قسمت آن ارمغانی می کند هر که می بندد ره عشاق را جاهلی و قلتبانی می کند سرنگون اندررود در آب شور هر که چون لنگر گرانی می کند تا چه خوردست این دهان کز ذوق آن اقتضای بی زبانی می کند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۳ عمر بر اومید فردا می رود غافلانه سوی غوغا می رود روزگار خویش را امروز دان بنگرش تا در چه سودا می رود گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت هر نفس از کیسه ما می رود مرگ یک یک می برد وز هیبتش عاقلان را رنگ و سیما می رود مرگ در ره ایستاده منتظر خواجه بر عزم تماشا می رود مرگ از خاطر به ما نزدیکتر خاطر غافل کجاها می رود تن مپرور زانک قربانیست تن دل بپرور دل به بالا می رود چرب و شیرین کم ده این مردار را زانک تن پرورد رسوا می رود چرب و شیرین ده ز حکمت روح را تا قوی گردد که آن جا می رود حکمتت از شه صلاح الدین رسد آنک چون خورشید یکتا می رود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۴ عاشقان پیدا و دلبر ناپدید در همه عالم چنین عشقی که دید نارسیده یک لبی بر نقش جان صد هزاران جان ها تا لب رسید قاب قوسین از علی تیری فکند تا سپرهای فلک ها را درید ناکشیده دامن معشوق غیب دل هزاران محنت و ضربت کشید ناگزیده او لب شیرین لبی چند پشت دست در هجران گزید ناچریده از لبش شاخ شکر دل هزاران عشوه او را چرید ناشکفته از گلستانش گلی صد هزاران خار در سینه خلید گرچه جان از وی ندید الا جفا از وفاها بر امید او رمید آن الم را بر کرم ها فضل داد وان جفا را از وفاها برگزید خار او از جمله گل ها دست برد قفل او دلکشترست از صد کلید جور او از دور دولت گوی برد قندها از زهر قهرش بردمید رد او به از قبول دیگران لعل و مروارید سنگش را مرید این سعادت های دنیا هیچ نیست آن سعادت جو که دارد بوسعید این زیادت های این عالم کمیست آن زیادت جو که دارد بایزید آن زیادت دست شش انگشت تست قیمت او کم به ظاهر مستزید آن سناجو کش سنایی شرح کرد یافت فردیت ز عطار آن فرید چرب و شیرین می نماید پاک و خوش یک شبی بگذشت با تو شد پلید چرب و شیرین از غذای عشق خور تا پرت برروید و دانی پرید آخر اندر غار در طفلی خلیل از سر انگشت شیری می مکید آن رها کن آن جنین اندر شکم آب حیوانی ز خونی می مزید قد و بالایی که چرخش کرد راست عاقبت چون چرخ کژقامت خمید قد و بالایی که عشقش برفراشت برگذشت آن قدش از عرش مجید نی خمش کن عالم السر حاضرست نحن اقرب گفت من حبل الورید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۵ برنشین ای عزم و منشین ای امید کز رسولانش پیاپی شد نوید دود و بویی می رسد از عرش غیب ای نهانان سوی بوی آن پرید هر چه غفلت کور و پنهان می کند دود بویش می کند آن را سپید ما ز گردون سوی مادون آمدیم باز ما را سوی گردون برکشید همچو مریم سوی خرمابن رویم زانک خرمایی ندارد شاخ بید بس کن و از حرف در معنی گریز چند معنی را ز حرفی می مزید این مزیدن طفل بی دندان کند گر شما مردید نان را خود گزید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۶ ای خدا از عاشقان خشنود باد عاشقان را عاقبت محمود باد عاشقان را از جمالت عید باد جانشان در آتشت چون عود باد دست کردی دلبرا در خون ما جان ما زین دست خون آلود باد هر که گوید که خلاصش ده ز عشق آن دعا از آسمان مردود باد مه کم آید مدتی در راه عشق آن کمی عشق جمله سود باد دیگران از مرگ مهلت خواستند عاشقان گویند نی نی زود باد آسمان از دود عاشق ساخته ست آفرین بر صاحب این دود باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۷ نه فلک مر عاشقان را بنده باد دولت این عاشقان پاینده باد بوستان عاشقان سرسبز باد آفتاب عاشقان تابنده باد تا قیامت ساقی باقی عشق جام بر کف سوی ما آینده باد بلبل دل تا ابد سرمست باد طوطی جان هم شکرخاینده باد تا ابد پستان جان پرشیر باد مادر دولت طرب زاینده باد شیوه عاشق فریبی های یار کم مباد و هر دم افزاینده باد از پی لعلش گهربارست چشم این گهر را لعلش استاینده باد چشم ما بگشاد چشم مست او طالبان را چشم بگشاینده باد دل ز ما بربود حسن دلربا چابک و صیاد و برباینده باد مرغ جانم گر نپرد سوی عشق پر و بال مرغ جان برکنده باد عشق گریان بیندم خندان شود ای جهان از خنده اش پرخنده باد سنگ ها از شرم لعلش آب شد شرم ها از شرم او شرمنده باد من خموشم میوه نطق مرا می بپالاید که پالاینده باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۸ هر که را اسرار عشق اظهار شد رفت یاری زانک محو یار شد شمع افروزان بنه در آفتاب بنگرش چون محو آن انوار شد نیست نور شمع هست آن نور شمع هم نشد آثار و هم آثار شد همچنان در نور روح این نار تن هم نشد این نار و هم این نار شد جوی جویانست و پویان سوی بحر گم شود چون غرق دریابار شد تا طلب جنبان بود مطلوب نیست مطلب آمد آن طلب بی کار شد پس طلب تا هست ناقص بد طلب چون نماند آگهی سالار شد هر تن بی عشق کو جوید کله سر ندارد جملگی دستار شد تا ببیند ناگهانی گلرخی بر وی آن دستار و سر چون خار شد همچو من شد در هوای شمس دین آنک او را در سر این اسرار شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۹ هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود هر چه کشت افزاست آتش چون بود نقش هایی که نگارد آن نگار عقل آن را جز که مفرش چون بود شربتی را کو به مست خود دهد جز لطیف و پاک و دلکش چون بود کشتی شش گوشه ست این شش جهت بحر بی پایان در این شش چون بود نرگس چشمی کز این بحر آب یافت در شناس بحر اعمش چون بود چون گشادی یافت چشمی در رضا از سخط هر لحظه اخفش چون بود هین خموش و از خمول حق بترس مؤمن اقبال مرعش چون بود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۰ صاف جان ها سوی گردون می رود درد جان ها سوی هامون می رود چشم دل بگشا و در جان ها نگر چون بیامد چون شد و چون می رود جامه برکش چونک در راهی روی چون همه ره خاک با خون می رود لاله خون آلود می روید ز خاک گرچه با دامان گلگون می رود جان چو شد در زیر خاکم جا کنید خاک در خانه چو خاتون می رود جان عرشی سوی عیسی می رود جان فرعونی به قارون می رود سوی آن دل جان من پر می زند کو لطیف و شاد و موزون می رود زانک آن جان دون حق چیزی نخواست وین دگر جان سوی مادون می رود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱ هر زمان لطفت همی در پی رسد ور نه کس را این تقاضا کی رسد مست عشقم دار دایم بی خمار من نخواهم مستیی کز می رسد ما نیستانیم و عشقش آتشیست منتظر کان آتش اندر نی رسد این نیستان آب ز آتش می خورد تازه گردد ز آتشی کز وی رسد تا ابد از دوست سبز و تازه ایم او بهاری نیست کو را دی رسد لا شویم از کل شیی هالک چون هلاک و آفت اندر شیء رسد هر کی او ناچیز شد او چیز شد هر کی مرد از کبر او در حی رسد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۲ شب شد و هنگام خلوتگاه شد قبله عشاق روی ماه شد مه پرستان ماه خندیدن گرفت شب روان خیزید وقت راه شد خواب آمد ما و من ها لا شدند وقت آن بی خواب الاالله شد مغزها آمیخته با کاه تن تن بخفت و دانه ها بی کاه شد هندوان خرگاه تن را روفتند ترک خلوت دید و در خرگاه شد گفت و گوهای جهان را آب برد وقت گفتن های شاهنشاه شد شمس تبریزی چو آمد در میان اهل معنی را سخن کوتاه شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۳ مرگ ما هست عروسی ابد سر آن چیست هو الله احد شمس تفریق شد از روزنه ها بسته شد روزنه ها رفت عدد آن عددها که در انگور بود نیست در شیره کز انگور چکد هر کی زنده ست به نورالله مرگ این روح مر او راست مدد بد مگو نیک مگو ایشان را که گذشتند ز نیکو و ز بد دیده در حق نه و نادیده مگو تا که در دیده دگر دیده نهد دیده دیده بود آن دیده هیچ غیبی و سری زو نجهد نظرش چونک به نورالله است بر چنان نور چه پوشیده شود نورها گرچه همه نور حقند تو مخوان آن همه را نور صمد نور باقیست که آن نور خدا است نور فانی صفت جسم و جسد نور ناریست در این دیده خلق مگر آن را که حقش سرمه کشد نار او نور شد از بهر خلیل چشم خر شد به صفت چشم خرد ای خدایی که عطایت دیدست مرغ دیده به هوای تو پرد قطب این که فلک افلاکست در پی جستن تو بست رصد یا ز دیدار تو دید آر او را یا بدین عیب مکن او را رد دیده تر دار تو جان را هر دم نگهش دار ز دام قد و خد دیده در خواب ز تو بیداری این چنین خواب کمالست و رشد لیک در خواب نیابد تعبیر تو ز خوابش به جهان رغم حسد ور نه می کوشد و بر می جوشد ز آتش عشق احد تا به لحد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۴ از دل رفته نشان می آید بوی آن جان و جهان می آید نعره و غلغله آن مستان آشکارا و نهان می آید گوهر از هر طرفی می تابد پای کوبان سوی جان می آید از در مشعله داران فلک آتش دل به دهان می آید جان پروانه میان می بندد شمع روشن به میان می آید آفتابی که ز ما پنهان بود سوی ما نورفشان می آید تیر از غیب اگر پران نیست پس چرا بانگ کمان می آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۵ گل خندان که نخندد چه کند علم از مشک نبندد چه کند نار خندان که دهان بگشادست چونک در پوست نگنجد چه کند مه تابان به جز از خوبی و ناز چه نماید چه پسندد چه کند آفتاب ار ندهد تابش و نور پس بدین نادره گنبد چه کند سایه چون طلعت خورشید بدید نکند سجده نخنبد چه کند عاشق از بوی خوش پیرهنت پیرهن را ندراند چه کند تن مرده که بر او برگذری نشود زنده نجنبد چه کند دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ نخروشد نترنگد چه کند شیر حق شاه صلاح الدینست نکند صید و نغرد چه کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۶ گر نخسپی شبکی جان چه شود ور نکوبی در هجران چه شود ور بیاری شبکی روز آری از برای دل یاران چه شود ور دو دیده ز تو روشن گردد کوری دیده شیطان چه شود ور بگیرد ز گل افشانی تو همه عالم گل و ریحان چه شود آب حیوان که در آن تاریکیست پر شود شهر و بیابان چه شود ور خضروار قلاووز شوی تا لب چشمه حیوان چه شود ور ز خوان کرم و نعمت تو زنده گردد دو سه مهمان چه شود ور ز دلداری و جان بخشی تو جان بیابد دو سه بی جان چه شود ور سواره سوی میدان آیی تا شود سینه چو میدان چه شود روی چون ماهت اگر بنمایی تا رود زهره به میزان چه شود ور بریزی قدحی مالامال بر سر وقت خماران چه شود ور بپوشیم یکی خلعت نو ما غلامان ز تو سلطان چه شود ور چو موسی تو بگیری چوبی تا شود چوب چو ثعبان چه شود ور برآری ز تک دریا گرد چو کف موسی عمران چه شود ور سلیمان بر موران آید تا شود مور سلیمان چه شود بس کن و جمع کن و خامش باش گر نگویی تو پریشان چه شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۷ هر کجا بوی خدا می آید خلق بین بی سر و پا می آید زانک جان ها همه تشنه ست به وی تشنه را بانگ سقا می آید شیرخوار کرمند و نگران تا که مادر ز کجا می آید در فراقند و همه منتظرند کز کجا وصل و لقا می آید از مسلمان و جهود و ترسا هر سحر بانگ دعا می آید خنک آن هوش که در گوش دلش ز آسمان بانگ صلا می آید گوش خود را ز جفا پاک کنید زانک بانگی ز سما می آید گوش آلوده ننوشد آن بانگ هر سزایی به سزا می آید چشم آلوده مکن از خد و خال کان شهنشاه بقا می آید ور شد آلوده به اشکش می شوی زانک از آن اشک دوا می آید کاروان شکر از مصر رسید شرفه گام و درا می آید هین خمش کز پی باقی غزل شاه گوینده ما می آید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۸ گر نخسپی شبکی جان چه شود ور نکوبی در هجران چه شود ور بیاری شبکی روز آری از برای دل یاران چه شود ور دو دیده به تو روشن گردد کوری دیده شیطان چه شود گر برآری ز دل بحر غبار چون کف موسی عمران چه شود ور سلیمان بر موران آید تا شود مور سلیمان چه شود ور چو الیاس قلاووز شوی تا لب چشمه حیوان چه شود ور بروید ز گل افشانی تو همه عالم گل و ریحان چه شود آب حیوان که در آن تاریکیست پر شود شهر و بیابان چه شود ور ز خوان کرم و نعمت تو زنده گردد دو سه مهمان چه شود ور ز دلداری و جان بخشی تو جان بیابد دو سه بی جان چه شود ور سواره سوی میدان آیی تا شود سینه چو میدان چه شود روی چون ماهت اگر بنمایی تا رود زهره به میزان چه شود آستین کرم ار افشانی تا ندریم گریبان چه شود ور بریزی قدحی مالامال بر سر وقت خماران چه شود ور بپوشیم یکی خلعت نو ما غلامان ز تو سلطان چه شود ور چو موسی بپذیری چوبی تا شود چوب تو ثعبان چه شود رو به لطف آر و ز دشمن مشنو گر بجویی دل ایشان چه شود بس کن ای دل ز فغان جمع نشین گر نگویی تو پریشان چه شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۹ خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد یا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد گیرم کز او بگردی شاه و امیر و فردی ناچار مرگ روزی بر تو امیر باشد گر فاضلی و فردی آب خضر نخوردی هر کو نخورد آبش در مرگ اسیر باشد ای پیر جان فطرت پیر عیان نه فکرت پیری نه کز قدیدی مویش چو شیر باشد پیری مکن بر آن کس کز مکر و از فضولی خواهد که بازگونه بر پیر پیر باشد پیری بر آن کسی کن کو مرده تو باشد پیش جلالت تو خوار و حقیر باشد چون موی ابروی را وهمش هلال بیند بر چشمش آفتابت کی مستدیر باشد آن کس که از تکبر مالد سبال خود را از نور کبریایی چون مستنیر باشد عرضه گری رها کن ای خواجه خویش لا کن تا ذره وجودت شمس منیر باشد جلوه مکن جمالت مگشای پر و بالت تا با پر خدایی جان مستطیر باشد بربند پنج حس را زین سیل های تیره تا عقل کل ز شش سو بر تو مطیر باشد بی آن خمیرمایه گر تو خمیر تن را صد سال گرم داری نانش فطیر باشد گر قاب قوس خواهی دل راست کن چو تیری در قوس او درآید کو همچو تیر باشد خاموش اگر توانی بی حرف گو معانی تا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۰ بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد منکر مباش بنگر اندر عصای موسی یک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب کو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد یک گوهری چو بیضه جوشید و گشت دریا کف کرد و کف زمین شد وز دود او سما شد الحق نهان سپاهی پوشیده پادشاهی هر لحظه حمله آرد وانگه به اصل واشد گرچه ز ما نهان شد در عالمی روان شد تا نیستش نخوانی گر از نظر جدا شد هر حالتی چو تیرست اندر کمان قالب رو در نشانه جویش گر از کمان رها شد گرچه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد در بحر جوید او را غواص کاشنا شد از میل مرد و زن خون جوشید وان منی شد وانگه از آن دو قطره یک خیمه در هوا شد وانگه ز عالم جان آمد سپاه انسان عقلش وزیر گشت و دل رفت پادشا شد تا بعد چند گاهی دل یاد شهر جان کرد واگشت جمله لشکر در عالم بقا شد گویی چگونه باشد آمدشد معانی اینک به وقت خفتن بنگر گره گشا شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۱ باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد باز آرزوی جان ها از راه جان درآمد باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد هر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد باز آن شهی درآمد کو قبله شهانست باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد سرگشتگان سودا جمله سوار گشتند کان شاه یک سواره در قلب لشکر آمد اجزای خاک تیره حیران شدند و خیره از لامکان شنیده خیزید محشر آمد آمد ندای بی چون نی از درون نه بیرون نی چپ نی راست نی پس نی از برابر آمد گویی که آن چه سویست آن سو که جست و جویست گویی کجا کنم رو آن سو که این سر آمد آن سو که میوه ها را این پختگی رسیدست آن سو که سنگ ها را اوصاف گوهر آمد آن سو که خشک ماهی شد پیش خضر زنده آن سو که دست موسی چون ماه انور آمد این سوز در دل ما چون شمع روشن آمد وین حکم بر سر ما چون تاج مفخر آمد دستور نیست جان را تا گوید این بیان را ور نی ز کفر رستی هر جا که کفر آمد کافر به وقت سختی رو آورد بدان سو این سو چو درد بیند آن سوش باور آمد با درد باش تا درد آن سوت ره نماید آن سو که بیند آن کس کز درد مضطر آمد آن پادشاه اعظم در بسته بود محکم پوشید دلق آدم امروز بر در آمد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۲ آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند ای عاشقان شما را پیغام می رساند سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست هر حرف آتشی نو در دل همی نشاند کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی لیک او گرفته حلقی ما را همی کشاند بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان چوگان زلف ما را این سو همی دواند چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند هر سو که هست مستم چوگان او پرستم در عین نیست هستم تا حکم خود براند گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز والله که در دو عالم نی درد و درد ماند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۳ در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید گرمی شیر غران تیزی تیغ بران نری جمله نران با عشق کند آید در راه رهزنانند وین همرهان زنانند پای نگارکرده این راه را نشاید طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد کو رستم سرآمد تا دست برگشاید رعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالب چون برق بجهد از تن یک لحظه ای نپاید هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید هرگز چنین دلی را غصه فرو نگیرد غم های عالم او را شادی دل فزاید دریا پیش ترش رو او ابر نوبهارست عالم بدوست شیرین قاصد ترش نماید شیرش نخواهد آهو آهوی اوست یاهو منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید در عشق جوی ما را در ما بجوی او را گاهی منش ستایم گاه او مرا ستاید تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی دریای ما و من را چون قطره دررباید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۴ گر ساعتی ببری ز اندیشه ها چه باشد غوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد ز اندیشه ها نخسپی ز اصحاب کهف باشی نوری شوی مقدس از جان و جا چه باشد آخر تو برگ کاهی ما کهربای دولت زین کاهدان بپری تا کهربا چه باشد صد بار عهد کردی کاین بار خاک باشم یک بار پاس داری آن عهد را چه باشد تو گوهری نهفته در کاه گل گرفته گر رخ ز گل بشویی ای خوش لقا چه باشد از پشت پادشاهی مسجود جبرییلی ملک پدر بجویی ای بی نوا چه باشد ای اولیای حق را از حق جدا شمرده گر ظن نیک داری بر اولیا چه باشد جزوی ز کل بمانده دستی ز تن بریده گر زین سپس نباشی از ما جدا چه باشد بی سر شوی و سامان از کبر و حرص خالی آنگه سری برآری از کبریا چه باشد از ذکر نوش شربت تا وارهی ز فکرت در جنگ اگر نپیچی ای مرتضا چه باشد بس کن که تو چو کوهی در کوه کان زر جو که را اگر نیاری اندر صدا چه باشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۵ مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد بشکست دام ها را بر لامکان برآمد از باده گزافی شد صاف صاف صافی وز درد هر دو عالم جوشید و بر سر آمد جان را چو شست از گل معراج برشد آن دل آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد در عالم طراوت او یافت بس حلاوت وز وصف لاله رویان رویش مزعفر آمد زان ماه هر که ماند وین نقش را نخواند در نقش دین بماند والله که کافر آمد ز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتم زیرا برهنگان را خورشید زیور آمد الله اکبر تو خوش نیست با سر تو این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد هر جان باملالت دورست از این جلالت چون عشق با ملولی کشتی و لنگر آمد ای شمس حق تبریز دل پیش آفتابت در کم زنی مطلق از ذره کمتر آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۶ بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند هر سنگ دل در این ره قلب از گهر نداند هر عنکبوت جوله در تار و پود آن چه از ذوق صنعت خود ذوق دگر نداند وان کو ز چه برافتد در جام و ساغر افتد مستیش در سر افتد پا را ز سر نداند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۷ پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند از پاک می پذیرد در خاک می رساند در عشق بی قرارش بنمودنست کارش از عرش می ستاند بر فرش می فشاند باری نبود آگه زین سو که می رساند ای کاش آگهستی زان سو که می ستاند خاک از نثار جان ها تابان شده چو کان ها کو خاک را زبان ها تا نکته ای جهاند تا دم زند ز بیشه زان بیشه همیشه کان بیشه جان ما را پنهان چه می چراند این جا پلنگ و آهو نعره زنان که یا هو ای آه را پناه او ما را که می کشاند شیری که خویش ما را جز شیر خویش ندهد شیری که خویش ما را از خویش می رهاند آن شیر خویش بر ما جلوه کند چو آهو ما را به این فریب او تا بیشه می دواند چون فاتحه دهدمان گاهی فتوح و گه گه گر فاتحه شویم او از ناز برنخواند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۸ از چشم پرخمارت دل را قرار ماند وز روی همچو ماهت در مه شمار ماند چون مطرب هوایت چنگ طرب نوازد مر زهره فلک را کی کسب و کار ماند یغمابک جمالت هر سو که لشکر آرد آن سوی شهر ماند آن سو دیار ماند گلزار جان فزایت بر باغ جان بخندد گل ها به عقل باشد یا خار خار ماند جاسوس شاه عشقت چون در دلی درآید جز عشق هیچ کس را در سینه یار ماند ای شاد آن زمانی کز بخت ناگهانی جانت کنار گیرد تن برکنار ماند چون زان چنان نگاری در سر فتد خماری دل تخت و بخت جوید یا ننگ و عار ماند می خواهم از خدا من تا شمس حق تبریز در غار دل بتابد با یار غار ماند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۹ ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند دیدی که جمله رفتند تنها رهات کردند ای یوسف امانت آخر برادرانت بفروختندت ارزان و اندک بهات کردند آن ها که این جهان را بس بی وفا بدیدند راه اختیار کردند ترک حیات کردند بسیار خصم داری پنهان و می نبینی کاین جمله حیله کردی ویشانت مات کردند شاهان که نابدیدند چون حال تو بدیدند از مهر و از عنایت جمله دعات کردند با ساکنان سینه بنشین که اهل کینه مانند طفل دینه بی دست و پات کردند آن ها نهفتگانند وین ها که اهل رازند از رنگ همچو چنگی باری دوتات کردند اندیشه کن از آن ها کاندیشه هات دانند کم جو وفا از این ها چون بی وفات کردند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۰ یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند دیوانگان بندی زنجیرها دریدند بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند جان های جمله مستان دل های دل پرستان ناگه قفس شکستند چون مرغ برپریدند مستان سبو شکستند بر خنب ها نشستند یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم من خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند آن را که جان گزیند بر آسمان نشیند او را دگر که بیند جز دیده ها که دیدند یک ساقیی عیان شد آشوب آسمان شد می تلخ از آن زمان شد خیکش از آن دریدند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۱ ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آید در خانه خیالت شاید که غم درآید ای آنک هر وجودی ز آغاز از تو خیزد شاید که با وجودت در ما عدم درآید ای غم تو جمع می شو کاینک سپاه شادی تا کیقباد شادان با صد علم درآید ای دل مباش غمگین کاینک ز شاه شیرین آن چنگ پرنوای خالی شکم درآید آن ساقی الهی آید ز بزم شاهی وان مطرب معانی اکنون به دم درآید ای غم چه خیره رویی آخر مرا نگویی اندر درم درافتی چون او درم درآید آخر شوم مسلم از آتش تو ای غم زان کس که جان فزایی او را سلم درآید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۲ جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید جز نور بخش کردن خود از قمر چه آید جز رنگ های دلکش از گلستان چه خیزد جز برگ و جز شکوفه از شاخ تر چه آید جز طالع مبارک از مشتری چه یابی جز نقدهای روشن از کان زر چه آید آن آفتاب تابان مر لعل را چه بخشد وز آب زندگانی اندر جگر چه آید از دیدن جمالی کو حسن آفریند بالله یکی نظر کن کاندر نظر چه آید ماییم و شور مستی مستی و بت پرستی زین سان که ما شدستیم از ما دگر چه آید مستی و مستتر شو بی زیر و بی زبر شو بی خویش و بی خبر شو خود از خبر چه آید چیزی ز ماست باقی مردانه باش ساقی درده می رواقی زین مختصر چه آید چون گل رویم بیرون با جامه های گلگون مجنون شویم مجنون از خواب و خور چه آید ای شه صلاح دین تو بیرون مشو ز صورت بنما فرشتگان را تو کز بشر چه آید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۳ مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد زیرا به پیش دریا ماهی حقیر باشد مانند بحر قلزم ماهی نیابی ای جان در بحر قلزم حق ماهی کثیر باشد بحرست همچو دایه ماهی چو شیرخواره پیوسته طفل مسکین گریان شیر باشد با این همه فراغت گر بحر را به ماهی میلی بود به رحمت فضل کبیر باشد وان ماهیی که داند کان بحر طالب اوست پایش ز روی نخوت فوق اثیر باشد آن ماهیی که دریا کار کسی نسازد الا که رای ماهی آن را مشیر باشد گویی ز بس عنایت آن ماهیست سلطان وان بحر بی نهایت او را وزیر باشد گر هیچ کس ز جرات ماهیش خواند او را هر قطره ای به قهرش مانند تیر باشد تا چند رمز گویی رمزت تحیر آرد روشنترک بیان کن تا دل بصیر باشد مخدوم شمس دینست هم سید و خداوند کز وی زمین تبریز مشک و عبیر باشد گر خارهای عالم الطاف او ببینند در نرمی و لطافت همچون حریر باشد جانم مباد هرگز گر جانم از شرابش وز مستی جمالش از خود خبیر باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۴ گفتم مکن چنین ها ای جان چنین نباشد غم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآرد چون خرده اش بسوزم گر خرده بین نباشد غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسد صد دود از او برآرم گر آتشین نباشد غم خصم خویش داند هم حد خویش داند در خدمت مطیعان جز چون زمین نباشد چون تو از آن مایی در زهر اگر درآیی کی زهر زهره دارد تا انگبین نباشد در عین دود و آتش باشد خلیل را خوش آن را خدای داند هر کس امین نباشد هر کس که او امین شد با غیب همنشین شد هر جنس جنس خود را چون همنشین نباشد ای دست تو منور چون موسی پیمبر خواهم که دست موسی در آستین نباشد زیرا گل سعادت بی روی تو نروید ایاک نعبد ای جان بی نستعین نباشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۵ عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد هر مرده ای ز گوری برجست و پیشش آمد دل را زبان بباید تا جان به چنگش آرد جان پاکشان بیاید کان یار سرکش آمد جان غرق شهد و شکر از منبع نباتش مه در میان خرمن زان ترک مه وش آمد خاک از فروغ نفخش قبله فرشته آمد کب از جوار آتش همطبع آتش آمد جان و دل فرشته جفت هوای حق شد گردون فرشتگان را زان روی مفرش آمد نر باش و صیقلی کن دل را و نقش برخوان بی نقش و بی جهات این شش سو منقش آمد آن لعل را در آخر در جیب خویش یابی بر جیب پاک جیبان نورش مر شش آمد ز افیون شربت او سرمست خفت بدعت ز استون رحمت او دولت منعش آمد ای هوشمند گوشی کو را کشید دستش وی روسپید رویی کز وی مخمش آمد خاموش پنج نوبت مشنو ز آسمانی کان آسمان برون این پنج و این شش آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۶ برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد دل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد تا کی اشارت آید تو ناشنوده آری ترسم که عشق گوید کاین خواجه کودن آمد رفتند خوشه چینان وین خوشه چین نشسته کز ثقل و از گرانی چون تل خرمن آمد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۷ گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند کاری که بی تو گیرم والله که زار ماند گر خمر خلد نوشم با جام های زرین جمله صداع گردد جمله خمار ماند در کارگاه عشقت بی تو هر آنچ بافم والله نه پود ماند والله نه تار ماند تو جوی بی کرانی پیشت جهان چو پولی حاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند عالم چهار فصلست فصلی خلاف فصلی با جنگ چار دشمن هرگز قرار ماند پیش آ بهار خوبی تو اصل فصل هایی تا فصل ها بسوزد جمله بهار ماند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۸ وقتی خوش است ما را لابد نبید باید وقتی چنین به جانی جامی خرید باید ما را نبید و باده از خم غیب آید ما را مقام و مجلس عرش مجید باید هر جا فقیر بینی با وی نشست باید هر جا زحیر بینی از وی برید باید بگریز از آن فقیری کاو بند لوت باشد ما را فقیر معنی چون بایزید باید از نور پاک چون زاد او باز پاک خواهد و آنکه ز حدث بزاید او را پلید باید اما چو قلب و نیکو ماننده اند با هم پیش چراغ یزدان آن را گزید باید بر دل نهاد قفلی یزدان و ختم کردش از بهر فتح این در در غم تپید باید سگ چون به کوی خسبد از قفل در چه باکش اصحاب خانه ها را فتح کلید باید سالی دو عید کردن کار عوام باشد ما صوفیان جان را هر دم دو عید باید جان گفت من مریدم زاینده جدیدم زایندگان نو را رزق جدید باید ما را از آن مفازه عیشی ست تازه تازه آن را که تازه نبود او را قدید باید ای آمده چو سردان اندر سماع مردان زنده ز شخص مرده آخر بدید باید گر زانکه چوب خشکی جز ز آتشی نخنبی ور زانکه شاخ سبزی آخر خمید باید آن ذوق را گرفتم پستان مادر آمد بنهاد در دهانت آخر مکید باید خامش که در فصاحت عمر عزیز بردی در روضه خموشان چندی چرید باید ای شمس حق تبریز در گفتنم کشیدی روزی دو در خموشی دم درکشید باید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۹ نی دیده هر دلی را دیدار می نماید نی هر خسیس را شه رخسار می نماید الا حقیر ما را الا خسیس ما را کز خار می رهاند گلزار می نماید دود سیاه ما را در نور می کشاند زهد قدیم ما را خمار می نماید هرگز غلام خود را نفروشد و نبخشد تا چیست اینک او را بازار می نماید شیریست پور آدم صندوق عالم اندر صندوق درشدست او بیمار می نماید روزی که او بغرد صندوق را بدرد کاری نماید اکنون بی کار می نماید صدیق با محمد بر هفت آسمانست هر چند کو به ظاهر در غار می نماید یکیست عشق لیکن هر صورتی نماید وین احولان خس را دوچار می نماید جمله گلست این ره گر ظاهرش چو خارست نور از درخت موسی چون نار می نماید آب حیات آمد وین بانگ سیلابست گفتار نیست لیکن گفتار می نماید سوگند خورده بودم کز دل سخن نگویم دل آینه ست و رو را ناچار می نماید شمس الحقی که نورش بر آینه ست تابان در جنبش این و آن را دیوار می نماید هر طبله که گشایم زان قند بی کرانست کان را به نوع دیگر عطار می نماید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۰ ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد مرغت شکار گردد صید حلال گیرد مه می دود چو آیی در ظل آفتابی بدری شود اگر چه شکل هلال گیرد در دل مقام سازد همچون خیال آن کس کاندر ره حقیقت ترک خیال گیرد کو آن خلیل گویا وجهت وجه حقا وان جان گوشمالی کو پای مال گیرد این گنده پیر دنیا چشمک زند ولیکن مر چشم روشنان را از وی ملال گیرد گر در برم کشد او از ساحری و شیوه اندر برش دل من کی پر و بال گیرد گلگونه کرده است او تا روی چون گلم را بویش تباه گردد رنگش زوال گیرد رخ بر رخش منه تو تا رویت از شهنشه مانند آفتابی نور جلال گیرد چه جای آفتابی کز پرتو جمالش صد آفتاب و مه را بر چرخ حال گیرد شویان اولینش بنگر که در چه حالند آن کاین دلیل داند نی آن دلال گیرد ای صد هزار عاقل او در جوال کرده کو عقل کاملی تا ترک جوال گیرد خطی نوشت یزدان بر خد خوش عذاران کز خط سیه تر است او کاین خط و خال گیرد از ابر خط برون آ وز خال و عم جدا شو تا مه ز طلعت تو هر شام فال گیرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۱ لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد ما را چه جرم اگر کرمش با شما نکرد تشنیع می زنی که جفا کرد آن نگار خوبی که دید در دو جهان کو جفا نکرد عشقش شکر بس است اگر او شکر نداد حسنش همه وفاست اگر او وفا نکرد بنمای خانه ای که از او نیست پرچراغ بنمای صفه ای که رخش پرصفا نکرد این چشم و آن چراغ دو نورند هر یکی چون آن به هم رسید کسیشان جدا نکرد چون روح در نظاره فنا گشت این بگفت نظاره جمال خدا جز خدا نکرد هر یک از این مثال بیانست و مغلطه است حق جز ز رشک نام رخش والضحی نکرد خورشیدروی مفخر تبریز شمس دین بر فانیی نتافت که آن را بقا نکرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۲ قومی که بر براق بصیرت سفر کنند بی ابر و بی غبار در آن مه نظر کنند در دانه های شهوتی آتش زنند زود وز دامگاه صعب به یک تک عبر کنند از خارخار این گر طبع آن طرف روند بزم و سرای گلشن جای دگر کنند بر پای لولیان طبیعت نهند بند شاهان روح زو سر از این کوی درکنند پای خرد ببسته و اوباش نفس را دستی چنین گشاده که تا شور و شر کنند اجزای ما بمرده در این گورهای تن کو صور عشق تا سر از این گور برکنند مسیست شهوت تو و اکسیر نور عشق از نور عشق مس وجود تو زر کنند انصاف ده که با نفس گرم عشق او سردا جماعتی که حدیث هنر کنند چون صوفیان گرسنه در مطبخ خرد آیند و زله های گران مایه جز کنند زاغان طبع را تو ز مردار روزه ده تا طوطیان شوند و شکار شکر کنند در ظل میرآب حیات شکرمزاج شاید که آتشان طبیعت شرر کنند از رشک نورها است که عقل کمال را از غیرت ملاحت او کور و کر کنند جز حق اگر به دیدن او غمزه ای کند آن دیده را به مهر ابد بی خبر کنند فخر جهان و دیده تبریز شمس دین کاجزای خاک از گذرش زیب و فر کنند اندر فضای روح نیابند مثل او گر صد هزار بارش زیر و زبر کنند خالی مباد از سر خورشید سایه اش تا روز را به دور حوادث سپر کنند