Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۹ بگرد فتنه می گردی دگربار لب بامست و مستی هوش می دار کجا گردم دگر کو جای دیگر که ما فی الدار غیر الله دیار نگردد نقش جز بر کلک نقاش بگرد نقطه گردد پای پرگار چو تو باشی دل و جان کم نیاید چو سر باشد بیاید نیز دستار گرفتارست دل در قبضه حق گرفته صعوه را بازی به منقار ز منقارش فلک سوراخ سوراخ ز چنگالش گران جانان سبکبار رها کن این سخن ها را ندا کن به مخموران که آمد شاه خمار غم و اندیشه را گردن بریدند که آمد دور وصل و لطف و ایثار هلا ای ساربان اشتر بخوابان از این خوشتر کجا باشد علف زار چو مهمانان بدین دولت رسیدند بیا ای خازن و بگشای انبار شب مشتاق را روزی نیاید چنین پنداشتی دیگر مپندار خمش کن تا خموش ما بگوید ویست اصل سخن سلطان گفتار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۰ جفا از سر گرفتی یاد می دار نکردی آن چه گفتی یاد می دار نگفتی تا قیامت با تو جفتم کنون با جور جفتی یاد می دار مرا بیدار در شب های تاریک رها کردی و خفتی یاد می دار به گوش خصم می گفتی سخن ها مرا دیدی نهفتی یاد می دار نگفتی خار باشم پیش دشمن چو گل با او شکفتی یاد می دار گرفتم دامنت از من کشیدی چنین کردی و رفتی یاد می دار همی گویم عتابی من به نرمی تو می گویی به زفتی یاد می دار فتادی بارها دستت گرفتم دگرباره بیفتی یاد می دار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۱ مرا یارا چنین بی یار مگذار ز من مگذر مرا مگذار مگذار به زنهارت درآمد جان چاکر مرا در هجر بی زنهار مگذار طبیبی بلک تو عیسی وقتی مرو ما را چنین بیمار مگذار مرا گفتی که ما را یار غاری چنین تنها مرا در غار مگذار تو را اندک نماید هجر یک شب ز من پرس اندک و بسیار مگذار مینداز آتش اندک به سینه که نبود آتش اندک خوار مگذار دمم بگسست لیکن بار دیگر ز من بشنو مرا این بار مگذار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۲ منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد ای نکوکار ز آزار دلت گرچه نگویی درون جان من پیداست آثار بهار از من بگردد چون ندانم چو در دل جای گلشن پر شود خار گناهم پیش لطفت سجده آرد که ای مسجود جان زنهار زنهار گنه را لطف تو گوید که تا کی گنه گوید بدو کاین بار این بار تن و جانی که خاک تو نباشد تن او سله باشد جان او مار تو خورشیدی و مرغ روز خواهی چو مرغ شب بیاید نبودش بار چو برگیری تو رسم شب ز عالم چه پرها برکند مرغ شب ای یار به حق آن که لطف تو جهانست که آن جا گم شود این چرخ دوار به چشم جان چه دریا و چه صحرا در آن عالم چه اقرار و چه انکار به تنگی درفتد هرک از تو ماند فروکن دست و او را زود بردار به قصد از شمس تبریزی نگردم چگونه زهر نوشد مرد هشیار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۳ مرا اقبال خندانید آخر عنان این سو بگردانید آخر زمانی مرغ دل بربسته پر بود بدادش پر و پرانید آخر زهی باغی که خندانید از فضل بدان ابری که گریانید آخر زهی نصرت که مر اسلام را داد زهی ملکی که استانید آخر به چوگان وفا یک گوی زرین در این میدان بغلطانید آخر کمر بگشاد مریخ و بینداخت سلح ها را بدرانید آخر بخندد آسمان زیرا زمین را خدا از خوف برهانید آخر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۴ به ساقی درنگر در مست منگر به یوسف درنگر در دست منگر ایا ماهی جان در شست قالب ببین صیاد را در شست منگر بدان اصلی نگر کغاز بودی به فرعی کان کنون پیوست منگر بدان گلزار بی پایان نظر کن بدین خاری که پایت خست منگر همایی بین که سایه بر تو افکند به زاغی کز کف تو جست منگر چو سرو و سنبله بالاروش کن بنفشه وار سوی پست منگر چو در جویت روان شد آب حیوان به خم و کوزه گر اشکست منگر به هستی بخش و مستی بخش بگرو منال از نیست و اندر هست منگر قناعت بین که نرست و سبک رو به طمع ماده آبست منگر تو صافان بین که بر بالا دویدند به دردی کان به بن بنشست منگر جهان پر بین ز صورت های قدسی بدان صورت که راهت بست منگر به دام عشق مرغان شگرفند به بومی که ز دامش رست منگر به از تو ناطقی اندر کمین هست در آن کاین لحظه خاموشست منگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۵ بگردان ساقیا آن جام دیگر بده جان مرا آرام دیگر به جان تو که امروزم ببینی که صبرم نیست تا ایام دیگر اگر یک ذره رحمت هست بر من مکن تأخیر تا هنگام دیگر خلاصم ده خلاصم ده خلاصی که سخت افتاده ام در دام دیگر اگر امروز در بر من ببندی درافتم هر دمی از بام دیگر مرا در دست اندیشه بمسپار که اندیشه ست خون آشام دیگر می خام ار نگردانی تو ساقی مرا زحمت دهد صد خام دیگر بگیر این دلق اگر چه وام دارم گرو کن زود بستان وام دیگر بنه نامم غلام دردنوشان نمی خواهم خدایا نام دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۶ نگشتم از تو هرگز ای صنم سیر ولیک از هجر گشتم دم به دم سیر همی بینم رضایت در غم ماست چگونه گردد این بی دل ز غم سیر چه خون آشام و مستسقیست این دل که چشمم می نگردد ز اشک و نم سیر اگر سیری از این عالم بیا که نگردد هیچ کس زان عالمم سیر چو دیدم اتفاق عاشقانت شدستم از خلاف و لا و لم سیر ولی دردم تو اسرافیل جان ها نیم از نفخ روح و زیر و بم سیر چو بوی جام جان بر مغز من زد شدم ای جان جان از جام جم سیر چو بیشست آن جنون لحظه به لحظه خسیس آن کو نگشت از بیش و کم سیر چو دیدم کاس و طاس او شدستم از این طشت نگون خم به خم سیر خیال شمس تبریزی بیامد ز عشق خال او گشتم ز غم سیر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۷ در این سرما و باران یار خوشتر نگار اندر کنار و عشق در سر نگار اندر کنار و چون نگاری لطیف و خوب و چست و تازه و تر در این سرما به کوی او گریزیم که مانندش نزاید کس ز مادر در این برف آن لبان او ببوسیم که دل را تازه دارد برف و شکر مرا طاقت نماند از دست رفتم مرا بردند و آوردند دیگر خیال او چو ناگه در دل آید دل از جا می رود الله اکبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۸ خداوند خداوندان اسرار زهی خورشید در خورشید انوار ز عشق حسن تو خوبان مه رو به رقص اندر مثال چرخ دوار چو بنمایی ز خوبی دست بردی بماند دست و پای عقل از کار گشاده ز آتش او آب حیوان که آبش خوشترست ای دوست یا نار از آن آتش بروییدست گلزار و زان گلزار عالم های دل زار از آن گل ها که هر دم تازه تر شد نه زان گل ها که پژمردست پیرار نتاند کرد عشقش را نهان کس اگر چه عشق او دارد ز ما عار یکی غاریست هجرانش پرآتش عجب روزی برآرم سر از این غار ز انکارت بروید پرده هایی مکن در کار آن دلبر تو انکار چو گرگی می نمودی روی یوسف چون آن پرده غرض می گشت اظهار ز جان آدمی زاید حسدها ملک باش و به آدم ملک بسپار غذای نفس تخم آن غرض هاست چو کاریدی بروید آن به ناچار نداند گاو کردن بانگ بلبل نداند ذوق مستی عقل هشیار نزاید گرگ لطف روی یوسف و نی طاووس زاید بیضه مار به طراری ربود این عمرها را به پس فردا و فردا نفس طرار همه عمرت هم امروزست لاغیر تو مشنو وعده این طبع عیار کمر بگشا ز هستی و کمر بند به خدمت تا رهی زین نفس اغیار نمازت کی روا باشد که رویت به هنگام نمازست سوی بلغار در آن صحرا بچر گر مشک خواهی که می چرد در آن آهوی تاتار نمی بینی تغیرها و تحویل در افلاک و زمین و اندر آثار کی داند جوهر خوبت بگردد به خاکی کش ندارد سود غمخوار چو تو خربنده باشی نفس خود را به حلقه نازنینان باشی بس خوار اگر خواهی عطای رایگانی ز عالم های باقی ملک بسیار چنان جامی که ویرانی هوش است ز شمس حق و دین بستان و هش دار خداوند خداوندان باقی که نبودشان به مخدومیش انکار ز لطف جان او رفته بکارت چو دیدندنش ز جنت حور ابکار اگر نه پرده رشک الهی بپوشیدیش از دار و ز دیار که سنگ و خاک و آب و باد و آتش همه روحی شدندی مست و سیار به بازار بتان و عاشقان در ز نقش او بسوزد جمله بازار دو ده دان هر دو کون دو جهان را چه باشد ده که باشد اوش سالار که روح القدس پایش می ببوسید ندا آمد که پایش را میازار چه کم عقلی بود آن کس که این را برای جاه او گوید که مکثار به حق آنک آن شیر حقیقی چنین صید دلم کردست اشکار که از تبریز پیغامی فرستی که اینست لابه ما اندر اسحار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۹ صد بار بگفتمت نگهدار در خشم و ستیزه پا میفشار بر چنگ وفا و مهربانی گر زخمه زنی بزن به هنجار دانی تو یقین و چون ندانی کز زخمه سخت بسکلد یار می بخش و مخسب کاین نه نیکوست ما خفته خراب و فتنه بیدار می گویم و می کنم نصیحت من خشک دماغ و گفت و تکرار می خندد بر نصیحت من آن چشم خمار یار خمار می گوید چشم او به تسخر خوش می گویی بگو دگربار از تو بترم اگر ننوشم پوشیده نصیحت تو طرار استیزه گرست و لاابالیست کی عشوه خورد حریف خون خوار خامش کن و از دیش مترسان کز باغ خداست این سمن زار خاموش که بی بهار سبزست بی سبلت مهر جان و آذار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۰ کی باشد اختری در اقطار در برج چنین مهی گرفتار آواره شده ز کفر و ایمان اقرار به پیش او چو انکار کس دید دلی که دل ندارد با جان فنا به تیغ جان دار من دیدم اگر کسی ندیدست زیرا که مرا نمود دیدار علم و عملم قبول او بس ای من ز جز این قبول بیزار گر خواب شبم ببست آن شه بخشید وصال و بخت بیدار این وصل به از هزار خوابست از خواب مکن تو یاد زنهار از گریه خود چه داند آن طفل کاندر دل ها چه دارد آثار می گرید بی خبر ولیکن صد چشمه شیر از او در اسرار بگری تو اگر اثر ندانی کز گریه تست خلد و انهار امشب کر و فر شهریاریش اندر ده ماست شاه و سالار نی خواب رها کند نه آرام آن صبح صفا و شیر کرار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۱ شب گشت ولیک پیش اغیار روزست شب من از رخ یار گر عالم جمله خار گیرد ماییم ز دوست غرق گلزار گر گشت جهان خراب و معمور مستست دل و خراب دلدار زیرا که خبر همه ملولیست این بی خبریست اصل اخبار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۲ نوریست میان شعر احمر از دیده و وهم و روح برتر خواهی خود را بدو بدوزی برخیز و حجاب نفس بردر آن روح لطیف صورتی شد با ابرو و چشم و رنگ اسمر بنمود خدای بی چگونه بر صورت مصطفی پیمبر آن صورت او فنای صورت وان نرگس او چو روز محشر هر گه که به خلق بنگریدی گشتی ز خدا گشاده صد در چون صورت مصطفی فنا شد عالم بگرفت الله اکبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۳ نزدیک توام مرا مبین دور پهلوی منی مباش مهجور آن کس که بعید شد ز معمار کی گردد کارهاش معمور چشمی که ز چشم من طرب یافت شد روشن و غیب بین و مخمور هر دل که نسیم من بر او زد شد گلشن و گلستان پرنور بی من اگرت دهند شهدی یک شهد بود هزار زنبور بی من اگرت امیر سازند باشی بتر از هزار مأمور می های جهان اگر بنوشی بی من نشود مزاج محرور در برق چه نامه بر توان خواند آخر چه سپاه آید از مور خلقان برقند و یار خورشید بی گفت تو ظاهرست و مشهور خلقان مورند و ما سلیمان خاموش صبور باش و مستور

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۴ ای یار شگرف در همه کار عیاره و عاشق تو عیار تو روز قیامتی که از تو زیر و زبرست شهر و بازار من زاری عاشقان چه گویم ای معشوقان ز عشق تو زار در روز اجل چو من بمیرم در گور مکن مرا نگهدار ور می خواهی که زنده گردیم ما را به نسیم وصل بسپار آخر تو کجا و ما کجاییم ای بی تو حیات و عیش بی کار از من رگ جان بریده بادا گر بی تو رگیم هست هشیار اندر ره تو دو صد کمین بود نزدیک نمود راه و هموار از گلشن روی تو شدم مست بنهادم مست پای بر خار رفتم سوی دانه تو چون مرغ پرخون دیدم جناح و منقار این طرفه که خوشترست زخمت از هر دانه که دارد انبار ای بی تو حرام زندگانی ای بی تو نگشته بخت بیدار خود بخت توی و زندگی تو باقی نامی و لاف و آزار ای کرده ز دل مرا فراموش آخر چه شود مرا به یاد آر یک بار چو رفت آب در جوی کی گردد چرخ طمع یک بار خامش که ستیزه می فزاید آن خواجه عشق را ز گفتار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۵ انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر سرمست زییم مست میریم هم مست دوان دوان به محشر گر خاک شویم وگر بریزیم ساقی با ماست بنده پرور خاکش خوش باد کوست عاشق خاکش ز شراب جان مخمر آن خاک شکوفه کرد یعنی مستیم از این سر و از آن سر مهتر چو خراب گشت و خوش شد خاکست خرابتر ز مهتر خاکی گشتی چو مست گشتی ملاح تو برکشید لنگر خود لنگر ما گسست کلی هر لوح جدا ز لوح دیگر از بند و ز غرقه بازرستند هر تخته کشتی است رهبر چون خوش نبود چنین خرابی بگشای دو چشم عقل و بنگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۶ انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر ماییم معاشران دولت هین بر کف ما نهید ساغر ای ساقی ماه روی زیبا ای جمله مراد تو میسر از روی تو تاب یافت خورشید وز بال تو برپرید جعفر ماییم بلای دی چشیده چون باغ ز زخم دی مزعفر بشنو ز بهار نو سقاهم در جام کن آن شراب احمر لوح دل را ز غم فروشوی ای شاه مطهر مطهر ای تو همه را ولی نعمت بر ما ز همه کسان فزونتر در سایه ات ای درخت طوبی ما راست سعادت مکرر بر عشق و جمال دوست وقفیم وز جمله کارها محرر بر هر که گزید خدمت تو شد منصب سلطنت مقرر آن کس که بود مرید خورشید چون نبود همچو مه منور مخمور شدند قوم و تشنه درده می و زین حدیث بگذر جان را بده از مزوره خویش تا نبود صحتش مزور یک قوم همی رسند مهمان امروز مقدم و مأخر ما گاو و شتر کنیم قربان از بهر قدوم هر برادر چه گاو که می سزد به قربان از بهر مبشر آن مبشر تو نیز شتردلی رها کن اشترواری فرست شکر شکر گفتم قدح نگفتم در نقل بود نبیذ مضمر ور این نکنی خموش گردم دانی چه کنم خموشی اندر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۷ دارد درویش نوش دیگر و اندر سر و چشم هوش دیگر در وقت سماع صوفیان را از عرش رسد خروش دیگر تو صورت این سماع بشنو کایشان دارند گوش دیگر صد دیگ به جوش هست این جا دارد درویش جوش دیگر همزانوی آنک تش نبینی سرمست ز می فروش دیگر درویش ز دوش باز مست است غیر شب و روز دوش دیگر ماییم چو جان خموش و گویا حیران شده در خموش دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۸ آخر کی شود از آن لقا سیر آخر کی شود ز باغ ما سیر ای عدل تو کرده چرخ را سبز وی لطف تو کرده باغ را سیر رو بنمایید ای ظریفان کز جان خودیم بی شما سیر آن نقل هزارمن بریزید تا گردد هر کجا گدا سیر در بزم رضای تست نقلی وز وی دل و چشم انبیا سیر کی گردد سیر ماهی از آب کی گردد خلق از خدا سیر مشتاب مرو که کیمیایی تا مس بچرد ز کیمیا سیر خوانی دگرست غیر این خوان تا لوت خورند اولیا سیر تا ذوق جفاش دید جانم در عشق جفاست از وفا سیر کز ملکت سیر شد سلیمان و ایوب نگشت از بلا سیر چه مکر و چه نعل باژگونه ست خود گرسنه نادرست یا سیر خاموش کن و دغا رها کن آخر نشدی از این دغا سیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۹ گفتی که زیان کنی زیان گیر گفتی که تو ملحدی چنان گیر گفتی که تو روبهی نه ای شیر ما را سقط همه سگان گیر گفتی که ز دل خبر نداری ای مونس دل مرا زبان گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۰ عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار وانگهان چون گازری از گازران درویشتر وانگهان چون آفتابی آفتاب هر دیار ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود ابر پیش آورد اینک گازری با کار و بار گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار دسته دسته جامه های گازران از کار ماند تا پدید آید که گازر اختیارست اختیار هر کی باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار گویم آن گازر که باشد شمس تبریزی و بس کز برای او برآید آفتاب از هر کنار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۱ عرض لشکر می دهد مر عاشقان را عشق یار زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار عارض رخسار او چون عارض لشکر شدست زخم چشم و چشم زخم عاشقان را گوش دار آفتابا شرم دار از روی او در ابر رو ماه تابان از چنان رخ الحذار و الحذار چون به لشکرگاه عشق آیی دو دیده وام کن وانگهان از یک نظر آن وام ها را می گزار جز خمار باده جان چشم را تدبیر نیست باده جان از که گیری زان دو چشم پرخمار چون تو پای لنگ داری گو پر از خلخال باش گوش کر را سود نبود از هزاران گوشوار گر عصا را تو بدزدی از کف موسی چه سود بازوی حیدر بباید تا براند ذوالفقار دست عیسی را بگیر و سرمه چوب از وی مدزد تا ببینی کار دست و تا ببینی دست کار گر ندانی کرد آن سو زیرزیرک می نگر نی به چشم امتحانی بل به چشم اعتبار زانک آن سو در نوازش رحمتی جوشیده است شمس تبریزیش گویم یا جمال کردگار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۲ چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر چون حدیث تو نباشد سر سر بشنیده گیر ای که در خوابت ندیده آدم و ذریتش از کی پرسم وصف حسنت از همه پرسیده گیر چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهان در بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر چون نبینم خشم و ناز شکرینت هر دمی بر سر شاهان معنی مر مرا نازیده گیر چونک ابر هجر تو ماه تو را پوشیده کرد صد هزاران در و گوهر بر سرم باریده گیر چونک مستان را نباشد شمع و شاهد روی تو صد هزاران خم باده هر طرف جوشیده گیر خضر بی من گر ببیند روی تو ای وای من ور نبیند آب حیوان هر دمش نوشیده گیر چون فنا خواهد شدن این ساحره دنیای دون تخت و بخت و گنج و عالم را به من بخشیده گیر در ازل جان های صدیقان نثار روی تو چونک رویت را نبینم خود نثاری چیده گیر این عزیز مصر جانم تا نبیند روی تو هر دو روزی یوسفی شکرلبی بخریده گیر ای خروشیده ز دردم سنگ و آهن دم به دم چون نجست از سنگ و آهن برق بخروشیده گیر یک شب این دیوانه را مهمان آن زنجیر کن ور بژولاند سر زلف تو را ژولیده گیر ور جهان در عشق تو بدگوی من شد باک نیست صد دروغ و افترا بر صادقی بافیده گیر با فراقت از دو عالم چون منم مظلومتر گر بنالد ظالم از مظلوم تو نالیده گیر چون نلافم شمس تبریز از سگان کوی تو بر سر شیران عالم مر مرا لافیده گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۳ عزم رفتن کرده ای چون عمر شیرین یاد دار کرده ای اسب جدایی رغم ما زین یاد دار بر زمین و چرخ روید مر تو را یاران صاف لیک عهدی کرده ای با یار پیشین یاد دار کرده ام تقصیرها کان مر تو را کین آورد لیک شب های مرا ای یار بی کین یاد دار قرص مه را هر شبی چون بر سر بالین نهی آنک کردی زانوی ما را تو بالین یاد دار همچو فرهاد از هوایت کوه هجران می کنم ای تو را خسرو غلام و صد چو شیرین یاد دار بر لب دریای چشمم دیده ای صحرای عشق پر ز شاخ زعفران و پر ز نسرین یاد دار التماس آتشینم سوی گردون می رود جبرییل از عرش گوید یا رب آمین یاد دار شمس تبریزی از آن روزی که دیدم روی تو دین من شد عشق رویت مفخر دین یاد دار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۴ مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار برمدار اندر غزل جز پرده های شاهوار بندگانشان دلخوشان و بندگیشان بی نشان خوان هاشان بی خمیر و باده هاشان بی خمار دیده بینای مطلق در میان خلق و حق از همه خلقش گزیر و بر همه فرمان گزار همچو خور عالم فروز و همچو گردون سرفراز هم کلید هشت جنت هم برون از پنج و چار سجده آرد پیش ایشان بانماز و بی نماز پیش ایشان سبز گردد شوره خاک و سبزه زار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۵ یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار او همه لطفست جمله یا ربش پاینده دار ای بسی حق ها که دارد بر شب تاریک ماه ای خدای روز و شب تو بر شبش پاینده دار هست منزل های خوش مر روح را از مذهبش ای خدایا روح را بر مذهبش پاینده دار طفل جان در مکتبش استاد استادان شدست ای خدا این طفل را در مکتبش پاینده دار لشکر دین را ز شاهم شمس تبریزی ضیاست ای خدایا تا ابد بر موکبش پاینده دار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۶ مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار روح بخش هر قران و آفتاب هر دیار این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو گر نخواهی برهمش زن ور همی خواهی بدار تابشی از آفتاب فقر بر هستی بتاب فارغ آور جملگان را از بهشت و خوف نار وارهان مر فاخران فقر را از ننگ جان در ره نقاش بشکن جمله این نقش و نگار قهرمانی را که خون صد هزاران ریخته ست ز آتش اقبال سرمد دود از جانش برآر آن کسی دریابد این اسرار لطفت را که او بی وجود خود برآید محو فقر از عین کار بی کراهت محو گردد جان اگر بیند که او چون زر سرخست خندان دل درون آن شرار ای که تو از اصل کان زر و گوهر بوده ای پس تو را از کیمیاهای جهان ننگست و عار جسم خاک از شمس تبریزی چو کلی کیمیاست تابش آن کیمیا را بر مس ایشان گمار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۷ سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشو بر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر بنده ساقی عشقم مست آن دردی درد گوشه ای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر گر بیاید غم بگویم آنک غم می خورد رفت رو به بازار و ربابی از برای من بخر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۸ نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمر خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر بلک دریاییست عشق و موج رحمت می زند ابر بفرستد به دوران و به نزدیکان گهر صد سلام و بندگی ای جان از این مستان بخوان جام زرین پیش آر و سیم بر ای سیمبر پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکست آب آنی که ندارد هیچ آبی بر جگر پخته شد نان دلی کز تف عشق تو بسوخت شد زبردست ابد آن کز تو شد زیر و زبر زان سر مستانش رست از خنجر قصاب مرگ که نبودند اندر این سودا چو ساطوری دوسر می بیار ای عشق بهر جان فرزندان خویش محو کن اندیشه ها را زان شراب چون شرر دی بدادی آنچ دادی جمع را ای میر داد بخش امروزینه کو ای هر دمی بخشنده تر بس کن و پرده دگر زن تا نگردد کس ملول می پر از باغی به باغی این چنین کن پر شکر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۹ در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر گر سماع منکران اندر نگیرد گو مگیر قسمت حقست قومی در میان آفتاب پای کوبانند و قومی در میان زمهریر قسمت حقست قومی در میان آب شور تلخ و غمگینند و قومی در میان شهد و شیر نوبت الفقر فخری تا قیامت می زنند تو که داری می خور و می ده شب و روز ای فقیر فقر را در نور یزدان جو مجو اندر پلاس هر برهنه مرد بودی مرد بودی نیز سیر بانگ مرغان می رسد بر می فشانی پر و بال لیک اگر خواهی بپری پای را برکش ز قیر عقل تو دربند جان و طبع تو دربند نان مغزها اندر خمار و دست ها اندر خمیر عارفا گر کاهلی آمد قران کاهلان جاء نصرالله آمد ابشروا جاء البشیر گرمی خود را دگر جا خرج کردی ای جوان هر کی آن جا گرم باشد این طرف باشد زحیر گرمیی با سردیی و سردیی با گرمیی چونک آن جا گرم بودی سردی این جا ناگزیر لیک نومیدی رها کن گرمی حق بی حدست پیش این خورشید گرمی ذره ای باشد سعیر همچو مغناطیس می کش طالبان را بی زبان بس بود بسیار گفتی ای نذیر بی نظیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۰ گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر بی رقیبش دادمی من بوسه هایی سیر سیر بس خطاها کرده ام دزدیده لیکن آرزوست با لب ترک خطا روزی خطایی سیر سیر تا یکی عشرت ببیند چرخ کاو هرگز ندید عشرت کدبانوی با کدخدایی سیر سیر یک به یک بیگانگان را از میان بیرون کنید تا کنارم گیرد آن دم آشنایی سیر سیر دست او گیرم به میدان اندرآیم پای کوب می زنم زان دست با او دست و پایی سیر سیر ای خوشا روزی که بگشاید قبا را بند بند تا کشم او را برهنه بی قبایی سیر سیر در فراق شمس تبریزی از آن کاهید تن تا فزاید جان ها را جان فزایی سیر سیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۱ معده را پر کرده ای دوش از خمیر و از فطیر خواب آمد چشم پر شد کآنچ می جستی بگیر بعد پرخوردن چه آید خواب غفلت یا حدث یار بادنجان چه باشد سرکه باشد یا که سیر سوز اگر از روح خواهی خواجه کم کن لقمه را گوز اگر مفتوح خواهی کاسه را در پیش گیر ای خدا جان را پذیرا کن ز رزق پاک خویش تا نماند چون سگان مردار هر لقمه پذیر وقت روزه از میان دل برآید ناله زار بعد خوردن از ره زیرین گشاید پرده زیر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۲ گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر سردهم این دم توی می بی محابا می خورم گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده ای با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش صورتم امروز و فردایی ست او را مرده گیر از خدا دریا همی خواهی و مار خشکی یی چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر غوره افشاری و گویی من ریاضت می کنم چونک میخواره نه ای رو شیره افشرده گیر صوفیان صاف را گویی که دردی خورده اند صوفیان را صاف می دارد تو بستان درده گیر هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت گرچه او تازه ست و خندان هم کنون پژمرده گیر شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست چونک بی تو شب بود استاره ها بشمرده گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۳ خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار خوی من کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار بی تو بی عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار آب بد را چیست درمان باز در جیحون شدن خوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یار آب جان محبوس می بینم در این گرداب تن خاک را بر می کنم تا ره کنم سوی بحار شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی تا فغان بر ناورد از حسرتش اومیدوار چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۴ گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار بانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعله کیست بر در کیست بر در هم منم این الفرار از درون نی آن منم گویان که بر در کیست آن هم منم بر در که حلقه می زنم این الفرار هر که پندارد دو نیمم پس دو نیمش کرد قهر ور یکی ام پس هم آب و روغنم این الفرار چون یکی باشم که زلفم صد هزاران ظلمتست چون دو باشم چونک ماه روشنم این الفرار گرد خانه چند جویی تو مرا چون کاله دزد بنگر این دزدی که شد بر روزنم این الفرار زین قفس سر را ز هر سوراخ بیرون می کنم سوی وصلت پر خود را می کنم این الفرار در درون این قفس تن در سر سودا گداخت وز قفس بیرون به هر دم گردنم این الفرار بی می از شمس الحق تبریز مست گفتنم طوطیم یا بلبلم یا سوسنم این الفرار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۵ آینه ی چینی تو را با زنگی اعشیٰ چه کار کر مادرزاد را با ناله سرنا چه کار هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجا طفلک نوزاد را با باده حمرا چه کار دست زهره در حنا او کی سلحشوری کند مرغ خاکی را به موج و غره دریا چه کار بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد مر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار قوم رندانیم در کنج خرابات فنا خواجه ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار صد هزاران ساله از دیوانگی بگذشته ایم چون تو افلاطون عقلی رو تو را با ما چه کار با چنین عقل و دل آیی سوی قطاعان راه تاجر ترسنده را اندر چنین غوغا چه کار زخم شمشیر ست اینجا زخم زوبین هر طرف جمع خاتونان نازک ساق رعنا را چه کار رستمان امروز اندر خون خود غلطان شدند زالکان پیر را با قامت دوتا چه کار عاشقان را منبلان دان زخم خوار و زخم دوست عاشقان عافیت را با چنین سودا چه کار عاشقان بوالعجب تا کشته تر خود زنده تر در جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار وانگهی این مست عشق اندر هوای شمس دین رفته تبریز و شنیده رو تو را آنجا چه کار از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را پس تو را با شمس دین باقی اعلا چه کار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۶ لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار ساعتی بیرونیان را می ربود از عقل و دل ساعتی اهل حرم را می ببرد از هوش و کار دفتری از سحر مطلق پیش چشمش باز بود گردشی از گردش او در دل هر بی قرار گاه از نوک قلم سوداش نقشی می کشید گاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگسار چونک شب شد ز آتش رخسار شمعی برفروخت تا دو صد پروانه جان را پدید آمد مدار چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود ما درآمد سایه وار و شد برون آن مای یار شمس تبریزی برفت اما شعاع روی او هر طرف نوری دهد آن را که هستش اختیار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۷ از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار چون نگیرم خویش را من هر شبی اندر کنار دوش باغ عشق بودم آن هوس بر سر دوید مهر او از دیده برزد تا روان شد جویبار هر گل خندان که رویید از لب آن جوی مهر رسته بود از خار هستی جسته بود از ذوالفقار هر درخت و هر گیاهی در چمن رقصان شده لیک اندر چشم عامه بسته بود و برقرار ناگهان اندررسید از یک طرف آن سرو ما تا که بی خود گشت باغ و دست بر هم زد چنار رو چو آتش می چو آتش عشق آتش هر سه خوش جان ز آتش های درهم پرفغان این الفرار در جهان وحدت حق این عدد را گنج نیست وین عدد هست از ضرورت در جهان پنج و چار صد هزاران سیب شیرین بشمری در دست خویش گر یکی خواهی که گردد جمله را در هم فشار صد هزاران دانه انگور از حجاب پوست شد چون نماند پوست ماند باده های شهریار بی شمار حرف ها این نطق در دل بین که چیست ساده رنگی نیست شکلی آمده از اصل کار شمس تبریزی نشسته شاهوار و پیش او شعر من صف ها زده چون بندگان اختیار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۸ شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر شادیی کان از دلت آید زهی کان شکر بازخر جان مرا زین هر دو فراش ای خدا پهلوی اصحاب کهفم خوش بخسبان بی خبر سایه شادیست غم غم در پی شادی دود ترک شادی کن که این دو نسکلد از همدگر در پی روزست شب و اندر پی شادیست غم چون بدیدی روز دان کز شب نتان کردن حذر تا پی غم می دوی شادی پی تو می دود چون پی شادی روی تو غم بود بر ره گذر یاد می کن آن نهنگی را که ما را درکشد تا نماند فهم و وهم و خوب و زشت و خشک و تر همچو شمع نخل بندان کآتشش در خود کشد کاغذ پرنقش و صورت درفتد در آب در مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۹ بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستور وز برای جان خود که می دهی وانگه به زور می ستانی از خسان تا وادهی ده چارده در هوای شاهدی و لقمه ای ای بی حضور آن سبدکش می کشد آن لقمه ها را تون به تون می دواند مرده کش مر شاهدت را گور گور لقمه ات مردار آمد شاهدت هم مرده ای در میان این دو مرده چون نمی باشی نفور چشم آخر را ببند و چشم آخر برگشا آخر هر چیز بنگر تا بگیرد چشم نور

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۰ ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور زان جمال و زان کمال و فر و سیما دور دور گرچه پیر کهنه ای در حکمت و ذوق و صفا از شراب صاف ما هستی تو پیرا دور دور چونک بینایان نمی بینند رنگ جام را عقل خود داند که باشد جان اعمی دور دور چون صریح و رمز قاضی می نداند جان او دور باشد از دل او رمز و ایما دور دور تا نبرد تیغ شمس الحق زنار تو را جان تو باشد از آن لطف و چلیپا دور دور تا ز خوبی بتان خالی نگردد جان تو باشی از رخسار آن دلدار زیبا دور دور گرچه اندر بزم شاهان تو بدی سرده ولیک چون در این بزم اندرآیی باشی این جا دور دور تو شنیدی قرب موسی طور سینا نور حق در حضور خضر بود آن طور سینا دور دور سقف مینا گرچه بس عالیست پیش چشم تو لیک پیش رفعتش بد سقف مینا دور دور ای گران جان یا سبک شو یا برو از بزم ما یا مکن مانند خود از عیش ما را دور دور مطرب عشاق بهر من زن این نادر نوا زانک هست از گوش کر این بانگ سرنا دور دور مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۱ ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار عنبر و مشک ختن از چین به قسطنطین بیار گر سلامی از لب شیرین او داری بگو ور پیامی از دل سنگین او داری بیار سر چه باشد تا فدای پای شمس الدین کنم نام شمس الدین بگو تا جان کنم بر او نثار خلعت خیر و لباس از عشق او دارد دلم حسن شمس الدین دثار و عشق شمس الدین شعار ما به بوی شمس دین سرخوش شدیم و می رویم ما ز جام شمس دین مستیم ساقی می میار ما دماغ از بوی شمس الدین معطر کرده ایم فارغیم از بوی عود و عنبر و مشک تتار شمس دین بر دل مقیم و شمس دین بر جان کریم شمس دین در یتیم و شمس دین نقد عیار من نه تنها می سرایم شمس دین و شمس دین می سراید عندلیب از باغ و کبک از کوهسار حسن حوران شمس دین و باغ رضوان شمس دین عین انسان شمس دین و شمس دین فخر کبار روز روشن شمس دین و چرخ گردان شمس دین گوهر کان شمس دین و شمس دین لیل و نهار شمس دین جام جمست و شمس دین بحر عظیم شمس دین عیسی دم است و شمس دین یوسف عذار از خدا خواهم ز جان خوش دولتی با او نهان جان ما اندر میان و شمس دین اندر کنار شمس دین خوشتر ز جان و شمس دین شکرستان شمس دین سرو روان و شمس دین باغ و بهار شمس دین نقل و شراب و شمس دین چنگ و رباب شمس دین خمر و خمار و شمس دین هم نور و نار نی خماری کز وی آید انده و حزن و ندم آن خمار شمس دین کز وی فزاید افتخار ای دلیل بی دلان و ای رسول عاشقان شمس تبریزی بیا زنهار دست از ما مدار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۲ عقل بند ره روان و عاشقان ست ای پسر بند بشکن ره عیان اندر عیان ست ای پسر عقل بند و دل فریب و تن غرور و جان حجاب راه ازین جمله گرانی ها نهان ست ای پسر چون ز عقل و جان و دل برخاستی بیرون شدی این یقین و این عیان هم در گمان ست ای پسر مرد کو از خود نرفتست او نه مردست ای پسر عشق کان از جان نباشد آفسان ست ای پسر سینه خود را هدف کن پیش تیر حکم او هین که تیر حکم او اندر کمان ست ای پسر سینه ای کز زخم تیر جذبه او خسته شد بر جبین و چهره او صد نشان ست ای پسر گر روی بر آسمان هفتمین ادریس وار عشق جانان سخت نیکو نردبان ست ای پسر هر طرف که کاروانی ناز نازان می رود عشق را بنگر که قبله کاروان ست ای پسر سایه افکندست عشقش همچو دامی بر زمین عشق چون صیاد او بر آسمان ست ای پسر عشق را از من مپرس از کس مپرس از عشق پرس عشق در گفتن چو ابر درفشان ست ای پسر ترجمانی من و صد چون منش محتاج نیست در حقایق عشق خود را ترجمان ست ای پسر عشق کار خفتگان و نازکان نرم نیست عشق کار پردلان و پهلوان ست ای پسر هر کی او مر عاشقان و صادقان را بنده شد خسرو و شاهنشه و صاحب قران ست ای پسر این جهان پرفسون از عشق تا نفریبدت کین جهان بی وفا از تو جهان ست ای پسر بیت های این غزل گر شد دراز از وصل ها پرده دیگر شد ولی معنی همان ست ای پسر هین دهان بربند و خامش کن ازین پس چون صدف کین زبانت در حقیقت خصم جان ست ای پسر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۳ هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر هله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بر بدود روح پیاده سر گنجینه گشاده رخ چون زهره نهاده غلطی روی قمر بر هله منشین و میاسا بهل این صبر و مواسا بگزین جهد و مقاسا که چو دیکم به شرر بر اگرم عشوه پرستی سر هر راه نبستی شب من روز شدستی زده رایت به سحر بر هله برجه هله برجه که ز خورشید سفر به قدم از خانه به در نه همگان را به سفر بر سفر راه نهان کن سفر از جسم به جان کن ز فرات آب روان کن بزن آن آب خضر بر دم بلبل چو شنیدی سوی گلزار دویدی چو بدان باغ رسیدی بدو اکنون به شجر بر به شجر بر هله برگو مثل فاخته کوکو که طلبکار بدین خو نزند کف به خبر بر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۴ مه روزه اندرآمد هله ای بت چو شکر گه بوسه است تنها نه کنار و چیز دیگر بنشین نظاره می کن ز خورش کناره می کن دو هزار خشک لب بین به کنار حوض کوثر اگر آتش است روزه تو زلال بین نه کوزه تری دماغت آرد چو شراب همچو آذر چو عجوزه گشت گریان شه روزه گشت خندان دل نور گشت فربه تن موم گشت لاغر رخ عاشقان مزعفر رخ جان و عقل احمر منگر برون شیشه بنگر درون ساغر همه مست و خوش شکفته رمضان ز یاد رفته به وثاق ساقی خود بزدیم حلقه بر در چو بدید مست ما را بگزید دست ها را سر خود چنین چنین کرد و بتافت رو ز معشر ز میانه گفت مستی خوش و شوخ و می پرستی که کی گوید اینک روزه شکند ز قند و شکر شکر از لبان عیسی که بود حیات موتی که ز ذوق باز ماند دهن نکیر و منکر تو اگر خراب و مستی به من آ که از منستی و اگر خمار یاری سخنی شنو مخمر چو خوشی چه خوش نهادی به کدام روز زادی به کدام دست کردت قلم قضا مصور تن تو حجاب عزت پس او هزار جنت شکران و ماه رویان همه همچو مه مطهر هله مطرب شکرلب برسان صدا به کوکب که ز صید بازآمد شه ما خوش و مظفر ز تو هر صباح عیدی ز تو هر شبست قدری نه چو قدر عامیانه که شبی بود مقدر تو بگو سخن که جانی قصصات آسمانی که کلام تست صافی و حدیث من مکدر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۵ همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر همه غوطه ها بخوردی همه کارها بکردی منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر همه نقدها شمردی به وکیل در سپردی بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر خنک آن قماربازی که بباخت آ ن چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی نه چو روسپی که هر شب کشد او به یار دیگر نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس بودش ز هر حریفی طرب و خمار دیگر همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر که اگر بتان چنین اند ز شه تو خوشه چینند نبده ست مرغ جان را به جز او مطار دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۶ هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر هله کز جنبش تو کار همه نیکوتر بدوان از پی مردان بنگر از چپ و راست جسته از سنگ ستاره ز قمر مه روتر یک به یک پیش تو آیند چو از جا بروی همچو من بسته کمرها ز شکر خوش خوتر در گلشن بگشاید ز درون صورت عشق صورتش چون گل سرخ از گل تر خوش بوتر عشق داوود شود آهن از او نرم شود شیر آهو شود آن جا و از او آهوتر هر یکی ذره شود عیسی و عیسی نفسی مرگ جان بخش شود بلک ز جان دلجوتر اندر آن حال اگر ماه ببوسد لب تو گوییش خیز برو از بر ما آن سوتر دل من پرسخنست ار چه دهان بربستم تا بگوید خردی کوست ز ما خوشگوتر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۷ بده آن باده به ما باده به ما اولیتر هر چه خواهی بکنی لیک وفا اولیتر سر مردان چه کند خوبتر از سجده تو مسجد عیسی جان سقف سما اولیتر یک فسون خوان صنما در دل مجنون بردم غنج های چو صبی را نه صبا اولیتر عقل را قبله کند آنک جمال تو ندید در کف کور ز قندیل عطا اولیتر تو عطا می ده و از چرخ ندا می آید که ز دریا و ز خورشید عطا اولیتر لطف ها کرده ای امروز دو تا کن آن را چونک در چنگ نیایی تو دوتا اولیتر چونک خورشید برآید بگریزد سرما هر کی سردست از او پشت و قفا اولیتر تا بدیدم چمنت ز آب و گیا ببریدم آن ستورست که در آب و گیا اولیتر سادگی را ببرد گرچه سخن نقش خوشست بر رخ آینه از نقش صفا اولیتر صورت کون توی آینه کون توی داد آینه به تصویر بقا اولیتر خمش این طبل مزن تیغ بزن وقت غزاست طبل اگر پشت سپاهست غزا اولیتر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۸ سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر طبله کالبد آورده ام آخر بنگر بر سر کوی تو پرطبله من بین و بخر شانه ها و شبه ها و سره روغن ها تر شبه من غم تو روغن من مرهم تو شانه ام محرم آن زلف پر از فتنه و شر از فراقت تلفم گشته خیالت علفم که دلم را شکمی شد ز تو پرجوع بقر من ندانم چه کسم کز شکرت پرهوسم ای مگس ها شده از ذوق شکرهات شکر پرده بردار صبا از بر آن شهره قبا تا ز سیمین بر او گردد کارم همه زر چند گویی تو بجو یار وزو دست بشو در دو عالم نبود یار مرا یار دگر چون خرد ماند و دل با من ای خواجه بهل ماه و خورشید که دیدست در اعضای بشر چون که در جان منی شسته به چشمان منی شمس تبریز خداوند تو چونی به سفر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۹ هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر هین که آمد به تماشای تو دل خون دگر عاشق روی تو را گنبد گردون نکشد مگرش جای دهی بر سر گردون دگر عاشق تو نخورد حیله و افسون کسی تو بخوان و تو بدم بر دلش افسون دگر عشق روی تو به شش سوی جهان دام دلست که ندیدند چنان رخ رخ گلگون دگر رحمتی کن تو بر آن مرغ که در دام افتاد که ندارد چو تو شاهنشه بی چون دگر کو در این خانه یکی سوخته مفتونی که به شب ها شنود ناله مفتون دگر از پس نیشکرت اشک چو اطلس بارم چاره ام نیست جز این اطلس و اکسون دگر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۰ صنما این چه گمانست فرودست حقیر تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر کوه را که کند اندر نظر مرد قضا کاه را کوه کند ذاک علی الله یسیر خنک آن چشم که گوهر ز خسی بشناسد خنک آن قافله ای که بودش دوست خفیر حاکمی هر چه تو نامم بنهی خشنودم جان پاک تو که جان از تو شکورست و شکیر ماه را گر تو حبش نام نهی سجده کند سرو را چنبر خوانی نکند هیچ نفیر زانک دشنام تو بهتر ز ثناهای جهان ز کجا بانگ سگان و ز کجا شیر زییر ای که بطال تو بهتر ز همه مشتغلان جز تو جمله همه لا است از آنیم فقیر تاج زرین بده و سیلی آن یار بخر ور کسی نشنود این را انما انت نذیر بر قفای تو چو باشد اثر سیلی دوست بوسه ها یابد رویت ز نگاران ضمیر مرد دنیا عدمی را حشمی پندارد عمر در کار عدم کی کند ای دوست بصیر رفت مردی به طبیبی به کله درد شکم گفت او را تو چه خوردی که برسته است زحیر بیشتر رنج که آید همه از فعل گلوست گفت من سوخته نان خورده ام از پست فطیر گفت سنقر برو آن کحل عزیزی به من آر گفت درد شکم و کحل خه ای شیخ کبیر گفت تا چشم تو مر سوخته را بشناسد تا ننوشی تو دگر سوخته ای نیم ضریر نیست را هست گمان برده ای از ظلمت چشم چشمت از خاک در شاه شود خوب و منیر هله ای شارح دل ها تو بگو شرح غزل من اگر شرح کنم نیز برنجد دل میر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۱ نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر نه که فلاح توام سرور و سالار مگیر نه که همسایه آن سایه احسان توام تو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگیر شربت رحمت تو بر همگان گردانست تو مرا تشنه و مستسقی و بیمار مگیر نه که هر سنگ ز خورشید نصیبی دارد تو مرا منتظر و کشته دیدار مگیر نه که لطف تو گنه سوز گنه کارانست تو مرا تایب و مستغفر غفار مگیر نه که هر مرغ به بال و پر تو می پرد تو مرا صعوه شمر جعفر طیار مگیر به دو صد پر نتوان بی مددت پریدن تو مرا زیر چنین دام گرفتار مگیر خفتگان را نه تماشای نهان می بخشی تو مرا خفته شمر حاضر و بیدار مگیر نه که بوی جگر پخته ز من می آید مدد اشک من و زردی رخسار مگیر نه که مجنون ز تو زان سوی خرد باغی یافت از جنون خوش شد و می گفت خرد زار مگیر با جنون تو خوشم تا که فنون را چه کنم چون تو همخوابه شدی بستر هموار مگیر چشم مست تو خرابی دل و عقل همه ست عارض چون قمر و رنگ چو گلنار مگیر قامت عرعریت قامت ما دوتا کرد نادری ذقن و زلف چو زنار مگیر این تصاویر همه خود صور عشق بود عشق بی صورت چون قلزم زخار مگیر خرمن خاکم و آن ماه بگردم گردان تو مرا همتک این گنبد دوار مگیر من به کوی تو خوشم خانه من ویران گیر من به بوی تو خوشم نافه تاتار مگیر میکده ست این سر من ساغر می گو بشکن چون زرست این رخ من زر به خروار مگیر چون دلم بتکده شد آزر گو بت متراش چون سرم معصره شد خانه خمار مگیر کفر و اسلام کنون آمد و عشق از ازلست کافری را که کشد عشق ز کفار مگیر بانگ بلبل شنو ای گوش بهل نعره خر در گلستان نگر ای چشم و پی خار مگیر بس کن و طبل مزن گفت برای غیرست من خود اغیار خودم دامن اغیار مگیر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۲ اختران را شب وصلست و نثارست و نثار چون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار زهره در خویش نگنجد ز نواهای لطیف همچو بلبل که شود مست ز گل فصل بهار جدی را بین به کرشمه به اسد می نگرد حوت را بین که ز دریا چه برآورد غبار مشتری اسب دوانید سوی پیر زحل که جوانی تو ز سر گیر و بر او مژده بیار کف مریخ که پرخون بود از قبضه تیغ گشت جان بخش چو خورشید مشرف آثار دلو گردون چو از آن آب حیات آمد پر شود آن سنبله خشک از او گوهربار جوز پرمغز ز میزان و شکستن نرمد حمل از مادر خود کی بگریزد به نفار تیر غمزه چو رسید از سوی مه بر دل قوس شب روی پیشه گرفت از هوسش عقرب وار اندر این عید برو گاو فلک قربان کن گر نه ای چون سرطان در وحلی کژرفتار این فلک هست سطرلاب و حقیقت عشقست هر چه گوییم از این گوش سوی معنی دار شمس تبریز در آن صبح که تو درتابی روز روشن شود از روی چو ماهت شب تار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۳ روستایی بچه ای هست درون بازار دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار که از او محتسب و مهتر بازار بدرد در فغانند از او از فقعی تا عطار چون بگویند چرا می کنی این ویرانی دست کوته کن و دم درکش و شرمی می دار او دو صد عهد کند گوید من بس کردم توبه کردم نتراشم ز شما چون نجار بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدم که مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار باز در حین ببرد از بر همسایه گرو بخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار خویشتن را به کناری فکند رنجوری که به یک ساله تب تیز بود گشته نزار این هم از مکر که تا درفکند مسکینی که بر او رحم کند او به گمان و پندار پس بگوید که مرا مکنت چندین سیم است پیش هر کس به فلان جای و نقدی بسیار هر که زین رنج مرا باز یکی یارانه بکند در عوض آن بکنم من صد بار تا از این شیفته سر نیز تراشی بکند به طریق گرو و وام به چار و ناچار چون بداند برود خاک کند بر سر او جامه زد چاک به زنهار از این بی زنهار چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرق صوفیی گردد صافی صفت بی آزار یک زبان دارد صد گز که به ظاهر سگزست چون به زخمش نگری باشد چاهی پرمار به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کند شکرابت دهد او از شکر آن گفتار همه مهر و کرم و خاکی و عشق انگیزی که بجوشد دل تو وز تو رود جمله قرار و گهی از سر فضل و هنر آغاز کند که بگویی تو که لقمان زمانست به کار تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کند سر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار روزی از معرفت و فقه بسوزد ما را که بگویم که جنیدست و ز شیخان کبار چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاری آفتی مزبله ای جمله شکم طبلی خوار هیچ کاری نه از او جمله شکم خواری و بس پس از آن گشت به هر مصطبه او اشکم خوار محتسب کو ز کفایت چو نظام الملکست کرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار زاری آغاز کند او که همه خرد و بزرگ همه یاریش کنند ار چه بدیدند یسار محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازار وان دغل هست در او نفس پلید مکار چون همه از کف او عاجز و مسکین گشتند جمله گفتند که سحرست فن این طرار چونک سحرست نتانیم مگر یک حیله برویم از کف او نزد خداوند کبار صاحب دید و بصیرت شه ما شمس الدین که از او گشت رخ روح چو صد روی نگار چو از او داد بخواهیم از این بیدادی او به یک لحظه رهاند همه را از آزار که اگر هیبت او دیو پری نشناسد هر یکی زاهد عصری شود و اهل وقار برهندی همه از ظلمت این نفس لییم گر از او یک نظری فضل بتابند بهار خاک تبریز که از وی چو حریم حرم است بس از او برخورد آن جان و روان زوار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۴ پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقت جز تماشای رویت پیشه و کار دیگر تا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودی هست منصور جان را هر طرف دار دیگر جان ز تو گشت شیدا دل ز تو گشت دریا کی کند التفاتی دل به دلدار دیگر جز به بغداد کویت یا خوش آباد رویت نیست هر دم فلک را جز که پیکار دیگر در خرابات مردان جام جانست گردان نیست مانند ایشان هیچ خمار دیگر همتی دار عالی کان شه لاابالی غیر انبار دنیا دارد انبار دیگر پاره ای چون برانی اندر این ره بدانی غیر این گلستان ها باغ و گلزار دیگر پا به مردی فشردی سر سلامت ببردی رفت دستار بستان شصت دستار دیگر دل مرا برد ناگه سوی آن شهره خرگه من گرفتار گشتم دل گرفتار دیگر روز چون عذر آری شب سر خواب خاری پای ما تا چه گردد هر دم از خار دیگر جز که در عشق صانع عمر هرزه ست و ضایع ژاژ دان در طریقت فعل و گفتار دیگر بخت اینست و دولت عیش اینست و عشرت کو جز این عشق و سودا سود و بازار دیگر گفتمش دل ببردی تا کجاها سپردی گفت نی من نبردم برد عیار دیگر گفتمش من نترسم من هم از دل بپرسم دل بگوید نماند شک و انکار دیگر راستی گوی ای جان عاشقان را مرنجان جز تو در دلربایان کو دل افشار دیگر چون کمالات فانی هستشان این امانی که به هر دم نمایند لطف و ایثار دیگر پس کمالات آن را کو نگارد جهان را چون تقاضا نباشد عشق و هنجار دیگر بحر از این روی جوشد مرغ از این رو خروشد تا در این دام افتد هر دم اشکار دیگر چون خدا این جهان را کرد چون گنج پیدا هر سری پر ز سودا دارد اظهار دیگر هر کجا خوش نگاری روز و شب بی قراری جوید او حسن خود را نوخریدار دیگر هر کجا ماه رویی هر کجا مشک بویی مشتری وار جوید عاشقی زار دیگر این نفس مست اویم روز دیگر بگویم هم بر این پرده تر با تو اسرار دیگر بس کن و طبل کم زن کاندر این باغ و گلشن هست پهلوی طبلت بیست نعار دیگر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۵ داد جاروبی به دستم آن نگار گفت کز دریا برانگیزان غبار باز آن جاروب را ز آتش بسوخت گفت کز آتش تو جاروبی برآر کردم از حیرت سجودی پیش او گفت بی ساجد سجودی خوش بیار آه بی ساجد سجودی چون بود گفت بی چون باشد و بی خارخار گردنک را پیش کردم گفتمش ساجدی را سر ببر از ذوالفقار تیغ تا او بیش زد سر بیش شد تا برست از گردنم سر صد هزار من چراغ و هر سرم همچون فتیل هر طرف اندر گرفته از شرار شمع ها می ورشد از سرهای من شرق تا مغرب گرفته از قطار شرق و مغرب چیست اندر لامکان گلخنی تاریک و حمامی به کار ای مزاجت سرد کو تاسه دلت اندر این گرمابه تا کی این قرار برشو از گرمابه و گلخن مرو جامه کن دربنگر آن نقش و نگار تا ببینی نقش های دلربا تا ببینی رنگ های لاله زار چون بدیدی سوی روزن درنگر کان نگار از عکس روزن شد نگار شش جهت حمام و روزن لامکان بر سر روزن جمال شهریار خاک و آب از عکس او رنگین شده جان بباریده به ترک و زنگبار روز رفت و قصه ام کوته نشد ای شب و روز از حدیثش شرمسار شاه شمس الدین تبریزی مرا مست می دارد خمار اندر خمار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۶ گر ز سر عشق او داری خبر جان بده در عشق و در جانان نگر عشق دریاییست و موجش ناپدید آب دریا آتش و موجش گهر گوهرش اسرار و هر سویی از او سالکی را سوی معنی راه بر سر کشی از هر دو عالم همچو موی گر سر مویی از این یابی خبر دوش مستی خفته بودم نیم شب کاوفتاد آن ماه را بر ما گذر دید روی زرد من در ماهتاب کرد روی زرد ما از اشک تر رحمش آمد شربت وصلم بداد یافت یک یک موی من جانی دگر گرچه مست افتاده بودم از شراب گشت یک یک موی بر من دیده ور در رخ آن آفتاب هر دو کون مست لایعقل همی کردم نظر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۷ عقل بند رهروانست ای پسر بند بشکن ره عیانست ای پسر عقل بند و دل فریب و جان حجاب راه از این هر سه نهانست ای پسر چون ز عقل و جان و دل برخاستی این یقین هم در گمانست ای پسر مرد کو از خود نرفت او مرد نیست عشق بی درد آفسانست ای پسر سینه خود را هدف کن پیش دوست هین که تیرش در کمانست ای پسر سینه ای کز زخم تیرش خسته شد در جبینش صد نشانست ای پسر عشق کار نازکان نرم نیست عشق کار پهلوانست ای پسر هر کی او مر عاشقان را بنده شد خسرو و صاحب قرانست ای پسر عشق را از کس مپرس از عشق پرس عشق ابر درفشانست ای پسر ترجمانی منش محتاج نیست عشق خود را ترجمانست ای پسر گر روی بر آسمان هفتمین عشق نیکونردبانست ای پسر هر کجا که کاروانی می رود عشق قبله کاروانست ای پسر این جهان از عشق تا نفریبدت کاین جهان از تو جهانست ای پسر هین دهان بربند و خامش چون صدف کاین زبانت خصم جانست ای پسر شمس تبریز آمد و جان شادمان چونک با شمسش قرانست ای پسر

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 18 · Qur'an & Sunnah