Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۸ ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان تو چرخی بزن ای ماه تو جان بخش مشتاقان تو تلخی ز تو شیرین شود کفر و ضلالت دین شود خار خسک نسرین شود صد جان فدای جان تو در آسمان درها نهی در آدمی پرها نهی صد شور در سرها نهی ای خلق سرگردان تو عشقا چه شیرین خوستی عشقا چه گلگون روستی عشقا چه عشرت دوستی ای شادی اقران تو ای بر شقایق رنگ تو جمله حقایق دنگ تو هر ذره را آهنگ تو در مطمع احسان تو بی تو همه بازارها پژمرده اندر کارها باغ و رز و گلزارها مستسقی باران تو رقص از تو آموزد شجر پا با تو کوبد شاخ تر مستی کند برگ و ثمر بر چشمه حیوان تو گر باغ خواهد ارمغان از نوبهار بی خزان تا برفشاند برگ خود بر باد گل افشان تو از اختران آسمان از ثابت و از سایره عار آید آن استاره را کو تافت بر کیوان تو ای خوش منادی های تو در باغ شادی های تو بر جای نان شادی خورد جانی که شد مهمان تو من آزمودم مدتی بی تو ندارم لذتی کی عمر را لذت بود بی ملح بی پایان تو رفتم سفر بازآمدم ز آخر به آغاز آمدم در خواب دید این پیل جان صحرای هندستان تو صحرای هندستان تو میدان سرمستان تو بکران آبستان تو از لذت دستان تو سودم نشد تدبیرها بسکست دل زنجیرها آورد جان را کشکشان تا پیش شادروان تو آن جا نبینم ماردی آن جا نبینم باردی هر دم حیاتی واردی از بخشش ارزان تو ای کوه از حلمت خجل وز حلم تو گستاخ دل تا درجهد دیوانه ای گستاخ در ایوان تو از بس که بگشادی تو در در آهن و کوه و حجر چون مور شد دل رخنه جو در طشت و در پنگان تو گر تا قیامت بشمرم در شرح رویت قاصرم پیموده کی تاند شدن ز اسکره عمان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۹ والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو کو ساقی دریادلی تا جام سازد از سبو با آنچ خو کردی مرا اندرمدزد آن ده مها با توست آن حیله مکن این جا مجو آن جا مجو هر بار بفریبی مرا گویی که در مجلس درآ هر آرزو که باشدت پیش آ و در گوشم بگو خوش من فریب تو خورم نندیشم و این ننگرم که من چو حلقه بر درم چون لب نهم بر گوش تو من بر درم تو واصلی حاتم کف و دریادلی بالله رها کن کاهلی می ریز چون خون عدو تا هوش باشد یار من باطل شود گفتار من هر دم خیالی باطلی سر برزند در پیش او آن کز میت گلگون بود یا رب چه روزافزون بود کز آب حیوان می کند آن خضر هر ساعت وضو از آسمان آمد ندا کای بزمتان را ما فدا طوبی لکم طوبی لکم طیبوا کراما و اشربوا سقیا لهذا المفتتح القوم غرقی فی الفرح زین سو قدح زان سو قدح تا شد شکم ها چارسو کس را نماند از خود خبر بربند در بگشا کمر از دست رفتیم ای پسر رو دست ها از ما بشو من مست چشم شنگ تو و آن طره آونگ تو کز باده گلرنگ تو وارسته ایم از رنگ و بو خامش کن کز بیخودی گر های و هویی می زدی این جا به فضل ایزدی نی های می گنجد نه هو می گشته ام بی هوش من تا روز روشن دوش من یک ساعتی ساران کو یک ساعتی پایان کو ای شمس تبریزی بیا ای جان و دل چاکر تو را گرچه نبشتی از جفا نام مرا بر آب جو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۰ دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او در گلبنش جان صدزبان چون سوسن آزاد از او دل ها چو خسرو از لبش شیرین چو شکر تا ابد گر یک زمان پنهان شود نالند چون فرهاد از او چون صد بهشت از لطف او این قالب خاکی نگر رشک دم عیسی شده در زنده کردن باد از او در طبع همچون گولخن ناگه خلیفه رو نمود از روی میر مؤمنان شد فخر صد بغداد از او ای ذوق تسبیح ملک بر آسمان از فر او چشم و چراغ رهبری جان همه عباد از او جان صد هزاران گرد او چون انجم او مه در میان مست و خرامان می رود چشم بدان کم باد از او شعشاع ماه چارده از پرتو رخسار او هم جعدهای عنبرین در طره شمشاد از او گر یک جهان ویرانه شد از لشکر سلطان عشق خود صد جهان جان جان شد در عوض بنیاد از او گرچه که بیدادی کند بر عاشقان آن غمزه ها داده جمال و حسن را در هر دو عالم داد از او پا برنهادی بر فلک از ناز و نخوت این زمین گر فهم کردی ذره ای کاین شاه خوبان زاد از او عقل از سر گستاخیی پیشش دوید و زخم خورد چون دید روح آن زخم را شد در ادب استاد از او صد غلغله اندر بتان افتاد و اندر بتگران تا دست ها برداشتند بر چرخ در فریاد از او کآخر چه خورشید است این کز چرخ خوبی تافته ست این آب حیوان چون چنین دریا شد و بگشاد از او تا بردرید این عشق او پرده عروس جان ها تا خان و مان بگذاشتند یک عالمی داماد از او بر سر نهاده غاشیه مخدوم شمس الدین کسی کز بس جمال عزتش جبریل پر بنهاد از او زو برگشاید سر خود تبریز و جان بینا شود تا کور گردد دیده نادیده حساد از او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۱ ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او عقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او چیست مراد سر ما ساغر مردافکن او چیست مراد دل ما دولت پاینده او چرخ معلق چه بود کهنه ترین خیمه او رستم و حمزه کی بود کشته و افکنده او چون سوی مردار رود زنده شود مرد بدو چون سوی درویش رود برق زند ژنده او هیچ نرفت و نرود از دل من صورت او هیچ نبود و نبود همسر و ماننده او ملک جهان چیست که تا او به جهان فخر کند فخر جهان راست که او هست خداونده او ای خنک آن دل که توی غصه و اندیشه او ای خنک آن ره که توی باج ستاننده او عشق بود دلبر ما نقش نباشد بر ما صورت و نقشی چه بود با دل زاینده او گفت برانم پس از این من مگسان را ز شکر خوش مگسی را که توی مانع و راننده او نقش فلک دزد بود کیسه نگهدار از او دام بود دانه او مرده بود زنده او بس کن اگر چه که سخن سهل نماید همه را در دو هزاران نبود یک کس داننده او
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۲ چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او روی ترش سازم از او بانگ و فغان آرم از او با ترشان لاغ کنی خنده زنی جنگ شود خنده نهان کردم من اشک همی بارم از او شهر بزرگ است تنم غم طرفی من طرفی یک طرفی آبم از او یک طرفی نارم از او با ترشانش ترشم با شکرانش شکرم روی من او پشت من او پشت طرب خارم از او صد چو تو و صد چو منش مست شده در چمنش رقص کنان دست زنان بر سر هر طارم از او طوطی قند و شکرم غیر شکر می نخورم هر چه به عالم ترشی دورم و بیزارم از او گر ترشی داد تو را شهد و شکر داد مرا سکسک و لنگی تو از او من خوش و رهوارم از او هر کی در این ره نرود دره و دوله ست رهش من که در این شاه رهم بر ره هموارم از او مسجد اقصاست دلم جنت مأواست دلم حور شده نور شده جمله آثارم از او هر کی حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد تو اگر انکاری از او من همه اقرارم از او قسمت گل خنده بود گریه ندارد چه کند سوسن و گل می شکفد در دل هشیارم از او صبر همی گفت که من مژده ده وصلم از او شکر همی گفت که من صاحب انبارم از او عقل همی گفت که من زاهد و بیمارم از او عشق همی گفت که من ساحر و طرارم از او روح همی گفت که من گنج گهر دارم از او گنج همی گفت که من در بن دیوارم از او جهل همی گفت که من بی خبرم بیخود از او علم همی گفت که من مهتر بازارم از او زهد همی گفت که من واقف اسرارم از او فقر همی گفت که من بی دل و دستارم از او از سوی تبریز اگر شمس حقم باز رسد شرح شود کشف شود جمله گفتارم از او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۳ روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو عشرت چون شکر ما را تو نگهدار و مرو عشوه دهد دشمن من عشوه او را مشنو جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و مرو دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکن حیله دشمن مشنو دوست میازار و مرو هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما آنج سزد از کرم دوست به پیش آر و مرو همچو خسان هر نفسی خویش به هر باد مده وسوسه ها را بزن آتش تو به یک بار و مرو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۴ کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو گیر که خار است جهان گزدم و مار است جهان ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو گیر که خود مرد سخا کشت بخیلی همه را ای دل و ای دیده ما خلعت و ادرار تو کو گیر که خورشید و قمر هر دو فروشد به سقر ای مدد سمع و بصر شعله و انوار تو کو گیر که خود جوهریی نیست پی مشتریی چون نکنی سروریی ابر گهربار تو کو گیر دهانی نبود گفت زبانی نبود تا دم اسرار زند جوشش اسرار تو کو هین همه بگذار که ما مست وصالیم و لقا بی گه شد زود بیا خانه خمار تو کو تیز نگر مست مرا همدل و هم دست مرا گر نه خرابی و خرف جبه و دستار تو کو برد کلاه تو غری برد قبایت دگری روی تو زرد از قمری پشت و نگهدار تو کو بر سر مستان ابد خارجیی راه زند شحنگیی چون نکنی زخم تو کو دار تو کو خامش ای حرف فشان درخور گوش خمشان ترجمه خلق مکن حالت و گفتار تو کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۵ شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو یار خوش آواز تو آن خوش دم و شش تار تو کو یار لطیف تر تو خفته بود در بر تو خفته کند ناله خوش خفته بیدار تو کو گاه نماییش رهی گوش بمالیش گهی دم ز درون تو زند محرم اسرار تو کو زنده کند هر وطنی ناله کند بی دهنی فتنه هر مرد و زنی همدم گفتار تو کو دست بنه بر رگ او تیز روان کن تک او ای دم تو رونق ما رونق بازار تو کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۶ ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او پندپذیرنده نیم شور و شرر دارم از او خانه شادی است دلم غصه ندارم چه کنم هر چه به عالم ترشی دورم و بیزارم از او کی هلدم با خود کی می دهدم بر سر می گل دهدم در مه دی بلبل گلزارم از او من خوش و تو نیم خوشی جهد بکن تا بچشی تا قدحی می بکشی ز آنک گرفتارم از او
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۷ چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او عنبر نی و مشک نی بوی وی است بوی او سلسله ای است بی بها دشمن جمله توبه ها توبه شکست من کیم سنگ من و سبوی او توبه شکست او بسی توبه و این چنین کسی پرده دری و دلبری خوی وی است خوی او توبه ی من برای او توبه شکن هوای او توبه من گناه من سوخته پیش روی او شاخ و درخت عقل و جان نیست مگر به باغ او آب حیات جاودان نیست مگر به جوی او عشق و نشاط گستری با می و رطل ساغری می رسد از کنارها غلغل و های هوی او مرد که خودپسند شد همچو کدو بلند شد تا نشود ز خود تهی پر نشود کدوی او سایه که باز می شود جمع و دراز می شود هست ز آفتاب جان قوت جست و جوی او سایه وی است و نور او جمع وی است و دور او نور ز عکس روی او سایه ز عکس موی او ای مه و آفتاب جان پرده دری مکن عیان تا ز فلک فرودرد پرده ی هفت توی او چیست درون جیب من جز تو و من حجاب من ای من و تو فنا شده پیش بقای اوی او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۸ جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو بوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خود هم تو ببین جمال خود هم تو بگو ثنای تو نیست مجاز راز تو نیست گزاف ناز تو راز برای گوش تو ناز تو هم برای تو خیز ز پیشم ای خرد تا برهم ز نیک و بد خیز دلا تو نیز هم تا نکنم سزای تو هم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکر کیست کسی بگو دگر کیست کسی به جای تو بسته لب تو برگشا چیست عقیق بی بها کان عقیق هم تویی من چه دهم بهای تو سایه توست ای پسر هر چه برست ای پسر سایه فکند ای پسر در دو جهان همای تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۹ ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگو سوره هل اتی بخوان نکته لافتی بگو خیمه جان بر اوج زن در دل بحر موج زن مشک وجود بردران ترک دو سه سقا بگو چونک ز خود سفر کنی وز دو جهان گذر کنی کیست کز او حذر کنی هیچ سخن مخا بگو از می لعل پرگهر بی خبری و باخبر در دل ما بزن شرر بر سر ما برآ بگو ساقی چرخ در طرب مجلس خاک خشک لب زین دو بزاده روز و شب چیست سبب مرا بگو از دل چرخ در زمین باغ و گل است و یاسمین باد خزانش در کمین چیست چنین چرا بگو بخل و سخا و خیر و شر نیست جدا ز یک دگر نیست یکی و نیست دو چیست یکی دو تا بگو بلبل مست تا به کی ناله کنی ز ماه دی ذکر جفا بس است هی شکر کن از وفا بگو هیچ در این دو مرحله شکر تو نیست بی گله نقش فنا بشو هله ز آینه صفا بگو جزو بهل ز کل بگو خار بهل ز گل بگو درگذر از صفات او ذات نگر خدا بگو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۰ عید نمی دهد فرح بی نظر هلال تو کوس و دهل نمی چخد بی شرف دوال تو من به تو مایل و توی هر نفسی ملولتر وه که خجل نمی شود میل من از ملال تو ناز کن ای حیات جان کبر کن و بکش عنان شمس و قمر دلیل تو شهد و شکر دلال تو آیت هر ملاحتی ماه تو خواند بر جهان مایه هر خجستگی ماه تو است و سال تو آب زلال ملک تو باغ و نهال ملک تو جز ز زلال صافیت می نخورد نهال تو ملک تو است تخت ها باغ و سرا و رخت ها رقص کند درخت ها چونک رسد شمال تو مطبخ توست آسمان مطبخیانت اختران آتش و آب ملک تو خلق همه عیال تو عشق کمینه نام تو چرخ کمینه بام تو رونق آفتاب ها از مه بی زوال تو خشک لبند عالمی از لمع سراب تو لطف سراب این بود تا چه بود زلال تو ای ز خیال های تو گشته خیال عاشقان خیل خیال این بود تا چه بود جمال تو وصل کنی درخت را حالت او بدل شود چون نشود مها بدل جان و دل از وصال تو زهر بود شکر شود سنگ بود گهر شود شام بود سحر شود از کرم خصال تو بس سخن است در دلم بسته ام و نمی هلم گوش گشاده ام که تا نوش کنم مقال تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۱ در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو نیک مبارک آمده ست این سفرم به جان تو لعل قبا سمر شدی چونک در آن کمر شدی کشته زار در میان زان کمرم به جان تو همچو قمر برآمدی بر قمران سر آمدی همچو هلال زار من زان قمرم به جان تو خشک و ترم خیال تو آینه جمال تو خشک لبم ز سوز دل چشم ترم به جان تو تا تو ز لعل بسته ات تنگ شکر گشاده ای چون مگس شکسته پر بر شکرم به جان تو دام همیشه تا بود آفت بال و پر بود رسته شود ز دام تو بال و پرم به جان تو در تبریز شمس دین هست چراغ هر سحر طالب آفتاب من چون سحرم به جان تو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۲ سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو دوش چه خورده ای دلا راست بگو به جان تو فتنه گر است نام تو پرشکر است دام تو باطرب است جام تو بانمک است نان تو مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی چند نهان کنی که می فاش کند نهان تو بوی کباب می زند از دل پرفغان من بوی شراب می زند از دم و از فغان تو بهر خدا بیا بگو ور نه بهل مرا که تا یک دو سخن به نایبی بردهم از زبان تو خوبی جمله شاهدان مات شد و کساد شد چون بنمود ذره ای خوبی بی کران تو بازبدید چشم ما آنچ ندید چشم کس بازرسید پیر ما بیخود و سرگران تو هر نفسی بگویی ام عقل تو کو چه شد تو را عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو از می این جهانیان حق خدا نخورده ام سخت خراب می شوم خایفم از گمان تو صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو شیر سیاه عشق تو می کند استخوان من نی تو ضمان من بدی پس چه شد این ضمان تو ای تبریز بازگو بهر خدا به شمس دین کاین دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۳ ای تو امان هر بلا ما همه در امان تو جان همه خوش است در سایه لطف جان تو شاه همه جهان تویی اصل همه کسان تویی چونک تو هستی آن ما نیست غم از کسان تو ابر غم تو ای قمر آمد دوش بر جگر گفت مرا ز بام و در صد سقط از زبان تو جست دلم ز قال او رفت بر خیال او شاید ای نبات خو این همه در زمان تو جان مرا در این جهان آتش توست در دهان از هوس وصال تو وز طلب جهان تو نیست مرا ز جسم و جان در ره عشق تو نشان زآنک نغول می روم در طلب نشان تو بنده بدید جوهرت لنگ شده ست بر درت مانده ام ای جواهری بر طرف دکان تو شاد شود دل و جگر چون بگشایی آن کمر بازگشا تو خوش قبا آن کمر از میان تو تا نظری به جان کنی جان مرا چو کان کنی در تبریز شمس دین نقد رسم به کان تو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۴ هین کژ و راست می روی باز چه خورده ای بگو مست و خراب می روی خانه به خانه کو به کو با کی حریف بوده ای بوسه ز کی ربوده ای زلف که را گشوده ای حلقه به حلقه مو به مو نی تو حریف کی کنی ای همه چشم و روشنی خفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو راست بگو به جان تو ای دل و جانم آن تو ای دل همچو شیشه ام خورده میت کدو کدو راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکن چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو در طلبم خیال تو دوش میان انجمن می نشناخت بنده را می نگریست رو به رو چون بشناخت بنده را بنده کژرونده را گفت بیا به خانه هی چند روی تو سو به سو عمر تو رفت در سفر با بد و نیک و خیر و شر همچو زنان خیره سر حجره به حجره شو به شو گفتمش ای رسول جان ای سبب نزول جان ز آنک تو خورده ای بده چند عتاب و گفت و گو گفت شراره ای از آن گر ببری سوی دهان حلق و دهان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو لقمه هر خورنده را درخور او دهد خدا آنچ گلو بگیردت حرص مکن مجو مجو گفتم کو شراب جان ای دل و جان فدای آن من نه ام از شتردلان تا برمم به های و هو حلق و گلوبریده با کو برمد از این ابا هر کی بلنگد او از این هست مرا عدو عدو دست کز آن تهی بود گرچه شهنشهی بود دست بریده ای بود مانده به دیر بر سمو خامش باش و معتمد محرم راز نیک و بد آنک نیازمودیش راز مگو به پیش او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۵ کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو کی برهد ز آب نم چون بجهد یکی ز دو هیچ نمیرد آتشی ز آتش دیگر ای پسر ای دل من ز عشق خون خون مرا به خون مشو چند گریختم نشد سایه من ز من جدا سایه بود موکلم گرچه شوم چو تار مو نیست جز آفتاب را قوت دفع سایه ها بیش کند کمش کند این تو ز آفتاب جو ور دو هزار سال تو در پی سایه می دوی آخر کار بنگری تو سپسی و پیش او جرم تو گشت خدمتت رنج تو گشت نعمتت شمع تو گشت ظلمتت بند تو گشت جست و جو شرح بدادمی ولی پشت دل تو بشکند شیشه دل چو بشکنی سود نداردت رفو سایه و نور بایدت هر دو به هم ز من شنو سر بنه و دراز شو پیش درخت اتقوا چون ز درخت لطف او بال و پری برویدت تن زن چون کبوتران بازمکن بقوبقو چغز در آب می رود مار نمی رسد بدو بانگ زند خبر کند مار بداندش که کو گرچه که چغز حیله گر بانگ زند چو مار هم آن دم سست چغزیش بازدهد ز بانگ بو چغز اگر خمش بدی مار شدی شکار او چونک به کنج وا رود گنج شود جو و تسو گنج چو شد تسوی زر کم نشود به خاک در گنج شود تسوی جان چون برسد به گنج هو ختم کنم بر این سخن یا بفشارمش دگر حکم تو راست من کیم ای ملک لطیف خو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۶ سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو وز می نو که داده ای جان نبرم به جان تو زخم گران همی کشم زخم بزن که من خوشم گرچه درون آتشم جمله زرم به جان تو هر نفسی که آن رسد کار دلم به جان رسد گرچه ز پا درآمدم جان سرم به جان تو شکل طبیب عشق تو آمد و داد شربتی خوردم از آن و هر نفس من بترم به جان تو نور دو چشم و نور مه چون برسد یکی شود تو چو مهی به جان من من بصرم به جان تو هر چه که در نظر بود بسته بود عمارتش آه که چنین خراب من از نظرم به جان تو در تبریز شمس دین هست بلندتر شجر شاد و به برگ و با نوا زان شجرم به جان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۷ سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو جان پر و بال می زند در طرب هوای تو آتش آب می شود عقل خراب می شود دشمن خواب می شود دیده من برای تو جامه صبر می درد عقل ز خویش می رود مردم و سنگ می خورد عشق چو اژدهای تو بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را جور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو آب تو چون به جو رود کی سخنم نکو رود گاه دمم فرودرد از سبب حیای تو چیست غذای عشق تو این جگر کباب من چیست دل خراب من کارگه وفای تو خابیه جوش می کند کیست که نوش می کند چنگ خروش می کند در صفت و ثنای تو عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم دید مرا که بی توام گفت مرا که وای تو دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشکلی رفتم و مانده ام دلی کشته به دست و پای تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۸ من که ستیزه روترم در طلب لقای تو بدهم جان بی وفا از جهت وفای تو در دل من نهاده ای آنچ دلم گشاده ای از دو هزار یک بود آنچ کنم به جای تو گلشکر مقویم هست سپاس و شکر تو کحل عزیزیم بود سرمه خاک پای تو سبزه نرویدی اگر چاشنیش ندادیی چرخ نگرددی اگر نشنودی صلای تو هست جهاز گلبنان حله سرخ و سبز تو هست امید شب روان یقظت روزهای تو من ز لقای مردمان جانب که گریزمی گر نبدی لقایشان آینه لقای تو بخت نداشت دهریی منکر گشت بعث را ور نه بقاش بخشدی موهبت بقای تو پر ز جهاد و نامیه عالم همچو کاهدان کی برسیدی از عدم جز که به کهربای تو در دل خاک از کجا های بدی و هو بدی گر نه پیاپی آمدی دعوت های های تو هم به خود آید آن کرم کیست که جذب او کند هست خود آمدن دلا عاطفت خدای تو گوید ذره ذره را چند پریم بر هوا هست هوا و ذره هم دستخوش هوای تو گردد صد صفت هوا ز اول روز تا به شب چرخ زنان به هر صفت رقص کنان برای تو رقص هوا ندیده ای رقص درخت ها نگر یا سوی رقص جان نگر پیش و پس حدای تو بس کن تا که هر یکی سوی حدیث خود رود نبود طبع ها همه عاشق مقتضای تو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۹ باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو عرضه مکن دو دست تی پر کن زود آن سبو ای طربون غم شکن سنگ بر این سبو مزن از در حق به یک سبو کم نشده ست آب جو زان قدحی که ساحران جان به فدا شدند از آن چون کف موسی نبی بزم نهاد و کرد طو فاش بیا و فاش ده باده عشق فاش به عید شده ست و عام را گر رمضان است باش گو رغم سپید ماخ را رقص درآر شاخ را و آن کرم فراخ را بازگشای تو به تو مهره که درربوده ای بر کف دست نه دمی و آن گروی که برده ای بار دوم ز ما مجو مرده به مرگ پار من زنده شده ز یار من چند خزیده در کفن زنده از آن مسیح خو منکر حشر روز دین ژاژ مخا بیا ببین رسته چو سبزه از زمین سروقدان باغ هو خامش کرده جملگان ناطق غیب بی زبان خطبه بخوانده بر جهان بی نغمات و گفت و گو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۰ ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده ست او همه جوشان و پرآتش کمین اندر بهانه جو همه از عشق بررسته جگرها خسته لب بسته ولی در گلشن جانشان شقایق های تو بر تو حقایق های نیک و بد به شیر خفته می ماند که عالم را زند برهم چو دستی برنهی بر او بسی خورشید افلاکی نهان در جسم هر خاکی بسی شیران غرنده نهان در صورت آهو به مثل خلقت مردم نزاد از خاک و از انجم وگرچه زاد بس نادر از این داماد و کدبانو ضمیرت بس محل دارد قدم فوق زحل دارد اگرچه اندر آب و گل فروشد پاش تا زانو روان گشته ست از بالا زلال لطف تا این جا که ای جان گل آلوده از این گل خویش را واشو نمی بینی تو این زمزم فروتر می روی هر دم اگر ایوبی و محرم به زیر پای جو دارو چو شستن گیرد او خود را رباید آب جو او را چو سیبش می برد غلطان به باغ خرم بی سو به سیبستان رسد سیبش رهد از سنگ آسیبش نبیند اندر آن گلشن به جز آسیب شفتالو دل ویس و دل رامین ببیند جنت وحدت گل سرخ و گل خیری نشیند مست رو با رو از آن سو در کف حوری شراب صاف انگوری از این سو کرده رو بانو به خنده سوی روبانو در آن باغ خوش اعلوفه سپی پوشان چو اشکوفه که رستیم از سیه کاری ز مازو رفت آن ما زو بصیرت ها گشاده هر نظر حیران در آن منظر دهان پرقند و پرشکر تو خود باقیش را برگو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۱ اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او وگر نه تشنه اویم چه می جویم به جوی او بر این مجنون چه می بندم مگر بر خویش می خندم که او زنجیر نپذیرد مگر زنجیر موی او ببر عقلم ببر هوشم که چون پنبه ست در گوشم چو گوشم رست از این پنبه درآید های هوی او همی گوید دل زارم که با خود عهدها دارم نیاشامم شراب خوش مگر خون عدوی او دلم را می کند پرخون سرم را پرمی و افیون دل من شد تغار او سر من شد کدوی او چه باشد ماه یا زهره چو او بگشود آن چهره چه دارد قند یا حلوا ز شیرینی خوی او مرا گوید چرا زاری ز ذوق آن شکرباری مرا گوید چرا زردی ز لاله ستان روی او مرا هر دم برانگیزی به سوی شمس تبریزی بگو در گوش من ای دل چه می تازی به سوی او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۲ دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم زبان مرغ می دانم سلیمانم به جان تو نخواهم عمر فانی را توی عمر عزیز من نخواهم جان پرغم را توی جانم به جان تو چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم وگر یک دم زدم بی تو پشیمانم به جان تو اگر بی تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم وگر بی تو به گلزارم به زندانم به جان تو سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو درون صومعه و مسجد توی مقصودم ای مرشد به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو سخن با عشق می گویم که او شیر و من آهویم چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان که سر سرنبشتت را فروخوانم به جان تو چه خویشی کرد آن بی چون عجب با این دل پرخون که ببریده ست آن خویشی ز خویشانم به جان تو تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان بکش در مطبخ خویشم که قربانم به جان تو ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی مثال ذره گردان پریشانم به جان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۳ چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو بهشتم جان شیرین را که می سوزد برای تو روان از تو خجل باشد دلم را پا به گل باشد مرا چه جای دل باشد چو دل گشته ست جای تو تو خورشیدی و دل در چه بتاب از چه به دل گه گه که می کاهد چو ماه ای مه به عشق جان فزای تو ز خود مسم به تو زرم به خود سنگم به تو درم کمر بستم به عشق اندر به اومید قبای تو گرفتم عشق را در بر کله بنهاده ام از سر منم محتاج و می گویم ز بی خویشی دعای تو دلا از حد خود مگذر برون کن باد را از سر به خاک کوی او بنگر ببین صد خونبهای تو اگر ریزم وگر رویم چه محتاج تو مه رویم چو برگ کاه می پرم به عشق کهربای تو ایا تبریز خوش جایم ز شمس الدین به هیهایم زنم لبیک و می آیم بدان کعبه لقای تو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۴ اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو بر خویشان و بی خویشان شبی تا روز مهمان شو مرو ای یوسف خوبان ز پیش چشم یعقوبان شب قدری کن این شب را چراغ بیت احزان شو اگر دوریم رحمت شو وگر عوریم خلعت شو وگر ضعفیم صحت شو وگر دردیم درمان شو اگر کفریم ایمان شو وگر جرمیم غفران شو وگر عوریم احسان شو بهشتی باش و رضوان شو برای پاسبانی را بکوب آن طبل جانی را برای دیورانی را شهب انداز شیطان شو تو بحری و جهان ماهی به گاهی چیست و بی گاهی حیات ماهیان خواهی بر ایشان آب حیوان شو شب تیره چه خوش باشد که مه مهمان ما باشد برای شب روان جان برآ ای ماه تابان شو خمش کن ای دل مضطر مگو دیگر ز خیر و شر چو پیش او است سر مظهر دهان بربند و پنهان شو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۵ فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او خبیر است او خبیر است او خبیر ابن الخبیر است او لطیف است او لطیف است او لطیف ابن اللطیف است او امیر است او امیر است او امیر ملک گیر است او پناه است او پناه است او پناه هر گناه است او چراغ است او چراغ است او چراغ بی نظیر است او سکون است او سکون است او سکون هر جنون است او جهان است او جهان است او جهان شهد و شیر است او چو گفتی سر خود با او بگفتی با همه عالم وگر پنهان کنی می دان که دانای ضمیر است او وگر ردت کنند این ها بنگذارد تو را تنها درآ در ظل این دولت که شاه ناگریز است او به سوی خرمن او رو که سرسبزت کند ای جان به زیر دامن او رو که دفع تیغ و تیر است او هر آنچ او بفرماید سمعنا و اطعنا گو ز هر چیزی که می ترسی مجیر است او مجیر است او اگر کفر و گنه باشد وگر دیو سیه باشد چو زد بر آفتاب او یکی بدر منیر است او سخن با عشق می گویم سبق از عشق می گیرم به پیش او کشم جان را که بس اندک پذیر است او بتی دارد در این پرده بتی زیبا ولی مرده مکش اندر برش چندین که سرد و زمهریر است او دو دست و پا حنی کرده دو صد مکر و مری کرده جوان پیداست در چادر ولیکن سخت پیر است او اگر او شیر نر بودی غذای او جگر بودی ولیکن یوز را ماند که جویای پنیر است او ندارد فر سلطانی نشاید هم به دربانی که اندر عشق تتماجی برهنه همچو سیر است او اگر در تیر او باشی دوتا همچون کمان گردی از او شیری کجا آید ز خرگوشی اسیر است او دلم جوشید و می خواهد که صد چشمه روان گردد ببست او راه آب من به ره بستن نکیر است او
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۶ دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو چو چرخم من چو ماهم من چو شمعم من ز تاب تو همه عقلم همه عشقم همه جانم به جان تو نشاط من ز کار تو خمار من ز خار تو به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو غلط گفتم غلط گفتن در این حالت عجب نبود که این دم جام را از می نمی دانم به جان تو من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم من دیوانه دیوان را سلیمانم به جان تو به غیر عشق هر صورت که آن سر برزند از دل ز صحن دل همین ساعت برون رانم به جان تو بیا ای او که رفتی تو که چیزی کو رود آید نه تو آنی به جان من نه من آنم به جان تو ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان که سر سرنوشتت را فروخوانم به جان تو ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی مثال ذره ای گردان پریشانم به جان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۷ دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو مرا سیران کجا باشد مرا تحویل و رفتن تو بدیدم بی تو من خود را تو دیدی بیخودم هم تو به زیر خاک دررفتم نرفتم من بیا من تو اگر گویم تو می گویی من آن ظلمت ز خود بینم از آن ظلمت که می گریم سری چون ماه برزن تو گریبانم دریدستم ز خود دامن کشیدستم که تا گیری گریبانم کشی از مهر دامن تو گریبانم دریدی تو و دامانم کشیدی تو کدامم من چه نامم من مرا جان تو مرا تن تو پشیمانم پشیمانم پشیمان تو پشیمان تو چو سوسن صد زبانم من زبان و نطق و سوسن تو دو چشمم خیره در رویت گهی چوگان گهی گویت توی حیران توی چوگان توی دو چشم روشن تو به یک اندیشه حنظل را کنی بر من چو صد شکر به یک اندیشه شکر را کنی چون زهر دشمن تو توی شکر توی حنظل توی اندیشه مبدل توی مور و سلیمان تو توی خورشید و روزن تو بدم من کافر احول شدم توحید را اکمل توی احول کن کافر توی ایمان و مؤمن تو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۸ نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو درون باغ عشق ما درخت پایداری تو ایا شیر خدا آخر بفرمودی به صید اندر که خه مر آهوی ما را چو آهو خوش شکاری تو شکفته داشتی چون گل دل و جانم دلاراما کنونم خود نمی گویی کز آن گلزار خاری تو ز نازی کز تو در سر بد تهی کرد از دماغم غم مرا زنهار از هجرت که بس بی زینهاری تو چو فتوی داد عشق تو به خون من نمی دانم چه جوهردار تیغی تو چه سنگین دل نگاری تو ایا اومید در دستم عصای موسوی بودی ز هجران چو فرعونش کنون جان در چو ماری تو چو از افلاک نورانی وصال شاه افتادی چو آدم اندر این پستی در این اقلیم ناری تو کنار وصل دربودی یکی چندی تو ای دیده کنار از اشک پر کن تو چو از شه برکناری تو الا ای مو سیه پوشی به هنگام طرب وآنگه سپیدت جامه باشد چون در این غم سوگواری تو به نظم و نثر عذر من سمر شد در جهان اکنون که یک عذرم نپذرفتی چگونه خوش عذاری تو تو ای جان سنگ خارایی که از آب حیات او جدا گشتی و محرومی وآنگه برقراری تو رمیدستی از این قالب ولیکن علقه ای داری کز آن بحر کرم در گوش در شاهواری تو در این اومید پژمرده بپژمردی چو باغ از دی ز دی بگذر سبک برپر که نی جان بهاری تو بخارای جهان جان که معدنگاه علم آن است سفر کن جان باعزت که نی جان بخاری تو مزن فال بدی زیرا به فال سعد وصل آید مگو دورم ز شاه خود که نیک اندر جواری تو چو دانستی که دیوانه شدی عقل است این دانش چو می دانی که تو مستی پس اکنون هشیاری تو هزاران شکر آن شه را که فرزین بند او گشتی هزاران منت آن می را که از وی در خماری تو همه فخر و همه دولت برای شاه می زیبد چرا در قید فخری تو چرا دربند عاری تو فراق من شده فربه ز خون تو که خورد ای دل چرا قربان شدی ای دل چو شیشاک نزاری تو چو سرنایی تو نه چشم از برای انتظار لب چو آن لب را نمی بینی در آن پرده چه زاری تو چو دف از ضربت هجرت چو چنبر گشت پشت من چرا بر دست این دل هم مثال دف نداری تو هزاران منتت بر جان ز عشق شاه شمس الدین تو بادی ریش درکرده که یعنی حق گزاری تو الا ای شاه تبریزم در این دریای خون ریزم چه باشد گر چو موسی گرد از دریا برآری تو ایا خوبی و لطف شه شمردم رمزکی از تو شمردن از کجا تانم که بی حد و شماری تو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۹ ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو بمال این چشم ها را گر به پندار یقینی تو که مکر حق چنان تند است کز وی دیده جانت تو را عرشی نماید او و گر باشی زمینی تو گمان خاینی می بر تو بر جان امین شکلت که گر تو ساده دل باشی ندارد سود امینی تو خریدی هندوی زشتی قبیحی را تو در چادر تو ساده پوستین بر بوی زهره روی چینی تو چو شب در خانه آوردی بدیدی روش بی چادر ز رویش دیده بگرفتی ز بویش بستی بینی تو در این بازار طراران زاهدشکل بسیارند فریبندت اگر چه اهل و باعقل متینی تو مگر فضل خداوند خداوندان شمس الدین کند تنبیه جانت را کند هر دم معینی تو ببین آن آفتابی را کش اول نیست و نی پایان که اندر دین همی تابد اگر از اهل دینی تو به سوی باغ وحدت رو کز او شادی همی روید که هر جزوت شود خندان اگر در خود حزینی تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۰ هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو در آینه درتابی چون یافت صقال تو آیینه تو را بیند اندازه عرض خود در آینه کی گنجد اشکال کمال تو خورشید ز خورشیدت پرسید کی ات بینم گفتا که شوم طالع در وقت زوال تو رهوار نتانی شد این سوی که چون ناقه بسته ست تو را زانو ای عقل عقال تو عقلی که نمی گنجد در هفت فلک فرش ای عشق چرا رفت او در دام و جوال تو این عقل یکی دانه از خرمن عشق آمد شد بسته ی آن دانه جمله پر و بال تو در بحر حیات حق خوردی تو یکی غوطه جان ابدی دیدی جان گشت وبال تو ملکش به چه کار آید با ملکت عشق تو جاهش به چه کار آید با جاه و جلال تو صد حلقه زرین بین در گوش جهان اکنون از لطف جواب تو وز ذوق سؤال تو خامان که زر پخته از دست تو نامدشان شادند به جای زر با سنگ و سفال تو صد چرخ طواف آرد بر گرد زمین تو صد بدر سجود آرد در پیش هلال تو با تو سگ نفس ما روباهی و مکر آرد که شیر سجود آرد در پیش شغال تو بی پای چو روز و شب اندر سفریم ای جان چون می رسد از گردون هر لحظه تعال تو تاریکی ما چه بود در حضرت نور تو فعل بد ما چه بود با حسن فعال تو روزیم چو سایه ما بر گرد درخت تو شب تا به سحر نالان ایمن ز ملال تو از شوق عتاب تو آن آدم بگزیده از صدر جنان آمد در صف نعال تو دریای دل از مدحت می غرد و می جوشد لیکن لب خود بستم از شوق مقال تو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۱ گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگو هین سلسله درجنبان ای ساقی جان برگو سلطان خوشان آمد و آن شاه نشان آمد تا چند کشی گوشم ای گوش کشان برگو سری است سمندر را ز آتش بنمی سوزد جانی است قلندر را نادرتر از آن برگو بنگر حشر مستان از دست بنه دستان با رطل گران پیش آ با ضرب گران برگو زان غمزه چون تیرش و ابروی کمان گیرش اسرار سلحشوری با تیر و کمان برگو برگو هله جان برگو پیش همگان برگو و آن نکته که می دانی با او پنهان برگو از جام رحیق او مست است عشیق او پیغام عقیق او ای گوهر کان برگو من بی زبر و زیرم در پنجه آن شیرم ز احوال جهان سیرم ز احوال فلان برگو زیر است نوای غم و اندرخور شادی بم یک لحظه چنین برگو یک لحظه چنان برگو خورشید معینت شد اقبال قرینت شد مقصود یقینت شد بی شک و گمان برگو چون بگذری ای عارف زین آب و گل ناشف زان سو مثل هاتف بی نام و نشان برگو در عالم جان جا کن در غیب تماشا کن رویی به روان ها کن زین گرم روان برگو من بیخود و سرمستم اینک سر خم بستم ای شاه زبردستم بی کام و دهان برگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۲ هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او دل گفت که کی آمد جان گفت مه مه رو او آمد در خانه ما جمله چو دیوانه اندر طلب آن مه رفته به میان کو او نعره زنان گشته از خانه که این جایم ما غافل از این نعره هم نعره زنان هر سو آن بلبل مست ما بر گلشن ما نالان چون فاخته ما پران فریادکنان کوکو در نیم شبی جسته جمعی که چه دزد آمد و آن دزد همی گوید دزد آمد و آن دزد او آمیخته شد بانگش با بانگ همه زان سان پیدا نشود بانگش در غلغله شان یک مو و هو معکم یعنی با توست در این جستن آنگه که تو می جویی هم در طلب او را جو نزدیکتر است از تو با تو چه روی بیرون چون برف گدازان شو خود را تو ز خود می شو از عشق زبان روید جان را مثل سوسن می دار زبان خامش از سوسن گیر این خو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۳ چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو هین نوبت دل می زن باری من و باری تو در وحدت مشتاقی ما جمله یکی باشیم اما چو به گفت آییم یاری من و یاری تو چون احمد و بوبکریم در کنج یکی غاری زیرا که دوی باشد غاری من و غاری تو در عالم خارستان بسیار سفر کردم اکنون بکش از پایم خاری من و خاری تو سرمست بخسپ ای دل در ظل مسیح خود آن رفت که می بودیم زاری من و زاری تو من غرقه شدم در زر تو سجده کنان ای سر بی کار نمی شاید کاری من و کاری تو هر کس که مرا جوید در کوی تو باید جست گر لیلی و مجنون است باری من و باری تو دزدی که رهی می زد هنگام سیاست شد اکنون بزنیم او را داری من و داری تو خاموش که خاموشی فخری من و فخری تو در گفتن و بی صبری عاری من و عاری تو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۴ ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو بخرام چنین نازان در حلقه جانبازان ای رفته برون از جا آخر به کجایی تو داده ست ز کان تو لعل تو نشانی ها آن گوهر جانی را آخر ننمایی تو بس خوب و لطیفی تو بس چست و ظریفی تو بس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعنایی جان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشت از بهر گشاد ما در بند قبایی تو از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جم وین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو هر روز برآیی تو با زیب و فر آیی تو در مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو شمس الحق تبریزی ای مایه بینایی نادیده مکن ما را چون دیده مایی تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۵ در خشکی ما بنگر وآن پرده تر برگو چشم تر ما را بین ای نور بصر برگو جمع شکران را بین در ما نگران را بین شیرین نظران را بین هین شرح شکر برگو امروز چنان مستی کز جوی جهان جستی امروز اگر خواهی آن چیز دگر برگو هر چند که استادی داد دو جهان دادی در دست که افتادی زان طرفه خبر برگو از جای نجنبیده لیک از دل و از دیده بسیار بگردیده احوال سفر برگو در کشتی و دریایی خوش موج و مصفایی زیری گه و بالایی ای زیر و زبر برگو با صبر تویی محرم روسخت تویی در غم شمشیر زبان برکش وز صبر و سپر برگو مستی جماعت بین کرده ز قدح بالین یا رب بفزا آمین این قصه ز سر برگو بر هر که زد این برهان جان یابد و سیصد جان باور نکنی این را بر چوب و حجر برگو گفت ار سر او باشم رخسار تو بخراشم ای عارف این را هم با او به سحر برگو آمد دگری از ده هین دیگ دگر برنه گر تاج گرو کردی از رهن کمر برگو گر رافضیی باشد از داد علی در ده ور زآنک بود سنی از عدل عمر برگو موری چه قدر گوید از تخت سلیمانی بگشا لب و شرحش کن اسباب ظفر برگو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۶ آن دلبر عیار جگرخواره ما کو آن خسرو شیرین شکرپاره ما کو بی صورت او مجلس ما را نمکی نیست آن پرنمک و پرفن و عیاره ما کو باریک شده ست از غم او ماه فلک نیز آن زهره با بهره سیاره ما کو پربسته چو هاروتم و لب تشنه چو ماروت آن رشک چه بابل سحاره ما کو موسی که در این خشک بیابان به عصایی صد چشمه روان کرد از این خاره ما کو زین پنج حسن ظاهر و زین پنج حسن سر ده چشمه گشاینده در این قاره ما کو از فرقت آن دلبر دردی است در این دل آن داروی درد دل و آن چاره ما کو استاره روز او است چو بر می ندمد صبح گویم که بدم گوید کاستاره ما کو اندر ظلمات است خضر در طلب آب کان عین حیات خوش فواره ما کو جان همچو مسیحی است به گهواره قالب آن مریم بندنده گهواره ما کو آن عشق پر از صورت بی صورت عالم هم دوز ز ما هم زه قواره ما کو هر کنج یکی پرغم مخمور نشسته ست کان ساقی دریادل خماره ما کو آن زنده کن این در و دیوار بدن کو و آن رونق سقف و در و درساره ما کو لوامه و اماره بجنگند شب و روز جنگ افکن لوامه و اماره ما کو ما مشت گلی در کف قدرت متقلب از غفلت خود گفته که گل کاره ما کو شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیست و اندر پی او آن دل آواره ما کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۷ خزان عاشقان را نوبهار او روان ره روان را افتخار او همه گردن کشان شیردل را کشیده سوی خود بی اختیار او قطار شیر می بینم چو اشتر به بینیشان درآورده مهار او مهارش آنک حاجتمندشان کرد ز خوف و حرصشان کرده نزار او گران جانتر ز عنصرها نه خاک است سبک کرد و ببرد از وی قرار او از آب و آتش و از باد این خاک سبکتر شد چو برد از وی وقار او به خاک آن هر سه عنصر را کند صید به گردون می کند آهو شکار او یکی کاهل نخواهد رست از وی که یک یک را کند دربند کار او ز خاک تیره کاهلتر نباشی به زیر دم او بنهاد خار او عصا زد بر سر دریا که برجه برآورد از دل دریا غبار او عصا را گفت بگذار این عصایی همی پیچد بر خود همچو مار او برآرد مطبخ معده بخاری بسازد جان و حسی زان بخار او ز تف دل دگر جانی بسازد که تا دارد از آن جان ننگ و عار او زهی غیرت که بر خود دارد آن شه که سلطان هم وی است و پرده دار او زهی عشقی که دارد بر کفی خاک که گاهش گل کند گه لاله زار او کند با او به هر دم یک صفت یار ز جمله بسکلد در اضطرار او که تا داند که آن ها بی وفااند بداند قدر این بگزیده یار او عجایب یار غاری گردد او را که یار او باشد و هم یار غار او زبان بربند و بگشا چشم عبرت که بگشاده ست راه اعتبار او
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۸ تو کمترخواره ای هشیار می رو میان کژروان رهوار می رو تو آن خنبی که من دیدم ندیدی مرا خنبک مزن ای یار می رو ز بازار جهان بیزار گشتم تو دلالی سوی بازار می رو چو من ایزار پا دستار کردم تو پا بردار و با دستار می رو مرا تا وقت مردن کار این است تو را کار است سوی کار می رو مرا آن رند بشکسته ست توبه تو مرد صایمی ناهار می رو شنیدی فضل شمس الدین تبریز نداری دیده در اقرار می رو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۹ تو جام عشق را بستان و می رو همان معشوق را می دان و می رو شرابی باش بی خاشاک صورت لطیف و صاف همچون جان و می رو یکی دیدار او صد جان به ارزد بده جان و بخر ارزان و می رو چو دیدی آن چنان سیمین بری را بده سیم و بنه همیان و می رو اگر عالم شود گریان تو را چه نظر کن در مه خندان و می رو اگر گویند زراقی و خالی بگو هستم دوصد چندان و می رو کلوخی بر لب خود مال با خلق شکر را گیر در دندان و می رو بگو آن مه مرا باقی شما را نه سر خواهیم و نی سامان و می رو کی است آن مه خداوند شمس تبریز درآ در ظل آن سلطان و می رو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۰ از این پستی به سوی آسمان شو روانت شاد بادا خوش روان شو ز شهر پرتب و لرزه بجستی به شادی ساکن دارالامان شو اگر شد نقش تن نقاش را باش وگر ویران شد این تن جمله جان شو وگر روی از اجل شد زعفرانی مقیم لاله زار و ارغوان شو وگر درهای راحت بر تو بستند بیا از راه بام و نردبان شو وگر تنها شدی از یار و اصحاب به یاری خدا صاحب قران شو وگر از آب و از نان دور ماندی چو نان شو قوت جان ها و چنان شو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۱ دل و جان را طربگاه و مقام او شراب خم بی چون را قوام او همه عالم دهان خشکند و تشنه غذای جمله را داده تمام او غذاها هم غذا جویند از وی که گندم را دهد آب از غمام او عدم چون اژدهای فتنه جویان ببسته فتنه را حلق و مسام او سزای صد عتاب و صد عذابیم کشیده از سزای ما لگام او ز حلم او جهان گستاخ گشته که گویی ما شهانیم و غلام او برای مغز مخموران عشقش بجوشیده به دست خود مدام او کشیده گوش هشیاران به مستی زهی اقبال و بخت مستدام او پیمبر را چو پرده کرده در پیش پس آن پرده می گوید پیام او نکرده بندگان او را سلامی بر ایشان کرده از اول سلام او چه باشد گر شبی را زنده داری به عشق او که آرد صبح و شام او وگر خامی کنی غافل بخسپی بنگذارد تو را ای دوست خام او ز خردی تا کنون بس جا بخفتی کشانیدت ز پستی تا به بام او ز خاکی تا به چالاکی کشیدت بدادت دانش و ناموس و نام او مقامات نوت خواهد نمودن که تا خاصت کند ز انعام عام او به خردی هم ز مکتب می جهیدی چه نرمت کرد و پابرجا و رام او به خاکی و نباتی و به نطفه ستیزیدی درآوردت به دام او ز چندین ره به مهمانیت آورد نیاوردت برای انتقام او به وقت درد می دانی که او او است به خاکی می دهد اویی به وام او همه اویان چو خاشاکی نمایند چو بوی خود فرستد در مشام او سخن ها بانگ زنبوران نماید چو اندر گوش ما گوید کلام او نماید چرخ بیت العنکبوتی چو بنماید مقام بی مقام او همه عالم گرفته ست آفتابی زهی کوری که می گوید کدام او چو درماند نگوید او جز او را چو بجهد هر خسی را کرده نام او شکنجه بایدش زیرا که دزد است مقر ناید به نرمی و به کام او تو باری دزد خود را سیخ می زن چو می دانی که دزدیده ست جام او به یاری های شمس الدین تبریز شود بس مستخف و مستهام او خمش از پارسی تازی بگویم فؤاد ما تسلیه المدام
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۲ به پیشت نام جان گویم زهی رو حدیث گلستان گویم زهی رو تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسن بتان گویم زهی رو بهار و صد بهار از تو خجل شد من افسانه خزان گویم زهی رو تو شاهنشاه صد جان و جهانی من از جان و جهان گویم زهی رو حدیثت در دهان جان نگنجد حدیثت از زبان گویم زهی رو جهان گم گشت و ماهت آشکارا چنین مه را نهان گویم زهی رو همه عالم ز نورت لعل در لعل به پیش تو ز کان گویم زهی رو ز تو دل ها پر از نور یقین است یقین را از گمان گویم زهی رو چو خورشید جمالت بر زمین تافت ز ماه و اختران گویم زهی رو چو لطف شمس تبریزی ز حد رفت من از وی گر فغان گویم زهی رو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۳ به پیشت نام جان گویم زهی رو حدیث گلستان گویم زهی رو تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسن بتان گویم زهی رو چو شاه بی نشان عالم بیاراست من از شکل و نشان گویم زهی رو چو نور لامکان آفاق بگرفت من از جا و مکان گویم زهی رو به پیش این دکان که کان شادی است من از سود و زیان گویم زهی رو به پیش این چنین دانای اسرار کژی در دل نهان گویم زهی رو چو استاره و جهان شد محو خورشید فسانه این جهان گویم زهی رو اوان قاب قوسین است و ادنی حدیث خرکمان گویم زهی رو از آن جان که روان شد سوی جانان بر هر بی روان گویم زهی رو حدیثی را که جان هم نیست محرم من از راه دهان گویم زهی رو چو شاهنشاه صد جان و جهانی من از جان و جهان گویم زهی رو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۴ بیا ای رونق گلزار از این سو از آن شکر یکی قنطار از این سو یکی بوسه قضاگردان جانت از آن دو لعل شکربار از این سو از آن روزن فروکن سر چو مهتاب وزان گلشن یکی گلزار از این سو کباب و می از این سو دود از آن سو درخت خار از آن سو یار از این سو تعب تن راست لایق راح دل را منه رنج تن سگسار از این سو سلیمانا سوی بلقیس بگذر که آمد هدهد طیار از این سو به منقارش یکی پرنور نامه نموده صد هزار اسرار از این سو مخور تنها که تنها خوش نباشد یکی ساغر از آن خمار از این سو بدن تنهاخور آمد روح مؤثر که جان هدیه کند ایثار از این سو سقاهم می دهد ساغر پیاپی به تو ای ساقی ابرار از این سو به هر دو دست گیرش تا نریزی قدح پر است هین هشدار از این سو بیا که خرقه ها جمله گرو شد ز تو ای شاه خوش دستار از این سو برهنه شو ز حرف و بحر در رو چو بانگ بحر دان گفتار از این سو