Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۳ چنان گشتم ز مستی و خرابی که خاکی را نمی دانم ز آبی در این خانه نمی یابم کسی را تو هشیاری بیا باشد بیابی همین دانم که مجلس از تو برپاست نمی دانم شرابی یا کبابی به باطن جان جان جان جانی به ظاهر آفتاب آفتابی از آن رو خوش فسونی که مسیحی از آن رو دیوسوزی که شهابی مرا خوش خوی کن زیرا شرابی مرا خوش بوی کن زیرا گلابی صبایی که بخندانی چمن را اگر چه تشنگان را تو عذابی بیا مستان بی حد بین به بازار اگر تو محتسب در احتسابی چو نان خواهان گهی اندر سؤالی چو رنجوران گهی اندر جوابی مثال برق کوته خنده تو از آن محبوس ظلمات سحابی درآ در مجلس سلطان باقی ببین گردان جفان کالجوابی تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی تو بس خوبی ولیکن در نقابی به سوی شه پری باز سپیدی وگر پری به گورستان غرابی جوان بختا بزن دستی و می گو شبابی یا شبابی یا شبابی مگو با کس سخن ور سخت گیرد بگو والله اعلم بالصواب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۴ چو اسم شمس دین اسما تو دیدی خلاصه او است در اشیاء تو دیدی چه دارد عقل ها پیشش ز دانش برابر با سری کش پا تو دیدی منورتر به هر دو کون ای دل ز حلقه خاص او هیجا تو دیدی به مانندش ز اول تا به آخر بگو آخر کی دیده ست یا تو دیدی در آن گوهر نبوده ست هیچ نقصان اگر هستت خیال آن ها تو دیدی به پیش خدمتش اندر سجودند از آن سوی حجاب لا تو دیدی خدیو سینه پهن و سروبالا نه بالا است و نی پهنا تو دیدی شهی کش جن و انس اندر سجودند همه رویش در آن رعنا تو دیدی ورا حلمی که خاک آن برنتابد چنان حلمی در استغنا تو دیدی ز وصف تلخ خود زهرا یکی وصف به لعل شکر و زهرا تو دیدی ز فرمان کردنش سوی سماوات نهاده نردبان بالا تو دیدی چنان لؤلؤ به تابانی و خوبی که او را هست جان لالا تو دیدی کسی خود این شبه فانی دون را از او خواهد چنین کالا تو دیدی به نرمی در هوای هرزه آبی و یا آن عشق چون خارا تو دیدی برونم جمله رنج و اندرون گنج بدین وصف عجب ما را تو دیدی خداوند شمس دین را در دو عالم به ملک و بخت او همتا تو دیدی ز بهر آتش ای باد صبا تا رسانی خدمتی از ما تو دیدی چو خاک سنب اسب جبرییل است همه تبریزیان احیا تو دیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۵ مرا اندر جگر بنشست خاری بحمدالله ز باغ او است باری یکی اقبال زفتی یافت جانم وگرچه شد تنم در عشق زاری کناری نیست این اقبال ما را چو بگرفتم چنین مه در کناری بگیر این عقل را بر دار او کش تماشا کن از این پس گیر و داری چو اندربافت این جانم به عشقش ز هستم تا نماند پود و تاری رخ گلنار گر در ره حجاب است چو گل در جان زنیمش زود ناری مشو غره به گلزار فنا تو که او گنده شود روزی سه چاری جمالی بین که حضرت عاشقستش بشو بهر چنین جان جان سپاری خداوندی شمس الدین تبریز کز او دارد خداوند افتخاری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۶ بگفتم با دلم آخر قراری ز آتش های او آخر فراری تو را می گویم و تو از سر طنز اشارت می کنی خندان که آری منم از دست تو بی دست و پایی تو در کوی مهی شکرعذاری دلم گفتا ندیدی آنچ دیدم تو پنداری ز اکنون است کاری منم جزوی و از خود کل کل است وی است دریای آتش من شراری ورا دیدم چو بحری موج می زد و جان من ز بحر او بخاری ز تبریز آفتابی رو نمودم بشد رقاص جانم ذره واری خداوند شمس دین چون یک نظر تافت بجوشید آب خوش از جان ناری ز هر قطره یکی جانی همی رست همی پرید اندر لاله زاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۷ تو جانا بی وصالش در چه کاری به دست خویش بی وصلش چه داری همه لافت که زاری ها کنم من به نزد او نیرزد خاک زاری اگر سنگت ببیند بر تو گرید که از وصل چه کس گشتی تو عاری به وصلش مر سما را فخر بودی به هجرش خاک را اکنون تو عاری چنان مغرور و سرکش گشته بودی زمان وصل یعنی یار غاری از آن می ها ز وصلش مست بودی نک آمد مر تو را دور خماری ولیکن مرغ دولت مژده آورد کز آن اقبال می آید بهاری ز لطف و حلم او بوده ست آن وصل نبود از عقل و فرهنگ و عیاری به پیر هندوی بگذشت لطفش چو ماهی گشت پیر از خوش عذاری چنین ها دیده ای از لطف و حسنش تو جانا کز پی او بی قراری چه سودم دارد ار صد ملک دارم که تو که جان آنی در فراری خداوندی ز تو دور است ای دل که بی او یاوه گشته و بی مهاری هزاران زخم دارد از تو ای هجر که این دم بر سر گنجش تو ماری ایا روز فراقم همچو قیری ایا روز وصالم همچو قاری تو بودی در وصالش در قماری کنون تو با خیالش در قماری به هجر فخر ما شمس الحق و دین ایا صبرا نکردی هیچ یاری مگر صبری که رست از خاک تبریز خورم یابم دمی زو بردباری ببینا این فراق من فراقی ببینا بخت لنگم راهواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۸ بیا ای آنک سلطان جمالی کمالات کمالان را کمالی خیالی را امین خلق کردی چنانک وهمشان شد که خیالی خیالت شحنه شهر فراق است تو زان پاکی تو سلطان وصالی تو خورشیدی و جان ها سایه تو نه چون خورشید گردون در زوالی بخندانی جهان را تو نخندی بنالانی روان را تو ننالی تو دست و پای هر بی دست و پایی تو پر و بال هر بی پر و بالی هزاران مشفق غمخوار سازی ولیک از ناز گویی لاابالی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۹ مگر تو یوسفان را دلستانی مگر تو رشک ماه آسمانی مها از بس عزیزی و لطیفی غریب این جهان و آن جهانی روان هایی که روز تو شنیدند به طمع تو گرفته شب روانی ز شب رفتن ز چالاکی چه آید چو ذوالعرشت کند می پاسبانی منم آن کز دم عیسی بمردم مرا کشته ست آب زندگانی چنین مرگی که مردم زنده گردم گرت بینم ایا فخر الزمانی دلم از هجر تو خون گشت لیکن از آن خون رست صورت های جانی ز درد تو رواق صاف جوشید ز درد خم های خسروانی خداوندی است شمس الدین تبریز که او را نیست در آفاق ثانی برید آفرینش در دو عالم نیاورده ست چون او ارمغانی هزاران جان نثار جان او باد که تا گردند جان ها جاودانی دریغا لفظ ها بودی نوآیین کز این الفاظ ناقص شد معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۰ تو تا بنشسته ای بر دار فانی نشسته می روی و می نبینی نشسته می روی این نیز نیکو است اگر رویت در این گفتن سوی او است بسی گشتی در این گرداب گردان به سوی جوی رحمت رو بگردان بزن پایی بر این پابند عالم که تا دست از تبرک بر تو مالم تو را زلفی است به از مشک و عنبر تو ده کل را کلاهی ای برادر کله کم جو چو داری جعد فاخر کله بر آسمان انداز آخر چرا دنیا به نکته مستحیله فریبد چون تو زیرک را به حیله به سردی نکته گوید سرد سیلی نداری پای آن خر را شکالی اگر دوران دلیل آرد در آن قال تخلف دیده ای در روی او مال تو را عمری کشید این غول در تیه بکن با غول خود بحثی به توجیه چرا الزام اویی چیست سکته جوابش گو که مقلوب است نکته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۱ نه آتش های ما را ترجمانی نه اسرار دل ما را زبانی نه محرم درد ما را هیچ آهی نه همدم آه ما را هیچ جانی نه آن گوهر که از دریا برآمد نه آن دریا که آرامد زمانی نه آن معنی که زاید هیچ حرفی نه آن حرفی که آید در بیانی معانی را زبان چون ناودان است کجا دریا رود در ناودانی جهان جان که هر جزوش جهان است نگنجد در دهان هرگز جهانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۲ به کوی دل فرورفتم زمانی همی جستم ز حال دل نشانی که تا چون است احوال دل من که از وی در فغان دیدم جهانی ز گفتار حکیمان بازجستم به هر وادی و شهری داستانی همه از دست دل فریاد کردند فتادم زین حدیث اندر گمانی ز عقل خود سفر کردم سوی دل ندیدم هیچ خالی زو مکانی میان عارف و معروف این دل همی گردد به سان ترجمانی خداوندان دل دانند دل چیست چه داند قدر دل هر بی روانی ز درگاه خدا یابی دل و بس نیابی از فلانی و فلانی نیابی دل جز از جبار عالم شهید هر نشان و بی نشانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۳ دیدی که چه کرد یار ما دیدی منصوبه یار باوفا دیدی زین نوع که مات کرد دل ها را آن چشمه زندگی کجا دیدی در صورت مات برد می بخشد مقلوب گری چو او که را دیدی ای بسته بند عشق حقستت کز عشق هزار دلگشا دیدی بستان باغی اگر گلی دادی برخور ز وفا اگر جفا دیدی از بستانش سر خر است این تن زان بحر گهر تو کهربا دیدی از فرعونی چو احولی دادت آن بود عصا و اژدها دیدی امروز چو موسی ت مداوا کرد صد برگ فشان از آن عصا دیدی صیاد جهان فشاند شهدانه آن را تو ز سادگی عطا دیدی چون مرغ سلیم سوی او رفتی دام و دغل و فن و دغا دیدی بازت بخرید لطف نجینا تا لطف و عنایت خدا دیدی در طالع مه چو مشتری گشتی ز الله عطای اشتری دیدی چندان کرت که در عدد ناید این بستگی و گشاد را دیدی تا آخر کار آن ولی نعمت چشمت بگشاد توتیا دیدی از چشمه سلسبیل می خوردی عشرت گه خاص اولیا دیدی چون دعوت اشربوا پری دادت جولان گه عرصه هوا دیدی وآنگه ز هوا به سوی هو رفتی بر قاف پریدن هما دیدی پرواز همای کبریایی را از کیف و چگونگی جدا دیدی باقیش مجیب هر دعا گوید کز وی تو اجابت دعا دیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۴ روز ار دو هزار بار می آیی هر بار چو جان به کار می آیی از بهر حیات و زنده کردن تو در عالم چون بهار می آیی عشاق همه شدند حلوایی چون شکر قندوار می آیی می درده و اختیار ما بستان کز مجلس اختیار می آیی از خلق جهان کناره می گیرد آن را که تو در کنار می آیی خاموش به حضرت تو اولیتر کز حضرت کردگار می آیی دیدیم تو را ز دست ما رفتیم کز عالم پایدار می آیی ای مرغ ز طاق عرش می پری وی شیر ز مرغزار می آیی ای بحر محیط سخت می جوشی وی موج چه بی قرار می آیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۵ مندیش از آن بت مسیحایی تا دل نشود سقیم و سودایی لاحول کن و ره سلامت گیر مندیش از آن جمال و زیبایی فرصت ز کجا که تا کنی لاحول چون نیست از او دمی شکیبایی ماهی ز کجا شکیبد از دریا یا طوطی روح از شکرخایی چون دین نشود مشوش و ایمان زان زلف مشوش چلیپایی اخگر شده دل در آتش رویش بگرفته عقول بادپیمایی دل با دو جهان چراست بیگانه کز جا برمد صفات بی جایی ای تن تو و تره زار این عالم چون خو کردی که ژاژ می خایی ای عقل برو مشاطگی می کن می ناز بدین که عالم آرایی بگرفته معلمی در این مکتب با حفصی اگر چه کارافزایی ای بر لب بحر همچو بوتیمار دستور نه تا لبی بیالایی این ها همه رفت ساقیا برخیز با تشنه دلان نمای سقایی مشرق چه کند چراغ افروزی سلطان چه کند شهی و مولایی مصقول شود چو چهره گردون چون دود سیاه را تو بزدایی درده تو شراب جان فزایی را کز وی آموخت باده صهبایی یکتا عیشی است و عشرتی کز وی جان عارف گرفت یکتایی از دست تو هر که را دهد این دست بی عقبه لا شده است الایی ای شاد دمی که آن صراحی را از دور به مست خویش بنمایی چون گوهر می بتافت بر خاکم خاک تن من نمود مینایی دریای صفات عشق می جوشد رمزی دو بگویم ار بفرمایی ور نی بهلم ستیر و بربسته من دانم و یار من به تنهایی زین بگذشتم بیار حمرا را صفراشکن هزار صفرایی تا روز رهد ز غصه روزی وین هندوی شب رهد ز لالایی در حال مگر درت فروبسته ست کاندر پیکار قال می آیی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۶ ای دیده ز نم زبون نگشتی وی دل ز فراق خون نگشتی وی عقل مگر تو سنگ جانی چون مایه صد جنون نگشتی این یک هنرت هزار ارزد کز عشق به هر فسون نگشتی لیک از تو شکایت است دل را کز ناله چو ارغنون نگشتی ز اندیشه دوست بو نبردی ز اندیشه خود فزون نگشتی زان گرم نگشته ای ز خورشید کز خانه تن برون نگشتی چون گردش آفتاب دیدی ماننده ذره چون نگشتی چون آب حیات خضر دیدی چون صافی و آبگون نگشتی مرغ زیرک به پای آویخت شکر است که ذوفنون نگشتی زان درس جماد علم آموخت تو مردم یعلمون نگشتی شمس تبریز جان جان ها ز اول بده ای کنون نگشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۷ گر وسوسه ره دهی به گوشی افسرده شوی بدان ز جوشی آن گرمی چشم را که داری نیش زهر است و شکل نوشی انبار نعیم را زیان چیست گر خشم گرفت کورموشی آخر چه زیان اگر بیفتد یک دو مگس از شکرفروشی مر ناقه شیر را چه نقصان گر دیگ شکست شیردوشی شب بود و زمانه خفته بودند در هیچ سری نبود هوشی آن شاه ز روی لطف برداشت سرنای و در او بزد خروشی در خون خودی اگر بمانی زین پس زان رو به روی پوشی ماییم ز عشق شمس تبریز هم ناطق عشق هم خموشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۸ باغ است و بهار و سرو عالی ما می نرویم از این حوالی بگشای نقاب و در فروبند ماییم و توی و خانه خالی امروز حریف خاص عشقیم برداشته جام لاابالی ای مطرب خوش نوای خوش نی باید که عظیم خوش بنالی ای ساقی شادکام خوش حال پیش آر شراب را تو حالی تا خوش بخوریم و خوش بخسبیم در سایه لطف لایزالی خوردی نه ز راه حلق و اشکم خوابی نه نتیجه لیالی ای دل خواهم که آن قدح را بر دیده و چشم خود بمالی چون نیست شوی تمام در می آن ساعت هست بر کمالی پاینده شوی از آن سقاهم بی مرگ و فنا و انتقالی دزدی بگذار و خوش همی رو ایمن ز شکنجه های والی گویی بنما که ایمنی کو رو رو که هنوز در سؤالی ای روز بدین خوشی چه روزی ای روز به از هزار سالی ای جمله روزها غلامت ایشان هجرند و تو وصالی ای روز جمال تو کی بیند ای روز عظیم باجمالی هم خود بینی جمال خود را و آن چشم که گوش او بمالی ای روز نه روز آفتابی تو روز ز نور ذوالجلالی خورشید کند سجود هر شام می خواهد از مهت هلالی ای روز میان روز پنهان ای روز مقیم لایزالی ای روزی روزها و شب ها ای لطف جنوبی و شمالی خامش کنم از کمال گفتن زیرا تو ورای هر کمالی پیدا نشوی به قال زیرا تو پیداتر ز قیل و قالی از قال شود خیال پیدا تو فوق توهم و خیالی و آن وهم و خیال تشنه توست ای داده تو آب را زلالی این هر دو در آب جان دهن خشک در عالم پر ز خویش خالی باقی غزل ورای پرده محجوب ز تو که در ملالی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۹ با این همه مهر و مهربانی دل می دهدت که خشم رانی وین جمله شیشه خانه ها را درهم شکنی به لن ترانی در زلزله است دار دنیا کز خانه تو رخت می کشانی نالان تو صد هزار رنجور بی تو نزیند هین تو دانی دنیا چو شب و تو آفتابی خلقان همه صورت و تو جانی هر چند که غافلند از جان در مکسبه و غم امانی اما چون جان ز جا بجنبد آغاز کنند نوحه خوانی خورشید چو در کسوف آید نی عیش بود نه شادمانی تا هست از او به یاد نارند ای وای چو او شود نهانی ای رونق رزم و جان بازار شیرینی خانه و دکانی خاموش که گفت و گو حجابند از بحر معلق معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۰ آورد خبر شکرستانی کز مصر رسید کاروانی صد اشتر جمله شکر و قند یا رب چه لطیف ارمغانی در نیم شبی رسید شمعی در قالب مرده رفت جانی گفتم که بگو سخن گشاده گفتا که رسید آن فلانی دل از سبکی ز جای برجست بنهاد ز عقل نردبانی بر بام دوید از سر عشق می جست از این خبر نشانی ناگاه بدید از سر بام بیرون ز جهان ما جهانی دریای محیط در سبویی در صورت خاک آسمانی بر بام نشسته پادشاهی پوشیده لباس پاسبانی باغی و بهشت بی نهایت در سینه مرد باغبانی می گشت به سینه ها خیالش می کرد ز شاه دل بیانی مگریز ز چشمم ای خیالش تا تازه شود دلم زمانی شمس تبریز لامکان دید برساخت ز لامکان مکانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۱ بشنیده بدم که جان جانی آنی و هزار همچنانی از خلق نشان تو شنیدم کفو تو نبود آن نشانی الحمد شدم ز حمد گفتن تا بوک بدان لبم بخوانی جان دید کسی بدین لطیفی کس دید روان بدین روانی ای قوت قلوب همچو معنی وی صورت تو به از معانی ای گشته ز لامکان حقایق از لذت کان تو مکانی ای شاه و وزیر را سعادت وی عالم پیر را جوانی آن جان که از این جهان جهان بود کردیش تو باز این جهانی جانی چو تو باشد این جهان را باقی بود این جهان فانی جان چرب زبان توست اما نبود به لسان تو لسانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۲ ای ساقی باده معانی درده تو شراب ارغوانی زان باده پیر تلخ پاسخ بفزای حلاوت جوانی در بزم سرای شاه جانان نظاره شاهدان جانی جان ها بینی چو روز روشن از لذت عشرت شبانی بینی که جهان به حیرت آید در حلقه خلق آن جهانی مه را ز فلک فروفرستد در مجلسشان به ارمغانی و آن زهره نوای خوش برآورد کو مطرب کیست آسمانی این ها به همند و ما به خلوت با دلبر خوب پرمعانی رخ بر رخ ما نهاد آن شه و آن باقی را تو خود بدانی آن شاه کیست شمس تبریز آن خسرو ملک بی نشانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۳ ای وصل تو آب زندگانی تدبیر خلاص ما تو دانی از دیده برون مشو که نوری وز سینه جدا مشو که جانی آن دم که نهان شوی ز چشمم می نالد جان من نهانی من خود چه کسم که وصل جویم از لطف توام همی کشانی ای دل تو مرو سوی خرابات هر چند قلندر جهانی کان جا همه پاکباز باشند ترسم که تو کم زنی بمانی ور ز آنک روی مرو تو با خویش درپوش نشان بی نشانی مانند سپر مپوش سینه گر عاشق تیر آن کمانی پرسید یکی که عاشقی چیست گفتم که مپرس از این معانی آنگه که چو من شوی ببینی آنگه که بخواندت بخوانی مردانه درآ چو شیرمردی دل را چو زنان چه می طپانی ای از رخ گلرخان غیبت گشته رخ سرخ زعفرانی ای از هوس بهار حسنت در هر نفسم دم خزانی ای آنک تو باغ و بوستان را از جور خزان همی رهانی ای داده تو گوشت پاره ای را در گفت و شنود ترجمانی ای داده زبان انبیا را با سر قدیم همزبانی ای داده روان اولیا را در مرگ حیات جاودانی ای داده تو عقل بدگمان را بر بام دماغ پاسبانی ای آنک تو هر شبی ز خلقان این پنج چراغ می ستانی ای داده تو چشم گلرخان را مخموری و سحر و دلستانی ای داده دو قطره خون دل را اندیشه و فکر و خرده دانی ای داده تو عشق را به قدرت مردی و نری و پهلوانی این بود نصیحت سنایی جان باز چو طالب عیانی شمس تبریز نور محضی زیرا که چراغ آسمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۴ ای بی تو حرام زندگانی خود بی تو کدام زندگانی بی روی خوش تو زنده بودن مرگ است به نام زندگانی پازهر توی و زهر دنیا دانه تو و دام زندگانی گوهر تو و این جهان چو حقه باده تو و جام زندگانی بی آب تو گلستان چو شوره بی جوش تو خام زندگانی بی خوبی حسن باقوامت نگرفته قوام زندگانی با جمله مراد و کام بی تو نایافته کام زندگانی تا داد سلامتی ندادی کی کرد سلام زندگانی خامش کردم بکن تو شاهی پیش تو غلام زندگانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۵ برجه که بهار زد صلایی در باغ خرام چون صبایی از شاخ درخت گیر رقصی وز لاله و که شنو صدایی ریحان گوید به سبزه رازی بلبل طلبد ز گل نوایی از باد زند گیاه موجی در بحر هوای آشنایی وز ابر که حامله ست از بحر چون چشم عروس بین بکایی وز گریه ابر و خنده برق در سنبل و سرو ارتقایی فخ شسته به پیش گوش قمری کموزدش او بهانه هایی نرگس گوید به سوسن آخر برگوی تو هجو یا ثنایی ای سوسن صدزبان فروخوان بر مرغ حکایت همایی سوسن گوید خمش که مستم از جام میی گران بهایی سرمستم و بیخودم مبادا بجهد ز دهان من خطایی رو کن به شهی کز او بپوشید اشکوفه بریشمین قبایی می گوید بید سرفشانان رستیم ز دست اژدهایی ای سرو برای شکر این را تو نیز چنین بکوب پایی ای جان و جهان به تو رهیدیم ز اشکنجه جان جان نمایی از وسوسه چنین حریفی وز دغدغه چنین دغایی زان دی که بسی قفا بخوردیم رفت و بنمودمان قفایی ظاهر مشواد او که آمد از شوم ظهور او خفایی خاموش کن و نظاره می کن بی زحمت خوف در رجایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۶ چون سوی برادری بپویی باید که نخست رو بشویی در سر ز خمارت ار صداعی است تصدیع برادران نجویی یا بوی بغل ز خود برانی یا ترک کنار دوست گویی در سور مهی بنفشه مویی کی شرط بود که تو بمویی بی دام اگرت شکار باید می دانک چو من محال جویی ور گوش تو گرم شد ز مستی صوفی سماع و های و هویی ور هوش تو بی خبر شد از گوش یک توی نه ای هزارتویی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷ مجلس چو چراغ و تو چو آبی وز آب چراغ را خرابی خورشید بتافته ست بر جمع رو تو ز میان که چون سحابی بر خوان منشین که نیک خامی کو بوی کباب اگر کبابی در پیش شدی که حاجبم من والله که نه حاجبی حجابی چون حاجب باب را نشان هاست دانند تو را که از چه بابی گشتی تو سوار اسب چوبین از جهل به حمله می شتابی یا عشق گزین که هر سه نقد است یا زهد چو طالب ثوابی با بیداران نشین و برخیز کاین قافله رفت تو به خوابی از شمس الدین رسی به منزل و اندر تبریز راه یابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۸ من پار بخورده ام شرابی امسال چه مستم و خرابی من پار ز آتشی گذشتم امسال چرا شدم کبابی من تشنه به آب جوی رفتم ماهی دیدم میان آبی شیران همه ماهتاب جویند من شیرم و یار ماهتابی از درد مپرس رنگ رخ بین تا رنگ بگویدت جوابی جانم مست است و تن خراب است مستی است نشسته در خرابی این هر دو چنین و دل چنینتر کز غم چو خری است در خلابی یک لحظه مشو ملول بشنو تا باشدت از خدا ثوابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۹ ای یار یگانه چند خسبی وی شاه زمانه چند خسبی بر روزن توست بنده از کی ای رونق خانه چند خسبی ای کرده به زه کمان ابرو برزن به نشانه چند خسبی افسانه ما شنو که در عشق گشتیم فسانه چند خسبی ماییم چو میخ سر نهاده بر روی ستانه چند خسبی گر خنب ببسته است پیش آر باقی شبانه چند خسبی درده قدح شراب و چون شمع بنشین به میانه چند خسبی بشتاب مها که این شب قدر آمد به کرانه چند خسبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۰ بازم صنما چه می فریبی بازم به دغا چه می فریبی هر لحظه بخوانیم که ای دوست ای دوست مرا چه می فریبی عمری تو و عمر را وفا نیست بازم به وفا چه می فریبی دل سیر نمی شود به جیحون او را به سقا چه می فریبی تاریک شده ست چشم بی تو ما را به عصا چه می فریبی ای دوست دعا وظیفه ماست ما را به دعا چه می فریبی آن را که مثال امن دادی با خوف و رجا چه می فریبی گفتی به قضای حق رضا ده ما را به قضا چه می فریبی چون نیست دواپذیر این درد ما را به دوا چه می فریبی تنها خوردن چو پیشه کردی ما را به صلا چه می فریبی چون چنگ نشاط ما شکستی ما را به سه تا چه می فریبی ما را بی ما چو می نوازی ما را با ما چه می فریبی ای بسته کمر به پیش تو جان ما را به قبا چه می فریبی خاموش که غیر تو نخواهیم ما را به عطا چه می فریبی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۱ ای آنک تو خواب ما ببستی رفتی و به گوشه ای نشستی ای زنده کننده هر دلی را آخر به جفا دلم شکستی ای دل چو به دام او فتادی از بند هزار دام رستی رستی ز خمار هر دو عالم تا حشر ز دام دوست مستی با پر بلی بلند می پر چون محرم گلشن الستی رو بر سر خم آسمان صاف تا درد بدی بدی به پستی دولت همه سوی نیستی بود می جوید ابلهش ز هستی گیرم که جمال دوست دیدی از چشم ویش ندیده استی ای یوسف عشق رو نمودی دست دو هزار مست خستی خامش که ز بحر بی نصیبی تا بسته نقش های شستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۲ ای آنک تو خواب ما ببستی رفتی و به گوشه ای نشستی اندر دلم آمدی چو ماهی چون دل به تو بنگرید جستی چون گلشن نیستی نمودی چون صبر کنیم ما به هستی چون باشد در خمار هجران آن روح که یافت وصل و مستی آن خانه چگونه خانه ماند کز هجر ستون او شکستی پنداشتی ای دماغ سرمست کز رنج خمار بازرستی در عشق وصال هست و هجران در راه بلندی است و پستی از یک جهت ار چه حق شناسی از ده جهت آب و گل پرستی بسیار ره است تا به جایی کاندر سوداش طمع بستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۳ رو رو که از این جهان گذشتی وز محنت و امتحان گذشتی ای نقش شدی به سوی نقاش وی جان سوی جان جان گذشتی بر خور هله از درخت ایمان کز منزل بی امان گذشتی در آب حیات رو چو ماهی کز غربت خاکدان گذشتی از برج به برج رو چو خورشید کز انجم آسمان گذشتی زان کان که بیامدی شدی باز زین خانه و زین دکان گذشتی بنما ز کدام راه رفتی الحق ز ره نهان گذشتی بر بام جهان طواف کردی چون آب ز ناودان گذشتی خاموش کنون که در خموشی از جمله خامشان گذشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۴ روز طرب است و سال شادی کامروز به کوی ما فتادی تاریکی غم تمام برخاست چون شمع در این میان نهادی اندیشه و غم چه پای دارد با آن قدح وفا که دادی ای باده تو از کدام مشکی وی مه به کدام ماه زادی مستی و خوشی و شادکامی سلطان دلی و کیقبادی و آن عقل که کدخدای غم بود از ما ستدی به اوستادی شاباش که پای غم ببستی صد گونه در طرب گشادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۵ آخر گل و خار را بدیدی روز و شب تار را بدیدی بس نقش و نگار درشکستی تا نقش و نگار را بدیدی از عالم خاک برگذشتی و آن گرد و غبار را بدیدی می خند چو گل در این گلستان کان جان بهار را بدیدی بی کار شدی ز کار عالم چون حاصل کار را بدیدی چون باده ساقی اندرآمیز چون رنج خمار را بدیدی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۶ آن را که به لطف سر بخاری از عقل و معامله برآری از یک نظرت قیامتی خاست یا رب تو در آن نظر چه داری از لعل تو دل دری بدزدید دزد است از آنش می فشاری بفشار به غم تو دزد خود را غم نیست چو هم تو غمگساری بفشار که رخت مؤمنان را پنهان کرده است از عیاری یا من نعش العبید فضلا من کل مواقع العثار بالفضل اعاد ما فقدنا بعد الحولان و التواری فجرت من الهوا عیونا فی مرج قلوبنا جواری تخضر بمایها غصون فی الروح لذیذه الثمار یا من غصب القلوب جهرا ثم اکرمهن فی السرار دی رفت و پریر رفت و امروز جان منتظر است تا چه آری هر روز ز تو وظیفه دارد این باز هزار گون شکاری برگیر کلاه از سر باز تا پر بزند در این صحاری زان پیش که می دهد مرا دوست آن لطف نمود و بردباری که مست شدم ز باده ماندم اندر بر لطف و حق گزاری آید از باغ لطف و سبزی آید ز بهار هم بهاری ای باد بهار عشق و سودا بر خسته دلان چه سازگاری اسکت و افتح جناح عشق حان الجولان فی المطار خاموش که غیر حرف و آواز بی صد لغت دگر سواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۷ خضری به میان سینه داری در آب حیات و سبزه زاری خضر آب حیات را نپاید گر بوی برد که تو چه داری در کشتی نوح همچو روحی در گلشن روح نوبهاری گر طبل وجودها بدرد از کتم عدم علم برآری این چار طبیعت ار بسوزد غم نیست تو جان هر چهاری صیاد بدایت وجودی اجزای جهان همه شکاری گه بند کند گهی گشاید ای کارافزا تو بر چه کاری او سرو بلند و تو چو سایه او باد شمال و تو غباری در چشم تو ریخت کحل پندار می پنداری به اختیاری این چرخ به اختیار خود نیست آخر تو کیی بدین نزاری از نیست تو خویش هست کردی وین گردن خود تو می فشاری زین ترس تو حجت است بر تو کز غیر تو است ترسگاری از خویش دل کسی نترسد از خویش کسی نجست یاری پس خوف و رجای تو گواهند بر ملکت شاه و کامکاری وز خوف و رجا چو برتر آیی ایمن چو صفات کردگاری کشتی ترسد ز بحر نی بحر تو کشتی بحر بی کناری کشتی توی تو چو بشکست خاموش کن از سخن گزاری کشتی شکسته را کی راند جز آب به موج بی قراری کشتیبان شکستگان است آن بحر کرم به بردباری خامش که زبان عقل مهر است بنشین بر جا که گشت تاری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۸ می آید سنجق بهاری لشکرکش شور و بی قراری گلزار نقاب می گشاید بلبل بگرفت باز زاری بر کف بنهاده لاله جامی کای نرگس مست بر چه کاری امروز بنفشه در رکوع است می جوید از خدای یاری سرها ز مغاره کرده بیرون آن لاله رخان کوهساری یا رب که که را همی فریبند خوش می نگرند در شکاری منگر به سمن به چشم خردی منگر به چمن به چشم خواری زیرا به مسافران عزت گر خوار نظر کنی نیاری بشنو ز زبان سبز هر برگ کز عیب بروید آنچ کاری گشته ست زبان گاو ناطق در حمد و ثنا و شکر آری عذرت نبود ز یأس از آن کو بخشد به کلوخ خوش عذاری بابرگ شد آن کلوخ جان یافت در شکر نمود جان سپاری صد میوه چو شیشه های شربت هر یک مزه ای به خوشگواری بعضی چو شکر اگر شکوری بعضی ترشند اگر خماری خاموش نشین و مستمع باش نی واعظ خلق شو نه قاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۹ ای چشم و چراغ شهریاری والله به خدا که آن تو داری شمعی که در آسمان نگنجد از گوشه سینه ای برآری خورشید به پیش نور آن شمع یک ذره شود ز شرمساری وقت است که در وجود خاکی آن تخم که گفته ای بکاری آخر چه شود کز آب حیوان بر چهره زعفران بباری تا لاله ستان عاشقان را از گلبن حق به خنده آری بر پشت فلک نهند پا را چون تو سرشان دمی بخاری انگور وجود باده گردد چون پای بر او نهی فشاری مخدومی شمس حق تبریز لطفی که هزار نوبهاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۰ ای جان و جهان چه می گریزی وی فخر شهان چه می گریزی ما را به چه کار می فرستی پنهان پنهان چه می گریزی چون تیر روی و بازآیی این دم ز کمان چه می گریزی باری تو هزار گنج داری زین نیم زیان چه می گریزی ای که شکرت کران ندارد بنشین به میان چه می گریزی چون محرم هر شکر دهان است از پیش دهان چه می گریزی ایمن ز امان توست عالم ای امن امان چه می گریزی عالم همه گرگ مردخوار است ای دل ز شبان چه می گریزی خامش که زبان همه زیان است تو سوی زیان چه می گریزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۱ از قصه حال ما نپرسی وز کشتن عاشقان نترسی ای گوهر عشق از چه بحری وی آتش عشق از چه درسی آنجا که توی کی راه یابد زان جانب چرخ و عرش و کرسی ای دل تو دلی نه دیگ آهن از آتش عشق چند تفسی جان و دل و نفس هر سه سوزید تا کی گویم ظلمت نفسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۲ ای دلبر بی دلان صوفی حاشا که ز جان بی وقوفی از هجر دوتا چو لام گشتیم دلتنگ ز غم چو کاف کوفی آن دم که به طوف خود بطوفی وآنگه که به خانه هم به طوفی ما را بنمای مهر و الفت چون معدن مهری و الوفی مکشوف ز کشف توست اسرار زیرا که کشوف هر کشوفی آنی که بری خسوف از ماه آن ماه نه ای که در خسوفی آنی که بری کسوف از شمس آن شمس نه ای که در کسوفی در آحادیم ای مهندس تو ساکن خانه الوفی ای آحادی الوف را باش کاین جا تو به منزل مخوفی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۳ ای آنک تو شاه مطربانی زان دلبرکش بگو که دانی خواهم که دو عشر ای خوش آواز از مصحف حسن او بخوانی در هر حرفیش مستمع را بگشاید چشمه معانی سینش گوید که فاستجیبوا نونش گوید که لن ترانی ای طره او چه پای بندی وی غمزه او چه بی امانی از نرگس او است ای گل سرخ کان اطلس سرخ می درانی ماندم ز تمام کردن این باقیش تو بگو بر این نشانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۴ روزی که مرا ز من ستانی ضایع مکن از من آنچ دانی تا با تو چو خاص نور گردم آن نور لطیف جاودانی تا چند کنم ز مرگ فریاد با همچو تو آب زندگانی گر مرگم از او است مرگ من باد آن مرگ به از دم جوانی از خرمن خویش ده زکاتم زان خرمن گوهر نهانی منویس بر این و آن براتم بگذار طریق امتحانی خاموش ولی به دست تو چیست باران آمد تو ناودانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۵ چون عشق کند شکرفشانی در جلوه شود مه نهانی بینی که شکر کران ندارد خوش می خوری و همی رسانی می غلط به هر طرف که غلطی بر سبزه سبز بوستانی گر ز آنک کله نهی وگر نی شاهنشه جمله خسروانی آن را بینی که من نگویم زیرا که بگویمت بدانی چون چشم تو وا کنند ناگه بر شهر عظیم آن جهانی ماننده طفل نوبزاده خیره نگری و خیره مانی تا چشم بر آن جهان نشیند چاره نبود از این نشانی بگریز به نور شمس تبریز تا کشف شود همه معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۶ ای وصل تو اصل شادمانی کان صورت هاست وین معانی یک لحظه مبر ز بنده که نیست بی آب سفینه را روانی من مصحف باطلم ولیکن تصحیح شوم چو تو بخوانی یک یوسف بی کس است و صد گرگ اما برهد چو تو شبانی هر بار بپرسیم که چونی با اشکم و روی زعفرانی این هر دو نشان برای عام است پیشت چه نشان چه بی نشانی ناگفته حدیث بشنوی تو ننوشته قباله را بخوانی بی خواب تو واقعه نمایی بی آب سفینه ها برانی خاموش ثنا و لابه کم کن کز غیب رسید لن ترانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۷ کژزخمه مباش تا توانی هر زخمه که کژ زنی بمانی پیر است عروس عیش دنیا مرگش طلبی اگر ستانی تا رخ ننمود جمله نور است چون رخ بنمود شد دخانی از سیل بلا چو کاه مگریز در عشق و ولا چو پهلوانی چون آب روان به هر نباتی باید که حیات را رسانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۸ مست می عشق را حیا نی وین باده عشق را بها نی آن عشق چو بزم و باده جان را می نوشد و ممکن صلا نی با عقل بگفت ماجراها جان گفت که وقت ماجرا نی از روح بجستم آن صفا گفت آن هست صفا ولی ز ما نی گفتم که مکن نهان از این مس ای کفو تو زر و کیمیا نی کاین برق حدیث تو از آن است جز جان افزا و دلربا نی گفتا غلطی که آن نیم من ما بوالحسنیم و بوالعلا نی گفتم که به حق نرگسانت دفعم بمده به شیوه ها نی کاین غمزه مست خونی تو کشته ست هزار و خونبها نی بالله که توی که بی توی تو ای کبر تو غیر کبریا نی گر ز آنک توی و گر نه ای تو از تو گذری دو دیده را نی گر فرمایی که نیست هست است کو زهره که گویمت چرا نی مغناطیسی و جان چو آهن می آید مست و دست و پا نی چون گرم شوم ز جام اول غیر تسلیم در قضا نی چون شد به سرم میم سراسر می را تسلیم یا رضا نی از بهر نسیم زلف جعدت یکتا زلفی که جز دو تا نی ای باد صبا به انتظارت از بهر صبا و خود صبا نی پس ما چه زنیم ای قلندر اندر گره و گره گشا نی گر ز آنک نه هر دمی خداوند کو جز سر و خاصه خدا نی مخدومی شمس دین تبریز چون خورشیدش در این سما نی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۹ گویم سخن لب تو یا نی ای لعل لب تو را بها نی ای گفته ما غلام آن دم کآنجا همگی توی و ما نی اینجا که منم به جز خطا نی وآنجا که توی بجز عطا نی اینجا گفتن ز روی جسم است وآنجا همه هستی است جا نی سیاره همی روند پا نی صد مشک روانه و سقا نی رنجورانند همچو ایوب دریافته صحت و دوا نی بی چشمانند همچو یعقوب بینا شده چشم و توتیا نی ره پویانند همچو ماهی بینند طریق ها ضیا نی از رشک تو من دهان ببستم شرح تو رسد به منتها نی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۰ با دل گفتم چرا چنینی تا چند به عشق همنشینی دل گفت چرا تو هم نیایی تا لذت عشق را ببینی گر آب حیات را بدانی جز آتش عشق کی گزینی ای گشته چو باد از لطافت پرباد شده چو ساتگینی چون آب تو جان نقش هایی چون آینه حسن را امینی هر جان خسیس کان ندارد می پندارد که تو همینی ای آنک تو جان آسمانی هر چند به صورت از زمینی ای خرد شکسته همچو سرمه تو سرمه دیده یقینی ای لعل تو از کدام کانی در حلقه درآ که خوش نگینی ای از تو خجل هزار رحمت آن دم که چو تیغ پر ز کینی شمس تبریز صورتت خوش و اندر معنی چه خوش معینی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۱ در خون دلم رسید فتوی از جمله مفتیان معنی با خلق بگو که دور باشید از زرق من و فسوس دعوی با دل گفتم چنین خوش استت دل نعره زنان که آری آری برداشت ربابکی دل من بنواخت که ما خوشیم یعنی کان طعنه از این سوی وجود است آن جا که منم کجاست طعنی آن جا که منم چو من نگنجم گنجد دگری بگو که نی نی تا من باشی تو او نبینی زیرا که شب است و چشم اعمی تا چشم تو این بود چه بینی در بتگه نفس نقش مانی ای عاجز خویش رو به تبریز در شمس الدین گریز باری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۲ در عشق هر آنک شد فدایی نبود ز زمین بود سمایی زیرا که بلای عاشقی را جانی شرط است کبریایی زخم آیت بندگان خاص است سردفتر عاشق خدایی کاین عالم خاک خاک ارزد آن جا که بلا کند بلایی یک جو ز بلاش گنج زرهاست ای بر سر گنج بین کجایی از سوزش آفتاب محنت در عشق چو سایه همایی ای آنک تو بوی آن نداری تو لایق آن بلا نیایی لایق نبود به زخم او را الا که وجود مرتضایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۳ عشق است دلاور و فدایی تنهارو و فرد و یک قبایی ای از شش و پنج مهره برده آورده تو نرد دلربایی یکتا شده خوش ز هر دو عالم بربوده ز یک دلان دوتایی آخر تو چه جوهر و چه اصلی ای پاک ز جای از کجایی در عالم کم زنان چه بیشی در خطه دل چه جان فزایی نتوان ز تو عشق صبر کردن صبرا تو در این هوس نشایی نادیده مکن چو دیده ای تو بیگانه مرو چو آشنایی تا ما ماییم جمله ابریم بی ظلمت ما مها تو مایی در پای غمش چه دیدی ای جان کاین دست گشاده در دعایی ای دل ز قضا چه رو نمودت کز عشق تو طالب بلایی رفتم بر عشق کاین به چند است گفتا که نباشد این بهایی الا بر شاه شمس تبریز سر پای کنی به سر بیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۴ ماها چو به چرخ دل برآیی چون جان به تن جهان درآیی ماها چه لطیف و خوش لقایی ای ماه بگو که از کجایی داریم ز عشق تو براتی وز قند لطیف تو نباتی از لعل لبت بده زکاتی ای ماه بگو که از کجایی ای یوسف جان که در نخاسی در حسن و جمال بی قیاسی در ما بنگر چو می شناسی ای ماه بگو که از کجایی زان سان ز شراب تو خرابیم کز خود اثری همی نیابیم بفزای اگر چه می نتابیم ای ماه بگو که از کجایی در زیر درخت تو نشینیم وز میوه دلکش تو چینیم جز گلشن روی تو نبینیم ای ماه بگو که از کجایی هر دم که ز باده تو نوشیم بس روشن جان و تیزگوشیم بی هوش شدیم و بس به هوشیم ای ماه بگو که از کجایی از آتش هات در فروغند فارغ از صدق وز دروغند با قبله آتشین چو موغند ای ماه بگو که از کجایی ای رشک بتان و بت پرستان آرام دل خراب مستان پا را بمکش ز زیردستان ای ماه بگو که از کجایی شمس تبریز پادشاهی در خطه بی حد الهی از ماه تو راست تا به ماهی ای ماه بگو که از کجایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۵ آن شمع چو شد طرب فزایی پروانه دلان به رقص آیی چون جان برسد نه تن بجنبد جان آمد از لحد برآیی چون بانگ سماع در که افتاد ای کوه گران کم از صدایی کاین باد بهار می رساند رقصانی شاخ را صلایی در ذره کجا قرار ماند خورشید به رقص در سمایی هم آتش و دود گشته پیچان از آتش روی جان فزایی ماهی صنما ز روح بی جسم شوخی شکری یکی بلایی گه کوته و گه دراز گشتیم با سایه صورت همایی هم بر لب دوست مست گشتیم نالان شده مست همچو نایی بر باد سوار همچو کاهیم اندر جولان ز کهربایی چون پشه ز خون خویش مستیم وز دیگ جگر دلا ابایی اندر خلوت به هوی هویی در جمعیت به های هایی در صورت بنده کمینیم در سر صفت یکی خدایی این داد خدیو شمس تبریز بی کبر ولیک کبریایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۶ ای بی تو محال جان فزایی وی در دل و جان ما کجایی گر نیم شبی زنان و گویان سرمست ز کوی ما درآیی جان پیش کشیم و جان چه باشد آخر نه تو جان جان مایی در بام فلک درافتد آتش گر بر سر بام خود برآیی با روی تو کیست قرص خورشید تا لاف زند ز روشنایی هم چشمی و هم چراغ ما را هم دفع بلا و هم بلایی در دیده ناامید هر دم ای دیده دل چه می نمایی ای بلبل مست از فغانت می آید بوی آشنایی می نال که ناله مرهم آمد بر زخم جراحت جدایی تا کشف شود ز ناله تو چیزی ز حقیقت خدایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۷ گر یار لطیف و باوفایی ور از دل و جان از آن مایی خواهم که در این میان درآیی ای ماه بگو که کی برآیی چون صورت جان لطیف کاری از حلقه چرا تو برکناری وز یارک خود دریغ داری ای ماه بگو که کی برآیی برخیز که ما و تو چو جانیم وز رازک همدگر بدانیم آخر نه من و تو یارکانیم ای ماه بگو که کی برآیی دریاب که بر در خداییم آخر بنگر که ما کجاییم تا رقص کنان ز در درآییم ای ماه بگو که کی برآیی ای جان و جهان چرا چنینی چون یارک خویش را نبینی در گوشه روی ترش نشینی ای ماه بگو که کی برآیی چونی تو و آن دل لطیفت و آن صورت و قامت ظریفت خواهم که شوم شبی حریفت ای ماه بگو که کی برآیی در جمله عالم الهی وز دامن ماه تا به ماهی آن شد که تو گویی و بخواهی ای ماه بگو که کی برآیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۸ ساقی انصاف خوش لقایی از جا رفتم تو از کجایی گر بنده بگویمت روا نیست ترسم که بگویمت خدایی خاموش نمی هلی که باشم راه گفتن نمی گشایی می افشاری مرا چو انگور معشوق نه ای مرا بلایی گر چشم ببندم از تو کفر است زیرا که تو نور می فزایی ور بگشایم بگویی منگر در ما تو بدیده هوایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۹ برخیز و بزن یکی نوایی بر یاد وصال دلربایی هین وقت صبوح شد فتوحی هین وقت دعاست الصلایی بگشا سر خنب خسروانی تا خلق زنند دست و پایی صد گون گره است بر دل و نیست جز باده جان گره گشایی از جای ببر به یک قنینه آن را که قرار نیست جایی جز دشت عدم قرارگه نیست چون نیست وجود را وفایی بر سفره خاک تره ای نیست هر سوی ز چیست ژاژخایی عالم مردار و عامه چون سگ کی دید ز دست سگ سخایی ساقی درده صلا که چون تو جان ها بندید جان فزایی ما چون مس و آهنیم ثابت در حیرت چون تو کیمیایی در مغز فکن تو هوی هویی وز خلق برآر های هایی تا روح ز مستی و خرابی نشناسد هجو از ثنایی زین باده چو مست شد فلاطون نشناسد درد از دوایی دردی ده و عقل را چنان کن کو درد نداند از صفایی بر ناطق منطقی فروریز از جام صبوحیان عطایی تا دم نزند دگر نجوید زنبیل و فطیر هر گدایی خامش که تو را مسلم آمد برساختن از عدم بقایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۰ رخ ها بنگر تو زعفرانی کز درد همی دهد نشانی شهری بنگر ز درد رنجور چون باغ به موسم خزانی این درد ز غصه فراق است از هیبت حکم آسمانی بیم است فلک سیاه گردد از آتش و ناله نهانی دوزخ بنگر که سر برآورد ناگه ز میان شادمانی برخاست غریو جان ز هر سو هان ای کس بی کسان تو دانی فرمود که این فراق فانی است افغان ز فراق جاودانی یا رب چه شود اگر تو ما را از هر دو فراق وارهانی این گفته و بسته شد دهانم باقی تو بگو اگر توانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۱ ای قلب و درست را روایی پیش تو که زفت کیمیایی در ره خر بد ز اسب رهوار از فضل تو کرده پیش پایی گر پای سگی ره تو کوبد بر شیر وغاش برفزایی در عشق تو پاشکستگانند دارند امید پرگشایی در تو مگسی چو دل ببندد یابد ز درت پر همایی فضل تو علی هین گفت تا نگشاید ره گدایی خاموش که هر محال و صعبی آسان شود از کف خدایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۲ ای آنک تو خواب ما ببستی رفتی و به گوشه ای نشستی ما را همه بند دام کردی ما بند شدیم و تو بجستی جز دام تو نیست کفر و ایمان یا رب که چه بس درازدستی گر خواب و قرار رفت غم نیست دولت بر ماست چون تو هستی چون ساقی عاشقان تو باشی پس باقی عمر ما و مستی ای صورت جان و جان صورت بازار بتان همه شکستی ما را چو خیال تو بود بت پس واجب گشت بت پرستی عقل دومی و نفس اول ای آمده بهر ما به پستی این وهم من است شرح تو نیست تو خود هستی چنانک هستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۳ با یار بساز تا توانی تا بی کس و مبتلا نمانی بر آب حیات راه یابی گر سر موافقت بدانی با سایه یار رو یکی شو منمای ز خویشتن نشانی گر رطل گران دهند درکش ای جان بگذار این گرانی ای دل مپذیر بیش صورت می باش چو آب در روانی پذرفتن صورت از جمادی است مفسر اگر از رحیق جانی در مجلس دل درآ که آن جا عیش است و حریف آسمانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۴ در فنای محض افشانند مردان آستی دامن خود برفشاند از دروغ و راستی مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش لیک هم مطلق نه ای زیرا که در غوغاستی در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس می کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش چشم ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش فارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان شمس دین گر او بخواهد لیک نی زان هاستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۵ مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده ام از حلاوت ها که دیدم در فنای بیخودی جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند در هوای بیخودی و از برای بیخودی عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است تا بیابی ذوق ها اندر وفای بیخودی بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود ای سری و سروری ها خاک پای بیخودی خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک لیک آن ها هیچ نبود جان به جای بیخودی گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۶ ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی حور را از دست داده از پی کمپیرکی من گریبان می درانم حیف می آید مرا غمزه کمپیرکی زد بر جوانی تیرکی پیرکی گنده دهانی بسته صد چنگ و جلب سر فروکرده ز بامی تا درافتد زیرکی کیست کمپیرک یکی سالوسک بی چاشنی تو به تو همچون پیاز و گنده همچون سیرکی میرکی گشته اسیر او گرو کرده کمر او به پنهانی همی خندد که ابله میرکی نی به بستان جمال او شکوفه تازه ای نی به پستان وفای آن سلیطه شیرکی خود ببینی چونک بگشاید اجل چشمت ورا رو چو پشت سوسمار و تن سیه چون قیرکی نی خمش کن پند کم ده بند خواجه بس قوی است می کشد زنجیر مهرش بی مدد زنجیرکی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۷ شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی عشق جامه می دراند عقل بخیه می زند هر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی گه بگردانی لباس آیی قلاووزی کنی خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمین در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله ای است قبله ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه ای کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۸ ای خدایی که مفرح بخش رنجوران توی در میان لطف و رحمت همچو جان پنهان توی خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنند چون خریدار نفیر و لابه و افغان توی جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست آنک درد و دارو از وی خاست بی شک آن توی دردهایی کآدمی را بر در خلقان برد آن حجاب از اول است و آخر و پایان توی هر کجا کاری فروبندد تو باشی چشم بند هر کجا روشن شود آن شعله تابان توی ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوند چون حقیقت بنگرم در درد ما نالان توی هم توی آن کس که می گوید توی والله توی گوی و چوگان و نظاره گر در این میدان توی و آنک منکر می شود این را و علت می نهد در میان وسوسه او نفس علت خوان توی و آنک می گوید توی زین گفت ترسان می شود در میان جان او در پرده ترسان توی کنج زندان را به یک اندیشه بستان می کنی رنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان توی در یکی کار آن یکی راغب و آن دیگر نفور تو مخالف کرده ای شان فتنه ایشان توی آن یکی محبوب این و باز او مکروه آن چشم بندی چشم و دل را قبله و سامان توی صد هزاران نقش را تو بنده نقشی کنی گویی سلطان است آن دام است خود سلطان توی بندگی و خواجگی و سلطنت خط های توست خط کژ و خط راست این دبیرستان توی صورت ما خانه ها و روح ما مهمان در آن نقش و جان ها سایه تو جان آن مهمان توی دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیم بر امید آنک بنمایی که خود ایمان توی دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ما چشم روشن در تو آویزیم کان احسان توی غفلت و بیداری ما در توی بر کار و بس غفلت ما بی فضولی بر چو خود یقظان توی توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بتر نقش پیمان گر شکست ارواح آن پیمان توی روح ها می پروری همچون زر و مس و عقیق چون مخالف شد جواهر ای عجب چون کان توی روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شب شب صفات از ما به تو آید صفاتستان توی روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیم شب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان توی کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بوده اند پس بدانستیم بی شک کاندر این ایوان توی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۹ بانگ می زن ای منادی بر سر هر دسته ای هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جسته ای یک غلامی ماه رویی مشک بویی فتنه ای وقت نازش تیزگامی وقت صلح آهسته ای کودکی لعلین قبایی خوش لقایی شکری سروقدی چشم شوخی چابکی برجسته ای بر کنار او ربابی در کف او زخمه ای می نوازد خوش نوایی دلکشی بنشسته ای هیچ کس دارد ز باغ حسن او یک میوه ای یا ز گلزار جمالش بهر بو گلدسته ای یوسفی کز قیمت او مفلس آمد شاه مصر هر طرف یعقوب وار از غمزه اش دلخسته ای مژدگانی جان شیرین می دهم او را حلال هر کی آرد یک نشان یا نکته ای سربسته ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۰ در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی باده تنها نیست این آمیختی آمیختی بار دیگر توبه ها را سوختی درسوختی بار دیگر فتنه را انگیختی انگیختی چون بدیدم در سرم سودای تو سودای تو آمدی در گردنم آویختی آویختی طره های مشک را دربافتی دربافتی تارهای صبر را بگسیختی بگسیختی تو اگر منکر شدی گویم نشان گویم نشان مشک بر شعر سیه می بیختی می بیختی ای قدح رخسار من افروختی افروختی وی غم آخر از دلم بگریختی بگریختی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۱ ساقیا بر خاک ما چون جرعه ها می ریختی گر نمی جستی جنون ما چرا می ریختی ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب نور رقص انگیز را بر ذره ها می ریختی دست بر لب می نهی یعنی خمش من تن زدم خود بگوید جرعه ها کان بهر ما می ریختی ریختی خون جنید و گفت اخ هل من مزید بایزیدی بردمید از هر کجا می ریختی ز اولین جرعه که بر خاک آمد آدم روح یافت جبرییلی هست شد چون بر سما می ریختی می گزیدی صادقان را تا چو رحمت مست شد از گزافه بر سزا و ناسزا می ریختی می بدادی جان به نان و نان تو را درخورد نی آب سقا می خریدی بر سقا می ریختی همچو موسی کآتشی بنمودیش وآن نور بود در لباس آتشی نور و ضیا می ریختی روز جمعه کی بود روزی که در جمع توییم جمع کردی آخر آن را که جدا می ریختی درج بد بیگانه ای با آشنا در هر دمم خون آن بیگانه را بر آشنا می ریختی ای دل آمد دلبری کاندر ملاقات خوشش همچو گل در برگ ریزان از حیا می ریختی آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتش اشک ها چون مشک ها بهر لقا می ریختی دلبرا دل را ببر در آب حیوان غوطه ده آب حیوانی کز آن بر انبیا می ریختی انبیا عامی بدندی گر نه از انعام خاص بر مس هستی ایشان کیمیا می ریختی این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکن کز برای ردشان آب دعا می ریختی کوشش ما را منه پهلوی کوشش های عام کز بقاشان می کشیدی در فنا می ریختی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۲ گر شراب عشق کار جان حیوانیستی عشق شمس الدین به عالم فاش و یک سانیستی گر نه در انوار غیرت غرق بودی عشق او حلقه گوش روان و جان انسانیستی گر نبودی بزم شمس الدین برون از هر دو کون جام او بر خاک همچون ابر نیسانیستی ابر نیسان خود چه باشد نزد بحر فضل او قاف تا قاف از میش خود موج طوفانیستی آفتاب و ماه را خود کی بدی زهره شعاع گر نه در رشک خدا سیماش پنهانیستی گر جمالش ماجرا کردی میان یوسفان یوسف مصری ابد پابند و زندانیستی گر نه از لطفش بپرهیزیدمی من گفتمی کز بهشت لطف او فردوس ریحانیستی نفس سگ دندان برآوردی گزیدی پای جان ساقیا گر نه می سرتیز دندانیستی جام همچون شمع را بر آتش می برفروز پس بسوز این عقل را گر بیت احزانیستی درکش آن معشوقه بدمست را در بزم ما کو ز مکر و عشوه ها گوییی که دستانیستی پس ز جام شمس تبریزی بده یک جرعه ای بعد از آن مر عاشقان را وقت حیرانیستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۳ ای نرفته از دل من اندرآ شاد آمدی ای تو شمع شب فروزی مرحبا شاد آمدی خانقاه روحیان را از تو حلو و حمزه ها جان جان صوفیانی الصلا شاد آمدی شب چو چتر و مه چو سلطان می دود در زیر چتر وز تو تخت و تاج ما و چتر ما شاد آمدی بی گهان در پیش کردی روح های پاک را ای صحابه عشق را چون مصطفی شاد آمدی ای که آن رحمت نمودی از پی چندین فراق می نگنجم زین طرب در هیچ جا شاد آمدی من گمان ها داشتم اندر وفای لطف تو لیک در وهمم نیامد این وفا شاد آمدی پرده داری کن تو ای شب کان مه اندر خلوت است مطربا پیوند کن تو پرده ها شاد آمدی چون به نزد پرده دار شمس تبریزی رسی بشنوی از شش جهت کای خوش لقا شاد آمدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۴ در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری جمله سوداها بر این فن عاقبت حسرت خورند ز آنک صد پر دارد این و نیست آن ها را پری پیش باغش باغ عالم نقش گرمابه ست و بس نی در او میوه بقایی نی در او شاخ تری آن ز سحری تر نماید چون بگیری شاخ او می برد شاخش تو را با خواجه قارون تا ثری صورت او چون عصا و باطن او اژدها چون نه ای موسی مرو بر اژدهای قاهری کف موسی کو که تا گردد عصا آن اژدها گردن آن اژدها را گیرد او چون لمتری گر کشیده می شوی آن سو ز جذب اژدهاست ز آنک او بس گرسنه ست و تو مر او را چون خوری جذب او چون آتشی آمد درافکن خود در آب دفع هر ضدی به ضدی دفع ناری کوثری چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر تا به هر دم دورتر باشی ز مرو و از هری تو مری باشی و چاکر اندر این حضرت به است ای افندی هین مگو این را مری و آن را مری ور فسردی در تکبر آفتابی را بجو در گداز هر فسرده شمس باشد ماهری آفتاب حشر را ماند گدازد هر جماد از زمین و آسمان و کوه و سنگ و گوهری تا بداند اهل محشر کاین همه یخ بوده است عقل جزوی ننگ مانده بر سر یخ چون خری ای خر لرزان شده بر روی یخ در زیر بار پوز بردارد به بالا خر که یا رب آخری شمس تبریزی چو عقل جزو را یاری دهد بال و پر یابد خر او برپرد چون جعفری

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 46 · Qur'an & Sunnah