Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌وچهارم جهان اندر گشاده شد جهانی که وصف او نیاید در زبانی حیاتش را نباشد خوف مرگی بهارش را نگرداند خزانی در و دیوار او افسانه گویان کاوخ و سنگ او اشعار خوانی چو جغذ آنجا رود طاوس گردد چو گرگ آنجا رود گردد شبانی به رفتن چون بود تبدیل حالی نه نقلی از مکانی تا مکانی بخارستان پا بر جای بنگر ز نقل حال گردد گلستانی ببین آن صخره پا بر جای مانده چه سیران کرد تا شد لعل کانی بشوی از آب معنی دست صورت که طباخان بگسردند خوانی ملایک بین بزاییده ز دیوان نزاید اینچنینی آنچنانی بسی دیدم درختی رسته از خاک کی دید از خاک رسته آسمانی چو یخرج حی من میت عیان شد جماد مرده شد صاحب عیانی ز قطره آب دیدم که بزاید قبای رستمی یا پهلوانی ندیدم من که از باد خیالی برون آید بهشتی یا جنانی ز ترجیع این غزل را ترجمان کن به نوعی دیگرش شرح و بیان کن ایا دری که صد رو می نمایی هزاران در ز هرسو می گشایی ولیک از عزت و اشراف و غیرت خفا اندر خفا اندر خفایی مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی‌پنجم زهی دریا زهی بحر حیاتی زهی حسن و جمال و فر ذاتی ز تو جانم براتی خواست از رنج یکی شمعی فرستادش براتی ز تندی عشق او آهن چو مومست زهی عشق حرون تند عاتی ولیکن سر عشقش شکرستان ز نخلستان ز جوهای فراتی شکر لب مه رخان جام بر کف تو می گو هر کرا خواهی که هاتی ز هر لعل لبی بوست رسیده تو درویشی و آن لعلش زکاتی در آن شطرنج اگر بردی تو شاهی ولی کو بخت پنهان چونک ماتی خداوند شمس دین دریای جان بخش تو شورستان درین دولت مواتی زهی شاهی لطیفی بی نظیری که مجموعست ازو جان شتاتی اگر تبریز دارد حبه زو چه نقصان گر شود از گنجها تی هزاران زاهد زهد صلاحی ز تو خونش مباح و او مباحی زهی کعبه که تو جان بخش حاجی زهی اقبال هر محتاج راجی هر آن سر کو فرو ناید به کیوان ز روی فخر بر فرقش تو تاجی نهاده سر به تسلیم و به طاعت به پیشت از دل و جان هر لجاجی زهی نور جهان جان که نورت نه از خورشید و ماهست و سراجی همه جانها باقطاع مثالت که بعضی عشری و بعضی خراجی خداوند شمس دینا این مدیحت بجای جاه و فرت هست هاجی ایا تبریز بستان باج جانها که فرمان ده توی بر جان و باجی مزاج دل اگر چون برف گردد ز آتشهای تو گردد نتاجی هرآن جان و دلی کان زنده باشد ز مهر تستشان دایم تناجی در آن بازار کز تو هست بویی زهی مر یوسفان را بی رواجی به چرخ چارمت عیسیست داعی به پیش دولتت چاوش ساعی ز شاه ماست ملک با مرادی که او ختمست احسان را و بادی گر احسان را زبان باشد بگردد به مدح و شکر او سیصد عبادی بدان سوی جهان گر گوش داری چه چاوشان جانندش منادی دهان آفرینش باز مانده ازان روزی که دیدستش ز شادی همی گوید به عالم او به سوگند که تا زادی چنین روزی نزادی یکی چندی نهان شو تا نگردد همه بازار مه رویان کسادی بدیدم عشق خوانی را فتاده به خاک و خون بگفتم چون فتادی که تو خون ریز جمله عاشقانی تو نیزک دل چنین بر باد دادی بگفتا دیده ام چیزی که صد ماه ازو سوزند در نار ودادی خداوند شمس دین آخر چه نوری فرشته یا پری یا تش نژادی به تبریز آ دلا از لحر عشقش چو بنده عیب ناک اندر مزادی

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی و ششم فتاد این دل به عشق پادشاهی دو عالم را ز لطف او پناهی اگر لطفش نماید رخ به آتش ز آتشها برون روید گیاهی چو بردابرد حسنش دید جانم برفت آن های و هویم ماند آهی اگر حسنش بتابد بر سر خاک ز هر خاکی برآید قرص ماهی قیامتهای آن چشم سیاهش بپوشانید جانم را سیاهی ز تلخ هجر او شکر چو زهری ز خون خونین شده هر خاک راهی زمین تا آسمان آتش گرفتی اگر نی مژده دادی گاه گاهی دو صد یوسف نماید از خیالش که هریک را ذقن بر طرفه چاهی بهر چاهی ازان چهها درافتم چو یوسف ز آن چه افتم من به چاهی ایا مخدوم شمس الدین تبریز ازین جانهای پرآتش مپرهیز چو چنگ عشق او بر ساخت سازی به گوش جان عاشق گفت رازی بزد در بیشه جان عشقش آتش بسوزانید هرجا بد مجازی نمازی گردد آن جانی که دارد به پیش قبله حسنش نمازی ز فر جان عشق انگیز شاهی نهد بر اطلس بختش طرازی هر آن زاغی که چید از خرمن او یکی دانه دمی وا گشت بازی زرایرهای روحی می سرایند ز عشق روی او پرده حجازی چه می ترسی ز مردن رو تو بستان ز عشقش عمر بی مرگی درازی چه عمری عمر شیرینی لطیفی لطیفی مست عشقی پاک بازی ولیکن ناز او را زیبد ای جان مکن زنهار با نازش تو نازی خداوند شمس دین زان جام پیشین بریزا در دهان جان ریشین مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی ‌و هفتم ای بانگ و صلای آن جهانی ای آمده تا مرا بخوانی ما منتظر دم تو بودیم شادآ که رسول لامکانی هین قصه آن بهار برگو چون طوطی آن شکرستانی افسرده شدیم و زرد گشتیم از زمزمه دم خزانی ما را برهان ز مکر این پیر ما را برسان بدان جوانی زهر آمد آن شکر که او داد سردی و فسردگی نشانی پا زهر بیار و چاره کن کز دست شدیم ما تو دانی زین زهر گیاهمان برون بر هم موسی عهد و هم شبانی پیش تو امانت شعیبم ما را بچران به مهربانی تا ساحل بحر و روضه ما را در پیش کنی و خوش برانی تا فربه و با نشاط گردیم از سنبل و سوسن معانی پنهان گشتند این رسولان از ننگ و تکبر ملولان ای چشم و چراغ هردو دیده ما را بقروی جان کشیده ما را ز قرو میار بیرون ناخورده تمام و ناچریده لاغر چو هلال ماند طفلی سه ماه ز شیر وا بریده بگذار به لطف طفل جان را اندر بر دایه در خزیده چون ناله ما به گوشت آمد آن را مشمار ناشنیده در لب سر شاخ سخت گیرد هر سیب که هست نارسیده از بیم که تا نیفتد از شاخ ماند بی ذوق و پژمریده جان نیست ازان جماد کمتر با دایه عقل برگزیده سه بوسه ز تو وظیفه دارم ای بر رخ من سحر گزیده تا صلح کنیم بر دو امروز زیرا که ملولی و رمیده خامش که کریم دلبرست او اخلاق و خصال او حمیده هین خواب مرو که دزد و لولی دزدید کلاهت از فضولی این نفس تو شد گنه فزایی کرمی بد و گشت اژدهایی شب مرداری حرام خواری روز اخوت و دزد و ژاژخایی رو داد بخواه از امیری صاحب علمی صواب رایی نبود بلد از خلیفه خالی مخلوق کیست بی خدایی رنجور بود جهان به تشویش بی عدل و سیاست و لوایی بیماری و علت جهان را شمشیر بود پسین دوایی هنگام جهاد اکبر آمد خیز ای صوفی بکن غزایی از جوع ببر گلوی شهوت شوریده مشو به شوربایی تن باشد و جان سخای درویش اینست اصول هر سخایی بگداز به آتشش که آتش مر خامان راست کیمیایی خاموش که نار نور گردد ساقی شود آتش و سقایی صد خدمت و صد سلام از ما بر عقل کم خموش گویا

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی و هشتم هر روز بگه ز در درآیی بر دست شراب آشنایی بر ما خوانی سلام سوزان یا رب چه لطیف و خوش بلایی ما را ببری ز سر به عشوه دیوانه کنی و های هایی ما را چه عدم چه هست چون تو در نیست وجود می نمایی دی کرده هزار گونه توبه بگرفته طریق پارسایی چون بیند توبه روی خوبت داند که عدوی تو بهایی بگریزد توبه و دل او را فریادکنان بیا کجایی گوید که رسید مرگ توبه از توبه دگر مجو کیایی توبه اگر اژدهای نر بود ای عشق زمرد خدایی ترجیع نهم به گوش قوال تو گوش رباب را همی مال ای بسته ز توبه بیست ترکش بستان قدحی رحیق و درکش زیرا که فضای بی امانست آن زلف معنبر مشوش ای شاهد وقت وقت شه رخ سودت نیکند رخ مکرمش بینی کردن چه سود دارد با آن که دهان زنی چو گربش سجده کن و سر مکش چو ابلیس پیش رخ این نگار مه وش از شش جهت است یار بیرون پرنور شده ز روش هر شش دلدار امروز سخت مستست پرفتنه و غصه و مخمش جان دارد صدهزار حیرت از حسن منقش منقش از عشق زمین پر از شقایق در عشق فلک چنین منعش خاموش و شراب عشق کم نوش ایمن شو از ارتعاش و مرعش چون لعل لبت نمود تلقین بر دل ننهیم بند لعلین تا ساقی ما توی بیاری کفرست و حرام هوشیاری ای عقل اگرچه بس عزیزی در مست نظر مکن به خواری گر آن داری نکو نظر کن کان کو دارد تو آن نداری گر پای ترا بتی بگیرد یکدم نهلد که سر به خاری دیوانه شوی که تو ز سودا در ریگ سیاه تخم کاری در مرگ حیات دید عارف چون رست ز دیدهای ناری نورآمد و نار را فرو کشت دی را بکشد دم بهاری در چشم تو شب اگرچه تیره ست در دیده او کند نهاری می گوید عشق با دو چشمش مستی و خوشی و پرخماری بس کردم تا که عشق بی من تنها بکند سخن گزاری امروز دلست آرزومند چون طره اوست بند بربند مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی و نهم مستیان در عربده رفتند و رفتم گوشه ای با دو یار رازدان و هم ره و هم توشه ای اندران گوشه بدیدم آفتابی کز تفش جان و دل چون قازغان شد جوش اندر جوشه ای پست و بالای نهاد من هوای او گرفت چون ملخ در کشت افتد بر سر هر خوشه ای من خود از فتنه و بلا بگریختم در گوش ها خود من از دیگ بلا برداشته سر پوشه ای عشق شمس الدین خداوندم یکی غوغایی ست گرچه ز اول ساکنک آمد چنان خاموشه ای وصل همچون جبرییل و هجر چون خناس شد وحی جبریل امین سوزنده وسواس شد کی توان کردن نصیحت عاشق اوباش را کی توان پوشیدن این عیش پدید و فاش را جام مستوری که خام عشق او اندر کشید در قلاشی می بسوزد عالم قلاش را هرکه بیند روی او او گشت آلتون تاش او لیک شاهان را نباشد چه بود آلتون تاش را این چه خورشیدیست آخر کز برای عشق او می بسوزد همچو هیزم جان و دل خفاش را نزد آن خورشید شمس الدین تبریزی برید از دل من زاری و افغان و این غوغاش را عشق شمس الدین چو خمر و جان من چون کاس شد از خداوندیش چون آن نور جان ایناس شد مرغ جان از جمله و باز فراقت کاغ کرد بر نوازش گاه تو یعنی دل من داغ کرد یک شراب تلخ داد از جام خود هجران بدل جمله شادی تا به شیر مادر استفراغ کرد کو زمانی که وصالت برگذشت از روی لطف سوی خارستان جانم جملگی را باغ کرد نور شمس الدین خداوندم عدم را هست کرد چه عجب گر شوره را او به باغ و راغ کرد در غمی بودم که جانم قصد رفتن کرده بود زنده کردش این خیالت کو بخوانش لاغ کرد جان من چون درکشید آن جام خاص خاص را در زمان برهم زند هم زهد و هم اخلاص را

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهلم هله نوش کن شرابی شده آتشی به تیزی سوی من بیا و بستان بدو دست تا نریزی قدح و می گزیده ز کف خدا رسیده چو خوری چنان بیفتی که به حشر بر نخیزی و اگر کشی تو گردن ز می و شراب خوردن دهمت به قهر خوردن تو ز من کجا گریزی بربود جام مهرش چو تو صد هزار سرکش بستان قدح نظر کن که تو با کی می ستیزی شه خوش عذار را بین که گرفت باده بخشی سر زلف یار را بین که گرفت مشک بیزی چو ز خود برفت ساقی بدهد قدح گزافی چو ز خود برفت مطرب بزند ره حجازی ز می خدای یابی تف و آتش جوانی هنر و وفا نیابی ز حرارت غریزی بستان قدح نظر کن به صفا و گوهر او نه ز شیره است این می به خدا و نی مویزی بدرون صبر آمد فرج و ره گشایش بدرون خواری آمد شرف و کش و عزیزی بهلم سخن فزایی بهلم حدیث خایی تو بگو که خوش ادایی عجبی غریب چیزی ترجیع کن بسازش چو عروس نو جهازی که عروس می بنالد بر تو ز بی جهیزی عدم و وجود را حق به عطا همی نوازد پدرت اگر ندارد ملکت جهاز سازد هله ای غریب نادر تو درین دیار چونی هله ای ندیم دولت تو درین خمار چونی ز فراق شهریاری تو چگونه می گذاری هله ای گل سعادت به میان خار چونی به تو آفتاب گوید که درآتشیم بی تو به تو باغ و راغ گوید که تو ای بهار چونی چو توی حیات جانها ز چه بند صورتستی چو توی قرار دلها هله بی قرار چونی توی جان هر عروسی توی سور هردو عالم خردم بماند خیره که تو سوگوار چونی نه تو یوسفی به عالم بشنو یکی سالم که میان چاه و زندان تو باختیار چونی هله آسمان عزت تو چرا کبود پوشی هله آفتاب رفعت تو درین دوار چونی پدرت ز جنت آمد ز بلای گندمی دو چو هوای جنتستت تو هریسه خوار چونی به میان کاسه لیسان تو چو دیک چند جوشی به میان این حریفان تو درین قمار چونی تو بسی سخن بگفتی خلل سخن نهفتی محک خدای دیدی تو در اضطرار چونی ز چه رو خموش کردی تو اگر ز اهل دردی بنظر چو ره نوردی تو در انتظار چونی رخت از ضمیر و فکرت به یقین اثر بیابد چو درون کوزه چیزی بود از برون تلابد به جناب غیب یاری به سفر دوید باری ز فخ زمانه مرغی سره برپرید باری هله ای نکو نهادا که روانت شاد بادا که به ظاهر آن شکوفه ز چمن برید باری هله چشم پرنم تو زخدای باد روشن که ز چشم ما سرشک غم تو چکید باری چرد آهوی ضمیرت ز ریاض قدس بالا که ز گرگ مرگ صیدت بشد و رمید باری سوی آسمان غیبی تو چگونه و چونی که بر آسمان ز یاران اسفا رسید باری برهانش ای سعادت ز فراق و رنج وحشت که ز دام تنگ صورت بشد و رهید باری ز جهان برفت باید چه جوانی و چه پیری خوش و عاشق و مکرم سبک و شهید باری به صلای تو دویدم ز دیار خود بریدم به وثاق تو رسیدم بده آن کلید باری اگر آفتاب عمرم بمغاربی فروشد بجز آن سحر ز فضلت سحری دمید باری وگر آن ستاره ناگه بفسرد از نحوست من از آفتاب غیبی شده ام سعید باری و اگر سزای دنیا نبدم به عمر کوته کرم و کرامتت را دل من سزید باری هله ساقی از فراقت شب و روز در خمارم تو بیا که من ز مستی سر جام خود ندارم

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهل و یکم تو برو که من ازینجا بنمی روم به جایی کی رود ز پیش یاری قمری قمر لقایی تو برو که دست و پایی بزنی به جهد و کسبی که مرا ز دست عشقش بنماند دست و پایی که به عقل خودشناسی تو بهای هر متاعی که مرا نماند عقلی ز مهی گران بهایی بر خلق عشق و سودا گنهی کبیره آمد که برو ملامت آمد ز خلایق و جفایی ز برای چون تو ماهی سزد اینچنین گناهی که صوابکار باشد خرد از چنین خطایی نه به اختیار باشد غم عشق خوب رویان کی رود به اختیاری سوی درد بی دوایی چو بدید چشم عالم فر و نور صورت تو گرود که هست حق را جز ازین سرا سرایی هله بگذر ای برادر ز حجاب چرخ اخضر چو تو فارغی ز گندم چه کنی در آسیابی ز بلای گندم آمد پدر بزرگت اینجا به هوای نفس افتد دل و عقل را جلایی که همیشه درد باشد بنشسته در بن خم به سر خم آید آنگه که بیابد او صفایی به جناب بحر صافی برویم همچو سیلی که خوش است بحر او را که بداند آشنایی تو که جنس ماهیانی سوی بحر ازان روانی که به حوض و جو نیابی تو فراخی و فضایی نم و آب حوض و جیحون همه عاریه ست و عارض تو مدار از عوارض خردا طمع وفایی نشد این سخن مشرح ترجیع را بیان کن ثمرات عشق برگو عقبات را نشان کن هله ای فلک به ظاهر اگرت دو گوش بودی ز فغان عشق جانت چه خروشها نمودی غلطم ترا اگر خود نبدی وصال و فرقت تن تو چو اهل ماتم بنپوشدی کبودی وگر از پیام دلبر به تو صیقلی رسیدی همه زنگ سینه ات را به یکی نفس زدودی هله ای مه ار دل تو سر و سرکشی نکردی کله جلالتت را به خسوف کی ربودی و اگر نه لطف سابق ره مغفرت سپردی گره خسوفها را ز دلت کجا گشودی و اگر نه قبض و بسطی عقبات این رهستی ز چه کاهدی تن تو ز محاق و کی فزودی و اگر نه مهر کردی دل و چشم را قضاها ز تو دام کی نهفتی به تو دانه کی نمودی و اگر نه بند و دامی سوی هر رهی نهادی به حفاظ و صبر کس را گه عرض کی ستودی و اگر نه هر غمی را دهدی مفرح آن شه همه تیغ و تیر بودی نه سپر بدی نه خودی و اگر نه جان روشن ز خدا صفت گرفتی نه فن و صفاش بودی نه کرم بدی نه جودی شده است آن جمالش ز دو چشم بد منزه که بلندتر ازان شد که بدو رسد حسودی چه غمست قرص مه را تو بگو ز زخم تیری چه برد ز سر احمد دل تیره جهودی ز جمال فرخش گو ترجیع گو و خوش گو که مباد ز آب خالی شب و روز اینچنین جو چمن و بهار خرم طرب و نشاط و مستی صنم و جمال خوبش قدح و درازدستی از من گلست و لاله که چمن نمود کاله هله سوی بزم گل شو که تو نیز می پرستی پی شکر سرو و سوسن به شکوفه صد زبان شد سمن از عدم روان شد تو چرا فرو نشستی پی ناز گفت گلبن به عتاب و فن به بلبل که خمش برو ازینجا که درخت را شکستی به جواب گفت این خو که تو داری ای جفاگر نه سقیم ماند اینجا نه طبیب و نه مجستی گل سوری از عیادت پرسید زعفران را که رخ از چه زرد کردی ز خمار سر چه بستی به جواب گفت او را که ز داغ عشق زردم تو نیازموده غم ز کسی شنیده استی به چنار گفت سبزه بچه فن بلند گشتی زویش جواب آمد که ز خاکی و ز پستی به شکوفه گفت غنچه ز چه روی بسته چشمم به جواب گفت خندان بنه آن کله و رستی هله ای بتان گلشن به کجا بدیت شش مه بعدم بدیم ناگه ز خدا رسید هستی تو هم از عدم روان شو به بهار آن جهان شو ز ملوک و خسروان شو که مشرف الستی ز بنفشه ارغوان هم خبری بجست آن دم بگزید لب که مستم به سر تو ای مهستی چو بدید مستی او حرکات و چستی او به کنار درکشیدش که ازین میان تو جستی بنگر سخای دریا و خموش کن چو ماهی برهان شکار دل را که تو از برون شستی بگذشت شب سحر شد تو نخفتی و نخوردی نفسی برو بیاسا تو از آن خویش کردی

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهل و دوم ماییم و بخت خندان تا تو امیر مایی ای شیوهات شیرین تو جان شیوهایی آن لب که بسته باشد خندان کنیش در حین چشمی که درد دارد او را چو توتیایی سوگند خورده باشد تا من زیم نخندم سوگند او بسوزد چون چهره برگشایی هر مرده که خواهی برگیر و امتحان کن پاره کند کفن را گیرد قدح ربایی روزی که من بمیرم بر گور من گذر کن تا رستخیز مطلق از خیز من نمایی خود کی بمیرد آنکس که ساقیش توبودی سرسبز آن زمینی که تش کنی سقایی همراه باش ما را گو باش صد بیابان تا بردریم آن ره ما را چو دست و پایی گفتم به ماه و اختر تا کی روید بر سر از دوری رهست این یا خود ز خیره رایی ای مه که تو همامی گه زار و گه تمامی در روز چون خفاشی شب صاحب لوایی یک چیز را کمالی یک چیز را وبالی یک چیز را هلاکی یک چیز را دوایی شاگرد ماه من شو زیر لواش می رو تا وارهی ز تلوین در عصمت خدایی گفتا اگر تو خواهی کاشکال را بشویم ترجیع کن که تا من احوال را بگویم ای بازگشت جانها در وقت جان پریدن وقت کفن بریدن وقت قبا دریدن ای گفته جان چه باشد یا آن جهان چه باشد ای جان به لب رسیدی آمد گه رسید ای دل که کف گشودی از این آن ربودی چیزی نماندت ای دل الا که دل طپیدن گه سیم و زر کشیدی که سیمبر کشیدی داد آن کشش خمارت هنگام جان کشیدن ای رفته از تباهی در خون مرغ و ماهی آنچ چشید جانشان باید ترا چشیدن ای شاد آنک از حق آموخت سحر مطلق پیش از اجل چو شیران پیش اجل دویدن دو گوش را ببستن از عشوه حریفان آنک آخر او ببرد پیشین ازو بریدن از خاک زاده وز بستان خاک مستی لب را بشو ز شیرش در قوت دل چریدن تا شیرخواره باشی دندان دل نروید از قوت روح آید دندان دل دمیدن میل کباب جستن طمع شراب خوردن اندر مزید ناید با شیرها مزیدن ای در هوس نشسته وی هردو گوش بسته پنبه ز گوش برکش تا دانی این شنیدن پنبه اگر نکندی پنبه دگر میفزا ترجیع دیگر آمد یک دم به خویش بازآ

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهل و سوم زین دودناک خانه گشادند روزنی شد دود و اندر آمد خورشید روشنی آن خانه چیست سینه و آن دود چیست فکر ز اندیشه گشت عیش تو اشکسته گردنی بیدار شو خلاص شو از فکر و از خیال یارب فرست خفته ما را دهل زنی خفته هزار غم خورد از بهر هیچ چیز در خواب گرگ بیند یا خوف ره زنی در خواب جان ببیند صد تیغ و صد سنان بیدار شد نبیند زان جمله سوزنی گویند مردگان که چه غمهای بیهده خوردیم و عمر رفت به وسواس هر فنی بهر یکی خیال گرفته عروسیی بهر یکی خیال بپوشیده جوشنی آن سور و تعزیت همه با دست این نفس نی رقص ماند ازان و نه زین نیز شیونی ناخن همی زنند و رخ خود همی درند شد خواب و نیست بر رخشان زخم ناخنی کو آنک بود با ما چون شیر و انگبین کو آنک بود با ما چون آب و روغنی اکنون حقایق آمد و خواب خیال رفت آرام و مأمنیست نه ما ماند و نی منی نی پیر و نی جوان نه اسیرست و نی عوان نی نرم و سخت ماند نه موم و نه آهنی یک رنگیست و یک صفتی و یگانگی جانیست بر پریده و وارسته از تنی این یک نه آن یکیست که هرکس بداندش ترجیع کن که در دل و خاطر نشاندش ای آنک پای صدق برین راه می زنی دو کون با توست چو تو همدم منی هیچ از تو فوت نیست همه با تو حاضرست ای از درخت بخت شده شاد و منحنی هر سیب و آبیی که شکافی به دست خویش بیرون زند ز باطن آن میوه روشنی زان روشنی بزاید یک روشنی نو از هر حسن بزاید هر لحظه احسنی بر میوها نوشته که زینها فطام نیست بر برگها نبشته ز پاییز ایمنی ای چشم کن کرشمه که در شهره مسکنی وی دل مرو ز جا که نکو جای ساکنی بسیار اغنیا چو درختان سبز هست این نادره درخت ز سبزی بود غنی بس سنگ یک منی ز سر کوه درفتد آن سنگ کوه گردد کو رست از منی زیرا که هر وجود همی ترسد از عدم کندر حضیض افتد از ربوه سنی ای زاده عدم تو بهر دم جوانتری وی رهن عشق دوست تو هر لحظه ارهنی هستی میان پوست که از مغز بهترست عریان میان اطلس و شعری و ادکنی گر زانک نخل خشکی در چشم هر جهود با درد مریم آری صد میوه جنی مینا کن برونی و بینا کن درون دنیا کجا بماند در دور تو دنی ای جان و ای جهان جهان بین و آن دگر و ای گردشی نهاده تو در شمس و در قمر ای آنک در دلی چه عجب دلگشاستی یا در میان جانی بس جانفزاستی آمیزش و منزهیت در خصومتند که جان ماستی تو عجب یا تو ماستی گر آنی و گر اینی بس بحر لذتی جمله حلاوت و طرب و عطاستی از دور نار دیدم و نزدیک نور بود گر اژدها نمودی ما را عصاستی تو امن مطلقی و بر نارسیدگان اینست اعتقاد که خوف و رجاستی چون یوسفی بر اخوان جمله کدورتی یعقوب را همیشه صفا در صفاستی مجنون شدیم تا که ز لیلی بری خوریم ای عشق تو عدوی همه عقلهاستی ای عقل مس بدی تو و از عشق زر شدی تو کیمیا نه علم کیمیاستی ای عشق جبرییل در راز گستری گویی که وحی آر همه انبیاستی آنکس که عقل باشدش او این گمان برد و از گمان عقل و تفکر جداستی هرگز خطا نکرد خدنگ اشارتت وانکو خطا کند تو غفور خطاستی گر باد را نبینی ای خاک خفته چشم گر باد نیست از چه سبب در هواستی گرچه بلند گشتی از کبر دور باش از کبر شدم دار که با کبریاستی از ماه تا به ماهی جوید نشاط تو بسیار گو شدند پی اختلاط تو

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهل و چهارم گر مه و گر زهره و گر فرقدی از همه سعدان فلک اسعدی نیستی از چرخ و از این آسمان سخت لطیفی ز کجا آمدی چونک به صورت تو ممثل شوی ماه رخ و دل بر و زیبا قدی از تو پدید آمده سودای عشق وز تو بود خوبی و زیبا خدی گم شده هر دل و اندیشه ای هر چه شود یاوه توش واجدی خاتم هر ملک و ممالک توی تاج سر هر شه و هر سیدی نوبت خود بر سر گردون زدند چونک دمی خویش بر ایشان زدی هر بدیی کو به تو آورد رو خوب شود رسته شود از بدی ای نظرت معدن هر کیمیا ای خود تو مشعله هر خودی در خور عام ست چنین شرح ها کو صفت و معرفت ایزدی گر برسد برق از آن آسمان گیرد خورشید و فلک کاسدی گرد نیایند وجود و عدم عاشقی و شرم دو ضدند هم چون تلف عشق موبد شدی گر تو یکی روح بدی صد شدی مست و خراب و خوش و بی خود شود خلق چو تو جلوه گر خود شدی ای دل من باده بخور فاش فاش حد نزنندت چو تو بی حد شدی حد اگر باشد هم بگذرد شاد بمان تو که مخلد شدی ای دل پرکینه مصفا شدی وی تن دیرینه مجدد شدی مست همی باش و میا سوی خود چون به خود آیی تو مقید شدی روح چو آب ست و بدن همچو خاک آبی و از خاک مجرد شدی تیره بدی در بن خنب جهان راوقی اکنون و مصعد شدی خواست چراغت که بمیرد ولیک رو که به خورشید موید شدی جان تو خفاش بد و باز شد چونک درین نور معود شدی هم نفسی آمد لب را ببند تا بکی ای دم تو درآمد شدی ساقی جان آمد با جام جم نوبت عشرت شد خامش کنم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱ آن دل که شد او قابل انوار خدا پر باشد جان او ز اسرار خدا زنهار تن مرا چو تنها مشمر کو جمله نمک شد به نمک زار خدا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲ آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا وان نقش تو از آب منی نیست بیا در خشم مکن تو خویشتن را پنهان کان حسن تو پنهان شدنی نیست بیا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳ آن کس که ترا نقش کند او تنها تنها نگذاردت میان سودا در خانه تصویر تو یعنی دل تو بر رویاند دو صد حریف زیبا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴ آن لعل سخن که جان دهد مرجان را بی رنگ چه رنگ بخشد او مر جان را مایه بخشد مشعله ایمان را بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵ آن وقت که بحر کل شود ذات مرا روشن گردد جمال ذرات مرا زان می سوزم چو شمع تا در ره عشق یک وقت شود جمله اوقات مرا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶ آواز ترا طبع دل ما بادا اندر شب و روز شاد و گویا بادا آواز تو گر خسته شود خسته شویم آواز تو چون نای شکرخا بادا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷ از آتش عشق در جهان گرمی ها وز شیر جفاش در وفا نرمی ها زان ماه که خورشید از او شرمنده ست بی شرم بود مرد چه بی شرمی ها

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸ از باده لعل ناب شد گوهر ما آمد به فغان ز دست ما ساغر ما از بس که همی خوریم می بر سر می ما در سر می شدیم و می در سر ما مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹ از خاک ندیده تیره ایامان را از دور ندیده دوزخ آشامان را دعوی چکنی عشق دلارامان را با عشق چکار است نکونامان را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰ از ذکر بسی نور فزاید مه را در راه حقیقت آورد گمره را هر صبح و نماز شام ورد خود ساز این گفتن لا اله الا الله را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱ افسوس که بیگاه شد و ما تنها در دریایی کرانه اش ناپیدا کشتی و شب و غمام و ما میرانیم در بحر خدا به فضل و توفیق خدا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲ انجیرفروش را چه بهتر جانا ز انجیرفروشی ای برادر جانا سرمست زییم و مست میریم ای جان هم مست دوان دوان به محشر جانا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳ اول به هزار لطف بنواخت مرا آخر به هزار غصه بگداخت مرا چون مهره مهر خویش می باخت مرا چون من همه او شدم بینداخت مرا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴ ای آنکه چو آفتاب فرد است بیا بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا عالم بی تو غبار و گرد است بیا این مجلس عیش بی تو سرد است بیا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵ ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا از ماه تو تحفه ها است شبگرد ترا هر چند که سرخ روست اطراف شفق شهمات همی شوند رخ زرد ترا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶ ای اشک روان بگو دل افزای مرا آن باغ و بهار و آن تماشای مرا چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا اندیشه مکن بی ادبیهای مرا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷ ای باد سحر خبر بده مر ما را در ره دیدی آن دل آتش پا را دیدی دل پرآتش و پرسودا را کز آتش خود بسوخت صد خارا را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸ ای چرخ فلک به مکر و بدسازی ها از نطع دلم ببرده ای بازی ها روزی بینی مرا تو بر خوان فلک سازم چون ماه کاسه پردازی ها مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹ ای خواجه به خواب درنبینی ما را تا سال دگر دگر نبینی ما را ای شب هردم که جانب ما نگری بی روشنی سحر نبینی ما را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰ ای داده بنان گوهر ایمانی را داده بجوی قلب یکی کانی را نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد بسپرد به پشه لاجرم جانی را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱ ای در سر زلف تو پریشانی ها واندر لب لعلت شکرافشانی ها گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی ای جان چه پشیمان که پشیمانی ها مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲ ای دریا دل تو گوهر و مرجان را درباز که راه نیست کم خرجان را تن همچو صدف دهان گشاده است که آه من کی گنجم چو ره نشد مرجان را

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳ ای دل بچه زهره خواستی یاری را کو کرد هلاک چون تو بسیاری را دل گفت که تا شوم همه یکتایی این خواستم از بهر همین کاری را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴ ای دوست به دوستی قرینیم ترا هرجا که قدم نهی زمینیم ترا در مذهب عاشقی روا کی باشد عالم تو ببینیم و نه بینیم ترا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵ ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا ای دولت و اقبال من و کار و کیا ای خلوت و ای سماع و اخلاص و ریا بی حضرت تو این همه سوداست بیا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶ ای شب شادی همیشه بادی شادا عمرت به درازی قیامت بادا در یاد من آتشی است از صورت دوست ای غصه اگر تو زهره داری یادا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷ این آتش عشق می پزاند ما را هر شب به خرابات کشاند ما را با اهل خرابات نشاند ما را تا غیر خرابات نداند ما را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸ این روزه چو غربا ل ببیزد جان را پیدا آرد قراضه پنهان را جانی که کند خیره مه تابان را بی پرده شود نور دهد کیوان را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹ ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما مستی گردد که روز بیند شب ما ای آنکه گریخت از در مذهب ما گوشش بکشد فراق تا ملهب ما مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰ با عشق روان شد از عدم مرکب ما روشن ز شراب وصل دایم شب ما زان می که حرام نیست در مذهب ما تا صبح عدم خشک نیابی لب ما مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱ بر رهگذر بلا نهادم دل را خاص از پی تو پای گشادم دل را از باد مرا بوی تو آمد امروز شکرانه آن به باد دادم دل را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲ پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا تن خرقه و اندر او دل ما صوفی عالم همه خانقاه و شیخ اوست مرا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳ بیگاه شده است لیک مر سیران را سیری نبود به جز که ادبیران را چه روز و چه شب چه صبح دلیران را چه گرگ و چه میش و بره مر شیران را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴ تا از تو جدا شده است آغوش مرا از گریه کسی ندیده خاموش مرا در جان و دل و دید فراموش نه ای از بهر خدا مکن فراموش مرا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵ تا با تو بوم نخسبم از یاری ها تا بی تو بوم نخسبم از زاری ها سبحان الله که هردو شب بیدارم تو فرق نگر میان بیداری ها مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶ تا چند از این غرور بسیار ترا تا کی ز خیال هر نمودار ترا سبحان الله که از تو کاری عجب است تو هیچ نه و این همه پندار ترا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷ تا عشق ترا است این شکرخایی ها هر روز تو گوش دار صفرایی ها کارت همه شب شراب پیمایی ها مکر و دغل و خصومت افزایی ها

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸ تا کی باشی ز دور نظاره ما ما چاره گریم و عشق بیچاره ما جان کیست کمینه طفل گهواره ما دل کیست یکی غریب آواره ما مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹ تا نقش خیال دوست با ماست دلا ما را همه عمر خود تماشاست دلا وانجا که مراد دل برآید ای دل یک خار به از هزار خرماست دلا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰ جانا به هلاک بنده مستیز و بیا رنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا ای مکر در آموخته هرجایی را یک مکر برای من درانگیز و بیا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱ جز عشق نبود هیچ دمساز مرا نی اول و نی آخر و آغاز مرا جان می دهد از درونه آواز مرا کی کاهل راه عشق درباز مرا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲ چو نزود نبشته بود حق فرقت ما از بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما گر بد بودیم رستی از زحمت ما ور نیک بدیم یاد کن صحبت ما مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳ خود را به حیل درافکنم مست آنجا تا بنگرم آن جان جهان هست آنجا یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بدهم همچو دل از دست آنجا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۴ در جای تو جا نیست به جز آن جان را در کوه تو کانیست بجو آن کان را صوفی رونده گر توانی می جوی بیرون تو مجو ز خود بجو تو آن را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۵ در چشم ببین دو چشم آن مفتون را نیک بشنو تو نکته بیچون را هر خون که نخورده ست آن نرگس او از دیده من روان ببین آن خون را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶ در سر دارم ز می پریشانی ها با قند لب تو شکرافشانی ها ای ساقی پنهان چو پیاپی کردی رسوا شود این دم همه پنهانی ها مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷ دستان کسی دست زنان کرد مرا بی حشمت و بی عقل روان کرد مرا حاصل دل او دل مرا گردانید هر شکل که خواست آنچنان کرد مرا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸ دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا زین کار که چشم داری از کار و کیا برخیز که تا پیشترک ما برویم زان پیش که قاصدی بیاید که بیا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹ دود دل ما نشان سودا ست دلا و آن دود که از دل است پیداست دلا هر موج که می زند دل از خون ای دل آن دل نبود مگر که دریا ست دلا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰ دیدم در خواب ساقی زیبا را بر دست گرفته ساغر صهبا را گفتم به خیالش که غلام اویی شاید که به جای خواجه باشی ما را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱ زنهار دلا به خود مده ره غم را مگزین به جهان صحبت نامحرم را با تره و نانی چو قناعت کردی چون تره مسنج سبلت عالم را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲ تنبور چو تن تن برآرد به نوا زنجیر در آن شود دل بی سر و پا زیرا که نهان در زهش آواز کسی می گوید او که جسته همراه بیا

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳ عاشق شب خلوت از پی پی گم را بسیار بود که کژ نهد انجم را زیرا که شب وصال زحمت باشد از مردم دیده دیده مردم را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴ عاشق همه سال مست و رسوا بادا دیوانه و شوریده و شیدا بادا با هشیاری غصه هرچیز خوریم چون مست شویم هرچه بادا بادا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵ عشق تو بکشت ترکی و تازی را من بنده آن شهید و آن غازی را عشقت میگفت کس ز من جان نبرد حق گفت دلا رها کن این بازی را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶ عشقست طریق و راه پیغمبر ما ما زاده عشق و عشق شد مادر ما ای مادر ما نهفته در چادر ما پنهان شده از طبیعت کافر ما مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷ عمریست ندیده ایم گلزار ترا وان نرگس پرخمار خمار ترا پنهان شده ای ز خلق مانند وفا دیریست ندیده ایم رخسار ترا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸ غم خود که بود که یاد آریم او را در دل چه که بر خاک نگاریم او را غم باد امید لیک بس بیمغز است گر سر ننهد مغز برآریم او را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹ گر بوی نمی بری در این کوی میا ور جامه نمی کنی در این جوی میا آن سوی که سویها از آنسوی آید می باش همان سوی و بدین سوی میا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰ گر جان داری بیا و جان باز آنجا آن جای که بوده ای ز آغاز آنجا یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید چون نشد باز آنجا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱ گر در طلب خودی ز خود بیرون آ جو را بگذار و جانب جیحون آ چون گاو چه می کشی تو بار گردون چرخی بزن و بر سر این گردون آ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲ گر عمر بشد عمر دگر داد خدا گر عمر فنا نماند نک عمر بقا عشق آب حیاتست در این آب درآ هر قطره از این بحر حیاتست جدا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳ گر من میرم مرا بیارید شما مرده بنگار من سپارید شما گر بوسه دهد بر لب پوسیده من گر زنده شوم عجب مدارید شما مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴ کوتاه کند زمانه این دمدمه را وز هم بدرد گرگ فنا این رمه را اندر سر هر کسی غروریست ولی سیل اجل قفا زند این همه را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵ گویم که کیست روح افراز مرا آنکس که بداد جان ز آغاز مرا گه چشم مرا چو باز بر می بندد گه بگشاید به صید چون باز مرا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶ گه می گفتم که من امیرم خود را گه ناله کنان که من اسیرم خود را آن رفت و از این پس نپذیرم خود را بگرفتم این که من نگیرم خود را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷ لاحول ولا دور کند آن غم را گر دیو رسد جان بنی آدم را آن کز دم لاحول ولا غمگین شد لا حول ولا فزون کند آن دم را

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸ ما أطیب ما ألذ ما أحلانا کنا مهجا و لم نکن أبدانا إن شاء بنا کرامه مولانا یعفو و یعیدنا کما أبدانا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹ من تجربه کردم صنم خوش خو را سیلاب سیه تیره نکرد آنجو را یک روز گره نبست او ابرو را دارم بیمرگ و زندگانی او را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰ من ذره و خورشید لقایی تو مرا بیمار غمم عین دوایی تو مرا بی بال و پر اندر پی تو می پرم من که شدم چو کهربایی تو مرا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱ منصور بدآن خواجه که در راه خدا از پنبه تن جامه جان کرد جدا منصور کجا گفت اناالحق می گفت منصور کجا بود خدا بود خدا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲ مولای اناالتایب مما سلفا هل تقبل عذر عاشق قد تلفا این کان ندامتی صدودا و جفا مولای عفی الله عفی الله عفا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳ می آمد یار مست و تنها تنها با نرگس پرخمار رعنا رعنا جستم که یکی بوسه ستانم ز لبش فریاد برآورد که یغما یغما مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴ نور فلکست این تن خاکی ما رشک ملک آمدست چالاکی ما گه رشک برد فرشته از پاکی ما گه بگریزد دیو ز بی باکی ما مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵ هان ای سفری عزم کجایست کجا هرجا که روی نشسته ای در دل ما چندان غم دریاست ترا چون ماهی کافشاند لب خشک تو را در دریا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶ یک چند به تقلید گزیدم خود را نادیده همی نام شنیدم خود را در خود بودم زان نسزیدم خود را از خود چو برون شدم بدیدم خود را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷ یک طرفه عصاست موسی این رمه را یک لقمه کند چو بفکند این همه را نی سور گذارد او و نی ملحمه را هر عقل نکرد فهم این زمزمه را مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸ آن لقمه که در دهان نگنجد به طلب وان علم که در نشان نگنجد به طلب سریست میان دل مردان خدای جبریل در آن میان نگنجد به طلب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹ آنی که فلک با تو درآید به طرب گر آدمیی شیفته گردد چه عجب تا جان دارم بندگیت خواهم کرد خواهی به طلب مرا و خواهی مطلب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰ از بانگ سرافیل دمیده است رباب تا زنده و تازه کرده دلهای کباب آن سوداها که غرقه گشتند و فنا چون ماهیکان برآمدند از تک آب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱ امروز چو هر روز خرابیم خراب مگشا در اندیشه و برگیر رباب صدگونه نماز است و رکوعست و سجود آنرا که جمال دوست باشد محراب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲ امشب ز برای دل اصحاب مخسب گوش شب را بگیر و برتاب مخسب گویند که فتنه خفته بهتر باشد بیدار بهی تو فتنه مشتاب مخسب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳ اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب کاندیشه ز روی مه حجابست حجاب دل چون ماهست در دل اندیشه مدار انداز تو اندیشه گری را در آب

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴ اندیشه و غم را نبود هستی و تاب آنجا که شرابست و ربابست و کباب عیش ابدی نوش کنید ای اصحاب چون سبزه و گل نهید لب بر لب آب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵ ای آنکه تو دیر آمده ای در کتاب گر بشتابند کودکان تو مشتاب گر مانده شدند قوم و از دست شدند این دست تو است زود برگیر رباب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶ ای آنکه تو یوسف منی من یعقوب ای آنکه تو صحت تنی من ایوب من خود چه کسم ای همه را تو محبوب من دست همی زنم تو پایی میکوب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷ ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب در فرقت آفتاب چون ماه مخسپ چون دلو درین ظلمت چه ره میکن باشد که برآیی به سر چاه مخسب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸ ای روی ترا غلام گلنار مخسب وی رونق نوبهار و گلزار مخسب ای نرگس پرخمار خونخوار مخسب امشب شب عشرت است زنهار مخسب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹ ای ماه جبین شبی تو مهوار مخسب در دور درآ چو چرخ دوار مخسب بیداری ما چراغ عالم باشد یک شب تو چراغ را نگهدار مخسب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰ این باد سحر محرم رازست مخسب هنگام تضرع و نیاز است مخسب بر خلق دو کون از ازل تا به ابد این در که نبسته است باز است مخسب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱ ای یار که نیست همچو تو یار مخسب وی آنکه ز تو راست شود کار مخسب امشب ز تو صد شمع بخواهد افروخت زنهار تو اندریم زنهار مخسب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲ بردار حجابها به یکبار امشب یک موی ز هر دو کون مگذار امشب دیروز حدیث جان و دل می گفتی پیش تو نهیم کشته و زار امشب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳ بی جام در این دور شرابست شراب بی دود در این سینه کبابست کباب فریاد رباب عشق از زخمه او است زنهار مگو همین ربابست رباب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴ بی طاعت دین بهشت رحمان مطلب بی خاتم حق ملک سلیمان مطلب چون عاقبت کار اجل خواهد بود آزار دل هیچ مسلمان مطلب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵ بیکار مشین درآ درآمیز شتاب بیکار بدن به خور برد یا سوی خواب از اهل سماع می رسد بانگ رباب آن حلقه واصل شد گان را دریاب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶ حاجت نبود مستی ما را به شراب یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب بی ساقی و بی شاهد و بی مطرب و نی شوریده و مستیم چو مستان خراب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷ خواب آمد و در چشم نبد موضع خواب زیرا ز تو چشم بود پرآتش و آب شد جانب دل دید دلی چون سیماب شد جانب تن دید خراب و چه خراب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸ دانی که چه می گوید این بانگ رباب اندر پی من بیا و ره را دریاب زیرا به خطا راه بری سوی صواب زیرا به سؤال ره بری سوی جواب

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹ در چشم آمد خیال آن در خوشاب آن لحظه کزو اشک همی رفت شتاب پنهان گفتم به راز در گوش دو چشم مهمان عزیز است بیفزای شراب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰ دل در هوس تو چون ربابست رباب هر پاره ز سوز تو کبابست کباب دلدار ز درد ما اگر خاموش است در خاموشی دو صد جوابست جواب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱ ساقی در ده برای دیدار صواب زان باده که او نه خاک دیده است و نه آب بیمار بدن نیم که بیمار دلم شربت چه بود شراب در ده تو شراب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲ سبحان الله من و تو ای در خوشاب پیوسته مخالفیم اندر همه باب من بخت توام که هیچ خوابم نبرد تو بخت منی که برنیایی از خواب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳ شب گردم گرد شهر چون باد و چو آب از گشتن گرد شهر کس ناید خواب عقل است که چیزها ز موضع جوید تمییز و ادب مجو تو از مست و خراب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴ شب گشت درین سینه چه سوز است عجب می پندارم کاول روز است عجب در دیده عشق می نگنجد شب و روز این دیده عشق دیده دوز است عجب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵ علمی که تو را گره گشاید بطلب زان پیش که از تو جان برآید بطلب آن نیست که هست می نماید بگذار آن هست که نیست می نماید بطلب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶ گر آب حیات خوشگواری ای خواب امشب بر ما کار نداری ای خواب گر با عدد موی سر تست امشب یکسر نبری و سر نخاری ای خواب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷ گرم آمد عاشقانه و چست شتاب برتافته روح او ز گلزار صواب بر جمله قاضیان دوانید امروز در جستن آب زندگی قاضی کاب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸ گر می خواهی بقا و پیروز مخسب از آتش عشق دوست میسوز مخسب صد شب خفتی و حاصل آن دیدی از بهر خدا امشب تا روز مخسب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹ مستند مجردان اسرار امشب در پرده نشسته اند با یار امشب ای هستی بیگانه از این ره برخیز زحمت باشد بودن اغیار امشب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰ هستم به وصال دوست دلشاد امشب وز غصه هجر گشته آزاد امشب با یار بچرخم و به دل میگویم یارب که کلید صبح گم باد امشب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱ یارب یارب به حق تسبیح رباب کش در تسبیح صد سوالست و جواب یارب به دل کباب و چشم پرآب جوشان تر از آنیم که در خم شراب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲ یاری کن و یار باش ای یار مخسب ای بلبل سرمست به گلزار مخسب یاران غریب را نگهدار مخسب امشب شب بخشش است زنهار مخسب مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳ آب حیوان در آب و گل پیدا نیست در مهر دلت مهر گسل پیدا نیست چندین خجل از کیست خجل پیدا نیست این راه بزن که ره به دل پیدا نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴ آری صنما بهانه خود کم بودت تا خواب بیامد و ز ما بر بودت خوش خسب که من تا به سحر خواهم گفت فریاد ز نرگسان خواب آلودت

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵ آسوده کسی که در کم و بیشی نیست در بند توانگری و درویشی نیست فارغ ز غم جهان و از خلق جهان با خویشتنش بذره ای خویشی نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶ آمد بر من چو در کفم زر پنداشت چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت از حلقه گوش او چنین پندارم کانجا که زر است گوش میباید داشت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷ آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست آن ساده به از دو صد نگار زیبا است آن آتش شهوت که چو صاف و ساده است بنگر چه نگاران که از آن آتش خاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸ آن بت که جمال و زینت مجلس ماست در مجلس ما نیست ندانیم کجاست سرویست بلند و قامتی دارد راست کز قامت او قیامت از ما برخاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹ آن پیش روی که جان او پیش صف است داند که تو بحری و جهان همچو کفست بی دف و نیی رقص کند عاشق تو امشب چه کند که هر طرف نای و دفست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰ آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است انصاف بده چه لایق آن دهن است شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز این بی نمکی ز شور بختی منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱ آنجا که تویی همه غم و جنگ و جفاست چون غرقه ما شدی همه لطف و وفاست گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست ور راست نه ای چپ ترا گیرم راست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲ آن جان که از او دلبر ما شادانست پیوسته سرش سبز و لبش خندان است اندازه جان نیست چنان لطف و جمال آهسته بگوییم مگر جانانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳ آن جاه و جمالی که جهان افروز است وان صورت پنهان که طرب را روز است امروز چو با ما است درو آویزیم دی رفت و پریر رفت که روز امروز است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴ آن چشم فراز از پی تاب شده است تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است صد آب ز چشم ما روان کردی دی امروز نگر که صد روان آب شده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵ آن چشم که خون گشت غم او را جفت است زو خواب طمع مدار کو کی خفته است پندارد کاین نیز نهایت دارد ای بیخبر از عشق که این را گفته است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶ آن چیست کز او سماعها را شرف است وان چیست که چون رود محل تلف است می آید و میرود نهان تا دانند کاین ذوق و سماعها نه از نای و دف است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷ آن چیست که لذتست از او در صورت وان چیست که بی او است مکدر صورت یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز یک لحظه ز لامکان زند بر صورت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸ آن خواجه که بار او همه قند تر است از مستی خود ز قند خود بیخبر است گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی نی گفت ندانست که آن نیشکر است

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹ آن دم که مرا بگرد تو دورانست ساقی و شراب و قدح و دور آنست واندم که ترا تجلی احسانست جان در حیرت چو موسی عمرانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰ آن را که بود کار نه زین یارانست کاین پیشه ما پیشه بیکارانست این راه که راه دزد و عیارانست چه جای توانگران و زردارانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱ آن را که خدای چون تو یاری داده است او را دل و جان و بیقراری داده است زنهار طمع مدار زانکس کاری زیرا که خداش طرفه کاری داده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲ آن را که غمی باشد و بتواند گفت گر از دل خود بگفت بتواند رفت این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳ آن روح که بسته بود در نقش صفات از پرتو مصطفی درآمد بر ذات واندم که روان گشت ز شادی میگفت شادی روان مصطفی را صلوات مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴ آن روی ترش نیست چنینش فعل است می گوید و می خورد در اینش فعل است آنکس که بر این چرخ برینش فعل است این نیست عجب که در زمینش فعل است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵ آن سایه تو جایگه و خانه ما است وان زلف تو بند دل دیوانه ما است هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است اما نه چو شمع ما که پروانه ما است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶ آن شاه که خاک پای او تاج سر است گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است اینک رخ زرد من گوا گفت برو رخ را چه گلست کار او همچو زر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷ آن شب که ترا به خواب بینم پیداست چون روز شود چو روز دل پرغوغاست آن پیل که دوش خواب هندستان دید از بند بجست و پای آن پیل کراست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸ آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت وز بی ادبی و جرم صد تو نگریخت او را تو نگوی لطف دریا گویش بگریخت ز ما دیو سیه او نگریخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹ آن عشق مجرد سوی صحرا می تاخت دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت با خود می گفت چون ز صورت برهم با صورت عشق عشقها خواهم باخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰ آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست میلش بسوی اطلس مقراضی نیست شد قاضی ما عاشق از روز ازل با غیر قضای عشق او راضی نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱ آنکس که امید یاری غم داده است هان تا نخوری که او ترا دم داده است در روز خوشی همه جهان یار تواند یار شب غم نشان کسی کم داده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲ آنکس که بروی خواب او رشک پریست آمد سحری و بر دل من نگریست او گریه و من گریه که تا آمد صبح پرسید کز این هر دو عجب عاشق کیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳ آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است بر سبلت و ریش خویشتن خندیده است وانکس که ترا ز خود قیاسی گیرد آن مسکین را چه خارها در دیده است

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴ آنکس که درون سینه را دل پنداشت گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع این جمله رهست خواجه منزل پنداشت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵ آنکس که ز سر عاشقی باخبر است فاش است میان عاشقان مشتهر است وانکس که ز ناموس نهان میدارد پیداست که در فراق زیر و زبر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶ آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست وانکس که ترا بی تو کند یار تو اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷ آنکو ز نهال هوست خیزانست چون مست به هر شاخ در آویزانست کز شاخ طرب حامله فرزند است کو قره عین طرب انگیزانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸ آن نور مبین که در جبین ما هست وان ضوء یقین که در دل آگاهست این جمله نور بلکه نور همه نور از نور محمد رسول الله است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹ آواز تو ارمغان نفخ صور است زان قوت هر دلی که بس رنجور است آواز بلند کن که تا پست شوند هرجا که امیر و هر کجا مأمور است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰ از بسکه دل تو دام حیلت افراخت خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت ماننده فرعون خدا را نشناخت چون برق گرفت عالمی را بگداخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱ از بی یاری ظریفتر یاری نیست وز بی کاری لطیفتر کاری نیست هرکس که ز عیاری و حیله ببرید والله که چو او زیرک و عیاری نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲ از جمله طمع بریدنم آسانست الا ز کسی که جان ما را جانست از هرکه کسی برد برای تو برد از تو که برد دمی کرا امکان است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳ از حلقه گوش از دلم باخبر است در حلقه او دل از همه حلقه تر است زیر و زبر چرخ پر است از غم او هر ذره چو آفتاب زیر و زبر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴ از دوستی دوست نگنجم در پوست در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست هرگز نزید به کام عاشق معشوق معشوق که بر مراد عاشق زید اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵ از دیدن اغیار چو ما را مدد است پس فرد نه ایم و کار ما در عدد است از نیک و بد آگهیم و این نیک و بد است هردل که نه بی خود است زیر لگد است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶ از عهد مگو که او نه بر پای من است چون زلف تو عهد من شکن در شکن است زانتنگ شکر  مگو که اندر لب تست یا زان آتش که از لبت در دهن است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷ از کفر و ز اسلام برون صحراییست ما را به میان آن فضا سوداییست عارف چو بدان رسید سر را بنهد نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جاییست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸ از نوح سفینه ایست میراث نجات گردان و روان میانه بحر حیات اندر دل از آن بحر برسته است نبات اما چون دل نه نقش دارد نه جهات

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹ العین لفقدکم کثیرالعبرات والقلب لذکرکم کثیرالحسرات هل یرجع من زماننا ما قدفات هیهات و هل فات زمان هیهات مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰ افغان کردم بر آن فغانم می سوخت خامش کردم چو خامشانم می سوخت از جمله کرانه ها برون کرد مرا رفتم به میان و در میانم می سوخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱ افکند مرا دلم به غوغا و گریخت جان آمد و هم از سر سودا و گریخت آن زهره بی زهره چو دید آتش من بربط بنهاد زود برجا و گریخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲ امروز چه روز است که خورشید دوتاست امروز ز روزها برونست و جداست از چرخ بخاکیان نثار است و صداست کای دلشدگان مژده که این روز شماست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳ امروز در این خانه کسی رقصانست که کل کمال پیش او نقصانست ور در تو ز انکار رگی جنبانست آنماه در انکار تو هم تابانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴ امروز من و جام صبوحی در دست می افتم و می خیزم و می گردم مست با سرو بلند خویش من مستم و پست من نیست شوم تا نبود جز وی هست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵ امروز مه ام دست زنان آمده است پیدا و نهان چو نقش جان آمده است مست و خوش و شنگ و بی امان آمده است زانروی چنینم که چنان آمده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶ امشب آمد خیال آن دلبر چست در خانه تن مقام دل را میجست دل را چو بیافت زود خنجر بکشید زد بر دل من که دست و بازوش درست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷ امشب شب آن دولت بی پایانست شب نیست عروسی خداجویانست آن جفت لطیف با یکی گویانست امشب تتق خوش نکو رویانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸ امشب شب آنست که جان شبهاست امشب شب آنست که حاجات رواست امشب شب بخشایش و انعام و عطاست امشب شب آنست که همراز خداست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹ امشب شب من بسی ضعیف و زار است امشب شب پرداختن اسرار است اسرار دلم جمله خیال یار است ای شب بگذر زود که ما را کار است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰ امشب منم و طواف کاشانه دوست میگردم تا بصبح در خانه دوست زیرا که بهر صبوح موسوم شده است کاین کاسه سر بدست پیمانه اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱ امشب هردل که همچو مه در طلب است ماننده زهره او حریف طرب است از آرزوی لبش مرا جان بلب است ایزد داند خموش کاین شب چه شب است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲ اندر دل من درون و بیرون همه اوست اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد بی چون باشد وجود من چون همه اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳ اندر سر ما همت کاری دگر است معشوقه خوب ما نگاری دگر است والله که بعشق نیز قانع نشویم ما را پس از این خزان بهاری دگر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴ انصاف بده که عشق نیکوکار است زانست خلل که طبع بدکردار است تو شهوت خویش را لقب عشق نهی از شهوت تا به عشق ره بسیار است

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵ او پاک شده است و خام ار در حرم است در کیسه بدان رود که نقد درم است قلاب نشاید که شود با او یار از ضد بجهد یکی اگر محترم است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶ ای آب حیات قطره از آب رخت وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت گفتم که شب دراز خواهم مهتاب آن شب شب زلف تست و مهتاب رخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷ ای آمده بامداد شوریده و مست پیداست که باده دوش گیرا بوده است امروز خرابی و نه روز گشتست مستک مستک بخانه اولیست نشست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸ ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست زیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست زین طعنه در اینراه بسی خواهد بود با ما تو چگونه ای دگر باکی نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹ ای بنده بدان که خواجه شرق اینست از ابر گهربار ازل برق اینست تو هرچه بگویی از قیاسی گویی او قصه ز دیده می کند فرق اینست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰ ای بی خبر از مغز شده غره بپوست هشدار که در میان جان داری دوست حس مغز تنست و مغز حست جانست چون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱ ای تن تو نمیری که چنان جان با تست ای کفر طرب فزا که ایمان با تست هرچند که از زن صفتان خسته شدی مردی به صفت همت مردان با تست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲ ای جان جهان جان و جهان باقی نیست جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست بر کعبه نیستی طوافی دارد عاشق چو ز کعبه است آفاقی نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳ ای جان خبرت هست که جانان تو کیست وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست ای تن که بهر حیله رهی می جویی او می کشدت ببین که جویان تو کیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴ ای جان ز دل تو بر دل من راهست وز جستن آن راه دلم آگاه است زیرا دل من چو آب صافی خوش است آب صافی آینه دار ماه است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵ ای حسرت خوبان جهان روی خوشت وی قبله زاهدان دو ابروی خوشت از جمله صفات خویش عریان گشتم تا غوطه خورم برهنه در جوی خوشت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶ ای خرمنت از سنبله آب حیات انبار جهان پر است از تخم موات ز انبار نخواهم که پر است از خیرات بر خرمن خود نویسم امشب تو برات مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷ ای خواجه ترا غم جمال و جاهست و اندیشه باغ و راغ و خرمنگاهست ما سوختگان عالم توحیدیم ما را سر لا اله الا الله است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸ ای در دل من نشسته شد وقت نشست ای توبه شکن رسید هنگام شکست آن باده گلرنگ چنین رنگی بست وقت است که چون گل برود دست بدست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹ ای دل تا ریش و خسته میدارندت دیوانه و پای بسته میدارندت ماننده دانه ای که مغزی داری پیوسته از آن شکسته میدارندت