Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۰ آن کس که ترا بیند و خندان نشود وز حیرت تو گشاده دندان نشود چندانکه بود هزار چندان نشود جز کاهگل و کلوخ زندان نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۱ آن کس که ترا شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بدهی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۲ آن کس که از آب و گل نگاری دارد روزی به وصال او قراری دارد ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد کو چون تو غریب شهریاری دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۳ آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد وز بهر مقام آشیانی دارد نی طالب کس بود نه مطلوب کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۴ آن کس که ز دل دم اناالحق میزد امروز بر این رسن معلق میزد وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد بر خود ز غمت هزار گون دق میزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۵ آن کس که مرا به صدق اقرار کند چون لعبتگان مرا به بازار کند بیزارم از آن کار و نیم بازاری من بنده آن کسم که انکار کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۶ آن کیست که بیرون درون مینگرد در اهل جنون به صد فسون مینگرد وز دیده نگر که دیده چون مینگرد و آن کیست که از دیده برون مینگرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۷ آن لحظه که آن سرو روانم برسید تن زد تنم از شرم چو جانم برسید او چونکه چنان بود چنانم برسید من چونکه چنین نیم بدانم برسید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۸ آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست کامروز ز پیراهن تو بوی برد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۹ آن نزدیکی که دلستان را باشد من ظن نبرم که نیز جان را باشد والله نکنم یاد مر او را هرگز زانروی که یاد غایبان را باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۰ آن وسوسه ای که شرمها را ببرد آن داهیه ای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی نخرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۱ آنها که بآتش خزان سوخته اند وز لطف بهار چشمشان دوخته اند اکنون همه را خلعت تو دوخته اند شیوه گری و غنج درآموخته اند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۲ آنها که به کوی عارفان افتادند با نفخه صور چابک و دلشادند قومی به فدای نفس تن در دادند قومی ز خود و جهان و جان آزادند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۳ آنها که چو آب صافی و ساده روند اندر رگ و مغز خلق چون باده روند من پای کشیدم و دراز افتادم اندر کشتی دراز افتاده روند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۴ آنها که دل از الست مست آوردند جانرا ز عدم عشق پرست آوردند از دل بنهادند قدم بر سر جان تا یک دل پر درد بدست آوردند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۵ آنها که شب و روز ترا بر اثرند صیاد نهانند ولی مختصرند با هر که بسازی تو از آنت ببرند گر خود نروی کشان کشانت ببرند
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۶ آن یار که از طبیب دل برباید او را دارو طبیب چون فرماید یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید والله که طبیب را طبیبی باید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۷ آن یار که عقلها شکارش میشد وان یار که کوه بیقرارش میشد گفتم که سر زلف بریدی گفتا بسیار سر اندر سر کارش میشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۸ آهو بدود چو در پیش سگ بیند بر اسب دونده حمله و تک بیند چندان بدود که در تنش رگ بیند زیرا که صلاح خود در این یک بیند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۹ اجری ده ارواحی و سلطان ابد گرچه بلقب بهاء دینی و ولد بگذار که ساغر وفا در شکند چون شیشه شکست پای مستان بخلد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۰ از آب حیات دوست بیمار نماند در گلبن وصل دوست یک خار نماند گویند درچه ایست از دل سوی دل چه جای دریچه ای که دیوار نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۱ از آتش سودای توام تابی بود در جوی دل از صحبت تو آبی بود آن آب سراب بود و آن آتش برف بگذشت کنون قصه مگر خوابی بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۲ از آتش عشق تو جوانی خیزد در سینه جمالهای جانی خیزد گر می کشیم بکش حلالست ترا کز کشته دوست زندگانی خیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۳ از آتش عشق دوست تفها بزنید وان آتش را در این علفها بزنید آن چنگ غمش چو پای ما بگرفتست ما را به مثل بر همه دفها بزنید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۴ از آتش عشق سردها گرم شود وز تابش عشق سنگها نرم شود ای دوست گناه عاشقان سخت مگیر کز باده عشق مرد بی شرم شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۵ از آدمیی دمی بجایی ارزد یک موی کز او فتد بکانی ارزد هم آدمیی بود که از صحبت او نادیدن او ملک جهانی ارزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۶ از تاب تو نی یار و عدو میماند در بزم تو نی رطل سبو میماند جانا گیرم که خونم آشامیدی آخر به لب شهد تو بو میماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۷ از خاک کف پات سران حیرانند کوران همه مستند و کران حیرانند زان پاکانیکه در صفا محو شدند هم ایشان نیز اندر آن حیرانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۸ از درد چو جان تو به فریاد آید آنگه ز خدای عالمت یاد آید والله که اگر داد کنی داد آید ور عشوه دهی یاد تو بر یاد آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۹ از دیدن روییکه ترا دیده بود ما را به خدا نور دل و دیده بود خاصه روییکه از ازل تا بابد از دیدن روی تو نه ببریده بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۰ از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از آن چکید و نامش دل شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۱ از شربت سودای تو هر جان که مزید زآن آب حیات در مزید است مزید مرگ آمد و بو کرد مرا بوی تو دید زانروی اجل امید از من ببرید
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۲ از عشق تو دریا همه شور انگیزد در پای تو ابرها درر میریزد از عشق تو برقی بزمین افتادست این دود به آسمان از آن میخیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۳ از عشق دلا نه بر زیان خواهی شد بی جان ز کجا شوی که جان خواهی شد اول به زمین از آسمان آمده ای آخر ز زمین بر آسمان خواهی شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۴ از لشکر صبرم علمی بیش نماند وز هرچه مرا بود غمی بیش نماند وین طرفه تر است کز سر عشوه هنوز دم میدمد و مرا دمی بیش نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۵ از لطف تو هیچ بنده نومید نشد مقبول تو جز قبول جاوید نشد لطفت به کدام ذره پیوست دمی کان ذره به از هزار خورشید نشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۶ از ما بت عیار گریزان باشد وز یاری ما یار گریزان باشد او عقل منور است و ما مست وییم عقل از سر خمار گریزان باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۷ از نیکی تو طبع بداندیش نماند نی غصه و نی غم نه کم و بیش نماند از خیل جلالت تو عالم بگرفت تا جمله ملک شدند و درویش نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۸ از یاد خدای مرد مطلق خیزد بنگر که ز نور حق چه رونق خیزد این باطن مردان که عجایب بحریست چون موج زند از آن اناالحق خیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۹ افسوس که طبع دلفروزیت نبود جز دلشکنی و سینه سوزیت نبود دادم به تو من همه دل و دیده و جان بردی تو همه ولیک روزیت نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۰ اکنون که رخت جان جهانی بربود در خانه نشستنت کجا دارد سود آن روز که مه شدی نمیدانستی کانگشت نمای عالمی خواهی بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۱ امروز خوش است هر که او جان دارد رو بر کف پای میر خوبان دارد چون بلبل مست داغ هجران دارد مسکن شب و روز در گلستان دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۲ امروز ز ما یار جنون میخواهد ما مجنون و او فزون می خواهد گر نیست چنین پرده چرا میدرد رسوا شده او پرده برون میخواهد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۳ امشب چه لطیف و با نوا می گردد لطفی دارد که کس بدان پی نبرد اندر گل و سنبلی که ارواح چرد خیره شده خواب و روبرو مینگرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۴ امشب ساقی به مشک می گردان کرد دل یغما بر دو دست در ایمان کرد چندان می لعل ریخت تا طوفان کرد چندانکه وثاق عقل را ویران کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۵ امشب شب آن نیست که از خانه روند از یار یگانه سوی بیگانه روند امشب شب آنست که جانهای عزیز در آتش اشتیاق مستانه روند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۶ اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۷ اندر رمضان خاک تو زر می گردد چون سنگ که سرمه بصر می گردد آن لقمه که خورده ای قذر می گردد وان صبر که کرده ای نظر می گردد
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۸ اندر ره فقر دیده نادیده کنند هر آن چه حدیث تست نشنیده کنند خاک در آن باش که شاهان جهان خاک قدمش چو سرمه در دیده کنند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۹ اندر طلب آن قوم که بشتافته اند از هرچه جز اوست روی برتافته اند خاک در او باش که سلطان و فقیر این سلطنت و فقر از او یافته اند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۰ اندیشه هشیار تو هشیار کشد زارش کشد و بزاری زار کشد شاهان همه خصم خویش بر دار کشند ان دولت بیدار تو بی دار کشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۱ انوار صلاح دین برانگیخته باد بر دیده و جان عاشقان ریخته باد هر جان که لطیف گشت و از لطف گذشت با خاک صلاح دین درآمیخته باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۲ اول که رخم زرد و دلم پرخون بود هم خرقه و همراه دلم مجنون بود آن صورت و آن قاعده تا اکنون بود کاری آمد که آن همه مادون بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۳ ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد سرو و گل و باغ مست احسان گردد گل سرمست و خار بد مست و خمار جامی در ده که جمله یکسان گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۴ ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد وز با نمکی راه نظر چشم تو زد آنکس که چو توتیاش عزت داری آمد به طریق شکرم چشم توزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۵ ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد شد حامله از شادی و صد غنچه بزاد زین غلغله ای فتاد در انجم و چرخ در غلغله چشم ماه بر نجم فتاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۶ ای اطلس دعوی ترا معنی برد فردا به قیامت این عمل خواهی برد شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۷ ایام وصال یار گویی که نبود وان دولت بیشمار گویی که نبود از یار به جز فراق بر جای نماند رفت آن همه روزگار گویی که نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۸ ای اهل صفا که در جهان گردانید از بهر بتی چرا چنین حیرانید آنرا که شما در این جهان جویانید در خود جویید چون شما خود آنید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۹ ای اهل مناجات که در محرابید منزل دور است یک زمان بشتابید وی اهل خرابات که در غرقابید صد قافله بگذشت و شما در خوابید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۰ ای دل اثر صبح گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوخته ام فریاد مکن سوخته ای خام که دید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۱ ای دل اگرت رضای دلبر باید آن باید کرد و گفت کو فرماید گر گوید خون گری مگوی از چه سبب ور گوید جان بده مگو کی شاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۲ ای دل این ره به قیل و قالت ندهند جز بر در نیستی وصالت ندهند وانگاه در آن هوا که مرغان ویند تا با پر و بالی پر و بالت ندهند
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۳ ای دل سر آرزو به پای اندر بند امید به فضل راهنمای اندر بند چون حاجت تو کسی روا می نکند نومید مشو دل به خدای اندر بند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۴ ای دوست مگو تو بنده ای یا آزاد بنده که خرد برای زشتی و فساد ای دست برآورده ترا دست که داد بگزار مراد خویش کاوراست مراد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۵ ای روز برآ که ذره ها رقص کنند آن کس که از او چرخ و هوا رقص کنند جانها ز خوشی بی سر و پا رقص کنند در گوش تو گویم که کجا رقص کنند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۶ ای سر روان باد خزانت مرساد ای چشم جهان چشم بدانت مرساد ای آنکه تو جان آسمانی و زمین جز رحمت و جز راحت جانت مرساد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۷ ای عشق ترا پری و انسان دانند معروف تر از مهر سلیمان دانند در کالبد جهان ترا جان دانند با تو چنان زیم که مرغان دانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۸ ای عشق توم ان عذابی لشدید ای عاشق تو به زخم تیغ تو شهید شب آمد و جمله خلق را خواب ببرد کو خواب من ای جان مگرش گرگ درید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۹ ای عشق که جانها اثر جان توند ای عشق که نمکها ز نمکدان توند ای عشق که زرها همه از کان توند پوشیده کسی و جمله عریان توند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۰ ای قوم که برتر از مه و مهتابید از هستی آب و گل چرا میتابید ای اهل خرابات که در غرقابید خیزید که روز و شب چرا در خوابید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۱ ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید آن یار به خشم رفته را باز آرید یک جان نبرید دل اگر سخت کند یک سر نبرید پای اگر بفشارید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۲ ای مرغ عجب که صید تو شیرانند گمگشته سودای تو جان سیرانند خرم زی و آسوده که این شهر ز تو زیران ز بران و زبران زیرانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۳ این پرده دل دگر مکن تا نرود جز جانب او نظر مکن تا نرود این مجلس بیخودی که چون فردوس است از مستی خود سفر مکن تا نرود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۴ این تنهایی هزار جان بیش ارزد این آزادی ملک جهان بیش ارزد در خلوت یک زمانه با حق بودن از جان و جهان و این و آن بیش ارزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۵ ای نرم دلانیکه وفا میکارید بر خاک سیه در صفا میبارید در هر جایی خبر ز حالم دارید در دست چنین هجر مرا مگذارید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۶ این سر که در این سینه ما میگردد از گردش او چرخ دو تا میگردد نی سر داند ز پای و نی پای از سر اندر سر و پا بی سر و پا میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۷ این صورت آدمی که درهم بستند نقشی است که در تویله غم بستند گه دیو گهی فرشته گاهی وحشی این خود چه طلسم است که محکم بستند
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۸ این طرفه که یار در دامن گنجد جان دو هزار تن در این تن گنجد در یک گندم هزار خرمن گنجد صد عالم و در چشمه سوزن گنجد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۹ این عشق به جانب دلیران گردد آهو است که او بابت شیران گردد این خانه عشق از امل معمور است می پنداری که بی تو ویران گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۰ این مست به باده ای دگر می گردد قرابه تهی گشت و بسر می گردد ای محتسب این مست مرا دره مزن هرچند ز پیش مست تر می گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۱ این واقعه را سخت بگیری شاید از کوشش عاجزانه کاری ناید از رحمت ایزدی کلیدی باید تا قفل چنین واقعه را بگشاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۲ بار دگر این خسته جگر باز آمد بیچاره به پا رفت و به سرباز آمد از شوق تو بر مثال جانهای شریف سوی ملک از کوی بشر بازآمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۳ با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد با عشق تو از شمع و چراغ اندیشد گویند که قوت دماغ از خواب است عاشق کی شد که از دماغ اندیشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۴ با سود وصال تو زیانت نرسد جانی تو که زحمتی به جانت نرسد می ترساند ترا که تا هر نفسی پر دل شوی و چشم بدانت نرسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۵ با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد گویی که بلا بر سر او ریخته شد منصور ز سر عشق می داد نشان حلقش به طناب غیرت آویخته شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۶ بخشای بر آن بنده که خوابش نبود بخشای بر آن تشنه که آبش نبود بخشای که هر کاو نکند بخشایش در پیش خدا هیچ ثوابش نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۷ بر بنده بخند تا ثوابت باشد وز بنده شکر خنده جوابت باشد می گریم زار تا شرابت باشد می سوزم دل که تا کبابت باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۸ بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد تا چهره ما به خاک ره رشک برد به زان نبود که پیش او خاک شویم تا بو که بدین طریق در ما نگرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۹ پرسیدم از آن کسی که برهان داند کان کیست که او حقیقت جان داند خوش خوش به جواب گفت کای سودایی این منطق طیر است سلیمان داند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۰ پرسید مهم که چشم تو مه را دید گفتم که بدید و مه ز مه می پرسید گفتا که ز ماه عید می پرسم من گفتم که بلی عید همی پرسد عید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۱ برقی که ز میغ آن جهان روی نمود چون سوخته ای نیست کرا دارد سود از هر دو جهان سوخته ای می بایست کان برق که می جهد در او گیرد زود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۲ بر گور من آن کو گذرد مست شود ور ایست کند تا بابد مست شود در بحر رود بحر به مد مست شود در خاک رود گور و لحد مست شود
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۳ بر یار نظر کنم خجل می گردد ور ننگرمش آفت دل می گردد در آب رخش ستارگان پیدا یند بی آب وی آبم همه گل می گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۴ بس درمان ها کان مدد درد شود بس دولت ها که روی از آن زرد شود خوف حق آن بود کز آن گرم شوی خوف آن نبود که گرم از آن سرد شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۵ بسیار تو را خسته روان باید شد و انگشت نما ی این و آن باید شد گر آدمی یی بساز با آدمیان ور خود ملکی بر آسمان باید شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۶ بشنو اگرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود بریدن باشد خاموش کن آنجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۷ بعضی به صفات حیدر کرار ند بعضی دیگر ز زخم تو بیمار ند عشقت گوید درست خواهم در راه گویی تو که نی شکستگان بسیار ند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۸ بویت آمد گریز را روی نماند پرهیز و گریز جز بدان سوی نماند از بوی تو رنگ و بوی ما می دزدند تا کار چنان شد که ز ما بوی نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۹ بوی دم مقبلان چو گل خوش باشد بدبخت چو خار تیز و سرکش باشد از صحبت گل خار ز آتش برهد وز صحبت خار گل در آتش باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۰ بی بحر صفا گوهر ما سنگ آمد بی جان جهان جان و جهان تنگ آمد چون صحبت دوست صیقل جان و دلست در جان گیرش که رافع زنگ آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۱ بی تو جانا قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد گر بر تن من شود زبان هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۲ بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد رختی که نداشتیم سیلاب ببرد نیک و بد زهد و پارسایی را مهتاب بداد و باز مهتاب ببرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۳ بیدار شو ای دل که جهان می گذرد وین مایه عمر رایگان می گذرد در منزل تن مخسب و غافل منشین کز منزل عمر کاروان می گذرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۴ پیران خرابات غمت بسیارند چون چشم تو هم خفته و هم بیدارند بفرست شراب کاندلشدگان نه مست حقیقتند و نی هشیارند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۵ بی زارم از آن آب که آتش نشود در زلف مشوشی مشوش نشود معشوقه ما خوش است بیخوش نشود آن سر دارد که هیچ سرکش نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۶ بی زارم از آن لعل که پیروزه بود بی زارم از آن عشق که سه روزه بود بی زارم از آن ملک که دریوزه بود بی زارم از آن عید که در روزه بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۷ بی عشق نشاط و طرب افزون نشود بی عشق وجود خوب و موزون نشود صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد بی جنبش عشق در مکنون نشود
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۸ بیمارم و غم در امتحانم دارد اما غم او تر و جوانم دارد این طرفه نگر که هرچه در رنجوری بیرون ز غمش خورم زیانم دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۹ بی من به زبان من سخن می آید من بی خبرم از آنکه می فرماید زهر و شکر آرزوی من می آید ز آینده که داند چه کرا میشاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۰ پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد جان و دل عاشقان ز تو شادان باد آنکس که ترا بیند و شادی نکند سر زیر و سیه گلیم و سرگردان باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۱ بی یاری تو دل بسوی یار نشد تا لطف غمت ندیده غمخوار نشد هرچیز که بسیار شود خار شود غمهای تو بسیار شد و خوار نشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۲ تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۳ تا بنده ز خود فانی مطلق نشود توحید به نزد او محقق نشود توحید حلول نیست نابودن تست ورنه به گزاف باطلی حق نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۴ تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند چون پاک آیی ز هر دو عالم به یقین آنگه بنشان نفرت انگشت نهند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۵ تا در دل من عشق تو اندوخته شد جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد شعر و غزل دوبیتی آموخته شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۶ تا در طلب مات همی کام بود هر دم که برون ز ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر زندگی از جان طلبد خام بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۷ تا رهبر تو طبع بدآموز بود بخت تو مپندار که پیروز بود تو خفته به صبح و شب عمرت کوتاه ترسم که چو بیدار شوی روز بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۸ تا سر نشود یقین که سرکش نشود وان دلبر برگزیده سرکش نشود آن چشمه آبست چه آن آب حیات آب حیوان نگردد آتش نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۹ تا گوهر جان در این طبایع افتاد همسایه شدند با وی این چار فساد زان گور بدان گور از آن رنگ گرفت همسایه بدخدای کس را ندهاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۰ تا مدرسه و مناره ویران نشود اسباب قلندری بسامان نشود تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود یک بنده حق به حق مسلمان نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۱ نایی ببرید از نیستان استاد با نه سوراخ و آدمش نام نهاد ای نی تو از این لب آمدی در فریاد آن لب را بین که این لبت را دم داد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۲ بانگ مستی ز آسمان می آید مستی ز فلک نعره زنان می آید از نعره او جان جهان می شورد کان جان جهان از آن جهان می آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۳ تنها بمرو که رهزنان بسیارند یک جان داری و خصم جان بسیارند خصم جان را جان و جهان میخوانی گولان چو تو در این جهان بسیارند
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۴ تو جانی و هر زنده غم جان بکشد هر کان دارد منت آن بکشد هرجان که چو کارد با تو در بند زر است گر تیغ زنی از بن دندان بکشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۵ تو هیچ نه ای و هیچ توبه ز وجود تو غرق زیانی و زیانت همه سود گوییکه مرا نیست به جز خاک بدست ای بر سر خاک جمله افلاک چه سود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۶ تیری ز کمانچه ربابی بجهید از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید آن پوست نگر که مغزها را بخلید و آن پرده نگر که پرده ها را بدرید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۷ جامی که بگیرم میش انوار بود بیتی که بگویم همه اسرار بود در هر طرفی که بنگرد دیده من بی پرده مرا ضیاء دلدار بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۸ جانا تبش عشق به غایت برسید از شوق تو کارم به شکایت برسید ارزانکه نخواهی که بنالم سحری دریاب که هنگام عنایت برسید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۹ جان باز که وصل او به دستان ندهند شیر از قدح شرع به مستان ندهند آنجا که مجردان بهم می نوشند یک جرعه به خویشتن پرستان ندهند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۰ جان چو سمندرم نگاری دارد در آتش او چه خوش قراری دارد زان باده لبهاش بگردان ساقی کز وی سر من عجب خماری دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۱ جان را جستم ببحر مرجان آمد در زیر کفی قلزم پنهان آمد اندر دل تاریک به راه باریک رفتم رفتم یکی بیابان آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۲ جان روی به عالم همایون آورد وز چون و چگونه دل به بیچون آورد آن راز که تاکنون همی بود نهان از زیر هزار پرده بیرون آورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۳ جان کیست که او بدیده کار تو کند یا دیده و دل که او شکار تو کند گر از سر گور من برآید خاری آن خار به عشق خار خار تو کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۴ جان محرم درگاه همی باید برد دل پر غم و پر آه همی باید برد از خویش به ما راه نیابی هرگز از ما سوی ما راه همی باید برد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۵ جانم ز هواهای تو یادی دارد بیرون ز مرادها مرادی دارد بر باد دهم خویش در این باده عشق کاین باده ز سودای تو بادی دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۶ جانیکه در او از تو خیالی باشد کی آن جان را نقل و زوالی باشد مه در نقصان گرچه هلالی باشد نقصان وی آغاز کمالی باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۷ جاییکه در او چون نگاری باشد کفر است که آنجای قراری باشد عقلی که ترا بیند و از سر نرود سر کوفته به که زشت ماری باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۸ جز دمدمه عشق تو در گوش نماند جان را ز حلاوت ازل هوش نماند بی رنگی عشق رنگها را آمیخت وز قالب بی رنگ فراموش نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۹ جز صحبت عاشقان و مستان مپسند دل در هوس قوم فرومایه مبند هر طایفه ات بجانب خویش کشند زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۰ چشمت صنما هزار دلدار کشد آن غمزه ی زیر او همه زار کشد شاهان زمانه خصم بر دار کنند آن نرگس بیدار تو بی دار کشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۱ چشم تو هزار سحر مطلق دارد هر گوشه هزار جان معلق دارد زلفت کفر است و دین رخ چون قمرست از کفر نگر که دین چه رونق دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۲ چشمی که نظر بدان گل و لاله کند این گنبد چرخ را پر از ناله کند میهای هزارساله هرگز نکنند دیوانگیی که عشق یکساله کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۳ جودت همه آن کند که دریا نکند این دم کرمت وعده به فردا نکند حاجت نبود از تو تقاضا کردن کز شمس کسی نور تقاضا نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۴ جوزی که درونش مغز شیرین باشد درجی که در او در خوش آیین باشد چندین ز حسد شکستن آن مطلب گر بشکنیش هزار چندین باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۵ چون بدنامی بروزگاری افتد مرد آن نبود که نامداری افتد گر در خواهی ز قعر دریا بطلب کان کف باشد که بر کناری افتد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۶ چون خمر تو در ساغر ما در ریزند پنهان شدگان این جهان برخیزند هم امت پرهیز ز ما پرهیزند هم اهل خرابات ز ما بگریزند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۷ چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد جان در لب تو چو دیده میم افتاد نمرود صفت ز دیدگان رفت دلم در آتش سودای براهیم افتاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۸ چون دیده برفت توتیای تو چه سود چون دل همه گشت خون وفای تو چه سود چون جان و جگر سوخت تمام از غم تو آنگاه سخنان جانفزای تو چه سود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۹ چون روز وصال یار ما نیست پدید اندک اندک ز عشق باید ببرید میگفت دلم که این محالست محال سر پیش فکنده زیر لب میخندید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۰ چون زیر افکند در عراق آمیزد دل عقل کند رها ز تن بگریزد من آتشم و چو درد می برخیزم هر آتش را که درد می برخیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۱ چون شاهد پوشیده خرامان گردد هر پوشیده ز جامه عریان گردد بس رخت به خیل کاو گروگان گردد گر سنگ بود چو کان زرافشان گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۲ چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد جایی برسد مرد که در هر نفسی بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۳ چون صورت تو در دل ما بازآید مسکین دل گمگشته بجا بازآید گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند چون او برسد گذشته ها بازآید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۴ چون نیستی تو محض اقرار بود هستی تو سرمایه انکار بود هرکس که ز نیستی ندارد بویی کافر میرد اگرچه دیندار بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۵ حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد خود چیست به جز عشق که آنرا نگرد بیزار شوم ز چشم در روز اجل گر عشق رها کند که جانرا نگرد
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۶ خاک توام و خدای حق میداند واجب نبود که از منت بستاند ور بستاند دعا گری پیشه کنم تا رحم کند پیش منت بنشاند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۷ خاموش مرا ز گفت, گفتار تو کرد بیکار مرا حلاوت کار تو کرد بگریختم از دام تو در خانه دل دل دام شد و مرا گرفتار تو کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۸ خوابم ز خیال روی تو پشت بداد وز تو ز خیال تو همی خواهم داد خوابم بشد ودست بدامان تو زد خوابم خود مرد چون خیال تو بزاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۹ خواهم گردی که از هوای تو رسد باشد که به دیده خاک پای تو رسد جانم ز جفا خرم و خندان باشد زیرا ز جفا بوی وفای تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۰ خواهم که دلم با غم هم خو باشد گر دست دهد غمش چه نیکو باشد هان ای دل بی دل غم او دربر گیر تا چشم زنی خود غم او او باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۱ خورشید که باشد که بروی تو رسد یا باد سبک سر که به موی تو رسد عقلی که کند خواجه گی شهر وجود دیوانه شود چون سر کوی تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۲ خورشید که در خانه بقا می نکند می گردد جابجا و جا می نکند آن نرو به جز قصد هوا می نکند می گوید کاصل ما خطا می نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۳ خورشید مگر بسته به پیشت میرد وان ماه جگر خسته به پیشت میرد وان سرو و گل رسته به پیشت میرد وین دلشده پیوسته به پیشت میرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۴ خوش عادت خوش خو که محمد دارد ما را شب تیره بینوا نگذارد بنوازد آن رباب را تا به سحر ور خواب آید گلوش را بفشارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۵ خون دل عاشقان چو جیحون گردد عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد جسم تو چو آسیا و آبش عشق است چون آب نباشد آسیا چون گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۶ دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود گوییکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه هستم نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۷ دانی صوفی بهر چه بسیار خورد زیرا که بایام یکی بار خورد بگذار که تا این گل و گلزار خورد تا چند چو اشتران ز غم خار خورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۸ در باغ آیید و سبز پوشان نگرید هر گوشه دکان گل فروشان نگرید میخندد گل به بلبلان می گوید خاموش شوید و در خموشان نگرید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۹ در باغ هزار شاهد مهرو بود گلها و بنفشه های مشکین بو بود وان آب زره زره که اندر جو بود این جمله بهانه بود و او خود او بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۰ در بندم از آن دو زلف بند اندر بند در ناله ام از لبان قند اندر قند هر وعده دیدار تو هیچ اندر هیچ آخر غم هجران تو چند اندر چند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۱ در حضرت حق ستوده درویشانند در صدر بزرگی همه بیخویشانند خواهی که مس وجود تو زر گردد با ایشان باش کیمیا ایشانند
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۲ در خدمتت ای جان چو بدن می افتد زان سجده به بخت خویشتن می افتد هر بار که اندر قدمت می افتم جان در باطن به پای من می افتد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۳ در دوزخم ار زلف تو در چنگ آید از حال بهشتیان مرا ننگ آید گوییکه به صحرای بهشتم ببرند صحرای بهشت بر دلم تنگ آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۴ در راه طلب رسیده ای میباید دامان ز جهان کشیده ای میباید بی چشمی خویش را دوا کنی ور نی عالم همه او است دیده ای میباشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۵ در سلسله ات هر آنکه پا بست شود گر فانی و گر نیست بود هست شود می فرمایی که بی خود و مست مشو ناچار هر آنکه می خورد مست شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۶ در سینه هر که ذره ای دل باشد بی مهر تو زندگیش مشکل باشد با زلف چو زنجیر گره بر گرهت دیوانه کسی بود که عاقل باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۷ در صحبت حق خموش میباید بود بی چشم و زبان و گوش میباید بود خواهی که خلاص یابی از زنده دلی با زنده دلان به هوش میباید بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۸ در عشق اگرچه خرده بینم کردند در پیشروی اگر گزینم کردند آمد سرما و پوستینیم نشد گرچه همه شهر پوستینم کردند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۹ در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهراب چشیده ام مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دلست پای در بند چه سود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۰ در عشق توام وفا قرین میباید وصل تو گمانست و یقین میباید کار من و دل خاصه در حضرت تو بد نیست و لیکن به از این میباید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۱ در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد مشتاق در آتش درون میخسبد بی دیده و دل اگر نخسبم چه عجب خون گشته مرا دو دیده چون میخسبد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۲ در عشق اگر دمی قرارت باشد اندر صف عاشقان چه کارت باشد سر تیز چو خار باش تا یار چو گل گه در برو گاه بر کنارت باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۳ در عشق نه پستی نه بلندی باشد نی بیهشی نه هوشمندی باشد قرایی و شیخی و مریدی نبود قلاشی و کم زنی و رندی باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۴ در عشق هزار جان و دل بس نکند دل خود چه بود حدیث جان کس نکند این راه کسی رود که در هر قدمی صد جان بدهد که روی واپس نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۵ در کام دل آنچه بود نفسم همه راند هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند نفس بد من مرا بدین روز نشاند من ماندم و فضل تو دگر هیچ نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۶ در گریه خون مرا شکر خند تو کرد بی بند مرا از این جهان بند تو کرد می فرمایی که عهد و سوگند تو کو بی عهد مرا نه عهد و سوگند تو کرد
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۷ در کوی خرابات تکبر نخرند مردی ز سر کوی خرابات برند آنجا چو رسی مقامری باید کرد یا مات شوی یا ببری یا ببرند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۸ در لشکر عشق چونکه خونریز کنند شمشیر ز پاره های ما تیز کنند من غرقه آن سینه دریا صفتم یاران مرا بگو که پرهیز کنند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۹ در مدرسه عشق اگر قال بود کی فرق میان قال با حال بود در عشق نداد هیچ مفتی فتوی در عشق زبان مفتیان لال بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۰ در می طلبی ز چشمه در بر ناید جوینده در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۱ در معنی هست و در عیان نیست که دید در دل پیدا و در زبان نیست که دید هستی جهان و در جهان نیست که دید در هستی و نیستی چنان نیست که دید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۲ در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد تا عرش همه فتنه و غوغا گیرد چون روح شود جهان نه بالا و نه زیر چون عشق تو روح را ز بالا گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۳ ای دل اثر صبح گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوخته ام فریاد مکن سوخته خام که دید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۴ در نفی تو عقل را امان نتوان داد جز در ره اثبات تو جان نتوان داد با اینکه ز تو هیچ مکان خالی نیست در هیچ مکان ترا نشان نتوان داد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۵ درویش که اسرار جهان می بخشد هردم ملکی به رایگان می بخشد درویش کسی نیست که نان می طلبد درویش کسی بود که جان می بخشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۶ در عشق توم وفا قرین می باید وصل تو گمانست یقین می باید کار من دل خواسته در خدمت تو بد نیست ولیکن به ازین می باید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۷ دریا نکند سیر مرا جو چه کند گلشن چو نباشدم مرا بو چه کند گر یار کرانه کرد او معذور است من ماندم و صبر نیز تا او چه کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۸ دردی داری که بحر را پر دارد دردی که هزار بحر پر در دارد خواهی که بیا پیش فرود آی ز خر زانروی که روی خر به آخر دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۹ دست تو به جود طعنه بر میغ زند در معرکه تیغ گوهر آمیغ زند از کار تو آفتاب را شرمی باد کو تیغ تو دیده صبحدم تیغ زند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۰ دشنام که از لب تو مهوش باشد چون لعل بود که اصلش آتش باشد بر گوی که دشنام تو دلکش باشد هر باد که بر گل گذرد خوش باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۱ دل با هوس تو زاد و بودی دارد با سایه تو گفت و شنودی دارد لاحول همی کنم ولیکن لاحول در عشق گمان مکن که سودی دارد
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۲ دلتنگ مشو که دلگشایی آمد دل نیک نواز با نوایی آمد غم را چو مگس شکست اکنون پر و بال کز جانب قاف جان همایی آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۳ دل جمله حکایت از بهار تو کند جان جمله حدیث لاله زار تو کند مستی ز دو چشم پرخمار تو کند تا خدمت لعل آبدار تو کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۴ دل داد مرا که دلستان را بزدم آن را که نواختم همان را بزدم جانیکه بر آن زنده ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۵ دلدار ابد گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد زین گل چو درخت سر برآرم خندان کاب حیوان گرد گلم میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۶ دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد هر خشک و تری که داشت درباخت و نشد بیچاره به کنج سینه بنشست بمکر هر حیله و فن که داشت پرداخت و نشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۷ دل دوش در این عشق حریف ما بود شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود چون صبح دمید سوی تو آمد زود با چهره زرد و دیده خون آلود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۸ دل را بدهم پند که عمدا نرود پیش بت شنگ من از آنجا نرود لب می گزد آن بت که کجا افتادی او کیست که باشد که رود یا نرود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۹ دل ها به سماع بیقرار افتادند چون ابر بهار پر شرار افتادند ای زهره عیش کف رحمت بگشای کاین مطرب و کف و دف ز کار افتادند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۰ دل هرچه در آشکار و پنهان گوید زانموی چو مشک عنبرافشان گوید این آشفته است و او پریشان دانم کاشفته سخنهای پریشان گوید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۱ دوش آن بت من همچو مه گردون بود نی نی که به حسن از آفتاب افزون بود از دایره خیال ما بیرون بود دانم که نکو بود ندانم چه بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۲ دوش از قمر تو آسمان مینوشید وز آب حیات تو جهان مینوشید زان آب حیاتی که حیاتست مزید در هرچه حیات بود آن مینوشید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۳ دو کون خیال خانه ای بیش نبود وامد شد ما بهانه ای بیش نبود عمریست که قصه ای ز جان می شنوی قصه چه کنم فسانه ای بیش نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۴ دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد بر روی شکوفه ها علامت میکرد آن سرو چمن دعوی قامت میکرد گل خنده زنان بر او قیامت میکرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۵ دی بنده بر آن قمر جانی شد یک نکته بگفت و بحث را بانی شد میخواست که مدعاش ثابت گردد ثابت نشد آن و مدعی فانی شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۶ دی چشم تو رای سحر مطلق میزد روی تو ره گنبد از رق میزد تا داشتی آفتاب در سایه زلف جان بر صفت ذره معلق میزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۷ دیدم رخت از غم سر موییم نماند جز بندگی روی تو روییم نماند با دل گفتم که آرزویی در خواه دل گفت که هیچ آرزوییم نماند
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۸ دی می رفتی بر تو نظر می کردند آنانکه به مذهب تناسخ فردند سوگند به اعتقاد خود می خوردند کاین یوسف ثانیست که باز آوردند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۹ دیوانه میان خلق پیدا باشد زیرا که سوار اسب سودا باشد دیوانه کسی بود که او را نشناخت دیوانه به نزد ما شناسا باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۰ رفتم بدر خانه آنخوش پیوند بیرون آمد بنزد من خنداخند اندر بر خود کشید نیکم چون قند کای عاشق و ای عارف و ای دانشمند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۱ رو دیده بدوز تا دلت دیده شود زاندیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز پسند خویش بیرون آیی کارت همه سر بسر پسندیده شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۲ روز آمد و غوغای تو در بردارد شب آمد و سودای تو بر سر دارد کار شب و روز نیست این کار منست کی دو خر لنگ بار من بردارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۳ روز شادیست غم چرا باید خورد امروز می از جام وفا باید خورد چند از کف خباز و سقا رزق خوریم یکچند هم از کف خدا باید خورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۴ روز محک محتشم و دون آمد زنهار مگو چونکه ز بیچون آمد روزیست که از ورای گردون آمد زان روز بهی که روزافزون آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۵ روزیکه بود دلت ز جان پر از درد شکرانه هزاران جان فدا باید کرد کاندر ره عشق و عاشقی ای سره مرد بیشکر قفای نیکوان نتوان کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۶ روزی که جمال آن صنم دیده شود از فرق سرم تا به قدم دیده شود تا من به هزار دیده بینم او را کارم بدو دیده کی پسندیده شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۷ روزی که خیال دلستان رقص کند یک جان چکند که صد جهان رقص کند هر پرده که میزنند در خانه دل مسکین تن بینوا همان رقص کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۸ روزی که ز کار کمترک می آید در دیده خیال آن بتک می آید از نادره گی و از غریبی که ویست در عین دلست و دل به شک می آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۹ روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند دیوانگی کنم که دیو آن نکند حکم مژه تو آن کند با دل من کز نوک قلم خواجه دیوان نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۰ روزیکه وجودها تولد گیرد روزیکه عدم جانب اعلا گیرد تا قبضه شمشیر که آلاید خون تا آتش اقبال که بالا گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۱ رو نیکی کن که دهر نیکی داند او نیکی را از نیکوان نستاند مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماند آن به که بجای مال نیکی ماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۲ زان آب که چرخ از آن بسر می گردد استاره جانم چو قمر می گردد بحریست محیط و در وی این خلق مقیم تا کیست کز این بحر گهر میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۳ زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید از بهر لب چون شکر خود بگزید وان نی ز تو از بسکه می لب نوشید هم بر لب تو مست شد و بخروشید
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۴ ز اول که مرا عشق نگارم بربود همسایه من ز ناله من نغنود اکنون کم شد ناله عشقم بفزود آتش چو هوا گرفت کم گردد دود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۵ زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند در بردن جان بندگان رای زند دست خوش خویش را کس از دست دهد افتاده خویش را کسی پای زند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۶ زلف تو به حسن ذوفنون ها برزد در مالش عنبر آستین ها برزد مشکش گفتم از این سخن تاب آورد در هم شد و خویشتن زمین ها برزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۷ زندان تو از نجات خوشتر باشد نفرین تو از نبات خوشتر باشد شمشیر تو از حیات خوشتر باشد ناسور تو از نوات خوشتر باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۸ زنهار مگو که رهروان نیز نیند کامل صفتان بی نشان نیز نیند ز اینگونه که تو محرم اسرار نه ای میپنداری که دیگران نیز نیند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۹ سر دل عاشقان ز مطرب شنوید با ناله او بگرد دلها بروید در پرده چه گفت اگر بدو میگروید یعنی که ز پرده هیچ بیرون نروید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۰ سر مستان را ز محتسب ترسانند شد محتسب مست همه میدانند این مردم شهر ما اگر مردانند این مستان را چرا گرو نستانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۱ سرویکه ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد گر سر کشد او ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۲ سرهای درختان گل تر می چینند و اندر دل خود کان گهر می بینند چون بر سر پایند که با بی برگی نومید نگردند و ز پا می شینند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۳ سرهای درختان گل رعنا چیدند آن یعقوبان یوسف خود را دیدند ایام زمستان چو سیه پوشیدند آخر ز پس نوحه گری خندیدند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۴ سودای ترا بهانه ای بس باشد مستان ترا ترانه ای بس باشد در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا ما را سر تازیانه ای بس باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۵ سوز دل عاشقان شررها دارد درد دل بی دلان اثرها دارد نشنیدستی که آه دلسوختگان بر حضرت رحمت گذرها دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۶ شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد ساقی کرم مست و خرابش ببرد می آید آب دیده می ناید خواب ترسد که اگر بیاید آبش ببرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۷ شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید چون بچه خرد آستین برخاید چون دید مرا کنار را بگشاید چون باز جهد مرغ دلم برباید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۸ شادی همه طالبان که مطلوب رسید داد ای همه عاشقان که محبوب رسید آن صحت رنجهای ایوب رسید آن یوسف صد هزار یعقوب رسید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۹ شادم که غم تو در دل من گنجد زیرا که غمت بجای روشن گنجد آن غم که نگنجد در افلاک و زمین اندر دل چون چشمه سوزن گنجد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۰ شادی زمانه با غمم برنامد جز از غم دوست مرهمم برنامد گفتم که به بینمش چه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۱ شاهیست که تو هرچه بپوشی داند بی کام و زبان گر بخروشی داند هر کس هوس سخن فروشی داند من بنده آنم که خموشی داند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۲ شب چون دل عاشقان پر از سودا شد از چشم بد و نیک جهان تنها شد با خون دلم چون سفر پنهانی گویند اشارتی که وقت آنها شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۳ شب رفت کجا رفت همانجای که بود تا خانه رود باز یقین هر موجود ای شب چو روی بدان مقام موعود از من برسان که آن فلانی چون بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۴ شب گشت که خلقان همه در خواب روند ماننده ماهی همه در آب روند چون روز شود جانب اسباب روند قوم دگری بسوی وهاب روند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۵ شور آوردم که گاو گردون نکشد دیوانگیی که صد چو مجنون نکشد هم من بکشم که شور تو جان منست جان خود را بگو کسی چون نکشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۶ شور عجبی در سر ما میگردد دل مرغ شده است و در هوا میگردد هر ذره ما جدا جدا میگردد دلدار مگر در همه جا میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۷ شیرین سخنی در دل ما میخندد بر خسرو شیرین سخنی می بندد گه تند کند مرا و او رام شود گه رام کند مرا و او می تندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۸ صافی صفت و پاک نظر باید بود وز هرچه جز اوست بیخبر باید بود هر لحظه اگر هزار دردت باشد در آرزوی درد دگر باید بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۹ صبح آمد و وقت روشنایی آمد شبخیزان را دم جدایی آمد آن چشم چو پاسبان فروبست بخواب وقت هوس شکر ربایی آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۰ صبح است و صبا مشک فشان می گذرد دریاب که از کوی فلان می گذرد برخیز چه خسبی که جهان می گذرد بویی بستان که کاروان می گذرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۱ صد بار ز سر برفت عقلم و آمد تا کی ز می شیفتگان آشامد از کار بماندم وز بیکاری نیز تا عاقبت کار کجا انجامد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۲ صد سال بقای آن بت مهوش باد تیر غم او دل من ترکش باد بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من یارب که دعا کرد که خاکش خوش باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۳ صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد فارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد از بس خوبی که در پس پرده منم ای بیخبران عاشق خود خواهم شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۴ طاوس نه ای که بر جمالت نگرند سیمرغ نه ای که بیتو نام تو برند شهباز نه ای که از شکار تو چرند آخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۵ عارف چو گل و جز گل خندان نبود تلخی نکند عادت قند آن نبود مصباح زجاجه است جان عارف پس شیشه بود زجاجه سندان نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۶ هر دل که درو مهر تو پنهان نبود کافر بود آن دل و مسلمان نبود شهری که درو هیبت سلطان نبود ویران شده گیر اگرچه ویران نبود
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۷ عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود در مذهب عشق کفر و ایمان نبود در عشق تن و عقل و دل و جان نبود هرکس که چنین نگشت او آن نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۸ عاشق که بناز و ناز کی فرد بود در مذهب عاشقی جوانمرد بود بر دلشدگان چه ناز در خورد بود یعقوب که یوسفی کند سرد بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۹ عاشق که تواضع ننماید چکند شبها که بکوی تو نیاید چکند گر بوسه زند زلف ترا تیره مشو دیوانه که زنجیر نخاید چکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۰ عشاق به یک دم دو جهان در بازند صد ساله بقا به یک زمان دربازند بر بوی دمی هزار منزل بروند وز بهر دلی هزار جان دربازند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۱ عشق آن باشد که خلق را دارد شاد عشق آن باشد که داد شادیها داد زاده است مرا مادر عشق از اول صد رحمت و آفرین بر آن مادر باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۲ عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزد عاشق نبود که از بلا پرهیزد مردانه کسی بود که در شیوه عشق چون عشق به جان رسد ز جان بگریزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۳ عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود جوینده عشق بیعدد خواهد بود فردا که قیامت آشکارا گردد هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۴ عشق تو بهر صومعه مستی دارد بازار بتان از تو شکستی دارد دست غم تو بهر دو عالم برسید الحق که غمت درازدستی دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۵ عشق تو خوشی چو قصد خونریز کند جان از قفس قالب من خیز کند کافر باشد که با لب چون شکرت امکان گنه یابد و پرهیز کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۶ عشق تو سلامت ز جهان می ببرد هجر تو اجل گشته که جان می ببرد آندل که به صد هزار جان می ندهم یک خنده تو به رایگان می ببرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۷ عشقی آمد که عشقها سودا شد سوزیدم و خاکستر من هم لا شد باز از هوس سوز خاکستر من واگشت و هزار بار صورتها شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۸ عقل و دل من چه عیشها میداند گر یار دمی پیش خودم بنشاند صد جای نشیب آسیا میدانم کز بی آبی کار فرو میماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۹ علم فقها ز شرع و سنت باشد حکم حکما بیان حجت باشد لیکن سخنان اولیای ملکوت از کشف و عیان نور حضرت باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۰ عید آمده کز تو عید عیدانه برد از خرمن ماه تو به دل دانه برد اینش برسد که روی بر ماه کند وینش نرسد که ماه نو خانه برد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۱ غم را بر او گزیده میباید کرد وز چاه طمع بریده میباید کرد خون دل من ریخته میخواهد یار این کار مرا به دیده میباید کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۲ غم کیست که گرد دل مردان گردد غم گرد فسردگان و سردان گردد اندر دل مردان خدا دریاییست کز موج خوشش گنبد گردان گردد
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۳ فردا که به محشر اندر آید زن و مرد از بیم حساب رویها گردد زرد من عشق ترا به کف نهم پیش برم گویم که حساب من از این باید کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۴ قاصد پی اینکه بنده خندان نشود پنهان مکن از بنده که پنهان نشود گر بر در باغی بنویسی زندان باغ از پی آن نوشته زندان نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۵ قد الفم ز مشق چون جیم افتاد آن سو که توی حسن در آن تیم افتاد آن خوبی باقی تو ای جان و جهان دل بستد و اندر پی باقیم افتاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۶ قومی به خرابات تو اندر بندند رندی چند و کس نداند چندند هشیاری و آگهی ز کس نپسندند بر نیک و بد خلق جهان میخندند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۷ کاری ز درون جان میباید وز قصه شنیدن این گره نگشاید یک چشمه آب در درون خانه به زان رودی که از برون می آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۸ کامل صفتی راه فنا می پیمود چون باد گذر کرد ز دریای وجود یک موی ز هست او بر او باقی بود آن موی به چشم فقر زنار نمود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۹ گر با دل و دنده هیچ کارم افتد در وقت وصال آن نگارم افتد خون دل از آب دیده زان میبارم تا آن دل و دیده در کنارم افتد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۰ گر چرخ ترا خدمت پیوست کند مپذیر که عاقبت ترا پست کند ناگاه به شربتی ترا مست کند در گردن معشوق دگر دست کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۱ گر خواب ترا خواجه گرفتار کند من نگذارم کسیت بیدار کند عشقت چو درخت سیب میافشاند تا خواب ترا چو برگ طیار کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۲ گر در طلبی ز چشمه در بر ناید جوینده در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۳ گر دریا را همه نهنگان گیرند ور صحرا را همه پلنگان گیرند ور نعمت و مال چشم تنگان گیرند عشاق جمال خوب رنگان گیرند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۴ گر صبر کنم جامعه جان میسوزد جان من و آن جملگان میسوزد ور بانگ برآورم دهان میسوزد از من گذرد هر دو جهان میسوزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۵ گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید ور فاش کنم حسود در چنگ آید پرهیز کنم که شیشه بر سنگ آید گویی که ز عشق ما ترا ننگ آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۶ اگر عاشق را فنا و مردن باشد یا در ره عشق جان سپردن باشد پس لاف بود آنچه بگفتند که عشق از عین حیات آب خوردن باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۷ گر ما نه همه تنور سوزان باشد ناگه ز درم درآی گرم آن باشد چون وعده دهی نیابی سرد آن باشد سرما نه همه سرد زمستان باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۸ گر مرده شود تن بر خود جاش کنند ور زنده بود قصد سر و پاش کنند گفتم که مرا حریف اوباش کنند گفتا نی نی مست شوی فاش کنند
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۹ گر نگریزی ز ما بنازی چه شود ور نرد وداع ما نبازی چه شود ما را لب خشک و دیده تر بی تست گر با تر و خشک ما بسازی چه شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۰ گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد از خار بترسد آنکه اشتر باشد ور جان و جهان ز غصه آلوده شود پاکیزه شود چو عشق گازر باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۱ کس از خم چوگان تو گویی نبرد وز وصل تو ره به جستجویی نبرد گر یوسف دیده همچو یعقوب کند از پیرهن حسن تو بویی نبرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۲ کس واقف آن حضرت شاهانه نشد تا بی دل و بی عقل سوی خانه نشد دیوانه کسی بود که آن روی تو دید وانگه ز تو دور ماند و دیوانه نشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۳ کشتی چو به دریای روان می گذرد می پندارد که نیستان می گذرد ما می گذریم ز این جهان در همه حال می پنداریم کاین جهان می گذرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۴ گفتم بیتی نگار از من رنجید یعنی که بوزن بیت ما را سنجید گفتم که چه ویران کنی این بیت مرا گفتا به کدام بیت خواهم گنجید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۵ گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد گفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد گفتم که تو بحر کرمی گفت خموش در است چو سنگ رایگان نتوان کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۶ گفتم که به من رسید دردت بمزید گفتا خنک آن جان که بدین درد رسید گفتم که دلم خون شد از دیده دوید گفت اینکه تو را دوید کس را ندوید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۷ گفتم که ز خردی دل من نیست پدید غمهای بزرگ تو در او چون گنجید گفتا که ز دل بدیده باید نگرید خرد است و در او بزرگها بتوان دید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۸ گفتی که بگو زبان چه محرم باشد محرم نبود هرچه به عالم باشد والله نتوان حدیث آن دم گفتن با او که سرشت خاک آدم باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۹ کو پای که او باغ و چمن را شاید کو چشم که او سرو و سمن را شاید پای و چشمی یکی جگر سوخته ای بنمای یکی که سوختن را شاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۰ گوید چونی خوشی و در خنده شود چون باشد مرده ای که او زنده شود امروز پراکنده نخواهم گفتن هرچند که راه او پراکنده شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۱ گویند که فردوس برین خواهد بود آنجا می ناب و حور عین خواهد بود پس ما می و معشوق به کف میداریم چون عاقبت کار همین خواهد بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۲ کی باشد کین نبش بنوش تو رسد زهرم به لب شکرفروش تو رسد زیرا که تو کیمیای بی پایانی ای خوش خامی که او بجوش تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۳ کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد ور نور تو آفتاب عالم باشد اسرار جهان چگونه پوشیده شود بر خاطر آنکه با تو محرم باشد