Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۸ - شکایت گفتن پیرمردی به طبیب از رنجوریها و جواب گفتن طبیب او را گفت پیری مر طبیبی را که من در زحیرم از دماغ خویشتن گفت از پیریست آن ضعف دماغ گفت بر چشمم ز ظلمت هست داغ گفت از پیریست ای شیخ قدیم گفت پشتم درد می آید عظیم گفت از پیریست ای شیخ نزار گفت هر چه می خورم نبود گوار گفت ضعف معده هم از پیریست گفت وقت دم مرا دمگیریست گفت آری انقطاع دم بود چون رسد پیری دو صد علت شود گفت ای احمق برین بر دوختی از طبیبی تو همین آموختی ای مدمغ عقلت این دانش نداد که خدا هر رنج را درمان نهاد تو خر احمق ز اندک مایگی بر زمین ماندی ز کوته پایگی پس طبیبش گفت ای عمر تو شصت این غضب وین خشم هم از پیریست چون همه اوصاف و اجزا شد نحیف خویشتن داری و صبرت شد ضعیف بر نتابد دو سخن زو هی کند تاب یک جرعه ندارد قی کند جز مگر پیری که از حقست مست در درون او حیات طیبه ست از برون پیرست و در باطن صبی خود چه چیزست آن ولی و آن نبی گر نه پیدااند پیش نیک و بد چیست با ایشان خسان را این حسد ور نمی دانندشان علم الیقین چیست این بغض و حیل سازی و کین ور بدانندی جزای رستخیز چون زنندی خویش بر شمشیر تیز بر تو می خندد مبین او را چنان صد قیامت در درونستش نهان دوزخ و جنت همه اجزای اوست هرچه اندیشی تو او بالای اوست هرچه اندیشی پذیرای فناست آنک در اندیشه ناید آن خداست بر در این خانه گستاخی ز چیست گر همی دانند کاندر خانه کیست ابلهان تعظیم مسجد می کنند در جفای اهل دل جد می کنند آن مجازست این حقیقت ای خران نیست مسجد جز درون سروران مسجدی کان اندرون اولیاست سجده گاه جمله است آنجا خداست تا دل مرد خدا نآمد به درد هیچ قرنی را خدا رسوا نکرد قصد جنگ انبیا می داشتند جسم دیدند آدمی پنداشتند در تو هست اخلاق آن پیشینیان چون نمی ترسی که تو باشی همان آن نشانیها همه چون در تو هست چون تو زیشانی کجا خواهی برست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۹ - قصهٔ جوحی و آن کودک کی پیش جنازهٔ پدر خویش نوحه میکرد کودکی در پیش تابوت پدر زار می نالید و بر می کوفت سر کای پدر آخر کجاات می برند تا تو را در زیر خاکی آورند می برندت خانه ای تنگ و زحیر نی درو قالی و نه در وی حصیر نی چراغی در شب و نه روز نان نه درو بوی طعام و نه نشان نی درش معمور نی بر بام راه نی یکی همسایه کو باشد پناه چشم تو که بوسه گاه خلق بود چون شود در خانه کور و کبود خانه بی زینهار و جای تنگ که درو نه روی می ماند نه رنگ زین نسق اوصاف خانه می شمرد وز دو دیده اشک خونین می فشرد گفت جوحی با پدر ای ارجمند والله این را خانه ما می برند گفت جوحی را پدر ابله مشو گفت ای بابا نشانیها شنو این نشانیها که گفت او یک بیک خانه ما راست بی تردید و شک نه حصیر و نه چراغ و نه طعام نه درش معمور و نه صحن و نه بام زین نمط دارند بر خود صد نشان لیک کی بینند آن را طاغیان خانه آن دل که ماند بی ضیا از شعاع آفتاب کبریا تنگ و تاریکست چون جان جهود بی نوا از ذوق سلطان ودود نه در آن دل تافت نور آفتاب نه گشاد عرصه و نه فتح باب گور خوشتر از چنین دل مر تو را آخر از گور دل خود برتر آ زنده ای و زنده زاد ای شوخ و شنگ دم نمی گیرد تو را زین گور تنگ یوسف وقتی و خورشید سما زین چه و زندان بر آ و رو نما یونست در بطن ماهی پخته شد مخلصش را نیست از تسبیح بد گر نبودی او مسبح بطن نون حبس و زندانش بدی تا یبعثون او بتسبیح از تن ماهی بجست چیست تسبیح آیت روز الست گر فراموشت شد آن تسبیح جان بشنو این تسبیحهای ماهیان هر که دید الله را اللهیست هر که دید آن بحر را آن ماهیست این جهان دریاست و تن ماهی و روح یونس محجوب از نور صبوح گر مسبح باشد از ماهی رهید ورنه در وی هضم گشت و ناپدید ماهیان جان درین دریا پرند تو نمی بینی که کوری ای نژند بر تو خود را می زنند آن ماهیان چشم بگشا تا ببینیشان عیان ماهیان را گر نمی بینی پدید گوش تو تسبیحشان آخر شنید صبر کردن جان تسبیحات تست صبر کن کانست تسبیح درست هیچ تسبیحی ندارد آن درج صبر کن الصبر مفتاح الفرج صبر چون پول صراط آن سو بهشت هست با هر خوب یک لالای زشت تا ز لالا می گریزی وصل نیست زانک لالا را ز شاهد فصل نیست تو چه دانی ذوق صبر ای شیشه دل خاصه صبر از بهر آن نقش چگل مرد را ذوق از غزا و کر و فر مر مخنث را بود ذوق از ذکر جز ذکر نه دین او و ذکر او سوی اسفل برد او را فکر او گر برآید تا فلک از وی مترس کو به عشق سفل آموزید درس او به سوی سفل می راند فرس گرچه سوی علو جنباند جرس از علمهای گدایان ترس چیست کان علمها لقمه نان را رهیست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۰ - ترسیدن کودک از آن شخص صاحب جثه و گفتن آن شخص کی ای کودک مترس کی من نامردم کنگ زفتی کودکی را یافت فرد زرد شد کودک ز بیم قصد مرد گفت ایمن باش ای زیبای من که تو خواهی بود بر بالای من من اگر هولم مخنث دان مرا همچو اشتر بر نشین می ران مرا صورت مردان و معنی این چنین از برون آدم درون دیو لعین آن دهل را مانی ای زفت چو عاد که برو آن شاخ را می کوفت باد روبهی اشکار خود را باد داد بهر طبلی همچو خیک پر ز باد چون ندید اندر دهل او فربهی گفت خوکی به ازین خیک تهی روبهان ترسند ز آواز دهل عاقلش چندان زند که لا تقل مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۱ - قصهٔ تیراندازی و ترسیدن او از سواری کی در بیشه میرفت یک سواری با سلاح و بس مهیب می شد اندر بیشه بر اسپی نجیب تیراندازی بحکم او را بدید پس ز خوف او کمان را در کشید تا زند تیری سوارش بانگ زد من ضعیفم گرچه زفتستم جسد هان و هان منگر تو در زفتی من که کمم در وقت جنگ از پیرزن گفت رو که نیک گفتی ورنه نیش بر تو می انداختم از ترس خویش بس کسان را کآلت پیگار کشت بی رجولیت چنان تیغی به مشت گر بپوشی تو سلاح رستمان رفت جانت چون نباشی مرد آن جان سپر کن تیغ بگذار ای پسر هر که بی سر بود ازین شه برد سر آن سلاحت حیله و مکر توست هم ز تو زایید و هم جان تو خست چون نکردی هیچ سودی زین حیل ترک حیلت کن که پیش آید دول چون یکی لحظه نخوردی بر ز فن ترک فن گو می طلب رب المنن چون مبارک نیست بر تو این علوم خویشتن گولی کن و بگذر ز شوم چون ملایک گو که لا علم لنا یا الهی غیر ما علمتنا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۲ - قصهٔ اعرابی و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف او را یک عرابی بار کرده اشتری دو جوال زفت از دانه پری او نشسته بر سر هر دو جوال یک حدیث انداز کرد او را سؤال از وطن پرسید و آوردش بگفت واندر آن پرسش بسی درها بسفت بعد از آن گفتش که این هر دو جوال چیست آکنده بگو مصدوق حال گفت اندر یک جوالم گندمست در دگر ریگی نه قوت مردمست گفت تو چون بار کردی این رمال گفت تا تنها نماند آن جوال گفت نیم گندم آن تنگ را در دگر ریز از پی فرهنگ را تا سبک گردد جوال و هم شتر گفت شاباش ای حکیم اهل و حر این چنین فکر دقیق و رای خوب تو چنین عریان پیاده در لغوب رحمش آمد بر حکیم و عزم کرد کش بر اشتر بر نشاند نیک مرد باز گفتش ای حکیم خوش سخن شمه ای از حال خود هم شرح کن این چنین عقل و کفایت که توراست تو وزیری یا شهی بر گوی راست گفت این هر دو نیم از عامه ام بنگر اندر حال و اندر جامه ام گفت اشتر چند داری چند گاو گفت نه این و نه آن ما را مکاو گفت رختت چیست باری در دکان گفت ما را کو دکان و کو مکان گفت پس از نقد پرسم نقد چند که توی تنهارو و محبوب پند کیمیای مس عالم با تو است عقل و دانش را گهر توبرتو است گفت والله نیست یا وجه العرب در همه ملکم وجوه قوت شب پا برهنه تن برهنه می دوم هر که نانی می دهد آنجا روم مر مرا زین حکمت و فضل و هنر نیست حاصل جز خیال و درد سر پس عرب گفتش که رو دور از برم تا نبارد شومی تو بر سرم دور بر آن حکمت شومت ز من نطق تو شومست بر اهل زمن یا تو آن سو رو من این سو می دوم ور تو را ره پیش من وا پس روم یک جوالم گندم و دیگر ز ریگ به بود زین حیله های مرده ریگ احمقی ام بس مبارک احمقیست که دلم با برگ و جانم متقیست گر تو خواهی کت شقاوت کم شود جهد کن تا از تو حکمت کم شود حکمتی کز طبع زاید وز خیال حکمتی بی فیض نور ذوالجلال حکمت دنیا فزاید ظن و شک حکمت دینی پرد فوق فلک زوبعان زیرک آخر زمان بر فزوده خویش بر پیشینیان حیله آموزان جگرها سوخته فعلها و مکرها آموخته صبر و ایثار و سخای نفس و جود باد داده کان بود اکسیر سود فکر آن باشد که بگشاید رهی راه آن باشد که پیش آید شهی شاه آن باشد که از خود شه بود نه به مخزنها و لشکر شه شود تا بماند شاهی او سرمدی همچو عز ملک دین احمدی
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۳ - کرامات ابراهیم ادهم قدس الله سره بر لب دریا هم ز ابراهیم ادهم آمدست کو ز راهی بر لب دریا نشست دلق خود می دوخت آن سلطان جان یک امیری آمد آنجا ناگهان آن امیر از بندگان شیخ بود شیخ را بشناخت سجده کرد زود خیره شد در شیخ و اندر دلق او شکل دیگر گشته خلق و خلق او کو رها کرد آنچنان ملکی شگرف بر گزید آن فقر بس باریک حرف ترک کرد او ملک هفت اقلیم را می زند بر دلق سوزن چون گدا شیخ واقف گشت از اندیشه اش شیخ چون شیرست و دلها بیشه اش چون رجا و خوف در دلها روان نیست مخفی بر وی اسرار جهان دل نگه دارید ای بی حاصلان در حضور حضرت صاحب دلان پیش اهل تن ادب بر ظاهرست که خدا زیشان نهان را ساترست پیش اهل دل ادب بر باطنست زانک دلشان بر سرایر فاطنست تو بعکسی پیش کوران بهر جاه با حضور آیی نشینی پایگاه پیش بینایان کنی ترک ادب نار شهوت را از آن گشتی حطب چون نداری فطنت و نور هدی بهر کوران روی را می زن جلا پیش بینایان حدث در روی مال ناز می کن با چنین گندیده حال شیخ سوزن زود در دریا فکند خواست سوزن را به آواز بلند صد هزاران ماهی اللهیی سوزن زر در لب هر ماهیی سر بر آوردند از دریای حق که بگیر ای شیخ سوزنهای حق رو بدو کرد و بگفتش ای امیر ملک دل به یا چنان ملک حقیر این نشان ظاهرست این هیچ نیست تا بباطن در روی بینی تو بیست سوی شهر از باغ شاخی آورند باغ و بستان را کجا آنجا برند خاصه باغی کین فلک یک برگ اوست بلک آن مغزست و این عالم چو پوست بر نمی داری سوی آن باغ گام بوی افزون جوی و کن دفع زکام تا که آن بو جاذب جانت شود تا که آن بو نور چشمانت شود گفت یوسف ابن یعقوب نبی بهر بو القوا علی وجه ابی بهر این بو گفت احمد در عظات دایما قرة عینی فی الصلوة پنج حس با همدگر پیوسته اند رسته این هر پنج از اصلی بلند قوت یک قوت باقی شود ما بقی را هر یکی ساقی شود دیدن دیده فزاید عشق را عشق در دیده فزاید صدق را صدق بیداری هر حس می شود حسها را ذوق مونس می شود
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۴ - آغاز منور شدن عارف بنور غیببین چون یکی حس در روش بگشاد بند ما بقی حسها همه مبدل شوند چون یکی حس غیر محسوسات دید گشت غیبی بر همه حسها پدید چون ز جو جست از گله یک گوسفند پس پیاپی جمله زان سو برجهند گوسفندان حواست را بران در چرا از اخرج المرعی چران تا در آنجا سنبل و ریحان چرند تا به گلزار حقایق ره برند هر حست پیغامبر حسها شود تا یکایک سوی آن جنت رود حسها با حس تو گویند راز بی حقیقت بی زبان و بی مجاز کین حقیقت قابل تاویلهاست وین توهم مایه تخییلهاست آن حقیقت را که باشد از عیان هیچ تاویلی نگنجد در میان چونک هر حس بنده حس تو شد مر فلکها را نباشد از تو بد چونک دعویی رود در ملک پوست مغز آن کی بود قشر آن اوست چون تنازع در فتد در تنگ کاه دانه آن کیست آن را کن نگاه پس فلک قشرست و نور روح مغز این پدیدست آن خفی زین رو ملغز جسم ظاهر روح مخفی آمدست جسم همچون آستین جان همچو دست باز عقل از روح مخفی تر پرد حس سوی روح زوتر ره برد جنبشی بینی بدانی زنده است این ندانی که ز عقل آکنده است تا که جنبشهای موزون سر کند جنبش مس را به دانش زر کند زان مناسب آمدن افعال دست فهم آید مر تو را که عقل هست روح وحی از عقل پنهان تر بود زانک او غیبیست او زان سر بود عقل احمد از کسی پنهان نشد روح وحیش مدرک هر جان نشد روح وحیی را مناسبهاست نیز در نیابد عقل کان آمد عزیز گه جنون بیند گهی حیران شود زانک موقوفست تا او آن شود چون مناسبهای افعال خضر عقل موسی بود در دیدش کدر نامناسب می نمود افعال او پیش موسی چون نبودش حال او عقل موسی چون شود در غیب بند عقل موشی خود کیست ای ارجمند علم تقلیدی بود بهر فروخت چون بیابد مشتری خوش بر فروخت مشتری علم تحقیقی حقست دایما بازار او با رونقست لب ببسته مست در بیع و شری مشتری بی حد که الله اشتری درس آدم را فرشته مشتری محرم درسش نه دیوست و پری آدم انبیهم باسما درس گو شرح کن اسرار حق را مو به مو آنچنان کس را که کوته بین بود در تلون غرق و بی تمکین بود موش گفتم زانک در خاکست جاش خاک باشد موش را جای معاش راهها داند ولی در زیر خاک هر طرف او خاک را کردست چاک نفس موشی نیست الا لقمه رند قدر حاجت موش را عقلی دهند زانک بی حاجت خداوند عزیز می نبخشد هیچ کس را هیچ چیز گر نبودی حاجت عالم زمین نافریدی هیچ رب العالمین وین زمین مضطرب محتاج کوه گر نبودی نافریدی پر شکوه ور نبودی حاجت افلاک هم هفت گردون ناوریدی از عدم آفتاب و ماه و این استارگان جز به حاجت کی پدید آمد عیان پس کمند هستها حاجت بود قدر حاجت مرد را آلت دهد پس بیفزا حاجت ای محتاج زود تا بجوشد در کرم دریای جود این گدایان بر ره و هر مبتلا حاجت خود می نماید خلق را کوری و شلی و بیماری و درد تا ازین حاجت بجنبد رحم مرد هیچ گوید نان دهید ای مردمان که مرا مالست و انبارست و خوان چشم ننهادست حق در کورموش زانک حاجت نیست چشمش بهر نوش می تواند زیست بی چشم و بصر فارغست از چشم او در خاک تر جز بدزدی او برون ناید ز خاک تا کند خالق از آن دزدیش پاک بعد از آن پر یابد و مرغی شود چون ملایک جانب گردون رود هر زمان در گلشن شکر خدا او بر آرد همچو بلبل صد نوا کای رهاننده مرا از وصف زشت ای کننده دوزخی را تو بهشت در یکی پیهی نهی تو روشنی استخوانی را دهی سمع ای غنی چه تعلق آن معانی را به جسم چه تعلق فهم اشیا را به اسم لفظ چون وکرست و معنی طایرست جسم جوی و روح آب سایرست او روانست و تو گویی واقفست او دوانست و تو گویی عاکفست گر نبینی سیر آب از چاکها چیست بر وی نو به نو خاشاکها هست خاشاک تو صورتهای فکر نو بنو در می رسد اشکال بکر روی آب و جوی فکر اندر روش نیست بی خاشاک محبوب و وحش قشرها بر روی این آب روان از ثمار باغ غیبی شد دوان قشرها را مغز اندر باغ جو زانک آب از باغ می آید به جو گر نبینی رفتن آب حیات بنگر اندر جوی و این سیر نبات آب چون انبه تر آید در گذر زو کند قشر صور زوتر گذر چون بغایت تیز شد این جو روان غم نپاید در ضمیر عارفان چون بغایت ممتلی بود و شتاب پس نگنجید اندرو الا که آب
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۵ - طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را آن یکی یک شیخ را تهمت نهاد کو بدست و نیست بر راه رشاد شارب خمرست و سالوس و خبیث مر مریدان را کجا باشد مغیث آن یکی گفتش ادب را هوش دار خرد نبود این چنین ظن بر کبار دور ازو و دور از آن اوصاف او که ز سیلی تیره گردد صاف او این چنین بهتان منه بر اهل حق کین خیال تست برگردان ورق این نباشد ور بود ای مرغ خاک بحر قلزم را ز مرداری چه باک نیست دون القلتین و حوض خرد که تواند قطره ایش از کار برد آتش ابراهیم را نبود زیان هر که نمرودیست گو می ترس از آن نفس نمرودست و عقل و جان خلیل روح در عینست و نفس اندر دلیل این دلیل راه ره رو را بود کو بهر دم در بیابان گم شود واصلان را نیست جز چشم و چراغ از دلیل و راهشان باشد فراغ گر دلیلی گفت آن مرد وصال گفت بهر فهم اصحاب جدال بهر طفل نو پدر تی تی کند گرچه عقلش هندسه گیتی کند کم نگردد فضل استاد از علو گر الف چیزی ندارد گوید او از پی تعلیم آن بسته دهن از زبان خود برون باید شدن در زبان او بباید آمدن تا بیاموزد ز تو او علم و فن پس همه خلقان چو طفلان ویند لازمست این پیر را در وقت پند آن مرید شیخ بد گوینده را آن به کفر و گمرهی آکنده را گفت خود را تو مزن بر تیغ تیز هین مکن با شاه و با سلطان ستیز حوض با دریا اگر پهلو زند خویش را از بیخ هستی بر کند نیست بحری کو کران دارد که تا تیره گردد او ز مردار شما کفر را حدست و اندازه بدان شیخ و نور شیخ را نبود کران پیش بی حد هرچه محدودست لاست کل شیء غیر وجه الله فناست کفر و ایمان نیست آنجایی که اوست زانک او مغزست و این دو رنگ و پوست این فناها پرده آن وجه گشت چون چراغ خفیه اندر زیر طشت پس سر این تن حجاب آن سرست پیش آن سر این سر تن کافرست کیست کافر غافل از ایمان شیخ کیست مرده بی خبر از جان شیخ جان نباشد جز خبر در آزمون هر که را افزون خبر جانش فزون جان ما از جان حیوان بیشتر از چه زان رو که فزون دارد خبر پس فزون از جان ما جان ملک کو منزه شد ز حس مشترک وز ملک جان خداوندان دل باشد افزون تو تحیر را بهل زان سبب آدم بود مسجودشان جان او افزونترست از بودشان ورنه بهتر را سجود دون تری امر کردن هیچ نبود در خوری کی پسندد عدل و لطف کردگار که گلی سجده کند در پیش خار جان چو افزون شد گذشت از انتها شد مطیعش جان جمله چیزها مرغ و ماهی و پری و آدمی زانک او بیشست و ایشان در کمی ماهیان سوزن گر دلقش شوند سوزنان را رشته ها تابع بوند
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۶ - بقیهٔ قصهٔ ابراهیم ادهم بر لب آن دریا چون نفاذ امر شیخ آن میر دید ز آمد ماهی شدش وجدی پدید گفت اه ماهی ز پیران آگهست شه تنی را کو لعین درگهست ماهیان از پیر آگه ما بعید ما شقی زین دولت و ایشان سعید سجده کرد و رفت گریان و خراب گشت دیوانه ز عشق فتح باب پس تو ای ناشسته رو در چیستی در نزاع و در حسد با کیستی با دم شیری تو بازی می کنی بر ملایک ترک تازی می کنی بد چه می گویی تو خیر محض را هین ترفع کم شمر آن خفض را بد چه باشد مس محتاج مهان شیخ کی بود کیمیای بی کران مس اگر از کیمیا قابل نبد کیمیا از مس هرگز مس نشد بد چه باشد سرکشی آتش عمل شیخ کی بود عین دریای ازل دایم آتش را بترسانند از آب آب کی ترسید هرگز ز التهاب در رخ مه عیب بینی می کنی در بهشتی خارچینی می کنی گر بهشت اندر روی تو خارجو هیچ خار آنجا نیابی غیر تو می بپوشی آفتابی در گلی رخنه می جویی ز بدر کاملی آفتابی که بتابد در جهان بهر خفاشی کجا گردد نهان عیبها از رد پیران عیب شد غیبها از رشک ایشان غیب شد باری ار دوری ز خدمت یار باش در ندامت چابک و بر کار باش تا از آن راهت نسیمی می رسد آب رحمت را چه بندی از حسد گرچه دوری دور می جنبان تو دم حیث ما کنتم فولوا وجهکم چون خری در گل فتد از گام تیز دم بدم جنبد برای عزم خیز جای را هموار نکند بهر باش داند او که نیست آن جای معاش حس تو از حس خر کمتر بدست که دل تو زین وحلها بر نجست در وحل تاویل و رخصت می کنی چون نمی خواهی کز آن دل بر کنی کین روا باشد مرا من مضطرم حق نگیرد عاجزی را از کرم خود گرفتستت تو چون کفتار کور این گرفتن را نبینی از غرور می گوند اینجایگه کفتار نیست از برون جویید کاندر غار نیست این همی گویند و بندش می نهند او همی گوید ز من بی آگهند گر ز من آگاه بودی این عدو کی ندا کردی که آن کفتار کو
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۷ - دعوی کردن آن شخص کی خدای تعالی مرا نمیگیرد به گناه و جواب گفتن شعیب علیه السلام مرورا آن یکی می گفت در عهد شعیب که خدا از من بسی دیدست عیب چند دید از من گناه و جرمها وز کرم یزدان نمی گیرد مرا حق تعالی گفت در گوش شعیب در جواب او فصیح از راه غیب که بگفتی چند کردم من گناه وز کرم نگرفت در جرمم اله عکس می گویی و مقلوب ای سفیه ای رها کرده ره و بگرفته تیه چند چندت گیرم و تو بی خبر در سلاسل مانده ای پا تا به سر زنگ توبرتوت ای دیگ سیاه کرد سیمای درونت را تباه بر دلت زنگار بر زنگارها جمع شد تا کور شد ز اسرارها گر زند آن دود بر دیگ نوی آن اثر بنماید ار باشد جوی زانک هر چیزی به ضد پیدا شود بر سپیدی آن سیه رسوا شود چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود بعد ازین بر وی که بیند زود زود مرد آهنگر که او زنگی بود دود را با روش هم رنگی بود مرد رومی کو کند آهنگری رویش ابلق گردد از دودآوری پس بداند زود تاثیر گناه تا بنالد زود گوید ای اله چون کند اصرار و بد پیشه کند خاک اندر چشم اندیشه کند توبه نندیشد دگر شیرین شود بر دلش آن جرم تا بی دین شود آن پشیمانی و یا رب رفت ازو شست بر آیینه زنگ پنج تو آهنش را زنگها خوردن گرفت گوهرش را زنگ کم کردن گرفت چون نویسی کاغذ اسپید بر آن نبشته خوانده آید در نظر چون نویسی بر سر بنوشته خط فهم ناید خواندنش گردد غلط کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد هر دو خط شد کور و معنیی نداد ور سیم باره نویسی بر سرش پس سیه کردی چو جان پر شرش پس چه چاره جز پناه چاره گر ناامیدی مس و اکسیرش نظر ناامیدیها به پیش او نهید تا ز درد بی دوا بیرون جهید چون شعیب این نکته ها با وی بگفت زان دم جان در دل او گل شکفت جان او بشنید وحی آسمان گفت اگر بگرفت ما را کو نشان گفت یا رب دفع من می گوید او آن گرفتن را نشان می جوید او گفت ستارم نگویم رازهاش جز یکی رمز از برای ابتلاش یک نشان آنک می گیرم ورا آنک طاعت دارد و صوم و دعا وز نماز و از زکات و غیر آن لیک یک ذره ندارد ذوق جان می کند طاعات و افعال سنی لیک یک ذره ندارد چاشنی طاعتش نغزست و معنی نغز نی جوزها بسیار و در وی مغز نی ذوق باید تا دهد طاعات بر مغز باید تا دهد دانه شجر دانه بی مغز کی گردد نهال صورت بی جان نباشد جز خیال
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۸ - بقیهٔ قصهٔ طعنه زدن آن مرد بیگانه در شیخ آن خبیث از شیخ می لایید ژاژ کژنگر باشد همیشه عقل کاژ که منش دیدم میان مجلسی او ز تقوی عاریست و مفلسی ورکه باور نیستت خیز امشبان تا ببینی فسق شیخت را عیان شب ببردش بر سر یک روزنی گفت بنگر فسق و عشرت کردنی بنگر آن سالوس روز و فسق شب روز همچون مصطفی شب بولهب روز عبدالله او را گشته نام شب نعوذ بالله و در دست جام دید شیشه در کف آن پیر پر گفت شیخا مر تو را هم هست غر تو نمی گفتی که در جام شراب دیو می میزد شتابان نا شتاب گفت جامم را چنان پر کرده اند کاندرو اندر نگنجد یک سپند بنگر اینجا هیچ گنجد ذره ای این سخن را کژ شنیده غره ای جام ظاهر خمر ظاهر نیست این دور دار این را ز شیخ غیب بین جام می هستی شیخست ای فلیو کاندرو اندر نگنجد بول دیو پر و مالامال از نور حقست جام تن بشکست نور مطلقست نور خورشید ار بیفتد بر حدث او همان نورست نپذیرد خبث شیخ گفت این خود نه جامست و نه می هین بزیر آ منکرا بنگر بوی آمد و دید انگبین خاص بود کور شد آن دشمن کور و کبود گفت پیر آن دم مرید خویش را رو برای من بجو می ای کیا که مرا رنجیست مضطر گشته ام من ز رنج از مخمصه بگذشته ام در ضرورت هست هر مردار پاک بر سر منکر ز لعنت باد خاک گرد خمخانه بر آمد آن مرید بهر شیخ از هر خمی او می چشید در همه خمخانه ها او می ندید گشته بد پر از عسل خم نبید گفت ای رندان چه حالست این چه کار هیچ خمی در نمی بینم عقار جمله رندان نزد آن شیخ آمدند چشم گریان دست بر سر می زدند در خرابات آمدی شیخ اجل جمله میها از قدومت شد عسل کرده ای مبدل تو می را از حدث جان ما را هم بدل کن از خبث گر شود عالم پر از خون مال مال کی خورد بنده خدا الا حلال مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۹ - گفتن عایشه رضیالله عنها مصطفی را علیهالسلام کی تو بی مصلی به هر جا نماز میکنی، چونست؟ عایشه روزی به پیغامبر بگفت یا رسول الله تو پیدا و نهفت هر کجا یابی نمازی می کنی می دود در خانه ناپاک و دنی گرچه می دانی که هر طفل پلید کرد مستعمل به هرجا که رسید گفت پیغامبر که از بهر مهان حق نجس را پاک گرداند بدان سجده گاهم را از آن رو لطف حق پاک گردانید تا هفتم طبق هان و هان ترک حسد کن با شهان ور نه ابلیسی شوی اندر جهان کاو اگر زهری خورد شهدی شود تو اگر شهدی خوری زهری بود کاو بدل گشت و بدل شد کار او لطف گشت و نور شد هر نار او قوت حق بود مر بابیل را ور نه مرغی چون کشد مر پیل را لشکری را مرغکی چندی شکست تا بدانی کان صلابت از حقست گر تو را وسواس آید زین قبیل رو بخوان تو سوره اصحاب فیل ور کنی با او مری و همسری کافرم دان گر تو زیشان سر بری
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۰ - کشیدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود موشکی در کف مهار اشتری در ربود و شد روان او از مری اشتر از چستی که با او شد روان موش غره شد که هستم پهلوان بر شتر زد پرتو اندیشه اش گفت بنمایم تو را تو باش خوش تا بیامد بر لب جوی بزرگ کاندرو گشتی زبون پیل سترگ موش آنجا ایستاد و خشک گشت گفت اشتر ای رفیق کوه و دشت این توقف چیست حیرانی چرا پا بنه مردانه اندر جو در آ تو قلاوزی و پیش آهنگ من درمیان ره مباش و تن مزن گفت این آب شگرفست و عمیق من همی ترسم ز غرقاب ای رفیق گفت اشتر تا ببینم حد آب پا درو بنهاد آن اشتر شتاب گفت تا زانوست آب ای کورموش از چه حیران گشتی و رفتی ز هوش گفت مور تست و ما را اژدهاست که ز زانو تا به زانو فرقهاست گر تو را تا زانو است ای پر هنر مر مرا صد گز گذشت از فرق سر گفت گستاخی مکن بار دگر تا نسوزد جسم و جانت زین شرر تو مری با مثل خود موشان بکن با شتر مر موش را نبود سخن گفت توبه کردم از بهر خدا بگذران زین آب مهلک مر مرا رحم آمد مر شتر را گفت هین برجه و بر کودبان من نشین این گذشتن شد مسلم مر مرا بگذرانم صد هزاران چون تو را چون پیمبر نیستی پس رو به راه تا رسی از چاه روزی سوی جاه تو رعیت باش چون سلطان نه ای خود مران چون مرد کشتیبان نه ای چون نه ای کامل دکان تنها مگیر دست خوش می باش تا گردی خمیر انصتوا را گوش کن خاموش باش چون زبان حق نگشتی گوش باش ور بگویی شکل استفسار گو با شهنشاهان تو مسکین وار گو ابتدای کبر و کین از شهوت است راسخی شهوتت از عادت است چون ز عادت گشت محکم خوی بد خشم آید بر کسی که ت واکشد چونک تو گل خوار گشتی هر که او واکشد از گل تو را باشد عدو بت پرستان چونک گرد بت تنند مانعان راه خود را دشمن اند چونک کرد ابلیس خو با سروری دید آدم را حقیر او از خری که به از من سروری دیگر بود تا که او مسجود چون من کس شود سروری زهرست جز آن روح را کاو بود تریاق لانی ز ابتدا کوه اگر پر مار شد باکی مدار کاو بود اندر درون تریاق زار سروری چون شد دماغت را ندیم هر که بشکستت شود خصم قدیم چون خلاف خوی تو گوید کسی کینه ها خیزد تو را با او بسی که مرا از خوی من بر می کند خویش را بر من چو سرور می کند چون نباشد خوی بد سرکش درو کی فروزد از خلاف آتش درو با مخالف او مدارایی کند در دل او خویش را جایی کند زانک خوی بد نگشته ست استوار مور شهوت شد ز عادت همچو مار مار شهوت را بکش در ابتلا ورنه اینک گشت مارت اژدها لیک هر کس مور بیند مار خویش تو ز صاحب دل کن استفسار خویش تا نشد زر مس نداند من مسم تا نشد شه دل نداند مفلسم خدمت اکسیر کن مس وار تو جور می کش ای دل از دلدار تو کیست دلدار اهل دل نیکو بدان که چو روز و شب جهانند از جهان عیب کم گو بنده الله را متهم کم کن به دزدی شاه را
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۱ - کرامات آن درویش کی در کشتی متهمش کردند بود درویشی درون کشتیی ساخته از رخت مردی پشتیی یاوه شد همیان زر او خفته بود جمله را جستند و او را هم نمود کاین فقیر خفته را جوییم هم کرد بیدارش ز غم صاحب درم که درین کشتی حرمدان گم شده ست جمله را جستیم نتوانی تو رست دلق بیرون کن برهنه شو ز دلق تا ز تو فارغ شود اوهام خلق گفت یا رب مر غلامت را خسان متهم کردند فرمان در رسان چون به درد آمد دل درویش از آن سر برون کردند هر سو در زمان صد هزاران ماهی از دریای ژرف در دهان هر یکی دری شگرف صد هزاران ماهی از دریای پر در دهان هر یکی در و چه در هر یکی دری خراج ملکتی کز الهست این ندارد شرکتی در چند انداخت در کشتی و جست مر هوا را ساخت کرسی و نشست خوش مربع چون شهان بر تخت خویش او فراز اوج و کشتی اش به پیش گفت رو کشتی شما را حق مرا تا نباشد با شما دزد گدا تا که را باشد خسارت زین فراق من خوشم جفت حق و با خلق طاق نه مرا او تهمت دزدی نهد نه مهارم را به غمازی دهد بانگ کردند اهل کشتی کای همام از چه دادندت چنین عالی مقام گفت از تهمت نهادن بر فقیر وز حق آزاری پی چیزی حقیر حاش لله بل ز تعظیم شهان که نبودم در فقیران بدگمان آن فقیران لطیف خوش نفس کز پی تعظیمشان آمد عبس آن فقیری بهر پیچاپیچ نیست بل پی آن که به جز حق هیچ نیست متهم چون دارم آنها را که حق کرد امین مخزن هفتم طبق متهم نفس است نی عقل شریف متهم حس است نه نور لطیف نفس سوفسطایی آمد می زنش کش زدن سازد نه حجت گفتنش معجزه بیند فروزد آن زمان بعد از آن گوید خیالی بود آن ور حقیقت بود آن دید عجب چون مقیم چشم نامد روز و شب آن مقیم چشم پاکان می بود نی قرین چشم حیوان می شود کان عجب زین حس دارد عار و ننگ کی بود طاووس اندر چاه تنگ تا نگویی مر مرا بسیارگو من ز صد یک گویم و آن همچو مو
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۲ - تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار میگوید صوفیان بر صوفیی شنعه زدند پیش شیخ خانقاهی آمدند شیخ را گفتند داد جان ما تو ازین صوفی بجو ای پیشوا گفت آخر چه گله ست ای صوفیان گفت این صوفی سه خو دارد گران در سخن بسیارگو همچون جرس در خورش افزون خورد از بیست کس ور بخسپد هست چون اصحاب کهف صوفیان کردند پیش شیخ زحف شیخ رو آورد سوی آن فقیر که ز هر حالی که هست اوساط گیر در خبر خیر الامور اوساطها نافع آمد ز اعتدال اخلاطها گر یکی خلطی فزون شد از عرض در تن مردم پدید آید مرض بر قرین خویش مفزا در صفت کان فراق آرد یقین در عاقبت نطق موسی بد بر اندازه ولیک هم فزون آمد ز گفت یار نیک آن فزونی با خضر آمد شقاق گفت رو تو مکثری هذا فراق موسیا بسیارگویی دور شو ور نه با من گنگ باش و کور شو ور نرفتی وز ستیزه شسته ای تو به معنی رفته ای بگسسته ای چون حدث کردی تو ناگه در نماز گویدت سوی طهارت رو بتاز ور نرفتی خشک خنبان می شوی خود نمازت رفت پیشین ای غوی رو بر آنها که هم جفت توند عاشقان و تشنه گفت توند پاسبان بر خوابناکان بر فزود ماهیان را پاسبان حاجت نبود جامه پوشان را نظر بر گازرست جان عریان را تجلی زیورست یا ز عریانان به یکسو باز رو یا چو ایشان فارغ از تنجامه شو ور نمی توانی که کل عریان شوی جامه کم کن تا ره اوسط روی
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۳ - عذر گفتن فقیر به شیخ پس فقیر آن شیخ را احوال گفت عذر را با آن غرامت کرد جفت مر سؤال شیخ را داد او جواب چون جوابات خضر خوب و صواب آن جوابات سؤالات کلیم کش خضر بنمود از رب علیم گشت مشکلهاش حل وافزون ز یاد از پی هر مشکلش مفتاح داد از خضر درویش هم میراث داشت در جواب شیخ همت بر گماشت گفت راه اوسط ارچه حکمتست لیک اوسط نیز هم با نسبتست آب جو نسبت باشتر هست کم لیک باشد موش را آن همچو یم هر که را باشد وظیفه چار نان دو خورد یا سه خورد هست اوسط آن ور خورد هر چار دور از اوسط است او اسیر حرص مانند بط است هر که او را اشتها ده نان بود شش خورد می دان که اوسط آن بود چون مرا پنجاه نان هست اشتها مر تو را شش گرده هم دستیم نی تو به ده رکعت نماز آیی ملول من به پانصد در نیایم در نحول آن یکی تا کعبه حافی می رود وین یکی تا مسجد از خود می شود آن یکی در پاک بازی جان بداد وین یکی جان کند تا یک نان بداد این وسط در با نهایت می رود که مر آن را اول و آخر بود اول و آخر بباید تا در آن در تصور گنجد اوسط یا میان بی نهایت چون ندارد دو طرف کی بود او را میانه منصرف اول و آخر نشانش کس نداد گفت لو کان له البحر مداد هفت دریا گر شود کلی مداد نیست مر پایان شدن را هیچ امید باغ و بیشه گر بود یکسر قلم زین سخن هرگز نگردد هیچ کم آن همه حبر و قلم فانی شود وین حدیث بی عدد باقی بود حالت من خواب را ماند گهی خواب پندارد مر آن را گم رهی چشم من خفته دلم بیدار دان شکل بی کار مرا بر کار دان گفت پیغامبر که عینای تنام لا ینام قلبی عن رب الانام چشم تو بیدار و دل خفته بخواب چشم من خفته دلم در فتح باب مر دلم را پنج حس دیگرست حس دل را هر دو عالم منظرست تو ز ضعف خود مکن در من نگاه بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه بر تو زندان بر من آن زندان چو باغ عین مشغولی مرا گشته فراغ پای تو در گل مرا گل گشته گل مر تو را ماتم مرا سور و دهل در زمینم با تو ساکن در محل می دوم بر چرخ هفتم چون زحل همنشینت من نیم سایه من است برتر از اندیشه ها پایه من است زانک من ز اندیشه ها بگذشته ام خارج اندیشه پویان گشته ام حاکم اندیشه ام محکوم نی زانک بنا حاکم آمد بر بنا جمله خلقان سخره اندیشه اند زان سبب خسته دل و غم پیشه اند قاصدا خود را به اندیشه دهم چون بخواهم از میانشان بر جهم من چو مرغ اوجم اندیشه مگس کی بود بر من مگس را دست رس قاصدا زیر آیم از اوج بلند تا شکسته پایگان بر من تنند چون ملالم گیرد از سفلی صفات بر پرم همچون طیور الصافات پر من رسته ست هم از ذات خویش بر نچفسانم دو پر من با سریش جعفر طیار را پر جاریه ست جعفر طرار را پر عاریه ست نزد آنک لم یذق دعویست این نزد سکان افق معنیست این لاف و دعوی باشد این پیش غراب دیگ تی و پر یکی پیش ذباب چونک در تو می شود لقمه گهر تن مزن چندانک بتوانی بخور شیخ روزی بهر دفع سؤ ظن در لگن قی کرد پر در شد لگن گوهر معقول را محسوس کرد پیر بینا بهر کم عقلی مرد چونک در معده شود پاکت پلید قفل نه بر حلق و پنهان کن کلید هر که در وی لقمه شد نور جلال هر چه خواهد تا خورد او را حلال
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۴ - بیان دعویی که عین آن دعوی گواه صدق خویش است گر تو هستی آشنای جان من نیست دعوی گفت معنی لان من گر بگویم نیم شب پیش توام هین مترس از شب که من خویش توام این دو دعوی پیش تو معنی بود چون شناسی بانگ خویشاوند خود پیشی و خویشی دو دعوی بود لیک هر دو معنی بود پیش فهم نیک قرب آوازش گواهی می دهد کین دم از نزدیک یاری می جهد لذت آواز خویشاوند نیز شد گوا بر صدق آن خویش عزیز باز بی الهام احمق کو ز جهل می نداند بانگ بیگانه ز اهل پیش او دعوی بود گفتار او جهل او شد مایه انکار او پیش زیرک کاندرونش نورهاست عین این آواز معنی بود راست یا به تازی گفت یک تازی زبان که همی دانم زبان تازیان عین تازی گفتنش معنی بود گرچه تازی گفتنش دعوی بود یا نویسد کاتبی بر کاغذی کاتب و خط خوانم و من امجدی این نوشته گرچه خود دعوی بود هم نوشته شاهد معنی بود یا بگوید صوفیی دیدی تو دوش در میان خواب سجاده بدوش من بدم آن وآنچ گفتم خواب در با تو اندر خواب در شرح نظر گوش کن چون حلقه اندر گوش کن آن سخن را پیشوای هوش کن چون تو را یاد آید آن خواب این سخن معجز نو باشد و زر کهن گرچه دعوی می نماید این ولی جان صاحب واقعه گوید بلی پس چو حکمت ضاله مؤمن بود آن ز هر که بشنود موقن بود چونک خود را پیش او یابد فقط چون بود شک چون کند او را غلط تشنه ای را چون بگویی تو شتاب در قدح آبست بستان زود آب هیچ گوید تشنه کین دعویست رو از برم ای مدعی مهجور شو یا گواه و حجتی بنما که این جنس آبست و از آن ماء معین یا به طفل شیر مادر بانگ زد که بیا من مادرم هان ای ولد طفل گوید مادرا حجت بیار تا که با شیرت بگیرم من قرار در دل هر امتی کز حق مزه ست روی و آواز پیمبر معجزه ست چون پیمبر از برون بانگی زند جان امت در درون سجده کند زانک جنس بانگ او اندر جهان از کسی نشنیده باشد گوش جان آن غریب از ذوق آواز غریب از زبان حق شنود انی قریب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۵ - سجده کردن یحیی علیه السلام در شکم مادر مسیح را علیه السلام مادر یحیی به مریم در نهفت پیشتر از وضع حمل خویش گفت که یقین دیدم درون تو شهیست کو اولوا العزم و رسول آگهیست چون برابر اوفتادم با تو من کرد سجده حمل من ای ذوالفطن این جنین مر آن جنین را سجده کرد کز سجودش در تنم افتاد درد گفت مریم من درون خویش هم سجده ای دیدم ازین طفل شکم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۶ - اشکال آوردن برین قصه ابلهان گویند کین افسانه را خط بکش زیرا دروغست و خطا زانک مریم وقت وضع حمل خویش بود از بیگانه دور و هم ز خویش از برون شهر آن شیرین فسون تا نشد فارغ نیامد خود درون چون بزادش آنگهانش بر کنار بر گرفت و برد تا پیش تبار مادر یحیی کجا دیدش که تا گوید او را این سخن در ماجرا
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۷ - جواب اشکال این بداند کانک اهل خاطرست غایب آفاق او را حاضرست پیش مریم حاضر آید در نظر مادر یحیی که دورست از بصر دیده ها بسته ببیند دوست را چون مشبک کرده باشد پوست را ور ندیدش نه از برون نه از اندرون از حکایت گیر معنی ای زبون نی چنان کافسانه ها بشنیده بود همچو شین بر نقش آن چفسیده بود تا همی گفت آن کلیله بی زبان چون سخن نوشد ز دمنه بی بیان ور بدانستند لحن همدگر فهم آن چون مرد بی نطقی بشر در میان شیر و گاو آن دمنه چون شد رسول و خواند بر هر دو فسون چون وزیر شیر شد گاو نبیل چون ز عکس ماه ترسان گشت پیل این کلیله و دمنه جمله افتراست ورنه کی با زاغ لک لک را مریست ای برادر قصه چون پیمانه ایست معنی اندر وی مثال دانه ایست دانه معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را گر گشت نقل ماجرای بلبل و گل گوش دار گرچه گفتی نیست آنجا آشکار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۸ - سخن گفتن به زبان حال و فهم کردن آن ماجرای شمع با پروانه تو بشنو و معنی گزین ز افسانه تو گرچه گفتی نیست سر گفت هست هین به بالا پر مپر چون جغد پست گفت در شطرنج کین خانه رخ است گفت خانه از کجاش آمد به دست خانه را بخرید یا میراث یافت فرخ آنکس کو سوی معنی شتافت گفت نحوی زید عمروا قد ضرب گفت چونش کرد بی جرمی ادب عمرو را جرمش چه بد کان زید خام بی گنه او را بزد همچون غلام گفت این پیمانه معنی بود گندمی بستان که پیمانه ست رد زید و عمروا ز بهر اعرابست و ساز گر دروغست آن تو با اعراب ساز گفت نی من آن ندانم عمرو را زید چون زد بی گناه و بی خطا گفت از ناچار و لاغی بر گشود عمرو یک واو فزون دزدیده بود زید واقف گشت دزدش را بزد چونک از حد برد او را حد سزد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۹ - پذیرا آمدن سخن باطل در دل باطلان گفت اینک راست پذرفتم به جان کژ نماید راست در پیش کژان گر بگویی احولی را مه یکی ست گویدت این دوست و در وحدت شکی ست ور برو خندد کسی گوید دو است راست دارد این سزای بدخو است بر دروغان جمع می آید دروغ للخبیثات الخبیثین زد فروغ دل فراخان را بود دست فراخ چشم کوران را عثار سنگ لاخ
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۰ - جستن آن درخت کی هر که میوهٔ آن درخت خورد نمیرد گفت دانایی برای داستان که درختی هست در هندوستان هر کسی کز میوه او خورد و برد نی شود او پیر نی هرگز بمرد پادشاهی این شنید از صادقی بر درخت و میوه اش شد عاشقی قاصدی دانا ز دیوان ادب سوی هندوستان روان کرد از طلب سالها می گشت آن قاصد ازو گرد هندوستان برای جست و جو شهر شهر از بهر این مطلوب گشت نی جزیره ماند و نی کوه و نی دشت هر که را پرسید کردش ریش خند کین کی جوید جز مگر مجنون بند بس کسان صفعش زدند اندر مزاح بس کسان گفتند ای صاحب فلاح جست و جوی چون تو زیرک سینه صاف کی تهی باشد کجا باشد گزاف وین مراعاتش یکی صفع دگر وین ز صفع آشکارا سخت تر می ستودندش به تسخر کای بزرگ در فلان اقلیم بس هول و سترگ در فلان بیشه درختی هست سبز بس بلند و پهن و هر شاخیش گبز قاصد شه بسته در جستن کمر می شنید از هر کسی نوعی خبر بس سیاحت کرد آنجا سالها می فرستادش شهنشه مالها چون بسی دید اندر آن غربت تعب عاجز آمد آخر الامر از طلب هیچ از مقصود اثر پیدا نشد زان غرض غیر خبر پیدا نشد رشته اومید او بگسسته شد جسته او عاقبت ناجسته شد کرد عزم بازگشتن سوی شاه اشک می بارید و می برید راه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۱ - شرح کردن شیخ سِرّ آن درخت با آن طالب مقلد بود شیخی عالمی قطبی کریم اندر آن منزل که آیس شد ندیم گفت من نومید پیش او روم ز آستان او به راه اندر شوم تا دعای او بود همراه من چونک نومیدم من از دلخواه من رفت پیش شیخ با چشم پر آب اشک می بارید مانند سحاب گفت شیخا وقت رحم و رقتست ناامیدم وقت لطف این ساعتست گفت واگو کز چه نومیدیستت چیست مطلوب تو رو با چیستت گفت شاهنشاه کردم اختیار از برای جستن یک شاخسار که درختی هست نادر در جهات میوه او مایه آب حیات سالها جستم ندیدم یک نشان جز که طنز و تسخر این سرخوشان شیخ خندید و بگفتش ای سلیم این درخت علم باشد در علیم بس بلند و بس شگرف و بس بسیط آب حیوانی ز دریای محیط تو بصورت رفته ای ای بی خبر زان ز شاخ معنیی بی بار و بر گه درختش نام شد گه آفتاب گاه بحرش نام گشت و گه سحاب آن یکی کش صد هزار آثار خاست کمترین آثار او عمر بقاست گرچه فردست او اثر دارد هزار آن یکی را نام شاید بی شمار آن یکی شخصی تو را باشد پدر در حق شخصی دگر باشد پسر در حق دیگر بود قهر و عدو در حق دیگر بود لطف و نکو صد هزاران نام و او یک آدمی صاحب هر وصفش از وصفی عمی هر که جوید نام گر صاحب ثقه ست همچو تو نومید و اندر تفرقه ست تو چه بر چفسی برین نام درخت تا بمانی تلخ کام و شوربخت در گذر از نام و بنگر در صفات تا صفاتت ره نماید سوی ذات اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنی رفت آرام اوفتاد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۲ - منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را چار کس را داد مردی یک درم آن یکی گفت این به انگوری دهم آن یکی دیگر عرب بد گفت لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا آن یکی ترکی بد و گفت این بنم من نمی خواهم عنب خواهم ازم آن یکی رومی بگفت این قیل را ترک کن خواهیم استافیل را در تنازع آن نفر جنگی شدند که ز سر نامها غافل بدند مشت بر هم می زدند از ابلهی پر بدند از جهل و از دانش تهی صاحب سری عزیزی صد زبان گر بدی آنجا بدادی صلحشان پس بگفتی او که من زین یک درم آرزوی جمله تان را می دهم چونک بسپارید دل را بی دغل این درمتان می کند چندین عمل یک درمتان می شود چار المراد چار دشمن می شود یک ز اتحاد گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق گفت من آرد شما را اتفاق پس شما خاموش باشید انصتوا تا زبانتان من شوم در گفت و گو گر سخنتان می نماید یک نمط در اثر مایه نزاعست و سخط گرمی عاریتی ندهد اثر گرمی خاصیتی دارد هنر سرکه را گر گرم کردی ز آتش آن چون خوری سردی فزاید بی گمان زانک آن گرمی او دهلیزیست طبع اصلش سردیست و تیزیست ور بود یخ بسته دوشاب ای پسر چون خوری گرمی فزاید در جگر پس ریای شیخ به ز اخلاص ماست کز بصیرت باشد آن وین از عماست از حدیث شیخ جمعیت رسد تفرقه آرد دم اهل جسد چون سلیمان کز سوی حضرت بتاخت کو زبان جمله مرغان را شناخت در زمان عدلش آهو با پلنگ انس بگرفت و برون آمد ز جنگ شد کبوتر آمن از چنگال باز گوسفند از گرگ ناورد احتراز او میانجی شد میان دشمنان اتحادی شد میان پرزنان تو چو موری بهر دانه می دوی هین سلیمان جو چه می باشی غوی دانه جو را دانه اش دامی شود و آن سلیمان جوی را هر دو بود مرغ جانها را درین آخر زمان نیستشان از همدگر یک دم امان هم سلیمان هست اندر دور ما کو دهد صلح و نماند جور ما قول ان من امة را یاد گیر تا به الا و خلا فیها نذیر گفت خود خالی نبودست امتی از خلیفه حق و صاحب همتی مرغ جانها را چنان یکدل کند کز صفاشان بی غش و بی غل کند مشفقان گردند همچون والده مسلمون را گفت نفس واحده نفس واحد از رسول حق شدند ور نه هر یک دشمن مطلق بدند
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۳ - برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت یک ز دیگر جان خون آشام داشت کینه های کهنه شان از مصطفی محو شد در نور اسلام و صفا اولا اخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان وز دم المؤمنون اخوه به پند در شکستند و تن واحد شدند صورت انگورها اخوان بود چون فشردی شیره واحد شود غوره و انگور ضدانند لیک چونک غوره پخته شد شد یار نیک غوره ای کو سنگ بست و خام ماند در ازل حق کافر اصلیش خواند نه اخی نه نفس واحد باشد او در شقاوت نحس ملحد باشد او گر بگویم آنچ او دارد نهان فتنه افهام خیزد در جهان سر گبر کور نامذکور به دود دوزخ از ارم مهجور به غوره های نیک که ایشان قابلند از دم اهل دل آخر یک دلند سوی انگوری همی رانند تیز تا دوی بر خیزد و کین و ستیز پس در انگوری همی درند پوست تا یکی گردند و وحدت وصف اوست دوست دشمن گردد ایرا هم دواست هیچ یک با خویش جنگی در نبست آفرین بر عشق کل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد همچو خاک مفترق در ره گذر یک سبوشان کرد دست کوزه گر که اتحاد جسمهای آب و طین هست ناقص جان نمی ماند بدین گر نظایر گویم اینجا در مثال فهم را ترسم که آرد اختلال هم سلیمان هست اکنون لیک ما از نشاط دوربینی در عمی دوربینی کور دارد مرد را همچو خفته در سرا کور از سرا مولعیم اندر سخنهای دقیق در گره ها باز کردن ما عشیق تا گره بندیم و بگشاییم ما در شکال و در جواب آیین فزا همچو مرغی کو گشاید بند دام گاه بندد تا شود در فن تمام او بود محروم از صحرا و مرج عمر او اندر گره کاریست خرج خود زبون او نگردد هیچ دام لیک پرش در شکست افتد مدام با گره کم کوش تا بال و پرت نسکلد یک یک ازین کر و فرت صد هزاران مرغ پرهاشان شکست و آن کمین گاه عوارض را نبست حال ایشان از نبی خوان ای حریص نقبوا فیها ببین هل من محیص از نزاع ترک و رومی و عرب حل نشد اشکال انگور و عنب تا سلیمان لسین معنوی در نیاید بر نخیزد این دوی جمله مرغان منازع بازوار بشنوید این طبل باز شهریار ز اختلاف خویش سوی اتحاد هین ز هر جانب روان گردید شاد حیث ما کنتم فولوا وجهکم نحوه هذا الذی لم ینهکم کور مرغانیم و بس ناساختیم کان سلیمان را دمی نشناختیم همچو جغدان دشمن بازان شدیم لاجرم وا مانده ویران شدیم می کنیم از غایت جهل و عما قصد آزار عزیزان خدا جمع مرغان کز سلیمان روشنند پر و بال بی گنه کی برکنند بلک سوی عاجزان چینه کشند بی خلاف و کینه آن مرغان خوشند هدهد ایشان پی تقدیس را می گشاید راه صد بلقیس را زاغ ایشان گر بصورت زاغ بود باز همت آمد و مازاغ بود لکلک ایشان که لک لک می زند آتش توحید در شک می زند و آن کبوترشان ز بازان نشکهد باز سر پیش کبوترشان نهد بلبل ایشان که حالت آرد او در درون خویش گلشن دارد او طوطی ایشان ز قند آزاد بود کز درون قند ابد رویش نمود پای طاووسان ایشان در نظر بهتر از طاووس پران دگر منطق الطیر آن خاقانی صداست منطق الطیر سلیمانی کجاست تو چه دانی بانگ مرغان را همی چون ندیدستی سلیمان را دمی پر آن مرغی که بانگش مطربست از برون مشرقست و مغربست هر یک آهنگش ز کرسی تا ثریست وز ثری تا عرش در کر و فریست مرغ کو بی این سلیمان می رود عاشق ظلمت چو خفاشی بود با سلیمان خو کن ای خفاش رد تا که در ظلمت نمانی تا ابد یک گزی ره که بدان سو می روی همچو گز قطب مساحت می شوی وانک لنگ و لوک آن سو می جهی از همه لنگی و لوکی می رهی
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۴ - قصهٔ بط بچگان کی مرغ خانگی پروردشان تخم بطی گرچه مرغ خانه ات کرد زیر پر چو دایه تربیت مادر تو بط آن دریا بدست دایه ات خاکی بد و خشکی پرست میل دریا که دل تو اندرست آن طبیعت جانت را از مادرست میل خشکی مر تو را زین دایه است دایه را بگذار کو بدرایه است دایه را بگذار در خشک و بران اندر آ در بحر معنی چون بطان گر تو را مادر بترساند ز آب تو مترس و سوی دریا ران شتاب تو بطی بر خشک و بر تر زنده ای نی چو مرغ خانه خانه گنده ای تو ز کرمنا بنی آدم شهی هم به خشکی هم به دریا پا نهی که حملناهم علی البحر بجان از حملناهم علی البر پیش ران مر ملایک را سوی بر راه نیست جنس حیوان هم ز بحر آگاه نیست تو به تن حیوان به جانی از ملک تا روی هم بر زمین هم بر فلک تا بظاهر مثلکم باشد بشر با دل یوحی الیه دیده ور قالب خاکی فتاده بر زمین روح او گردان برین چرخ برین ما همه مرغابیانیم ای غلام بحر می داند زبان ما تمام پس سلیمان بحر آمد ما چو طیر در سلیمان تا ابد داریم سیر با سلیمان پای در دریا بنه تا چو داود آب سازد صد زره آن سلیمان پیش جمله حاضرست لیک غیرت چشم بند و ساحرست تا ز جهل و خوابناکی و فضول او به پیش ما و ما از وی ملول تشنه را درد سر آرد بانگ رعد چون نداند کو کشاند ابر سعد چشم او ماندست در جوی روان بی خبر از ذوق آب آسمان مرکب همت سوی اسباب راند از مسبب لاجرم محجوب ماند آنک بیند او مسبب را عیان کی نهد دل بر سببهای جهان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۵ - حیران شدن حاجیان در کرامات آن زاهد کی در بادیه تنهاش یافتند زاهدی بد در میان بادیه در عبادت غرق چون عبادیه حاجیان آنجا رسیدند از بلاد دیده شان بر زاهد خشک اوفتاد جای زاهد خشک بود او ترمزاج از سموم بادیه بودش علاج حاجیان حیران شدند از وحدتش و آن سلامت در میان آفتش در نماز استاده بد بر روی ریگ ریگ کز تفش بجوشد آب دیگ گفتیی سرمست در سبزه و گلست یا سواره بر براق و دلدلست یا که پایش بر حریر و حله هاست یا سموم او را به از باد صباست پس بماندند آن جماعت با نیاز تا شود درویش فارغ از نماز چون ز استغراق باز آمد فقیر زان جماعت زنده روشن ضمیر دید کآبش می چکید از دست و رو جامه اش تر بود از آثار وضو پس بپرسیدش که آبت از کجاست دست را بر داشت کز سوی سماست گفت هر گاهی که خواهی می رسد بی ز چاه و بی ز حبل من مسد مشکل ما حل کن ای سلطان دین تا ببخشد حال تو ما را یقین وا نما سری ز اسرارت بما تا ببریم از میان زنارها چشم را بگشود سوی آسمان که اجابت کن دعای حاجیان رزق جویی را ز بالا خوگرم تو ز بالا بر گشودستی درم ای نموده تو مکان از لامکان فی السماء رزقکم کرده عیان در میان این مناجات ابر خوش زود پیدا شد چو پیل آب کش همچو آب از مشک باریدن گرفت در گو و در غارها مسکن گرفت ابر می بارید چون مشک اشکها حاجیان جمله گشاده مشکها یک جماعت زان عجایب کارها می بریدند از میان زنارها قوم دیگر را یقین در ازدیاد زین عجب والله اعلم بالرشاد قوم دیگر ناپذیرا ترش و خام ناقصان سرمدی تم الکلام
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱ - سر آغاز ای ضیاء الحق حسام الدین بیار این سوم دفتر که سنت شد سه بار بر گشا گنجینه اسرار را در سوم دفتر بهل اعذار را قوتت از قوت حق می زهد نه از عروقی کز حرارت می جهد این چراغ شمس کو روشن بود نه از فتیل و پنبه و روغن بود سقف گردون کو چنین دایم بود نه از طناب و استنی قایم بود قوت جبریل از مطبخ نبود بود از دیدار خلاق وجود همچنان این قوت ابدال حق هم ز حق دان نه از طعام و از طبق جسمشان را هم ز نور اسرشته اند تا ز روح و از ملک بگذشته اند چونک موصوفی به اوصاف جلیل ز آتش امراض بگذر چون خلیل گردد آتش بر تو هم برد و سلام ای عناصر مر مزاجت را غلام هر مزاجی را عناصر مایه است وین مزاجت برتر از هر پایه است این مزاجت از جهان منبسط وصف وحدت را کنون شد ملتقط ای دریغا عرصه افهام خلق سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق ای ضیاء الحق به حذق رای تو حلق بخشد سنگ را حلوای تو کوه طور اندر تجلی حلق یافت تا که می نوشید و می را بر نتافت صار دکا منه وانشق الجبل هل رایتم من جبل رقص الجمل لقمه بخشی آید از هر کس به کس حلق بخشی کار یزدانست و بس حلق بخشد جسم را و روح را حلق بخشد بهر هر عضوت جدا این گهی بخشد که اجلالی شوی وز دغا و از دغل خالی شوی تا نگویی سر سلطان را به کس تا نریزی قند را پیش مگس گوش آنکس نوشد اسرار جلال کو چو سوسن صدزبان افتاد و لال حلق بخشد خاک را لطف خدا تا خورد آب و بروید صد گیا باز خاکی را ببخشد حلق و لب تا گیاهش را خورد اندر طلب چون گیاهش خورد حیوان گشت زفت گشت حیوان لقمه انسان و رفت باز خاک آمد شد اکال بشر چون جدا شد از بشر روح و بصر ذره ها دیدم دهانشان جمله باز گر بگویم خوردشان گردد دراز برگها را برگ از انعام او دایگان را دایه لطف عام او رزقها را رزقها او می دهد زانک گندم بی غذایی چون زهد نیست شرح این سخن را منتهی پاره ای گفتم بدانی پاره ها جمله عالم آکل و ماکول دان باقیان را مقبل و مقبول دان این جهان و ساکنانش منتشر وان جهان و سالکانش مستمر این جهان و عاشقانش منقطع اهل آن عالم مخلد مجتمع پس کریم آنست کو خود را دهد آب حیوانی که ماند تا ابد باقیات الصالحات آمد کریم رسته از صد آفت و اخطار و بیم گر هزارانند یک کس بیش نیست چون خیالاتی عدد اندیش نیست آکل و ماکول را حلقست و نای غالب و مغلوب را عقلست و رای حلق بخشید او عصای عدل را خورد آن چندان عصا و حبل را واندرو افزون نشد زان جمله اکل زانک حیوانی نبودش اکل و شکل مر یقین را چون عصا هم حلق داد تا بخورد او هر خیالی را که زاد پس معانی را چو اعیان حلقهاست رازق حلق معانی هم خداست پس ز مه تا ماهی هیچ از خلق نیست که به جذب مایه او را حلق نیست حلق جان از فکر تن خالی شود آنگهان روزیش اجلالی شود شرط تبدیل مزاج آمد بدان کز مزاج بد بود مرگ بدان چون مزاج آدمی گل خوار شد زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد چون مزاج زشت او تبدیل یافت رفت زشتی از رخش چون شمع تافت دایه ای کو طفل شیرآموز را تا به نعمت خوش کند پدفوز را گر ببندد راه آن پستان برو برگشاید راه صد بستان برو زانک پستان شد حجاب آن ضعیف از هزاران نعمت و خوان و رغیف پس حیات ماست موقوف فطام اندک اندک جهد کن تم الکلام چون جنین بد آدمی بد خون غذا از نجس پاکی برد مؤمن کذا از فطام خون غذااش شیر شد وز فطام شیر لقمه گیر شد وز فطام لقمه لقمانی شود طالب اشکار پنهانی شود گر جنین را کس بگفتی در رحم هست بیرون عالمی بس منتظم یک زمینی خرمی با عرض و طول اندرو صد نعمت و چندین اکول کوهها و بحرها و دشتها بوستانها باغها و کشتها آسمانی بس بلند و پر ضیا آفتاب و ماهتاب و صد سها از جنوب و از شمال و از دبور باغها دارد عروسیها و سور در صفت ناید عجایبهای آن تو درین ظلمت چه ای در امتحان خون خوری در چارمیخ تنگنا در میان حبس و انجاس و عنا او به حکم حال خود منکر بدی زین رسالت معرض و کافر شدی کین محالست و فریبست و غرور زانک تصویری ندارد وهم کور جنس چیزی چون ندید ادراک او نشنود ادراک منکرناک او همچنانک خلق عام اندر جهان زان جهان ابدال می گویندشان کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگ هست بیرون عالمی بی بو و رنگ هیچ در گوش کسی زیشان نرفت کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت گوش را بندد طمع از استماع چشم را بندد غرض از اطلاع همچنانک آن جنین را طمع خون کان غذای اوست در اوطان دون از حدیث این جهان محجوب کرد غیر خون او می نداند چاشت خورد