Sa'dî — Bostân
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱ - سر آغاز شبی زیت فکرت همی سوختم چراغ بلاغت می افروختم پراکنده گویی حدیثم شنید جز احسنت گفتن طریقی ندید هم از خبث نوعی در آن درج کرد که ناچار فریاد خیزد ز درد که فکرش بلیغ است و رایش بلند در این شیوه زهد و طامات و پند نه در خشت و کوپال و گرز گران که این شیوه ختم است بر دیگران نداند که ما را سر جنگ نیست وگر نه مجال سخن تنگ نیست توانم که تیغ زبان بر کشم جهانی سخن را قلم در کشم بیا تا در این شیوه چالش کنیم سر خصم را سنگ بالش کنیم سعادت به بخشایش داورست نه در چنگ و بازوی زور آورست چو دولت نبخشد سپهر بلند نیاید به مردانگی در کمند نه سختی رسید از ضعیفی به مور نه شیران به سرپنجه خوردند و زور چو نتوان بر افلاک دست آختن ضروری است با گردشش ساختن گرت زندگانی نبشته ست دیر نه مارت گزاید نه شمشیر و شیر وگر در حیاتت نمانده ست بهر چنانت کشد نوشدارو که زهر نه رستم چو پایان روزی بخورد شغاد از نهادش برآورد گرد
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۲ - حکایت مرا در سپاهان یکی یار بود که جنگاور و شوخ و عیار بود مدامش به خون دست و خنجر خضاب بر آتش دل خصم از او چون کباب ندیدمش روزی که ترکش نبست ز پولاد پیکانش آتش نجست دلاور به سرپنجه گاوزور ز هولش به شیران در افتاده شور به دعوی چنان ناوک انداختی که عذرا به هر یک یک انداختی چنان خار در گل ندیدم که رفت که پیکان او در سپرهای جفت نزد تارک جنگجویی به خشت که خود و سرش را نه در هم سرشت چو گنجشک روز ملخ در نبرد به کشتن چه گنجشک پیشش چه مرد گرش بر فریدون بدی تاختن امانش ندادی به تیغ آختن پلنگانش از زور سرپنجه زیر فرو برده چنگال در مغز شیر گرفتی کمربند جنگ آزمای وگر کوه بودی بکندی ز جای زره پوش را چون تبرزین زدی گذر کردی از مرد و بر زین زدی نه در مردی او را نه در مردمی دوم در جهان کس شنید آدمی مرا یک دم از دست نگذاشتی که با راست طبعان سری داشتی سفر ناگهم زان زمین در ربود که بیشم در آن بقعه روزی نبود قضا نقل کرد از عراقم به شام خوش آمد در آن خاک پاکم مقام مع القصه چندی ببودم مقیم به رنج و به راحت به امید و بیم دگر پر شد از شام پیمانه ام کشید آرزومندی خانه ام قضا را چنان اتفاق اوفتاد که بازم گذر بر عراق اوفتاد شبی سر فرو شد به اندیشه ام به دل برگذشت آن هنر پیشه ام نمک ریش دیرینه ام تازه کرد که بودم نمک خورده از دست مرد به دیدار وی در سپاهان شدم به مهرش طلبکار و خواهان شدم جوان دیدم از گردش دهر پیر خدنگش کمان ارغوانش زریر چو کوه سپیدش سر از برف موی دوان آبش از برف پیری به روی فلک دست قوت بر او یافته سر دست مردیش بر تافته به در کرده گیتی غرور از سرش سر ناتوانی به زانو برش بدو گفتم ای سرور شیر گیر چه فرسوده کردت چو روباه پیر بخندید کز روز جنگ تتر بدر کردم آن جنگجویی ز سر زمین دیدم از نیزه چو نیستان گرفته علم ها چو آتش در آن بر انگیختم گرد هیجا چو دود چو دولت نباشد تهور چه سود من آنم که چون حمله آوردمی به رمح از کف انگشتری بردمی ولی چون نکرد اخترم یاوری گرفتند گردم چو انگشتری غنیمت شمردم طریق گریز که نادان کند با قضا پنجه تیز چه یاری کند مغفر و جوشنم چو یاری نکرد اختر روشنم کلید ظفر چون نباشد به دست به بازو در فتح نتوان شکست گروهی پلنگ افکن پیل زور در آهن سر مرد و سم ستور همان دم که دیدیم گرد سپاه زره جامه کردیم و مغفر کلاه چو ابر اسب تازی برانگیختیم چو باران بلارک فرو ریختیم دو لشکر به هم بر زدند از کمین تو گفتی زدند آسمان بر زمین ز باریدن تیر همچو تگرگ به هر گوشه برخاست طوفان مرگ به صید هژبران پرخاش ساز کمند اژدهای دهن کرده باز زمین آسمان شد ز گرد کبود چو انجم در او برق شمشیر و خود سواران دشمن چو دریافتیم پیاده سپر در سپر بافتیم به تیر و سنان موی بشکافتیم چو دولت نبد روی بر تافتیم چه زور آورد پنجه جهد مرد چو بازوی توفیق یاری نکرد نه شمشیر گندآوران کند بود که کین آوری ز اختر تند بود کس از لشکر ما ز هیجا برون نیامد جز آغشته خفتان به خون چو صد دانه مجموع در خوشه ای فتادیم هر دانه ای گوشه ای به نامردی از هم بدادیم دست چو ماهی که با جوشن افتد به شست کسان را نشد ناوک اندر حریر که گفتم بدوزند سندان به تیر چو طالع ز ما روی بر پیچ بود سپر پیش تیر قضا هیچ بود از این بوالعجب تر حدیثی شنو که بی بخت کوشش نیرزد دو جو
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۳ - حکایت تیرانداز اردبیلی یکی آهنین پنجه در اردبیل همی بگذرانید پیلک ز پیل نمد پوشی آمد به جنگش فراز جوانی جهان سوز پیکار ساز به پرخاش جستن چو بهرام گور کمندی به کتفش بر از خام گور چو دید اردبیلی نمد پاره پوش کمان در زه آورد و زه را به گوش به پنجاه تیر خدنگش بزد که یک چوبه بیرون نرفت از نمد درآمد نمدپوش چون سام گرد به خم کمندش درآورد و برد به لشکرگهش برد و در خیمه دست چو دزدان خونی به گردن ببست شب از غیرت و شرمساری نخفت سحرگه پرستاری از خیمه گفت تو کآهن به ناوک بدوزی و تیر نمدپوش را چون فتادی اسیر شنیدم که می گفت و خون می گریست ندانی که روز اجل کس نزیست من آنم که در شیوه طعن و ضرب به رستم در آموزم آداب حرب چو بازوی بختم قوی حال بود ستبری پیلم نمد می نمود کنونم که در پنجه اقبیل نیست نمد پیش تیرم کم از پیل نیست به روز اجل نیزه جوشن درد ز پیراهن بی اجل نگذرد کرا تیغ قهر اجل در قفاست برهنه ست اگر جوشنش چند لاست ورش بخت یاور بود دهر پشت برهنه نشاید به ساطور کشت نه دانا به سعی از اجل جان ببرد نه نادان به ناساز خوردن بمرد سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۴ - حکایت طبیب و کرد شبی کردی از درد پهلو نخفت طبیبی در آن ناحیت بود و گفت از این دست کاو برگ رز می خورد عجب دارم ار شب به پایان برد که در سینه پیکان تیر تتار به از ثقل مأکول ناسازگار گر افتد به یک لقمه در روده پیچ همه عمر نادان بر آید به هیچ قضا را طبیب اندر آن شب بمرد چهل سال از این رفت و زنده ست کرد سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۵ - حکایت یکی روستایی سقط شد خرش علم کرد بر تاک بستان سرش جهاندیده پیری بر او بر گذشت چنین گفت خندان به ناطور دشت مپندار جان پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشتزار که این دفع چوب از سر و گوش خویش نمی کرد تا ناتوان مرد و ریش چه داند طبیب از کسی رنج برد که بیچاره خواهد خود از رنج مرد سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۶ - حکایت شنیدم که دیناری از مفلسی بیفتاد و مسکین بجستش بسی به آخر سر ناامیدی بتافت یکی دیگرش ناطلب کرده یافت به بدبختی و نیکبختی قلم بگردید و ما همچنان در شکم نه روزی به سرپنجگی می خورند که سرپنجگان تنگ روزی ترند بسا چاره دانا به سختی بمرد که بیچاره گوی سلامت ببرد سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۷ - حکایت فرو کوفت پیری پسر را به چوب بگفت ای پدر بی گناهم مکوب توان بر تو از جور مردم گریست ولی چون تو جورم کنی چاره چیست به داور خروش ای خداوند هوش نه از دست داور برآور خروش
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۸ - حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر بلند اختری نام او بختیار قوی دستگه بود و سرمایه دار به کوی گدایان درش خانه بود زرش همچو گندم به پیمانه بود چو درویش بیند توانگر به ناز دلش بیش سوزد به داغ نیاز زنی جنگ پیوست با شوی خویش شبانگه چو رفتش تهیدست پیش که کس چون تو بدبخت درویش نیست چو زنبور سرخت جز این نیش نیست بیاموز مردی ز همسایگان که آخر نیم قحبه رایگان کسان را زر و سیم و ملک است و رخت چرا همچو ایشان نه ای نیکبخت بر آورد صافی دل صوف پوش چو طبل از تهیگاه خالی خروش که من دست قدرت ندارم به هیچ به سرپنجه دست قضا بر مپیچ نکردند در دست من اختیار که من خویشتن را کنم بختیار سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۹ - حکایت یکی پیر درویش در خاک کیش چه خوش گفت با همسر زشت خویش چو دست قضا زشت رویت سرشت میندای گلگونه بر روی زشت که حاصل کند نیکبختی به زور به سرمه که بینا کند چشم کور نیاید نکوکاری از بد رگان محال است دوزندگی از سگان همه فیلسوفان یونان و روم ندانند کرد انگبین از زقوم ز وحشی نیاید که مردم شود به سعی اندر او تربیت گم شود توان پاک کردن ز زنگ آینه ولیکن نیاید ز سنگ آینه به کوشش نروید گل از شاخ بید نه زنگی به گرمابه گردد سپید چو رد می نگردد خدنگ قضا سپر نیست مر بنده را جز رضا سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۰ - حکایت کرکس با زغن چنین گفت پیش زغن کرکسی که نبود ز من دوربین تر کسی زغن گفت از این در نشاید گذشت بیا تا چه بینی بر اطراف دشت شنیدم که مقدار یک روزه راه بکرد از بلندی به پستی نگاه چنین گفت دیدم گرت باور است که یک دانه گندم به هامون بر است زغن را نماند از تعجب شکیب ز بالا نهادند سر در نشیب چو کرکس بر دانه آمد فراز گره شد بر او پایبندی دراز ندانست از آن دانه ای خوردنش که دهر افکند دام در گردنش نه آبستن در بود هر صدف نه هر بار رامی زند بر هدف زغن گفت از آن دانه دیدن چه سود چو بینایی دام خصمت نبود شنیدم که می گفت و گردن به بند نباشد حذر با قدر سودمند اجل چون به خونش بر آورد دست قضا چشم باریک بینش ببست در آبی که پیدا نگردد کنار غرور شناور نیاید به کار سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۱ - حکایت چه خوش گفت شاگرد منسوج باف چو عنقا بر آورد و پیل و زراف مرا صورتی بر نیاید ز دست که نقشش معلم ز بالا نبست گرت صورت حال بد یا نکوست نگارنده دست تقدیر اوست در این نوعی از شرک پوشیده هست که زیدم بیازرد و عمروم بخست گرت دیده بخشد خداوند امر نبینی دگر صورت زید و عمرو نپندارم ار بنده دم در کشد خدایش به روزی قلم در کشد جهان آفرینت گشایش دهاد که گر وی ببندد که داند گشاد
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۲ - مثل شتر بچه با مادر خویش گفت پس از رفتن آخر زمانی بخفت بگفت ار به دست من استی مهار ندیدی کسم بارکش در قطار قضا کشتی آنجا که خواهد برد وگر ناخدا جامه بر تن درد مکن سعدیا دیده بر دست کس که بخشنده پروردگار است و بس اگر حق پرستی ز درها بست که گر وی براند نخواند کست گر او تاجدارت کند سر بر آر وگر نه سر ناامیدی بخار سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۳ - گفتار اندر اخلاص و برکت آن و ریا و آفت آن عبادت به اخلاص نیت نکوست وگر نه چه آید ز بی مغز پوست چه زنار مغ در میانت چه دلق که در پوشی از بهر پندار خلق مکن گفتمت مردی خویش فاش چو مردی نمودی مخنث مباش به اندازه بود باید نمود خجالت نبرد آن که ننمود و بود که چون عاریت بر کنند از سرش نماید کهن جامه ای در برش اگر کوتهی پای چوبین مبند که در چشم طفلان نمایی بلند وگر نقره اندوده باشد نحاس توان خرج کردن بر ناشناس منه جان من آب زر بر پشیز که صراف دانا نگیرد به چیز زر اندودگان را به آتش برند پدید آید آنگه که مس یا زرند ندانی که بابای کوهی چه گفت به مردی که ناموس را شب نخفت برو جان بابا در اخلاص پیچ که نتوانی از خلق رستن به هیچ کسانی که فعلت پسندیده اند هنوز از تو نقش برون دیده اند چه قدر آورد بنده حوردیس که زیر قبا دارد اندام پیس نشاید به دستان شدن در بهشت که بازت رود چادر از روی زشت سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۴ - حکایت شنیدم که نابالغی روزه داشت به صد محنت آورد روزی به چاشت به کتابش آن روز سایق نبرد بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد پدر دیده بوسید و مادر سرش فشاندند بادام و زر بر سرش چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز فتاد اندر او ز آتش معده سوز به دل گفت اگر لقمه چندی خورم چه داند پدر غیب یا مادرم چو روی پسر در پدر بود و قوم نهان خورد و پیدا به سر برد صوم که داند چو در بند حق نیستی اگر بی وضو در نماز ایستی پس این پیر از آن طفل نادان تر است که از بهر مردم به طاعت در است کلید در دوزخ است آن نماز که در چشم مردم گزاری دراز اگر جز به حق می رود جاده ات در آتش فشانند سجاده ات
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۵ - حکایت سیهکاری از نردبانی فتاد شنیدم که هم در نفس جان بداد پسر چند روزی گرستن گرفت دگر با حریفان نشستن گرفت به خواب اندرش دید و پرسید حال که چون رستی از حشر و نشر و سؤال بگفت ای پسر قصه بر من مخوان به دوزخ در افتادم از نردبان نکو سیرتی بی تکلف برون به از نیکنامی خراب اندرون به نزدیک من شبرو راهزن به از فاسق پارسا پیرهن یکی بر در خلق رنج آزمای چه مزدش دهد در قیامت خدای ز عمرو ای پسر چشم اجرت مدار چو در خانه زید باشی به کار نگویم تواند رسیدن به دوست در این ره جز آن کس که رویش در اوست ره راست رو تا به منزل رسی تو در ره نه ای زین قبل واپسی چو گاوی که عصار چشمش ببست دوان تا به شب شب همان جا که هست کسی گر بتابد ز محراب روی به کفرش گواهی دهند اهل کوی تو هم پشت بر قبله ای در نماز گرت در خدا نیست روی نیاز درختی که بیخش بود برقرار بپرور که روزی دهد میوه بار گرت بیخ اخلاص در بوم نیست از این بر کسی چون تو محروم نیست هر آن کافکند تخم بر روی سنگ جوی وقت دخلش نیاید به چنگ منه آبروی ریا را محل که این آب در زیر دارد وحل چو در خفیه بد باشم و خاکسار چه سود آب ناموس بر روی کار به روی و ریا خرقه سهل است دوخت گرش با خدا در توانی فروخت چه دانند مردم که در جامه کیست نویسنده داند که در نامه چیست چه وزن آورد جایی انبان باد که میزان عدل است و دیوان داد مرایی که چندین ورع می نمود بدیدند و هیچش در انبان نبود کنند ابره پاکیزه تر ز آستر که آن در حجاب است و این در نظر بزرگان فراغ از نظر داشتند از آن پرنیان آستر داشتند ور آوازه خواهی در اقلیم فاش برون حله کن گو درون حشو باش به بازی نگفت این سخن بایزید که از منکر ایمن ترم کز مرید کسانی که سلطان و شاهنشهند سراسر گدایان این درگهند طمع در گدا مرد معنی نبست نشاید گرفتن در افتاده دست همان به گر آبستن گوهری که همچون صدف سر به خود در بری چو روی پرستیدنت در خداست اگر جبرییلت نبیند رواست تو را پند سعدی بس است ای پسر اگر گوش گیری چو پند پدر گر امروز گفتار ما نشنوی مبادا که فردا پشیمان شوی از این به نصیحتگری بایدت ندانم پس از من چه پیش آیدت
سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱ - سر آغاز خدا را ندانست و طاعت نکرد که بر بخت و روزی قناعت نکرد قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را سکونی به دست آور ای بی ثبات که بر سنگ گردان نروید نبات مپرور تن ار مرد رای و هشی که او را چو می پروری می کشی خردمند مردم هنر پرورند که تن پروران از هنر لاغرند کسی سیرت آدمی گوش کرد که اول سگ نفس خاموش کرد خور و خواب تنها طریق دد است بر این بودن آیین نابخرد است خنک نیکبختی که در گوشه ای به دست آرد از معرفت توشه ای بر آنان که شد سر حق آشکار نکردند باطل بر او اختیار ولیکن چو ظلمت نداند ز نور چه دیدار دیوش چه رخسار حور تو خود را از آن در چه انداختی که چه را ز ره باز نشناختی بر اوج فلک چون پرد جره باز که در شهپرش بسته ای سنگ آز گرش دامن از چنگ شهوت رها کنی رفت تا سدرةالمنتهی به کم کردن از عادت خویش خورد توان خویشتن را ملک خوی کرد کجا سیر وحشی رسد در ملک نشاید پرید از ثری بر فلک نخست آدمی سیرتی پیشه کن پس آن گه ملک خویی اندیشه کن تو بر کره توسنی بر کمر نگر تا نپیچد ز حکم تو سر که گر پالهنگ از کفت در گسیخت تن خویشتن کشت و خون تو ریخت به اندازه خور زاد اگر مردمی چنین پر شکم آدمی یا خمی درون جای قوت است و ذکر و نفس تو پنداری از بهر نان است و بس کجا ذکر گنجد در انبان آز به سختی نفس می کند پا دراز ندارند تن پروران آگهی که پر معده باشد ز حکمت تهی دو چشم و شکم پر نگردد به هیچ تهی بهتر این روده پیچ پیچ چو دوزخ که سیرش کنند از وقید دگر بانگ دارد که هل من مزید همی میردت عیسی از لاغری تو در بند آنی که خر پروری به دین ای فرومایه دنیا مخر تو خر را به انجیل عیسی مخر مگر می نبینی که دد را و دام نینداخت جز حرص خوردن به دام پلنگی که گردن کشد بر وحوش به دام افتد از بهر خوردن چو موش چو موش آن که نان و پنیرش خوری به دامش در افتی و تیرش خوری سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۲ - حکایت مرا حاجیی شانه عاج داد که رحمت بر اخلاق حجاج باد شنیدم که باری سگم خوانده بود که از من به نوعی دلش مانده بود بینداختم شانه کاین استخوان نمی بایدم دیگرم سگ مخوان مپندار چون سرکه خود خورم که جور خداوند حلوا برم قناعت کن ای نفس بر اندکی که سلطان و درویش بینی یکی چرا پیش خسرو به خواهش روی چو یک سو نهادی طمع خسروی وگر خود پرستی شکم طبله کن در خانه این و آن قبله کن
سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۳ - حکایت یکی پر طمع پیش خوارزمشاه شنیدم که شد بامدادی پگاه چو دیدش به خدمت دوتا گشت و راست دگر روی بر خاک مالید و خاست پسر گفتش ای بابک نامجوی یکی مشکلت می بپرسم بگوی نگفتی که قبله ست سوی حجاز چرا کردی امروز از این سو نماز مبر طاعت نفس شهوت پرست که هر ساعتش قبله دیگر است مبر ای برادر به فرمانش دست که هر کس که فرمان نبردش برست قناعت سرافرازد ای مرد هوش سر پر طمع بر نیاید ز دوش طمع آبروی توقر بریخت برای دو جو دامنی در بریخت چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی چرا ریزی از بهر برف آبروی مگر از تنعم شکیبا شوی وگرنه ضرورت به درها شوی برو خواجه کوتاه کن دست آز چه می بایدت ز آستین دراز کسی را که درج طمع در نوشت نباید به کس عبد و خادم نبشت توقع براند ز هر مجلست بران از خودش تا نراند کست سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۴ - حکایت یکی را تب آمد ز صاحبدلان کسی گفت شکر بخواه از فلان بگفت ای پسر تلخی مردنم به از جور روی ترش بردنم شکر عاقل از دست آن کس نخورد که روی از تکبر بر او سرکه کرد مرو از پی هر چه دل خواهدت که تمکین تن نور جان کاهدت کند مرد را نفس اماره خوار اگر هوشمندی عزیزش مدار اگر هرچه باشد مرادت خوری ز دوران بسی نامرادی بری تنور شکم دم به دم تافتن مصیبت بود روز نایافتن به تنگی بریزاندت روی رنگ چو وقت فراخی کنی معده تنگ کشد مرد پرخواره بار شکم وگر در نیابد کشد بار غم شکم بنده بسیار بینی خجل شکم پیش من تنگ بهتر که دل سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۵ - حکایت در مذلت بسیار خوردن چه آوردم از بصره دانی عجب حدیثی که شیرین تر است از رطب تنی چند در خرقه راستان گذشتیم بر طرف خرماستان یکی در میان معده انبار بود ز پر خواری خویش بس خوار بود میان بست مسکین و شد بر درخت وز آنجا به گردن در افتاد سخت نه هر بار خرما توان خورد و برد لت انبان بد عاقبت خورد و مرد رییس ده آمد که این را که کشت بگفتم مزن بانگ بر ما درشت شکم دامن اندر کشیدش ز شاخ بود تنگدل رودگانی فراخ شکم بند دست است و زنجیر پای شکم بنده نادر پرستد خدای سراسر شکم شد ملخ لاجرم به پایش کشد مور کوچک شکم برو اندرونی به دست آر پاک شکم پر نخواهد شد الا به خاک سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۶ - حکایت شکم صوفیی را زبون کرد و فرج دو دینار بر هر دوان کرد خرج یکی گفتش از دوستان در نهفت چه کردی بدین هر دو دینار گفت به دیناری از پشت راندم نشاط به دیگر شکم را کشیدم سماط فرومایگی کردم و ابلهی که این همچنان پر نشد وآن تهی غذا گر لطیف است و گر سرسری چو دیرت به دست اوفتد خوش خوری سر آنگه به بالین نهد هوشمند که خوابش به قهر آورد در کمند مجال سخن تا نیابی مگوی چو میدان نبینی نگه دار گوی وز اندازه بیرون مرو پیش زن نه دیوانه ای تیغ بر خود مزن به بی رغبتی شهوت انگیختن به رغبت بود خون خود ریختن
سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۷ - حکایت در عزت قناعت یکی نیشکر داشت بر طبقری چپ و راست گردیده بر مشتری به صاحبدلی گفت در کنج ده که بستان و چون دست یابی بده بگفت آن خردمند زیبا سرشت جوابی که بر دیده باید نبشت تو را صبر بر من نباشد مگر ولیکن مرا باشد از نیشکر حلاوت ندارد شکر در نیش چو باشد تقاضای تلخ از پیش سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۸ - حکایت یکی را ز مردان روشن ضمیر امیر ختن داد طاقی حریر ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت نپوشید و دستش ببوسید و گفت چه خوب است تشریف میر ختن وز او خوب تر خرقه خویشتن گر آزاده ای بر زمین خسب و بس مکن بهر قالی زمین بوس کس سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۹ - حکایت یکی نان خورش جز پیازی نداشت چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت پراکنده ای گفتش ای خاکسار برو طبخی از خوان یغما بیار بخواه و مدار از کس ای خواجه باک که مقطوع روزی بود شرمناک قبا بست و چابک نوردید دست قبایش دریدند و دستش شکست شنیدم که می گفت و خون می گریست که ای نفس خودکرده را چاره چیست بلا جوی باشد گرفتار آز من و خانه من بعد و نان و پیاز جوینی که از سعی بازو خورم به از میده بر خوان اهل کرم چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش که بر سفره دیگران داشت گوش سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۰ - حکایت یکی گربه در خانه زال بود که برگشته ایام و بدحال بود دوان شد به مهمان سرای امیر غلامان سلطان زدندش به تیر چکان خونش از استخوان می دوید همی گفت و از هول جان می دوید اگر جستم از دست این تیرزن من و موش و ویرانه پیرزن نیرزد عسل جان من زخم نیش قناعت نکوتر به دوشاب خویش خداوند از آن بنده خرسند نیست که راضی به قسم خداوند نیست سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۱ - حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود که من نان و برگ از کجا آرمش مروت نباشد که بگذارمش چو بیچاره گفت این سخن نزد جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت مخور هول ابلیس تا جان دهد همان کس که دندان دهد نان دهد تواناست آخر خداوند روز که روزی رساند تو چندین مسوز نگارنده کودک اندر شکم نویسنده عمر و روزی است هم خداوندگاری که عبدی خرید بدارد فکیف آن که عبد آفرید تو را نیست این تکیه بر کردگار که مملوک را بر خداوندگار شنیدی که در روزگار قدیم شدی سنگ در دست ابدال سیم نپنداری این قول معقول نیست چو قانع شدی سیم و سنگت یکی است چو طفل اندرون دارد از حرص پاک چه مشتی زرش پیش همت چه خاک خبر ده به درویش سلطان پرست که سلطان ز درویش مسکین ترست گدا را کند یک درم سیم سیر فریدون به ملک عجم نیم سیر نگهبانی ملک و دولت بلاست گدا پادشاه است و نامش گداست گدایی که بر خاطرش بند نیست به از پادشاهی که خرسند نیست بخسبند خوش روستایی و جفت به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت اگر پادشاه است و گر پینه دوز چو خفتند گردد شب هر دو روز چو سیلاب خواب آمد و مرد برد چه بر تخت سلطان چه بر دشت کرد چو بینی توانگر سر از کبر مست برو شکر یزدان کن ای تنگدست نداری بحمدالله آن دسترس که برخیزد از دستت آزار کس
سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۲ - حکایت شنیدم که صاحبدلی نیکمرد یکی خانه بر قامت خویش کرد کسی گفت می دانمت دسترس کز این خانه بهتر کنی گفت بس چه می خواهم از طارم افراشتن همینم بس از بهر بگذاشتن مکن خانه بر راه سیل ای غلام که کس را نگشت این عمارت تمام نه از معرفت باشد و عقل و رای که بر ره کند کاروانی سرای سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۳ - حکایت یکی سلطنت ران صاحب شکوه فرو خواست رفت آفتابش به کوه به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت که در دوره قایم مقامی نداشت چو خلوت نشین کوس دولت شنید دگر ذوق در کنج خلوت ندید چپ و راست لشکر کشیدن گرفت دل پردلان زو رمیدن گرفت چنان سخت بازو شد و تیز چنگ که با جنگجویان طلب کرد جنگ ز قوم پراکنده خلقی بکشت دگر جمع گشتند و هم رای و پشت چنان در حصارش کشیدند تنگ که عاجز شد از تیرباران و سنگ بر نیکمردی فرستاد کس که صعبم فرومانده فریاد رس به همت مدد کن که شمشیر و تیر نه در هر وغایی بود دستگیر چو بشنید عابد بخندید و گفت چرا نیم نانی نخورد و نخفت ندانست قارون نعمت پرست که گنج سلامت به کنج اندر است سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۴ - گفتار در صبر بر ناتوانی به امید بهی کمال است در نفس مرد کریم گرش زر نباشد چه نقصان و بیم مپندار اگر سفله قارون شود که طبع لییمش دگرگون شود وگر درنیابد کرم پیشه نان نهادش توانگر بود همچنان مروت زمین است و سرمایه زرع بده کاصل خالی نماند ز فرع خدایی که از خاک مردم کند عجب باشد ار مردمی گم کند ز نعمت نهادن بلندی مجوی که ناخوش کند آب استاده بوی به بخشندگی کوش کآب روان به سیلش مدد می رسد ز آسمان گر از جاه و دولت بیفتد لییم دگر باره نادر شود مستقیم وگر قیمتی گوهری غم مدار که ضایع نگرداندت روزگار کلوخ ار چه افتاده بینی به راه نبینی که در وی کند کس نگاه و گر خرده زر ز دندان گاز بیفتد به شمعش بجویند باز به در می کنند آبگینه ز سنگ کجا ماند آیینه در زیر زنگ هنر باید و فضل و دین و کمال که گاه آید و گه رود جاه و مال
سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۵ - حکایت در معنی آسانی پس از دشواری شنیدم ز پیران شیرین سخن که بود اندر این شهر پیری کهن بسی دیده شاهان و دوران و امر سرآورده عمری ز تاریخ عمرو درخت کهن میوه ای تازه داشت که شهر از نکویی پرآوازه داشت عجب در زنخدان آن دل فریب که هرگز نبوده ست بر سرو سیب ز شوخی و مردم خراشیدنش فرج دید در سر تراشیدنش به موسی کهن عمر کوته امید سرش کرد چون دست موسی سپید ز سر تیزی آن آهنین دل که بود به عیب پری رخ زبان برگشود به مویی که کرد از نکوییش کم نهادند حالی سرش در شکم چو چنگ از خجالت سر خوبروی نگونسار و در پیشش افتاده موی یکی را که خاطر در او رفته بود چو چشمان دلبندش آشفته بود کسی گفت جور آزمودی و درد دگر گرد سودای باطل مگرد ز مهرش بگردان چو پروانه پشت که مقراض شمع جمالش بکشت برآمد خروش از هوادار چست که تردامنان را بود عهد سست پسر خوش منش باید و خوبروی پدر گو به جهلش بینداز موی مرا جان به مهرش برآمیخته ست نه خاطر به مویی در آویخته ست چو روی نکو داری انده مخور که موی ار بیفتد بروید دگر نه پیوسته رز خوشه تر دهد گهی برگ ریزد گهی بر دهد بزرگان چو خور در حجاب اوفتند حسودان چو اخگر در آب اوفتند برون آید از زیر ابر آفتاب به تدریج و اخگر بمیرد در آب ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست که ممکن بود کاب حیوان در اوست نه گیتی پس از جنبش آرام یافت نه سعدی سفر کرد تا کام یافت دل از بی مرادی به فکرت مسوز شب آبستن است ای برادر به روز سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱ - سر آغاز سخن در صلاح است و تدبیر و خوی نه در اسب و میدان و چوگان و گوی تو با دشمن نفس هم خانه ای چه در بند پیکار بیگانه ای عنان باز پیچان نفس از حرام به مردی ز رستم گذشتند و سام تو خود را چو کودک ادب کن به چوب به گرز گران مغز مردم مکوب وجود تو شهری است پر نیک و بد تو سلطان و دستور دانا خرد رضا و ورع نیکنامان حر هوی و هوس رهزن و کیسه بر چو سلطان عنایت کند با بدان کجا ماند آسایش بخردان تو را شهوت و حرص و کین و حسد چو خون در رگانند و جان در جسد هوی و هوس را نماند ستیز چو بینند سر پنجه عقل تیز رییسی که دشمن سیاست نکرد هم از دست دشمن ریاست نکرد نخواهم در این نوع گفتن بسی که حرفی بس ار کار بندد کسی
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲ - گفتار اندر فضیلت خاموشی اگر پای در دامن آری چو کوه سرت ز آسمان بگذرد در شکوه زبان درکش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان صدف وار گوهرشناسان راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز فراوان سخن باشد آکنده گوش نصیحت نگیرد مگر در خموش چو خواهی که گویی نفس بر نفس حلاوت نیابی ز گفتار کس نباید سخن گفت ناساخته نشاید بریدن نینداخته تأمل کنان در خطا و صواب به از ژاژخایان حاضر جواب کمال است در نفس انسان سخن تو خود را به گفتار ناقص مکن کم آواز هرگز نبینی خجل جوی مشک بهتر که یک توده گل حذر کن ز نادان ده مرده گوی چو دانا یکی گوی و پرورده گوی صد انداختی تیر و هر صد خطاست اگر هوشمندی یک انداز و راست چرا گوید آن چیز در خفیه مرد که گر فاش گردد شود روی زرد مکن پیش دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی درون دلت شهربند است راز نگر تا نبیند در شهر باز از آن مرد دانا دهان دوخته است که بیند که شمع از زبان سوخته است سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۳ - حکایت سلطان تَکِش و حفظ اسرار تکش با غلامان یکی راز گفت که این را نباید به کس باز گفت به یک سالش آمد ز دل بر دهان به یک روز شد منتشر در جهان بفرمود جلاد را بی دریغ که بردار سرهای اینان به تیغ یکی زآن میان گفت و زنهار خواست مکش بندگان کاین گناه از تو خاست تو اول نبستی که سرچشمه بود چو سیلاب شد پیش بستن چه سود تو پیدا مکن راز دل بر کسی که او خود نگوید بر هر کسی جواهر به گنجینه داران سپار ولی راز را خویشتن پاس دار سخن تا نگویی بر او دست هست چو گفته شود یابد او بر تو دست سخن دیو بندی است در چاه دل به بالای کام و زبانش مهل توان باز دادن ره نره دیو ولی باز نتوان گرفتن به ریو تو دانی که چون دیو رفت از قفس نیاید به لا حول کس باز پس یکی طفل بر گیرد از رخش بند نیاید به صد رستم اندر کمند مگوی آن که گر بر ملا اوفتد وجودی از آن در بلا اوفتد به دهقان نادان چه خوش گفت زن به دانش سخن گوی یا دم مزن مگوی آنچه طاقت نداری شنود که جو کشته گندم نخواهی درود چه نیکو زده ست این مثل برهمن بود حرمت هر کس از خویشتن چو دشنام گویی دعا نشنوی به جز کشته خویشتن ندروی مگوی و منه تا توانی قدم از اندازه بیرون وز اندازه کم نباید که بسیار بازی کنی که مر قیمت خویش را بشکنی وگر تند باشی به یک بار و تیز جهان از تو گیرند راه گریز نه کوتاه دستی و بیچارگی نه زجر و تطاول به یک بارگی
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۴ - حکایت در معنی سلامت جاهل در خاموشی یکی خوب خلق خلق پوش بود که در مصر یک چند خاموش بود خردمند مردم ز نزدیک و دور به گردش چو پروانه جویان نور تفکر شبی با دل خویش کرد که پوشیده زیر زبان است مرد اگر همچنین سر به خود در برم چه دانند مردم که دانشورم سخن گفت و دشمن بدانست و دوست که در مصر نادان تر از وی هم اوست حضورش پریشان شد و کار زشت سفر کرد و بر طاق مسجد نبشت در آیینه گر خویشتن دیدمی به بی دانشی پرده ندریدمی چنین زشت از آن پرده برداشتم که خود را نکو روی پنداشتم کم آواز را باشد آوازه تیز چو گفتی و رونق نماندت گریز تو را خامشی ای خداوند هوش وقار است و نا اهل را پرده پوش اگر عالمی هیبت خود مبر وگر جاهلی پرده خود مدر ضمیر دل خویش منمای زود که هر گه که خواهی توانی نمود ولیکن چو پیدا شود راز مرد به کوشش نشاید نهان باز کرد قلم سر سلطان چه نیکو نهفت که تا کارد بر سر نبودش نگفت بهایم خموشند و گویا بشر زبان بسته بهتر که گویا به شر چو مردم سخن گفت باید به هوش و گر نه شدن چون بهایم خموش به نطق است و عقل آدمی زاده فاش چو طوطی سخنگوی نادان مباش به نطق آدمی بهتر است از دواب دواب از تو به گر نگویی صواب سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۵ - حکایت یکی ناسزا گفت در وقت جنگ گریبان دریدند وی را به چنگ قفا خورده عریان و گریان نشست جهاندیده ای گفتش ای خودپرست چو غنچه گرت بسته بودی دهن دریده ندیدی چو گل پیرهن سراسیمه گوید سخن بر گزاف چو طنبور بی مغز بسیار لاف نبینی که آتش زبان است و بس به آبی توان کشتنش در نفس اگر هست مرد از هنر بهره ور هنر خود بگوید نه صاحب هنر اگر مشک خالص نداری مگوی ورت هست خود فاش گردد به بوی به سوگند گفتن که زر مغربی است چه حاجت محک خود بگوید که چیست بگویند از این حرف گیران هزار که سعدی نه اهل است و آمیزگار روا باشد ار پوستینم درند که طاقت ندارم که مغزم برند سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۶ - حکایت عَضُد و مرغانِ خوشآواز عضد را پسر سخت رنجور بود شکیب از نهاد پدر دور بود یکی پارسا گفتش از روی پند که بگذار مرغان وحشی ز بند قفس های مرغ سحر خوان شکست که در بند ماند چو زندان شکست نگه داشت بر طاق بستان سرای یکی نامور بلبل خوش سرای پسر صبحدم سوی بستان شتافت جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت بخندید کای بلبل خوش نفس تو از گفت خود مانده ای در قفس ندارد کسی با تو ناگفته کار ولیکن چو گفتی دلیلش بیار چو سعدی که چندی زبان بسته بود ز طعن زبان آوران رسته بود کسی گیرد آرام دل در کنار که از صحبت خلق گیرد کنار مکن عیب خلق ای خردمند فاش به عیب خود از خلق مشغول باش چو باطل سرایند مگمار گوش چو بی ستر بینی بصیرت بپوش سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۷ - حکایت شنیدم که در بزم ترکان مست مریدی دف و چنگ مطرب شکست چو چنگش کشیدند حالی به موی غلامان و چون دف زدندش به روی شب از درد چوگان و سیلی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت نخواهی که باشی چو دف روی ریش چو چنگ ای برادر سر انداز پیش
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۸ - حکایت دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ پراکنده نعلین و پرنده سنگ یکی فتنه دید از طرف بر شکست یکی در میان آمد و سر شکست کسی خوشتر از خویشتن دار نیست که با خوب و زشت کسش کار نیست تو را دیده در سر نهادند و گوش دهان جای گفتار و دل جای هوش مگر باز دانی نشیب از فراز نگویی که این کوته است آن دراز سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۹ - حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی چنین گفت پیری پسندیده هوش خوش آید سخنهای پیران به گوش که در هند رفتم به کنجی فراز چه دیدم چو یلدا سیاهی دراز تو گفتی که عفریت بلقیس بود به زشتی نمودار ابلیس بود در آغوش وی دختری چون قمر فرو برده دندان به لبهاش در چنان تنگش آورده اندر کنار که پنداری اللیل یغشی النهار مرا امر معروف دامن گرفت فضول آتشی گشت و در من گرفت طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر سپید از سیه فرق کردم چو فجر شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ ز لا حولم آن دیو هیکل بجست پری پیکر اندر من آویخت دست که ای زرق سجاده دلق پوش سیه کار دنیاخر دین فروش مرا عمرها دل ز کف رفته بود بر این شخص و جان بر وی آشفته بود کنون پخته شد لقمه خام من که گرمش به در کردی از کام من تظلم برآورد و فریاد خواند که شفقت بر افتاد و رحمت نماند نماند از جوانان کسی دستگیر که بستاندم داد از این مرد پیر که شرمش نیاید ز پیری همی زدن دست در ستر نامحرمی همی کرد فریاد و دامن به چنگ مرا مانده سر در گریبان ز ننگ فرو گفت عقلم به گوش ضمیر که از جامه بیرون روم همچو سیر نه خصمی که با او برآیی به داو بگرداندت گرد گیتی به گاو برهنه دوان رفتم از پیش زن که در دست او جامه بهتر که من پس از مدتی کرد بر من گذار که می دانیم گفتمش زینهار که من توبه کردم به دست تو بر که گرد فضولی نگردم دگر کسی را نیاید چنین کار پیش که عاقل نشیند پس کار خویش از آن شنعت این پند برداشتم دگر دیده نادیده انگاشتم زبان در کش ار عقل داری و هوش چو سعدی سخن گوی ور نه خموش
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۰ - حکایت در خاصیت پرده پوشی و سلامت خاموشی یکی پیش داود طایی نشست که دیدم فلان صوفی افتاده مست قی آلوده دستار و پیراهنش گروهی سگان حلقه پیرامنش چو پیر از جوان این حکایت شنید به آزار از او روی در هم کشید زمانی بر آشفت و گفت ای رفیق به کار آید امروز یار شفیق برو زآن مقام شنیعش بیار که در شرع نهی است و در خرقه عار به پشتش در آور چو مردان که مست عنان سلامت ندارد به دست نیوشنده شد زین سخن تنگدل به فکرت فرو رفت چون خر به گل نه زهره که فرمان نگیرد به گوش نه یارا که مست اندر آرد به دوش زمانی بپیچید و درمان ندید ره سر کشیدن ز فرمان ندید میان بست و بی اختیارش به دوش در آورد و شهری بر او عام جوش یکی طعنه می زد که درویش بین زهی پارسایان پاکیزه دین یکی صوفیان بین که می خورده اند مرقع به سیکی گرو کرده اند اشارت کنان این و آن را به دست که آن سر گران است و این نیم مست به گردن بر از جور دشمن حسام به از شنعت شهر و جوش عوام بلا دید و روزی به محنت گذاشت به ناکام بردش به جایی که داشت شب از فکرت و نامرادی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت مریز آبروی برادر به کوی که دهرت نریزد به شهر آبروی سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۱ - گفتار اندر غیبت و خللهایی که از وی صادر شود بد اندر حق مردم نیک و بد مگوی ای جوانمرد صاحب خرد که بد مرد را خصم خود می کنی وگر نیک مردست بد می کنی تو را هر که گوید فلان کس بد است چنان دان که در پوستین خود است که فعل فلان را بباید بیان وز این فعل بد می برآید عیان به بد گفتن خلق چون دم زدی اگر راست گویی سخن هم بدی زبان کرد شخصی به غیبت دراز بدو گفت داننده ای سرفراز که یاد کسان پیش من بد مکن مرا بدگمان در حق خود مکن گرفتم ز تمکین او کم ببود نخواهد به جاه تو اندر فزود کسی گفت و پنداشتم طیبت است که دزدی بسامان تر از غیبت است بدو گفتم ای یار آشفته هوش شگفت آمد این داستانم به گوش به ناراستی در چه بینی بهی که بر غیبتش مرتبت می نهی بلی گفت دزدان تهور کنند به بازوی مردی شکم پر کنند ز غیبت چه می خواهد آن ساده مرد که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۲ - حکایت مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود مر استاد را گفتم ای پر خرد فلان یار بر من حسد می برد چو من داد معنی دهم در حدیث بر آید به هم اندرون خبیث شنید این سخن پیشوای ادب به تندی برآشفت و گفت ای عجب حسودی پسندت نیامد ز دوست که معلوم کردت که غیبت نکوست گر او راه دوزخ گرفت از خسی از این راه دیگر تو در وی رسی
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۳ - حکایت کسی گفت حجاج خون خواره ای است دلش همچو سنگ سیه پاره ای است نترسد همی ز آه و فریاد خلق خدایا تو بستان از او داد خلق جهاندیده ای پیر دیرینه زاد جوان را یکی پند پیرانه داد کز او داد مظلوم مسکین او بخواهند و از دیگران کین او تو دست از وی و روزگارش بدار که خود زیر دستش کند روزگار نه بیداد از او بهره مند آیدم نه نیز از تو غیبت پسند آیدم به دوزخ برد مدبری را گناه که پیمانه پر کرد و دیوان سیاه دگر کس به غیبت پیش می دود مبادا که تنها به دوزخ رود سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۴ - حکایت شنیدم که از پارسایان یکی به طیبت بخندید با کودکی دگر پارسایان خلوت نشین به عیبش فتادند در پوستین به آخر نماند این حکایت نهفت به صاحب نظر باز گفتند و گفت مدر پرده بر یار شوریده حال نه طیبت حرام است و غیبت حلال سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۵ - حکایت روزه در حال طفولیت به طفلی درم رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست یکی عابد از پارسایان کوی همی شستن آموختم دست و روی که بسم الله اول به سنت بگوی دوم نیت آور سوم کف بشوی پس آن گه دهن شوی و بینی سه بار مناخر به انگشت کوچک بخار به سبابه دندان پیشین بمال که نهی است در روزه بعد از زوال وز آن پس سه مشت آب بر روی زن ز رستنگه موی سر تا ذقن دگر دستها تا به مرفق بشوی ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی دگر مسح سر بعد از آن غسل پای همین است و ختمش به نام خدای کس از من نداند در این شیوه به نبینی که فرتوت شد پیر ده بگفتند با دهخدای آنچه گفت فرستاد پیغامش اندر نهفت که ای زشت کردار زیبا سخن نخست آنچه گویی به مردم بکن نه مسواک در روزه گفتی خطاست بنی آدم مرده خوردن رواست دهن گو ز ناگفتنیها نخست بشوی آن که از خوردنیها بشست کسی را که نام آمد اندر میان به نیکوترین نام و نعتش بخوان چو همواره گویی که مردم خرند مبر ظن که نامت چو مردم برند چنان گوی سیرت به کوی اندرم که گفتن توانی به روی اندرم وگر شرمت از دیده ناظر است نه ای بی بصر غیب دان حاضر است نیاید همی شرمت از خویشتن کز او فارغ و شرم داری ز من
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۶ - حکایت طریقت شناسان ثابت قدم به خلوت نشستند چندی به هم یکی زان میان غیبت آغاز کرد در ذکر بیچاره ای باز کرد کسی گفتش ای یار شوریده رنگ تو هرگز غزا کرده ای در فرنگ بگفت از پس چار دیوار خویش همه عمر ننهاده ام پای پیش چنین گفت درویش صادق نفس ندیدم چنین بخت برگشته کس که کافر ز پیکارش ایمن نشست مسلمان ز جور زبانش نرست چه خوش گفت دیوانه مرغزی حدیثی کز او لب به دندان گزی من ار نام مردم بزشتی برم نگویم به جز غیبت مادرم که دانند پروردگان خرد که طاعت همان به که مادر برد رفیقی که غایب شد ای نیک نام دو چیزست از او بر رفیقان حرام یکی آن که مالش به باطل خورند دوم آن که نامش به غیبت برند هر آن کو برد نام مردم به عار تو خیر خود از وی توقع مدار که اندر قفای تو گوید همان که پیش تو گفت از پس مردمان کسی پیش من در جهان عاقل است که مشغول خود وز جهان غافل است سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۷ - گفتار اندر کسانی که غیبت ایشان روا باشد سه کس را شنیدم که غیبت رواست وز این درگذشتی چهارم خطاست یکی پادشاهی ملامت پسند کز او بر دل خلق بینی گزند حلال است از او نقل کردن خبر مگر خلق باشند از او بر حذر دوم پرده بر بی حیایی متن که خود می درد پرده بر خویشتن ز حوضش مدار ای برادر نگاه که او می درافتد به گردن به چاه سوم کژ ترازوی ناراست خوی ز فعل بدش هرچه دانی بگوی سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۸ - حکایت دزد و سیستانی شنیدم که دزدی درآمد ز دشت به دروازه سیستان برگذشت بدزدید بقال از او نیم دانگ برآورد دزد سیه کار بانگ خدایا تو شب رو به آتش مسوز که ره می زند سیستانی به روز سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۹ - حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان یکی گفت با صوفی یی در صفا ندانی فلانت چه گفت از قفا بگفتا خموش ای برادر بخفت ندانسته بهتر که دشمن چه گفت کسانی که پیغام دشمن برند ز دشمن همانا که دشمن تر ند کسی قول دشمن نیارد به دوست جز آن کس که در دشمنی یار اوست نیارست دشمن جفا گفتنم چنان کز شنیدن بلرزد تنم تو دشمن تری کآوری بر دهان که دشمن چنین گفت اندر نهان سخن چین کند تازه جنگ قدیم به خشم آورد نیک مرد سلیم از آن همنشین تا توانی گریز که مر فتنه خفته را گفت خیز سیه چال و مرد اندر او بسته پای به از فتنه از جای بردن به جای میان دو تن جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۰ - حکایت فریدون و وزیر و غماز فریدون وزیری پسندیده داشت که روشن دل و دوربین دیده داشت رضای حق اول نگه داشتی دگر پاس فرمان شه داشتی نهد عامل سفله بر خلق رنج که تدبیر ملک است و توفیر گنج اگر جانب حق نداری نگاه گزندت رساند هم از پادشاه یکی رفت پیش ملک بامداد که هر روزت آسایش و کام باد غرض مشنو از من نصیحت پذیر تو را در نهان دشمن است این وزیر کس از خاص لشکر نمانده ست و عام که سیم و زر از وی ندارد به وام به شرطی که چون شاه گردن فراز بمیرد دهند آن زر و سیم باز نخواهد تو را زنده این خودپرست مبادا که نقدش نیاید به دست یکی سوی دستور دولت پناه به چشم سیاست نگه کرد شاه که در صورت دوستان پیش من به خاطر چرایی بد اندیش من زمین پیش تختش ببوسید و گفت نشاید چو پرسیدی اکنون نهفت چنین خواهم ای نامور پادشاه که باشند خلقت همه نیک خواه چو مرگت بود وعده سیم من بقا بیش خواهندت از بیم من نخواهی که مردم به صدق و نیاز سرت سبز خواهند و عمرت دراز غنیمت شمارند مردان دعا که جوشن بود پیش تیر بلا پسندید از او شهریار آنچه گفت گل رویش از تازگی برشکفت ز قدر و مکانی که دستور داشت مکانش بیفزود و قدرش فراشت بد اندیش را زجر و تأدیب کرد پشیمانی از گفته خویش خورد ندیدم ز غماز سرگشته تر نگون طالع و بخت برگشته تر ز نادانی و تیره رایی که اوست خلاف افکند در میان دو دوست کنند این و آن خوش دگر باره دل وی اندر میان کور بخت و خجل میان دو کس آتش افروختن نه عقل است و خود در میان سوختن چو سعدی کسی ذوق خلوت چشید که از هر که عالم زبان درکشید بگوی آنچه دانی سخن سودمند وگر هیچ کس را نیاید پسند که فردا پشیمان برآرد خروش که آوخ چرا حق نکردم به گوش سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۱ - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان زن خوب فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشا برو پنج نوبت بزن بر درت چو یاری موافق بود در برت همه روز اگر غم خوری غم مدار چو شب غمگسارت بود در کنار کرا خانه آباد و همخوابه دوست خدا را به رحمت نظر سوی اوست چو مستور باشد زن و خوبروی به دیدار او در بهشت است شوی کسی برگرفت از جهان کام دل که یکدل بود با وی آرام دل اگر پارسا باشد و خوش سخن نگه در نکویی و زشتی مکن زن خوش منش دل نشان تر که خوب که آمیزگاری بپوشد عیوب ببرد از پری چهره زشت خوی زن دیوسیمای خوش طبع گوی چو حلوا خورد سرکه از دست شوی نه حلوا خورد سرکه اندوده روی دلارام باشد زن نیک خواه ولیکن زن بد خدایا پناه چو طوطی کلاغش بود هم نفس غنیمت شمارد خلاص از قفس سر اندر جهان نه به آوارگی وگرنه بنه دل به بیچارگی تهی پای رفتن به از کفش تنگ بلای سفر به که در خانه جنگ به زندان قاضی گرفتار به که در خانه دیدن بر ابرو گره سفر عید باشد بر آن کدخدای که بانوی زشتش بود در سرای در خرمی بر سرایی ببند که بانگ زن از وی برآید بلند چو زن راه بازار گیرد بزن وگرنه تو در خانه بنشین چو زن اگر زن ندارد سوی مرد گوش سراویل کحلیش در مرد پوش زنی را که جهل است و ناراستی بلا بر سر خود نه زن خواستی چو در کیله یک جو امانت شکست از انبار گندم فرو شوی دست بر آن بنده حق نیکویی خواسته است که با او دل و دست زن راست است چو در روی بیگانه خندید زن دگر مرد گو لاف مردی مزن زن شوخ چون دست در قلیه کرد برو گو بنه پنجه بر روی مرد ز بیگانگان چشم زن کور باد چو بیرون شد از خانه در گور باد چو بینی که زن پای برجای نیست ثبات از خردمندی و رای نیست گریز از کفش در دهان نهنگ که مردن به از زندگانی به ننگ بپوشانش از چشم بیگانه روی وگر نشنود چه زن آنگه چه شوی زن خوب خوش طبع رنج است و بار رها کن زن زشت ناسازگار چه نغز آمد این یک سخن زآن دو تن که بودند سرگشته از دست زن یکی گفت کس را زن بد مباد دگر گفت زن در جهان خود مباد زن نو کن ای دوست هر نوبهار که تقویم پاری نیاید به کار کسی را که بینی گرفتار زن مکن سعدیا طعنه بر وی مزن تو هم جور بینی و بارش کشی اگر یک سحر در کنارش کشی
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۲ - حکایت جوانی ز ناسازگاری جفت بر پیرمردی بنالید و گفت گران باری از دست این خصم چیر چنان می برم کآسیاسنگ زیر به سختی بنه گفتش ای خواجه دل کس از صبر کردن نگردد خجل به شب سنگ بالایی ای خانه سوز چرا سنگ زیرین نباشی به روز چو از گلبنی دیده باشی خوشی روا باشد ار بار خارش کشی درختی که پیوسته بارش خوری تحمل کن آنگه که خارش خوری سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۳ - گفتار اندر پروردن فرزندان پسر چون ز ده بر گذشتش سنین ز نامحرمان گو فراتر نشین بر پنبه آتش نشاید فروخت که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت چو خواهی که نامت بماند به جای پسر را خردمندی آموز و رای که گر عقل و طبعش نباشد بسی بمیری و از تو نماند کسی بسا روزگارا که سختی برد پسر چون پدر نازکش پرورد خردمند و پرهیزگارش بر آر گرش دوست داری به نازش مدار به خردی درش زجر و تعلیم کن به نیک و بدش وعده و بیم کن نوآموز را ذکر و تحسین و زه ز توبیخ و تهدید استاد به بیاموز پرورده را دسترنج وگر دست داری چو قارون به گنج مکن تکیه بر دستگاهی که هست که باشد که نعمت نماند به دست به پایان رسد کیسه سیم و زر نگردد تهی کیسه پیشه ور چه دانی که گردیدن روزگار به غربت بگرداندش در دیار چو بر پیشه ای باشدش دسترس کجا دست حاجت برد پیش کس ندانی که سعدی مراد از چه یافت نه هامون نوشت و نه دریا شکافت به خردی بخورد از بزرگان قفا خدا دادش اندر بزرگی صفا هر آن کس که گردن به فرمان نهد بسی بر نیاید که فرمان دهد هر آن طفل کاو جور آموزگار نبیند جفا بیند از روزگار پسر را نکو دار و راحت رسان که چشمش نماند به دست کسان هر آن کس که فرزند را غم نخورد دگر کس غمش خورد و بدنام کرد نگه دار از آمیزگار بدش که بدبخت و بی ره کند چون خودش سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۴ - حکایت شبی دعوتی بود در کوی من ز هر جنس مردم در او انجمن چو آواز مطرب در آمد ز کوی به گردون شد از عاشقان های و هوی پریچهره ای بود محبوب من بدو گفتم ای لعبت خوب من چرا با رفیقان نیایی به جمع که روشن کنی بزم ما را چو شمع شنیدم سهی قامت سیم تن که می رفت و می گفت با خویشتن محاسن چو مردان ندارم به دست نه مردی بود پیش مردان نشست سیه نامه تر زآن مخنث مخواه که پیش از خطش روی گردد سیاه از آن بی حمیت بباید گریخت که نامردیش آب مردان بریخت پسر کاو میان قلندر نشست پدر گو ز خیرش فرو شوی دست دریغش مخور بر هلاک و تلف که پیش از پدر مرده به ناخلف
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۵ - گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث خرابت کند شاهد خانه کن برو خانه آباد گردان به زن نشاید هوس باختن با گلی که هر بامدادش بود بلبلی چو خود را به هر مجلسی شمع کرد تو دیگر چو پروانه گردش مگرد زن خوب خوش خوی آراسته چه ماند به نادان نو خاسته در او دم چو غنچه دمی از وفا که از خنده افتد چو گل در قفا نه چون کودک پیچ بر پیچ شنگ که چون مقل نتوان شکستن به سنگ مبین دلفریبش چو حور بهشت کز آن روی دیگر چو غول است زشت گرش پای بوسی نداردت پاس ورش خاک باشی نداند سپاس سر از مغز و دست از درم کن تهی چو خاطر به فرزند مردم نهی مکن بد به فرزند مردم نگاه که فرزند خویشت برآید تباه سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۶ - حکایت در این شهر باری به سمعم رسید که بازارگانی غلامی خرید شبانگه مگر دست بردش به سیب که سیمین زنخ بود و خاطر فریب پریچهره هرچ اوفتادش به دست یکی در سر و مغز خواجه شکست نه هر جا که بینی خطی دل فریب توانی طمع کردنش در کتیب گوا کرد بر خود خدای و رسول که دیگر نگردم به گرد فضول رحیل آمدش هم در آن هفته پیش دل افگار و سر بسته و روی ریش چو بیرون شد از کازرون یک دو میل به پیش آمدش سنگلاخی مهیل بپرسید کاین قله را نام چیست که بسیار بیند عجب هر که زیست چنین گفتش از کاروان همدمی مگر تنگ ترکان ندانی همی برنجید چون تنگ ترکان شنید تو گفتی که دیدار دشمن بدید سیه را یکی بانگ برداشت سخت که دیگر مران خر بینداز رخت نه عقل است و نه معرفت یک جوم اگر من دگر تنگ ترکان روم در شهوت نفس کافر ببند وگر عاشقی لت خور و سر ببند چو مر بنده ای را همی پروری به هیبت بر آرش کز او برخوری وگر سیدش لب به دندان گزد دماغ خداوندگاری پزد غلام آبکش باید و خشت زن بود بنده نازنین مشت زن گروهی نشینند با خوش پسر که ما پاکبازیم و صاحب نظر ز من پرس فرسوده روزگار که بر سفره حسرت خورد روزه دار از آن تخم خرما خورد گوسپند که قفل است بر تنگ خرما و بند سر گاو عصار از آن در که است که از کنجدش ریسمان کوته است