Qur'an&Sunnah

Sa'dî — Gülistân

سعدی » گلستان » دیباچه بسم الله الرحمن الرحیم منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید اعملوا آل داود شکرا و قلیل من عبادی الشکور بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد ور نه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد ای کریمی که از خزانه غیب گبر و ترسا وظیفه خور داری دوستان را کجا کنی محروم تو که با دشمن این نظر داری فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردی بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری در خبر است از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم شفیع مطاع نبی کریم قسیم جسیم نسیم وسیم چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بان بلغ العلیٰ بکماله کشف الدجیٰ بجماله حسنت جمیع خصاله صلوا علیه و آله هر گاه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه حق جل و علا بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش بخواند باز اعراض کند بازش به تضرع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید یا ملایکتی قد استحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم کرم بین و لطف خداوندگار گنه بنده کرده ست و او شرمسار عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که ما عبدناک حق عبادتک و واصفان حلیه جمالش به تحیر منسوب که ما عرفناک حق معرفتک گر کسی وصف او ز من پرسد بی دل از بی نشان چه گوید باز عاشقان کشتگان معشوقند بر نیاید ز کشتگان آواز یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت از این بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کآن سوخته را جان شد و آواز نیامد این مدعیان در طلبش بی خبرانند کآن را که خبر شد خبری باز نیامد ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است و صیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الجیب حدیثش که همچون شکر می خورند و رقعه منشیاتش که چون کاغذ زر می برند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایره زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظل الله تعالیٰ في أرضه رب ارض عنه و أرضه به عین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم کافه انام از خواص و عوام به محبت او گراییده اند که الناس علیٰ دین ملوکهم زآن گه که تو را بر من مسکین نظر است آثارم از آفتاب مشهورتر است گر خود همه عیب ها بدین بنده در است هر عیب که سلطان بپسندد هنر است گلی خوش بوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی به دستم بدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویز تو مستم بگفتا من گلی ناچیز بودم و لیکن مدتی با گل نشستم کمال همنشین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم اللهم متع المسلمین بطول حیاته و ضاعف جمیل حسناته و ارفع درجة أودایه و ولاته و دمر علیٰ أعدایه و شناته بما تلي في القرآن من آیاته اللهم آمن بلده و احفظ ولده لقد سعد الدنیا به دام سعده و أیده المولیٰ بألویة النصر کذلک ینشأ لینة هو عرقها و حسن نبات الأرض من کرم البذر ایزد تعالی و تقدس خطه پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه داراد اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست تا بر سرش بود چو تویی سایه خدا امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک مانند آستان درت مأمن رضا بر توست پاس خاطر بیچارگان و شکر بر ما و بر خدای جهان آفرین جزا یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس چندان که خاک را بود و باد را بقا یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه می کنم نمانده بسی ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز دریابی خجل آن کس که رفت و کار نساخت کوس رحلت زدند و بار نساخت خواب نوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را ز سبیل هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت وآن دگر پخت همچنین هوسی وین عمارت به سر نبرد کسی یار ناپایدار دوست مدار دوستی را نشاید این غدار نیک و بد چون همی بباید مرد خنک آن کس که گوی نیکی برد برگ عیشی به گور خویش فرست کس نیارد ز پس ز پیش فرست عمر برف است و آفتاب تموز اندکی ماند و خواجه غره هنوز ای تهی دست رفته در بازار ترسمت پر نیاوری دستار هر که مزروع خود بخورد به خوید وقت خرمنش خوشه باید چید بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس به رسم قدیم از در در آمد چندان که نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت کنونت که امکان گفتار هست بگو ای برادر به لطف و خوشی که فردا چو پیک اجل در رسید به حکم ضرورت زبان در کشی کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم و قدم بر ندارم مگر آن گه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهل است و کفارت یمین سهل و خلاف راه صواب است و نقص رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام زبان در دهان ای خردمند چیست کلید در گنج صاحب هنر چو در بسته باشد چه داند کسی که جوهرفروش است یا پیله ور اگر چه پیش خردمند خامشی ادب است به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی دو چیز طیره عقل است دم فرو بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق چو جنگ آوری با کسی بر ستیز که از وی گزیرت بود یا گریز به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت برد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده پیراهن برگ بر درختان چون جامه عید نیک بختان اول اردیبهشت ماه جلالی بلبل گوینده بر منابر قضبان بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی همچو عرق بر عذار شاهد غضبان شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد موضعی خوش و خرم و درختان درهم گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریا از تارکش آویخته روضة ماء نهرها سلسال دوحة سجع طیرها موزون آن پر از لاله های رنگارنگ وین پر از میوه های گوناگون باد در سایه درختانش گسترانیده فرش بوقلمون بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده گفتم گل بستان را چنان که دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای نزهت ناظران و فسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نکند به چه کار آیدت ز گل طبقی از گلستان من ببر ورقی گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد حالی که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریم إذا وعد وفا فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسلان را بلاغت بیفزاید فی الجمله هنوز از گل بستان بقیتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد و تمام آن گه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه سایه کردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان و کهف امان المؤید من السماء المنصور علی الأعداء عضد الدولة القاهرة سراج الملة الباهرة جمال الأنام مفخر الإسلام سعد بن الاتابک الاعظم شاهنشاه المعظم مولیٰ ملوک العرب و العجم سلطان البر و البحر وارث ملک سلیمان مظفرالدین أبی بکر بن سعد بن زنگی أدام الله إقبالهما و ضاعف جلالهما و جعل إلیٰ کل خیر مآلهما و به کرشمه لطف خداوندی مطالعه فرماید گر التفات خداوندی اش بیاراید نگارخانه چینی و نقش ارتنگی ست امید هست که روی ملال در نکشد از این سخن که گلستان نه جای دلتنگی ست علی الخصوص که دیباچه همایونش به نام سعد ابوبکر سعد بن زنگی ست دیگر عروس فکر من از بی جمالی سر بر نیارد و دیده یأس از پشت پای خجالت بر ندارد و در زمره صاحب دلان متجلی نشود مگر آن گه که متحلي گردد به زیور قبول امیر کبیر عالم عادل مؤید مظفر منصور ظهیر سریر سلطنت و مشیر تدبیر مملکت کهف الفقرا ملاذ الغربا مربی الفضلا محب الأتقیا افتخار آل فارس یمین الملک ملک الخواص فخر الدولة و الدین غیاث الإسلام و المسلمین عمدة الملوک و السلاطین ابوبکر بن أبي نصر أطال الله عمره و أجل قدره و شرح صدره و ضاعف أجره که ممدوح اکابر آفاق است و مجموع مکارم اخلاق هر که در سایه عنایت اوست گنهش طاعت است و دشمن دوست به هر یک از سایر بندگان حواشی خدمتی متعین است که اگر در ادای برخی از آن تهاون و تکاسل روا دارند در معرض خطاب آیند و در محل عتاب مگر بر این طایفه درویشان که شکر نعمت بزرگان واجب است و ذکر جمیل و دعای خیر و اداء چنین خدمتی در غیبت اولی ٰتر است که در حضور که آن به تصنع نزدیک است و این از تکلف دور پشت دوتای فلک راست شد از خرمی تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین خاص کند بنده ای مصلحت عام را دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را وصف تو را گر کنند ور نکنند اهل فضل حاجت مشاطه نیست روی دلارام را تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی می رود بنا بر آن است که طایفه ای از حکماء هندوستان در فضایل بزرجمهر سخن می گفتند به آخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطی است یعنی درنگ بسیار می کند و مستمع را بسی منتظر باید بودن تا تقریر سخنی کند بزرجمهر بشنید و گفت اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم سخندان پرورده پیر کهن بیندیشد آن گه بگوید سخن مزن تا توانی به گفتار دم نکو گوی گر دیر گویی چه غم بیندیش وآن گه بر آور نفس وز آن پیش بس کن که گویند بس به نطق آدمی بهتر است از دواب دواب از تو به گر نگویی صواب فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندی عز نصره که مجمع اهل دل است و مرکز علمای متبحر اگر در سیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و بضاعت مزجاة به حضرت عزیز آورده و شبه در جوهریان جویٖ نیارد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مناره بلند بر دامن کوه الوند پست نماید هر که گردن به دعوی افرازد خویشتن را به گردن اندازد سعدی افتاده ای ست آزاده کس نیاید به جنگ افتاده اول اندیشه وآن گهی گفتار پای بست آمده ست و پس دیوار نخل بندی دانم ولی نه در بستان و شاهدی فروشم ولیکن نه در کنعان لقمان را گفتند حکمت از که آموختی گفت از نابینایان که تا جای نبینند پای ننهند قدم الخروج قبل الولوج مردیت بیازمای وآن گه زن کن گر چه شاطر بود خروس به جنگ چه زند پیش باز رویین چنگ گربه شیر است در گرفتن موش لیک موش است در مصاف پلنگ اما به اعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند و در افشای جرایم کهتران نکوشند کلمه ای چند به طریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم الله در این کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه بر او خرج موجب تصنیف کتاب این بود و بالله التوفیق بماند سال ها این نظم و ترتیب ز ما هر ذره خاک افتاده جایی غرض نقشی ست کز ما باز ماند که هستی را نمی بینم بقایی مگر صاحب دلی روزی به رحمت کند در کار درویشان دعایی امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب ایجاز سخن مصلحت دید تا بر این روضه غنا و حدیقه غلبا چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد از آن مختصر آمد تا به ملال نینجامد باب اول در سیرت پادشاهان باب دوم در اخلاق درویشان باب سوم در فضیلت قناعت باب چهارم در فواید خاموشی باب پنجم در عشق و جوانی باب ششم در ضعف و پیری باب هفتم در تأثیر تربیت باب هشتم در آداب صحبت در این مدت که ما را وقت خوش بود ز هجرت شش صد و پنجاه و شش بود مراد ما نصیحت بود و گفتیم حوالت با خدا کردیم و رفتیم

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱ پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز إذا ییس الإنسان طال لسانه کسنور مغلوب یصول علی الکلب ملک پرسید چه می گوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همی گوید و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت وزیر دیگر که ضد او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک روی از این سخن در هم آورد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفته اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز هر که شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید بر طاق ایوان فریدون نبشته بود جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲ یکی از ملوک خراسان محمود سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم خانه همی گردید و نظر می کرد سایر حکما از تأویل این فروماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت هنوز نگران است که ملکش با دگران است بس نامور به زیر زمین دفن کرده اند کز هستی اش به روی زمین بر نشان نماند وآن پیر لاشه را که سپردند زیر گل خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند زنده ست نام فرخ نوشین روان به خیر گرچه بسی گذشت که نوشین روان نماند خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر زآن پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳ ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر الشاة نظیفة و الفیل جیفة اقل جبال الارض طور و انه لاعظم عندالله قدرا و منزلا آن شنیدی که لاغری دانا گفت باری به ابلهی فربه اسب تازی وگر ضعیف بود همچنان از طویله ای خر به پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران به جان برنجیدند تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد هر پیسه گمان مبر نهالی باشد که پلنگ خفته باشد شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود گفت آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی می کند روز میدان و آن که بگریزد به خون لشکری این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت ای که شخص منت حقیر نمود تا درشتی هنر نپنداری اسب لاغرمیان به کار آید روز میدان نه گاو پرواری آورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید سواران را به گفتن او تهور زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند کس نیاید به زیر سایه بوم ور همای از جهان شود معدوم پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند نیم نانی گر خورد مرد خدا بذل درویشان کند نیمی دگر ملک اقلیمی بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴ طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قله کوهی گرفته بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرت ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد درختی که اکنون گرفته ست پای به نیروی شخصی برآید ز جای و گر همچنان روزگاری هلی به گردونش از بیخ بر نگسلی سر چشمه شاید گرفتن به بیل چو پر شد نشاید گذشتن به پیل سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان برگماشتند و فرصت نگاه می داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده تنی چند مردان واقعه دیده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفرکرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود چندان که پاسی از شب در گذشت قرص خورشید در سیاهی شد یونس اندر دهان ماهی شد مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند همه را به کشتن اشارت فرمود اتفاقا در آن میان جوانی بود میوه عنفوان شبابش نورسیده و سبزه گلستان عذارش نودمیده یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از ریعان جوانی تمتع نیافته توقع به کرم و اخلاق خداوندی ست که به بخشیدن خون او بر بنده منت نهد ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست ابر اگر آب زندگی بارد هرگز از شاخ بید بر نخوری با فرومایه روزگار مبر کز نی بوریا شکر نخوری وزیر این سخن بشنید طوعا و کرها بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی اما بنده امیدوار است که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده و در خبر است کل مولود یولد علی الفطرة فأبواه یهودانه و ینصرانه و یمجسانه با بدان یار گشت همسر لوط خاندان نبوتش گم شد سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او درگذشت و گفت بخشیدم اگرچه مصلحت ندیدم دانی که چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد دیدیم بسی که آب سرچشمه خرد چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و رد جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگنان پسندیده آمد باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمه ای می گفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او به در برده ملک را تبسم آمد و گفت عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود سالی دو بر این بر آمد طایفه اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد ملک دست تحیر به دندان گزیدن گرفت و گفت شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره بوم خس زمین شوره سنبل بر نیارد در او تخم و عمل ضایع مگردان نکویی با بدان کردن چنان است که بد کردن به جای نیک مردان

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۵ سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا بالای سرش ز هوشمندی می تافت ستاره بلندی فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته اند توانگری به هنر است نه به مال و بزرگی به عقل نه به سال ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست گفت در سایه دولت خداوندی دام ملکه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد توانم آنکه نیازارم اندرون کسی حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است بمیر تا برهی ای حسود کاین رنجی ست که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست شوربختان به آرزو خواهند مقبلان را زوال نعمت و جاه گر نبیند به روز شپره چشم چشمه آفتاب را چه گناه راست خواهی هزار چشم چنان کور بهتر که آفتاب سیاه سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۶ یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون وزیر ملک را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد گفت آن چنان که شنیدی خلقی بر او به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت گفت ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه می کنی مگر سر پادشاهی کردن نداری همان به که لشکر به جان پروری که سلطان به لشکر کند سروری ملک گفت موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد گفت پادشه را کرم باید تا بر او گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست نکند جورپیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی پادشاهی که طرح ظلم افکند پای دیوار ملک خویش بکند ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد بسی بر نیامد که بنی عم سلطان به منازعت خاستند و ملک پدر خواستند قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این به در رفت و بر آنان مقرر شد پادشاهی کاو روا دارد ستم بر زیردست دوستدارش روز سختی دشمن زورآورست با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین زان که شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۷ پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان که ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عیش ملک از او منغص بود چاره ندانستند حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد بفرمود تا غلام به دریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آویخت چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار یافت ملک را عجب آمد پرسید در این چه حکمت بود گفت از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی دانست همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است فرق است میان آن که یارش در بر تا آن که دو چشم انتظارش بر در سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۸ هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی گفت خطایی معلوم نکردم ولیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی کران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفته اند از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم وگر با چون او صد برآیی به جنگ از آن مار بر پای راعی زند که ترسد سرش را بکوبد به سنگ نبینی که چون گربه عاجز شود برآرد به چنگال چشم پلنگ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۹ یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف به جملگی مطیع فرمان گشتند ملک نفسی سرد بر آورد و گفت این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز که آنچه در دلم است از درم فراز آید امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک امید نیست که عمر گذشته باز آید کوس رحلت بکوفت دست اجل ای دو چشمم وداع سر بکنید ای کف دست و ساعد و بازو همه تودیع یکدگر بکنید بر من اوفتاده دشمن کام آخر ای دوستان گذر بکنید روزگارم بشد به نادانی من نکردم شما حذر بکنید

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰ بر بالین تربت یحیی پیغامبر -علیه السلام- معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقا به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست درویش و غنی بنده این خاک درند و آنان که غنی ترند محتاج ترند آن گه مرا گفت از آن جا که همت درویشان است و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنید که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی به بازوان توانا و قوت سر دست خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست هر آن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده وگر تو می ندهی داد روز دادی هست بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۱ درویشی مستجاب الدعوة در بغداد پدید آمد حجاج یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من بکن گفت خدایا جانش بستان گفت از بهر خدای این چه دعاست گفت این دعای خیر است تو را و جمله مسلمانان را ای زبردست زیردست آزار گرم تا کی بماند این بازار به چه کار آیدت جهانداری مردنت به که مردم آزاری سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۲ یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید از عبادت ها کدام فاضل تر است گفت تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری ظالمی را خفته دیدم نیمروز گفتم این فتنه است خوابش برده به وآنکه خوابش بهتر از بیداری است آن چنان بد زندگانی مرده به سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۳ یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی گفت ما را به جهان خوش تر از این یک دم نیست کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست درویشی به سرما برون خفته بود و گفت ای آن که به اقبال تو در عالم نیست گیرم که غمت نیست غم ما هم نیست ملک را خوش آمد صره ای هزار دینار از روزن برون داشت که دامن بدار ای درویش گفت دامن از کجا آرم که جامه ندارم ملک را بر حال ضعیف او رقت زیادت شد و خلعتی بر آن مزید کرد و پیشش فرستاد درویش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پریشان کرد و باز آمد قرار بر کف آزادگان نگیرد مال نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال در حالتی که ملک را پروای او نبود حال بگفتند به هم بر آمد و روی ازو در هم کشید و زین جا گفته اند اصحاب فطنت و خبرت که از حدت و سورت پادشاهان بر حذر باید بودن که غالب همت ایشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکند حرامش بود نعمت پادشاه که هنگام فرصت ندارد نگاه مجال سخن تا نبینی ز پیش به بیهوده گفتن مبر قدر خویش گفت این گدای شوخ مبذر را که چندان نعمت به چندین مدت برانداخت برانید که خزانه بیت المال لقمه مساکین است نه طعمه اخوان الشیاطین ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد زود بینی کش به شب روغن نباشد در چراغ یکی از وزرای ناصح گفت ای خداوند مصلحت آن بینم که چنین کسان را وجه کفاف به تفاریق مجرا دارند تا در نفقه اسراف نکنند اما آنچه فرمودی از زجر و منع مناسب حال ارباب همت نیست یکی را به لطف اومیدوار گردانیدن و باز به نومیدی خسته کردن به روی خود در طماع باز نتوان کرد چو باز شد به درشتی فراز نتوان کرد کس نبیند که تشنگان حجاز به سر آب شور گرد آیند هر کجا چشمه ای بود شیرین مردم و مرغ و مور گرد آیند

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۴ یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همه پشت بدادند چو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ یکی را از آنان که غدر کردند با من دم دوستی بود ملامت کردم و گفتم دون است و بی سپاس و سفله و ناحق شناس که به اندک تغیر حال از مخدوم قدیم برگردد و حقوق نعمت سال ها در نوردد گفت ار به کرم معذور داری شاید که اسبم در این واقعه بی جو بود و نمدزین به گرو و سلطان که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او به جان جوانمردی نتوان کرد زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد و گرش زر ندهی سر بنهد در عالم اذا شبع الکمی یصول بطشا و خاوی البطن یبطش بالفرار سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۵ یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان درآمد اثر برکت صحبت ایشان در او سرایت کرد و جمعیت خاطرش دست داد ملک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نیامد و گفت معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی آنان که به کنج عافیت بنشستند دندان سگ و دهان مردم بستند کاغذ بدریدند و قلم بشکستند وز دست زبان حرف گیران رستند ملک گفتا هر آینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیر مملکت را بشاید گفت ای ملک نشان خردمند کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن ندهد همای بر همه مرغان از آن شرف دارد که استخوان خورد و جانور نیازارد سیه گوش را گفتند تو را ملازمت صحبت شیر به چه وجه اختیار افتاد گفت تا فضله صیدش می خورم و ز شر دشمنان در پناه صولت او زندگانی می کنم گفتندش اکنون که به ظل حمایتش در آمدی و به شکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزدیک تر نیایی تا به حلقه خاصانت در آرد و از بندگان مخلصت شمارد گفت همچنان از بطش او ایمن نیستم اگر صد سال گبر آتش فروزد اگر یک دم در او افتد بسوزد افتد که ندیم حضرت سلطان را زر بیاید و باشد که سر برود و حکما گفته اند از تلون طبع پادشاهان بر حذر باید بودن که وقتی به سلامی برنجند و دیگر وقت به دشنامی خلعت دهند و آورده اند که ظرافت بسیار کردن هنر ندیمان است و عیب حکیمان تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار بازی و ظرافت به ندیمان بگذار

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶ یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست باز از شماتت اعدا بر اندیشم که به طعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروت حمل کنند و گویند مبین آن بی حمیت را که هرگز نخواهد دید روی نیکبختی که آسانی گزیند خویشتن را زن و فرزند بگذارد به سختی و در علم محاسبت چنان که معلوم است چیزی دانم و گر به جاه شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد بقیت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم گفتم عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد امید و بیم یعنی امید نان و بیم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان امید متعرض این بیم شدن کس نیاید به خانه درویش که خراج زمین و باغ بده یا به تشویش و غصه راضی باش یا جگربند پیش زاغ بنه گفت این مناسب حال من نگفتی و جواب سؤال من نیاوردی نشنیده ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد راستی موجب رضای خداست کس ندیدم که گم شد از ره راست و حکما گویند چهار کس از چهار کس به جان برنجند حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسبی از محتسب و آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است مکن فراخ روی در عمل اگر خواهی که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ تو پاک باش و مدار از کس ای برادر باک زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ گفتم حکایت آن روباه مناسب حال توست که دیدندش گریزان و بی خویشتن افتان و خیزان کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است گفتا شنیده ام که شتر را به سخره می گیرند گفت ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت گفت خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شتر است و گرفتار آیم که را غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند و تا تریاق از عراق آورده شود مارگزیده مرده بود تو را هم چنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت اما متعنتان در کمین اند و مدعیان گوشه نشین اگر آنچه حسن سیرت توست به خلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی به دریا در منافع بی شمار است و گر خواهی سلامت بر کنار است رفیق این سخن بشنید و به هم بر آمد و روی از حکایت من در هم کشید و سخن های رنجش آمیز گفتن گرفت کاین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت قول حکما درست آمد که گفته اند دوستان به زندان به کار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند دوست مشمار آن که در نعمت زند لاف یاری و برادرخواندگی دوست آن دانم که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی دیدم که متغیر می شود و نصیحت به غرض می شنود به نزدیک صاحب دیوان رفتم به سابقه معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند چندی بر این بر آمد لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد هم چنین نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسید و مقرب حضرت و مشارالیه و معتمد علیه گشت بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار که آب چشمه حیوان درون تاریکی است الا لایجأرن اخو البلیة فللرحمٰن الطاف خفیة منشین ترش از گردش ایام که صبر تلخ است ولیکن بر شیرین دارد در آن قربت مرا با طایفه ای یاران اتفاق سفر افتاد چون از زیارت مکه باز آمدم دو منزلم استقبال کرد ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیأت درویشان گفتم چه حالت است گفت آن چنان که تو گفتی طایفه ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و ملک دام ملکه در کشف حقیقت آن استقصا نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم از کلمه حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند نه بینی که پیش خداوند جاه نیایش کنان دست بر بر نهند اگر روزگارش در آرد ز پای همه عالمش پای بر سر نهند فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا در این هفته که مژده سلامت حجاج برسید از بند گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص گفتم آن نوبت اشارت من قبولت نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری یا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار یا موج روزی افکندش مرده بر کنار مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن بدین کلمه اختصار کردیم ندانستی که بینی بند بر پای چو در گوشت نیامد پند مردم دگر ره چون نداری طاقت نیش مکن انگشت در سوراخ گژدم

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۷ تنی چند از روندگان در صحبت من بودند ظاهر ایشان به صلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حق این طایفه حسن ظنی بلیغ و ادراری معین کرده تا یکی از اینان حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان ظن آن شخص فاسد شد و بازار اینان کاسد خواستم تا به طریقی کفاف یاران مستخلص کنم آهنگ خدمتش کردم دربانم رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطیفان گفته اند در میر و وزیر و سلطان را بی وسیلت مگرد پیرامن سگ و دربان چو یافتند غریب این گریبانش گیرد آن دامن چندان که مقربان حضرت آن بزرگ بر حال وقوف من وقوف یافتند و به اکرام درآوردند و برتر مقامی معین کردند اما به تواضع فروتر نشستم و گفتم بگذار که بنده کمینم تا در صف بندگان نشینم گفت الله الله چه جای این سخن است گر بر سر و چشم ما نشینی بارت بکشم که نازنینی فی الجمله بنشستم و از هر دری سخن پیوستم تا حدیث زلت یاران در میان آمد و گفتم چه جرم دید خداوند سابق الانعام که بنده در نظر خویش خوار می دارد خدای راست مسلم بزرگواری و حکم که جرم بیند و نان برقرار می دارد حاکم این سخن را عظیم بپسندید و اسباب معاش یاران فرمود تا بر قاعده ماضی مهیا دارند و مؤونت ایام تعطیل وفا کنند شکر نعمت بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم چو کعبه قبله حاجت شد از دیار بعید روند خلق به دیدارش از بسی فرسنگ تو را تحمل امثال ما بباید کرد که هیچ کس نزند بر درخت بی بر سنگ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۸ ملک زاده ای گنج فراوان از پدر میراث یافت دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دریغ بر سپاه و رعیت بریخت نیاساید مشام از طبله عود بر آتش نه که چون عنبر ببوید بزرگی بایدت بخشندگی کن که دانه تا نیفشانی نروید یکی از جلسای بی تدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین مر این نعمت را به سعی اندوخته اند و برای مصلحتی نهاده دست از این حرکت کوتاه کن که واقعه ها در پیش است و دشمنان از پس نباید که وقت حاجت فرو مانی اگر گنجی کنی بر عامیان بخش رسد هر کدخدایی را برنجی چرا نستانی از هر یک جوی سیم که گرد آید تو را هر وقت گنجی ملک روی از این سخن به هم آورد و مر او را زجر فرمود و گفت مرا خداوند تعالیٰ مالک این مملکت گردانیده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۹ آورده اند که نوشین روان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود غلامی به روستا رفت تا نمک آرد نوشیروان گفت نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد گفتند از این قدر چه خلل آید گفت بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی بر آورند غلامان او درخت از بیخ به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۰ غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی خبر از قول حکیمان که گفته اند هرکه خدای را -عزوجل- بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالیٰ همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل دردمند سرجمله حیوانات گویند که شیر است و اذل جانوران خر و به اتفاق خر باربر به که شیر مردم در مسکین خر اگر چه بی تمیز است چون بار همی برد عزیز است گاوان و خران باربردار به ز آدمیان مردم آزار باز آمدیم به حکایت وزیر غافل ملک را ذمایم اخلاق او به قراین معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت حاصل نشود رضای سلطان تا خاطر بندگان نجویی خواهی که خدای بر تو بخشد با خلق خدای کن نکویی آورده اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت نه هرکه قوت بازوی منصبی دارد به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف توان به حلق فرو بردن استخوان درشت ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف نماند ستم کار بدروزگار بماند بر او لعنت پایدار سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۱ مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی گفت من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت اندیشه همی کردم اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم ناسزایی را که بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار چون نداری ناخن درنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز هر که با پولاد بازو پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد باش تا دستش ببندد روزگار پس به کام دوستان مغزش بر آر

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۲ یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولیٰ طایفه حکمای یونان متفق شدند که مر این درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف بفرمود طلب کردن دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتویٰ داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد جلاد قصد کرد پسر سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند اکنون پدر و مادر به علت حطام دنیا مرا به خون درسپردند و قاضی به کشتن فتویٰ داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی بیند به جز خدای عزوجل پناهی نمی بینم پیش که بر آورم ز دستت فریاد هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولیٰ تر است از خون بی گناهی ریختن سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت هم چنان در فکر آن بیتم که گفت پیل بانی بر لب دریای نیل زیر پایت گر بدانی حال مور هم چو حال توست زیر پای پیل سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۳ یکی از بندگان عمرو لیث گریخته بود کسان در عقبش برفتند و باز آوردند وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست اما به موجب آن که پرورده نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آن گه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا به حق کشته باشی ملک را خنده گرفت وزیر را گفت چه مصلحت می بینی گفت ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته اند چو کردی با کلوخ انداز پیکار سر خود را به نادانی شکستی چو تیر انداختی بر روی دشمن چنین دان کاندر آماجش نشستی

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۴ ملک زوزن را خواجه ای بود کریم النفس نیک محضر که همگنان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی اتفاقا از او حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک به سوابق نعمت او معترف بودند و به شکر آن مرتهن در مدت توکیل او رفق و ملاطفت کردندی و زجر و معاقبت روا نداشتندی صلح با دشمن اگر خواهی هر گه که تو را در قفا عیب کند در نظرش تحسین کن سخن آخر به دهان می گذرد موذی را سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن آنچه مضمون خطاب ملک بود از عهده بعضی به در آمد و به بقیتی در زندان بماند آورده اند که یکی از ملوک نواحی در خفیه پیامش فرستاد که ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی عزتی کردند اگر رای عزیز فلان احسن الله خلاصه به جانب ما التفاتی کند در رعایت خاطرش هر چه تمام تر سعی کرده شود و اعیان این مملکت به دیدار او مفتقرند و جواب این حرف را منتظر خواجه بر این وقوف یافت و از خطر اندیشید و در حال جوابی مختصر چنان که مصلحت دید بر قفای ورق نبشت و روان کرد یکی از متعلقان واقف شد و ملک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوک نواحی مراسله دارد ملک به هم برآمد و کشف این خبر فرمود قاصد را بگرفتند و رسالت بخواندند نبشته بود که حسن ظن بزرگان بیش از فضیلت ماست و تشریف قبولی که فرمودند بنده را امکان اجابت نیست به حکم آن که پرورده نعمت این خاندان است و به اندک مایه تغیر با ولی نعمت بی وفایی نتوان کرد چنان که گفته اند آن را که به جای توست هر دم کرمی عذرش بنه ار کند به عمری ستمی ملک را سیرت حق شناسی از او پسند آمد و خلعت و نعمت بخشید و عذر خواست که خطا کردم تو را بی جرم و خطا آزردن گفت ای خداوند بنده در این حالت مر خداوند را خطا نمی بیند تقدیر خداوند تعالیٰ بود که مر این بنده را مکروهی برسد پس به دست تو اولی ٰتر که سوابق نعمت بر این بنده داری و ایادی منت و حکما گفته اند گر گزندت رسد ز خلق مرنج که نه راحت رسد ز خلق نه رنج از خدا دان خلاف دشمن و دوست کاین دل هر دو در تصرف اوست گرچه تیر از کمان همی گذرد از کمان دار بیند اهل خرد سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۵ یکی از ملوک عرب شنیدم که متعلقان را همی گفت مرسوم فلان را چندان که هست مضاعف کنید که ملازم درگاه است و مترصد فرمان و دیگر خدمتکاران به لهو و لعب مشغول اند و در ادای خدمت متهاون صاحب دلی بشنید و فریاد و خروش از نهادش بر آمد پرسیدندش چه دیدی گفت مراتب بندگان به درگاه خداوند تعالیٰ همین مثال دارد دو بامداد اگر آید کسی به خدمت شاه سیم هرآینه در وی کند به لطف نگاه مهتری در قبول فرمان است ترک فرمان دلیل حرمان است هر که سیمای راستان دارد سر خدمت بر آستان دارد

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۶ ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت ماری تو که هر که را ببینی بزنی یا بوم که هر کجا نشینی بکنی زورت ار پیش می رود با ما با خداوند غیب دان نرود زورمندی مکن بر اهل زمین تا دعایی بر آسمان نرود حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت او در هم کشید و بر او التفات نکرد تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت وز بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند اتفاقا همان شخص بر او بگذشت و دیدش که با یاران همی گفت ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد گفت از دل درویشان حذر کن ز درد درون های ریش که ریش درون عاقبت سر کند به هم بر مکن تا توانی دلی که آهی جهانی به هم بر کند بر تاج کیخسرو نبشته بود چه سال های فراوان و عمر های دراز که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت چنان که دست به دست آمده ست ملک به ما به دست های دگر هم چنین بخواهد رفت سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایتِ شمارهٔ ۲۷ یکی در صنعت کشتی گرفتن سرآمده بود سی صد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کشتی گرفتی مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت سی صد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی و تأخیر کردی فی الجمله پسر در قوت و صنعت سر آمد و کسی را در زمان او با او امکان مقاومت نبود تا به حدی که پیش ملک آن روزگار گفته بود استاد را فضیلتی که بر من است از روی بزرگیست و حق تربیت وگرنه به قوت از او کمتر نیستم و به صنعت با او برابرم ملک را این سخن دشخوار آمد فرمود تا مصارعت کنند مقامی متسع ترتیب کردند و ارکان دولت و اعیان حضرت و زورآوران روی زمین حاضر شدند پسر چون پیل مست اندر آمد به صدمتی که اگر کوه رویین بودی از جای بر کندی استاد دانست که جوان به قوت از او برتر است بدان بند غریب که از وی نهان داشته بود با او در آویخت پسر دفع آن ندانست به هم بر آمد استاد به دو دست از زمینش بالای سر برد و فرو کوفت غریو از خلق برخاست ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورنده خویش دعوی مقاومت کردی و به سر نبردی گفت ای پادشاه روی زمین به زورآوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علم کشتی دقیقه ای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی داشت امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد گفت از بهر چنین روزی که زیرکان گفته اند دوست را چندان قوت مده که دشمنی کند تواند نشنیده ای که چه گفت آن که از پرورده خویش جفا دید یا وفا خود نبود در عالم یا مگر کس در این زمانه نکرد کس نیاموخت علم تیر از من که مرا عاقبت نشانه نکرد

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۸ درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود پادشاهی بر او بگذشت درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت این طایفه خرقه پوشان امثال حیوان اند و اهلیت و آدمیت ندارند وزیر نزدیکش آمد و گفت ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی گفت سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک پادشه پاسبان درویش است گرچه رامش به فر دولت اوست گوسپند از برای چوپان نیست بلکه چوپان برای خدمت اوست یکی امروز کامران بینی دیگری را دل از مجاهده ریش روزکی چند باش تا بخورد خاک مغز سر خیال اندیش فرق شاهی و بندگی برخاست چون قضای نبشته آمد پیش گر کسی خاک مرده باز کند ننماید توانگر و درویش ملک را گفت درویش استوار آمد گفت از من تمنا بکن گفت آن همی خواهم که دگرباره زحمت من ندهی گفت مرا پندی بده گفت دریاب کنون که نعمتت هست به دست کاین دولت و ملک می رود دست به دست سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۹ یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان ذوالنون بگریست و گفت اگر من خدای را عز و جل چنین پرستیدمی که تو سلطان را از جمله صدیقان بودمی گر نه اومید و بیم راحت و رنج پای درویش بر فلک بودی ور وزیر از خدا بترسیدی هم چنان کز ملک ملک بودی سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۰ پادشاهی به کشتن بی گناهی فرمان داد گفت ای ملک به موجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند دوران بقا چو باد صحرا بگذشت تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد در گردن او بماند و بر ما بگذشت ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او در گذشت سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۱ وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی کردند و هر یکی از ایشان دگرگونه رای همی زدند و ملک هم چنین تدبیری اندیشه کرد بزرجمهر را رای ملک اختیار آمد وزیران در نهانش گفتند رای ملک را چه مزیت دیدی بر فکر چندین حکیم گفت به موجب آن که انجام کارها معلوم نیست و رای همگان در مشیت است که صواب آید یا خطا پس موافقت رای ملک اولی ٰتر است تا اگر خلاف صواب آید به علت متابعت از معاتبت ایمن باشم خلاف رای سلطان رای جستن به خون خویش باشد دست شستن اگر خود روز را گوید شب است این بباید گفتن آنک ماه و پروین

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۲ شیادی گیسوان بافت که من علویم و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج همی آیم و قصیده ای پیش ملک برد که من گفته ام نعمت بسیارش فرمود و اکرام کرد تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت من او را عید اضحیٰ در بصره دیدم معلوم شد که حاجی نیست دیگری گفتا پدرش نصرانی بود در ملطیه پس او شریف چگونه صورت بندد و شعرش را به دیوان انوری دریافتند ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ درهم چرا گفت گفت ای خداوند روی زمین یک سخنت دیگر در خدمت بگویم اگر راست نباشد به هر عقوبت که فرمایی سزاوارم گفت بگو تا آن چیست گفت غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ اگر راست می خواهی از من شنو جهان دیده بسیار گوید دروغ ملک را خنده گرفت و گفت از این راست تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است فرمود تا آنچه مأمول اوست مهیا دارند و به خوشی برود سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۳ یکی از وزرا به زیردستان رحم کردی و صلاح ایشان را به خیر توسط نمودی اتفاقا به خطاب ملک گرفتار آمد همگنان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبتش ملاطفت نمودند و بزرگان شکر سیرت خوبش به افواه بگفتند تا ملک از سر عتاب او درگذشت صاحبدلی بر این اطلاع یافت و گفت ﺗﺎ دل دوﺳﺘﺎن ﺑﻪ دﺳﺖ ﺁری ﺑﻮﺳﺘﺎن ﭘﺪر ﻓﺮوﺧﺘﻪ ﺑﻪ پختن دیگ نیکخواهان را هر چه رخت سراست سوخته به ﺑﺎ ﺑﺪاﻧﺪﻳﺶ هم ﻧﻜﻮﻳﻰ کن دهن ﺳﮓ ﺑﻪ ﻟﻘﻤﻪ دوﺧﺘﻪ ﺑﻪ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۴ یکی از پسران هارون الرشید پیش پدر آمد خشم آلود که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام مادر داد هارون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی هارون گفت ای پسر کرم آن است که عفو کنی و گر نتوانی تو نیزش دشنام مادر ده نه چندان که انتقام از حد درگذرد آن گاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قبل خصم نه مرد است آن به نزدیک خردمند که با پیل دمان پیکار جوید بلی مرد آن کس است از روی تحقیق که چون خشم آیدش باطل نگوید سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۵ با طایفه بزرگان به کشتی در نشسته بودم زورقی در پی ما غرق شد دو برادر به گردابی در افتادند یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هر دو را که به هر یکی پنجاه دینارت دهم ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد گفتم بقیت عمرش نمانده بود از این سبب در گرفتن او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل ملاح بخندید و گفت آنچه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر من به رهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشاند و از دست آن دگر تازیانه ای خورده ام در طفلی گفتم صدق الله من عمل صالحا فلنفسه و من أساء فعلیهٰا تا توانی درون کس مخراش کاندر این راه خارها باشد کار درویش مستمند بر آر که تو را نیز کارها باشد

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۶ دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته اند نان خود خوردن و نشستن به که کمرشمشیر زرین به خدمت بستن به دست آهک تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا ای شکم خیره به تایی بساز تا نکنی پشت به خدمت دو تا سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۷ کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد گفت شنیدم که فلان دشمن تو را خدای عز و جل برداشت گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت اگر بمرد عدو جای شادمانی نیست که زندگانی ما نیز جاودانی نیست سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۸ گروهی حکما به حضرت کسریٰ در به مصلحتی سخن همی گفتند و بزرگمهر که مهتر ایشان بود خاموش گفتندش چرا با ما در این بحث سخن نگویی گفت وزیران بر مثال اطبااند و طبیب دارو ندهد جز سقیم را پس چو بینم که رای شما بر صواب است مرا بر سر آن سخن گفتن حکمت نباشد چو کاری بی فضول من بر آید مرا در وی سخن گفتن نشاید و گر بینم که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینم گناه است سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۹ هارون الرشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد گفت به خلاف آن طاغی که به غرور ملک مصر دعوی خدایی کرد نبخشم این مملکت را مگر به خسیس ترین بندگان سیاهی داشت نام او خصیب در غایت جهل ملک مصر به وی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا به جایی بود که طایفه ای حراث مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم باران بی وقت آمد و تلف شد گفت پشم بایستی کاشتن اگر دانش به روزی در فزودی ز نادان تنگ روزی تر نبودی به نادانان چنان روزی رساند که دانا اندر آن عاجز بماند بخت و دولت به کاردانی نیست جز به تأیید آسمانی نیست اوفتاده ست در جهان بسیار بی تمیز ارجمند و عاقل خوار کیمیاگر به غصه مرده و رنج ابله اندر خرابه یافته گنج

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۰ یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند خواست تا در حالت مستی با وی جمع آید کنیزک ممانعت کرد ملک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لب زبرینش از پره بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته هیکلی که صخرالجن از طلعتش برمیدی و عین القطر از بغلش بگندیدی تو گویی تا قیامت زشت رویی بر او ختم است و بر یوسف نکویی چنان که ظریفان گفته اند شخصی نه چنان کریه منظر کز زشتی او خبر توان داد آن گه بغلی نعوذ باللٰه مردار به آفتاب مرداد آورده اند که سیه را در آن مدت نفس طالب بود و شهوت غالب مهرش بجنبید و مهرش برداشت بامدادان که ملک کنیزک را جست و نیافت حکایت بگفتند خشم گرفت و فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق به قعر خندق در اندازند یکی از وزرای نیک محضر روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت سیاه بیچاره را در این خطایی نیست که سایر بندگان و خدمتکاران به نوازش خداوندی متعودند گفت اگر در مفاوضه او شبی تأخیر کردی چه شدی که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی گفت ای خداوند روی زمین نشنیده ای تشنه سوخته در چشمه روشن چو رسید تو مپندار که از پیل دمان اندیشد ملحد گرسنه در خانه خالی بر خوان عقل باور نکند کز رمضان اندیشد ملک را این لطیفه پسند آمد و گفت اکنون سیاه تو را بخشیدم کنیزک را چه کنم گفت کنیزک سیاه را بخش که نیم خورده او هم او را شاید هرگز آن را به دوستی مپسند که رود جای ناپسندیده تشنه را دل نخواهد آب زلال نیم خورد دهان گندیده سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۱ اسکندر رومی را پرسیدند دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی که ملوک پیشین را خزاین و عمر و ملک و لشکر بیش از این بوده است ایشان را چنین فتحی میسر نشده گفتا به عون خدای عزوجل هر مملکتی را که گرفتم رعیتش نیآزردم و نام پادشاهان جز به نکویی نبردم بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱ یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن ها گفته اند گفت بر ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمی دانم هر که را جامه پارسا بینی پارسا دان و نیک مرد انگار ور ندانی که در نهانش چیست محتسب را درون خانه چه کار سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲ درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی مالید و می گفت یا غفور یا رحیم تو دانی که از ظلوم جهول چه آید عذر تقصیر خدمت آوردم که ندارم به طاعت استظهار عاصیان از گناه توبه کنند عارفان از عبادت استغفار عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده امید آورده ام نه طاعت و به دریوزه آمده ام نه به تجارت اصنع بی ما انت اهله بر در کعبه سایلی دیدم که همی گفت و می گرستی خوش می نگویم که طاعتم بپذیر قلم عفو بر گناهم کش

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳ عبدالقادر گیلانی را رحمة الله علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همی گفت ای خداوند ببخشای وگر هرآینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا برانگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم روی بر خاک عجز می گویم هر سحرگه که باد می آید ای که هرگز فرامشت نکنم هیچت از بنده یاد می آید سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴ دزدی به خانه پارسایی در آمد چندان که جست چیزی نیافت دلتنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود شنیدم که مردان راه خدای دل دشمنان را نکردند تنگ تو را کی میسر شود این مقام که با دوستانت خلاف است و جنگ مودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا نه چنان کز پست عیب گیرند و پیشت بیش میرند در برابر چو گوسپند سلیم در قفا همچو گرگ مردم خوار هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۵ تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می شناسم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر ان لم اکن راکب المواشی اسعیٰ لکم حامل الغواشی یکی زآن میان گفت از این سخن که شنیدی دل تنگ مدار که در این روزها دزدی به صورت درویشان برآمده خود را در سلک صحبت ما منتظم کرد چه دانند مردم که در خانه کیست نویسنده داند که در نامه چیست و از آنجا که سلامت حال درویشان است گمان فضولش نبردند و به یاری قبولش کردند صورت حال عارفان دلق است این قدر بس چو روی در خلق است در عمل کوش و هرچه خواهی پوش تاج بر سر نه و علم بر دوش ترک دنیا و شهوت است و هوس پارسایی نه ترک جامه و بس در قژاکند مرد باید بود بر مخنث سلاح جنگ چه سود روزی تا به شب رفته بودیم و شبانگه به پای حصار خفته که دزد بی توفیق ابریق رفیق برداشت که به طهارت می رود و به غارت می رفت پارسا بین که خرقه در بر کرد جامه کعبه را جل خر کرد چندان که از نظر درویشان غایب شد به برجی بر رفت و درجی بدزدید تا روز روشن شد آن تاریک مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته بامدادان همه را به قلعه درآوردند و بزدند و به زندان کردند از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم والسلامة فی الوحدة چو از قومی یکی بی دانشی کرد نه که را منزلت ماند نه مه را شنیدستی که گاوی در علف خوار بیالاید همه گاوان ده را گفتم سپاس و منت خدای را عزوجل که از برکت درویشان محروم نماندم گرچه به صورت از صحبت وحید افتادم بدین حکایت که گفتی مستفید گشتم و امثال مرا همه عمر این نصیحت به کار آید به یک ناتراشیده در مجلسی برنجد دل هوشمندان بسی اگر برکه ای پر کنند از گلاب سگی در وی افتد کند منجلاب

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۶ زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کاین ره که تو می روی به ترکستان است چون به مقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند پسری صاحب فراست داشت گفت ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید گفت نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید ای هنرها گرفته بر کف دست عیبها بر گرفته زیر بغل تا چه خواهی خریدن ای مغرور روز درماندگی به سیم دغل سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۷ یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی دارد که دوگانه ای بگزارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی نبیند مدعی جز خویشتن را که دارد پرده پندار در پیش گرت چشم خدا بینی ببخشند نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۸ یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند سر بر آورد و گفت من آنم که من دانم کفیت اذی یا من یعد محاسنی علانیتی هذٰاٰ ولم تدر ما بطن شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است وز خبث باطنم سر خجلت فتاده پیش طاووس را به نقش و نگاری که هست خلق تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۹ یکی از صلحای لبنان که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و کرامات مشهور به جامع دمشق در آمد و بر کنار برکه کلاسه طهارت همی ساخت پایش بلغزید و به حوض در افتاد و به مشقت از آن جایگه خلاص یافت چون از نماز بپرداختند یکی از اصحاب گفت مرا مشکلی هست اگر اجازت پرسیدن است گفت آن چیست گفت یاد دارم که شیخ به روی دریای مغرب برفت و قدمش تر نشد امروز چه حالت بود که در این قامتی آب از هلاک چیزی نماند شیخ اندر این فکرت فرو رفت و پس از تأمل بسیار سر بر آورد و گفت نشنیده ای که خواجه عالم علیه السلام گفت لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل و نگفت علی الدوام وقتی چنین که فرمود به جبرییل و میکاییل نپرداختی و دیگر وقت با حفصه و زینب در ساختی مشاهدة الابرار بین التجلی و الاستتار می نمایند و می ربایند دیدار می نمایی و پرهیز می کنی بازار خویش و آتش ما تیز می کنی اشاهد من اهویٰ بغیر وسیلة فیلحقنی شأن اضل طریقا