Senâî — Dîvân-ı Eş'âr
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۸ - در مدح محمد تکین بغراخان چرخ نارد به حکم صدر دوران جان نزاید به سعی چار ارکان در زمین از سخا و فضل و هنر چون محمد تکین بغراخان آنکه شد تا سخاش پیدا گشت بخل در دامن فنا پنهان آنکه از بیم خنجرش دشمن همچو خنجر شده ست گنگ زبان آنکه تا باد امن او بوزید غرق عفوست کشتی عصیان آنکه بر شید و شیر نزد کفش جود بخلست و پردلی بهتان در یمینش نهاده دعوی در یقینش نیتجه برهان مرده با زخم پای او زفتی زنده با جود دست او احسان از پی چشم زخم بر در جود کرده شخص نیاز را قربان ای ز تاثیر حرمت گهرت یافته از زمانه خلق امان فلک جود را کفت انجم نامه جاه را دلت عنوان زیر امر تو نقش چار گهر زیر قدر تو جرم هفت ایوان دل کفیده ز فکرت تو یقین دم بریده ز خاطر تو گمان ابر و تیری به بخشش و کوشش شید و شیری به مجلس و میدان تا بپیوست نهی تو بر عقل عقلها را گسسته شد فرمان از پی کین نحس سخت بکوفت پای قدر تو تارک کیوان دید چون کبر و همتت بگذاشت کبر و همت پلنگ شیر ژیان بر یک انگشت همتت تنگست خاتم نه سپهر سرگردان به مکانی رسید همت تو کز پس آن پدید نیست مکان شمت جودت ار بر ابر عقیم بوزد خیزد از گهر طوفان باد حزم تو گر بر ابر زند بر زمین ناید از هوا باران آب عزم تو گر به کوه رسد بر هوا بر رود چو نار و دخان هر که در فر سایه کف تست ایمنست از نوایب حدثان رو که روشن بتست جرم فلک رو که خرم بتست طبع جهان چه عجب گر ز گوهر تو کند فخر بر شام و مکه ترکستان گرچه زین پیش بر طوایف ترک کرد رستم ز پردلی دستان گر بدیدیت بوسها دادی بر ستانه تو رستم دستان ای ز دل سود حرص را مایه وی ز کف درد آز را درمان عورتی ام بکرده از شنگی تیغ بسیار مرد را افسان بر همه مهتران فگنده رکاب وز همه لیتکان کشیده عنان با مهان بوده همچو ماه قرین وز کهان همچو گبر کرده کران هر که زین طایفه مرا دیدی شدی از لرزه همچو باد وزان آخر این لیتک کتاب فروش برسانیده کار بنده به جان آنچنان کون فروش کاون بخش و آنچنان گنده ریش گنده دهان وآنچنان سرد پوز گنده بروت وآنچنان کون فراخک کشخان آنچنان بادسار خاک انبوی آنچنان باد ریش و خاک افشان آن درم سنگکی که برناید از گرانی به یک جهان میزان بی نواتر ز ابرهای تموز سرد دم تر ز بادهای خزان در همه دیده ها چو کاه سبک بر همه طبعها چو کوه گران بی خرد لیتکی و بد خصلت بی ادب مردکی و بی سامان باد بی حمیتانه در سبلت نام بی دولتانه در دیوان جای عقلش گرفته باد و بروت آب رویش بخورده خاک هوان چون سگ و گربه برده از غمری آبروی از برای پاره نان دل و تن چون تن و دل غربال سر و بن چون بن و سر و بنگان کرده بر کون خویش سیم سره کرده بر کیر خویش عمر زیان بی زبان بوده و شده تازی خوشه چین بوده و شده دهقان سخت بیهوده گوی چون فرعون نیک بسیار خوار چون ثعبان زده جامه برای من صابون کرده سبلت ز عشق من سوهان چنگ در دل چو عاشق مفلس دست بر کون چو مفلس عریان در شکمش ز نوعها علت در دو چشمش ز جنسها یرقان پر کدو دانه گردد ار بنهی کپه بر کون او چو باتنگان تیز سیصد قرابه در ریشش با چنین عشق و با چنین پیمان گاه گوید دعات گویم من اوفتم زآن حدیث در خفقان زان که هرگز نخواست کس از کس به دعا گادن ای مسلمانان نکنم بی درم جماعش اگر دهد ایزد بهشت بی ایمان درم آمد علاج عشق درم کوه ریشا چه سود ازین و از آن
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۹ - در نعت امام هشتم (ع) دین را حرمیست در خراسان دشوار ترا به محشر آسان از معجزه های شرع احمد از حجت های دین یزدان همواره رهش مسیر حاجت پیوسته درش مشیر غفران چون کعبه پر آدمی ز هر جای چون عرش پر از فرشته هزمان هم فر فرشته کرده جلوه هم روح وصی درو به جولان از رفعت او حریم مشهد از هیبت او شریف بنیان از دور شده قرار زیرا نزدیک بمانده دیده حیران از حرمت زایران راهش فردوس فدای هر بیابان قرآن نه درو و او اولی الامر دعوی نه و با بزرگ برهان ایمان نه و رستگار ازو خلق توبه نه و عذرهای عصیان از خاتم انبیا درو تن از سید اوصیا درو جان آن بقعه شده به پیش فردوس آن تربه به روضه کرده رضوان از جمله شرطهای توحید از حاصل اصلهای ایمان زین معنی زاد در مدینه این دعوی کرده در خراسان در عهده موسی آل جعفر با عصمت موسی آل عمران مهرش سبب نجات و توفیق کینش مدد هلاک و خذلان مامون چو به نام او درم زد بر زر بفزود هم درم زان هوری شد هر درم به نامش کس را درمی زدند زینسان از دیناری همیشه تا ده نرخ درمی شدست ارزان بر مهر زیاد آن درمها از حرمت نام او چو قرآن این کار هر آینه نه بازیست این خور بچه گل کنند پنهان زرست به نام هر خلیفه سیمست به ضرب خان و خاقان بی نام رضا همیشه بی نام بی شان رضا همیشه بی شان با نفس تنی که راست باشد چون خور که بتابد از گریبان بر دین خدا و شرع احمد بر جمله ز کافر و مسلمان چون او بود از رسول نایب چون او سزد از خدای احسان ای مامون کرده با تو پیوند وی ایزد بسته با تو پیمان ای پیوندت گسسته پیوند و آن پیمانت گرفته دامان از بهر تو شکل شیر مسند درنده شده به چنگ و دندان آنرا که ز پیش تخت مامون برهان تو خوانده بود بهتان یا درد جحود منکرش را اقرار دو شیر ساخت درمان از معتبران اهل قبله وز معتمدان دین دیان کس نیست که نیست از تو راضی کس نیست که هست بر تو غضبان اندر پدرت وصی احمد بیتیست مرا به حسب امکان تضمین کنم اندرین قصیده کین بیت فرو گذاشت نتوان ای کین تو کفر و مهرت ایمان پیدا به تو کافر از مسلمان در دامن مهر تو زدم دست تا کفر نگیردم گریبان اندر ملک امان علی راست دل در غم غربت تو بریان
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۰ ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمان زان که روحانی رود بر آسمان از آستان هر که چون نمرود با صندوق و با کرکس رود خیره باز آید نگون نمرودوار از آسمان با کمان و تیر چون نمرود بر گردون مشو کان مشعبد گردش از تیرت همی سازد کمان چون ملک بر آسمان نتوان پرید ای اهرمن کاهر من سفلی بود چون تن ملک علوی چو جان همچو جان بر آسمان از آستان رفتی سبک گر نبودی تن ز ترکیب چهار ارکان گران بندگی کن چون خدایی کرد نتوانی همی زان که باشد بنده را در بند چون تن را توان در نهان خویش پس چون ریسمان گم کرده ای تا سر تو پای شد پای تو سر چون ریسمان گر نهان داری سر خود را به تن در چون کشف خویشتن را چون کشف باری سپر کن ز استخوان چشم روشن بین ما گر چون فلک بیند ترا چشم را چون خارپشت از تن برون آور سنان ور چو ماهی جوشن عصمت فروپوشیده ای ز آتش فتنه چو ماهی شو به آب اندر نهان در نهاد خویش چون خرچنگ داری چنگها تا به چنگ آری به هر چنگی دگرگون نام و نان بر نهاد خویشتن چون عنکبوتی بر متن گر همی چون کرم پیله بر تنی بر خانمان هر زمان چون آب گردی خیره گرد آبخور هر نفس چون باد گردی خیره گرد بادبان تا دهان دارد گشاده اژدهای حرص تو چون نهنگ اندر کشد آزت همه ملک جهان گر چو گرگ و سگ بدری عیبه های عیب را چون بهایم عاجزی در پنجه شیر ژیان ور به گوش هوش و چشم دل همی کور و کری از ملک چون نکته گویم چون تویی از انس و جان تا تو با طوطی به رازی خیره چون گویم سخن تا تو با جغدی و با شاهینی اندر آشیان گر ضعیفی همچو راسو دزد همچو عکه ای ور حذوری همچو گربه همچو موشی پر زیان طیلسان بفگن که دارد طیلسان چون تو مگس یا نه بر آتش چو پروانه بسوزان طیلسان از کلاغ آموز پیش از صبحدم برخاستن کز حریصی همچو خوکی تندرست و ناتوان چون خبزد و گردی اندر مستراح از بهر خورد نحل وار از بهر خوردن رو یکی در بوستان خون مخور چون پشه و چون کیک شادان بر مجه تا نمانی خیره مالیده به دست این و آن گر ز پیری زانو از سر برگذاری چون ملخ زیر خاک و خشت باشد همچو مورانت مکان طمطراق اشهب و ادهم کجا ماند ترا کاشهب و ادهم ز روز و شب تو داری زیر ران همچو غوک اندر دهان مار مخروش از اجل کز خروشت دست بی دادی فرو بندد زبان اندرین ماتم دو کف بر فرق کژدم وارنه کی کند چون حرز سودت زاری و بانگ و فغان حرز ابراهیم پیغمبر همی خوان زیر لب کآتش نمرود گردد بر نهادت گلستان چون درخت ارغوان خونابه بار از دیدگان تا شود گوهر سرشگت چون سرشگ ارغوان گر بود چون سرو سر سبزی و پیروزی ترا در کمر بندند گلها همچو نی پیشت میان هم بهار عمر تو دوران چرخ آرد به سر بی بقا گردی چو گل بر شاخ و خار اندر خزان اعتماد و تکیه کم کن بر بقا و بود خویش آنچه باقی ماند از عمرت بپرد در زمان هر بقا کان عاریت دادند یک چندی ترا چون نباشد باقی ای غافل به جز فانی مدان گر تو باشی مهربان ور پند و حکمت بشنوی کس نباشد بر تو مانند سنایی مهربان
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۱ - در مدح سرهنگ محمدبن فرج نو آبادی خجسته باد بهاری بهار ارسنجان بر آن ظریف سخی و جواد و راد و جوان سپهر قدری کز بخت و دولت فلکی مسخر وی گشتند جمله سرهنگان یگانه ای که به پیش خدایگان زمین نمود مردمی اندر دیار هندستان به شخص گردان داد او سباع را دعوت به جان اعداء کرد او حسام را مهمان ز بخت شه نه بست این گشادن قنوج بدین شجاعت شامات بشکنی آسان مثل شنیدم کز نیم مشت ساخته اند هر آن سلاح که از جنس خنجرست و سنان حقیقتست که این مشت کاین حکایت ازوست نبود و نیست مگر مشت آن ظریف جهان محمد فرج آن سرور نو آبادی که سروری را صدرست و قایدی را کان ستوده همه کس مهتری جوانمردی که افتخار زمینست و اختیار زمان یگانه ای که بهر جای کو سخن گوید حدیث اهل خرد خوار باشد و هذیان کمال گردد در جاه او همی عاجز جمال ماند در وی او همی حیران دو گوش زی سخن او نهاده اند نقات دو چشم در هنر او گشاده اند اعیان سخی کفی که به یک زخم زور بستاند ز یشک و پنجه شیر نژند و پیل دمان کند چو سندان در مشت سونش آهن کند به تیغ چون سونش به زخمها سندان چو جام یافت ز ساقی املش بوسد دست چو تیغ کرد برهنه اجلش بوسد ران ندیده ام که کس آورده پشت او به زمین هزار مرد بیفگند دیده ام به عیان بیامدند به امید جنگ او هر مرد به پیش شاه و بدین بست با همه پیمان ز بخت نیک یکی را ربود سر ز بدن ز مشت خویش دگر را ز تن ربود روان از آن سپس که همه نحن غالبون گفتند فگند در دلشان کل من علیها فان چگونه وصف شجاعت کنم کسی را من که نرخ جان شود از زور او همی ارزان ایاستوده تر از هر که در جهان مردست که از شجاعت تو کرده حاسدت نقصان نه یوسفی و ترا هست روی چون خورشید نه موسیی و ترا هست نیزه چون ثعبان هنر چگونه رسد بی کمال تو به کمال سخن چگونه رسد بی بیان تو به بیان به وقت مردی احوال تیغ را معیار به گاه رادی اسباب جود را میزان به تو کنند نو آبادیان همی مفخر که فخر عالمی ای راد کف خوب کمان سپهر وارت قدرست و طلعتت خورشید منیر وارت بدرست و برج تو دکان هزار دشمن و از تو یکی گذارش مشت هزار لشکر و از دولتت یکی دوران شگفت نیست اگر من به مدح تو نرسم که خاک را نبود قدر گنبد گردان ایا ندیدم ندم را ثنای تو دارو ایا معین طرب را سخای تو بستان اگر نیامد تر شعر من رواست از آنک نماند آب سخن را چو رانی از پی نان بگفتم این قدر از مدحت تو با تقصیر پسنده باشد در شعر نام تو برهان تو شاعری و به نزد تو شعر من ژاژست که برد زیره بضاعت به معدن کرمان ولیکن ارچه بود بحر ژرف معدن آب ببارد آخر هم گه گهی برو باران همه دعای من آنست بر تو ای سرهنگ که ای خدای مر او را به کامها برسان همیشه تا نبود جای در بجر دریا همیشه تا نبود جان زر به جز در کان بقات خواهم در دولت و سعادت و عز عدو و حاسد تو در غم دل و احزان به عمر خویش چنان کن که خواهمت گفتن به جاه خویش چنان کن که دانی از ارکان چو ابر و بحر ببخش و چو ماه و مهر بتاب چو چرخ و شیر بگرد و چو سنگ و کوه بمان
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۲ تا کی از یاران وصیت تخت و افسر داشتن وز برای لقمه ای نان دست بر سر داشتن تا تو بیمار هوای نفس باشی مر ترا بایدت بر خاک خواری خفت و بستر داشتن گر ترا بر کشور جان پادشاهی آرزوست پیش آزت زشت باشد دست و دل بر داشتن ور ره دین و شریعت ناگزیران بایدت چون رسن گرمی چه داری سر به چنبر داشتن کفر باشد از طمع پیش در هر منعمی قامت آزادگی چون حلقه بر در داشتن سیم و زر را خوار داری پیش تو آسان بود پیش ایزد روز محشر کار چون زر داشتن خار را در راه دین همرنگ گل فرسود نست در حقیقت خاک را هم بوی عنبر داشتن راستی در راه توحید این دو شرطست ای عجب چشم صورت کور و گوش مادگی کر داشتن آدمی اصلی بود با احتیاط و اصطفا هر چه از ابلیس معروفست منکر داشتن بگذر از رنگ طبیعت دست در تحقیق زن ننگ باشد با پدر نسبت به مادر داشتن هر که دارد آشنایی با همه کروبیان تخت همت باید از عیوق برتر داشتن زیر پای حرص دنیا چون دلت فرسوده شد دلبر همت چه سود آنگاه در بر داشتن قوت اسلام و دین بود اقتضای ایزدی ذوالفقار احمد اندر دست حیدر داشتن شرط باشد دین به حرمت داشتن در حکم شرع چون عروس بکر را با زر و زیور داشتن دوزخست انباشتن در ملت فردوسیان تشنه لب را در کنار حوض کوثر داشتن هر که او از موکب صورت پرستان شد برون بایدش طبل ملامت از قفا برداشتن و آنکه را اندیشه عقلی بود گوید طبیب باید این را از غذا جستن نکوتر داشتن خود ندانی گر نبودی جان نبودی تن نکو بی سواری خود چه باید اسب و افسر داشتن گر نتابد سوی کان خورشید تابان بر فلک تیغ هندی از کجا آورد گوهر داشتن ناجوانمردی و بددینی بود کز ناکسی در مزاج این جان صافی را مکدر داشتن
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۳ - در پاسخ پرسش سلطان سنجر دربارهٔ مذهب کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن جان نگین مهر مهر شاخ بی بر داشتن از پی سنگین دل نامهربانی روز و شب بر رخ چون زر نثار گنج گوهر داشتن چون نگردی گرد معشوقی که روز وصل او بر تو زیبد شمع مجلس مهر انور داشتن هر که چون کرکس به مرداری فرود آورد سر کی تواند همچو طوطی طمع شکر داشتن رایت همت ز ساق عرش برباید فراشت تا توان افلاک زیر سایه پر داشتن بندگان را بندگی کردن نشاید تا توان پاسبان بام و در فغفور و قیصر داشتن تا دل عیسی مریم باشد اندر بند تو کی روا باشد دل اندر سم هر خر داشتن یوسف مصری نشسته با تو اندر انجمن زشت باشد چشم را در نقش آزر داشتن احمد مرسل نشسته کی روا دارد خرد دل اسیر سیرت بوجهل کافر داشتن ای دریای ضلالت در گرفتار آمده زین برادر یک سخت بایست باور داشتن بحر پر کشتی ست لیکن جمله در گرداب خوف بی سفینه نوح نتوان چشم معبر داشتن گر نجات دین و دل خواهی همی تا چند ازین خویشتن چون دایره بی پا و بی سر داشتن من سلامت خانه نوح نبی بنمایمت تا توانی خویشتن را ایمن از شر داشتن شو مدینه علم را در جوی و پس دروی خرام تا کی آخر خویشتن چون حلقه بر در داشتن چون همی دانی که شهر علم را حیدر درست خوب نبود جز که حیدر میر و مهتر داشتن کی روا باشد به ناموس و حیل در راه دین دیو را بر مسند قاضی اکبر داشتن من چگویم چون تو دانی مختصر عقلی بود قدر خاک افزونتر از گوگرد احمر داشتن از تو خود چون می پسندد عقل نابینای تو پارگین را قابل تسنیم و کوثر داشتن مر مرا باری نکو ناید ز روی اعتقاد حق زهرا بردن و دین پیمبر داشتن آنکه او را بر سر حیدر همی خوانی امیر کافرم گر می تواند کفش قنبر داشتن گر تن خاکی همی بر باد ندهی شرط نیست آب افیون خوردن و در دامن آذر داشتن تا سلیمان وار باشد حیدر اندر صدر ملک زشت باشد دیو را بر تارک افسر داشتن آفتاب اندر سما با صدهزاران نور و تاب زهره را کی زهره باشد چهره از هر داشتن خضر فرخ پی دلیلی رامیان بسته چو کلک جاهلی باشد ستور لنگ رهبر داشتن گر همی خواهی که چون مهرت بود مهرت قبول مهر حیدر بایدت با جان برابر داشتن چون درخت دین به باغ شرح حیدر در نشاند باغبانی زشت باشد جز که حیدر داشتن جز کتاب الله و عترت ز احمد مرسل نماند یادگاری کان توان تا روز محشر داشتن از گذشت مصطفای مجتبی جز مرتضی عالم دین را نیارد کس معمر داشتن از پس سلطان ملک شه چون نمی داری روا تاج و تخت پادشاهی جز که سنجر داشتن از پی سلطان دین پس چون روا داری هم جز علی و عترتش محراب و منبر داشتن اندر آن صحرا که سنگ خاره خون گردد همی وندران میدان که نتوان پشت و یاور داشتن هفت زندان را زبانی برگشاید هفت در از برای فاسق و مجرم مجاور داشتن هشت بستان را کجا هرگز توانی یافتن جز به حب حیدر و شبیر و شبر داشتن گر همی مومن شماری خویشتن را بایدت مهر زر جعفری بر دین جعفر داشتن کی مسلم باشدت اسلام تا کارت بود طیلسان در گردن و در زیر خنجر داشتن گر همی دیندار خوانی خویشتن را شرط نیست جسم و جان از کفر و دین قربی و لاغر داشتن پند من بنیوش و علم دین طلب از بهر آنک جز بدانش خوب نبود زینت و فر داشتن علم دین را تا نیابی چشم دل را عقل ساز تا نباید حاجتت بر روی معجر داشتن تا ترا جاهل شمارد عقل سودت کی کند مذهب سلمان و صدق و زهد بوذر داشتن علم چه بود فرق دانستن حقی از باطلی نی کتاب زرق شیطان جمله از بر داشتن گبرکی چبود فکندن دین حق در زیر پای پس چو گبران سال و مه بردست ساغر داشتن گبرکی بگذار و دین حق بجو از بهر آنک ناک را نتوان به جای مشک اذفر داشتن گر بدین سیرت بخواباند ترا ناگاه مرگ پس ز آتش بایدت بالین و بستر داشتن ای سنا بی وارهان خود را که نازیبا بود دایه را بر شیرخواره مهر مادر داشتن از پی آسایش این خویشتن دشمن خران تا کی آخر خویشتن حیران و مضطر داشتن بندگی کن آل یاسین را به جان تا روز حشر همچو بی دینان نباید روی اصفر داشتن زیور دیوان خودساز این مناقب را از آنک چاره نبود نو عروسان را ز زیور داشتن
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۴ شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن پس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن بلکه اندر عشق جانان شرط مردان آن بود بر در دل بودن و فرمان جانان داشتن در که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختن تیر کز شست قضا آید هدف جان داشتن نوک پیکانها که بر جانها رسد بر جان خویش نامشان پیکان سلطانی نه پیکان داشتن از برای جاه سلطان نز پی سگبان و سگ دل محط رحل سگبانان سلطان داشتن عقل ناکس روی را مصحف در آب انداختن عشق برنا پیشه را شمشیر بران داشتن چون ز دست دوست خوردی در مذاق از جام جان لقمه را حلوا و بلوا هر دو یکسان داشتن چون جمال زخم چوگان دیدی اندر دست دوست خویشتن را پای کوبان گوی میدان داشتن وصل بتوان خواست لیک از قهر نتوان یافتن وقت نتوان یافت لیک از لطف بتوان داشتن بر در میدان الا الله تیغ لا اله هر قرینی کونه زالله بهر قربان داشتن شرط مومن چیست اندر خویشتن کافر شدن شرط کافر چیست اندر کفر ایمان داشتن هر چه دست آویز داری جز خدا آن هیچ نیست چون عصا پنداشتن در دست ثعبان داشتن خویشتن را چون نمک بگداخت باید تا توان خویشتن بر خوان ربانی نمکدان داشتن کی توان با صدهزاران پرده نا بود و بود اهرمن را قابل انوار یزدان داشتن کی توان با همرهان خطه کون و فساد جان خود را محرم اسرار فرقان داشتن هم به جاه آن اگر ممکن شود در راه آن هر دو گیهان داشتن پس بر سری آن داشتن خویشتن اول بباید شستن از گرد حدوث آن گه خود را چو قرا ز اهل قرآن داشتن چند ازین در جستجوی و رنگ و بوی و گفتگوی خویشتن در تنگنای نفس انسان داشتن چون دو شب همخوابه خواهد بود با خورشید ماه در محاق او را چه بیم از شکل نقصان داشتن خاک و باد و آب و آتش را به ارکان بازده چند خواهی خویشتن موقوف دوران داشتن تا کی اندر پرده غفلت ز راه رنگ و بوی این رباط باستانی را به بستان داشتن خوب نبود سوخته جبریل پر در عشق تو آن گه از رضوان امید مرغ بریان داشتن کدخدای هر دو عالم بود خواهی پس ترا زشت باشد زیر کیوان تخت و ایوان داشتن بگذر از نفس بهیمی تا نباید تنت را طمع نقل و مرغ و خمر و حور و غلمان داشتن بگذر از عقل طبیعی تا نباید جانت را صورت تخییل هر بی دین به برهان داشتن تا کی از کاهل نمازی ای حکیم زشت خوی همچو دونان اعتقاد اهل یونان داشتن صدق بوبکری و حذق حیدری کردن رها پس دل اندر زمره فرعون و هامان داشتن عقل نبود فلسفه خواندن ز بهر کاملی عقل چه بود جان نبی خواه و نبی خوان داشتن دین و ملت نی و بر جان نقش حکت دوختن نوح و کشتی نی و در دل عشق طوفان داشتن فقه نبود قال و قیل از بهر کسب جاه و مال فقه چه بود عقل و جان و دین به سامان داشتن از برای سختن دعوی و معنی روز عدل صد زبان خاموش و گویا همچو میزان داشتن هر کجا شیریست خود را چون شکر بگداختن هر کجا سیریست خود را چون سپندان داشتن از پی تهذیب جان پیوسته بر خوان بلا چاشنی گیران جان را تیز دندان داشتن عقل را بهر تماشا گرد سروستان غیب همچو طاووسان روحانی خرامان داشتن چون بپویی راه دانی چیست علم آموختن چون بجویی علم دانی چست کیهان داشتن دین نباشد با مراد و با هوا در ساختن دین چه باشد خویشتن در حکم یزدان داشتن چارپایی بی دم عیسی مریم تاختن چوب دستی بی کف موسی عمران داشتن آفتی دان عشوه ده را سر شرع آموختن فتنه ای دان دیو را مهر سلیمان داشتن هر دم از روی ترقی بر کتاب عاشقی جددوا ایمانکم در دیده جان داشتن از برای پاکی دین در سرای خامشی عقل دانا زندگانی را به زندان داشتن عشق نبود درد را داروی صبر آمیختن عشق چبود ذوق را همدرد درمان داشتن از برای غیرت معشوق هم در خون دل ای دریغا های خون آلود پنهان داشتن گه گهی در کوی حیرت بی فضولی گوش و لب از دل سنگین جلاجل وز لب افغان داشتن زهد چبود هر چه جز حق روی ازو برتافتن زهد نبود روی چون طاعون و قطران داشتن فقر نبود باد را از خاک خفتان دوختن فقر چبود بود را از بود عریان داشتن از برای زاد راه اندر چراگاه صفا پیش جانان جان بی جان خوان بی نان داشتن عقل و جان پستان بستانست طفل راه را گر تو مردی تا کی از پستان و بستان داشتن عشق دنیا کافری باشد که شرط مومنست صحن بازی جان رندان را به زندان داشتن چون ز شبهت خویشتن را تربیت کردی ترا از جوارح ظلم باشد چشم احسان داشتن چون طعامش پاک دادی پس مسلم باشدت چون سگ اصحاب کهف او را نگهبان داشتن تا ترا در خاکدان ناسوت باشد میزبان کی توان لاهوت را در خانه مهمان داشتن خویش و جان را در دو گیتی از برای خویشتن چار میخ عقل و نفس و چار ارکان داشتن خاکپاشان دیگرند و باد پیمایان دگر کی توان ساسانیان را ز آل سامان داشتن سینه نتوان خانه ام الخبایث ساختن چون بصر نتوان فدای ام غیلان داشتن تا کی از نار هوا نز روی هویت چنین خویشتن را بیهده مدهوش و حیران داشتن زشت باشد خویشتن بستن بر آدم وانگهی نفس آدم را غلام نفس شیطان داشتن تا بیابی بوی یوسف بایدت یعقوب وار رخت و بخت و عقل و جان در بیت احزان داشتن قابل تکلیف شرعی تا خرد با تست از آنک چاره نبود اسب کودن را ز پالان داشتن کو کمال حیرتی تا مر ترا رخصت بود صورت جان را نه کافر نه مسلمان داشتن کو جمال طاعتی تا مر ترا فتوی دهد از برای چشم بد خالی ز عصیان داشتن گرچه برخوانند حاضر لیک نتوان از گزاف برفراز خوان مگس را همچو اخوان داشتن دوزخ آشامان بدند ایشان و اینان کاهلان این خسان را کی توان هم سنگ ایشان داشتن دشمن خود باش زیرا جز هوا نبود ترا تا تو یار خویش باشی یار نتوان داشتن تا کی اندر صدر قال الله یا قال الرسول قبله تخییل فلان یا قیل بهمان داشتن خوب نبود عیسی اندر خانه پس در آستین از برای توتیا سنگ سپاهان داشتن چون بزیر این دو گویی گوی شو چون این و آن از پی شاهان گذار آیین چوگان داشتن تا کی اندر کار دنیا تا کی اندر شغل دین از حریصی خویشتن دانا و نادان داشتن اهل دنیا اهل دین نبوند ازیرا راست نیست هم سکندر بودن و هم آب حیوان داشتن برکه خندد پس خضر چون با شما بیند همی گور کن در بحر و کشتی در بیابان داشتن چون ز راه صدق و صفوت نز من آید نز شما صدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن بوهریره وار باید باری اندر اصل و فرع گه دل اندر دین و گه دستی در انبان داشتن دین ز درویشان طلب زیرا که شاهان را مقیم رسم باشد گنجها در جای ویران داشتن از خود و از خلق نرهی تا نگردد بر تو خوش در دبیرستان حیرت لوح نسیان داشتن چند بر باد هوا خسبی همی عفریت وار خویشتن در آب و آتش همچو دیوان داشتن راحت از دیوان نجویی پس ز دیوان دور شو باز هل همواره دیوان را به دیوان داشتن کی توان از خلق متواری شدن پس در ملا مشعله در دست و مشک اندر گریبان داشتن شاعری بگذار و گرد شرع گرد ایرا ترا زشت باشد بی محمد نظم حسان داشتن ورت خرسندی درین منزل ولی نعمت بود رو که چون من بی نیازی از فراوان داشتن باد بیرون کن ز سر تا جمع گردی بهر آنک خاک را جز باد نتواند پریشان داشتن راستی اندر میان داوری شرطست از آنک چون الف زو دور شد دستی در امکان داشتن گر چو خورشیدی نباید تا بوی غماز خویش توبه باید کرد ازین رخسار رخشان داشتن بی طمع زی چون سنایی تا مسلم باشدت خویشتن را زین گرانجانان تن آسان داشتن باد کم کن جان خود را تا توانی همچنو خاک پای خاکپاشان خراسان داشتن
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۵ دست اندر لام لا خواهم زدن پای بر فرق هوا خواهم زدن نفی و اثباتست اندر عاشقی صدمه در صور بقا خواهم زدن در دبیرستان لا احصی ثنا خیمه خلوت جدا خواهم زدن گام اندر عاشقی مردانه وار از ثریا تا ثرا خواهم زدن آه کاندر کار دل هر ساعتی همچو موسی با عصا خواهم زدن کم عیاران سرای ضرب را نقد بر سنگ صفا خواهم زدن همچو ایوب از برای مصلحت دست در صبر و بلا خواهم زدن بر لب دریای قهر از بوی لطف بانگ بر خوف و رجا خواهم زدن کم زنان را بر بساط نیستی پای همت بر قفا خواهم زدن از برون عالم جان و خرد لاف تسلیم و رضا خواهم زدن زخمه اخلاص اندر صدر جان بر نوای لا الا خواهم زدن طرف دولت از برای بندگی بر دوال کبریا خواهم زدن تیر توفیق از کمان اعتقاد بر دل کام و هوا خواهم زدن کفر و دین را در مقام نیستی بر نوای بی نوا خواهم زدن خویشتن را در مصال قل کفی بر صف اهل رضا خواهم زدن هم چو مستان در صف میخوارگان نعره انی ارا خواهم زدن ای سنایی با ثنایی هر زمان چنگ در آل عبا خواهم زدن سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۶ ای مسافر اندرین ره گام عاشق وار زن فرش لاف اندر نورد و گفت از کردار زن گر نسیم مشک معنی نیست اندر جیب تو دست همت باری اندر دامن عطار زن هرکت از زر باز گوید اوست دقیانوس تو گر همی دین بایدت خیمه میان غار زن دیو طرارست پیش آهنگ حرب وی تویی سوزن تمهید را در چشم این طرار زن پیش از آن کز غدر عالم لال گردد جان تو آتش درویشی اندر عالم غدار زن منزلی کآنجا نشان خیمه معشوق تست خاک اندر سرمه ساز و بوسه بر دیوار زن گر نثار پای معشوقان بود در راه وصل با دو دیده در بپاش و با دو رخ ایثار زن چون سوار راهبر گشتی تو در میدان عشق شو پیاده آتش آندر زین و زین افزار زن هوشیار از باده و مست از می دنیا چه سود طیلسان فقر و بر فرق چنین هشیار زن در خرابات خرابی همچو مستان گوشه گیر خیمه قلاشی اندر خانه خمار زن پای در میدان مهر کمزنان ملک نه نرد بازیدی ز مستی حصل بر اسرار زن جان و دل را در قباله عاشقی اقرار کن پس به نام عاشقی مهری بر آن اقرار زن گر همه دعوی کنی در عاشقی و مفلسی چون سنایی دم درین عالم قلندروار زن
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۷ ای یار مقامر دل پیش آی و دمی کم زن زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن در پاکی و بی باکی جانا چو سراندازان چون کم زدی اندر دم آن کمزده را کم زن اشغال دو عالم را در مجلس قلاشان چون زلف نکورویان بر هم نه و بر هم زن در چارسوی عنصر صد قافله غم هست یک نعره ز چالاکی بر قافله غم زن آبی که نهی زان پس بر عالم عالم نه آتش که زنی آن گه در عالم عالم زن ار تخت نهی ما را در صف ملایک نه ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن در بوته قلاشان چون پاک شدی زر شو وندر صف مهجوران چون صبح شدی دم زن تاج انا عبدالله بر تارک عیسی نه مهری ز سخن گفتن بر دو لب مریم زن هر طعمه که آن خوشتر مر بی خبران را ده هر طعنه که آن سختر بر تارک محرم زن رخت از در همرنگان بردار و به یکسو نه وندر بر همدردان خر پشته و طارم زن در مجلس مستوران وندر صف رنجوران هم جام چو رستم کش هم تیغ چو رستم زن یاران موافق را شربت ده و پرپر ده پیران منافق را ضربت زن و دم دم زن نقلی که نهی دل را در حجره مریم نه لافی که زنی جان را از زاده مریم زن نازی که کنی اینجا با عاشق محرم کن لافی که زنی باری با شاهد محرم زن کحل ارنی انظر در دیده موسی کش خال فعصی آدم در چهره آدم زن گر باده دهی ما را بر تارک کیوان ده ور رای زنی ما را در قعر جهنم زن چون عشق به دست آمد تن دور کن و خوش زی چون عقل به پا آمد پی گور کن و خم زن غماز و سیه رویند اینجا شب و روز تو در سینه آن سم نه در شربت آن سم زن بر تارک هفت اختر چون خیمه زدی زان پس هم خصل دمادم نه هم رطل دمادم زن خواهی که سنایی را سرمست به دست آری خاشاک بر اشهب نه تازانه بر ادهم زن
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۸ - موعظه در وصول به عالم لاهوت چو مردان بشکن این زندان یکی آهنگ صحرا کن به صحرا در نگر آن گه به کام دل تماشا کن ازین زندان اگر خواهی که چون یوسف برون آیی به دانش جان بپرور نیک و در سر علم رویا کن مشو گمراه و بیچاره چنین اندر ره سودا چراغ دانشت بفروز و آن گه رای سودا کن ز موسی رهروی آموز اگر خواهی به دیدن ره گذرگه برفراز کوه و گه بر قعر دریا کن چو زین سودای جسمانی برون آیی تو آنگاهی به راه وحدت از حکمت علامتهای بیضا کن ره وحدانیت چون کرد روشن دیده عقلت به نقش مهر هستیهای حسی صورت لاکن سر حرف شهادت لا از آن معنی نهاد ایزد چو حرف لا اله گفتن به الا الله مبدا کن سلیمان وار دیوان را مطیع امر خود گردان نشین بر تخت بلقیسی و چتر از پر عنقا کن چو موسی گوسفندان را یکی ره سوی صحرا بر پس آن گه با عصا آهنگ کوه طور سینا کن مسیحاوار دعوی تو ننیوشند اگر خواهی یقینت چون مسیحا دار و دعوی مسیحا کن ملاقا چون کنی با عقل زیر پرده حسی نخست از پرده بیرون آی و پس رای ملاقا کن چو عیسی گر همی خواهی که مانی زنده جاویدان ز احیایت بساز اموات و از اموات احیا کن امید عمر جاویدان کنی چون گوهر یکتا دل از اندیشه اوباش جسمانیت یکتا کن به کف کن حشمت و نعمت ز بهر نام و ننگ اندر چو آمد حشمت و نعمت ز غربت قصد ماوا کن ز حرص و نفس شهوانی عدیل و یار شیطانی ز شیطان دور شو آن گه امید وصل حورا کن ز اول داد خلق از خود بده آن گه ز مردم جوی به فر اوج اسکندر شو آن گه قصد دارا کن چو زهره گر طمع داری شدن بر اوج اعلابر به دانش جان گویا را تو همچون زهره زهرا کن تو چون زین دامگاه دیو دوری جویی از دیوان به جمله بگسل آن گه روی سوی چرخ اعلا کن اگر خواهی که در وحدت روانت پادشا گردد سرای ملکت و دین را تهی از شور و غوغا کن تن و جان تو بیمار از سخنهای خلافی شد برانداز این خلاف از علم و جانت را مداوا کن گر از جانان خبر داری تو جان را زیر پای آور ور از نفس آگهی داری حدیث از نفس رعنا کن جمال چهره جانان اگر خواهی که بینی تو دو چشم سرت نابینا و چشم عقل بینا کن هوای دوست گر خواهی شراب شوق جانان خور وصال یار اگر خواهی طواف جای بطحا کن ببینی بی نقاب آن گه جمال چهره قرآن چو قرآن روی بنماید زبان ذکر گویا کن چو چشم عقل بگشادی عیان هر نهان دیدی زبان ذکر بگشادی بیان هر معما کن چو مجنون دل پر از خار فراق چشم لیلی دار چو وامق جان پر از نقش و نگار روی عذرا کن میان کمزنان کمزن چو نرد عاشقان بازی به درد دوری یوسف صبوری چون زلیخا کن ز رنج نفس و ضعف تن اگر فرتوت گشتستی به شوق دوست جانت را زلیخاوار برنا کن مجرد چون شدی زالایش نفس طبیعی تو دو گوش عقلت آن گه سوی شعر و حکمت ما کن سنایی را به طبع اندر چو زینسان شعرها بینی بدان معنی شعرش بین و جان از علم دانا کن
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۹ رحل بگذار ای سنایی رطل مالامال کن این زبان را چون زبان لاله یک دم لال کن یک زمان از رنگ و بوی باده روح القدس را در ریاض قدس عنبر مغز و مرجان بال کن زهد و صفوت یک زمان از عشق در دوزخ فگن حال و وقتت ساعتی در کار زلف و خال کن در میان زهد کوشان خویشتن قلاش ساز در جهان می فروشان خویشتن ابدال کن شاهد شیرین نخواهد زاهدان تلخ را شاهدی چون شهد خواهی رطل مالامال کن سرو خود را گوی ای سرو از پی گلزار رخ خون روان در جویبار اکحل و قیفال کن تو به کژی ما به خدمت چون دو دالیم از صفت یک الف را بهر الفت ردف جفتی دال کن خاک جسم و آب چشم ما به دست عشق تست خاک را صلصال کردی آب را سلسال کن باز صیاد اجل را آتشین منقاردار چرخ گیرای امل را کاغذین چنگال کن دامن تر دامنان عقل در آخال کش ساعد هودج کشان عشق پر خلخال کن عاشق مالست حرص و دشمن مالست می مال دشمن را به سعی باده دشمن مال کن خال خود در چشم ما زن صبحهامان شام کن زلف خود بر دوش خود نه روزهامان سال کن عشق یک رویست او را بر در عیسی نشان عقل یک چشمست او را در صف دجال کن عشق را روز عزیمت باد بر فتراک بند عقل را وقت هزیمت خاک در دنبال کن ای سنایی خویش را چون طبع خرم وقت کن روح را چون خود همایون بخت و فرخ فال کن خرقه و حالت به هشیاری محال و مخرقه ست چون ز خود بی خود شدی در خرقه دل حال کن سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۰ ای سنایی قدح دمادم کن روح ما را ز راح خرم کن لحن را همچو لام سر بفراز جام را همچو جیم قد خم کن خشکسالیست کشت آدم را فتح بابش تویی پر از نم کن حجره عقل را ز تحفه روح تازه چون سجده جای مریم کن هین که عالم گرفت دیو سپید خیز تدبیر رخش رستم کن قفس بلبلان سیمین بال سقف این سبزبام طارم کن رزم بر موج بحر اخضر ساز بزم بر اوج چرخ اعظم کن همه ره طوطیان چو زاغند خویشتن را شکر مکن سم کن هر چه جز یار دام او بشکن هر چه جز عشق نام او غم کن راز با عاشقان محرم گوی ناز با شاهدان محرم کن خویشتن در حریم حرمت عشق محرم باده محرم کن زین سپس با بهشتیان عشرت در نهانخانه جهنم کن ز ره پنج در به یک دو سه می چار دیوار عشق محکم کن از پی چشم زخم مشتی شوخ دیگ سودای خویش سردم کن بنده آن دو زلف پر خم شو چاکری آن رخان خرم کن همچو جمشید برفراز صبا تکیه بر مسند شه جم کن پس چو جمشید بر نشین بر باد همه را زیر نقش خاتم کن پری و دیو و جنی و انسی حشرات زمین فراهم کن آن گه بعد ازین سکندروار گرد بر گرد سد محکم کن همچو یاجوج اهل آتش را از پر خویش هین رمارم کن سرنگون در سقر فگن همه را دوزخ از چشمشان محشم کن نقش ترتیب صوفیان فلک به یک آسیب جرعه در هم کن نه هواگیر چون سلیمان باش نه هوس بخش همچو حاتم کن همه اسلام هستی و مستیست گر مسلمانی این مسلم کن یک دم از بی خودی سه باده بخور چار تکبیر بر دو عالم کن هر چه هستی ست نام آن مستی نسخ ماتم سرای آدم کن همه این کن ولیک با محرم چون نیابی مخنثی هم کن از خرد چشم اندکی بردار وز کله پشم لختکی کم کن
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۱ - دعوت به آزادگی و عدالتخواهی ای سنایی خویشتن را بی سر و سامان مکن مایه انفاس را بر عمر خود تاوان مکن از برای آنکه تا شیطان ز تو شادان شود دیده رضوان و شخص خویش را گریان مکن دینت را نیکو نداری دیو را دعوت مساز عقل را چاکر نباشی نفس را فرمان مکن از برای آنکه تا شاهین شود همکاسه ات سینه صد صعوه بیچاره را بریان مکن یونسان تنت را خلعت نمی بخشی مبخش یوسفان وقت را در چاه و در زندان مکن از برای کرکسان باطن اماره را سینه صالح مسوز و اشترش قربان مکن از پی آن تا خر لنگ ترا پالان بود مر براق خلد را ازین خود عریان مکن گر به شیطان می فروشی یوسف صدیق را چون ز چاهش برکشیدی قیمتش ارزان مکن یوسف کنعان تن را می خری امروز تو یوسف ایمان خود را بیع با شیطان مکن تا مرض را دارویی بخشی شفا را سر مبر تا عرض را جسم بخشی جسم را بی جان مکن در بلا چون روز قهر نفس روباهیت نیست در خلا دعوی ز فر رستم دستان مکن صلح کردستیم با تو این بگیر و آن مبخش بیت مقدس بر میار و کعبه را ویران مکن سر به سر کردیم با تو نی ز ما و نی ز تو چادر مریم مدزد و شیث را مهمان مکن
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۲ - منع کبر و غرور و مذمت دنیا ای دل ار در بند عشقی عقل را تمکین مکن محرم روح الامینی دیو را تلقین مکن خوش نباشد مشورت با عقل کردن پیش عشق قبله تا خورشید باشد اختری را دین مکن ماه و تیر و زهره و بهرام و برجیس و زحل چون همین خدمت کنندت خدمت پروین مکن از برای باستانی خسروی را سر مکن وز برای کور دینی حمله بر گرگین مکن قوت فرهاد و ملک خسروت چون یار نیست دعوی اندر زلف و خال و چهره شیرین مکن گنج اگر خواهی که یابی ابتدا با رنج ساز چون مکان اندر جهان شد دیده کوته بین مکن از برای هفت گندم هشت جنت در مباز برگ بی برگی مجوی و قصد برگ تین مکن نی زمانی همچو مایی بلبل مطرب مباش وز برای سور گلبن یاد فروردین مکن زاد آزادی طلب کن چون محمد مردوار از برای راه سدره گربه ای را زین مکن گرم رو در راه عشق و با خرد صحبت مجوی کبک اگر خواهی که گیری ملوح از شاهین مکن گاه خلوت پیش رضوان زحمت مالک مخواه حور اگر در خلد یابی دعوت از سجین مکن عقل و عشق اندر بدایت جز دم آشفته نیست عز و ذل بگسل تو و در عاشقی تعیین مکن گر قبول عشق خواهی بیخ وصل از دل بکن ملک چین داری ز حسرت ابروان پر چین مکن عشق بازی و ز خود تربیت جویی شرط نیست نرگس اندر گرد خار خشک وز پرچین مکن از برای چشم زخم بچه دیو لعین عنبر اشهب مسوز و ورد خود یاسین مکن پرده دار عقل را در بارگاه دل نشان تاج شاه روح را خلخال آب و طین مکن صورت آدم نداری از برای زاد دیو پشت سوی جان روح افزای حورالعین مکن اندرین ره همرهانی دوربین چون کرکسند با دو چشم همچو کژدم رهبری چندین مکن تا نسوزی دل چو لاله پیرهن چون گل مدر دیده چون نرگس نداری چهره چون نسرین مکن گر بقا خواهی چو کرم پیله گرد خود متن کبر کبک و حرص مور و فعل ما را آیین مکن از حجاب غفلت آخر یک زمان بیرون نگر ناظر رخسار جانان چشم صورت بین مکن غیرت اوباش را در کوی او گردن بنه خسرو ایام را بی روی او تمکین مکن چنگ در فتراک صاحب دولتی زن تا رهی دل برای مال آن و ملک این غمگین مکن عشق با زاغ البصر گویی ترا شد رهنمای حاجب لاینبغی را دعوت تحسین مکن چون الم نشرح شنیدی رب یسرلی بگوی چون ز جنت در گذشتی وصف ملک چین مکن رحمة للعالمین را اهد قومی ورد ساز لا تذر اذ ذاعنی گر بشنوی آمین مکن دم برای دیگران زن در خلا و در ملا چون تو خاص شهریاری آن خود تضمین مکن گرگران باری چو قارون جز ثری بستر مساز ور سبک روحی چو عیسی جز قمر بالین مکن شاهد و شمع و شراب و مطرب آنجا بهترست درد ازینجا برمدار و سینه درد آگین مکن دست شه خواهی که باشد آشیانت همچو باز چشم سر ز اول بدوز آن راه را بین وین مکن بر در سلطان نشاید کرد کبکی ره زدن گر نداری گربه با خود دست زی زوبین مکن خلعت فغفور داری نوبت قیصر مزن شهریار و شاه هندی بندگی تکین مکن گر ز سر کار خویش آگه شدی چون دیگران شهد و زهر و کفر و دین را زاد و بوم دین مکن در نظم از بحر خاطر چون به دست آید ترا جز عروس روح را از عقد او کابین مکن چون سنایی باش فارغ از برای حرص و آز آفرین بر دیگران بر خویشتن نفرین مکن
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۳ - در حکمت و موعظت ای منزه ذات تو اما یقول الظالمون گفت علمت جمله را ما لم تکونوا تعلمون چون منزه باشد از هر عیب ذات پاک تو جای استغفارشان باشد و هم یستغفرون امر امر تست یارب با پیمبر در نبی گفته ای ان ابرموا امر افانامبرمون گوش حس باطنم کر باد اگر نشنوده ام با ندایت ارجعی کل الینا یرجعون در ازلمان گفته ای لا تقنطوا من رحمتی دیگران را گفته ای منهم اذا هم یقنطون هست در توفیق تو طاعت رفیق بندگان ای به شارع گفته فی الخیرات بل لایشعرون در جزاء و در سزای کس تو مستعجل نه ای گفته ای هذالذی کنتم به تستعجلون گر بهشت و دوزخ اندر کسب کس مضمر بود گر بهشت و دوزخ از کسب ست مما یکسبون آتش دوزخ نسوزد بنده را بی حجتی تا نگوید بارها انا الیکم مرسلون جاودان گفتند آمنا به رب العالمین گفته ای در جادوی انالنحن الغالبون مر زمین و آسمان را نیست چون تو خالقی خلق مخلوقند و تو خالق وهم لا یخلقون حافظ و ناصر تویی مر بندگان خویش را کیست جز تو حافظ و ناصر و هم لا ینصرون ای ز حق اعراض کرده چون پرستی بت همی حاجت از بت چون همی خواهی وهم لا یسمعون بت پرستیدن همی دنیا پرستیدن بدان گفت در کفران نعمتشان وانتم تکفرون حق پرستی بهترست از بت پرستی خلق را بت پرستی زرپرستی دان و کانوا یعبدون تا نگیرد دست مردان دامن دین هدی دین و دنیاشان همی گوید و هم لایهتدون دین دین داران بماند مال دنیادار نه مرد را پس دین به از دنیا و مما یجمعون گر مقدس گردد اندر مقدس قدسی کسی همچو قدوسان بود در خلد فیها خالدون ور کنی بر معرضه فرمان حق را عرض دین چون کنی اعراض گویندت وانتم معرضون هست در منشور دین توقیع امر و نهی تو امر و نهیش را کنم اظهار کنتم تکتمون در جهان روشنی باید برات حسن و جاه تا چو حسانی نگویندت فهم لایعقلون ور چو سلمان با مسلمانی ز دنیا بگذری بگذر از دنیا برون الا و انتم مسلمون ور به جهد از زحمت شکال حسی نگذری در مقام قدس گویند انهم لا یذکرون از مقام نفس حیوانی گذر کن تا چشی در مقام قرب با روحانیان ما تشتهون کمتر از نحلی نباید بود وقت انگبین نفع او اندر درخت و کوه مما یعرشون عجز تو در ذکر فکرت زاد تو معجز شود گر ز عجز خلق گویند انهم لا یعجزون دست در ایمان حق زن تا ز دوزخ بگذری تا به دوزخ در نگویندت فهم لا یومنون توشه از تقوا کن اندر راه مولا تا مگر در ره عقبا بگویندت فهم لا یتقون شاعر انعام حق باش ای سنایی روز و شب تا چو بی شکران نگویندت فهم لا یشکرون دست در فتراک صاحب شرع زن کایزد همی گوید او را بهر امرش یفعلوا ما یومرون هر که لاخوف علیهم گوید اندر گوش تو هم تواند گفت در گورت و هم لا یحزنون ظلم کم کن بر تن خود تا که ثبت از دست دین آید اندر نامه عمرت وهم لا یظلمون ای به علم بی عمل شادان درین دار فنا گفته همچون عامل عالم فانا عاملون شو بخوان التایبون العابدون الحامدون سابحون الراکعون الساجدون امرون
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۴ - در تمجید و توحید حضرت باری ایا از چنبر اسلام دایم برده سر بیرون ز سنت کرده دل خالی ز بدعت کرده سر مشحون هوا همواره شیطانی شده بر نفس تو سلطان تنت را جهل پیرایه دلت را کفر پیرامون اگر در اعتقاد من به شکی تا به نظم آرم علی رغم تو در توحید فصلی گوش دار اکنون ایا آن کس که عالم را طبایع مایه پنداری نهی علت هیولا را که آن ایدون و این ایدون هیولا چیست الله ست فاعل وین بدان ماند که رنج بار بر گاوست و آید ناله از گردون ترا پرسید من خواهم ز سر بیضه مرغی چو گفته ست اندرین معنی ترا تلقین کن افلاطون سپید و زرد می بینم دو آب اندر یکی بیضه وز آن یک بیضه چندین گونه مرغ آید همی بیرون نگویی از چه معنی گشت پر زاغ چون قطران ز بهر چه دم طاووس رنگین شد چو بوقلمون هما و جغد را آخر چه علت بود در خلقت چرا شد آن چنان مشیوم و چون شد این چنین میمون نگویی کز چه می گیرد چکاو الحان موسیقار نگویی کز چه می بافد تذرو انواع سقلاطون تفکر کن یکی در خلقت شاهین و مرغابی نگویی از چه معنی گشت آن سقطان این سقطون یکی چون رایت سیمین همیشه در هوا یازان یکی چون زورق زرین روان همواره در جیحون گریزان این که چون گردد به جان از چنگ او ایمن شتابان آنکه چون ریزد به حرص و شهوت از وی خون عجبتر زین همه آنست مر پرنده مرغان را مبیت و مسکن و ماواست دیگر سان و دیگرگون یکی را بیشه ساوی یکی را وادی آمون یکی را قله قاف و یکی را ساحل سیحون یکی خود را به طمع آن به گردون برده چون نمرود یکی خود را ز بیم آن به آب افگنده چون ذوالنون نگیرد باد چنگ آن نشوید آب رنگ این یکی چون رایت الماسست دگر چون زورق مدهون نگویی تا چرا کردند نوک و چنگ او ز آهن نگویی تا چرا دادند رنگ پر این زاکسون اگر تو چون منی عاجز در این معنی که پرسیدم چه گویی در نباتی تو سزای حب افتیمون نمایی هر نباتی را چو مادت هست ز آب و گل ز بهر تف خورشیدست چون لطف هوا مقرون چرا در یک زمین چندین نبات مختلف بینم ز نخل و نار و سیب و بید چون آبی و چون زیتون همی دون می خورند یک آب و در یک بوستان رویند به رنگ و نیل و صبر و سنبل و مازو و مازریون اگر علت طبایع شد وجود جمله را چون شد یکی ممسک یکی مسهل یکی دارو یکی طاعون ار انگورست و خشخاشست اصل عنصر هر دو چرا دانش برد باده چرا خواب آورد افیون همانا اینکه من گفتم طبایع کرد نتواند نه افلاطون نه غیر او به زرق و حیلت و افسون مگر بی چون خداوندی که اهل هر دو عالم را به قدرت در وجود آورد بی آلت به کاف و نون خداوندی که آدم را و فرزندان آدم را پدید آورد از ماء معین و از گل مسنون خداوندی که دایم هست اصحاب معاصی را جناب فضل او مامن عذاب عدل او مسجون همیشه بود او بی ما همیشه باشد او بی شک صفاتش همچو ذاتش حق ولیکن سر او محزون کلامش همچو وعدش حق ولیکن گفت او مشکل تعالی ربنا می گوی و می دان وصف او بی چون همو بخشنده دولت همو داننده فکرت همو دارنده گیتی همو دارنده گردون که پنهان کرد جز ایزد به سنگ خاره در آتش که رویاند همی جزوی ز خاک تیره آذریون صدف حیران به دریا در دوان آهو به صحرا بر رمیده و آرمیده هر دو در دریا و در هامون که پر کرد و که آگند از گیا و قطره باران دهان این و ناف آن ز مشک و لولو مکنون سپیدی روز صنع کیست در دهر و سیاهی شب که می گردند بر یک دور پشتاپشت چون طاحون همیشه هردو کاهانند و کاهان عمر ما زیشان چو صابون از چه از چربو و چربو از چه صابون چمن پر حقه لولو که داند کرد در نیسان شمر پر فیبه جوشن که داند کرد در کانون زبعد آنکه چون سیمسن سپر گردد در افزودن که کاهد ماه را هر ماه حتی عادکالعرجون که بندد چون خزان آید هزاران کله ادکن که باشد چون بهار آید هوا را کله گردون که گرداند ملون کوه را چون روضه رضوان که گرداند منقش باغ را چون صحف انگلیون دوار مختلف را متفق با هم که گرداند به قدرت در یکی موضع کند هر دو بهم معجون پس آنکه نطفه گرداند وزو شخصی کند پیدا مثالش محکم و ثابت نهادش متفن و موزون یکی عالم یکی جاهل یکی ظالم یکی عاجز یکی منعم یکی مفلس یکی شادان یکی محزون یکی همواره با دولت به کام از نعمت باقی یکی پیوسته با محنت به رنج از اختر وارون یکی را از بلاساغون رساند در هری روزی یکی را از پی نانی دواند تا بلاساغون بزرگا پادشاها اوست کز یک آب و یک نطفه پدی آورد چندین خلق لونالون و گوناگون گزیده خسروان بودند زین پیش اندرین عالم ز رفعت همسر گردون به نعمت همسر قارون چو عاد و کیقباد و بهمن و کاووس و کیخسرو منوچهر و جم و تهمورس و ضحاک و افریدون ور از یونانیان بقراط و بطلمیوس و افلاطون بلیناس حکیم و هرمز و سقراط و افلیمون ور از پیغمبران ادریس و نوح و یونس و صالح حبیب و روح و ابراهیم و لوط و موسی و هارون ور از اصحاب پیغمبر عتیق و عمر و عثمان علی و سعد و سلمان و صهیب و خالد و مظنون وگر از اولیا مهیار و حیره خالد و خضری جنید و شبلی و معروف شاه توری و سمنون درین عالم ز ریگ و قطره باران بنی آدم ز هر جنسی که من گفتم همانا بوده اند افزون چو ممکن نیست دانستن شمار مرگ معروفان ببین تا خود که داند کرد در عالم حساب ایدون تعالا صانعی کاین جمله از آب او پدید آورد پس آن گه جمله را هم وی به خاک اندر کند مدفون ایا دل بسته در دنیا و فارغ گشته از عقبا چه سود از سود امروزین که فردا هم تویی مغبون چو عالم را همی دانی که فانی گشت خواهد پس به مهر عالم فانی چرا دل کرده ای مرهون الاهی بنده بیچاره مسکین سنایی را که هست از دین و طاعتهای تو درمانده و مدیون اگر چه هست او مطعون به علتها طمع دارد بدین توحید نامطعون جزایی از تو نامطعون
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۵ - در مدح بهرامشاه در میان کفر و دین بی اتفاق آن و این گفتگویست از من و تو مرحبا بالقایلین هر کجا عشق من و حسن تو آید بی گمان درنپیوندد خرد با کاف کفر و دال و دین حسن خوبان بزم شد کی بود بی های و هوی عشق مردان رزم باشد کی بود بی هان وهین هیچ وقت ایمن نبودند از زبان ناکسان عاشقان پرنیاز و دلبران نازنین چه نکوتر زان که آید عاشقی در مجمعی باغ معنی در جنان و داغ دعوی در جبین آن یکی گوید فلان ناپاک فاسق را نگر و آن دگر گوید که بهمان شوخ کافر را ببین حسن و عشق از کفر و فسق آید به معنی پس بود تیغ حیدر بید چوب و آب کوثر پارگین عاشقی را کاسمان رنجه ندارد هر زمان در زمین باشد بسی به زان که باشد بر زمین هست پیدا از میان سینه آزادگان عشق همچون خلد و عاشق در میان چون حور عین گر بدرد پوستین عاشقان گردون رواست کی زیان دارد که اندر خلد نبود پوستین ای رسیده هر شبی از انده هجران تو بانگ من چون حسن تو در آسمان هفتمین با توام در خانه می دانند و من بر آستان نحن محرومین نوشته بر طراز آستین نقش هر یک تار موی از قندز شب پوش تست کای بلا بیرون خرام ای عافیت عزلت گزین هر زمان آید ندا اندر دل هر عاشقی کای خرد دیوانه گرد ای صبر در گوشه نشین هر کجا چشم چو آهوی تو شد تازان چو یوز مصلحت بر گاو بندد بنگه شیر عرین انگبین از نحل زاید لیکن اندرگاه عشق نحل زاید بهر من زان دو لب چون انگبین ای لبت را گفته رضوان نوش باش ای زود مهر وی لبت را گفته شیطان دیر زی ای دیر کین گرچه خود را عشقباز راستین ننهم از آنک نیستم چون عاشقان راستین در گل دفین ماهروی راستین خوانم ترا باری چو یافت روی چون ماه تو نور از روی شاه راستین سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۶ - در نعت رسول اکرم (ص) ای گزیده مر ترا از خلق رب العالمین آفرین گوید همی بر جان پاکت آفرین از برای اینکه ماه و آفتابت چاکرند می طواف آرد شب و روز آسمان گرد زمین خال تو بس با کمال و فضل تو بس با جمال روی تو نور مبین و رای تو حبل المتین نقش نعل مرکب تو قبله روحانیان خاکپای چاکرانت توتیای حور عین مرگ با مهر تو باشد خوشتر از عمر ابد زهر با یاد تو باشد خوشتر از ماه معین ای سواری کت سزد گر باشد از برقت براق بر سرش پروین لگام و مه رکاب و زهره زین بر تن و جان تو بادا آفرین از کردگار جبرییل از آسمان بر خلق تو کرد آفرین از برای اینکه تا آسان کند این دین خویش آدمی از آدم آرد حور از خلد برین جبرییل ار نام تو در دل نیاوردی به یاد نام او در مجمع حضرت کجا بودی امین این صفات و نعت آن مردست کاندر آسمان از برای طلعتش می تابد این شمس مبین نور رخسارت دهد نور قبولش را مدد سایه زلفت شب هجرانش را باشد کمین زین سبب مقبول او شد فتنه ای بر شرک کفر زین سبب مقصود او شد سغبه ای در راه دین زین قلم زن با قلم گر تو نباشی هم نشان وین قدم زن با ندم گر تو نباشی هم نشین ای سنایی گر ز دانایی بجویی مهر او جز کمالش را مدان و جز جمالش را مبین اژدهای عشق را خوردن چه باید ای عجب گاه شرک از کافران و گاه دین از بوالیقین
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۷ - دعوت به زهد و ستایش سید فضلالله هر که را ملک قناعت شد مسلم بر زمین ز آسمان بر دولت او آفرین باد آفرین عز دین از جاه دنیا کس نجست اندر جهان جاه دنیا را چکارست ای پسر با عز دین رستگاری هر دو عالم در کم آزاری بود از بد اندیشان بترس و با کم آزاران نشین مر ترا گفتند دست از مردمان کوتاه کن تو چرا چون ابلهان کوتاه کردی آستین نامه کوته نکو باشد به هنگام حساب جامه کوته چه خواهی کرد ای کوتاه بین ای برآورده سر کبر از گریبان نفاق نه به رعناییت یار و نه به قرایی قرین سبلت خود پست کردی دولت مستیت از آن پستی و هستی بد آید هستی و پستی گزین تو به خرسندی بدل کن حرص را گر مردمی کاولین نعم البدل شد آخرین بش القرین هیچ بیرونت نیست کار این جهان از نیک و بد رحمت فردوس از آنست و عذاب گور ازین یک زمان ز آب شریعت آتش شهوت بکش پس عوض بستان تو دیوی را هزاران حور عین دل چو مردان سرد کن زین خاکدان بی وفا آن گه بستان کلید قصر فردوس برین ظاهری زیبا و نازیبا مر او را باطنی از درون چون سر که باشد وز برون چون انگبین شاه را گویی که مال این و آن غارت مبر پس ز شاه افزون طمع داری به مال آن و این روی چون طابون و اندر زیر آن طابون طمع آنت کاری با تهور اینت کاری سهمگین از چنین بیشه چه جویی نزد هر کس آبروی به بود زین آبرو ای خواجه آب پارگین وقت دادن موش تر باشی چو بستانی چرا در نیابد گرد شبدیز ترا شیر عرین خود سزای سبلت تو دولت شه کرد و بس شاه را دولت چنان باشد ترا سبلت چنین تو چرا از طیلسان چندین ترفع می کنی طیلسانست آنکه داری یا پر روح الامین نیک بختیت آرزو باشد فضول از سر بنه رو بر سید شو و از خوان او نان ریزه چین سید فرزانه فضل الله بی مثل آنکه هست آفتاب خاندان طیبین و طاهرین آنکه اندر حق او یک رنگ بینم در جهان خواه گویی تاج باش و خواه گویی پوستین آنکه ناید گر به دست آیدش بر پا شد همه گنج باد آورد ز استظهار میرالمومنین
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۸ - از زبان منجم ماوراء النهر که تقویم آورده بود گفتهاست ای امین شاه و سلطان و امیر ملک و دین زبده دور زمانی عمده روی زمین خلق را در دین و دنیا از برای مصلحت عروةالوثقی تویی امروز و هم حبل المتین بر تو غیب آسمان چون عیب عالم ظاهرست زان که چون عقلی و جان هم پیشوا و هم پیش بین نی بدن آوردم این تقویم تا ز احکام او بازدانی راز گردون در شهور و در سنین من نکو دانم که پیش رای تو نقاش وهم نقش کردست این همه احکام در لوح یقین زان وسیلت ساختم خود را وگر نز روی عقل بر لب دجله بنفروشد کس آب پارگین گر یکی تقویم داری گو دو باش از بهر آنک هر کجا نوشک نشاید هم نشاید انگبین خواجه را اندر خزان بل تا دو باشد بوستان غر چه را در مهرگان بل تا دو باشد پوستین بر سپهر تو چه تنگی کرده باشد آفتاب در بهشت تو چه رحمت کرده باشد حور عین ماوراء النهری و صفرایی تواند این طایفه خاصه چون باشند با صفرا و سودا همنشین این چنین صفرا ز سرکه و انگبین کی به شود کانگبین از مستعان سازی و سرکه از مستعین سرکه اینجا طبع من شد انگبین احسان تو من چو در سرکه فزودم تو مکن کم ز انگبین شین دین اندر غریبی از همه رسواترست باز خر یک ره مرااز شین دین ای زین دین تا یمین ست و یسار اندر بزرگی و شرف یمن بادت بر یسار و یسر بادت بر یمین
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۹ - خطاب به خواجه قوامالدین ابوالقاسم تا سرا پرده زد به علیین قدر صدر اجل قوام الدین از پی آبروی راهش را آب زد ز آبروی روح امین وز پی قدر خویش صدرش را بست روح القدس به عرش آذین شد عراق از نگار خامه او خوش لقا چون نگار خانه چین در شکر خواب رفت فتنه ازو از سر اندیب تا به قسطنطین دولتش بر کسی که چشم افگند نیز در ابرویش نبینی چین تا بجنبید عدل او بگریخت فتنه در خواب و ظلم در سجین بر گرسنه چو زاغ شد در زخم چون سر زخمه مخلب شاهین بر برهنه چو سیر کرد از رحم چون تن شیر پنجه شیر عرین بر فلک نور پاش رویش بس چون قمر را سیه کند تنین در زمین کار ساز جودش بس چون زحل در کف آورد شاهین چون گل از نم همی بخندد ملک تا گرفت از جمال او تزیین تا نه بس روزگار چون خورشید خاک زرین کند برای رزین ای ز فر تو دین و ملک چنان که جهان از ورود فروردین حق گزیدت پی صلاح جهان حق گزین کی بود چو خلق گزین خاک پایت همی به دیده برند همه دارندگان خلد برین ای ز جاه جهان به بام جهان مترقی به جذب حبل متین ای مفرح جهان جسمی را از تو روح رهی چراست حزین چشم درد مرا مبند از عز چشم بندی ز آفتاب مبین دل گرم مرا بساز از لطف گل شکر را به جای افسنتین من نگویم که این بدست ولیک من نیم در خور چنین تمکین پیش چون من گرسنه کس ننهد قرص خورشید و خوشه پروین کردش اکرام خود خیل ولیک نخورد جبرییل عجل سمین تا تو ای خضر عصر در شهری بنده را غول همرهست و قرین گام دربان مارم از بر کوه گاه مهمان مور زیر زمین ای پی سهم خشت دارانت خشت دارم چو مردگان بالین ای زمین خوش مرا مکن ناخوش که مکافات آن نباشد این زین و مرکب ترا مرا بگذار تا شوم زین پیادگی فرزین شهپر جبرییل مرکب اوست چکند جبرییل مرکب و زین بر تن و جان من گماشت فلک هر چه ابلیس را ینال و تکین این یکی گویدم که برگو هان و آن دگر گویدم که برجه هین گرچه گنگی بیا و شعر بخوان ورچه کوری درآ و صدر ببین این بترساندم و آن الملک و آن امیدم کند به این الدین این براند به لفظ چون دشنه و آن بخواند به ریش چون زوبین من به زاری به هر گیا گویان کای ز گرگان نبیره گرگین مسکن خود گذاشتم به شما می چه خواهید از من مسکین من به چشم شما کسی شده ام ورنه کس نیستم به چشم یقین جز به کژ کژ همی فزون نشود ماتین جز به چپ نشد عشرین گاهم آن گوید ای کذا و کدا گاهم این گوید ای چنین حنین یک دم آن باد سبلتت بنشان در وثاق آی با کیا بنشین پیشم آرد دوات بن سوراخ قلم سست و کاغذ پر زین هان و هان در بروت من بندد که شوم در عرق چو غرقه هین زود کن یک دو کاغذم بنویس شعر پیشین و شعر باز پسین گرچه صد کار داشتم در مرو لیک بهر تو رفتم از غزنین چرب شیرینش اینکه بر خواند به گناهی در آیت از والتین زحمت ره چگونه خواهد بود هر کجا رحمت قبول چنین حق به دست من و من از جهال در ملامت چو صاحب صفین بحمدالله که نیستند این قوم در حریم قوام حرمت بین زان که ناید قوام باری هیچ از کسان اجل قوام الدین همه هم صورتند و هم سیرت همه هم نسبتند و هم آیین من ندانم کیم کزین درگاه خلق در شادیند و من غمگین من چه دانم کمال حضرت تو خر چه داند جمال حورالعین این چنین دولتی مرا جویان من گریزان چو زوبع از یاسین آری آری ز ضعف باشد اگر گرد دوشیزه کم تند عنین صورت ار با تو نیست جان با تست عاشق و بنده و رهی و رهین روح عیسی ترا چه جویی رنج دم آدم ترا چه خواهی طین در شاهان تراست آنچه بماند صدفست آن بمان به راه نشین مهر چون عجز شب پرک دیدست گر درو ننگرد نگیرد کین گرچه از خوی بنده گرم شوند خواجگان عجول کبر آگین همه صفرای خواجگان ببرد ذوق این قطعه ترش شیرین تا ز روز و شبست در عالم مادت سال و ماه و مدت و حین مادت و مدت بقای تو باد رفته و مانده شهور و سنین
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۰ بس که شنیدی صفت روم و چین خیز و بیا ملک سنایی ببین تا همه دل بینی بی حرص و بخل تا همه جان بینی بی کبر و کین زر نه و کان ملکی زیر دست جو نه و اسب فلکی زیر زین پای نه و چرخ به زیر قدم دست نه و ملک به زیر نگین رخت کیانی نه و او روح وار تخت برآورده به چرخ برین رسته ز ترتیب زمین و زمان جسته ز ترکیب شهور و سنین سلوت او خلوتی اندر نهان دعوت او دولتی اندر کمین بوده چو یوسف به چه و رفته باز تا فلک از جذبه حبل المتین زیر قدم کرده از اقلیم شک تا به نهانخانه عین الیقین کرده قناعت همه گنج سپهر در صدف گوهر روحش دفین کرده براعت همه ترکیب عقل در کنف نکته نظمش مبین با نفسش سحر نمایان هند در هوسش چهره گشایان چین اول و آخر همه سر چون عنب ظاهر و باطن همه دل همچو تین روح امین داده به دستش چنانک داده به مریم زره آستین نظم همه رقیه دیو خسیس نکته او زاده روح الامین کشوری اندر طلب و در طرب از نکت رایش و او زان حزین با دل او خاک مثال ینال با کف او سنگ نگین تکین حکمت و خرسندی و دینش بشست تا چه کند ملک مکان مکین دشت عرب را پسر ذوالیزن خاک عجم را پسر آبتین عافیتی دارد و خرسندیی اینت حقیقت ملک راستین گاه ولی گوید هست او چنان گاه عدو گوید بود این چنین او ز همه فارغ و آزاد و خوش چون گل و چون سوسن و چون یاسمین خشم نبوده ست بر اعداش هیچ چشم ندیده ست بر ابروش چین خشم ز دشمن بود و حلم ازو کو ز اثیر آمده او از زمین خشمش در دین چو ز بهر جگر سرکه بود تعبیه در انگبین کی کله از سر بنهد تا بود ابلیس از آتش و آدم ز طین مشتی از این یاوه درایان دهر جان کدرشان ز انا در انین یک رمه زین دیو نژادان شهر با همه شان کبر و حسد هم قرین گه چو سرین سست مر او را سرون گه چو سرون سخت مر او را سرین بر همه پوشیده که هم زین دو حال مهترشان زین دو صفت شد لعین پیش کمال همه را همچو دیو کور شده دیده ما بین بین سوی خیال همه یکسان شده گربه چوبین و هزبر عرین وز شره لقمه شده جمله را مزرعه دیو تکاوش انین لاف که هستیم سنایی همه در غزل و مرثیه سحر آفرین آری هستند سنایی ولیک از سرشان جهل جدا کرده سین گرچه سوی صورتیان گاه شکل زیر تک خامه چو دین ست دین لیک در آنست که داند خرد چشمه حیوان ز نم پارگین بس وحش آمد سوی دانا رحم گرچه جنان آمد نزد جنین کانچه گزیده ست به نزد عوام نیست سوی خاص بر آنسان گزین کانچه دو صد باشد سوی شمال بیست شمارند به سوی یمین گرچه به لاف و به تکلف چنو نظم سرایند گه آن و گه این این همه حقا که سوی زیرکان گربه نگارند نه شیر آفرین